تبلیغات در پرشین تولز

PDA

View Full Version : هر روز يك شعر تازه


Pages : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 [17] 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28

Even Star
06-20-2007, 09:23 PM
با سلام
خدمت همه دوستان شاعر و شاعر پیشه
من چندی پیش با جمع شما آشنا شدم
اینجا هم چند تا از شاعرای خوش قریحه این مملکت جمع شده اند
و دارن واسه دلشون شعر میزارن
واقعا شعرای بعضی از دوستان به دلم نشسته
دوست دارم بیشتر استفاده کنم.
این حقیر رو به جمعتون راه میدین دوستان؟؟؟


راستی بهم کمک کنین که چطوری عکس بزارم مثل شما
امضا بزارم
وچطوری نوشته هامو رنگی کنم؟؟؟

سلام دوست خوبم
خیلی خوش اومدی امیدوارم تو جمع ما بهت خوش بگذره:happy:

Even Star
06-20-2007, 09:26 PM
تا چند به آشیانه ماندن
دیدید چه ها ز حاصل من
که ترک مرا دگر نگویید ؟
ای دور نشاط بچگی ها
برقی که به سرعتی سرآ’ی
ای طالع نحس من مگر تو
مرگی که به ناگهان درایی
ایام گذشته ام کجایی ؟
باز ای که از نخست گردید
تقدیر تو بر سرم نوشته
بوسم رخ روز و گیسوی شب
کز جنس تواند ای گذشته
هر لحظه ز زلف تو است تاری
از عمر هر آنچه بود با من
نزد تو به رایگان سپردم
ای نادره یادگار عشقا
مردم ز بر تو دل نبردم
تا باغم خود ترا سرشتم
باز ای چنان مرا بیفشار
تا خواب ز دیده ام ربایی
امید دهی به روزگاری
کز تو نبود مرا جدایی
بازآ که غم است طالب غم

(نیمایوشیج)

Even Star
06-20-2007, 09:27 PM
با تو دیشب تا کجا رفتم
تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم
من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند
من نمی گویم که باران طلا آمد
لیک ای عطر سبز سایه پرورده
ای پری که باد می بردت
از چمنزار حریر پر گل پرده
تا حریم سایه های سبز
تا بهار سبزه های عطر
تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا ، رفتم
پا به پای تو که می بردی مرا با خویش
همچنان کز خویش و بی خویشی
در رکاب تو که می رفتی
هم عنان با نور
در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانی
سوی اقصامرزهای دور
تو قصیل اسب بی آرام من ، تو چتر طاووس نر مستم
تو گرامیتر تعلق ،‌ زمردین زنجیر زهر مهربان من
پا به پای تو
تا تجرد تا رها رفتم
غرفه های خاطرم پر چشمک نور و نوازشها
موجساران زیر پایم رامتر پل بود
شکرها بود و شکایتها
رازها بود و تأمل بود
با همه سنگینی بودن
و سبکبالی بخشودن
تا ترازویی که یک سال بود در آفاق عدل او
عزت و عزل و عزا رفتم
چند و چونها در دلم مردند
که به سوی بی چرا رفتم
شکر پر اشکم نثارت باد
خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من
ای زبرجد گون نگین ،‌ خاتمت بازیچه ی هر باد
تا کجا بردی مرا دیشب
با تو دیشب تا کجا رفت

Even Star
06-20-2007, 10:27 PM
آی ادم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در اب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست نا توان را
تا توانی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من ؟
یک نفر در اب دارد می کند بیهوده جان قربان!
آی ادم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره جامه تان بر تن
یک نفر در اب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را زراه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زیر اب ها بیرون
گاه سر گه پا
آی ادم ها!
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد
آی ادم ها که روی ساحل آرام در کار تما شائید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می کردد چنان مستی به جای افتاده.پس مدهوش.
می رود نعره زنان .وین بانگ باز از دور می اید:
((آی آدم ها))...
در صدای باد بانگ او رها تر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این ندا ها:
((آی آدم ها))...

Even Star
06-20-2007, 10:33 PM
سلام دوستای خوبم
من شاید یه مدت دیگه نباشم و نتونم بیام:(
فقط تو رو خدا برام دعا کنید ...خیلی این روز ها حالم گرفته و......شایدم دیگه نتونم بیام فعلا که از همه چیز بریدم فقط برام دعا کنید:(
دلم برای همتون تنگ می شه....خیلی دوستون دارم....

کوچیک همتون
Even Star

پری
06-21-2007, 01:19 AM
سلام دوستای خوبم
من شاید یه مدت دیگه نباشم و نتونم بیام:(
فقط تو رو خدا برام دعا کنید ...خیلی این روز ها حالم گرفته و......شایدم دیگه نتونم بیام فعلا که از همه چیز بریدم فقط برام دعا کنید:(
دلم برای همتون تنگ می شه....خیلی دوستون دارم....

کوچیک همتون
Even Star


ما که تازه داشتیم باهم اشنا میشدیم به این زودی خسته شدی ؟! :( و میخوای بری ؟! به حضور تون عادت کرده بودیم و باشعرهاتون انس گرفته بودیم !:( اگر میشه نرو و اگر رفتی زودتر برگرد !:blush: ما هم دلمون برات تنگ میشه !http://forum.hammihan.com/images/smilies/new/53.gif
امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشی :heart:

roje_aria79
06-21-2007, 12:26 PM
بودن
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدین سان زیست باید پک
من چه ناپکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!

roje_aria79
06-21-2007, 12:30 PM
خدای من زیباست
دیوارهای خالی اتاقم را
از تصویرهای خیالی او پر می کنم
خدای من زیباست
خدای من رنگین کمان خوشبختی ست
که پشت هر گریه
انعکاسش را
روی سقف اتاق می بینم
من هیچ
با زبان کهنه صدایش نکرده ام
و نه
لای بقچه پیچ سجاده
رهایش
او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و
من در نهایت حیرت
حالا
گاه گاهی که به هم خیره می شویم
تشخیص خدا و بنده چه سخت است

roje_aria79
06-21-2007, 12:38 PM
بانوی ماه
شنیده ام
که به آب های رفته
خبر از خوابهای بدی داده ای
و بعد
رد تو را گرفته اند که سراسیمه دویده ای
به سمت موزه ی برزخ
درست
موقعی که
عاشق ترین پلنگ حفاظت شده
در خواب صخره ای بلند
خال کوبی ماه کرده بود زیر دو پلکش
درست
موقعی که
نقاره ارتکاب معجزه ای را
حنجره می دراند

roje_aria79
06-21-2007, 12:40 PM
غزلی در نتوانستن
دستهای گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح مادر، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
***
رنگ ها در رنگ ها دویده،
ای مسیح مادر ، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.

چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن
از انسانی که توئی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.

roje_aria79
06-21-2007, 12:43 PM
مرگ ‚ من را
اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم

roje_aria79
06-21-2007, 12:45 PM
از مرگ ‚ من سخن گفتم
چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر
از فرا سوی هفته ها به گوش آمد،
با برف کهنه
که می رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان که قافله در رسید و بار افکند
و به هر کجا
بر دشت
از گیلاس بنان
آتشی عطر افشان بر افروخت،
با آتشدان باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
غبار آلود و خسته
از راه دراز خویش
تابستان پیر
چون فراز آمد
در سایه گاه دیوار
به سنگینی
یله داد
و کودکان
شادی کنان
گرد بر گردش ایستادند
تا به رسم دیرین
خورجین کهنه را
گره بگشاید
و جیب دامن ایشان را همه
از گوجه سبز و
سیب سرخ و
گردوی تازه بیا کند.
پس
من مرگ خوشتن را رازی کردم و
او را
محرم رازی؛
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.

و با پیچک
که بهار خواب هر خانه را
استادانه
تجیری کرده بود،
و با عطش
که چهره هر آبشار کوچک
از آن
با چاه
سخن گفتم،

و با ماهیان خرد کاریز
که گفت و شنود جاودانه شان را
آوازی نیست،

و با زنبور زرینی
که جنگل را به تاراج می برد
و عسلفروش پیر را
می پنداشت
که باز گشت او را
انتظاری می کشید.

و از آ ن با برگ آخرین سخن گفتم
که پنجه خشکش
نو امیدانه
دستاویزی می جست
در فضائی
که بی رحمانه
تهی بود.
***
و چندان که خش خش سپید زمستانی دیگر
از فرا سوی هفته های نزدیک
به گوش آمد
و سمور و قمری
آسیه سر
از لانه و آشیانه خویش
سر کشیدند،
با آخرین پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
من مرگ خوشتن را
با فصلها در میان نهاده ام و
با فصلی که در می گذشت؛
من مرگ خویشتن را
با برفها در میان نهادم و
با برفی که می نشست؛

با پرنده ها و
با هر پرنده که در برف
در جست و جوی
چینه ئی بود.

با کاریز
و با ماهیان خاموشی.
من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم
که صدای مرا
به جانب من
باز پس نمی فرستاد.
چرا که می بایست
تا مرگ خویشتن را
من
نیز
از خود نهان کنم

roje_aria79
06-21-2007, 12:48 PM
از اینگونه مردن
می خواهم خواب اقاقیا ها را بمیرم.
خیالگونه،
در نسیمی کوتاه
که به تردید می گذرد
خواب اقاقیاها را
بمیرم.
***
می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم.
در باغچه های تابستان،
خیس و گرم
به نخستین ساعت عصر
نفس اطلسی ها را
پرواز گیرم.
***
حتی اگر
زنبق ِ کبود ِ کارد
بر سینه ام
گل دهد-
می خواهم خواب اقاقیا را بمیرم
در آخرین فرصت گل،
و عبور سنگین اطلسی ها باشم
بر تالار ارسی
در ساعت هفت عصر

roje_aria79
06-21-2007, 12:51 PM
روزی که فردا بود
پایان گفتگوی دو شب زنده دار
انگار آن حقیقت فرجامین را ،
فرجام هرحقیقت را انگار
آغاز بود :
- (( فردا کجا ببینمت ؟ ))
آن دیگر
خمیازه اش به خنده بدل شد :
- (( فردا ؟
نگاه کن :
خورشید سرزده ست . ))
خمیازه اش به خنده بدل شد .
فردا
امروز بود ،
و روز ،
روز کسل ،
کسالت تاریخ با پگاهش
درامتداد زرد خیابان
می رفت .
آن هردو باز خسته و خالی بودند .
وجویبار پرسه زدن شان
برآن دوراهه باز
به ناچار
می رفت تا دوشقه شود .
و روز
خمیازه بود و خنده
که ناگاه
حیرت دهان گشود
درحفره های آنی ،
و قارچ های ناگاهان روئیدند ،
و چترهای دود
باران آفتاب را حائل شدند .
فرصت نیافت
آن نعره بلند که می بایست
- باانفجار وحشت درچشم –
تا آسمان کشیده شود .
فرصت نیافت
حتا
درد
تاجنگل عصب را آتش زند .
لختی دگر
زیرنثارخاکستر
شطی هزارشاخه ، پریشان ،
ازبادهای سرخ و سیاه
برگستره ی بیابان
می رفت ...

roje_aria79
06-21-2007, 12:53 PM
هرگز
بامن بگو : (( وقتی که صدهاصدهزاران سال
بگذشت ،
آنگاه ... ))
اما مگو : (( هرگز ! ))
هرگز چه دوراست ، آه !
هرگز چه وحشتناک ،
هرگز چه بی رحم است !

roje_aria79
06-21-2007, 12:55 PM
ازپشت شیشه
سخن از بخت نگاهی نیست
که براوعایق بیرنگ بلور
راه نتواند بست
به زمانی که بلوغ نور
رنگ ها را به هماغوشی درباغ فرا می خواند .
سخن از بهت مه آلوده چشمانی ست
که پس پنجره بسته به جا می ماند .

roje_aria79
06-21-2007, 12:57 PM
تمام راه های جهان
فصل سوم سالی صبور
باران می اید
در ماه آب ها و ابرها
و چترهای بیب خورده چرت می زنند
با مفاصل دردنکشان کنار بخاری
باران می اید
و کسی روی بخار شیشه
با کلمات خیس
کلمات ممنوع
طوری نوشته که انگار
تمام راههای جهان به تو می رسند

roje_aria79
06-21-2007, 01:00 PM
درس وفا
ای آتش افسرده ی افروختنی
ای گنج هدر گشته ی اندوختنی
ما عشق و وفا را ز تو آموخته ایم
ای زندگی و مرگ تو آموختنی

roje_aria79
06-21-2007, 01:02 PM
آن عشق
آن عشق که دیده گریه و آموخت ازو
دل در غم او نشست و جان سوخت ازو
امروز نگاه کن که جان و دل من
جز یادی و حسرتی چه اندوخت ازو

roje_aria79
06-21-2007, 01:03 PM
سراب
عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
وز خویش می ربود
از دور می فریفت دل تشنه مرا
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
بنما کجاست او

beatris90
06-21-2007, 02:51 PM
سراب
عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
وز خویش می ربود
از دور می فریفت دل تشنه مرا
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
بنما کجاست او



گل به گل، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تواند.
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تواند.
در دلم آرزوی آمدنت می‌میرد.
رفته ای اینک اما آیا
باز بر می‌گردی؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد!
***
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت.
و چه پیوند صمیمیت ها،
که به آسانی یک رشته گسست.
چه امیدی؟ چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید.
دل من می سوزد
که قناری ها را پر بستند.
که پر پاک پرستوها را بشکستند.
و کبوترها را
- آه، کبوتر ها را...
و چه امید عظیمی به عبث انجامید.
***
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم،
- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!
تو توانایی بخشش داری.
دست‌های تو توانایی آن‌را دارد؛
- که مرا
زندگانی بخشد.
چشم‌های تو به من می‌بخشد
شور و عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست.
می توانی تو به من،
زندگانی بخشی؛
یا بگیری از من،
آنچه را می بخشی

beatris90
06-21-2007, 02:52 PM
دلم خالی‌ست
دلم از بیش و کم خالی‌ست
نه غمگینم،
تمام هستی‌ام از لحظه‌های شاد لبریز است
*
چرا مرغِ خیالِ من
- که اینک ایمن است از زخم تیری
از کمانی،
از کمینی،
به سوی آن افق‌های طلایی بال نگشاید؟
*
دلم دیگر نمی‌خواهد،
فریب تازه مهری
مرا آواره گردِ بی سرانجامِ سرابِ دیگری سازد
دلم آسوده است
- از خار خارِ عشق.
و دستم خالی از دستی‌ست،
که خنجر در میانِ آستین دارد
*
کنون
شادم،
خرسندم،
و آزادم.
نه زخمی مانده در قلبم،
نه خنجر مانده در پشتم
- نشان رنگ و نیرنگ و دو رنگی‌ها.
*
دلم خالی‌ست
دلم از بیش و کم خالی‌ست
من این آرامشِ خود را،
به پیوندی نخواهم باخت

beatris90
06-21-2007, 02:55 PM
مسافر
دم غروب میان حضور خسته اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می دید
و روی میز هیاهوی چند میوه نوبر
به سمت مبهم ادرک مرگ جاری بود
و بوی باغچه را ‚ باد روی فرش فراغت
نثار حاشیه صاف زندگی می کرد
و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد می زد خود را
مسافر از اتوبوس
پیاده شد
چه آسمان تمیزی
و امتداد خیابان غربت او را برد
غروب بود
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی کنار چمن
نشسته بود
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی
و اسب ‚ یادت هست
سپید بود
و مثل واژه پکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد
و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیبهای قشنگی
حیات نشئه تنهایی است
و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
صدای خالص کسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چای می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چه قدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
..........عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
و چه فکر نازک غمنکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او ؤ ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود
و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی
حیاط روشن بود
و باد می آمد
و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد
اتاق خلوت پکی است
برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم
کنار پنجره رفت
و روی صندلی نرم پارچه ای
نشست
هنوز در سفرم
خیال می کنم
در آبهای جهان قایقی است
و من ‚ مسافر قایق ‚ هزارها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم
مرا سفر به کجا می برد ؟
کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد ؟
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟
و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟
شراب باید خورد
و در جوانی روی یک سایه راه باید رفت
همین
کجاست سمت حیات ؟
من از کدام طرف میرسم به یک هدهد ؟
و گوش کن که همین حرف در تمام سفر
همیشه پنجره خواب را به هم میزد
چه چیز در همه ی راه زیر گوش تو می خواند ؟
درست فکر کن
کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز؟
چه چیز پلک ترا می فشرد
چه وزن گرم دل انگیزی ؟
سفر دراز نبود
عبور چلچله از حجم وقت کم می کرد
و در مصاحبه باد و شیروانی ها
اشاره ها به سر آغاز هوش برمی گشت
در آن دقیقه که از ارتفاع تابستان
به جاجرود خروشان نگاه می کردی
چه اتفاق افتاد
که خواب سبز ترا سار ها درو کردند ؟
و فصل ‚ فصل درو بود
و با نشستن یک سار روی شاخه یک سرو
کتاب فصل ورق خورد
و سطر اول این بود
حیات غفلت رنگین یک دقیقه حوا ست
نگاه می کردی
میان گاو و چمن ‚ ذهن باد در جریان بود
به یادگاری شاتوت روی پوست فصل
نگاه می کردی
حضور سبز قبایی میان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت کرد
ببین همیشه خراشی است روی صورت احساس
همیشه چیزی انگار هوشیاری خواب
به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت
و روی شانه ما دست می گذارد
و ما حرارت انگشتهای روشن او را
بسان سم گوارایی
کنار حادثه سر می کشیم
ونیز یادت هست
و روی ترعه آرام؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمین
که وقت از پس منشور دیده می شد
تکان قایق ذهن ترا تکانی داد
غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست
همیشه با نفس تازه را باید رفت
و فوت باید کرد
که پک پک شود صورت طلایی مرگ
کجاست سنگ رنوس؟
من از مجاورت یک درخت می ایم
که روی پوست آن دست های ساده غربت
اثر گذاشته بود
به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی
شراب را بدهید
شتاب باید کرد
من از سیاحت در یک حماسه می ایم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم
سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد
و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد
صدای پرپری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خک افتادم
و بار دیگر در زیر ‌آسمان مزامیر
در آن سفر که لب رودخانه بابل
به هوش آمدم
نوای بربط خاموش بود
و خوب گوش که دادم صدای گریه می آمد
و چند بربط بی تاب
به شاخه های تر بید تاب می خوردند
و درمسیر سفر راهبان پک مسیحی
به سمت پرده خاموش ارمیای نبی
اشاره می کردند
و من بلند بلند
کتاب جامعه می خواندم
و چند زارع لبنانی
که زیر سدر کهن سالی
نشسته بودند
مرکبات درختان خویش رادر ذهن شماره می کردند
کنار راه سفر کودکان کور عراقی
به خط لوح حمورابی
نگاه می کردند
و در مسیر سفر روزنامه های جهان را مرور می کردم
سفر پر از سیلان بود
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سیاه
و بوی روغن می داد
و روی خک سفر شیشه های خالی مشروب
شیارهای غریزه و سایه های مجال
کنار هم بودند
میان راه سفر از سرای مسلولین
صدای سرفه می آمد
زنان فاحشه در آسمان آبی شهر
شیار روشن جت ها را
نگاه می کردند
و کودکان پی پر پرچه ها روان بودند
سپورهای خیابان سرود می خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ های مهاجر نماز می بردند
و راه دور سفر از میان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگی میرفت
به غربت تریک جوی آب می پیوست
به برق سکت یک فلس
به آشنایی یک لحن
به بیکرانی یک رنگ
سفر مرا به زمین های استوایی برد
و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند
چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت
من از مصاحبت آفتاب می ایم
کجاست سایه ؟
ولی هنوز قدم ‚ گیج انشعاب بهار است
و بوی چیدن از دست باد می اید
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بیهوشی است
در این کشکش رنگین کسی چه می داند
که سنگ عزلت من در کدام نقطه فصل است
هنوز جنگل ابعاد بی شمار خودش را
نمی شناسد
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است
هنوز انسان چیزی به آب می گوید
و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است
و در مدار درخت
طنین بال کبوتر حضور مبهم رفتار آدمی زاد است
صدای همهمه می اید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم
و رودهای جهان رمز پک محو شدن را
به من می آموزند
فقط به من
و من مفسر گنجشک های دره گنگم
و گوشواره عرفان نشان تبت را
برای گوش بی آذین دختران بنارس
کنار جاده سرنات شرح داده ام
به دوش من بگذار ای سرود صبح ودا ها
تمام وزن طراوت را
که من
دچار گرمی گفتارم
و ای تمام درختان زیت خک فلسطین
وفور سایه خود را به من خطاب کنید
به این مسافر تنها که از سیاحت اطراف طور می اید
و ازحرارت تکلیم درتب و تاب است
ولی مکالمه یک روز محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شکوه شاهپرک های انتشار حواس
سپید خواهد کرد
برای این غم موزون چه شعر ها که سرودند
ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت
ولی هنوز سواری است پشت باره شهر
که وزن خواب خوش فتح قادسیه
به دوش پلک تر اوست
هنوز شیهه اسبان بی شکیب مغول ها
بلند می شود از خلوت مزارع ینجه
هنوز تاجر یزدی ‚ کنار جاده ادویه
به بوی امتعه هند می رود از هوش
و در کرانه هامون هنوز می شنوی
بدی تمام زمین را فرا گرفت
هزار سال گذشت
صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد
و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیفتاد
و نیمه راه سفر روی ساحل جمنا
نشسته بودم
و عکس تاج محل را در آب
نگاه می کردم
دوام مرمری لحظه های کسیری
و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ
ببین ‚ دوبال بزرگ
به سمت حاشیه روح آب در سفرند
جرقه های عجیبی است در مجاورت دست
بیا و ظلمت ادرک را چراغان کن
که یک اشاره بس است
حیات ‚ ضربه آرامی است
به تخته سنگ مگار
و در مسیر سفر مرغهای باغ نشاط
غبار تجربه را از نگاه من شستند
به من سلامت یک سرو را نشان دادند
و من عبادت احساس را
به پاس روشنی حال
کنار تال نشستم و گرم زمزمه کردم
عبور باید کرد
و هم نورد افق های دور باید شد
و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد
عبور باید کرد
و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد
من از کنار تغزل عبور می کردم
و موسم برکت بود
و زیرپای من ارقام شن لگد می شد
زنی شنید
کنار پنجره آمد نگاه کرد به فصل
در ابتدای خودش بود
ودست بدوی او شبنم دقایق را
به نرمی از تن احساس مرگ برمیچید
من ایستادم
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخیر خواب ها بودم
و ضربه های گیاهی عجیب رابه تن ذهن
شماره می کردم
خیال می کردیم
بدون حاشیه هستیم
خیال می کردیم
میان متن اساطیری تشنج ریباس
شناوریم
و چند ثانیه غفلت حضور هستی ماست
در ابتدای خطیر گیاه ها بودیم
که چشم زنی به من افتاد
صدای پای تو آمد خیال کردم باد
عبور می کند از روی پرده های قدیمی
صدای پای ترا در حوالی اشیا
شنیده بودم
کجاست جشن خطوط ؟
نگاه کن به تموج ‚ به انتشار تن من
من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ ؟
و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان
پر از سطوح عطش کن
کجا حیات به اندازه شکستن یک ظرف
دقیق خواهد شد
و راز رشد پنیرک را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد ؟
و در ترکم زیبای دست ها یک روز
صدای چیدن یک خوشه رابه گوش شنیدیم
و در کدام زمین بود
که روی هیچ نشستیم
و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم ؟
جرقه های محال از وجود برمی خاست
کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد
و ناپدیدتر از راه یک پرنده به مرگ ؟
و در مکالمه جسم ها ‚ مسیر سپیدار
چه قدر روشن بود
کدام راه مرا می برد به باغ فواصل ؟
عبور باید کرد
صدای باد می اید عبور باید کرد
و من مسافرم ای بادهای همواره
مرابه وسعت تشکیل برگ ها ببرید
مرا به کودکی شور آب ها برسانید
و کفش های مرا تا تکامل تن انگور
پر از تحرک زیبایی خضوع کنید
دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشده پک
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا به هم بزنید
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید
حضور هیچ ملایم را
به من نشان بدهید

roje_aria79
06-21-2007, 03:21 PM
گل به گل، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تواند.
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تواند.
در دلم آرزوی آمدنت می‌میرد.
رفته ای اینک اما آیا
باز بر می‌گردی؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد!
***
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت.
و چه پیوند صمیمیت ها،
که به آسانی یک رشته گسست.
چه امیدی؟ چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید.
دل من می سوزد
که قناری ها را پر بستند.
که پر پاک پرستوها را بشکستند.
و کبوترها را
- آه، کبوتر ها را...
و چه امید عظیمی به عبث انجامید.
***
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم،
- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!
تو توانایی بخشش داری.
دست‌های تو توانایی آن‌را دارد؛
- که مرا
زندگانی بخشد.
چشم‌های تو به من می‌بخشد
شور و عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست.
می توانی تو به من،
زندگانی بخشی؛
یا بگیری از من،
آنچه را می بخشی
تقديم به...
من كجايم؟ تو كجا؟
چه غريبانه تنهايم من
تنها
چه غريبانه غريبم من
غريب
چه زمانه عبث مي پويد مرا
چه بي تاب و توانم من
چه تمناي غريبي
در همه دار و ندار دنيا
چه عبث مي جويم
من و تو ما نشويم
اين نيز مي دانم
من و تو مايي نيست
من همان مانده هر روز و زمانم
تو همان بي نشان مانده فردا و فرداها
ما كنون تنهاست
من كجايم ؟
تو كجا؟
بي سبب در تلاشم
اين لغتها معني ما گيرند
و تمام شب ها رو به سوي
روز اميد و وفا ره جويند
بي سبب مي جويم
بي سبب مي پويم
آه بي توانم
نا توانم
آه
من كجايم؟
تو كجا؟

Even Star
06-22-2007, 01:11 PM
ما که تازه داشتیم باهم اشنا میشدیم به این زودی خسته شدی ؟! :( و میخوای بری ؟! به حضور تون عادت کرده بودیم و باشعرهاتون انس گرفته بودیم !:( اگر میشه نرو و اگر رفتی زودتر برگرد !:blush: ما هم دلمون برات تنگ میشه !http://forum.hammihan.com/images/smilies/new/53.gif
امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشی :heart:

سلام پری جان
شاید برگشتنم خیلی زود بود اما اون لحظه که اون نوشته ها رو گذاشتم برا رفتنم دلیل داشتم
اما....بگذریم اگه اجازه بدی پری جان من دوباره برگردم:happy::happy:

Even Star
06-22-2007, 01:14 PM
زبانم را نمی فهمی
تو خطم را نمی خوانی
چنان بیگانه ای حتی
که نامم را نمی دانی
تو انقدر گیج و گنگی در پلیدی های این غربت
که بیداری و قلب عاشق ما را نمی بینی
دل تو رفته در خواب و
خیالت مست این رویا
سراسیمه رهایی در پی
پس کوچه های سرد این دنیا
نگاه خسته ما را نمی بینی
شتاب ثانیه ها را نمی بینی
امید و آرزوهای ز هم بگسسته ی فردای دنیا را نمی بینی
من از بیگانگی های عجیب و پوچ این ملت
ندارم انتظاری
از این ماتم که همچون من تو هم
غربت نشینی و زبانم را نمی فهمی
چنان بیگانه ای حتی
که نامم را نمی دانی

Even Star
06-22-2007, 01:18 PM
مهربانی را تو یادم داده ای

سادگی را هم نشانم داده ای

عشق تو پایان آزادی نبود

قصه ی تو قصه ی واهی نبود

ثانیه ها را هزار بار کشته ام

برای وا رهیدنم هزار بار مرده ام

نشد رهایی حاصلم،اسیر این بند تنم

برای هر لحظه دمی،گرم بدم به هر دمم

تو که هنوز خفته ای،قصه ی عشق گفته ای؟؟

نه جان من خسته نکن،دمی که در نسفته ای!

تو اهل عشق نیستی،رهرو مهر نیستی

منم که سر سپرده ام،لحظه به لحظه مرده ام

Even Star
06-22-2007, 01:19 PM
امشب هوا باراني است.
امشب هوا باراني است و من گريه نمي كنم.
امشب هوا باراني است و من نه من امشب مي گريم.
شايد دل گرفته ام،همچو ابر بارني گشايشي از گريه شبانه بگيرد.
شايد اشكهايم در ميان قطرات باران گم شود
باران اشكهايم را مي شويد.
شايد هيچكس نفهمد كه من گريسته ام.
اما نه تو حتماًمي فهمي.
فردا كه ببينمت، صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد
و به نمناكي هواي دلم پي خواهي برد...

Even Star
06-22-2007, 01:42 PM
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی رود
بی تو برای شاعری واژه خبر نمی شود
بغض دوباره دیدنت هست و به در نمی شود
فکر رسیدن به تو فکر رسیدن به من
از تو به خود رسیده ام این که سفر نمی شود

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

دلم اگر به دست تو به نیزه ای نشان شود
برای زخم نیزه ات سینه سپر نمی شود
صبوری و تحمل ات همیشه پشت شیشه ها
پنجره جز به بغض تو ابری و تر نمی شود

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

صبور خوب خانگی شریک ضجه های من
خنده ی خسته بودنم زنگ خطر نمی شود
حادثه ی یکی شدن حادثه ای ساده نبود
مرد تو جز تو از کسی زیر و زبر نمی شود

به فکر سر سپردنم به اعتماد شانه ات
گریه ی بخشایش من که بی ثمر نمی شود
همیشگی ترین من لاله ی نازنین من
بیا که جز به رنگ تو دگر سحر نمی شود

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

Even Star
06-22-2007, 01:46 PM
ويرانه نه آن است كه جمشيد بنا كرد.
ويرانه نه آن است كه فرهاد فروريخت.
ويرانه دل ماست
كه با هر نگاه تو صد باربنا گشت و دگربارفرو ريخت

Even Star
06-22-2007, 01:47 PM
عشق رازي است مقدس .
براي کساني که عاشقند ، عشق براي هميشه بي کلام ميماند ؛
اما براي کساني که عشق نمي ورزند ،
عشق شوخي بي رحمانه اي بيش نيست...

Even Star
06-22-2007, 01:50 PM
تو که دستت به نوشتن اشناست
دلت از جنس دل خسته ی ماست

دل دریا رو نوشتی
همه دنیا رو نوشتی
دل ما را بنویس

بنویس هر چه که ما را به سر اومد
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد
بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم
بنویس از ما که در حال فراریم
توی این پاییز بد فکر بهاریم
دل دریا رو نوشتی
همه دنیا رو نوشتی
دل ما را بنویس

دست من خسته شد از بس که نوشتم
پای من خسته شد از بس که دویدم
تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن
چرا اونجا که تویی من نرسیدم

تو که از شکنجه زار شب گذشتی
از غبار بی سوار شب گذشتی
تو که عشقو با نگاه تازه دیدی
بادبان به سینه ی دریا کشیدی

دل دریا رو نوشتی
همه دنیا رو نوشتی
دل ما را بنویس

بنویس از ما که عشق رو نشناختیم
حرف خالی زدیم و قافیه باختیم
بگو از ما که تو خونمون غریبیم
لحظه لحظه در فرار و در فریبیم

Even Star
06-22-2007, 01:51 PM
ای پرنده مهاجر
ای پر از شهوت رفتن
فاصله قدر یه دنیاست
بین دنیا ی تو با من

تو رفیق شاپر ک ها
من تو فکر گله مونم
تو پی عطر گل سرخ
من حریص بوی نونم

دنیای تو بی نهایت
همه جاش مهمونی نور
دنیای من یه کف دست
روی سقف سرد یک گور

من دارم تو ادمک ها میمیرم
تو برام از پریا قصه می گی
من توی پیله ی وحشت می پوسم
برام از خنده چرا قصه می گی

کوچه پس کوچه ی خاکی
در و دیوار شکسته
آدمای روستایی
با پاهای پینه بسته

پیش تو یه عکس تازه س
واسه آلبوم قدیمی
یا شنیدن یه قصه س
از یه عاشق قدیمی

برا من زندگی اینه
پر وسوسه پر غم
یا مث نفس کشیدن
پر لذت دمادم

ای پرنده ی مهاجر
ای همه شوق پریدن
خستگی یه کوله باره
روی رخوت تن من

مثل یک پلنگ زخمی
پر وحشته نگاهم
می میرم اما هنوزم
دنبال یه جون پناهم

نباید مثل یه سایه
زیر پاها زنده باشم
مثل چتر خورشید باید
روی برج دنیا باشم

Even Star
06-22-2007, 01:52 PM
من شکو فایی گل های امیدم را در رویاها می بینم
و ندایی که به من می گوید:
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است

حمید مصدق

پری
06-22-2007, 07:35 PM
سلام پری جان
شاید برگشتنم خیلی زود بود اما اون لحظه که اون نوشته ها رو گذاشتم برا رفتنم دلیل داشتم
اما....بگذریم اگه اجازه بدی پری جان من دوباره برگردم:happy::happy:

کار خوبی کردی نرفتی!!:lol:

Even Star
06-23-2007, 06:23 AM
نگاه ساکت باران به روي صورتم دردانه ميلغزد
ولي ياران نميدانند که من دريايي از دردم
به ظاهر گر چه ميخندم
ولي اندر سکوتي تلخ ميگريم

Even Star
06-23-2007, 06:55 AM
زیر این گنبد نیلی زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور یه برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق کبوتری تا برج کهنه پرگشود
برج کهنه سرپناه خستگیش شد
مهربونیش مرحم شکستگیش شد
اما این قصه برج و کبوتر سرآغاز یک دلبستگی شد
اول قصمونو تومی دونستی، می دونستی
من نمی تونستم برم تو می تونستی، می تونستی
باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاق یه چشه برج و ندید
عمر بارون عمر برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده روندید
ای پرنده من ای مسافر من
من همون پوسیده گوشه نشینم
هجرت تو هرچی بود معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمین

Even Star
06-23-2007, 06:57 AM
از این دنیا چه فهمیدم ؟
نفهمیدم چه فهمیدم .
همان اندازه فهمیدم
که فهمیدم
نفهمیدم .

Even Star
06-23-2007, 07:00 AM
در ابی ترین نقطه چشمانت
عشقیست که صداقت از ان جاریست
انجا خدا را عاشقانه میتوان دید

Even Star
06-23-2007, 07:46 AM
ای ناگهان تر از همه اتفاقها
پایان خوب قصه تلخ فراقها
یكجا زشوق آمدنت باز می شوند
درهای نیمه باز تمام اتاقها
یك لحظه بی حمایت تو ای ستون عشق
سر باز می كنند تركها به طاقها
بی دستگیری ات به كجا راه می برم؟
در این مسیر پر شده از باتلاقها
باز آ، بهار من ! كه به نوبت نشته اند
در انتظار مرگ درختان اجاقها
ای وارث شكوه اساطیر ! جلوه كن
تا كم شود ابهت پر طمطراقها

Even Star
06-23-2007, 07:52 AM
سراسر بادلِ تنگم یه جنگ تن به تن دارم

نه در غربت دلم شاده نه جاى در وطن دارم

از این چرخش گردون نسیبم غم ودرده

چه عشقى داره اون روز كه گردونه نچرخه

مرا دردیست اندر دل اگر گویم زبان سوزد

اگر پنهان كنم مغزه استخوان سوزد

منجم كوكب بخت مرا از برج بیرون كن

كه من كم طاقتم ترسم از اه هم اشیان سوزد

عمر من چون گذرد مهر تو آغاز شود


گل مریم چو رسد فصل خزان باز شود

Even Star
06-23-2007, 08:28 AM
دردهای من
جامه نیستند
تا زتن درآورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن در آورم
نعره نیستند
تا زنای جان برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ وبوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

بانوی آسمان وشب
06-23-2007, 12:49 PM
بازم سلام
بچه ها ازتون ممنونم که منو به جمعتون پذیرفتید.
از دوست عزیز four what هم ممنونم که منو راهنمایی کردند
حالا میدونم باید چکار کنم.

Even Star
06-23-2007, 01:14 PM
بازم سلام
بچه ها ازتون ممنونم که منو به جمعتون پذیرفتید.
از دوست عزیز four what هم ممنونم که منو راهنمایی کردند
حالا میدونم باید چکار کنم.

سلام دوست عزیز
ما هم مشتاقانه منتظر نوشته هات هستیم:happy:

roje_aria79
06-23-2007, 01:46 PM
بازم سلام
بچه ها ازتون ممنونم که منو به جمعتون پذیرفتید.
از دوست عزیز four what هم ممنونم که منو راهنمایی کردند
حالا میدونم باید چکار کنم.
خوش اومدین
جمع ما بدون دوستان صمیمی نیست.و بدون نغمه های دلشون بی صفاست.از شما ممنونم که این محفل را به نغمه های دلتون مزین می کنید
بانوی ماه
بانوی من
بانوی شبها و خاطراتم
شبها
چون چشم
در چشمهءمهر آسمان میدوزم
تو را میبینم
خندان و سرخوش
سالها گذر كرد و
آمدگان پیش از من رفتند
و من نیز رفتنیم
بار سفر خواهم بست
و برای آخرین بار
در چشمت خیره
آخرین لبخندم را
به یاد
مهر هر شبت
میزنم
آنگاه بار سفر
میبندم.
كوله بارم بر دوش
زندگی در پیش
اما من مسافر-
از من تا تو
فاصله
فقط
یك نگاه است
و لبخند.
می روم
می روم اما بی تو
می روم
در حالی كه
در سینه ام
جای خالی تو
پیداست و
بوی مهرت از من دور
می روم
تا بار سفر را
در خفتگاه ابدی بگذارم.
اما تو
همیشه و همه حال
می خندی و
خواهی بود
بگذار اگر بعد از رفتنم
یادم به آسمان پر كشید
در شمیم اهورایی تو
حل گردم و
با تو در آمیزم
تا من نیز جای در آسمان گیرم

beatris90
06-23-2007, 03:26 PM
راه بسته
رهروان خسته...

رهزنان

اهريمنانی، دشنه ها در مشت

هم از پيش، هم از پشت

با نفيري تلخ زير لب كه:

بايد برد، بايد خورد، بايد كشت!
كركسان، با چنگ و منقاري به خون خستگان شسته

انتظار لحظه تاراج را، از اوج

هاله اي از هول، پيوسته

رو به پايين مي نهند آهسته آهسته...

beatris90
06-23-2007, 03:30 PM
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب،
و اندر آب بیند سنگ،
دوستان و دشمنان را میشناسم من.
زندگی را دوست میدارم؛
مرگ را دشمن.
وای،اما-با که باید گفت این؟-
من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن.

Even Star
06-23-2007, 08:30 PM
یادته یه روز ابری داشت بارون می یومد
صدای شرشر بارون از تو ناودون می یومد
طنین زمزمه تو نرم و آروم می یومد
ندای قلب منم خیلی آسون می یومد
چهره ناز توام خیلی پر نور می یومد
اشكای چشم منم چه دون دون می یومد
گرمی عشقمونم از این سو اون سو می یومد
نمی گم كه بی صدا آخه بارون می یومد
غمی كه توی دلم بود داشت بیرون می یومد
سردی فاصله ها می رفت دیگه نور می یومد
صدای خنده ما از تو دالون می یومد
می گن از اونروز دیگه بارون نیومد
بوی نم شرشر ناودون نیومد
دیگه هیچوقت مثل ما لیلی و مجنون نیومد
جمله دوستت دارم طفلی با زور می یومد
صدای قاصدكا از تو زندون می یومد
ولی عصرا صدایی از اونور كوه می یومد
صدای قلبای ما هنوز آرووم می یومد
ولی بارون نیومد...
دیگه بارون نیومد...
دیگه هیچوقت مثل ما لیلی و مجنون نیومد...
جمله دوستت دارم طــــــــــفلی با زور می یومد

Even Star
06-23-2007, 08:34 PM
زیر این گنبد نیلی زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور یه برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق کبوتری تا برج کهنه پرگشود
برج کهنه سرپناه خستگیش شد
مهربونیش مرحم شکستگیش شد
اما این قصه برج و کبوتر سرآغاز یک دلبستگی شد
اول قصمونو تومی دونستی، می دونستی
من نمی تونستم برم تو می تونستی، می تونستی
باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاق یه چشه برج و ندید
عمر بارون عمر برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده روندید
ای پرنده من ای مسافر من
من همون پوسیده گوشه نشینم
هجرت تو هرچی بود معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمین

پری
06-24-2007, 01:30 AM
هر چند رفته ايّ و دل از ما گسسته اي
پيوسته پيش چشم خيالم نشسته اي
اي نرگس از ملامت چشمش چه ديده اي
كاينسان به بزم شادِ چمن سر شكسته اي؟
با من مبند عهد كه، چون پيچ هاي باغ
هر جا رسيده، رشته ي پيوند بسته اي
از من به سوي دشمن من راه جسته اي
نوريّ و در بلور دل من شكسته اي
ديگر نگاه گرم تو را تاب فتنه نيست-
اي چشم آشنا! مگر امروز خسته اي؟
من نيز بند مهر تو بُبْريده ام ز پاي
تنها گمان مبر كه تو زين دام رسته اي
سيمين! ز عشق رسته اي اما فسرده اي
آن اخگري كز آتش سوزنده جَسته اي.
سمین بهبهانی

پری
06-24-2007, 01:38 AM
من از افسانه ها پريده ام بيرون
تمام راه را لی لی آمده ام
قدمی يک بار زمين خورده ام
و از سر انگشتانم ترانه می چکد
من دختر ققنوسم
از خاکسترم عشق شما جان می گيرد

پری
06-24-2007, 01:46 AM
گریه نکن
ستاره ها را شرم می شود
از اشک های تو
نخواه
ماه همیشه سیاه پوش شود
گریه نکن
این جا که شام آخر نداریم
همیشه بی قرار تو اند
مریم ها
ربان های سفید
من ترسی از غارتنهایی ندارم
من حتی از سایه ی تو هم یادگاری دارم
بیا
سلام را برای حس من و تو سر دادند
تا آغاز شود
سرنوشتش
خدا از دست ما فرار می کند
بخند
شاید من و تو
من
و
تو باشیم
یا نباشیم
چه فرقی می کند
وقتی با هم بال می گیریم
ما با لبهامان
برای هم فال می گیریمبی بی دل
سرباز من
حکم کن به بستن راه نامحرمان
من کمان تو می شوم
آخر جنگ
آتشت رابرای رقص روشن کن
خاکستر آتش
خاکستر سیگار
خاکستر سیمرغ
تولد دوباره...

پری
06-24-2007, 02:25 AM
به خيالم که تو دنيا، واسه تو عزيزترينم
آسمون ها زير پام، اگه با تو رو زمينم
به خيالم که تو با من، يه هميشه آشنايي
به خيالم که تو با من، ديگه از همه جدايي
بدو خوبمون يکي، دست تو تودست من بود
خواهش هر نفسم با تو همصدا شدن بود
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندوني
اين ديگه يه التماسه، من مي خوام بياي بموني

پری
06-24-2007, 02:33 AM
دیگر به دعا هم نبرم راه به جایی
دیگر نتوان گفت که ای کاش بیایی
دیشب به دلم آینه ی چشم تو می گفت
ای عاشق بیچاره به این درد سزایی
فریاد من خسته در این همهمه گم شد
دیگر نرسد حیف صدایی به صدایی
هر چند دلت با من دیوانه جفا کرد
پیداست که با عشق به دنبال وفایی
شب تا به سحر غرق تماشای تو بودم
شب آمده ای اختر تابنده کجایی؟
من غنچه ی پژمرده ی افتاده به خاکم
ای گل تو چنین خسته و افسرده چرایی
با بال و پری خسته و با قلب شکسته
پر می کشم از کوی تو با شوق رهایی
در دایره ی قسمت ما وضع چنین شد
شادی به تو دادند و به من درد جدایی
بر رهگذر خسته و آواره مخور غم
او منزل شب دارد و یک سقف خدایی

roje_aria79
06-24-2007, 11:42 AM
حالا خودم برایت می نویسم
یادم نرفته است!
گفتی : از هراس ِ باز نگشتن،
پشتِ سرم خکاب نکن!
گفتی : پیش از غروب ِ بادبادکها برخواهم گشت!
گفتی: طلسم ِ تنهای ِ تو را،
با وِردی از اُراد ِ آسمان خواهم شکست!
ولی باز نگشتی
و ابر ِ بی باران این بغضهای پیاپی با من ماند!
تکرار ِ تلخ ِ ترانه ها با من ماند!
بی مرزی ِ این همه انتظار با من ماند!
بی تو،
من ماندم و الهه ی شعری که می گویند
شعر تمام شعران را انشاء می کند!
هر شب می اید
چشمان ِ منتظرم را خیس ِ گریه می کند
و می رود!
امشب، اما
در ِ اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتا گوشهایم را به پنبه پوشانده ام،
تا صدای هیچ ساحره ای را نشنوم!
بگذار الهه ی شعر،
به سروقت ِ شاعران ِ‌دیگر ِ این دشت برود!
می می خواهم خودم برایت بنویسم!
می بینی؟ بی بی ِ دریا!
دیگر کارم به جوانب ِ جنون رسیده است!
می ترسم وقتی که - گوش ِ شیطان کر! -
از این هجرت ِ بی حدود برگردی،
دیگر نه شعری مانده باشد،
نه شاعری!
کم کم یاد گرفته ام به جای تو فکر کنم،
به جای تو دلواپس شوم،
حتا به جای تو بترسم!
چون همیشه کنار ِ منی!
کنارمی، اما...
صد داد از این «اما»!

roje_aria79
06-24-2007, 11:47 AM
تقديم به رويايي قديمي و دور به اندازه تمام باورهايم
توقع زیادی بود؟
منتظر نباش که شبی بشنوی،
از این دلبستگی های ساده دل بدیده ام!
که روسری تو را،
در آن جامه دان ِ قدیمی جا گذاشته ام!
یا در آسمان،
به ستاره ی دیگری سلام کرده ام!
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری،
در همان دامنه دور ِ دریا بمان!
هر جور تو راحتی! بی بی باران!
همین سوسوی تو
از آنسوی پرده دوری،
برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست!
من که اینجا کاری نمی کنم!
فقط, گهکاه
گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم!
همین!
این کار هم که نور نمی خواهد!
می دانم که مثل ِ همیشه،
به این حرفهای من می خندی!
با چالهای مهربان ِ گونه ات...
حالا، هنوز هم
وقتی به آن روزیهای زلالمان نزدیک می شوم،
باران می اید!
صدای باران را می شنوی؟?

roje_aria79
06-24-2007, 11:53 AM
پیدایم کن!
چه روزهای زلالی بود!
همیشه یکی از ما چشم می گذاشت،
تا بی نهایت ِ بوسه می شمرد
و دیگری
در حول و حوش ِ شهامت ِ سایه ها پنهام می شد!
ساده ساده پیدایم می کیدی! پونه پنهان نشین من!
پس چرا در سکوت این مغازه پیدایم نمی کنی؟
بیا و سرزده برگزد!
بگو: «-سک سک! مسافر ساده سرودنها!»
من هم قوطی ِ قرصهایم را در جوی روبروی مغازه می اندازم!
قلمم را،
چرکنویس های تمام ترانه های تنهایی را!
بعد شانه شعر را می بوسم!
می گویم: «-خداحافظ! واژگان نمنک کوچه و باران!
آخر فرشته فراموشکار ِ من برگشت!»
پیاده راه می افتیم!
از دره گرگها،
تا کوچه دومین پرنده تنها
راه دوری نیست!
کنج دنج کوچه می نشینیم!
من برایت از ترکم تنهایی این سالها می گویم
و تو برایم از حضور ِ دوباره بوسه!
دیگر «کبوتر باز برده» صدایت نمی زنم!
بر دیوار ِ بلند کوچه می نویسم,
«کبوتر با کبوتر، باز با باز»
باور میکنم که عاقبت ِ علاقه به خیر است!
کف ِ دست ِ راستم را نشان فالگیر ِ پیر پُل گیشا می دهم،
تا ببیند که خط ِ عمرم قد کشیده است
و دیگر مرا از نزدیکی نزول نفسهایم نترساند!
آنوقت، ما می مانیم و تعبیر ِ این همه رؤیا!
ما می مانیم و برآوردِ این همه آرزو!
ما می مانیم و آغوش ِ امن علاقه...

بیا و سرزده برگرد!
بی بی ِ بازیگوش ِ من!?

roje_aria79
06-24-2007, 11:55 AM
حرف هیچکس را باور نکن!
اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد،
اگر به حجله آشنایی،
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند،
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نکن!
تمام این سالها کنار ِ من بودی!
کنار دلتنگی ِ دفاترم!
در گلدان چینی ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودی و من با تو بودم!
مگر نه که با هم بودن،
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهای نو سروده باران و بوسه را
برای تو خواندم!
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم!
تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو،
اگر به حجله ای خیس
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی!?

roje_aria79
06-24-2007, 11:57 AM
تقديم به بانو
می خواهم خیال تو را راحت کنم!
تقصیر تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهای شبانه اشک را،
فراموش نکردم!
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم!
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهنکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای!
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،
بالهایم در کشکش شهدها خسته شوند
و عسلهایم
صبحانه کسانی باشند،
که هرگز ندیدمشان!
تنها آرزوی ساده ام این بود،
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها،
زیر لب بگویی:
«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!»
همین جمله،
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،
کافی بود!
هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشین نام و امضای منی!
دیگر تنها دلخوشی ام،
همین هوای سرودن است!
همین شکفتن شعله!
همین تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان،
شاد می شوم! بانو! ?

roje_aria79
06-24-2007, 11:59 AM
به ياد گذشته ها
لحظه آبی عشق!
هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود!
از جایم بلند شدم،
پنجره را باز کردم
و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست!
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد!
فهمیدم که بیهوده به جنون ِ مجنون میخندیدم!
فهیدم که عشق،
آسمان روشنی دارد!
رو به روی عکس ِ سیاه و سفید تو ایستادم،
دستهایم را به وسعت ِ « دوستت می دارم!» باز کردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!?

بانوی آسمان وشب
06-24-2007, 12:02 PM
سلام دوست عزیز
ما هم مشتاقانه منتظر نوشته هات هستیم:happy:

سلام
ممنونم
شما که خودتون شعرای نابی میگین
من خیلی استفاده و حض میبرم دوست عزیز.

roje_aria79
06-24-2007, 12:06 PM
اين روزا...
مشق نانوشته
این روزا تو شهر قصه هر کسی ترانه بافه
این روزا حتی کلاغم عاشق قله ی قافه
هر صدای بی صدایی این روا عربده سازه
آخه گفتن توی این شهر جاده ی حنجره بازه
بیا تا ساعت خوابد با شب اندازه نگیریم
وقت بیداری آواز پشت پلکمون نمیریم
بیا همبازی من شو ! نگو قد کشیده سایه ت
چش می ذاریم رو درخت می شماریم تا بی نهایت
می ریم اونجایی که دلها برای ترانه تنگه
بهترین بازی دنیا ، بازی الکلنگه
اونجا که برق رفاقت تو نگاه آسمونه
تنها دلواپسی ما مشق نانوشتمونه
نگو ماهی ترانه این روزا شام نهنگه
نگو چوب اون درخته حالا قنداق تفنگه
بیا این ترانه ها رو با صدای هم بخونیم
اول قصه نخوابیم ، تا ته قصه بمونیم
بیا چشم بذار که با هم رد بشیم از پل خورشید
تا همه بفهمن عشق رو از دلا نمی شه دزدید

ای پاسبون سوت سوتکی ! بازم من رو جریمه کن !
ترانه های تازه م رو به جرم من ضمیمه کن !

ای پاسبون سوست سوتکی ! برگ جریمه هات کمه !
تو اینشب ناشنوا ، خلاف من دم به دمه !

بانوی آسمان وشب
06-24-2007, 12:07 PM
خوش اومدین
جمع ما بدون دوستان صمیمی نیست.و بدون نغمه های دلشون بی صفاست.از شما ممنونم که این محفل را به نغمه های دلتون مزین می کنید
بانوی ماه
بانوی من
بانوی شبها و خاطراتم
شبها
چون چشم
در چشمهءمهر آسمان میدوزم
تو را میبینم
خندان و سرخوش
سالها گذر كرد و
آمدگان پیش از من رفتند
و من نیز رفتنیم
بار سفر خواهم بست
و برای آخرین بار
در چشمت خیره
آخرین لبخندم را
به یاد
مهر هر شبت
میزنم
آنگاه بار سفر
میبندم.
كوله بارم بر دوش
زندگی در پیش
اما من مسافر-
از من تا تو
فاصله
فقط
یك نگاه است
و لبخند.
می روم
می روم اما بی تو
می روم
در حالی كه
در سینه ام
جای خالی تو
پیداست و
بوی مهرت از من دور
می روم
تا بار سفر را
در خفتگاه ابدی بگذارم.
اما تو
همیشه و همه حال
می خندی و
خواهی بود
بگذار اگر بعد از رفتنم
یادم به آسمان پر كشید
در شمیم اهورایی تو
حل گردم و
با تو در آمیزم
تا من نیز جای در آسمان گیرم

ممنونم دوست عزیز
شما هم چون دیگر دوستان به من لطف دارید.

®êBë©A
06-24-2007, 12:07 PM
سلام


به پلیدیِ نفرت‌بارِ زمانه ميخندم،

به تهي بودنِ اشکِ بهانه ميخندم،

به بي عمقيِ حسِ شعر و ترانه ميخندم،

به دلبريِ بيدلانِ خفته در برف،

به چشمانِ بي‌احساسِ عشق ميخندم.

به صورتگرِ دجالِ توهم ميخندم.

به تنگ‌دستيِ سفره‌هاي هفت‌سين،

به غرورِ مُردهء مَردِ زمانه مي‌خندم.

ميخندم به تراوت‌گهِ شبنم، که ديرگاهيست کدر است.

ميخندم به هواي ابري، که صداي گوش‌آزارِ چمن است.

ميخندم به سوگواري ملت، که بحري دگر است .

ميخندم به شهوت، بوسه‌هاي دروغين محبت .

ميخندم به اُپراي سياست، که فالش ميخواند،

ميخندم به درگيريِ نوپايانِ قدرت،

من به آشفتگيِ عشقِ ولايت ميخندم.

من به نادانيِ دانايانِ بزرگ ميخندم.

من به تو ميخندم، که از تبِ شقايق بي‌خبری،

من به او ميخندم، که از شمِ سياهي ميترسد،

من به تنهايي خود ميخندم، به وجودم ، که پرِ از شعرِ نگفتست.

من به عشق ميخندم، به جواني، به احساسِ درنگِ ناگهاني.

من به دروازه گم گشته اين شهرِ جهالت ميخندم.

من به شب ميخندم، به خوابهاي طلايي، به روياهاي آتشينِ زندگاني.

من به خداي بي‌امانِ سرنوشتِ جاوداني ميخندم...

بانوی آسمان وشب
06-24-2007, 12:38 PM
این منم در پـیشگاه ِ چشم ِ تو
مانده‏ام در نیمه‏راهِ چشم ِ تو
یا در ِ میخانه بر مستان ببند
یا چنان پـیمانه بر ایشان بخند
تا کی ازتشویش باید سوختن؟
صبر کردن ، لب به دندان دوختن
گریه دارم آرزو ، دستت کجاست ؟
خنده‏ی ِ جادویی ِ مستت کجاست ؟
این زمین شایسته‏ی ِ یک ریشه نیست
آسمان اندازه‏ی ِ اندیشه نیست
لیکن ای نقش‏آفرین ِ عشق ِ من
ای نشسته در کمین ِ عشق ِ من
من به زندان ِ زمین هم راضیم
گر به پـای ِ خویش می‏اندازیم
آتشی باید فراهم ساختن
این هوسها را در آن انداختن
نی به آتش هر چه گوید باک نیست
نی مگر از جنس ِ این خاشاک نیست ؟
عشق یعنی درکِ ابهامی لطیف
عشق یعنی بوسه بر نامی لطیف
من به لطف و مهربانی دلخوشم
من به خوابی آسمانی دلخوشم
گر نخواهی عشق ِ من ، من نیستم
گر نخوانی عاشقم پـس چیستم ؟
من که عمری غافلم از حال ِ خویش
چون بگویم با تو از احوال ِ خویش؟
از غبار ِ کهکشان تنهاترم
وز کلام ِ عاشقان رسواترم
هرگز از دست ِ خودت آزرده‏ای؟
جرعه‏ای از جام ِ حسرت خورده‏ای؟
برده‏ای دل را به جمع ِ بی‏دلان؟
رفته‏ای در حلقه‏ی ِ بی‏حاصلان؟
زندگی همراه ِ تو از من گریخت
آرزو از برگ برگ ِ شاخه ریخت
قلب ِ من آهنگ ِ خاموشی گرفت
قصه‏ام رنگ ِ فراموشی گرفت
کوهِ صبر از اشتیاقم می‏شکافت
روح ِ من در دشت و صحرا می‏شتافت
چون اسارت در خور ِ آزاده نیست
عشقبازیم اتفاقی ساده نیست
بی تو شعرم بی قراری می‏کند
گریه‏ام آیینه‏داری می‏کند
کاش خلوتگاه ِ تو یک در نداشت
کشتی ِ طوفانیم لنگر نداشت

Even Star
06-24-2007, 12:44 PM
مسافر! داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
با تو می رفتم، تنها ماندم
وصبوری مرا کوه تحسین می کرد.

Even Star
06-24-2007, 12:45 PM
دلم تنگ است
نميدانم ز تنهايي پناه آرم کدامين سوي
پرشان حالم و بيتاب ميگريم
وقلبم بي امان محتاج مهر توست
نميداني چه غمگين رهسپار لحظه هاي بيقرارم من
به دنبال تو همچون کودکي هستم و معصومانه ميجويم
پناه شانه هايت را
که شايد اندکي آرام گيرد دل
دلم تنگ است و تنهايي به لب مي آورد جانم

Ying Yang
06-24-2007, 12:57 PM
بازم سلام
بچه ها ازتون ممنونم که منو به جمعتون پذیرفتید.
از دوست عزیز four what هم ممنونم که منو راهنمایی کردند
حالا میدونم باید چکار کنم.

چه خوب دوست عزیز
خوشحالم که مشکلتون حل شد.
منتظر شعرای شما هستیم.

Ying Yang
06-24-2007, 01:00 PM
بچه ها سلام
یه مشکلی واسه من پیش اومده.
من میخواستم یه شعر از دوست عزیز آرشیتکت رو پیدا کنم و بهش جواب بدم
چون قبلا خوندمش
ولی هر چی میگردم پیداش نمیکنم
اصلا مثل این که هیچ شعری از آرشیتکت تو سایت نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:o:o:o:o:o:o:o:o :o:o:o:blink::blink:

بانوی آسمان وشب
06-24-2007, 01:05 PM
بچه ها سلام
یه مشکلی واسه من پیش اومده.
من میخواستم یه شعر از دوست عزیز آرشیتکت رو پیدا کنم و بهش جواب بدم
چون قبلا خوندمش
ولی هر چی میگردم پیداش نمیکنم
اصلا مثل این که هیچ شعری از آرشیتکت تو سایت نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:o:o:o:o:o:o:o:o :o:o:o:blink::blink:

سلام
منم متوجه این موضوع شدم کاربر یینگ
من هر چقدر دنبال آخرین نوشته ایشون جستجو کردم پیداش نکردم.
نمیدونم یه متنی بود که نوشته بود اعتراف نامه
یه شایدم یه جور خداحافظی بود
ولی بالای وان نوشته بود از مدیر سایت میخوام اینو حذف نکنن تا بچه ها بتونن بخوننش
من خوندمش
چون همون موقع تو سایت بودم.
ولی بعد هر چی دنبالش گشتم پیداش نکردم
فکر کردم من دارم اشتباه میکنم
ولی حالا که شما دارین اینو میگین
مطمئن شدم که من اشتباه نکردم
چی شده؟
چرا اون کاربر اونقدر ناراحت بود؟
شماها که قدیمی هستین باید بهتر ایشون رو بشناسین........

Ying Yang
06-24-2007, 01:08 PM
سلام
منم متوجه این موضوع شدم کاربر یینگ
من هر چقدر دنبال آخرین نوشته ایشون جستجو کردم پیداش نکردم.
نمیدونم یه متنی بود که نوشته بود اعتراف نامه
یه شایدم یه جور خداحافظی بود
ولی بالای وان نوشته بود از مدیر سایت میخوام اینو حذف نکنن تا بچه ها بتونن بخوننش
من خوندمش
چون همون موقع تو سایت بودم.
ولی بعد هر چی دنبالش گشتم پیداش نکردم
فکر کردم من دارم اشتباه میکنم
ولی حالا که شما دارین اینو میگین
مطمئن شدم که من اشتباه نکردم
چی شده؟
چرا اون کاربر اونقدر ناراحت بود؟
شماها که قدیمی هستین باید بهتر ایشون رو بشناسین........


نمیدونم دوست عزیز
که مشکل ایشون چی بود
ولی این روزای آخر خیلی ناراحت بود
این را از تو نوشته هاش میشد فهمید.

نمیدونم
خدا عالمه.

Even Star
06-24-2007, 01:22 PM
تولدی دیگر
همه هستی من ایه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این ایه ترا آه کشیدم آه
من در این ایه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد

Even Star
06-24-2007, 01:25 PM
نمیدونم دوست عزیز
که مشکل ایشون چی بود
ولی این روزای آخر خیلی ناراحت بود
این را از تو نوشته هاش میشد فهمید.

نمیدونم
خدا عالمه.

سلام
فکر کنم ایشون رو بن کردن چون با ایدی ایناز هم تو سایت فعالیت می کردند و فکر کنم برا همین ایشون بن شدند!

Even Star
06-24-2007, 01:27 PM
پاییز من کولاباریست زخمی
با خنجری میان دو کتفم
شبانه...می گذرم...بی فانوس...
نقاب بر چهره می کشد ستاره
و ماه از پشت پرده سرک می کشد
قربانیش را می پاید
و من
در فصلی که بهار گره خورده است
گمشده ام را می جویم ...

Even Star
06-24-2007, 01:30 PM
به پرواز شک کرده بودم من
به هنگامیکه شانه هایم
از وبال بال
خمیده بود
در پاکبازی معصومانه گرگ و میش
شب کور گرسنه چشم حریص
بال میزد
به پرواز شک کرده بودم ...

Even Star
06-24-2007, 01:38 PM
حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
رفتي بي وفا و گفتي كه منو دوسم نداري
حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن شيشه
اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه
عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي
ياد تو مي افتم هر وقت
هي مي گم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
تو شباي پر ستاره
دل من هواتو داره
ياد من مي مونه نيستي
بودنت خواب و خياله
روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا
حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم
هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم
ديگه خسته ام از اين عشق خيالي
هي ميگم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي

Even Star
06-24-2007, 01:49 PM
فرصتی نيست تا بينديشم
فرصتی نيست تا رسيدن مرگ
من به اميد قطره ای باران
له شدم زير دانه های تگرگ

فرصتی نيست تا بينديشم
وقت رفتن هميشه نزديک است
جاده ها پر ز اشتياق منند
آسمان هم هميشه تاريک است

فرصتی نيست تا بينديشم
شعله شمع رو به خاموشيست
لحظه ها را ز ياد خواهم برد
بهترين چاره هم فراموشيست

فرصتی نيست تا بينديشم
ساده می گويمت خداحافظ
و تو را می سپارمت به خدا
و خداحافظت ... خداحافظ

roje_aria79
06-24-2007, 02:16 PM
تقدیم به تمام کسانی که دنیا را محل قربانی کردن احساسات دیگران میدانند و آدمیان را مهره های قربانی در این بازی
چه فکر میکنی ؟
که بادبان شکسته
زورق به گل نشسته ایست-زندگی.
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت از او گریخته
به بن رسیده
راه بسته ایست -زندگی.
چه سهمناک بود
سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان-زهم گسیخت
ستاره خوشه خوشه زیخت
وآفتاب
در کبود دره های آب-غرق شد.
هوا بد است
تو با کدام باد می روی
چه ابر تیره ای گرفته-سینهءتو را
که با هزار سال
بارش-شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود
تو از هزاره های دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هر قدم
نشان نقش پای توست
در این درشت ناک دیولاخ
ز هر طرف
طنین گامهای
رهگشای توست.
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته
نامه وفای توست.
به گوش بیستون هنوز-
صدای تیشه های توست.
چه تازیانه ها
که با تن تو-تار عشق آزمود.
چه دارها
که از تو گشت-سربلند.
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند-در هجوم هر گون.
نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سپیده
آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست.
سپیده ای که جان آدمی
هماره در هوای اوست
به بوی یکنفس-در آن زلال دم زدن
سزد اگر-
هزار بار
بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.
چه فکر میکنی؟
جهان چو آبگینهء شکسته ایست
که سرو راست هم
در او شکسته می نمایدت.
چنان نشسته کوه
در کمین دره های این غروب تنگ
که راه
بسته می نمایدت.
زمان بی کرانه را
تو با شمارگام عمر ما
مسنج
به پای او-دمی است
این درنگ درد و رنج.
بسان رود
که در نشیب دره سر به سنگ میزند
رونده باش
امید هیچ معجزی-ز مرده نیست
زنده باش.

پری
06-24-2007, 04:02 PM
من مرگ نور را
باور نمي‌كنم
و مرگ عشق‌هاي قديمي را
مرگ گل هميشه بهاري كه مي‌شكفت
در قلب‌هاي ملتهب ما
مانند ذره
ذره‌ي مشتاق
پرواز را به جانب خورشيد
آغاز كرده بودم
با اين پر شكسته
تا آشيان نور
پرواز كرده بودم
من با چه شور و شوق
تصوير جاودانه‌ي آن عشق پاك را
در خويش داشتم
اينك منم نشسته به ويرانسراي غم
اينك منم گسسته ز خورشيد و نور و عشق
در قلب من نشسته زمستان ديرپا
من را نشانده‌اند
من را به قعر دره‌ي بي‌نام و بي‌نشان
با سر كشانده‌اند
بر دست و پاي من
زنجير، كندنيست
اما درون سينه‌ي من
زخمي‌ست در نهان
شعري؟
نه،
آتشي‌ست
اين ناسروده در دلم
اين موج اضطراب
من مانده‌ام زپا
ولي آن دورها هنوز
نوري‌ست
شعله‌اي‌ست
خورشيد روشني‌ست
كه، مي‌خواندم مدام
اينجا درون سينه‌ي من زخم كهنه‌اي‌ست
كه مي‌كاهدم مدام
با رشك نوبهار بگوييد
زين قعر دره مانده خبر دارد
يا روز و روزگاري
بر عاشق شكسته گذر دارد؟»

بانوی آسمان وشب
06-24-2007, 05:33 PM
شب بود
آسمان گريه ميکرد سرش را بر سينه ام نهاده بود
مي گفت:قشنگترين قصه را برايم بگو
نگاهم را بر چشمان زيبايش دوختم
گفتم: چشمانت را ببند چشمانش را بست ومن آهسته روي لبانش خم شدم وقصه ي بوسه را برايش گفتم
آن گاه باران تمام شد
وآسمان برسر من مرواريد پاشيد.

بانوی آسمان وشب
06-24-2007, 05:36 PM
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند
حيف من زاده ي امروزم
خدايا جهنمت فرداست
پس چرا امروز مي سوزم.

بانوی آسمان وشب
06-24-2007, 05:49 PM
اجازه هست عشق تو را تو کوچه ها داد بزنم ؟

رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم ؟

اجازه هست مردم شهر، قصه ما را بدونن ؟

اسم منو ، عشق تو رو ، توی کتابا بخونن ؟

اجازه هست که قلبمو برات چراغونی کنم ؟

پیش نگاه عاشقت ، چشمامو قربونی کنم ؟

اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات ؟

روزی هزارو صد دفعه ، بگم که میمیرم برات ؟

اجازه میدی که بگم حرف ترانه هام تویی ؟

دلیل زنده بودنم ، حرف بهانه هام تویی ؟

اجازه دارم که به همه بگم تو مال منی ؟

ستارتم اینو میگه ، که تو ، تو اقبال منی ؟

اجازه هست تا ته مرگ منتظر تو بشینم ؟

تو رویاهای صورتیم ، خودم رو با تو ببینم ؟

اجازه هست جار بزنم بگم چقدر دوست دارم ؟

بگم می خوام بخاطرت سر به بیابون بزارم ؟

اجازه هست برای تو از ته دل دیوونه شم ؟

اجازه می دی که بگم همین روزا میای پیشم ؟

اجازه هست عکس تو را ، رو صورت ماه بزنم ؟

طلسم قصه ها مونو ؛ با داشتن تو بشکنم ؟

اجازه هست پناه من گرمی آغوشت بشه ؟

هر اسمی جز اسمه خودم ، دیگه فراموشت بشه ؟

بانوی آسمان وشب
06-24-2007, 05:51 PM
«نگاه ناب»

تنها وخسته بودم، در خود شكسته بودم
در خلوتم نشستم، زان سان گسسته بودم
احساس می‌نمودم، دیگر كسی نیاید
در حجم كوچك دل، آنجا كه بسته بودم
هر لحظه بی‌تبسم، هر روز بی‌تكاپو
در ژرفنای پوچی، بی‌تو نشسته بودم
ناگاه آمدی تو، بی‌ترس و بی‌هیاهو
بشكست قفل این در، دربی كه بسته بودم
زان پس دلم برایت، بس عاشقانه می‌زد
گفتم گریزم از تو، دیدم كه رسته بودم
دیگر خبر ندارم، از خود چو آمدی تو
در آن نگاه نابت، قابی شكسته بودم
دانم كه جز فراغت،‌ طرفی دگر ببندم
اما چه غم كه دم را با تو خجسته بودم
دست و قلم فدایت، چشمم به زیر پایت
چشمی كه در دو چشمت مشتاق بسته بودم
كوبیدن در تو گرچه دراز دستیست
گر كوفتم بر این در، تنها و خسته بودم

بانوی آسمان وشب
06-24-2007, 05:55 PM
آدم


نامت چه بود؟ آدم

فرزندِ كی ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت

محل تولد؟ بهشت پاک

اینک محل سکونت؟ زمین خاک

آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.

قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک

اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک

روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق

رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه

وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست نه آنچنان سنگین که نشینم به این زمین

جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا

شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک

شاکی تو؟ خدا

نام وکیل؟ آن هم فقط خدا

جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟ همین و بس

حکمت؟ تبعید در زمین

همدمت در گناه ؟ حوای آشنا

ترسیده ای؟ کمی

زچه؟ که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی

چه کس؟ گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...

ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!

دلتنگ گشته ای؟ زیاد

برای که؟ تنها فقط خدا

آورده ای سند؟ بلی

چه؟دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟ بلی

چه کس؟ تنها کس خدا

در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا

Ying Yang
06-24-2007, 06:12 PM
به به
سلام دوست عزیز بانوی آسمان
چه زیبا شعر میگین
خیلی قشنگه
دستتون درد نکنه
واقعا کولاک کردید.

Ying Yang
06-24-2007, 06:20 PM
سلام
فکر کنم ایشون رو بن کردن چون با ایدی ایناز هم تو سایت فعالیت می کردند و فکر کنم برا همین ایشون بن شدند!

کار خیلی بدیه
نباید این کارو انجام میدادن
ولی خودمونیم شعرای ایشون واقعا جذابند
رو من تاثیر عجیبی میزاشتن.

Even Star
06-24-2007, 08:43 PM
لبانت به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غارنشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان در آید!!
و گونه هایت با دو شیار مورب
که غرور تو را هدایت می کنند و سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آنکه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم!
و بکارتی سر بلند را
از روسبی خانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام
هرگر کسی اینگونه به کشتن خویش بر نخواست
که من به زندگی نشستم!

Even Star
06-24-2007, 08:45 PM
در این تجلی گاه نیک و بد
در این صحرای آتشناک صدها عابد و موبد
در این غوغای بی اندازه و بی حد
بروی پوسته ای از استخوانها جار خواهم زد
دلم را دار خواهم زد........دلم را دار خواهم زد
درون من ولی از خشمِ بی اندازه می باشد
درون من ولی از زخم های تازه می باشد
درون من ولی از کفر
از یک کفر تاریک
ولی از آتش و خون و شرنگ و شورش و سرد است
ولی از زشتی و شوریدگی و هرزه پوئی هاست
دلم از جنس یک گرگ است....
یک گرگ پژوهنده....درنده....
سخت پوینده....
که می سازد برایت بمب آتش زا
که می گیرد به دستش شاخه ای از گل....گل مریم
و می کوبد به فرقت زندگانی را....!
به لبهایش بود لبخند....لبخند«ژکوند»ی وار
ولی از چشمش بود از کینه آکنده
دلم از جنس شیطان است
بلی شیطان!
همان که اولین خصم قدیم نسل انسان است
که اینک از وجودش تلخ می گرید
که ایمان از وجودش سخت گریان است
دلم را تیر خواهم زد....
دلم را سیر خواهم زد...

Even Star
06-24-2007, 08:46 PM
می‌خواهم و می‌خواستمت، تا نفسم بود

می‌سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود

عشق تو بسم بود، که اين شعله بيدار

روشنگر شب‌های بلند قفسم بود

آن بخت گريزنده دمی آمد و بگذشت

غم بود، که پيوسته نفس در نفسم بود

دست من و آغوش تو، هيهات، که يک عمر

تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

بالله، که به جز ياد تو، گر هيچ کسم هست

حاشا، که به عشق تو، گر هيچ کسم بود

سيمای مسيحائی اندوه تو، ای عشق

در غربت اين مهلکه فرياد رسم بود

لب بسته و پر سوخته، از کوی تو رفتم

رفتم، به خدا گر هوسم بود، بسم بود

Even Star
06-24-2007, 09:26 PM
او تمام مدت همين حرف را مي زند
سر به شانه ي خسته ام مي سايد
قلبش را پيشكش مي كند به ستاره هاي چشمانم
و اهسته با عشق مي گويد
دوستت دارم
اه من هميشه حقيقت را در حرف هايش گم مي كنم
و شانه هايم ناگاه تهي مي شوند
وقتي كه شانه هايش تكيه گاه دگري است
و او باز اهسته مي گويد
دوستت دارم

Even Star
06-24-2007, 09:28 PM
رويای باران می بينم
رويای باغ ها را در ميان صحرای شن
از خواب بر می خيزم٬ با روياهايی پوچ
رويای عشق می بينم٬ و زمان از دستانم می گريزد
رويای آتش می بينم
در رويايم دو قلب در هم می پيچند و هرگز نمی ميرند
و در کنار آتش
سايه ها هوس انسانی را نقاشی می کنند
اين گل سرخ شيرين صحرا
که سايه اش رازی نهان در خود دارد
اين گل صحرا
شيرينیِ هيچ عطری اين چنين آزارت نمی دهد
و حالا او باز گشته است
و چنين است که او منطق روياهايم را ويران می کند
اين آتش می سوزاند
در می يابم که به هيچ چيز شبيه نيست
رويای باران می بينم
چشم به آسمانِ بالای سرم می دوزم
چشمانم را می بندم
اين عطر کمياب شيرينی مست کننده ی عشق است
گل سرخ شيرين صحرا
اين خاطره ی قلب ها و روح های پنهان است
اين گل صحرايی
اين عطر کمياب شيرينیِ مست کننده ی عشق است

Even Star
06-24-2007, 09:32 PM
تو دور مي شوي
و انگار ابرها ستاره ام را مي چينند
و تك شقايقم در مرداب مي ميرد
و حال در بطن اين لحظه هاي سرد
سبد هاي سيب پر از خالي است
ومن اهسته زير سايه ي درخت ها تب مي كنم
و در اغتشاش توهم برگ ها هذيان مي گويم
اه تو هركجا هستي سري به خواب من بزن
وببين كه هنوز بي شقايق بي ستاره در چشم سيب ها رنگ مي بازم

پری
06-24-2007, 09:34 PM
زندگي شطرنج دنيا و دل است
قصه ي پررنج صدها مشکل است
شاه دل کيش هوسها مي شود
پاي اسب آرزوها در گل است
فيل بخت ما عجب کج مي رود
در سر ما بس خيالي باطل است
ما نسنجيده پي فرزين و او
غافل از اينکه حريفي قابل است
مهره هاي عمر من نيمش برفت
مهره هاي او تمامش کامل است

Even Star
06-24-2007, 09:39 PM
زندگي شطرنج دنيا و دل است
قصه ي پررنج صدها مشکل است
شاه دل کيش هوسها مي شود
پاي اسب آرزوها در گل است
فيل بخت ما عجب کج مي رود
در سر ما بس خيالي باطل است
ما نسنجيده پي فرزين و او
غافل از اينکه حريفي قابل است
مهره هاي عمر من نيمش برفت
مهره هاي او تمامش کامل است


می خواهی بروی ؟!
پس بی بهانه برو !
بيدار نکن خاطره های خواب آلوده را ...
صدايت همان صدا ، نگاهت نـاتـنی و دستهايت سرد است ،
و من می دانم :
محبت ساختگیـت ،عشق دروغينت و چشمان پر فريبت ،
آخر روزی گرفتارت خواهند ساخت

پری
06-25-2007, 01:33 AM
اینقدر شمع نکش
اینقدر از دیوان خواجه مثال نیاور
اینقدر لاف سوختن پروانه را نزن
برو پای برهنه در آفتاب بایست
تا تاول بزنی
چقدر گفتم از درون آتش گرفته ام باور نکردی
برو برو جهنم را از نزدیک ببین
اما بدبخت گرما اینجاست
زیر خاکستر قلب من

پری
06-25-2007, 01:35 AM
اين زندگي غمزده غير از قفسي نيست
تنها نفسي هست ولي هم نفسي نيست
اين قدر نپرسيد كجا رفت و كي آمد
اشعار پراكنده ي من مال كسي نيست

پری
06-25-2007, 01:40 AM
تو هم آخر توانستی به قلبم داغ بگذاری

و عشق آتشینم را ز سردی هیچ انگاری

تظاهر بود گفتی : تو را من دوست می دارم

ندانستم که خنجر زیز بال و پر داری

پری
06-25-2007, 01:47 AM
ببخش که اينهمه زخم در گلو
واژه‌هايم را تلخ می‌کند

...
چقدر به رفتن مانده‌ست؟
يک نگاه و نيم
قهوه؟
سرد شد
قرعه؟
سوخت
فال؟
دروغ بود
مقصد؟
اين قطار يک وجب هم از جای خود نجنبيده‌ست

پری
06-25-2007, 01:54 AM
بر بالهایِ خیس یادهایِ از یاد رفته ام
پلک بارانی و ژولیده
تنهانشسته ام.
به فردا هم دل نمی دهم!
ماه و خورشید خوب می دانند
پشتِ پرچینِ دلِ تاوول زده ام
جای پای چه نا اهلا نی است .
و درانحنایِ
احساسی پاک
فسیل خواهم شد؛
می توانم
فروردینِ را
تکبیر نماز مرگ
باشم!
بنگر
چه بی مهابا
می نشیند در دل
تازیانه ی نگاهی خیس!تو

پری
06-25-2007, 01:58 AM
امشب هوس کردم برايت چيز بنويسم
با سينه‌ای از خون دل لب‌ريز بنويسم
شايد تو از من انتظاری سبزتر داری
امّا فقط خوش دارم از پاييز بنويسم
می‌خواهم از بی‌مصرفی، تکرار، خودرويی
از بوته‌های هرزه‌ی جاليز بنويسم
تا خون قلبت را کفِ دستم بياشامم
اصرار دارم با بيانی تيز بنويسم
تاريک گفتن پيش‌ازاين‌ها مستحبّی بود
اين‌بار واجب شد که يأس‌انگيز بنويسم

پری
06-25-2007, 02:17 AM
- از این ساده تر نمی شود خواب دید

نمی خواهم اسم کوچکم را صدا کنی


حرف هایت را پس میگیری؟؟


می خواهم حراج شان کنم !

میخواهم تنهای تنها

به خانه ی شیشه ای زیبا بروم

که اینه هایش چشم هایشان کور نباشد

- حرفی نداریم با هم

اسمت یادم میماند

اما یادت باشد

دیگر تو

حرمتی بینمان نگذاشتی !

تا وقتی به دروغ میگویی و تهمت میزنی

صبوری پیشه کنم

حالا چیزی از خوابهایت نمیدانم

گوشهایم را برای بریدن زبانت تیز کردم

پیش بینی های شما درست نیست

من دیگر نمیتوانم کنایه هایت را تحمل کنم

مرا نشناختی ! بهتر!

هیچ راه به انجامی در کف دستت دیده نمی شود.

پری
06-25-2007, 02:24 AM
ماندیم ببینیم چه کس درد و جنون را

از بادیه آورده و همسایه ما کرد

ماندیم بدانیم چه کس سفره نحسی

در خانه خوشبختی ما یک شبه گسترد


بازیچه تقدیر شدیم، ای که پس از تو

تقدیر کلامی به زبان از تو نیاورد


خالی شود از نسخ غزل خون دلم باز

اینک تو اگر باشی و این دفتر و این مرد

Even Star
06-25-2007, 12:16 PM
با آنکه همچون اشک غم بر خاک ره افتاده ام من
با آنکه هر شب ناله ها چون مرغ شب سر داده ام من
در سر ندارم هوسی، چشمی ندارم به کسی، آزاده ام من
با آنکه از بی حاصلی سر در گریبانم چو گل
شادم که از روشندلی پاکیزه دامانم چو گل
خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام ، آزاده ام من
یا رب چو من افتاده ای کو؟
افتاده ی آزاده ای کو؟
تا رفته از جانم برون سودای هستی
آسوده ام آسوده از غوغای هستی
گلبانگ مستی آفرین همچون رهی سر داده ام من
مرغ شباهنگم ولی در دام غم افتاده ام من
خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام ، آزاده ام من

بانوی آسمان وشب
06-25-2007, 01:25 PM
ماه من
غصه نخور پنجرمون بازه هنوز
باغچمون غرق گلاي ناز و عاشقه هنوز
ماه من
غصه نخور
باز داره فصل سيب مي شه
مي دونم گاهي آدم تو وطنش غريب مي شه ....

roje_aria79
06-25-2007, 02:45 PM
تقديم به...
ترديد
توي اينهمه ترديد
فقط يك باور باقي بود
آن هم خود ترديد......
كوچه اي بود و دري بسته
چشمي از اشك حصرت خسته
دستي از گوشه ديوار جدا
تكيه داده به غمها و بلا
دل اگر داشت دلي ويران بود.
دل بيچاره چقدر تنها بود.
......
دل بيچاره زماني جان داشت
سر اين كوي بهشتي جا داشت
دل او دلداري داشت
دلبري ناب ز گلهاي بهشت
ولي افسوس
گذشت و گذشت
اين زمان قدار
اين پلشت بي بنياد
رسمي از نو هر دم مي كند بنياد
دل به دلدار وفا دار نماند هر گز.
اينچنين بوده و بودست اين رسم.

رسم وفاداري نو
رسم كهنه كردست بي بنياد
رسم رفتن
رسم هر دم با كسي و چيزي گشتن
رسم بردن هر دم سود
رفتن و كندن و نابودي هر چيز بي سود
گر چنين است باور هر روزه ما
من نخواهم زبرش عشق و وفا
من همان به كه بمانم تنها
تا كه هر دم ندهم دل به هر بي دل بي پروا
دل و دلدار بماند بهر تو دنيا
ما كه رفتيم نشاني از ما ننما
ياحق

roje_aria79
06-25-2007, 02:51 PM
ناله یی در شب
ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من
وی نام تو روشنگر شام و سحر من
جز نقش تو نقشی نبود در نظر من
شب ها منم و عشق تو و چشم تر من
وین اشک دمادم که بود پرده در من
در عطر چمن های جهان بوی تو دیدم
در برگ درختان سر گیسوی تو دیدم
هر منظره را منظری از روی تو دیدم
چشم همه ی عالمیان سوی تو دیدم
با یاد تو شادست دل در به در من
از نور تو مهتاب فلک اینه پوشست
وز بوی تو هر غنچه و گل عطر فروشست
دریا به تمنای تو در جوش و خروشست
عکس تو به هر آب فند چشمه نوشست
خود دیده بود اینه ی حق نگر
دانی تو که در راه وصالت چه کشیدم
چون تشنه ی گرمازده ی خسته دویدم
بسیار از این شاخه به آن شاخه پریدم
آخر به طربخانه ی عشق تو رسیدم
ام به طلب سوخت همه بال و پر من
غم نیست کسی را که دلش سوی خدا بود
در خلوت خود شب همه شب مست دعا بود
جانش به درخشندگی اینه ها بود
بیچاره اسیری که گرفتار طلا بود
گوید که بود آتش من سیم و زر من
هر جا نگرم یار تویی جز تو کسی نیست
از غم نفسم سوخت ولی همنفسی نیست
بی نغمه ی تو باغ جهان جز قفسی نیست
غیر از تو به فریاد کسان دادرسی نیست
ای دوست تویی دادرس و دادگر من
محروم کسی کز تو جدا بود و ندانست
در گوش دلش از تو صدا بود و ندانست
آثار تو در ارض و سما بود و ندانست
عالم همه ایات خدا بود و ندانست
ای وای اگر نفس شود راهبر من
هر پل که مرا از تو جدا کرد شکستم
هر رشته نه پیوند تو را داشت گسستم
آن در که نشد غرفه ی دیدار تو بستم
صد شکر که از باده ی توحید تو مستم
هرگز نرود مستی این می ز سر من
راه تو مرا از ره بیگانه جدا کرد
یاد تو مرا از غم بیهوده رها کرد
عشق تو مرا شاعر انگشت نما کرد
گفتم به همه خلق که این طرفه خدا کرد
بی لطف توکاری نرود از هنر من
من بی کسم و جز تو خدایی که ندارم
گر از سر کویت بروم رو به که آرم
بر خک درت گریه کنان سر بگذارم
خواهم که به آمرزش تو جان بسپارم
اینست دعای شب و ذکر سحر من

roje_aria79
06-25-2007, 02:56 PM
هودج مهتاب
هر زمان بانگ خوش نامه رسان می اید
بر تن خسته ام از شوق تو جان می اید
تا صدای تو به گوشم رسد از رشته ی سیم
دل من لرزد و جان در هیجان می اید
نیمشب یاد تو در هودج مهتاب خیال
چون عروسیست که بر تخت روان می اید
ز نگاه تو دلی نیست که عاشق نشود
نازم آن چشم که تیرش به نشان می اید
می پرد خواب ز چشم همه کس تا دل شب
هر کجا قصه ی زلفت به میان می اید
به دعا میطلبم صبح درخشان تو را
هر سحرگاه که گلبانگ اذان می اید
از غم عشق ز دل ناله برآرد تا صبح
مرغک خسته که شبها به فغان می اید
تا که فرزند سفر کرده ز راه اید باز
پدر منتظر از غصه به جان می اید
ای جوانان در بر پیران چو رسی طعنه مزن
هنر تیر زمانی ز کمان می اید
شمع بزم سخنم شعر تب آلوده ی من
شعله هاییست که از دل به زبان می اید
هوشیاران همه سرمست غزلهای منند
مگر اینسان هنر از پیر مغان می اید

roje_aria79
06-25-2007, 02:58 PM
سرمای تنهایی
چمن شد خالی از گل باغبانان را چه پیش آمد
چه شد آوای بلبل نغمه خوانان را چه پیش آمد
به میدانها نمی بینم نشانی از هماوردی
به رزم قهرمانی پهلوانان را چه پیش آمد
ز داغ سرو بالایمان کمان شد قامت پیران
ز جور تیر دشمن نوجوانان را چه پیش آمد
به جز تلخی نمی روید ز لب ها شور شادی کو ؟
الا ای هم نفش شیرین زبانان را چه پیش آمد
گلندامی به پیغامی دل ما را نمی جوید
کجا شد دلندازی مهربانان را چه پیش آمد
نه تیری از نگاهی نه کمند از گیسوان بینی
بگو ای سرو قد ابرو کمانان را چه پیش آمد
عزیزان در سفر رفتند و مادرها به غربتها
ز اینان کس نمی داند که آنان را چه پیش آمد
به هر مجلس که بنشینی سکوت تلخ می بینی
چه شد شیرین زبانی نکته دانان را چه پیش آمد
در این سرمای تنهایی بسی بر خویش می لرزم
نمی داند کسی افسرده جانان را چه پیش آمد
بهار آمد ولی یک غنچه از بستان نمی روید
چمن شد خالی از گل باغبانان را چه پیش آمد ؟

Even Star
06-25-2007, 03:00 PM
چشم در راه توام
شايد ايي از دور
مد تي است كه ميشويم با سرشكم ره شن ريز تو را
هر غروبي كه رسد
به سر راه اميد
زانوان در بغلم
خيره ام تا برسي

Even Star
06-25-2007, 03:02 PM
هان اي مردم شهر
من به خود ميبالم
بوي پيراهن او ميايد
يوسفم در راه است و به دروازه شهرم نزديك

هان اي مردم شهر
عاشق شهر شما بعد از اين خندان است

لحظه اي بعد به خود مي ايم
اه ؛ افسوس كه شب امده است
و غمت بر دل من سنگين است
مينمايد به نظر چهر زيباي ترا
تو كه در باور من گنجيدي

از همان روز كه من دل ز كف دادم و شيدا گشتم
تا كنون بسته به زنجير غمم
و به زندان خيالم محبوس
خبرم نيست كه فكرت به چه ها مشغول است



گر كه رفتي زبرم اي همدم
ليك روحم در اند يشه توست
تو بيا و تو بمان
باش با من به ابد كه تو بودي ز ازل

كه ازل تا به ابد همگي زنده شود در يك ان
با نگاهي كه كني در نظرم
به سبكبالي باد
به سبكرويي اب

راه خود مي گيرم تا به بستر برسم
شاد از اين موهبتم
لا اقل مي بينم چهره پاك تو را در خوابم

roje_aria79
06-25-2007, 03:04 PM
باز شب آمد
باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد
ماه روی تو در این اینه ها پیدا شد
نامه ی مهرتو دردیده چراغی افروخت
که به یک لحظه جهان در نظرم زیبا شد
نامه ات پیرهن یوسف من بود و از آن
چشم یعقوب دل غمزده ام بینا شد
گفتم آخر چه توان کرد ز اندوه فراق
طاقتم نیست که این غصه توانفرسا شد
ناگهان ید تو بر جان و دلم شعله فکند
دل تنها شده ام برق جهان پیما شد
آمدم از پی دیدار تو با چشم خیال
در همان حالت سوازدگی در وا شد
باورت نیست بگویم که در آن غربت تلخ
قامت سبز تو در خلوت من پیدا شد
آمدی نغمه زنان خنده کنان سرخوش و مست
لب خاموش تو پیش نگهم گویا شد
بوسه دادی و سخن گفتی و رفتی چو شهاب
ی عجب بار دگر دور جدایی ها شد
ای پرستو ی مهاجر چو پریدی زین بام
بار دیگر دل غربت زده ام تنها شد
باز من ماندم و تنهایی و خونگرمی اشک
باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد

roje_aria79
06-25-2007, 03:06 PM
الفبای عشق
دگر نامه ی تو باز شد
مستی ام از نامه ات آغاز شد
نام خدا زیور آن نامه بود
من چه بگویم که چه هنگامه بود
بوسه زدم سطر به سطر تو را
تا که ببویم همه عطر تو را
سطر به سطرش همه دلدادگیست
عطر جوانمردی وو آزادگیست
عطر تو در نامه چها میکند
غارت جان ودل ما میکند
از غم خود جان مرا کاستی
بار دگر حال مرا خواستی
بی تو چه گویم که مرا حال نیست
مرغ دلم بی تو سبکبال نیست
هر چه که خواندم دل تو تنگ بود
حال من و حال تو همرنگ بود
بی تو از این خانه دل شاد رفت
رفتی و بازآمدن از یاد رفت
هر که سر انگشت به در میزند
جان و دلم بهر تو پر میزند
بی تو مرا روز طلایی نبود
فاجعه بود این که جدایی نبود
چون به نگه نقش تو تصویر شد
اشک من از شوق سرازیر شد
اشک کجا گریه ی باران کجا
باده کجا نامه ی یاران کجا
بر سر هر واژه که کاوش کند
عطر تو از نامه تراوش کند
عکس تو و نامه ی تو دیدنیست
بوسه ز نقش لب تو چیدنیست
هر چه نوشتی همه بوی تو داشت
بر دل من مژده ز سوی تو داشت
هر سخنت چون سخن پیرهن یوسف است
بوی خوش پیرهن یوسف است
من ز غمت خسته ی کنعانی ام
بی تو گرفتار پریشانی ام
مهر تو چون باد بهاری بود
در دل من مهر تو جاری بود
نامه به من عشق سفر می دهد
از سر کوی تو گذر میدهد
نامه ی تو باده ی مرد افکنست
هر سخنت آفت هوش منست
جان و دلم مست جنون می شود
تشنگی ام بر تو فزون میشود
نامه ی تو گر چه خوش و دلکشست
در دل هر واژه گل آتشست
حرف به حرف تو به هرنامه یی
خواندم و دیدم که چه هنگامه یی
نامه ی تو قاصد دنیای عشق
بر دلم آموخت الفبای عشق
هر الفش قد مرا راست کرد
با دل من هر چه دلش خواست کرد
از ب ی تو بوسه گرفتم بسی
نامه نبوسیده به جز من کسی
پ چو نوشتی دل من پر گرفت
آتش عشق تو به دل در گرفت
دال تو بر دل غم دوری نهاد
صاد تو دل را به صبوری نهاد
سین تو سرمایه سود منست
سین همه ی بود و نبود منست
سور و سرورم همه از سین تست
سین اثر سینه ی سیمین تست
شین تو در خاطره شوق آورد
ذال او ما را سر ذوق آورد
لام تو یادیست ز لبهای تو
وان نمکین خنده ی زیبای تو
میم بود شمه یی از موی تو
زانکه معطر بود از بوی تو
نون تو از ناز حکایت کند
های تو از هجر شکایت کند
واو تو پیغام وصال آورد
جان و دل خسته به حال آورد
از سخنت بر تن من جان رسید
حیف که این نامه به پایان رسید
بوسه به امضای تو بگذاشتم
یاد زمانی که تو را داشتم

roje_aria79
06-25-2007, 03:07 PM
گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده ی واژه ای را دیدم
یا پرنده ای بی پر در آسمان هفتم
یا پنج شنبه ای از اضطراب و پروانه
یا زمستانی نوزاد
حالا لخجه ام سبز شده
و چشم هایم لای خواب دیشب جا مانده
هیچ کس نمی پرسد چرا سبز می پوشم
چرا سبز می نوشم
چرا دست هایم بوی ترانه گرفته
هیچ کس دلش برای پاییز پریروز تنگ نمی شود ؟
می خواهم بروم برای ایینه گریه کنم
گاهی که صبح و ستاره به دیدنم می ایند
و آسمان بنفش می شود
یادم می افتد که چه نسبت محرمانه ای با کلمه دارم و یاد تو می افتم که همیشه حال مرا از ایینه می پرسیدی
بعد از تو کسی بی ابهام از کنار باران عبور نمی کند
مثل تمام پنج شنبه هایی که قد می کشند و جمعه می شوند
و من فکر می کنم آخرین بوسه ات
روی کدام انگشتم بود
باز صدایت راه می افتد و نام من پرنده می شود
باز ایینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند
حالا تو هی بهانه بیاور
کنار همیشه نیامدنت باران به لکنت می افتد
و با بونه و بوسه سبز می شود
چه قدر آواز ، کف گلویم
چه قدر قمری کف دستم
دیگر نبودنت را بهانه نمی گیرم
به جان همین چراغ ، مخاطب ، به جان همین شعله
دیگر نه بی قراری من و کلمه
و نه بی تفاوتی کسی که تویی
اهمیت دارد
نه لب بی تبسم دی ماه
نه سکوت بی روزن این جمعه
فقط بگذار ببوسمت
نمی دانی چه قدر آواز ، کف گلویم
و چه قدر قمری ، کف دستم
اگر دی ماه سیگار بخواهد تعارفش می کنم
چون خواب دیده ام زمستان نوزاد آغوش من بزرگ می شود
صدای ساز می اید
صدای انگشت های تو روی نت های سکوت
نمی دانی چه قدر اضطراب پشت پلک هایم یخ زده
اصلا بگذار اعتراف کنم که می ترسم
هم از مرگ فنجان لب طلایی ام
هم از مرگ عنکبوت ماده
و هم از این شب که سرگیجه گرفته و هی می چرخد
از همان وقتی که سبز می پوشم می ترسم
از همان وقتی که سبز می نوشم می ترسم
و ترس پشت پلک این شمع شکل تو می شود
و باز رؤیای خیس آمدنت و باز باران پشت همیشه ی آسمان
اصلا چه کسی گفته هفت آسمان بالای سر من باشد ؟
اگر من آسمان نخواهم باید پیش کدام خدا بروم ؟
به فرض کنار همین شب دیوانه
رو به پنجره بمیرم
کدام آسمان کدام خدا سیاه می پوشد ؟
چه کسی می پرسد چند سال قبل از مرگش مرده بود ؟
اما دلم می خواهد
تو شب هفت مرا در آسمان هفتم بگیری
و رنگ چشم هایت لباس بپوشی
و دست هایت بوی ترانه و موسیقی بدهد
ایینه به خواب رفته است مخاطب
دیگر برای که گریه کنم ؟
دوم دی ماه ، پنجم پنجره ، هفتم آسمان ، نهم آبان
این روزها در تقویم هیچ خدایی ثبت نشده
فقط تو می دانی و من
بگذار ببوسمت
لب هایم پر از ستاره و دوستت دارم است
لب هایم پر از حروف اشاره ، حروف نام تو
حالا مرا ورق بزن ... دختر صفحه ی بعد سطر اول می نشیند
آن قدر منتظر تا به سطر دوم بیایی بی بهانه ، بگویی دوستت دارم و نقطه
مرا ورق بزن

roje_aria79
06-25-2007, 03:09 PM
ساقی
ساقی ِهمیشه تشنه ام یک جرعه از جامت بده
امشب توای نامهربان در خلوتت راهم بده
این را شبی گفتم به تو با چشم های خسته ام
آه از غرور تلخ تو امشب دگر شکسته ام
امروز ای مست از غرور تنها تر از شقایقم
فردا که آیی به برم در دست طوفان است تنم
فردا که آیی نزد من، دیگر نخواهمت شناخت
گویم به تو دیراست دگر، باید که سوی حق شتافت
دستم مگیر و اشک مریز روزی که دیگر مرده ام
پا برغرورت مگذار روزی که دیگر رفته ام
بر روح پوسیده ی من، کوک مزن، کوک مزن
بر پاره پاره قلب من، وصله مزن، وصله مزن
بر رخ فرسوده ی من رنگ جلای عشق مزن
برو دگر ای بی وفا دم از صفا وعشق مزن

roje_aria79
06-25-2007, 03:10 PM
وقت رفتن...
وقت رفتن، تو چشماش نگاه نکردم
آسمون چشماشو ابری نکردم
با یه قلب پاره پاره، برمی گشتم از دیارش
به یاد اون گُل سرخی که می داد به دست یارش
قلب من براش می تپید، اون ولی چیزی نمی گفت
توی قلب ساده ی من، باز گُل عاشقی می شکفت
توی دنیایی که داره، آسمون پر از ستاره اس
من ولی دنیایی دارم، که شباش فقط خاطره اس
خاطراتی پُرِاز عشق، پُرِ از شادی و خنده
همه لحظه های نابی که دیگه برنمی گرده
همه واژه های این شعر بمونه به یادگاری
شاید یک روزی شقایق، بخونه برای یاری

roje_aria79
06-25-2007, 03:12 PM
تنها سقوط می کنم...
روزهاست اندوهی
سخت می فشارد قلبم را
مرا دیگر یارای نبرد نیست
بر زانو افتاده
با دستانی خالی
فریادهای عاصی
که به آسمان نرسیده
قطره قطره سکوت می شوند
بر سرم می ریزند
روزها تو می گفتی
تا دیروز من
که می توانم نگه دارم دستی دیگر را
چرا که کسی دست مرا گرفته است
به زندگی پیوندم داده است
امروز می گویم
دستانم رها شده است
دستانت را به دیگری می سپارم
تنها سقوط می کنم
دستی اگر دستم گرفت
هنوز آدمیانی
بر این زمین خاکی
می زیند...

roje_aria79
06-25-2007, 03:13 PM
زندگی
زندگی چیست؟
زندگی یک گُل سرخ
که من از بوته ی احساس خودم می چینم
لب یک پنجره ی آبی چوبی
به تماشای جریان سرخی اش می شینم
لب این پنجره تا این گُل هست
می توان تا قله های اوج رفت
می شود پرنده بود
از درٌه های غم گذشت
زندگی دیگر چیست؟
زندگی راز شکیبایی توست
وقت آزادی پروانه ی عشق
که تو از عمق وجود
در پیله ی دل پروردی
از برای آزادی اش
مهرش از دل افکندی
از عشق خود دل کندی
وباز زندگی
رودی خروشان
می رود از کنار تو
پا در این رود گذاری
تا همیشه در جریانی
ور نه از دور ببینی
از قافله جا می مانی...

Even Star
06-25-2007, 03:14 PM
خوبها رفتند و خوبی ماند در يادم ....
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
.. بهارم رفت
. عشقم مرد .
يارم رفت .......

roje_aria79
06-25-2007, 03:17 PM
راز عطشناک
شگفتا...
رازیست خفته
در عطشناکی تو
که اندوه مرگ عطشناکت
از فراز سالها
می نشیند بر قلبها
و ما هنوز، تشنه ی فهمیدن تو
سالهاست می رویم به جستجو
از تو گفتیم با فرات
طغیان کرد
و شگفتا که اگر دریا شود
تشنه ی فهمیدن توست
خون تو در رگ آن دشت نشست
که کنون قلب زمین است
ورنه او، هیچ نداشت
که اینگونه مقدس بشود
پاک شود
متبرک بشود
همه دیدند با حضورت
خورشید
قطره قطره آب شد
که توخود، خورشیدی
و چه حزن انگیز که خورشید
روی دستان خاک پرپر شد
دریغا، دریغا
در پایان جستجو
عطشناک تریم

roje_aria79
06-25-2007, 03:23 PM
رفتن...
هنگام رفتن
در چشمان عشق نگریستن
آنچنان مشتاق ماندنت می کند
که پای رفتنت سست می شود
ورفتن را مرگ می پنداری
پس چشمانت را ببند
وپا در جاده بگذار
وهمیشه به یاد داشته باش
گاهی وقت ها برای بودن
باید رفت...

roje_aria79
06-25-2007, 03:24 PM
میله های فولادی
پنجره را گشوده اید
از این قاب کهنه ی آبی
از این دریچه ی اسیر
جاده ای پیداست
کوهی
وآبی آسمانی
که قلبم را پر می دهد
مگر کسی هست اینجا
بیاموزد پرواز را به ما
آسمان هست
پنجره هست
پرنده و پر پرواز هست
و میله های فولادی نیزهم...

roje_aria79
06-25-2007, 03:27 PM
قالبی ازهزار رنگ پاییز
امروز تا ملاقات تو آمدم
ولی انگار[ تو] نبودی
در هجوم همه لحظه های تلخ
در پس ویرانی قلب
درآن روزهای تنهایی و درد
من تو را یافته بودم
ودلم نه دراندیشه ی غم
نه دراندیشه ی شب
سوی پرده هایت آمد
سوی رنگ های پاییزی تو
وچه راهی پیمود تا بدانجا برسد
غافل از کمین اندوه
پا درآن بیراهه بنهاد
و بدانجا که رسید
همه چیز رسوا شد...
قالبی ازهزار رنگ پاییز
قالبی پُر ز تهی
سرد و بسته
چون پیله های سخت
و چه تلخ بود
که درآن سکوت سنگین
گُل رویاهایش
درعطش عشق
در غم ِ مرگِ پاکی و صداقت
پرپر شد...

Even Star
06-25-2007, 03:27 PM
من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت
.در تهاجم با زمان
.آتش زدم
.کشتم ....
من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم
تا تمام
خوبها رفتند و خوبی ماند در يادم ....
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
.. بهارم رفت . عشقم مرد
.يارم رفت .......

roje_aria79
06-25-2007, 03:29 PM
تقديم به...
بی بهانه
می خواهم از تو
بی بهانه
گذر کنم
پیله ات
از دیوارهای آهنی
سخت تراست
دیگر سرانگشتان نحیفم را
یارای ریسیدن
ابریشم های آهنی نیست
از کاویدن وجودت
برای ذره ای محبت خسته ام
دراین معدن غرور
ذره محبتی نیست
نگاهت عشق را ِز یادم می برد
آه که در چشمانت
کمی مهربانی نیست
جنس قلبت
سنگ خارا
خشم تو
چون خشم دریا
وای ازاین خشم
به دریا
هیچ ماهی نیست
این همه بهانه را
در گوشت نخواهم خواند
می دانم برای شنید نش
شنوا گوشی نیست
می خواهم از تو
بی بهانه
گذرکنم...

Even Star
06-25-2007, 04:59 PM
برای ستاره بی پایانم...http://forum.persiantools.com/attachment.php?attachmentid=20215&stc=1&d=1182774445



به همین سادگی رفتی
بی خداحافظ عزیزم
سهم توشد روز تازه
سهم من که اشک بریزم
به همین سادگی گم شد
عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نیست می دونم
خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون تو عزیز تر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش تاا بد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم پای غم هات نمی موندم
واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که میدیدم
داری آب میشی میمیری اینو از همهه شنیدم
دارم از دوریت میمیرم تا کنار من نسوزی
از دلم نمی ری عمرم نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد
تو که تنها نمی مونی من تنها رو دعا کن
خاطراتم رو نگه دار اما دستامو رها کن
دست تو اول عشقه بسپارش به آخرین مرد
مردی که پشت دیوار واسه چشمات گریه می کرد

Even Star
06-25-2007, 05:48 PM
چشمانت را میان تاریکی میجویم.
میگویم: چه قدر دوری؟
می گویی :انــــدازه است!
گـــم میشوم.
تمــــام می شوم.
در تو اما
جای نگاهم همیــــشه بر دستانت باقی است.
در من اما
زخــم غریب و شفافی است جای خالی تو تا هزاران سال

Even Star
06-25-2007, 05:49 PM
به خیسی چشمانم طعنه نزن !
من از ابتدای همان ناگهان که دیدمت رخت آفتابی به تن داشتم.
شاید تنها اشتباهم این بود که نمی دانستم...گناهکار هر که باشد ، کیفر آن مال من است !

Even Star
06-25-2007, 05:50 PM
خداوندا ؟
اگر روزي رسد كه از عرشد به زير آيي !
لباس فقر پوشي !
براي لقمه ناني !
غرورت را به زير پاي نامردان فرو ريزي !
زمينو آسمانت را كفرمي ورزي !
نمي ورزي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Even Star
06-25-2007, 05:53 PM
آن روزها رفتند

آن روزهای جذبه وحيرت

آن روزهای خواب و بيداری

آن روزها هر سايه رازی داشت

هر جعبۀ سر بسته ، گنجی را نهان می كرد

هر گوشۀ صندوقخانه، در سكوت ظهر

گويی جهاني بود

هر كس زتاريكی نمی ترسيد

در چشمهايم قهرمانی بود

و عشق،

كه در سلامی شرم آگين

خويشتن را بازگو می كرد

در ظهرهای گرم دود آلود

ما عشقمان را در غبار كوچه می خوانديم

ما با زبان سادۀ گلهای قاصد آشنا بوديم

ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می برديم

و به درختان قرض می داديم

...

روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی كه در خورشيد می پوسند

از تابش خورشيد، پوسيدند

و گم شدند آن كوچه های گيج از عطر عقاقی ها

در ازدحام پرهياهوی خيابانهای بی برگشت





فروغ فرخ زاد

Even Star
06-25-2007, 05:55 PM
ما

در عصر احتمال به سر می بريم

در عصر شك و شايد

در عصر پيش بينی وضع هوا

از هر طرف كه باد بيايد

در عصر قاطعيت ترديد

عصر جديد

عصری كه هيچ اصلی

جز اصل احتمال ، يقينی نيست

اما من

بی نام تو

حتی

يك لحظه احتمال ندارم

Even Star
06-25-2007, 05:56 PM
در انتهای وجودم
تارش را تنیده

تک تک سلول هایم را
انفرادی ربوده

به صخره ای در
آن سوی احساسم
آویزان شده

از عمق جانم
صدای موج های پر تلاطمش می آید
که اسیر گشته
در حصیری از تخته سنگ ها

جوشش رودخانه ای از خون
که از قلبش رمیده و
بی هوا به سویم می آید

در سیاهی چشمانم
به صعود قله های احساس می رود

صداقت دستانم را
بوسه های مستانه اش پر کرده

قلب بی احساسش در زیر گام هایی از احساس
فنا گشته

و

ودگر بار از بهار چه می خواهی؟؟
بهار بعد از این برای من و تو

هیچ رنگی نخواهد داشت


در کنج خلوت زندان تنیده ات
بنشین

و دریای مواج را بنگر

او فردا نخواهد بود

وتو در حسرت گفتن
دوستت دارم
غرق می شوی

Even Star
06-25-2007, 08:52 PM
من دلم مي خواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
كنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر كسي مي خواهد
وارد خانه پر عشق و صفاي من گردد
يك سبد بوي گل سرخ
به من هديه كند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يك دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي كوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانة ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانة دوست كجاست؟

Even Star
06-25-2007, 09:19 PM
غریبه ای ز دور دست می آید
با دستانی پر ز مهر

امشب مهمانی ماه و مهتاب است
ناشناس دوستش می دارم

شاید از غربت تنگ یک دل عاشق آمده
که نگاهش این چنین با من آمیخته

غریبه ای ز دور دست می آید
با دستانی پر ز مهر

ولبخندی مملو از احساس گرم خورشید
ناشناس دوستش می دارم

غریبه ای ز دور دست می آید
با دستانی پر ز مهر

آمد و در کنارم ماند
ناشناس دوستش می دارم

غریبه ای آمد
احساسم را دزدید
ورفت

غریبه ای ز دور دست می آید
با دستانی پر ز مهر
از چشمانش بی زارم
و
مهرش را نمی خواهم

Even Star
06-25-2007, 09:21 PM
تو، اشتیاق و تمنای لحظه های منی
تو ، در دل تنگم نسیم صبح دمی

من آن بهار که پیمان عشق می بندد
تو همچو ستاره چنان دور از نظری

دلم ز حزن دروغین و آه چرکین است
مگر نخواستی صنمم غم از دلم ببری؟

نگاه یخ زده ام در پس قدم های تو مرد
چرا دگر به خنده مستانه ام نمی نگری

من از نگاه و فریب جاده هیچ نمی دانم
نشایدت که بخواهی به مقصدم نبری

من از صدای این دل تنگم نیاز می شنوم
چرا محبت و عشقت نمی دهد ثمری

من از صدای چکاوک شنیده ام به دروغ
که فارغ از من و در اندیشه دگری

Even Star
06-25-2007, 09:25 PM
تو را به همه رازهای پنهانت قسم

تو ای سکوت همه شب،دلیل حضور
تو را به پهنای همه آسمانت قسم

تو ای ندای دل تنگ،صدای خفا
تو را به امید همه دلشدگانت قسم

تو ای نماز حاجت دل،قبله نیاز
تو را به حق همه جان جانانت قسم

تو ای قصیده بی بیت، ترانه مبهم
تو را به نجوای نام دوستدارانت قسم

سلام من رسان بر مهربانم
بگو باز آید آن آرام جانم
بگو تنها امید و همزبانم
منم بی تو کنون نالان و گریانم

Even Star
06-25-2007, 09:30 PM
مهربانم غم و دوری تا کی؟
بی تو زاری و صبوری تا کی؟

ز دو دیده در غمت همچو غریبی گریان
بی تو تاریکی و نوری تا کی؟

تشنه جرعه ای از مهر ومحبت هستم
بی تو غمگین و سروری تا کی؟

دور از این جمع وبه دور از دل ویار
بی تو پنهان و حضوری تا کی؟

برده ام آرزویت را به اتاقی تاریک
بی تو یکرنگ و غروری تا کی؟

خسته از درد جدایی و گلایه به خدا
بی تو شادی ، غم دوری تا کی؟

Even Star
06-25-2007, 09:40 PM
من اینجا باز در این دشت خشک
تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم........
و می دانم تو روزی باز خواهی گشت...

پری
06-25-2007, 11:19 PM
در آن شب ها كه چشمانت نمي داشت
به پايت گريه كردن عالمي داشت
دل مجروح و زخم كهنه ي من
ز افسون نگاهت مرهمي داشت
به گرماي نوازش هاي چشمت
دل من احتياج مبرمي داشت
درون سينه ام غم پرسه مي زد
خدايا كاش اين دل محرمي داشت
تمام بيت بيتم شعر غم بود
مرور خاطراتم ماتمي داشت

پری
06-25-2007, 11:23 PM
داري مرور مي‌كني آن‌زن را،آن زن و عطر پيرهنش راهم‌
حل مي‌كني درآبي چشمانت كم‌كم لباسهاي تنش راهم
موگير بازمي‌شودو موهاش روي اجاق چشم تو مي‌ريزد
زن گرم مي‌شود و شما كم‌كم حس‌مي‌كنيد سوختنش راهم
آتش گرفته دامن زن، انگار روي مس گداخته مي‌رقصد‌
آنقدر داغ مي‌شوداين كوره تا ذوب مي‌كند بدنش راهم
مانند جيوه مي‌شود اندامش دستان تو پياله‌ي لرزاني‌است
بدنيست احتمال دهيد اين بار از توي ظرف ريختنش را هم
از كوهپايه آمده پايين تا مثل نسيم همسفرت باشد
آنقدر پابه‌پات مي‌آيد تا از ياد مي‌برد وطنش راهم
*‌
زن بي‌اجازه آمده‌بود از كوه ،زن بي‌اجازه عاشق مردي بود
آن شب به كوه بازنياوردند مردان روستا كفنش را هم
آن رقص ايلياتي كولي‌وار ...آن دستمال‌هاي رها در باد...
ييلاق خالي‌است و ايل از ياد برده‌است عطر پيرهنش را هم

پری
06-25-2007, 11:25 PM
خوشروئیت با دیگران لطفت به من کم می رسد
یک روز می بینی مرا نوبت به من هم می رسد
اوقات تلخی می کنی وقتی که بر می گردی از
آن جاده های بی نشان نوبت به من هم می رسد
پک می زنی سیگار را با بی خیالی می روی
در مانده ام آیا کسی اینجا به دادم می رسد؟
گر چه درون قصه ها هر کس به حقش می رسد
من خوانده ام که بارها عیسی به مریم می رسد
تا بوده این بوده ولی من هم تلافی می کنم
عیبی ندارد عاقبت آدم به آدم می رسد

پری
06-25-2007, 11:36 PM
طرحي كشيده ام كه به انسان شبيه نيست
همزاد آتش است و به شيطان شبيه نيست
اين كيست كز ميان چراگاه بي رمه
هي هي كنان گذشت و به چوپان شبيه نيست
روزي هزار شيوه بر انگشت مي زند
اما به سرنوشت سليمان شبيه نيست
گرگي كنار خانه ام آغوش كرده است
اما ديار من كه به كنعان شبيه نيست

پری
06-25-2007, 11:39 PM
اگر چه بين من و تو هنوز ديوار است
ولى براي رسيدن، بهانه بسيار است
بر آن سريم كزين قصه دست برداريم
مگر عزيز من! اين عشق دست بردار است
كسى به جز خودم اى خوب من چه مى داند
كه از تو - از تو بريدن چه قدر دشوار است
مخواه مصلحت انديش و منطقى باشم
نمي شود به خدا، پاى عشق در كار است
تو از سلاله ى‌سوداگران كشميرى
كه شال ناز تو را شاعرى خريدار است
در آستانه ى رفتن، در امتداد غروب
دعاى من به تو تنها،خدا نگهدار است
كسى پس از تو خودش را به دار خواهد زد
كه در گزينش اين انتخاب ناچار است

jerii
06-26-2007, 12:36 AM
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دود
یا خزانی خالی از فریاد و شور




مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز،دیروزها




دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد و درد
می خزند آرام روی دفترم




دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش





می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور نمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو می روند





پرده های تیره ی دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفتر های من
در اتاق کوچکم پا می نهند

.....................
..............

فروغ فرخزاد

Even Star
06-26-2007, 01:30 AM
تا نهان سازم از تو بار دگر
راز اين خاطر پريشان را
مي كشم بر نگاه ناز آلود
نرم و سنگين حجاب مژگان را

دل گرفتار خواهشي جان سوز
از خدا راه چاره ميجويم
پارسا وار در برابر تو
سخن از زهد و توبه ميگويم

آه...هرگز گمان مبر كه دلم
با زبانم رفيق و همراه است
هر چه گفتم دروغ بود، دروغ
كي تو را گفتم انچه دلخواه است

تو برايم ترانه مي خواني
سخنت جذبه اي نهان دارد
گوييا خوابم و ترانه ي تو
از جهاني دگر نشان دارد

شايد اين را شنيده اي كه زنان
در دل آري و نه به لب دارند
ضعف خود را عان نمي سازند
رازدار و خموش و مكارند

آه، من هم زنم، زني كه دلش
در هواي تو ميزند پر و بال
دوستت دارم اي خيال لطيف
دوستت دارم اي اميد محال.

Even Star
06-26-2007, 01:31 AM
دارد باران می بارد
و داغ تنهایی ام
تازه می شود!
نگو که نمی آیی
نگو مرا همسفر دشت آسمان نیستی
از ابتدای خلقت
سخن از تنها سفر کردن نبود
قول داده ای
باز گردی
از همان دم رفتنت
تمام لحظه های بی قرار را
بغض کرده ام
و هر ثانیه که می گذرد
روزها به اندازه هزار سال
از هم فاصله می گیرند

Even Star
06-26-2007, 01:33 AM
رفتار من عادی است
اما نمي دانم چرا
اين روزها
از دوستان و آشنايان
هر كس مرا مي بيند
از دور مي گويد:
اين روزها انگار
حال و هواي ديگري داري!
اما
من مثلِ هر روزم
با ان نشانيهاي ساده
و با همان امضا،همان نام
و با همان رفتار معمولي
مثل هميشه ساكت و آرام
اين روزها تنها
حس مي كنم گاهي كمي گنگم
گاهي كمي گيجم
حس مي كنم
از روزهاي پيش قدري بيشتر
اين روزها را دوست دارم
گاهي
-از تو چه پنهان-
با سنگها اواز مي خوانم
و قدر بعضي لحظه ها را خوب مي دانم

بانوی آسمان وشب
06-26-2007, 01:23 PM
هر شب که فرصت میکنم جویای حالش می شوم
از خویش بی خود گشته و مست خیالش می شوم

در اسمان ارزو هر دم صدایش می زنم
چشمم چو بر رویش فتد محو جمالش می شوم

در هر شب تاریک من بدر است ماه صورتش
از شرم این دیدار نو منهم هلالش می شوم

جاریست اشک از دیدگان هر دم که یادش می کنم
مقبول در گاهش شوم اشک زلالش می شوم

سر گشته و حیران شدم دلتنگ و بی ایمان شدم
گویم به هر شیدا دلی خط است و خالش می شوم

جویای حالش می شوم مست از خیالش می شوم
با این دل سو دائیم رنج و ملالش می شوم

تاریکی و ظلمت گذشت خورشید از نو سر کشید
انگار خواب است اینکه من غرق وصالش می شوم

بانوی آسمان وشب
06-26-2007, 01:25 PM
آن‌جا راه‌های بسیاری به بابونه و
نسترن می‌رسند،
پشتِ هزار پیچِ نیلوفران
چینه‌های باران‌خورده‌ی بهاری
پر از عطر پیراهنِ دریا و دوستانِ ماست
سایه‌ها نزدیک،
ستاره‌ها مانوس،
شوخی‌ها بسیار ...!
پسین هم هست، پرستو، پروانه
آب،‌ سنگریزه‌ها، رویا، نور
و کلماتی ساده مثل خودمان
که لابه‌لای کتاب‌های ممنوعه
به خواب رفته‌اند.


تو چرا تمامش نمی‌کنی!؟


ما باید برویم
آن‌جا دیگر شب نیست
تب و عذاب و دلهره نیست
بند و کلون و بستن نیست
احتمالِ شکستن نیست!
فقط پریْ‌واری هوا
علاقه، آدمی، باد، بوسه و نی‌نوا!

بانوی آسمان وشب
06-26-2007, 01:27 PM
خداوندا ؟
اگر روزي رسد كه از عرشد به زير آيي !
لباس فقر پوشي !
براي لقمه ناني !
غرورت را به زير پاي نامردان فرو ريزي !
زمينو آسمانت را كفرمي ورزي !
نمي ورزي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم

من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران، سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست

نمی فهمم

کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش، آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد

نمی دانم
نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم

یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان

مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجــــای این لجـــــن زیباست

بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی ، عدل کم دارد.

Even Star
06-26-2007, 04:40 PM
شبان گاهان لب درياچه مي رفتم
و مي گفتم به خود او يك شب آنجا ديده خواهد شد
من او را پيش از اين هرگز نديده
و نام او را نيز نشنيده
ولي انگار با هم روزگاري اشنا بوديم
نمي دانم كجا بوديم كه من در نيلي چشمان او
او در كبود رود شعر من زمانها در شنا بوديم
شبي امد ؛
وليكن دير وقت امد
نه فانوسي ؛
نه مهتابي
هوا بس تيره بود
و دامن درياچه پر توفان
سوار قايقي گشتيم
و بر خيزابها رفتيم
تا ديري
ولي دردا!!!
چه تقديري من او را باز هم نشناختم ؛
زيرا كه شب تاريك بود
و موج نيرومند از ان سو قصه تلخي است؛
اي افسوس او را موجها بردند...
واينك هر سحر در قلب من نيلوفري مي رويد

Even Star
06-26-2007, 04:42 PM
من نشانی از تو ندارم٬

اما نشانی ام را برای تو می نویسم:

در عصرهای انتظار٬ به حوالی بی کسی ام قدم بگذار!

خیابان غربت را پیدا کن.

و وارد کوچه پس کوجه های تنهایی شو!

کلبهء غریبی ام را پیدا کن٬

کنار بید مجنون خزان زده

و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام!

در کلبه را باز کن.

و به سراغ بغض خیس پنجرا برو!

حریر غمش را کنار بزن!

مرا خواهی دید با بغضی کویری٬

که غرق عصارهء انتظار

پشت دیوار دردهایم نشسته ام

Even Star
06-26-2007, 04:43 PM
مي آيي
با خواهش اين و آن
در پوشش آرزوهاي گران

مي روي
با هزار آرزوي گران
براي خود
نه براي ديگران

Even Star
06-26-2007, 04:44 PM
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست
فتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست

Even Star
06-26-2007, 04:45 PM
چشمانت را میان تاریکی میجویم.
میگویم: چه قدر دوری؟
می گویی :انــــدازه است!
گـــم میشوم.
تمــــام می شوم.
در تو اما
جای نگاهم همیــــشه بر دستانت باقی است.
در من اما
زخــم غریب و شفافی است جای خالی تو تا هزاران سال

Even Star
06-26-2007, 04:46 PM
عشق
پير نمی‌شود
جا می‌افتد
شراب
کهنه می‌شود.

در آينه برف می‌بارد
سفيد می‌کند
هرچه پرکلاغی‌ست
و بوی نارنجی تو
راز خواهد ماند.

Even Star
06-26-2007, 04:47 PM
به من دست نزنید
من ممنوع ام
من شقایق را در آینه کُشته ام
و همان گونه که آفریدم عشق را
به آغوش خاک سپردم.

به من دست نزنید
یأس را در ریه هایم نفس کشیده ام
و تاریکی سایه بر من افکند
آنگاه که آرزوهایم به من خندیدند
کُنج تنهایی را خزیده ام
و کوروار، چنگ به همه چیز زده ام
زندگی
عشق
مبارزه

به من دست نزنید
که پوسیده ام
و در آینه مُکرر شده آنچه بر من گذشته است
وقتی غروب کردم
هوا آفتابی بود
و همه می خندیدند

به من دست نزنید
که اهل اینجا نیستم .

من فرزند زَروانم
باشد که تاریکی گناهم است
به کدامين جُرم در قعر وَیل به زنجیر کشیده اید روح مرا،
همزادم را دشمن یافتم
آنگاه که با جامه ای از مهر به پیشوازش آمدم .

"دستانم را کاشتم "
ده ها بار
نرویدند
باور کنید، باور کنید
من اهل اینجا نیستم.

در آن سوی رؤیا ها می زیم
و دَهشت واقعیت را
در فراسوی احساس
حس می کنم

من مغلوب ابدی زَوالم .

آری به من دست نزنید
که شکستنم
دریای تاریکی را ارزانیتان می دارد
و آنگاه است که شرمسار می شوید از خویش
آینه عریانیتان را چه مبتذل نشان خواهد داد

Even Star
06-26-2007, 04:49 PM
امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم
وقتی لبریز شده بودیم از نبودنهای بی دلیل این روزها
تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی
بی آنکه بدانی
من این روزها
... هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت
بی آنکه بدانی
من بودنم را در همان نگاه اول و همان سلام اول متوقف کرده ام
آخر تمام بودنت میان یک سلام و خداحافظ جای گرفته است
پس من به همان سلام بسنده می کنم
تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد
براستی
... ما چه ساده به هم پیوند زدیم ثانیه هامان را
... به سادگی
من ناباورانه به باور بودنت رسیده ام
... تو باور لحظه های من شده ای
...
وقتی تمام بودنم را مال خود می کنی
دیوانه می شوم
خیال سفر نداری ! ؟

Even Star
06-26-2007, 04:52 PM
به من می گفت:
انقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر می میرم
باورم نشد
فقط یک امتحان ساده
گفتم:
بمیر.....
سالهاست که در تنها یی خویش افسرده ام و مي‌گيرم
کاش امتحانش نمی کردم!!!

Even Star
06-26-2007, 04:53 PM
نه
من لاف می زنم
وقتی که می گویم

دوستت دارم

باورم نکن
می دانم که باورم نکرده‌ای
تو خودت می دانی که من
انسان وار
لاف می زنم
وقتی هنوز به این فکر می کنم که:
کاشکی توانسته بودم انتقام عشقم را با عشق بگیرم
کاشکی توانسته بودم در قفس زرینی
با دانه هایی هوس انگیز
به دامت اندازم.

کاشکی درختی شده بودم
به وسعت باغچه‌ات.
تو من را وقتی که هنوز بذری بودم
در آتش سوزاندی
وقتی هنوز جوانه‌ای نبودم
از ریشه کندی
من در آتش زاده شدم و در آتش مردم
من در عشق زاده شدم و در عشق مردم
و هنوز
رو به وسعت آسمان
رو به بی کرانگی دشت
رو به راهی که ممکن است هیچ وقت از آن نگذری
پشت پنجره‌های باز
انتظار می کشم.

برگرد

دوستت دارم

Even Star
06-26-2007, 04:54 PM
بذری بودم
که پاشیده شدم بر تو
جوانه زدم
نهالی شدم
برگ کردم و ریشه دواندم
مرا از باران مهرت سیراب کردی
از خورشید حضورت سرشار شدم
درختی شدم
پر برگ و شاخسار
که سایه ام به وسعت باغچه ات بود
به وسعت خودت
و شگفتا درختی چنان عظیم

بی شکوفه و بی میوه.
از دیدار آسمان محرومت کرده بودم
و ریشه دوانده بودم بر پایه های دیوار
که اگر زودتر به داد خودت نرسیده بودی
خانه را ویران کرده بودم
گل های اطلسی را خشکانده بودم.

تبر را در دست هایت دیده بودم آن روز
که به سنگی صیقلش می دادی
به قصد برکندن ریشه هایم
از باغچه ات
از دلت
از خودت.
عرق ریزان و پر تلاش

تکه تکه‌ام کردی
شاخه‌هایم را بریدی و ریشه‌هایم را خشکاندی
تا به تمامی از خود جدایم کرده باشی.

کاشکی دوباره جوانه می زدم در خاک باغچه‌ات
تا باز می توانستم
با تبری در دست‌های تو
تکه تکه شوم
هیزم شوم و آتش بگیرم

در روزهای سرد زمستانت
شاید بتوانم دست‌هایت را گرم کنم
و آب کتری‌ات را بجوشانم
و تمام شب را مراقب باشم
که رواندازت را پس نکنی

Even Star
06-26-2007, 09:39 PM
چشمانم درد می کند

گلویم درد می کند

دستانم درد می کند

قلبم درد می کند

ذهنم مبهوت است

و نگاهم درد می کند



چند روزی است درونم بارانی است

و آسمان اندیشه هایم خاکستری

چند روزی است که لبخند را ندیده ام

هر چند ساعت یکبار مثل رگبارهای بهاری بغضم می ترکد

و گاهی هم، امید، پلکهای باران خورده ام را برق می اندازد

شاید خدا بداند

چقدر خسته ام



گذشته ام را ورق می زنم

باران می گیرد

به حالا که می رسم

هوا تاریک شده است

ومن

خیس و گل آلود

در میان اندوه نشسته ام

احساس گناه از وجودم بالا می رود

کاش می شد خوابید و بیدار نشد

کاش می شد نوار را تا آخر پیش کشید

فرو می ریزم



کابوس زشتی است

انسان

این رویای زیبا

این موجود سرخ خون آلود

آه…

فکرم درد می کند

خاطرم شکسته

از لای ترک هایش باد می آید

می لرزم

قلبم نای تپیدن ندارد



ابرها می نالند

سقوط کرده ام

خرد شده ام

خوابم می آید

ریه هایم می سوزد

درونم خاموش است

و رگهایم سرد اند

کز کرده ام

در چاله ای از درد و اندوه

خیس و گل آلود

از دهانم بخار هم بیرون نمی آید

حتی از اشک هایم



یادم می آید

بچه قمری ها تازه از تخم بیرون آمده اند

مبادا کلاغ سراغشان بیاید…

زانو هایم کبود شده اند

باد کرده اند

بر می خیزم

درد مچاله ام می کند

بغضم می ترکد

باز هوا توفانی است

باران سنگسارم می کند

و باد تازیانه ام می زند

می شکنم

و تنفر در قلبم فرو می رود



در آینده تاریک ام قدم می گذارم

و جای پاهایم



درد می کند

بانوی آسمان وشب
06-27-2007, 12:01 PM
راز شقایق

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب
می گفت :
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

بانوی آسمان وشب
06-27-2007, 12:03 PM
زیر این گنبد نیلی زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور یه برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق کبوتری تا برج کهنه پرگشود
برج کهنه سرپناه خستگیش شد
مهربونیش مرحم شکستگیش شد
اما این قصه برج و کبوتر سرآغاز یک دلبستگی شد
اول قصمونو تومی دونستی، می دونستی
من نمی تونستم برم تو می تونستی، می تونستی
باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاق یه چشه برج و ندید
عمر بارون عمر برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده روندید
ای پرنده من ای مسافر من
من همون پوسیده گوشه نشینم
هجرت تو هرچی بود معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمینم .

بانوی آسمان وشب
06-27-2007, 12:19 PM
غنچه از خواب پرید
گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن خزید
و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صیمیمانه به او گفت : سلام

بانوی آسمان وشب
06-27-2007, 12:42 PM
یاد تو

شب بود و غمی زشمع جان سر میزد
پروانه ی دل به سینه پر پر میزد
می خواست دلم ز سینه بیرون افتد
بس یاد تو بر خانه ی دل در میزد
در خاطره ام عکس تو را دیدم حیف
حرف خوش عاشقانه کمتر میزد
چشمان ملامت گر تو پی درپی
سنگی به شکسه پر کبوتر میزد
مژگان تو در نهایت بی رحمی
بر قلب خون نشسته خنجر میزد
بییهوده دلم اشک ندامت میریخت
اتش به دل سیاه مجمر میزد
میرفت زخاطرم خیال رویت
اتش به حریم شعر و دفتر میزد

بانوی آسمان وشب
06-27-2007, 12:45 PM
رنگ عشق؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


جماعتی عشق را آبی می دانند

همرنگ دریا و آسمان و عده ای سبز

که رنگ زندگی است و رنگ بهار

و مردمی که اسب رویاهایشان سپید است

عشق را همرنگ برفهای کوهستان می دانند

من. اما معتقدم عشق سیاه است. سیاه

چرا که بارها آن را در عمق زلال چشمهای تو دیده ام.

Even Star
06-27-2007, 01:03 PM
ای هميشه در کمين من
پشت اين چشمان زردت
از چه لذت می بری در من؟
...
آسمان آبيست
روزها با پرتو خورشيد مهمانيست
در سکوت خواب من
شبهای مهتابيست
با خدا هر روز
می گوييم و می خنديم
حس خوب زندگی در قلب من جاريست
پس چرا
من سايه ی سرد تو را
هر روز می بينم؟
...
آه تنهايی
از چه عصيان می کنی در من؟
خسته ام ديگر
خسته از اين طرح پر تشويش
ای هميشه در کمين لحظه ها برخيز
من تو را امروز
با اميد تازه ايی
تدفين خواهم کرد

Even Star
06-27-2007, 01:05 PM
با آنکه همچون اشک غم بر خاک ره افتاده ام من
با آنکه هر شب ناله ها چون مرغ شب سر داده ام من
در سر ندارم هوسی، چشمی ندارم به کسی، آزاده ام من
با آنکه از بی حاصلی سر در گریبانم چو گل
شادم که از روشندلی پاکیزه دامانم چو گل
خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام ، آزاده ام من
یا رب چو من افتاده ای کو؟
افتاده ی آزاده ای کو؟
تا رفته از جانم برون سودای هستی
آسوده ام آسوده از غوغای هستی
گلبانگ مستی آفرین همچون رهی سر داده ام من
مرغ شباهنگم ولی در دام غم افتاده ام من
خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام ، آزاده ام من

Even Star
06-27-2007, 01:07 PM
فاتح قلبها ميشوي

و آن گاه که طبق محاسباتت،

عاشق تر از تو بر زمين وجود ندارد ...

به بهانه مهربانيت ،

تو را رها خواهند کرد

اين هم يکي از سياه چاله هاي تستي

در مبحث نامعادلات عاشقانه است

Even Star
06-27-2007, 01:09 PM
نه تو می مانی نه اندوه

و نه هیچی یک از مردم این ابادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی ان لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

ان چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز

Even Star
06-27-2007, 01:54 PM
البته این شعر هایی رو که میزارم جدیدا از یه سایت گرفتم که شعراشون خیلی قشنگ بود



با من بگو تا كيستي؟ مهري؟ بگو، ماهي؟ بگو!
خوابي؟ خيالي؟ چيستي؟ اشكي بگو، آهي بگو!
راندم چو از مهرت سخن، گفتي: بسوز و دم مزن
ديگر بگو از جان من، جانا چه مي‌خواهي؟ بگو!
گيرم نمي‌گيري دگر، ز آشفته‌ي عشقت خبر
بر حال من گاهي نگر، با من سخن گاهي بگو
اي گل پي هر خس مرو، در خلوت هر كس مرو
گويي كه: دانم، پس مرو، گر آگه از راهي؟ بگو!
غمخوار دل، اي مه نيي، از درد من، آگه نيي
ولله نيي، بالله نيي، از دردم آگاهي؟ بگو!
زين بيش آزارم مكن، پيش همه خوارم مكن
خوارم مكن، زارم مكن، گر آن كه بدخواهي بگو!
من عاشق تنهايي ام، سرگشته اي شيدايي ام
ديوانه‌ي رسوايي ام، تو هر چه مي‌خواهي بگو!

Even Star
06-27-2007, 01:56 PM
در شعرهایم ،
به دنبال شانه هایت می گردم
تا سرشانه هایت را خیس گریه کنم.
در شعرهایم ،
به دنبال دستانت می گردم
که آتش می گیرند تا این شعر را بخوانند.
و به دنبال چشمانت که
از مهتابی آبی می نگرند مرا
و میان دلتنگی و باران بی قرارند.
باران بهانه است ! دلم بی قرار توست .

Even Star
06-27-2007, 01:57 PM
تو در کنار پنجره
نشسته ای به ماتم درخت ها
که شانه های لخت شان خمیده زیر پای برف
من از میان قطره های گرم اشک
که بر خطوط بی قرار روزنامه می چکد
من از فراز کوه های سر سپید و کوره راه های نا پدید
نگاه می کنم به پاره پارههای تن
به لخته لخته های خون
که خفته در سکوت دره های ژرف
درختهای خسته گوش می دهند
به ضجه مویه های باد
که خشم سرخ برف را هوار میزند
من و تو زار می زنیم
درون قلب هایمان
به جای حرف

Even Star
06-27-2007, 01:58 PM
کاش بودی و می دیدی که چشمانم زیر این همه نامهربانی چگونه چمباتمه زده
و آرزوهایم
آتش گرفته
از من نخواه که احساسم را نابود کنم
و صدای
ترک خوردن
درونم را پشت دیوار های روزگار مخفی کنم
تو به دلتنگی من نظر نداری
و به اوج انتظارم اعتنا نمیکنی
اما من مطمئنم
روزی میرسد که حرف هایم را
از چشمان بارانیم میخوانی
آن وقت آن روز
روز رنگین کمان احساس است
روزیكه
من دیگر پلکهایم را بر روی جاده های بی سوار
باز نخواهم کرد

Even Star
06-27-2007, 01:59 PM
حديث آمدن
در دلم آرزوی آمدنت می ميرد
و ميان من و تو فاصله جا ميگيرد
من در اين دشت جنون تنهايم
من از اين فاصله ها بيزارم
و دراين گستره فاصل ها می ميرم
من ميان شب و روز
در تن خشک زمين
من ميان صحرا
و ميان جنگل
همه جا يکه و تنها
خسته از جور زمان
با تنی خورده به جان زخمی چند
ميزنم بانگ که وای
هستی ام رفته بباد
ضجه ام را که شنيد ؟
جای دل ، تنگ تر از مشت منست
قصه آمدنت باد هواست
با تو بودن دگرم چون روياست
نفسم می گيرد
می گشايم نفسی پنجره را
تا تماميت تن خود را به هوا بسپارم

Even Star
06-27-2007, 02:01 PM
خداوندا ، خداوندا تو هم يکبار عاشق شو
و بر گير از لب ميگون ياري بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبري با ترس و لرز و بيم
سر آن کوچه يک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردي

تو هم چون من به رسوايي ميان ده سمر گردي
وفا داري کن و جور و جفايش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستي تو جمله او گردد
و بعد در آغوش رقيبي مست و بي پروا
تماشا کن که تا بهتر بداني حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي
که بنويسد تويي دينم تويي جسمم تويي جانم


ولي فردا همان فردا که آغاز جدايي هاست
بگويد کن فراموشم نميخواهم پشيمانم
و تو مانند مرغ نيم بسمل پر زني بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پيکر افلاک
خداوندا ، تو يک شب تيشه مردانگي بردار
و از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را
و خواهي ديد با محو کلام دوستت دارم

تو خواهي داد بر باد فنا بنياد هستي را
وز آن پس هر دلي را کردي از عشق بتي دلشاد
به درس وفا هم در کنار عشق خواهي داد

Even Star
06-27-2007, 02:03 PM
پل ها و پله ها


حالا ديگر
با اين زانوهاي سست و
كشكك هاي ساييده
به سختي مي توانم
از پله ها بالا بيايم
تازه چه فايده
تو در جايي ديگر
همه ي پل ها را پشت سر گذاشته اي
و مرا
اين جا
پاي پله ها

Even Star
06-27-2007, 02:05 PM
می‌خواهم و می‌خواستمت، تا نفسم بود

می‌سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود

عشق تو بسم بود، که اين شعله بيدار

روشنگر شب‌های بلند قفسم بود

آن بخت گريزنده دمی آمد و بگذشت

غم بود، که پيوسته نفس در نفسم بود

دست من و آغوش تو، هيهات، که يک عمر

تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

بالله، که به جز ياد تو، گر هيچ کسم هست

حاشا، که به عشق تو، گر هيچ کسم بود

سيمای مسيحائی اندوه تو، ای عشق

در غربت اين مهلکه فرياد رسم بود

لب بسته و پر سوخته، از کوی تو رفتم

رفتم، به خدا گر هوسم بود، بسم بود

®êBë©A
06-27-2007, 08:42 PM
غزل براي درخت.
تو قامت بلند تمنايي اي درخت!


همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالايي اي درخت
دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار
زيبايي اي درخت!


وقتي كه باد ها
در برگ هاي در هم تو لانه مي كنند
وقتي كه باد ها
گيسوي سبز فام تو را شانه مي كنند
غوغايي اي درخت!
وقتي كه چنگ وحشي باران گشوده است
در بزم سرد او
خنيانگر غمين خوش آوايي اي درخت!


در زير پاي تو
اينجا شب است و شب زدگاني كه چشمشان
صبحي نديده است
تو روز را كجا
خورشيد را كجا
در دشت ديده غرق تماشايي اي درخت!


چون با هزار رشته تو با جان خاكيان
پيوند مي كني
پروا مكن ز رعد
پروا مكن ز برق كه بر جايي اي درخت!


سر بر كش اي رميده كه همچون اميد ما

با مايي اي يگانه و تنهايي اي درخت!

®êBë©A
06-27-2007, 08:48 PM
همه چی از یاد آدم می ره



همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت .
جیرجیرک با گلوی من می خوند.
شاپرک با پر من پر می زد .
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد .
مست می کردم من با زنبور ، از گس عطر گل بابونه .
سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز .
هاله بودم در صبح ، گرد چتر یاس .
گیج می رفت سرم ، در تکاپوی سر گیج عقاب .
نور بودم در روز ،
سایه بودم در شب .
خود هستی بودم ،
روشن و رنگی و مرموز و دوان .
من عفریته مرا افسون کرد
مرا از هستی خود بیرون کرد .
راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود
خود فراموش بود.
چرخ و چرخیدن خود با هستی
حذر از دیدن خود در هستی .
حلقه افتاد پس از طرح سوال .
ابدی شد قصه هجر و وصال.
آدمی مانده و آیا و محال .
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من .
سردمه !!
مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه یخ ، یخ کردم .
عین آغاز زمین .
زمین !
یه کسی اسممو گفت !
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند ؟
جیرجیرک آواز می خوند .
تشنته ؟ آب میخوای ؟
کاشکی که تشنه م بود .
گشنته ؟ نون می خوای ؟
کاشکیکه گشنم بود .
دندونت درد می کنه ؟
سردمه .
خوب ! برو زیر لحاف .
صد لحاف هم کممه .
آتیشو الو کنم ؟
می دونی چیه نازی ؟
تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم ، کوره روشن کردند .
پاتو چرا بستی به تخت ؟
پامو ! پامو بستم که اگه یه وقت
زمین سقوط کنه طوری نشم .
کی ، کی گفته زمین می خواد سقوط کنه ؟
قانون دافعه گفت .
چشممو دور می بینی می ری ددر !
بوی گوگرد می دی !
هی هوار !
فسفر و گوگردو تشخیص نمی دن !
وای از اقبالم !
باز بارون خیال ، آسیاب ذهنتو چرخونده ؟
باز فیلسوف و سوال.
باز عارف و سفال .
باز هستی و زوال .
باز آمال و محال .
باز شاعر و نهال .
باز کودک و خیال ؟
کجاها رفته بودی ؟
میخونه یا معبد ؟
رنج ما قوی تر از مشروبه !
میخونه افسونه !
پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه ؟
من نمی بخشم اگه ، جای پات بی جای پام ، روی جایی حک بشه !
کجاها رفته بودی ؟
هیچ کجا !
رو شعاع هستی برا خودم می گشتم .
همه چی برای من ممکن بود
تو خودت می بینی ، همه چیز عادی بود
کاه دادم به خر
کفشامو بردم گذاشتم تو کپر ، که یه هو نصف شبی سگ نبره .
فرقونو شستم که سیمان تو کفش خشک نشه .
لحافو رو بچه ها پهن کردم .
همه چی ! همه چی !
همه چی برای من ممکن بود .
کار و تولید و تلاش
حرمت همسایه
می دونستم که سلام یعنی چه
می دونستم که زمان معناش چیه
من کیه
اون کدومه
می دونی ؟
بعدش هم ،
گردنُ صاف کردم
خیره ماندم به دور .
انگاری سایه م افتاد رو ماه
مثل یه هول
مثل یه غول
به خودم می گفتم : انسانم
من شعور همه آفاق هستم
می تونم برای شیر زائو ماما بشم .
می تونم پلنگو زنجیرش کنم.
می تونم با تیشه
چنار رو سرنگون کنم
می تونم !
بعدش هم زد به سرم که برم پشت سوال
برگردم به کودکی
تا که با چرخ خیال
وصله نور بدوزم به پیراهن شب .
یه هو وسوسه شدم رفتم توی نا ممکن !
تو ناممکن ، فیل هوا می کردن ؟
آره !خب! فیل هوا !
که می خواستی برگردی به کودکی ؟
آره ، آره خب ، پشت سوال
کی ؟ کجا ؟
کی ؟ کجا ؟
می خواستم ! می خواستم اما مقدورم نشد
باید مقدورم بشه
آه !
خنده های بی دلیل
گریه های بی دلیل
خیره گی ها ، خیره گی ها ، خیره گی
خیره گی ها و سکوت
خیره گی و افق سرخ غروب
خیره گی و علف ترد بهار
خیره گی و شبح کوه و درختان در شب
خیره گی و چرخش گردن جغد
خیره گی و بازی ستاره ها
خنده بر جنگ بز و گیوه ی پهن مادر
گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر
خنده بر عرعر خر .
من،
من باید برگردم ،
تا تو قبرستون ده ، غش عش ریسه برم
به سگ از شدت ذوق ، سنگ کوچیک بزنم
توی باغ خودمون انار دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
کلید کهنه صندوق عجایت ، لای دستمال چه نوع پیر زنی پنهونه
راز خاموشی فانوس کجاست
گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست
چه گلی را اگه پرپر بکنی شیر بزت می خشکه .
من باید برگردم تا به مادرم بگم ، من بودم اون شب ،
شیربرنج سحریتو خوردم
تا به بابام بگم ، باشه باشه ، نمی خواد کولم کنی !
گندوما را تو ببر ، من به دنبالت می آم
قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ
دنبال مارمولکا ، نرم تا آن ور کوه !
من می خوام برگردم به کودکی !!

Even Star
06-27-2007, 10:20 PM
سكوت شب را دوست دارم
گوئي عمري در انتظار ريختن
اشك در چنين شبي بوده ام...
گوئي عمري در پي يافتن چنين
فرصت يكتائي براي تنهائي خود بوده ام...

من كه هستم كه چنين در پي
لمس وجود خويش سرگردانم؟

تو كه هستي كه وجودم را در پي
خود مي كشاني اما رخ نمي نمائي؟

چگونه تو را سرايم؟

براي گمگشته ترين واژه ام

چگونه تو را سرايم

وقتي تمام سروده هاي جهان بي آنكه
حتي خود بدانند يا بخواهند در وصف زيبائي تواند

سهم من از اين شبها گم گشتن در ميان
واژه هاست باشد كه بيابم آنچه را كه بايد...

سهم من از اين شبها رخنه كردن در پوسته تلخ
تنهائي و قدم گذاشتن به درون شيرين آن است ...

اگر امروز طعم آنرا به اختيار با عشق در نياميزم ...

روزگاري به جبر با طعم غم آنرا به
دهانم خواهند ريخت....

من اختيار با عشق را به جبر با غم ترجيح مي دهم...

پری
06-28-2007, 01:53 AM
قربون اون خاطره هات ، چه می کنی با روزگــار؟
رفته کجا مهربونیت ؟ چی شد اون عشـق موندگار؟
چه می کنی با این زمون ، که گم شده ثانـــیه هاش؟
تیک تاک لحظه های اون ، تکــــراری قافیه هاش
بگو چی شـــــد اون دلی که ، امانتت داده بـــــودم؟
با هر صداش یه قصه ، تازه واست خونــــده بودم
تو آسمــــــــون تار شب ، که رنگ غربت منـــــه
بگو کدوم ستاره ای ، واســــه تو چشمک می زنه؟
از جاده های انتظار ، حالا که رفتی بی خـــــــــبر
بگو کدوم مســـــــافری ، با تو شده یه همسفـــــــر؟
بگو به من کدوم گلی ، بهـــــــــار آغوشت شـــده ؟
بجون هر چی عاشقـــــــه ، دلم فراموشت شــــده ؟
از چشمه چشات بگــــــــو، نقره ماهو می بینـــه ؟
هنوز با عطر شب بوها ، شبونه بیـــدار می شینه ؟
حالا که من رو نداری ، دل تو خونـــــــــــــه کیه ؟
وقتی که غم تو سینه اتِ ، سرت رو شونـــــه کیه ؟
کیه برای غصه هات ، یــــــــه راهی پیدا می کنه ؟
با دست عاشقش گره ، از دست تو وا می کنــــــه ؟
بگو بجز من چه کسی ، برای تو شعر می خونــه ؟
مثل یه دریا تو دلش ، قدر صدف رو می دونــــه ؟
ترانه هـــــــای چه کسی ، عکس چشاتو می کشه ؟
منتظــــــــــر تا غنچه ، لبات به خنده وابشــــــــه ؟
تو رو خدا واسم بگو ، دلت برام تنگ نشـــــــــده ؟
یاد نگام تو لحظه هات ، سایــــــه بی رنگ نشـده ؟
حتی اگه واسم نگی ، اینو خودم خوب می دونـــم ؟
که مثل یک خاطره هم ، تو خاطرت نمی مونـــم ؟

پری
06-28-2007, 02:33 AM
تنها دل تو نيست كه چون ما شكسته است
اين كاسه كوزه بر سردنيا شكسته است
از من يكي مپرس كجاي دلم شكست
يكجا دو جا كه نيست صد جا شكسته است
از بس كه ذره ذره دلم را شكسته اند
حسرت برم به آنكه به يكجا شكسته است
هرگز كسي به بي كسي ما نميرسد
ما را كسي كه داده تسلي شكسته است
ديگر چگونه با دل خود درد دل كنيم
ظالم تمام آينه ها را شكسته است
غمها چه بيدريغ فراموش ميشوند
گويي تمام دست وقلمها شكسته است

پری
06-28-2007, 02:48 AM
حرف تنهائی ما قصه تکراری بود

سردی و فاصله ها در رگ ما جاری بود

نیمی از عمر گذشته ست بدور از ثمری

ساعت دلخوشی ما همه بیماری بود

از ازل خون دل ما به دهان بود ولی

کاسه صبر چه گویم همه بی زاری بود

یار ما حرف دل ما نشنید ست دمی

چه بگویم که چرا قسمت ما خواری بود

®êBë©A
06-28-2007, 12:40 PM
ای چشم خیس و پاک تو شالوده دلم!
ای غمزه نگاه تو صد رمز مشکلم!

امشب دوباره از ته دل شعر گفته ام
بی شعر/ در تجسم رویای خود ولم

هر لحظه در سکوت خیالت دویده ام
در اوج این سکوت تو... مفعول و فاعلم

انگار شب دوباره به من رنگ داده است
بر عمق رنگ شام تو بی پرده سائلم

آن دورها... غروب به شب رنگ میدهد
ای سرخی غروب لبت آب و هم گلم
...
در چار چوب پنجره تنها شدی و من
بر چار چوب قلب تو هر لحظه شاملم

آن لحظه ای که مبریم تا خدا بگو-
-در ارتفاع پست زمین تو کاملم؟!

مجنون کنار لیلی و من در کنار تو!
در عمق این جنون تو صد بار عاقلم

مریم تمام زندگی ام را ربوده ای-
-با آیه های ورد تو حل شد مسائلم...

Even Star
06-28-2007, 01:52 PM
دستانم به وسعت فاصله ها خالیست
و به غریبی یک پرنده بر شاخه
در اوج تنهایی ، شب همنشین من می آید
و با وزش بی رحمانه اش
شانه های امیدم را می لرزاند
وقتی تو نیستی
حصار دوری ها محکم تر می شود
و این چنین من بی تو میمانم
وقتی تو نیستی
باغبان پیر خاطره هم دیکر
شاخه ی تبسمی بی مهر به چهره ی غمگینم نمی فروشد
همه گاه بی تو ماندن سخت آزارم میدهد
و من با ظرفی کهنه
یاد و خاطرات با تو بودن را آب می دهم
باور تلخ نبودنت تاوان کدامین گناه بود که من باید پس بدهم؟
آخر به من هم بگو ...!!!
طاقتم زرد شد ، پس چرا گیاه آمدنت نمی روید؟
دلم می خواهد بدانم خیال تلخ جاده های آفتابی دلم را بی رهگذر گذاشت
و مرا در انتظار بهار و پاییز نشانده...!!!

Even Star
06-28-2007, 07:28 PM
تقدیم به کاربر با معرفت سایتمون.....



چشمانت نگاهی از ورای رویاها
تا بودن
تا همیشه
دریایی از رویایی در افکارم
مرا به خود می خواند
و من غریقی در انتهای خشک ترین سرزمین
بر لبهایم تاول و
خشکی در دلم
دنیای تاریک و
در چشمانت امیدی به روشنایی بزرگترین خورشیدها
مرا به آشنا ترین نگاه چشمانت
مهمان کن

Even Star
06-28-2007, 08:01 PM
آسماني ومن ريشه در زمين دارم
هميشه فاصله اي هست-داد ازاين دارم
قبول کن که گذشته ست کار من از اشک
که سال هاست به تنهايي ام يقين دارم
تو نيز دغدغه ات از دقايقت پيداست
مرا ببخش اگر چشم نکته بين دارم
بخوان و پاک کن واسم خويش را بنويس
به دفتر غزلم هرچه نقطه چين دارم
کسي هنوز عيار ترا نفهميده ست
منم که از تو به اشعار خود نگين دارم

Even Star
06-28-2007, 08:03 PM
ي كاش اسطوره بودم
تا باران سرد پاييز بر سر جويهايم شبنم حسرت ببارد

اي كاش شبنم بودم
تا گلهاي خواب آلوده عشق را براي ديدن تو بيدار مي كردم

اي كاش بيدار نبودم
تا مرگ عزيزان از دست رفته را تا قيامت نمي ديدم

اي كاش قيامت بودم
تا تمام كساني را كه دردنيا ازهم دور بودند را به هم مي رساندم

Even Star
06-28-2007, 08:38 PM
چشم‏هايت*
روياي كودكي‏ام بود
و نگاهت؛
اريب و خيس،
باران لحظه‏هاي دلتنگي‏ام
دوستت دارم
و تو قرنهاست اين را مي‏داني
و باز...
نمي‏دانم
از چشم‏هايت بگويم
از دستهايت
يا از گيسويت كه به مهتاب حجاب مي‏بخشد

نمي‏دانم
چرا از يادم نمي‏روي!؟

اينگونه تلخ نگاهم مكن

Even Star
06-28-2007, 08:40 PM
اي كاش خورشيد بودم
كه تو چون ماه از من نور مي گرفتي

اي كاش ماه بودم
كه از تو نور مي گرفتم

اي كاش نور بودم
تا از لابه لاي ابرهاي فراموشي مرا مي ديدي

اي كاش ابر بودم
تا نمي توانستي غروب خورشيد را در آسمان ببيني

اي كاش اسمان بودم
تا بتواني ستاره هاي دنباله دار را در من ببيني و براي خود ارزو كني



ي كاش دور بودم
تا صداي تلخ زندگاني را نمي شنيدم

اي كاش زندگي بودم
تا زندگاني پروانه هاي هميشه غمگين و بي صدا را در عاشقي تجربه مي كردم

اي كاش تجربه بودم
تا حسرت روزهاي بر باد رفته را با اشك طراحي نمي كردم

اي كاش اشك بودم
تا چشمهاي قشنگ تو را براي آرام شدن دلت نوازش مي دادم


ي كاش آرزو بودم
تا با تكيه كردن هدف خود بر من مثل باران رحمت بر سر گندم زار دلت بباري

اي كاش گندم زار بودم
تا بهار را در زير بالهايم پنهان مي كردم

اي كاش گندم زار بودم
تا خوشه هاي آتشين عشق را بر قلبت عرضه مي داشتم

اي كاش قلب بودم
تا با تپيدن در سينه تو محرم رگهاي وجودت بودم تا زنده هستي نام من اسطوره هستي ات باشد

Even Star
06-28-2007, 08:43 PM
گاهی خيال می کنم از من بريده ای.
بهتر ز من برای دلت برگذيده ای.
از خود سوال می کنم آيا چه کرده ام؟
در فکر می روم که تو از من چه ديده ای؟
از من عبور می کنی و دم بر نمی زنی.
تنها خوش است دلم. که شايد نديده ای.
يک روز می رسد که در آغوش گيرمت.
هر گز بعيد نيست خدا را چه ديده ای؟

Even Star
06-28-2007, 09:48 PM
چشمانم سخت پرکار شده اند .
اين روز ها
وظايف ديگر اعضای بدنم را انجام می دهند.
وقت ديدار تو.
می بويند تو را از راه دور .
وقت ديدار تو.
چشمانم دستان من می شوند .
برای نوازش صورت تو.
لبهای من می شوند.
از برای بوسيدن پيشانی و لبهايت .
خلاصه اين که اين روزها .
چشمانم سخت پرکار شده اند

Even Star
06-28-2007, 09:53 PM
ای ار تنها صدا کن مرا ز اندوه شب ها رها کن مرا
صدا کن صدا کن که تا بوده ام دمی بی خالت یاسوده ام
صدای تو از پشت ديوارها بود یادی از روز دیدارها
صدای تو از سرزمین های دور مرا می برد تا دیار سرور
ز من یاد کن ای پرستوی من که یاد تو خیزد ز هر موی من

Even Star
06-28-2007, 09:55 PM
من آمدنت راديدنت را
در شبهای تنهایی خود انتظار کشم
گل عشق را در خود بشکنم...
وتنها
باران اشک چمشان تو ای ساراي مهربونم
آن را به ثمر خواهد رساند
وتنها
قطرها ی از چشمان تو
ای يار مهربونم
فاصله ها را از بين خواهد برد
واکنون
فاصله ی من و تو
تنها
به اندازه ی يک تار موی زیبا
به اندازه ی یک قطره اشک
از چشمای تو ست
نازم.

Even Star
06-28-2007, 10:23 PM
باز دل نامهربانی می کند
یاد ایام جوانی می کند
تا که شیدایم نماید ، دزدکی
با دو چشمانم تبانی می کند
گوییا باور ندارد پیری ام
کین چنین جفتک پرانی می کند

باز می لرزد زتیر یک نگاه
می کشد در کوچه های سینه آه
بی اراده می روم دنبال او
گرچه می دانم که باشد کوره راه
هیچ کس در کوچۀ بن بست نیست
جز من و دل با دوتا چشم سیاه

گرچه چشمش بادۀ خَمــّار بود
با نگاهش هردلی بیمار بود
بوی عطرش خوش تر از بوی بهار
هر گلی زیبا به پیشش خوار بود
لیک بهر من در این ایام عمر
گل نبود او بلکه تنها خار بود

هی زدم بر دیده و دل با عتاب
من کجا و این دوچشم پر شراب؟
کور گردی دیده ، دل پرخون شوی
تا نگردانید کامم را خراب
زیر لب « جاوید» نجوایی نمود:
خوب کردی نقشه هاشان را بر آب

Even Star
06-28-2007, 10:29 PM
« چرا از مرگ مي ترسيد »؟
شما كه در پي آرامش امروز و فرداييد
چرا اين گونه مي لرزيد؟
شما كه غرقه در اوهام وروياييد

مگر اين مرگ وحشتناك
يك خوابيدن آرام و بي فردا نمي باشد؟
مگر اين خواب خوش
يك خواب پر رويا نمي باشد؟

ويا اينكه مگراززندگي كردن چه مي خواهيد؟
بجز آهنگ تكراري؟
ويا سعي و تلاش بي ثمر
در خواب و درخوردن ؟

براي لحظه اي خواب و فراموشي
و تسکین دل پر درد خود
سر می کشی آن جام زهر آلود
وگردی غرق بي هوشي
پس از هُشياري هم
مخمور ورنجوري
دوباره در هجوم وحشي
اوهام منفوري

ولي اين مرگ وحشتناك
همچون خوابِ شيرين است
بدون سستي و رخوَت
براي كشتي غم ، ناخدا ويارديرين است

چنان بايد كنارآيي
تو با اين خواب« جاويدت»
که باشد لحظۀ آرامشت مُردن


چرا ازمرگ می ترسید

Even Star
06-28-2007, 10:53 PM
ز دايره وجود

آمديم

از ميان اشيا مدور

که هر کدام مامن انعکاسی شگرفند

از دايره وجود آمديم

و می رويم

جاری می شويم

روزی

Even Star
06-28-2007, 10:55 PM
از ميان بنفشه هايی که می خندند



با لبهای سرشار



رد می شوم



از ميان گذرگاهی قديمی



که بوی بهار می دهد

Even Star
06-28-2007, 10:58 PM
گاهی از شاخه های شب بو



می آمدی



گاهی با خنده های شمعدانی



گاهی با نجوای تاز می آمدی



گاهی با دستان پر از هديه



حالا با جويبار نگاه نمناکت آمدی



تا هميشه

Even Star
06-28-2007, 11:01 PM
در خلوت تر چشمانت



روييدم



چون گل تازه روی بنفشه



در بسترخيس چمن

Even Star
06-28-2007, 11:25 PM
صدای خرد شدن خود را
در زير آوارهای زمان می شنوم
در زير اين آوار ها جان خواهم سپرد
اما لبهايم را برای گفتن آهی باز نخواهم کرد
سکوت، بلند ترين فرياد من است

Even Star
06-29-2007, 12:37 PM
دلم تنگ است
دلم اندازه ي حجم قفس تنگ است
سكوت از كوچه لبريز است
صدايم خيس و با راني ست
نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني ست

Even Star
06-29-2007, 12:38 PM
زبانم را نمي فهمي نگاهم را نمي بيني
ز اشكم بي خبر ماندي و آهم را نمي بيني
سخن ها خفته در چشمم نگاهم صد زبان دارد
سيه چشما مگر طرز نگاهم را نمي بيني؟
سيه مژگان من روز سياهم را نمي بيني
پريشانم دل مرگ آشيانم را نمي جويي
پشيمانم نگاه عذر خواهم را نمي بيني
نگاهم چيست جز عشقت روي از من چه مي پوشي؟
مگر اي ماه چشم بي گناهم را نمي بيني؟

jerii
06-29-2007, 05:01 PM
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را که به اندازه ی تنهایی من جا دارد،بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد :سهراب!
کفش هایم کو؟

Even Star
06-29-2007, 05:03 PM
تمام نیمکت های شهر دونفره اند!

من که یک نفر بیشتر نیستم

چرا به من نیمکت تعارف می کنی آقا؟

یک صندلی می خواهم، لطفن!

Even Star
06-29-2007, 05:04 PM
ما متولد شده ایم

برای یگانه بودن

دنیا را سرشار از خوبی ها می بینیم

وهیچ گاه اسیر روز مرگی نخواهیم شد

چون در نگاه ما:

خورشید از غروب طلوع میکند

jerii
06-29-2007, 05:09 PM
صبح خواهد شد
و به این کاسه ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد



باید امشب بروم


من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی ,اشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

Even Star
06-29-2007, 05:11 PM
امشب مي‌توانم غم‌ناک‌ترين ترانه‌ها را بنويسم!

مثلا بگويم: شب هراسان است

و ستارگانِ آبي در دوردست مي‌لرزند!



بادِ شبانه در آسمان مي‌گرددو مي‌خواند!



امشب مي‌توانم غم‌ناک‌ترين ترانه‌ها را بنويسم!

دوستش مي‌داشتمو او نيز هَر ازگاهي دوستم مي‌داشت!

به شب‌هايي از اين دست در کنارم بود

و من در زير سقف بي‌مرز آسمان مي‌بوسيدمش!



دوستش مي‌داشتمو هَر ازگاهي نيز او دوستم مي‌داشت!

مگر مي‌شود چشمان درشت و آبي او را دوست نداشت!

با اين خيال که او ديگر نيست،

با حس ِ از دست دادنش، مي‌توانم غم‌ناک‌ترين ترانه‌ها را بنويسم!



شنيدنِ شب که بي‌او بزرگ مي‌شود

و شعري که بر من مي‌چکد،

چون شبنمي که بر سبزينه‌يي!

عشقم را ياراي نگه‌داشتن ِ او نبود!

شب هراسان استو او اين‌جا نيست!



تنها همين!

کسي در دوردست ِ دور مي‌خواند!

دلم به نبودنش رضا نمي‌دهد!



نگاهم در تعقيبِ اوست،

قلبم از پي‌اش اُفتان استو او اين‌جا نيست!

شب درختان را سفيد مي‌کند!

ما در زماني ديگر سرگردانيم!



بي‌شک از اين پَس دوستش نخواهم داشت،

اما از خويش مي‌پرسم:

چگونه دوستش داشتي؟

باد صداي مرا به گوشش خواهد رساند!

از آن ِ ديگري‌ست!

از آن ِ ديگري خواهد بود، چون بوسه‌هاي من!

صدايش، اندام ِ درخشانش و چشمان بي‌بدلش!(بي‌بدل= بي‌مثال)



از اين پس دوستش نخواهم داشت...

اما شايد دوستش داشته باشم!

عشق کوتاه استو

فراموشي بلند!

در شب‌هايي از اين دست کنارم بود!

دلم به نبودنش رضا نمي‌دهد!

هَرچند اين آخرين عذابي از جانب اوست

که بي‌پاسخ مي‌ماند

و اين آخرين شعري‌ست

که براي او مي‌نويسم.

jerii
06-29-2007, 05:17 PM
تو تماشاگر خلقی و من از باده ی وق

مستم آنگونه که یارای تماشایم نیست

بسرا پای تو ای سرو سهی قامت من

کز تو فارغ سر مویی به سراپایم نیست

چه یقینی است کز آن چشمه نوشینم هست

چه بلائی است است کز آن ظلمت و بالایم نیست؟

Even Star
06-29-2007, 05:17 PM
یادت می آید فراموشی دیروز را

وقتی که از کوچه های نا هوشیاری رد می شدیم

من یک آفتابگردان کوچک را بغل گرفته بودم

و داشتم تمرین روشنایی می کردم

تو بدون اینکه زنگ بزنی وارد آیینه شدی کنار من نشستی

ویک بسته تیر به تنهایی من شلیک کردی؟

jerii
06-29-2007, 05:21 PM
آن دوست که ناکامی ما خواسته است

کام دل دشمنان روا ساخته است

با این همه خوشدلیم کز راحت و رنج

ما خواسته ایم آنچه خدا خواسته است

Even Star
06-29-2007, 08:36 PM
به کورش چه خواهیم گفت....



به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر سر بر آرد ز خاک
اگر باز پرسد ز ما
چه شد دين زرتشت پاک
چه شد ملک ايران زمين
کجايند مردان اين سرزمين
به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر ديد و پرسيد از حال ما
چه کرديد بُرنده شمشير خوش دستتان
کجايند ميران سر مستتان
چه آمد سر خوي ايران پرستي
چه کرديد با کيش يزدان پرستي
به شمشير حق ، نيست دستي
که بر تخت شاهي نشسته است
چرا پشت شيران شکسته است
در ايران زمين شاه ظالم کجاست
هوا خواه آزادگي ،
پس چرا بي صداست
چرا خامش و غم پرستيد، هاي
کمر را به همت نبستيد، هاي
چرا اينچنين زار و گريان شديد
سر سفره خويش مهمان شديد
چه شد عِرق ميهن پرستيتان
چه شد غيرت و شور و مستيتان
سواران بي باک ما را چه شد
ستوران چالاک ما را چه شد
چرا مُلک تاراج مي شود
جوانمرد محتاج مي شود
چرا جشنهامان شد عزا
در آتشکده نيست بانگ دعا
چرا حال ايران زمين نا خوش است
چرا دشمنش اينچنين سر کش است
چرا بوي آزادگي نيست، واي
بگو دشمن ميهنم کيست، هاي
بگو کيست اين ناپاک مرد
که بر تخت من اينچنين تکيه کرد
که تا غيرتم باز جوش آورد
ز گورم صداي خروش آورد
به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر سر بر آرد ز خاک

Even Star
06-29-2007, 08:39 PM
من درس مي خوانم
تو درس مي خواني
او سر چهار راه آدامس مي فروشد
من شام مي خورم
تو رستوران مي روي
او گرسنه است
من به ييلاق مي روم
تو با دوستانت همه ي بعد از ظهر را قدم مي زنيد
او با دستمالش شيشه ي ماشين ها را تميز مي كند
من پول تو جيبي ام را از پدرم مي گيرم
تو ماهيانه ات را از مادرت مي گيري
او ترازويش را در پياده رو جلويش گذاشته و 10 تومني هايش را نگاه مي كند
من پدرم را دوست دارم
تو مادرت را دوست مي داري
او پدرش معتاد است و مادرش در خانه اي كار ميكند
پدر من مادرم را دوست دارد
پدر تو به مادرت عشق مي ورزد
او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند
من يك خواهر بزرگ تر و يك برادر كوچك تر دارم
تو يك برادر بزرگ تر و دو خواهر كوچك تر داري
او 6 برادر و 3 خواهر دارد
برادر من دانشگاه مي رود
خواهر تو دبيرستاني است
او برادر هايش يا معتادند يا در زندان يا ...
من عاشق شده ام
تو مي داني عشق چيست
او تا كنون به هيچ چيز عاشقانه نگاه نكرده است
من آن لاين هستم
تو آن لاين هستي
او بي نان است
من از سياست متنفرم
تو سياست را دوست داري
او شكم سير را بيشتر از سياست دوست دارد
من تابستان را دوست دارم
تو بهار را و شكوفه ها را دوست داري
براي او تابستان و زمستان فرقي ندارند
من شب هاي داغ تابستاني را بي روانداز مي خوابم
تو شب هاي سرد زمستان را با پتوي گرمت مي خوابي
او در زمستان و تابستان فقط يك زير انداز دارد
تفريح من گوش دادن به موسيقي است
تفريح تو ديدن فيلمي است
تفريح او آب تني در حوضچه ي وسط ميدان است
من از زندگي ام راضي نيستم
تو زندگي ات را دوست داري و به خواسته هايت رسيده اي
براي او زندگي اجباري است بدون انتخاب
من او را ديده ام
تو او را ديده اي و تا كنون به زندگي او دقت نكرده اي
او براي ما حقيقتي تلخ است
او را ديده اي ؟ به زندگي اش فكر كرده اي ؟ مي شناسي اش ؟ حاضري به جاي او زندگي مي كردي ؟
او علت است يا معلول ؟

Even Star
06-29-2007, 08:40 PM
درگذشت ...
حال دیگر حالش کاملا خوب است

دنیا را دنیاتر میبیند

زیبا را زیباتر

و گلها را گلهاتر.....
* * *
من امروز با تخت خالی ملاقات کردم...

به بالین او قطره های سرم اشک می ریخت

Even Star
06-29-2007, 08:41 PM
کاش دلتنگ شقایق ها شویم
به نگاه سر خشان عادت کنیم
کاش وقتی که تنها می شویم
با خدا و سایه ها خلوت کنیم
کاش بین ساکنان شهر عشق
ردپای خویش را پنهان کنیم
ما هم روزی از اینجا می رویم
کاش این پرواز را باور کنند

jerii
06-29-2007, 08:55 PM
به کورش چه خواهیم گفت....



به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر سر بر آرد ز خاک
اگر باز پرسد ز ما
چه شد دين زرتشت پاک
چه شد ملک ايران زمين
کجايند مردان اين سرزمين
به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر ديد و پرسيد از حال ما
چه کرديد بُرنده شمشير خوش دستتان
کجايند ميران سر مستتان
چه آمد سر خوي ايران پرستي
چه کرديد با کيش يزدان پرستي
به شمشير حق ، نيست دستي
که بر تخت شاهي نشسته است
چرا پشت شيران شکسته است
در ايران زمين شاه ظالم کجاست
هوا خواه آزادگي ،
پس چرا بي صداست
چرا خامش و غم پرستيد، هاي
کمر را به همت نبستيد، هاي
چرا اينچنين زار و گريان شديد
سر سفره خويش مهمان شديد
چه شد عِرق ميهن پرستيتان
چه شد غيرت و شور و مستيتان
سواران بي باک ما را چه شد
ستوران چالاک ما را چه شد
چرا مُلک تاراج مي شود
جوانمرد محتاج مي شود
چرا جشنهامان شد عزا
در آتشکده نيست بانگ دعا
چرا حال ايران زمين نا خوش است
چرا دشمنش اينچنين سر کش است
چرا بوي آزادگي نيست، واي
بگو دشمن ميهنم کيست، هاي
بگو کيست اين ناپاک مرد
که بر تخت من اينچنين تکيه کرد
که تا غيرتم باز جوش آورد
ز گورم صداي خروش آورد
به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر سر بر آرد ز خاک

واقعا چی داریم که به کوروش بگیم؟؟؟؟؟

even_star جان عالی بود لذت بردم

jerii
06-29-2007, 08:55 PM
من درس مي خوانم
تو درس مي خواني
او سر چهار راه آدامس مي فروشد
من شام مي خورم
تو رستوران مي روي
او گرسنه است
من به ييلاق مي روم
تو با دوستانت همه ي بعد از ظهر را قدم مي زنيد
او با دستمالش شيشه ي ماشين ها را تميز مي كند
من پول تو جيبي ام را از پدرم مي گيرم
تو ماهيانه ات را از مادرت مي گيري
او ترازويش را در پياده رو جلويش گذاشته و 10 تومني هايش را نگاه مي كند
من پدرم را دوست دارم
تو مادرت را دوست مي داري
او پدرش معتاد است و مادرش در خانه اي كار ميكند
پدر من مادرم را دوست دارد
پدر تو به مادرت عشق مي ورزد
او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند
من يك خواهر بزرگ تر و يك برادر كوچك تر دارم
تو يك برادر بزرگ تر و دو خواهر كوچك تر داري
او 6 برادر و 3 خواهر دارد
برادر من دانشگاه مي رود
خواهر تو دبيرستاني است
او برادر هايش يا معتادند يا در زندان يا ...
من عاشق شده ام
تو مي داني عشق چيست
او تا كنون به هيچ چيز عاشقانه نگاه نكرده است
من آن لاين هستم
تو آن لاين هستي
او بي نان است
من از سياست متنفرم
تو سياست را دوست داري
او شكم سير را بيشتر از سياست دوست دارد
من تابستان را دوست دارم
تو بهار را و شكوفه ها را دوست داري
براي او تابستان و زمستان فرقي ندارند
من شب هاي داغ تابستاني را بي روانداز مي خوابم
تو شب هاي سرد زمستان را با پتوي گرمت مي خوابي
او در زمستان و تابستان فقط يك زير انداز دارد
تفريح من گوش دادن به موسيقي است
تفريح تو ديدن فيلمي است
تفريح او آب تني در حوضچه ي وسط ميدان است
من از زندگي ام راضي نيستم
تو زندگي ات را دوست داري و به خواسته هايت رسيده اي
براي او زندگي اجباري است بدون انتخاب
من او را ديده ام
تو او را ديده اي و تا كنون به زندگي او دقت نكرده اي
او براي ما حقيقتي تلخ است
او را ديده اي ؟ به زندگي اش فكر كرده اي ؟ مي شناسي اش ؟ حاضري به جاي او زندگي مي كردي ؟
او علت است يا معلول ؟

اشکم در اومد:(:(:(:(:(:(:(:(

خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم
بازم ممنون even_star عزیز

Even Star
06-30-2007, 12:43 AM
اشکم در اومد:(:(:(:(:(:(:(:(

خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم
بازم ممنون even_star عزیز

خواهش می کنم خوب آخه چیزیه که واقعیت داره واقعیت همیشه تلخه:(:(

Even Star
06-30-2007, 12:01 PM
کااش مي‌ديدم چيست؟

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است

آه وقتي که تو

لبخند نگاهت را

مي‌تاباني

بال مژگان بلندت را مي‌خواباني

آه، وقتي که تو چشمانت

آن جام لبالب از جان‌دارو را

سوي

اين تشنه‌ي جان سوخته مي‌گرداني

موج موسيقي عشق

از دلم مي‌گذرد.

روح گلرنگ شراب

در تنم مي‌گردد

دست ويرانگر شوق

پرپرم مي‌کند اي
غنچه‌ي رنگين!


پرپر!
من در آن لحظه

که چشم تو به من مي‌نگرد

برگ خشکيده‌ي ايمان را

در پنجه‌ي باد

رقص شيطاني خواهش را

در آتش سبز!

نور پنهاني بخشش را

در چشمه‌ي مهر

اهتزاز ابديت را مي‌بينم.

بيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست


اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست

کاش مي‌گفتي چيست؟



آنچه از چشم تو، تا عمق وجودم جاري‌است

علی آبادانی
06-30-2007, 12:08 PM
داشتم یکی از اشعار خانم سیمین بهبهانی رو میخوندم که من رو به فکر فرو برد
حیفم آمد که در این تایپیک قرارش ندهم


نغمه ی روسپی

بده آن قوطی سرخاب مرا
رنگ به بی رنگی ی خویش
روغن ، تا تازه کنم
پژمرده ز دلتنگی خویش
بده آن عطر که میشکین سازم
گیسوان را و بریزم بر دوش
بده آن جامه ی تنگم که مسان
تنگ گیرند مرا در آغوش
بده آن تور که عریانی را
در خمش جلوه دو چندان بخشم
هوس انگیزی و آشوبگری
ه سر و سینه و پستان بخشم
بده آن جام که سرمست شوم
خنی خود خنده زنم
چهره ی ناشاد غمین
هره یی شاد و فریبنده زنم
وای از آن همنفسی دیشب من ه روانکاه و توانفرسا بود
لیک پرسید چو از من ،‌ گفتم
ندیدم که چنین زیبا بود
وان دگر همسر چندین شب پیش
او همان بود که بیمارم کرد
آنچه پرداخت ، اگر صد می شد
درد ، زان بیشتر آزارم کرد
پر کس بی کسم و زین یاران
غمگساری و هواخواهی نیست
لاف دلجویی بسیار زنند
جز لحظه ی کوتاهی نیست
نه مرا همسر و هم بالینی
که کشد ست وفا بر سر من
نه مرا کودکی و دلبندی
که برد زنگ غم از خاطر من
آه ، این کیست که در می کوبد ؟
همسر امشب من می اید
کاین زمان شادی او می باید
لب من ای لب نیرنگ فروش
بر غمم پرده یی از راز بکش
تا مرا چند درم بیش دهند
خنده کن ، بوسه بزن ، ناز بکش

Even Star
06-30-2007, 06:39 PM
تقدیم به معلمانی که ((الف))آغاز را به ما آموختند...

آغاز توانستن


نمی دانستم
هیچ چیز نمی دانستم
و نمی دانستم که نمی دانم
اما تو میدانستی
و می توانستی
و همین بس بود که دست هایم را بگیری
و در کلاس مهربانی ات بنشانی
و نخستین حرف ها را برایم هجی کنی


از آن به بعد
در کلاس تو
_که به اندازه ی همه ی خوبی ها وسعت داشت_
می نشستم
و از پنجره ی نگاهت
آسمانی را می دیدم
که آرزوهایم را
چون خورشیدی روشن
در بر گرفته بود.


چه خوب بودی تو
چه ساده چه قدر مهربان !
و من در چشم هایت مهری را میدیدم
که بوی دامن مادر را میداد
وقتی که ریحان می چید
و بوی دست های پدر را
وقتی که خسته از کار بر می گشت
وضو می گرفت و در گوشه ی ایوان نماز میخواند
آن قمری قشنگ که همیشه پشت پنجره می نشست
و خبر های خوب کلاس را برای مادر ها می برد
هنوز هست!
و آن کلاغ پیر
که خبر چین بدی ها بود!


من از کتاب چه می فهمیدم ؟!
من از شعر چه می دانستم؟
من داستان ندیده بودم !
من خاطره نچشیده بودم!
من با همه ی اینها
در کلاس تو دوست شدم
و با تو
در کلاس مهربانی.
یادت هست نوشتی :ابر
باران بارید!
نوشتی: آب
سیراب شدم!
نوشتی :بهار
درخت ها بر خاستند!
نوشتی:رود
دریاها موج برداشتند !


و من فهمیدم که دانستن
آغاز توانستن است

افسوس نماندی
تا برگ های دفتر خاطراتم را بخوانی
حرف هایم را بشنوی
و غلط های دیکته ی زندگی ام را درست بنویسی.
هنوز در خاطره ی آن روزم که همبازی کودکی هایم شدی
تا از پله های نو جوانی بالا بیایم
و جوانی ام را به تماشا بنشینم.
هنوز حرف هایت
پرده های دلم را می نوازد
و صدایت در کلاس خیالت می پیچد :
((آن مرد با اسب آمد
آن مرد در باران آمد))

هنوز چشم انتظار آن روزم که آن مرد با اسب بیاید
و در باران اشک هایم
تن بشوید
و راه چون تو شدن را
به من بگید
ای معلم خوبی ها...

Even Star
06-30-2007, 09:13 PM
گمان كردم كه با من هم دل و
هم دين و
هم دردي
به دردي با تو پيوستم
ندانستم كه نا مردي
شبي پرسيدمش با بي قراري
كه غير از من كسي را دوست داري!؟
دو چشمش از خجالت بر هم افتاد
ميان گريه هايش گفت آري!!!!!!!!!!!!!

Even Star
06-30-2007, 09:20 PM
بهار كه باشي
زندگي دست از سرت بر نمي دارد

هي بايد ضجه بزني برويد كنار

من چه كار كنم ؟
ادامه ي زندگيم از دست خدا افتاد
و هزار تكه شد

مثل ليوانهاي نشكن فرانسوي .....

بهار تمام شد

در امتداد یک خط مورب سفید

Even Star
06-30-2007, 09:21 PM
ديروز بود شايد هم امروز
مي گذشتم از گذر زمان, از كنار خيال,از كنار درياي محال
پرواز مي كردم مي گذشتم از آرامش
به سياهي مي رسيدم و دوباره مي گذشتم و هم چنان در پي محبت بودم
در پي فرداي بهتر
و اي كاش.................
نمي گذشتم.

Even Star
06-30-2007, 09:23 PM
نه!

تو دیگر مسؤول رعشه های من نیستی.

دیگر حتی مضطرب هم نخواهم شد!

اضطراب همیشه وقتی می اید

که نگران چیزی،جایی،کسی باشی.

حالا دیگر چه فرق میکند،

صورت مساله آهسته آهسته

دارد خودش را پاک می کند.

Even Star
06-30-2007, 09:26 PM
به باران قسم
به راز بودنم قسم
به چشمان پرالتماسم قسم
دگر خبرت را از قاصدک لبانت نخواهم گرفت
دگر رازهای سر به مهرم را بتو نخواهم گفت
نه دگر نه من و نه چشمان بخون نشسته ام
نه دیگر سراغت را از آن همه همهمه نخواهم گرفت

Even Star
06-30-2007, 09:29 PM
دل وحشت زده در سینه ی من می لرزید
دست من ضربه به دیواره ی زندان کوبید
آی همسایه ی زندانی من
ضربه ی دست مرا پاسخ گوی!
ضربه ی دست مرا پاسخ نیست.
تا به کی باید تنها تنها
وندر این زندان زیست
ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم

Even Star
06-30-2007, 09:33 PM
طبيعي است
آدم بايد با دو پايش راه برود
پرنده با بال هايش پرواز كند
دريا در باد موج بردارد
برف به قله كوه بنشيند
شاه فرمان دهد
جلاد سر ببرد
عروس زيبا باشد
…………
كلمه « بايد » را از مصرع اول برمي دارم
سپس
از اين همه طبيعي بودن
مي ترسم .

Even Star
06-30-2007, 09:37 PM
خداحافظ مهربان
من قطره هايی که روی گونه هايم می لغزند اشک نيست
ديشب خاطرات باتوبودن را در کوچه قدم ميزدم
باران باريدمن رو به آسمان کردم
باران در چشمانم باريد
اين قطره ها را چشمانم برای تو از باران امانت گرفت
تا امروزباتنهايی ام به توهديه کنم
اين قطره ها سهم توازباران ديشب است

Even Star
06-30-2007, 09:42 PM
ز هر جا بگذرد تابوت من

غوغا بپا خيزد

چه سنگين ميرود اين مرده

از بس ارزو دارد

به دنيايي كه مردانش

عصا از كور مي دزدند

من از خوش باوري انجا

محبت ارزو كردم.

Even Star
06-30-2007, 09:44 PM
ميانِ اين خطوطِ‌ پريشان در هم
به دنبالِ‌ تو مي گردند...
پيدايت نمي کنند،
هيچ کجا!
هرگز!
هيچ کس نمي داند
که تو آرام ِ‌ بي انتهاي سفيدي هاي کاغذي وُ بس
شعر که تمام مي شود
تو شروع مي شوي

Even Star
06-30-2007, 09:47 PM
رسم زندگی اين است
يک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهائی
به همين سادگی
او رفته است
و همه چيز تمام شده است
مثل يک ميهمانی که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چرا غمگينی؟
اين رسم زندگيست
تو نمی توانی آن را تغيير دهی
پس تنها آواز بخوان
اين تنها کاريست که از دستت بر می آيد . .

Even Star
06-30-2007, 09:50 PM
برای تو....


پاييز براي دلت
گاهي ابري گاهي باراني گاهي افتابي
بهار براي چشم هايت
هميشه سر سبز
زمستان براي لبهايت
هميشه خنك و سرد با طعم بوسه
تابستان براي قلبت
هميشه گرم گرم گرم
من تمامي فصولم براي تو تنها نازنين قلبم

Even Star
06-30-2007, 09:51 PM
بگذار براي تمام روز هاي زندگي ام بگريم
بگذار تلخ باشم برايت
بگذار كمي از دامن نفرين زده ات قاصدك بچينم
من كه ام بي رمق ترين روح زمين
هنوز زمستانم و سرد و عبوس
من كه ام تنها مترسك وقت هاي بيكاري ات
فرصتي هست مي خواهم چون پاييز باشم لبريز باشم
تو كدام فصلي اي مهربان

Even Star
06-30-2007, 09:53 PM
روزي که ميميرم
نگران من نباش
که ميان ابرها گم نمي شوم
و اشک مريز
که نميتوانم
حتي بغض کنم
حتي صدايم مکن
که من ديگر درون تورا حس ميکنم
وقتي مردم
ميان اسمان مرا بجوي
نه زير سنگي که نام من کشيده به روي
من
هميشه تورا از فراز ابرها
تماشا ميکنم

jang-geum
07-01-2007, 12:17 AM
برای تو می نویسم ....

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...

برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...

برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است....

برای تويی كه قلبت پـاك است...

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

jang-geum
07-01-2007, 12:18 AM
مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم

مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم



اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست

بگو که سجده از این قبله گاه بردارم


مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند

که دست از سر ِ نقد ِ گناه بردارم



گناه ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست

گناه ِ هر قدمی اشتباه بردارم



تو قرص ماهی و من کودکی که می خواهم

به قدر کاسه ای از حوض ِ ماه بردارم



بیا که چشم ِ جهانی هنوز منتظر است

بیا که دست از این اشک و آه بردارم

Even Star
07-01-2007, 10:48 AM
موج هميشه با كمري خم
به سوي
سنگ ميرفت
نشنيده اي كه مي گويند
عشق كمر مي شكند...؟

علی آبادانی
07-01-2007, 11:39 AM
سرود نان


مطرب دوره گرد باز آمد
نغمه زد ساز نغمه پردازش
سوز آوازه خوان دف در دست
شد هماهنگ ناله سازش
ای کوبان و دست افشان شد
دلقک جامه سرخ چهره سیاه
شیزی ز جمع بستاند
سر خویش بر گرفت کلاه
گرم شد با ادا و شوخی ی او
رامشگران بازاری
چشمکی زد به دختری طناز
خنده یی زد به شیخ دستاری
کودکان را به سوی خویش کشید
که : بهار است و عید می اید
مقدم فرخ است و فیروز است
شادی از من پدید می اید
این منم ، پی نوبهار منم
که به شادی سرود می خوانم
لیک ، آهسته ، نغمه اش می گفت
که نه از شادیم پی نانم
مطرب دوره گرد رفت و ، هنوز
نغمه یی خوش به یاد دارم از او
می دوم سوی ساز کهنه ی خویش
که همان نغمه را برآرم از او

پری
07-01-2007, 03:29 PM
چيزي شبيه......."

چيزي شبيـــه ياس مثــل يـــــاس پــرپـر

سي سال و چندين مـــاه در غربت برادر

اي كاش دستي بود تا مي كاشت من را

در بـــاغ بـــالا دست يا يك بـــاغ بهتــــــر

يا دست كم يك نردبان خشــك و خـــالي

شــــايد تلاقـــي كــــرد با بـــال كـــبوتــر

گاهـــي شــبيه بنـــــد بـــازانم - هوايي-

ناگــاه مي افتم زميــن با كــــتف يا ســـر

تا مي برنـــدم روي دوش خــويش مــردم

بــــاز از فـــراز شـــانه مي افــتم مكــــرر

پــــاي زبــانم از هــمان آغــــاز گيـــر ست

ديگـــر نمــي گــويم كـــلامي خير يا شــر


رضا كرمي

Even Star
07-01-2007, 06:08 PM
چيزي شبيه......."

چيزي شبيـــه ياس مثــل يـــــاس پــرپـر

سي سال و چندين مـــاه در غربت برادر

اي كاش دستي بود تا مي كاشت من را

در بـــاغ بـــالا دست يا يك بـــاغ بهتــــــر

يا دست كم يك نردبان خشــك و خـــالي

شــــايد تلاقـــي كــــرد با بـــال كـــبوتــر

گاهـــي شــبيه بنـــــد بـــازانم - هوايي-

ناگــاه مي افتم زميــن با كــــتف يا ســـر

تا مي برنـــدم روي دوش خــويش مــردم

بــــاز از فـــراز شـــانه مي افــتم مكــــرر

پــــاي زبــانم از هــمان آغــــاز گيـــر ست

ديگـــر نمــي گــويم كـــلامي خير يا شــر


رضا كرمي

به به پری جان نیستید دیگه به فقیر فقرا سر نمی زنی عزیزم دلم برات تنگ شده بود:happy:
راستی ممنون از شعرت خیلی قشنگ بود

Even Star
07-01-2007, 07:00 PM
تنگ غروب از سنگ با با نان در آورد
آن را برای كودكان لاغر آورد
مادر براي بار پنجم درد كردو رفت
و دوباره باز هم يك دختر آورد
گفتند دخترنان خوراست وباخودش هم
اي كاش مي شد يك شكم نان آورآورد
تنگ غروب آمد پدرباسنگ در زد
يك عده مهمان هم براي مادر آورد
مردي غريبه با زناني چادري كه
مهمان ما بودند را پشت در آورد
مرد غريبه چاي خوردو مهربان شد
هي رفت و آمد هديه اي آخر سر آورد
من بچه بودم وقت بازي كردنم بود
جاي عروسك او چرا انگشتر آورد؟
.
.
.
تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای كودكان ديگر آورد
مادر براي بار آخر درد كرد و رفت و نيامد
باز اما دختر آورد

پری
07-01-2007, 08:06 PM
به به پری جان نیستید دیگه به فقیر فقرا سر نمی زنی عزیزم دلم برات تنگ شده بود:happy:
راستی ممنون از شعرت خیلی قشنگ بود

http://forum.hammihan.com/showthread.php?t=1960&page=11هستیم زیر سایتون http://forum.hammihan.com/showthread.php?t=1960&page=11فعلا که دارم شعرهای شما رو میخونم ولذت میبرمhttp://forum.hammihan.com/showthread.php?t=1960&page=11

فکر نفرین به تو در ذهن غزل هایم بود

که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان ...



شعر هایم همه کُفرند نمی خواهمشان

رفته بودم به نیاسر که بسوزانمشان

ناگهان از دل آتشکده دودی برخواست

صف کشیدند پری وار که بشمارمشان!

آنکه زیباترشان بود به من توصیه کرد

به دو تا بوسه پُر فایده بفروشمشان

گفت اینها همگی منبع الهام تو اند

شعر هایت همه در وصف فریبائیشان

شاد بودند به هنگام سرودن هایت

دلتان هست ببینید دوباره غمشان

واژه شعر شما نطفة افکار شماست

گفت در مزرعه خاطره می کارمشان

وقت رفتن شد و زیباترشان می خندید

یک به یک با دل پر وسوسه بوسیدمشان

گفته بودند پری ها همه خوشگل هستند

آشنایند کسانی که به زیر و بم شان!

راست گفتند بدانید چنانکه حتا

بعد صد قرن من از یاد نمی بردمشان!!

* * *

ناگهان خلسه رها کرد مرا فهمیدم

که پشیمان شدم از این که بسوزانمشان

Even Star
07-01-2007, 09:43 PM
گفتم: «بمان!» و
گفتم: «بمان!» و نماندي!
رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!
گفتم: نردبان ترانه تنها سه پله دارد
سکوت ...... صعودُ ..و.. سقوط!
تو صداي مرا نشنيدي و من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...
تو مي دانستي که من از تنهايي و تاريکي مي ترسم،
ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين کشيدي!

Even Star
07-01-2007, 09:45 PM
دلتنگم" دلتنگ در اغوش کشیدن تمام فریادها
منتظرم" منتظر و خمارالوده یک تماشا
اسیرم"اسیر رخوتی مبهم
کجاست شوری که شعری بیافرینم؟
امشب باز خود را به من رسانده ای
ازکدام روزن ؟ ای شبح گمشده

Even Star
07-01-2007, 09:46 PM
من در آئينه با تو سخن مي گويم :
با تو دارم سخني –
با تو اي خفته به هر موج نگاهت فرياد !
با تو ام اي همدرد !
با تو ام اي « همزاد» !
با تو اي مرد غريبي كه در آئينه به من مي نگري !
گوش كن با تو سخن مي گويم :
من غريب و تو غريب –
از همه خلق خدا –
تو به من همنفسي

Even Star
07-01-2007, 09:52 PM
دستهايت
دلم را می لرزاند.
واين غول بدسرشت ناگهان,
گنجشكی می شود بی پناه ,
برای دستهای بی نهايت زيبا ومهربان تو.
اين روزها,
كه باد می آيد و جهان در هذيان مرگ ناله می كند,
هوس خواب دارم.
ميان گودی دستهای تو.

Even Star
07-01-2007, 09:53 PM
کداميک از ما بدجنس تريم؟
من؟
که آرزوي کشيدن موهايت يکدم رهايم نمي کند؟
يا تو؟
که هميشه هوس کندن گوش هايم آزارت مي دهد؟
بدجنس!!
کداميک بچه تريم؟
من؟
که کودکانه بهانه چشمهايت را مي گيرم؟
يا تو؟
که بچه گانه شعرم را خط خطي مي کني؟

Even Star
07-01-2007, 09:57 PM
کداميک عاشق تريم؟
من؟
که ذره ذره وجودم چون شمع در حسرت نگاهت آب مي شود؟
يا تو؟
که شعله نگاهت هردم شعله ور نگشته خاکسترم مي کند؟
کداميک بازيگوش تريم؟
من؟
که دلم بازيچه بازي موهايت در نسيم هر لحظه به شوق بوييدن زلفت مي تپد؟
يا تو؟
که با هر کرشمه ات بيچاره دلم را به بازي گرفته اي؟
... ها؟! ...کداميک؟!