View Full Version : هر روز يك شعر تازه
Even Star
07-15-2007, 10:57 PM
منم از شما خیلی عذر میخوام یعنی میفرمایین این شعر از خودتونه؟!
این شعر همدر جواب شعرتون اقا ارشیتکت گفتم بذارم براتون اخه نیست عاشق طنز هستین (گرچه هر دو شعر از یه سایته که بالا گذاشتم.
dostan chera shoma ba ghsd matalebeton ro minevisin?
arshitect ke nagoftan khodeshon in shero goftan
khobe khodesh gofte hese tanz ro nadaram.
ostad shoma narahat nashin.
راست میگه استاد ما که قصد نداریم اما شما منظور دارید!!!!!ندارید؟
بگذریم اگه خواستید جواب بدبد تو پیغام خصوصی که مزاحم بقیه نشیم:cool:
jang-geum
07-15-2007, 11:05 PM
اشهد انّ: شهادت میدهم که
حیّ علی: بشتاب به سوی
اشهد انّ: عشق تو، کشت مرا کشت مرا
اشهد انّ: روی تو، روی خود خود خدا
اشهد انّ: بوی تو، بوی بهار جان و دل
اشهد انّ: چشم تو، چشمهی خوبیو صفا
اشهد انّ: حسن تو، غبطهخورد بر آن پری
اشهد انّ: حال تو، مایهی رشک اولیا
اشهد انّ: سینهات صافی ابر پاکدل
اشهد انّ: چهرهات، روشنی ستارهها
حیّ علی: جنون جنون! دیدهی آغشته به خون
«حیّ علی: بدون چون! نیست در این سرا «چرا
حیّ علی: به سوی آن کو بردت به آسمان
حیّ علی: دوان دوان، همچو خیال بادپا
حیّ علی: شکر شکر، که ریزد از لب سحر
حیّ علی: گهر گهر، که بخشد از لبش به ما
حیّ علی: طرب طرب، که عشق او شود سبب
حیّ علی: طلب طلب، که تا شوی ز خود رها
منم از شما خیلی عذر میخوام یعنی میفرمایین این شعر از خودتونه؟!
این شعر همدر جواب شعرتون اقا ارشیتکت گفتم بذارم براتون اخه نیست عاشق طنز هستین (گرچه هر دو شعر از یه سایته که بالا گذاشتم.
dostan chera shoma ba ghsd matalebeton ro minevisin?
arshitect ke nagoftan khodeshon in shero goftan
khobe khodesh gofte hese tanz ro nadaram.
ostad shoma narahat nashin.
چرا عصبانی شدین ؟!:blink:;)
من ؟
نمک پرورده ی همین زخم های از آشنا خورده
آنقدر با خرابی این گریه ساخته ام
که هر کنج این خانه از دست ددیده ام دریاست
حالا که چه یعنی کلمه ؟
شما هم خودتان را معرفی کنید
این سایه های مبهم خاموش
همراه شما چه می خواهند ؟
این سنجاق های منتظر
این کوچه های کنجکاو بی رهگذر
این کلمات کتک خورده ی خراب ؟
حالا که چه یعنی شفا ؟
سید علی صالحی
Daneel Olivaw
07-16-2007, 02:19 AM
امشب غزل! مرا به هوایی دگر ببر
تا هر کجا که می بردت بال و پر ببر
تا ناکجا ببر که هنوزم نبرده ای
این بارم از زمین و زمان دورتر ببر
اینجا برای گم شدن از خویش کوچک است
جایی که گم شوم دگر از هر نظر ببر
آرامشی دوباره مرا رنج می دهد
مگذار در عذابم و سوی خطر ببر
دارد دهان زخم دلم بسته می شود
بازش به میهمانی آن نیشتر ببر
خود را غزل! به بال تو دیگر سپرده ام
هر جا که دوست داری ام امشب ببر ببر!
محمدعلی بهمنی
zirnevis
07-16-2007, 02:30 AM
روز پائيزي ميلاد تو در يادم هست
روز خاكستري سرد سفر يادت نيست
ناله ي ناخوش از شاخه جدا ماندن من
درشب اخر پرواز خطر يادت نيست
يادم هست يادت نيست
در پي فاصله ها نيست به يادت ماندن
اي ز بر باد نشستستو سفر يادت
عطش خشك تو بر ريگ بيابان ماسيد
كوزه اي دادمت اي تشنه مگر يادت نيست
يادم هست يادت نيست
من به خط و خبري از تو قناعت كردم
قاصدك كاش نگوئي كه خبر يادت نيست
يادم هست يادت نيست
BiDel.ir
07-16-2007, 07:38 AM
من كيستم ؟ ترانه لبهاي آرزو
همچون صدف ، نشسته به درياي آرزو
تلخ آب مرگ مي خورم و دم نمي زنم
اندر هواي جرعه ي صهباي آرزو
مستان به خواب ناز رفته اند و من
بيدارم از شراره ي ميناي آرزو
شبها به ياد روي تو صد بوسه مي زنم
بر روي ماهتاب شب آراي آرزو
جز در سراي درد كه ديگر حكايتي است
چشم منست و جلوه دنياي آرزو
در گلشن حيات كه روييده خار غم
ماييم و ما و سايه طوباي آرزو
پنداشتم كه خواهش دل را كرانه ايست
اما كرانه كو و تمناي آرزو
امروز خون دل خورم و زنده ام كه باز
دل بسته ام به وعده فرداي آرزو
فرخ تميمی
BiDel.ir
07-16-2007, 07:43 AM
به به سلام بی دل جان راه گم کردید به ما سر نمی زنید دیگه؟!!!!!!!!!!!!1
سلام ...
من از زمانی که اجدادم میوه ممنوعه رو خوردند ، گم شدم ...
الان سر زدم دیگه ! می خواید دیگه نزنم !
BiDel.ir
07-16-2007, 07:46 AM
دوست دارم بروم ، سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید
دوست دارم که به پابوسی باران بروم
آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید
این قدر آینه ها را به رخ من نکشید
این قدر داغ جنون بر جگرم نگذارید !
چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد
بس کنید ، این همه دل دور و برم نگذارید
آخرین حرف من این است زمینی نشوید
فقط ... از حال زمین بی خبرم نگذارید
ناصر حامدی
Even Star
07-16-2007, 10:21 AM
سلام ...
من از زمانی که اجدادم میوه ممنوعه رو خوردند ، گم شدم ...
الان سر زدم دیگه ! می خواید دیگه نزنم !
اختیار دارید ما کوچیکتونیم:happy:
به ما فقرا بازم سر بزنید:blush:
Even Star
07-16-2007, 10:25 AM
پری جون من عصبانی نشدم مگه تو شدی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سراب
عمري به سر دويدم در جست وجوي يار
جز دسترس به وصل ويم آرزو نبود
دادم در اين هوس دل ديوانه را به باد
اين جست و جو نبود
هر سو شتافتم پي آن يار ناشناس
گاهي ز شوق خنده زدم گه گريستم
بي آنكه خود بدانم ازين گونه بي قرار
مشتاق كيستم
رويي شكست چون گل رويا و ديده گفت
اين است آن پري كه ز من مي نهفت رو
خوش يافتم كه خوش تر ازين چهره اي نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا كشيد پي خويش دربدر
اين خوشپسند ديده زيباپرست من
شد رهنماي اين دل مشتاق بي قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوي گم شده بي نام و بي نشان
در دورگاه ديده من جلوه مي نمود
در وادي خيال مرا مست مي دواند
وز خويش مي ربود
از دور مي فريفت دل تشنه مرا
چون بحر موج مي زد و لرزان چو آب بود
وانگه كه پيش رفتم با شور و التهاب
ديدم سراب بود
بيچاره من كه از پس اين جست و جو هنوز
مي نالد از من اين دل شيدا كه يار كو ؟
كو آن كه جاودانه مرا مي دهد فريب ؟
بنما كجاست او
Even Star
07-16-2007, 10:28 AM
زمين
زين پيش شاعران ثناخوان كه چشم شان
در سعد و نحس طالع و سير ستاره بود
بس نكته هاي نغز و سخنهاي پرنگار
گفتند در ستابش اين گنبد كبود
اما زمين كه بيشتر از هر چه در جهان
شايسته ستايش و تكريم آدمي ست
گمنام و ناشناخته و بي سپاس ماند
اي مادر اي زمين
امروز اين منم كه ستايشگر توام
از توست ريشه و رگ و خون و خروش من
فرزند حقگزار تو و شاكر توام
بس روزگار گشت و بهار و خزان گذشت
تو ماندي وگشادگي بي كرانه ات
طوفان نوح هم نتوانست شعله كشت
از آتش گداخته جاودانه ات
هر پهلوان به خاك رسيده ست گرده اش
غير از تو اي زمين كه در اين صحنه ستيز
ماندي به جاي خويش
پيوسته زورمند و گرانسنگ و استوار
فرزند بدسگالي اگر چون حراميان
بي حرمت تو تاخت
هرگز تهي نشد دلت از مهر مادري
با جمله ناسپاسي فرزند شناخت
آري زمين ستايش و تكريم را سزاست
از اوست هر چه هست در اين پهن بارگاه
پروردگان دامن و گهواره وي اند
سهراب پهلوان و سليمان پادشاه
اي بس كه تازيانه خونين برق و باد
پيچيده دردناك
بر گرده زمين
اي بس كه سيل كف به لب آورده عبوس
جوشيده سهمناك بر اين خاك سهمگين
زان گونه مرگبار كه پنداشتي دريغ
ديگر زمين هميشه تهي مانده از حيات
اما زمين هميشه همان گونه سخت پشت
بيرون كشيده تن
از زير هر بلا
و آغوش بازكرده به لبخند آفتاب
زرين و پرسخاوت و سرسبز و دلگشا
بگذار چون زمين
من بگذرانم شب طوفان گرفته را
آنگه به نوش خند گهربار آفتاب
پيش تو گسترم همه گنج نهفته را
علی آبادانی
07-16-2007, 11:37 AM
این آخرین تلاشمه
واسه به دست آوردنت
باور کن این قلبُ نرون
این التماس آخره
چقدر می خوای تو بشکنی
غرور این شکسته رو؟
هر چه می خوای بگی بگو
اما نگو بهم برو
این دلُ عاشقش نکن
اگه منو دوست نداری
راحت بگو اگه می خوای
قلب منو جا بذاری
دلم پر از شکایته
اما صدام در نمیاد
می ترسم از دستم بری
کاری ازم بر نمیاد
نرو نذار که بعد از این
دنیا به عشق شک بکنه
هر کی دلش جای دیگه ست
عشقُ بخواد ترک بکنه
نفس زدم از ته دل
معصومه این قلب به خدا
نذار بشه محال واسش
باور عشقش، آدما
مرگِ دلم پای توئه
اگه ازش گذر کنی
لب تر کنی رفیقتم
کافیه با ما سَر کنی
پری جون من عصبانی نشدم مگه تو شدی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من عصبی نشدم :happy:ولی شنیدم خوردن یک لیوان اب خنک به صورت نشسته یا خوابیده خیلی موثره;):lol:
BiDel.ir
07-16-2007, 07:41 PM
سلام ! خوبین
ممنونم به خاطر خوشامد گویی :happy:گرچه من نرفته بودم و هر روز سر میزدم:) فقط حوصله ی:o پست زدن نداشتم :(
به هر حال براتون ارزوی موفقیت دارم :blush:
سلام ، سپاس ...
چون تازه وارد بودم و در از دوره ایی که اینجا سر میزدم شما رو زیارت نکرده بودم ، به همین دلیل خوش آمد گفتم
دلتون پر برکت و حوصله اتون لبریز ...
BiDel.ir
07-16-2007, 07:42 PM
اختیار دارید ما کوچیکتونیم:happy:
به ما فقرا بازم سر بزنید:blush:
بزرگوارید ...
احساستون سرشار ...
BiDel.ir
07-16-2007, 07:47 PM
ما که اين همه براي عشق
آه و ناله ي دروغ مي کنيم
راستي چرا
در رثاي بي شمار عاشقان
-که بي دريغ-
خون خويش را نثار عشق مي کنند
از نثار يک دريغ هم
دريغ مي کنيم؟
قيصر امين پور
BiDel.ir
07-16-2007, 07:53 PM
در سلسله عشق تو مغموم و صبورم
نازم بكش اي دوست كه مظلوم و صبورم
رندان همگي فرصت ديدار تو دارند
غير از من دل ساده كه محروم و صبورم
در شهر تو اي دوست چنان زار و غريبم
در دست تو اي دوست چنان موم و صبورم
دل بد مكن انديشه پرواز ندارم
حاجت به قفس نيست كه مصدوم و صبورم
هرگز نكنم عشق تو را پيش كسي فاش
در پرده اسرار تو مكتوم و صبورم
دنياي عجيبيست ز آلودگي خلق
گريانم از اين درد كه معصوم و صبورم
سلام ، سپاس ...
چون تازه وارد بودم و در از دوره ایی که اینجا سر میزدم شما رو زیارت نکرده بودم ، به همین دلیل خوش آمد گفتم
دلتون پر برکت و حوصله اتون لبریز ...
همچنین http://forum.hammihan.com/showthread.php?t=5873&page=8
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پیرایه بستند
از مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی زیبا شکفتند
ولی آندم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
Even Star
07-16-2007, 09:46 PM
دل ساده
برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور
گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
که قند شهر
دروغی بیش نبوده است
Even Star
07-16-2007, 09:48 PM
همه اینو می دونن
که بارون
همه چیز و کسمه
آدمی و بختشه
حالا دیگه وقتشه
که جوجه ها را بشمارم
چی دارم چی ندارم
بقاله برادرم
می رسونه به سرم
آخر پاییزه
حسابا لبریزه
یک و دو ! هوشم پرید
یه سیاه و یه سفید
جا جا جا
شکر خدا
شب و روزم بسمه
حسین پناهی
Even Star
07-16-2007, 10:00 PM
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
Even Star
07-16-2007, 10:01 PM
ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتیم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است
Even Star
07-16-2007, 10:04 PM
خورشید
از پس ابرها
سبد خالی آفتابگردان را می نگرد
که در انتظار فردا
دل به رویای آفتاب سپرده است
Even Star
07-16-2007, 10:04 PM
نمی گویم
حالا چرا
بهارهای باقی را
به دیدارم بیا
تا بباری
چون ابر
بر ریشه ی انتظار من
تا برویم
چون گیاه
در جنگل نگاه تو
Even Star
07-16-2007, 10:05 PM
شبهای دراز زمستان را
طاقت می آورم
و در تنهایی بی ترانه ی خویش
به جای گریه و بهانه
به قندیل های خاطره
دل خوش می کنم
اما
بهار که از راه می رسد
پای هر درخت پر شکوفه ای
در باور فاصله ها
ابر بغضم
همنوای باران می شود
Fantasio
07-16-2007, 10:19 PM
هر یک از ما تنها بر گرده زمین
به نوری از خورشید وابسته ایم
و ناگهان غروب می شود.
کوازیمودو-شاعر معاصر ایتالیایی
Even Star
07-16-2007, 10:26 PM
به سلا م احمدرضا جان شعرت خیلی قشنگ بود شما که این قدر استادیم چرا کم این طرف ها میایید؟
ما رو لایق بدونید!
Fantasio
07-16-2007, 10:52 PM
به سلا م احمدرضا جان شعرت خیلی قشنگ بود شما که این قدر استادیم چرا کم این طرف ها میایید؟
ما رو لایق بدونید!
سلام
ممنون از لطفت. ادیت کردم و نام شاعر رو نوشتم، اونوقتی که تایپ می کردم حس رفتن و آوردن کتاب نبود:blush:
استادم کجا بود؟!http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/babyboy.gif
بعد هم این که این تاپیک ماشاالله اینقدر پرباره که آدم نمی دونه چه شعر هایی گفته شده و چه شعرهایی گفته نشده. و خلاصه این که چه شعر هایی تازه ست.
خوشحال می شم گاهی بیام اینجا و شعرهایی رو که دوست دارم بنویسم، از شعرهای شما و سایر دوستان هم لذت می برمhttp://dingo.care2.com/c2c/emoticons/love.gif
Even Star
07-16-2007, 11:16 PM
خیلی ممنون احمد رضا
من که از اومدنت کلی هم خوشحال میشم اخه شعر هات و سلیقت قشنگه!
jang-geum
07-17-2007, 12:01 AM
خواهم امشب با تو باشم تا سحر
سر در آغوشت گذارم تا سحر
با تو گويم رازهای قلب خود
تا سبک گردم من امشب تا سحر
با تو گويم از دل سر مست خود
تا تو با من مست گردی تا سحر
قلب من پر گردد از شوق وصال
تا ببينی اشتياقم تا سحر
امشب از يادت دو چشم من تر است
چشم من بر هم نيايد تا سحر
با منی هر لحظه از روز و شبم
ای تو رويای همه شب تا سحر
علی آبادانی
07-17-2007, 11:09 AM
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از کین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
که تا بکوبم به جام قلبتان در رزم
که جام کینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیکار
در این کار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آٍسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
در ود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می اید
به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پایک امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
کدام آهنگ ایا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
roje_aria79
07-17-2007, 04:43 PM
با دردي سينه سوز ناله اي هنموا
لالايي
لالالالا لالا گل پونه
بيا كه بدون تو دل خونه
بيا كه بدون تو تن خستم
لبريز از حس جنونه
لالالالا لالا گل لاله
زندگي بي تو واسم محاله
بيا از اون وقتي كه رفتي
اين دل داره همش مي ناله
گريه شده كار من و
غصه شده همدم من
قطره ي اشك تو چشام
شده شريك غم من
خونه بدون تو شده
مثل يه زندون سوت و كور
من موندم و هق هق واسه
خاطره هاي جور واجور
بيا كه با اومدنت
تموم مي شه درد هاي من
بيا كه وقتي تو باشي
قشنگ مي شه دنياي من
بدون كه تو هق هق من
جز غم دوري حرفي نيست
بدون دليل گريه هام
جزبي تو بودن چيزي نيست
براي من كه عاشقم
عشق هميشگي تويي
اون كه كنارش دل خوشم
فقط تويي ،تويي ،تويي
roje_aria79
07-17-2007, 05:05 PM
مگه ميشه
توی کوچه های خلوت
راهی عشق تو بودم
راهی ترانه هائی
که برای تو سرودم
زیر لب می خوندم آروم
تک تک ترانه هاتا
به امیدی که دوباره
میشنوم بازم صداتا
ولی هرچی انتظار
کشیدم نیومدی
هرچقدر تو کوچه ها
قدم زدم نیومدی
همهء ترانه هام
توی گریه گم شدن
زیر پام خیس شد از اشکام
تو بازم نیومدی
به خودم میگفتم هرجا
که باشی میای سراغم
آخه گفته بودی جز تو
هیچ کسی رو دوست ندارم
باورم نمیشد از من
ببری واسه همیشه
آخه گفته بودی عشقت
توی جونم کرده ریشه
گفتم آخه مگه میشه
تو به یاد من نباشی
مگه میشه که بخوای تو
بری و ازم جدا شی
ولی هرچی انتظار
کشیدم نیومدی
هرچقدر تو کوچه ها
قدم زدم نیومدی
roje_aria79
07-17-2007, 08:24 PM
تقديم به...
بهانهء غمگنانه
مي خواهم بي بهانه
به خاطر بهانه
بگريم
مي خواهم براي گريه
و به خاطر سوز اشك
بگريم
مي خواهم غمگنانه
غمگين گردم
و آنگاه به خاطر خودم
با غمناك ترين
چهرهء اشك آلود بخندم!
مي خواهم
و بارها نخواسته گريسته ام.
پس مرا ميهمان
واژه هاي ناب غم
از غمهاي دلت گردان
تا در اين بازي غمگين
غمگنانه شادم سازي!
مي خواهم به خاطر بهانه اي زيبا
به خاطر پاكي نگاه
و طهارت ديده
چشمهايم را
با اشكهاي ديده غسل دهم
تا تو را با پاك ترين واژهء نگاه
و با حسي لطيف
از عشق پاك
و با نگاهي سر شار از
عطوفت رايحهء بهار
و لطافت واژهء عشق
ستايش كنم.
مي خواهم با قطرات اشك
راه دلت را
از غبار همه بديها برهانم
و با سيل اشك
سينه تبدارم را
از خشكسالي غمها نجات دهم.
اي پاك ترين واژهء عشق اهورايي
چشمهاي غمگينم را
به بزم خاطرات سرشار از
بودن و ماندن
و اشكهاي عاشقانه ببر!!!!!
Even Star
07-17-2007, 10:14 PM
من در کنار یأس تنها نشسته ام
من در کنار تو بی تو نشسته ام
من در باورم می شکفد لحظه ای به یاس
ای درد با تو من چه رازها نهفته ام !
تنها و سرگردان رها در باد می رفتم
معصوم و کودک وار در ساز می رقصم
سازی که نغمه اش زوزه سگ هار
ترانه اش ناله گربه ماده همسایه
خواننده اش زنده بگوری در خک !
سازو ترانه کوک نیستند
دلیل را بایست از گربه نر پرسید
هیچ میدانی چرا ؟
در شبی که سازش کو ک نیست
رقص می کردم با سایه ای افتاده برروی دیوار
سایه ای که از من نیست و هیچ نمی دانم که کیست !
او مرا می بلعید ...
او مرا می نوشید ....
روح مرا می مکید ...
من در کنارش معصومانه ایستاده بودم
شکل اولین روزی که با تو بودم
مثل اولین شبی که هنوز جنینی بودم
سایه نغمه سر داد :
ای مرد ! چقدر بی احساس !
در جوابش گفتم : احساس می خواهی چه کار ؟
گفت : برای عشق بازی با یار !
در تفکرم جاری شد این چیست که امشب مرا بر هم زده است
این فرشته از کجاست ؟
به آهستگی زدم بر سیگار
و از حلقه های دود سیگار طرح سایه بر هوا نقاشی شد
احساسم بر هم ریخت
چهره ام آشفته تر شد !
ناله گربه ماده همسایه تند تر شد !
مرا یاد شبی انداخت که کودک متولد شد !
سایه مرا می رقصاند
او به من می فهماند که نباشم مثل آوار
او به من می فهماند که باشم مثل گل آفتابگردان
من به او گفتم : از گل بیزارم
از بوی خوش گل تعفن دارم
من به او گفتم : من با یاس دلبندم
تو به شهوت پابندی
من به درد پیوندم
تو به عشق می گندی !
من گستاخ تر از همیشه فریاد می زدم
سایه هر جایی تو مرا می فهمی ؟
من به درد می گندم
تو مرا می فهمی ؟
سایه نگاهش بر لبانم دوخته شد
گیج و گم و گبهوت
تنش را از تنم پس می زد
او مرا چک می زد !
یاد اولین تنبیه خشک استاد ادبیات افتادم
به جرم آنکه گفتم از سهراب بیزارم
او مرا چوب می زد !
صدای ناله گربه ماده قطع شده
انگار گربه نرهم ارضا شده
ضربه های سیلی سایه هم قطع شده
شب من رام تر شده
می دانی ! آب دهانم خشک شده
می بینی ! جوهر خودکارم تمام شده
من در کنار یأس تنها نشسته ام
من در کنار تو بی تو نشسته ام
من در باورم می شکفد لحظه ای به یاس
ای درد با تو من چه رازها نهفته ام !
Even Star
07-17-2007, 10:15 PM
ردپایی از امید نمی یابم
نمی یابم
حال و روز ما روزمرگیست
روزهای پر از زجر
پر از غم
حنجره فریاد نمی زند
حنجره با واژه امید بیگانه است
دوستی از دور می گفت :
برای شکستن حصار روزمرگی عاشق شو !
برایش از نصرت خواندم :
(قرار داد کثیفی ست عشق
آری ... عشق
چگونه باورمان شد که عشق درمان است . )
دوست جوابی نداد و خاموش شد .
یادها می روند...
خاطره ها پک می شوند ...
من فراموش می شوم...
در زیر سا یه های سرد چرکین آدمکان له می شوم .
ردپایی از آرزو نمی یابم
نمی یابم
آرزو در من مرده است
در شبی که پر بود از کابوس
کابوس تلخ زندگی کردن
کابوس سخت نفس کشیدن
نگاهم بر آرزو خاموش شد .
زندگی در مقابل مرگ
مرگ در مقابل زندگی
این دو جمله سالهاست که در مغزم ویراژ میرود
در میان کابوس های تلخ نفس کشیدن
زمزمه شباهنگام من
مرگ بود ...
من خسته می شوم هر ساعت ا ز زندگی
تشنه می شوم هر دقیقه به مرگ .
Even Star
07-17-2007, 10:16 PM
مغزم پاد ساعتگرد می چرخد
در توده ای از سیم های به هم پیچیده در بند است
همانطور که تنم در چهار چوب دنیا زنجیر است
مغزم
زمان را می خورد و عقربکهای ساعتم را می جود
تشنه اس …
نبضم ساعتگرد می چرخد
آنقدر سریع می چرخد که خون از رگهایم بیرون می جهد
و باد درنده در فضا
گلبولهایش را می درد .
سوار بر جاده زندگی
ترانه اندوه همسفرم
در گوشه خلوت پیاده رو
لاشه ای از سر فقر مرده است
دخترکی از سر شهوت منتظر است
تن من از شدت زخم زنده است
روح من از قدرت خسته است
مغزم پاد ساعتگرد می چرخد
خلاف قانون زندگی
جریمه اش را هم باید بپردازد
یک درد همیشگی
در تکاپوی ذره ذره گلبولهای تنم
به انتهای قانون زندگی رسیده ام
به جرم شهوتی شبانه
به حکم خالقی دیوانه
درد را …
درد را …
باید حمل کنم
درد …
درد …
Fantasio
07-17-2007, 11:22 PM
نمی دونم اینجا کسی اسم گروس عبدالملکیان به گوشش خورده یا نه! پارسال تو نمایشگاه کتاب به توصیه کتابفروش یکی از کتاب هاش رو خریدم( به هوای نقل های کوچک رنگی رفته بودم). شاعر جوانیه و بسیار آینده دار. اسم کتابش هست: رنگ های رفته دنیا
"فلاش بک- گروس عبدالملکیان"
فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین...
زمین...
نه!
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت
BiDel.ir
07-18-2007, 06:23 AM
ديگر هيچ فرقي نمي كند
آسمان قد پياله باشد يا دريا
حتي اگر پشت در خانه ات يك جفت كفش زنانه هم ببينم
نمي پرسم دستان چه كسي برايت
ياس و انار و كبوتر آورده بود
مي روم حوالي علاقه ي خلوت آن سال ها
مي روم دنبال كسي كه با من تا نور مي آيد
با من تا ستاره
با من تا دربند ، تا دريا
مي روم و ديگر نمي پرسم
سهم من از اين همه سبز كه سرودم چيست
حالا مي توانم لباس هاي سبزم رابيرون بياورم
و سياه بپوشم
مي توانم تمام ستاره هاي سبز را با تفنگ ساچمه اي هدف بگيرم
ديگر نه رد پاي پروانه را دنبال مي كنم
نه رنگين كمان را
همه چيز مال خودت
سه شنبه و دي و انار و كلمه
براي سه شنبه انار دانه كن
تمام روزهاي باران را از آستين آسمانت خشك كن
نام مرا هم در كوچه اي بن بست تنها بکار و برو
حالا يك فنجان قهوه براي خودت بريز
نه انگار صداي گريه اي غريب
از قصه هاي سفيد دختري
آيينه ات را خاموش مي كند
تو قهوه ات را بنوش ...
مريم اسدی
BiDel.ir
07-18-2007, 06:24 AM
تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم ...
رسول یونان
BiDel.ir
07-18-2007, 06:27 AM
با آن همه بد بياری کوشيدهام بد نباشم
مابین ترديد و اميد در رفت و آمد نباشم
کوشيدهام اعتمادم همواره محکم بماند
در انتخابی که کردم هرگز مردد نباشم
شايد تو روزی بيايی شاید تو روزی بيايی
شايد تو روزی بيايی روزی که شايد نباشم
بگذار مثل گذشته با هم صميمی بمانيم
جمع است با تو خيالم بگذار مفرد نباشم
در بيت بعد همين شعر بايد دلم را ببينی
بايد به قافيه و وزن ديگر مقيد نباشم
دوستت دارم ...
مرتضي كردي
BiDel.ir
07-18-2007, 06:29 AM
سياره ي زمين
پيوند مي خورد
با ماه
مريخ
با زهره
مشتري
و
دست بلند و محتشم انسان
يك روز
خواهد رسيد
تا كهكشان دور
تا عمق كائنات
تا انفجار نور
دست بلند و محتشم انسان
اما
كوتاه مي شود
هنگام دستگيري دست برادري !
فرخ تميمی
علی آبادانی
07-18-2007, 10:30 AM
احساس قشنگي ست كنار تو نشستن
يا منتظر قول و قرار تو نشستن
در بركهً شفاف غزل پاك شدن ها
روشن تر از آيينه كنار تو نشستن
لب هاي ترك خوردهً آفت زدهً من
بر خندهً شيرين انار تو نشستن
زنبور صفت شيرهً لبهات مكيدن
در دامن گل هاي بهار تو نشستن
باران شدن و همنفس ساز و دهلها
در باغ دل ايل و تبار تو نشستن
زيباست سر و سينهً برفي تو هر فصل
بر كاسهً چوبي سه تار تو نشستن
در گرمترين روز زمينيم و سرابي ست
در سايهً روياي چنار تو نشستن
در گردن من زلف تو پيچيد و ...رهايي است
منصور شدن ، بر سر دار تو نشستن
بانوی آسمان وشب
07-18-2007, 06:23 PM
چه کسی درد مرا میفهمد
اشک من تازه تر از شبنم نیست
و چه کس میپنداشت که من اینگونه به زنجیر تو پابند شوم
دورم از دستانت
چون تو سردی از من
دوری از دستانم
چون که تو میدانی
من به تو خو کردم
تن من گم شده در حفره حجم
حجم من سوخته در هویت
کاش میفهمیدی
که تو را باید داشت
تا که من ، من باشم
کاش تو قالب شعری بودی
و در آن قالب ، من
تن خود را به وزن غزلی میبردم
و تو میفهمیدی
که زبانم تنم است
و من صد گونه به تو می گوید
من تو را میخواهم ........
saze shekasteh
07-18-2007, 08:35 PM
يكي بود يكي نبود
فقط خدا بهاري بود
جز خداي عاشقا
دل از همه فراري بود
عاشقي خسته دلي بود و
زپا فتاده بود
كاسه ي صبرش پر و
اشكاي چشمش جاري بود
مي خواست به آدما بگه
طاقت دوري نداره
مي خواست بگه كه ديد هاش
هميشگي بهاري بود
هنوز غمين و خسته بود
كه خواب چشماشو ربود
چون توي خواب سبز بود
گريه براش چه كاري بود ؟
تو دشت خشک خواب او
يه رود تشنه راه ميرفت
او به خودش می گفت شاید
دنبال دريا جاري بود
تا يه قدم اومد جلو
زودی رسيد كنار رود
عكسشو تو آب كه میديد
چو فصل بي قراري بود
هر دو تا دستاشو اورد
كنار هم تا حوض بشن
این ديگه دستاش كه نبود
يه حوض براي ماهي بود
ماهي قرمز دلش
قلب بهش ميگن همه
هي بالا و پايين پريد
صداش مثل قناري بود
باله هاشو برد بالا
تا آسمون
تا كهكشون
چقدر دلش خوب ميدونست
جاش اون بالاها خالي بود
دست و دلش به آسمون
و قطره ها دريا شدن
ماهي قرمز قشنگ
به فكر حوض خالي بود
فكر ميكرد لباش اگر
باز بشه تو این كوير
حوض كوير بود و ديگه
نوبت جانسپاري بود
صدا اومد بلند بلند
قشنگ قشنگ
صداي یک ابر سپيد
آخر چشم براهي بود
قطره ها وصل شدن
آب شدن
موج شدن
باله ها باز شدن
و اوج دلسپاري بود
آسمون گريه ميكرد
رود به آسمون رسيد
حوض دريا شده بود
قصه خواستگاري بود
عكس عاشق توي آب
شبيه ليلي شده بود
عطش از لباش ديگه
جدایی و فراري بود
تو چشاش برق زد و
سپيدي و سياهي رفت
ديگه چشم عاشقش
شبيه قاب خالي بود
عكس ليلي توي چشمش
جاي اون توي دلش
آخر قصه ي عشق و
خواباي بهاري بود
آدم شدیم و شاعر شیطان ندیده ایم
انگارسالهاست که انسان ندیده ایم
در ائتلاف خورده به هم چیز دیگرید
مثل شما که توی خیابان ندیده ایم
فیزیک چشمهات تماس من وتو است
پایان بده به عشق که پایان ندیده ایم
تبدیل می شویم به یک مثنوی غزل
مجبور می شوم که بگیرم تو را بغل
معمولی است قصه عاشق شدن عزیز
لطفا بپوش پیرهنت را به تن عزیز
اینجا مرور خاطره هایت مشوش است
شیطان جهنمی ست سزاوارآتش است
ماخوذ می شود به حیایی نگاهمان
و باز می شود همه ی اشتهایمان
ما متهم به جرم نکرده شدیم باز
این اشتباه بوده عزیزم نه یک نیاز
حالت خراب می شود اندازه جهان
و جمع می شود دلت از حرف دیگران
این واژه ها معادل یامفت داردو
این کارها برای شما افت داردو
اصلا خذعبلات همین حرف مردم است
در محتوای شایعه سوءتفاهم است
من از نهایت ۲ غزل می رسم گلم
لعنت به چشم های خودم لعنتی خودم
درگیرودار عاطفه قحطی زده شدیم
ماها نخواستیم محبت ُ زده شدیم
از اول بهار نمازی نخوانده ایم
از اول بهار مسلمان ندیده ایم
آقا برای فصل زمستان لباس باش
ما چند سال هست زمستان ندیده ایم
"عاشق شدن مقوله مرموززندگی ست"
عاشق شدیم وحیف که انسان ندیده ایم
می خواهی از درون خودم حرف می زنم
ازلخته های خون خودم حرف می زنم
از ضربه ها که تاب مرا طاق کرده اند
سوزن به قلب خسته ام الصاق کرده اند
آنها که بی مقدمه مربوط می شوند
شبها برام تخته ی تابوت می شوند
هرسو به تیر تازه تنم زخم می شود
تامغز استخوان بدنم زخم می شود
من مانده ام که پا به جهنم گذاشتم
یاسرمیان اینهمه آدم گذاشتم
ای بهترین د لیل من ای شور زندگی
آیا برای آمدنت کم گذاشتم
من بی خیال زخم خودم بوده ام ولی
هی روی زخم های تو مرهم گذاشتم
خون درتمام قامت من زخم می شدست
چشمی اگر بدون تو بر هم گذاشتم
اصلا بیا که داغ زمین مختصر شود
اصلا بیا که یک شبه شق القمر شود
بعد از تو هرکجا خبرم بود و هکذا
هی حرف مفت پشت سرم بود و هکذا
لاطائلات مردم این سرزمین سخت
مجبور محض کرده مرا درزمین سخت
می خواهی از درون خودم..آه..بگذریم
از لخته های خون خودم ..آه... بگذریم
وقتی که در کنار منی در پیاده رو
مجذوب فاصله ست زمین هی جلونرو
لطفا بیا به این طرفم ، فاصله نده
شک می کنند مردم اهل پیاده رو
از ارتفاع دور به من خیره می شوی
زشت است خوب من،نرو هی تو جلوجلو
اینکه درون سینه تان هست،قلب نیست
حتما برات می کشمش روی تابلو
و بعد می روم سر این چار راه تا
پیدا کنم برای تو یک بسته قلب نو
لبخندهای زورکی ات مال شعرهات
من که نگفته ام تو بیا عاشقم بشو
شرمنده ، حرف های مرا درک می کنی؟
اصلا بیا گلی که خریدم برای تو
آماده می شوم که بیایم به دیدنت
بال و پری به هم بزنم از رسیدنت
پرواز راه چاره آدم نبود و نیست
من می پرم به خاطر شوق رسیدنت
درتوفروشده ست تمام جهان عزیز
له می شود جهان من از دل بریدنت
خوب غزل/ بفهم که من دوست دارمت
میمیرم از نبودن و یا که ندیدنت
اصلا به حرف من تو توجه نمی کنی
این ازتوگوش دادن واین هم شنیدنت
دارم برای شعرشماگریه می کنم
یادش به خیر/ منظره بوسه چیدنت
یک روز میروم که توعاشق تری وبعد
زل میزنم به ناز کشیدن کشیدنت
اي دل چه انديشيده اي
در عذر آن تقصيرها؟
زان سوي او چندان وفا
زين سوي تو چندين جفا
زان سوي او چندان كرم
زين سو خلاف و بيش و كم
زان سوي او چندان نعم
زين سوي تو چندين خطا
زين سوي تو چندين حسد
چندين خلاف و ظن بد
زان سوي او چندان كشش
چندان چشش ، چندان عطا
چندين چشش از بهر چه؟
تا جان تلخت خوش شود
چندين كشش از بهر چه؟
تا در رسي در اولياء
از بد پشيمان ميشوي
الله گويان ميشوي
آن دم تو را او ميكشد
تا وا رهاند مر تورا
از جرم ترسان ميشوي
وز چاره پرسان ميشوي
آن لحظه ترساننده را
با خود نمي بيني چرا؟
اين سو كشان سوي خوشان
وان سو كشان با ناخوشان
يا بگذرد يا بشكند
كشتي در اين گردابها !
Even Star
07-20-2007, 10:06 PM
در دنیا بی قفس که مانده در این زندان جز نفس چه مانده
درد روزگار کرده ما را اسیر قلب روزگار کرده ما را اسیر
روز سیه در شب مهتابی نمایان شد گاری زمستان در بهاران نمایان شد
ابر ها خاموشند از درد تو آسمان خاموش است از بغض تو
آوایی به جز آوای غربت نگاههایت نیست ناله ای به جز ناله ی سکوت نگاههایت نیست
Even Star
07-20-2007, 10:08 PM
شب بود و حوض تجلی تهی نمود
شاید گسسته ز هم رشته های آب؛
روز خالی شد از محبت رنگ:
زین گستره ی تار و پود سرخ وجود.
مهربانی، ز خنده ی امواج، روی کشید و سبک پرید
دست های چروکیده ی ابهام، ریشخندی نثار کتمان کرد
اندوه سرد و یخ زده ی یأس، داد جاش را به گرمی امید
اقلیم تنگ و نازک گلبرگ، از هیجان شعله ور بود.
ناگه در این گیر و دار
موجی نا موزون تمامی اوزان را بر هم زد
زیرا
از نظم تفنر داشت از نثر دلی پر خون!
و موج با آهنگ دست به گریبان شد و زور آزمایی کرد
و دست و پنجه نرم نمود...
jerii
07-21-2007, 12:05 AM
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست
***
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
به لبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
خويش در راه نفاق ـ
دوست در كار فريب ـ
آشنا بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
مهدی سهیلی
jerii
07-21-2007, 12:20 AM
انتظار انتظار و بازهم انتظار
مي شود تا ابد در انتظارت بود
اما اگر فقط بگويي كه تا ابد مي آيي
كاش مـي شـد در كنـارت
عاشـق و ديوانـه بـودن
بـا دل مســت و خرابـت
همدل وهـم خانـه بـودن
كاش مـي شـد در خيالـم
خـواب ورويـاي توديـدن
در دل شـب مسـت بــودن
چشـم زيبـاي تـو ديـدن
كاش مـي شـد از نگاهـت
پل بـه دنيـاي دلـت زد
مست چشمـان تـو بـود و
بوسـه نـا غافلــت زد!
jerii
07-21-2007, 12:21 AM
آی آدما٬ آی غنچه ها٬ آی کوچه ها٬ تو رو خدا بگین نره
پیاده ها ٬سواره ها ٬مسافرای جاده ها٬ تو رو خدا بگین نره
تو رو خدا بگین نره٬ اگه بره٬ من حرفامو به کی بگم؟
آخه من هم عاشق شدم٬ داره میره ٬من چی بگم؟
آهای شبا ٬ستاره ها٬ ترانه ها٬ اگه بره٬ قشنگی ها رو میبره
آی آدما٬ مسافرا ٬پنجره های کوچه ها٬ تو رو خدا بگین نره
عاشق شدم ٬اون می دونه٬ واسه همین داره میره
اگه بره٬ کی تو شبام٬ شعرام رو از من می گیره؟
نرو ٬بمون٬ اگه کمم ٬عاشق شدم خیلی زیاد
یادش به خیر٬ چه زود گذشت ٬اون اولا یادت میاد؟
مترسکی غریب بودم ٬تنها بودم٬ ساکت و بی صدا بودم
قشنگ بودی٬ بچه بودم٬ از آدما جدا بودم
یه حرفی موند٬ توی دلم ٬بهت بگم ٬از روزی که گفتی میرم
خواستم بگم ٬دوستت دارم ٬دوستت دارم ٬دوستت دارم
نه خنده ها٬ نه گریه ها٬ نه اونهمه ترانه و گلایه ها
هیچی به یادت نمیاد٬ نه بوسه و نه کوچه و نه سایه ها
داره میره ٬تا دوباره٬ ساکن اون شبها بشم
تو باغ سرد لحظه هام٬ مترسکی تنها بشم
عمر منم با رفتنت ٬انگاری رو به آخره
منم می خوام عاشق بشم٬ تو رو خدا بگین نره
می خواد بره ٬تنها بره٬ تو فکر راه سفره
آی آدما ٬ستاره ها ٬مسافرا٬ تو رو خدا بگین نره
jerii
07-21-2007, 02:07 AM
کودکی بودم شاد
با دو دستی خالی از هر چه گناه
هر دو چشم صاف و زلال
سینه چون
یک سینه سرخ
شانه هایم کم مو
من نمی دانستم
رنگ عشق
من نمی فهمیدم
رنگ گناه
روز ها از پی هم می رفتند
و کمی روز به روز
من به بزرگی خودم می رفتم
عشق رنگش شد
سرخ
و گناه شد
طوسی
من نگاهی کردم
رنگ خود برداشتم
مشکی تند و بدون ایمان
رنگم بود
همه تعجب کردند
این چه رنگی است
آخر
این که تیرگی و تاریکی است
فقط
این که با
روحیه ی یک کودک مخلوط نیست
هیچ کس خوب ندید
کودکی در کار نیست
این که اینجاست دگر
کودک نیست
آدمی است در پی این آدمیان
jerii
07-21-2007, 02:12 AM
تنهــــــــا در میـــان تن ها
چه عـــاشقانه مانده ام
در بیهودگی
انتظار
پیوستن به تو
چه بی صبرانه مانده ام
چه خوانا دوریت را
بر سر در خانه نوشته اند
و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام
چه بسیارست دورویی ها
فراموش کردن ها
و گسستن ها
و من در این همهمـــه
چه صــادقــانه مــــانده ام
رفیقان همه با نارفیقی خود رفیقــند
من هنوز با آنان
چه دوستانه مانده ام
خاستگــــاه من
کجاست
که من آنجا قنودن خواهم
من در پیمودن راه
چه عاجـــــــــــزانه مانده ام
تنهــــــا در میان تن ها
چه عاشقانه مانده ام...
بانوی آسمان وشب
07-21-2007, 11:58 AM
آنقدر مقاومت کردم ... تا از رو رفت
آنوقت من از زیر آمدم
مادر بزرگ می گفت : فلسفه ی بافتن همین است ؛
یکی از زیر
یکی از رو
یکی از زیر
یکی از رو
یکی از زیر
یکی از رو
......
بانوی آسمان وشب
07-21-2007, 12:12 PM
چراغ قرمزه !!!
آهای با توام
گفتم چراغ قرمزه
توو مدرسه یادت ندادند
عبور ممنوع !
عبور ادمای پر مدعا ممنوع
عبور ممنوع !
.
.
.
.
.
خستم خیلی زیاد
بانوی آسمان وشب
07-21-2007, 12:18 PM
لحظه های تکراری
ساعت های تنهایی
روزهای پر واهمه
.
.
.
و انتظار یک آرزو!!!
بانوی آسمان وشب
07-21-2007, 12:28 PM
فانوس چشمانت شبی در ظلمتم بیداد کرد
عشق آمد و نام تو را تا بیکران فریاد کرد
روی تو بر لوح دلم نقش فریبایی نشست
وان دل که در غم می تپید غمنامه را دلشاد کرد
زیبا نگاهت نازنین در عالمی فرزانه شد
فرزانگان عالمی روی مهت بر باد کرد
ای دل به زنجیر غمش صد بار تابیدی و او
با یک نگاهش صد چو تو از بند عقل آزاد کرد
نسرین لبخندش برد مه را خجل در پشت ابر
گرمای دست کوچکش پاییز دل مرداد کرد
هر شب به یادش تا سحر تنها نشینم بیقرار
شیرینیش گویی مرا در غالب فرهاد کرد
علی آبادانی
07-21-2007, 03:39 PM
خرمن زلف من کجا؟ شاخه ی سیمین کجا؟
قهر ز من چه می کنی، بهر تو همچو من کجا؟
صحبت باغ را مکن، پیش بهشت روی من
سبزه ی عارضم کجا، خرّمی ِ چمن کجا؟
لاله و من؟ چه نسبتی! ساغر او ز می تهی:
ساق فریبزن کجا؟ ساقی ی ِ سیمتن کجا؟
غنچه دهان بسته یی، پیش لب شکفته ام
گرمی ی ِ بوسه ام کجا،؟ سردی ِ آن دهن کجا؟
نرگس و دیدگان من؟ وای از این ستمگری!
در نگهم ترانه ها، در نگهش سخن کجا؟
بر سر و سینه ام مکش، دست که خسته می شود!
نرمی ی ِ پیکرم کجا؟ خرمن نسترن کجا؟
این همه هیچ، بهر تو، یار ز خود گذشته یی؟
دوستی ی ِتو خواسته، دشمن خویشتن کجا؟
می روی و خطاست این، شیوه ی نابجاست این
قهر ز من چه می کنی، بهر تو همچو من کجا؟
roje_aria79
07-21-2007, 03:43 PM
كاش مـي شـد در كنـارت
عاشـق و ديوانـه بـودن
بـا دل مســت و خرابـت
همدل وهـم خانـه بـودن
كاش مـي شـد در خيالـم
خـواب ورويـاي توديـدن
در دل شـب مسـت بــودن
چشـم زيبـاي تـو ديـدن
كاش مـي شـد از نگاهـت
پل بـه دنيـاي دلـت زد
مست چشمـان تـو بـود و
بوسـه نـا غافلــت زد!
شعر زيبايي بود خيلي ساده و قشنگ.مثل نسيمي كه دل دشت را نوازش ميده روح و دل خستمو زنده كرد.
موفق باشيد و پيروز
jerii
07-21-2007, 04:52 PM
شعر زيبايي بود خيلي ساده و قشنگ.مثل نسيمي كه دل دشت را نوازش ميده روح و دل خستمو زنده كرد.
موفق باشيد و پيروز
ممنون روژه جان شرمنده ام کردی
ممنون که حضور این حقیر رو خوب دونستی:)
Even Star
07-21-2007, 11:22 PM
سرمای سیاه زمستان می رود
بهاران با تمامی زیبایی و شکوفایی از راه می رسد
کوه و دشت و دمن همگی خبر از
بهاری زیبا و سرسبز می دهد
غنچه های گل همچون نوزادی
که تازه پا به عرصه ی وجود گذارده شکوفا می شوند
ای یاران بهاران از راه می رسد
و امید که ، سالی نو سرشار از عشق و صفا به ارمغان بیاورد
Even Star
07-21-2007, 11:23 PM
دلم گرفته ، دلم گرفته
از درد و رنج زندگی مادر
با دستان پینه بسته
پوست چین و چروک خورده
در گوشه ای نشسته
زانوی غم در بغل گرفته
زمینی برای کاشت
خالی از وجود بچه ها
همه ی بچه ها رفته به شهر
برای لقمه نانی بیشتر
زمین خالی و تنها
دلم گرفته ، دلم گرفته
Even Star
07-21-2007, 11:28 PM
همه جا رقص و گل و آواز قناری
همه جا سبزه و جنگل همه سبز
آسمان آبی و خورشید درخشان
همه جا نسیم و شبنم
همه جا جیک جیک مستان پرنده
هعمه جا عطر گل یاس
خبر از آمدن یار
همه بی پناه و خسته
انتظار یار دارند
سر هر کوچه و بازار
صحبت از آمدن یار
یار دلنواز و دلبند
آرام دلهای بی پناه و خسته
همه جا شادی و خنده
همه جا پچ پچ و نجوا
همه جا عطر گل سوسن و عنبر
همه جا نگاه بی صبر
بچه ها بازی کنان ، شادی کنان
خبر از هیچ ندارند
خبرست دنیا گلستان بشود
ز گلستان جهان دلهای ما شاد شود
همه جا خوبی و آزادی و عدل
همه جا آدم و انسان مقدس
همه ی بندیان از بند آزاد
jang-geum
07-22-2007, 12:47 AM
نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی
دلم بیتو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی
دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی
مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی
به غم زان شاد میگردم که تو غم خوار من گردی
از آن با درد میسازم که تو درمان من باشی
بسا خون جگر، جانا، که بر خوان غمت خوردم
به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی
منم دایم تو را خواهان، تو و خواهان خود دایم
مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی؟
همه زان خودی، جانا، از آن با کس نپردازی
چه باشد، ای ز جان خوشتر ، که یک دم آن من باشی؟
اگر تو آن من باشی، ازین و آن نیندیشم
ز کفر آخر چرا ترسم، چو تو ایمان من باشی؟
ز دوزخ آنگهی ترسم که جز تو مالکی یابم
بهشت آنگاه خوش باشد که تو رضوان من باشی
فلک پیشم زمین بوسد، چو من خاک درت بوسم
ملک پیشم کمر بندد، چو تو سلطان من باشی
علی آبادانی
07-22-2007, 10:02 AM
در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمنک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب
علی آبادانی
07-22-2007, 12:02 PM
این شعر توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره :
وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم... و تو، آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاکستری ای... و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟
من که خیلی خوشم اومد
anita_1982
07-22-2007, 03:13 PM
آه چه سخت است خواستنت آنگونه که من میخواهمت
که از عشق تو آسمانو قلبو کلاهم در کار آزار منند........................................
فردریکو گارسیا لورکا
علی آبادانی
07-23-2007, 11:07 AM
صدها هزار نفرین بر آن نگاه اول
آغاز دل سپردن اول نگاه من بود
سر گشته و پریشان در جستجوی کویش
این خرقه گدایی تنها گواه من بود
هر کس شراب نوشید مستوجب فنا شد
دستان پر ز مهرش هم تکیه گاه من بود
فرهاد همچو مجنون راه وصال گم کرد
راهی که رفته بودند آن راه راه من بود
تاریک وتار چون شب پس کو چه های امید
فانوس دیدگانش نور پگاه من بود
زنجیر کرده بودند رندان با وفا را
مژگان بی مثالش تنها پناه من بود
روزی که گردن عشق بر دار کرده بودند
تنها صدای آنجا فریاد آه من بود
در دادگاه عشقش محکوم حکم مرگم
شایدکه بی گناهی تنها گناه من بود
علی آبادانی
07-23-2007, 11:12 AM
در حيرتم از مرام اين مردم پست
اين طايفه زنده کش مُرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش ز جفا
تا مُرد به عزت ببرندش سر دست
ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم اين ترانه از توست
آن بانگ بلند صبحگاهی
وين زمزمه شبانه از توست
من اندوه خويش را ندانم
اين گريه بی بهانه از توست
ای آتش جان پاکبازان
در خرمن من زبانه از توست
افسون شده تو را زبان نيست
ور هست همه فسانه از توست
کشتی مرا چه بيم دريا؟
طوفان ز تو و کرانه از توست
گر باده دهی و گرنه غم نيست
مست ا تو شرابخانه از توست
می را چه اثر به پيش چشمت؟
کاين مستی شادمانه از توست
پيش تو چه توسنی کند عقل؟
رام است که تازيانه از تست
من ميگذرم خموش و گمنام
آوازه جاودانه از توست
چون سايه مرا ز خاک برگير
کاينجا سر و آستانه از توست
فریاد زد برگرد،امشب وقت رفتن نیست
این منطق جمع است تنها حرفی از من نیست
تاریک روشن،بهتر از تاریک تاریک است
قدری فروتن باش ،این جاده فروتن نیست!
او گفت:حق دارید می دانم،ولی تا کی؟
مدت زمان این شب تاریک،روشن نیست
آن سوی این شب جور دیگر میشود بی شک،
جاده سفر را دوست دارد،جاده دشمن نیست!
ناچارم اینجا با تمام آنچه می گویی ،
جای تو شاید باشد اما جای چون من نیست!!
nemessisor
07-23-2007, 05:59 PM
نسیمی از دیار آشتی
باری اگر روزی کسی از من بپرسد
(( چندی که درروی زمین بودی چه کردی؟))
من می گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان بر می افرازم سرم را
آن گاه می گویم که: بذری (( نوفشانده)) ست
تا بشکفد تا بردهد بسیار مانده ست
*********************************
در زیر این نیلی سپهر بی کرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم
با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم
من مهربانی را ستودم
من با یدی پیکار کردم
(( پژمردن یک شاخه گل)) را رنج بردم
((مرگ قناری در قفس)) را غصه خوردم
وز غصه ی مردم شبی صد بار مردم
*********************************
شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن
من با صبوری بر جگر دندان فشردم
*********************************
اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می گرفتم
بر من نگیری من به راه مهر رفتم
در چشم من شمشیر در مشت
یعنی کسی را می توان کشت
********************************
در راه باریکی که از آن می گذشتیم
تاریکی بی دانشی بیداد می کرد
ایمان به انسان شبچراغ راه من بود
شمشیر دست اهرمن بود
تنها سلاح من در این میدان سخن بود!
********************************
شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر از ه دو سر سوخت
برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی:
-آیا که از این می تواند بیشتر سوخت؟
********************************
شب های بی پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان بازگفتم
حرفم نسیمی از دیار آشتی بود
در خارزار دشمنی ها
شاید که توفانی گران بایست می بود
تا برکند بنیان این اهریمنی ها
*******************************
پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند:
- ...دیرست...دیرست...
تاریکی روح زمین را
نیروی صد چون ما ندایی در کویرست!
(( نوحی دگر می باید و توفان دیگر))
(( دنیای دیگر ساخت باید
وز نو در آن انسان دیگر))
*******************************
اما هنوز این مرد تنهای شکیبا
با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد
در هر کناری شمع شعری می گذارد
اعجاز انسان را هنوز امید دارد.
فریدون مشیری
Even Star
07-24-2007, 12:41 AM
تقدیم به!
دلتنگی جرم است
دلتنیگی بدبختی است
دلتنگی رسوایی است
دلتنگی دردِ دل ما آدماست
روز اول که دیدمش فهمیدم که دوستش دارم
روز دوم که دیدمش فهمیدم که عاشقشم
روز سوم که دیدمش فهمیدم که می پرستمش
از همان روز جرم من شروع شد
جرم من دلتنگی است
جرم من عاشقی است
بهش گفتم ما از تبار هم نیستیم
زبان ما رو فقرا می دانند
عشق ما رو فقرا می فهمند
ناز ما رو فقرا می خرند
جرم ما رو فقرا می شناسند
خورشیدِ تو رنگی دیگست
ماهِ تو ماهی دیگست
زندگی تو زندگیِ دیگست
روز بیستم گفتمش برو فکرِ تو جایی دیگست
شب تا صبح آوارهُ کوچه شدم
دوستش داشتم ولی دوستِ اون کسی دیگست
می بینی دنیا با ما چه می کنه
می بینی این دل با ما چه می کنه
گفتمش برو ولی جرم دلتنگی رو خریدم
آره من دلتنگشم
فردا صبح تو محله فقرا دیدمش
گفت ای فقیر دوستت دارم
گفتم ای دوست ترحم مالِ فقرا نیست
باز گفت دوستت دارم
تکرار کردم ترحم مال ما نیست
ترحم جرمِ سنگینیست
جرم ما دلتنگی است
چارهُ ما تنهاییست
گفتمش برو دل ما پرِ زخمِ
زخم تو هم دیدنیست
چاره ما دلشکسته گیست
همش گفتم برو همش گفتم برو
وای ازین ترحم وای از این پولدارا
هر چه بخرند فرداش جاش گوشهُ زندگی است
ما چه کنیم
آخه ما هم دل داریم
چشمم رو درویش نکردم نگاهش ما رو اسیر کرد
امان از اسارت
امان از زندگی
خسته ام از زندگی
کسی رو می خوام که عاشق باشه
کسی رو می خوام که فقیر باشه
کسی رو که وقتی گفتمش دوستت دارم
جوابم رو در ناز نگاهش ببینم
کسی رو می خوام که چشم به راهم باشه
کسی رو می خوام که تو قلبش باشم
کسی رو می خوام که عاشق باشه
آخه عاشقا می فهمن که دلتنگی چیه
آخه عاشقا می فهمن که فقیر کیه
ولی فقط
خدا می فهمه که تو دل من چیه
تازگی ها همه فهمیدن که عاشقم
اون که نفهمید فقط اون بود
چون خانه اش اون بالا بالا هاست
صدای ما نمی رسه
همینکه آدما فهمیدن من عاشقم
کافیه
آخه جرم من عاشقی
Even Star
07-24-2007, 12:43 AM
تقدیم به!
امروز تازه فهمیدم که چقدر دوستش دارم
اما نمی دانم که او چقدر من رو دوست داره
همیشه در انتظار رسیدن خبری از او هستم
همیشه در انتظار دیدن او هستم
هیچ وقت نگفت عزیزم دوستت دارم
هیچ وقت نگفت عزیزم می خوام ببینمت
هیچ وقت نگفت عزیزم با روزگار چه می کنی
هیچ وقت نگفت عزیزم دل تنگتم
اما من همیشه ناگفته های او را گفتم
باید حرف زد باید احساسات را سوار بر جملات زیبا کرد
در سکوت ذهن سوار بر امواج متلاطم می شود
در سکوت ذهن می میرد چون هیچ نمی داند
تا عمری باقیست می گویم عزیزم دوستت دارم
می ترسم تا دم مرگ فریاد زنم عزیزم دوستت دارم
ولی هیچ پاسخی از او نشنوم
عمر ما دست خداست
پس در این لحظه سکوت را بشکن و بگو
Even Star
07-24-2007, 12:43 AM
من خوب نیستم
بی گناه نیستم
آرام نیستم
خوشبختی و بد بختی من
هر دو
غیر قابل تحمل اند
من پر از صداهای گنگ و آکنده از تاریکی ام
من
آغشته به اشک و خون
در آخور گرم تن غلت می زنم
آخرین کلمه
خداحافظ زندگی
BiDel.ir
07-24-2007, 07:33 AM
http://www.asheghane.ir/Image/Asheghane398.jpg
شب شده چشمم تو را دائم تمنا مي کند
دل اسير درد تنهاييست حاشا مي کند
نازنين ،آرام جان ! اين غصه ها از بهر چيست ؟
يا زبهر چيست دل امروز و فردا مي کند
پشت پلکت مينشينم پلک بر هم ميزني
عاقبت عشق است ما را زود رسوا مي کند
اين غم دوريت جانم را به لب آورده است
دل اسير درد تنهاييست حاشا ميکند
زینب امیری
علی آبادانی
07-24-2007, 11:51 AM
قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم
اما جاده عشق همراهي نمي كند
قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم
اما درياي عشق سرابي بيش نبود
قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد
اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي
قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد
اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني
قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم
اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري
قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم
اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي
قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم
اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !
شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري
اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست
پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم
و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم
علی آبادانی
07-24-2007, 11:53 AM
تقدیم به!
؟؟؟؟؟؟؟؟؟
Even Star
07-24-2007, 01:09 PM
من به اندوه درون می اندیشم
و به آن لحظه که تو می آیی
و به آن دم که مرا می خواهی
و به آن کولی مژگان بلند
که ندانسته دلم را سد کرد
و نفهمید که با من بد کرد
من به آن لحظه فرا خوانده شدم
که سکوت است و سکوت است و سکوت
و در آن شمعی ست در حال سقوط
Even Star
07-24-2007, 01:16 PM
نگاهم کن نگاهم کن
ببین این منم
که مثل سایه ای بی جان بدنبال تو می آیم
نگاهم کن نگاهم کن
بجز چشمان زیبایت نگاه مهربانی من نمی خواهم
نگاهم کن نگاهم کن
مرا چون زورقی خسته در این گرداب تنهایی
کسی جز تو نمی خواند
مرا کس این چنین رنجور و دل خسته نمی خواهد
برای شادی روح شکسته
همان روحی که با عشقت گسسته
به آن عهدی که با قلب تو بسته....
ولی قلبت ....ولی قلبت
نه قلبت نه... آن دل سنگت
رهایم کن نمی خواهم نه قلبت را نه چشمانت
Even Star
07-24-2007, 01:20 PM
اگه دست خود من بود
پا تو دنیا نمی ذاشتم
گل عشق و آرزو رو
توی قلبم نمی کاشتم
اگه چشمامو می خوندی
همیشه پیشم می موندی
رفتی اما ندونستی
منو از ریشه سوزوندی
اگه دست خود من بود
راه رفتنو می بستم
واسه خاطرت عزیزم
هر دلی رو می شکستم
هر کسی قسمتی داره
توی آلبوم زمونه
یکی دل میکنه میره
یکی تا ابد می مونه
حالا قسمت من این شد
تو گذشته جا بمونم
تو که پر کشیدی رفتی
من دیگه از کی بخونم
Even Star
07-24-2007, 01:21 PM
آخر دل مارا تو فنا کردی و رفتی
بيهوده مرا چشم براه کردی و رفتی
آن کاخ اميدی که بنا کردم از عشقت
خاکستری از آن تو بپا کردی و رفتی
تو که دانی همه ترس من از هجر تو بود
پس چرا شهر دلم را تو رها کردی و رفتی
در توانم نبود دوری و هجر تو عزيز
گو که خواب است که اينگونه جفا کردی و رفتی
Even Star
07-24-2007, 01:23 PM
دستم را دراز می کنم و
تکه ای از ابر بی باران امید را
بزیر می آورم و
در آسمان خیال رها می کنم
تا شاید دوباره بر کویر خشکیده احساس ببارد
و گلهای عشق دوباره شکوفا شوند
هرروز با این رویا دلخوشم اما...!!!
اما می ترسم تند باد سرنوشت
ابرهای رویای مرا با خود ببرد
و کویر احساسم همیشه کویر بماند.
Even Star
07-24-2007, 01:47 PM
هی!
گوش کنید الفبای آغاز را
و به خاطر بسپارید
هجای لبخند را.
اینجا نسیان بر افکار بوسه زده است...
آه،
هجرت لحظه ها چگونه ما را به ما برد
و بر ما نشاند ما را
و مکافات خود بودن را از داری آویخت
که گره گره اش را خود از گیسوان یار بافتیم.
کمکم کن تا به آغاز برسم
در پناه نگاهت.
کمکم کن تا فراموش کنم:
صدای کلاغ هایی را که در رویای مسکوتم خواندند
و بانگ خروس بی محلی که رویایم را برید.
و بگسستند ریسمان بی نهایت سخن را...
هی!
گوش کنید مرثیه زیستن را
و بخاطر بسپارید
سیل اشک ها را که بر ریشه ی هستی خشکید؛
اینجا نسیان بر افکار تیغ می زند...
آه،
خرامیدن زمان چگونه ما را پوساند از ما
و از ما ستاند ما را،
و کلام مبهوت ما را بر گوش ها نجوا کرد
و از خاطره ی فریاد های منزوی محو ساخت.
هی!
بخاطر بسپارید ما را از ما
همانطور که آمدیم
و خواهیم رفت:
از میلاد به سحر گاهان برای بانگ فوت سر دادن
از افق به ظلمت ، برای افق تاریک شدن
از صبح به شب،برای صبح شدن
و از من به تو،برای ما شدن... .
Even Star
07-24-2007, 01:48 PM
یک صندلی،یک گیلاس و یک سیگار
یک قاب که می خندد در کودکی ام
یک صندلی رو به دری نیمه باز
یک بانگ از هم آوایی
یک سیگار خاموش
یک گیلاس پر ازیأس
نوشیدن فاصله ی من تا در... .
anita_1982
07-24-2007, 03:01 PM
غم ناگفته
قلبم امشب
از دردِ غمی
به خودش می پیچد
من به دنبال کلامی درذهن
که بگویم
چیست این غم
و نمی یابم کلامی
بارها پرسیدم از خود
شعر گفتن ها را چه سود
نه کسی می خواند
نه کسی می شنود
واگرهم که شنید
تو بدان
عمق کلامت را
نمی فهمد...
سلام این شعر ها مال کی بود؟
richy_girl_3000
07-24-2007, 04:12 PM
من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارونيه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم
بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم
وقتي فايده اي نداره . غصه خوردن واسه چي
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی
نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم
نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم
همه حرف خوب ميزنند اما كي خوبه اين وسط
بد و خوبش به شما ما كه رسيديم ته خط
قربونت برم خدااا چقدر غريبي رو زمين
آره دنيا ما نخواستيم دل با خودت ندییيم
نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم
اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد
اون بلیت شانس داره بگو قسمت كي شد
همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست
این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست
نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم
richy_girl_3000
07-24-2007, 04:16 PM
زندگی زیباست*** اما بدون غم;)
مرگ زیباست*** اما بدون گناه:(
دوستی زیباست*** اما بدون کلک:wacko:
عشق زیباست*** اما بدون دروغ:blink:
دنیا زیباست***اما بدون درگیری:rolleyes:
گل زیباست***اما بدون ریشه:happy:
سکوت زیباست***اما بدون یار:hmm:
شیشه زیباست***اما بدون تیرگی:rolleyes:
برف زیباست***اما بدون رهگزر:wacko:
خانواده زیباست***اما بدون دوری:(
ما هم زیباییم ***اما بدون ماسک:f34r:
richy_girl_3000
07-24-2007, 04:27 PM
آن زمان که آرزو . چو نقشی از سراب شد
تمام جستجوی دل . سوال بی جواب شد
نرفته کام تشنه ای . به جستجوی چشمه ها
خطوط نقش زندگی . چو نقشه ای بر آّب شد
چه سینه سوز آه ها . که خفته بر لبان ما
هزار گفتنی به لب . اسیر پیچ و تاب شد
نه شور عارفانه ای . نه شوق شاعرانه ای
قرار عاشقانه هم . شتاب در شتاب شد
نه فرصت شکایتی . نه قصه و روایتی
تمام جلوه های جان . چو آرزو به خواب شد
نگاه منتظر به در . نشست و عمر شد به سر
نیامده به خود دگر . که دوره شباب شد
عشق يعني زندگي
عشق يعني بندگي
عشق يعني سادگي
عشق يعني پاكي و دلدادگي
عشق يعني شمع روشن در شب و
جستجويي سخت در بيگانگي
عشق يعني مرهمي بر درد و غم
عشق يعني قامتي بي تاب و خم
عشق يعني غرشي در ترس و لرز
روي روح و روي تن روي نفس
عشق يعني درد شيريني به دل
درد بي درمان رهايي از قفس
عشق يعني ما شدن
دوري از من در عوض با تو شدن
عشق يعني از سراي قلب مال تو شدن
عشق يعني با محبت خو گرفتن
با تو با بوي تو خالصانه خو گرفتن
عشق يعني با نگاهت زنده ماندن
عشق يعني سربلندي افتخار
استقامت توي طوفان خيال نه فرار!
نه غريب كوچه هاي تنگ توي شهر غم
نه اميد از دست دادن بي خيال!:(
nemessisor
07-24-2007, 05:28 PM
دست هامان نرسیدست به هم...
از دل و دیده گرامی تر هم آیا هست؟
- دست آری از دل و دیده گرامی تر: دست!
*****************
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان
بی گمان دست گرانقدرترست
هر چه حاصل کنی از دنیا
دستاوردست!
هر چه اسباب جهان باشد در روی زمین
دست دارد همه را زیر نگین!
سلطنت را که شنیدست چنین؟!
*****************
شرف دست همین بس که نوشتن با اوست!
خوش ترین مایه دلبستگی من با اوست.
*****************
در فروبسته ترین دشواری
درگران بارترین نومیدی
بارها بر سر خود بانگ زدم:
_ هیچت ار نیست مخور خون جگر
دست که هست!
بیستون را به یاد آر
دست هایت را بسپار به کار
کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار!
****************
وه چه نیروی شگفت انگیزی ست
دست هایی که به هم پیوسته ست!
به یقین هر که به هر جای درآید از پای
دست هایش بسته ست!
***************
دست در دست کسی
یعنی پیوند دو جان!
دست در دست کسی
یعنی پیمان دو عشق!
دست در دست کسی داری اگر دانی دست
چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست!
لحظه ای چند که از دست طبیب
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد
نوشداروی شفابخش تر از داروی اوست!
***************
چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست
پرچم شادی و شوق است که افراشته ای!
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست!
**************
دست گنجینه مهر و هنر است:
خواه بر پرده ساز
خواه در گردن دوست
خواه بر چهره نقش
خواه بر دنده چرخ
خواه بر دسته داس
خواه در یاری بینایی
خواه در ساختن فردایی!
**************
آن چه آتش به دلم می زند اینک هر دم
سرنوشت بشرست
داده با تلخی غم های دگر دست به هم!
بار این درد و دریغ است که ما
تیرهامان به هدف نیک رسیده ست ولی
دست هامان نرسیده ست به هم!
فریدون مشیری
Even Star
07-24-2007, 09:14 PM
مغز چوبی ام را
موریانه می جود
و برق تیغ تبرها
تنم را می آزارد،
و روباه پیری که در بیشه ی افکارتان رژه می رفت،
افکاری که با خود می اندیشند:
قنداق تفنگ
دسته ی تبر
یا تختخواب؟
Even Star
07-24-2007, 09:15 PM
آنقدر هراسان بودم
که سایه ام را خنج بدست یافتم،
دندان هایش را بر هم می فشرد
و خنجر را می دیدم که با روزنی از آفتاب
و خاطره ای از مهتاب
از سایه می گذشت
و چون قطار افسار گسیخته ای به دنبالم می خزید
زیر چشمی که نگریستمش:
آرام آرام و سربزیر
تنش را از زیر پاهایم کنار کشید
و رفت.
Even Star
07-24-2007, 09:16 PM
غرق در بغضم
غرقه در بغض های ناشکسته
ماتمی که از تلالوء شب لبریزاست
ماتمی که پیوندی آن را گسسته
ناله ای نیست و سر انجامی زاین پیکار
چون پنیری ماندم در حصار یک منقار
آه،عجب سرد است این پوستین چرکین
سرد تر از انجماد روزهای تیر
می جنگم با زمانه و ناجح تر از همه
اما غربت صحن ایشان چه زود کرده مرا پیر!
Even Star
07-25-2007, 02:10 PM
دلم را برده آن چشم سیاهت
چه راهت می فتد بر من نگاهت
نشینم آنقدر من در کنارت
که آخر سر رود این انتظارت
سفر کردم که باز ایم به سویت
تا نمانم بیش از این در آرزویت
اگر حالا کسی دیگر نمرده است
فقط از درد دلهای تو بوده است
علی آبادانی
07-26-2007, 10:09 AM
روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن
از در نشد از پنجره ، زوري خودت رو جا نكن
آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن
وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا مي زارن
تو قتلگاه آرزو عاشق كشي زرنگيه
شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه
دلخوشي هاي الكي ، وعده هاي دروغكي
عشقاشونم خلاصه شد تو يك نگاه دزدكي
آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون مي كنن
دل ستاره ي منو ، از زندگي خون مي كنن
ستاره ها لحظه ها رو با تنهايي رنگ مي زنن
به بخت هر ستاره اي ، آدمكا چنگ مي زنن
عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون مي كنن
پشت سكوت پنجره چه بغضي بارون مي كنن !
مردم سر تا پا كلك ، رفيق جيب هم مي شن
دروغه كه تا آخرش ، همدل و هم قسم مي شن
رو دنده حسادتا زندگي رو مي گذرونن
عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن
قصه روزگار اينه ، به هيچ كسي وفا نكن
روي دلاي آدما هرگز حسابي
آرشیتکت
07-26-2007, 01:52 PM
پدر
از زمانهای دور تا کنون
من
تو
و همه
وامدار پدریم
وامدار دستهای پینه بسته اش
وامدارتک تک تارهای سفید مویش
وامدار چین مقدس چشمانش
و شکن قشنگ صورتش
وامدار قلب مهربانش
و خون درون رگهایش
که به خاطر ما قلیان داشت
و دارد
پدرم
چگونه گویم سپاس
خستگی سالها یی که
جوانیت را پیر کردی
و زندگیت را،
وجودت را
فدای من
پدرم
تو پرستار من در تب داغ زندگی
تو یاور من تو مسیر زندگی
سختی زندگیم را تو بر دوش کشیدی
شانه هایت تکیه گاه وجود خسته ام
پدرم
سیاهت سفید شد
تا کودکی من بزرگ شود
تا بزرگی من بالغ شود
و من
من شوم
منی که در پس چشمانم
تو را میبینم
با کوله باری از رنج و مهنت
با توشه ی عشق و محبت
پدرم
چگونه گویم سپاس
درد سالهای دوری تو از وطن
درد فراغ از یاران عزیز تر از تن
فراغی که برایم شیرین بود با همه تلخیش
چون که میدانستم تو را دارم
و تو بودی برایم
همدم و همنفس وهمدل
کاش واژه ای زیباتر می آموختم
و یا پیدا میکردم
که نیست
که اگر بود لایق تو بود
پدرم
دوستت دارم
روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن
از در نشد از پنجره ، زوري خودت رو جا نكن
آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن
وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا مي زارن
تو قتلگاه آرزو عاشق كشي زرنگيه
شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه
دلخوشي هاي الكي ، وعده هاي دروغكي
عشقاشونم خلاصه شد تو يك نگاه دزدكي
آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون مي كنن
دل ستاره ي منو ، از زندگي خون مي كنن
ستاره ها لحظه ها رو با تنهايي رنگ مي زنن
به بخت هر ستاره اي ، آدمكا چنگ مي زنن
عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون مي كنن
پشت سكوت پنجره چه بغضي بارون مي كنن !
مردم سر تا پا كلك ، رفيق جيب هم مي شن
دروغه كه تا آخرش ، همدل و هم قسم مي شن
رو دنده حسادتا زندگي رو مي گذرونن
عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن
قصه روزگار اينه ، به هيچ كسي وفا نكن
روي دلاي آدما هرگز حسابي
زیبا بود مرسی!
آرشیتکت
07-26-2007, 01:56 PM
هم گریه
مهتاب با شب راه نیومد
خزون که کوتاه نیومد
چشمات که بارونی شدن
ابرا که زندونی شدن
اونکه غم بغضمو دید
اونکه به دادم نرسید
رفت و تو خواب قصه مرد
حرمت فریادمو برد
پرده آخر تگرگ
کوچ تو بود و بغض مرگ
رو آسمونا بنویس
نای پریدن دیگه نیست
تو چشمای قاصدکا
شوق رسیدن دیگه نیست
با این شکسته بال و پر
دیگه غریبگی نکن
هنوز هراس کوچه ها
تو رو به یادم میارن
ستاره های شب زده
بغض چشاتو کم دارن
نذار گلای باغچمون
محکوم این خزون بشن
کبوترای نیمه جون
مصلوب آسمون بشن
حادثه هق هق من
حیفه که ناتموم بشه
طلوع بی وقفه تو
به دست من حروم بشه
خورشید دشنه خوردمو
تو سایه ها امون بده
تو بهت این ثانیه ها
عشقو به من نشون بده.
roje_aria79
07-26-2007, 02:28 PM
سلام این شعر ها مال کی بود؟
اين نغمه ز من بود و ز من گم شده ديري است
.................................................. ..
متاسفانه اسم شاعرش را در خاطر ندارم ولي مهم نيست كه شاعر شعر ها كيه .بلكه مهم اينه كه اينشعرها بتونه بر دل هر بيدار دلي نقش خاطره بزنه اونم نقشي همنوا و مانوس با دل و روح اون فرد.
از این خلسه ناگوار
تا تو
بی واژه
بی اشک
بی لبخند
در حیرتی شیرین
چقدر فاصله است
واژه ها فاصله را کوتاه نمی کنند
واژه ها فاصله را تصویر می کنند
من در تمام آسمانهای صاف
خدا را جستجو کرده ام
بارها به زمین خورده ام اما
از تماشای آسمان
دست بر نداشته ام
من تمام پرنده های بی وطن را
به تو تشبیه کرده ام
و هیچ گاه پرنده ای را
که فرود آمد
دوست نمی دارم
کاش دستهای تو باشد
بر میدان این نگاه
و خلسه ناگزیر
من بیدار می شوم...
Even Star
07-26-2007, 08:17 PM
اگر از این دیوارهای آهنین
فقط یک روزنه دیده میشد
به اندازهء نوری کوچک
اگر میدانستم که حتی یک نفر
در این لحظه به فکر من است
و اگر میدانست چه میکشم
بی درنگ به سویم میشتافت
اگر فقط یک گوش بود که حرفهایم را می شنفت
یک عقل بود که مرا می فهمید
یک قلب بود که دردم را حس میکرد
اگر شعرهایم را
شاعری بلند میخواند و لذت میبرد
رهگذری می شنفت و به اوج آرامش می رسید
فیلسوفی نگاه می کرد و به فکر فرو میرفت
عاشقی به معشوقش میداد
و هر دو از عشق لبریز میشدند
شاید در این ظلمتِ شب
که دل تنگتر از کوچه های غربت است
تنها نبودم
Even Star
07-26-2007, 08:18 PM
می خواهم بگذرم،
بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم
تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردی
و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی
اشک ریختم،
برای روزهایی که چه نیازمند تو در کنارم بودم
برای خودم که چگونه غرق تو شدم
و به یاد آوردم،
خودم را
که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم
چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو را
که بالهای مرا شکستی
همچون قلبم
می خواهم بگذرم،
!از تو
از عشق ویران کنندهء تو
از منی که با تو بوجون میامد
و چه غریب بود
قلب این پرنده امروز از پیش تو پرواز خواهد کرد
Even Star
07-26-2007, 08:18 PM
و به دنبال آسمانی آبی تر
مردمانی مهربانتر
عاشقان پاکباخته
میگشتیم
ولی افسوس
که آسمان همه جا تیره تر است
دلها سنگی
همه با هم قهرند
دوستان، همه با فاصله اند
همه حدی دارند
همه مرزی دارند
عشق بی همتا را
دگر نمی ستایند
"پشتِ دیوارهای "حافظِ دل
همه پنهان شده اند
همه به هم بدبین
اعتماد دیگر نیست
سخن شیرین یار هم کلکیست
همه از نگاه هم بیزارند
هیچکس بهتر نیست
هیچکس فرق ندارد
دگر حتی
من و تو هم شده ایم
!مثلِ همه
Even Star
07-26-2007, 08:19 PM
می نويسد
او که قلم در دستانش
جای آشنای هميشگی را دارد
واژه ها را با موسيقی افکارش می رقصاند
آرام و آهسته
گاهی تند تند
...
می کِشم سر انگشتانِ خود را
به دور ميز
چشمانم را می بندم
و حس ميکنم
آنچه را که هميشه ساده از آن ميگذريم
این ميز است
گوشه ها و کناره های ميز
مرز بين هوا و جسم
پرتگاه سقوط
...يا لبهء نجات از مرگ
!مرگ
چه واژهء سياهی
...
کِی واژه ها را رنگ کرديم؟
آه... رنگها را نيز رنگ کرديم
سرخ جامگان عاشق سپيد پوش شدند
معنی باران عشق را نميدانند
زمزمهء آرش را در کتاب می ستایند
باران عشق فقط سمبل بود
سمبل از رنگ کردن واژه ها
عطر يک زن
عطر يک مرد
که در هم آميخته شدند
ساده تر از فلسفه بود
سخت تر از فهميدن
...
می نويسد اما
هنوز نويسنده نيست
Even Star
07-26-2007, 08:19 PM
تقدیم به !
دوستت دارم اما
عطر گل شب بویت را حس می کنم
جای پایم را می گذارم تا گلت هم مرا ببوید
دوستت دارم اما
قلبم را زنده به گور میکنم
دلیلش؟
خب چون قطار زندگیم باید همچنان بتازد!
Even Star
07-26-2007, 08:20 PM
گاهی سکوت بیانگر تمام دردها میشود
چرا فکر کردم مرا
با سخن گفتن بیش مهرت میشود؟
دیگر هرگز لب از لبم باز نمی شود...
Even Star
07-26-2007, 08:21 PM
من همی عاشق میهن هستم
من همی منتظر دیدن روزی هستم
که رسد
تا رخ یار ببینم باری
مردم دیگر این دوره به من می گویند
تو همی عاشق دیوانهء سرمست و خرابی
آری
من همی عاشق و بی رنگ و ریا
از کنار نرم و بیهوده پرستان زمان
این صداهای محبت، کذبگویان روان
می گذرم
من همی چشمانم میدوزم
به همان روز سعادتواری
که به سویت ایم
که به سویم ایی
jang-geum
07-28-2007, 01:18 AM
زلیلایی شنیدم یا علی گفت به
به مجنونی رسیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز می کرد
به گوش غنچه کم کم یاعلی گفت
چمن با ریزش باران رحمت
دعائی کردو او هم یا علی گفت
که این پروردگار آفرینش
به مو جودات عالم یا علی گفت
خمیر خاک آدم را سرشتند
چو برمی خاست اوهم یا علی گفت
عصا دردست موسی اژدها شد
کلیم الله آنجا یا علی گفت
مسیحاهم دم ار اعجاز میزد
زبس بیچاره مریم یا علی گفت
علی را ضربتی کاری نمیشد
گمانم ابن ملجم یا علی گفت
مگر خیبر ز جایش کنده میشد
یقین آنجاعلی هم یا علی گفت
مگر این وادی دارالجنون است
که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
Even Star
07-28-2007, 12:06 PM
دلم را برده آن چشم سیاهت
چه راهت می فتد بر من نگاهت
نشینم آنقدر من در کنارت
که آخر سر رود این انتظارت
سفر کردم که باز ایم به سویت
تا نمانم بیش از این در آرزویت
اگر حالا کسی دیگر نمرده است
فقط از درد دلهای تو بوده است
Even Star
07-28-2007, 12:07 PM
یک روز روی دیوار کوچه تان خواهم نوشت
برمی گردم وصدایم رابا خود می برم
این را به هزاران زبان دنیا ترجمه خواهم کرد
شایدتو خواب بوده ای آنوقت
زیرسنگینی نفسهایت غرق خواهم شد
شاید نگاهت قایق نجاتم باشد
می دانم کسی نخواهد فهمید
که من کیستم
ازکجاآمده ام و
به کجاخواهم رفت
ایا اثرم بودو ربود؟
ولی شاید
شاید زیرسنگینی احساس تو من له شده ام
آری له شده ام
Even Star
07-28-2007, 12:08 PM
آن روز که مُردم هیچ خبری ازمن نبود!
ایا بود؟
کس مرا ندانست که
از کجا آمده ام
به کجا می روم و
آمدنم مرگ که بود
آنروز که رفتم ازدست !
کسی از من خبری داشت؟
شب!!!
شبی از بی حوصلگی خوابم نبود
شب به رخم حادثه ها می نمو
د بغض شبا ترانه ها گفته بود
سوی دلم قافلـــه ها می نمود
منتظرم که باز خواهم گفت!
خبری از دست رفتنم
منتظرم!؟
شاید انتظار خبری بیاورد
شاید باز اید به دستم؟
منتظرم؟
Even Star
07-28-2007, 12:08 PM
حسِ غریبانه ای
سوی دلم می رود
شور به پا می کند
زمزمه ها کرده و
ناز به ما می کند
گاه خبرمی دهد
غافلم ازخویشتن
درد درونم بزرگ
زخم دلم پرشکاف
خنده ام ازبی کسی
گریه ام از نوبجاست
مُهر اسارت بدل
حُکم جهادم کجاست؟
گول نخوردم که او
خائن صدچهره است
گو به اورا که من
زنده ام از بی کسی
خنده ام از روزگار
ناله کجا کرده ام
شرمم از این بوده چون
گریه از احکام ناب
خنده ما نارواست؟
دین سیاست زده
خورده سند چون جداست
حال یقین کرده ام
حُکم شهادت به دل
مُهر اسارت کجاست؟
Even Star
07-28-2007, 12:09 PM
من اینک در درون خود
دل گم کرده ای دارم
سراغش را نمی گیرم
زهجرش ناله ای دارم
بسی در ظلمت شبها
به یادش زنده می سازم
حیاط خلوت دل را
به امیدفرداها!
ترامن درکجا یابم
ترامن از کجابویم
ترامن درکجابینم
ترامن ازکجاجویم
دل گم کرده خودرا
که ویران گشته از دوری
چگونه درتوآمیزم
چگونه از توپس گیرم
ولی آن دل من کو؟
چرارفت آنهمه شادی
چراغم در تن ماشد
چراهرگونه توهین است
به امثال من وماشد؟
دروغ ازنوع اندیشه
ستم بانام خوشبختی
جنایت را نبرد حق
هدف خشکاندن ریشه
گذشتم درتوگم گشتم
نه ازراهی که برگشتم
شدم آزاد ولی این بار
ندانستم پرز غم گشتم
Even Star
07-28-2007, 12:10 PM
ترانه ای زیبا
بانام توخواهم گفت
شبی سیه تا صبح
درکنج توخواهم خفت
ترانه ای رنگین
در گوش تو خواهم خواند
تا آخراین دنیا
درپیش تو خواهم ماند
Even Star
07-28-2007, 12:10 PM
ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش!
Even Star
07-28-2007, 02:30 PM
آسمان را بنگر
چشمهای تو امروز
به رنگ همه غمهای غروب است
قلب تو یک دریا
سخنانت چه لطیف
بودنش یک رویاست
و چه دنیای غریبی داریم
من چو باد میگذرم
تو صبورانه منتظر میمانی
و او
چون دیوانه به راه می افتد...
راه پُر پیچ و خم زندگی آخر
مرا
به کجا خواهد برد؟
Even Star
07-28-2007, 02:30 PM
و آسمان
که همیشه به داستان زندگیم آشناست
همچون دلِ آشوب زده ام
...می گرید
و سپس بس می کند
ابرهایش را در هم فرو می برد
:می اندیشد
"ای کاش همیشه در خواب بودم"
Even Star
07-28-2007, 02:32 PM
گر در تابستان چون بید بلرزم
و در روز تولدم نالهء غم سر بدهم
در بهار شقایقم پژمرده شود
و در کودکی موهایم سپید
در تنهایی دنبال یک همدل باشم
و برای زنده ماندن دنبال یک دلیل
از سرابهای عشق سیر باشم
و از خستگی خسته...
وای بر من!
Even Star
07-28-2007, 10:00 PM
آسمان را بنگر
چشمهای تو امروز
به رنگ همه غمهای غروب است
قلب تو یک دریا
سخنانت چه لطیف
بودنش یک رویاست
و چه دنیای غریبی داریم
من چو باد میگذرم
تو صبورانه منتظر میمانی
و او
چون دیوانه به راه می افتد...
راه پُر پیچ و خم زندگی آخر
مرا
به کجا خواهد برد؟
علی آبادانی
07-29-2007, 10:06 AM
هنگامی كه آوازه كوچت
بی محابا در دل شب می پيچد
سكوت
داغی است بر زبان سايه ها
باز هم يادت
شرری می شود بر قامت باران های اشک
اين جا ميان غم آباد تنهايی
به اميد احيای خاطره ای متروك
روزها گريبان گير آفتابم
و شب ها
دست به دامن مهتاب
نمی گويم فراموشم نكن هرگز
ولي گاهی به ياد آور
رفيقی را كه ميدانم نخواهی رفت از يادش....
علی آبادانی
07-29-2007, 10:07 AM
دیوارهای دانشگاه را بلندتر از
دیوارهای زندان ساخته بودند
حق داشتند
نگهبانی از فكرها خیلی دشوارتر
از نگهبانی از جرم است
shabgard 10
07-29-2007, 01:51 PM
مي خواستم كه از تو بگويم نفس نبود
آتش گرفته بود و̕ مرا ‘ راه پس نبود
بعد از هجوم وحشي آن تند باد زشت
دور و برم جز تلي از خار و خس نبود
ديدم كه از جماعت ياران نيمه راه
حتي براي طعنه زدن ‘ هيچ كس نبود
در ‘ باز بود و وسعت پرواز ‘ دل فريب
اما مجال پر زدنم از قفس نبود
سوزانده بود روح مرا ̕هرمي از عطش
از جام چشم هاي تو يك جرعه بس نبود
شايد كه اشتباه و عجولانه بود عشق
شايد كه كودكانه ولي هوس نبود
مي ترسم از ادامه ي راهي كه ديگران
رفتند و در نهايت آن هيچ كس نبود
shabgard 10
07-29-2007, 01:52 PM
وقتي محبت كم رفاقت كم صداقت كم تو ميابي
وقت تولد غم جهانت غم به وقت خنده هم جز غم نميابي.
خواننده : گلپا
shabgard 10
07-29-2007, 01:53 PM
دلت را خانه ی ما کن مصفا کردنـــــش با من به ما درد خود افشـا کن مداوا کردنش با من
بیا برقطره ی اشکی که من هستم خریدارش بیا بر قــــطره اخـــلاص دریا کردنــــش با من
بخواهی حاجـت خود را اجابت می کنم آنـــی طلب کن هرچه میخواهی مهیا کردنش بامن
بیا قبل از طــــلوع مرگ روشن کن حسابت را بیا بر نیک و بد را جـمع ، منها کردنـش با من
اگر گم کرده ای ای دل کلیـــــــد استجابت را بیا یک لحظه با ما بـاش پیدا کردنـــش با من
اگر عمری گنه کـردی مشو نومــید از رحـــمت تو توبـه نامه را بنویـــس امضا کردنــــش بامن
این یه شعر خیلی قدیمیه(وزیبا) اگه شاعرشو پیدا کردید لطفا بگید تا همه بدونن
roje_aria79
07-29-2007, 02:56 PM
سلام
سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پا بر جاست
سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست
تو يه رويايي كوتاهي دعاي هر سحرگاهي
شدم خواب عشقت چون مرا اينگونه مي خواهي
من آن خاموش خاموشم كه با شادي نمي جوشم
ندارم هيچ گناهي جز كه از تو چشم نمي پوشم
بوم در شكل آوازي شكوه اوج پروازي
نداري هيچ گناهي جز كه بر من دل نمي بازي
مرا ديوانه ميخواهي ز خود بيگانه ميخواهي
مرا دلباخته چون مجنون زمن افسانه ميخواهي
شدم بيگانه با هستي زخود بي خودتر از مستي
نگاهم كن نگاهم كن شدم هر آنچه مي خواستي
بكش دل را شهامت كن مرا از غصه راحت كن
شدم انگشت نماي خلق مرا تو درس عبرت كن
بكن حرف مرا باور نيابي از من عاشقتر
نمي ترسم من از اقرار گذشت آب از سرم ديگر
roje_aria79
07-29-2007, 03:01 PM
دلت را خانه ی ما کن مصفا کردنـــــش با من
به ما درد خود افشـا کن مداوا کردنش با من
بیا برقطره ی اشکی که من هستم خریدارش
بیا بر قــــطره اخـــلاص دریا کردنــــش با من
بخواهی حاجـت خود را اجابت می کنم آنـــی
طلب کن هرچه میخواهی مهیا کردنش بامن
بیا قبل از طــــلوع مرگ روشن کن حسابت را
بیا بر نیک و بد را جـمع ، منها کردنـش با من
اگر گم کرده ای ای دل کلیـــــــد استجابت را
بیا یک لحظه با ما بـاش پیدا کردنـــش با من
اگر عمری گنه کـردی مشو نومــید از رحـــمت
تو توبـه نامه را بنویـــس امضا کردنــــش بامن
این یه شعر خیلی قدیمیه(وزیبا) اگه شاعرشو پیدا کردید لطفا بگید تا همه بدونن
سيه زنجير گيسو را باز كن ديوانه اش با من
............................................
من دقيقا خاطرم نيست ولي فكر مي كنم وزن شعر شبيه شعرهاي ديوان شمس مولاناست بايد بگردم تا اصل شعر را پيدا كنم
Even Star
07-30-2007, 11:08 AM
می خواهم با تو بمانم
می خواهم از تو بگریزم
میان این همه دیوار
نه راهی در پیش
نه راهی در پس
زمین به هم دردی با من تکانی می خورد
همه جا باد است و لرزش
سکوت را هم یارای هم دردی با من نیست
به کجا بگریزم ای یار
ای یگانه ترین یار
جستجوی بی پایانی در اندرونم
ترا آن جا هم خواهم یافت
ترا در مخفی ترین خلوت درون
ترا ای فرشته کوچک انتظار
ترا ای فرشته عذاب زندگیم
با یافتن تو
جستجوی دوباره ای آغاز خواهم کرد
به درون تو
این راه را برگشتی هست؟
Even Star
07-30-2007, 11:09 AM
دلتنگی هایم را با تو تسهیم کردن
چه زیبا خواهد بود
اگر ترا دلتنگی هایی باشد
از نوع من
دلم می خواهد احتیاجم
نیازم
درد خفه شده ی سینه ام را
همان قدر احساس کنی
که گویی احتیاج توست
نیاز توست
درد ریشه دوانده در وجود توست
کوتاه سخن
دلم می خواست
" تویی " نبودی
تو ، من
و
من ، تو بودیم
شاید آن وقت این روح سرکش آرام می گرفت
و
جای تمام دلتنگی ها را یک چیز پر می کرد
" بی نیازی"
نیازی از همه چیز و از همه کس
حتی از اندیشیدن
اندیشیدن به خوبی ها و عشق ها
آری حتی به عشق ها
چرا که وصل من و تو
حادثه ای خواهد آفرید
در فراسوی واژه ی عشق !
Even Star
07-30-2007, 11:13 AM
زمستان است
و
ره می سپارم در جاده ی زندگی
دانه های برف بر گیسوانم
و
اندیشه ای سرد بر ...
زمان جدایی من و تو،
به اندازه ی ذوب برف ها خواهد بود
و
تو آن لحظه را به خاطر نخواهی سپرد
چرا که
ترا شتابی در کار خواهد بود
و
مرا رنجی در دل...
Even Star
07-30-2007, 11:13 AM
در آن گوشه سال ها
خکستری خاموش
و
کنون دودی برپاست
زمان تنفس به پایان رسیده
ریه ها به زندگی وداع می گویند
و
لب های ورم کرده
مرگ را بوسه می زنند
مرگ در یک قدمی ست
آتش خاموشی زیر خکستر سالیان،
زبانه می کشد کنون
ما را باوری بایست باشد
با او
و
زندگی
این دروغ مکرر
وداعی ست جانگداز
اما
معلوم
Even Star
07-30-2007, 11:14 AM
حجم زمان سنگین است
دایره های سکوت،
در کش و قوس بی نظم زمان
فریاد عصیان را در خطوط شعاع های خود
به خط نشسته اند
مثلث شک و تردید
طغیان را در مرتفع ترین نقطه ی خود
به آماده باش گذاشته است
سینه ی خشم مالامال از انفجار است
و کوچه باغ ذهن
دانه های مرگ می افشاند
زندانی درب تابوت بر خویش می بندد
هوا بوی تعفن می دهد
کبوتر مرده ای در راه است
بچه ی نازای طبیعت
در درد زایمان بچه ی متولد نشده
به خود می پیچد
هراس متولد می شود
و
در قهقرای حادثه
زندگی شکل می گیرد!
علی آبادانی
07-30-2007, 06:27 PM
همره باد از نشیب و فراز کوهساران
از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران
از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
از زمین ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران
از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران
می خراشد قلب صاحب مرده ای را سوز سازی
سازنه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ،اشک نیازی
مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پر
می زند پر بر در و دیوار ظلمت می زند سر
ناله می پیچد به دامان سکوت مرگ گستر
این منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز کن در
باز کن در باز کن ... تا ببینمت یکبار دیگر
چرخ گردون ز آسمان کوبیده اینسان بر زمینم
آسمان قبر هزاران ناله ، کنده بر جبینم
تا رغم گسترده پرده روی چشم نازنینم
خون شده از بسکه مالیدم به دیده آستینم
کو به کو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم
اشک من در وادی آوارگان ،آواره گشته
درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره گشته
سینه ام از دست این تک سرفهها صد اره گشته
بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم
غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم
باز کن ! مادر ، ببین از باده ی خون مستم آخر
خشک شد ، یخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر
آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم
سر به سر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم
هر چه دلمی خواست در انجام آن آزاد بودم
صید من بودند مهرویان و من صیاد بودم
بهر صد ها دختر شیرین صفت و فرهاد بودم
درد سینه آتشم زد ، اشک تر شد پیکر من
لاله گون شد سر به سر ، از خون سینه بستر من
خک گور زندگی شد ، در به در خکستر من
پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم
وه ! چه دانی سل چها کرده است با من ؟ من چه گویم
هنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده
ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده
این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم
ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم
غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادرنصیبم
زیورم ، پشت خمیده ، گونه های گود ، زیبم
ناله ی محزون حبیبم ، لخته های خون طبیبم
کشته شد ، تاریک شد ، نابود شد ، روز جوانم
ناله شد ،افسوس شد ، فریاد ماتم سوز جانم
داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم
خواهی از جویا شوی از این دل غمدیده ی من
بین چه سان خون می چکد از دامنش بر دیده ی من
وه ! زبانم لال ، این خون دل افسرده حالم
گر که شر توست ، مادر ... بی گناهم ، کن حلالم
آسمان ! ای آسمان ... مشکن چنین بال و پرم را
بال و پر دیگر چرا ؟ ویران که کردی پیکرم را
بسکه بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را
باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را
سر به بالینش نهم ، گویم کلام آخرم را
گویمش مادر 1 چه سنگین بود این باری که بردم
خون چرا قی می کنم ، مادر ؟ مگر خون که خوردم
سرفه ها ، تک سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم
بس کنین آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسیده
آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسیده
زیر آن سنگ سیه گسترده مادر ، رختخوابم
سرفه ها محض خدا خاموش ، می خواهم بخوابم
عشقها ! ای خاطرات ...ای آرزوهای جوانی !
اشکها ! فریادها ای نغمه های زندگانی
سوزها ... افسانه ها ... ای ناله های آسمانی
دستتان را میفشارم با دو دست استخوانی
آخر ... امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی
هر چه کردم یا نکردم ، هر چه بودم در گذشته
کرچه پود از تار دل ،تار دل از پودم گسسته
عذر می خواهم کنون و با تنی درهم شکسته
می خزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم
آرزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم
تالیاس عقد خود پیچید به دور پیکر من
تا نبیند بی کفن ،فرزند خود را ، مادر من
پرسه می زد سر گران بر دیدگان تار ،خوابش
تا سحر نالید و خون قی کرد ، توی رختخوابش
تشنه لب فریاد زد ، شاید کسی گوید جوابش
قایقی از استخوان ،خون دل شوریده آبش
ساحل مرگ سیه ، منزلگه عهد شبابش
بسترش دریای خونی ، خفته موج و ته نشسته
دستهایش چون دو پاروی مج و در هم شکسته
پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته
می خورد پارو به آب و میرود قایق به ساحل
تا رساند لاشه ی مسلول بیکس را به منزل
آخرین فریاد او از دامن دل می کشد پر
این منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،باز کن در
باز کن، ازپا فستادم ... آخ ... مادر
م... ا...د...ر
Even Star
07-30-2007, 06:52 PM
سلاام علی اقا خوبی؟!کم به ما سر میزنید؟!
دختر غزل تباری تو ، مشرقی ترین بانو
شعر تو اهورایی شاید از زمین با نو
تو « تولدی دیگر» تو سرود « عصیانی»
مثل طرح نیمایی بین شاعرین، بانو
تکیة جزامی ها تکیه گاه اندوهشان
تو چطور نترسیدی از مزاحمین؟ با نو
چشم پر فروغ تو مملو از تمنا بود
نه تو را نفهمید ند آخر آن و این، بانو
واژه های پر دردت اهل این حوالی نیست
شعر تو چه آبی وار خوب و بهترین، بانو
دلسوخته بودی تو از کسالت ماهی
باد باغچه ات را بُرد تو خودت ببین ، بانو
تو مقدسی خاتون مثل سیب و آزادی
تو شبیه ایینه، تو، تو نازنین بانو
Even Star
07-30-2007, 06:53 PM
می شود فقط یک بار بی خیال و بد باشید؟
شکل این همه مردم بی غمی بلد باشید؟
چشمتان پر از اعجاز مثل سورة نور است
شکل این عروسک ها می شود جسد باشید؟
شعر من شما را کاش بی سبب نلرزانَد
می شود شما مثل ضربِ صفر و صد باشید؟
امشب از هوای شعر چشمه چشمه بی تابم
روی حس و حال من می شود که صد باشید؟
مَردِ ایلِ آزادی! ای همیشگی عاشق
می شود فقط یک بار نفرت ابد باشید؟
بر تجسم عصیان یا که حس رخوتنک
می شود فقط در خواب لحظه ای سند باشید؟
بر گذشتن از این عشق من بهانه می خواهم
خوبِ بی نهایت خوب! می شود که بد باشید؟
Even Star
07-30-2007, 06:54 PM
نگاهت را بردار
هر چه باشدتو از من بلندتری
لااقل قَدَت می رسد
که از آسمان هفتم انگور بچینی
وقتی صدایت
چابک تر از باد
از گوش دخترکان ایل می آویزد
نیازی به هجای گم شدة من نداری
صدای خش خشِ قدم های رادیو
وجدیدترین خبر:
برمودا کشف شد!...
نگاهی که غرق می کند از آنِ توست
تو حتماً میانِ آدم های یک بار مصرف جایی نداری
دلت را چشمانی پُف کرده لو می دهند
یادش بخیر!
یادش بخیر آخرین راهی را که با هم می رفتیم
و جِن ها ما را می پاییدند
وتو با آرامی
خیره بر جادة دودی سرِ سیگارت
مشق شب های مرا
به دَمِ باد سپردی
راحت...
Even Star
07-30-2007, 08:03 PM
همواره در آتش
اما دلم شاداب
نومید نخواهم شد
حتی در این در این گرداب
در ظلمت شب من
دلخسته و بی تاب
خورشید خواهد شد
از عشق او مهتاب
از قله های دور
روزی سحر اید
ناجی همیشه هست
حتی در این مرداب
Even Star
07-30-2007, 08:03 PM
راه همان سوختن است
راه همان رنج من است
راه همان بار غم ظلم تو اندوختن است
تا به کی با همه از راه بگویی
ظرافت در چیست؟
ساربان ره بی مقصد تو آخر کیست؟
به فراق تو از این راه غم آلود بروم
تا بجویی و دگر بار نیابی اثرم
من چه کردم که دمادم تو زنی زنجیرم
سادگی بود گناه من و محکوم به آن می میرم
در قفس مرغ اسیر چشم به صیاد بدوخت
پر و بال من بی چاره در این راه بسوخت
Even Star
07-31-2007, 11:42 AM
شب و روزم همه تو
ناله و گریه و سوزم همه تو
توی این دیار غربت
من به هرچی چشم میدوزم همه تو
شبهای تیره و تارم همه تو
فصل پاییز و بهارم همه تو
خالی از هر گونه حسرت
هر چی که تو سینه دارم همه تو
نور چشمام همه تو
قدرت پاهام همه تو
توی اوج نا امیدی
نقطه امید فردام همه تو
ماهی چشمه نورم همه تو
همه شوقم همه شورم همه تو
وقتی دنیا گله دارم
میدونم سنگ صبورم همه تو
رویای شیرین خوابم همه تو
حرف اول کتابم همه تو
واسه هر سوال مبهم
شده آخرین جوابم همه تو
اونی که چو شمع می سوزه همه من
چشم به آسمون می دوزه همه من
اونی که دلش اسیره همه من
اونی که برات می میره همه من
Even Star
07-31-2007, 11:42 AM
چه پنهان است درون قطره ای اشک؟
تمام آ رزوهای جوانی بخت برگشته
که در زندان دژخیمان به زنجیراست
طنین جان گداز از درد
صدای ترکش و دشنام آ ن نامرد
چه پنهان است درون قطره ای اشک؟
صدای ناله بیوه زنی تنها
سکوت دار،رگبار مسلسل ها
صدای مرگ در تاریکی شبها
چه پنهان است درون قطره ای اشک ؟
فغان کودکی مظلوم
که از جور زمان نالد
ولی در دل به باب خویش میبالد
که او آ زاده مردی پاک ایمان بود
چه پنهان است درون قطره ای اشک ؟
صدای من، صدای ناله های من
درون اشک، من پنهان بسی بغض کهن دارم
و با هر قطره ای صدها سخن دارم
بدان! هر قطرۀ اشکی
کتابی از شکایتهاست
فرو ریزد ز هر چشمی
که دریای حکایتهاست
چه پنهان است درون قطره ای اشک؟؟؟
Even Star
07-31-2007, 11:43 AM
بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم
و با هر جمله ای صد ژاله می ریزم
که آن تک لاله ی گلزار اُلفت را
دگر هرگز نمی بویم
چو می دانم تورا زین پس نخواهم دید
و دیگر من گلی از باغ گل هایت نخواهم چید
قلم گویی که با اکراه می لغزد
و از وحشت چه می لرزد
تو گویی این قلم از واژه ی بدرود می ترسد
بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم
دو چشمم خیره بر یک تقطه از دیوار
نگاهم مات و بی روح است
و دل سرشار اندوه است
که از این پس رخ زیبای تو
تصویر قاب چشم مشتاقم تخواهد بود
دو صد لعنت بر این بدرود
بدان شاید که در شعرم نگنجی باز
و با مرغی دگر شاید کنی پرواز
ولی من آشیان عشق پاکت را
به رسم یادگاری پاس خواهم داشت
و در هر گوشه اش تک بوته های یاس خواهم کاشت
منم شاید زمانی با دلی دیگر در آمیزم
و شاید تا ابد از عشق بگریزم
ولی نام تورا از هر درخت مهر
که در باغ دلم روید درآویزم
به یادت باز می گریم
به یادت باز می خندم
ولی من روزن آن خاطرات با تو بودن را
بدان هرگز نمی بندم
بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم
اگر در این زمان دنیا غم انگیز است
اگر گلزار عشق و مهر هم در خواب پاییز است
به جان من آرزو دارم
که فردا در دل پاک و پر از مهرت
نسیمی خوش،معطر از بهار آید
دوباره لاله ی عشقی ببار آید
خداحافظ تورا زین پس درون سینه می جویم
بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم
Even Star
07-31-2007, 11:44 AM
توسایه ای بیش نیستی در عمق افکار من
ولی من تو را احساس می کنم
در خیال خود،تو را لمس می کنم
هر ذرّه از وجود من
با تو ادغام می شود
آه
چه زیباست ساحل در خیال
چه زیباست جای پای تو
در کنار من
نسیمی خیالی و دل انگیز می وزد
و رقص گیسوانت
وای دل انگیز عشق خیالی را به یاد می آورم
من با تو
تو با من
هر دو با همیم
همه فقط در عالم خیال
می سوزم از تب عشق تو
چه زیباست وقتی به آغوش می کشم
تن گرم خیالی تو را
و می بوسم لبانت را
و در خیال خود تو را تمنّا می کنم
بر صخره ای نشسته ام
و از روزنه ی افق
تو را تماشا می کنم
اما فقط در عالم خیال...
Even Star
07-31-2007, 11:45 AM
در کوره راه های تخیّل
از کوی تو می گذرم
از کنار پنجره ی تو
از آنجا که خورشید همیشگی است
مهتاب جاودانه
وشب در پشت ُبرج های نور،در زنجیر
آنجا که گرمایش گرمی عشق است
با کنجکاوی درب خانه ی دلت را می کوبم
شاید که برویم گشاده شود
شاید که شبی دیگر میهمان تو باشم
تو سکوت تنهایی مرا شکستی
تو واژه ی دوستت دارم را
دوباره در اشعار من گنجاندی
تو این شقایق پژمرده را
با چشمه ی محبّت خود آبیاری کردی
و دوباره
آه
زندگی زیباست
آرامش نگاه تو
لحظه ها را پر می کند
با تو من دیروزها را
به قعر فراموشی می سپارم
و فردا ها را به آغوش می پذیرم
ای شهر زندگی
با من باش وبگذار که
بودن را لمس کنم
آری نگاه تو
هم چو دریای طوفان زده
مرا به کام می کشد
و هر بوسه ات
شهابی ست در آسمان عشق من
با من باش ای عزیزترینم
و بگذار که بودن را دوباره
احساس کنم
Even Star
07-31-2007, 01:46 PM
من و تو با همیم اما دلامون خیلی دوره
همیشه بین ما دیوار صد رنگ غروره
نداریم هیچ کدوم حرفی که باز هم تازه باشه
چراغ خنده هامون خیلی وقته سوت و کوره
من و تو
من و تو
من و تو
هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم
خسته از این قصه هاییم ، هم صدای بی صداییم
نشستیم خیلی شب ها قصه گفتیم از قدیما
یه عغمره وعده ها افتاده از امشب به فردا
تمام وعده ها رو دادیم و حرفا رو گفتیم
دیگه هیچی نمی مونه برای گفتن ما
من و تو
من و تو
من و تو
هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم
خسته از این قصه هاییم ، هم صدای بی صداییم
گل های سرخمون پوسیده موندن توی باغچه
دیگه افتاده از کار ساعت پیر رو طاقچه
گل های قالی رنگ زرد پاییزی گرفتن
اون هام خسته شدن از حرف هر روز تو و من
من و تو ، من و تو ، من و تو ، من و تو
Even Star
07-31-2007, 01:58 PM
یولاهایی كه دیدم
روزی با یك روح ملاقات كردم،
او سرم را از تنم جدا نكرد،
فقط راه دنور را از من پرسید.
روزی با یك شیطان ملاقات كردم،
او جانم را نگرفت.
فقط برای مدتی دوچرخه ام را قرض گرفت.
روزی با یك روح خونخوار از قبر برخواسته ملاقات كردم
او خونم را نمكید،
فقط یك تومان داد و دو تا پنج زاری ازم گرفت.
این اتفاقات برایم عادی است،
چون همیشه آدمهای خوب را
درست در موقع بدی می بینم.
Even Star
07-31-2007, 02:00 PM
چشم در راه توام
شاید بیایی از دور
مدتی است كه میشویم با سرشكم ره شن ریز تو را
هر غروبی كه رسد
به سر راه امید
زانوان در بغلم
خیره ام تا برسی
Even Star
07-31-2007, 05:51 PM
در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
هزاران هزار دریا هر لحظه در تپیدن و طغیانند
در من هزار آهوی تشنه
در خشکسال دشت پریشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه های سفر را
در باغ های سوخته می خوانند
با من که در بهار خزانم قصه های فراوانی ست
با من که زخم های فراوانی
بر گرده ام به طعنه دهان باز کرده اند
هر قصه یک ترانه
هر ترانه خاطره ای دیگر
هر عشق یک ترانه ی بیدار است
در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم
یا برای عشق ، زبانی تازه پیدا کن
تا درد مشترک
زبان مشترکمان باشد
حرف مرا بفهم و مرابشنو
این من نه ، آن من دیگر
آنکس که پنجره ی چشم های من او را
کهنه ترین قاب است
از پشت پنجره ی زندان
حرف مرا بفهم
که فریاد تمامی زندانیان
در تمامی اعصار است
در گیر و دار قتل عام کبوترها
در سوگ شاخه های تکه تکه ی زیتون
وقتی که از دل جوان ترین جوانه های عاشق باغ ماه
بر مسلخ همیشگی انسان
در لحظه ی شکفتن فریاد
باران سرخی از ستاره سرازیر است
آن سان که هر ستاره دلیل شرمساری خورشید های بسیاری
از برآمدنشان است
تو گریه می کنی
از عمق آشنای جنگل چشمانت
از عمق جنگلی که در آن پاییز ، در غروب به بغض نشسته
باران بی دریغ اشک تو می بارد
تا عطر خیس جنگل پاییز
در من هوای گریه برانگیزد
آنگاه از چشم ذهن من
شعری بسان گریه فرو ریزد
من شعر می نویسم
تو با ترانه های عاشق من ، عاشق
تو با ترانه های تشنه ی من دریا
بر پنج خط ساز سفر ، زخمه می شوی
تو گریه می کنی
تو لحظه های شعر مرا ، در خویش تجربه کرده
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی
یا با ترانآهای من بر لب
به رویا رویی جلادان به مسلخ خویش می شتابی
یعنی که با منی
دیروز
امروز
تا هنوز و همیشه
ایا زبان متشرک این نیست ؟
آن زبان تازه که می گفتم ؟
ایا زبان مشترک این نیست ؟
Even Star
07-31-2007, 05:52 PM
با دریغی سنگین
شعر آمیخته با حسرت یک خاطره را
قصه حادثه ی برج و کبوتر را
یک بار دیگر می خوانم
ای پرنده ی مهاجر ای مسافر
ای مسافر من ، ای رفته به معراج
تو به اندازه ی قدرت پریدن
تو به اندازه ی دل بریدن از خک
عزیزی
زیر این گنبد نیلی ، زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور ، یه برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق ، کبوتری تا برج کهنه پر گشود
خسته و گمشده از اون ور صحرا می اومد
باد پراشو می شکست بارون بهش سیلی می زد
برج تنها سرپناه خستگی شد
مهربونیش مرهم شکستگی شد
اما این حادثه ی برج و کبوتر
قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد
آخر این قصه رو ... تو می دونی .... تو می دونستی
من نمی تونم برم .... تو می تونی .... تو می تونستی
باد و بارون که تموم شد ، اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاقو تو چشم برج ندید
عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید
ای پرنده ی من ای مسافر من
من همون پوسیده ی تنها نشینم
هجرت تو هر چه بود معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمینم
راز پرواز و فقط تو می دونی ... تو می دونستی
نمی تونم بپرم .... تو می تونی .... تو می تونستی
Even Star
07-31-2007, 05:59 PM
میان دایره ی حیرت
که هر چه می بینم
به هر رگم همه چون نشتریست از نفرت
و گرد سفره ی ظلمت
به سور گند حقارت
حضور این همه مردار خوار
اشارتیست مرا
و دعوتی به سر سفره ی تعلق و تن
چو نیمه جان خست بپرسم کی ؟
کجاست آنکه بگوید من
چو با دلم صدا بزنم دوست
بگویدم که : منم من
لب گشوده ی هر زخم پیر پرسش را
شفای دست جوابی همیشگی باشد
به مرهمی که همه اوست
کجاست آن یگانه ی نایاب
عزیز گمشده در چاه
جاه ظلمت خواب
جواهری که در این گنداب
فتاده است و نیفتاده
از اوج گوهر ناب خویش
چنان تمامی ما در عمق
که روح و جسممان همه فرسود
اگر چه مانده لیک نیالود
کجاست آنکه نفس هایش
مرا جواب نفس باشد
خموشیش به هزاران هزار حسرت پاسخ
خواب باشد و بس باشد
کجاست آنکه اسارت او
حضور حضرت آزادیست
خراب و خورد اگر چون ماست
لیک ذات آبادیست
کجاست ؟
کیست ؟
Even Star
07-31-2007, 06:00 PM
شاعر هنوز از درد غربت می نویسد
از لحظه های تلخ هجرت می نویسد
در خانه اما دست خون آلود جلاد
برچهره ی خورشید طلمت می نویسد
روی دخیل بسته بر بازوی گل ها
اوراد جادوی جهالت می نویسد
آن لکه را خوشباورانه ، قطره دیدیم
گفتیم دریا را به جرأت می نویسد
ناگفته می ماند ولی معنای انسان
تاریخ را وقتی وقاحت می نویسد
دنیای ما درد است و این دنیای بی درد
غم های کوچک را مصیبت می نویسد
بر شیشه های شب زده باران غربت
اندوه ما را بی نهایت می نویسد
در فصل زرد عشق پاییز غزل هاست
دستم فقط از روی عادت می نویسد
Even Star
07-31-2007, 06:45 PM
شبها را بی هیچ بهانه ای می سپاریم به روزهائی که شاید در دل می شماریم و مدام این دلیجان می رود و سفر پشت سفر .....چشمهامان را ببیندیم و به چیزی بیاندیشیم که مال ما نیست و نه برای ما ...هیچ وقت نگفته ایم که خود را نذر کدام مسئله کرده ایم
Even Star
07-31-2007, 06:46 PM
سنگريزه را برداشت،
درب باد را کوبيد،
خدا کدام طرف نشسته بود فرقي نداشت:
آسمان روشن شد،
دستهايش را برداشت و رفت روي ديوارهاي سوررئالش،
هر چه مي خواست کشيد
جنگ ،
صلح،
طاعون،
سرفه،
اصلا، اگزيستانسياليسم مغز من بهم ريخته ست،
مرا به برزخ خانه روان ببر
يا-
به روانخانه برزخ برسان،
فرقي نمي کند به کدام آسمان مي رويد:
بالا يا
پائين.....!
Even Star
07-31-2007, 06:47 PM
گاه به حجمی از سکون می رسم
که تنیده های باد در رستاخیز چشمانم
یادبودی می شود برای انسان دوباره آمده از من
دستم را بگیر
شبیه بیست و چند سالگیت
در من انسانی به وسعت یک هذیان
خفته است
در ورای دستانت ...
Persiana
07-31-2007, 06:51 PM
آرسا جان، اين دکمه ى هشدار http://forum.persiantools.com/images/buttons/report.gif (http://forum.persiantools.com/report.php?p=1295425) که شما در رابطه با پست مورد نظرتون فشار داده ايد و سؤالتون را درش پرسيده ايد براى گزارش دادن پست هاىخلاف و ناجور استفاده مى شود، براى پرسيدن سؤالتون مىتوانيد از طريق PM اقدام نماييد، روى نام يوزر مورد نظرتون کليک کنيد و گزينه ى Send a Private Message to (user name) رو انتخاب کنيد که در اينجا منظور از يوزرنيم کاربرى است که باهاشون کار داريد ^_^
Even Star
07-31-2007, 09:28 PM
خواهر پرشیانا این چیه ؟!!!!!!!!!11
علی آبادانی
08-01-2007, 10:05 AM
كاش مي شد نغمه ياران شنيد
كاش مي شد شور و مستي را چشيد
كاش مي شد بانگاهش تر شويم
كاش مي شد ناز او را هي كشيد
كاش مي شد عشوه معشوق ديد
كاش مي شد رنج عشقش را كشيد
كاش مي شد همچو باران در كوير
با دل و جانش تمنا را كشيد
كاش مي شد با لبانش يار بود
كاش مي شد نوش دارو را چشيد
كاش مي شد همراه حرف دلش
كاش مي شد با دل او زار گريست
كاش مي شد غرق خواهش مي شديم
كاش مي شد هق هق عاشق نشيد
كاش مي شد با صدايش مست شد
كاش مي شد با حضورش سبز شد
كاش مي شد در دلش غوغا بريخت
كاش مي شد با لب حسرت گريست
كاش مي شد همچون سياوش بود زار
كاش مي شد نغمه هايش را شنيد
علی آبادانی
08-01-2007, 10:07 AM
امروز کسی دلش گرفت
غمش گرفت
بلور اشک او شکست
تنهایی کنار او نشست
دختری گریست
از فراغ او
از جفای او
از نگاه بی وفای او
از بهانه های او
امروز کسی دلش گرفت
دختری گریست
اشک او نهایتی نداشت
رودخانه ای روان شد از اشک او
دگر تبسمی به لب نداشت
گوش می کنم به او
حتی گلایه ای به لب نداشت
تنم از حرارت چشمهای عاشقش بسوخت
اما او از این سوختن شکایتی نداشت
امروز من دلم گرفت و آن دخترک که گفتم گریست منم
آن عاشقی که پیکرش بسوخت منم
آن جفا کشیده از نگاه بی وفا ی او منم
آن کسی که غرق شد در رودخانه اشک خود منم
آن کسی که هیچ وقت هیچ گلایه ای به لب نداشت منم
آری عشق من، آن که امروز برای رفتنش از این خاک سرد شک نداشت منم
Even Star
08-01-2007, 10:10 AM
به سلا استاد ابادانی حال شما؟!کم به ما سر میزنید؟!
بابت شعر های همیشه زیباتون ممنونم!
علی آبادانی
08-01-2007, 10:36 AM
خواهش میکنم Even Star عزیز
ای بابا در مقایسه با شما ما که شاگرد مکتبخانه هم نیستیم چه برسه به استاد
شما لطف دارین
shabgard 10
08-01-2007, 11:32 AM
من زياد شعر هاي با مفهوم ندارم كه بخوام بزارم توي اين تاپيك
فقط ميخواستم از علي آقا و even star جون و همه ي كسايي كه به اين تاپيك اهميت ميدن تشكر كنم
Even Star
08-01-2007, 04:15 PM
خیلی ممنون شبگرد جان_(اقا /خانم)!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!دم لا تله نمی دی که!!!!!!!!!!!!!!!!!1
علی آبادانی
08-01-2007, 06:23 PM
شما لطف دارین شبگرد عزیز
علی آبادانی
08-01-2007, 06:24 PM
مثل تو بودن با تو بودن کار من نیست
عاشق شدن در خود غنودن کار من نیست
ای کاش با غیر از تو من دلداده بودم
دل بردن از تو، دل ربودن کار من نیست
می بینمت اما غبارِ ترسِ چشمت
با اشک از چشمم زدودن کار من نیست
کار نگا هت بود، کار چشمهایت
با عشق بودن یا نبودن کار من نیست
با چشمهای خود مرا آواره کردی!
عاشق شدن عاشق نمودن کار من نیست
هرگز فراموشت نخواهم کرد زیبا
حالا که دیگر بی تو سودن کار من نیست
با واژه هایم راحتم بگذار و بُگذر
شاعر شدن از تو سرودن کار من نیست
shabgard 10
08-01-2007, 07:32 PM
نه می مونده نه مستی
شبامو غم گرفته
مثل اینه که ساقی
برام ماتم گرفته
یه سرگردون صحرا
یه مجنونم یه شب گرد
نمی دونی چه تنها
نمی دونی چه پر درد
نه می مونده نه مستی
واسه دلهای خسته
مثل اینه که ساقی
سبو ها شو شکسته
مثل اینه که صد سال
گذشته از جوونی
چه دردی داری ای دل
از این بی آشیونی
غم اومد مثل سیلاب
دل دیوونمو برد
نه تنها اب و دونه
تموم لونمو برد
یه سرگردون صحرا
یه مجنونم یه شب گرد
نمی دونی چه تنها
نمی دونی چه پر درد
دل من شور عشقو نمی شناسه عزیزم
ولی تو هر نگاهت یه الماسه عزیزم
مثل اینه که صد سال
گذشته از جوونی
چه دردی داری ای دل
از این بی آشیونی
علی آبادانی
08-02-2007, 10:05 AM
من به درماندگي صخره و سنگ
من به آوارگي ابر و نسيم
من به سرگشتگي آهوي دشت
من به تنهايي خود مي ميرم
من در اين شب كه بلندست
به اندازه حسرت زدگي
گيسوان تو به يادم مي آيند
من در اين شب كه بلندست
به اندازه حسرت زدگي
شعر چشمان تو را مي خوانم
عشق يعني سخن از زخم شقايق گفتن حرفي از جنس زمان با دل عاشق گفتن
Even Star
08-02-2007, 11:39 AM
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادرک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادرکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید
Even Star
08-02-2007, 11:42 AM
خزد لرزان ، درون بستر من
ز شرمی خفته می گوید که : - بفشار
چنان بفشار بر خود پیکرم را
که بشکوفد هوس های گنه بار
به دندان گیر و شادی بخش و می نوش
ز خون این لبان بوسه گیرم .
ببین از گونه سرخم بریزد ،
شرار خواهش آرای ضمیرم .
درنگی کن در آغوشم که امشب
فروزانست بزم عشق دیرین
نمی خوابیم و می نوشیم تا صبح
ز جام بوسه ها ، بس راز شیرین
چنان گنجد در آغوشم که هر دم
بیندیشم که او غرقست در من
و یا در حلقه ی بازو ، اثیریست
به جای پیکر عریان یک زن .
اتاقی هست و ما و خلوت و می
صدای بوسه ها ، آهنگ دل ها.
نمی رقصد بدین آهنگ تبدار
به جز رقاصه ی مست تمنا ....
چو بشکوفد گل زرین خورشید
مرا خواند بدان چشم فسونگر
گشاید بازوان گوید که - : باز آ
گنه شیرین بود ... یک بار دیگر !
Datis0
08-02-2007, 12:56 PM
خزد لرزان ، درون بستر من
ز شرمی خفته می گوید که : - بفشار
چنان بفشار بر خود پیکرم را
که بشکوفد هوس های گنه بار
......
چو بشکوفد گل زرین خورشید
مرا خواند بدان چشم فسونگر
گشاید بازوان گوید که - : باز آ
گنه شیرین بود ... یک بار دیگر !
خیلی زیبا بود
منم الان یه شعر به ذهنم رسید گفتم بزنم دیگران هم بخونن امید وارم خوشتون بیاد :(
خوش خبر باشي اي نسيم شمال
که به ما ميرسد زمان وصال
قصه العشق لا انفصام لها
فصمتها هنا لسان القال
مالسلمي و من بذي سلم
اين جيراننا و کيف الحال
عفت الدار بعد عافيه
فاسالوا حالها عن الاطلال
في جمال الکمال نلت مني
صرف الله عنک عين کمال
يا بريد الحمي حماک الله
مرحبا مرحبا تعال تعال
عرصه بزمگاه خالي ماند
از حريفان و جام مالامال
سايه افکند حاليا شب هجر
تا چه بازند شب روان خيال
ترک ما سوي کس نمينگرد
آه از اين کبريا و جاه و جلال
حافظا عشق و صابري تا چند
ناله عاشقان خوش است بنال
:p حافظ :p
Even Star
08-02-2007, 02:06 PM
خواهش می کنم داتیس جان !
مال شما هم بسیار زیبا بود!
علی آبادانی
08-05-2007, 09:53 AM
دیگه از خستگی هام خسته شدم
دیگه از وابستگی هام خسته شدم
میزنم تیغ به بند بستگی
مگر آزاد بشم ز خستگی
بسه تنهائی دیگه توی قفس
بسه این قفس بدون هم نفس
دیگه بسه تشنگی بدون آب
خوردن فریب و نیرنگ سراب
واسه هرکی دلم من تنگ میشه
تا می فهمه دلش از سنگ میشه
دوستی از رو زمین پاک شده
عشقها و مردونگی خاک شده
هر کی فکر خودش توی قفس
حتی اگه شد بی هم نفس
دیگه بسه دیگه بسه انتظار
ابر رحمت به سر منم ببار
شب تاره شب تاره شب تار
آسمون خورشید رو بردار و بیار
باید حرف دلم رو گوش کنم
غصه دل رو فراموش کنم
دستم رو بلند کنم به آسمون
خودم رو رها کنم از این و اون
دلم رو جدا کنم از آدما
سینه ام رو پر کنم از عطر خدا
علی آبادانی
08-05-2007, 09:57 AM
كاش مي دانستي
چشم هايم زشكوفايي عشق تو فقط مي خواند
كاش مي دانستي
عشق من معجزه نيست
عشق من رنگ حقيقت دارد
اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد
كاش مي دانستي
دختري هست كه احساس تو را مي فهمد
دختري از تب عشق تو دلش مي گيرد
دختري از غمت امشب به خدا مي ميرد
كاش مي دانستي
تو فقط مال مني
تو فقط مال همين قلب پر از احساس مني
شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمي داني من
چه قدر عشق تو را مي خواهم
تو صدا كن من را
تو صدا كن مرا كه پر از رويش يك ياس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم
كاش مي دانستي
شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم كه حقيقت داري
تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري
باز هم اين همه عشق
اين همه عشق براي دل تو ناچيز است
آسمان را به زمين وصل كنم؟
يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم
به خدا تو نباشي
بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم
Even Star
08-05-2007, 12:30 PM
بوی شن سوخته می آمد
از تن جاده ی گورستان
طشت خورشید پر از خون بود
خون قی کرده ی تابستان
جوی دم کرده تهی از آب
طاول قارچ به لب بسته
شاخه ها سوخته و بی برگ
آسمان خسته ، زمین خسته
برکه ای خشک و ترک خورده
گربه ای مرده و وز کرده
در برسایه یک تابوت
عابری تشنه و کز کرده
گورها گرسنه و خالی
قاریان منتظر و خاموش
نه سرشکی به لب پلکی
نه نوایی که خلد در گوش
گورکن ها همه آواره
همه جا خلوت و کور و سوت
من به صد دلهره می گفتم
ای خدا گر نرسد تابوت ؟
بوی شن سوخته می آمد
از تن جاده ی گورستان
طشت خورشید پر از خون بود
خون قی کرده تابستان
Even Star
08-05-2007, 12:31 PM
شهریست در خموشی و دیوارهای شهر
گشتند تکیه گاه من هرزه گرد مست
با خویشتن به زمزمه ام این حدیث را
یا هست آنچه نیست و یا نیست آنچه هست
داغم به لب ز بوسه یک شب که شامگاه
زخمی نهاد بر دلم و آشنا شدیم
با یک نگاه عهد ببستیم و او مرا
نشناخت کیستم ! سپس از هم جدا شدیم
شهریست در خموشی پرهای یک کلاغ
بر پشت بام کلبه ی متروک ریخته
یخ بسته است ، گربه سر ناودان کج
مردی به راه مرده و مردی گریخته
Even Star
08-05-2007, 12:32 PM
این شعر نیست آتش خاموش معبدیست
این شعر نیست قصه احساس سنگهاست
این شعر نیست نقش سرابیست در کویر
این شعر نیست زندگی گنگ رنگ هاست
گر شعر بود بر لب خشکم نمی نشست
گر شعر بود از دل سردم نمی رمید
گر شعر بود درد مرا فاش می نمود
گر شعر بود تیغ به زخمم نمی کشید
این شعر نیست لاشه مردیست پای دار
این شعر نیست خون شهیدیست روی راه
این شعر نیست رنگ سیاهی است در سپید
این شعر نیست رنگ سپیدیست در سیاه
گر شعر بود مونس چنگ و رباب بود
گر شعربود از دل خود می زدودمش
گر شعر بود بر لب یاران سرود بود
گر شعر بود نیمه شبی می سرودمش
shabgard 10
08-05-2007, 12:40 PM
خواننده : گلپا
برو كه شور عشقي ز جونم نمونده «» نشونه اي ز نام و نشونم نمونده
چرا گل دلم رو ز شاخه ي جووني تو چيدي ام نخونده يه درس مهربوني
خدايا گواهي كه چيد و پرپرم كرد
به خاك تباهي كشيد و پرپرم كرد
تموم هستي ام بود تو دست تو چه آسون
برو گذشتم از تو ديگه شدم پشيمون
چو آسمون پاييز كه ابريه هميشه
دلم ز تيرگي ها ديگه جدا نميشه
خدايا گواهي كه چيد و پرپرم كرد
به خاك تباهي كشيد و پرپرم كرد
تو هم اينو ميدوني گذشته ها گذشته
تو قصه هاي هستي اينم يه سرگذشته
تو كه نخونده بودي يه درس مهربوني
گل دلم رو چيدي ز شاخه ي جووني
خدايا گواهي كه چيد و پرپرم كرد
به خاك تباهي كشيد و پرپرم كرد
shabgard 10
08-05-2007, 12:42 PM
تصورهای باطل ، نقش زد آینده ی ما را
به تصویری مجازی ، خط کشید آیینه ی ما را
رفاقت ها ، محبّت ها ، چرا زیبا سرابی بود
گذشت لحظه های عشق ما ، آشفته خوابی بود
غرورم را لباست می کنم ، باز التماست می کنم ، تا وقت دیدار
دو چشمم فرش پایت می کنم ، جانم فدایت می کنم ، من را میازار
من را میازار
‹ › ‹ › ‹ › ‹ › ‹ › ‹ › ‹ › ‹ › ‹ › ‹ › ‹ › ‹ › ‹ › ‹ › ‹ › ‹ › ‹ › ‹ › ‹ › ‹ ›
برای خنده هایت بر من و ، بر اشک خونینم دلم تنگه
برای سرنهادن های تو ، بر دوش و بالینم دلم تنگه
برای با تو بودن ها دلم تنگه
نفس با تو کشیدن ها دلم تنگه
شکستن های قلب پرغرورم ، تحمل کردن روح صبورم
شمردن های تکرار شب و روز ، غم شب تلخی و تنهایی روز
برای آن دو چشم کهربایی ، که آتش زد مرا با بی وفایی
برای بوسه ی هنگام دیدار ، وداع تلخ آن با چشم غمدار
شکستی قلب من بشکستی و از من بپرسیدی
دم سوزنده آهم دیدی و هرگز نترسیدی
هنوزم آسمانم را تنها تو خورشیدی
کشانیدی به ویرانی ، مرا از هم تو پاشیدی
غرورم را لباست می کنم ، باز التماست می کنم ، تا وقت دیدار
دو چشمم فرش پایت می کنم ، جانم فدایت می کنم ، من را میازار
من را میازار
shabgard 10
08-05-2007, 12:47 PM
نه مِی مونده نه مستی ، نه مِی مونده نه مستی
شبامو غم گرفته
مثل اینه که ساقی ، برام ماتم گرفت
مثل اینه که ساقی ، برام ماتم گرفته
یه سرگردون صحرام ، یه مجنونم یه شبگرد
نمی دونی چه تنهام ، نمی دونی چه پردرد
نمی دونی چه پردرد
*****
نه می مونده نه مستی ، واسه ی دلهای خسته
مثل اینه که ساقی ، سبوهاشو شکسته
مثل اینه که صد سال ، گذشته از جوونی
چه دردی داری ای دل ! از این بی آشیونی
چه دردی داری ای دل ! از این بی آشیونی
*****
غم اومد مثل سیلاب ، دلِ دیوونه مو برد
نه تنها آب و دونه ، تموم لونه مو برد
یه سرگردون صحرا ، یه مجنونم یه شبگرد
نمی دونی چه تنهام ، نمی دونی چه پردرد
نمی دونی چه پردرد
*****
دل من شور عشقو ، نمی شناسه عزیزم
ولی تو هر نگاهت ، یه الماسه عزیزم
مثل اینه که صد سال ، گذشته از جوونی
چه دردی داری ای دل ، از این بی آشیونی ؟
Even Star
08-05-2007, 12:52 PM
دستت درد نکنه شبگرد جان شعر اخریت رو خیلی دوست دارم !قشنگ بود!
parandiseshgh
08-05-2007, 01:05 PM
ای شب جدایی
که چون روزم سیاهی ، ای شب
کن شتابی آخر
ز جان من چه خواهی ، ای شب ؟
نشان زلف دلبری
ز بخت من سیه تری
بلا و غم سراسری
تیره همچون آهی ، ای شب
کنی به هجر یار من
حدیث روزگار من
بری ز کف قرار من
جانم از غم ، کاهی ای شب
تا که از آن گل دور افتادم
خنده و شادی رفت از یادم ، سیه شد روزم
بی مه رویش ، دمی نیاسودم
به سیل اشکم ، گواهی ای شب
او شب چون گل نهد زمستی بربالین سر
من دور از او کنم ز اشک خود بالین را تر
خون دل از بس خوردم بی او
محنت و خواری از بس دیدم بی او
مردم بی او
بی رخ آن گل ، دلم به جان آمد
دگر از جانم چه خواهی ای شب
shabgard 10
08-05-2007, 01:15 PM
دستت درد نکنه شبگرد جان شعر اخریت رو خیلی دوست دارم !قشنگ بود!
نظر لطفته عزيزم :D
ما شاگرد شماييم استاد
Even Star
08-05-2007, 06:37 PM
رقص اموات
سوت ترن به گوش رسد نیمه های شب
آهسته از کرانه ی دریای بیکران
باد خنک ز مزرعه ها آورد به گوش
در های و هوی بیشه ، سرود دروگران
خواند نسیم نیمه شبان در خرابه ها
در نقش کاهنان شب اوراد ساحران
بر جاده ها فکنده چو غولان رهنشین
مهتاب ، سایه های چناران و عرعران
باد آورد ز ساحل دریا ، خفیف و محو
آواز موج ها و شبانان و عابران
جنگل در آشیانه ی شب ، خفته بی صدا
با وهم شب ، ترانه ی غوکان دوردست
گیرد درین سکوت غم آلوده ، توأمی
چون رشته ی طناب سپیدی است راه ده
در نور مه ، کنار چمن های شبنمی
چشمک زنان ز پشت درختان ، ستاره ها
چون چشم دیوهای هراسان ز آدمی
اید صدای دور نیی ، گرم و سوزنک
همراه باد نیمه شبی ، با ملایمی
خیزد فروغ قرمزی از آتش شبان
در سایه های کوه ، به محوی و مبهمی
در هم دود چو دود شب تیره ، سایه ها
از دورها ، صدای سگان خرابه گرد
بر هم زند سکوت بیابان سهمنک
پیچد در آن خموشی شب ، اضطراب و وهم
بر هم خورد ز باد خنک ، شاخه های تک
سو سو کند چراغی از آن دور ، روی کوه
اید صدای دمبدم جغدی از مغک
در آب برکه ، تند شود قطعه قطعه ماه
وان قطعه های شسته به هم یابد اصطکک
بر روی برکه ، سایه ی نرم درخت ها
گسترده پرده های سیه رنگ و چک چک
گاهی در آب گل شده ، برگی کند شنا
آهسته ایستادم و کردم نظر ز دور
بر جاده ی کبود که در بیشه می خیزد
وانگه به دور خویش نگه کردم از هراس
شب بود و ماه و باد خفیفی که می وزید
گویی فروغ ماه چو از بیشه می گذشت
می کرد بر شمار پریزادگان مزید
در پیش دیده ، منظره ی دخمه های مرگ
دل را ز قصه های پر از غصه ام گزید
غم بود و نور آبی مهتاب نیمه شب
وان بقعه ها که در دل ظلمت مکان گزید
وان مرغ شب که سر زد ازو ناله ی فنا
اینجا سکوت و خاطره ها خفته بود و باد
در دود شب توهم و رؤیا دمیده بود
کم کم ذهن ز خنده تهی کرده بود ماه
غمگین ، در آسمان کبود آرمیده بود
اندام بیشه در شمد نرم ماهتاب
چون زخمیان پیر ، به بستر لمیده بود
در پای چشمه ای که مه اید در آن به رقص
از خستگی ، چنار نحیفی خمیده بود
من بودم و سکوت شب و سیل خاطرات
گویی ز دل نشاط حیاتم رمیده بود
چون مردگان بیخبر از عالم بقا
ناگه صدای همهمه ی باد نیمه شب
پیچید در خموشی خلوتگه خدای
گفتی به یک نهیب سواران خشمگین
کندند مرکبان خود از ضربه ها ز جای
یا در فروغ ماه پریزادگان مست
در خلوت و سکوت ، همه دف زدند و نای
یا رهزنان بیشه نشین ، های و هو کنان
مهمیز ها زدند بر اسبان بادپای
یا راهبان پیر چو گرم دعا شدند
آوازشان به گریه در آمیخت هایهای
ناگه درین خیال ، شدم خیره بر قفا
از آخرین مزار ، صدایی خفیف و خشک
آمد به گوش و معجزه ای قبر را گشاد
اندام خالی شبحی ، لاغر و مخوف
تا نیمه شد عیان و در آن دخمه ایستاد
پیراهنش سپید چو مهتاب نیمه شب
در تیرگی به موج زدن در مسیر باد
در نور ماه ، سایه ی او ، پیش پای او
طرح ز هم گسیخته ای بر زمین نهاد
در استخوان دست چپش ، دسته ی تبر
در استخوان دست دگر ، از نی اش مداد
گفتی سرود مرگ در آن نی گرفته جای
یک لحظه ایستاد و سپس بازوان گشود
زد با تبر به روی لحد چند ضربتی
وانگه تبر نهاد و دگر باره ایستاد
نی را به لب گذاشت همان دم به سرعتی
لختی در آن دمید و سپس از دهان گرفت
در دشت بیکرانه برانگیخت وحشتی
از هر لحد که چون در نقبی گشوده شد
برخاست مرده ای و به پا شد قیامتی
آن نی نواز ، نغمه ی شوق آوری نواخت
وندر پی اش به رقص درآمد جماعتی
رقصی که خیره کرد مرا چشم اعتنا
گفتی درآمدند سپیدارهای پیر
وز جنب و جوش باد خفیفی به ناله اند
یا جست و خیز پر هیجان فرشته هاست
کز یک نژاد واحد و از یک سلاله اند
یا رقص بومیان برهمن بود که شب
در رهگذار باد ، پریشان کلاله اند
یا بزم مخفیانه ی پیران کاهن است
کانجا به پیچ و تاب ز دور پیاله اند
یا رقص صوفیانه ی اشباح و سایه هاست
آن دم که در طلسم تماشای هاله اند
یا شور محشری است درین تیرگی به پا
من بی خبر ز خویشتن و بی خبر ز صبح
بر رقص مرده بود همانگونه ام نگاه
غافل که کوکب سحری چون نگین اشک
زد حلقه در سپیدی چشم شب سیاه
کمکم ترانه رفت به پایان و آن شبح
نی را ز لب گرفت و دمی خیره شد به راه
وانگه تبر به دست ، همان ضربه ها نواخت
شد رقص شب تمام و هیاهوی آن تباه
انبوه مردگان همه خفتند در مزار
بر رویشان فتاد لحد ها و نور ماه
شب ماند و آن سیاهی کمرنگ و آن فضا
یک لحظه ماند آن شبح نی نواز و باز
او نیز در مزار خود آهسته جا گرفت
سنگ لحد به سینه اش افتاد بی درنگ
زان پس سکوت محض ، فضا را فراگرفت
گویی نه مرده بود ، نه غوغای مرده ها
شب بود و وهم باطل شب در تو پا گرفت
مهتاب محو و بی رمق صبح ، ناگزیر
رخت از زمین کشید و گریز از فضا گرفت
وان اختری که چشم به راه سپیده بود
کم کم نظر ز منظره ی خک وا گرفت
دیگر مرا نماند گواهی به مدعا
در این میان ، سیاهی تاریک رهروی
با سوسوی چراغی از آن دور دیده شد
چون گردباد کوچکی از راه دررسید
کم کم صدای پای خفیفش شنیده شد
پیری خمیده بود و چراغی به دست داشت
نور چراغ ، چیره به نور سپیده شد
آمد کنار قبری زانو زد و نشست
آهی کشید و پرده ی صبرش دریده شد
آغاز گریه کرد و چنان شد که از نخست
گویی برای آه و فغان آفریده شد
من خیره ماندم از اثر این دو ماجرا
ده ، همچو خفته ای که ز خواب سحر پرد
چشمی گشود و خورد به آهستگی تکان
شب مرده بود و نور سپید ستاره ها
هی رفته رفته کم شد و روشن شد آسمان
از قلب ده ، صدای بلند اذان صبح
پیچید در سکوت افق با طنین آن
گنجشک ها ترانه سرودند با نسیم
در شاخ و برگ کهنه چناران سخت جان
آمیخت بانگ زنجره ها و کلاغ ها
از دور ، با صدای خروسان صبح خوان
آورد باد مست سحر ، بوی آشنا
نور لطیف صبحگهان سایه زد به کوه
دنبال آن غبار کمی در فضا دمید
پیر از کنار گور به پا خاست با چراغ
باد سحر چراغ ورا کشت و آرمید
داد آسمان ز پنجره ی قرمز افق
شادی کنان ز جنبش خورشید خود امید
گلرنگ شد فروغ مه آلود بامداد
نور پریده رنگ سحر از فضا رمید
پیر شکسته پشت روان شد به سوی ده
بر روی چوبدستی باریک خود خمید
در گرد جاده ، سایه اش افتاد با عصا
Even Star
08-05-2007, 06:39 PM
توده های سیاه درختان
سکن اندر خموشی چو کوهند
شب به خوابست و در آسمان ها
اختران ، روشن و با شکوهند
باد گرمی چو لرزان نفس ها
می خورد بر لب و گونه هایم
می کشد نور رؤیایی ماه
سایه ای نیمرنگ از قفایم
ای شبی کافریدی خدایان
بر لبان کبودم چه نرمی
ای شبی کز تو مهتاب ها زاد
در خم گیسوانم چه گرمی
در من امشب نفوذ تو چون بود
کز بهار تو آبستنم من
زاید از من گلان شکفته
زانکه گر گل نیم ، گلشنم من
باد گرمی که می اید از دور
از من خسته ، سوزان نفس هاست
بوی عطری که پر کرده صحرا
آرزوها و زیبا هوس هاست
اختران در دو چشم منستند
چون درخشد فروغ نگاهم
بانگ تو ناله ی گنگ دریاست
یا که خاموشی شامگاهم
در نمی یابم این نغمه ی تو
گرچه تأثیر آن کرده مستم
سر چو در پایم اندازد آرام
آب چشمان بشوید دو دستم
Even Star
08-05-2007, 06:40 PM
چو باز اید شبانگاهان آبی
من و این بام سبز آسمان ها
من و این کوهساران مه آلود
من و این ابرها ، این سایبان ها
دوم در بیشه زاران چون مه سبز
وزم در کوهساران چون دم باد
بلغزم در نشیب دره ی ژرف
به بوی صبح چون خورشید مرداد
به رقص آرم چو موجی خرمن زرد
چو بادی خوشه ها گیرم در آغوش
روم پای تهی در کشتزاران
بنوشم عطر جنگل های خاموش
سرایم با غریو آبشاران
شبانگاهان ، سرودی آسمانی
نهم دل بر طنین نغمه ی خویش
چو لغزد در سکوت جاودانی
شوم مهتاب و پر گیرم شبانگاه
بر آن دریای ژرف آسمان رنگ
بر آن امواج خشم آلود ساحل
که سر کوبند چون دیوانه بر سنگ
شوم عطری گریزان و سبکروح
در آمیزم به باد شامگاهی
بپیچم در مشام اختر و ماه
بگنجم در جهان مرغ و ماهی
شوم در جام ظلمت ، باده ی صبح
بتابم گونه ی شب زنده داران
چو برگ مرده ای ، افتان و خیزان
به رقص ایم کنار جویباران
جهان ماندست و این زیبا هوسها
که هر دم می کشانندم به دنبال
چنانم در دل انگیزند غوغا
که با مهتاب ها گیرم پر و بال
ازین پس ، این من و این شادی عمر
من و این دشت ها ، این بوستان ها
چو بازاید شبانگاهان آبی
من و این بام سبز آسمان ها
parandiseshgh
08-06-2007, 11:10 AM
: نه به فردايي پر از خاطره مي انديشم
نه به دنيايي پر از حادثه مي انديشم
نه به خويش و نه به عالم و نه به پاييز و بهار
نه به امواج پر از آينه مي انديشم
نه به فردايي پر از حادثه مي انديشم
نه به دنيايي پر از خاطره مي انديشم
نه به خويش و نه به عالم و نه به پاييز و بهار
نه به امواج پر از آينه مي انديشم
نه به اين بار گران نه به اين آب روان
نه به اين و نه به آن به تو مي انديشم
beatris90
08-06-2007, 11:29 AM
به آتش میکشاند شعله شعله جنگل خود را
درخت خشک تنهایی که در خود شعله ور گردد
Even Star
08-06-2007, 11:34 AM
: نه به فردايي پر از خاطره مي انديشم
نه به دنيايي پر از حادثه مي انديشم
نه به خويش و نه به عالم و نه به پاييز و بهار
نه به امواج پر از آينه مي انديشم
نه به فردايي پر از حادثه مي انديشم
نه به دنيايي پر از خاطره مي انديشم
نه به خويش و نه به عالم و نه به پاييز و بهار
نه به امواج پر از آينه مي انديشم
نه به اين بار گران نه به اين آب روان
نه به اين و نه به آن به تو مي انديشم
سلام دوست عزیز ورودتون رو به پی تی خوش امد می گم !
البته اگه قبلا این جا کاربر نبوده باشید!:happy::happy:
به آتش میکشاند شعله شعله جنگل خود را
درخت خشک تنهایی که در خود شعله ور گردد
سلام دوست عزیز
شما هم کم به ما سر می زنید !دلمون براتون تنگ می شه ها!!!!11:blush::blush:
beatris90
08-06-2007, 11:35 AM
دریغا باز اگر رستم پس از عمری پدر گردد
دریغا داغ سنگینی که روزی تازه تر گردد
چه خواهد کرد بعد از امتحان اینبار ابراهیم
خودش تنها اگر از سمت قربانگاه برگردد ؟
چه تضمینی که مصلوبش نگردانیم عیسی را
اگر یک بار دیگر نیز مریم بارور گردد
مرا در چاه درد خویش بگذارید و مگذارید
پدر از مکر ننگین برادر با خبر گردد
beatris90
08-06-2007, 11:37 AM
لبت صريح ترين آيه ي شکوفائي ست
و چشمهايت شعر سياه گويائي ست
چه چيز داري باخويشتن که ديدارت
چو قله هاي مه آلود محو و رويائي ست
چگونه وصف کنم هيئت نجيب ترا
که در کمال ظرافت کمال ِ والا ئي ست
تو از معابد مشرق زمين عظيم تري
کنون شکوه تو و بهت من تماشائي ست
در آسمانه ي در ياي ديدگان تو شرم
شکوهمند تر از مر غکان در يائي ست
شميم وحشي گيسوي کوليت نازم
که خوابناک تر از عطر هاي صحرائي ست
مجال بوسه به لب هاي خويشتن بدهيم
که اين بليغ ترين مبحث شناسائي ست
پناه غربت غمناک دستهائي باش
که دردناک ترين ساقه هاي تنهائي ست .
beatris90
08-06-2007, 11:42 AM
مي کنم الفبا را، روي لوحه ي سنگي
واو مثل ويراني، دال مثل دلتنگي
بعد از اين اگر باشم در نبود خواهم بود
مثل تاب بيتابي مثل رنگ بيرنگي
از شبت نخواهد کاست، تندري که مي غرّد
سر بدزد هان! هشدار! تيغ مي کشد زنگي
امن و عيش لرزانم نذر سنگ و پرتابي ست
مثل شمع قرباني در حفاظ مردنگي
هر چه تيز تک باشي، از عريضه ي نطعت
دورتر نخواهي رفت مثل اسب شطرنگي
قافله است و توفان ها خسته در بيابان ها
در شبي که خاموش است کوکب شباهنگي
در مداري از باطل، بي وصول و بي حاصل
گرد خويش مي چرخند راه هاي فرسنگي
مثل غول زنداني تا رها شويم از خُم
کي شکسته خواهد شد اين طلسم نيرنگي؟
صبح را کجا کشتند کاين پرنده باز امروز
چون غُراب مي خواند با گلوي تورنگي
لاشه هاي خون آلود روي دار مي پوسند
وعده ي صعودي نيست با مسيح آونگي
beatris90
08-06-2007, 11:46 AM
اي غم ، تو که هستي ز کجا مي آيي؟
هر دم به هواي دل ما مي آيي
باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!
mehdi_shamlu
08-06-2007, 03:22 PM
سلام.می خواستم بدونم واسه آهنگ هم شعر می گیید.متشکر
Even Star
08-06-2007, 08:51 PM
ضیافت های عاشق را
خوشا بخشش ، خوشا ایثار
خوشا پیدا شدن در عشق
برای گم شدن در یار
چه دریایی میان ماست
خوشا دیدار ما در خواب
چه امیدی به این ساحل
خوشا فریاد زیر آب
خوشا عشق و
خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن
خوشا از عاشقی مردن
اگر خوابم اگر بیدار
اگر مستم اگر هوشیار
مرا یارای بودن نیست
تو یاری کن مرا ای یار
تو ای خاتون خواب من
من تن خسته را دریاب
مرا هم خانه کن ، تا صبح
نوازش کن مرا ، تا خواب
همیشه خوابتو ددین
دلیل بودن من بود
چراغ راه بیداری اگر بود
از تو روشن بود
نه از دور و نه از نزدیک
تو از خواب آمدی ای عشق
خوشا خودسوزی عاشق
مرا آتش زدی ای عشق
Even Star
08-06-2007, 08:54 PM
شب آغاز هجرت تو
شب از خود گذشتنم بود
شب بی رحم رفتن تو
شب از پا نشستنم بود
شب بی تو ، شب بی من
شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن ، شب مردن
شب دل کندن من از ما بود
واسه جشن دلتنگی ما
گل گریه ، سبد سبد بود
با طلوع عشق من و تو
هم زمین ، هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه دیدم
کوچ تو اوج ریاضتم بود
چه مؤمنانه از خود گذشتم
کوچ من از من ، نهایتم بود
به دادم برس ، به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس ، به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من
سهم من جز شکستن من
تو هجوم شب زمین نیست
با پر و بال خکی من
شوق پرواز آخرین نیست
بی تو باید دوباره برگشت
به شب بی پناهی
سنگر وحشت من از من
مرهم زخم پیر من کو ؟
واسه پیدا شدن تو اینه
جاده ی سبز گم شدن کو ؟
بی تو باید دوباره گم شد
تو غبار تباهی
با من نیاز خک زمین بود
تو پل به فتح ستاره بستی
اگر شکستم ، از تو شکستم
اگر شکستی ، از خود شکستی
به دادم برس ، به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس ، به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من
Even Star
08-06-2007, 08:56 PM
با توام ، با تو که دستت
دست دنیا ساز رنجه
با توام با تو که بغضت
معنی آواز رنجه
اگه یخ باد ستمگر
پی قتل عام برگه
اگه این باغ برهنه
باغ تاراج تگرگه
اگه بی پناهی گل
رنگ بی پناهی ماست
دستتو بذار تو دستم وقت پیوند درختاست
رو تن سخت درختا
بنویس و دوباره بنویس
که شکست یک شقایق
مرگ باغ ، مرگ باهار نیست
Even Star
08-06-2007, 08:59 PM
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
از حیاط های ازدحام و
انزوا
از حیاط های کودکان هدر
و زنان پا به زا
استواران لغوه
کبوتربازان زمینگیر
و پیرزنان لاجورد و گرد آجر
از حیاط های رخت و رخت و رخت
از حیاط های خوض های غسل و وضو
از حیاط های زن پدر و نشانده
هوو ، پدر خوانده
از حیاط های قرض و قسط و مساعده
روضه ، نذر ، دخیل
از حیاط های رادوی ، تپاز
راشد
و مهوش
از حیاط های گلپا و یاحقی
از حیاط های اسمیرنوف
شلاق
نعره های پدر
و هق هق مادر
از حیاط های امید های مبهم و رؤیا
بر دوش خسته کشیدم
ترانه هایم را و
عاشقانه گذر کردم
از کوچه های پرسه پس لیس
از کوچه های چولی
کولی و سک سک
از کوچه های نسق
حیدر حیدری
و قرق
از کوچه های هیئت ، کتل ، زنجیر
از کوچه های تاج ، پرسپولیس
بهمنش و قلیچ
از کوچه های نگاه های خواستار
و سلام خای سرخ آبی
از کوچه های دیدار های پنهان
سایه های مشکوک
نفس بریدگی
از کوچه های مشیری ، فروغ
از کوچه های خاطرات مکتوب
و بلوغ
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
از شهر های انتقال
مهاجرت
تبعید
از شهرهای گنبد
باغ ملی
بازار
از شهرهای هل ، گلاب ، فرش چای
از شهرهای دوچرخه ، ترن ، هواپیما
قاطر
از شهرهای پاسبان ، دژبان، ژاندارم
از شهرهای پایگاه ، پادگان ، پاسگاه
از شهرهای زرد زخم ، صرع
خوره
از شهرهای فقر ، مرگ
و نفرین مادران
از شهرهای ژنرال ها
حکومت نظامی
و انتخابات
از شهرهای رود ، کوه ، دشت
از شهرهای هدایت ، جلال ، ساعدی ، صمد
از شهرهای وداع های معطر
و اشک
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
از خیابان های پلکارد
و گاردن پارتی
ساندویچ ، آبجو ، زر
از خیابان های بخت آزمایی
فال ، تصنیف
از خیابان های کیهان ، اطلاعات
از خیابان های قصیر ، گاو ، و مغول ها
از خیابان های منفردزاده ، داریوش
وثوقی ، گوگوش
از خیابان های مشاعره ، جدول ، صف
از خیابان های تعزیه ، غزل ، سرود
از خیابان های راهپیمانیی
اعلامیه
قطعنامه
قیام
از خیابان های مجاهد ، چریک ، پیش مرگ
از خیابان های طویل بی برگشت
و بغض
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
از اتاق های آخرین تردید ، اولین بوسه
از اتاق های رنگی پوستر
پله ، تختی، کلی
و تیم ملی فوتبال
از اتاق های نقشه ، مینیاتور
و خط نستعلیق
از اتاق های جنگ شکر ، پاشنه آهنین ، مادر
از اتاق های بحث ، انشعاب ، انگ
از اتاق های مصدق ، مائو
استالین ، و علی
از اتاق های ختفا ، گریم
لو رفتن
از اتا های تفتیش ، دستبند ، بی سیم
از اتاق های کابل ، قپان ، بازجو
و تردید
از اتاق های سرد تو در تو
و هق هق
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردن
از سلول های ترس های بسیار و امید های اندک
از سلول های خود آموز و دیکشنری
از سلول های یقلاوی
سه سیگار روزانه
و شبان مقطع کابوس
از سلول های دغدغه ، دوار ، درد
از سلول های زخم ، عفونت ، ورم
از سلول های شمارش آجر ، قدم ، میله
از سلول های حیاط ، هواخوری ، رمز
و حسرت یک آغوش
از سلول های چه گوارا
شریعتی و خوجه
از سلول های فریب دادن زندانبان
فریب دادن خویش
از سلول های فراموش کردن
به خاطر آوردن
از سلول های اشک های یاغی
و غضب های رام
و امید
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
از سال های ناست ، خضاب ، ادکلن و فرخزاد
از سال های کنکوذ ، کار و اجباری
از سال های بن بست ، جمعه ، کمکم کن ، شب
از سالهای شاملو ، اخوان ، نیما
از سالهای سارتر ، فلینی ، برشت ، جشن هنر
از سالهای اعتصاب ، گاز اشک آور ، دود ، لاستیک
از سالهای نعش ، اوین ، چیتگر
از سالهای پویان ، رضایی ، خسرو و کرامت
از سالهای جهل ، توطئه ، فریب
از سال های قتل عام انقلاب
از سالهای سایه روشن سیال
و شک
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه
گذر کردن
تا با دهان کوچک تو بخوانم
آواز سرزمین صبورم را
در جشن زاد روز کودک اینده
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه گذر کردم
Even Star
08-06-2007, 09:01 PM
گل بارون زده ی من
گل یاس نازنینم
می شکنم ، پژمرده می شم
نذار اشکاتو ببینم
تا همیشه تو رو داشتن
داشتن تمام دنیاست
از تو و اسم تو گفتن
بهترین همه حرفاست
با تو ، با تو اگه باشم
وحشت از مردن ندارم
لحظه هام پر می شن از تو
وقت غم خوردن ندارم
س ای غزلواره ی دلتنگ
که همه تنت کلامه
هنوزم با گل گونه ت
شرم اولین سلامه
ای تو جاری توی شعرم
مثل عشق و خون و حسرت
دفتر شعر من از تو
سبد خاطره هامه
ای گل شکسته ساقه ، گل پرپر
که به یاد هجرت پرنده هایی
توی یأس مبهم چشمات می بینم
که به فکر یه سفر به انتهایی
سر به زیر دل شکسته ، نازنینم
اگه ساده ست واسه تو گذشتن از من
مرثیه سر کن برای رفتن من
آخه مرگ واسه من از تو گذشتن
گل بارون زده ی من
اگه دلتنگم و خسته
اگه کوچیدن توفان
ساقه ی منم شکسته
می تونم خستگیاتو
از تن پکت بگیرم
می تونم برای خوبیت
واسه سادگیت بمیرم
با تو ، با تو اگه باشم
وحشت از مردن ندارم
لحظه هام پر می شن از تو
وقت غم خوردن ندام
Even Star
08-06-2007, 09:04 PM
نگو از گل ، نگو از یخ
که در پاییزم
نگاهم کن ، نگاهم کن
چه دردانگیزم
با من نه گل ، نه آواز
نه آسمان ، نه پرواز
گل مرده ی آوار برگم
پاییزی ام ، هم فصل مرگم
اگر در شب ، اگر در باد
اگر در اشک می رویم
کدامین گل به کدامین باغ ؟
من از پاییز می گویم
اگر ماهم ، اگر خورشید
اگر هم بغض باران
همه عشقم همه بخشش
از اینجا تا بهاران
مثل تموم دنیا حال منم خرابه
مثل تموم وقتا بخت منم تون خوابه
Even Star
08-06-2007, 09:08 PM
یاور از ره رسیده با من از ایران بگو
از فلات غوطه در خون بسیاران بگو
باد شبگرد سخن چین ، پشت گوش پرده هاست
تا جهان آگه شود ، بی پرده از یاران بگو
شب سیاهی می زند بر خانه های سوکوار
از چراغ روشن اشک سیه پوشان بگو
پرسه ی یأس است در آواز این پیتارگان
از زمین ، از زندگی ، از عشق ، از ایمان بگو
سوختم ، آتش گرفتم از رفیق نارفیق
از غریبه ، آشنا ، یاران هم پیمان بگو
ضجه ی نام آواران زخمی به خاموشی نزد
از خروش نعره ی انبوه گمنامان بگو
قصه های قهرمانان قهر ویرانگر نداشت
از غم و خشم جهان ساز تهی دستان بگو
با زمستانی که می تازد به قتل عام باغ
از گل خشمی که می روید در این گلدان بگو
Even Star
08-06-2007, 09:10 PM
مثل تموم دنیا حال منم خرابه
مثل تموم وقتا بخت منم تون خوابه
سلام برادر ریکا!
امیدوارم هیچ وقت اسمون دلتون ابری نشه!
Even Star
08-06-2007, 09:16 PM
بیا لب وکنیم هم غصه ی من
بیا بیدار کنیم خوابیده ها رو
بیا آشتی بدیم با قصه هامون
تمام دستای از هم جدا رو
بیا گلخونه کن ویرونه ها رو
که قمری جای زاغا رو بگیره
نمی خوام گلدون مادربزرگم
رو طاقچه از بوی غربت بمیره
قفلای خونی صندوقچه ی ما
هزارون ساله گم کرده کلیده
بیا با قلبامون رستم بسازیم
که اون که دشمنه ، دیو سفیده
بیا قفل و کلید رو مهربون کن
که سخته سوت و کور خونه هامون
بیا با دستای هم پل ببندیم
که رد شه قاصد از رودخونه هامون
اگه شب مثل زندون تنگ و تاره
کلید صبحمون تو دستای ماست
اگه امشب ، شب مرگ ستاره ست
چراغ راهمون خورشید فرداست
بسه دنيا ديگه بسه
تو ديگه کار نده دستم
من به ساز تو مي رقصم
من به ساز تو مي رقصم
تو بزن تا من برقصم
تو بزن تا من برقصم
طاقت و صبر و قرارم
دلم و يار و ديارم
همه چيم رفته ز دستم
همه چيم رفته ز دستم
تو بزن تا من برقصم
تو بزن تا من برقصم
اگه من همش مي رقصم
اگه من هميشه مستم
از کار دنيا مي ترسم
توي اين شهر غريب و
چه تو شادي چه تو غمها
هر جا هستي با تو هستم
خداي من تو را قسم
به حرمت شکوه و غم
مگيرش از من
خداي من تو را قسم
به حرمت شکوه و غم
مگيرش از من
نيا بر آن زمان که او
به عشق تازه رو کند
نيا بر اي خدا که او
به خون من وضو کند
مگيرش از من
بنفشه بنفشه دريا کنار اومد
<هنگامه>
بنفشه بنفشه به جويبار اومد
ساقي شرابم ده
شراب نابم ده
من از چشات مي ترسم
از اون نگات مي ترسم
خدا منو قربونت کنه
اسيره دو چشمونت کنه
خدا منو قربونت کنه
اسيره دو چشمونت کنه
کاش تو هم حال مرا داشتي
سينه اي از کينه جدا داشتي
کاش تو هم حال مرا داشتي
سينه اي از کينه جدا داشتي
کجا ميري بلورين
ترسم بري و بموني
کجا ميري بلورين
ترسم بري و بموني
دريا دريا
دريا منو صدا کن
خاک و با آب دوباره آشنا کن
<سپيده>
دريا دلم گرفته
دريا دلم گرفته
منو از اين گرفتگي رها کن
رها کن رها کن رها
دريا با من حرف بزن
نذار منو موجا به ساحل بدن
دريا جوابم بده
دريا جوابم بده
دريا جوابم بده
من چه کنم تو خودت ميل جدايي داشتي
من چه کنم تو خودت قصد رهايي داشتي
اين بود مي من تو آسوده برگرد
اين آشيونه نگذار بشه سنگ
آه آه آه آه
آه آه آه آه
Even Star
08-06-2007, 09:18 PM
ـ روز شما هم پر از روزنه
ما ندیده ایم در کوچه هیچ زنی با دامنی پر از انار و روسری زرد .
هیچ زنی با آفتابی در بغل.
هیچ زنی بازنبیلی زندگی.
ما ندیده ایم…
ـ اما این کوچه هنوز بوی عبور می دهد .
ـ خیالاتی شده ای آقا
از وقتی طعم “حلبچه ” در این شهر نشست
ما تنها بازی بچه هایمان را به خواب این کوچه خیس می بینیم
ما تنها …
برو آقا برو
شب شما پر از فرشته
خدا صبرتان دهد!
Even Star
08-06-2007, 10:41 PM
درشبان غم تنهايی خويش
عـابد چشم سخنگوی تو ام
من در اين تاريکی
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوی تو ام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه من
گيسوان تو شب بی پايان
جنگل عطرآلود
شکن گيسوی تو
موج دريای خيال
کاش با زورق انديشه شبی
از شط گيسوی مواج تو ، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر ميکردم
کاش بر اين شط مواج سياه
همه عمر سفر ميکردم
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را يکسر
ابر خاکستری بی باران دلگير است
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس
سخت دلگيرتر است
وای باران ! باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
ميپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران، باران
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رويای فراموشی هاست
خواب را دريابم
که درآن دولت خاموشی هاست
با تو در خواب ، مرا
لذت ناب هماغوشی هاست
از گريبان تو صبح صادق
ميگشايد پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل ياسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
نه ، از آن پاکتری
تو بهاری؟
نه ، بهاران از توست
از تو ميگيرد وام
هربهار اين همه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه کنان ميکاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و در اين راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به شب جشن عروسی عروسکهای
کودک خواهر خويش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نيست ز دارایي داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نيست عبوس
گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته ای اينک و هر سبزه و دشت
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت ميميرد
رفته ای اينک، اما آيا
باز برميگردی
چه تمنای محال
خنده ام ميگيرد
آرزو ميکردم
دشت سرشار ز سرسبزی روياها را
من گمان ميکردم
دوستی همچون فصلی سرسبز
چار فصلش همه آراستگی ست
من چه ميدانستم
هيبت باد زمستانی هست
من چه ميدانستم
سبزه ميپژمرد از بی آبی
سبزه يخ ميزند از سردی دی
من چه ميدانستم
دل هرکس دل نيست
قلب ها بی خبر از عاطفه اند
و چه روياهايي
که تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميت ها
که به آسانی يک رشته گسست
چه اميدي، چه اميد؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گرديد
دل من ميسوزد
که قناری ها را پر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را
آه کبوترها را...
و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه، ميبينم، ميبينم
تو به اندازه تنهايي من خوشبختی
من به اندازه زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
هيچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هيچ
تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چيز
تو چه کم داری؟
هيچ
گاه می انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس ميگويد؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی ميشنوی ، روی تو را
کاشکی ميديدم
شانه بالا زدنت را بی قيد
و تکان دادن دستت که_ مهم نيست زياد_
و تکان دادن سر را که عجب ، عاقبت مرد ، افسوس!
کاشکی ميديدم
من به خود ميگويم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟
من به هنگام شکوفايی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا ميزنم، آی
باز کن پنجره را
پنجره را ميبندی
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها
با تو اکنون چه فراموشی هاست
چه کسی ميخواهد
من و تو ما نشويم
من اگر ما نشوم خويشتنم
تو اگر ما نشوی خويشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنيم
از کجا که من و تو
مشت رسوايان را وا نکنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزی
همه برميخيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه کسی برخيزد؟
چه کسی با دشمن بستيزد؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنايی با شور؟
و جدايی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
يا غرق غرور؟
من چه ميگويم آه
با تو اکنون چه فراموشی ها
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر بر خيزم
تو اگر برخيزی
همه برمی خيزند
علی آبادانی
08-07-2007, 10:46 AM
چرا دگر دل مرا زغم جدا نمي كني
ز نور دل دگر دري به سينه وا نمي كني
ز خاطرات بودنم دگر گذر نمي كني
ز پشت خاوره مرا چرا صدا نمي كني
سكوت سرد يك سكون نشسته روي باورم
تلاطمي به قلب من چرا به پا نمي كني
ميان اين همه نفس هجوم ابي غزل
زعمق سبز پنجره مرا صدا نمي كني
اسير واژه ها منم اسير هرم اين قفس
در اسمان كوي خود مرا رها نمي كني
در انتهاي زندگي چو سايه ام غليظ و سرد
به نقش مرده ام كنون به تن وفا نمي كني
علی آبادانی
08-07-2007, 10:51 AM
زندگي يک آرزوي دور نيست؛
زندگي يک جست و جوي کور نيست
زيستن در پيله پروانه چيست؟
زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست
گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛
هرچه ناپيدا صدايت ميزند
جنگل خاموش ميداند تو را؛
با صدايي سبز ميخواند تو را
زير باران آتشي در جان توست؛
قمري تنها پي دستان توست
پيله پروانه از دنيا جداست؛
زندگي يک مقصد بي انتهاست
هيچ جايي انتهاي راه نيست؛
اين تمامش ماجراي زندگيست...
Even Star
08-07-2007, 06:25 PM
ستاره ای تو را خواهد چید
مانند گل نسترن
شاید شعر
گره ای از تو بازگشاید
Even Star
08-07-2007, 06:26 PM
عبوری نا مطمئن بود به تو پیوستن
برق چشمانت را در ورای انتظار خواهم دید
تو را جستجو می کنم
گر چه نیست نشانی
و از خود می پرسم
کیست که این چنین رویای مرا رنگین کرده است
طنین صوت
ذره ذره می شکافد وهم را
عبوری نامطمئن بود
به تو پیوستن
Even Star
08-07-2007, 06:27 PM
چشمانت
را بستی
گوش هایت
کر نما
زبانت
ساز خود
مشامت
در مسیر باد
دستانت را باز کردی
که داشته باشی
لعنت بر این اعتیاد
Even Star
08-07-2007, 06:27 PM
وضع بهتر شده بود
دریچه های آرزو را کمی باز کردم
دریایی متلاطم بود
پایانی نداشت
و هر دریچه
دریچه دیگری را باز کرد
بهتر آن دیدم که دریچه ها را ببندم
Even Star
08-07-2007, 06:28 PM
کاش من هم
در کوچه و بازار روان بودم
و روزنه نگاهم
مانند همه ، در پی رزق روزانه ام بود
بیا با سکوت آشتی کنیم
و لرزان بیندیشیم به فردای خویش
و ندای وهم و عدم را ، در سرودی نو
بخوانیم و عبور کنیم از من و ما
و در نگاهی نو در آمیزیم
و از کوه بیاموزیم
ایستاده لرزیدن را
از دریا ،تلاطم را
و از سحر ، سکوت را
و از خود بپرسیم
Even Star
08-07-2007, 06:30 PM
در دور گرد احساس و اندیشه
به کدامین جهت در شتابی
بیا که سکوت و تکرار را بشکنیم
و دوباره را در مدار نو آغاز کنیم
چرخه اجباری رها کرده
چرخشی دیگر آغاز کنیم
Even Star
08-07-2007, 06:31 PM
چیستم من ؟ کیستم من ؟
من کجایم ؟
تو بگو راز حیات
تو بگو رمز کلام
نیستم ،زیستم من
تو بگو هر چه که هست
چیستم ، کیستم من ؟
تو بگو راز بیان را
Even Star
08-07-2007, 11:03 PM
زندگی خاطرات اطاق کوچک طبقه اول ساختمانیست
که شمع کم سوی کنار طاقچه ی آن
نگاه پر نیاز تو را به چشمان تشنۀ ی من میدوخت
تا دستان سرد و لرزان مرا
در انبوه گرم و مواج گیسوانت
به میهمانی فرا خواند.
Even Star
08-07-2007, 11:04 PM
زمانه در گیرو دار چرخه عمر
تجربه را بمن آموخت
و شرنوشت
در پسکوچه های بیراهه
تلخی ناملایمات را نمایان ساخت
در این آشفته بازار
دل ، مرا کشان کشان سوی تو خواند
تا ، واپسین لحظات زیبا را با تو بسازد.
Even Star
08-07-2007, 11:06 PM
تنهائی جای پایش را عمیق تر
و ماندن در این غربت
لحظه های غرق در مرداب را
شدت بخشیده
مانند شاخه ای خشک شکننده
و چون عمر یک حباب
لحظه های شیرین، کوتاه
کوره راه خوشبختی، تاریک و متروک
زمان در تسخیر پائیز
و من
همچنان در انتظار بهار ....
Even Star
08-07-2007, 11:08 PM
مثل آبی ، مثل دریا
مثل اون پرنده ای که
پر زده تو دل ابرا
مثل چشمه تو زلالی؛
مثل شبنم روی گلها
برای صحرای تشنه
تو مثال آب و بادی
قد کوهی ، قد قلعه
چه عظیمی ، چه بزرگی
برق رعدت حیرت انگیز
وصف حالت شعف انگیز .
مثل بارون که میباره روی ناودون
تیک تیکت شبیهه آهنگ بهاری ؛
روح نوازه نغمه هایت ، مثل چهچهه قناری.
تومثال قطره اشگی
روی گونه های عاشق
مثل اون آب حیاتی
واسه ریشه ی شقایق.
مثل آبی ، مثل دریا
مثل اون پرنده ای که
پر زده تو دل ابرا ؛
با شکوهی ، دلربائی.
Even Star
08-07-2007, 11:10 PM
چرا دیگر نمی تابد،
بلند اندام زیبایم ،
که شمع پر فروغ و زیور ابیات من بود .
چرا اینگونه سکت شد ،
پری قصه های من ،
گل سرخ خیال لحظه های غربت و محنت .
چرا تسلیم محض سرنوشت نابرابر شد،
مگو، بـــــا تــــو،!
که شاید دلبرت ،
دلبسته قصر طلایی شد.
نمی دانم .....
نمی دانم که بعد زندگی عشق است یا تزویر ؟
نمی دانم که عصر ما ،
و آن افسانه شیرین و کهنه قصه لیلی،
همه خواب و خیال است یا همه نسیان ؟
نمی دانــــــــم ....
ولی ، آونگ لحظه های شب خیزم ،
و قطره قطره باران ،
به روی شاخه گل ها ،
و بغض در گلو مانده ،
سرود سبز دوستی را ،
و آفتاب صداقت را ،
بشارت می دهد روزی .
به امید چنان روزی
شب من ، روز و ، روزم شب شود آخر.
Even Star
08-07-2007, 11:12 PM
نازنین دختر تنها ، تو بگو
حذر از عشق ، توانم یا نه ؟
من ز تو می پرسم
حذر از این همه احساس توانم یا نه ؟
تو بگو
قلب من گشته ز عشقت محزون
پرشکوه شعله عشق است ،که تو می بینی
پشت آن شعله عشق ،پیکری می سوزد!
نازنین دختر باران تو بگو
خیل اشکهای شبانه همه از دوری توست
تو ز من می خواهی
حذر از عشق کنم ؟
تو پذیرا می شوی دوری زمن
اینچنین ، حرفی نیست
کس نمی داند ، سوگم از چیست
ریشه این همه درد ، ز غم دوری توست
تـــو بـــرو
تـــو بـــدان
و تـنها تـــو بـــخوان
حذر از عشق تو ، هرگز هرگز
تپش قلب من بی تـــو
هـــرگـــز
Even Star
08-07-2007, 11:13 PM
چشم من می بیند،
سرو طناز ، تو حیاط خانه را.
گوش من می شنود،
چک چک قطره باران روی شیروانی خانه
بوی عطر یاس باغچه ،
گر چه در میان گلهاست ،
ولی بین صد هزار گل ،
واسه من شامه نوازه.
قامت زیبای سرو
چک چک قطره باران
بوی عطر یاس باغچه
جملگی زیبا است ،
ولی این فصل ، بهاراست ،
افسوس که خزان دگری در راه است .
قصه مسافرخسته ما
قصه کندن و رفتن به دیار دگرست.
قصه عاشقی و عزت یار
حرف امروز و بهارست .
من چه گویم ز خزان !
آن خزانی که دگر بار بیاید از راه ؟
شاخه یاس قشنگم تو بمان !
بوی عطر تو، بهاران زیباست .
ولی باز وجود تو ، ریشه این زیبائیست.
تو نگو که این زمان میگذرد .
ار چه آن میگذرد !
خاطرت همیشه با من است و بس .
Even Star
08-07-2007, 11:16 PM
در غروب لحظه عشق
در خزان آخرین حسرت دل
خاطرات سفرم به شهر عشق
برگهای خیس باران زده ی دفتر عشق
که به نعمت بلور اشک چشم ،
دل من می فشرد،
با یه دنیا حسرت،
همه یکباره به رعدی سوختند !
همه ویران گشتند .
چه غروبی !!!
عصر ظلمانی تر از، آن شب تنهایی محض ،
گذر از مرز تهی بود !
همه ی ، تار سه تارم که به یکباره گسست !
غزل عشق در آغوش خزان دگری در بند شد.
ساز من ، با تو بگویم !
اولین عشق نگاهی گذرا بود .
بعد آن ثانیه های زندگی ،
همه زیبا بودند .
روز دوم که دلم باز به تمنای نگاهش نگران بود ،
توی کوچه باغ عشق
نازو غمزه های چشمش
همچو تیری ز کمان آزاد شد !
هدفش نشانه ای بود که به آن دل گوییم .
وه چه پر قدرت و زیبا دل من نشانه رفت !
زخم آن کاری بود !
آری عاشق گشتم .
بعد آن عشق به من داد امید .
خمار
زیبا چشم
مرهـــــــــم
مرهم این دل زخمی به نگاهی به همان صورت پک بود !
هیبت و حرارت بوسه عشق
چیدن دزدکی از لبان یار....
ولی افسوس !
عصر دیوانه چه مستانه به من زد طعنه !
ساز من با تو بگویم !
ناگه آن غروب آفتابی و گرم
انتظارش سر کوچه
بهر دیدن ستاره ای دگر ، پر می زد!
اضطرابش ، انتظاربود.
انتظارش ، اضطراب بود .
ذهن خاموش فرورفته به دیدار دگر!
با چشمان منتظر
بهر دیدار شکار دگری در راه بود !
نه رفیق است و نه یــــار
به عبارتی دروغ است .
گفتمش باز:
خمار
زیبا چشم
مرهـــــــــم
من تنها و تو تنها!
چه بگویم ز غم دوری تو؟
تو نگاهت به نگاهی نگران است ؟
شاید آن هاله ابهام باشد !
او به من گفت ....تو برو !!!
ساز من با تو نگویم هرگز!
واسه یک دیدار واهی
واسه ی ، یک روئیا
او چه مستانه به انتظار نشست !
ساز من خدا نگهدار !
مرهم این دل زخمی در سرای دگر است
من که به مزه تلخ می و ساقی ارادت دارم .
سوی میخانه روان گشتم و ساقی ، به نگاه نگرانم ،
به پیاله ای به من تسکین داد.
گفتمش :
پیر میخانه مدد کن به من در به در عشق
پیر پرسید :
که چه شد نغمه مستانه و آن همسفر عشق ؟
گفتمش هیچ مپرس جام می ام را پر کن .
سوخته از عشق شدم و خزان در بندم کرد .
خاموشم و لیکن دل من در آشوب .
اشک چشمم شده یک کویر خشک .
نور چشمم که به نگاهش نگران ماند،
لیکن کنون به جفایش شده ام نابینا
من تنها و تو تنها
چه بگویم ز غم هجر
جام در دست و دلم در یادش .
ناگه آن غمزه زیبا به ترنمی دگر،
همچو یک آئینه
روی می نقشی بست ....
او دوباره غزل عشق به من سر می داد.
من به این جام تهی گشته چه گویم ؟
تو نگفتی که من از بطن وجود م ، به تو عشق می ورزم ؟
تو نگفتی که در این هاله ابهام ، جهتم سوی تو بود ؟
تو گریختی، تو گسستی ، تو شکستی پیمان !!
تو نگفتی کین دل بیچاره من،
واسه ی ، تو می تپد ؟
تو نگفتی که همه ی عشق و وجودم ، با تو بود ؟
تو همه شب به من از درد سفر می گفتی .
سرو طناز قشنگم
چرا اینگونه شکستی پیمان ؟
من دگر بار از آن، می و میخانه گریختم .
تا که مرهمی بیابم بهر این دل شکسته .
من که با مزه خک و خرقه درویشی آشنایم .
پس چرا این دل زخم خورده عشق را به او وا مگذارم ؟
در نهایت به سرای پیر عشاق روان گردیدم....
پیر عشاق سببی کن به دل زخمی شده !
من شکستم تو عصایی ده از آن لطف و کرم .
او به من گفت:
که در این وادیه بسیار بودند !
تو نگاهی به رخ ماه فکن
در کنارش به ستاره ها نگر
همه از عشق سرشارهستند،
ماه به کدامین ستاره ای نظر کند ؟
ای که انوار تو در مسلخ عشق گم گشته !
غیرت عاطفه هایت پیش یار خار گشته !
پس نگاه نگرانت را از مهتاب گیر!
با طلوع دگری به شهر زندگی برو
درفضایی که همه اش آفتاب است .
تا هویدا شود آن نور درون
و تو جلوه ای شوی از انوار
عشق واقعی در آنجا باشد.
علی آبادانی
08-08-2007, 10:20 AM
تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
علی آبادانی
08-08-2007, 10:21 AM
شرق اشراقي چشمان تو زيبا است هنوز
گونه ات ساحل چشمان چو درياست هنوز
خلسه چشم عسل خورده رويايي تو
به خدا سبز تر از كوچه گلها است هنوز
جاري ابي احساس كه است و لطيف
پشت چشمان چو درياي تو پيدا است هنوز
اگر از دفتر شعرم غزلي مي شكفد
همه اش زير سر اين دل شيدا است هنوز
گل اگر سيلي سرما بخورد غم مخوريد
ذوق من جنگل مرطوب غزل ها است هنوز
Even Star
08-10-2007, 11:44 PM
صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم و می شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی و من می شنوم می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پرکشیدن باز می دارد آه ، ای شکوه بی پایان ای طنین شور انگیر من می شنوم به آسمان بگو که من می شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و می شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته
علی آبادانی
08-12-2007, 10:00 AM
در كوچه پس كوچه هاي غم دوره گردي غريبم
در شهر خود نيز حتي انگار مردي غريبم
حالا كه يخ زد دل من چون فاخته زير باران
ديگر محال است پرواز حالا كه زردي غريبم
در جشن مردابي من پاييز و غم پاي كوبان
من مردي از نسل اهم همزاد دردي غريبم
با چشم هاي سراسر لبريز لبخند و گندم
در زير باران پاييز، افسوس كردي غريبم
بانوی آسمان وشب
08-12-2007, 12:27 PM
چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه دیروز ما وقت نكردیم از او تشكر كنیم .
چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی كرد چون امروز اطاعتش نكردیم .
چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبودیم .
چی می شد دیگه هرگز شكو فا شدن گلی را نمی دیدیم چرا كه وقتی خدا بارون فرستاده بود گله كردیم .
چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می كرد چرا كه ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ كردیم.
چی می شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما می گرفت چرا كه امروز فرصت نكردیم آنرا بخوانیم .
چی می شد اگه خدا در خا نه اش را می بست چون ما در قلبهای خود را بسته ایم .
چی می شد اگه خدا امروز به حرفهایمان گوش نمی داد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نكردیم .
چی می شد اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت چون فراموشش كردیم.
و چی می شد اگه...
و چی می شه اگه ما از این مطالب به سادگی بگذریم ؟!!
بانوی آسمان وشب
08-12-2007, 12:34 PM
صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم و می شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی و من می شنوم می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پرکشیدن باز می دارد آه ، ای شکوه بی پایان ای طنین شور انگیر من می شنوم به آسمان بگو که من می شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و می شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته
"صدای چک چک اشک "
فکر نمیکنی غلط ه
آخه مگه بارون که چک چک کنه؟
البته ببخشیدا
من شاعر نیستم
ولی این تشبیه رو قبول ندارم
بانوی آسمان وشب
08-12-2007, 02:14 PM
23938
23939
23940
23941
23942
علی آبادانی
08-13-2007, 10:07 AM
نيمه شب آواره و بي حس و حال
در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز كرديم در خيال
دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي مدتي مي گذشت
مدتي از عمر رفت و بر نگشت
دل به ياد آورد اول بار را
خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
هم چو رازي مبهم و سر بسته بود
چون من از تكرار او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او
هم نشين و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم كه جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
آغوشش شد خوابگاه خستگي
اين چنين آغاز شد دلبستگي
واي از آن شب زنده داري تا سحر
واي از آن عمري كه با او شد بسر
مست او بودم ز دنيا بي خبر
دم به دم اين عشق ميشد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگوها بين ما آغاز شد
گفتمش:در عشق پا بر جاست دل
گر گشايي چشم دل بيناست دل
گر تو زورقبان شوي درياست دل
بي تو هر دم شام بي فرداست دل
دل از روي عشق تو حيران شده
در پي عشق تو سرگردان شده
گفت:در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست مي دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تويي مخمور خمارم بدان
با تو شادي مي شود غمهاي من
با تو زيبا مي شود فرداي من
گفتمش:عشقت به دل افزون شده
دل از جادوي دلت افسون شده
جز تو هر يادي به دل مدفون شده
عالم از زيبائيت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر كس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود
همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره ي آفاق بود
در نجابت در نكويي طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت
بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
يار ما را از جدايي غم نبود
در غمش مجنون و عاشق كم نبود
بر سر پيمان خود محكم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانه پيمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پيمان را شكست
بي خبر پيمان ياري را گسست
اين خبر ناگاه پُشتم را شكست
آن كبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار ديگر عهد بست
با كه گويم او كه هم خون من است
خصم جان و تشنه ي خون من است
بخت بدبين وصل او قسمت نشد
اين گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به اين قيمت نشد
عاشقان را خوشدلي تقدير نيست
با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ي او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم كم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را
سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر
بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون كن ز سر
ديشب از كف رفت فردا را نگر
آخر اين يك پند را بشنو ز من
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود
عشق ديرين را گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آيد به رود
ماهي بيچاره اما مُرده بود
بعد از اين هم آشيانت هر كس است
باش با او... ياد تو ما را بس است
باش با او ...ياد تو ما را بس است
بانوی آسمان وشب
08-13-2007, 12:23 PM
تو همیشه هشیار بودی
من اما دختر کوچکی که با طناب تو در چاه رفتم
طناب را بالا کشیدی
مرا اما نه !
تو هشیار بودی
و من
برای همیشه در چاه مانده بودم.........
بانوی آسمان وشب
08-13-2007, 12:46 PM
یک نفس بر خود بیا ای تو رفیق جاودانی
در تمام لحظه های زندگانی
ما چه باشیم و نباشیم ,
نیست در چرخ فلک یک لحظه وقفه
پس تو هم شادی بکن تا می توانی .
این تویی که با صفایی آسمانی ,
می دهی دل ,
دلربایی می کنی از مردمانی ,
که برای عشق تو , ارزش نهند در زندگانی .
این تویی که با نگاهی آرمانی ,
می زنی رنگی به روی خاطرات زندگانی .
گاه آبی , گاه قرمز
گاه هم آرام , رنگ ارغوانی .
این تویی که با نوای مهربانی ,
می زنی فریادی از لبخند را در کهکشانی
می دهی دست محبت با تمام دوستانی
که کنارت بوده و هستند در این چند روز زندگانی .
آری , ای یار و رفیق جاودانی
لبالب کن تمام لحظه ها از شادمانی
بدان دم را غنیمت تا توانی .
بانوی آسمان وشب
08-13-2007, 12:47 PM
بال و پرم را بستند , نمی دانستند برای پرواز , ذهنم را زنده نگه داشته ام .
مشامم را پر از بوی مرگ کردند و چشمانم را سیراب از خون , نمی دانستند من با روحم نفس می کشم و با چشمان دل زیبایی ها را می کاوم .
به لبانم لباس غم پوشاندند , نمی دانستند به لبخندی , این لباس تنگ را پاره می کنم .
به دهانم قفل خاموشی زدند , نمی دانستند قلم و نگاهم شاه کلید سخنانم اند .
به دست و پایم زنجیر زدند , نمی دانستند رقص روح با مهتاب را در مکتب نسیم آموخته ام .
دور و برم را پر کردند از دروغ و نفرت و ریا , نمی دانستند که عشق را با تک رنگ آبی به دوستان هدیه می کنم.
آری...
ذهنم هنوز می تپد و قلبم آزاد است .
پر می کشم ,
اوج می گیرم ,
می خندم و زندگی را معنا می بخشم .
درست است..
من برای زندگانی کردن آمده ام نه زنده مانی ...
بانوی آسمان وشب
08-13-2007, 12:49 PM
در شادی ها , لبخند زده , مصرانه اعلام می کنیم : زنده باد مستی در دو روزه هستی .
به تلنگری , تکرار را بهانه کرده , بی قرار تجربه نیستی می شویم و فریاد می زنیم : ای خدا خسته ام ز مستی و هستی .
در فرصت هستی , این قدر با عشق و بی وفایی سرد و گرم می شویم تا بالاخره ترک خورده , پودر می شویم .
خداحافظی می کنیم با هستی و همراه با نسیم پر می کشیم به وادی نیستی .
و شاید سرایی دیگر برای آغاز مجدد هستی .
بخندیم و عشق بورزیم در این هستی چون گامی بیش نیست میان هستی و نیستی .
بانوی آسمان وشب
08-13-2007, 12:53 PM
دیشب در میان ابرها چشمانم را گم کردم ,
آسمان بارانی شد .
بامدادان , خورشیدآنها را به من هدیه داد .
و امشب , ستاره ای به من چشمک می زند .
بی گمان چشمانت را به آسمان بخشیده ای ...
jerii
08-14-2007, 02:09 AM
شب بود و خموش
چهره تاریکش دل من را لرزاند
و من افسرده کشیدم بر خود
بار اندوه غمی جان فرسا
دردم از آن عشق دیرین بود
غصه ام از او جدا ماندن
دردم از آن بود
غصه ام از او
اشک من غلتید
جای انگشتان تو بر صورتم پوسید
دختری گریید
پسری خندید
و من آهسته درآغوش گرفتم دخترک را، دخترک ترسید
از نگاهش خون می بارید
مثل یک بچه آهو می لرزید
پسرک باز هم دید و خندید
گفتمش:
غصه ات از چیست دختر زیبا
گریه ات از کیست، با من بگو آن را
گفت:
غصه ام از فراغ او
گریه ام از خنده های او
لیک همچنان از عشق نافرجام می نالید
از درد دوری بر خودش سخت می پیچید
دخترک آن شب در آغوش من خوابید
در درونش نور عشق و پاکی می تابید
با آن همه رنجش و آزار
اما هرگز در درونش خون نفرت نمی جوشید
باز هم مثل هر شب
دخترک خواب پیوند با پسرک را دید
باز هم پسرک بی اعتنا
در رویای آن شب می رفت و می خندید
خورشید صبح دگر بار،
بر آن سرزمین و مردمان تابید
اما دخترک از خواب برنمی خیزید
آری دخترک از اندوه تا به ابد خوابید
پسرک بر جسدش حاضر شد و گریید
او تا به ابد نالید
دخترک آرام در خواب خوشش خندید
jerii
08-14-2007, 02:17 AM
اي غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من
لحظه هاي هستي من از تو پر شده ست
آه
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضاي خانه,كوچه,راه
در هوا,زمين,درخت,سبزه,آب
در خطوط در هم كتاب
در ديار نيلگون خواب
اي جدايي تو بهترين ترانه ي گريستن
بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام
اي نوازش تو بهترين اميد زيستن
در كنار تو
من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام
نازنين من
نام تو مرا هميشه مست مي كند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعر هاي ناب
نام تو اگر چه بهترين سرود زندگي ست
من تو را به خلوت خدايي خيال خود
بهترين بهترين من خطاب مي كنم
بهترين بهترين من...
فریدون مشیری
jerii
08-14-2007, 02:37 AM
پيش از تو حتي اسمان در چشم من ابي نبود
حتي شب چشمان من اينگونه مهتابي نبود
تو امدي احساس من شد اشنا با رنگ عشق
هر رويشي در شهر ما شد يك غزل اهنگ عشق
تو امدي تا سايه ها بر روح شب پيكر دهند
ايينه ها از شوق تو بر شعر من باور دهند
پيش از تو حتي شبنمي از روح من ديدن نكرد
حتي نگاه خسته اي احساس بازيدن نكرد
تو امدي تا لهجه ها در شعر شب يكسان شود
هر واژه اي در چشم ما هم لهجه ي باران شود
چارده سال است می خندی در این قاب
چقدر جوان مانده ای!
چارده سال است می گریم بر این قاب
چقدر پیر شده ام...!!
بانوی آسمان وشب
08-14-2007, 12:09 PM
کوهنورد به سختي بالا ميرفت وسنگها را يکي پس از ديگري پشت سر مي گذاشتدر اين کشاکش ناگهان پايش لغزيد واز طناب جدا شدکوهنورد هر چه بالا رفته بود داشت بر ميگشت و تمام لحظات زندگيش را مرور مي کرديک لحظه با تمام وجودش از خدا کمک خواستودر همان لحظه طنابش به صخره ای گير کرد
بعد از چند لحظه از خدا خواست تا در سرما يخ نزنددر همان لحظه صدائي آسماني ندا داد که طناب را رها کنولي چون در آن کولاک جائي را نمي ديد ترسيد و به ندا اهميت ندادندا دوباره برخواست ولي باز ترسيدهنگام صبح وقتي کوهنوردان در آن مسير مي رفتند جسم يخ زده او را يافتند در حالي که با زمين کمتر از يک متر فاصله داشت
بانوی آسمان وشب
08-14-2007, 12:16 PM
24170
24171
24172
24173
24174
Even Star
08-14-2007, 01:25 PM
"صدای چک چک اشک "
فکر نمیکنی غلط ه
آخه مگه بارون که چک چک کنه؟
البته ببخشیدا
من شاعر نیستم
ولی این تشبیه رو قبول ندارم
خواهش می کنم دوست عزیز
گرچه این نوشته از خودم نبود اما در این نوشته از استعاره مکنیه استفاده شده بود(دادن خصوصیات یک بیجان به بیجان دیگر)طوری که اشک ها را به باران تشبیه کرده بود!
به نظر من نوشته مشکلی نداشت !به هر حال از شما هم ممنونم که به شعر ها توجه کردید !:blush:
Even Star
08-14-2007, 01:27 PM
دلم برای هیچ کس به اندازه ی تو زبانه نکشید
که زبان تازه ی ما بودی
با راهنامه ای تا دورترین پردیس شاهنامه
که بالشگاه اسطوره ی بلوط باستانی ست
در آستان گردوبن انبوه ایران کهن
که هنوزش بر پیشانی خک
نشان شهاب سنگین شتاب جان روان است
جان آرش تو
سفیر مسافر
آرش نو
که جان جو انت تازه ترین تیر کلک پرتابی تو بود
با صفیری تا کجا
که از نکجای عشق
هیچ نمی گفتی
یا می گفتی و
نمی شنیدمت
تا آن روز هنوز که آوازه ی گم شدن ات
تاریکم کرد
تاریک با خیال پرهیبگاه ترازوت به شیبگاه بیداد
که با کفه ی سنگین ترین سنگ ها
اما نه همسنگ تو
با هزار بازوت
کشیدند و بردند
همان ها که با نخستین ربوده ی زنده ی خود
خود ، رباینده مرده بودند و نمی دانستند
و این فرجام داد تو بود
داد توست
مختار مجبور
که فوران آتشفشان دلم
به اندازه ی فریاد تو بود
فریاد توست
Even Star
08-14-2007, 01:28 PM
بی اندکی اندیشه ی کوچ
دانای هستی و هیچی
مستی و پوچی
همواره چنان بود
که مرگ نیز بی نیاز از کنارش می گذشت
او آن رازنک فاش
که لبخندش همه چیز داشت
جز پژوک کاش
که زندگی اش بیش از آن پیرانه بود
که آرزویی داشته باشد
بیژن بی چاه
بی ماه
که تنهایی
درست شکل او بود
که هرازگاه
در ساحل تماشای ما می نشست
تا آن گاه بی گاه
که زنگ تلفن از دعوت به ساحل تماشای او گفت
تماشای او
که گویی هزار سال و بیش
در ته دریا
در بستر امواج آرام
آرمیده بود
او آن رازنک فاش
که لبخندش همه چیز داشت
جز پژوک کاش
jerii
08-14-2007, 04:29 PM
نيمه شب آواره و بي حس و حال
در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز كرديم در خيال
دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي مدتي مي گذشت
مدتي از عمر رفت و بر نگشت
دل به ياد آورد اول بار را
خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
هم چو رازي مبهم و سر بسته بود
چون من از تكرار او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او
هم نشين و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم كه جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
آغوشش شد خوابگاه خستگي
اين چنين آغاز شد دلبستگي
واي از آن شب زنده داري تا سحر
واي از آن عمري كه با او شد بسر
مست او بودم ز دنيا بي خبر
دم به دم اين عشق ميشد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگوها بين ما آغاز شد
گفتمش:در عشق پا بر جاست دل
گر گشايي چشم دل بيناست دل
گر تو زورقبان شوي درياست دل
بي تو هر دم شام بي فرداست دل
دل از روي عشق تو حيران شده
در پي عشق تو سرگردان شده
گفت:در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست مي دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تويي مخمور خمارم بدان
با تو شادي مي شود غمهاي من
با تو زيبا مي شود فرداي من
گفتمش:عشقت به دل افزون شده
دل از جادوي دلت افسون شده
جز تو هر يادي به دل مدفون شده
عالم از زيبائيت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر كس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود
همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره ي آفاق بود
در نجابت در نكويي طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت
بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
يار ما را از جدايي غم نبود
در غمش مجنون و عاشق كم نبود
بر سر پيمان خود محكم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانه پيمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پيمان را شكست
بي خبر پيمان ياري را گسست
اين خبر ناگاه پُشتم را شكست
آن كبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار ديگر عهد بست
با كه گويم او كه هم خون من است
خصم جان و تشنه ي خون من است
بخت بدبين وصل او قسمت نشد
اين گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به اين قيمت نشد
عاشقان را خوشدلي تقدير نيست
با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ي او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم كم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را
سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر
بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون كن ز سر
ديشب از كف رفت فردا را نگر
آخر اين يك پند را بشنو ز من
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود
عشق ديرين را گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آيد به رود
ماهي بيچاره اما مُرده بود
بعد از اين هم آشيانت هر كس است
باش با او... ياد تو ما را بس است
باش با او ...ياد تو ما را بس است
jerii
08-14-2007, 04:34 PM
گفتي كه به احترام دل باران باش
باران شدم وبه روي گل باريدم
گفتي كه ببوس روي نيلوفر را
از عشق گونه هاي او را بوسيدم
گفتي كه ستاره شو،دلي را روشن كن
من هم چو گل ستاره ها تابيدم
گفتي كه براي باغ دل پيچك باش
بر ياسمن نگاه تو پيچيدم
گفتي كه براي لحظه اي دريا شو
دريا شدم وتو را به ساحل ديدم
گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش
مجنون شدم و زدوريت ناليدم
گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز
گل دادم و با تَرنُّمتْ روييدم
گفتي كه بيا و از وفايت بگذر
از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم
گفتم كه بهانه ات برايم كافيست
معناي لطيف عشق را فهميدم
jerii
08-14-2007, 04:36 PM
شعرهايم را باد برد
مثل هرشب از كنار پنجره
و من تنها شدم مثل غريبه در خودم
در هجوم بي كسي ها
در حصار خستگي ها
منزجر از باد وحشي شب و آوار غم
آينه را در هم شكستم بازم
خسته از دار و ندار زندگي
چشم به ديوار اتاق
پيش رو آينه و شمعدان قديمي و كبود
روي طاقچه آنطرف
ساعت كهنه و خاك خورده پنجاه سال پيش
لحظه ها دلگير است
نفسم مي گيرد
موج فرياد در اتاق خالي از حجم و صدا مي پيچد
باد وحشي ناگهان
پنجره ها را در هم مي كوبد
قلب ساعت بي صدا مي ايستد
لحظه ها آهسته در قلب زمان مي ميرند
شعرهايم در هوا پر مي زنند
باد آنها را در فضا گم مي كند
لحظه ايي مي گذرد - به خودم مي آيم - ولي انگار دير است
متحير لب پنجره باز مي نشينم
پر پر شعرهاي خود را توي باد مي نگرم
|
vBulletin® v3.8.4, Copyright ©2000-2010, Jelsoft Enterprises Ltd.