View Full Version : هر روز يك شعر تازه
Hadi Sedaghat
12-26-2006, 11:58 PM
هر لحظه صدایی،از دور ما ،ازباغ سرد وزرد بی هیچ هیچستانی وای بر او که نمداند باغ هیچستان راهی بس زیبا دارد به خاطرات سبز سرزمین باورها.
ایرانی آزاد
12-27-2006, 12:38 PM
راستش اگر من شعری از شاعری بنویسم اسمشو میزارم اما شعرایی که اینجا نوشتم همه مال خودم بوده....
پس ممنون از طبع شعرتون . موفق باشي .
ایرانی آزاد
12-27-2006, 12:53 PM
راستش اگر من شعری از شاعری بنویسم اسمشو میزارم اما شعرایی که اینجا نوشتم همه مال خودم بوده....
با آبليمو نوشتي ؟؟؟!!!!!! كشف رمزت كردم .
ایرانی آزاد
12-27-2006, 01:02 PM
از مهدي اخوان ثالث عزيزم
كاوه يا اسكندر
.....
هر كه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب
زان چه حاصل جز دروغ و جز دروغ
زين چه حاصل جز فريب و جز فريب
باز مي گويند فرداي دگر
صبر كن تا ديگري پيدا شود
كاوه پيدا نخواهد شد اميد
كاشكي اسكندري پيدا شود
تهران ارديبهشت 1135
آرشیتکت
12-27-2006, 02:17 PM
می ری
ومن
فقط نگاهت می کنم
تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم
بی تو
یک عمر فرصت برای گریستن دارم
اما
برای تماشای تو
همین یک لحظه باقیست.
Xing ying
12-27-2006, 02:36 PM
پس ممنون از طبع شعرتون . موفق باشي .
از طبع شعر ممنون :blink:
جالب بود!:happy:
با آبليمو نوشتي ؟؟؟!!!!!! كشف رمزت كردم
حتما اتو گذاشتید رو صفحه مانیتور...:lol:
Behrooz
12-27-2006, 04:11 PM
بلندگو ها ... زن را ... زن را صدا کردند
صدا به صدا
ميله هاي تناور کنار رفتند
و روبان قرمز حاشيه را سياه نکرده
چرخش عنقريب دستي
زن را به خودش آورد و
کبوترهاي سفيد را پر داد
جسدهاي شيک پوش وارد اتاق که شدند
مردي نفس زنان سوت زنان
روح زن را تا خراش بود خراشيد
صدا به صدا
رگه هاي سفيدي روي آسمان جا گذاشت
و روبان سياه حاشيه را قرمز کرد.
http://www.kalagh.com/content.asp?post=1676
Xing ying
12-27-2006, 05:21 PM
دو ماشین امروز
با هم تصادف کردند!
لب های یک نه به هنگام دیگری را
بوسید!
و اسمان به زمین امد!
ایستادند تا کسی
این جنایت را
با کروکی ثبت کند!
اخر به چه حقی
این اهن ها همدیگر را
خراشیدند!
ان سو تر
بی هیچ ترمزی!
گربه ای زیر چرخ های یک ماشین
مرد!
نه کسی اه کشید!
و نه کروکی!
اگر هم کسی اظهار نظری کرد
این را گفت:
تقصیر گربه بود!
مگر ما صد بارنگفتیم
اول سمت راست
بعد سمت چپ
سپس عبور!
یا :
مشکل از چشم هایش بود!
تست بینایی را جدی بگیرید!
یا:........
هیچ کس نفهمید
بچه گربه ای ان سو تر
گشنه مانده!
بیچاره مادر...
شب!
مادر از ماشین پیاده شد
و کودکانش را
در اغوش گرفت
اما
ان سو تر
هنوز صدای میوی گربه ای کوچک
می امد!......
آرشیتکت
12-27-2006, 10:01 PM
سیاه و سپید
یه روز سیاه، یه روز سپید ، یه روز زرد
یه روز غروب غم گرفته سرد
یه روز برای تو که شاعرانه ست
یه روز برای من که بی ترانه ست
یه روز تویی روزی که شب نمیشه
یه روز منم ابری تر از همیشه
یه روز منم اسیر خاک تبعید
یه روز تویی اونور خواب خورشید
تو چشم من، تویی که آسمونی
تو خواب من، تویی که مهربونی
تویی که واژه واژه دلنشینی
هنوز عزیز، هنوز عزیزترینی
هنوز به یاد تو، به یاد خونه
گل می کنن شعرای عاشقونه
هنوز به یاد تو بهار بهاره
هنوز صدام عطر صداتو داره
فقط نذار شاعر شب بمیره
نذار صدام رنگ عزا بگیره
اگه می سوزه شب شاعرانه
فقط نذار بمیره این ترانه
Hadi Sedaghat
12-27-2006, 11:37 PM
هر سوی نگاهی بی یقین
در وزن سرد این زمین
هر جا رهایی از عبور
گم مانده این مهتاب دور
شک در سیاه بی غروب
آنجا یه قصه گرم و خوب
مردی که گفت:پر پر شدم
در سرد باغ آخر شدم
دیدی چگونه ناب گشت
در گور صبح مهتاب گشت
هر لحظه حرفی،خسته ای
خاکستری بشکسته ای
مرد سیاه گور ما
در شط خواب بی صدا
رفته به دنیای سپید
پشت نگاه سرد بید
ای مردک بیمار ما
گم گشته تکرار ما
برگرد به فصل اولین
به گور سبز این زمین
ایرانی آزاد
12-28-2006, 06:44 PM
بچه ها همتون خودتون شعر میگین که اسم شاعر نداره ؟؟؟؟ من شرمنده شدم از بی طبع شعری .(یعنی ازینکه طبع شعرم هنوز که هنوزه گل نکرده)
ایرانی آزاد
12-28-2006, 06:46 PM
از فروغ فرخزاد عزیزم
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
ایرانی آزاد
12-28-2006, 06:52 PM
از فروغ فرخزاد عزیزم
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم
و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار "آن شراب مگر چند ساله بود ؟"
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری؟
...
آرشیتکت
12-28-2006, 07:45 PM
امید به خدا
خدااز من پرسيد دوست داري با من مصاحبه كني ؟
پاسخ دادم اگر شما وقت داشته باشيد
خدا لبخند زدوپاسخ داد
زبان من ابديت است...
چه سوالاتي در ذهن داری كه دوست داري از من بپرسي؟
من سوال كردم چه چيزي در آدمها شما رو
بيشتر متعجب مي كند؟
خدا جواب داد اينكه
از دوران كودكي خودخسته ميشوندوعجله دارند كه زودتر بزرگ شوند
ودوباره آرزوي اين رادارند كه روزي بچه شوند.
اينكه سلامتي خود را به خاطربه دست آوردن پول
از دست مي دهند
وسپس پول خود را خرج مي كنند
تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.
اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند وحال خود را فراموش ميكنند
به گونه اي كه نه در حال ونه در آينده زندگي مي كنند.
اينكه به گونه ايي زندگي مي كنند
كه گويي هرگز نخواهند مرد
وبه گونه ايي مي ميرند
كه گويي هرگز نزيسته اند .
سپس من سوال كردم
به عنوان پروردگار دوست داري كه بندگانت چه درس هايي در زندگي بياموزند ؟
خدا پاسخ داد اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را واداركنند تابدان ها عشق بورزد.
تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه
خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند .
اينكه ياد بگيرند كه
خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند
اينكه بخشش رابا تمرين بخشيدن ياد بگيرند
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد
ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.
ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد
بلكه كسي است كه نياز مند كمترين هاست .
اينكه ياد بگيرندكساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند
اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند .
اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند وآن را متفاوت ببيند.
اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر راببخشند
بلكه بايد خودرانيز ببخشن.
Helia
12-28-2006, 08:42 PM
طاعت از دست نيايد گنهي بايد كــــرد
در دل دوست به هرحيله رهي بايد كــرد
شب كه خورشيدجهان تاب نهان ازنظراست
قطع اين مرحله با نور مهي بايد كـــرد
خوش همي ميـروي اي قافله سالار به راه
نظري جانب گم كـرده رهي بايدكـــرد
نه همين صف زده مژگان سـيه بايد داشت
در صف دلشدگان هم نظري بايدكـــرد
گـــر مجاور نتوان بود به ميخانه نشاط
سجده از دور به هر صبحگهي بايد كـرد
Helia
12-28-2006, 08:53 PM
قمار عشق هميشه دو چهره دارد و من
طريق خواندن دست حريف ميدانم
وليك با همه ليلاجيم، به بازي او
چنان به باخت نشستم كه ساخت حيرانم
Hadi Sedaghat
12-29-2006, 02:38 AM
رسیدیم از سبزی که بود و گفت خاکستر ناب نگاه مات دوری شده ایم.
ما از نگاه بی چون باغی منتظر در برفی که شاید سالها با قصه ما قهر کرده بود به سبزینگی ستاره گورستان آبی رسیدیم.
ما فهمیدیم که نیست آن چیزی که بود قبلترها و شاید فرداها.
ما فهمیدیم که نیست هیچی که قرار بود زمانی بود ما باشد در فصل سبز بودنها.
ما دانستیم که نباید باشیم در بود این زندگی سخت و زرد و بی خاطره غزلی بیمار.
ما دانستیم که نباید باشیم.
roje_aria79
12-29-2006, 10:32 PM
تقدیم به...
مهتاب من طلوع کن
یک روز دیگر گذشت بی تو
و این ثانیه های گذران
بی تو از من گذشتند
یک زمان در هر قدم از فکرو سخن
با دلم تو بودی
و من نبودم بی تو
و این زمان
نه من ماندم و نه نشان از تو
زمان در قربانگاه ثانیه ها
نشان از من و تو ندارد
کجا رفتی ؟
کجایی که واژه ها بی تو
معنی و قوام ندارند
و گلها
بی تو بویی ندارند
ماه نمی خندد چون ماه من نیست
و شب عشق نمی بازد
چون یار نیست
و دل
دل نیست
کلبه ای است ویرانه
این سخنان بی تو بی معنیند
و از تکرار در دهان گس زمان
بوی کهنگی و فرسودگی گرفته اند.
معنای واژه ها طعم حضور تو را می طلبند
و گلها بوی حضورت را
و دل
صدای خود را از گامهایی طلایی
وجودت.
تو بزرگترین ستون استوار مفهومات روح منی
من بی تو با هیچ ثانیه ای از زندگی همراه نخواهم شد
و تا طلوع مهتاب دلم چشم به راه آمدنت خواهم ماند
حتی اگر چشمم رنگ خاک گیرد
و جسمم در گذشت زمان خاک گردد
من دست از این عهد نمی شویم.
مهتاب من طلوع کن!
roje_aria79
12-31-2006, 12:55 PM
تقدیم به ...
ماه من منتظرم
مثل باغ گل سرخی
توی تنهایی دشت دل من
مثل عطری
توی بی عطری دشت تن من
عطر آب و علفی
توی این خشکی قلب
دل
تبدیدهء من.
مثه بادی
مثل باد خنکی
توی اون
سینهءتبدیده و
قلب و دل من.
منا با خود می بری
دلا از یاد می بری
غما مغلوب می کنی
نحسیا منکوب می کنی
آره بیداد می کنی
وقتی که پرواز می کنی
غمه که مغلوب اون صدات می شه
زندگیم اسیر اون نگات می شه
بیا این خستهء وامونده را دستاشا بگیر
بیا باز نوای عاشقونهء دلا از سر بگیر
بیا تا تنهاییا جواب کنیم
عدد فرد مونا جواب کنیم
بیا تا ما بشیم
بریم و جفت افسانه ای قصه ها بشیم
بیا تا لیلی و مجنون کتاب عاشقا بشیم
تا همیشه تا ابد جدا نشیم
حالا وقت مونده
وقت دل سپردنه
وقت عاشق شدنه
وقت تنهایی و بی خیالی نیست
عزیزم دنیای ما خیالی نیست
من و تو مال همیم
من مال تو
تو مال من
دنیای ما داره از نگاه تو جون میگیره
بوسه از حرم نفسهای دل ما میگیره
آسمون بی تو شبش ماه نداره
تو باشی تاریکی و سیاهی معنا نداره
من ستارم تو ماهمی
من شب تاریکم و تو چراغمی
آسمون من بهار من
منتظرم
منتظر طلوع تو
منتظر نگاه گرم و دل دریایی تو
تو بیا تا بهار بیاد
گل عشق تو سینمون به بار بیاد
تو بیا تا سبزه ها مهمون بلبا بشن
گلای محمدی بانوی چشمه ها بشن
من هنوز منتظرم
صدام بکن
منا از تاریکیها جدا بکن
تو بیا منا با خودت ببر
تو دشت سینت -پشت تمام بدیها
توی اون آبی دریا و بهار عاشقا
بیا که بهار من فقط تویی
نه چی میگم
بهشت واقعی تویی
تویی اون عزیز واقعی
تویی اون باور رویایی عشق
ماه من دیر نکنی زمان دشمنمه
ماه من ثانیه ها منتظر بردنمه
ماه من بهار من بهشت من
خونه دل مال تو و از آن تو
بیا که منتظرت وقت نداره
خونه دل دیگه از غصه و غم جا نداره
بیا این غصه ها را جواب بکن
می زنم دل را به نام تو و اون نگاه تو
یه نگاه کنی میشم تا به ابد از آن تو
می گی نه!امتحانش مجانیه
ماه من منتظرم
منتظر طلوع تو.......
roje_aria79
12-31-2006, 01:03 PM
تقدیم به...
شب نمی خواهد بیاید
چون تو نمی توانی بیایی
و من نمی توانم بروم
اما تو می آیی با زبانی که از باران نمک سوخته است.
روز نمی خواهد بیاید
چون تو نمی توانی بیایی
و من نمی توانم بروم
اما تو می آیی
از بین غبارهای مه آلوده و تاریک!
شب و روز نمی خواهند بیایند
من برای تو خواهم مرد
و برای خودم.
محمد رئیسی
12-31-2006, 02:07 PM
باران که گرفت قطره شد تا گم شد
درخويش شکست ودرشماها گم شد
او را که هنـوز يادتان مي ايـــــــــد
يک روزهمين موقع همين جا گم شد
http://j.1asphost.com/tiglath/Hese-NakhodAgah.jpg
محمد رئیسی
12-31-2006, 02:29 PM
بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت
عاشقت خواهم ماند
بی آن كه بر لب آرم.در دل خواهم گفت
بی هيچ سخنی گوش خواهم داد
بی هيچ اندوهی در آغوشت خواهم گريست
بی آن كه حس كنی در تو آب خواهم شد
بی هيچ گرمایی كنار آشيانه ی تو آشيانه می كنم
و فضای آشيانه را پر از ترانه می كنم
می پرسند :
به خاطر چه زنده ای؟»
و من برای زندگی تو را بهانه می كنم
http://i15.tinypic.com/3150qye.jpg
ایرانی آزاد
01-01-2007, 01:13 PM
از احمد شاملوی عزیزم :
کیستی که من اینگونه به اعتماد
نام خود را با تو می گویم
کلید خانه ام را در دستت می گذارم
و بر زانوی تو این چنین آرام به خواب می روم
کیستی که من اینگونه به جد
در دیار رویاهای خود
با تو درنگ می کنم
خرده های شکسته ی قلبت را کوک خواهم زد
میان قلبت خالی است؟!
خرده های شکسته ی فلبم را
در خالی قلبت
بارها و بارها خواهم دوخت
قلبت با وصله هایی از تکه های قبلم
برای مهرورزی
در سینه ات خواهد تپید
تو کینه را کنار خواهی نهاد
و من
با آسودگی
جشمانم را
برای همیشه
خواهم بست!!
....من ؛ ترا برای شعر بر نمی گزينم
شعر ؛ مرا برای تو برگزيده است !
در هوشياری
به سراغت
نمی ايم !
هر بار
از سوزش انگشتانم در می يابم
که باز
نام ترا
می نوشته ام !......
- حسين منزوی -
....من ؛ ترا برای شعر بر نمی گزينم
شعر ؛ مرا برای تو برگزيده است !
در هوشياری
به سراغت
نمی ايم !
هر بار
از سوزش انگشتانم در می يابم
که باز
نام ترا
می نوشته ام !......
- حسين منزوی -
گفتي توام، ولي مثل من نزيستي
آني كه در پي من بود تو نيستي
بوي قديمي پاسخ نمي*دهي
يك دم بشور ببينم كه چيستي
گفتم خودم براي خودم كسي استم
گفتي منم براي خودم كسي استم
گفتي كه آينه باور نمي*كند
اينك تو روبروي خودت بايستي
من هيچ واژه*اي از باورم نماند
آخر خودت بيا بگو كه كيستي؟!
Xing ying
01-01-2007, 07:26 PM
This one's for the mothers who have lost a child
This one's for the gypsies who left their hearts behind
This is for the strangers sleeping in my heart
They take what they want and leave while it's still dark
No one is glamorously lonely
All by themselves
This is a song for the unloved
This is the music for one last cry
This is a prayer that tomorrow will
Help me leave the past behind
It's a song for the unloved
This one's for the bridesmaid, never the bride
This one's for the dreamer who locked his faith insid
This is for the widows who think there's only one
For the dying fathers who never told their sons
No one is glamorously lonely
Follow your heart
This is a song for the unloved
This is the music for one last cry
This is a prayer that tomorrow will
Help me leave the past behind
It's a song for the unloved
Tomorrow the sun will shine
And dry the tears in your eyes
Suddenly love comes alive
(suddenly love comes alive
For one last cry , just one last cry
This is a song for the unloved
This is the music for one last cry
This is a prayer that tomorrow will
Help me leave the past behind
the song for the unloved
Hadi Sedaghat
01-02-2007, 01:34 AM
در روزگاری دور
بی هیچ حرفی
مردکی بود بی نام
پشت پنجره
سیگاری بر لب
روزها را می شمرد
شاید میخواست دیگرگونه باشد
اما برفی نبود
بارانی نبود
شاید روز و شبی هم نبود
آری ، هیچ نبود
تنها دود سیگار بود که در هوا پر میزد
و مردکی که دیگر نبود
شاید محو شده بود در سرزمین و دنیایی دیگر گونه
آری،هیچ نبود .
ميهن پرست
01-02-2007, 11:51 AM
شعر از ايرج ميرزاست گناهش هم پاي خودشه.
نقاب دارد و دل را به جلوه آب کند
نعوذبالله اگر جلوه بی نقاب کند
فقیه شهر به رفع حجاب مایل نیست
چرا که هر چه کند حیله در حجاب کند
چو نیست ظاهر قرآن به وفق خواهش او
رود به باطن و تفسیر ناصواب کند
از و دلیل نباید سؤال کرد که گرگ
به هر دلیل که شد بره را مجاب کند
کس این معما پرسید و من ندانستم
هر آنکه حل کند آن را به من ثواب کند
به غیر از ملت ایران کدام جانور است
که جفت خود را نادیده انتخاب کند ؟
کجاست همت یک هیأتی زپردگیان
که مرد وار ز رخ پرده را جواب کند
نقاب بر رخ زن سد باب معرفت است
کجاست دست حقیقت که فتح باب کند
بلی نقاب بود کاین گروه مفتی را
به نصف مردم ما مالک الرقاب کند
به زهد گربه شبیهست زهد حضرت شیخ
نه بلکه گر به تشبه به آن جناب کند
اگر ز آب کمی دست گربه تر گردد
بسی تکاند و بر خشکیش شتاب کند
به احتیاط ز خود دست تر بگیرد دور
چو شیخ شهر ز آلایش اجتناب کند
کسی که غافل ازین جنس بود پندارد
که آب پنجه ی هر گربه را عذاب کند
ولی چو چشم حریصش فتد به ماهی حوض
ز سینه تا دم خود را درون آب کند
ز من مترس که خانم ترا خطاب کنم
ازو بترس که همشیره ات خطاب کند
به حیرتم ز که اسرار هیپنوتیسم آموخت
بگو بتازد و آن خانه را خراب کند
زنان مکه همه بی نقاب می گردند
اگر چه طالب آن جهد بی حساب کند
به دست کس نرسد قرص ماه در دل آب
بهل که شیخ دغا عوعو کلاب کند
به اعتدال ازین پرده مان رهایی نیست
مگر مساعدتی دست انقلاب کند
ز هم بدرد این ابرهای تیره ی شب
وثاق و کوچه پر از ماه و آفتاب
ایرانی آزاد
01-03-2007, 07:09 PM
از نیما یوشیج عزیزم
کشتگاهم خشک ماند و یکسره تدبیرها
گشت بی سود و ثمر
تنگنای خانه ام را یافت دشمن با نگاه حیله اندوزش
وای بر من !می کند آماده بحر سینه من تیرهایی
که به زهر کینه آلوده ست
پس به جادوهای خونین کله های مردگان را
به غبار قبرهای کهنه اندوده
از پس دیوار من بر خاک می چیند
وز پی آزار دل آزردگان
در میان کله های چیده بنشیند
سرگذشت زجر را خواند
وای بر من
TOMASS ANJELLO
01-04-2007, 07:35 AM
با سلام
Hadi Sedaghat
roje_aria79
محمد رئیسی
ایرانی آزاد
پری
Xing ying http://qsmile.com/qsimages/281.gif
ميهن پرست
http://qsmile.com/qsimages/104.gif http://qsmile.com/qsimages/104.gif http://qsmile.com/qsimages/104.gif
******************************************
زخمی عشق
عاشقی نیست در این حوالی
جز من زخمی لاابالی
حیف از مهر و الفت به دور است
قلب افسرده این اهالی
گر محبت بود قیمت جان
می خرم با همین دست خالی
ضامن سفره و نان گندم
پینه دست مردان شالی
زخمی عشق و تنهاییم من
نیست بهبودیم از توالی
*******************
دوستدار شما
توماس
:happy:
roje_aria79
01-04-2007, 12:27 PM
تمنا
کاش نقش چشمانم را از ساده ترين واژه ها
و از کوچکترين خواسته دل رنگ مي زدند
کاش به چشمانم مي آموختند
که اشک را هميشه مهمان باشد
تا تو از شکستن دل ديگران
و از ناله باد در دل شب
براي هر سينه سوخته اي
ارمغاني بهر دل ببري
کاش مي شد دوباره نقش دل را
از اول با قلم موي سادگي و صفا
و با ترنم دلهاي پاک نقش زد
و کاش دستانم شاخه اي از مهر و صفا
بهر ياري تمام خستگان
و زخم ديدگان زمانه مي گشت
و آنگاه قلب من از شادي آنها
صداي خود را مي شنيد
کاش مي شد در دفتر زندگي
واژ هاي زشت زمانه را پاک کرد
و جريمه اش
نوشتن هزار بارهء تمام واژگان ناياب امروزي بود
تا از تکرار کلام بياموزيم که
محبت
و عشق
تنها واژگان واقعي زندگي است.
ایرانی آزاد
01-05-2007, 12:51 PM
از نادر نادرپور
با من دعا کنید
ای شاخه های خشک
ای دستهای سرد نوازش نیافته
ای چشمه های دور
ای دیدگان کور
ای در شما ستاره شادی نتافته
یار شما منم
من با ستاره ها
من با پرنده ها
من با شکوفه های سحر ، زاده می شوم
من با نسیم هر نفس آشنا، چو موج
از نو برای زیستن آماده می شوم
محمد رئیسی
01-05-2007, 03:47 PM
شیشه ها چه سردشان بود
پشت قاب پنجره های برف
و دلتنگ برای تو
برای *آه گرم تو
و آن سرپنجه
تا بر تن غبار گرفته شان
یادگار بنویسی
و زود پک کنی
افسوس
پشت پنجره ها
جای چشمانت
چه خالی است
محمد رئیسی
01-05-2007, 04:11 PM
دلم می خواد داد بکشم ز غصه فریاد بکشم-
برم تو اسمونا دستی رو چشمات بکشم
بگم فقط مال منی صدای اواز منی
دلم می خواد باز دوباره برم و فریاد بکشم
بگم که اغوش منی صدای خاموش منی
دلم می خواد برم سفر برم از اینجا بی خبر
برم به شهر عاشقی بگم فقط مال منی
مرگ تا ابد با ما همراه نیست مرگ جز یک وقفه ی کوتاه نیست
مرگ یعنی لغزش پای حیات مرگ یعنی زندگی در خاطرات
دوست دارم منقرض گردد تنم روح باشد دکمه ی پیراهنم
عشق اینجا دست خود را داغ کرد عشق این گوشه استفراغ کرد
عشق ما اندازه ی یک آه بود این قصیده کوتاه بود
من نگاهم سرد و باران خورده شد او تبسم بر لبش پژمرده شد
ناگهان لرزید دست کینه ام زخم هق هق باز شد در سینه ام
عین بغض سرد دلگیران شدم از خداحافظ مگو ، ویران شدم
سلام ای بی وفا ،* ای بی ترحم
سلام ای خنجر حرفای مردم
سلام ای آشنا با رنگ خونم
سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز
آخه این بار شده من با تو هرگز
نمی خوام حالتو حتی بدونم
تعجب می کنی آره همونم
همونی که زمونی قلبشو باخت
همون که از تو یک بت ،* یک خدا ساخت
همونی که برات هر لحظه می مرد
که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
همون که دست تو ،* مهر لباش بود
اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم
ولی دیگه گذشت اون حرفا ،* خانوم
تعجب می کنی آره عجیبه
می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟
با این نامردیات بازم باهاتم ؟
برات کافی نبود حتی جوونیم
تموم شد آره گم شد مهربونیم
دیگه هر چی کشیدم بسه دختر
نمی بینیم همو این خوبه ،* بهتره
دیگه بسه برام هر چی کشیدم
فریبی بود که من از تو ندیدم ؟
دروغی هست نگفته مونده باشه ؟
کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
دریغ از یک نگاه عاشقونه
دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست
اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟
چیه توهین به ذات محترم شد ؟
دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ
که عشق ما رسید به سد هرگز
دیگه فرصتی نمونده
نازنین !* نازت رو کم کن
دارم از صدا میفتم
کمکم کن ! کمکم کن
یک ترانه پا به پا باش
این صدای آخرینه
بی تو رو به انقراضم
حرف آخرم همینه
نبض معیوب حضورت من رو آخر از پا انداخت
بازی عشقت رو آخر دل ناباور من باخت
وه چه بی حنجره ام من
تشنه ی یه جرعه آواز
مثل یه مرغ مهاجر
وقتی تن میده به پرواز
بی تو بی بهانه ام موندم
واسه پرواز دوباره
مرد غمگین سکوتم
حرف تازه یی نداره
نبض معیوب حضورت ‚ من و آخر از پا انداخت
بازی عشقت رو آخر ‚ دل ناباور من باخت
پس از من شاعری آيد،
که اشکی را که من در چشم رنج افروختم
خواهد سترد.
پس از من شاعری آيد،
که قدر ناله هايی را که گستردم نمی داند،
گلوی نغمه های درد را
خواهد فشرد.
پس از من شاعری آيد
که شعر او بهار بارور در سينه اندوزد،
نمی انگيزدش رقص شکوفه های شوم
شاخۀ پاييز؛
که چشمانش نمی پويد
سکوت ساحل تاريک را چون ديدۀ فانوس؛
و او شعری برای رنج يک حسرت
که بر اشکی است آويزان
نمی سازد.
پس از من شاعری آيد
که می خندند اشعارش،
که می پويند آواهای خودرويش
چو عطر سايه دار و ديرمان يک گل نارنج؛
که می رويند الحانش
غبار کاروانهای قرون درد و خاموشی.
پس از من شاعری آيد
که رنگی تازه دارد رنگدان او،
زدايد صورت خاکستر از کانون آتشهای گرم
خاطر فردا،
زند بر نقش خونين ستم
رنگ فراموشی.
پس از من شاعری آيد
که توفان را نمی خواهد،
نمی جويد اميدی را درون يک صدف
در قعر درياها،
نمی شويد به موج اشک
چشم آرزويش را.
پس از من شاعری آيد،
که با چشمم ندارد آشنايی آسمانهای خيال او،
و او شايد نداند،
می مکد نشت جوانی را زلبهای جهان من،
و يا شايد نداند،
غنچه های عمر ناسيراب من بشکفته در کامش،
و يا شايد نداند،
در سحرگاه ورودش همچو شب من رنگ خواهم
باخت.
«سياوش کسرائی»
در فرو می بندم
پرده می اندازم
وندرين خلوت گم گشتهء سرد
اشک آهسته فرو می ريزم
تا که اين مردم بيگانه ز درد
نشنوند آه و صدای نفسم
وه چه تنگ است خدا يا قفسم !
" نیمای جنوب"
آیناز
01-09-2007, 02:22 PM
نمي خواهم
پاياني براي نوشته هايم بيابم
آخر از ديشب در هراس اغاز و پايانم
من نمي خواهم به انتها برسم.
کاش مي فهميدي رنگ روزهايم با تو صورتي شده
کاش مي دانستي تنها لحظه هاي انتظار و فاصله است
که مرا بد خلق و تند مي کند
اخر من تو را بيشتر از همه پروانه ها دوست دارم .
کاش مي فهميدي
بي تو به فردا هم نمي رسم.
کاش تنهايم نمي گذاشتي.
قشنگ خاطراتم
ديگر برايت از لحظه هاي نبودنهايت
از لحظه هائي که بي تو خاکستري ميشوم
از ثانيه هائي که دستهايت در من ويرانه مي شود
و خودت نيستي که از تقلاي خواستنهايت نجاتم دهي
حرفي نمي زنم
ديگر برايت از قصر بلورين روياهايم
از شاهزاده هزار و يک شب قصه هايم
از پنجره خانه ات که به وسعت رنگين کمان است
حرفي نمي زنم.
بهار نارنج اگر خواستي
گيلاسها راهم مي چينم
و در دفتر خاطراتم خشکشان مي کنم
اگر خواستي ليموهاي باغ اندامم را به پاکي دستهايت مي فروشم
و ديگر سراغي از عطش چشمهايت نمي گيرم
ديگر از تو سراغي از.....
فقط بمان هميشه سبز ...
تکيه گاه اميد هاي نداشته ام باش
مي خواهم با تو به اوج برسم
بمان و مشق عشقمان را خط بزن
من منتظرت مي مانم.
این را بدان ، دیگر نمی خواهم بمانی
تا از پرستوهای خوش آوا بخوانی
دیگر نمی خواهم برایم تا سحرگاه
از عشق ، مستی ، از صداقتها بخوانی
ای کاش من هرگز نمی گفتم برایت
از صبح تا شب آرزوهای نهانی
با دستهای نازکت در را گشودی
وارد شدی در باغ آمال جوانی
اینجا بهار از ابر می بارید ، دیروز
اما تو بی پرواتر از فصل خزانی
حتی درخت سروهم بعد از حضورت
پر می شود از برگهای ارغوانی
در باغ رویاهای من یک غنچه کافیست
زیبا، صمیمی، تر، بهاری، آسمانی
تا دیدمت، با چشمهای خیس گفتم
ای کاش هرگز حس نمی کردم همانی
حالا فقط من ماندم و یک پاکت درد
با شیشه ای از بغضهای جاودانی
از مرگ هم بوی ریا می آید اما
دیگر بدم می آید از این زندگانی
پس با صداقتهای قلبم بی حسابی
حالا فقط ،، دیگر نمی خواهم بمانی
هیچ می دانی ؟!
روزها بی تو سپری می شوند
و تو اصلا سراغ مرا نمی گیری
هیچ می دانی ؟!
تنهای تنهایم
برای تو ترانه ها می خوانم
اما نمی شنوی !
سالهاست بیرون نیامده ای
در آنجاها که باید باشی نیستی
انگار دست و پایت را بسته باشند
نه پرنده شدی
که در آسمان پرواز کنی
نه رود که بخروشی
و نه کودک
که در کوچه ها بازی کنی
متولد شدی
قد کشیدی
اما زندگی نکردی هنوز ...
شاید من نمردم
اما فهمیدم که مرگ
در برابر برخی احساس ها ، حقیره ...
شاید من ... هستم ...
اما فهمیدم که گاهی میشه بود
و به عمق یک عمر ... نبود ...
در این روز می تونستم خوشحال باشم
اما پرم از خلا
خلا که پر شده از پوچی
دیشب ، شب سختی بود ...
امروز ، روز سختی ست ...
فردا را نمی دانم ...
کاش که آزاد باشم
رها از افکار عنکبوتی آدم ها
و سنگینی پوزخندهای سرد
و دلسوزیهای منجمد مسموم ...
سیامک
01-09-2007, 07:01 PM
یه سوالی پیش اومد.
این شعرهایی که می فرمایید از خودتونه یا نقل قول است.
البته من شعرهای همشهری گرانقدر خانم پری رو می خوانم و فکر می کنم که از خودشون باشه.
حالا منتظرم ببینم خودتون چی می گید.
اگه شاعر شعرها خودتونید که من هم همرا شوم!
یه سوالی پیش اومد.
این شعرهایی که می فرمایید از خودتونه یا نقل قول است.
البته من شعرهای همشهری گرانقدر خانم پری رو می خوانم و فکر می کنم که از خودشون باشه.
حالا منتظرم ببینم خودتون چی می گید.
اگه شاعر شعرها خودتونید که من هم همرا شوم!
سلام :D
معمولا شعراي من از خودم نيستم چون همچين شعر:blink: كه چه عرض كنم حتا به درد نثر هم نميخورن:p و و مذخرفن :f34r:
اين شعرا تقريبا همه از شاعراي ديگه هست كه اگر نام شاعرشو بدونم مينويسم
;)
خوشحال ميشيم شعراي شما رو هم بخونيم :happy:
چند بار به دوستان ديگه هم گفتم كه كپي پيست رو خوب بلدم:p :graduated
دست هایم رو به خورشید ،
چشم هایم به زمین ،
من دلم هزار راه می رود .
امروز ، درگیر یک سلام
فردا ، بی خواب رفتنی بدون خداحافظی .
این بار دست هایم رو به آسمان که نه ، رو به خدا
و ابری که شاید از سر دلتنگی ،
روی سرمان خراب می شود .
من که شنیده ام آبی مال دریاهاست !
اما نمی دانم چرا جای قدم های تو آبیست !
شاید همین تنها دلیل باشد برای شاعر بودن .
اما این روزها دل من به هزاره راه می رود
roje_aria79
01-11-2007, 02:25 PM
رد گذرم از زندگی در دفتری به یادگار خواهد ماند
در دفتر خاطرات
در پهنه دنیای خاک من بر افلاکم
تو کجایی؟
می گذرد قافله ای
و من تنهاترین همسفر ثانیه های زمانم
وآنگاه که نام کردند مرا و
پیکرم را از گل سرشتند
خمیر مایه ام از غم بود
به من آموختند که عشق کلید زندگی است
در آن ثانیه های بی کسیم
تو را آرزو کردم ای عشق
ای کهنه دبیر زمان و مکان
ای کهنترین واژه های دل آدمی
تو را آرزو کردم و آنگاه
سفرم در زمان آغازید
سفرکردم برای رسیدن
برای رهایی
برای تو
ای عشق ای رد خوناب دل
کجایی ای واژهء به تحقیر کشیده
ای زخمی ترین حس زمان
به قربانگاه عشق رسیدم
و هر بار سر در پای تو قربانی گشتم
می گذرد زمان
می روند واژه ها
و روز شب مرا به پایان فرا می خوانند
همچو ققنوس هر بار قربانی عشقم و
هر بار زنده عشق
چشمم را به جلای نامت رنگ زدند
و دلم را از تو سرشتند
چونانکه چینی نازک از جنس تنهایی گشت
و بر قوامش تو را از میان
هزاران واژه و گل برگزیدم.
تو !
تو را ای از گل زیباتر
ای عطر هزاران گل یاس
ای عنصر پاک
ای کیمیا
دیگر این کلمات را بگذار-بگذر
دیگر از تکرار ثانیه ها بگذر
از تمام باید و نباید ها
از هر تضاد و ضدیتی
چشمانت را
و قلبت را با ابدیت
پیوندی به پهنای جاودانگی زن
تا در فراق عناصر مادی دنیا
که دشمن-باید ماست
به جزیره ثبات در بهشت خواسته
و خوشبختی لبخند زنیم.
با تو ام
با تویی
که معراج مرا در فرای باور
من و تو خواهانی
در فراخنای ما شدن ها
به طلیعه صبح باورت لبخند بزن
roje_aria79
01-11-2007, 03:45 PM
نمي خواهم
پاياني براي نوشته هايم بيابم
آخر از ديشب در هراس اغاز و پايانم
من نمي خواهم به انتها برسم.
کاش مي فهميدي رنگ روزهايم با تو صورتي شده
کاش مي دانستي تنها لحظه هاي انتظار و فاصله است
که مرا بد خلق و تند مي کند
اخر من تو را بيشتر از همه پروانه ها دوست دارم .
کاش مي فهميدي
بي تو به فردا هم نمي رسم.
کاش تنهايم نمي گذاشتي.
قشنگ خاطراتم
ديگر برايت از لحظه هاي نبودنهايت
از لحظه هائي که بي تو خاکستري ميشوم
از ثانيه هائي که دستهايت در من ويرانه مي شود
و خودت نيستي که از تقلاي خواستنهايت نجاتم دهي
حرفي نمي زنم
ديگر برايت از قصر بلورين روياهايم
از شاهزاده هزار و يک شب قصه هايم
از پنجره خانه ات که به وسعت رنگين کمان است
حرفي نمي زنم.
بهار نارنج اگر خواستي
گيلاسها راهم مي چينم
و در دفتر خاطراتم خشکشان مي کنم
اگر خواستي ليموهاي باغ اندامم را به پاکي دستهايت مي فروشم
و ديگر سراغي از عطش چشمهايت نمي گيرم
ديگر از تو سراغي از.....
فقط بمان هميشه سبز ...
تکيه گاه اميد هاي نداشته ام باش
مي خواهم با تو به اوج برسم
بمان و مشق عشقمان را خط بزن
من منتظرت مي مانم.
دیگر این خانه چشم را از غبار بدگمانی برهان
که این خانه جای غیر تو نیست
صحبت از نبودنها و نخواستنها نیست
گفتن از جسمی است که
کالبد خویش را بی روح نخواهد
و روحی که جسمش را از خود می راند
من کالبد اختری روحم را در تو دیدم
چون ستاره ها را در آسمان ابری شب بی کسی نیافتم
ستاره هایم در همان نزدیکی باور تو
از درخت مهر میوه ای به زیبایی عشق آفریدند
آنگاه من نیمی از میوه را به تو دادم
هنوز در پس گذر خیابان
به جرم نبود روحی در تن
اسیر وا ژه های دردم
هر روز و هر شب به کنکاش با زمان
تو را جستجو میکنم
تا کی این زمین از گذر تنهایی من نقشهای
فرد بنگارد
تا کی این تردید دوست نزدیک باورت باشد
دمی هم همره باور رویای من شو
روزهای خاکستریت را همچون نقاشی چیره دست
از عصاره دلم رنگ سبز خواهم زد
و تمام دفترهای باورت را با خون خویش
امضا خواهم کرد
نبرد تردید و باور را یاری کن
مگذار تا امتحانمان در این بزم
به رزمی خونین بدل گردد
مگر کدامین قربانی را برای پایانم برگزیده ای
یاورم باش
اگر طبیب سرکش لجاجت
تو را به پاره کردن این اوراق می خواند
و دشنه خونین چرخ ایام
قربانی دیگری می طلبد
حریم خویش را از دیارش واپس کش
که تو را با سوختن ورقهای دلم سنخیتی نیست
من از روز ازل باورم همنشین روح تو بوده
کدامین باور فریاد دیگر سر خواهد داد
وقتی که در تمام ذرات وجودت من را می یابی
وقتی که صدای قلب تو آهنگ صدای من است
و نفسهایت از بوی گل باورم نقش گرفته.
دریای خیالم را چنان وسعت بخشیدم
تا کشتی رویایت در آن برای همیشه لنگر اندازد
و در سفر
تمام زوایای دلم را جستجو کند
جایی از این دریا با شمایل روحت بیگانه نبود
.دیگر این تردید را از تمام کتب افکارت خط بزن
تا هیچ زمان لاشخور تردید راهی در آسمان دلت نیابد
وما با هزاران گل یاس قصری از باورهایمان
بر بلندترین کوههای استوار جاودانگی
بهر دو پروانه بسازیم
و گرد شمع عشق خویش تا ابدیت واله گردیم.
Times Master
01-13-2007, 03:54 PM
در دل ساکت شب
لب من با لب تو
حرفها گفت و شنيد
دست تو شاخه غمهای مرا
در غمستان خشکاند
و مرا برد به گلزار شعف
قلب تو راز مرا ميداند
روزها رفت و هنوز
چشم من قصه پر مهر تو را ميخواند
بيشتر با من باش
با تو بودن خوب است
ناز من! ای گل من
با قلم نام تو را
در دل دفتر خود ميکارم
مينويسم همه جا
دوستت ميدارم
با سرشکی که ز مژگان ريزد
بر سر نام عزيزت ای دوست
_ مي بارم،
_مي بارم
پيش از آن دم که بيايی از راه
من چه بودم، جز آه؟
از چه گفتم، جز درد؟
نفست معجزه کرد
سبز شد شاخه زرد
ناز من، ای گل من
کور باشم من اگر
اشک بر چشم تو بينم روزی
لال باشم من اگر
سخنی گويم و آزرده شوی
يا نباشم هرگز
گر ز رفتار گناه آلودم
خسته و غمزده، افسرده شوی
کاش ميدانستی
همه زندگيم بسته به توست
همه امروزم
همه فردايم
تو همه سرخوشی هر روزم
ناز من، ای گل من
آنچنان با تو درآميخته ام
که صدای نفس پاک تو را
با همه فاصله ها
در دل همهمه مبهم شهر
ميتوانم فهميد
آنچنان با تو درآميخته ام
که به تاريکي ها
سايه ات را در شب
ميشناسم ای دوست!
بيشتر با من باش
با تو بودن خوب است
با تو بودن يعنی
روزها طعم عسل
با تو بودن يعنی
شامها شعر و غزل
بيشتر با من باش
لحظه ها در گذرند
چشم بر چشم زنيم
روزها ميگذرند
ميروی در پی خوشبختی خويش
و پس از رفتن تو
لب من مرثيه ها ميخواند
قلمم ميميرد
_ و فقط
هرچه بوده ست ميان من و تو
در دل دفتر من ميماند
بيشتر با من باش
چه کسی ميداند؟
شايد اين شام عزيز
شام آخر باشد
و طلوع فردا
لحظه مرگ کبوتر باشد
بيشتر با من باش
با تو بودن خوب است...
Mahmoud58
01-14-2007, 08:27 PM
من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدابه من اگر به جز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
فروغ جاودانه ادبیات ایران - فروغ فرخزاد
Mahmoud58
01-14-2007, 08:31 PM
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
آیناز
01-16-2007, 01:32 PM
دیگر این خانه چشم را از غبار بدگمانی برهان
که این خانه جای غیر تو نیست
صحبت از نبودنها و نخواستنها نیست
گفتن از جسمی است که
کالبد خویش را بی روح نخواهد
و روحی که جسمش را از خود می راند
من کالبد اختری روحم را در تو دیدم
چون ستاره ها را در آسمان ابری شب بی کسی نیافتم
ستاره هایم در همان نزدیکی باور تو
از درخت مهر میوه ای به زیبایی عشق آفریدند
آنگاه من نیمی از میوه را به تو دادم
هنوز در پس گذر خیابان
به جرم نبود روحی در تن
اسیر وا ژه های دردم
هر روز و هر شب به کنکاش با زمان
تو را جستجو میکنم
تا کی این زمین از گذر تنهایی من نقشهای
فرد بنگارد
تا کی این تردید دوست نزدیک باورت باشد
دمی هم همره باور رویای من شو
روزهای خاکستریت را همچون نقاشی چیره دست
از عصاره دلم رنگ سبز خواهم زد
و تمام دفترهای باورت را با خون خویش
امضا خواهم کرد
نبرد تردید و باور را یاری کن
مگذار تا امتحانمان در این بزم
به رزمی خونین بدل گردد
مگر کدامین قربانی را برای پایانم برگزیده ای
یاورم باش
اگر طبیب سرکش لجاجت
تو را به پاره کردن این اوراق می خواند
و دشنه خونین چرخ ایام
قربانی دیگری می طلبد
حریم خویش را از دیارش واپس کش
که تو را با سوختن ورقهای دلم سنخیتی نیست
من از روز ازل باورم همنشین روح تو بوده
کدامین باور فریاد دیگر سر خواهد داد
وقتی که در تمام ذرات وجودت من را می یابی
وقتی که صدای قلب تو آهنگ صدای من است
و نفسهایت از بوی گل باورم نقش گرفته.
دریای خیالم را چنان وسعت بخشیدم
تا کشتی رویایت در آن برای همیشه لنگر اندازد
و در سفر
تمام زوایای دلم را جستجو کند
جایی از این دریا با شمایل روحت بیگانه نبود
.دیگر این تردید را از تمام کتب افکارت خط بزن
تا هیچ زمان لاشخور تردید راهی در آسمان دلت نیابد
وما با هزاران گل یاس قصری از باورهایمان
بر بلندترین کوههای استوار جاودانگی
بهر دو پروانه بسازیم
و گرد شمع عشق خویش تا ابدیت واله گردیم.
بله واقعا
راست میگی؟:hmm: :hmm: :hmm: :hmm:
ایرانی آزاد
01-16-2007, 07:05 PM
ایرج جنتی عطایی
----------------------
دیدی ای غمگین تر از من
بعد از آن دیر آشنایی
آمدی خواندی برایم
قصه ی تلخ جدایی
مانده ام سر در گریبان
بی تو در شب های غمگین
بی تو باشد همدم من
یاد پیمان های دیرین
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت
در خزان سینه افسرد
کنون نشسته در نگاهم
تصویر پر غرور چشمت
یک دم نمی رود از یادم
چشمه های پر نور چشمت
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد
ایرانی آزاد
01-16-2007, 07:09 PM
محمد علی سپانلو
-----------------------
رؤیای خویش است و بوسه بر لب های خویش
سرزمین من که در قوس بامدادان
گل سرخ می نوشد دختر کوچک باران
اقامتگاهم
ترانه ای ست پیشواز مسافر
و جاده هایش از رد گام ها عطرآگین
نشانه ی مقصد یا
ساحره ی گمشدگی
ژالیزیانا!
شبه جزیره ای با چشمه های شور و شیرین
گوش و گوشواره
انگشتری و اشاره
تشنگی و گلوبند
منظره ی خویش است و دسته گل پنجره ی خویش
در این هوای طناز شعری اگر بسازی
یاد آور گفت و گوست هنگام عشق بازی
ای سرزمین سایه و روشن
ظهر معطر من
از تو به تو باز می گردم
در جست و جوی عطشی که هدیه می دهی
عطش پناهندگان
ایرانی آزاد
01-16-2007, 07:10 PM
نادر نادرپور
-------------------
بهار امسال ، خاموش است
نه شمع غنچه ای در شمعدان شاخه ها دارد
نه آتشبازی سرخ و بنفش ارغوان ها را
بهار امسال ، بغضی در گلو دارد
فروغ خنده از سیمای او دور است
عروس آفتابش زنده در گور است
مگر سیلاب اشکش پک گرداند
ز لوح سینه ی او حسرت رنگین کمان ها را
Mahmoud58
01-16-2007, 07:33 PM
ديدی که غزل سرود عاشق شده بود............................... انگار خودش نبود عاشق شده بود
افتاد و شکست و زير باران پرسيد............................... آدم که نکشته بود ؟ عاشق شده بود
roje_aria79
01-17-2007, 01:09 AM
بله واقعا
راست میگی؟:hmm: :hmm: :hmm: :hmm:
روزي شيوانا پير معرفت يکي از شاگردانش را ديد که زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است. شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و ازبي وفايي يار صحبت کرد و اينکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است.
شاگرد گفت که سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي کند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي کند.
شيوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطي به او دارد؟"
شاگرد با حيرت گفت:" ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود!!."
شيوانا با لبخند گفت:" چه کسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترک ندارد. هر کس ديگر هم جاي دختر بود، تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي. بگذار دخترک برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست. مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش نکني. معشوق فرقي نمي کند چه کسي باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پيغام داد که لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور يابد! به همين سادگي!"
roje_aria79
01-18-2007, 03:01 PM
واژه های بندگی
سلام و آنگه آغاز تمام شاهراهای خوش زندگی
در پهنای هر سخن و در وسعت نگاه
باد و باران مرا در کجای این خاک سیاه
از زشتی و پلشتی رهانیدند
و کدام دست سرنوشتی
راه زندگیم را سوی تو باز آورد
برای یافتنت از کدام
مسیر و کدام معبر
به سراشیب دلت ره جستم
کدام باوری معنای عشق را در خاطرم
چون مهری حک نمود
و دست کدامین سنگ تراش
واژ های دلم را بر سینه سختم
تا همیشگی باورت حک کرد
بگو تا باور کنم
بگو تا بدانم
من از تکرار واژه ها می حراسم
بگو تا باور کنم
بادی
یا طو فان
یا قطره شبنم
بگو تا بدانم
من سخت مغرور
مغلوب کدامین باور توست
کین چنین بر آستانت
سر بر خاک بندگیت می سایم
بگو تا باورم در معراج آدمیت
بسان وحی در رودخانه های نگاه جاری گردد
تا تشنگان برهوت بی معنی دنیا را
به فردوس معنویت رسانم
بگو من در کدام کارگه آهنگری
مس وجودم را به طلای انسانیت آراسته ام.
روزم را با باوری خواهم آراست
که در شب بی کسی
در گوشه گوشه قلبم چراغی
بهر معرفت و خرد از پاسخ تمام سوالاتم بیاویزم
و شبم را با عطر سینه سوز فراقت
نقشی از عشق خواهم زد.
roje_aria79
01-20-2007, 03:19 AM
ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم این بهانه از توست
تقدیم به هیچ کس...
غم عشق
به خاطر تو ای عشق
من از دست شب و ستاره ها زجر می کشم
و در کوچه های بی کسی همیشه بی نشان روانم
بوسه های خوش زندگی را جواب میکنم
خنده صبح و مستی شب را با غم معاوضه میکنم
و نصیبم هر شب در خفتن درد است و درد
به خاطر تو ای عشق
از همه زخم می خورم
زخمی به پهنای دلم و به عمق زندگی
بی نشان مانده ام تا مگر روزی
یک لبخند میمهان جام تو گردم
تا شاید جر عه ای از ته مانده های تو نصیبم گردد
ای عشق تا چند درد بر درد
و کهنه حدیث تکراریت سریالی ناتمام
تا چند دشنه خونریزت سینه ای را میهمان
و دل ساده آدمیان را با تو فریفتن
به خاطر تو ای عشق من تا به کی
میهمان هر تهمت و نفرتی باشم
تا مگر از قبل زخم دشنه ای بر دلم
یک لبخند میهمان لبهای دیگری گردد
بگو بدانم رسم میهمانی عشق چیست؟
زخم خوردن و شکستن و له شدن از من
و خنده ها و نغمه های شاد از دیگری.
نمی دانم
کدامین معلم معنای عشق را در باورم
بسان نهالی نو به یادگار گذاشت
تا مزرعه خشک دل به مدد اشک
همیشه سبز و
همیشه شخم غم نشان گردد
نمی دانم نهال نورس عشق
چه میزان از خون دل را
بهر میوه کال عشق
تباه خواهد کرد
تا مگر در شعری یا در گوشه ای دور افتاده
نغمه ای سوزناک از انعکاس واژه ها
در دل سوخته پدید آید
و زیب دفتر عشاق شکست خورده گردد.
نمی دانم!!!!
نمی دانم !!
نمی دانم!
خالی تر از هر گذرگهی
چون کرانه های انصاف
به نیمه پنهان مهتاب می نگرم
دستانم همه جرعه جرعه
کامی ملتهب
و نوشی که هنوز گشوده نشده است
تا دفترم را بگشایم و قلم ...
می ترسم
سطرها از کمرنگی قلم ها با خبر گشته اند
فزونی تشنجی غریب از شب می گذرد
سایش افکاری از خود را
در دلواپسی نقاط پایانی دفترم
به میان ناخن های خویش
گم می کند.
شاید اصلا نقطه ای در کار نیست
و حتی پایانی برای رسیدن
تا نقطه ای بدست گیرم و به پایان
برسم!
به مرز عدالت
سردم است
سرد و رها شده
تاریک و همه
همهمه زادگان زرد و زردآبه
به بازیچه ای در شب می آمیزند
شب را به بازیچه نگیرید
او سالهاست که عشق شانه های
بهم نزدیک را
در سوسوی ستارگان
خلاصه کرده است
امشب شب ما نیست
و مهتاب
نصفی از خاطره هایش را
فراموش کرده است
نگاه ها تنگند
دستان همه خالی
ومن
عبور زمان را
به ابرهای تیره سرنوشتم
می سپارم.
افسون تاریخ:
در غبار اندوه خاکستری از دور
صدایی آشنایم می شود انگار
که می پرسم
از آیاتی که از بالا
برایم نقش خواهند زد، تا فردا
کدامین راز را با خود برم
تا گشته ام رسوا
شود شاهد
بر آن دستان غرق آلود من آیا؟
کدامین ظلم را باید
به نادانستن اندیشه ای محکوم
تاوان بر آوردنش را هم
لب چاهی
به حلق آویز گردانم
کدامین نفس ها را
شمارشگر شوم آخر
که بر چشمان وامانده
به کنجی منقلب
از سکوتی بر دارازای زمان
قصه افسون و فسون گر بخوانم من
که من افسون تاریخم
حجابی کهنه، وامانده
از آن دیباچه تاریک
به بی فرجامی خود
سخت می گرید.
هزاران وای بر من، وای
تا چه مدت انتظار رفته بر بادم
در نگاه سرد باران
بر دروغین آرزو ها
بر نویدی
دل خوش و آرام گردانم
صدای آشنایم کو؟
زنم لب بر لبش
جادوی خفته در سخن را
دیر هنگام
اما بسی نزدیک برخیزم
کنم افشا
این منم
تاریخ بدفرجامی انسان.
علی خیابانیان
roje_aria79
01-22-2007, 06:08 PM
تقدیم به هیچکس:hmm: :(
بازی جدید
در اين ديار که بر درد است و بر شتا
کجاست قلبي که نور را
به ديدگان جستجو گرم رهنمون سازد
آه اي زمانه خسته شدم از اين تکرارت
نغمه اي ديگر ساز کن
و کمي در اين نزديکي درنگ نما
من ديگر نمي خواهم همسفر ثانيه هاي پوچ تو باشم
تا کي به اين بازي پوچ تن در دهم
زندگيم اسير ثانيه هاي نامرد است
و نگاهم از هزاران غروب خسته تر
اي زندگي دست نگه دار
من پياده خواهم شد
تو برو
من راه ديگر خواهم جست
و بر درگاه خانه اي ديگر درنگ خواهم نمود
و چون کودکان زنگ خلوت ديگري را خواهم زد
و فرار خواهم نمود
فرار از خودم
از زمانه
از تمام بديها
و از شادي اين بازي جديد
تا ابد شاد خواهم ماند
roje_aria79
01-24-2007, 03:51 AM
تقدیم به دل شکسته خودم
راه چاره
گویند تو بدی بدتر از هزار واژه کثیف
و هرزتر و پست تر از تمام زشتی های عالم
گویند تو حقیری به مقیاس کوچکترین جسم عالم
که نه در زیر زره بین و نه در قیاس نیستی جای نداری
گویند همه هستند و تو هیچ نیستی
خداوندا
با رالها
دستانم از جنس دیگران نیست یا اندامم؟
چشمانم همان چشم و
گوشهایم همانست
پس سبب تمسخر ایشان چیست
آری می دانم!
من دلی از رنگی دیگر
و افکاری ناشناس دارم
رنگ چهره قلبم خونین است
و نقش افکارم نیلوفری
و شمیمم اهورایی!
خداوندا چه کنم که جنسی دارم
با دنیا ناموزون
پوست قلبم نازکتر از هزاران چینی
و تنها تر از خلوت ستاره هاست
چشمانی به رنگ رویا
و سینه ای سبزتر از همه خوبیها
حال در این لوش و لاشه زار
و گنداب دنیوی به کدامین پوشش رحمتت
خود را از هزاران زخم و صعوبت راه برهانم
تا کشتی دل را به ساحل مقصود رسانم
تو جوابم گو؟
یاشار
01-24-2007, 01:38 PM
چه شد اي بلبل شيدا سر خواندن نداري
چه شد آن شور شيرينت چه شد آن بيقراري
نه حال نوگلان پرسي ز نسيم بهاري
نه آواي دل انگيزي دگر از دل برآري
مگر داري به دل چون من ز خزان بس شکايت
ندارد رنگ و بو ديگر چمن و گل برايت
به دنبال بهار بي خزاني
هواخواه نشاط جاوداني
اي بيدل جز آن دلبر کسي اين مي ندارد
بهار عاشقان هرگز خزان در پي ندارد
بهار عاشقان هرگز خزان در پي ندارد
الا اي گل منم مجروح خارستان که از مرحم گذشتم
به هر نقش قلم حرفي به خون دل زهجرانت نوشتم
آن بلبل خود من بودم
که در زندان تن بودم
به سويت پر گشودم
به سويت پر گشودم
آرشیتکت
01-24-2007, 04:59 PM
من آن موجم که آرامش ندارم
به آساني سر سازش ندارم
هميشه در گريزودر گزارم
نميمانم به يکجا بيقرارم
سفر يعني من و گستاخي من
هميشه رفتن
هرگز نماندن
هزاران ساحل ناديده ديدن
به پرسشهاي بي پاسخ رسيدن
من ز تبار دريام
از نسل چشمه سارم
رهاتر از رهايي
حصار بي حصارم
صاحب حصارمن نيست
پايان کار من نيست
هم دردو يار من نيست
کسي که يار من نيست
در انتظار من نيست
صداي زنده بودن در خروشم
به ساحل چون مي آيم خموشم
به هنگامي که دنيا فکر ما نيست
براي مرگ هم در خانه جا نيست
اگر خاموش بشينم روا نيست
دل از دريابريدن کار ما نيست
من ز تبار دريام از نسل چشمه سارم
رهاتر از رهايي
حصار بي حصارم
صاحب حصارمن نيست
پايان کار من نيست
هم دردو يار من نيست
کسي که يار من نيست
در انتظار من نيست
من آن موجم که آرامش ندارم
به آساني سر سازش ندارم
هميشه در گريزودر گزارم
نميمانم به يکجا بيقرارم
سیامک
01-24-2007, 05:38 PM
خواب خفته
شبي بي نور مهتاب و ستاره
به زير پرتويي از محنت شب
كه روح سايه را تسخير مي كرد
ميان بيشه اي آشفته و مست
كه پاي عقل را زنجير مي كرد
و برق كوره راهي بي شباهنگ
كه چون آيينه هر دم
قدم در بستر هر ديده مي زد
و بر شاخ درختان مرغكي ،پنهان
كه شايدگاهي هم حرفي زآن، ميزد
ولي افسوس كاوهم حرفها
پوشيده مي زد
در آن سو پشت ديوار حقيقت
كنار لاله اي پژمرده و سرد
صداي گريه اي با خود مرا برد
مرا در اوج يك آه غم انگيز
به دور از شبروان
تا انتها برد ...
* خداوندا چه مي ديدم؟ !
ميان آن همه قلب سياه وسخت
وچشماني به زير پرده و پرفتنه و
دور از صفاي اشك
به يكباره نگاهم بر نگاهي خورد
كه چون باغي پر ازگل بود
پر از گلهاي ايثار و صفا
سرشار ِ از عطر توكل بود
و بالي خفته بر خاك
كه جاي بوسه اي از لعل خون داشت
صداي قلب او را مي شنيدم
،اگرچه مبهم و تاريك،
ولي حالي دگرگون داشت ...
* نمي دانم !
شايد از چشمان مبهوتم
كه اشكي را به گرد قرصي از ايهام در بر داشت
و يا از غنچه ي باز لبانم
كه آثاري ز طوفان تعجب داشت
سؤالم را،نيازم را به پاسخ ديد!
مرا زانو به زانو ،لب به لب
،چون عاشقي تنها،
كنار خود نشاند
و با لبخند شيريني كه بوي تلخي اش را مي شنيدم
و پر بود از صداي زخم جانسوزي
كه از آن ِخودي بود
نگاهم را به دنيايي دگر خواند!
و چشمانم چنين گفت:!
پشت سر نعش هزاران غنچه ي پرپر شده
سر به دوش باغبان خود،
به گوش باغ آهنگ جدايي مي زدند
روبرو لب تشنگاني خفته بر بالين مرگ
غرق ِ در خون،
پنجه در خاك رهايي مي زدند
آسمان مملو از مرغان گلگوني
كه گويي آخرين پروازشان بود
و پاي هر درختي جوجگاني گرم
كه بطن مادر اينك
دگر تابوتشان بود ! ...
كجا بودم خدايا
هراسان و پريشان در هجوم سوز و هوي باد
تا ره ساحل دويدم
ساحل اما دامنش گلگونتر از آن بود
ماهيان آنجا همه دلتنگ ساحل مي شدند
تن به موج شب زده ،
با خاك همدل مي شدند
طاقتم بي تاب شد
برگشتم از ساحل
به سوي بيشه ي خود پر كشيدم
صداي ناله مي آمد
خداوندا
صدا از جانب آلاله مي آمد
نگاهم را به دنبال صدا پر دادم و
آهسته و نرم
با دلي لرزان و غمناك
خود به دنبالش دويدم
تا به آغوشش رسيدم !
به ناگه ديدگانم پا ي گل را شست !
و با فريادي از سنگيني آن صحنه ي تلخ
ديدگانم باز شد!
مادرم آشفته بر بالينم آمد
به آغوشم كشيد و
دستي از روي محبت بر سرم
لبانم را به ليواني فشردو گفت:
خواب ديدي پسرم !!
رو به مادر كرده و گفتم:
خودش بود،او همان بود
مادرم كز حرف من چيزي نمي فهميد
نگاه مي كرد و مي خنديد
ولي من خوب مي دانستم اين آغوش
ازآن ِ گريه ي آن جوجگان است
و اين ليوان
از آن ساحل لب تشنگان است ...
* خود نمی دانم
ولي بي اختيار
نگاهم رو به سوي پنجره وا شد
خداوندا چه مي ديدم
او همان بود ،خودش بود
اينك اما با دوبالي غرق خون
ره به پروازي حقيقي مي نمود
ديگر از آن گريه ها بويي نبود !
دور مي شد با لباني مملو از لبخند
و من در حسرت اين آرزو :
كه اي كاش
همه خواب مرا مي ديدند
(( اي كاش همه ، خواب مرا مي ديدند. ))
سیامک
01-24-2007, 05:41 PM
غربت عشق
چو بغضی کهنه در غربت اسیرم
چو آهی کز صدای خفته سیرم
من اینجا مانده ام تنها خدایا
همین روزاس که در غربت بمیرم
ببین اینجا پرنده رو زمینه
یه عمره خواب ِ پرواز و می بینه
در اینجا پشت ِ هر آهوی معصوم
ببین گرگی نشسته در کمینه!!
در اینجا باید از خوبان جدا بود
مث ِ شبنم غریوی بی صدا بود !!
در اینجا زندگی تلخه خدایا
چقد سخته غریبی آشنا بود !!
در اینجا قلب صاف و صادقی نیست
میان گریه هاشان هق هقی نیست !
در این دنیای تلخ بی مروت
دریغا ای دریغا ، عاشقی نیست
سیامک
01-24-2007, 05:46 PM
میعاد شبانه
پر زآهم سوی میعاد شبانه می روم
مست و خاموشم ولی با صد نشانه می روم !
با لبی خشک و نگاهی خیس و قلبی تشنه تر
زین هوای ِ تلخ ِ خانه می روم
رنگ عشق
با نام تو خورشید به شب خواهم زد
با یاد تو بوسه ها به لب خواهم زد !!
زنگار سیاهی از دل غمزده را
با عشق تو من ، رنگ طرب خواهم زد !
سر ٌ نی
عشق را گفتم که تلخی تا به کی
یا بمیران یا رسانم لب به می
گفتش این تلخی همان شیرینی است !!
کز پی ِ آن ، جان بگیرد سر ٌ نی !!
هوای عاشقی
گفتی ای دل من غمینم ، اینهمه حزنم زچیست
از همه عالم بریدم ، این جفا از بهر ِ کیست ؟
در هوایم بوی ِ غربت ، حجم سرد ِ بی کسیست
گفتمت ، عاشق شدی ای دل ، هوای ِ عاشقیست !!
عطش عشق
صدای ِ تشنه ام محتاج ِ آبه
کویر ِ سینه ام مست ِ سرابه !
بزن آبی به روی ِ دل ز آنجا !!
که اینجا چشمه در پهنای ِ قابه !!!
خلوت عشق
جامه از تن می دری ، چون با تو تنها می شوم !!
مست ِ مستم می کنی ، دانم که رسوا می شوم !
از من ِ من ، تا من ِ ما می روم !!!!
قطره ای هستم ، که در پهنای ِ دریا می شوم !
بن بست ِ عشق !
پی ِ مهمانی ِ آن جام که در دست تو بود
آنکه پیشینه ترین می ، ز لب ِ مست ِ تو بود !!
آری ای جان ، پی ِ آن می گردم
پی ِ آن خانه که در ، کوچه ی ِ بن بست ِ تو بود !!
معجزه ی عشق
خفته ای را چشم ِ تو بیدار کرد !
مرده ای را عشق تو هشیار کرد !
برده ی ِ تن ، از من ِ بیمار تن !!!
وارهاند و جان و دل ، تیمار کرد !
نوای ِ بی نوایی !
رفتم به در ِ خانه ی ِ لیلی به گدایی !
گفتم که دمی دم به نوای ِ بی نوایی !!
گفتا که وصال ِ من چو خواهی
باید به میان ِ آن قبیله آیی !!!!
ره ِ میخانه
باز پایم در ره ِ میخانه رفت
پنجه ام در حلقه ی آن خانه رفت
چون لبانم بر لب ِ پیمانه خورد
هوشم از سر ، همچو یک دیوانه رفت !!!
تب ِ دیدار
رفتی ٌ و مرا بی کس و بی یار نشاندی
رفتی ٌ و مرا در تب ِ دیدار نشاندی
رفتی ٌ و مرا گوشه ی ِ این دل به هوایت
همچون عطشی ، بر لب ِ تبدار نشاندی !!!
ایرانی آزاد
01-24-2007, 06:04 PM
از احمد شاملو
-------------------
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج شبگیر می اومد...
« - پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟ »
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
***
« - پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-
پریا!
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین:
اسب سفید نقره نل
یال و دمش رنگ عسل،
مرکب صرصر تک من!
آهوی آهن رگ من!
گردن و ساقش ببینین!
باد دماغش ببینین!
امشب تو شهر چراغونه
خونه دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن
های می کشن
هوی می کشن:
« - شهر جای ما شد!
عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره » ...
***
پریا!
دیگه توک روز شیکسه
درای قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
می ریزد ز دست و پا.
پوسیده ن، پاره می شن
دیبا بیچاره میشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، کویر و نمکزار می بینن
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]
در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر کی که غصه داره
غمشو زمین میذاره.
قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.
اسیرا کینه دارن
داس شونو ور می میدارن
سیل می شن: گرگرگر!
تو قلب شب که بد گله
آتیش بازی چه خوشگله!
آتیش! آتیش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه یه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور یاور برقصن
« حمومک مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
« قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
پریا! بسه دیگه های های تون
گریه تاون، وای وای تون! » ...
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ...
***
« - پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!
شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک
تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
قصه سبز پری زرد پری
قصه سنگ صبور، بز روی بون
قصه دختر شاه پریون، -
شما ئین اون پریا!
اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین
که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود.
دنیای ما عیونه
هر کی می خواد بدونه:
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبردار داره!
دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
دنیای ما - هی هی هی !
عقب آتیش - لی لی لی !
آتیش می خوای بالا ترک
تا کف پات ترک ترک ...
دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه!
خوب، پریای قصه!
مرغای شیکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
کی بتونه گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ »
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
***
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون -
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
وقتی دیدن ستاره
یه من اثر نداره:
می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -
یکیش تنگ شراب شد
یکیش دریای آب شد
یکیش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم
زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:
« - دلنگ دلنگ، شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب کرد
کلی برنج تو آب کرد.
خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین
ما ظلمو نفله کردیم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.
از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم
ها جستیم و واجستیم
تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم ... »
***
بالا رفتیم دوغ بود
قصه بی بیم دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ما راست بود:
قصه ما به سر رسید
غلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!
ایرانی آزاد
01-24-2007, 06:05 PM
از احمد شاملو
-------------------
نه در رفتن حرکت بود
نه درماندن سکونی.
شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.
دوشیزه عشق من
مادری بیگانه است
و ستاره پر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد.
ایرانی آزاد
01-24-2007, 06:07 PM
از مهدی اخوان ثالث
----------------------
آواز چگور
وقتی که شب هنگام گامی چند دور از من
نزدیک دیواری که بر آن تکیه می زد بیشتر شبها
با خاطر خود می نشست و ساز می زد مرد
و موجهای زیر و اوج نغمه های او
چون مشتی افسون در فضای شب رها می شد
من خوب می دیدم گروهی خسته از ارواح تبعیدی
در تیرگی آرام از سویی به سویی راه می رفتند
احوالشان از خستگی می گفت ، اما هیچ یک چیزی نمی گفتند
خاموش و غمگین کوچ می کردند
افتان و خیزان ، بیشتر با پشت های خم
فرسوده زیر پشتواره ی سرنوشتی شوم و بی حاصل
چون قوم مبعوثی برای رنج و تبعید و اسارت ، این ودیعه های خلقت را همراه می بردند
من خوب می دیدم که بی شک از چگور او
می آمد آن اشباح رنجور و سیه بیرون
وز زیر انگشتان چالک و صبور او
بس کن خدا را ، ای چگوری ، بس
ساز تو وحشتنک و غمگین است
هر پنجه کانجا می خرامانی
بر پرده های آشنا با درد
گویی که چنگم در جگر می افکنی ، این ست
که م تاب و آرام شنیدن نیست
این ست
در این چگور پیر تو ، ای مرد ، پنهان کیست ؟
روح کدامین شوربخت دردمند ایا
در آن حصار تنگ زندانیست ؟
با من بگو ؟ ای بینوا ی دوره گرد ، آخر
با ساز پیرت ایم چه آواز ، این چه ایین ست ؟
گوید چگوری : این نه آوازست نفرین ست
آواره ای آواز او چون نوحه یا چون ناله ای از گور
گوری ازین عهد سیه دل دور
اینجاست
تو چون شناسی ، این
روح سیه پوش قبیله ی ماست
از قتل عام هولنک قرنها جسته
آزرده خسته
دیری ست در این کنج حسرت مأمنی جسته
گاهی که بیند زخمه ای دمساز و باشد پنجه ای همدرد
خواند رثای عهد و ایین عزیزش را
غمگین و آهسته
اینک چگوری لحظه ای خاموش می ماند
و آنگاه می خواند
شو تا بشو گیر ، ای خدا ، بر کوهساران
می باره بارون ، ای خدا ، می باره بارون
از خان خانان ، ای خدا ، سردار بجنور
من شکوه دارن ، ای خدا ، دل زار و زارون
آتش گرفتم ، ای خدا ، آتش گرفتم
شش تا جوونم ، ای خدا ، شد تیر بارون
ابر بهارون ، ای خدا بر کوه نباره
بر من بباره ، ای خدا ، دل لاله زارون
بس کن خدا را بی خودم کردی
من در چگور تو صدای گریه ی خود را شنیدم باز
من می شناسم ، این صدای گریه ی من بود
بی اعتنا با من
مرد چگوری همجنان سرگرم با کارش
و آن کاروان سایه و اشباح
در راه و رفتارش
ایرانی آزاد
01-24-2007, 06:09 PM
از فروغ فرخزاد
-----------------
آن روزها
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های باد بادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
آن روزها رفتند
آن روزها یی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم چون حبابی از هوا لبریز می جوشید
چشمم به روی هر چه می لغزید
آنرا چو شیر تازه می نوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش نا آرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای نا شناس جستجو می رفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت
آن روزها رفتند
آن روزها ی برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره میگشتم
پکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید
بر نردبام کهنه چوبی
بر رشته سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر می کردم به فردا آه
فردا
حجم سفید لیز
با خش خش چادر مادربزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایه مغشوش او در چارچوب در
که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه
فردا ...
گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خطهای باطل را
از مشق های کهنه خود پک می کردم
چون برف می خوابید
در باغچه می گشتم افسرده
در پای گلدانهای خشک یاس
گنجشک های مرده ام را خک میکردم
آن روزها رفتند
آن روزهای جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری
آن روز ها هر سایه رازی داشت
هر جعبه سربسته گنجی را نهان می کرد
هر گوشه صندوقخانه در سکوت ظهر
گویی جهانی بود
هر کسی ز تاریکی نمی ترسید
در چشمهایم قهرمانی بود
آن روزها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشه های عطر
در اجتماع سکت و محبوب نرگسهای صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار می کردند
آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز
بازار در بوهای سرگردان شناور بود
در بوی تند قهوه و ماهی
بازار در زیر قدمها پهن می شد کش می آمد با تمام لحظه های راه می آمیخت
و چرخ می زد در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که می رفت با سرعت به سوی حجم های رنگی سیال
و باز می آمد
با بسته های هدیه با زنبیل های پر
بازار بود که می ریخت
که می ریخت
که می ریخت
آن روزها رفتند
آن روزهای خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشنایی های محتاطانه با زیبایی رگهای آبی رنگ
دستی که با یک گل
از پشت دیواری صدا می زد
یک دست دیگر را
و لکه های کوچک جوهر بر این دست مشوش مضطرب ترسان
و عشق
که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو میکرد
در ظهر های گرم دود آلود
ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم
ما با زبان ساده گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم
و به درختان قرض می دادیم
و توپ با پیغام های بوسه در دستان ما می گشت
و عشق بود
آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
ناگاه
محصورمان می کرد
و جذبمان می کرد در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم های دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ می زد آه
کنون زنی تنهاست
کنون زنی تنهاست
سیامک
01-24-2007, 08:38 PM
شب از پهلوی غم در چشمت غلط می زند
ومن
باز هم
زبانم لال
ندانستم
انقلاب ستاره در سوگ خورشید
چه معنا می دهد ؟
باید قبول کنم
رفتی !
این آخرین دریچه هم به سوی نور باز نمی شود
این پلک بی تاب هم
از شوق دیدار
دیدار دوباره ات
حتی به سوی تو
باور نمی کنم
باید قبول کنم !
زبانم لال
رفتی ...
سیامک
01-24-2007, 08:43 PM
دل گفت شيدا گشتهام از چشم مستِ ماه او
گفتم كه بربند اين سخن راهي جداست راه او
دل گفت دالان ميزنم گر كوه باشد پيش رو
گفتم كه كوه آري ولي فولاد تفتان است او
دل گفت من آهنگرم در كورهام آبش كنم
گفتم كه زنجيرت كنم گر قصدسازي سوي او
دل گفت اوزانت كنم گر چشم را وامم دهي
گفتم كه چشم زودتر، بنشت در اشعار او
دل گفت دستانت بده، تا بركشم بر گونهاش
گفتم كه دستم نيز هم گمگشته در چشمان او
دل گفت پاهايت بده، تا گام بردارم تو را
گفتم كزان تو پيشتر پايم برفت در راه او
دل گفت پس گوشت بده، تا نغمهاش را بشنوي
گفتم كه نيست اندرش جز نغمهاي از ناي او
دل گفت لعلي داردش، لب را بده كامت دهم
گفتم كه لبهايم شده، وقف ثناي نام او
دل گفت اي سودازده پر ميكشم از سينهات
گفتم خدا را پس مرو، منشين به روي بام او
خنديد دل گفتا به من، كاي مفلسِ بيقلب و تن
خود زودتر رفتي ز من، من هم روم دنبال او
گفتم كه آي ميروي،چون گوش و چشم و دست و لب
اما بدان كه نيستت، جز داغي از هجران او
سیامک
01-24-2007, 08:46 PM
گویی
خورشید گرمای خود را از دست داده است
و گل های سرخ عطری ندارند
و ستارگان دیگر نمی خوانند
آن گاه که چشم می گشایم و می بینم
با تو نیستم
سیامک
01-24-2007, 08:46 PM
دوستت دارم
در التهاب شنیدن ترانهء گام های تو هستم
که به سوی من می آیی
و عاشقم بر انتظارات آن لحظه که تو را در کنار خود حس کنم
دوستت دارم......
سیامک
01-24-2007, 08:47 PM
چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشتهست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری
چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشتهست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری
سیامک
01-24-2007, 08:48 PM
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام ِ اُفق های باز نسبت داشت
و لحن ِ آب و زمین را چه خوب می فهمید.
صداش به شکل ِ حزن ِ پریشان ِ واقعیت بود،
و پلک هاش، مسیر ِ سبز ِ عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش، هوای صاف ِ سخاوت را ورق زد
و مهربانی را به سمت ِ ما کوچاند.
به شکل ِ خلوت ِ خود بود، و عاشقانه ترین انحنای وقت ِ خودش را برای آینه
تفسیر کرد،
و او به شیوه ی باران، پُر از طراوت ِ تکرار بود،
و او به سبک ِ درخت، میان ِ عافیت ِ نور منتشر میشد،
همیشه کودکی باد را صدا می کرد،
همیشه رشته ی صحبت را به چفت ِ آب گره می زد..
برای ما یک شب، سجود ِ سبز ِ محبت را چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه ی سطح ِ آب دست کشیدیم
و مثل ِ لهجه ی یک سطل ِ آب تازه شدیم
و بار ها دیدیم
که با چقدر سبد، برای چیدن ِ یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد که روبروی وضوح ِ کبوتران بنشیند
و رفت تا لب ِ هیچ ...
و پشت ِ حوصله ی نور ها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان ِ پریشانی ِ تلفظ ِ در ها
برای خوردن ِ یک سیب
چقدر تنها ماندیم.
سیامک
01-24-2007, 08:48 PM
گرچه مستيم و خرابيم چو شبهاي دگر
باز کن ساقي مجلس سر ميناي دگر
امشبي را که در آنيم غنيمت شمريم
شايد اي جان نرسيديم به فرداي دگر
مست مستم مشکن قدر خود اي پنجه ي غم
من به ميخانه ام امشب تو برو جاي دگر
سیامک
01-24-2007, 08:49 PM
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است.
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست.
***
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست.
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني.
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو.
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سیامک
01-24-2007, 08:50 PM
لحظه ي ديدار نزديك است
باز من، ديوانه ام مستم
باز مي لرزد دلم، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي! نخراشي به عقلت گونه ام را تيغ
آي! نپريشي صفاي زلفكم را دست
آبرويم را نريزي دل
اي نخورده مست
لحظه ي ديدار نزديك است.
سیامک
01-24-2007, 08:50 PM
هنوز یاد تو از یادم نمیره
چرا عشق از دل آدم نمیره
بنای خلقت آدم از عشقه
نمیره هرچی از یادم از عشقه
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
کمک کن باز بشکن دونه دونه
بریز آی اشک نرم و عاشقونه
محبت کن در این آشفته حالی
نمونه مکتبم از عشق خالی
نصیبم کن که عاشق پیشه باشم
تو این آشفتگی همیشه باشم
نصیبم کن که عاشق پیشه باشم
تو این آشفتگی همیشه باشم
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
کمک کن باز بشکن دونه دونه
بریز آی اشک نرم و عاشقونه
بزن باد بهاری تازه تر شم
بزن از کار دنیا بی خبر شم
بزن تا سیم آخر آی جدایی
هلاکم کن از این عشق خدایی
بزن تا سیم آخر آی جدایی
هلاکم کن از این عشق خدایی
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
سیامک
01-24-2007, 08:51 PM
ما حريف غم و پيمانه کشی پيشه ما
ديده ما قدح ما دل ما شيشه ما
ما در اين باديه آن خارين تشنه لبيم
که رهين نمی٬ از خاک نشد ريشه ما
مشکل عشق به فکرت نشود طی ورنه
رخنه در سنگ کند٬ ناخن انديشه ما
منع ما چند کنی اين همه مشتاق که هست
عشق بازی فن ما باده کشی پيشه ما
ایرانی آزاد
01-25-2007, 06:56 PM
از نادر نادرپور
---------------------
پيكــر تـراش پيــرم و بـا تـيشــه ي خيـال
يــك شـب تـو را از مـرمـر شعر آفريـده ام
تـا در نگيـن چشـم تـو نقـش هـوس نهـم
نــاز هــــزار چشـــم سيـــه را كشيــــده ام
بر قامتت كه وسوسه ي شستشو در اوست
پـاشيــده ام شـــراب كـف آلـــود مـــاه را
تــا از گـزنـد چشــم بـدت ايـمني دهــم
دزديــده ام از چـشــم حســـودان نگــاه را
تـا پيـچ و تـاب قـد تـو را دل ننشيـن كنم
دست از سر نيــاز بـه هـر ســو گشـــوده ام
از هـر زنـي تــراش تنــي وام كــــرده ام
از هر قدي كرشمـه ي رقصــي ربــوده ام
امـا تـوچـون بتــي كـه بـه بت ساز ننگرد
در پيش پاي خويش بــه خاكـم فكنـده اي
مست از مــي غـروري و دور از غـم مني
گوئي دلاز كسي كه تو را ساخت كنده اي
هشـــدار ز آن كــه در پس پرده ي نيــاز
آن بـت تــراش بلـهــوس چشـــم بستــه ام
يك شب كه خشم عشق تو ديوانه ام كند
بيننــد سايـــه هـا كــه تـو را هـم شكسته ام
ایرانی آزاد
01-25-2007, 06:59 PM
از رهی معیری
-----------------------
ندانم كان مه نامهربان يادم كند يا نه ؟
فريب انگيز من ، با وعده اي شادم كند يا نه ؟
خرابم آن چنان كز باده هم تسكين نمي يابم
لب گرمي شود پيدا كه آبادم كند يا نه ؟
صبا از من پيامي ده به آن صياد سنگين دل
كه تا گل در چمن باقي است ، آزادم كند يا نه؟
من از ياد عزيزان يك نفس غافل نيم اما
نمي دانم كه بعد از من كسي يادم كند يا نه؟
«رهي» از ناله ام خون مي چكد اما نمي دانم
كه آن بيدادگر ، گوشي به فريادم كند يا نه؟
ایرانی آزاد
01-25-2007, 07:00 PM
از هوشنگ ابتهاج
------------------------
گفتمش :«شيرين ترين آواز چيست؟»
چشم غمگينش به رويم خيره ماند
قطره قطره اشكش از مژگان جديد
لرزه افتادش به گيسوي بلند
زير لب غمناك خواند:
«ناله ي زنجيرها بر دست من...»
گفتمش آنگه كه از هم بگسلند
خنده ي تلخي به لب آورد و گفت :
«آرزويي دلكش است ، اما دريغ
بخت شومم ره براين اميد بست!
وآن طلايي زورق خورشيد را
صخره هاي ساحل مغرب شكست!...»
من به خود لرزيدم از دردي كه تلخ
در دل من با دل او مي گريست ،
گفتمش :«بنگر در اين درياي كور
چشم هر اختر چراغ زورقي است».
سر به سوي آسمان برداشت گفت :
« چشم هر اختر چراغ زورقي است،
ليكن اين شب نيز دريائيست ژرف .
اي درغا شب روان! كز نيمه راه
مي كشد افسون شب در خوبشان...»
گفتمش :«فانوس ماه
مي دهد از چشم بيداري نشان!»
گفت:«اما درشبي اين گونه گنگ
هيچ آوايي نمي آيد به گوش»
گفتمش : «اما دل ما مي تپد.
گوش كن ، اينك صداي پاي دوست!...»
گفت: «اي افسوس ! در اين دام مرگ
باز صيد تازه اي را مي برند،
اين صداي پاي اوست...»
گريه اي افتاد در من بي امان .
در ميان اشك ها پرسيدمش :
«خوش ترين لبخند چيست؟»
شعله اي در چشم تاريكش شكفت،
جوش خون در گونه اش آتش فشاند،
گفت: «لبخندي كه عشقي سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند»
من ز جا برخاستم ، بــــوسيدمش .
ایرانی آزاد
01-25-2007, 07:02 PM
از فریدون مشیری
------------------------
گفتــه بــودي كـه چـرا محـو تماشاي مني
وان چنان مات كه يك دم مژه بر هم نزني
مـژه بـر هـم نـزنـم تـا كـه ز دستــم نـرود
نــاز چشـم تـو بـه قـدر مـژه بـر هـم زدني
آرشیتکت
01-27-2007, 11:24 AM
معبود من
عاشقت هستم تو ای معبود من
عشق تو تاری بود بر پود من
می پرستم من تو را ديوانه وار
گرد شمعت جان دهم پروانه وار
تو مرا در بی کسی همدم شدی
در شب تنهاييم محرم شدی
از تو روياهای من معنا گرفت
در کنارت قلب من آرام گرفت
از نگاه عاشقت زيبا شدم
سنگ بودم از تو من ديبا شدم
قامتم در هم شکست از بار غم
با تو پيوستم دگر باره به هم
با تو گشتم هفت شهر عشق را
يافتم من در تو بحر عشق را.
آرشیتکت
01-27-2007, 11:28 AM
دریا
باز هم آمدي تو بر سره راهم
اي عشق ميكني دوباره گمراهم
دردا من جواني را به سر كردم
تنها از ديار خوب سفر كردم
ديريست قلب من از عاشقي سير است
خسته از صداي زنجير است
دريا اولين عشق مرا بردي
دنيا دم به دم مرا تو آزردي
دريا سرنوشتم را به ياد آور
دنيا سر گذشتم را مكن باور
من غريبي قصه پردازم
چون غريقي غرقه در رازم
گم شدم در غربت دريا
بي نصيب و بي هم آوازم
ميروم شبها به ساحل ها تا بيابم خلوت دل را روي موج خسته ي دريا
مينويسم اوج غمها را.
ایرانی آزاد
01-27-2007, 01:22 PM
از م-آزاد
---------------
لحظهای در بهار
میبینم
کوچهها سرخ میشوند
زمان
نیلگونست
باد
مثل اندوهی
از تماشای رود میآید.
لحظهای با تو
ای پرندهی سبز
ای تماشای ساحرانهی آب
لحظهای با تو
از تو میگویم
به تماشای این غروب
که دشت
مثل دنیای خفتگان زیباست
که زمان نیلگونه میبارد
به تماشای این پرندهی سبز
به تماشای این بهار بیا.
با تو ای لحظهوار
ای همهی تاریکی و فراموشی
با تو
در باران
به تماشای رود میگذریم
لحظهای در بهار
میدانم
لحظهای در بهار میمیریم...
ایرانی آزاد
01-27-2007, 01:26 PM
از شفیعی کدکنی
----------------------
تحویل سال
------------
در لحظهی تحویل و دگر گشتن سال
با سبزه و تُنگِ ماهی و آبِ زلال
بر بوی گلی که بشکفد از تو مرا
مانند نسیم، می پَرَم، بی پرو بال.
ایرانی آزاد
01-27-2007, 01:27 PM
از سیمین بهبهانی
-----------------------
یک دامن گل
--------------
چون درخت فروردین، پر شکوفه شد جانم؛
دامنی ز گل دارم، بر چه کس بیفشانم؟
ای نسیم جان پرور، امشب از برم بگذر؛
ورنه این چنین پرگل تا سحر نمی مانم.
لاله وار خورشیدی در دلم شکوفا شد؛
صد بهار گرمیزا سر زد از زمستانم.
دانه امید، آخر، شد نهال بارآور:
صد جوانه پیدا شد از تلاش پنهانم.
پرنیان مهتابم در خموشی شبها؛
همچو کوه پابرجا، سر بنه به دامانم.
بوی یاسمن دارد خوابگاه آغوشم؛
رنگ نسترن دارد شانه های عریانم.
شعر همچو عودم را آتش دلم سوزد:
موج عطر ازان رقصد در دل شبستانم.
کس، به بزم میخواران، حال من نمیداند،
زان که با دل پرخون، چون پیاله خندانم.
در کتاب دل، سیمین، حرف عشق میجویم؛
روی گونه می لرزد سایههای مژگانم...
ایرانی آزاد
01-27-2007, 01:27 PM
از نیما یوشیج
-----------------------
« ري را » ... صدا ميآيد امشب
از پشت «كاچ» كه بند آب
برق سياه تابش تصويري از خراب
در چشم ميكشاند.
گويا كسي است كه ميخواند...
اما صداي آدمي اين نيست.
با نظم هوش ربايي من
آوازهاي آدميان را شنيدهام
در گردش شباني سنگين؛
زاندوههاي من
سنگينتر.
و آوازهاي آدميان را يكسر
من دارم از بر
يكشب درون قايق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
كه من هنوز هيبت دريا را
در خواب
ميبينم.
ري را ري را...
دارد هوا كه بخواند.
درين شب سيا.
او نيست با خودش،
او رفته با صدايش اما
خواندن نميتواند.
TOMASS ANJELLO
01-28-2007, 05:14 AM
با سلام
**********
غزال وحشی
دلم گرفته تر از این غروب غمگین است
نشان مرغ غم بغض بر گلو این است
پگاه خنده کنم بی ریا سحر گریه
زبسکه بار غمم همچو کوه سنگین است
غزال وحشی دشت خیال من چندیست
به قصد دیدن تو در کنار پرچین است
شکاف زخم دلم داغ جنتی دارد
که شاخه شاخه تردش به غنچه آذین است
زوال دل هم از آن رو میسر افتاده
که شهد سفره گردون هلاهل آگین است
**********************************
پیروز باشید .
:happy:
سلام دوستان
مدتی بود که فقط به این مجموعه سر می زدم و تاپیک ها رو می خوندم.کاری که می کنید خیلی با ارزشه,به خاطر همین اگه اجازه بدین توی این کار به شما کمک کنم و اشعاری رو که فکر می کنم قشنگه رو با بقیه دوستان حاضر در مجموعه شریک بشم.
برای شروع یکی از ترانه های "دکتر شاهکار بینش پژوه" راانتخاب کردم,امیدوارم خوشتون بیاد.
***
سپیده توی نوبته, ازت واسه دمیدنش, بتونه نوبت بگیره
فرشته مرگو ببین, ازت برای زندگیش, میخواد که فرصت بگیره
ستاره ها مرددن, می گن که وقتی تو باشی, زشته که چشمک بزنن
بتهوون و باخ وشوپن, می خوان به افتخار تو, داریه و دمبک بزنن
کویر باالتماس می گه, تو آسمون واسطه شو, ابرا بهت نه نمی گن
اگه اراده بکنی, ابرا تا دینش می بارن, تا تو نگی نه,نمی رن
فرشته ها منتظرن, گناه ازت سر بزنه, پیش خدا کم نیارن
زاق تو هی چوب می زنن, که از تو آمار بگیرن, اما بهونه ندارن
roje_aria79
01-30-2007, 11:37 PM
سلام دوستان
مدتی بود که فقط به این مجموعه سر می زدم و تاپیک ها رو می خوندم.کاری که می کنید خیلی با ارزشه,به خاطر همین اگه اجازه بدین توی این کار به شما کمک کنم و اشعاری رو که فکر می کنم قشنگه رو با بقیه دوستان حاضر در مجموعه شریک بشم.
برای شروع یکی از ترانه های "دکتر شاهکار بینش پژوه" راانتخاب کردم,امیدوارم خوشتون بیاد.
***
سپیده توی نوبته, ازت واسه دمیدنش, بتونه نوبت بگیره
فرشته مرگو ببین, ازت برای زندگیش, میخواد که فرصت بگیره
ستاره ها مرددن, می گن که وقتی تو باشی, زشته که چشمک بزنن
بتهوون و باخ وشوپن, می خوان به افتخار تو, داریه و دمبک بزنن
کویر باالتماس می گه, تو آسمون واسطه شو, ابرا بهت نه نمی گن
اگه اراده بکنی, ابرا تا دینش می بارن, تا تو نگی نه,نمی رن
فرشته ها منتظرن, گناه ازت سر بزنه, پیش خدا کم نیارن
زاق تو هی چوب می زنن, که از تو آمار بگیرن, اما بهونه ندارن
مرسی از شما دوست عزیز.اول عرض خیر مقدم و خوش آمد به شما دارم.دوم از حسن انتخابتون متشکرم.ای کاش دوستانی که چند وقته ما را ترک کردن بر میگشتن تا تاپیک قوام سابق را پیدا می کرد.
به هر صورت ممنون که ما را مهمون روحتون می کنید .
مرسی از شما دوست عزیز.اول عرض خیر مقدم و خوش آمد به شما دارم.دوم از حسن انتخابتون متشکرم.ای کاش دوستانی که چند وقته ما را ترک کردن بر میگشتن تا تاپیک قوام سابق را پیدا می کرد.
به هر صورت ممنون که ما را مهمون روحتون می کنید .
خواهش می کنم,این چه حرفیه.
اینم یه رباعی از بابا طاهر:
درخت غم بجانم کرده ریشه
بدرگاه خدا نالم همیشه
عزیزان قدر یکدیگر بدونید
اجل سنگ است وآدم مثل شیشه.
ایرانی آزاد
01-31-2007, 05:46 PM
از نیما یوشیج
------------------------
سوی شهر آمد آن زن انگاس
سیر کردن گرفت از چپ و راست
دید آئینه ای فتاده به خاک
گفت : "حقا که گوهری یکتاست"
به تماشا چو برگرفت و بدید
عکس خود را، فکند و پوزش خواست
که :" ببخشید خواهرم! به خدا
من ندانستم این گوهر ز شماست"
ما همان روستا زنیم درست
ساده بین ساده فهم بی کم و کاست
که در آئینه ی جهان بر ما
از همه ناشناس تر خود ماست.
ایرانی آزاد
01-31-2007, 05:52 PM
از مهدی اخوان ثالث
--------------------------
شو بشو ، ایخدا،بر کوهسارون
می باره بارون ،ایخدا، می باره بارون
از خان خانان ، ایخدا ، سردار بجنورد
من شکوه دارم ، ایخدا ، دل زار و زارون
آتش گرفتم ، ایخدا ، آتش گرفتم
شش تا جوونم ، ایخدا ، شد تیر بارون
ابر بهارون ، ایخدا ، بر کوه نباره
بر من بباره ، ایخدا ، دل لاله زارون
ایرانی آزاد
01-31-2007, 05:53 PM
از مهدی اخوان ثالث
------------------------
" که زنهار ، ای خدا ، ای داور ، ای دادار ،
مبادا راست باشد این خبر ، زنهار
تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز
و نفشرده ست پنجه بغضی گلویت را
نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد
ترا ، هم با تو سوگند ، آری
مکن ، مپسند این ، مگذار
خداوندا ،خداوندا، پس از هرگز
پس از هرگز همین یک آرزو ، یک خواست
همین یک بار.
ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید
خداوندا به حق هر چه مردانند ،
ببین یک مرد می گرید ...
ایرانی آزاد
01-31-2007, 05:57 PM
از سید ابراهیم نبوی
-------------------------------
نمی توانم خنده هایت را در چشمانم زندانی کنم
می خندی و چشمانت هزار برابر زیبا می شود
و این همه چشم در پنجره چشمانت
بخند
بخند تا بیاموزم که زیبایی سهم تمامی چشمهاست
و عاشق هرگز نباید منتظر پاسخی باشد
عاشقانه ام را بر کاغذی می نویسم
و آن را بر باد می سپارم
می خندی و چشمانت هزار برابر زیبا می شود
و من تمام پنجره چشمانم را باز می کنم
بخند
زیباتر از چشمانت چشمی نخندیده است .
ایرانی آزاد
01-31-2007, 05:59 PM
از مهدی اخوان ثالث
--------------------------
دیده ای بسیار و می بینی
می وزد بادی ، پری را می برد با خویش،
از کجا ؟ از کیست؟
هرگز این پرسیده ای از باد؟
به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟
خواه غمگین باش، خواهی شاد
باد بسیار است و پر بسیار ، یعنی این عبث جاریست
آه !باری بس کنم دیگر
هرچه خواهی کن ، تو خود دانی
گر عبث ، یا هر چه باشد چند و چون،
این است و جز این نیست.
مرگ گوید: هوم!چه بیهوده!
زندگی می گوید: اما باز باید زیست ،
باید زیست !
باید زیست!...
ایرانی آزاد
01-31-2007, 06:00 PM
ما ذره ها ی پوچ
در گیر و دار هیچ
در روی کوره راه سیاهی که انتهاش
گودال نیستی است
آخر چگونه تشنه به خون برادریم
از اوج بنگریم
انبوه گشتگان را
خیل گرسنگان را
انباشته به کشتی بی لنگر زمین
سوی کدام ساحل
تا کهکشان دور
سوغات می بریم.....
ایرانی آزاد
01-31-2007, 06:01 PM
یک گل بهار نیست
صد گل بهار نیست
حتی هزار باغ پر از گل بهار نیست
وقتی
پرنده ها همه خونین بال
وقتی ترانه ها همه اشک آلود
وقتی ستاره ها همه خاموشند....
گفتی که:میبوسم تو راگفتم تمنا میکنم
گفتی که :گر بیند کسی ؟گفتی که حاشا میکنم
گفتی:ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در ؟
گفتم که :با افسونگری او را ز سر وا می کنم
گفتی که:تلخی ها من گر ناگوار افتد مرا ؟
گفتم که:با نوش لبم انرا گوارا میکنم
گفتی:چو می بینی یگو در چشم چون آینه ام؟
گفتم که :من خود را در او عریان تماشا میکنم
گفتی که:از بی طاقتی دل قسد یغما میکند
گفتم که :با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتی که :پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که :ارزنتر از این من با تو سودا میکنم
گفتی اگر از کوی خود رزی تو را گویم برو؟
گفتم که:صد سال دگر امروز و فردا می کنم
گفتی:اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم
گفتم:زه تو دیوانه تر دانی که پیدا می کنم
سیمین بهبهانی
اعتراف می کنم!
همیشه از آخر نبودن تو ترسیده ام
از اتفاق رنجیدنت
از دوباره خواب ندیدنت
از تنهایی سیاه ترانه هایم
از سکوت ممتد نفسهایم
از خودم !
از تو !
آنقدر بچگی کردم
تا مجبور شدی به پرسیدن سال تولدم
باورت نشد
خندیدی و گفتی :
خانمی شدی برای خودت
خندیدم : برای خودم ؟
خندیدی !! خندیدی !! خندیدی !!
اعتراف می کنم !
گاهی از تکرار خنده هایت ترسیده ام
از تامل و فکری که می کنی
از نگاههای کش دارت
از بزرگیت ، صبوریت
از تحمل دستهای سخاوتمندت
از خودت !
از من !
اعتراف می کنم !
من ، ساده به دنیا آمده ام
و این بی انصافی است
در حریم دل ما یار دگر خانه نکرد
مرغ عشق دل ما جای دگر لانه نکرد
گفتمش یار بمان ، خانه دل روشن کن
یار ما یار نشد ، میل به پیمانه نکرد
مست از خود شد و بیخود زخودش گشت ، ولی
مست از عشق نشد ، خنده مستانه نکرد
عشق را حرف به حرف ، یاد زبانش دادیم
حرف از عشق نزد ، صحبت جانانه نکرد
دل ما قبله ماست ، کعبه و بتخانه ماست
دل از آن کعبه برید ، ره سوی بتخانه نکرد
قدر ما یار ندانست که ارزان بفروخت
این چنین داد و ستد ، جاهل دیوانه نکرد
عشقمان دروغ جاودانه است
اي ستاره! ما سلاممان بهانه است
در زمين زبان حق بريده اند
حق زبان تازيانه است
وانكه با تو صادقانه درد دل كند
هاي هاي گريه ي شبانه است
اي ستاره! اي ستاره ي غريب!
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم
پس چرا به داد ما نمي رسد؟!
ما صداي گريه مان به آسمان رسيد
از خدا چرا صدا نمي رسد؟!
اگه من داد بزنم همش بگم دوست دارم راضـی میشـی؟
اگه من جار بزنـم همـه را با خبـر کنـم راضـی میــشــی؟
اگه من یاغـی بشـم همــه درهـا رو بشکنم راضی میشی؟
اگه من تـا آخـر قلبـت تـا نهایـت بــپـرم راضـی میــشـی؟
اگه بـاز مـثـل قدیـما دلــت را دســت بـیـارم راضـی میشی؟
اگه ایـن بـازی عشقـــو از رقـیـبـم بـبـرم راضــی مـیشــی؟
مـن کـه گــفـتـم دیــگـــه بــی تــو زنــدگــیــم بـی مــعـنی
اگـه این معـنی رو توی زندگیم حکش کنم راضـی میشی؟
مــن کـه گـفـتم تــوی دلـم کـسی،دیگـه جای تورو نمیگیره
اگــه جاتـو تو دلــم تثـبـیــت کــنــم ، راضــــی مـــیشـــی؟
اگـــه من روزی تــو رو تــو خـــاطـــرات ، جــا بــــذارم
خودمو از دست این زندگی هم خلاص کنم راضی میشی؟
نگاهي كرد و با لبخند تلخي
جدا شد از منو در را به هم بست
شبي طوفاني و درد آفرين بود
شبي سيراب از رگبار پاييز
چراغ نقره فام ماه خاموش
واو مي رفت و ميگفت اين سخن را
مرا ديگر نخوا هي ديد برگرد
فصل پايان غم انگيزم مباش
با توام احساس پاييزم مباش
بي نگاهت از نگاهم خسته ام
بس که بر چشمان تو دل بسته ام
باز کن درهاي قلبت را ببين !
گفته بودي دوستت دارم ، همين ؟!
فارغ از تنهايي ام ، آسوده
کي تو در بند نگاهم بوده اي؟
سالها دور از نگاهم زيستي
هر چه مي گردم تو در من نيستي؟!
آخرین باری که مهتاب از دلت جان می گرفت
ماجرای ماه و نخل و چاه پایان می گرفت
مهربان من! که هر شب این یتیمستان بغض
زیر پایت کوچه هایش عطر انسان می گرفت
کهکشان محصولی از اشک و اشارات تو بود
چرخ در هر چرخش از چشم تو فرمان می گرفت
آه,اگر اشک تو وچشم غزلخوانت نبود
عشق تنها می شدو راه بیابان می گرفت
کاش این شبهای ابری در کویرستان ما
آذرخش ذوالفقارت بود و باران می گرفت.
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
یعقوب وار وا اسفاها همی زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
جنازه ام چو ببینی مگو:فراق فراق!
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
فرو شدن چو بدیدی بر آمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟
چو من ز سوز غمت,جان کس نمی سوزد
که عشق,خرمن اهل هوس نمی سوزد
در آتشم من و این مشت استخوان بر جاست
عجب که سینه ز سوز نفس نمی سوزد!
ز بس که داغ تو دارم چو لاله بر دل تنگ
دلم به حال دل هیچ کس نمی سوزد
ما چون ز دری پای کشیدیم,کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم, بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم, پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم, رمیدیم
ز لیلی من شنیدم یا علی گفت
به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارالجنون است
که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز می کرد
به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
چمن با ریزش باران رحمت
دعایی کرد او هم یا علی گفت
یقین پروردگار آفرینش
به موجودات عالم یا علی گفت
خمیر خاک آدم را سرشتند
چو بر خاست آدم یا علی گفت
مسیحا هم دم از اعجاز می زد
زبس بیچاره مریم یا علی گفت
علی را ضربتی کاری نمی شد
گمانم ابن ملجم یا علی گفت
مگر خیبر ز جایش کنده می شد
یقین آنجا علی هم یا علی گفت
چهره ها با اشک زیبا می شود
عشق با تصویر معنا می شود
عشق یعنی دل سپردن در الست
از می وصل الهی مست مست
عشق یعنی صبر در هنگام خشم
عشق یعنی جای سیلی روی چشم
عشق بر دل ها شهامت می دهد
عشق بر غم ها حلاوت می دهد
عشق باعث شد که دل سامان گرفت
پشت درب خانه زهرا جان گرفت
عشق یعنی عشق ناب فاطمه
بیت الاحزان خراب فاطمه
عشق یعنی انقلاب فاطمه
از کبودی از تورم چشم خواب فاطمه
عشق یعنی صحبت بی واهمه
حیدر دربند پیش فاطمه
عشق یعنی غسل زیر پیرهن
دست بیرون کردن از بین کفن
عشق یعنی صحبت جان آفرین
رد خون سینه بر روی رمین
arianaco
02-01-2007, 07:50 PM
اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست ترا
خبر از سرزنش خار جفا نست ترا
رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست ترا
التفاتي به اسيران بلا نيست ترا
ما اسير غم و اصلا غم ما نيست ترا
با اسير غم خود رحم چرا نيست ترا
فارغ از عاشق غمناك نمي بايد بود
جان من اين همه بي باك نمي بايد بود
همچو گل چند به روي همه خندان باشي
همره غير به گلگشت گلستان باشي
هر زمان با دگري دست و گريبان باشي
زان بينديش كه از كرده پشيمان باشي
جمع با جمع نباشند و پريشان باشي
ياد حيراني ما آري و حيران باشي
ما نباشيم كه باشد كه جفاي تو كشد؟
به جفا سازدو صد جور براي تو كشد
شب به كاشانه ي اغيار نمي بايد بود
غير را شمع شب تار نمي بايد بود
همه جا با همه كس يار نمي بايد بود
يار اغيار دل آزار نمي بايد بود
تشنه ي خون من زار نمي بايد بود
تا به اين مرتبه خونخوار نمي بايد بود
من اگر كشته شوم باعث بدنامي توست
موجب شهرت بي باكي و خود كامي توست
ديگري جز تو مرا اين همه آزار نكرد
جز تو كس در نظر خلق مرا خوار نكرد
آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد
هيچ سنگين دل بيداد گر اين كار نكرد
اين ستم ها دگري با من بيمار نكرد
هيچ كس اين همه آزار من زار نكرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم ، آزار مكش از پي آزردن من
جان من سنگدلي، دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاك فتادن غلط است
چشم اميد به روي تو گشادن غلط است
روي پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز كوي تو ، ستادن غلط است
جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است
تو نه آني كه غم عاشق زارت باشد
چون شود خاك ، برآن خاك گذارت باشد
مدتي هست كه حيرانم و تدبيري نيست
عاشق بي سرو سامانم و تدبيري نيست
از غمت سر به گريبانم و تدبيري نيست
از جفاي تو بدينسانم و تدبيري نيست
چه توان كرد پشيمانم و تدبيري نيست
شرح درماندگي خود به كه تقرير كنم ؟
عاجزم ، چاره ي من چيست چه تدبير كنم ؟
نخل نو خيز گلستان جهان بسيار است
گل اين باغ بسي، سرو روان بسيار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسيار است
ترك زرين كمر موي ميان بسيار است
با لب همچو شكر تنگ دهان بسيار است
نه كه غير از تو جوان نيست، جوان بسيار است
ديگري اين همه بيداد به عاشق نكند
قصد آزردن ياران موافق نكند
مدتي شد كه در آزارم و ميداني تو
به كمند تو گرفتار م و ميداني تو
از غم عشق تو بيمارم و ميداني تو
داغ عشق تو به جان دارم و ميداني تو
خون دل از مژه مي بارم و ميداني تو
از براي تو چنين زارم و ميداني تو
از زبان تو حديثي نشنودم هرگز
از تو شرمندهي يك حرف نبودم هرگز
مكن آن نوع كه آزرده شوم از خويت
دست بر دل نهم و پا بكشم از كويت
گوشه اي گيرم و من بعد نيايم سويت
نكنم بار دگر ياد قد دلجويت
ديده پوشم ز تماشاي رخ نيكويت
سخني گويم و شرمنده شوم از رويت
بشنو پند و مكن قصد دل آزرده ي خويش
ورنه بسيار پشيمان شوي از كرده ي خويش
چند صبح آيم و از خاك درت شام روم
از سر كوي تو خود كام به ناكام روم
صد دعا گويم و آزرده به دشنام روم
از پيت آيم و با من نشوي رام ، روم
دور دور از تو من تيره سر انجام روم
نبود زهره كه همراه تو يك گام روم
كس چرا اين همه سنگين دل و بد خو باشد
جان من اين روشي نيست كه نيكو باشد
از چه با من نشوي يار چه مي پرهيزي
يار شو با من بيمار چه ميپرهيزي
چيست مانع ز من زار چه مي پرهيزي
بگشا لعل شكر بار چه مي پرهيزي
حرف زن اي بت خونخوار چه مي پرهيزي
نه حديثي كني اظهار چه مي پرهيزي
كه تو را گفت به ارباب وفا حرف مزن
چين به ابرو و يك بار به ما حرف مزن
درد من كشته ي شمشير بلا ميداند
سوز من سوخته ي داغ جفا ميداند
مسكنم ساكن صحراي فنا ميداند
همه كس حال من بي سرو پا ميداند
پاكبازم همه كس طور مرا ميداند
عاشقي همچو منت نيست خدا ميداند
چاره من كن و مگذار كه بيچاره شوم
سر خود گيرم و از كوي تو آواره شوم
از سر كوي تو باديده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر ميكني از پيش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت
نه كه اين بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نيست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
از جفاي تو من زار چو رفتم ، رفتم
لطف كن لطف كه اينبار چو رفتم ، رفتم
چند در كوي تو با خاك برابر باشم ؟
چند پامال جفاي تو ستمگر باشم ؟
چند پيش تو ، به قدر از همه كمتر باشم ؟
از تو چند اي بت بد كيش مكدر باشم ؟
مي روم تا به سجود بت ديگر باشم
باز اگر سجده كنم پيش تو كافر باشم
خود بگو كز تو كشم نازو تغافل تا كي؟
طاقتم نيست از اين بيش تحمل تا كي ؟
سبزه ي دامن نسرين ترا بنده شوم
حرف ناگفتن و تمكين ترا بنده شوم
طرز محبوبي و آيين ترا بنده شوم
الله الله ، ز كه اين قاعده اندوخته اي ؟
كيست استاد تو ؟ اينها ز كه آموخته اي ؟
اين همه جور كه من از پي هم مي بينم
زود خود را به سر كوي عدم مي بينم
ديگران راحت و من اين همه غم مي بينم
همه كس خرم و من درد و الم مي بينم
هستم آزرده و بسيار ستم مي بينم
خرده بر حرف درشت من آزرده مگير
حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگير
آن چنان باش كه من از تو شكايت نكنم
از تو قطع طمع لطف و عنايت نكنم
پيش مردم ز جفاي تو حكايت نكنم
همه جا قصه ي درد تو روايت نكنم
دگر اين قصه ي بي حد و نهايت نكنم
خويش را شهره ي هر شهر و ولا يت نكنم
خوش كني خاطر وحشي به نگاهي سهل است
سوي تو گوشه ي چشمي زتو گاهي سهل است .
وحشي بافقي – شاعر قرن 10
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندان راه نیست
رهروی باید جهان سوزی , نه خامی بی غمی
ایرانی آزاد
02-02-2007, 01:22 PM
از حمید مصدق
-----------------------
از ما چنان كه باید و شاید
كاری نرفته است
اینك كه پای رفتنمان نیست
بی تاب و بی توان
یعنی كه تاب نیست،
توان نیست
هنگام برگذشتنمان نزدیك
دیگر زمان ماندنمان نیست
تنها
چشم امید ما به شما مانده ست
ای سروهای سبز جوان
ای جنگل بزرگ جوانان سروقد
گفتیم با بطالت پدر از بیم
بیعت نمی كنیم و
نكردیم
اما بر جمع ما چه رفت
كه مفتون شدیم و راه
راندیم بر تباه
دیدیم
اینجا نه رستگاری
كه هول زار تباهی بود
پایان سر به راهی
آری، دریغ، عقربه ی ساعت زمان
راهی به بازگشت ندارد
اینك رسیده ساعت ما،
تنها
چشم امید ما به شما مانده ست
ای سروهای سبز جوان
ای جنگل بزرگ جوانان
تا استوارتر به بر آئید
و همصدا بسرائید:
« ما سروهای سبز جوانیم
در چار فصل سال
سرسبز و سرفراز می مانیم»
چشم امید ما به شما مانده ست
گر ابرهای تیره سفر كردند
و نور روشن فردا را دیدید
از ما به مهربانی یاد آرید
از ما كه در تمام شب عمر
در جستجوی نور سحر پرسه می زدیم
در خاطر آرزوی ما را
بسپارید
از ما به مهربانی
یاد آرید!
ایرانی آزاد
02-02-2007, 01:23 PM
از سیمین بهبهانی
----------------------
ای دیار روشنم، شد تیره چون شب روزگارت
کوچراغی جزتنم کاتش زنم در شام تارت:
ماه کو،خورشید کو؟ ناهید چنگی نیست پیدا!
چشم روشن کوکه فانوسش کنم در رهگذارت؟!
آبرویت را چه پیش آمد که این بی آبرویان
می گشایند آب در گنجینه های افتخارت؟
شیرزن شیرش حرام کام نامردان کودن
کز بلاشان نیست ایمن گور مردان دیارت
می فروشند آنچه داری: کوه ساکن،رود جاری
می ربایند آهوان خانگی را از کنارت
گنج های سر به مهرت رهزنان را شد غنیمت
درج عصمت مانده بی دردانگان ماهوارت
شب که بر بالین نهم سر، آتش انگیزم ز بستر
با گداز سوز وساز مادران داغدارت
در غم یاران بندی، آهوی سر در کمندم
بند بگشا- ای خد!- تاشکر بگذارد شکارت
مدعی را گو چه سازی مُهر از گل درنمازت
سجده بر مسکوک زر پرسودتر آید به کارت!
این زن – ای من- برکمر دستی بزن، برخیز ازجا:
جان به کف داری همین بس بهره از دار وندارت
ایرانی آزاد
02-02-2007, 01:35 PM
از مهدی اخوان ثالث
--------------------------
از تهی سرشار،
جویبار لحظه ها جاریست.
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب،و اندر آب بیند سنگ،
دوستان و دشمنان را میشناسم من.
زندگی را دوست میدارم؛
مرگ را دشمن.
وای،اما-با که باید گفت این؟-من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن.
جویبار لحظه ها جاری.
ایرانی آزاد
02-02-2007, 01:36 PM
از فروغ فرخزاد
----------------------
آن كلاغي كه پريد
از فراز سرما
و فرو رفت در انديشه آشفته ابري ولگرد
و صدايش همچون نيزه كوتاهي پهناي افق را پيمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه مي دانند
همه مي دانند
كه من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخه بازيگر دور از دست
سيب را چيديم
همه مي ترسند
همه مي ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آينه پيوستيم
و نترسيديم
سخن از پيوند سست دو نام
و هم آغوشي در اوراق كهنه يك دفتر نيست
سخن از گيسوي خوشبخت منست
با شقايق هاي سوخته بوسه تو
و صميميت تن هامان در طراري
و درخشيدن عريانيمان
مثل فلس ماهي ها در آب
سخن از زندگي نقره اي آوازيست
كه سحرگاهان فواره كوچك مي خواند
ما در آن جنگل سبز سيال
شبي از خرگوشان وحشي
و در آن درياي مضطرب خونسرد
از صدف هاي پر از مرواريد
و در آن كوه غريب فاتح
از عقابان جوان پرسيديم
كه چه بايد كرد ؟
همه مي دانند
همه مي دانند
ما به خواب سرد و ساكت سيمرغان ره يافته ايم
ما حقيقت را در باغچه پيدا كرديم
در نگاه شرم آگين گلي گمنام
و بقا را در يك لحظه نا محدود
كه دو خورشيد به هم خيره شدند
سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست
سخن از روزست و پنجره هاي باز
و هواي تازه
و اجاقي كه در آن اشيا بيهده مي سوزند
و زميني كه ز كشتي ديگر بارور است
و تولد و تكامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
كه پلي از پيغام عطر و نور و نسيم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بيا
به چمنزار بزرگ
و صدايم كن از پشت نفس هاي گل ابريشم
همچنان آهو كه جفتش را
پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند
و كبوترهاي معصوم
از بلندي هاي برج سپيد خود
به زمين مي نگرند
ایرانی آزاد
02-02-2007, 01:39 PM
از خسرو گلسرخی
-----------------------
در میدان های سکوت
آدم های بی دفاعی را
دار می زدند
و داروها و آدم های آویخته شان
در گاهواره ی مرگ
چون درختی را می نمودند
که در انبوهی از سیاهی مات فرورفته
و در بهاری جاودیان زندگانی می کنند
و سکوهای افتخار
خالی از هر نفر
در لحظه های کور
نگاهی سرگردان بود
و عابری که پیامی داشت
و به سوی میدان سکوت می شتافت
خود نیز
درختی خزان زده شد
و شاخه هایش را
میوه های سیاه غربت پوشانید
و چندین لاشخوار
از چوبه های خشک دور دست
پرواز کردند
و بر کرسی رنگین نگهبانان نشستند
و این نیز خود نمایش را پایان نداد
ایرانی آزاد
02-02-2007, 01:39 PM
از رسول نجفیان
--------------------
هر بامدادگاه
با یاد روی تو
گلهای یاس را
پرواز می دهم
به شهر فرشتگان
تو یک فرشته ای
که تنا میان جمع
افتاده ای به بند
تنهایی ترا
دیشب کبوتری
از پشت شیشه های اتاق محقرم
فریاد کرد و رفت
ای دستهای تو سرشار از خدا
ای چشمهای تو لبریز رنجها
برخیز و بال خویش
بگشای سوی عشق
که در آن دیار پک
یک خسته دگر در انتظار توست
ایرانی آزاد
02-02-2007, 01:40 PM
از اردلان سرفراز
-------------------
این همه شهر عاشقونه هق هق گریه شبونه
این همه قصه از یک اسمه اسمی که مثل یک طلسمه
یک اسمه طلسمه
یاد تو یاد تو روزهای رفته
اسم تو اسم تو اسم هر روز هفته است
شیشه ی عمر من افسون این یه اسمه
زندگیم بسته ی جادوی این طلسمه
دنیای من طلسمه یک اسمه یک اسمه
سب های چوبی تکیده بادبادک های پر کشیده
این همه خاطره طلسمه یاد یک عمره و ی ه اسمه
طلمسه ، یک اسمه
اسم تو اسم دریا ، کبوتر
بوی تو بوی گل گل های سرخ پرپر
اسم تو ، رو تن هرسنگ و هر درخته
گفتنش ، خواستنش مثل عشق تو سخته
کی گفته این یک اسمه ... طلسمه ... طلسمه
ایرانی آزاد
02-02-2007, 01:41 PM
سهراب سپهری
---------------------
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است
ایرانی آزاد
02-02-2007, 01:42 PM
احمد شاملو
----------------
خسته
شکسته و
دلبسته
من هستم
من هستم
من هستم
***
از این فریاد
تا آن فریاد
سکوتی نشسته است.
لب بسته
در دره های سکوت
سرگردانم.
من میدانم
من میدانم
من میدانم
***
جنبش شاخه ئی از جنگلی خبر می دهد
و رقص لرزان شمعی ناتوان
از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش.
در خاموشی نشسته ام
خسته ام
درهم شکسته ام
من دلبسته ام.
ایرانی آزاد
02-02-2007, 01:43 PM
هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)
--------------------------------------
در زیر سایه روشن مهتاب خوابنک
در دامن سکوت شبی خسته و خموش
آهسته گام می گذرد شاعری به راه
مست و رمیده مدهوش
می ایستد مقابل دیواری آشنا
آنجا که اید از دل هر ذره بوی یار
در تنگنای سینه دل خسته می تپد
مشتاق و بی قرار
از پشت شیشه می نگرد ماه شب نورد
آنجا بر آن نگار خوابیده مست ناز
در پیشگاه این همه زیبایی و جمال
مه می برد نماز
دنبال ماهتاب خیال گشاده بال
آهسته می رود به درون اتاق او
من مانده همچنان پس دویار محو و مست
از اشتیاق او
مه خیره گشته بر وی و آن مایه امید
شیرین به خواب رفته در آن خوابگاه ناز
و ا? زلف تابدار پریشان و بی قرار
از یاد عشقباز
در بستر آرمیده چو نیلوفری بر آب
پاشیده ماهتاب بر او سوده های سیم
لغزد پرند بر تن او همچو برگ گل
از جنبش نسیم
افتاده سایه روشن مهتاب سیم رنگ
نرم و سپید چون پر و بال فرشتگان
بر آن دو گوی عاج که برجسته تابنک
از زیر پرنیان
آن سیمگونه ساق که بابوسه نسیم
لغزیده همچو برگ گل از چین دامنش
و آن سایه های زلف که پیچیده مست ناز
بر گرد گردنش
آن زلف تاب خورده به پیشانی سپید
چون سایه امید در ایینه خیال
و آن چهر شرمنک که تابیده همچو ماه
در هاله ملال
آن سایه های در هم مژگان که زیر چشم
غمگین به خواب رفته هماغوش راز خویش
و آن چشم آرمیده رویا فریب او
در خواب ناز خویش
منمانده بی قرار و خیال رمیده مدهوش
مست هوس گرفته از آن ماه بوسها
تا آن زمان که آورد از صبح آگهی
بانگ خروس ها
بر می دمد سپیده و دلداده شاعری
از گردش شبانه خود خسته می رود
دنبال او پریده و بی رنگ سایه ای
آهسته می رود
ایرانی آزاد
02-02-2007, 01:43 PM
فریدون توللی
------------------
کیست این مرده که در روشنی ِ شامگهان
تکیه دادست بر آن ابر و نشستست به کوه
بسته از دور به جای دادن ِ خورشید نگاهع
وز گرانباری ِ خاموش ِ طبیعت به ستوه
خیره بر زردی ِ شادی کش و دلگیر ِ غروب
زار و افسرده فرورفته در اندیشه ی گرم
پای آویخته از کوه و در آن توده ی برف
استخوان می کشدش شعله و می سوزد نرم
سینه دادست تهی چون قفسی در ره ِ باد
آرزومند ِ دلی تا کشد از سینه خروش
لیک دیریست که در سردی و خاموشی ِ مرگ
دلش از کار فرومانده و خون مانده ز جوش
راست ، چون روزنی از مرگ به غوغای ِ حیات
دنده هایش ز دل ِ ابر ، پدیدست به چشم
باد ، می توفد و در هر نفسش بر سر و روی
برف می بارد و می آردش آزرده به خشم
خسته از مرگ ، در اندیشه ی مرگیست که باز
بار ِ اندوه فرو گیردش از تیره ی پشت
رنجه از زیر و بم موج ِ گریزان ِ فنا
دست می ساید و بر جمجمه می کوبد مشت
قرص ِ خورشید ، چو شمعی بدم ِ بازپسین
نرم ، در شعله ی خود می سپرد جان به فسوس
آفتاب از سر کهسار چنانست که روز
در گذرگاه ِ شب ، آئیخته باشد با فانوس
او نشستست همانگونه بر آن توده ی برف
بسته از خلوت ِ تاریک ِ افق دیده به نور
یاد می آورد از تلخی ِ جان دادن ِ خویش
اندر آن نیمه ی پاییز ، در آن جنگل ِ دور
می کشد آه ، ولی دیر زمانیست که آه
منجمد گشته و افسرده در آن سینه ی سرد
می زند بانگ ، ولی حنجره ای نیست که بانگ
زان به گوش آید و تسکین دهدش آتش ِ درد
روز رفتست و یکی پرتو ِ نارنجی ِ گرم
راه گم کرده و تابیده بر آن ابر ِ کبود
می درخشد شفق از آبی ِ غمگین ِ سپهر
همچو نیلوفر ِ نو خاسته بر ساحل ِ رود
سایه ای گمشده ، در جستجوی پیکر ِ خویش
می رسد خسته و می ایستد آنجا به درنگ
می رود مرده که در بر کشدش از سر ِ شوق
لیک می لغزد و می اوفتد از قله به سنگ
چون سبویی که در افتد ز کف ِ باده پرست
لندش از بند جدا می شود از لغزش ِ گام
می رمد سایه و در تیرگی ِ سرد ِ سپهر
شب فرو می کشدش همچو یکی قطره به کام
مرده ، مردست و کنون بر سر آن غمزده کوه
استخوانیست پراکنده از و بر سر ِ برف
آرزوئیست که جوشیده ز ناکامی ِ سرد !
انتظاریست که تابیده ز تاریکی ِ ژرف
ایرانی آزاد
02-02-2007, 01:44 PM
محمدعلی بهمنی
------------------------
من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد
ویرانه نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد
من حسرت پرواز ندارم به دل آری
در من قفسی هست که می خواهدم آزاد
ای بال تخیل ببر آنجا غزلم را
کش مردم آزاده بگویند مریزاد
من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
آرام چه می جویی از این زاده ی اضداد ؟
می خواهم از این پس همه از عشق بگویم
یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد
مگذار که دندانزده ی غم شود ای دوست
این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد
ایرانی آزاد
02-03-2007, 01:29 PM
مهدی سهیلی
------------------------
هر زمان بانگ خوش نامه رسان می اید
بر تن خسته ام از شوق تو جان می اید
نتا صدای تو به گوشم رسد از رشته ی سیم
دل من لرزد و جان در هیجان می اید
نیمشب یاد تو در هودج مهتاب خیال
چون عروسیست که بر تخت روان می اید
ز نگاه تو دلی نیست که عاشق نشود
نازم آن چشم که تیرش به نشان می اید
می پرد خواب ز چشم همه کس تا دل شب
هر کجا قصه ی زلفت به میان می اید
به دعا میطلبم صبح درخشان تو را
هر سحرگاه که گلبانگ اذان می اید
از غم عشق ز دل ناله برآرد تا صبح
مرغک خسته که شبها به فغان می اید
تا که فرزند سفر کرده ز راه اید باز
پدر منتظر از غصه به جان می اید
ای جوانان در بر پیران چو رسی طعنه مزن
هنر تیر زمانی ز کمان می اید
شمع بزم سخنم شعر تب آلوده ی من
شعله هاییست که از دل به زبان می اید
هوشیاران همه سرمست غزلهای منند
مگر اینسان هنر از پیر مغان می اید
ایرانی آزاد
02-03-2007, 01:39 PM
حمید مصدق
------------------
وقتی كه بامدادان
مهر سپهر جلوه گری را
آغاز می كند
وقتی كه مهر پلك گرانبار خواب را
با ناز و كرشمه ز هم باز می كند
آنگه ستاره سحری
در سپیده دم خاموش می شود
آری
من آن ستاره ام كه فراموش گشته ام
و بی طلوع گرم تو در زندگانیم
خاموش گشته ام
ایرانی آزاد
02-03-2007, 01:40 PM
پروانه فتاحی طاری
-----------------------
جز برای یکی
حتی
اگر
تمام وجودت
چوتکه های ابر
ذره ذره آب شود
و چون کوه فرو ریزد
خود را
به اندازه ی سر سوزنی
برای کسی
حقیر مکن
تکليفِ تمام ترانههای من
از همين اولِ بسماللهِ بوسه معلوم است
سلام، يعنی خداحافظ!
خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب
خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده
ستارهی از شب گريختهی همروزِ من،
عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ!
همين که گفتم!
ديگر هيچ پرسشی
پاسخ نمیدهم!
هی بیقرار!
نگران کدامِ اشتباهِ کوچکِ بیهوا
تو از نگاه چَپچَپِ شب میترسی؟
ما پيش از پسينِ هر انتظاری حتما
کبوترانِ رفته از اينجا را
به رويایِ خوشترين خبر فراخواهيم خواند.
من ... ترانهها وُ
تو ... بوسهها وُ
شب ... سينهريزِ روشنش را گرو خواهد گذاشت،
تا ديگر هيچ اشاره يا علامتی از بُنبستِ آسمان نمانَد.
راه باز ...، جاده روشن وُ
همسفر فراوان است.
برمیگرديم
نگاه میکنيم
اميدوار به آواز آدمی ...!
آيا شفای اين صبحِ ساکتِ غمگين
بیخوابِ آخرين ستاره مُيسر نيست؟
هميشه همين قدمهای نخستينِ رفتن است
که رازِ آخرين منزلِ رسيدن را رقم میزند.
کم نيستند کسانی
که با پارهی سنگی در مُشتِ بستهی باد
گمان میکنند کبوتری تشنه به جانب چشمه میبَرَند،
اما من و کبوتر و چشمه گول نخواهيم خورد
ما خوابِ خوشی از احوالِ آدمی ديدهايم
از اين پيشتر نيز
فالِ غريب ستاره هم با ما
از همين اتفاق عجيب گفته بود.
ما نزديک آينه نشستيم و شب شکست و
خبر از مسافرِ خوشقولِ بوسه رسيد،
رسيد همين نزديکیها
که صبحِ يک جمعهی شريف
از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت.
همه چيز دُرست خواهد شد
و شب تاريک نيز از چراغِ تَرکخورده عذر خواهد خواست.
همين برای سرآغاز روزِ به او رسيدن کافی است،
همين برای نشستن و يک دلِ سير گريستنِ ما کافیست،
همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن کافی است.
سلام ...!
سلام يعنی خداحافظ!
خداحافظ اولين بوسههای بیاختيار
کوچههای تنگ آشتیکنانِ دلواپس
عصر قشنگِ صميمی
ماه مُعطرِ اطلسیهای اينقدی، ... خداحافظ!
سلام، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی!
سايهنشينِ آب و همپيالهی تشنگی سلام،
سلام، اولادِ اولين بوسه از شرمِ گُل و گونههای حلال،
سلام، ستارهی از شب گريختهی همروز من،
عزيزِ هميشه و هنوز من ... سلام!
amirhvr
02-06-2007, 09:09 PM
هر که این ده خصلت ، شعار خود سازد
در دنیا و آخرت ، کار خود سازد ::
با خدای ، به صدق / با خَلق ، به انصاف
با نفس ، به قهر / با بزرگان ، به خدمت
با خردان ، به شفقت / با دوستان ، به نصیحت
با دشمنان ، به گذشت / با جاهلان ، به خاموشی
و
با عالمان ، به تواضع
ایرانی آزاد
02-07-2007, 11:41 AM
ساناز کریمی
------------------
دریای ذهنم طوفانی شد
و قایق اراده ام به گل نشست
نهنگ تردیدم ماهیان کوچم یقینم را بلعید
و در ژرفای امواج وحشت غرق شدم
ایرانی آزاد
02-07-2007, 11:43 AM
سید علی صالحی
-------------------------
من درد ها کشیدم ام از درازنای این شب بلند
با این همه
جهان و هرچه در اوست
به کام کلمه ی باز بی چراغی چون من است
من چکیده ی نور و
عطر عیش و
آواز ملائکم
وطنم همین هوای نوشتن از شرحه ی نی است
همین است که این سکوت بی باده
بر بادم داده است
ورنه علفزار اردی بهشت را
کی بی وزیدن از سرمست بابونه دیده اید
ایرانی آزاد
02-07-2007, 11:45 AM
علی باباچاهی
---------------------
مامور شهرداری از اینکه خودش را گره نزده به چوبه ی دار
کمی شرمسار بود
- چرا نزند ؟
- پس بزند ؟
بیخ گوش عین موش کوری که کنار خیابان
پهن کرده بود بساطش را
گفتم : بکش - برو / نه اینتکه خجالت
کشید / و با راه رفت
و من به جای - برای او بودن اینکه بیفتم
افتادم در ته چاهی که فقط برای خودم
کندم سرم را گذاشتم کف دستم که فهمیدم بدون عاشق بودن هم
شاعر 24 عیاری هستم
تو می تونی دیگه با اسب آبی به دریاچه ی قو هم بروی
کنسرت های بدون من اگرچه برای تو طعم خزه های دریا را دارند
نقشه ای هم برای سالن رقصی کشیده ام که نپرس !
تا تو فقط روی صحنه برقصی
و من فقط - فقط برای تو کف بزنم
اما با فکر خرت و پرت های به جا مانده از آن دستفروش اول صبح چه کنم
که مرا میپیچاند در گردبادی که اسم روزمره اش
سه چار قطره اشک ناقابل است
و برای او که از قضا عصای سفیدش را جا نگذاشته
و اول شب / برای او چه فرق می کند ؟
به خانه پا گذاشته / چه قدر باید گریه نکنم ؟
چه اتفاق های سفید و سیاهی که سططح شهر را می پوشانند از شبیه پوست پلنگ
تا ما ادای عاشق هایی در بیاوریم که درخت چنار را بر طناب دار
و ترجیح می دهند ناظر اتفاق های نیفتاده ای باشند که هر روز صبح
اتفاقا بر صحنه حاضرند
دستفروشان میخکوب شده بر کناره ی دیوار
گرد فروشان چرا پا به فرار
نوار فروشانی که بوی خلاف و خیارشور می دهند
و شاخ نبات هایی که در کار خیر استخاره چرا ؟
خیابان ماند و من ماندم
رد شدم از چشم کور دستفروشی که مرا می پیچاند هنوز هم در گردبادی
که در گلویم گیر کرده
و رسیدم به تو که می خواهی با مرگ موش از هوش بروی در عزای برای من
- حتما !
تو را سر راه پیدا نکرده ام که بفروشمت به یه دونه انار / دو دونه انار
ای پسرک بومی !
تو پسر مادرم بودی ای کاش که یواش یواش می بردمت به خانه
و شانه می کردم موهای نه دیگر جوگندمی ات را
فلفل نبین چه ریزه
من در نقش چار دختر رعنا با دو دست خودم در چار گوشه ی تابوتت مخفی می شوم
و به هیچ عنکبوتی اجازه نمی دم که / خانم ! اجازه ؟
قبرهای دو طبقه هم که رو به بهشت باز می شوند
راوی بعد از سکوت :
راستی این شاعران چند شقه چه طور از تیمارستان ها / و دکه های قصابی
سر در می آورند
اما از فکرخای پخش و پلا شده شان / اصلا
پس عجیب نیست که من
در یک دقیقه / نه اینکه دقیقا
هم با چند دانه انار سنگسارت کنم
و هم نثارت کنم شیر مادرم را
که ای کاش دختر مادرم بودی که
ایرانی آزاد
02-07-2007, 11:45 AM
کارو
------------
گل سرخی به او دادم ، گل زردی به من داد
برای یک لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد
با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟
گفت : نه باور کن ،نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ، نمی خواهم
پس از آنکه کام از من گرفتی ، برای پیدا کردن گل زرد ، زحمتی
به خود هموار کنی
ایرانی آزاد
02-07-2007, 11:46 AM
منوچهر آتشی
-------------------
در آسمان ستاره خواب آلودی
از کهکشان سوخته ای پرسه می زند
در باغ کهکشانی از اعماق
گویا
توفان نهال ها را از ریشه می کند
از کهکشان سوخته گویا
خون می چکد به باغ سفید ستاره ها
گویا سوار یاغی نکامی
روی زمین
با ترکه باغ خرم نرگس را آشفته می کند
روی زمین بر دشت های خالی
زیر ستاره های غبار آلود
مرد غریب غمگینی
در کوره راه های فراموشی می گردد
گویا صلای مبهمی او را ز آنسوی سدرهای وحشی
می خواند
باغ سفید نرگس رویایش را
شاید سوار وحشی کابوسی
با ترکه ریخته
در آسمان در کهکشان سوخته ای گویا
بر طبل واژگون عزا می کوبند
و شیون مداومی از خک
در نیمروز تعزیه
به آسمان سوخته تبخیر می شود
ایرانی آزاد
02-07-2007, 11:47 AM
مریم حیدرزاده
-------------------
نام تو رو آورده ام دارم عبادت میکنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت میکنم
دستت به دست دیگری از این گذشته کار من
اما نمی دانم چرا دارم حسادت میکنم
گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم
شاید تو با خودئ گفته ای دارم اطاعت میکنم
رفتم کنار پنجره دیدم تو را با بگذریم
چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری
دارم به تقدیر خودم چندیست عادت میکنم
تو التماسیم می کنی جوری فراموشت کتم
با التماس ولی تو را به خانه دعوت میکنم
گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی
رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم
ایرانی آزاد
02-07-2007, 11:48 AM
محمد علی سپانلو
--------------------------
می خواستم جمهوری رفاقت باشد ژالیزیانا
با شعر دوست داشتم ، می خواستم
این مرز بسته را بگشایم
از پشت نرده های سفارتخانه
صف های التماس و تقاضا
صف های کار و ویزا را جبران کنم
از گونه ی پسر ها سرخاب شرم
از لاله زار دامن دخترها
توهین بی پنهای را بزدایم
تسلیم وهم های شبانه
نشناختی حقیقت فردا را
دستی به گونه ی من
در تکیه گاه گردن و گوشم دهان تو
از اعتماد می گفت
اندیشه ات به دور سفر می کرد
از اضطراب فاصله می باختی
لطیف حضور را
ما باختیم اما
باید قبول کرد شکست ما
انکار عشق نیست
ما چرت می زدیم ولی خورشید
در منتهای بیداری
با شعله ی روانش می تافت
نشناختیم و دور شدیم
حتی بدون حرف خداحافظی
دیوار ساز و زندان بان را
در یکدگر سراغ گرفتیم
تنها کسی که بیشتر از دنیا
چشم و چراغ ما بود
ایرانی آزاد
02-07-2007, 11:49 AM
محمد معلم
-----------------
چشم مستش باز بازی با دل من می کند
گاه صیاد از شکار خویش دیدن می کند
غنچه می گردد پر و بال دلم کنج قفس
هر زمان یاد گرفتاران گلشن می کند
شوکت آزادگی می یابد از ما، دام ما
حلقه ی پای مرا قمری به گردن می کند
از خود آرایی گریزانند زیبا باطنان
لاله در گلشن قبای پاره بر تن می کند
تنگ چشمی پرده ي خواب فراغت می شود
آسمان تیغ ادب در چشم سوزن می کند
درد هجران را معلم چاره ای جز گریه نیست
جام چون افتد تهی از باده شیون می کند
مهر 1339
یاشار
02-07-2007, 01:03 PM
خوابم نمی برد
گوشم فرودگاه صداهای بی صداست
باور نمی کنی
اما
من پچ پچ غمین تصاویر عشق را
محبوس و چارمیخ به دیوار سال ها
پیوسته باز می شنوم در درون شب
من رویش گیاه و رشد نهالان
پرواز ابرها تولد باران
تخمیرهای ساکت و جادویی زمین
من نبض خلق را
از راه گوش می شنوم آری
همواره من تنفس دریای زنده را
تشخیص می دهم
باور نمی کنی
اما
در زیر پاشنه هر در
در پشت هر مغز
من له له سگان مفتش را
پی جوی و هرزه پوی
احساس می کنم
حتی
از هر بلور واژه که جان می دهد به خلق
نان و گل و سلامت و آزادی
می بینم آشکار
این پوزه های وحشت را
له له زنان و هار
آن گیاه از میان صداهای گونه گون
این له له آن تنفس
هر دم بلند
بنهفته هر صدایی دیگر
تا آستان قلبم بی تاب
نردیک می شوند
نزدیک می شوند و خوابم نمی برد
اینک منم مهاجم و محبوس
لبریز آبهای طاغی دریای سهمگین
قربانی سگان تکاپو
می گردم و به بازوانم مواج
هر چیز را به گردم می گردانم
می ترسم
اما می ترسانم
دندان من از خشم به هم سوده می شود
آشوب می شود دل من درد می کشم
با صد هزار زخم که در پیکرم مراست
دریا درون سینه من جوش می زند
فریاد می زنم
ای قحبگان نان به پلیدی خور دروغ
دشنام می دهم به شما با تمام جان
قی می کنم به روی شما از صمیم قلب
جان سفره سگان گرسنه
تن وصله پوش زخم
چون ساحلی جدا شده دریایش از کنار
در گرگ و میش صبح
تابم تب آوریده و خوابم نمی برد
یاشار
02-07-2007, 01:08 PM
واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گيسوان من سفيد مي شوند
همچنان که سطر سطر
صفحه هاي دفترم سياه مي شوند
خواستي که به تمام حوصله
تارهاي روشن و سفيد را
رشته رشته بشمري
گفتمت که دست هاي مهرباني ات
در ابتداي راه
خسته مي شوند
گفتمت که راه ديگري
انتخاب کن:
دفتر مر ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهاي دفتر مرا
مو به مو حساب کن!
یاشار
02-07-2007, 01:25 PM
گر به چشم دل جاناجلوه های ما بینی
در حریم اهل دل جلوه خدا بینی
راز آسمانها را در نگاه ما خوانی
نور صبحگاهی را بر جبین ما بینی
در مصاف مسکینان چرخ را زبون یابی
با شکوه درویشان شاه را گدا بینی
گر طلب کنی از جان عشق و دردمندی را
عشق را هنر یابی درد را دوا بینی
چون صبا ز خار و گل ترک آشنایی کن
تا بهر چه روی آری روی آشنا بینی
نی ز نغمه واماند چون ز لب جدا ماند
وای اگر دل خود را از خدا جدا بینی
تار و پود هستی را سوختیم و خرسندیم
رند عاقبت سوزی همچو ما کجا بینی
تا بد از دلم شبها پرتوی چو کوکبها
صبح روشنم خوانی گر شبی مرا بینی
ترک خودپرستی کن عاشقی و مستی کن
تا ز دام غم خود را چون رهی رها بینی
ایرانی آزاد
02-07-2007, 01:54 PM
شفیعی کدکنی (م.سرشک)
-----------------------------------
ابر است و باران و باران
پایان خواب زمستانی باغ
آغاز بیداری جویباران
سالی چه دشوار سالی
بر تو گذشت و توخاموش
از هیچ آواز و از هیچ شوری
بر خود نلرزیدی و شور و شعری
در چنگ فریاد تو پنجه نفکند
آن لحظه هایی که چون موج
می بردت از خویش بی خویش
در کوچه های نگارین تاریخ
وقتی که بر چوبه ی دار
مردی
به لبخند خود
صبح را فتح می کرد
و شحنه ی پیر با تازیانه
می راند خیل تماشاگران را
شعری که آهسته از گوشه ی راه
لبخند می زد به رویت
اما تو آن لحظه ها را
به خمیازه خویشتن می سپردی
وان خشم و فریاد
گردابی از عقده ها در گلویت
آن لحظه ی نغز کز ساحلش دور گشتی
آن لحظه یک لحظه ی آشنا بود
آه بیگانگی با خود است این
یا
بیگانگی با خدا بود ؟
وقتی گل سرخ پر پر شد از باد
دیدی و خامش نشستی
وقتی که صد کوکب از دور دستان این شب
در خیمه ی آسمان ریخت
تو روزن خانع را بر تماشای آن لحظه بستی
آن مایه باران و آن مایه گل ها
دیدار های تو را از غباران شب ها و شک ها
شستند
با این همه هیچ هرگز نگفتی
دیدار های تو با اینه روزها
آها
در لحظه هایی که دیدار
در کوچه ی پار و پیرار
از دور می شد پدیدار
دیگر تو آن شعله ی سبز
وان شور پارینه را کشته بودی
قلبت نمی زد که آنک
آن خنده ی آشکارا
وان گریه های نهانک
آن لحظه ها
مثل انبوه مرغابیان
و صفیر گلوله
از تو گریزان گذشتند
تا هیچ رفتند و درهیچ خفتند
شاید غباری
در ایینه ی یادهایت
نهفتند
بشکن طلسم سکون را
به آواز گه گاه
تا باز آن نغمه ی عاشقانه
این پهنه را پر کند جاودانه
خاموشی ومرگ ایینه ی یک سرودند
نشنیدی این راز را از لب مرغ مرده
که در قفس جان سپرده
بودن
یعنی همیشه سرودن
بودن : سرودن ‚ سرودن
زنگ سکون را زدودن
تو نغمه ی خویش را
در بیابان رها کن
گوش از کران تر کرانها
آن نغمه را می رباید
باران که بارید هر جویباری
چندان که گنجای دارد
پر می کند ذوق پیمانه اش را
و با سرود خوش آب ها می سراید
وقتی که آن زورق بذگ
برگ گل سرخ
در آب غرقه می شد
صد واژه منقلب بر لبانت
جوشید و شعری نگفتی
مبهوت و حیران نشستی
یا گر سرودی سرودی
از هیبت محتسب واژگان را
در دل به هفت آ ب شستی
صد کاروان شوق
صد دجله نفرت
در سینه ات بود ام نهفتی
ای شاعر روستایی
که رگبار آوازهایت
در خشم ابری شبانه
می شست از چهره ی شب
خواب در و دار و دیوار
نام گل سرخ را باز
تکرار کن باز تکرار
ایرانی آزاد
02-07-2007, 01:55 PM
صالح وحدت
-------------------------
لازمست آیا بگویم من ،
روزگاری مرده ای بودم ،
مانده در گهواره ی خورشید ؟
لازمست آیا بگویم من ،
سایه ای در جنگلی لغزید
با نسیمی چهره در هم زد
زنده گشتم ، سایه ام خندید ؟
من دگر چیزی نمی دانم
هستیم را بازخواهم گفت
گر توانم باز آن را دید
ایرانی آزاد
02-07-2007, 01:55 PM
سهراب سپهری
-------------------------
دیر زمانی است روی شاخه این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست
نیست هم آهنگ او صدایی ‚ رنگی
چون من دراین دیار ‚ تنها ‚ تنهاست
گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف
بام و دراین سرای میرود از هوش
راه فروبسته گرچه مرغ به آوا
قالب خاموش او صدایی گویاست
می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار
پیکر او لیک سایه روشن رویاست
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده : موج سرابی
سایه اش افسرده بر درازی دیوار
پرده دیوار و سایه : پرده خوابی
خیره نگاهش به طرح های خیالی
آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نیست
دارد خاموشی اش چو با من پیوند
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست
ره به درون می برد حکایت این مرغ
آنچه نیاید به دل ‚ خیال فریب است
دارد با شهرهای گمشده پیوند
مرغ معما دراین دیار غریب است
ایرانی آزاد
02-07-2007, 01:56 PM
حسین منزوی
----------------------
بارید صدای تو و گل کرد ترنم
انبوه و درخشنده چنان خوشه ی انجم
تعبیر زمینی هم اگر خواسته باشی
چون خوشه ی انجم نه که چون خوشه ی گندم
عشق از دل تردید بر آمد به تجلا
چون دست تیقن ز گریبان توهم
خورشید شدی سر زدی از خویش که من باز
روشن شوم از ظلمت و پیدا شوم از گم
آرامش مرداب به دریا نبرازد
زین بیشترم دم بده آری به تلاطم
شوقی که سخن با تو بگویم ، گذرم داد
موسای کلیمانه ز لکنت به تکلم
بسم الهت ای دوست بر آن غنچه که خنداند
صد باغ گل از من به یکی نیمه تبسم
شعر آمد و بارید به همراه صدایت
الهام به شکل غزلی یافت تجسم
دادم بده ای یار ! از آن پیش که شعرم
با پیرهن کاغذی اید به تظلم
ایرانی آزاد
02-07-2007, 01:56 PM
پیمان آزاد
----------------------------
در مکانی به وسعت کف دست
و در زمانی به وسعت دو لحظه
شماری چند از خوشباوران تاریخ
گرد آمده اند
تا سرود انقلاب خلق را تندر آسا سر دهند
و بشارت دگرگونی را
به عروسان حجله نشین ابلاغ کنند
دیدشان به کوتاهی صحنه ایست
که می نگرند
و ایمانشان به ظرافت بلوریست
که به انتظار تلنگری نشسته است
و خیالشان تیزرو عقابی است
که گستردگی دریاها را می پیماید
افسوس
به بازی زندگی خو کرده اند
تا خورشید را به خک بسپرند
و بیفسرند
یاشار
02-07-2007, 02:17 PM
اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري:
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را
اشاره اي كنم ، انگار كوه كن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
كه فكر صافي آبي چنين لجن بودم
غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:
دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .
یاشار
02-07-2007, 02:19 PM
ديري است كه دل آن دل دلتنگ شدن ها
بي دغدغه تن داده به اين سنگ شدن ها
آه اي نفس از نفس افتاده، كجا رفت
در ناي ني افتادن و آهنگ شدن ها
كو ذوق چكيدن ز سر انگشت جنون كو؟
جاري به رگ سوخته چنگ شدن ها
زين رفتن كاهل چه تمناي فتوحي
تيمور نخواهي شد از اين لنگ شدن ها
پاي طلبم بود و به منزل نرسيدم
من ماندم و فرسوده فرسنگ شدن ها
یاشار
02-07-2007, 06:52 PM
ابر است و باران و باران
پایان خواب زمستانی باغ
آغاز بیداری جویباران
سالی چه دشوار سالی
بر تو گذشت و توخاموش
از هیچ آواز و از هیچ شوری
بر خود نلرزیدی و شور و شعری
در چنگ فریاد تو پنجه نفکند
آن لحظه هایی که چون موج
می بردت از خویش بی خویش
در کوچه های نگارین تاریخ
وقتی که بر چوبه ی دار
مردی
به لبخند خود
صبح را فتح می کرد
و شحنه ی پیر با تازیانه
می راند خیل تماشاگران را
شعری که آهسته از گوشه ی راه
لبخند می زد به رویت
اما تو آن لحظه ها را
به خمیازه خویشتن می سپردی
وان خشم و فریاد
گردابی از عقده ها در گلویت
آن لحظه ی نغز کز ساحلش دور گشتی
آن لحظه یک لحظه ی آشنا بود
آه بیگانگی با خود است این
یا
بیگانگی با خدا بود ؟
وقتی گل سرخ پر پر شد از باد
دیدی و خامش نشستی
وقتی که صد کوکب از دور دستان این شب
در خیمه ی آسمان ریخت
تو روزن خانع را بر تماشای آن لحظه بستی
آن مایه باران و آن مایه گل ها
دیدار های تو را از غباران شب ها و شک ها
شستند
با این همه هیچ هرگز نگفتی
دیدار های تو با اینه روزها
آها
در لحظه هایی که دیدار
در کوچه ی پار و پیرار
از دور می شد پدیدار
دیگر تو آن شعله ی سبز
وان شور پارینه را کشته بودی
قلبت نمی زد که آنک
آن خنده ی آشکارا
وان گریه های نهانک
آن لحظه ها
مثل انبوه مرغابیان
و صفیر گلوله
از تو گریزان گذشتند
تا هیچ رفتند و درهیچ خفتند
شاید غباری
در ایینه ی یادهایت
نهفتند
بشکن طلسم سکون را
به آواز گه گاه
تا باز آن نغمه ی عاشقانه
این پهنه را پر کند جاودانه
خاموشی ومرگ ایینه ی یک سرودند
نشنیدی این راز را از لب مرغ مرده
که در قفس جان سپرده
بودن
یعنی همیشه سرودن
بودن : سرودن ‚ سرودن
زنگ سکون را زدودن
تو نغمه ی خویش را
در بیابان رها کن
گوش از کران تر کرانها
آن نغمه را می رباید
باران که بارید هر جویباری
چندان که گنجای دارد
پر می کند ذوق پیمانه اش را
و با سرود خوش آب ها می سراید
وقتی که آن زورق بذگ
برگ گل سرخ
در آب غرقه می شد
صد واژه منقلب بر لبانت
جوشید و شعری نگفتی
مبهوت و حیران نشستی
یا گر سرودی سرودی
از هیبت محتسب واژگان را
در دل به هفت آ ب شستی
صد کاروان شوق
صد دجله نفرت
در سینه ات بود ام نهفتی
ای شاعر روستایی
که رگبار آوازهایت
در خشم ابری شبانه
می شست از چهره ی شب
خواب در و دار و دیوار
نام گل سرخ را باز
تکرار کن باز تکرار
یاشار
02-07-2007, 06:56 PM
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا
با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو
بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز میگشود دو چشمان بسته را
میشست ککلی به لب آب تقره فام
آن بالهای نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم
خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود
roje_aria79
02-07-2007, 08:11 PM
باور ما شدن
تمام وسعت فکرم را
سوالهایی
از جنس تکرار پرکرده اند
واژه هایی از جنس
چرا؟
چگونه؟
کجا؟
کی؟
در این فضای وهم آلود
قلبم
که از دود کثرت اضداد تفکرم پر است
من در انتهای باورم
چراغهای خانه دل را
هر بار-چشمک زنان
بهر راهنمایی
گمشده ام
به ترنمی نو وامیدارم
تا تو از پس گردابهای خروشان
وهم و ابهام
و از پس تقدیر و فرجام
مسیرت را به سوی باوری مشترک
و به سمت کلبهء دلم
بازیابی
و در آخر و انتهای باورت
مسیر ما شدن را
رنگی از عشق زنی
تا جاودانگی را در ما ی خویش باز یابیم .
amirhvr
02-08-2007, 11:08 AM
به درخت بادام گفتم :
با من از خدا بگوی !
درخت بادام شکوفه داد که ،
خدا سخن می گوید ::
آنکس که مرا جست جو کند ، مرا می یابد
آنکس که مرا یافت ، مرا می شناسد
آن کس که مرا شناخت ، مرا دوست می دارم
آن کس که مرا دوست بدارد ، من او را دوست می دارم
و من هر آنکه دوست بدارم
نزد خود می آورم ..
جاوید ایران
02-08-2007, 04:58 PM
سرود زهر
-------------------
مي مكم پستان شب را
وز پي رنگي به افسون تن نيالوده
چشم پر خاكسترش را با نگاه خويش مي كاوم.
از پي نابودي ام، ديري است
زهر مي ريزد به رگ هاي خود اين جادوي بي آزرم
تا كند آلوده با آن شير
پس براي آن كه رد فكر او را گم كند فكرم،
مي كند رفتار با من نرم.
ليك چه غافل!
نقشه هاي او چه بي حاصل!
نبض من هر لحظه مي خندد به پندارش.
او نمي داند كه روييده است
هستي پر بار من در منجلاب زهر
و نمي داند كه من در زهر مي شويم
پيكر هر گريه، هر خنده،
در نم زهر است كرم فكر من زنده،
در زمين زهر مي رويد گياه تلخ شعر من.
جاوید ایران
02-08-2007, 05:00 PM
با مرغ پنهان
-----------------------------
حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي!
چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟
در كجا هستي نهان اي مرغ!
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخه هاي شوق؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمة ادراك بال و پر؟
هر كجا هستي، بگو با من.
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.
آفتابي شو!
رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه ديگر مي كني پروا؟
جاوید ایران
02-08-2007, 05:07 PM
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بیبرگشت بگذاریم
ببینیم در هر کجا
آسمان باز هم آیاهمین رنگ است؟!
ایرانی آزاد
02-08-2007, 06:53 PM
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بیبرگشت بگذاریم
ببینیم در هر کجا
آسمان باز هم آیاهمین رنگ است؟!
دوست عزیز شعر از مهدی اخوان ثالث است
ایرانی آزاد
02-08-2007, 07:05 PM
مهدی سهیلی
--------------------
ما را از تلخگویی دشمن ملال نیست
در کیش ما ملال ز جاهل حلال نیست
از عشق من مپرس به چشمم نگاه کن
در عالم مشاهده جای سوال نیست
در کار قال عمر گرامی به سر رسید
دردا در این زمانه یکی اهل حال نیست
در چشم ما که روی چو خورشید دیده ایم
هر چهره ماه و هر خم ابرو هلال نیست
ما رهسپار بقاییم غم مدار
در دستگاه هستی مطلق زوال نیست
غافل مشو که مهلت توفیق اندکست
گر مرگ در رسد نفسی هم مجال نیست
با شعر تازه گوی ز پیشینیان ببر
ای خسته جان بکوش که قحط کمال نیست
مست حلاوت غزلم بی خبر ز خصم
ما را ز تلخگویی دشمن ملال نیست
ایرانی آزاد
02-08-2007, 07:08 PM
نصرت رحمانی
------------------------
ای سنگفرش راه که شبهای بی سحر
تک بوسه های پای مرا نوش کرده ای
ای سنگفرش راه که در تلخی سکوت
آواز گامهای مرا گوش کرده ای
هر رهگذر ز روی تو بگذشت و دور شد
جز من که سالهاست کنار تو مانده ام
بر روی سنگهای تو با پای خسته ... ، آه
عمری بخیره پیکر خود را کشاندم
ای سنگفرش هیچ در این تیره شام ژرف
آواز آشنای کسی را شنیده ای؟
در جستجوی او به کجا تن کشم ، دگر
ای سنگفرش گم شده ام را ندیده ای ؟
ایرانی آزاد
02-08-2007, 07:09 PM
هیوا مسیح
----------------
به من نگاه کن
درست به چشم هایم
می دانم که تازه از زیر چتر برگشته ای
می دانم که وقت نمی کنی دلت برایم تنگ شود
ولی من از دلتنگی تمام وقت ها برگشته ام
حالا که آمده ای
اتاق رو به رفتن است
ما به میهمانی دورترین کتابهای جهان می رویم
تو را و مرا
به قضاوت آسمان می گذارم
و چترم را به قضاوت برف
سکوتی اگر بود
در راه ، تمام حرف های با خودم را
افشا می کنم
ابتدا سکوت شد
به حرف هایم نگاه کن
می خواهم از دهان اشعیای نبی
سرود بخوانم
می خواهم از همچنان ابر بالای سفر بگذرم
می خواهم بهچترهای خسته دست بکشم
تا خاموش ترین کلمات پنهان بیایند
به تمام وقت هایی که نداری
می خواهم برای تمام نشستن ها
انگشت ها و سیگارها
جای دور برای خیره شدن بیاورم
می خواهم به چشم هایت نگاهکنم
تکودکی هایت رابه دنیا بیاوری
برادران بارانی ام
که زیر چتر
خواهران برفی ام
که بی چتر
دارم به شهر شما دست می کشم
دارد از وقت هایی که ندارید
صدای دورترین سرودهای جهان می اید
من از مرزهایی که هنوز ، می ایم
دارم اینجا خانه ای می سازم
همین جای وقت هایی که ندارید
دارم به شهر شمانگاه می کنم
دارد از تمام کوچه های مرده
صدای کودکان و سرودمی اید
و زنانی که به پنجره می ایند
و مردانی که به چشم انداز
دارم به شهر شما دست می کشم
قسم می خورم به چتر که باز می شود
قسم می خورم به تماشا که شهر
پر از حرف های تازه شود
برادران بارانی ام
خواهران برفی ام
از درست به حرف هایم نگاه کن
راهی به کودکی های جهان می رود
از درست به چشم هایم نگاه کن
راهی به سرودهای فراموشی
می خواهم چشمهایمان را به قضاوت جاده بگذارم
و شهر شما را به قضاوت آسمان
حرفی اگربود
تو از تمام وقت های با خودت
چیزی بگو
ابتدا سکوت است
ایرانی آزاد
02-08-2007, 07:09 PM
فریدون مشیری
-------------------------
باور نداشتم که گل آرزوی من
با دست نازنین تو بر خک اوفتد
با این همه هنوز به جان می پرستمت
یا الله اگر که عشق چنین پک اوفتد
می بینمت هنوز به دیدار واپسین
گریان درآمدی که : فریدون خدا نخواست
غافل که من به جز تو خدایی نداشتم
اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست
بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست
گوید به من : هر آنچه که او کرد خوب کرد
فردای ما نیامد و خورشید آرزو
تنها سپیده ای زد و آنگه غروب کرد
بر گور عشق خویش شباهننگ ماتمم
دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم
تو صحبت محبت من باورت نبود
من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم
پاداش آن صفای خدایی که در تو بود
این واپسین ترانه ترا یادگار باد
ماند به سینه ام غم تو یادگار تو
هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد
دیگر ز پا افتاده ام ای ساقی اجل
لب تشنه ام بریز به کامم شراب را
ای آخرین پناه من آغوش باز کن
تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را
جاوید ایران
02-08-2007, 07:10 PM
دوست عزیز شعر از مهدی اخوان ثالث است
پوزش بسیار. اشتباه تایپی شد. جابه جا تایپ کردم. :blush:
ایرانی آزاد
02-08-2007, 07:10 PM
محمد حقوقی
-------------------
و من هنوز
در مهتابی می گریستم
با شراب پرتقالی
بر نهالی تر
که روزگار نگاه به نهال ها
گذشته بود
و همچنان با رودهای دنیا می گشتم
از رودساران " آمازون "
تا درختزاران " خلخال "
و ماهتاب
که آرام آرام
از تورهای مه می گذشت
و پریان چنگل را در آیینه ی برهنه می تاباند
تا آنگاه که مورمور نسیم ترم از خود پراند
بیدار در صدای بالای درخت و دریا
و رپ رپ دور موج و ساحل
و گپ گپ نزدیک پروانه و
میترا
میترا و آناهیتا
آناهتیا و اهورا
و من و " عطا "
که با شراب پرتقالی
و لبخند گاهگاهی
ماهی می خوردیم
ایرانی آزاد
02-08-2007, 07:11 PM
یدالله رویایی
--------------------
ر خونه دلم لونه غمم یاد او نشسته
یاد تسمه و تفنگ قطار فشنگ مادیون خسته
سر سنگ چشمه ها توی دره ها جاده های باریک
در اون شبهای بارون چیک چیک نودون کوچه های تاریک
لالایی لای لالایی لای
بخواب نقل ونمکدون
بخواب غنچه زمستون
الان پشت شیشه ها روی چینه ها گربه بیداره
صدای پای فراری چرخ گاری پشت دیواره
لالایی لای لالایی لای
بابات گرم شکاره
برات سوغاتی میاره
کره اسب زرین طلا عروس صحرا پری بیابون
یال خونی شیرا روی شونه هاش افتاده پریشون
لالالا گل انار مانده یادگار از بابای پیرت
که یک شب به کوه و دشت رفت و برنگشت منو کرد اسیرت
براش مهتاب ایوون مرغ کوهستون گریه کردن از غم
رو طاق چکمه و شمشیر زین اسب پیر مونده غرق ماتم
لالایی لای لالایی لای
بخواب شاخه ی نیلوفر
بخواب ناز دل مادر
براش دستمال سفید از سر دستها پر گرفت و رقصید
آب زیر پل نالید سر نزد خورشید شب پره نخوابید
لالایی لای لالایی لای
بابات گرم شکاره
برات سوغاتی میاره
گره اسب زین طلا عروس صحرا پری بیابون
ایرانی آزاد
02-08-2007, 07:12 PM
ساناز کریمی
----------------------
با رنگ سرخ می افکنم طرحی از آبی را
از رنگ زرد برای قلبم بستری می سازم
و خاهم پوشانید رنگ سبز را در پیراهنی سیاه
تا به سوگواری هر چیز سبز ، تا به سوگواری هر خواب سبز بنشیند
j_horror
02-08-2007, 10:59 PM
گفتم تو را نبخشم گفتی که بی گناهم
اما چرا برايت بيگانه شد نگاهم
در روزهای شيرين همواره با تو بودم
با من چرا نماندی در اين شب سياهم
j_horror
02-08-2007, 11:04 PM
یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست
حالیا خانه برانداز دل و دین من است
تا در آغوش که می خسبد و همخانه کیست
j_horror
02-09-2007, 01:04 PM
صداي فاصله هاييست كه غرق ابهامند
و با گفتن يك هيچ مي شوند كدر
و هميشه عاشق تنهاست...
اتفاقي دوباره!
انگار تقدير در اين است
با خاطراتم لحظه به لحظه پيوند خورده ام
زندگي مي كنم
نفس؛ هوا ؛گريه..
مي نويسم لحظه هاي زندگي را
شادي
غم
عشق كه نر م نر مك مهمان دل مي شود
شاد و پر غرور
و چقدر نبض عشق پر صدا مي زند!...
تنهايي زندگي پر مي شود از شور عشق.
عشق كه در زندگي پيدامي شود؛
هوا گاه نم دار گاه بهاري گاه غمبار مي شود
زندگي يعني من
تو
خدا
يعني پاكي / صداقت / مهر
زندگي يعني مادر
پدر
زندگي يعني براي دوري عزيزي مي گريي. بار ها .. مي گريي...
آه!
زندگي را مي شود بو كشيد
مي شود نبض عاشقانه اش را ديد
مي شود در يك نگاه مهربان آن را جست
مي شود تنها برايش حرف زد!...
زندگي يعني ترانه..ترانه ...و ترانه
هر كسي سازي در دست مي نوازد نغمه اي
ساز دل
ساز تنهايي...
زندگي...................................
Mahmoud58
02-09-2007, 04:55 PM
زنگ تماشا ميزند جبريل
و سايهي سرخي ميكشد بر پلك
حوض موعود را
كوراني سرخ از رگهاي تو
پاشويه پر ميكند
با تو ماندن اما
دشوار است
اينك تو از زين بر زمين ميافتي و
فرومردان خونین خوار
مانند مار
ميان خاربوتههاي خشك،
ميخزند و نزديكات ميشوند
اينك زمين تو را در آغوش ميكشد و
فرامردان بيدارخواه
ملتهب و متروك
در آستانهي گودال،
لگدمال آن تفالههاي سوار ميشوند
حالا تورمي عظيم
ذات عناصر را فرا ميگيرد و
زمين
آرزوي انفجار ميكند
گلبوتههاي ياس
غنچههاي گل سرخ ميدهند
تا ابتكار اهورا از خاور تا باختر گسترده شود
و اهتمام تو بشكند،
دندان هر كه به دريدن من
دندان تيز كرده بود.
آري، تو مرا زبانه ميكشي
سخت است اما
با تو ماندن
اينك
نسل نياسودهي انسان
دست به خونابهي کشتگان ميآلايد و
به چهرهي كرخت و كريهاش ميسايد
تا آن نمايهي هزار رويه را
طراوتي فريبنده بيارايد
اينك
خطوطي ملول
بيابان را بهسوي ورطهي نفرينيان ابدي گز ميكنند
تا به جايي برسند كه امتداد آيين تو خوانده شوند
و از شاهراهي چون تو
ايستگاه تطهير بسازند
حالا در پهنهي پردهگيات
جاي فراز ِ ادراك را
به نشيبِ احساس ميدهند
تا من فراموش كنم با كدامين اسم
به شكستن طلسم رفته بودي
و سرود سلامت و سبقت را
كه سهم من ميخوانديش
وهمي بيش نينگارم
......................
و اين است كه مصيبت تو
بزرگ و بزرگتر ميشود
فصل شيوع شبگريههاي من است و
اين گريههاي مضحك نارس
فصل گريز من از ژرفناي چاه است
بهسوي صبوري تو در راه
حالا
كمندي درون گودال ميافكنم و سخت ميگيرماش
تا خود را بيرون بكشم
***
خوشا در جوار تو ماندن
خاصه اگر فصل رستن تو باشد
خوشا با تو رُستن
خاصه كه دمبهدم فصل رُستن توست
خوشا اهتمام خويش را به اهتمام تو آزمودن
الحق كه فخري عظيم است
در صف نگاهات ايستادن
و بر پذيراي دلات نشستن
بخش هایی از شعر بلند "اینک اول الزمان" سروده ی "ایلیا دیانوش"
roje_aria79
02-11-2007, 12:34 PM
سرزمین عشاق
کدام گوشه اين خاک بی نشان مانده نگارا
کدام دست زيبايي دانه مهر را در مسير باد
بهر نغمه گل پرواز مي آموزد
بگو تا بدانم؟
کدامين وحشت وحشي گرفته روح دنيا را
که من خموشم و اين باد در فغان و در غوغاست
مي نگرم نوري و مي بينم کورسويي
در فراسوي يادها و خاطره ها
رستم دستان دست بر يال رخش
حماسه تروا را به بزم حماسه مي خواند
تا مگر آشيل بدلي از اسفنديار نباشد
بگو بدانم
رمئوي شکسپير عاشق تر است
يا فرهاد کوهکن
شيرين هنوز از ضرب تيشه فرهاد
صداي ناتمامي از عشق را در بيداد فلک
بر تارک بيستون طلب ميکند
و عشق از خون فرهاد رنگ ميگيرد و
سرخ تر از پيش بر دل اين خاک مي رويد
بگو بدانم نغمه عشق در کدام تارک
اين آب و خاک رسته
که از ميوه کالش دل تمام ايرانيان در پيچ و تاب است
بگو بدانم تا کدامين پگاه و بامداد
اسبهاي پارتي سرکش و مغرور
سينه در سينه باد مي تازند
کدامين سزار و کدام اسکندري
به فتح دل و قلبي بر مي خيزد
که ازخون هر گل سرخي در اين آب و خاک
نقش عشق دلبرانه را مي توان
عاشقانه دريافت
عشق به ميهن!
عشق به آب و خاک!
هنوز صداي گامهاي عاشقان
در ميدانگاه عمل حماسه مي آفريند
هنوز از دل هر عاشقي و از خون سرخشان
زمين ايران زمين نقشهاي تازه ميگيرد
نقش ايثار و دلبري در بر عشق.
بگو بدانم؟
کدامين خاک چنين نقشهاي عاشقانه اي را در دل مي پرورد
و کدامين خاکي چنين عاشقاني را
پاس ميدارد؟
ایرانی آزاد
02-12-2007, 12:00 PM
منوچهر آتشی
-----------------------
باد در دام باغ می نالید
رود شولای دشت را می دوخت
قریه سر زیر بال شب می برد
قلعه ماه در افق می سوخت
ایرانی آزاد
02-12-2007, 12:06 PM
کارو
--------
هنگام پاییز
زیر یک درخت ... مردم
برگهایش مرا پوشاند
و هزاران قلب یک درخت
گورستان ... قلب من شد
ایرانی آزاد
02-12-2007, 12:11 PM
یغما گلرویی
------------------------------
روزگاری رازِ زیبایی زنبق ها را نمی دانستم!
دستم به دستگیره ی دل سپردن نمی رسید!
چشم چکامه هایم ضعیف بود!
پس با عینک ِ عشق به آسمان نگاه کردم!
به باغ و بلوغ ِ بوسه و بی حصاری ِ آواز!
به پولک ِ سرخ ماهی تنگ!
به جهره ام در اینه ترک دار!
نگاه کردم و دانستم!
دانستم که جهان،
کوچکتر از کره در س جغرافی دبستان است!
دانستم که کلید ِ تمام قفلهای ناگشوده ی دنیا،
همه این سالها در جیب من بود و بی خبر بودم!
دانستم که می شود با یک چوب کبریت،
خورشید ِ عظیمی را در آسمان روشن کرد!
دانستم که گذشتن از گناه ِ روزگار آسان است!
بخشیدن ِ خشم ِ شعله بر پرِ پروانه
و آمرزش ِ زنبورهای گزنده ی عسل آسان است!
حالا از پس همین عینک به زندگی نگاه می کنم!
در پس همین عینک چشم به راه تو می مانم!
در پس ِ همین عینک می گریم
و روزی،
در پس ِ همین عینک خواهم مرد!
ای!
قاریان ِ خاموش ِ گریه های من!
دیگر از دوری ِ دستهای و ستاره ها زاری نکنید!
من در تاب و تاب این ترانه های تنهایی،
به جای تمام شما گریه کرده ام!?
ایرانی آزاد
02-12-2007, 12:12 PM
هیوا مسیح
---------------------
از جاده می پرسم
از سایه ای که قدم هایم را از بر است
نمی دانم از کجای آمدن می ایم
که تا همین جای راه
فقط یک سایه با من آمده است
که از سی سالگی
فقط یک سوال گمشده می داند
از ماه می پرسم
که روزهای تا آمدن دنیا را از بر است
کودکی های من در کجای تا سی سالگی گم شد؟
جاده مادرم را دور می کند
و غروب یکی از همین شعرها بود
که پدر
رو به آفتاب مرد
و کودکی های من
در سی سالگی چه زود تمام شد
از جاده می پرسم
که مرا دور می کند
کجای پیچ درختان و فراموشی آفتاب
راه ، به تنهاترین خانه ی جهان می رسد ؟
کودکی در اتاق مستطیل
تا سی سالگی را صدا می کند
و جاده ها چه قدر عجیب اند
که به هیچ سوالی جواب نمی دهند
که در هیچ جای رفتن نمی میرند
در امتداد این گمشدن
هی سوال می کنم و باز
جاده مرا دور می کند
تا اتاق مستطیل
باید از فراموشی نه آفتاب
که از فراموشی دیر سالگی بگذرم
ایرانی آزاد
02-12-2007, 12:12 PM
هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)
--------------------------------------
زمان قرعه ی نو می زند به نام شما
خوشا که جهان می رود به کام شما
درین هوا چه نفس ها پر آتش است و خوش است
که بوی خود دل ماست در مشام شما
تنور سینه ی سوزان ما به یاد آرید
کز آتش دل ما پخته گشت خام شما
فروغ گوهری از گنج خانه ی دل ماست
چراغ صبح که بر می دمد ز بام شما
ز صدق اینه کردار صبح خیزان بود
که نقش طلعت خورشید یافت شام شما
زمان به دست شما می دهد زمام مراد
از آن که هست به دست خرد زمام شما
همای اوج سعادت که می گریخت ز خک
شد از امان زمین دانه چین دام شما
به زیر ران طلب زین کنید اسب مراد
که چون سمند زمین شد سپهر رام شما
به شعر سایه در آن بزمگاه آزادی
طرب کنید که پر نوش باد جام شما
ایرانی آزاد
02-12-2007, 12:14 PM
یدالله کریمی
-------------------
هیچ یادت هست
گُل, ما در برف
نطفه بست.
***
پرستوها در بیرون
بر بال, آواز
در آبی محیط.
و من با هزاران پرستو در قلب
در سنفونی, بنفش, شمع
محو می شوم.
***
آمدی
و رفتی
چون اَبری
و چون بارانی
در فصل, امروز, من.
جویباری جاری می شود
بَر بستر, خاطره های من.
آوای, ملایم, شمع
و رقص, نرم, قلم
بر صفحه های خنده ناک, شعر.
در دستم، گُلی عطرآگین.
***
به بیرون می نگرم:
بر زمین برف نشسته است
سنگین.
ایرانی آزاد
02-12-2007, 12:14 PM
فریبا شش بلوکی
--------------------------
روز ها می گذرند
مثل زنجیر صدا
یا صدای زنجیر
و شب آواز زند
در دل این همه خواب
مثل یک عاشق پیر
من به تو می گویم
نگرانم به خدا
صبح فردا شده دیر
تو به من می گویی
که نباشم دلگیر
آه اما ای مرگ
کی می ایی به برم؟
خواهم از این همه بد
یک نفس در گذرم
لحظه هایم خرد شد
چهره ام تغییر کرد
سال و ماهم لا نه ای
در دل زنجیر کرد
روز هایم رنگ باخت
رنگ تقویمم پرید
باز زنجیر سکوت
روی شب هایم خزید
شب چو پیچک می شوم با بوی تو
باز می پیچم ز پا تا موی تو
باز تبریکات نور
زیر آوار بلور
من مگر چند ساله ام؟
باز زنجیر سکوت
اینه ای اینه
تو مرا نشناختی
عشق های کاغذی
در دلم انداختی
من مگر دیوانه ام؟
باز زنجیر سکوت
باز گفتم زیر لب
ناله هایم شعر شد
شعر هایم ناله شد
دشت های آرزوم
پر ز بوی لاله شد
باز پرسیدم ز خود
پس نگاهم بیخودی
دور تو پروانه شد؟
یا که چشمت بی دلیل
با دلم همخانه شد؟
شعر های دفترم بی سبب
مستانه شد؟
دانه می روید ز خاک
دانه هم تحقیر شد
ریشه اش در زیر خاک
دانه ی زنجیر شد
آذر خشی عاقبت
برق زد باران گرفت
با طلوع روشنی
مستی ام پایان گرفت
باز تکرار سحر
باز یک روز دگر
روز آغاز کلام
روز شعری نا تمام...
باز تصویر دلم
می تپد در اینه
باز اشکم بی صدا
می چکد بر اینه
باز می سوزد دلم
ناله ام شبگیر شد
روزهایم می روند
عشق هم زنجیر شد
عشق هم زنجیر شد
ایرانی آزاد
02-12-2007, 12:15 PM
سینا جعفری
----------------------------
سبد سبد ستاره
گلهای سرخ و پونه
صدا صدای قلبم
که می گه دوستت دارم
نگام نگاه عشقه
حرفام کلامه عشقه
بی تو غمام فراوانند
با تو امیدام بی کرانند
بی تو پایان زندگیمِ
با تو آغاز یک شروع ام
انقدر خوب و عزیزی
که مثل فرشته هایی
اتقدر پاک و مهربانی
که مثل فصل بهاری
چی بگم که از گلم عزیزتری
چی بگم مظهر هر صداقتی
گلا هم با دیدنت تازه می شن
ستاره ها مثل چات پر نور می شن
با غرورت کوهها استوار می شن
با محبتت گلا تک تک باز می شن
محبتات خدائیه
مهربونیت حرف نداره
تو خود وجود عشقی
پر احساس، پر رازی
توی فصل عاشقا
تو خودِ خودِ بهاری
ایرانی آزاد
02-12-2007, 12:16 PM
مهدی اخوان ثالث
-------------------------
بده ... بدبد ... چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی
من این آواز پکت را درین غمگین خراب آباد
چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد
گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش
بخوان آواز تلخت را ، ولکن دل به غم مسپار
کرک جان ! بنده ی دم باش
بده ... بد بد راه هر پیک و پیغام خبر بسته ست
ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست
کرک جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ، ناز آوازت
من این آواز تلخت را بده ... بد بد ... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند
من این غمگین سرودت را
هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد
بده ... بدبد ... چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن
زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی
ایرانی آزاد
02-12-2007, 12:18 PM
فرخ تمیمی
-----------------------------------
تشنه ام چون کویر تبداری
که زبان می کشد به سینه ی آب .
نه امیدی که چشمه ای یابم
نه فریبی که ره برم به سراب .
در دلم سنگ تیره گون خطا .
در گلو عقده های پوزش لال .
در سرم خاطرات بی سامان .
بر لبم قصه های عشقی کال
دست یک زن که صورتش محو است
در بخور کبود اوهامم،
فلس خورشید های سوزان را
می فشاند به دوزخ کامم
چشم من بسته با طلسم شکیب
زانکه شبکور شهر خورشیدم .
دیگرم دخمه ایست بستر خواب
چون شبی پیش یار خوابیدم .
زیر آن دخمه پشت یک در کور
دیر گاهیست کز نهیب هراس
می شکم ناله باز کن در را
با توام ای که می سپاری پاس .
لیکن از گوشه های دخمه ی ژرف
خسته آهنگ و آشنا به هراس ،
پاسخ اید که - : باز کن در را
با تو ام ای که می سپاری پاس .
ایرانی آزاد
02-12-2007, 12:21 PM
محمد بیابانی
---------------
پیداست
سیب و ساعتی که ر آن دانوش
قویی زبانه می کشد از مد ماهتاب
یا قامتی که سادگی ام دریاب
اسبی گران تر از سپیده
با ناژادی فردا
پشت کرده به من
تاب می خورد
یک چشم فاصله
استخر فرصت است
خونی که تازه می چکدد از ماجرای صبح
این رودخانه عبوری ست ناگزیر
کز چاربند موج
پرهیب بی حواس داغ های تو
می لغزد آشکار
از بال بوم کرکسی آراستند
شبپره وار
خکستر
آفتاب گلستان کردند
براستخوان و عصب
خک
جامه ای جاوید
دیدم دوباره تو را برد
پیراهنی که آشاین تنت بود
کنون کبوتری ست
بر بام های مه گرفته به پرواز
سرشار قامت آن ناشناس
با دو رشته جعد حنایی
مادر هنوز دانوش
گهواره را نبریده است
روی بخار می خزداین رودخانه
در شفق خیس خیزران
در چیتگر همیشه درختی هست
با خال ها و پوکه های خالی
خواهان چیست دانوش
ساری که دور می برد
این گونه آسمان
به دنیا بگویید بایستد
-----------------------------------
با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز
چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز
از تپیدن های تکراری دلم خون است و باز
دم به دم تشویش روزافزون بسی دارم هنوز
گرچه عمری تکیه کردم بر درختان حقیر
پشت جنگل ها نهال نورسی دارم هنوز
بر دل دریاییم بنگر نه در بار گناه
بر کف این موج اگر خار و خسی دارم هنوز
با شکیبایی قرین با اشتیاقت روز و شب
ای دل غمگین که می دانم کسی دارم هنوز
roje_aria79
02-13-2007, 11:52 PM
به خاطر روز ولنتاین تقدیم به...
نقشي از رويا
دستانت دو بازوي مهر زندگيم
پيچيده در آغوش باورم
چونان پيچکي
که يار را در آغوش ميفشارد
بازوانت ردي از عشق در تمام خطوط دفتر تنم
آنسان که سينه تبدارم را
ميکاويدند و در خويش مي فشردند
گويي جان را بهر وصلي دائم مي طلبند
چشمانت دريايي آبي تر از
پاکترين گوشهء آسمان
که چاره اي برايم جز غرق شدن نگذارند
سينه ات آتش باور عشق
آنگاه که سرم را
در سرماي سخت نا اميدي ميهمان بود
موهايت آراسته به بوي هزاران ياس
عطر آگين
که باد همپيماي لحظه هاي رهاييش
از قيد و بند است
و بادپيماي زيباترين نقاشي باورم
آنگاه که باد بوسه بر زلفهايت
ارمغاني عطرآگين را در باورم مي نشاند
تو زيباترين نقش خاطرم
از بين هزاران نقش و نگار
به زيبايي هزاران فرشته
و به نايابي اکسير حيات
باوري که در انتهاي باران
به عظمت يک رنگين کمان
در معراج باور روياييم جوانه خواهي زد.
ایرانی آزاد
02-20-2007, 01:47 PM
احمدرضا احمدی
---------------------------
این که ما تا سپیده سخن از گل های بنفشه بگوییم
شب های رفته را بیاد بیآوریم
آرام و با پچ پچ برای یک دیگر از طعم کهن مرگ بگوییم
همه ی هفته در خانه را ببندیم
برای یک دیگر اعتراف کنیم
که در جوانی کسی را دوست داشته ایم
که کنون سوار بر درشکه ای مندرس
در برف مانده است
نه
باید دیگر همین امروز
در چاه آب خیره شد درشکه ی مانده در برف را
باید فراموش کنیم
هفته ها راه است تا به درشکه ی مانده در برف برسیم
ماه ها راه است تا به گلهای بنفشه برسیم
گلهای بنفشه را در شبهای رفته بشناسیم
ما نخواهیم توانست با هم مانده ی عمر را
در میان کشتزاران برویم
اما من تنها
گاهی چنان آغشته از روز می شوم
که تک و تنها
در میان کشتزاران می دوم
و در آستانه ی زمستان
سخن از گرما می گویم
من چندان هم
برای نشستن در کنار گلهای بنفشه
بیگانه و پیر نیستم
هفته ها از آن روزی گذشته است
که درشکه ی مندرس در برف مانده بود
مسافران
که از آن راه آمده اند
می گویند
برف آب شده است
هفته ها است
در آن خانه ای که صحبت از مرگ می گفتیم
آن خانه
در زیر آوار گلهای اقاقیا
گم شده است
مرا می بخشید
که باز هم
سخن از
گلهای بنفشه گفتم
گاهی تکرار روزهای
گذشته
برای من تسلی است
مرا می بخشید
ایرانی آزاد
02-20-2007, 01:48 PM
اردلان سرفراز
--------------------------
بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار نمنک
بوی سبزه زار خیس
بوی خیس تن خک
جاده های مهربونی
رگای آبی دستات
غم بارون غروب
ته چشمات تو صدات
قلب تو شهر گل یاس
دست تو بازار خوبی
اشک تو بارون روی
مرمر دیوار خوبی
ای گل آلوده گل من
ای تن آلوده ی دل پک
دل تو قبله ی این دل
تن تو ارزونی خک
تن تو ارزونی خک
بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار نمنک
بوی شوره زار خیس
بوی خیس تن خک
یاد بارون و تن تو
یاد بارون و تن خک
بوی گل تو شوره زار
بوی خیس تن خک
همیشه صدای بارون
صدای پای تو بوده
همدم تنهایی هام
قصه های تو بوده
وقتی که بارون می باره
تو رو یاد من می آره
یاد گلبرگ های خیس
روی خک شوره زار
ای گل آلوده گل من
ای تن آلوده تن پک
دل تو قبله ی این دل
تو تو ارزونی خک
تن تو ارزونی خک
تن تو ارزونی خک
تن تو ارزونی خک
تن تو ارزونی خک
ایرانی آزاد
02-20-2007, 01:49 PM
اسماعیل خویی
--------------------------
تنهایی کویری ما آسان نیست .
دستت درآستانه پیوستن می لرزد ،
زنهار !
تنهایی کویری ما آسان نیست .
تنهایی کویری ما
- این راستای نور وغرور ،این گشادگی عریان –
آسان نیست .
اینجا
برشانه های تشنگیت
هرگز
چتر نخواهد گشود
گیسوئی از نوازش باران ،
اینجا
برگیسوان خستگیت
هرگز
مرواریدنخواهدفشاند
ایثارآبشاران ،
وگامهای آمدنت را
هرگز
تفسیر نخواهد کرد
دیدار چشمه ساران ،
وشاخ بارور شدنت
هرگز
آرام نخواهد یافت
درچتر بال گستردن
- چونان درختی سرشار –
برجوجگان برگ وجوانه
درلانه های رویشزاران .
اینجا
بیدارباش خش خش
درخاربن
آذین هوش تو،
ومرگ
مرگ گزنده ، مرگ گریزنده ،
همسایه هماره تنهایی تو خواهد بود
درخشمزهرشرزه ماران
تنهایی کویری ما آسان نیست .
هشدار !
اینجا
خورشید بوته واری از تفنن است ،
و نور تازیانه بیداری است ،
وهرم خون مردان است
دریاوشی که در رگ توفیدن
ازکرانه خشم و شن
جاری ست .
اینجا
شب ، مثل شب ،
صدآسمان ستاره بیدار باید باشی ،
ورنه
غول هزارچشم هراسیدن
زودا که برتو راه ببندد ،
و روز ، مثل روز ،
روشنتر ازنگاهی هشیار باید باشی ،
ورنه
آئینه های هیچ نمای سراب
زودا که برتو بازنمایند
نقش تورا ،
به گونه نقشی برآب .
دستت در آستانه پیوستن می لرزد .
تنهایی کویری ما آسان نیست .
زنهار !
اینجا
مردان ره به کنگره آسمانشکاف نترسیدن برمی شوند
با رسیمانی از مار .
ایرانی آزاد
02-20-2007, 01:49 PM
امیر بخشایی
------------------
جنگ است
جنگ تفاوت ها
جنگ تفکر ها
جنگ فاصله چشم و دیدن
زمان پر دادن اقاقی هاست
و زمان رویاندن طوطی ها
خک حاصلخیز
حاصل شخم بود
بر می گردم به زمان پکی هایم
کاش نیمکت نبود
و ای کاش صندلیم یک نفره بود
تا در میان خود باشم
او که بود میانمان هیچ
هیچ را در کلاس آموختم
درس خوب
نمره بیست
غرش چشم را در کلاش شنیدم
تفاوت را نمره آموخت
من چه می دانستم
کاش کلاس نمی رفتم
شاید پدر هنوز خانه بود
ایرانی آزاد
02-20-2007, 01:50 PM
ایرج جنتی عطایی
---------------------
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
از حیاط های ازدحام و
انزوا
از حیاط های کودکان هدر
و زنان پا به زا
استواران لغوه
کبوتربازان زمینگیر
و پیرزنان لاجورد و گرد آجر
از حیاط های رخت و رخت و رخت
از حیاط های خوض های غسل و وضو
از حیاط های زن پدر و نشانده
هوو ، پدر خوانده
از حیاط های قرض و قسط و مساعده
روضه ، نذر ، دخیل
از حیاط های رادوی ، تپاز
راشد
و مهوش
از حیاط های گلپا و یاحقی
از حیاط های اسمیرنوف
شلاق
نعره های پدر
و هق هق مادر
از حیاط های امید های مبهم و رؤیا
بر دوش خسته کشیدم
ترانه هایم را و
عاشقانه گذر کردم
از کوچه های پرسه پس لیس
از کوچه های چولی
کولی و سک سک
از کوچه های نسق
حیدر حیدری
و قرق
از کوچه های هیئت ، کتل ، زنجیر
از کوچه های تاج ، پرسپولیس
بهمنش و قلیچ
از کوچه های نگاه های خواستار
و سلام خای سرخ آبی
از کوچه های دیدار های پنهان
سایه های مشکوک
نفس بریدگی
از کوچه های مشیری ، فروغ
از کوچه های خاطرات مکتوب
و بلوغ
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
از شهر های انتقال
مهاجرت
تبعید
از شهرهای گنبد
باغ ملی
بازار
از شهرهای هل ، گلاب ، فرش چای
از شهرهای دوچرخه ، ترن ، هواپیما
قاطر
از شهرهای پاسبان ، دژبان، ژاندارم
از شهرهای پایگاه ، پادگان ، پاسگاه
از شهرهای زرد زخم ، صرع
خوره
از شهرهای فقر ، مرگ
و نفرین مادران
از شهرهای ژنرال ها
حکومت نظامی
و انتخابات
از شهرهای رود ، کوه ، دشت
از شهرهای هدایت ، جلال ، ساعدی ، صمد
از شهرهای وداع های معطر
و اشک
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
از خیابان های پلکارد
و گاردن پارتی
ساندویچ ، آبجو ، زر
از خیابان های بخت آزمایی
فال ، تصنیف
از خیابان های کیهان ، اطلاعات
از خیابان های قصیر ، گاو ، و مغول ها
از خیابان های منفردزاده ، داریوش
وثوقی ، گوگوش
از خیابان های مشاعره ، جدول ، صف
از خیابان های تعزیه ، غزل ، سرود
از خیابان های راهپیمانیی
اعلامیه
قطعنامه
قیام
از خیابان های مجاهد ، چریک ، پیش مرگ
از خیابان های طویل بی برگشت
و بغض
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
از اتاق های آخرین تردید ، اولین بوسه
از اتاق های رنگی پوستر
پله ، تختی، کلی
و تیم ملی فوتبال
از اتاق های نقشه ، مینیاتور
و خط نستعلیق
از اتاق های جنگ شکر ، پاشنه آهنین ، مادر
از اتاق های بحث ، انشعاب ، انگ
از اتاق های مصدق ، مائو
استالین ، و علی
از اتاق های ختفا ، گریم
لو رفتن
از اتا های تفتیش ، دستبند ، بی سیم
از اتاق های کابل ، قپان ، بازجو
و تردید
از اتاق های سرد تو در تو
و هق هق
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردن
از سلول های ترس های بسیار و امید های اندک
از سلول های خود آموز و دیکشنری
از سلول های یقلاوی
سه سیگار روزانه
و شبان مقطع کابوس
از سلول های دغدغه ، دوار ، درد
از سلول های زخم ، عفونت ، ورم
از سلول های شمارش آجر ، قدم ، میله
از سلول های حیاط ، هواخوری ، رمز
و حسرت یک آغوش
از سلول های چه گوارا
شریعتی و خوجه
از سلول های فریب دادن زندانبان
فریب دادن خویش
از سلول های فراموش کردن
به خاطر آوردن
از سلول های اشک های یاغی
و غضب های رام
و امید
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
از سال های ناست ، خضاب ، ادکلن و فرخزاد
از سال های کنکوذ ، کار و اجباری
از سال های بن بست ، جمعه ، کمکم کن ، شب
از سالهای شاملو ، اخوان ، نیما
از سالهای سارتر ، فلینی ، برشت ، جشن هنر
از سالهای اعتصاب ، گاز اشک آور ، دود ، لاستیک
از سالهای نعش ، اوین ، چیتگر
از سالهای پویان ، رضایی ، خسرو و کرامت
از سالهای جهل ، توطئه ، فریب
از سال های قتل عام انقلاب
از سالهای سایه روشن سیال
و شک
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه
گذر کردن
تا با دهان کوچک تو بخوانم
آواز سرزمین صبورم را
در جشن زاد روز کودک اینده
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه گذر کردم
ایرانی آزاد
02-20-2007, 01:51 PM
بهمن قره داغی
------------------------------
که نیلوفرانه دوستت می دارم
به آنکه حتا دشنه اش را عاشقم
چون دوستت می دارم
حتا آفتاب هم که بر پوستت بگذرد
من می سوزم
پاییز از حوالی حوصلهات که بگذرد
من زرد می شوم
روسری زردت که از کوچه عبور میکند
عاشق می شوم
و تا کفش های رفتنت جفت می شوند
غریب میمانم
و تنها وقتی گریه ای گمان نمی برم در تو
من سبز میمانم
که نیلوفرانه دوستت می دارم
نه مانندهی مردمانی که دوست داشتن را
به عادتی که ارث بردهاند
با طعم غریزه نشخوار می کنند
من درست مثل خودم
هنوز و همیشه دوستت می دارم
ایرانی آزاد
02-20-2007, 01:51 PM
پیمان آزاد
-------------------
صفیر گلوله آوای حنجره ایست
گوش از پرده ی دلفروز طبیعت بریده
با تفنگ مشق می کنیم
و با فشنگ واژه های خشونت را
به دیوارهای متروک شهر می نویسیم
کلام کهنه ی ما آتشفشان خونست
از دهلیز رگهامان
اضطرhب نان با ماست
و اسارت زبان
و با افسوس زنده ایم
ایرانی آزاد
02-20-2007, 01:52 PM
حسین پناهی
----------------------------------------
پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران ایه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولنک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن خال با روح ماست
j_horror
02-23-2007, 08:50 AM
دیشب ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
دیشب که سکوت دق مرگم می کرد
وابستگی ام را به تو عادت کردم
roje_aria79
02-23-2007, 01:53 PM
در دل همهمه ی ثانیه ها
که تو گویی که به من می خندند
من تو را یاد کنم
من در این ثانیه ها لحظه ای آرامم
که تو را یاد کنم
من در این لحظه تو را یاد کنم
گذرد لحظه ولی یاد تو ماند در ذهن
شعر من سرد شده
بی نفسم
نفسی داده مرا شعرم را تو به یادم آور
قصه ی تازه ی من را تو به یادم آور
لحظه های زندگی می گذرد
تو بیا با یادت به من سوخته دل برگردان
همه ی زندگیم
باعث آزادگیم
عمرم را
من تو را می خواهم
تو که در منطق عشاق مرا سوخته دل می خوانی
معذرت می خواهم
تو خودت می دانی
قصد من در همه ی زندگیم
جز نفس آینه ها هیچ نبود
قصد من مثل دلت آبی بود
از برای دیدن
دیدن آینه ها
چشم تو کافی بود
ساحل دریا ها
قصه ی فردا ها
من تو را می خواهم
من تو را از دل بشکسته ی عشاق خدا می خواهم
با تمام خواهش
از درون دریا
این نماد رحمت
من تو را می خواهم
لحظه ها می گذرد
گو گذرد
من تو را می خواهم
من تو را از همه ی آینه ها می خوا هم
اسم تو در دل من حکم خدایان دارد
نفست بوی بهاران دارد
لحظه ها می گذرد گو گذرد
من که گا هی به افق می نگرم
صورتت می بینم
من درون شکم
که افق می بینم یا تو را می بینم
جرم من چیست
که در مشرق عشاق تو را می بینم
آسمان فکری کن
تو که دریا رنگ تو می گیرد
و تو را می بیند
جرم من چیست
که در آینه انگار تو را می بینم
تو خودت می دانی
از همین روست مرا سوخته دل می نامی
جرم من چیست
که از این همه ی خلقت او
جز تو را پوچ و عبث می دانم
لحظه ها می گذرد
با تو که هستم گذرد
عاشقی با همه ی خوب و بدش می گذرد
لحظه ها ی گذرنده
همگی خاطره ای بیش نبود
و درون دل من جز عاشقی هیچ نبود
من تو را می خواهم
ای که در رویایی
با لباسی آبی
با صدایت انگار تن عاشق تو می لرزد
در دل همهمه ی ثانیه ها
عقربه می رقصد
ساعتی بگذشته
با تمام فریاد
قلب من می گوید : من تو را از امید همگان می خواهم
از خدای بی کسان می خواهم
ازاهورای دل سوته دلان می خواهم
از خدا می خواهم
roje_aria79
02-23-2007, 01:57 PM
دیگر حرف هر رهگذر را
چون علف هرزی
با زبان خاطرم
خواهم چید
و بر پرتو خوش رنگ بهار
خواهم گریست
نامه ها را در باد رها خواهم کرد
عشق در من
آن صدای زیبا نیست
بعد از این منکر عشق خواهم شد
از کوچه ها می گذرم
و به فریاد ـ گاه آرام
خواهم گفت:
آنچه در عشق می دیدم
هزاران بار سرابی گم بود
من دگر منکر عشق خواهم بود
roje_aria79
02-23-2007, 01:59 PM
واسه من گريه نكن با من اگه زخم تمام خنجرهاست
با من اگر درد تمامي دنياست
عشق كوچك من اي ماهي خسته
قلبم اگه قلبي به وسعت درياست
واسه پرپر زدنم گريه نكن
واسه ويرون شدنم گريه نكن
واسه من گريه نكن
سهم عاشق
گم شدن تو شعر يه آوازه
مرگ عاشق
سفري به شكل يه پروازه
قصه ي بودن من
حديث برگي در باد
طعم تنهايي من
به تلخي يه فرياد
اگه با من غربت
همه غمزده هاست
اگه هر شكستنم
يه شكست بي صداست
واسه پرپر زدنم گريه نكن
واسه ويرون شدنم گريه نكن
واسه من گريه نكن
اگه با من تنت رو تو قاب سنگي ديدي
بعد من شعر منو به آينه ها ياد مي دي
اگه با من سكوت يه تك درخت تنهاست
بعد من خاطره هام ترانه ي عاشق هاست
رفتنم مرثيه ي قديمي رفتن نيست
رفتنم موندنمه ، حكايت مردن نيست
واسه من گريه نكن
roje_aria79
02-23-2007, 02:00 PM
من سكوت خويش را گم كرده ام
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من كه خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانه ي مردم شدم
...
اي سكوت اي مادر فرياد ها
جان سازم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو راهي داشتم
چون شراب كهنه شعرم تازه بود
...
برگ و بارم در هواي تو شكفت
تو مرا بردي به شهر ياد ها
من نديدم خوش تر از جادوي تو
اي سكوت اي مادر فرياد ها
...
گم شدم در اين هياهو گم شدم
تو كجايي تا بگيري دست من
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من ...
...
فريدون مشيری
roje_aria79
02-23-2007, 02:04 PM
تقدیم به...
رفتيم و کس نگفت ز ياران که يار کو
آن رفته شکسته دل بی قرار کو
چون روزگار غم که رود رفته ايم و يار
حق بود اگر نگفت که آن روزگار کو
چون می روم به بستر خود می کشد خروش
هر ذره تنم به نيازی که يار کو
آريد خنجری که مرا سينه خسته شد
از بس که دل تپيد که راه فرار کو
آن شعله نگاه پر از آرزو چه شد
وان بوسه های گرم فزون از شمار کو
آن سينه ای که جای سرم بود از چه نيست
آن دست شوق و آن نفس پر شرار کو
رو کرد نوبهار و به هر جا گلی شکفت
در من دلی که بشکفد از نوبهار کو
گفتی که اختيار کنم ترک ياد او
خوش گفته ای وليک بگو اختيار کو
roje_aria79
02-23-2007, 02:13 PM
تقدیم به...
یکی نیست بگه به تو
افسوس که گذشته
رفته برنگشته
این دل تنهای من
صد بار شکسته
میخوام که عاشق باشم
اما نمیشه
چرا تو رفتی بگو
واسه همیشه
فریاد از تو
بیداد از تو
دیوانه ی تو
میخواد از تو
هر جا که باشم
یاد تو هستم
عزیز من
به هیچ کسی من
دل نبستم
تویی باور من
تویی,باور من
شاید که قسمت اینه
مزد محبت اینه
هرکی که عاشق باشه
عاقبتش همینه
تو شهر دل سپردن
منم مسافر عشق
تویی تو معبود من
تویی تو باور عشق
یکی نیست بگه به تو
دوستت دارم
یکی نیست بگه به تو
تورو دارم
یکی نیست,که بگه
فقط تورو دارم
یکی نیست بگه به تو
تویی دنیام
یکی نیست بگه به تو
باهات میام
یکی نیست, که بگه
فقط تورو میخوام
من فقط تورو میخوام
یکی نیست بگه به تو
کامران دلان
تقدیم به...
یکی نیست بگه به تو
افسوس که گذشته
رفته برنگشته
این دل تنهای من
صد بار شکسته
میخوام که عاشق باشم
اما نمیشه
چرا تو رفتی بگو
واسه همیشه
فریاد از تو
بیداد از تو
دیوانه ی تو
میخواد از تو
هر جا که باشم
یاد تو هستم
عزیز من
به هیچ کسی من
دل نبستم
تویی باور من
تویی,باور من
شاید که قسمت اینه
مزد محبت اینه
هرکی که عاشق باشه
عاقبتش همینه
تو شهر دل سپردن
منم مسافر عشق
تویی تو معبود من
تویی تو باور عشق
یکی نیست بگه به تو
دوستت دارم
یکی نیست بگه به تو
تورو دارم
یکی نیست,که بگه
فقط تورو دارم
یکی نیست بگه به تو
تویی دنیام
یکی نیست بگه به تو
باهات میام
یکی نیست, که بگه
فقط تورو میخوام
من فقط تورو میخوام
یکی نیست بگه به تو
کامران دلان
گريه ام مي گيرد از اين حجم ساكت
گريه ام مي گيرد از اين همه تنهايي
من .
اين منم .اين منم .بي سرپناهي آواره
كه دستهايش را در ده سالگي جاي گذاشت
اين منم كه تنها مانده ام در بهت يك كوچه
اين منم
نخند
من مرده ام
تصوير بي روحم را ببين
دستان سرد
يکی پس از ديگری
نوار تاريکی را بلند می کنند
چشم می گشايم
زنده ام
هنوز
در ميانه ی زخمی تازه
آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید؟
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعدههای تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید
آن همه عهد فراموشت شد؟
چشم من روشن، روی تو سپید!
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید؟
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید
دل پر درد فریدون مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید!
فریدون مشیری
گلهاي کبود
اي همه گلهاي از سرما کبود
خندههاتان را که از لبها ربود ؟
مهر، هرگز اين چنين غمگين نيافت
باغ، هرگز اين چنين تنها نبود
تاجهاي نازتان بر سر شکست
باد وحشي چنگ زد در سينهتان
صبح ميخندد خودآرايي کنيد!
اشکهاي يخزده، آيينهتان
رنگ عطر آويزتان بر باد رفت
عطر رنگ آميزتان نابود شد
زندگي در لاي رگهاتان فسرد
آتش رخسارههاتان دود شد!
روزگاري، شام غمگين خزان
خوشتر از صبح بهارم مينمود
اين زمان – حال شما، حال من است
اي همه گلهاي از سرما کبود !
روزگاري، چشم پوشيدم ز خواب
تا بخوانم قصهي مهتاب را
اين زمان – دور از ملامتهاي ماه –
چشم ميبندم که جويم خواب را
روزگاري، يک تبسّم، يک نگاه
خوشتر از گرماي صد آغوش بود
اين زمان بر هر که دل بستم دريغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاري، هستيام را مينواخت
آفتابِ عشقِ شورانگيزِ من
اين زمان خاموش و خالي ماندهاست
سينهي از آرزو لبريز من
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خندهام را اشکِ غم از لب ربود
زندگي در لاي رگهايم فسرد
اي همه گلهاي از سرما کبود... !
فريدون مشيري
مسافر
دم غروب، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را ميديد.
و روي ميز، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي ميكرد.
و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد ميزد خود را.
مسافر از اتوبوس پياده شد:
"چه آسمان تميزي!"
و امتداد خيابان غربت او را برد.
غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش ميآمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر ميكردم
و رنگ دامنهها هوش از سرم ميبرد.
خطوط جاده در اندوه دشتها گم بود.
چه درههاي عجيبي!
و اسب، يادت هست؟
سپيد بود
و مثل واژهي پاكي، سكوت سبز چمنوار را چرا ميكرد.
و بعد، غربت رنگين قريههاي سر راه.
و بعد تونلها،
دلم گرفته،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو، كه روي شاخه نارنج ميشود خاموش،
نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نميرهاند.
و فكر ميكنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."
نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد:
"چه سيبهاي قشنگي!
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانهي اشكال
و عشق، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب ميكند مانوس.
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگيها برد،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداروي اندوه؟
- صداي خالص اكسير ميدهد اين نوش.
و حال، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي ميخوردند.
- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال ميكنم
دچار آن رگ پنهان رنگها هستي.
- دچار يعني؟
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي!
- و غم، تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم، اشارهي محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانهي آنهاست.
- نه، وصل ممكن نيست،
هميشه فاصلهاي هست.
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصلهاي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصلههاست.
صداي فاصلههايي كه
- غرق ابهامند
- نه،
صداي فاصلههايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ، ميشوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيههاست.
و او و ثانيهها ميروند آن طرف روز.
و او و ثانيهها روي نور ميخوابند.
و او و ثانيهها بهترين كتاب جهان را
به آب ميبخشند.
و خوب ميدانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمهشبها، با زورق قديمي اشراق
در آبهاي هدايت روانه ميگردند
و تا تجلي اعجاب پيش ميرانند.
- هواي حرف تو آدم را
عبور ميدهد از كوچه باغهاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!
حياط روشن بود
و باد ميآمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.
"اتاق خلوت پاكي است.
براي فكر، چه ابعاد سادهاي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم."
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچهاي
نشست:
"هنوز در سفرم.
خيال ميكنم
در آبهاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزارها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنههاي فصول ميخوانم
و پيش ميرانم.
مرا سفر به كجا ميبرد؟
كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشتهاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن، و پهن كردن يك فرش
و بيخيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور؟
و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
همين.
كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف ميرسم به يك هدهد؟
و گوش كن، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.
چهچيز در همه راه زير گوش تو ميخواند؟
درست فكر كن
كجاست هستهي پنهان اين ترنم مرموز؟
چهچيز پلك ترا ميفشرد،
چه وزن گرم دلانگيزي؟
سفر دراز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم ميكرد.
و در مصاحبه باد و شيروانيها
اشارهها به سرآغاز هوش بر ميگشت.
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به "جاجرود" خروشان نگاه ميكردي،
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز تار سارها درو كردند؟
و فصل؟ فصل درو بود.
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود:
حيات، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" است.
نگاه ميكردي:
ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.
به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
نگاه ميكردي،
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.
ببين، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي، انگار هوشياري خواب،
به نرمي قدم مرگ ميرسد از پشت
و روي شانهي ما دست ميگذارد
و ما حرارت انگشتهاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر ميكشيم.
"و نيز"، يادت هست،
و روي ترعه آرام ؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشور ديده ميشد
تكان قايق، ذهن ترا تكاني داد:
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست.
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.
كجاست سنگ رنوس ؟
من از مجاورت يك درخت ميآيم
كه روي پوست آن دستهاي ساده غربت اثر گذاشته بود:
"به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي."
شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد:
من از سياحت در يك حماسه ميآيم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.
سفر مرا به باغ در چند سالگيام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد،
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.
و بار دگر ، در زير آسمان "مزامير"،
در آن سفر كه لب رودخانه "بابل"
به هوش آمدم،
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم، صداي گريه ميآمد
و چند بربط بيتاب
به شاخههاي تر بيد تاب ميخوردند.
و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش "ارمياي نبي"
اشاره ميكردند.
و من بلند بلند
"كتاب جامعه" ميخواندم.
و چند زارع لبناني
كه زير سدر كهن سالي
نشسته بودند
مركبات درختان خويش را در ذهن
شماره ميكردند.
كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط "لوح حمورابي"
نگاه ميكردند.
و در مسير سفر روزنامههاي جهان را
مرور ميكردم.
سفر پر از سيلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن ميداد.
و روي خاك سفر شيشههاي خالي مشروب،
شيارهاي غريزه، و سايههاي مجال
كنار هم بودند.
ميان راه سفر، از سراي مسلولين
صداي سرفه ميآمد.
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن "جت" ها را
نگاه ميكردند
و كودكان پي پرپرچهها روان بودند،
سپورهاي خيابان سرود ميخواندند
و شاعران بزرگ
به برگهاي مهاجر نماز ميبردند.
و راه دور سفر، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي ميرفت،
به غربت تر يك جوي ميپيوست،
به برق ساكت يك فلس،
به آشنايي يك لحن،
به بيكراني يك رنگ.
سفر مرا به زمين هاياستوايي برد.
و زير سايه آن "بانيان" سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش، و تنها، و سر به زير، و سخت.
من از مصاحبت آفتاب ميآيم،
كجاست سايه؟
ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد ميآيد
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
و به حال بيهوشي است.
در اين كشاكش رنگين، كسي چه ميداند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.
هنوز جنگل، ابعاد بيشمار خودش را
نميشناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چيزي به آب ميگويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدميزاد است.
صداي همهمه ميآيد.
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من ميآموزند،
فقط به من.
و من مفسّر گنجشكهاي درهي گنگم
وگوشوارهي عرفان نشان تبت را
براي گوش بيآذين دختران بنارس
كنار جاده "سرنات" شرح دادهام.
به دوش من بگذار اي سرود صبح "ودا" ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمي گفتارم.
و اي تمام درختان زينت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد،
به اين مسافر تنها، كه از سياحت اطراف "طور" ميآيد
و از حرارت "تكليم" در تب و تاب است.
ولي مكالمه، يك روز، محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شكوه شاهپركهاي انتشار حواس
سپيد خواهد كرد
براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!
ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت.
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر
كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلك تر اوست.
هنوز شيهه اسبان بيشكيب مغولها
بلند ميشود از خلوت مزارع ينجه.
هنوز تاجز يزدي، كنار "جاده ادويه"
به بوي امتعه هند ميرود از هوش.
و در كرانه "هامون"، هنوز ميشنوي:
- بدي تمام زمين را فرا گرفت.
- هزار سال گذشت،
- صداي آبتني كردني به گوش نيامد
و عكس پيكر دوشيزهاي در آب نيفتاد.
و نيمه راه سفر، روي ساحل "جمنا"
نشسته بودم
و عكس "تاج محل" را در آب
نگاه ميكردم:
دوام مرمري لحظههاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ.
ببين، دو بال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند.
جرقههاي عجيبي است در مجاورت دست.
بيا، و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است:
حيات ضربه آرامي است
به تخته سنگ "مگار"
و در مسير سفر مرغهاي "باغ نشاط"
غبار تجربه را از نگاه من شستند،
به من سلامت يك سرو را نشان دادند.
و من عبادت احساس را،
و به پاس روشني حال،
كنار "تال" نشستم، و گرم زمزمه كردم.
عبور بايد كرد
و همنورد افقهاي دور بايد شد
و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.
عبور بايد كرد
و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.
من از كنار تغزل عبور ميكردم
و موسم بركت بود و زير پاي من ارقام شن لگد ميشد.
زني شنيد،
كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل.
در ابتداي خودش بود
و دست بدوي او شبنم دقايق را
به نرمي از تن احساس مرگ برميچيد.
من ايستادم.
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخير خوابها بودم
و ضربههاي گياهي عجيب را به تن ذهن
شماره ميكردم:
خيال ميكرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال ميكرديم
ميان متن اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.
در ابتداي خطير گياهها بوديم
كه چشم زن به من افتاد:
صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد
عبور ميكند از روي پردههاي قديمي.
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
شنيده بودم.
- كجاست جشن خطوط؟
- نگاه كن به تموج، به انتشار تن من.
- من از كدام طرف ميرسم به سطح بزرگ؟
- و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سوح عطش كن.
- كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟
- و در تراكم زيباي دستها، يك روز،
صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.
- ودر كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيم
و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟
- جرقههاي محال از وجود بر ميخاست.
- كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و ناپديدتر از راه يك پرنده به مرگ؟
- و در مكالمه جسمها مسير سپيدار
چقدر روشن بود !
- كدام راه مرا ميبرد به باغ فواصل؟
عبور بايد كرد.
صداي باد ميآيد، عبور بايد كرد.
و من مسافرم، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگها ببريد.
مرا به كودكي شور آبها برسانيد.
و كفشهاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقههاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچههاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور "هيچ" ملايم را
به من نشان بدهيد."
سهراب سپهري
به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژهاي در قفس است.
حرفهايم، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما ميتابد.
و به آنان گفتم: سنگ، آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز، زيوري نيست به اندام كلنگ.
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظهها را به چراگاه رسالت ببريد.
و من آنان را، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز، و به افزايش رنگ.
به طنين گل سرخ، پشت پرچين سخنهاي درشت.
و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرامترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
ميگشايد گره پنجره ها را با آه.
زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم، گفتم:
چشم را باز كنيد، آيتي بهتر از اين ميخواهيد؟
ميشنيديم كه به هم ميگفتند:
سحر ميداند، سحر!
سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانههاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم.
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينهها آشفتيم.
سهراب سپهري
یاشار
02-27-2007, 12:20 PM
دعوي چه كني؟ داعيهداران همه رفتند -------- شو بار سفر بند كه ياران همه رفتند
آن گرد شتابنده كه در دامن صحراست ---------- گويد : «چه نشيني؟ كه سواران همه رفتند»
داغ است دل لاله و نيلي است بر سرو ---------- كز باغ جهان لالهعراران همه رفتند
گر نادره معدوم شود هيچ عجب نيست ------------ كز كاخ هنر نادرهكاران همه رفتند
افسوس كه افسانهسرايان همه خفتند -------------اندوه كه اندوهگساران همه رفتند
فرياد كه گنجينهطرازان معاني ---------- گنجينه نهادند به ماران، همه رفتند
يك مرغ گرفتار در اين گلشن ويران ----------- تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند
خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب ---------- كز پيش تو چون ابر بهاران همه رفتند
ایرانی آزاد
02-27-2007, 12:52 PM
فریدون مشیری
------------------------
خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین نام زندگیست
من تو را به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب می کنم
بهترین بهترین من
ایرانی آزاد
02-27-2007, 12:54 PM
صائب تبریزی
-----------------------------------
از فروغ عشق، خورشيد قيامت کن مرا يا رب از دل مشرق نور هدايت کن مرا
از جواني حسرت بسيار ميماند به جا آنچنان کز رفتن گل خار ميماند به جا
بر ما و خود ستم کرد، هر کس ستود ما را بي قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را
گرفت اين مي پرزور، چون عسس ما را نداد عشق گريبان به دست کس ما را
اشارهاي است که آزاد ميکنيم ترا اگر به بندگي ارشاد ميکنيم ترا
چون بوي گل، نهفته به اين انجمن درآ يک بار بي خبر به شبستان من درآ
خود همچو زلف ميشکنم کار خويش را دانستهام غرور خريدار خويش را
باغهاي دلگشا در زير پر باشد مرا نيستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا
هر لالهاي پياله جدا ميدهد مرا سودا به کوه و دشت صلا ميدهد مرا
ويران اگر نميکني آباد کن مرا گر قابل ملال نيم، شاد کن مرا
حلقهي بيرون اين دنياي باطل کن مرا ساقي از رطل گرانسنگي سبکدل کن مرا
دو جهان از نظر فتاده مرا دل ز هر نقش گشته ساده مرا
که پيچ و تاب به زنجيرها کشيده مرا نه دل ز عالم پر وحشت آرميده مرا
آرام نيست کشتي طوفان رسيده را طاقت کجاست روي عرقناک ديده را؟
حضور قلب نمازست در شريعت ما چو ديگران نه به ظاهر بود عبادت ما
اوج دولت، طاق نسيان است در ايام ما هر که دولت يافت، شست از لوح خاطر نام ما
در حلقهي تصرف پيمانهايم ما عمري است حلقهي در ميخانهايم ما
در دل دوزخ بهشت جاودان داريم ما ياد رخسار ترا در دل نهان داريم ما
از آفتاب دامن تر ميبريم ما خجلت ز عشق پاک گهر ميبريم ما
گل به دامن بر سر ديوانه ميريزيم ما خار در پيراهن فرزانه ميريزيم ما
ایرانی آزاد
02-27-2007, 01:04 PM
هاتف
----------------
دست ما گيرد مگر در راه عشقت جذبهاي تا در آن وادي مرا از تن برآيد جان کجا
ترک جان گفتم نهادم پا به صحراي طلب اين تن لاغر کجا بار غم هجران کجا
جسم غم فرسود من چون آورد تاب فراق خضر ميرفت از پي سرچشمهي حيوان کجا
شب آرامی ست
باز دلم در قفس سرد سکوت
باز،
می پیچد نیلوفر احساسم بر شاخه ی تنهایی خویش
باز هم ،
گنجشکک چشمانم
در پی دور دست ترین خیال دریایی محض
می زند ساز رسیدن تا اوج...
منده بیر بولبولودوم چوخ واردی گل هوسیم
گولون عشقینده چاتاردی منیم افلاکه سسیم
بس کی فریاد ائلییپ عشقیمی اظهار ائلدیم
لیک گل لَرده وفا گورمدیم ائولدی هوسیم
چغرپ سالدم هارای دادیمه بلکه یئه تلر
نه سسه سس ورن ائولدی نه ده فریاد رسیم.
ز بس نالیدم از درد غمت شب های تار آخر
همه بیگانگان را از غم خود با خبر کردم.
ای که گفتی عشق را درمان به هجران کرده اند
کاش می گفتی که هجران را چه درمان کرده اند.
agni65
02-28-2007, 05:53 PM
.........................
من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی وگرم
واسه عشق بازی موجها
قامتم یه بستر نرم
یه عزیز در دونه بودم
پیش چشم خیس موجها
یه نگین سبز خالص
روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی
توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عا شقی رو
تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت
دلم انگار زیرو رو شد
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار
نفسم برید تو سینه
ابرو بادو دریا گفتن
حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم
بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد
از منو دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
منو دل اما نشستیم
چشم به راهت لب دریا
دیگه تو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم
داره این گوشه میمیره ولی حتی وقت مردن
باز سراغتو میگیره
میرسه روزی که دیگه
قعر دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت
باز یه گوشه ای می مونم
از دل و دیده ، گرامی تر هم
آیا هست؟
_ دست ،
آری ، ز دل و دیده گرامی تر:
دست !
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،
بی گمان دست گرانقدر تر است.
هر چه حاصل کنی از دنیا ،
دستاوردست !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،
دست دارد همه را زیر نگین
سلطنت را که شنیده است چنین؟!
شرف دست همین بس که نوشتن با اوست !
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.
در فروبسته ترین دشواری ،
در گرانبارترین نومیدی ،
بارها بر سر خود ، بانگ زدم :
_ هیچت ار نیست مخور خون جگر ،
دست که هست !
بیستون را یاد آر ،
دستهایت را بسپار به کار ،
کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار !
وه چه نیروی شگفت انگیزی ست ،
دستها ئی که به هم پیوسته ست !
به یقین ، هر که به هر جای ، در آید از پای
دستهایش بسته ست !
دست در دست کسی ،
یعنی : پیوند دو جان !
دست در دست کسی ،
یعنی : پیمان د و عشق !
دست در دست کسی داری اگر ،
دانی ، دست ،
چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست !
لحظه ای چند که از دست طبیب ،
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !
چون به رقص آئی و سر مست بر افشانی دست ،
پرچم شادی و شوق است که افراشته ای !
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست !
دست ، گنجینه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در یاری نابینائی ،
خواه در ساختن فردائی !
آنچه آتش به دلم می زند ، اینک ، هر دم
سرنوشت بشر است ،
داده با تلخی غم های دگر دست به هم !
بار این درد و دریغ است که ما
تیرهامان به هدف نیک رسیده ست ، ولی
دست هامان نرسیده ست به هم !
دست من اما خالیست...
آرشیتکت
03-01-2007, 11:50 AM
سلام
چقدر خلوت شده اینجا
چرا اینطوری شده؟
من بازم اومدم
آرشیتکت
03-01-2007, 12:02 PM
طلوع من
پس از آن غروب رفتن
اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر
تو بیا شروع من باش
شب رو از قصه جدا کن
چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای
گریه های آخر من
اسمت رو ببخش به لبهام
بی تو خالیه نفسهام
خط بکش رو باور من
زیر سایه بون دستات
خواب سبز رازقی باش
عاشق همیشگی باش
خسته ام از تلخی شب
تو طلوع زندگی باش
پس از آن غروب رفتن
اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر
تو بیا شروع من باش
شب رو از قصه جدا کن
چکه کن رو باور من
خط بکش ر و جای پای
گریه های آخر من
من پر از حرف سکوتم
خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبیه عشقت
تشنه ام ، کویر لوتم
نمیخوام آشفته باشم
آرزوی خفته باشم
تو نذار آخر قصه
حرفمو نگفته باشم
پس از آن غروب رفتن
اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر
تو بیا شروع من باش
شب رو از قصه جدا کن
چکه کن رو باور من
خط بکش ر و جای پای
گریه های آخر من...
قیصر امینپور
واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گيسوان من سفيد میشوند
همچنان که سطر سطر
صفحه های دفترم سياه میشوند
خواستی که به تمام حوصله
تارهای روشن و سفيد را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دست های مهربانیات
در ابتدای راه
خسته میشوند
گفتمت که راه ديگری انتخاب کن:
دفتر مرا ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن!
خسته م از روزاي ابري خيلي سنگينه نگاهت
دوست ندارم تو تابستون بشينم باز سر راهت
نمي خوام بازم خيالت قبله آرزوهام شه
تو بموني و عاشقاي روي پر غرور ماهت
آره من اونم كه گفتم واسه چشماي تو ديوونم
آره من قول داده بودم تا تهش باهات بمونم
ولي پس دادم نگامو زير رگبار غرورت
من فقط يه كم شكستم خوب نگاه كني همونم
ايني كه حالا مي بيني ديگه مجنون چشات نيست
ديگه وقتي نيمه شب شد نگران لحظه هات نيست
من برام فرقي نداره كه تو باشي يا نباشي
خيلي وقته ديگه نيستي تو دلم جايي برات نيست
ديگه از صبر و تحمل تو دل من خبري نسيت
صحبت دشت و جنون و قصه دربه دري نيست
نفساي قيمتيمو زير پاهاي تو ريختم
پس كو اون هواي تازه بگو كه هيچ اثري نيست
باورت مي شه ديگه اون بيگناه ساده نيستم
ديگه اون دختر تنها با پاي پياده نيستم
ديگه اون ديوونه اي كه وسط آفتاب مرداد
گل سرخاي قشنگو دست تو مي داده نيستم
من ديگه تو رو نمي خوام من از عشقت توبه كردم
نه يه بار،دو بار و صد بار ،صد هزار مرتبه كردم
مث آزادي و زندون مث پرواز و قفس بود
همه رو با داشتن تو بدجوري تجربه كردم
مي رسه به آسمونا ماجراي تلخ و دردم
همشون تقصير من بود من خودم بچگي كردم
منتظر نيستي مي دونم اما لطفا باورش كن
اين دفه يه فرقي داره من ديگه بر نمي گردم
تقدیم به اونیکه زندگیمو زیرو رو کرد
سراغ از من نمی گیری گل نازم
نمی شناسی صدای کهنه سازم
نمی دونی مگه اینجا دلم تنگه
نمی دونی مگه با غصه دمسازم
هوای گریه داره این دل سردم
چشام گریون دلم لرزون تویی دردم
شبا تو کوچه ی پر ماتم پاییز
به دنبال چراغ خونه می گردم
برات گفتم حدیث برگ خشک وباد
لالایی قصه ی پروانه و شمشاد
سراغ از من نمی گیری نگیر اما
فراموشم مکن پروانه زیبای من روزی
شده قلبی اسیر خونه غمها
قلب من تو اين شلوغی،گم می شه يه روزی آخر
تو نمی دونی کی هستی،قبلهگاه يه مسافر
يه کسی که عاشقونه واسه تو غزل می خونه
پر پاييزه نگاهش دلش اما بی خزونه
دوس دارم صدات کنم تا روحم آبی شه از اسمت
منو با چی جادو کردی، چه مقدسه طلسمت
دستامو به يادگاری تو ترانه جا می ذارم
اگه تو بخندی ماهو واسه خندههات میآرم
چقدر اين لحظه قشنگه،که دوست دارم رو می گم
شرم سرخ گونههاتو به يه باغ رز نمی دم
قلب من تو اين شلوغی،گم می شه يه روزی آخر
تو نمی دونی کی هستی،قبلهگاه يه مسافر
يه کسی که عاشقونه واسه تو غزل می خونه
پر پاييزه نگاهش دلش اما بی خزونه
دوس دارم صدات کنم تا روحم آبی شه از اسمت
منو با چی جادو کردی، چه مقدسه طلسمت
دستامو به يادگاری تو ترانه جا می ذارم
اگه تو بخندی ماهو واسه خندههات میآرم
چقدر اين لحظه قشنگه،که دوست دارم رو می گم
شرم سرخ گونههاتو به يه باغ رز نمی دم
در اشتیاق پرواز، بیآسمانترینم
عمری به جرمِ بودن، با خاک همنشینم
نفرین به چشمهایم ـ این حفرههای تاریک ـ
آخر چگونهای دور! باید تو را ببینم؟
ای باغ سبز سیّال! آخر بگو چه میشد
نزدیکتر بیایی،تا از تو گُل بچینم؟
در کوچههای تردید، تنها رهایم، آیا
تقدیر بیتو بودن، نقش است بر جبینم؟
ای اشتیاق آبی! با من بمان که عمریست
در آرزوی پرواز، بیآسمانترینم
آرشیتکت
03-01-2007, 12:22 PM
خطوط زندگی پر از نقش و نگاره
بعضی خوب
بعضی بد یا زشت
شاید شک کنیم ولی
باور داریم زندگی رو
چه شیرین و چه تلخ
تو آیینه روزگار خودمونو نبینیم بهتره
دیگران شاید این آیینه رو
ندیده باشن واسه شناختن
ما ببینیم واسه حس کردن
مثل قاصدک چهره ات رو با آب شستشو بده
که
در پاکی و زلالی بی همتاس
اما شب پناه هر کسی میتونه باشه
ولی پناه بی پناهان خداست
درسته مظهر روز هم خورشید نیست
مظهر روز دل آدمه
که اگه روشن باشه دنیایی رو روشن میکنه.
دوس دارم بيای پيشم برام بخونی لالايی
عزیز مهربونم،نازنینم کجايی
دوس دارم که دستتو روی سرم بذاری باز
مهربونی تو برای خستگیم بياری باز
چهجوری باور کنم که ديگه پيشم نميای
نميشه باورم اينکه منو نمی خوای
دل من گرفته هيچ کی ديگه نيس صدام کنه
با يه خنده يه نگاه دوباره رو به رام کنه
ديگه بوی عطرتو از اینجا ها نمی شنوم
توی تاريکی شب صد دفه از خواب می پرم
بيا باز قصه بگو برام که خوابم ببره
بی تو شب از همهی سياهیها سيا تره
چه جوری دلت اومد رها کنی دست منو
نمی دونستی مگه غصهی بی کس شدنو
کاش فقط يه بار بيای فقط يه بار يه خواب من
توی خلوت شبام يه بار بدی جواب من
دیونت دلش گرفته، بارون از چشاش مياد
ميدونم که باز دلش نگاه یارشو می خواد
آدما باور ندارین رنگ آسمون سیاهه؟
نگفتین حتی یه لبخند توی این شبا گناهه؟
تموم ستاره ها رو ندیدین که یک نفر چید
یکی که گیسای ماهُ از خواب شب پره دزدید
شما خواب بودین که شیطون پا گذاش تو کلبه هاتون
سنگای سیاهشو کاشت توی باغچه ی دلاتون
آدما باور ندارین داریم بازی رو می بازیم؟
توی این بلبشو ماها آخه به چی مون می نازیم؟
دیگه وقت خواب تمومه چرا هیشکی نمی فهمه؟
تاریکی رو پشت بومه چرا هیشکی نمی فهمه؟
دیوای سیاهی حالاهی دارن به مون میخندن
واسه ی حمله ی آخر بند کفشارو می بندن
ولی ما هنوز تو چرتیم حالیمون نیس نمی بینیم
برا فکر راه چاره کنار هم نمی شینیم
آدما اگه نجنبیم پس معرکه س کلامون
وقتشه از بیخیالی بزنیم یک دفه بیرون
جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد
شيطان خبر نداشت،بشر اختراع شد !
«هابيل» ها مزاحم« قابيل» مي شدند
افسانه ء « حقوق بشر» اختراع شد !
مـردم خيال فخر فروشي نداشتند
شيـئي شبـيه سكهء زر اختراع شد
فكر جنايت از سر آدم نمي گذشت
تا اينكه تيغ وتير وسپر اختراع شد
با خواهش جماعـت علاف اهل دل
چيزي به نام شعر و هنر اختراع شد !
اينگونه شدكه مخترع ازخير ما گذشت
اينگونه شدكه حضرت«شر» اختراع شد !
دنيابه كام بود و … حقيقت؟! مورخان !
ما را خبر كنيد؛ اگر اختراع شد !!
یاغی تبار
آرشیتکت
03-01-2007, 12:37 PM
پدر
از زمانهای دور تا کنون
من
تو
و همه
وامدار پدریم
وامدار دستهای پینه بسته اش
وامدارتک تک تارهای سفید مویش
وامدار چین مقدس چشمانش
و شکن قشنگ صورتش
وامدار قلب مهربانش
و خون درون رگهایش
که به خاطر ما قلیان داشته
و دارد
پدرم
چگونه گویم سپاس
خستگی سالها یی که
جوانیت را پیر کردی
و زندگیت را،
وجودت را
فدای من
پدرم
تو پرستار من در تب داغ زندگی
تو یاور من تو مسیر زندگی
سختی زندگیم را تو بر دوش کشیدی
شانه هایت تکیه گاه وجود خسته ام
پدرم
سیاهت سفید شد
تا کودکی من بزرگ شود
تا بزرگی من بالغ شود
و من
من شوم
منی که در پس چشمانم
تو را میبینم
با کوله باری از رنج و مهنت
با توشه ی عشق و محبت
پدرم
چگونه گویم سپاس
درد سالهای دوری تو از وطن
درد فراغ از یاران عزیز تر از تن
فراغی که برایم شیرین بود با همه تلخیش
چون که میدانستم تو را دارم
و تو بودی برایم
همدم و همنفس وهمدل
کاش واژه ای زیباتر می آموختم
و یا پیدا میکردم
که نیست
که اگر بود لایق تو بود
پدرم
دوستت دارم
saray
03-01-2007, 06:20 PM
رفتار من عادی ست
اما نمی دانم چرا این روز ها،از دوستان و اشنایان
هر کس مرا می بیند از دور می گوید:
این روز ها انگار حال و هوای دیگری داری!
اما من مثل هر روزم
با ان نشانی های سادهو با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و ارام
این روز ها تنها،حس می کنم گاهی کمی گنگم ،گاهی کمی گیجم
حس می کنم،از روز های پیش قدری بیشتر،این روز ها را دوست می دارم
گاهی -از تو چه پنهان-
با سنگها آواز می خوانم و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی، از روز و ماه و سال، از تقویم ،از روزنامه بی خبر هستم
از جمله ديشب هم،ديگر تر از شبهاي بي رحمانه ديگر بود:
من كاملا تعطيل بودم
اول نشستم خوب ،جورابهايم را اتو كردم
تنها ـ حدود هفت فرسخ ـدر اتاقم راه رفتم،با كفشهايم گفتگو كردم
گاهی برای یاد بود لحظه ای کوچک،یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی صد بار در یک روز می میرم
یک شاخه از محبوبه های شب،یک غنچه مریم هم برای مردنم کافیست
گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ اشنائی می کند
اما غیر از همین حس ها که گفت و غیر از این رفتار معمولی و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری در دل ندارم
رفتار من عادی است
قیصر امین پور
saray
03-01-2007, 06:24 PM
با توام
ای لنگر تسکین
ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیفهای آفتابی!
ای کبود ارغوانی!
ای بنفشآبی!
با توام ای شور! ای دلشوره شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی دانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!
ایرانی آزاد
03-02-2007, 11:15 AM
محمد جاوید
------------------------------
اراده کــن ،اراده کــن پــیــاده را سواره کن
اراده را ،اراده را بسان سنــگ خــاره کـن
بــرو بـــه آســمــان تـو صید صد ستاره کن
برای دوری از قفس تو روزها شـمـاره کن
اراده کــن، اراده کــن تـــوراه سیــل را ببند
مــسیـر آب را بــه بــاغ خـــود نـــظاره کـن
بـــرو بـــه دشـت عاشقی ، گل شقایقو بچین
حـدیــث عـشـق را بـرای خـود هـــماره کـن
بـگــیـر آفــتــاب را بــدســت و بــا دمـای او
مـحیــط سـرد آشیانه را پــر از شـراره کـن
بخوان سرود عشق را به سجده گاه معـرفت
صــدای خـود بــلنـد از فــراز آن مـنـاره کـن
اراده کــن تــو رام کــن رمـیـده اسب زنـدگی
پـس آنــزمـان اراده را سـوار اوج بـاره*کـن
ســبــد ســبــد گل امــیــد به باغ زندگی بکار
تــو خوب باش و با صفا زهر بدی کناره کـن
کنــار زن، کنــار زن تــو سـنگلاخ وادی بلا
زمـیــن سـبـز مـهـر را هــزارهـا قـــواره کـن
اراده می کند تورا چو کوه سخت و اسـتـوار
شکاف سنگ خاره را بنای بُرج و باره**کـن
اراده جاودانه می کند تــورا بــه دشت زندگی
نـشین و کامـرانی ات یکی یکی شـمـاره کــن
ایرانی آزاد
03-02-2007, 11:16 AM
احسان نقی زاده
------------------------------
دلم همین نزدیکیا
مثل ماهی تو برکه ها
چند سالیه گیر افتاده
دلم همین نزدیکیا
مثل پری تو قصه ها
به دست تقدیر افتاده
بهش می گم عزیزکم
قشنگتر از شاپرکم
بنای این حرفا دیگه
تو این زمون برافتاده
حکایت این دل ما
حکایت دیوونه هاست
مثل یه تنهای غریب
یه گوشه تکی افتاده
کاش اونکه این نزدیکیا
بی خبر از احوال ما
میاد ، میره ، بی اعتنا
خبر می شد چی می گذره
تو این دل عاشق ما
کاشکی یکی پیدا می شد
بهش می گفت این همسایش
که تنها مونده با سایش
دلش همین نزدیکیا
مثل یه برگ از تو هوا
پس افتاده پیش شما
ایرانی آزاد
03-02-2007, 11:16 AM
شاهین سجادی
------------------------
بختت گم شده است
در سیاهی
در سیاهی زیر چشم پسران همسایه
***
بختت گم شده است
در احتمال
در احتمال هایی که چند مثقال شانس هم
در آنها هیچ جایگاهی ندارد
***
بختت گم شده است
در شعر
در شعری که هیچ توجه ای به تو و روایتت نمی کند
***
بختت گم شده است
در فریب
در فریبی شاعرانه :
« وفا کن تا رها گردی ز دستم
زنان بی وفا را دوست دارم»
ایرانی آزاد
03-02-2007, 11:17 AM
پیوند باور
-----------------------
قطره قطره های بارون میریزه بر سرو رومون
دل آسمون گرفته واسه غربت چشامون
دست تو سرده تو دستم دیگه از زندگی خستم
اگه عاشقی همینه دل از اول نمی بستم
دیگه رد پایی از عشق توی چشمات نمی بینم
اما من مثل قدیما هنوزم عاشقترینم
دیگه حرفای قشنگم بدل تو نمی شینه
اشکامو می بینی اما دل سنگت نمی بینه
رسیده غروب این عشق همه چی رنگ خزونه
روزای بهاری ما کاش بیاد تو بمونه
ایرانی آزاد
03-02-2007, 11:17 AM
مهدی آذری
-------------------
ما مرغ اسیریم و پریدن هوس ما
تنهایی دوران همه جا پیش و پس ما
قلبی نشکستیم و جفایی ننمودیم
هر لحظه ولی جور و جفا ، هم نفس ما
در بغض ترک خوردهء ما عشق نهان است
ماییم و همین مهر و وفا ، دادرس ما
افسانهء بودن همه را صحبت عشق است
این کفر پرستی نبود خار و خس ما
بر شب شده گان نغمهء بیدار نخوانید
صبحیم و همین روشنی روز ، بس ما
دل از ورق اینه اسرار خدا گفت
گنج ازلی خفته ز خک نفس ما
در گردش این کون و مکان راز بزرگی ست
دریاب ، که بازیچه پرستی قفس ما
ما در ره معشوق سر و جان نشناسیم
این بی سر و پایی همه جا خویش وکس ما
پرواز امیر از پی آهنگ خدا بود
ما مرغ اسیریم و پریدن هوس ما
http://img.majidonline.com/pic/72243/123.gif
امشب در غَزل خواهم مُرد
مرا در شعر خودم خاک کنید
آنقدر شعر بسوزانید در مَقبره ام
تا بسوزد یاد ایام جوانی در خاک
*دو سه زن جمع کنید
آنقدر جیغ زَنَند بر سره من
آنقدر پای بکوبند به خاک
تا بسوزد تن پژمرده من در خاشاک
*دو،سه رستم آرید
یک زیک رستم تر
تا بر آرند فغان
آنقدر نعره زنند تا گلو پاره شود
شاید بلرزد قبرم
*دو،سه رقاصه بیارید اینجا
تا برقصند بر خاک تنم
*ودو سه خواب نما
تا بگویند چه خوابی دیدم
که چنین شد حالم
*و اگرهیچ نشد ازآنها
هر چه مِی داشت خدا جمع کنید
*مِی بریزید اینجا
آنقدر مست شوم
که اگر هیچ نشد بر خیزم
* کهنه قبرم بر دوش
تا اَبَد صبر کنم
تا خدا خوابش بُرد
باز هم شعر بگویم از غـــم
http://img.majidonline.com/pic/72245/npj4hz.gif
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایست
مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا
دروغ این بود از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمیگرید به حال من
همه گریزانند از من تو هم بگذر از این تنها
گره افتاده در کارم , به خود کرده گرفتارم
به جز در خودرفتن , چه راهی پیش رو دارم
agni65
03-03-2007, 11:04 AM
قطره اشکی چکید
دستهایم لرزید
پروانه ای پرید
بوی بهار پیچید
آنگاه که از شرقی ترین جغرافیای دلم طلوع کردی
مثل خورشید
آرشیتکت
03-03-2007, 11:12 AM
باران را دوست دارم
تا اشكم را زير باران نبينند
صدايش را دوست دارم
تا فريادم را نشنوند
خنده را دوست دارم
تا گريه ام را نبينند
سايه ام را دوست دارم
تا خودم را تنها نبينم.
چقدر سخته وقتي تو زندان عاشقي گرفتار شدي و ازت پرسيدن جرمت چيه؟؟؟
بگي : عشق ...
چقدر سخته وقتي كه كادو تولدت كه هميشه كلي واست عزيزه بي وفايي باشه ...
چقدر سخته وقتي كسي كه دلت رو اسير كرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده ...
چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نمي دونه ...
ولي سخت تر از همه اينه كه تو جاده هاي عاشقي به تابلوي عبور ممنوع بخوري
به همون تابلويي كه هزاران قلب عاشق رو پشت خودش نگه داشته ...
عشق ممنوع!!!
ميتوان با يک گليم کهنه - روز را شب کرد و شب را روز -
ميتوان با هيچ ساخت
ميتوان صد بار هم
- مهرباني را خدا را عشق را -
با لبي خندان تر از يک شاخه گل تفسير کرد
- ميتوان بي رنگ بود -
همچو آب چشمه اي پاک و زلال
ميتوان همراه باغ ودشت بود
عاشق گل گشت بود
ميتوان اين جمله را در دفتر فردا نوشت
خوبي از هر چيز ديگر بهتر است --------
آرشیتکت
03-03-2007, 11:49 AM
براي سرودنت هزار راه را تا شب رفته ام
و افسوس که ته همه جاده ها
حضور ممتد خواهشي است
که از تو تهي مي ماند
احساسي که جرات واژه شدن ندارد.
ولي تو جسورانه احساس قلبت را سرودي
و من قاصدک شاه بيت غزلهاي تو شدم.
به نام لحظه هاي شيريني که در کنارت گذشت..
لحظه هاي تلخي که در نبودنت سپري شد..
و لحظه هاي انتظاري که براي ديدنت به برگ هاي ورق خورده کتاب عمر و زنگيم سپرده مي شود..
براي تو مي نويسم
تو که برايم عزيزتريني
در دنيا برايم بهتريني...
بهار و سبزه هاي خيس و عطرها و پرنده ها به پايان مي رسند
حتي شعرها و شکوفه ها در گذر روزگار پژمرده مي شوند
اما
آن بهاري که به پايان نميرسد.. تويي
تکرار نام تو هر زمان و هر کجا که باشم
حس با تو بودن را به قلبم مي کشاند و دلم را از بي گانگي ها مي رهاند..
روزها و شبهاي بي شماري را پر عطش به اميد ديدار دوباره ات سر کرده ام..
بعد از گذر از راه ها و کوچه هاي بن بست به تو رسيده ام..
اميد لحظه هايم بوده و هستي..
و من هم اکنون باورهاي خسته خويش را به پنجره زيباي چشمانت مي سپارم..
اگر بي مقصد مانده ام ..
و اگر در حسرت ديدنت گل نگاهم پژمرده شده ..
به معجزه عشق تو همه لحظه هاي کهن را به آخر مي رسانم
نسيم معطر وجودت همه احساسم را زلال ميکند..
و من عجيب از ته دل احساس ميکنم به دل پاک و صبورت نيازمندم..
تقصير توست که آرامش بخشي ..
و با خوبي و محبت مرا عاشق و ديوونه حضور بودنت ساخته اي..
اي کاش بگذاري تا هميشه در چشمان تو و نگاهت زندگي کنم.
اي کاش انبوه تلنبار شده حرفهايم را از نگاهم بخواني...
و ببيني که چه قدر دوستت دارم و هنوزم همان آرزوي هميشگي در دلم موج مي زند ...
آرزوي با تو بودن....
.... باورم کن....
آرشیتکت
03-04-2007, 05:41 PM
آسمان با من است
تو را دارم ای جان ، جهان با من است
تو تا با منی جان جان با من است
چو میتابد از دور پیشانیت
کران تا کران آسمان با من است
چو خندان به سوی من آیی به مهر
بهاری پر از ارغوان با من است
کنار تو هر لحظه گویم به خویش
که خوشبختی بیکران با من است
چه غم دارم از تلخی روزگار
شکر خنده آن دهان با من است
روانم بیاساید از هر غمی
چو بینم که مهرت روان با من است.
فریدون مشیری
آرشیتکت
03-04-2007, 05:44 PM
تخیل پنجره
درخشش تو مثل آبشاری
از بلندیهای محال می ریزد
در تخیل پنجره ای هست
که هفت آسمان در او جمع می شود
من به مدد مهربانی تو
و آفرینه های این تخیل مفهوم
در باغهای نا ممکنی
آواز میخوانم
برای سنگهای پرنده.
ایرانی آزاد
03-04-2007, 06:27 PM
سهراب سپهری
----------------------
قصه ام دیگر زنگار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
پرتویی لغزد اگر بر لب او
گویدم دل : هوس لبخندی است
خیره چشمانش با من گوید
کو چراغی که فروزد دل ما ؟
هر که افسرد به جان با من گفت
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد ازاین دیوار
رنج بیهوده نگهبانش برد
دست باید نرود سوی کلنگ
سیل اگر آمد آسانش برد
باد نمنک زمان می گذرد
رنگ می ریزد از پیکر ما
خانه را نقش فساد است به سقف
سرنگون خواهد شد بر سرما
گاه می لرزد با روی سکوت
غولها سر به زمین می سایند
پای در پیش مبادا بنهید
چشم ها در ره شب می پایند
تکیه گاهم اگر امشب لرزید
بایدم دست به دیوار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
قصه ام دیگر زنگار گرفت
گفتی: چگونه میگذرد ماه و سال تو؟
چون روز، روشن است، جواب سؤال تو:
من نیز از عبور خزان زخم دیدهام
من هم شکستهبال و پَرَم، مثل بال تو
باید بشویم اینهمه زخم کبود را
در بارشِ صمیمیِ شعرِ زلال تو
گفتی برایم از شب و غربت غزل بخوان
غمگینترین ترانهی شبهام، مال تو
دلگیرم از کدورت این میلههای سرد
کی میرسم به آبیِ چشم زلال تو؟
bahar_1986h
03-04-2007, 11:47 PM
من نمي دانم
و همين درد مرا سخت مي آزارد
که چرا انسان ، اين دانا
اين پيغمبر
در تکاپوهايش :
چيزي از معجزه آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت ،
چه دليلي دارد ؟
که هنوز مهرباني را نشناخته است ؟
و نمي داند در يک لبخند ، چه شگفتي هايي پنهان است !
من برآنم که درين دنيا
خوب بودن - به خدا - سهل ترين کارست !
و نمي دانم که چرا انسان تا اين حد ،
با خوبي بيگانه است .
و همين درد مرا ، سخت مي آزارد !
فريدون مشيري
گاه مرا تاریک میبینی
آنگاه گریزم به پیش سودی ندارد
شب سنگین بر دلت میکوبد همیشه
دیوانه میشوم آنگاه، دیوانهسرتر
خدا میداند اما که از این هراس
جان میگیرم به شادی
چرا که من ِ من را مییابم هربار
در ژرفای این نگاه ِ تاریک
تپش ِ تیره بر این دلها
راه به روزی زیباتر
آه ترسها و رازها...
که هستید شما که مرا میرانید؟
vBulletin® v3.8.4, Copyright ©2000-2010, Jelsoft Enterprises Ltd.