View Full Version : هر روز يك شعر تازه
من از تو دل نمی برم اگرچه از تو دلخورم
اگرچه گفته ای تو را به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام
منی که در جوانیم به خاطرت شکسته ام
تو در سراب آینه شبانه خنده می کنی
منه شکست داده را خودت برنده میکنی
رفیق روزهای خوب ، رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من همیشه تا هنوزها
صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی
Luxor
06-07-2007, 11:31 AM
درخت دوستی بنشان که کام دل ببار آرد.............نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد
چو مهمان خراباتی بعزت باش با رندان................که درد سرکشی جانا گرت مستی خمار آرد
شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما...........بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد
عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکمت .............خدارا دردل اندازش که بر مجنون گذار آرد
بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال........چو نسرین صد گل آرد بارو چو بلبل هزار آرد
خدارا چون با دل ریشم قراری بست با زلفت..........بفرما لعل نوشین را که زودش با قرار آرد
دراین باغ ار خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ..........نشیند بر لب جوئی و سردی بر کنار آرد
Even Star
06-07-2007, 11:36 AM
خاطره ها
در گذر گاه زمان
خیمه شب بازی ما
با همه تلخی و شیرینی خود
می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها ¸رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره ی خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند.
در گذر گاه زمان
دوستی فصل قشنگی است
که پر از قدرت عشق من و توست
عشق را معنا خود می داند
که فقط واژه آن بر دل ما می ماند
و چه زود این عشق ها می میرند
حرف ها بوی محبت ز میان می گیرند
و فقط خاطره ی خاطره هاست
که میان من وتو می مانند.
Even Star
06-07-2007, 11:44 AM
تقدیم به همه ی کسانی که در پی یافتن قاصدک دل خویش اند...
همیشه قاصدک ها به حیاط بی باغچه مان می آمدند.اما این بار بیشتر از همیشه انتظار آمدنشان را داشتم.از باد خواهش کردم رو به خانه ی ما بوزد تا من پیغامم را به قاصدک ها بدهم برای او ببرند.
چشم هایم را بستم و قاصدک ها را روانه کردم.چشم هایم را باز کردم ¸قاصد ک ها روی زمین بودند و من سر گردان در آسمان!!!
آرشیتکت
06-07-2007, 12:50 PM
تقدیم به همه ی کسانی که در پی یافتن قاصدک دل خویش اند...
همیشه قاصدک ها به حیاط بی باغچه مان می آمدند.اما این بار بیشتر از همیشه انتظار آمدنشان را داشتم.از باد خواهش کردم رو به خانه ی ما بوزد تا من پیغامم را به قاصدک ها بدهم برای او ببرند.
چشم هایم را بستم و قاصدک ها را روانه کردم.چشم هایم را باز کردم ¸قاصد ک ها روی زمین بودند و من سر گردان در آسمان!!!
فصل قاصدکها پاییزه
ولی چه خوبه که بعضیها میتونن قاصدک دلشون رو تو فصلی غیر از پاییز
پیدا کنن
منتظر قاصدکها نمونیم بهتره
چون که میخواهیم خودمون پیداشون کنیم
و چه بهتر این که آدما خودشون قاصدک بشن
و بتونن پیغام دلشون رو به قاصدک برسونن...
Even Star
06-07-2007, 01:06 PM
برای تو....
برای تو از آسمان ها و ستاره ها حرف می زنم تا شب هایت چون روز شود.تو می توانی بهترین ترانه هایت را برای زندگی بخوانی و به رود خانه ها بگویی همچنان جاری باشند...
آرشیتکت
06-07-2007, 01:20 PM
تقدیم به همه ی کسانی که در پی یافتن قاصدک دل خویش اند...
همیشه قاصدک ها به حیاط بی باغچه مان می آمدند.اما این بار بیشتر از همیشه انتظار آمدنشان را داشتم.از باد خواهش کردم رو به خانه ی ما بوزد تا من پیغامم را به قاصدک ها بدهم برای او ببرند.
چشم هایم را بستم و قاصدک ها را روانه کردم.چشم هایم را باز کردم ¸قاصد ک ها روی زمین بودند و من سر گردان در آسمان!!!
راستی میدانی راه قاصدک کجاست؟
شاه راه عاشقی از آنه قاصدکهاست
تمنای وصال با قاصدکها جانم رو گرفت
نفسم حبس شد
مرا همین بس که شاهد پرواز عاشقانه قاصدک ها باشم
شاید وقتی چشمانم می پیماید راه سفرشان را
با دلشان نظری سوی من کنند.
خانه را در هر طرف گلهاي رنگين كاشتي
ناز دستت نازنين من ،چه شيرين كاشتي
دست بردي بي گمان از گلشن آراي بهشت
از چنان گلها كه با دست نگارين كاشتي
آسماني آفريدي از چمن ها وندران
گه نشاندي آفتاب و گاه پروين كاشتي
سوري از رويت نشاني سنبل از گيسوي تو
راستي را كاشتي هر گل به آيين كاشتي
خيزد از هرخار هم كز خاك رويد بوي مشك
در زمين گويي بافسون نافه چين كاشتي
داده باشي هر گلي تا مجال جلوه اي
لاله و لادن جدا از ناز و نسرين كاشتي
نيست كمتر آفت گلچين زبيداد خزان
لاجرم گل را بدور از دست گلچين كاشتي
يك نظر هم صنع حق را سير كن در آينه
تا نپنداري كه گلها بهتر ازين كاشتي
من گلي بيرنگ آوردم به گلزار سخن
گر تو در كاشانه ات گلهاي رنگين كاشتي
هر چه ميكاري ترا بهزاد مي آيد نصيب
آفرينت كي شود حاصل چو نفرين كاشتي
تهمت تابوت
زمين از ظلم انسان زخمي و مبهوت مي ماند
زمان تا اطلاع ثانوي مسکوت مي ماند
قطار روح هم از ريل خارج ميشود بي تو
اسير شيبِ تند عالم ناسوت مي ماند
بشر از مرزهاي لامکان رد مي شود، اما
دلش در عصر سنگ و آتش و ماموت مي ماند
و اين تنها دليل زندگي (توي پرانتز عشق)
کماکان در هجوم خنجر و باروت مي ماند
زمين از تشنگي مي ميرد و چون کرم ابريشم
جهان در حسرت يک تکدرخت توت مي ماند
بدون نغمه داوديت اين چند روز عمر
به زخم چرکي پيشاني جالوت مي ماند
و شيطان استکان روح را سر مي کشد يکجا
و بر ته مانده تن تهمتِ تابوت مي ماند
خودت آقا قضاوت کن ببين بي التفات تو
غزل در بند مشتي بيت نامربوط مي ماند.
نمی دانم ...
آمدنت را خواب دیدم یا رفتنت را ؟
به گمانم هر دو !
چه شیرین بود آمدنت ،
مثل رویاهای کودکانه ، با تبسمی آسمانی همراه
کوتاه ...
کوتاه ...
کوتاه ...
و چه تلخ و آشفته بود رفتنت ،
مثل آمدنت بی خبر ، ناگهان
ولی همچون کابوس ، پریشان ، بی پایان
کلید بیداری از این کابوس به دست های سرد مرگ سپرده شده
چقدر مشتاق بیداریم
و چقدر به آسمان نزدیک !!!
Even Star
06-08-2007, 01:55 PM
برای تو که آسمان دلت همیشه ابری و بارانی است...
غم نگاهت
دیده ام را به کوری می نشاند
چشمهایت را که می بندی
احساس می کنم
دنیا تاریک شده است
و غم تو پایان یافته
لبخند بزن!
Even Star
06-08-2007, 01:55 PM
وقتی بغض هایم
به گریه نمی نشینند
بگذار عشق با تو بودن
آنها را تعبیر کند.
Even Star
06-08-2007, 01:59 PM
تقدیم به تو...
ای نگاهت نخی از مخمل و ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان زل زدن از فاصله های دور به هم
یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم
به سخن های توبا لهجه ی شیرین سکوت
به نفس های تو در سایه ی سنگین سکوت
به همان سایه همان وهم همان تصویری
که سراغش ز غزل های خودم می گیرم
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم تشنه به دیدار من است
یک نفر ساده چنان ساده که از سادگی اش
می توان یک شبه پی برد به دلدادگی اش
یک نفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش
میشود پل زد از احساس خدا تا دل خویش
آی بی رنگ تر از آیینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آیینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
حتم دارم که توئی آن شبح آیینه پوش
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش...
کمم برایت
می دانم
وقتی ستاره ای
وقتی ستاره ای ، کهکشان میخواهی
انگار کاری جز انکار نداری
دلیلی روشن خواستی
ماه را نشانت دادم
تو فقط انگشت اشاره مرا می دیدی
دلیلی روشن خواستی
بال گشودم
برایت قطره ای روشن از خورشید بازآوردم
گفتی : چون در دست تو است ،
خورشید نیست
دستان سوخته ام را پنهان میکنم
بی دلیل
می روم
نامه ات که رسيد
ديدم هنوز کال است
آن " دوستت دارمی"
که دوست داشتم برايم بنويسی
حالا آنقدر از هم دوريم
که ديگر می توانيم بنشينيم
و هرچه دلمان خواست به هم بگوييم
وقتی اينجا همه چيز برای من شب است
و آنجا برای تو روز
وقتی که هق هق مرا قهقهه می شنوی
نمی دانم
وقتی می گويم " دوستت دارم "
بعد از گذر از آن همه سوراخ و سيم
بر آن نوار چه چيز ضبط می شود
انگار اينبار هم فراموش کردم نامم را بگويم
شايد نفهمی
چه کسی برايت سلامی
به آن دستگاه سپرده
وقتی می آيی
برای من کتاب نياور
وقتی بياور
برای همه کتابهای ناخوانده
وقتی شيرين
مزه همه اوقات تلخی هايم
وقتی به نام
پدر
پسر
مهربانی
پسرم
پدر پاره وقتش را دوست ندارد
گلی برايت آورده ام
نه به رنگ گلی که بر سينه برادرت روئيد
دستانت کو ؟
می خواهم برايت قصه ای بخوانم
تا بخوابی
اگر اين صداها بگذارند
اينجا که آسمان اين همه ابری ست
زير اين همه رگبار
تو چرا می باری ؟
اينجا که تو نمی توانی
ميان مردن و کشته شدن
انتخاب کنی
کفتارها حق انتخاب دارند
امروز
کدام روبان را به موهايت می بندی؟
هرچه شکفتم تو ندیدی مرا
رفتی و افسوس نچیدی مرا
ماندم و پژمرده شدم ریختم
تا که به دامان تو آویختم
دامن خود را نتکان ای عزیز
این منم ای دوست به خاکم نریز
وای..مرا ساده سپردی به باد
حیف که نشناخته بردی ز یاد
همسفر بادم ازآن پس مدام
می گذرم بی خبر از بام و شام
می رسم اما به تو روزی دگر
پنجره را باز گذاری اگر...
Even Star
06-09-2007, 12:08 PM
زانو نمیزنم,
حتی اگر سقفِ آسمان کوتاهتر از قدِ من باشد
Even Star
06-09-2007, 12:10 PM
وقتی غريب می شوی انگار مرده ای
سهمی از آسمان و خدايش نبرده ای
حتما تو هم برای نمونه فقط دو روز
کش ضربه های نحس زمان را شمرده ای
وقتی شبانه غم به دلت خانه می کند
مثل من از زمين و زمان زخم خورده ای
کوچه صدا نمی کندت خانه خالی است
رويای خود به بستر بی جان سپرده ای
فکرت سياه می شود و خسته از همه
در مشت خود چه نرگس زردی فشرده ای
غربت به جاده های خدا هم نمی رسد
سهمی از آسمان و خدايش نبرده ای
آرشیتکت
06-10-2007, 11:04 AM
دل من دیر زمانی است که می پندارد:
"دوستی" نیز گلی است،
مثل نیلوفر و ناز،
ساقه ترد و ظریفی دارد.
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد
جان این ساقه نازک را
- دانسته -
بیازارد!
در زمینی که ضمیر من و توست،
از نخستین دیدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هایی است که می افشانیم.
برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش " مهر" است .
گر بدانگونه که بایست به بار آید ،
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید .
آنچنان با تو درآمیزد این روح لطیف ،
که تمنای وجودت همه او باشد و بس.
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .
زندگی ، گرمی دلهای به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است .
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز،
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت!
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد .
رنج می باید برد ،
دوست می باید داشت !
با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دلهامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند :
- شادی روی تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطرافشان
گلباران باد .
آرشیتکت
06-10-2007, 12:02 PM
كاش می شد سرزمین عشق را
در میان گامها تقسیم كرد
كاش می شد با نگاه قاصدک
عشق را بر آسمان تفهیم كرد
كاش می شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش می شد با پری از برگ یاس
تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش میشد با نسیم شامگاه
برگ زرد یاس ها را رنگ كرد
كاش می شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش میشد در سكوت دشت شب
ناله غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر كشید
كاش می شد مثل یك حس لطیف
لا به لای آسمان پر نور شد
كاش میشد چادر شب را كشید
از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش می شد از میان ژاله ها
جرعه ای از مهربانی را چشید
در جواب خوبها جان هدیه داد
سختی و نامهربانی را ندید
كاش میشد با محبت خانه ساخت
یك اطاقش را به مروارید داد
كاش می شد آسمان مهر را
خانه كرد و به گل خورشید داد
كاش میشد بر تمام مردمان
پیشوند نام انسان را گذاشت
كاش می شد كه دلی را شاد كرد
بر لب خشكیده ای یك غنچه كاشت
كاش میشد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
كاش می شد مثل قوهای سپید
از لب دریای مهرش آب خورد
كاش میشد جای اشعار بلند
بیت ها راساده و زیبا كنم
كاش می شد برگ برگ بیت را
سرخ تر از واژه رویا كنم
كاش میشد با كلامی سرخ و سبز
یك دل غمدیده را تسكین دهم
كاش میشد در طلوع یاس ها
به صنوبر یك سبد نسرین دهم
كاش میشد با تمام حرف ها
یك دریچه به صفا را وا كنم
كاش میشد در نهایت راه عشق
آن گل گم گشته را پیدا كنم
آیناز
06-11-2007, 10:23 AM
هنوز عكسات رو ديواره همه جا بوي تو داره
تو كه نيستي ولي يادت از در و ديوار مي باره
به چه عشقي ديگه امشب تن خستم بره خونه
خونه اي كه هر يه گوشش داره از تو يه نشونه
توي خونه اي كه تو نيستي مگه ميشه من بمونم
يادته آروم نداشتم
خودما تا نرسونم
به چه عشقي شبا مهتاب بزاره سر به بيابون
اگه بشنوه بدونه قصه اين دل داغون
به چه عشقي روزا بارون بزنه سر به خيابون
اگه بشنوه بدونه قصه اين دل داغون
هنوزعكسات رو ديواره همه جا بوي تو داره
تو كه نيستي ولي يادت از درو ديوار ميباره
به چه عشقي ديگه امشب واكنم دري كه بسته
وقتي پشت دريه عالم گرد خاطره نشسته
:(:(:(:(:(
آیناز
06-11-2007, 10:25 AM
از غم عشق چه مي بايد كرد
به دمي ديداري مي توان راضي شد
به تمناي نگاهي مي توان تشنه جانبازي شد
مي توان دلخوش كرد به كلامي كه شنيد
از دو خط نامه سرد مي توان داغ شد و شعله كشيد
از جهنم گذري كرد و گذشت
به گذرگاه رسيد
به گذرگاه تباهي به جنون
وز عطش فرياد زد
فرياد زد
Even Star
06-11-2007, 10:48 AM
كي شود بينم رخ ماه دل آراي ترا تا كشم بر ديدگان خاك كف پاي تر
سر به بالين با اميد ديدن رويت نهم تا مگر در خواب بينم روي زيبا ترا
گاهگاهي گر شوم بيدار اندر نيمه شب از خدا پيوسته بنمايم تمناي ترا
زخم ها دارم به دل از داغ هجران رخت كي شود شامل شوم لطف و تسلاي ترا
از خدا خواهم فزون گرداند از لطف و كرم بر دل مسكين من مهرو و تولاي ترا
با دلي سوزان براهت منتظر بنشسته ام تا خدا قسمت كند روزي تماشاي ترا
آرشیتکت
06-11-2007, 11:57 AM
پاییز و بهار
بانوی شعر من امشب توی فکر آسمونه /خسته از زمین سنگی، زخمیه باد خزونه
دل اون بدجوری تنگه ،چشمای خستشو بسته/ یار بی وفای نامرد ،دل آبی شوشکسته
بانوی تنهای شعرم ،فکر بارون بهار بود/ پشت پنجره همیشه، کار چشماش انتظار بود
غافل از پاییز وحشی که کمین اون نشسته/ نمی دونست که زمونه، خیلی بیش از اینها پسته
پاییزه حیله گر اونروز لباس بهار رو پوشید/ پر گلهای بنفشه پر سبزی پر امید
ساده بود بانوی شعرم، پاییز سیاهو نشناخت/ عاشق بنفشه ها شد ،به گل کاغذی دلباخت
باغ سبز دل رو آسون توی باد شب رها کرد/ پاییزم قلبشو خالی ،از طراوت گلا کرد
حالا بانو توی قلبش یه بغل تجربه داره/ حالا می دونه ،چه فرقی بین پاییز و بهاره
roje_aria79
06-11-2007, 12:58 PM
هنوز عكسات رو ديواره همه جا بوي تو داره
تو كه نيستي ولي يادت از در و ديوار مي باره
به چه عشقي ديگه امشب تن خستم بره خونه
خونه اي كه هر يه گوشش داره از تو يه نشونه
توي خونه اي كه تو نيستي مگه ميشه من بمونم
يادته آروم نداشتم
خودما تا نرسونم
به چه عشقي شبا مهتاب بزاره سر به بيابون
اگه بشنوه بدونه قصه اين دل داغون
به چه عشقي روزا بارون بزنه سر به خيابون
اگه بشنوه بدونه قصه اين دل داغون
هنوزعكسات رو ديواره همه جا بوي تو داره
تو كه نيستي ولي يادت از درو ديوار ميباره
به چه عشقي ديگه امشب واكنم دري كه بسته
وقتي پشت دريه عالم گرد خاطره نشسته
:(:(:(:(:(
همه رفتند کسی دور و برم نیست
چنین بی کس شدن در باورم نیست
نگار من رفتی تو از کنار من
وای از من و اون دل بی قرار من
رحمی کن ای خدا به روزگار من
دل ناگرونم که زیادت برم
نمی ره این غصه از سرم
یادم بمون ای مهربون
یه وقت نشی نامهربون
همه رفتند کسی با ما نموندش
کسی خط دل ما را نخوندش
همه رفتند ولی این دل ما را
اونی که فکر نمی کردیم سوزوندش
شبا که تنها توی راهی
محو نگاه اون ستاره هایی
یادش باشه که یارت یه گوشه ای نشسته تو تنهایی
حرفات همش حرف از دوست دارم بود
چشات می گفت دلت گرفتارم بود
یادم بمون یه وقت نرم ز یادت
یادت باشه کی بود که هی عشقو نشون می دادت
roje_aria79
06-11-2007, 01:16 PM
از غم عشق چه مي بايد كرد
به دمي ديداري مي توان راضي شد
به تمناي نگاهي مي توان تشنه جانبازي شد
مي توان دلخوش كرد به كلامي كه شنيد
از دو خط نامه سرد مي توان داغ شد و شعله كشيد
از جهنم گذري كرد و گذشت
به گذرگاه رسيد
به گذرگاه تباهي به جنون
وز عطش فرياد زد
فرياد زد
می خشکه آب دریاها
خراب می شه همه راه ها
اگه کشتیم ما امروزا
میمیرن همه فردا ها
قیامت می شه ما با هم نباشیم
نمی چرخه فلک از هم جدا شیم
دیگه روزی نمی مونه که شب شه
دیگه عاشق کجاست تا جون به لب شه
همه رود خونه ها بی آب
شکسته قامت مهتاب
برای این دل عاشق
تموم زندگی در خواب
تموم جنگلا خالی
یا سیل برده یا خشک سالی
غم گلهای خشکیده
زهم دنیا را پاشیده
می افته چرخ از گردون
میره خورشید توی زندون
میریزن سنگا از کوهها
بوی غم میده شب بوهها
قیامت می شه ما با هم نباشیم
نمی چرخه فلک از هم جدا شیم
زمین و آسمون دور می شن از هم
میشینه گرد غم بر روی عالم
زمان و ساعتش وامیسته از کار
طبیعت از طبیعت میشه بیکار
دیگه روزی نمیمونه که شب شه
دیگه عاشق کجاست تا جون به لب شه
نمی بینم دیگه قشنگیا را
سیاه میبینه چشمام رنگی ها را
به چشم من که اینجوره
تو که نیستی چشام کوره
مثه آبه رو آتیشه
تو باشی دنیا خوب میشه
roje_aria79
06-11-2007, 01:22 PM
تقدیم به...
پرنده
سبزترین پرنده روزگار و زمانم
نغمه ای دارم زیباتر از هر نغمه ای
ولی حیف نمی دانم
و ندانستم
که چسان صدایم در قار قار پرندگان زمان گم شد
و چرا تو ای همنشین همه روزه ام
صدایم را از یاد بردی
و این روزها
دیگر درختی برای نشستن و خواندن نیست!
Even Star
06-11-2007, 02:03 PM
[B]"]تلنگر می زند بر شیشه ها سر پنجه ی باران
نسیم سرد می خندد بر اندوه خیابان ها
دهان کوچه پر خون می شود از مشت خمپاره
فشار درد می دوزد لبانش را به دندان ها
زمین گرم است از باران بی پایان خون امروز
زمین از اشک خون آلوده ی خورشید سیراب است
ببین آن گوش از بن کنده را در موج خون مادر
که همچون لاله از لالای نرم جوی در خواب است
بمان مادر
بمان در خانه ی خاموش خود مادر
که باران بلا می باردت از آسمان بر سر
در ماتم سرای خویش را بر هیچ کس مگشا
که مهمانی به غیر از مرگ را بر در نخواهی دید نخواهی دید
زمین گرم است از باران بی پایان خون امروز
ولی دل های خونین جامه گان در سینه ها سرد است
مبند امروز چشم منتظر بر حلقه ی این در
که قلب آهنین حلقه هم آکنده از درد است
بمان مادر
بمان در خانه ی خاموش خود مادر
که باران بلا می باردت از آسمان بر سر
نگاه خویش را از سنگفرش کوچه ها بردار
که اکنون برق خون می تابد از آیینه خورشید
دو چشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه می دوزی
تو دیگر سایه ی فرزند را بر در نخواهی دید نخواهی دید
بمان مادر
بمان در خانه ی خاموش خود مادر
که باران بلا می باردت از آسمان بر سر
ببین آن مغز خون آلوده را
آن پاره ی دل را
که زیر قد مها می تپد بی هیچ فریادی
سکوتی تلخ در رگ های سردش زهر می ریزد
که بعد از مرگ آزادی
زمین می جوشد از خون زیر این خورشید عالم سوز
بمان مادر بمان در خانه ی خاموش خود مادرB]COLOR]
jang-geum
06-12-2007, 12:23 AM
باز گویم غم دل را که تو دلدار منی
در غم و شادی و اندوه و الم یار منی
جز گل روی توام در دو جهان یاری نیست
چهره بگشای به رویم که تو غم خوار منی
چشم بیمار تو ای می زده بیمارم کرد
پای بگذار به چشمم که پرستار منی
محرمی نیست که مرهم بنهد بر دل من
جز تو ای دوست که خود محرم اسرار منی
زاری از غمزه غمزای تو پیش که کنم
با که گوییم که تو سرچشمه ی آزار منی
بر گشا موی خم اندر خم و دست افشان باش
به خدا یار منی یار منی یار منی
چشمهایم
بوی خون می دهد
بوی کافور
و نگاه تو،
بوی نفت
بوی جنون
ثانیه ها هار میشوند
صاعقه میشوی
آتش میزنی
آتش میگیرم
خاکسترم را، چال میکنی میان دفترت
کنار نقاشی سهراب
زار میزنی روی آخرین ورق
قافیه ها راغرق می کنی
سپید می شود غزلم
بس کن
گریه نکن
بالشتم را خیس می کنی
خوابم نمی برد
داد نزن
کر نیستم
در گوشم آرام بگو
نه
چیزی نگو
فقط نگاه کن
به من
به چشمهایم
آتش بزن
مرا
خاطره ها را
آتش بزن
roje_aria79
06-12-2007, 11:26 AM
پاییز و بهار
بانوی شعر من امشب توی فکر آسمونه /خسته از زمین سنگی، زخمیه باد خزونه
دل اون بدجوری تنگه ،چشمای خستشو بسته/ یار بی وفای نامرد ،دل آبی شوشکسته
بانوی تنهای شعرم ،فکر بارون بهار بود/ پشت پنجره همیشه، کار چشماش انتظار بود
غافل از پاییز وحشی که کمین اون نشسته/ نمی دونست که زمونه، خیلی بیش از اینها پسته
پاییزه حیله گر اونروز لباس بهار رو پوشید/ پر گلهای بنفشه پر سبزی پر امید
ساده بود بانوی شعرم، پاییز سیاهو نشناخت/ عاشق بنفشه ها شد ،به گل کاغذی دلباخت
باغ سبز دل رو آسون توی باد شب رها کرد/ پاییزم قلبشو خالی ،از طراوت گلا کرد
حالا بانو توی قلبش یه بغل تجربه داره/ حالا می دونه ،چه فرقی بین پاییز و بهاره
:exclamati:exclamati:exclamati:exclamati:exclamati :exclamati:exclamati:exclamati:exclamati:exclamati :exclamati:exclamati:exclamati:exclamati:exclamati
خداوندا به من بیاموز که اینگونه زیستن و ماندن زندگی نیست.زندگی یافتن فرقها و تفاوتها نیست.زندگی یافتن حقیقت نابی است از جنس پاکترین واژه ها.
این سخن باید به آب زر نوشت
گر رود سر بر نگردد سرنوشت
سرنوشت من هم او خواهد نوشت
خوشنویس است او نخواهد بد نوشت
آرشیتکت
06-12-2007, 11:39 AM
:exclamati:exclamati:exclamati:exclamati:exclamati :exclamati:exclamati:exclamati:exclamati:exclamati :exclamati:exclamati:exclamati:exclamati:exclamati
خداوندا به من بیاموز که اینگونه زیستن و ماندن زندگی نیست.زندگی یافتن فرقها و تفاوتها نیست.زندگی یافتن حقیقت نابی است از جنس پاکترین واژه ها.
درسته
منم اینو قبول دارم
ولی تفاوتها و فاصله ها خودشون رو خوب نشون میدن
حتی اگه آدمها اونا رو پنهون کنن.
اینو مطمئن باش دوست عزیز.
roje_aria79
06-12-2007, 12:05 PM
درسته
منم اینو قبول دارم
ولی تفاوتها و فاصله ها خودشون رو خوب نشون میدن
حتی اگه آدمها اونا رو پنهون کنن.
اینو مطمئن باش دوست عزیز.
بود و نبود این تفاوتها برای کسی مهمه که خودشو وارد این بازی کنه و گرنه هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
برو طواف خسته دلی کن که کعبه خود سنگ است که این را حبیب بنا کرد و آنرا خدای حبیب.
آرشیتکت
06-12-2007, 12:26 PM
بود و نبود این تفاوتها برای کسی مهمه که خودشو وارد این بازی کنه و گرنه هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
برو طواف خسته دلی کن که کعبه خود سنگ است که این را حبیب بنا کرد و آنرا خدای حبیب.
همون دل خودش نشون دهنده و فریاد کننده بزرگترین تفاوتهاست.............
roje_aria79
06-12-2007, 12:48 PM
همون دل خودش نشون دهنده و فریاد کننده بزرگترین تفاوتهاست.............
خود کرده را تدبیر نیست
Even Star
06-12-2007, 01:14 PM
حکایتم کن
برای دستهایی که مرا جستند
و برای چشمانی که مرا قطره قطره...
برای لبهایی که ترانه ام کردند
و بعد شاید مرثیه ای
حکایتم کن به غروب رسیده ام!!!
Even Star
06-12-2007, 02:58 PM
خدایا بهارت بخاطر چه کسی می آید ؟
این گلهای بابونه برای که می روید ؟
نمیدانم چرا بین اینهمه آدم ؛
طالع من مانند شب است . اینهمه سیاه !
روی دلم غم سنگینی میکند ... دلم بیقرار است
روز و شب چشمانم مثل ابر بهارند
آخر ؛ تا کی باید تنها بمانم ؟
حرف مردم بر دلم مانند خار است .
بهار آمد با گل گندم ؛ من تنها با درد دل ماندم
شب و روز دلم طوری ناله میکند که گویی مثل لاله داغی در دل دارم .
گلهای باغ و بستان برایم مثل خارند . ماه و ستاره ای به شبم نیست !
آرشیتکت
06-12-2007, 06:41 PM
خود کرده را تدبیر نیست
تدبیر؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حرف دله
اینجا تدبیر جایی نداره.!!!!!!!!
roje_aria79
06-12-2007, 08:14 PM
تدبیر؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حرف دله
اینجا تدبیر جایی نداره.!!!!!!!!
:lol::lol::lol:
آرشیتکت
06-13-2007, 12:07 AM
:lol::lol::lol:
بله
احوالات بعضیها خنده هم داره!!!!!!!!!!!!!!:wacko::wacko::wacko::wacko: :wacko::wacko:
آرشیتکت
06-13-2007, 10:33 AM
سهم من
سهم من در اين کناره ي آبي
همين است که هر روز
ساعت يازده از خواب بيدار شوم
پاي اين تلويزيون و آن تلويزيون ،فيلم نگاه کنم
و شب ها قبل از خوابيدن در مهتاب
مست شوم
تا او نگويد هاي نسناس چه زود تمام کردي.
سهم من همين است که ديگر
فرق بهار و زمستان،
آزادي واختناق را ندانم
و نفهمم اگر
هر چه ماه هر چه چراغ است
در چهار گوشه ي جهان به گور بسپارند.
سهم من همين شب است
همين مهتاب
همين حرف هاي خنزرپنزري.
آرشیتکت
06-13-2007, 10:38 AM
هنگام
حتی اگر
آرام ترين ِ دلداده گان باشي
يا دادخواه ترين مردِ زمين
که «دست در برابر ِ دست،
چشم در برابر ِ چشم»
دل در برابر ِ هيچ نازنين!
دل در برابر ِ هيچ!
...
بيداد مي کند
آن موازيِ سرد،
هياهوي فريبنده ي بي دليل،
با گونه هاي از سرخاب...
با «بي تو مهتاب شبي...»
به دنبال ِ واژه ها مي گردم
هراسان
که نگويم «عشق»
به دنبال ِ نت ها
شوريده و بي امان
که نخواني
آرشیتکت
06-13-2007, 10:44 AM
گناهش چه بود رازقی؟؟!!!!
گناه اش چه بود رازقي
جرم اش به چه بود رازقي
خواري داشت آيا
تا با بوئيدن اش سوز کين
چنان در قلبت روشن مي شد
که به سه ده ضربه دشنه بي جانش کني؟
گناه اش چه بود
جرم اش به چه بود رازقي؟
جرم است هنگام سحر
با تابش اولين فجر
بوي عطر و زندگي را نثار تو مي کرد
تا بداني که شب رفت و صبح سحر دميد،
خواب مرد و بيداري ثمر رسيد
..............جرم بود؟
آري
مي دانم که گناه بود.
در شهر غم و فتنه
- که مرغ اش دانه حقير قفس را
به صد هلهله خوش قانع بود -
گرداندن رخ سوي خورشيد
عظيم جرمي
که حکم به پر پر شدن رازقي مي بود.
باري که گل رازقي
شب بوئي بود که همه دغدغه اش
پاشيدن گرد عطر
بر سر خفتگان ديار خواب بود ،
تا شايد مست خوابشان مي کرد و
قرنها بي ياد خورشيد
سر در آغوش شب
نور را به رويا مي ديدند ،
تاج گلي بر مزار خفتگان شب مي شد.
آه
چنين نبود رازقي
چنين نزيست رازقي
نور شد و فرياد و همه تن مست ديار
خواند و نعره زد و بانگ داد
« اي خفتگان دميده فجر سحر ، بيداري بايدتان ».
صدايش بر نعش ساکت مردمان
در افق شب پيچيد و بر سرش فرود آمد.
در آن سکوت فراگير مردگان
گل ز ساقه چيدند شب داران
و صد تکه کردند تا ناگاه
نداند کسي راه
نجويد کسي جاه
نشورد کسي گاه.
roje_aria79
06-13-2007, 12:00 PM
بله
احوالات بعضیها خنده هم داره!!!!!!!!!!!!!!:wacko::wacko::wacko::wacko: :wacko::wacko:
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
آرشیتکت
06-13-2007, 01:06 PM
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
به قول معروف
از کوزه همان برون تراود که در اوست!!!!
این موضوع رو هم عاقلان دانند.
:lol::lol::lol:
roje_aria79
06-13-2007, 01:19 PM
به قول معروف
از کوزه همان برون تراود که در اوست!!!!
این موضوع رو هم عاقلان دانند و بس.
:lol::lol::lol:
مغرور مشو كه خواندي ورقي
زان روز حذر كن كه ورق برگردد
آرشیتکت
06-13-2007, 01:25 PM
مغرور مشو كه خواندي ورقي
زان روز حذر كن كه ورق برگردد
این در مورد بعضیها مصداق داره
من حتی اگر اندازه صدها کتاب هم بدونم و بخونم
همون طور که الان خیلی چیزها رو میدونم و.........
مغرور نمیشم.
در ضمن طلا که پاکه
چه منتش به خاکه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از چی باید حذر نمود؟؟؟؟؟؟؟؟
:p:p:p
roje_aria79
06-13-2007, 01:40 PM
این در مورد بعضیها مصداق داره
من حتی اگر اندازه صدها کتاب هم بدونم و بخونم
همون طور که الان خیلی چیزها رو میدونم و.........
مغرور نمیشم.
در ضمن طلا که پاکه
چه منتش به خاکه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از چی باید حذر نمود؟؟؟؟؟؟؟؟
:p:p:p
از قياسش خنده آمد خلق را
كو چو خود پنداشت صاحب دلق را
roje_aria79
06-13-2007, 01:59 PM
دل سنگ
من توراخواهم برد
دورتر از فاصله دو ایینه ی چشم در چشم
نرم تر از وقت تزویج احساس
صادق
به تو خواهم گفت : که عزیزی در این خاک داری
که صبوری سخت است
که همه مجبوریم
محبوبم
این فاصله ها دورتر از تنهایی نیست
شیشه تنهایی ما می شکند دریک برخورد
حتی اگر من و تو مانشویم
آخه ما برای من و تو کافی نیست
ای همه توشدن هستی من
ای که در رویای منی
ای بی همتا
با من پروازکن تا فردا
با من می خواستی پارو بزنی
تا آخر آب
لااقل نغمهُ پارو زن را دریاب
رو رو با زورق شکسته ام در خلاف آب
پارو زن شادی کن!
پارو زن شادی کن!
پارو زن شادی کن!
زندگی باتویعنی لذت مردن در خواب
در کنارت زندگی زیبا نیست
عمر من برای باتو بودن کوتاه
جفت مرگ با تو را دوست دارم
با تو بی وزنی را دوست دارم در سقوط آزاد
تو رها کردی مرا از گرد ش آسیابی با باد
ای تنها هم دم من چون دم من با من باش
سینه من از تو جهنم شده
از کجا آمده این داغی
مست از دلهره ام بگذار برود ساقی
این دم تو ایینهُ خودبینی ام را بسته
بیرون جیوه ای اش وصله ی شک بسته
ایینه ام ترک و لک بسته
تنها تو را می بینم
که دل در گرو نشکستن بلور شکلک بسته ی من بسته
دست دردوروجودم و انگشت به انگشت من بسته
یکی می گفت خط های کوچک دستانم
عاقبتی خطی خطی است
دوست دارم عاقبت خط خطی من تو شوی
ای کوچکترین عاقبت روشن من
ای دم تو گرم تر از گرمای خورشید
در شبی ملایم و یخ زده زیر نور مهتاب
در کنار شمع خسته و تنها سوزم
چون اکسید شدن چون تخمیر
خاموش شده می سوزم
نور من دیده تو را
یکرنگی !
خواب آلود و خسته نشسته
دلتنگی؟
سنگین در سینه ما می کوبد
بی نظم آونگی
با من یک دل و هم آهنگی
در سفر خاک شدن اشک ریزان
همه در خلوتِ من با تو غمگین
در این گمان که
عشق من ایینه نیست
من و تو دل
سنگیم
roje_aria79
06-13-2007, 02:00 PM
زمزمه های اول عشق
همراهت رقصی
بوسه ی بی مرزی
سفری تا انتهای بی وزنی
رقصیدم
بوسیدم
من به هنگام گفتن تلخ ترین واژه ها
معنی دوستت دارم را چه خوب فهمیدم
ای تو که محتاج نگاهم هستی
قول دادی تا به صبح با شعر من می رقصی
ای تو ای همسفر سفر تنهایی
تپ تپ صدای قلب را تو خوب می دانی
آن چنان خوشحالم
آن چنان شعف تا شیره ی تنم وصله زدم
که دلم می طلبد
رقص کنم بو سه زنم رگ به رگ جای پاهایت را
هم درد هم نفس هم روزگار نا همگون خودم
بگذار بار دگر هیچ نفهمم و بگویم عاشق شده ام
عاشق و دیوانه ای که خموده به دیوار
مست از شرابی بی وحشت تند و تن سوز
غم در سینه اشک بر چشم هایم ریخته شب را به خود می سوزانم
چون یک فانوس
من می دانم ... من می دانم ... من دیگر راحت درک می کنم شادکامی را
معنی زندان بی دیوار دنیا را
و رهایی تا انجمادی که هر خمره ای دردش را دردل دارد
مرتکب تو شده ام من اینبار
تو را من می رقصم
من تورا مجرم هستم
من تو را عاقبت می میرم
آه که نمی دانی چه روزگار تلخی بود شبهای ولگردی
رسوا ... سرگردان ... وقتی انتهایت خیلی نزدیک باشد
اصلاً سرانجامم را انگار جلوی چشمانم می دیدم
اما ... مست ... مشتاق ... مشرور ... می رقصیدم
می پراندم خاطره را با ذهنم درجام شراب
می شستم دست از یک معشوق در معراج
فراموش و سرگردان
خط به خط زندگی ام من را می کشید تا گورزار تن ها
تن هایی که از سر تا نوک پا عریان بودند
تنم خیس از عرق و بوی تن معشوقم بود
تو را بر خاک خودم کشیده فریاد زدم
دیگر هیچ دیواری از جنس خاک من نیست
راهی با همه ی سیلابهای دنیا شده ام
در همه ی زلزله ها می رقصم
آتشفشان فریاد من است
خوشبخت ترین قسمت دنیا هستم
roje_aria79
06-13-2007, 02:04 PM
بودن
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدین سان زیست باید پک
من چه ناپکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!
roje_aria79
06-13-2007, 02:08 PM
مرگ ‚ من را
اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من
در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه
من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان
من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ
سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم
پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم
پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم
Love_aria
06-13-2007, 06:05 PM
سلام به همه بچه های سایت
من کاربر جدید هستمو دوست دارم تو این سایت فعالیت کنم
البته با اجازه شمااا:happy::happy:
Love_aria
06-13-2007, 06:13 PM
راستی سلام گرمی دارم خدمت روژه جان
واقعا شعر هاتون زیباست و به دل می شینه بازم ممنون
اگه اجازه بدین اولین شعر رو در جواب شما بذارم با اجازتون:blush:
Love_aria
06-13-2007, 06:19 PM
تقدیم به...
پرنده
سبزترین پرنده روزگار و زمانم
نغمه ای دارم زیباتر از هر نغمه ای
ولی حیف نمی دانم
و ندانستم
که چسان صدایم در قار قار پرندگان زمان گم شد
و چرا تو ای همنشین همه روزه ام
صدایم را از یاد بردی
و این روزها
دیگر درختی برای نشستن و خواندن نیست!
" دکتر علی شریعتی "
نوش جان مي كنم اين جام زهر آلود را
كه تدارك ديده اند ميزبانان سخت كوش و شياد
در اين بزم طرب انگيز مرگ بار
و تف تف ، بر مي گردانمش
با جگر پاره هاي سوخته دلم
و آواز مي خوانم
غزل وداع را در مايه شور
تا بلکه فرو بنشانم شوري اين سرمستي بي هستي را
و جگر گوشه ام را مي بخشم
به كسي جز من
بر تو
تا بر مزارم ضربدر بزني
نامم را و كنيه ام را
تا در ميان قبيله ام
و در ميان كتاب ها و مكتوب ها و كتيبه ها
براي هميشه ، نسلم از صحنه روزگار محو شده باشد
roje_aria79
06-13-2007, 06:56 PM
سلام به همه بچه های سایت
من کاربر جدید هستمو دوست دارم تو این سایت فعالیت کنم
البته با اجازه شمااا:happy::happy:
سلام خدمت دوست تازه وارد .اميدوارم شما هم مثل بقيه دوستان عزيز گرمي بخش اين سايت باشيد و شما از ثمره احساستون شعرهاي ناب را به ميمهاني اين بزم بيارين و ما را ميمهان الطافتون كنيد.
راستی سلام گرمی دارم خدمت روژه جان
واقعا شعر هاتون زیباست و به دل می شینه بازم ممنون
اگه اجازه بدین اولین شعر رو در جواب شما بذارم با اجازتون:blush:
سپاسگزارم اين نظر لطف شماست.شعرهاي من كه همش درد و رنجه.البته معمولا فقط شعرهايي كه خودم گفتم كم هستن ولي شعر هايي را كه دوست دارم و به نظرم زيبا هستن ميزارم.البته اميدوارم دوستاني كه ميخونن اگر شعرهاي من كاستي دارن غمزه عين كنند .
roje_aria79
06-13-2007, 09:34 PM
تقدیم به تو... بانوی ستاره ها
بی تو میمیرم
بايد بروم و با ستاره ها هم صدا شوم
ستاره اي مرا مي خواند
در فراسوي باورهاي هميشگي
در انکار ترديد و دغا
تو را بر گزيدم
و اين رياي رنگين را چون سرابي نوشيدم
و از لذت اين خماري سر بر نداشتم
چشم و دل را با خدئه اي بي ثمر
به شور و طپشي عبث واداشتم
و حالا بعد از تو
خانه ء خيالم دوباره سوت و کور است
اين دهليز خاموش بوي کهنگي قرنها سکوت گرفته
با چشماني بي فروغ و دلي خاموش
در اين تاريکي دنيوي
ستاره ها را فرياد مي زنم
من بي تو ميميرم
Love_aria
06-14-2007, 10:07 AM
تقدیم به تو... بانوی ستاره ها
بی تو میمیرم
بايد بروم و با ستاره ها هم صدا شوم
ستاره اي مرا مي خواند
در فراسوي باورهاي هميشگي
در انکار ترديد و دغا
تو را بر گزيدم
و اين رياي رنگين را چون سرابي نوشيدم
و از لذت اين خماري سر بر نداشتم
چشم و دل را با خدئه اي بي ثمر
به شور و طپشي عبث واداشتم
و حالا بعد از تو
خانه ء خيالم دوباره سوت و کور است
اين دهليز خاموش بوي کهنگي قرنها سکوت گرفته
با چشماني بي فروغ و دلي خاموش
در اين تاريکي دنيوي
ستاره ها را فرياد مي زنم
من بي تو ميميرم
اگر روزی دلم تنگ شد و برای دست های مهر بانت دلم گرفت ...
تو که در خلوت خیابان های بی عبور گم شده ای ¸یادم نمی رود رفته ای برای تاریکی های دنیای من یک آسمان خورشید بیاوری.
همین دلخوشی کوچک برای زندگی کردن من کافی است.
Love_aria
06-14-2007, 10:10 AM
تقدیم به...
پرنده
سبزترین پرنده روزگار و زمانم
نغمه ای دارم زیباتر از هر نغمه ای
ولی حیف نمی دانم
و ندانستم
که چسان صدایم در قار قار پرندگان زمان گم شد
و چرا تو ای همنشین همه روزه ام
صدایم را از یاد بردی
و این روزها
دیگر درختی برای نشستن و خواندن نیست!
پرنده در باران بر تنهایی اش میزند¸و به امید رسیدن بهار کابوس تیره ی کلاغ ها را از یاد می برد ...
پرنده راهش را می شناسد و رویاهایش را بر باد می بیند...
پرنده ی من عظمت در نگا هش است نه در انچه که می بیند...!!!!
Love_aria
06-14-2007, 10:14 AM
شعرهاي من كه همش درد و رنجه.البته معمولا فقط شعرهايي كه خودم گفتم كم هستن ولي شعر هايي را كه دوست دارم و به نظرم زيبا هستن ميزارم.البته اميدوارم دوستاني كه ميخونن اگر شعرهاي من كاستي دارن غمزه عين كنند .
وقتی همه ی چشم ها دروغ می گویند تو برای دلت شعری بخوان.
خوش به حال شقایق ها که مرگ شان نشانی از زندگی است.خوش به حال پرستو ها که همیشه آزادند و وقتی از کوچه های تنگ و سیاه می گذرند دل شان سفید است.می نویسم از پشت ابر های سیاه می توان طلوع کرد باور کنید ...من طلوع کرده ام...
roje_aria79
06-14-2007, 11:29 AM
" دکتر علی شریعتی "
نوش جان مي كنم اين جام زهر آلود را
كه تدارك ديده اند ميزبانان سخت كوش و شياد
در اين بزم طرب انگيز مرگ بار
و تف تف ، بر مي گردانمش
با جگر پاره هاي سوخته دلم
و آواز مي خوانم
غزل وداع را در مايه شور
تا بلکه فرو بنشانم شوري اين سرمستي بي هستي را
و جگر گوشه ام را مي بخشم
به كسي جز من
بر تو
تا بر مزارم ضربدر بزني
نامم را و كنيه ام را
تا در ميان قبيله ام
و در ميان كتاب ها و مكتوب ها و كتيبه ها
براي هميشه ، نسلم از صحنه روزگار محو شده باشد
ساز شکسته
سازم شکسته، ترانه ای به دلم بریز
چون ابر مهربان کرانه ای به دلم بریز
دیگر نه بوی سیبی و نه خندهء گلی !
پژمرده ام ، جوانه ای به دلم بریز
چون باور نسیم که پر از مهربانی است
نا مهربان ، بهانه ای به دلم بریز
با این همه سکوت مروت ،هجوم شب
یک نغمه خوان، نشانه ای به دلم بریز
افسانهء دل من ، در کوچه سار عشق
لبخند عاشقانه ای به دلم بریز
دیگر نمانده آتش عشقی ز قلب ما
شوری بزن ، زبانه ای به دلم بریز
سازم شکست و ترانه ام فرو نشست
من بی ترانه ام ،ترانه ای به دلم بریز
roje_aria79
06-14-2007, 11:31 AM
ناله یی در شب
ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من
وی نام تو روشنگر شام و سحر من
جز نقش تو نقشی نبود در نظر من
شب ها منم و عشق تو و چشم تر من
وین اشک دمادم که بود پرده در من
در عطر چمن های جهان بوی تو دیدم
در برگ درختان سر گیسوی تو دیدم
هر منظره را منظری از روی تو دیدم
چشم همه ی عالمیان سوی تو دیدم
با یاد تو شادست دل در به در من
از نور تو مهتاب فلک اینه پوشست
وز بوی تو هر غنچه و گل عطر فروشست
دریا به تمنای تو در جوش و خروشست
عکس تو به هر آب فند چشمه نوشست
خود دیده بود اینه ی حق نگر
دانی تو که در راه وصالت چه کشیدم
چون تشنه ی گرمازده ی خسته دویدم
بسیار از این شاخه به آن شاخه پریدم
آخر به طربخانه ی عشق تو رسیدم
ام به طلب سوخت همه بال و پر من
غم نیست کسی را که دلش سوی خدا بود
در خلوت خود شب همه شب مست دعا بود
جانش به درخشندگی اینه ها بود
بیچاره اسیری که گرفتار طلا بود
گوید که بود آتش من سیم و زر من
هر جا نگرم یار تویی جز تو کسی نیست
از غم نفسم سوخت ولی همنفسی نیست
بی نغمه ی تو باغ جهان جز قفسی نیست
غیر از تو به فریاد کسان دادرسی نیست
ای دوست تویی دادرس و دادگر من
محروم کسی کز تو جدا بود و ندانست
در گوش دلش از تو صدا بود و ندانست
آثار تو در ارض و سما بود و ندانست
عالم همه ایات خدا بود و ندانست
ای وای اگر نفس شود راهبر من
هر پل که مرا از تو جدا کرد شکستم
هر رشته نه پیوند تو را داشت گسستم
آن در که نشد غرفه ی دیدار تو بستم
صد شکر که از باده ی توحید تو مستم
هرگز نرود مستی این می ز سر من
راه تو مرا از ره بیگانه جدا کرد
یاد تو مرا از غم بیهوده رها کرد
عشق تو مرا شاعر انگشت نما کرد
گفتم به همه خلق که این طرفه خدا کرد
بی لطف توکاری نرود از هنر من
من بی کسم و جز تو خدایی که ندارم
گر از سر کویت بروم رو به که آرم
بر خک درت گریه کنان سر بگذارم
خواهم که به آمرزش تو جان بسپارم
اینست دعای شب و ذکر سحر من
roje_aria79
06-14-2007, 11:33 AM
آوار اشک
رهایم ، ای رها در باد
رها از داد و از بیداد
رها در باد
حرفی مانده ته حرفی
غمت کم
جام دیگر ریز
که شب جاوید جاوید است
صبحدم در خواب
من از ریزش بیاد اشک می افتم
باید بارشی پی گیر
درد ، آوار
بیاد التجا در این شب دلگیر
من از غم های پنهانی
ب ه یاد قصه های شاد
و از سرمستی این آب آتشنک دانستم
که هوشیاری
سرت خوش
جام را دریاب
هی... هشدار
شب است آری ، شبی بیدار
دزد و محتسب در خواب
می ات بر کف
و بانگ نوش من بر لب
رها در باد
من از فریاد ناهنجار پی بردم سکوتی هست
و در هر حلقه ی زنجیر
خواندم راز آزادی
سخن آهسته می گویی
نمی گویی که می مویی
شب نوش است ، نیشی نیست
جامی ریز
جام دیگری
جامی که گیرم من از ن کامی
رها در باد
کجایی دوست ؟
کو دشمن ؟
بگو با من بگوش تشنه ام ، گوشم
بخوان با من
بنال ایا تو هم از حلقه ی زنجیر
دانستی که در بندی ؟
رها در باد ، با من گفت
شنیدم آری ای بد مست
من از زنجیر سازانم چه می گویی ؟
برای چکمه و قداره و شلاق هایم قصه می گویی
کجایی پیر
خدایی نیست
راهی نیست
دیگر جان پناهی نیست
سنگی هست
دامی هست
ننگی هست
چاهی هست
من و دشمن به یک راهیم و بر یک نطع
و از یک باده سرمستیم ، وای من
صدای جام ها
جام ها
جام ها و جام
رها در باد
بلایت دور
رهاتر باش ، خیرت پیش
این باد این شبان از تو
رهایم کن ، رها در خویش
چنان در خویش می گریم که گویی گریه درمانی ست
مرگی نیست
Even Star
06-14-2007, 02:24 PM
ای تو بهانه واسه موندن ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه ی بودن تو طلوع صبح خورشید و دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی تو کلام اخر من
ای تو پر از وسوسه ی عشق تو شدی تمامی زندگی من
اسم تو هر چی که می گم همه تکرار تو حرف های دل من
چشم تو هر جا که می رم جاریه تو چشمای منتظر من
تو رو اون لحظه که دیدم به بهانه هام رسیدم
از تو تصویری کشیدم که اون رو هیچ جا ندیدم
تو رو از نگات شناختم قصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم با تو یک خاطره ساختم...
Even Star
06-14-2007, 02:26 PM
سلام به همه بچه های سایت
من کاربر جدید هستمو دوست دارم تو این سایت فعالیت کنم
البته با اجازه شمااا:happy::happy:
سلام
از اومدنتون به جمع ما خیلی خوشحالم... امیدوارم موفق باشید
Love_aria
06-14-2007, 02:27 PM
ساز شکسته
سازم شکسته، ترانه ای به دلم بریز
چون ابر مهربان کرانه ای به دلم بریز
دیگر نه بوی سیبی و نه خندهء گلی !
پژمرده ام ، جوانه ای به دلم بریز
چون باور نسیم که پر از مهربانی است
نا مهربان ، بهانه ای به دلم بریز
با این همه سکوت مروت ،هجوم شب
یک نغمه خوان، نشانه ای به دلم بریز
افسانهء دل من ، در کوچه سار عشق
لبخند عاشقانه ای به دلم بریز
دیگر نمانده آتش عشقی ز قلب ما
شوری بزن ، زبانه ای به دلم بریز
سازم شکست و ترانه ام فرو نشست
من بی ترانه ام ،ترانه ای به دلم بریز
): اگر روزی لبخندی را با نگاهت بستی اشک های سردت را به ياد آور که چگونه قلبت را شعله ور می ساخت تا انتهای سکوت بغضت؛ آنروز که حتی کسی نبودکه از خيسی چشمانت بگذرد
Love_aria
06-14-2007, 02:30 PM
سلام
از اومدنتون به جمع ما خیلی خوشحالم... امیدوارم موفق باشید
ممنونم
Love_aria
06-14-2007, 02:36 PM
تقدیم به روژه جان و شعر های نازش....
آرزويم اينست: نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز. و به اندازه هر روز تو عاشق باشي عاشق آنکه تو را ميخواهد و به لبخند تو از خويش رها ميگردد و تو را دوست ميدارد به همان اندازه که دلت ميخواهد
Love_aria
06-14-2007, 02:44 PM
تقدیم به روژه به خاطر تموم شعر های زیبا ش:blush:
اگر غرور نبود چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند و ما کلام دوستت دارم را در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم
اگر ساعتها نبودند آزاد تر بودیم، با اولین خمیازه به خواب میرفتیم و هر عادت مکرر را در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن من را آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟
Love_aria
06-14-2007, 02:53 PM
[
شب سرد و بی انتهای زمستان قدمها مردد ولی ناگزیرند دو خط موازی رسیدن ندارند دو خط موازی فقط هم مسیرند
roje_aria79
06-14-2007, 03:34 PM
تقدیم به روژه جان و شعر های نازش....
آرزويم اينست: نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز. و به اندازه هر روز تو عاشق باشي عاشق آنکه تو را ميخواهد و به لبخند تو از خويش رها ميگردد و تو را دوست ميدارد به همان اندازه که دلت ميخواهد
ممنونم بانو
شعرهاي من كجاش نازه.اگر درد و رنج ناز و قشنگه شايد گفته شما درست باشه.
موكه افسرده حالم چون ننالم
شكسته پر و بالم و چون ننالم
همه گويند فلاني ناله كم كن ناله كم كن
تو آيي در خيالم چون ننالم چون ننالم
roje_aria79
06-14-2007, 03:40 PM
تقدیم به روژه به خاطر تموم شعر های زیبا ش:blush:
اگر غرور نبود چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند و ما کلام دوستت دارم را در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم
اگر ساعتها نبودند آزاد تر بودیم، با اولین خمیازه به خواب میرفتیم و هر عادت مکرر را در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن من را آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟
سری دارم که سامانش نمی بو
غمی دارم که پایانش نمی بو
اگر باور نداری سوی مو آی
بوی دردی که درمانش نمی بو
Love_aria
06-14-2007, 03:44 PM
ممنونم بانو
شعرهاي من كجاش نازه.اگر درد و رنج ناز و قشنگه شايد گفته شما درست باشه.
موكه افسرده حالم چون ننالم
شكسته پر و بالم و چون ننالم
همه گويند فلاني ناله كم كن ناله كم كن
تو آيي در خيالم چون ننالم چون ننالم
ميان کساني که براي دعاي باران به تپه ها مي روند ، تنها آنان که با خود چتري به همراه مي آورند به کار خود ايمان دارند
Love_aria
06-14-2007, 03:45 PM
سری دارم که سامانش نمی بو
غمی دارم که پایانش نمی بو
اگر باور نداری سوی مو آی
بوی دردی که درمانش نمی بو
کو هم نفسي که بوي درد آيد از او ؟ صد پاره دلي ، که آه سرد آيد از او ؟ مي سوزم و لب نمي گشايم که مباد آهي کشم و دلي به درد آيد از او
roje_aria79
06-14-2007, 03:56 PM
کو هم نفسي که بوي درد آيد از او ؟
صد پاره دلي ، که آه سرد آيد از او ؟
مي سوزم و لب نمي گشايم که مبادا
آهي کشم و دلي به درد آيد از او
در همه دير مغان نيست چون من شيدايي
خرقه جايي گرو و باده و دفتر جايي
دل كه آينه صافي است غباري دارد
از خدا مي طلبم صحبت روشن رايي
شرح اين قصه مگر شمع بر آرد به زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن پروايي
كشتي اي باده بياور كه مرا بي رخ دوست
گشته هر گوشه چشم از غم دل دريايي
زين دايره مينا خونين جگرم مي ده
تا حل كنم اين مشگل در ساغر مينايي
roje_aria79
06-14-2007, 04:11 PM
ميان کساني که براي دعاي باران به تپه ها مي روند ، تنها آنان که با خود چتري به همراه مي آورند به کار خود ايمان دارند
بي نشان ترين نشانه ها
ميان كوچه باغ زندگي
پي تو من دويده ام
و اين ميان
رسيده نا رسيده مانده ام
نگاه ميكنم به پشت سر
به خاطرات سبز زندگي
تمام زندگانيم
ركاب در ركاب
نفس در نفس
مرا رها-رها نمي كند
و از پيم دوان دوان جدا نمي شود
جدا نمي رود
تمام زندگانيم خلاصه در نگاه توست
نگاه آسمانيت مرا چسان به اوج مي برد
و از پيش تمام آن بهشت باورت
مرا چگونه ميهمان مي شود
سلام مي دهم به تو
به عشق جاودانيم
به آن غريب آشنا
و تو جواب ميدهي
به دشت سبز خاطرات من
نشانه ها فقط از آن توست
و من كنون چه بي نشان بمانده ام
كجايي اي سراب خاطرات زندگانيم
كجايي آخرين بهشت سبز باورم
سلام مي دهم
و بي سبب به انتظار تو
به انتظار پاسخت
نشانه اي دگر طلب ميكنم
نشانه اي ز خاطرات
نشانه اي ز تو بهشت آخرين
نشانه اي ز بي نشان ترين نشانه ها
roje_aria79
06-14-2007, 04:19 PM
به یاد شعری از دوست قدیمی و عزیز Xing ying
ميهماني پروانه ها
در ميمهاني دلهايمان
دو فنچان چايي برايم گذاشتي
و به انتظار پنجره را به رويم گشادي
و به بزم پروانه هاي سبز عشق خواندي
ولي صد افسوس
سالهاست من در كنار همان پنجره
چايي به دست منتظر پروانه ها مانده ام
Love_aria
06-15-2007, 11:24 AM
بي نشان ترين نشانه ها
ميان كوچه باغ زندگي
پي تو من دويده ام
و اين ميان
رسيده نا رسيده مانده ام
نگاه ميكنم به پشت سر
به خاطرات سبز زندگي
تمام زندگانيم
ركاب در ركاب
نفس در نفس
مرا رها-رها نمي كند
و از پيم دوان دوان جدا نمي شود
جدا نمي رود
تمام زندگانيم خلاصه در نگاه توست
نگاه آسمانيت مرا چسان به اوج مي برد
و از پيش تمام آن بهشت باورت
مرا چگونه ميهمان مي شود
سلام مي دهم به تو
به عشق جاودانيم
به آن غريب آشنا
و تو جواب ميدهي
به دشت سبز خاطرات من
نشانه ها فقط از آن توست
و من كنون چه بي نشان بمانده ام
كجايي اي سراب خاطرات زندگانيم
كجايي آخرين بهشت سبز باورم
سلام مي دهم
و بي سبب به انتظار تو
به انتظار پاسخت
نشانه اي دگر طلب ميكنم
نشانه اي ز خاطرات
نشانه اي ز تو بهشت آخرين
نشانه اي ز بي نشان ترين نشانه ها
خانه ام بی آتش ،
دست هایم بی حس و نگاهم نگران
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب
راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،
پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
من دگـر خسته شـدم
باز تا کی به دروغ بنویسم
آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟
رنگ نیرنگ آبی ست ؟
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس
قسمت می دهم امّا به قلم ،
آنچه می بینی و دیدم بنویس
از خدا ،
از قفس خالی عشق ،
از چراگاه هوس ،
از خیانت ،
از شرک ،
از شهامت بنویس
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
از من
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته"
از خود
"هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش"
( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... )
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
من دگـر خـسته شـدم
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
این همه مورد خوب................
Love_aria
06-15-2007, 11:25 AM
در همه دير مغان نيست چون من شيدايي
خرقه جايي گرو و باده و دفتر جايي
دل كه آينه صافي است غباري دارد
از خدا مي طلبم صحبت روشن رايي
شرح اين قصه مگر شمع بر آرد به زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن پروايي
كشتي اي باده بياور كه مرا بي رخ دوست
گشته هر گوشه چشم از غم دل دريايي
زين دايره مينا خونين جگرم مي ده
تا حل كنم اين مشگل در ساغر مينايي
نگاهم کن
با توام بله تو
تویی که میپنداری تنهایی
تویی که قلب کوچک و مهربانت یه دنیا غصه داره
تویی که دستانت از غم دوری حس نوشتن نداره
تویی که فکر میکنی توی دنیا یک ستاره ام نداری
تویی که میپنداری هیچکس تو را دوست ندارد
من تورا دوست دارم
نزدیک تر بیا
دستانت را به من بده میخواهم تو را با خود به اوج رویا ببرم
بدان تو هیچوقت تنها نیستی من با توام
با تو که بهترینی با تو که پر از حس عاشقی هستی
میخواهم بدانی که هرگز تنها نیستی
من همیشه با توام و در کنارت هر کجا که باشی
من با توام و از تو حمایت میکنم
هیچکس در این دنیا تنها نیست
حتی اون کسی هم که توی آسمون یه ستاره نداره خدا رو داره
و این بزرگترین نعمت است
چرا اینگونه مرا مینگری؟
متعجب شده ای!
این منم که میگوییم دوستت دارم
تو بهترینی عزیزترینی میخواهم که بمانی و همیشه باشی.
دورترین فاصله ها برای من نزدیک ترین راه برای توست
ایرانی آزاد
06-15-2007, 12:41 PM
شاهین ز. رضایی
--------------------
ای رفیق اوج بگیر
بنگر لحظه حاضر از اوج
بنگر زندگی خود به تمام
همه اش نقطه ای کوچک باشد
روی خط تاریخ
روی خط زمان
که رود تا به ابد
هوشیار باش و ببین
نقطه چیزی نیست جز
آزمونی بزرگ
پیش روی انسان
در کنار شیطان
بنگر رو به افق
نور را می بینی
نقطه ها می گذرند
خط ندارد پایان
ابدیت آنجاست
ابدیت زیباست
ایرانی آزاد
06-15-2007, 12:41 PM
سهراب مژده
------------------
هر نسل می رويد
با شاعران خويش
و روياهای بلورين که
در دستانشان ميدرخشند!
و در پايان کار
ميـدانی می ماند
به غليظی خون
و پيکر های بی جان شناور
و روياهای شکسته و
سرگردان
که در چشم انتظار
نسلی تازه اند!
هر نسل
می رويد با شاعران
خويش!
ایرانی آزاد
06-15-2007, 12:42 PM
حدیث اصغری زاده
----------------------
چگونه می توان باور کرد خاموشی شعله امید را در حالیکه اینجا هنوز گرم است
گوییا پیغامی برای خورشید نفرستاده اند
که آسمان بیقرار است و درالتهاب
بوی خک می اید ، ضجه ی باران
باران می بارد و روُزهای خفته ی زمین را سیراب می کند
رُزهایی که عطرشان لحظه ا را مست کرده
زمان را مَنگ که ایستاده به تماشای کوچ فرشته ای سبکبال که دل دریایی اش دنیای زمینی را وداع گفت و به میعادگاه حقیقی خود پیوست و روحش درآسمانی پک همچون او،آسوده درپرواز است.
ایرانی آزاد
06-15-2007, 12:43 PM
مریم اسدی
-------------------
گاهی که رنگ چشمان تو را گم می کنم
پاییز می شوم
و باد لهجه ای زرد
کشان کشان
هلم می دهم تا سنگسار علاقه
همین کافی نیست که پلک نزنی ، گلم ؟
حالا شب به نیمه های عقربه می رسد
و من فکر می کنم دیروز سر انگشت پنجره
روی کدام سطر کوچه بود
که پاورچین و ساده
به آغوش تو ریختم
راستی ، کجای شب بودی که خواب زمستان سفید شد ؟
پنجره پیش بینی کرده بود
مرا که ببوسی برف می گیرد
حالا در عمق زمستان
کبوتری با آوازی از جنس سیب
روی لب هایم آشیانه کرده
کبوتری سبز که در ایینه پرواز می کند
چشم به راه کدام واژه از دهان دریایی ؟
باور کن
هیچ ستاره ای قبل از آسمان متولد نشده
نخ بادبادک نگاهت را پایین بیاور
به من نگاه کن
تمروز پنجم پنجره است
و من اندازه ی همین آسمان برهنه
دوستت دارم
ایناز خانوم بهتر نیست مسائل خصوصی رو در پی ام حل کنید؟!:f34r:
خوشروئیت با دیگران لطفت به من کم می رسد
یک روز می بینی مرا نوبت به من هم می رسد
اوقات تلخی می کنی وقتی که بر می گردی از
آن جاده های بی نشان نوبت به من هم می رسد
پک می زنی سیگار را با بی خیالی می روی
در مانده ام آیا کسی اینجا به دادم می رسد؟
گر چه درون قصه ها هر کس به حقش می رسد
من خوانده ام که بارها عیسی به مریم می رسد
تا بوده این بوده ولی من هم تلافی می کنم
عیبی ندارد عاقبت آدم به آدم می رسد
اگر چه بين من و تو هنوز ديوار است
ولى براي رسيدن، بهانه بسيار است
بر آن سريم كزين قصه دست برداريم
مگر عزيز من! اين عشق دست بردار است
كسى به جز خودم اى خوب من چه مى داند
كه از تو - از تو بريدن چه قدر دشوار است
مخواه مصلحت انديش و منطقى باشم
نمي شود به خدا، پاى عشق در كار است
تو از سلاله ىسوداگران كشميرى
كه شال ناز تو را شاعرى خريدار است
در آستانه ى رفتن، در امتداد غروب
دعاى من به تو تنها،خدا نگهدار است
كسى پس از تو خودش را به دار خواهد زد
كه در گزينش اين انتخاب ناچار است
اين روزها هي مي نويسم: بيقرارم
ترديد دارم عشق من ! ترديد دارم
دلگيرم از اين ابرهاي تيره و شوم
دلگيرم از اينكه ترا ديگر ندارم
تو كه نباشي زندگي پوچ است ! پوچ است !
و تا هميشه داغدارم ، داغدارم !
تو كه نباشي مثل برگي مرده در خويش
خود را به دست باد و باران مي سپارم
در بين اين ديوارهاي سرد و بي رحم
بي تو اسير يك سكوت مرگبارم
باور بكن تنها تويي بود و نبودم
باور بكن تنها تويي دار و ندارم
ديگر مبادا دوري از تو آه ….بانو !
مي ميرم از اينكه نباشي در كنارم
[/QUOTE]
زخم خورديم، شكستيم، زمينگير شديم
محو در پوچترين فلسفه «تقدير» شديم
در حضور غزل و شعر حماسي افسوس
آنقدر مرثيه خواندند كه ما پير شديم
بسكه تا آينه گفتيم شكستند آنرا
سنگ در ديده ی هر آينه تعبير شديم
وا اسف در دل اين آتش بيشرم زمان
جلگه جلگه برهوت از تب تبخير شديم
تا به كي شرح ستمكاري ظلمت بدهيم
از به يادآوري حادثه دلگير شديم
ما كه هرگز نسپرديم شرف را به شعار
همه آواره و محكوم به زنجير شديم
آسمان صحنه ی اين واقعه را شاهد باش
كه پريديم ولي زود زمينگير شديم
می خواهم امشب از سکوت و مرگ بگریزم
می خواهم از آغوش این ویرانه برخیزم
هرچند چشمان تو توفان است اما من
دیگر نباید از تو و توفان بپرهیزم
بگذار این دل را که مرده، مثل یک میوه
از شاخه ی عریان احساست بیاویزم
من دختر مغرور پاییزم که امشب
تنها برای خاطر تو اشک می ریزم
هرقدر هم قلبت برایم سنگ باشد من
از خواب شیرینی که رفتم بر نمی خیزم
باید کنار من بمانی سعی خواهم کرد
چشمان خود را با نگاه تو بیامیزم
live for what?
06-16-2007, 12:25 PM
ایناز خانوم بهتر نیست مسائل خصوصی رو در پی ام حل کنید؟!:f34r:
دوستان عزیز!
لطفآ مسائل خصوصی رو در صحن علنی فروم مطرح نکنید!
من هر کمکی از دستم بر بیاد برای حل این مشکل انجام میدم اما لطف کنید از طریق پیام خصوصی پی گیری کنید!
با تشکر
roje_aria79
06-16-2007, 01:09 PM
دوستان عزیز!
لطفآ مسائل خصوصی رو در صحن علنی فروم مطرح نکنید!
من هر کمکی از دستم بر بیاد برای حل این مشکل انجام میدم اما لطف کنید از طریق پیام خصوصی پی گیری کنید!
با تشکر
live for what?عزیز ممنونم که سریعا رسیدگی کردین.
متاسفانه چند وقتیه که یکی از کاربران این فروم با ساختن یک آیدی جعلی و رعایت نکردن شئون مسائلی را مطرح کرد که اعصاب همه ما را به هم ریخت و حتی باعث شد که من دیگه به پرشین نیام.
از همه دوستان بابت این مسائل معذرت می خوام و خواهش میکنم رعایت مسائل را بکنن.
live for what?
06-16-2007, 01:34 PM
live for what?عزیز ممنونم که سریعا رسیدگی کردین.
متاسفانه چند وقتیه که یکی از کاربران این فروم با ساختن یک آیدی جعلی و رغایت نکردن شئون مسائلی را مطرح کرد که اعصاب همه ما را به هم ریخت و حتی باعث شد که من دیگه به پرشین نیام.
از همه دوستان بابت این مسائل معذرت می خوام و خواهش میکنم رعایت مسائل را بکنن.
خب من با اجازه پرشیانای عزیز چند پست در این تاپیک رو که به موضوع این تاپیک مربوط نبود! پاک کردم!
برای احترام به دوستانی که در این تاپیک فعالیت میکنن از تمام عزیزان خواهش میکنم مسائلشون رو خارج از اینجا حل کنن!
در مورد مطلبی هم که روژه عزیز اشاره کرد اگر برای من مشخص شود شخصی با چند ای دی فعالیت میکنه برخورد خواهم کرد!
در صورتی که باز مشکلی پیش اومد خواهش میکنم از ادامه دادن آن در اینجا خودداری کنید!
من در خدمت دوستان برای حل مشکل هستم!
با تشکر
Even Star
06-16-2007, 02:05 PM
گویند غروب جاییست که آسمان زمین را می بوسد،
من امشب برای تو غروب می کنم،کجایی آسمان من؟
Even Star
06-16-2007, 03:12 PM
تقدیم به اون دل بزرگت که همه نامردمی ها رو تحمل می کنه...
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون الوده را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در بیابان بود از روز نخست
در کویری سئت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
Even Star
06-16-2007, 03:15 PM
یاران ز چه رو رشته ی الفت بگسستند
عهدی که روا بود دگر باره نبستند
آن مار مکان از سر اندیشه ندیدند
کین بی خردان حرمت انسان بشکستند
ما را دگر از طعنه ی دشمن گله ای نیست
کان عهد که بستیم رفیقان بشکستند
افسوس همه سلسله داران بغنودند
وان یکه سواران همه از پا بنشستند
ای قافله سالار کجایی که ببینی
دزدان همگی هم ره این قافله هستند
دردا در گنجینه به ما را بگشودند
اندوه که بر دوست ره خانه ببستند
افسوس که کاشانه به دشمن بسپردند
آن قوم که دیوانه و بیگانه پرستند
ای قافله سالار کجایی که ببینی
دزدان همگی هم ره این قافله هستند
Even Star
06-16-2007, 03:17 PM
با تو آسان می شد از دست سیاهی ها گریخت
رو به سوی ظلمت شب های بی فردا گریخت
بی تو ای آزادی
ای والا کلام
گر نباشی در میان
باید که از دنیا گریخت.
Even Star
06-16-2007, 03:20 PM
من نقش خویش را همه جا در تو دیده ام
تا چشم در تو دارم در خویش ننگرم
ای کاخ زر نگار
ای بام لاجوردی تاریخ
فانوس توست که در خواب های من
زیر رواق غربت همواره روشن است
Even Star
06-16-2007, 03:22 PM
صدای حق را سکوت باطل در آن شب چنان فرو کشت
که تا قیامت در این مصیبت گلو فشارد غم نهانم
کبوتران را به گاه رفتن سر نشستن به بام من نیست
که تا پیامی به خط جانان ز پای آنان فرو ستانم
Persiana
06-16-2007, 04:29 PM
خب من با اجازه پرشیانای عزیز چند پست در این تاپیک رو که به موضوع این تاپیک مربوط نبود! پاک کردم!
در مورد مطلبی هم که روژه عزیز اشاره کرد اگر برای من مشخص شود شخصی با چند ای دی فعالیت میکنه برخورد خواهم کرد!
با تشکر
ممنون على جان که رسيدگى فرموديد.
پس من هم در اينجا اين رو اضافه کنم که هر روز و هر لحظه که نمشه تک تک نوشته هاى تک تک تاپيک ها رو که چک کرد، شايد همون لحظه يک جاى ديگر دعوا شده باشه و مشغول حل اون يکى باشيد. لطفا اذيت نکنيد ديگر، پىام يا پرايوت مسج يا پيام خصوصى رو براى همين مواقع گذاشته اند. مشکلىهست از اون طريق پيگيرى فرماييد. از PM خوشتون نمياد، خوب به هم يا ايميل بزنيد و يا تلفن. اين تاپيک اسمش هر روز يک شعر تازه است، نه يک ماجراى تازه. دست کم يک کمى هم به آبروىديگران فکر کنيد.
در ضمن اگر مطلب ناجورىمشاهده فرموديد که از چشم ماها به دور مانده بود لطفا بدريپورت دهيد، حتىاگر من هم نباشم و يا برق مبارکمان تشريفشان را برده باشند يک جاى خوب، باز هم کسى هست که به اين مورد رسيدگىکند (مثل علىجان که به موقع اقدام فرمودند). آدم يک دندانپزشکىهم نمىتواند با خيال راحت برود، اى بابا :wacko:
پ.ن. لطفا به اين پست من کسى پاسخىندهد و به روند نرمال تاپيک ادامه دهيد، مرسى.
liyapeng
06-16-2007, 04:53 PM
افتاده آفتاب لب ایوان ایوان که تا اتاق نمی آید
خورشید از کناره ی تابستان در متن اتفاق نمی آید
ایوان و سایه های بلند کاج افتاده اند کنج فراموشی
پرسید باز طارمی غمگین :"گنجشک اشتیاق نمی آید ؟"
حالا سپیده نیست همین کافی است تا کم کمک عوض بشود ایوان
حتی اگر دوباره بیاید " یاس " دیگر به این رواق نمی آید
این فصل چندم است که می خوانم از ماجرای گندم و بلدرچین
در نیمه بار مانده صدای پا از کوچه ی وفاق نمی آید
هنگام کوچ رفت و نمی ریزند اسفند روی شعله ی فروردین
آهنگ ابتهاج پرستو ها از انحنای طاق نمی آید
شب را دقیق می شوم انگاری ماهی میان حوض حیاط افتاد
بس می کنم عزیز دلم ماه است ماهی که بی محاق نمی آید
liyapeng
06-16-2007, 04:54 PM
جنبش خورشید واینک ناگهان گنجشک ها
بامدادی زیر سر دارند آن گنجشک ها
زودتر از هر طلوعی ناگهان پر می کشند
مثل صبح اشتیاق از آشیان گنجشک ها
فوج شادی های کوچک روی بید و نارون
یک دهن آواز روشن با زبان گنجشک ها
برگ ها سر مست از نوشیدن صبحی مذاب
لذت خورشید در چشمانشان گنجشک ها
صبح می آ ید ُُُ به روی برگ برگ نارون
می نویسم زیستن اما بخوان :گنجشک ها
آسمانی صاف آغازی درخشان ُروز بعد
همچنان باغ تماشا همچنان گنجشک ها
liyapeng
06-16-2007, 04:55 PM
تنها تکان دست تو کافی بود تا سیب ها رسیده فرو ریزند
از شاخه های ترد جوان ناگاه گنجشک های زمزمه برخیزند
آن شاخه های ترد جوان هر صبح پیچیده در حلاوت لحنت بود :
"این سیب ها رسیده تر از صبح اند ، این سیب ها چه وسوسه انگیزند"
بعد از بهار های پیاپی باز گنجشک ها هنور همین جایند
گنجشک ها ادامه ی خورشیدند ، گنجشک ها ترنم یکریزند
شب عاشقا نه های مرا مهتاب با موج موج چشمه ،رها می برد
از کوچه باغ ها که درختانش شهری غزل به شیوه ی تبریزند
با هر نسیم جان رشید تو سروی به باغ های جهان افزود
اینک چه سروها که شبیه تو در باغ شوق ،شور می انگیزند
حتی بهار بی نفست یعنی جنگل که شاخه های درختانش
چون برگ پیش پای تو می افتند ، با خش خش زوال می آمیزند
liyapeng
06-16-2007, 04:55 PM
اما عجیب دل نگرانم، چه می کنی؟
ابری ترین سوال جهانم چه می کنی ؟
یک روز موج آمده و بعد رفته ای
آن سوی آب،در جریانم،چه می کنی؟
هی نامه پشت نامه ،جوابی نمی دهی
خطی، نشانه ای که بخوانم چه می کنی
حالا اگر به خانه ی خورشید رفته ای
ای نبض نور !در شریانم چه می کنی؟
هر روز گفته ام که تو آنجا دلت خوش است
هر روز آه ....بی که بدانم چه می کنی
من بی تو اظطراب سرابم مشوشم
در لحظه لحظه ی هیجانم چه می کنی؟
می خواستم به نام تو از ماه دم زنم
با تکه ابر روی دهانم چه می کنی؟
liyapeng
06-16-2007, 04:56 PM
هر جا که رفته از دل آگاه رفته است
این جاده تا کجای جهان راه رفته است؟!
چشمان ماه مقصد دلخواه اگر شود
تیر از کمان رها شده ُ جانکاه رفته است
این رد پای کیست که تا رود راهی است؟
این بار صید سوی کمینگاه رفته است...
دل ریختند بر سر راهش که روشن است
یا ماهتاب روی زمین راه رفته است؟
تا لحظه های ذوق بقا دست داده است
چشمی به خون نشانده و آنگاه رفته است
گفتند کربلاست نه این شهر کوفه است
آهی اگر بر آمده در چاه رفته است
در چشم او جهان کف آبی است روی آب
آبی که تا شریعه شود ماه رفته است...
live for what?
06-16-2007, 05:36 PM
یک نکته کوچک دیگه!
همانطور که از اسم تاپیک پیداست هر روز یک شعر تازه!
به خاطر اینکه بتونیم از اشعار بیشتر استفاده کنیم از دوستان خواهش میکنم که بیشتر به عنوان تاپیک دقت بکنند!
با تشکر فراوان!
ناگهانی تر از آمدنت، می روی
بی بهانه
من می مانم و باران های بی اجازه
و
قلب عاشقی که سپاسگزارت می ماند تا ابد:
متشکرم که به من فهماندی که:
چه قدر می توانم دوست بدارم
و
عاشق باشم بی توقع!
باور کن، بی توقع!
Even Star
06-16-2007, 09:04 PM
یک نکته کوچک دیگه!
همانطور که از اسم تاپیک پیداست هر روز یک شعر تازه!
به خاطر اینکه بتونیم از اشعار بیشتر استفاده کنیم از دوستان خواهش میکنم که بیشتر به عنوان تاپیک دقت بکنند!
با تشکر فراوان!
سلام
ببخشید من منظورتون رو درست نفهمیدم منظورتون این بود که شعر ها تازه نیستند و تکراری هستند یا این که هر روز باید یه شعر گذاشت !!!!!!!!!!!!!!!!!!
Even Star
06-16-2007, 09:54 PM
ناگهانی تر از آمدنت، می روی
بی بهانه
من می مانم و باران های بی اجازه
و
قلب عاشقی که سپاسگزارت می ماند تا ابد:
متشکرم که به من فهماندی که:
چه قدر می توانم دوست بدارم
و
عاشق باشم بی توقع!
باور کن، بی توقع!
بهانه
ای عزیز جان من
من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم
یک بهانه ی پوچ عاشقانه می خواهم
از غمی که می دانی با تو بودنم ، مرگ است
بی تو بودنم هرگز
گر بهانه این باشد من بهانه می گیرم
عاشقانه می میرم
بهانه
ای عزیز جان من
من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم
یک بهانه ی پوچ عاشقانه می خواهم
از غمی که می دانی با تو بودنم ، مرگ است
بی تو بودنم هرگز
گر بهانه این باشد من بهانه می گیرم
عاشقانه می میرم
عاشقانه چون مرگ صدایم کن
مرا در ابهام نامت آرام کن
در گلویم شعری از نیمه شب است
در چشمانت شعری از آفتاب
آخرین برگ پاییزم
تو بیایی یا نیایی
دیر یازود خواهم رفت
می دانم با تو بودن خواب است
از خواب بیدارم نکن !
حالا بی تو
هر شب با همان دمپایی ابری
تنها به سمت خاطرات بارانی می روم
و بر می گردم.
حالا بی تو
دست های خالی ام را
گریه ها پر می کنند
رو راست بگویم عزیز!
بعد این همه سال دوری
هنوز نه آوازی بلدم
نه رقصی
اینجا عشق
پایان خوش فیلم های هندی را ندارد!!!"
عاقبت خواهم مرد....
نفسم مي گويد وقت رفتن دير است.....
زودتر بايد رفت.....رازها را چه كنم؟
اين همه بوي اقاقي كه مشامم دارد
چشم هايم پرسه زنان كوچه ها را ديدند
خلوت و ساكت و سرد
يك به يك طي شده اند......
اي واي كوچه آخر من بن بست است
شوق دل دادن يك ياس به يك كاج بلند
شوق پرواز كبوتر بر سر ابر سفيد
پاكي دست پر از مهر و صفاي مادر
لذت بوسه يار زير نور مهتاب....
اين همه دوستي را چه كنم؟.....
عاقبت خواهم رفت عاقبت خواهم مرد...
همرهم چيست در اين راه سفر؟؟؟
يك بغل تنهايي چند خطي حرف ناگفته دل حسرت شنيدن كلام نو
عاقبت خواهم مرد....
مي دانم روز هجرت روز كوچ باورم نزديك است....
دير و زودش كه مهم نيست بايد بروم...
راحت جان كه گران نيست بايد طلبم....
بعد از من...
دانه ها را تو بريز پشت شيشه چشمها منتظرند
تو بپاش گرمي عاطفه ات را دستها منتظرند
من كه بايد بروم
اما تو بدان قدر خودت قدر پروانه زيبايت را
قدر يك ياس كبود و زخمي
قدر يك قلب و دل بشكسته
قدر يك جاده پيوسته
خوب مي دانم مردنم نزديك است حس پرواز تنم....
حس پرپر شدن ترانه هاي آرزوم...
تو بگو من چه كنم؟؟؟
با اميدي كه به من بسته شده
با قراري كه به دل بغض شده
با نگاهي كه به من مست شده
تو بگو من چه كنم....من كه بايد بروم
من كه سردم شده است با تماس دست سردت اي مرگ....
من كه بي جان شده ام بس گوش سپردم به صداي پر ز اوهام تو ...مرگ!
اما دوستت دارم
پر پروازم ده تو بيا همسفرم باش بيا يارم باش
آسمان منتظر است روح من عاشق آبي آرام بلند است
تو بيا تا برسم من به اين آبي خوشرنگ خيال
تا نيايي اي مرگ تو بگو من چه كنم....
وقت تنگ است دگر كوله بارم اصرار سفر دارند
من كه خود مي دانم مردنم نزديك است....
Even Star
06-17-2007, 11:14 AM
عاشقانه چون مرگ صدایم کن
مرا در ابهام نامت آرام کن
در گلویم شعری از نیمه شب است
در چشمانت شعری از آفتاب
آخرین برگ پاییزم
تو بیایی یا نیایی
دیر یازود خواهم رفت
می دانم با تو بودن خواب است
از خواب بیدارم نکن !
عشق و منطق
به تو یاد دادم عاشق شدن را
و دلم می خواست که از تو یاد بگیرم عاشق بودن را
و عاقبت به من آموختی که منطق عشق را نمی شناسد
پیشترها از خدا بی خبران می گفتند
که عشق منطق را نمی شناسد ، لعنت بر آنها
دستت را از من بگیر ، سرت را از روی شانه هایم بردار
عطر نفسهایت را از من دریغ کن و بگذار با غم خویش تنها بمانم
jerii
06-17-2007, 11:51 AM
پری و even star چه می کنند
خیلی قشنگه ادامه بدید من دارم لذت می برم
roje_aria79
06-17-2007, 12:58 PM
دوست داشتن
حسِ غريبي است دوست داشتن .
و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستِمان دارد ..
ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش ميگيريم .
هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر
هر چه او دل نازکتر ، ما بي رحمتر .
تقصير از ما نيست ؛
تماميِ قصه هايِ عاشقانه
اينگونه به گوشِمان خوانده شدهاند .
تصويرِ مجنونِ بيدل و فرهادِ کوه کن
نقشهايِ آشنايِ ذهنِ ماست .
و داستانِ حسرتِ به دل ماندن زُليخا به پند و اندرز ،
آويزهء گوشِمان شدهاست .
يکديگر را ميآزاريم .
ياد گرفتهايم که معشوق هر چه غدارتر ، عاشق شيداترست .
و عاشق هر چه خوارتر شود ، عشق افسانهء
ماندگارتري خواهد شد .
به شهوتِ تجربهء عشقي سوزان ،
آتشي به پا ميکنيم
و عاشق را در خرمنِ نامهرباني و بياعتنايي به مسلخِ جنونِ عشق ميفرستيم .
چه باک ؟!
هر چه بيشتر بسوزد ، خوشتر
شعله هايِ سرکشِ آتش سر مستِ مان ميکند .
عيشِ مان مدام و حالِمان به کام :
وای چه خواستني ام من...!
هر چه زجرش ميدهم ، خم به ابرو نمي آورد !
هر چه نا مهربانم ، او پر مهرتر نگاهم ميکند !
چه دلبرانه بيدلش کردهام .
مرحبا به من ، آفرين به من ...!
ميرانمش ، با مهرِ افزون تري بسو يِ من باز ميگردد .
خوارش ميکنم ، او به زيباترينِ نامها ميخواندم .
بيوفايي ميکنم ، صبورانه ستايشم ميکند .
به بندش ميکشم ، پروازم ميدهد.
بيچاره ! چه بيدلانه دلبريام را خريدار است...
چه مظلومانه بازيچه بازيِ ظالمانهام شده است.
بازي ميدهيم و به بازي ميگيريم
بازي ميکنيم و به بازي نميگي يم...
با گامهاي سُربيِ بيرحم ، از روي هيکل رنجورش رد
ميشويم و از صداي شکستنِ قلبش زيرِ پاشنههاي
آهنينمان سرخوشانه لذت ميبريم...
غافلانه سرخوشيم
و عاجزانه ظالم ؛
و عاشق ، محکوم است به مدارا،
تا بينوا را جاني و دلي هنوز ، مانده باشد...
اگر جان داد ، شور عشقمان افسانه ديگري آفريدهاست.
اگر تاب نياورَد ، لياقتِ عشقمان را نداشتهاست.
و چه خوشتر که اين همه را تاب آورَد ،
بازيچهء هموارهء راميست ،خفتِ بازيِ عشق را.
حسِ مقدسيست دوست داشتن ...
مقدستر از آن است" دوست داشته شدن....
roje_aria79
06-17-2007, 02:49 PM
با مرغ پنهان
حرف ها دارم
با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می گشایی
چه ترا دردی است
کز نهان خلوت خود می زنی آوا
و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟
در کجاهستی نهان ای مرغ
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخ های شوق ؟
می پری از روی چشم سبز یک مرداب
یا که می شویی کنار چشمه ادرک بال و پر ؟
هر کجا هستی بگو با من
روی جاده نقش پایی نیست از دشمن
آفتابی شو
رعد دیگر پانمی کوبد به بام ابر
مار برق از لانه اش بیرون نمی اید
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا
روز خاموش است آرام است
از چه دیگر می کنی پروا ؟
roje_aria79
06-17-2007, 02:51 PM
وهم
جهان آلوده ی خواب است
فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش ‚ هر بانگ
چنان که من به روی خویش
در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست
و دیوارش فرو میخواندم در گوش
میان این همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست
شب از وحشت گرانبار است
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار
چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
در این خلوت که حیرت نقش دیوار است ؟
Even Star
06-17-2007, 03:00 PM
قرن ما شاعر اگر داشت، هوا بهتر بود
خار هم كمتر نبود از گل، بسا گل تر بود
قرن ما شاعر اگر داشت كه كبوتر با كبوتر باز با باز، نبود شعار پرواز
وای بر ما كه تصور كرديم عشق را بايد كشت
در چنين قرنی كه دانش حاكم است
عشق را از صحنه دور انداختن ديوانگی است، درماندگی است، شرمندگی است
قرن، قرن آتش نيست
قرن يك هوای تازه است
فكرها را شست و شويی لازم است
گم شديم گر در ميان خويشتن، جست و جويی لازم است
نازنين ها از سياهی تا سفيدی را سفر بايد كنيم ...
Even Star
06-17-2007, 03:02 PM
وهم
جهان آلوده ی خواب است
فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش ‚ هر بانگ
چنان که من به روی خویش
در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست
و دیوارش فرو میخواندم در گوش
میان این همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست
شب از وحشت گرانبار است
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار
چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
در این خلوت که حیرت نقش دیوار است ؟
آخر از عشق تو ساكن كليسا ميشوم .
ميكشم دست از مسلماني مسيحا ميشوم .
آنقدر بر كشتي عشقت نشينم همچو نوح .
يا به عشقت ميرسم يا غرق دريا ميشوم
beatris90
06-17-2007, 05:17 PM
سلام:
سلام ای بهترین
زیبا ترین
ای شعر بی پایان
سلام ای خوب من
محبوب من
سلامم ساحت سبز امید و آرزو مندی است
سلامم پرز احساس و پر از شوق خداوندی ا ست
.....................
سلام به همه دوستداران شعرو ادب
من تازه عضو شدم
اینم اولین پستم هست که به تاپیک زیبای هر روز یک شعر تازه زدم
امیدوارم منود ر جمع صمیمی و گرم خودتون قبول کنید
beatris90
06-17-2007, 05:21 PM
ما اینجا چی کار می کنیم؟ چه چیزی ما را به حال و هوای شعر و ادبیات می کشونه ؟ چرا ما از این وضع راضی بلکه مشتاق اون هستیم؟؟ ما با شعر چه می خوایم بگیم؟و شعر چه پیامی برامون داره؟
واقعا ما شعراین آشنای نا شناس را چقدر می شناسیم؟ در اندرون من و شمای خسته دل کیه یا چیه که براحتی مارا به شوق و تحرک دراورده به هر جا که بخوادمی بره؟؟و اینکه چرا خلق میکنیم؟این آفرینش برای چیه؟
وه که چه قدرخلق کردن و افرینش زیبا و قابل ستایش هست.
آرشیتکت
06-17-2007, 05:21 PM
سلام:
سلام ای بهترین
زیبا ترین
ای شعر بی پایان
سلام ای خوب من
محبوب من
سلامم ساحت سبز امید و آرزو مندی است
سلامم پرز احساس و پر از شوق خداوندی ا ست
.....................
سلام به همه دوستداران شعرو ادب
من تازه عضو شدم
اینم اولین پستم هست که به تاپیک زیبای هر روز یک شعر تازه زدم
امیدوارم منود ر جمع صمیمی و گرم خودتون قبول کنید
خوش اومدین دوست عزیز.
تو این مدت که من نبودم
دوستای جدیدی وارد شدن
بهشون خوش اومد میگم
بچه ها شعرهاتون خیلی قشنگه
دستتون درد نکنه.
beatris90
06-17-2007, 05:25 PM
روزگار دلتنگی
دلـم گـرفتـــه از ایــن روزگــار دلــتــنگی گــرفته انــد دلم را به کار دلتنگی
دلم دوباره در انــبــوه خــستــگی هـا ماند گــرفــت آئــینه ام را غبار دلتنگی شکست پشت مـن از داغ بــی تو بودنــها به روی شانه دل ماند بار دلتنگی
از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی نشسته ایم مــن و دل کـــنار دلتنگی
دگر پــرنـــده احســاس مــن نمی خوانــد مگر سرود غم ا زشاخسار دلتنگی
بیا کــه ثــانیــه ها بــی تو کند می گذرد بیا که بگذرد این روزگار دلتنگی
beatris90
06-17-2007, 05:30 PM
دوست
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟
فريدون مشيري
beatris90
06-17-2007, 05:43 PM
تشنه ام......
به لبخند آینه ای تشنه ام
به آغوش بی کینه ای تشنه ام...
سراآغاز الفت خدایا کجاست
خدایا سرای محبت کجاست
من آوره ام شهر الفت کجاست
کسانی که از عشق دم می زنند
چرا بین ما را بهم می زنند
خدایا نسیم نوازش کجاست
کویرم سرآغاز بارش کجاست
بیا تا به لبخند عادت کنیم
به این راز پیوند عادت کنیم
کسانی که از عشق دم می زند
چرا بین ما را بهم می زنند
بیا ساده مثل چکاوک شویم
بیا باز گردیم و کودک شویم
خدایا سرای محبت کجاست
من آوره ام شهر الفت کجاست
کسانی که از عشق دم می زنند
چرا بین ما را بهم می زنند.؟؟
beatris90
06-17-2007, 05:47 PM
بگو با من خداوندا
بگو بامن
در این شب های دورادور و بی پایان
که تنهایم
به دنبال کسی هستم
که شمع کوچک تنهائیم را نور بخشاید
و دستم را بگیرد
تا از این گرداب پر اندوه
بیرونم کشاند.
نه پای رفتنی دارم
نه روی ماندنی اینجا
به امید صدائی مانده ام
از سینه ای خاموش
که می دانم زمانی قصه شیرین عشقم را
به گوش این جهان
فریاد خواهد کرد.
نفهمیدی که اخر عشق ورزیدن
درون حجم یک واژه نمی گنجد.
و عاشق بودن و عاشق از این دنیا برون رفتن
دلی دریائی و آزاده می خواهد
شبی آخر
چراغ گرد سوز خانه من هم
به سردی می گراید
اه اخر ای خداوند محبتها
بگو با من...
کدامین شب کسی از راه می آید
که چشمانش پناهی بر
نگاه بی سرو سامان من باشد
بگو با من خداوندا
Even Star
06-17-2007, 05:47 PM
سلام:
سلام ای بهترین
زیبا ترین
ای شعر بی پایان
سلام ای خوب من
محبوب من
سلامم ساحت سبز امید و آرزو مندی است
سلامم پرز احساس و پر از شوق خداوندی ا ست
.....................
سلام به همه دوستداران شعرو ادب
من تازه عضو شدم
اینم اولین پستم هست که به تاپیک زیبای هر روز یک شعر تازه زدم
امیدوارم منود ر جمع صمیمی و گرم خودتون قبول کنید
سلام
ورودتون رو به سایت خوش آمد می گم
موفق باشید:happy:
آرشیتکت
06-17-2007, 05:53 PM
گویند غروب جاییست که آسمان زمین را می بوسد،
من امشب برای تو غروب می کنم،کجایی آسمان من؟
کاش پروانه های قلب تو حال مرا می فهمیدند
کاش باران نقره ای احساس تو بر تن من می بارید
و من می روئیدم در چمنزار دستان تو
کاش در جشن عروسی دستهایمان می رقصیدم
امروز روز تولد من نیست
من اما امروز متولد می شوم
امروز و هر روز تا آخرین روز با تو بودن
من مهربانیهای تو را ستایش می کنم
و حس تب آلود صدایت را
من از شوق گم شدن در تو
هر روز اقاقیهای پاک چشمانم را
به تو تقدیم می کنم
به تو که شکوه بودنی ....
Even Star
06-17-2007, 05:59 PM
دوست داشتن
تقصير از ما نيست ؛
تماميِ قصه هايِ عاشقانه
اينگونه به گوشِمان خوانده شدهاند .
تصويرِ مجنونِ بيدل و فرهادِ کوه کن
نقشهايِ آشنايِ ذهنِ ماست .
و داستانِ حسرتِ به دل ماندن زُليخا به پند و اندرز ،
آويزهء گوشِمان شدهاست .
سخن از ماندن نیست
من و تو رهگذریم
راه طولانی و پرپیچ و خم است
همه باید برویم تا افق های وسیع
تا آنجا که محبت پیداست .
آرشیتکت
06-17-2007, 06:06 PM
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه میكنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه
ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم كمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا من رو پیشت برسون
فدای تو!
نمی دونی بی تو چه دردی كشیدم
حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی
نمی دونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات، نوازشات، بوسیدنت
به خاطرت مونده یكی همیشه چشم به راهته
یه قلب تنها و كبود، هلاك یه نگاهته
من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا كه داره دوستت میمیره
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نكنه
غم غریبی عزیزم زرد و شكستت نكنه
چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی
تنگ بلور آبتو یه وقت ناغافل نشكنی
اگه واست زحمتی نیست بر سر عهد مون بمون
منم تو رو سپردم دست خدای مهربون
راستی دیروز بارون اومد من و خیالت،بخوبی تر شدیم
رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم
از وقتی رفتی آسمونمون پر كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بد تره
غصه نخور تا تو بیایی حال منم این جوریه
سرفه های مكررم مال هوای دوریه
گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه
مثه یه بچه كه بار اوله میره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره ؟
دلت می خواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره
از وقتی رفتی تو، چشام فقط شده كاسه خون
همش یه چشمم به دره ،چشم دیگم به آسمون
یادت می یاد گریه هامو ریختم كنار پنجره
داد كشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره
یادت میآد خندیدی و گفتی حالا بذار برم
تو رفتی و من تا حالا كنار در منتظرم
امروز دیدم دیگه داری من رو فراموش می كنی
فانوس آرزوهامونو داری خاموش میكنی
گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست
با این كه من خوب می دونم جواب نامه با خداست
عكسای نازنین تو با چند تا گل كنارمه
یه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم
داغ دلم تازه میشه اسمت رو وقتی می آرم
وقتی تو نیستی چه كنم با این دل بهونه گیر
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هیچ وقت نگیر
حرف منو به دل نگیر همش مال غریبیه
تو رفتی و من غریب شدم چه دنیای عجیبیه
زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه
دیوار خونمون پر از سایه ی غصه و غمه
تحملی كه تو دادی دیگه داره تموم میشه
مگه نگفتی همه جا ماله منی تا همیشه
دلم واست شور می زنه این دل رو بی خبر نذار
تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار
فكر نكنی از راه دور دارم سفارش میكنم
به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میكنم
اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا كتاب
كه هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب
می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات كنن
نورشونو بدرقه پاكی خنده هات كنن
یه شب تو پاییز كه غمت سر به سر دل می ذاره
.......... همون كسی است كه بیشتر از همه دوست داره .
beatris90
06-17-2007, 06:11 PM
پرواز با تو
پرواز با تو باید
گر پر شکسته در باد
آغاز هر کجا شد
پایانش هر کجا باد
گر تابش از تو باشد
خورشید بی فروغ است
از چشم من چنین است
گر پوچ یا دروغ است
beatris90
06-17-2007, 06:18 PM
جام اگر بشکست...؟
زندگی در چشم من شب های بی مهتاب را ماند,
شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند,
ابر بی باران اندوهم,
خار خشک سینه کوهم.
سالها رفته ست کز هر ارزو خالیست اغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم-اه-
حالیا, خاموش خاموشم,
یاد از خاطر فراموشم
روز, چون گل, می شکوفد بر فراز کوه
عصر, پرپر میشود این نو شکفته-در سکوت دشت-
روزها اینگونه پرپر گشت
لحظه های بیشکیب عمر
چون پرستوهای بی ارام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز..
اینک اینجا شعر و ساز وباده اماده است,
من-که جام هستی ام از اشک لبریز است-می پرسم:
-"در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد؟
با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد؟
در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد؟"
ناله من می تراود از در و دیوار
اسمان اما سراپا گوش و خاموش!
همزبانی نیست تا گویم به زاری:-ای دریغ-
دیگرم مستی نمی بخشد شراب,
جام من خالی شدست از شعر ناب,
ساز من:فریادهای بی جواب!
نرم نرم از راه دور
روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه
روشنایی می رود در اسمان بالا
ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است اما من:
هم چنان در ظلمت شب های بی مهتاب,
هم چنان پژمرده در پهنای این مرداب,
هم چنان لبریز از اندوه می پرسم:
-"جام اگر بشکست...؟
ساز اگر بشکست...؟
شعر اگر دیگربه دل ننشست...؟"
فریدون مشیری
beatris90
06-17-2007, 06:26 PM
سحر نزدیک است............
شب سردی است و من افسرده
، راه دوری است و پايي خسته
تيرگی هست و چراغی مرده ،
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سايه ای از سر ديوار گذشـت
، غمـی افـزود مـرا بر غم ها
فکر تاريکی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
، قصه ها ساز کند پنهانی
نيست رنگی کـه بگـويد با من
، اندکی صبـر سحر نزديک است
هر دم اين بانگ بـر آرم از دل
، وای اين شب چقدر تاريک است
خنده ای کو که بـه دل انگيزم ،
قـطـره ای کــو کـه بـه دريـا ريـزم
صخره ای کو کـه بدان آويزم
، مثل اينست که شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل ،
غم من ليک غمی غمناک است
آرشیتکت
06-17-2007, 06:29 PM
آهای دست فروش
نگفتی كه آسمان
سیری چند؟
و عطر گمشده ی عشق زیر باران
سیری چند؟
میان كوچه ی شهر
بهشت را حراج می كردند
برای ما كه گران بوده بوی نان
سیری چند؟
beatris90
06-17-2007, 06:34 PM
نمی شود که..
نمي شود که بهار از تو سبزتر باشد
گل از تو گلگون تر
اميد، از تو شيرين تر.
نمي شود، پائيز
-فضاي نمناک جنگلي اش
برگ هاي خسته ي زردش-
غمگين تر از نگاه تو باشد.
نمي شود، مي دانم، نمي شود آوازي
که مردي روستايي و عاشق
با صدايي صاف
در اعماق درّه مي خوانَد
در شمالِ شمال
رنگين تر از صداي تو باشد.
نمي شود که بهار از تو سبزتر باشد.
وَ- صداي شيهه اسبي تنها در ارتفاع کوه
وَ- صداي گريه ي سرداب رود
- زماني که تنگه ي ون دار بُن را مي سايد-
وَ- صداي عابر پيري که آب مي خواهد
به عمق يک سلام تو باشد.
شب هنگام
که خسته ييم از کار
که خسته ييم از روز
که خسته ييم از تکرار
نمي شود که بهار از تو سبزتر باشد.
نمي شود که تو باشي، به مهرباني مهتاب
در آن زمان که روحِ دردمندِ ولگردم
بستري مي جويد
باليني مي خواهد
تا شايد دمي بياسايد
نمي شود که تو باشي به مهرباني مهتاب
در آن زمان که روحِ دردمندِ ولگرد
بازهم کوله را زمين نگذارد
و سر را بر زانوي مهرباني تو.
نمي شود که بهار از تو سبزتر باشد
شکوفه از تو شاداب تر
پائيز از تو غمگين تر.
نمي شود که تو باشي و شعر هم باشد
نمي شود که تو باشي، ترانه هم باشد
نمي شود که تو باشي، گلدان ياس هم باشد
نمي شود که تو باشي، بلور هم باشد
نمي شود که شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
«محبوبه هاي شب» هم باشند.
نمي شود که تو باشي، من عاشقِ تو نباشم
نمي شود که تو باشي
دُرُست همينطور که هستي
و من، هزار بار خوبتر از اين باشم
و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم.
نمي شود، مي دانم
نمي شود که بهار از تو سبزتر باشد...
beatris90
06-17-2007, 06:36 PM
زندگی
زندگي يک آرزوي دور نيست؛
زندگي يک جست و جوي کور نيست
زيستن در پيله پروانه چيست؟
زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست
گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛
هرچه ناپيدا صدايت ميزند
جنگل خاموش ميداند تو را؛
با صدايي سبز ميخواند تو را
زير باران آتشي در جان توست؛
قمري تنها پي دستان توست
پيله پروانه از دنيا جداست؛
زندگي يک مقصد بي انتهاست
هيچ جايي انتهاي راه نيست؛
اين تمامش ماجراي زندگيست.
beatris90
06-17-2007, 06:39 PM
چون سبوی تشنه
از تهی سرشار،
جویبار لحظه ها جاریست.
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب،و اندر آب بیند سنگ،
دوستان و دشمنان را میشناسم من.
زندگی را دوست میدارم؛
مرگ را دشمن.
وای،اما-با که باید گفت این؟-من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن.
جویبار لحظه ها جاری.
beatris90
06-17-2007, 06:43 PM
نفرین
ما چون دو دریچه، رو به روی هم،
آگاه ز هر بگو مگوی هم.
هر روز سلام و پرسش و خنده،
هر روز قرار روز آینده.
عمر اینه ی بهشت، اما ... آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست،
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست.
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد،
نفرین به سفر، که هرچه کرد او کرد.
beatris90
06-17-2007, 06:45 PM
من تو را...........
من تو را تا بی کرانها
من تو را تا کهکشانها
از زمين تا آسمانها
دوست دارم می پرستم
من تو را همچون اهورا
من تو را همچون مسيحا
همچون عطر پاک گلها
دوست دارم می پرستم
من تو را با هستی خود با وجودم
عاشقم با خون خود با تمام تار و پودم
من تو را با لحظه های انتظارم
عاشقم با اين نگاه بی قرارم
من تو را همچون پرستو
ياسمن ها،نسترن ها
من تو را با هر چه هستی
دوست دارم می پرستم
beatris90
06-17-2007, 06:48 PM
ای ماه بتاب
اي ماه ببين كه شب چه زيباست
يار آمده، يار آمده اينجاست
هنگامهي عرياني دنياست
هنگام ترنم و تماشاست
يك شاخه گل سرخ
يك جام شراب
يك آينه تن يار
اي ماه بتاب
يك پچ پچ آواز
يك شعر نياز
يك زمزمه خواهش
يك وسوسه باز
اي ماه ببين كه شب چه زيباست
يار آمده، يار آمده اينجاست
هنگامهي عرياني دنياست
هنگام ترنم و تماشاست
اي ماه بتاب امشب، اي ماه بتاب
تا پيكر دلدار و تا بستر عشق
فانوس بزرگ دلبرانه، اي ماه
از اول شب بتاب تا آخر عشق
اي ماه ببين كه شب چه زيباست
امشب همهي جهان همين جاست
beatris90
06-17-2007, 06:52 PM
نمی بازم
نمی بازم به بی رنگی،
به کوه و معبر سنگی
،به پاییز و غروب عصر دل تنگی؛
نمی بازم!
نمی سازم من خاکی
سرایی با دل شاکی
تو دنیایی که خالی مونده از پاکی
؛نمی سازم!
اگر باید ببازم من
،به چشم های تو می بازم
که باختم من؛
اگر باید بسازم
کلبه عشق را، توی دست های تو می سازم
که ساختم من؛
اگر باید ببازم من
،به گرمای نفس های تو می بازم
که باختم من؛
اگر باید بسازم پیکر عشق را
؛تو دنیای تو می سازم که ساختم من!
نیازم را به دل پاسخ
که دلگیرم
،اسیر وسوسه های نفس گیرم.
نگاهم کردی و بستی به زنجیرم
،نگیر از من نگاهت را
که میمیرم!
beatris90
06-17-2007, 06:57 PM
هوای تو
تو ز دیار من آمدی
سکوت جانم به هم زدی
شیشه غم به تلنگری،
زدی شکستی
چو نغمه ای بیش و کم زدی
به دل ریشم تو چنگ زدی
روشنی چشمون تو
, به دل نشست
هوای من شد
هوای تو
صدای من شد
صدای تو
تپیدن قلب، به خاطرت
کشیدن درد، برای تو
ای گل یاس و سپید من
ای طلوع خورشید من
عطر تن تو به جان من،
چه خوش نشست
ای تو هم گریه دل پذیر
ای تو صفای دل اسیر
بی تو ای آیت زندگی
، دلم شکست
اگه نفس بود، برای تو
غم هوس بود، برای من
اگه عزیز بود، برای تو
حرف و حدیث، بود برای من
تو ز دیارمن آمدی
سکوت جانم به هم زدی
شیشه غم به تلنگری، زدی شکستی
چو نغمه ای بیش و کم زدی
به دل ریشم تو چنگ زدی
روشنی چشمون تو, به دل نشست
beatris90
06-17-2007, 07:12 PM
کاشکی
کاشکی مثل ابها باشیم....
ساده و پاک و بی ریا باشیم....
از ضمیر من وتو بی زارم....
کاشکی ما همیشه ما باشیم....
beatris90
06-17-2007, 07:16 PM
همه تقدیم تو باد
گفتی که من از طایفه ی سنگ دلانم
به خدا نه
یا عاشق این هستم و یا عاشق آنم
به خدا نه
هر جا که تو رفتی و به هر کس که رسیدی
گفتی که من از قوم جدایی طلبانم
به خدا نه
چون اهل سکوتم نه اهل هیاهو
تو تشنه ی تعریفی و من بسته دهانم
پنهان شده در زیر سکوتم هیجانم
تقصیر ز من نیست
دیوانه ی تو اهل سخن نیست
هر بار دلم خواست تا یک دله باشم
هر بار دلم خواست حرفی زده باشم
دیدم که همان لحظه ی گفتن نگرانم
تو تشنه ی تعریفی و من بسته دهانم
لحظه ی سوختنم سینه افروختنم
عاشقی آموختنم همه تقدیم تو باد
هی نگو حرف بزن
یک جهان شعر و سخن
قصه های دل من همه تقدیم تو باد
شور و حال سازم
گرمی آوازم
شعر عاشق سازم
همه تقدیم تو باد
beatris90
06-17-2007, 07:18 PM
یادگاری
چشمهای منتظر یه پیچ جاده
دلهره های دل پاک و ساده
پنجره باز و غروب پائیز
نم نم بارن تو خیابون خیس
یاد تو هر تنگه غروب تو قلب من میکوبه
سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه جز اون چیزی نبوده.
تو ذهن کوچه های آشنائی
پر شده از پائیز تن طلائی
تو نیستی و وجودمو گرفته
شاخه خشک پیچک تنهائی
یاد تو هر تنگه غروب تو قلب من میکوبه
سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده
beatris90
06-17-2007, 08:26 PM
کمی آهسته تر ساقی
کمی آهسته تر ساقی
من از عشقت
نخواهم کاست
شراب امشبت عالیست
رویائیست
کمی آرام باش ساقی
شرابت را به هر کس
ناکسی مسپار
عجب آدینه روزی بود.
درودم را پذیرا باش
شرابت را
به گل دادم
برقص آمد
نمایان شد
کمی آهسته تر ساقی
کمی آهسته تر ساقی
beatris90
06-17-2007, 09:33 PM
دلبرانه
تو از چرخش یک رقص
تو خلوت شبانه
یا از متن یک تصویر
لوند و دلبرانه
تو از کجا شکفتی
تو از کجای قصه
که شب نیلوفری شه
مثل دنیای قصه
از آفاق کدوم قصه شکفتی
که هم پرواز رویا نازنینی
که مثل شوق آزادی زلالی
مثل حس رهایی دل نشینی
شب از اسم تو گلبارون
من از عطر عبور تو
نگاه آینه پر شد از
گل سرخ حضور تو
تو از چرخش یک رقص
تو خلوت شبانه
یا از متن یک تصویر
لوند و دلبرانه
تو از کجا شکفتی
تو از کجای قصه
که شب نیلوفری شه
مثل دنیای قصه
ردای عشق پوشید
شب خاکستری پوش
چراغون شد از آواز
حریم سرد خاموش
منو خاکستر شعر
توو گلباد ه روشن
به بادم دادی اما
نجاتم دادی از مرگ
beatris90
06-17-2007, 09:39 PM
شام مهتاب
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود این چنینی
پریزاده عشق رو مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی
تو دونسته بودی که خوشباورم من
شکفتی و گفتی از عشق پر پرم من
تا گفتم کی هستی؟ تو گفتی یه بی تاب
تاگفتم دلت کو؟ تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی
توی جمع عاشق تو صادق ترینی
همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم
تو از این شکستن خبر داری یا نه؟
هنوز شور عشق رو به سر داری یا نه؟
تو دونسته بودی چه خوشباورم من
شکفتی و گفتی از عشق پر پرم من
تا گفتم کی هستی؟ تو گفتی یه بی تاب
تاگفتم دلت کو؟ تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی
توی جمع عاشق تو صادق ترینی
همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
هنوزم تو شبهات اگه ماه رو داری
من اون ماه رو دادم به تو یادگاری
من اون ماه رو دادم به تو یادگاری.....
بیشتر از آنچه تصور کنی خیانت دیده ام
و بیشتر از آنکه باور کنی دلم را شکسته اند
اما تو نه خیانت کردی و نه دلم را شکستی
تو جگرم را آتش زدی
زبانم می گوید به امید روزی که
روزگارت سیاه تر از پر کلاغ
تیره تر از غروب
و غمگین تر از دم جدایی باشد
اما دلم می گوید به امید روزی که
آشیانت بالاتر از آشیان عقاب
چشم انداز نگاهت زیباتر از بهشت
بر لبانت لبخند
و صد هزار پری کنیزت باشند...
هرچی ملامتم کنی کمتر محبتم کنی
منکه ازت سیر نمیشم از تو دلگیر نمیشم
من با خیال تو خوشم دلخوشیمو ازم نگیر
باتو سرو پا آتیشم این عشق و از من بپذیر
تواین هوای بی تپش لبریز عشق نفسم
از کی بپرسم ای خدا به وصل اون کی میرسم
گذشت عمر بی دوام بس ناتوانم میکنه
این هجرت ثانیه ها دل نگرونم میکنه
لباس ها را از روی بند جمع می کنی
تا باران خیسشان نکند
به چشم های من که زیر رگبار است
حتی نیم نگاهی نمی کنی
وقت رفتن همه را می بوسید
به من از دور نگاهش را داد
گفتمش مونس شبهایم کو
عکس رخساره ی ماهش را داد
گفتمش بی تو چه باید کردن
تاری از زلف سیاهش راداد
یادگاری به همه داد و به من
انتظار سر راهش را داد
live for what?
06-18-2007, 02:45 AM
مشکل چه بشنوی عزیزم ، شعر من و ترانه ی من
گم می شود در این هیاهو ، آواز عاشقانه ی من
گفتم که تا ترانه هایم ، از باغ و گل سخن بگوید
امّا به باغ ما دریغا ، جز گلِ کاغذی نروید
آه ای دل ، تو می گفتی که یک دل ، پیدا شود با تو بماند
آه افسوس در این بیگانگیها ، کسی قدر تو را نداند
خاموشی گرفته عشق رو بی اون ، بی اون چه ها بر ما گذشته
آه ای دل مشو عاشق که دیگر ، دوران عاشق ها گذشته
مشکل چه بشنوی عزیزم ، شعر من و ترانه ی من
گم می شود در این هیاهو ، آواز عاشقانه ی من
گفتم که تا ترانه هایم ، از باغ و گل سخن بگوید
امّا به باغ ما دریغا ، جز گلِ کاغذی نروید
آه ای دل مشو عاشق که دیگر ، دوران عاشق ها گذشته
ماه من غصه نخور زندگي جزر و مد داره
دنيامون يه عالمه، آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور، پنجرمون بازه هنوز
باغچه مون غرق گلهاي عاشق و نازه هنوز
ماه من غصه نخور، حافظ واست باز مي کنم
شعراشو مي خونم و تو رو مداوا مي کنم
ماه من غصه نخور، دنيا رو بسپار به خدا
هر دومون دعا کنيم، تو هم جدا، منم جدا
قاصدک هارا وقتی
رام نمیشوند
یا میکشند
یا رها میکنند
من ولی رام میشوم
قول میدهم
باز اما
یا میکشند
یا رها میکنند
jerii
06-18-2007, 02:52 AM
من پذیرفتم شکست خویش را
پند های عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم از رفتن من باش شاد
گر چه تو زود ز،من هم می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را......
سنگهایتان را
که گرفته اید توی دستهایتان بالا
نگه ندارید اینطور
شکنجه ام میدهد
اگر قرار است پرتاب شوند توی صورتم
منتظرید چرا ؟
وگر نه
بیایید نزدیکتر
من زورم نمیرسد
سنگم را آنقدر دور ....
بوسه ها و دستهایم را نیز
به تنهايی تهديدم می کنی؟
من که مدتهاست گريه هايم در تنهائيست.
به رفتن تهديدم می کنی؟
تو که مدتهاست رفته ای.
به مردن تهديدم می کنی؟
من که مدتهاست مرده ام
نه!...
اينها تهديد نيست جدی است
اما...
مگر نگفتی تنهايت نمی گذارم؟
مگر نگفتی نمی روم؟
و نگفتی مرگ من قبل از تو است؟
راست گفته ای اما...
لابد حرفهايت تاريخ مصرف داشته اند
مرا هم ياد کن امشب
اگر دست زمانه با تو اينسان مهربان بوده
به ياد آور که چشم من ولی
هرگز نياسوده
من امشب بين آن جمعيت
از پشت دو چشم خيس
تو را ديدم که چشمانت به دنبال نگاه ديگری می گشت
ودستانت پناه دستهای ديگری بودند
مبارکبادهای من
به آنانی که هيچ از ماجرای ما نمی دانند
پر از غم بود
ولی خالی زکينه
بی تنفر
گر چه صبح پاک چشمانم پر از غوغای شبنم بود.
شب از نيمه گذشته
فکر خواب اما
به دهليز خيالم پای ننهاده
خيابان درد من را خوب می داند
فراوان بوده شبها يی
که تنها يی
مرا سوی خيابانگردی و شبگردی آورده
ولی امشب نه چون شبهای پيشين عالمی دارم
دگر امشب قدم سنگين تر از هر شب
سخن خشکيده روی لب
و تن در کوره ای از تب
به خود يکباره می گو يم:
دگر زندانی زندان عشق هيچ مهرويی نخواهم شد
فريب هيچ قلب مبتلايی را نخواهم خورد .
کنون کز باغ خوشبختی
برای ديگری يک خرمن از ياس و بنفشه آرزو داری
و با لبهای خود
بر روی لبهايش گل احساس می کاری
چه خواهد شد اگر يک لحظه من را هم به ياد آری.
live for what?
06-18-2007, 02:55 AM
من بیهوده می خواهم ، از یاد تو بگریزم
ای همه هستیِ من ، از مهر تو لبریزم
تو دریای من هستی ، هرگز از خود منالم
من ساحلی غریبم ، باید با تو بمانم
بی تو ، چون کویرِ تشنهِ ی آبم
بر موج هستی چون حبابم
بی قرارم و بی تابم
بی تو چون کتابِ بسته ای هستم
شاخه ی شکسته ای هستم
عابر خسته ای هستم
من بیهوده می خواهم ، از یاد تو بگریزم
ای همه هستیِ من ، از مهر تو لبریزم
تو دریای من هستی ، هرگز از خود منالم
من ساحلی غریبم ، باید با تو بمانم
بی تو ، چون کویرِ تشنهِ ی آبم
بر موج هستی چون حبابم
بی قرارم و بی تابم
بی تو چون کتابِ بسته ای هستم
شاخه ی شکسته ای هستم
عابر خسته ای هستم
jerii
06-18-2007, 03:00 AM
پری جان ترکوندی
اصلا بهت نمی رسم
احسنت
jerii
06-18-2007, 03:03 AM
بر ماسه ها نوشتم
دریای هستی من
از عشق توست سرشار
این را به یاد بسپار
بر ماسه ها نوشتی
ای هم زبان دیرین
این آرزوی پاکی ست
اما به باد بسپار......
jerii
06-18-2007, 03:09 AM
این حال من بی توست
بغض غزلی بی لب
افتاده ترین خورشید
زیر سم اسب شب
این حال من بی توست
دل داده تر از فرهاد
شوریده تر از مجنون
حسرت به دلی در باد
پیدا شو که می ترسم
از بستر بی غصه
پیدا شو نفس مرده
می ترسه ازت غصه
بی وقفه ترین عاشق
موندم که تو پیدا شی
بی تو همه چی سخته
باید که تو هم باشی.....
Even Star
06-18-2007, 11:01 AM
از دوست داشتن
امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره میسوزد
عطش جاودان آتش ها
آری ، آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن ؟
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای میماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه ، بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
آه ، بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویاها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم ، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو ، بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریائیست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو ، می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو ، میخواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
jang-geum
06-18-2007, 12:44 PM
قصيده در مدح فاطمه زهرا
چنين گفت آدم عليه السلام
كه شد باغ رضوان مقيمش مقام
كه با روى صافى و با راى صاف
زهر جانبى مىنمودم طواف
يكى خانه در چشمم آمد ز دور
برونش منور ز خوبى و نور
زتابش گرفته رخ مه نقاب
ز نورش منور رخ آفتاب
كسى خواستم تا بپرسم بسى
بسى بنگريدم نديدم كسى
سوى آسمان كردم آنگه نگاه
كه اى آفريننده مهر و ماه
ضمير صفى از تو دارد صفا
صفا بخشم از صفوت مصطفى!
دلم صافى از صفوت ماه كن
ز اسرار اين خانه آگاه كن
ز بالا صدائى رسيدم بگوش
كه يا اى صفى آنچه بتوان بگوش!
دعايى ز دانش بياموزمت
چراغى ز صفوت برافروزمت
بگو اى صفى با صفاى تمام
بحق محمد عليه السلام
بحق على صاحب ذوالفقار
سپهدار دين شاه دلدل سوار
بحق حسين و بحق حسن
كه هستند شايسته ذو المنن
بخاتون صحراى روز قيام
سلام عليهم عليهم سلام
كز اسرار اين نكته دلگشاى
صفى را ز صفوت صفايى نماى
صفى چون بكرد اين دعا
از صفا درودى فرستاد بر مصطفى
در خانه هم در زمان باز شد
صفى از صفايش سر انداز شد
يكى تخت در چشمش آمد ز دور
سرا پاى آن تخت روشن ز نور
نشسته بر آن تخت مر دخترى
چو خورشيد تابان بلند اخترى
يكى تاج بر سر منور ز نور
ز انوار او حوريان را سرور
يكى طوق ديگر بگردن درش
بخوبى چنان چون بود در خورش
دو گوهر بگوش اندر آويخته
ز هر گوهرى نورى انگيخته
صفى گفتيا رب نمىدانمش
عنايتبخطى كه بر خوانمش
خطاب آمد او را كه از وى سؤال
بكن تا بدانى تو بر حسب و حال
بدو گفت من دخت پيغمبرم
باين فر فرخندگى در خورم
همان تاج بر فرق من باب من
دو دانه جواهر حسين و حسن
همان طوق در گردن من على است
ولى خدا و خدايش ولى است
چنين گفت آدم كه اى كردگار
درين بار گه بنده راهستبار
مرا هيچ از اينها نصيبى دهند
ازين خستگيها طبيبى دهند
خطابى بگوش آمدش كاى صفى
دلت در وفاهاى عالم و فى
كه اينها به پاكى چو ظاهر شوند
بعالم به پشت تو ظاهر شوند
صفى گفتبا حرمت اين احترام
مرا تا قيام قيامت تمام
jang-geum
06-18-2007, 12:46 PM
یاس را آیینه ها رو کرده اند
یاس را پیغمبران بو کرده اند
یاس بوی حوض کوثر میدهد
بوی اخلاق پیمبر میدهد
حضرت زهرا دلش از یاس بود
دانه های اشکش از الماس بود
jang-geum
06-18-2007, 12:48 PM
** ياد آن روزي که آتــش **
** مي کـشيـد از در زبـانه **
** بـال و پـر ميزد کـبـوتـر **
** در مــيــان آشـــيـــانــه **
** بـا پـر و بـال شـکـسـته **
** ديدمش درخون نشسته **
** من خجـالت مي کـشيدم **
** اي خدا! با دسـت بـسته **
پری جان ترکوندی
اصلا بهت نمی رسم
احسنتhttp://forum.hammihan.com/images/smilies/new/94.gif
http://forum.hammihan.com/images/smilies/new/89.gifجری جان شرمندم نکن خواهش میشود! لطف داری
http://forum.hammihan.com/images/smilies/new/17.gif
Even Star
06-18-2007, 08:47 PM
پری جان ترکوندی
اصلا بهت نمی رسم
احسنت
jerri جان راست می گه
شعر های پری حرف نداره:happy:
beatris90
06-19-2007, 09:35 AM
وقتش رسیده
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود
هی کار دست من بدهد چشم های تو
هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود
با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان
حس می کنم که قافیه هایم عوض شود
جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر
با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود
سهراب ِ شعرهای من از دست می رود
حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود
قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز
در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود
حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ
انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد
تن داده ام به این که بسوزم در آتشت
حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد
با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم !
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
beatris90
06-19-2007, 09:39 AM
غزلی برای تو
اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو
احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
احساس می کنم که شدم مبتلای تو
برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
دل می دهم دوباره به طعم صدای تو
از قول من بگو به دلت نرم تر شود
بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!
دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :
یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو
ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو
beatris90
06-19-2007, 10:08 AM
دلم گرفت
امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت
در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت
انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد
در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !
از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...
از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...
در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...
در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !
متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی
از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !!
یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است!
از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت
اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ
اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...
می خواستم ببوسمت از این دیار دور
می خواستم ببوسمت اما دلم گرفت
نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام !
یا اینکه از محال ِ تمنا دلم گرفت !
از لحظه ای که هق هق ِ هر روزه ی مرا
بگذاشتی به روی دو لب ها ، دلم گرفت
از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد
در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت
از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو
آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت
ازین که باز تو نیستی کنار من
ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت
می خواهمت که بار ِ دگر گرم تر ز پیش
می خواهمت ببوسمت اما دلم گرفت !
تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ...
تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت !
beatris90
06-19-2007, 10:14 AM
کاش...
کاش می شد عشق را تفسیر کرد
در تمام خانه ها تکثیر کرد
کاش می شد با شقایق های باغ
خواب هر پروانه را تعبیر کرد
کاش می شد در میان دشت و کوه
کلبه های خانه را تعمیر کرد
کاش می شد رفت تا دیدار دوست
لحظه های عشق را تقریر کرد
beatris90
06-19-2007, 10:17 AM
نگاه سرد تو
در یک غروب تلخ خدایا دلم گرفت
در شوره زار غربت و غمها دلم گرفت
من در تمام آیینه ها داد می زنم
اینجا میان غربت دنیا دلم گرفت
آیینه ها گواه دل خسته ی من اند
ای همسفر ببین که چه تنها دلم گرفت
وقتی نگاه سرد تو در باورم نشست
غمگین چو گشت خاطرم آنجا دلم گرفت
دیگر کنار صحبت من گل نمی کنی
می خوانم از نگاه تو این را دلم گرفت
آخر کلام ای یادگار من
کی می رسی به داد من اینجا دلم گرفت
beatris90
06-19-2007, 10:19 AM
رنج میباید برد.....
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت
beatris90
06-19-2007, 10:24 AM
فریاد
نفس آزاد و روحم سبز
دلی آشفته تر از باد
درون کلبه ی تاریک تقدیرم
هزار آه است و صد فریاد ...
منم کز اولین آغاز
حریر پیکرم در اشک مدفون است
چرا این گونه باید زیست ..؟؟!!
چرا رویای من همرنگ با خون است ..؟؟
نفس آزاد و دل تنگ است
و نور آفتاب چشم من بی رنگ بی رنگ است
جهان تار و بد آهنگ است ...
و جنس دوستی آهن تر از سنگ است ....!!
من از این زندگی بیزار بیزارم !!!
به تا کی دست محنت را بیفشارم ؟!!
همه بغضم ولی لبریز انکارم ...
خدایا این چنین باشی نگهدارم ؟؟!!
و بازم کهنه تر از پیش ...
نوای آشنای غصه می آید ز گفتارم
و من در کلبه ای ویران ....
هنوزم از خیال عشق سرشارم ..!
نفس آزاد و روحم سبز
دلی آشفته تر از باد
درون کلبه ی تاریک تقدیرم
هزار آه است و صد فریاد ...
و صد فریاد...
فریاد ...
beatris90
06-19-2007, 10:48 AM
آتشم اما.........
پیش قلب مهربانت گاه کم می آورم
از سرای دوستی یک مشت غم می آورم
تا سحر ، بر سجده ی محراب چشم آبی ات
فرصتم دادی ، ولی من وقت کم می آورم !
گفته بودی از برای بوسه ی من تشنه ای
آتشم ، اما برایت آب هم می آورم
تا سکوت کهنه ام را بشکنم بیهوده باز
از خودم بیخود صدای زیر و بم می آورم
هر دم از رویای تو دم می زند این سینه ام
تا مگر وصلت ببینم، بازدم می آورم
رشته ی افکار خیسم ،گرم صحرای غم است
وقت یادت اشک از چشم ترم می آورم ....
beatris90
06-19-2007, 10:54 AM
بی تو بی تابم
آفتاب مهربانی
سايه تو بر سر من
ای که در پای تو پيچيد
ساقه ی نيلوفر من
با تو تنها با تو هستم
ای پناه خستگی ها
در هوايت دل گسستم
از همه دلبستگيها
در هوايت پر گشودن
باور بال و پر من باد
شعله ور از آتش غم
خرمن خاکستر من باد
ای بهار باور من
ای بهشت ديگر من
چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من
چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من
بی تو چون برگ از شاخه افتادم
زرد و سرگردان در کف بادم
گرچه بی برگم گرچه بی بارم
در هوای تو بی قرارم
برگ پاييزم
بی تو می ريزم
نو بهارم کن
نو بهارم
ای بهار باور من
ای بهشت ديگرمن
beatris90
06-19-2007, 11:00 AM
شب عاشقان بیدل
شب عاشقان بیدل، چه شب دراز باشد
تو بیا کز اول شب، در صبح باز باشد
عجبب است اگر توانم، که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر، که اسیر باز باشد؟
ز محبتت نخواهم، که نظر کنم به رویت
که محب صادق آن است که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت، نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان، ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت، که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم، که محل راز باشد؟
چه نماز باشد آن را، که تو در خیال باشی؟
تو صنم نمی گذاری، که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم، چو تو دوست میگرفتم
که ثنا و حمد گوییم و، جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی، غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و، سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی، به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی، قدم مجاز باشد
آرشیتکت
06-19-2007, 12:30 PM
آرزوهای خسته
قاصدک!!!!
چه خوب بود
اگر بین من و تو
نه رودی بود
و نه کوهی
و نه سایه هیچ نا امیدی
و نه هیچ آفتاب تند سوزانی
بین من و تو
فقط راهی بود
صاف و روشن
که قلبهای ما را ( قلبهایمان که یکی است)
که تنهای ما را بهم می پیوست!
ولی دیگر مرا
امید رفتن به چنین راهی
نیست
گامهایم از رفتن در تاریکی
خسته است
تنم آرزوی فراموشی دارد
ولی هنوز قلبم
چون شمعی کوچک سوسو میزند
راستی چه کسی میداند
قلب قاصدک من چرا خسته است
و
من برین کوره راههای ناهموار
به امید دیدن قاصدک
روان هستم.
راستی
تن من رسته
گامهایم خسته
روح و جانم گسسته
نه هیچ آرزویی
نه هیچ دلیل بودنی
چه کسی میداند
معنای زندگی من را
چه کسی میداند
معنای زندگی قاصدک را؟؟؟؟
قاصدکه تنهای تنهای باد را....
faranak-ie
06-19-2007, 01:23 PM
سلام
من تازه عضو شدم و البته تا به حال زیاد شعرهای همه را خوندم
تصمیم گرفتم خودم هم از این به بعد شعر بذارم
faranak-ie
06-19-2007, 01:24 PM
پيشنماز
آمد درست زير شبستان گل نشست
دربين آن جماعت مغرور شب پرست
يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...
حالا درست پشت سر من نشسته است
اين بيت مطلع غزلی عاشقانه نیست
اين سومين رديف نمازی خيالی است
گلدسته اذان و من و های های های
الله اکبر و انا فی کل واد ... مست
سبحان من يميت و يحيی و لا اله
الا هو الذی اخذ العهد فی الست
يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)
(او فکر می کنيم در اين پرده مانده است
..................................................
سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو
با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست
دل می بری که...حی علی ...های های های
هر جا که هست پرتو روی حبيب هست
بالا بلند ! عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
باران جل جل شب خرداد توی پارک
مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست
آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پريد
نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست
سبحان من يميت و يحيـــــــــــــی و لا اله
الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست
سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد
سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست
سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده
سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست
سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...
سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟
زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين
تا اهدنا الـصـ ... سرای تو راهی نمانده است
مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم
افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست
***
يک پرده باز بين من و او کشيده اند)
( سارا گمانم آن طرف پرده مانده است
faranak-ie
06-19-2007, 01:35 PM
دريچه های بسته
دخترک همیشه توی دفترش دو خانه می کشید
زیر سقف هر دو خانه چند آشیانه می کشید
هفت هشت هفت هشت تا کلاغ پیر سوخته
توی آسمان لاجورد بی کرانه می کشید
نقطه نقطه نقطه می گذاشت صحن پای حوض را
با مداد خود برای جوجه آب و دانه می کشید
بعد کوه ،" بعد لکه های پشت کوه"بعد رعد
روی گرده ی کبود ابر تازیانه می کشید
یک تبر که زیر سایه ی بلوط تر لمیده بود
هی برای آن درخت پیر شاخ و شانه می کشید
دود می وزید سمت هر کجا که باد پشت بام
دود سرد آتشی که در دلش زبانه می کشید
آفریدگار این جهان زرد خط خطی ولی
هیچ گاه توی بهت دفترش خدا نمی کشید
یا خدا نبود یا خدا پرنده بود سیب و بود
هرچه بود بی نشانه بود و بی نشانه می کشید
آن دو خانه آن دریچه های بسته اتفاق بود
گل پری مهربان قصه بچه ی طلاق بود
گل پری بلد نبود توی ابر ماه می کشید
راه سمت خانه را همیشه اشتباه می کشید
خود گناه چشم مهربان میشی اش نبود اگر
گرگ تیر خورده را همیشه بی پناه می کشید
او مرا - مرا که آن " یکی نبود قصه " نیستم
توی یک لباس نقطه چین راه راه می کشید
***
" بعد ، بعد چند سال ، چند سال بعدتر هنوز"
خانه را میان یک دو هاله ی سیاه می کشید
دور شاخه های مرده ی بلوط پیر می دوید
بعد می نشست و خسته از ته دل آه می کشید
Even Star
06-19-2007, 02:27 PM
سلام
من تازه عضو شدم و البته تا به حال زیاد شعرهای همه را خوندم
تصمیم گرفتم خودم هم از این به بعد شعر بذارم
سلام فرانک جان
به جمع ما خوش ا.ومدی:happy:
roje_aria79
06-19-2007, 02:42 PM
سلام:
سلام ای بهترین
زیبا ترین
ای شعر بی پایان
سلام ای خوب من
محبوب من
سلامم ساحت سبز امید و آرزو مندی است
سلامم پرز احساس و پر از شوق خداوندی ا ست
.....................
سلام به همه دوستداران شعرو ادب
من تازه عضو شدم
اینم اولین پستم هست که به تاپیک زیبای هر روز یک شعر تازه زدم
امیدوارم منو در جمع صمیمی و گرم خودتون قبول کنید
سلام
من تازه عضو شدم و البته تا به حال زیاد شعرهای همه را خوندم
تصمیم گرفتم خودم هم از این به بعد شعر بذارم
سلام و عرض خوش آمد به دوستان گرامي
ببخشيد كه با تاخير وردتون را تبريك مي گم.
اميدوارم اين بزم زيباي شاعرانه به قدوم طلايي گفتارتون زيباتر و قشنگتر از سابق بشه.
موفق باشيد و هميشه پيروز و سر بلند.
ياحق
شعر را مقصود اگر آدمگري است
شاعري پس وارث پيغمبري است
roje_aria79
06-19-2007, 03:01 PM
گل سرخ
دیدی ای غمگین تر از من
بعد از آن دیر آشنایی
آمدی خواندی برایم
قصه ی تلخ جدایی
مانده ام سر در گریبان
بی تو در شب های غمگین
بی تو باشد همدم من
یاد پیمان های دیرین
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت
در خزان سینه افسرد
کنون نشسته در نگاهم
تصویر پر غرور چشمت
یک دم نمی رود از یادم
چشمه های پر نور چشمت
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد
roje_aria79
06-19-2007, 03:03 PM
نمی خوام مثل همه گریه کنم
زندگی با آدماش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود
همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون
توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگهگریه دل رو دوا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غم رو از دلم جدا نمی کنه
قصه ی ماتم من
هر چی که بود
هر چی که هست
قصه ی ماتم قلب خسته ی یه آدمه
وقت خوابه
دیگه دیره
نمی خوام قصه بگم
از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دل رو دوا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غم رو از دلم جدا نمی کنه
roje_aria79
06-19-2007, 03:06 PM
شب شیشه ای
ما به هم محتاجیم
مثل دیوونه به خواب
مثل گندم به زمین
مثل شوره زار به آب
ما به هم محتاجیم
مثل ما به آدما
مثل ماهیا به آب
مثل آدم به هوا
دستامون از هم اگه دور بمونه
شب شیشه ای دیگه نمی شکنه
از تو این شیشه ای همیشگی
خورشید مثوایی سر می زنه
به عزای دوری دستای ما
کوچه ها ، سکت و بی صدا می شن
بوی رخوت همه جا رو می گیره
همه ی درها ، به غربت وا میشن
جاده هامون ، که به خورشید می رسن
مثل تاریکی ، بی انتها می شن
ما به هم محتاجیم
roje_aria79
06-19-2007, 03:08 PM
کتیبه
سقف ما هر دو یه سقف
دیوارمون یه دیوار
آسمون ، یه آسمون
بهارامون ، یه بهار
اما قلبمون دو تا
دستامون از هم جدا
گریه هامون تو گلو
خنده هامون بی صدا
نتونستم ، نتونستم
تو رو بشناسم هنوز
تو مثل گنگی رمز
توی یک کتیبه ای
که همیشه با منی
اما برام غریبه ای
هنوز هم ما می تونیم
خورشید و از پشت ابر صدا کنیم
نمی تونیم ؟
می تونیم
می تونیم بهارو با زمین سوخته آشنا کنیم
نمی تونیم ،
می تونیم
هم شب و هم گریه ایم
درد تو ، درد منه
بگو هم غصه ، بگو
دیگه وقت گفتنه
بغض ما نمی تونه
این سکوتو بشکنه
مردم از دست سکوت
یکی فریاد بزنه
roje_aria79
06-19-2007, 03:11 PM
هیشکی مثل تو نبود
صدای تو
بیداری ریشه ، آواز سبز برگه
صدای تو
پر وسوسه مثل شبخونی تگرگه
صدای تو آهنگ شکستن
بغض یه دنیا حرفه
تصویری از آواز صریح
قندیل و نور و برفه
هیشکی مثل تو نبود
هیشکی مثل تو منو باور نکرد
هیشکی با من مثل تو
توی نقب شب من سفر نکرد
هشکی مثل تو نبود
ساده مثل بوی پک اطلسی
یا بلوغ یه صدا
میون دغدغه ی دلواپسی
تو غرورت مثل کوه
مهربونیت مثل بارون ، مثل آب
مثل یه جزیره ، دور
مثل یه دریا ، پر از وخشت خواب
هیشکی نثل تو نرفت
هیشکی مال تو نموند
شعرهای تنهاییمو
هشکی مثل تو نخوند
همه حرفام مال تو
همه شعرهام مال تو
دنیای من شعرمه
همه دنیام مال تو
beatris90
06-19-2007, 05:03 PM
roje_aria79
نمی خوام مثل همه گریه کنم
زندگی با آدماش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود
همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون
توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگهگریه دل رو دوا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غم رو از دلم جدا نمی کنه
قصه ی ماتم من
هر چی که بود
هر چی که هست
قصه ی ماتم قلب خسته ی یه آدمه
وقت خوابه
دیگه دیره
نمی خوام قصه بگم
از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دل رو دوا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غم رو از دلم جدا نمی کنه
امانم ده.....
اشک گرمی
می شود جاری به روی گونه های سرد و گلگونم
می دهد بار دگر حسی ز اعماق درونم
می رود آرام اما با لطافت
می برد آماج غم را با غرورم !
در پس دیوار دل بس قصه ی نا گفته دارم من !
من نخواهم گفت وادارم مکن ای اشک
کس ندیده است و نخواهد دید
در پس دیوار دل کاخی است از غم ها
این منم شهزاده ی تردید !
این منم شهزاده ی غم ها !!
آه ... اما اشک
لحظه ای دیگر امانم ده ...
گر نباری کس نخواهد دید
غیر یک لبخند
از من افسرده ی تنها
از دلی در بند
غیر یک لبخند
کس نخواهد دید ..
به خدا سوگند ..
به خدا سوگند !!
beatris90
06-19-2007, 05:06 PM
حال بدی نیست
نگو ز یاد برده ای مرا ، دیر است
نگو ، که بی تو دل از طعم زندگی سیر است
نمی رسم به تو ای رهسپار بی احساس
به پای تک تک درها که قفل و زنجیر است
تو را چه کرد زمانه درین جدایی ها
رها شدی و دل من هنوز درگیر است
برو ،برو به سلامت ،چرا که دیگر من
جوانی ام پس غم ها شکسته و پیر است
نترس حال بدی نیست ، کرده ام عادت!
شبم که غرق به خون است و روز دلگیر است
مباش فکر گلایه ز لحظه ای که گذشت
گذشته طی شد و آینده جای تدبیر است
مپرس از چه ملولی ، مپرس از حالم
که دوست رفته و تنهایی ام نفس گیر است
beatris90
06-19-2007, 05:12 PM
کاش گل می دانست ...
کاش گل می دانست ...
که نباید خندید
بی جهت بر رگ یک برگ ستبر
که گر امروز به خود مغرور است
اگر امروز شکوفایی هست
فصل غمگین باقی است
کاش گل می دانست ...
که چو فردا آید
دگرش نور نبارد خورشید
دگرش بوسه نمی بخشد باد
بر دگر صبح نباشد امید !
کاش گل می دانست ...
دل هر رهگذری زیبا نیست
دستی خواهد آمد
و تن خسته ی او خواهد چید
کاش گل می دانست ...
زندگی وسعت یک دنیا نیست
زندگی معنی فردا ها نیست
شعله شمعی است که در هر وزشی لرزان است
کاش گل می دانست ...
که به شفافی یک رود روان
به زلالی نسیمی گذران
می توان عاشق گشت
و دلی را نشکست !
گل اگر می دانست
یا تو می دانستی ...
صحبت از چهره ی سبز یک برگ
صحبت از شاخه ی عریان ، هم بود
وای اگر می دانست ...
تا قیامت در ما
عشق در جریان بود ...!
کاش گل می دانست !!!
roje_aria79
06-19-2007, 05:20 PM
امانم ده.....
اشک گرمی
می شود جاری به روی گونه های سرد و گلگونم
می دهد بار دگر حسی ز اعماق درونم
می رود آرام اما با لطافت
می برد آماج غم را با غرورم !
در پس دیوار دل بس قصه ی نا گفته دارم من !
من نخواهم گفت وادارم مکن ای اشک
کس ندیده است و نخواهد دید
در پس دیوار دل کاخی است از غم ها
این منم شهزاده ی تردید !
این منم شهزاده ی غم ها !!
آه ... اما اشک
لحظه ای دیگر امانم ده ...
گر نباری کس نخواهد دید
غیر یک لبخند
از من افسرده ی تنها
از دلی در بند
غیر یک لبخند
کس نخواهد دید ..
به خدا سوگند ..
به خدا سوگند !!
تقدیم به...
غم
عمری است که سرگشته دریای جنونم ای غم
گفتنی که در این بزم همیشه میهمانم خواهی بود
و من بارها با تو پیاله ها زده ام
همیشه و هرگز
با تو یا بی تو
چه آیت عجیبی است بودن با تو
هیچ می دانی ای غم
ای یگانه همنشین همیشگی
در این لوش و لاشه زار دنیوی
هر آنکس که مرا یارترین بود
در آخر دل آزار ترین گشت
و آنکس که مرا می پرستید
بتکده خویش را از نشانه هایم پاک کرد
بگو بدانم ای یاور قدیمی
تا کجا با منی
از ازل تا ابد؟
ای غم ای آموزگار
ای مدرس
تویی برترین یار وفادار!
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا
غم با آنهمه بیگانگی
هر شب به من سر می زند
دردم نه همين است كه بستند پرم را
ترسم نرسانند بگلشن خبرم را
از حسرت مرغي كه جدا مانده ز گلشن
آگه نشدم تا نشكنند پرم را
گرديست ز من باقي و ترسم كه تو از ناز
تا باز كني چشم نيابي اثرم را
بودند بهم روز و شب آيا كه جدا كرد
از روشني رور، شب بي سحرم را
چون لاله من ان روز كه سر برزدم از خاك
پيوست بداغ تو محبت جگرم را
"عاشق" منم آن نخل كه از سردي ايام
يكباره برافشاند قضا برگ و برم را
Ying Yang
06-19-2007, 05:28 PM
سلام دوستان
من یه مدت نبودم
خوشحالم که بازم میتونم پیشتون باشم
از بچه های قدیم که فقط دوستای عزیزم روژه و آرشیتکت و پری هستن
به دوستای جدید الورود هم تبریک میگم
خوش اومدین
راستی دوباره من را به جمعتون راه میدین؟؟
:rolleyes::rolleyes:
roje_aria79
06-19-2007, 05:31 PM
سلام دوستان
من یه مدت نبودم
خوشحالم که بازم میتونم پیشتون باشم
از بچه های قدیم که فقط دوستای عزیزم روژه و آرشیتکت و پری هستن
به دوستای جدید الورود هم تبریک میگم
خوش اومدین
راستی دوباره من را به جمعتون راه میدین؟؟
:rolleyes::rolleyes:
خوش اومدین دوست گرامی
مشتاق دیدار
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
faranak-ie
06-19-2007, 05:33 PM
غم نان
گاري سيب فروش سر ميدان افتاد
مرد از جاذبه در بهت خيابان افتاد
سيبها ريخت كه از مرد نماند چيزي
جوي پرشد كه دو سر عايله در آن افتاد
بعد از آن كوچه نديدش به گمانم آن مرد
يك دو ماهي به همين جرم به زندان افتاد
يا نه مثل همه ي مردم شيدا شايد
گذرش بر حرم شاه شهيدان افتاد
گره مشكل او دست خدا باز نشد
كار او باز به يك مشت مسلمان افتاد
او كه عاشق تر از آن بود كه دانا باشد
سر و كارش به همين مردم نادان افتاد
غم نان ، كاش بداني غم نان يعني چه
يعني آدم به تب گندم از ايمان افتاد
آدم آن روز كه دستش به دهانش نرسيد
از خدا دست كشيد و پي شيطان افتاد
***
و شب بعد زمين مرده ي او را بلعيد
جسدش در حرم شاه شهيدان افتاد
گله آرام ميان شب عريان خوابيد
زخم چون گرگ به جان ني چوپان افتاد:
لا لالا برگ گلم! شاخه ي بيدم لالا
يوسفم دست كدوم گرگ بيابان افتاد
برف چون حوله اي آرام وسبكبال و سپيد
گرم روي تن عريان زمستان افتاد
برف باريد كه از مرد نماند چيزي
شاعري باز پي قافيه ي نان افتاد
از تو ميپرسم دوست
چه خبر از دل من ؟
كه تو بهتر داني كه چه كردي با من ؟
تو شكيبا بي شكيبم كردي
بنگر آنقدر غريبم كردي
كه شبي از شبها من غريبانه ترين شعر زمين را گفتم
باز هم مي گويم انتظارم روزي مي ستاند پايان
باز هم مي گويي ، جاي پاي اميد؟!
مژده پاياني نيك باشد شايد
باز هم مي گويي ،كه همين ها بايد
باز هم مي گويي كه نباشد حرف من از براي گفتن و نباشد هر جا از براي رفتن
انجمادم را باز متهم مي سازي
مجمر صبر دل تا لبالب پرشد
اين تلاطم آخر سر به طغيان بگذاشت و خروشم از ركودم پرسيد
توچرا مدتهاست هيچ پيدايت نيست ؟
و من از تو مي پرسم اي دوست
از تو اي دغدغه ساز
از تو اي شور افكن
تو چه كردي با من ؟
تو چه كردي با من
كه غريبانه ترين شعر زمين را گفتم
تو چه كردي با من ؟
Ying Yang
06-19-2007, 05:36 PM
خوش اومدین دوست گرامی
مشتاق دیدار
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
ممنونم دوست خوبم
منم خیلی دلم واسه شما تنگ شده بود
حس من نسبت به اینجا یه حس قشنگه
مثل بقیه سایتها نیست
واسه من غریب نیست
:):):):)
beatris90
06-19-2007, 05:45 PM
ممنونم دوست خوبم
منم خیلی دلم واسه شما تنگ شده بود
حس من نسبت به اینجا یه حس قشنگه
مثل بقیه سایتها نیست
واسه من غریب نیست
:):):):)
هنر و ادبيات به خصوص شعر و ادبيات به عنوان عاليترين شكل بيان احساس ، زبان جان و آيينه روح است ، به عبارتي هنر پلي است كه برقراري ارتباط باانسانها را به دلپذيرترين صورت آن ميسر ميسازد وآنهارا بهابرازاحساسات وا ميدارد.
تاثير جادويي هنر و ادبيات بر افراد آنچنان عميق و گسترده است كه هيچ انساني نميتواند خود را از حيطه اين تاثيرگذاري به دور نگاه دارد و ما ایرانیان نيز به عنوان طلايه داران فرهنگ و ادب بر آن سر و سوداييم كه با اين زبان ، جهانيان را مخاطب خويش قرار دهيم
خوش آمدید
roje_aria79
06-19-2007, 05:46 PM
ممنونم دوست خوبم
منم خیلی دلم واسه شما تنگ شده بود
حس من نسبت به اینجا یه حس قشنگه
مثل بقیه سایتها نیست
واسه من غریب نیست
:):):):)
واسه منم تنها جایی که می تونم چند لحظه
این درد و رنج دنیوی را فراموش کنم و
با گوش دادن به صدای قلب دیگران نغمه های موزون
مهر و محبت و پاکی و صفا را از لابلای اشعار(نغمه های دل)
بشنوم و آروم بشم.
Ying Yang
06-19-2007, 05:47 PM
دل من دیر زمانی است که می پندارد:
"دوستی" نیز گلی است،
مثل نیلوفر و ناز،
ساقه ترد و ظریفی دارد.
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد
جان این ساقه نازک را
- دانسته -
بیازارد!
در زمینی که ضمیر من و توست،
از نخستین دیدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هایی است که می افشانیم.
برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش " مهر" است .
گر بدانگونه که بایست به بار آید ،
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید .
آنچنان با تو درآمیزد این روح لطیف ،
که تمنای وجودت همه او باشد و بس.
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .
زندگی ، گرمی دلهای به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است .
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز،
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت!
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد .
رنج می باید برد ،
دوست می باید داشت !
با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دلهامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند :
- شادی روی تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطرافشان
گلباران باد
beatris90
06-19-2007, 05:47 PM
دروغ
تنها، به جرمِ بوسه ای عذاب می شوم، بانو
میانِ خشمِ پنجره ها ، قاب می شوم ، بانو
نمانده است ،آتش برای رهایی ، امّا
به دُورِ فانوسِ تنت ، حباب می شوم، بانو
خیس خورده چشمهام ، در چشمهاتُ و بعد
راهی به سمتِ شهرِ آب می شوم، بانو
در خود گُمم،بی تو و در تو ، همیشه من
اسیرِ حقیرترین، مرداب می شوم، بانو
این چه فریبی است، در چشمهات موج می زند
با هر نگاه هرزه ای،من،خراب می شوم بانو
نگذار بمیرد ، صدای نفسهات، از تنم
بی تو در ، تشویشُ و اضطراب می شوم ،بانو
تو آخرین طنینِ سحرُ و جادوییُ و من
درونِ دستهایِ تو ، خواب می شوم ،بانو
بیا و بغل کن مرا ، تنگترُ و دوستانه تر
گرچه درون سینه ات، مذاب می شوم، بانو
بگذار که بشنوم از تو، دوستم داریُ و بعد
با این دروغ مضحکت، مجاب می شوم ، بانو
roje_aria79
06-19-2007, 05:55 PM
تو می ایی
تو می ایی
کجا یا کی؟
نمی دانم
تو می ایی
پس از شب های دلتنگی
برای صبح یکرنگی
نمی دانم
تو می ایی
برای باور بودن
دمی با عشق آسودن
نمی دانم
تو می ایی
نگاهت آشنا با من
سلامت بوی پیراهن
نمی دانم
تو می ایی
پس از باران
به دستت شاخه ای ریحان
نمی دانم
تو می ایی
سبک چون پر
برای لحظه ی برتر
نمی دانم
تو می ایی
چو ایینه
دلت شفاف و بی کینه
نمی دانم
تو می ایی
برای من
برای کوری دشمن
نمی دانم
تو می ایی
تنت شبنم
دلت بی غم
نمی دانم
تو می ایی
خدا با تو
تمام لحظه ها باتو
نمی دانم
تو می ایی
تو می ایی
چرا امشب نمی ایی؟
نمی دانم
roje_aria79
06-19-2007, 05:56 PM
بیگانه با دل
نمی دانی چه دلتنگم
چه بی تابم
چه غمگینم چه تنهایم
تو را هر شب صدا کردم
نمی بینی نمی خوابم
بیا تا باورت گردد
که بی تو کمتر از خاکم
ولی با تو به افلاکم
بیا با آرزوهایم
بسازم خانه ای در دل
سراغم را نمی گیری
مگر بیگانه ای با دل؟
Ying Yang
06-19-2007, 05:57 PM
هنر و ادبيات به خصوص شعر و ادبيات به عنوان عاليترين شكل بيان احساس ، زبان جان و آيينه روح است ، به عبارتي هنر پلي است كه برقراري ارتباط باانسانها را به دلپذيرترين صورت آن ميسر ميسازد وآنهارا بهابرازاحساسات وا ميدارد.
تاثير جادويي هنر و ادبيات بر افراد آنچنان عميق و گسترده است كه هيچ انساني نميتواند خود را از حيطه اين تاثيرگذاري به دور نگاه دارد و ما ایرانیان نيز به عنوان طلايه داران فرهنگ و ادب بر آن سر و سوداييم كه با اين زبان ، جهانيان را مخاطب خويش قرار دهيم
خوش آمدید
[COLOR="Purple"]به به دوست گرامی
من به قشنگی شما نمیتونم حرف بزنم
ولی ممنونم
لطف عالی مستدام:):):)
roje_aria79
06-19-2007, 05:59 PM
غریبانه
هم صدایم باز کن در رابه من
من ندارم طاقت دوری تو
من غریبانه گذشتم از دلم
تا گزندی ره نیابد سوی تو
من اگر یک شب گرفتارت شدم
تا ابد هم زنده ام با بوی تو
می روم تا از کنارت بگذرم
این مسافر می رود از کوی تو
کوله بارش خاطرات بی زوال
قلب او زنجیر در جادوی تو
تو غریبانه گذشتی از دلش
این غم غربت شبیه موی تو
باز کن در را به رویش لحظه ای
تا غریبانه نمیرد از غم دوری تو
roje_aria79
06-19-2007, 06:01 PM
تو بودی
منظور من از عشق تو بودی
آسمان من همیشه آبیست
آغوش تو مأوای تنم هست
اما تو نگو خیال واهیست!
...
پیوستگی راز دوتا چشم
پرواز دل و اوج شبانگاه
احساس فروریختن لحظه ی خلوت
دامان من و دست تو و آه...!
...
باران گل و بوسه و لبخند
نجوای پر از سوز و گداز من و شبنم
آهستگی صوت قدم های دلم بود
می رفت که فارغ شود از اینهمه ماتم
...
می رفت به آرامش دریای نگاهت
سائیدن امواج به ساحل هدفش بود
سر سبز ترین شاخه ی پر پیچ و خمش را
آویخت به دستان تو که روی سرش بود
...
می رفت دلم تا اثر پای تو باشد
روئیدن صد شاخه گل میخک و مریم
زخمی که ز بیداد زمانه دل من دید
آواز تو از دور برایش شده مرهم
...
آسودگی فرصت دیدار و ترانه
محبوبه ی شب گفت : خدا شاهد و بیناست
روزی که رسد لحظه ی پرواز من و تو
بر اَبر محبت قدمی تا دل رؤیاست
...
این رهگذران مست تماشای زمینند
ما رو به بلندای زمان در نوسانیم
در خاطره هامان غم بیگانگی ماست
مائیم که اینگونه فقط در هیجانیم!
...
از عشق نوشتم به دل دفتر ایام
سالیان سالی که کنار من نبودی
آسمان من همیشه آبیست
منظور من از عشق تو بودی...
...
roje_aria79
06-19-2007, 06:02 PM
خوش باوری
ای کاش خدا با همه بینایی و تدبیر
یاریگر این قلب ستمدیده ی من بود
پرواز نمی خواهم از این محبس تاریک
گر با خبر از این دل شوریده ی من بود !
...
اینجا همه کورند! کسی نیست ببیند
رنجوری و ماتمزدگی های شبم را
می سوزم از این آتش افتاده به جانم
ویران شدن روز و شب و چشم ترم را !
...
ای کاش خدا در بدن بنده ی خکی
از روح خودش بار دگر باز دمد آه !
ای کاش که این بنده ی بیچاره ی مفلوک
حیرت زده و گیج نمی گشت در این راه !
...
ای کاش به جای دل من در بدن من
یک شاخه ی گل بود که از خار جدا بود
می چیدمش از دست حسودان زمانه
فریاد زِمن ، گوش ندادن ز شما بود !
...
من چنگ زدم روز گذشته به کتابی
دستان خدا در سبد میوه ی ما بود
خوشبختی ما پرده ی بازیچه ی تقدیر
افکار من اما ز همه خلق رها بود !
...
اندازه ی پیوستگی ماه و ستاره
انبوه خرافات که در ذهن عوام است
گفتند: که دیوانه شده این زن غمگین
انگار که کار من و دل هر دو تمام است !
...
جاری همه جا خوردن و خوابیدن و شهوت
می گریم از این پوچی پندار و حماقت
بیچاره ی شیطان که مقصر شد و زان پس
افسانه ی اغفال بشر ، آدم و حوّا و شماتت !
...
آلودگی و بوی تعفن همه جا هست
آن روز که باران به سر و صورت من ریخت
آرامش من گشت کلاغی که شبانگاه
بر شاخه ی خشکیده ی دستان تو آویخت !
...
با این همه شوریدگی و حال پریشان
آشفته تر از خطّه ی خاموش خیالم
دریای دلم در صدف کوچک تقدیر
گنجانده نخواهد شد و من رو به زوالم !
...
امسال که تنهایی من چون گل لاله
بر دامن و پیراهن و این پرده ی من هست
انگار خدا با همه بینایی و تدبیر
یاریگر این قلب ستمدیده ی من هست !
...
roje_aria79
06-19-2007, 06:04 PM
به یاد تو...
دوستت دارم
از بس که آسمان دلم ابریست
تمام خاطراتم نمناک شده است
نمی دانم چرا؟
دریا را هم که دیدم
به یاد تو افتادم
روی ماسه های ساحل نوشتم
اگر طاقت شنیدن داری
من شهامت گفتن دارم
دوباره به دریا نگاه کردم
باز برگشتم
این بار روی ماسه ها نوشتم
دوست دارم
beatris90
06-19-2007, 06:04 PM
نمی خواهم........
نمی خواهم به جز من دوستار دیگری باشی
برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی
نمی خواهم صفای خنده ات را دیگری ببیند
نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشیند
نمی خواهم که نقش چهره ای به یادت بماند
نمی خواهم نگاهی به نگاه پاکت آویزد
نمی خواهم بجز من بگیر دست تو دستی
نمی خواهم میان ما جدایی سایه اندازد
خیال دیگری بنیان عشق ما بر اندازد
نمی خواهم به غیر من دوستدار دیگری باشی
آرشیتکت
06-19-2007, 06:08 PM
سلام دوستان
من یه مدت نبودم
خوشحالم که بازم میتونم پیشتون باشم
از بچه های قدیم که فقط دوستای عزیزم روژه و آرشیتکت و پری هستن
به دوستای جدید الورود هم تبریک میگم
خوش اومدین
راستی دوباره من را به جمعتون راه میدین؟؟
:rolleyes::rolleyes:
سلام دوست عزیز
خوش اومدین.
Ying Yang
06-19-2007, 06:14 PM
سلام دوست عزیز
خوش اومدین.
سلام آرشیتکت جان
ممنونم
شما لطف داری
اومدم دوباره کنار دوستای عزیزی مثل شما باشم
راستی تو چرا غمگین مینویسی؟
تو همیشه شاد مینوشتی
اهل طنز بودی
حالا چی شده؟
تو خونه دلتنگیها هم پستت رو خوندم
چی شده؟
beatris90
06-19-2007, 06:15 PM
تو می ایی
تو می ایی
کجا یا کی؟
نمی دانم
تو می ایی
پس از شب های دلتنگی
برای صبح یکرنگی
نمی دانم
تو می ایی
برای باور بودن
دمی با عشق آسودن
نمی دانم
تو می ایی
نگاهت آشنا با من
سلامت بوی پیراهن
نمی دانم
تو می ایی
پس از باران
به دستت شاخه ای ریحان
نمی دانم
تو می ایی
سبک چون پر
برای لحظه ی برتر
نمی دانم
تو می ایی
چو ایینه
دلت شفاف و بی کینه
نمی دانم
تو می ایی
برای من
برای کوری دشمن
نمی دانم
تو می ایی
تنت شبنم
دلت بی غم
نمی دانم
تو می ایی
خدا با تو
تمام لحظه ها باتو
نمی دانم
تو می ایی
تو می ایی
چرا امشب نمی ایی؟
نمی دانم
●
عاشقانههايم را به زير پايت،
چشمانت را به قدمهايت آويزم
نگاهم را به گوشههای پنجره میآويزم!
میدانم که میآيی!
Ying Yang
06-19-2007, 06:20 PM
الفبا برای سخن گفتن نیست
برای نوشتن نام توست
اعداد پیش از تولّد تو به صف ایستادند
تا راز زاد روز تو را بدانند
دست های من برای جستجوی تو پیدا شدند
دهانم کشفِ دهانِ توست.
ای کاشفِ آتش در آسمان دلم توده برفی ست
که به خنده های تو دل بسته است.
Even Star
06-19-2007, 06:28 PM
نمی دانی آه!
باز هم با رگه هایی ازاضطراب در دل
می گذرم از کنارت
حتی نمی خواهی ببینی قطره های عرق پیشانی ام را
زمانی در حوالی اذر
روز تولدم لبخند شیرین هدیه می دادی
وکنون....
این باور عجیب در ذهن خاکستری من
نمی گنجد که تو رفته ای
ویا خواهی رفت
قریب به اتفاق
از پشت پرچین خاطرات
برایت اشک می ریزم
هرچند شب خنده هایم را شکسته ای
هرچند به لبخند هایم بدهکاری
هر چند دلم را میخکوب دیوار سترگ اندوه کرده ای
اما...
اما باز هم
دلم برایت تنگ می شود
باز هم گاه گاهی خواب تورا می بینم
بازهم قلبم برای تو می زند
و تو ای کاش همه این هارا می دانستی...
Even Star
06-19-2007, 06:30 PM
الفبا برای سخن گفتن نیست
برای نوشتن نام توست
اعداد پیش از تولّد تو به صف ایستادند
تا راز زاد روز تو را بدانند
دست های من برای جستجوی تو پیدا شدند
دهانم کشفِ دهانِ توست.
ای کاشفِ آتش در آسمان دلم توده برفی ست
که به خنده های تو دل بسته است.
تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگین اند و چشمانم که تا
دیروز به
عشقت می درخشیدند ببین چه ساکت و گریانند چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو نمیدانم چه
خواهد شد فقط بیتاب و
دلگیرم کجا ماندی که من بی تو هزاران بار در هر لحظه میمیرم
Even Star
06-19-2007, 06:33 PM
سلام دوستان
من یه مدت نبودم
خوشحالم که بازم میتونم پیشتون باشم
از بچه های قدیم که فقط دوستای عزیزم روژه و آرشیتکت و پری هستن
به دوستای جدید الورود هم تبریک میگم
خوش اومدین
راستی دوباره من را به جمعتون راه میدین؟؟
:rolleyes::rolleyes:
سلام
من با شما زیاد اشنایی ندارم
اکما بازگشتتون رو به جمع نسبتا صمیمیمون خوش امد میگم:happy:
Even Star
06-19-2007, 06:34 PM
...تو چه داني که پس هر نگه ساده ي من
چه جنوني٬چه نيازي٬چه غميست..
يا نگاه تو٬که پر عصمت و ناز٬بر من افتد
چه عذاب و ستمي ست
دردم اين نيست ولي
دردم اين است که من بي تو دگر
از جهان دورم و بي خويشتنم
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا که منم...!
آرشیتکت
06-19-2007, 06:36 PM
لحظه های بی تابی
چه سخت میگذرد لحظه های بی تابی / سکوت خلوت شب در هبوط بی خوابی
و من که مسخ جنون و جدایی از خویشم / زها به دست گل خاطرات می پیچم
بیا که از تپش دوری تو بی تابم / و با حضور خیا لت نمی برد خوابم
چه سخت می شود از عشق تو فراری بود / به سوی مبهم فردا دوباره جاری بود
تو ترک بستر پر التهاب میکردی / و من همیشه نگاهم به در که برگردی
نبود کنجی از این قلب کوچک جایت / ز روی دام نگاهم کشیده ای پایت
همیشه بر سر راهت گلاب می آرم / ز چشم خود همه شب در ناب می بارم
بیا که این پسر کوچک پریشان حال / ز بیت ناب لبانت دوباره گیرد فال
که در شب تنهایی و پریشانی / برای حال تباهم فقط تو می مانی
:(:(:(:(:(:(:(:(
هم از تو هیچ در این رهگذر نمی خواهم
و هم حضور تورا مختصر نمی خواهم
اگر چه حرف تو فقط به دفتر من نیست
قبول کن که تورا رهگذر نمی خواهم
تویی که از من وپنهان من خبر داری
کسی که نیست زمن باخبر نمی خواهم
زمان از تو هزاران شبیه ساخته است
هنر شناسم و شبه هنر نمی خواهم
بخواه تا اثری بازجاودانه شود
دقایقی که ندارد اثر نمی خواهم
به عمر یک غزل حافظانه با من باش
فقط همین و ازاین بیشتر نمی خواهم
beatris90
06-19-2007, 06:50 PM
به همین سادگی رفتی
بی خدافظ عزیزم
سهم تو شد یه روز تازه
سهم من که اشک بریزم
آرشیتکت
06-19-2007, 06:55 PM
سلام آرشیتکت جان
ممنونم
شما لطف داری
اومدم دوباره کنار دوستای عزیزی مثل شما باشم
راستی تو چرا غمگین مینویسی؟
تو همیشه شاد مینوشتی
اهل طنز بودی
حالا چی شده؟
تو خونه دلتنگیها هم پستت رو خوندم
چی شده؟
غمگین؟؟
چند وقته غم شده همنشین دلم
غم شده خواب و خوراکم
غم شده عادتم
حق با تو بود از غم غربت شكسته ام
بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام
بيزارم از تمام رفيقان نارفيق
اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق
من را به ابتذال نبودن كشانده اند
وقتی زندگیت رو به خاطر دوستی بزاری
ولی اون دوست فکر کنه زندگیش رو ازش گرفتی
و
بدون این که ازت توضیحی بخواد
تو دادگاه یه طرفه قلب خودش
تو رو محکوم به جدایی کنه
غیر از غم میتونی همنشینی پیدا کنی؟
که ............
تو اگر میدانستی که چه زجری دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمیپرسیدی
آه
ای مرد چرا تنهایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
beatris90
06-19-2007, 06:56 PM
شب تب کرده
تا صبحدم به ياد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره كرديم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب كرده خط كشيد
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا كور سوي اختركان بشكند همه
از نام تو به بام افق ها ، علم زدم
با وامي از نگاه تو خورشيد هاي شب
نظم قديم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسيم به خاكسترم وزد
شك از تو وام كردم و در باورم زدم
از شادي ام مپرس كه من نيز در ازل
همراه خواجه قرعه ي قسمت به غم زدم
beatris90
06-19-2007, 06:59 PM
باغ خاطره
[[/COLOR]
ديگر مرا به معجزه دعوت نمي كني
با من ز درد حادثه صحبت نمي كني
ديريست پشت پنجره ماندم كه رد شوي
اما تو مدتي ست اجابت نمي كني
قولي كه داده اي به من از ياد برده اي
گفتي ز باغ پنجره هجرت نمي كني
بيمار عشق توست پرستوي روح من
از اين مريض خسته عيادت نمي كني
باشد برو ولي همه جا غرق عطر توست
گرچه تو هيچ خرج صداقت نمي كن
يكبار از مسير نگاهم عبور كن
آنقدر دور گشته كه فرصت نميكني
گل هاي باغ خاطره در حال مردنند
به ياس هاي تشنه محبت نمي كني
رفتي بدون آنكه خداحافظي كني
ديگر به قاب پنجره دقت نمي كني
امروز سيب سرخ رفاقت دلش گرفت
اين سيب را براي چه قسمت نمي كني
يعني من از مقابل چشم تو رفته ام
اين كلبه را دوباره مرمت نمي كني
زيبا قرارمان همه جا هر زمان كه شد
گرچه تو هيچ وقت رعايت نمي كني
beatris90
06-19-2007, 07:00 PM
اي صميمي اي خوب !
گاه بيگاه لب پنجرهء خاطره من مي آي
اي قديمي اي دوست !
تو مرا ياد كني يا نكني
من به يادت هستم
آرزويم همه سرسبزي توست
دائم از خنده لبانت لبريز
دامنت پر گل باد.
گریه نکن
ستاره ها را شرم می شود
از اشک های تو
نخواه
ماه همیشه سیاه پوش شود
گریه نکن
این جا که شام آخر نداریم
همیشه بی قرار تو اند
مریم ها
ربان های سفید
من ترسی از غارتنهایی ندارم
من حتی از سایه ی تو هم یادگاری دارم
بیا
سلام را برای حس من و تو سر دادند
تا آغاز شود
سرنوشتش
خدا از دست ما فرار می کند
بخند
شاید من و تو
من
و
تو باشیم
یا نباشیم
چه فرقی می کند
وقتی با هم بال می گیریم
ما با لبهامان
برای هم فال می گیریم
بی بی دل
سرباز من
حکم کن به بستن راه نامحرمان
من کمان تو می شوم
آخر جنگ
آتشت رابرای رقص روشن کن
خاکستر آتش
خاکستر سیگار
خاکستر سیمرغ
تولد دوباره...
beatris90
06-19-2007, 07:03 PM
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من میدانم
که تو از دوری خورشید چه ها میبینی
تو هم ای بادیه ی پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب ازحسرت ماهی منو یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آوره فروردینی
آرشیتکت
06-19-2007, 07:06 PM
دستم بوي گل ميداد
مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند
اما
هيچکس فکر نکرد که
شايد من گلي کاشته باشم.
beatris90
06-19-2007, 07:08 PM
پرنده
ای آرزوی مـن
تو آن همـای بخت منـی
گـز دیــار دور
پر پر زنـان به کلبـه من پر کشیدی
بر بـامـم ای پرنده عرشـی خـوش آمـدی
در کلبـه ام بمـان ای آنکه همـچـو من
یک آشیان گـرم محبـت ندیـده ای
نوشین لبی که جان به لبم میدمد تویی
عمـر منـی که تاب و تـوان داده ای به مـن
با من بمان که روشنـی بخت من ز تـوسـت
آری تویـی که بخت جـوان داده ای به مـن
beatris90
06-19-2007, 07:14 PM
خیال
ديشب دوباره ديدمت اما خيال بود
تو در كنار من بشيني محال بود
هر چه نگاه عاشق من بي نصيب بود
چشمان مهربان تو پاك و زلال بود
پاييز بود و كوچه اي و تك مسافري
با تو چه قدر كوچه ما بي مثال بود
نشنيد لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم هاي تو محتاج بال بود
سيب درخت بي ثمر آرزوي من
يك عمر مانده بود ولي كال كال بود
گفتم كمي بمان به خدا دوست دارمت
گفتي مجال نيست و ليكن مجال بود
يك عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چيزي شبيه جام بلور دلي غريب
حالا شكست واي صداي وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خيال تو بودم حلال بود
beatris90
06-19-2007, 07:19 PM
دستم بوي گل ميداد
مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند
اما
هيچکس فکر نکرد که
شايد من گلي کاشته باشم.
من باغ گلی تقدیمت میکنم بی انکه باغ گلی از زمین کم شود
روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز میلا د : همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلا د برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
عاشقی ساده که یک روز کبوتر شد و رفت
Even Star
06-19-2007, 08:34 PM
دستانم به وسعت فاصله ها خالیست
و به غریبی یک پرنده بر شاخه
در اوج تنهایی ، شب همنشین من می آید
و با وزش بی رحمانه اش
شانه های امیدم را می لرزاند
وقتی تو نیستی
حصار دوری ها محکم تر می شود
و این چنین من بی تو میمانم
وقتی تو نیستی
باغبان پیر خاطره هم دیکر
شاخه ی تبسمی بی مهر به چهره ی غمگینم نمی فروشد
همه گاه بی تو ماندن سخت آزارم میدهد
و من با ظرفی کهنه
یاد و خاطرات با تو بودن را آب می دهم
باور تلخ نبودنت تاوان کدامین گناه بود که من باید پس بدهم؟
آخر به من هم بگو ...!!!
طاقتم زرد شد ، پس چرا گیاه آمدنت نمی روید؟
دلم می خواهد بدانم خیال تلخ جاده های آفتابی دلم را بی رهگذر گذاشت
و مرا در انتظار بهار و پاییز نشانده...!!!
Even Star
06-19-2007, 08:43 PM
بیگانه با دل
نمی دانی چه دلتنگم
چه بی تابم
چه غمگینم چه تنهایم
تو را هر شب صدا کردم
نمی بینی نمی خوابم
بیا تا باورت گردد
که بی تو کمتر از خاکم
ولی با تو به افلاکم
بیا با آرزوهایم
بسازم خانه ای در دل
سراغم را نمی گیری
مگر بیگانه ای با دل؟
اين روزا كه ميگذرد احساس مي كنم
يكي از جاده هاي پر و پيچ و خم و مه آلود
زندگي منو به سوي خود مي خواند.....
براي پيدا كردنش همه جا را مي گردم
از هر پنجره بازي به اميد اينكه اورا ببينم
سرك مي كشم ولي نيست......
روزها منتظر يه قاصدك تا خبري برايم بياورد
ولي قاصدكها هم نشاني من را گم كرده اند......
شبها آسمان را نگاه مي كنم تا شايد بتوانم نشونيشو
از ستاره ها بگيرم ولي ستاره ها هم يادشون
رفته نيم نگاهي به زمين بندازن تا نگاه يه منتظر
را ببينند.....
Even Star
06-19-2007, 08:50 PM
تنهايي رو بيشتر از هميشه احساس مي كنم .
خسته تر و دلتنگ تر از هميشه به دنبال پناهگاه امن و
مطمئن خود مي گردم تا با رسيدن بهش كمي
آرامش بگيرم ولي مثل اينكه مهربوني كه اون بالاست
به تنهايي محكومم كرده.....
مهربون عالم اگر تو اينطور ميخواي باشه
من كه حرفي ندارم همه ي دلتنگيها و بي كسي ها
براي من ولي ازت ميخوام اوني كه دوست ندارم
هيچ وقت غمشو ببينم بخنده و شاد باشه.
اونو تنهاش نذار و هميشه باهاش باش .
فقط اي كاش بهم مي گفتي تا كي چشمهاي
منتظرم بايد به جاده ي زندگي باشه....؟؟؟
faranak-ie
06-19-2007, 11:12 PM
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ای است
و قلب برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگی است
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم
روزی که هرلب ترانه ایست
تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم....
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که
دیگر
نباشم....
faranak-ie
06-19-2007, 11:15 PM
اين پياده ميشود، آن وزير ميشود
صفحه چيده ميشود، دار و گير ميشود
اين يكي فداي شاه، آن يكي فداي رُخ
در پيادگان چه زود مرگ و مير ميشود
فيل كجروي كند، اين سرشت فيلهاست
كجروي در اين مقام دلپذير ميشود
اسپ خيز ميزند، جستوخيز كار اوست
جستوخيز اگر نكرد، دستگير ميشود
آن پيادة ضعيف راست راست ميرود
كج اگر كه ميخورَد، ناگزير ميشود
هركه ناگزير شد، نان كج بر او حلال
اين پياده قانع است، زود سير ميشود
آن وزير ميكُشد، آن وزير ميخورد
خورد و برد او چه زود چشمگير ميشود
ناگهان كنار شاه خانهبند ميشود
زير پاي فيل، پهن، چون خمير ميشود
آن پيادة ضعيف عاقبت رسيده است
هرچه خواست ميشود، گرچه دير ميشود
اين پياده، آن وزير... انتهاي بازي است
اين وزير ميشود، آن بهزير ميشود
لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است .
چون، اوج كمال بشري مي بينم
چون، جمع صفان آدمي مي بينم
در دورنماي عالم انساني
كوتاه سخن، فقط علي مي بينم
به پندار تو:
جهانم زيباست!
جامه ام ديباست!
ديده ام بيناست!
زيانم گوياست!
قفسم طلاست!
به اين ارزد كه دلم تنهاست؟
Ying Yang
06-20-2007, 02:00 PM
سلام
من با شما زیاد اشنایی ندارم
اکما بازگشتتون رو به جمع نسبتا صمیمیمون خوش امد میگم:happy:
سلام دوست عزیز
خیلی ممنونم
منم زیاد شما رو نمیشناسم
اما شعراتون بسیار جذابه
منم ورود شما را اگر چه خیلی دیر تبریک میگم.
بانوی آسمان وشب
06-20-2007, 02:13 PM
با سلام
خدمت همه دوستان شاعر و شاعر پیشه
من چندی پیش با جمع شما آشنا شدم
اینجا هم چند تا از شاعرای خوش قریحه این مملکت جمع شده اند
و دارن واسه دلشون شعر میزارن
واقعا شعرای بعضی از دوستان به دلم نشسته
دوست دارم بیشتر استفاده کنم.
این حقیر رو به جمعتون راه میدین دوستان؟؟؟
راستی بهم کمک کنین که چطوری عکس بزارم مثل شما
امضا بزارم
وچطوری نوشته هامو رنگی کنم؟؟؟
Ying Yang
06-20-2007, 02:16 PM
...تو چه داني که پس هر نگه ساده ي من
چه جنوني٬چه نيازي٬چه غميست..
يا نگاه تو٬که پر عصمت و ناز٬بر من افتد
چه عذاب و ستمي ست
دردم اين نيست ولي
دردم اين است که من بي تو دگر
از جهان دورم و بي خويشتنم
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا که منم...!
نگاه زاده علاقست
گاهی دو چشم عاشق
قبل از این که
زبان حرفی بزند
نغمه دل میگویند
و دو چشم عاشق دیگر
نغمه دل میشنوند
مجنون یا عاقل
هوشیار یا مست
حرف دل شنویم
و با نغمه دل مست شویم.
Ying Yang
06-20-2007, 02:24 PM
با سلام
خدمت همه دوستان شاعر و شاعر پیشه
من چندی پیش با جمع شما آشنا شدم
اینجا هم چند تا از شاعرای خوش قریحه این مملکت جمع شده اند
و دارن واسه دلشون شعر میزارن
واقعا شعرای بعضی از دوستان به دلم نشسته
دوست دارم بیشتر استفاده کنم.
این حقیر رو به جمعتون راه میدین دوستان؟؟؟
راستی بهم کمک کنین که چطوری عکس بزارم مثل شما
امضا بزارم
وچطوری نوشته هامو رنگی کنم؟؟؟
سلام
خوش آمدین
شما نسبت به همه لطف دارین
البته من که خودم رو جزء این اساتید نمیکنم
ولی خوب
بر حسب وظیفه خوش آمد گفتم
شما که مشخصه خودتون استادین
در مورد کمک هم من در خدمتتون هستم
بقیه بچه ها هم اگه بتونن کمکتون میکنن.
beatris90
06-20-2007, 04:23 PM
وقتی نمانده است..........
این روزهاباید فقط روی خاک قدم زد
در حوالی خورشید
باید هجوم فکر را
به ژرفی نگاه برد
وعمق عاطفه را وسعت داد
گوش کن
تیک تاک تند ساعت های زمان را
که چگونه لحظه ای از حرکت باز نخواهند ایستاد
وفکر کن که حرف سکوت سنگینی است
میان دو سرگردانی
پشت دو سرگردانی این زندگی است
که دارد می لرزد
در تداوم لحظه های تلخ ملال آور
گوش کن
وقتی نمانده است
باید بزرگ شد
حرف زد
گل کرد
و قد کشید.
Even Star
06-20-2007, 09:10 PM
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است.
و گر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه اورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است.
نفس کز گرمگاه سینه می اید بیرون ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاینست پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس نا جوانمردانه سرد است...آی
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!
منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم.
منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور.
منم دشنام پست افرینش نغمه ی ناجور.
بیا بگشای در بگشای دلتنگم.
حریفا ! میزبانا !میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست مر گی نیست.
صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است.
من امشب امدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد؟
فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد سحر گه نیست.
حریفا!گوش سرما برده است این¸یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ می دان .مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است.
حریفا!رو چراغ باد را بفروز شب با روز یکسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگیر دره ها بسته سرها در گریبان دست ها پنهان
نفسها ابر دلها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.
Even Star
06-20-2007, 09:18 PM
هنوز در سفرم
خيال ميكنم در آبهاي جهان قايقيست
و من – مسافر قايق – هزارها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را به گوش روزنههاي فصول ميخوانم
و پيش ميرانم
مرا سفر به كجا ميبرد
Even Star
06-20-2007, 09:21 PM
در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم
کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود
و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی
دمادم تق و تق منقار می زد باز
و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است
و تنها می خورد هر کس که دارد
در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می کرد
که در آن موجها شاید یکی نطقی در این معنی که شیریرن است غم
شیرین تر از شهد و شکر می کرد
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است
شلوغ است
دروغ است و غریب است
و در آن موجها شاید در آن لحظه جوانی هم
برای دوستداران صدای پیر مردی تار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز
و بسیاری صداهایی که دارد تار وپودی گرم
و نرم
و بسیاری که بی شرم
در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز
نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست
دد است
درنده است
بد است
زننده ست
و بیش از این همه اسباب خنده ست
در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم
دمادم میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است
و دور است
و کور است
در آن لحظه که می پژمرد و می رفت
و لختی عمر جاویدان هستی را
بغارت با شنتابی اشنا می برد و می رفت
در آن پرشور لحظه
دل من با چه اصراری تو را خواست
و می دانم چرا خواست
و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده
که نامش عمر و دنیاست
اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست
|
vBulletin® v3.8.4, Copyright ©2000-2010, Jelsoft Enterprises Ltd.