تبلیغات در پرشین تولز

PDA

View Full Version : هر روز يك شعر تازه


Pages : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 [20] 21 22 23 24 25 26 27 28

Even Star
08-14-2007, 04:49 PM
سلااااااام جری جون کجا بودی وواااااااای برگشتی!!!!!!!!http://smilies.sofrayt.com/%5E/f/jumping.gif1

jerii
08-14-2007, 04:59 PM
تاریکی می خواهد بر من غلبه کند
هنوز به اعماقش نرسیده ام
هنوز می توانم به روشنایی بازگردم
اما هر بار که به تاریکی کشانده می شوم
بازگشتم سخت تر می شود
نمی دانم چه اتفاقی دارد برایم می افتد ...
نگرانم
پریشانم
سرگردانم
احساس میکنم روشنایی
به جای آزار چشمانم
روحم را آزار میدهد ...
با اینکه از تاریکی نمی ترسم
و از بودن در تاریکی لذت می برم
و با اینکه در روشنایی آزرده می شوم
اما روشنایی را بر تاریکی ترجیح می دهد
میان این برزخ چه می توانم بکنم ؟!

Even Star
08-14-2007, 11:08 PM
این ابرهای سوخته سوگوار
تابوت آفتاب را به کجا می برند ؟
این بادهای تشنه هار و حریص وار
دنبال آبگون سراب کدام باغ
پای حصارهای افق سینه می درند ؟
کنون درخت لخت کویر
پایان ناامیدی
و آغاز خستگی کدامین مسافر است ؟
مرغان رهگذر
مرگ کدام قاصد گمگشته را
از جاده های پرت به قریه می آورند ؟
ای شب !‌ به من بگو
کنون ستاره ها
نجواگران مرثیه عشق کیستند
هنگام عصر بر سر دیوار باغ ما
باز آن دو مرغ خسته چرا می گریستند ؟

Even Star
08-14-2007, 11:09 PM
معلوم نیست
باد از کدام سو می اید
خورشید را غبار دهشت پوشانده است
و ابرها به ابر نمی مانند
مثل هزار گله حیران
بی آبخور و مرتع بی چوپان
مثل هزار اسب یله
با زین و برگ کج شده در میدان یال افشان
مثل هزار برده محکوم عریان در کوچه های زنجیر سرگردان
گهگاه
از اوج های نزدیکی
با قطره های تلخ و گل آلودش می افتد باران
معلوم نیست
باد از کدام سو می اید پیداست
اما
که اضطراب حادثه قریه را
در دام سبز جلگه به بازی گرفته است

Even Star
08-14-2007, 11:10 PM
اندهت را با من قسمت کن
شادیت را با خک
و غرورت را با جوی نحیفی که میان سنگستان
مثل گنجشکی پر می زند و می گذرد
اسب لخت غفلت در مرتع اندیشه ما بسیار است
با شترهای سفید صبر در واحه تنهایی
می توانیم به ساحل برسیم
و از آنجا ناگهان
با هزاران قایق
به جزیره های تازه برون جسته مرجان
حمله ور گردیم
تو غمت را با من قسمت کن
علف سبز چشمانت را با خک
تا مداد من
در سبخ زار کویر کاغذ
باغی از شعر برانگیزد
تا از این ورطه بی ایمانی
بیشه ای انبوه از خنجر برخیزد

Even Star
08-14-2007, 11:10 PM
در آسمان ستاره خواب آلودی
از کهکشان سوخته ای پرسه می زند
در باغ کهکشانی از اعماق
گویا
توفان نهال ها را از ریشه می کند
از کهکشان سوخته گویا
خون می چکد به باغ سفید ستاره ها
گویا سوار یاغی نکامی
روی زمین
با ترکه باغ خرم نرگس را آشفته می کند
روی زمین بر دشت های خالی
زیر ستاره های غبار آلود
مرد غریب غمگینی
در کوره راه های فراموشی می گردد
گویا صلای مبهمی او را ز آنسوی سدرهای وحشی
می خواند
باغ سفید نرگس رویایش را
شاید سوار وحشی کابوسی
با ترکه ریخته
در آسمان در کهکشان سوخته ای گویا
بر طبل واژگون عزا می کوبند
و شیون مداومی از خک
در نیمروز تعزیه
به آسمان سوخته تبخیر می شود

علی آبادانی
08-15-2007, 10:28 AM
اي ستاره ها كه از جهان دور
چشم تان به چشم بي فروغ ماست
نامي از زمين و از بشر شنيده ايد؟
در ميان آبي زلال آسمان
موج دود و خون و آتشي نديده ايد؟


گوش تان اگر به ناله ي من آشناست
از سفينه اي كه مي رود به سوي ماه
از مسافري كه مي رسد ز گرد راه
از زمين فتنه گر حذر كنيد
پاي اين بشر اگر به آسمان رسيد
روزگارتان چو روزگار ما سياست


اي ستاره كه پيش ديده ي مني
باورت نمي شود كه در زمين
هر كجا به هر كه مي رسي
خنجري ميان مشت خود نهفته است
پشت هر شكوفه ي تبسمي
خار جانگزاي حيله اي نهفته است


اي ستاره ما سلاممان بهانه است
عشق ما دروغ جاودانه است
در زمين زبان حق بريده اند
حق زبان تازيانه است
وانكه با تو صادقانه درد دل مي كند
هاي هاي گريه ي شبانه است


اي ستاره اي ستاره ي غريب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم
پس چرا به داد ما نمي رسد؟
ما صداي گريمان به آسمان رسيد
از خدا چرا صدا نمي رسد

علی آبادانی
08-15-2007, 10:40 AM
شب بود و خموش
چهره تاریکش دل من را لرزاند
و من افسرده کشیدم بر خود
بار اندوه غمی جان فرسا
دردم از آن عشق دیرین بود
غصه ام از او جدا ماندن
دردم از آن بود
غصه ام از او
اشک من غلتید
جای انگشتان تو بر صورتم پوسید
دختری گریید
پسری خندید
و من آهسته درآغوش گرفتم دخترک را، دخترک ترسید
از نگاهش خون می بارید
مثل یک بچه آهو می لرزید
پسرک باز هم دید و خندید
گفتمش:
غصه ات از چیست دختر زیبا
گریه ات از کیست، با من بگو آن را
گفت:
غصه ام از فراغ او
گریه ام از خنده های او
لیک همچنان از عشق نافرجام می نالید
از درد دوری بر خودش سخت می پیچید
دخترک آن شب در آغوش من خوابید
در درونش نور عشق و پاکی می تابید
با آن همه رنجش و آزار
اما هرگز در درونش خون نفرت نمی جوشید
باز هم مثل هر شب
دخترک خواب پیوند با پسرک را دید
باز هم پسرک بی اعتنا
در رویای آن شب می رفت و می خندید
خورشید صبح دگر بار،
بر آن سرزمین و مردمان تابید
اما دخترک از خواب برنمی خیزید
آری دخترک از اندوه تا به ابد خوابید
پسرک بر جسدش حاضر شد و گریید
او تا به ابد نالید
دخترک آرام در خواب خوشش خندید

jerii
08-15-2007, 04:41 PM
خبر به دورترين نقطه جهان برسد نخواست او به منِ خسته، بي گمان برسد
شكنجه بيشتر از اين كه پيش چشم خودت كسي كه سهم تو باشد به ديگران برسد
چه مي كني اگر او را كه خواستي يك عمر به راحتي كسي از راه ناگهان برسد
رها كني برود از دلت جدا باشد به آنكه دوستش داشته به آن برسد
رها كني و بروند دو تا پرنده شوند خبر به دورترين نقطه جهان برسد
گلايه اي نكني ، بغض خويش را بخوري كه هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا كند كه... نه نفرين نمي كنم، نكند به او كه عاشق او بوده ام زيان برسد
خدا كند فقط اين عشق از سَرم برود خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد

jerii
08-15-2007, 04:46 PM
مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و به یک قلب لطیف
که خیالم می گفت:
تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دل خود را
سر هم بند زنم

چه زيبا! گفتم دوستت دارم؛ چه صادقانه پذيرفتي
چه فريبنده آغوشم برايت باز شد
چه ابلهانه! با تو خوش بودم
چه کودکانه ! همه چيزم شدي
چه زود به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي
چه ناجوانمردانه! نيازمندت شدم
چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد
چه بيرحمانه! من سوختم

jerii
08-15-2007, 04:50 PM
در كوچه پس كوچه هاي غم دوره گردي غريبم
در شهر خود نيز حتي انگار مردي غريبم

حالا كه يخ زد دل من چون فاخته زير باران
ديگر محال است پرواز حالا كه زردي غريبم

در جشن مردابي من پاييز و غم پاي كوبان
من مردي از نسل اهم همزاد دردي غريبم

با چشم هاي سراسر لبريز لبخند و گندم
در زير باران پاييز، افسوس كردي غريبم

Jingo
08-15-2007, 05:22 PM
دلم امشب دوباره باز گریان است

نه اشکی و نه آهی دارم اما خوب میدانم .... دلم بیماره بیمار است .

دلم دلتنگ ایامی که رفت اما نه از یادم

دلم آغوش سرد و بی فروغ خاطراتی پر ز اندوه است

دلم تنها و بی ناجیست ... خوب میدانم
خوب میدانم که جز تو ای رفیق با من و بی من .... رفیق دردها و غم
رفیق دیگری نبود ... مرا یاری دگر نبود ... که سرمای دلم بسیار سوزان است .

شب است اما نه مهتابی

دلم امشب دوباره باز گریان است

به چشمم سیل اشک و هر نفس آه است ..... دلم بی تاب بی تاب است

دل من نه ... دل عالم همه گریان گریان است ....
به جان سوگند ..دروغ است گر بگویی نیستی غمگین
صدایت شاد و خندان است رویت
.. ولی در دل غمی سنگین ز ایام است ....
.. ولی در دل ....

jerii
08-15-2007, 06:08 PM
نميدانست که پايان راهش کجاست
نميدانست که آغاز راهش کجا بود
نميدانست که اکنون کجاست
فقط ميدانست که تنهاست
تنهاي تنها
نميدانست که زندگي بي رحم است
نميدانست که روز هم تاريک است
نميدانست که خوشي هم پر گريه است
فقط ميدانست
زندگي فقط زنده بودن نيست
نميدانست که دنيايش در يک کلمه خلاصه شده
نميدانست که زندگي برايش بي ارزش شده
نميدانست که زندگيش پوچ شده
فقط ميدانست که گذر عمر يعني همين
نميدانست......
چرا او ميدانست
اما خود را فريب مي داد.
تا شايد در شب تار ستاره را بهتر ببيند.

jerii
08-15-2007, 06:11 PM
ديده اي گنجشگكي كوچك را؟
او را ميان دستان خود گرفته اي هيچ ؟

ضربان قلب كوچكش را لمس كرده اي ؟

از خود پرسيده اي كه تندي طپش قلبش از چه روست ؟


آياز ترس چنين سراسيمه ميطپد؟

ترس از مرگ ... ؟

ترس از گرفتار آمدن ... ؟

ترس از قفس ... ؟

نه نه نه ... كه ضربان قلبش گرمي دست ترا تجربه ميكند

گرمی مهربانيت را لمس ميكند

وازرخوت و عطش گرماي دستانت كه مهربانست

همچنان مي طپد و مي طپد و مي طپد

jerii
08-15-2007, 06:13 PM
رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی
به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی
مگر جز مهربانی از تو و چشمت چه می خواهم
تو خود از هر کس بهتر از احساس من آگاهی
نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی
غزل هایم زمانی روی لبهای تو جاری بود
ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی
دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خوانم
تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه ها گاهی
برو هر جا که می خواهی برو آسوده باش اما
مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی

jerii
08-15-2007, 06:14 PM
رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی
به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی
مگر جز مهربانی از تو و چشمت چه می خواهم
تو خود از هر کس بهتر از احساس من آگاهی
نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی
غزل هایم زمانی روی لبهای تو جاری بود
ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی
دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خوانم
تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه ها گاهی
برو هر جا که می خواهی برو آسوده باش اما
مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی

jerii
08-15-2007, 06:50 PM
امشب آن حسرت دیرینه من
در بر دوست به سر می اید
در فروبند و بگو خانه تهی است
زین سپس هر که به در می اید
شانه کو؟ تا که سر و زلفم را
در هم و وحشی و زیبا سازم
باید از تازگی و نرمی و لطف
گونه را چون گل رویا سازم
سرمه کو ؟ تا که چو بر دیده کشم
راز و نازی به نگاهم بخشد
باید این شوق که دردل دارم
جلوه بر چشم سیاهم بخشد
چه بپوشم که چو از راه اید ؟

عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگویم که ز سحر سخنم
دل به من بازد و افسون گردد
آه ای دخترک خدمتکار
گل بزن بر سر و سینه من
تا که حیران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق دیرینه من
چو ز در آمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل و چنگ زنم
با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب باده گلرنگ زنم
ماه اگر خواست که از پنجره ها
بیندم در بر او مست و پریش
آنچنان جلوه کنم کو ز حسد
پرده ابر کشد بر رخ خویش
تا چو رویا شود این صحنه عشق
کندر و عود در آتش ریزم
ز آن سپس همچو یکی کولی مست
نرم و پیچنده ز جا برخیزم
همه شب شعله صفت رقص کنم
تا ز پا افتم و مدهوش شوم
چو مرا تنگ در آغوش کشد
مست آن گرمی آغوش شوم
آه گویی ز پس پنجره ها
بانگ آهسته پا می اید
ای خدا اوست که آرام و خموش
بسوی خانه ما می اید ؟

" فروغ فرخزاد"

jerii
08-15-2007, 07:24 PM
تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم

تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم

تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم

تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم

نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم

تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم

و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم

jerii
08-15-2007, 07:30 PM
شرق اشراقي چشمان تو زيبا است هنوز

گونه ات ساحل چشمان چو درياست هنوز

خلسه چشم عسل خورده رويايي تو

به خدا سبز تر از كوچه گلها است هنوز

جاري ابي احساس كه است و لطيف

پشت چشمان چو درياي تو پيدا است هنوز

اگر از دفتر شعرم غزلي مي شكفد

همه اش زير سر اين دل شيدا است هنوز

گل اگر سيلي سرما بخورد غم مخوريد

ذوق من جنگل مرطوب غزل ها است هنوز

jerii
08-16-2007, 12:25 AM
هر شب هر نيمه شب
من منتظرم
تا کسي مرا صدا بزند
کسي مرا صدا نمي زند
اما من منتظرم

صدايم کن

بگذار مثل کودکي شاد
شتابان به سوي تو بدوم
مثل دختر بچه اي خندان
با دامني پر چين
روي ديواري کوتاه
راه روم

و شعر هاي کودکانه بخوانم
و سر انجام
از آن ديوار کوتاه بپرم پايين
و لي لي کنان به سيبي شيرين
دندان بزنم
و به دانه هاي انگور
بوسه بزنم
و چشم هايم را ببندم
و دوباره شعر هاي کودکانه
و بچرخم در باد
صدايم کن

jerii
08-16-2007, 12:28 AM
اگه تو مال من بودي ماه از چشات طلوع مي كرد
پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع مي كرد
اگه تو مال من بودي كلاغ به خونش مي رسيد
مجنون به داد اون دل زرد و ديوونش مي رسيد
اگه تو مال من بودي همه خبردار مي شدن
ترانه هاي عاشقي رو سرم آوار مي شدن
اگه تو مال من بودي قدم رو پاييز ميزديم
پاييز مي فهميد كه ماها زبونشو خوب بلديم
اگه تو مال من بودي انقد غريب نمي شدم
من چي مي خواستم
از خدا ديگه اگه پيشت بودم
اگه تو مال من بودي دور خوشي نرده نبود
دل من اون آواره اي كه شبا مي گرده نبود
اگه تو مال من بودي چشام به چشمات شك نداشت
تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترك نداشت
اگه تو مال من بودي جهنمم بهشت مي شد
قصه ي عشق ما دو تا ، عبرت
سرنوشت مي شد
اگه تو مال من بودي مي بردمت يه جاي دور
يه جا كه تو ديده نشي نباشه حتي كمي نور
اگه تو مال من بودي ،‌ مي ذاشتمت روي چشام
بارون مي خواستي مي باريد ، ابر سفيد گريه هام
اگه تو مال من بودي برگا تو پاييز نمي ريخت
شمعي كه پروانه داره ، اشك
غم انگيز نمي ريخت
اگه تو مال من بودي قفس ديگه اسير نداشت
آدما دارا مي شدن ، دنيا ديگه فقير نداشت
اگه تو مال من بودي خيال نمي كنم باشي
پس مي رم و مي كشمت پيش خودم تو نقاشي

Even Star
08-16-2007, 12:30 AM
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار بر چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می آید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگیر نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت
باز
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می آید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم

jerii
08-16-2007, 12:36 AM
تمام آئينه ها با تو گفتگو دارند
خلوص قلب ترا جمله آرزو دارند
ô
تو از کدام ديار غريب مي آيي؟
که آيه های شرف با تو آبرو دارند
ô
به پايمردی و همت رفيق ره بودی
فرشتگان همه از وجد های و هودارند
ô
هنوز خاطره ها از کرامتت جاريست
هزار چشمه جوشيده در سبو دارند
ô
تو همسفر خوب سالهای دور منی
که کوچه باغهای جوانی به جستجو دارند

ô
ز چشمه سار مهر تو سيراب می شود هردم
جوانه های نهالت که گل به رو دارند
ô
قلم به وصف تو ما را نمی کند ياری
که واژه ها همه از شرم سر به تو دارند

ô

ببين که صفحه تقويم با تو نورانيست
هميشه ثانيه ها با تو رنگ و بو دارند

jerii
08-16-2007, 12:39 AM
چرا دگر دل مرا زغم جدا نمي كني

ز نور دل دگر دري به سينه وا نمي كني

ز خاطرات بودنم دگر گذر نمي كني

ز پشت خاوره مرا چرا صدا نمي كني

سكوت سرد يك سكون نشسته روي باورم

تلاطمي به قلب من چرا به پا نمي كني

ميان اين همه نفس هجوم ابي غزل

زعمق سبز پنجره مرا صدا نمي كني

اسير واژه ها منم اسير هرم اين قفس

در اسمان كوي خود مرا رها نمي كني

در انتهاي زندگي چو سايه ام غليظ و سرد

به نقش مرده ام كنون به تن وفا نمي كني

jerii
08-16-2007, 12:43 AM
دیگه از خستگی هام خسته شدم
دیگه از وابستگی هام خسته شدم
میزنم تیغ به بند بستگی
مگر آزاد بشم ز خستگی
بسه تنهائی دیگه توی قفس
بسه این قفس بدون هم نفس
دیگه بسه تشنگی بدون آب
خوردن فریب و نیرنگ سراب
واسه هرکی دلم من تنگ میشه
تا می فهمه دلش از سنگ میشه
دوستی از رو زمین پاک شده
عشقها و مردونگی خاک شده
هر کی فکر خودش توی قفس
حتی اگه شد بی هم نفس
دیگه بسه دیگه بسه انتظار
ابر رحمت به سر منم ببار
شب تاره شب تاره شب تار
آسمون خورشید رو بردار و بیار
باید حرف دلم رو گوش کنم
غصه دل رو فراموش کنم
دستم رو بلند کنم به آسمون
خودم رو رها کنم از این و اون
دلم رو جدا کنم از آدما
سینه ام رو پر کنم از عطر خد

Even Star
08-16-2007, 12:46 AM
چرا همیشه از آیینه و نور بگوییم
گاهی هم از تاریکی و فولاد بگوییم
گاهی بجای ستودن عشق
آنرا محکوم کنیم
مجازاتش، حقیقت!!
ببیند که به اسم او، چه ها نمیکنند؟
بگذاریم که دلش ز خیانت بشکند

گاهی هم صلح را بازداشت کنیم
و بفرستیم به میدان جنگ
بگذاریم که لمس کند وحشت مردن و خون سرخ و گرم

گاهی از صداقت بازجویی کنیم
که تو کجا بودی وقتی که دروغ
دردلها پرسه می زد و ریا می فروخت؟

بیایید گاهی وفاداری را به دادگاه طلاق بفرستیم
و بیاندازیم وسوسه را بر جانش
و بگذاریم زُل زند چشمهای وقاحت بر چشمهایش

گاهی بر گلوی وحدت شمشیر تیز تفرقه گذاریم
بگذاریم بلرزد از وحشت تکه تکه شدن
بگذاریم که بکشد رنج اختیار

گاهی به عصمت گناه تزریق کنیم
بگذاریم تب کند ز لذت
بشناسد پشیمانی

گاهی تعادل را ببریم بر سر پرتگاه افراط
بگذاریم بریزد دلش ز ترس
و بلغزد تلو تلو خوران به درّهء تفریط

گاه بِدَریم لباس محرمیت را ز شریعت
بگذاریم تا بچشد عریانی شرم

بگذاریم گاه روح جسدش را غسل دهد
و لمس کند سردی مرگ

گاه دُعا را ببریم به بخش سرطان
بگذاریم ببیند به چشم، درد و یأس

گاه سکوت را بیاندازیم در کندوی همهمه
بگذاریم که کلافگی نیشش زند
نداند چکار کند؟
بدَوَد هر طرف ز مرهم درد

و گاه شعر را بیاندازیم در یک سلول با جفنگ
بگذاریم بیاموزد نا هماهنگی و نا موزونی
و فراموش کند لحظه ای هر چه نظم و حرف شاعرانه و همرنگ

jerii
08-16-2007, 12:47 AM
غروب قلب غريبم ميان غم گم شد
فضاي پنجره ام بغض بي تكلم شد

غروب بود و تو رفتي و زورقت ارام
ميان يك مه كم رنگ ساحلي گم شد

غزل نخوانده تكان داده دستي و رفتي
شبيه چشم تو دريا پر از تلاطم شد

زگريه گريه من بغض اسمان وا شد
عطش گرفته زمين خوشه خوشه گندم شد

چه زود عاشقيت را به بادها دادي
چه زود چيني قلب تو دست چندم شد

دوباره عاشقيم بر سر زبان افتاد
و كوچه گردترين داستان مردم شد

خبر رسيد كه مي ايي از افق، فردا
تمام ساحل و دريا پر از تبسم شد

Even Star
08-16-2007, 12:48 AM
نمی دانم که ما خوشبختیم یا بدبخت؟
خوشبخت، زیرا عصر ما، عصر تکنولوژی است، عصر همانند سازی، عصر آفریدن
و بدبخت، زیرا که روح ما، خم و ناتوان زیر بار اطلاعات به ذهن حمّالی می دهد

خوشبخت که می توان با جت سریع و سیر، دنیا را کمتر از یک روز دَرنَوردید
و بدبخت که در فشردگی زمان و در حسرت تعطیلات
تنها می توانیم قدم هایمان را از ماشین تا اطاقک کار بشماریم

خوشبخت که می توان کتاب را به صورت الکترونیک خواند و کاغذ مصرف نکرد
و بدبخت که دیگر مرگ درختان به قیمت یک جاده ما را سوگوار نمی سازد

خوشبخت که می توان کلاس عرفان در اینترنت داشت و پیر را پشت شیشه دید
و بدبخت که برای پرداختن کلاس روحمان را زیر منگنه میگذاریم و می فروشیم

خوشبخت، چون علم آنقدر رفته به پیش، که دنیا دگر دهکده ای است
و بدبخت که در این دهکده همه خسته، همه بیگانه، همه سرگردان

خوشبخت که انسانیم و فرشته ها به فرمان ما
و بدبخت که مختاریم
مختار که نابود سازیم مثلث روح و جان و تن
و برانیم گاری علم را در جادهء صاف بشریت

jerii
08-16-2007, 12:49 AM
زندگي يک آرزوي دور نيست؛
زندگي يک جست و جوي کور نيست
زيستن در پيله پروانه چيست؟
زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست
گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛
هرچه ناپيدا صدايت ميزند
جنگل خاموش ميداند تو را؛
با صدايي سبز ميخواند تو را
زير باران آتشي در جان توست؛
قمري تنها پي دستان توست
پيله پروانه از دنيا جداست؛
زندگي يک مقصد بي انتهاست
هيچ جايي انتهاي راه نيست؛
اين تمامش ماجراي زندگيست...

jerii
08-16-2007, 12:53 AM
مي خوانم براي دلتنگي هايت
مي خوانم براي يكرنگي هايت
و در آن دم كه نفس هاي خورشيد
به شماره مي افتد
مي آسايم در پناه سايه بان دستانت

درنورديدن اين راه
چيزي شبيه سنگ ساخت , از من وما
آسمان خستگي ها
اشك ريخت جاي باران
و ما با چترهاي بسته , هنوز
انتظار مي كشيديم باراني شدن را

و در آخرين نقطه هستي
پا نهاده بر سنگي سست و لرزان
هم چو آويزي بر پرتگاه زمان
مي خوانم براي يكرنگي ات
براي چشمان نجيب باراني ات
كه در لحظه سقوط , تا هميشه
دستاويز نفس هاي كند ما بود

احمد شاملو

علی آبادانی
08-16-2007, 11:39 AM
یک روز که مرده بودم اندر خود زیست
گفتم به خدا ، که این خدا ، در خود کیست ؟
گفتا که در آن خود ی که سرمایه ی هست
در سنگر عشق ، جوید اندر خود نیست



به به جری عزیز

یه مدت غیبت خوردیا فردا با والدینت آنلاین شو تا تکلیفتو روشن کنیم

jerii
08-16-2007, 01:19 PM
نه نه پای خانواده ام رو وسط نکش علی آقا;)

jerii
08-16-2007, 02:01 PM
قدري بمان كه بي تو چه دلگير ميشوم
دارم ميان حادثه ها پير مي شوم

در بي حضور چشم تو اي طعم عاشقي
از لحظه هاي زندگيم سير ميشوم

انگشت اتهام به سويم نشانه رفت
تنها به جرم عشق تو تحقير ميشوم

سرداب هاي وحشت و سلول هاي درد
بي تو اسير پنجه زنجير مي شوم

چون عكس يادگاري ياران زمان عمر
در زير پاي كوچه زمينگير ميشوم

گنجشك مينياتوري رنگيم ولي
گلخانه كوب خانه تقدير ميشوم

چون نور در ميانه منشور زندگي
در هفت رنگ دلهره تكثير ميشوم

ساحل سكوت بندر و من هم به چشم شهر
ولگرد مرد هر شبه تفسير مي شوم

حالا براي دفعه اخر مرا ببوس
دارم ميان حادثه ها پير ميشوم

jerii
08-16-2007, 03:59 PM
اي يار ِ من، اي نگار ِ جاني
چون بگذرم از جهان ِ فانــي
زنهار كه نغمه هاي غمــگين
در روز ِ وداع ِ من مــخواني

نه گل به كنــــار ِ من گذاري
نه سرو كنــــــار ِ من نشاني

بگذار كه سبزه هاي مرطوب
از شبنم ِ پاك ِ آســـــــــــماني
اطــــــراف ٍ مزار ِ من برويند
با آن همــه لطف و مهرباني

jerii
08-16-2007, 04:26 PM
كسان بود از بـــه خاطر آري
يا آنكه ز خاطرم برانـــــــــــي

در خاك ِ سيـــــــه چو آرميــدم
احســــــاس نمي كنم جهان را
نه سايه ي سرو و اشكِ باران
نه ناله ي مرغ ِ بوســـتان را

درعالم ِ ســايه روشن ِ مرگ
بيـنم رؤيــــــــاي جاودان را
آنجــــا كه طلوع يا غروبــي
نبوَد خورشــــــيد ِ آسمان را

شايد كه به خاطر آرمت، يا
از ياد برم همـــــه جهان را

jerii
08-16-2007, 04:33 PM
صداي آب مي آيد، مگر

در نهر تنهايي چه مي شويند؟

لباس لحظه ها پاك است.

ميان آفتاب هشتم دي ماه

طنين برف، نخ هاي تماشا، چكه هاي وقت.

طراوت روي آجرهاست، روي استخوان روز.

چه مي خواهيم؟

بخار فصل گرد واژه هاي ماست.

دهان گلخانه فكر است.

***

سفرهايي ترا در كوچه هاشان خواب مي بينند.

ترا در قريه هاي دور مرغاني بهم تبريك مي گويند.

***

چرا مردم نمي دانند

كه لادن اتفاقي نيست،

نمي دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آب هاي شط ديروز است؟

چرا مردم نمي دانند

كه در گل هاي ناممكن هوا سرد است؟

*****

((سهراب سپهري))

jerii
08-16-2007, 04:45 PM
پوپكم !
پوپك شيرين سخنم !
اين همه فارغ از اين شاخه به آن شاخه مپر،
اين همه قصه شوم از كس و ناكس مشنو ،
غافل از دام هوس
اين همه در بر هر ناكس و هر كس منشين .
پوپكم پوپك شيرين سخنم !
تويي آن شبنم لغزنده گلبرگ اميد ،
من از آن دارم بيم ،
كاين لجن زار تو را پوپكم آلوده كند ،
اندرين دشت مخوف،
كه تو آزادي اش اي پوپك من مي خواني
زير هر بوته ي گل ،
لب هر جويه ي آب،
پشت آن كهنه فسونگر ديوار،
كه كمين كرده تو را زير درختان كهن ،
پوپكم! دامي هست ،
گرگ خونخواره ي بدكاره ي بدنامي هست.
سال ها پيش دل من كه به عشق ايمان داشت ،
تا كه آن نغمه جان بخش تو از دور شنيد ،
اندر اين مزرع آفت زده شوم حيات ،
شاخ اميدي كاشت.
چشم بر راه تو بودم كه تو كي مي آيي.
بر سر شاخه ي سر سبز اميد دل من ،
كه تو كي مي خواني.
پوپكم يادت هست ؟
در دل آن شب افسانه يي مهتابي ،
كه بر آن شاخه پريدي ،
لحظه اي چند نشستي ،
نغمه اي چند سرودي ،
گفتم اين دشت سيه خوابگه غولان است ،
همه رنگ است و ريا ،
همه افسون و فريب .
صيد هم چون تويي اي پوپك خوش پروازم ،
مرغ خوشخوان و خوش آوازم
به خدا آسان است.
اين همه برق كه روشنگر اين صحرا است ،
پرتو مهري نيست ،
نور اميدي نيست ،
آتشين برق نگاهي ز كمينگاهي هست ،
همه گرگ و همه ديو ،
در كمين تو و زيبايي تو ،
پاكي و سادگي و خوبي و رعنايي تو .
مرو اي مرغك زيبا كه به هر رهگذري ،
همه ديو اند كمين كرده نبينند تو را ،
دور از دست وفا پنهان از ديده ي عشق ،
نفريب اند تو را .


دکتر شریعتی

jerii
08-16-2007, 04:46 PM
سـهم مـن از تمــام ايــن قصـه...يك بغل بـي كسي و تنهايي است
نقش من حال و روز مجنوني است...نقش تو يك نگاه ليلايي است
باز هم بعد گريه هاي دلم...خيره در چشم آينه گشتم
راستي چهره پر از اندوه...گاهي اوقات هم تماشايي است!
گاه با خاطرات سرگرمم...گاهي اوقات نيز با تقويم
آه! امروز مثل ديروز است....در دلم انتظار فردايي است
آسمان مثل من تو غمگيني....پس بگو از چه رو نمي باري؟
نكند باورت چنين باشد: چاره عاشقي شكيبايي است
دل من سر به سينه ام بگذار....بي صدا گريه كن براي خودت
شعله اي در وجود من انداز....قصه عشق ما اهورايي است
مدت اندكي است در اين باغ....غنچه جان من شكفته شده است
به كنارم بيا، ببين به نسيم...ساده پر پر شدن، چه رويايي است!
يك فرشته از آسمان آمد...آخرين صفحه را ورق زد ورفت
به گمانم كه مردن عاشق....آخر قصه، حس زيبايي است...

jerii
08-16-2007, 06:40 PM
صدايت مي كنم امشب

من از عمق دلم بنگر

جوابم ده تو نجوا كن

شود حالم از اين بهتر

صدايت مي كنم بشنو

كه من بي تو نمي مانم

بيا يارم تو خورشيدي

كه بي تو رنگ شب خوانم

صدايت مي كنم برگرد

كه تنها تو شدي يارم

بيا اي عشق نافرجام

به تو مديون بدهكارم
صدايت مي كنم شايد

شوي يك لحظه مهمانم

در آن لحظه تو را گويم

چه اندازه پريشانم

صدايت مي كنم اما

چرا چيزي نمي گويي

از اين قلب پر از حسرت

چرا مهرم نمي جويي

صدايت مي كنم جانا

برس امشب به داد من

تمام خواستن ها را

تو از بر كن به ياد من

صدايت مي كنم از دل

تو هم امشب صدايم كن

تو مغروري غرورت را

فقط امشب فدايم كن

Even Star
08-16-2007, 06:47 PM
جری جان مرسی ترکوندی ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!





به عیادت صمیمیّت
در بیمارستان دل رفتم
بر روی در نوشته بود

خطر مرگ!
مبتلا به میکروب غربت

از پشت شیشه نگاهش کردم
چه لاغر شده بود و چه نحیف می نمود
دانستم که روز وداع نزدیک است

مُشتهایش را باز نمود
کف دستش
قطره های اشکم بود
که روزی به او بخشیدم

به چشمهایم دست کشیدم
خشک بودند

Even Star
08-16-2007, 06:48 PM
در کلبهء دل،
سکوت دلنشین آزادی
در قصر بندگی،
ضرب و کوب رقصها همچون پُتک
کف دستی خاک،
امّا بارور
فرسخ ها کویر،
لیک تنها خار و مار
لحظه ای رؤیا در روح و ضمیر،
همچون بهشت
سالها روح و دلالت،
همچو دود اَندَر هوا
مُشتی آب از چشمه خوردن،
بَه زلال
تشنه لب،
دریا به دریا،
بی جواب

Even Star
08-16-2007, 06:58 PM
آنقدر رشد خواهم کرد
که پرندگان
در آرزوی نشستن بر شاخه هایم
به کلاس پرواز روند

پس از فتح جوّ زمین
به شکار خلاء خواهم رفت
می روم به دنبال سرزمین موهومی فرشتگان
آنجا که هزاران آرزو
در صف طویل نوبت
یکی یکی مردود می شوند
می روم به سرزمین عصیانی شیطان
به اوج هرج و مرج

این دو را چه سخت در رقابت دیدم
جام ایمان را
گاه در دست این
و گاه در دست آن دیدم

من فراتر از ایمان خواهم رفت
من بالاتر از وحدت
به آنجا که هیچکس نداند کجاست، خواهم رفت!

Even Star
08-16-2007, 06:59 PM
امروز روز پرواز است
اگر چه نشسته اینجا
دراطاقک نیاز
لیک ذهن را پرواز دهم
اگر چه ندانم آن سرزمین کجاست؟

دل را به تعطیلات برم
به زیر خورشید تابان
بگذارم فریاد زند، بِدَوَد
بدور از قانون و مجازات زمان

روح را رها کنم تا چرخی زند
چه باک
اگر نگاه نامحرمی
هوس بر اندامش زند!

به غریزه فرصتی دهم
که رود در پی ارضاء خویش
مست و خمار بازگردد
برود آرام در بستر خواب خویش

نمیخواهم بدانم مسیر کجاست، مقصد کجاست؟
می خواهم بیهوش شوم همینجا
در زمان حال
آنجا که همه بی خبرِی است
بدور از هر چه قیل و قال

Even Star
08-16-2007, 07:00 PM
گاهی اوقات
قطره های شک
می بارند بر زمین باورم
و گیاهان امیدم آفت می زنند
فکر می کنم
چه فایده داشت
اینهمه وجین کردن دل؟
چه فایده داشت
آبیاری احساس
و ریشه دواندن به اعماق وجود؟

تا به کِی آوندهایم
تهی ز حقیقت؟
تا به کِی سبزی برگهایم
وابسته به نور؟

نمی دانم کِی کلروفیل
به واژه نامه پیوست؟

که من فهمیدم
باور من به رشد
تنها یک اعتیاد است
به نور!

و من ناگهان
از زرد شدن ترسیدم!

jerii
08-16-2007, 11:14 PM
مانده ام در حسرت بالا بلایی روز و شب
جان دهم از دوری دیر آشنایی روز و شب


هر سحر نام تو را با سوز دل سر داده ام
تا مگر بر تو رسد از من صدایی روز و شب

عاشقانه کو به کو شهر شما را گشته ام
تا بیابم شاید از تو، رد پایی روز و شب

دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها
بی تو دارم با دل خود ماجرایی روز و شب



پیش رویم قاب عکسی از تو دارم ماه من
روز و شب با یاد تو، دارم صفایی روز شب

jerii
08-16-2007, 11:19 PM
وقتي تو رو يادم مياد ميميرم و زنده مي شم
خوب مي دوني كه بعد تو عاشق هيچكس نمي شم
بعضي شبها يادم مياد يه روز بودي كنار من
حالا تو رفتي و شكست اين دل بي قرار من
حالا تو رفتي منم چشم انتظارت مي مونم
تو عمر دارم براي تو شعرهاي غمگين مي خونم
بعضي شبها ستاره بهم مي گن مياد يه روز
دل سياه و بي كسم تا اون بياد به پاش بسوز
بعضي روزا دلم مي گه هنوز منو دوستم داري
چشمهاي خيسم تا ابد بايد از دوريش بباري

jerii
08-16-2007, 11:25 PM
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
...
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
...
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
...
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرازندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
...
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟
هيچ
...
آرزو می کردم
که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟
نه، دریغا،هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
...
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
...
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست با غباري از غم
...
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيهاست
...

"حمید مصدق"

jerii
08-16-2007, 11:27 PM
احساس قشنگي ست كنار تو نشستن
يا منتظر قول و قرار تو نشستن

در بركهً شفاف غزل پاك شدن ها
روشن تر از آيينه كنار تو نشستن

لب هاي ترك خوردهً آفت زدهً من
بر خندهً شيرين انار تو نشستن

زنبور صفت شيرهً لبهات مكيدن
در دامن گل هاي بهار تو نشستن

باران شدن و همنفس ساز و دهلها
در باغ دل ايل و تبار تو نشستن

زيباست سر و سينهً برفي تو هر فصل
بر كاسهً چوبي سه تار تو نشستن

در گرمترين روز زمينيم و سرابي ست
در سايهً روياي چنار تو نشستن

در گردن من زلف تو پيچيد و ...رهايي است
منصور شدن ، بر سر دار تو نشستن

jerii
08-16-2007, 11:31 PM
نه شعر است این بسوزان دفترم را
مرا شاعر چه می پنداری ای دوست
بسوزان این دل خوش باورم را
سخن تلخ است اما گوش می دار که در گفتار من رازی نهفته است
نه تنها بعد از این شعری نگویند کسی هم پیش از این شعری نگفته است !
مرا دیوانه می خوانی ؟دریغا ولی من برسر گفتار خویشم
فریب است این سخن سازی فریب است! که من خود شرمسار کار خویشم

مگر احساس گنجد در کلامی؟ مگر الحام جوشد در کلامی ؟
مگر در یا نشیند در سبویی ؟ مگر پندار گیرد تار وپودی ؟
چه شوق است این ٬ چه عشق است این ٬ چه شعر است ؟
که جان احساس کرد ٬ اما زبان گفت !
چه حال است این ٬ که در شعری توان خواند؟
چه درد است این که در بیتی توان گفت ؟
اگر احساس می گنجید در شعر٬ بجز خاکستر از دفتر نمی ماند !
وگر الهام می جوشید با حرف ٬ زبان از ناتوانی در نمی ماند !
شبی٬ همراه این اندوه جانکاه مرا با شوخ چشمی گفتگو بود
نه چون من ٬های هوی شاعری داشت ولی٬ شعر مجسم: چشم او بود !
به هرلبخند٬ یک حافظ غزل داشت به هر گفتار٬ یک سعدی سخن بود
من از آن شب خموشی پیدا کردم که شعر او خدای شعر من بود !
زتحسینم خدارا لب فروبند
نه شعر است این بسوزان دفترم را
مرا شاعری چه می پنداری ای دوست
بسوزان این دل خوش باورم را
" فریدون مشیری "

jerii
08-16-2007, 11:34 PM
من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم

هميشه در گريز و در گذارم
نمی مانم به يکجا بی قرارم

سفر يعنی من و گستاخی من
هميشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحل و ناديده ديدن
به پرسش های بی پاسخ رسيدن

من از تبار دریا از نسل چشمه سارم
رها تر از رهایی حصار بی حصارم

ساحل حصار من نیست
پایان کار من نیست

همدرد و یار من نیست
کسی که یار من نیست در انتظار من نیست

صدای زنده بودن در خروشم
به ساحل چون می یایم خموشم

به هنگامی که دنیا فکر ما نیست
برای مرگ هم در خانه جا نیست

اگر خاموش بشینم روا نیست
دل از دریا بریدن کار ما نیست

من از تبار دریا از نسل چشمه سارم
رها تر از رهایی حصار بی حصارم

jerii
08-16-2007, 11:41 PM
تویی که اسم زلالت بهترین واژه رو لبهاس
واسه دیدنت هنوزم چشم من پر از تمناس

قصه ی من و تو مثل قصه ی برکه و دریاس
قصه ی رسیدن شب به طلوع صبح فرداس

با دلی پر از گلایه ، از زمونه می نویسم
گریه های بی صدامو بی بهونه می نویسم

دردمو بگو به جز تو، کی میدونه کی میدونه
منو تنها چشمای تو، به سپیده می رسونه

نمی خوام تو این هیاهو همنشین سایه باشم
برای به تو رسیدن، باید از خودم جدا شم

jerii
08-17-2007, 12:46 AM
روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن
از در نشد از پنجره ، زوري خودت رو جا نكن
آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن
وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا مي زارن
تو قتلگاه آرزو عاشق كشي زرنگيه
شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه
دلخوشي هاي الكي ، وعده هاي دروغكي
عشقاشونم خلاصه شد تو يك نگاه دزدكي
آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون مي كنن
دل ستاره ي منو ، از زندگي خون مي كنن
ستاره ها لحظه ها رو با تنهايي رنگ مي زنن
به بخت هر ستاره اي ، آدمكا چنگ مي زنن
عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون مي كنن
پشت سكوت پنجره چه بغضي بارون مي كنن !
مردم سر تا پا كلك ، رفيق جيب هم مي شن
دروغه كه تا آخرش ، همدل و هم قسم مي شن
رو دنده حسادتا زندگي رو مي گذرونن
عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن
قصه روزگار اينه ، به هيچ كسي وفا نكن
روي دلاي آدما هرگز حسابي
وا نكن ...

jerii
08-17-2007, 12:48 AM
با همه بي سرو سامانيم
باز به دنبال پريشانيم
طاقت فرسودگيم هيچ نيست
در پي ويران شدن آنيم
آمده ام تا تو نگاهم كني
عاشق آن لحظه طوفانيم
دلخوش گرماي كسي نيستم
آمده ام تا تو بسوزانيم
آمده ام با عطش سالها
تا تو كمي عشق بنوشانيم
ماهي برگشته ز دريا شدم
تا تو بگيري و بميرانيم
خوبترين حادثه ميدانمت
خوبترين حادثه مي دانيم؟
حرف بزن ابر مرا باز كن
ديرزماني است كه بارانيم
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه يك صحبت طولانيم

jerii
08-17-2007, 12:50 AM
زهي عشق، زهي عشق كه ما راست خدايا!
چه نغز است و چه خوب است و چه زيباست خدايا!
چه گرميم، چه گرميم، از اين عشق چو خورشيد
چه پنهان، چه پنهان و چه پيداست خدايا!

فتاديم، فتاديم بدان سان كه نخيزيم
ندانيم، ندانيم چه غوغاست، خدايا!
نه دامي ست، نه زنجير، همه بسته چراييم؟
چه بند است، چه زنجير كه بر پاست، خدايا!

چه نقشي ست، چه نقشي ست،در اين تابه ي دلها!
غريب است، غريب است و ز بالاست، خدايا!

.....................مولانا

Even Star
08-17-2007, 12:24 PM
آسمان
آسمانِ خستهِ شب
باز با چشمهای بیدارش
شاعری را به ره نشسته و باز
از فراسوی کهکشانِ صدا
تک شهابی به هیئتِ فریاد
رو به سمتِ سکوت می تازد.
گوش کن-
آخرین رسولِ صدا
با مزامیرِ نورمی اید.
گوش کن-
با گلوی خسته ماه
نور در ضجه ای به وسعتِ هیچ
بیخِ گوشِ نگاه
می نالد.
گوش کن-
یک ستاره زخمی
پشتِ گیسوی خوشهِ پروین
آخرین قطعه نفسها را
در همایونِ نور
می خواند.

باز امشب ستاره مغرور
در پی سکرِ عطرِ دخترِ مرگ
سر به پای نسیم می ساید.
باز بانوی موطلایی مرگ
بی خبر از ستارهِ زخمی
در وزشهای ناله یک جغد
روی بالِ نسیم می رقصد.
گوش کن-
از فضای گورستان
نغمه تار و عود
می اید.

بازهم
آخرین رسول صدا
غرقه در سحرِ رقصِ دخترِ مرگ
بر صلیبِ سکوت
می خشکد.
گوش کن-
حوری بهشتی مرگ
با طپشهای بی دریغِ تنش
رو حِ او را به خویش می خواند.

آسمان
آسمانِ خسته شب
با همان چشمهای بیدارش
شاهدِ وصلِ شاعر و مرگ است.

Even Star
08-17-2007, 12:25 PM
یک عاشقانهِ بی عشق
یک ماهِ بی فروغ
دیوانِ بی غزلی
غرقِ واژه های دروغ
یک برگِ گیج
واله و حیران
گمگشته در توهمِ این جنگلِ شلوغ
با غنچه ای که سرد و سراسیبمه غرق شد
در رودخانه خونرنگ کوهسارِ بلوغ.

یک نازِ بی نیاز
به هنگامِ رقصِ تیغ
آرا مشی سترگ
پر از دردِ بی دریغ
یک آسمان ستارهِ خاموش
زیر میغ.

زندانِ نام نور
و اندیشه فرار
یک موج ِبی قرار
سیارکانِ گیج
معلق در این مدار.

یک فصل
بارشِ بارانِ آرزو
یک دشت
تشنه جادوی بوی خک
یک رعد
خفته در آن ابرِ سینه چک

یک تک
منتظرِ رویشی دگر
در قصه های بارشِ یک فصلِ بی فریب
جلادِ جام
در طلبِ
خونِ سرخِ تک.

یک چشمِ نیمه باز
خیره به تصویرِ یک نگاه
یک پلک
مظهرِ صد پردهِ سیاه
نقاشِ معبدِ دل
خسته و خموش
در جستجوی نقشِ گمشده ای
در غبار آه.

یک قرن
در تدارک هنگامهِ عبور
یک لحظه بر خلافِ زمان
رو به ابتدا
یک سالِ تازه
ویک
عیدِ بی سرور
یک مرد
منتظرِ
بازگشتِ قرنِ غرور.

فریادی از سکوت
در این دشتِ بی سرود
بودی پر از نبود
و اوجی که بوسه زد
بر جای پای فرود.

رؤیای آتشِ زرتشت
در طپشِ
فواره های دود
خکسترِ وجود
در هوسِ
موجِ گنگ رود.

یک مستِ هوشیار
و یک
جامِ بی شراب
مخمورِ هفت سالهِ این کوزهِ تهی
گمگشته در خرابی میخانه ای خراب
افسونِ چشمهِ می
در نگاهِ دشت
با دستهای سربی افسانهِ سراب
چون نقشه های زندگی
آب
شد بر آب.

یک چهرهِ سیاه
نهان در نقابِ شرم
پیوندِ قطبِ یخِ و
سینه های گرم
یک سنگ
خفته در آغوشِ خک نرم.

یک جنبشِ اسیر
و یک پیله سکون
پروانه های عاقلِ شب
شعلهِ جنون
یک شمعِ غرقِ خون
با نوحه ای
که نیمه شب آمد
در قطره های خیرهِ اشکی
از چشمهای سردِ صدف بیرون.
یک مرد
یک شکیب
و نامی پر از فریب
این مرده های عجیب
صفهای سنگ
و زنبیلهای گورستان
یک قبرِ بی نصیب.

یک نفرتِ عظیم
و ایمانِ به کینه ها
یک قلبِ سنگ
در طپشِ
گیج ِسینه ها
یک گنج ِ خک گرفته از
خاطراتِ دوست
یک مار ِشرزه
خفته بروی دفینه ها.

یک پرده از سکوت
و این نغمه سازِ کر
تاری شکستهِ به هنگامهِ غمِ
همبستری خنجرِ غدارِ هرزه در
با دخترانِ دف
آوازِ نابِ هق هقِ چنگانِ چنگزن
در سوگ تارِ تار
رقصِ عجیب ِجغد
به آهنگ فاخته
در جشنواره مرگ چکاوکانِ صدا
یک عودِ سوخته و خاموش
در شعله های سرکشِ یک پرده از نوا.

**********

این یکه های یک
از آتشِ نگاهِ سه کفتار
از سحر خندهِ کرکسها
از ایلغارِ خیلِ کلاغان و زاغها
با یاری گناه
از جسمِ شهرِ مردهِ رؤیا
رؤیای زندگانی من
جای مانده اند.

ای دوستهای صمیمی
میراث خوارگانِ تشنه رؤیا
افسانه سازهای تباهی ومرگِ روح
ویرانگرانِ حرمتِ انسان و عشق و نور
این مانده های یکه من را
در غسلخانهِ رؤیای مرگِ شب
با اشکهای روز بشویید.
آنگه
تمامی آنهارا
پیچیده در کفنِ کابوس
آرام و باشکوه
به تابوتِ ترسهای کهنه نهید.
پس از آن
با دستهای سخاوتِ افسانه ای خود
تابوت را ، ز روی رحم و مروت
در یک شبِ سیاه
به یک قبرِ مستمند و فقیر
هدیه کنید.

Even Star
08-17-2007, 12:26 PM
ای ای رهپوی گرد آلود
ای رویای نامیرای مرد
اینچنین آشفته حال و خشمگین
تا کجا؟
در جستجوی نکجاها می روی.

در مسیرِ هولنک ِشهرِ بی رنگی رنگ
با کدامین بوسه عریانِ تیغِ خاطره؟
بر گلوی عشقهای مهربان
سرخی خون
لذتِ اندوه
هرمِ آتشهای پنهان را
میهمانِ خک زردِ کوره راهِ یادِ سردِ مرد
خواهی کرد.

در کجای بی قراریهای روحِ بی قرار مرد ؟_
این آتشفشانِ خامشِ فریاد
بر سریرِ حزنهای اضطراب آلود
تکیه خواهی زد.

ای ای عاصی ترین یاغی بندر گاهِ آرامش
ناخدای زورقِ اندیشه های درهمِ این مرد
اینچنین مواج
بر ا مواجِ این دریای طوفانی
تا کدامین ساحلِ افسانه ای دور؟
در پی داروی روحِ زخمی خورشید
پیکرِ بیداریت را
پیشِ تیغِ موجهای سرکشِ کابوس
جوشنِ رؤیای بیداری فردا می کنی.

با توام باتو
قلندر پیشه شبگرد.
وارث وارستگی رستِگان
ای رند
ای ایینه مستی.
تا به کی در کوچه های پیچ اندر پیچِ شهرِ خالی چشمم
دم به دم نقشِ نگاهِ َزندِگان ِ َزندهِ َزند یق _
منصورانِ َورجاوندِ دارستانِ یادِ زردِ ذهنِ خسته من را
زینتِ قابِ غبار آلوده ایینه های خواب خواهی کرد؟

باتو ام باتو
تو ای جاری ترین خونِ رگِ هستی
میهمانِ مهربانِ شهرِ روحِ شعر
ای رفیقِ همسفر
ای عشق
در گریزِناگریز از دامهای سخرهِ این واژه پردازانِ بی رؤیا
درکجای دفتر دل؟
در کدامین تکغزل؟
در کدامین بیت؟
در کدامین واژه؟
پنهان می شوی آخر.

سهم من از تو
بجز رسوایی جاوید
سهم من از تو
بجز آن نکجا آباد آشفته
سهم من از تو
به غیر از لذتی آغشته با اندوه
یا که فریادی
خموش و
بی قرارو
مرده و
محبوس
زیرِ تیغِ سینه سوز و سرکشِ امواجِ بیداری

سهم من از تو
بجز ایینه ای خالی
سهم من از تو
به غیر از سایه سنگینِ نامِ دار
ای سردارِ قلبِ خسته من
چیست؟

Even Star
08-17-2007, 12:28 PM
اگر که عشق نباشد
به سانِ یکه سوارانِ پهنه کابوس
شبی سوارِ مرکبی از نورِ مرگ خواهم شد.
و تا قیامتِ خک
تمامِ مردهِ شومم را
از هفت خوانِ کینه افلکیانِ بی فردا
گذار خواهم داد.

اگر که عشق نباشد
به روسیاهی این روزهای بی ناموس
شبی چراغ مرکبی بزمِ ننگ خواهم شد
و تا شکستنِ تک
شرابِ کهنه روحم را
از هفت خطِ مستی این خکیانِ بی فردا
گذار خواهم داد.

اگر که عشق نباشد
به کور چشمی این عاقلانِ بی قاموس
شبی به قبرِ جنون مثلِ سنگ خواهم شد
و تا غمی غمنک
تمامِ پیکرِ فرسوده جنونم را
از هفت پرسشِ فرزانگانِ بی سودا
گذار خواهم داد.

اگر که عشق نباشد
در اوجِ وحشتِ افسانه های دقیانوس
شبی صلیبِ مقبره غارِ تنگ خواهم شد
و تا طلوعِ وحشی آن تک غروبِ وحشتنک
تفاله های همه خوابهای خوبم را
از هفت خوابِ کهنه این خفتگانِ بی غوغا
گذار خواهم داد.

اگر که عشق نباشد
درون ِکوچهِ اندوهِ پیرِ خسته توس
شبی شرابِ محفلِ پورِ پشنگ خواهم شد
و تا سکوتِ شهوتِ سودابه های بی ادرک
صدای سرخِ گلویم را
از هفتِ کوسِ وحشی تورانیانِ بی نجوا
گذار خواهم داد.

اگر که عشق نباشد
می
می
رم.

Even Star
08-17-2007, 12:28 PM
دیگر ای دخترِ افسونگرِ نور
بر سرِ بسترِ بی خوابی من
قصه روز مخوان
که به جانِ خورشید
از فکرِ
قصه مبهم و تکراری تو
می سوزم.

دیگر ای ساقی عصیانگرِ می
می در این ساغرِ مخمور مریز.
شوکرانِ شبِ تار
دیرگاهیست
که در ساغرِ ا ند یشهِ من
مهمان است.
سا غرم را بِشکن
که به روحِ مستی
فکرِ میخانهِ ویرانهِ روز
مثل طوفان بلا
ساقه نوگلِ نورستهِ عصیانِ مرا
می شکند.

دیگر ای قاصدِ خوشبوی بهار
بر در قصرِ زمستانزدهِ رؤیاها
مشت مکوب.
خوابِ شیرینِ مرا
مرده شوی حسرت
کشت و در زیرِ هزاران کابوس
به دلِ وحشتِ جاوید
سپرد.
راه خود گیر و برو
که به عطرِ دلِ خونینِ گلِ سرخ قسم
تن این مرده نکام
از اندیشهً پیغامِ بهار
در ته قبرِ زمستانزده اش
می لرزد.

دیگر ای نغمه سرایانِ سپهر
در حریمِ سیهِ
تندرِ وحشی سکوت
نغمه خوانی مکنید.
پشتِ دیوارِ جنون-
دخمه تیرهِ عقل
گوشها کر شده است.
در دل شعله تنبور
بسوزانید عود.
تار را پاره کنید.
که به قانونِ دفِ خسته قسم
بوسه چنگِ شما
بر لبِ زخمه تار
زخم بر پیکرِ فرسوده من خواهد زد.

دیگر ای کوهِ بلند و مغرور
با عقابِ نگهت
طرحِ تند یسِ پر از یأسِ مرا
تا سر قله امید مبر.
پیکرِ سنگی افسانه من
دیر گاهیست که بر سینه سوزانِ کویر -
مادرِ تشنه نکامیها -
زنجیر است.
و شما
هرزه درانِ فاسق
راویانِ شبِ تار
ساقیانِ شوکر
مرده شویانِ کفن دزدِ زمستانِ سیاه
دخمه بانانِ سیه دخمه عقل
کوتوالانِ تباهی و سیاهی و بلا
بشتابید که مردی دیگر
می میرد.

Even Star
08-17-2007, 05:38 PM
سبد سبد ترانه، شعرهای عاشقانه
عاشق دگر کجا بود، در ظلمت زمانه؟

مدّعیان عاشقی در وادی بهانه اند
اسیر این خفت مشو که عاشقان شبانه اند

مدّعی ِ عاشق روز دَم از جدایی میزند
شب زنده دارِ حَق ولی حرفِ خدایی میزند

دلدادگی چون نعمتی ست، عاشق تو انکار مَکُن
صوفی، تو گر دل میدهی این راز آشکار مَکُن

Even Star
08-17-2007, 05:39 PM
جمله از این کوتاه تر نمیشود
آخر از این ساده تر نیست

بگو،
بگو که نشاید جسارت گفتنش
همانند سلامی خشک و خالی ست

بگو،
بگو که گفتنش خوشرنگ
همانند گل ِ نقش بسته بر قالی ست
بُروز عشق سخت است
لیک پایانش به خوشحالی ست

دوستت دارم!

Even Star
08-17-2007, 05:44 PM
نگاه تو بر در است
با یاد پنجره باز رو بباغ، هوای تازه،
خورشید تابان، پرنده ی خوانای عاشق
بر همیشگی سبزی شاخه سرو.

نگاه تو بزندگی بجامانده
در چشم رفیقان عشق،
شکوفانی سرخ نسترن تابستان
منگوله های میوه مهرگان باغبان
دانه جو در خاک خوب
اندیشه و بازوی کار بهار.

نگاه تو از زندگی گذرد-
با عبور از اعصار
به کویر و کوهسار.
نگاه تو نگاه تاریخ است
ادامه وجدان مزدک و بابک،
حلاج و عشقی، در شعر سعید گلسرخی و مختاری.
تو در نگاه کودک امروز
نگرانی دیرین امروز، وعده روشنی فردا،
در آسمان شفاف هدیه داری.

نگاه تو زنده است-
در پرواز باز پشتک کامل کبوتر در نیلی آسمان
شنای خیس ماهیان رود ورود دریا،
اندیشه مرور دیروز انسان فردا.

Even Star
08-17-2007, 05:46 PM
احساس می‌کنم تاکی گشن هستم.
شاخه‌هایم از اقیانوس‌ها گذشته،
پیچک انگشتان‌ام پیکر مجروح تو را لمس کنند،
خوشه‌های رزم بر لبان لوت تو
شهد توان‌بخشی ریزند.
پنجه‌های برگ‌هایم بر اندام خسته‌ات سایه کنند.
گنجشک‌های شاخه نشسته‌ام جیک‌جیک کرده،
دانهء تاک را به دندان‌های سفیدت رسانند.
این درخت کیهانی دور به تنهایی تو نزدیکی کند
تا باد بوی حبه پاره از خوشه را به تو رساند.

تو را بر چمن ابریشمین زمردین افتاده بینم.
پیراهن‌ات درفشی‌ست رنگین که پاپوشه‌هایت آن را
بر زمین نگه دارند.

در دوردست، سایهء خانه‌ای سیاه بینم،
که در کنارش درخت چنار خشکی چون
دست غول ز آستین زمین بیرون آمده،
در پشت، آسمان کبود و بی‌ستاره بینم با –
آلی بلندبالا، که در صورت‌اش دو حفره
سرخین زیر پرچین ابروان
و حفره‌ای سیاه بر چانه داشته،
دم‌اش، چو چنبر «هـ دو چشم»
بین دو پا معلق بوده،
بازوان پرمویش
دور تا دور افق، خروج نور را مسدود کرده.
بر ریسمان مال‌روی گردنهء گدوک
دواله‌پایی به تکدی نشسته.
بر پشتهء اخرایی تپهء دور بر سنگی، آهسته
جنی با شانهء چوبی پی در پی
گیسوان بلند مشگی پری اثیری تازه شسته
منظم می‌کند.
دو چشم، دو چشم سبز پری
پردهء سیاه گیسوانش را به موج درآورند.

بیا ای دوست، ای آشنا
بیا شاخهء دستان‌ام بگیر
و از آب‌های نیلی بگذر،
از شن‌زارهای تپه‌گون سرازیر شو،
از ماسه‌زارهای کنارهء دریا به‌سوی مهر، در خاور بشتاب.
بیا تا سایهء بلندت بر دریا
جزیرهء مواجی هویدا کند برای ماهی‌ها.

بیا که اشک‌های تو در این اقیانوس سکوت
مروارید شده تا عقد ثریای دیگری پدیدار شود.

بیا که زخم سکوت تو از تنهایی‌ت ژرف‌تر است.
بیا که در تاریکی شب، دیوارها به‌دور گریزند.
طبلی در سینهء جنگل به تپش افتاده.
در سیاهی شب، انفجار نارنجک خورشید
ظلمات عمق را آذرخشانه ترک اندازد.
برکهء پیچان از میان درختان، اینه به افلاک اندازد
تا راز را به فلک با رمز رساند.

ای آفتاب، پیکر این دوست را التیام بده.
او را دوباره به پرواز در آر.
ای ستاره‌گان، با نظم فلکی‌تان
چون آتش‌گردان کیهانی
شب‌های او را سپید گردانید.

Even Star
08-18-2007, 07:04 AM
آهی کشید غمزده ، پیری سپید موی

افکند صبحگاه ، در آیینه چون نگاه

در لابلای موی چو کافور خویش دید

یک تار مو سیاه !

در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد.

در خاطرات تیره و تاریک خود دوید.

سی سال پیش ، نیز ، در آیینه دیده بود :

یک تار مو سپید!

در هم شکست چهره ی محنت کشیده اش

دستی به موی خویش فرو برد و گفت : وای !

اشکی به روی آینه افتاد و ناگهان

بگریست های های !

دریای خاطرات زمان گذشته بود

هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید،

در کام موج ، ضجه ی مرگ غریق را

از دور می شنید.

طوفان فرو نشست ولی دیدگان پیر

می رفت باز در دل دریا به جستجو

در آب های تیره ی اعماق خفته بود :

یک مشت آرزو...!

Even Star
08-18-2007, 08:25 AM
هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند

Even Star
08-18-2007, 08:27 AM
می گویند سر راه هر کسی که قرار گرفتی لابد حکمتی دارد. ابر اگر بود هوا حتی. تو را من در عین ناباوری پیدا کردم ، یک روز معمولی . یادت که هست؟ می گویند چشمان انسانها حرف می زنند. باورداری باورداری که هر چه زبانت نتواست بگوید ، چشمانت می توانند راحت بگویند.

Even Star
08-18-2007, 08:28 AM
دل ساده
برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور
گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
که قند شهر
دروغی بیش نبوده است

Even Star
08-18-2007, 08:34 AM
ینست قانون جنگ.....
برای تجربه بجنگ....
برای ضربه نخوردن دفاع کن....
برای دفع کردن حمله کن...
.و برای اینکه زنده بمانی مجبوری بکشی تا زنده بمانی....
اری اینست قانون جنگ

علی آبادانی
08-18-2007, 10:42 AM
صدای خدا می اید
از خیلی دورها
و من می لرزم
تمام تنم می لرزد
گوشهایم را با دست می پوشانم
دندان هایم را به هم می فشارم
در اتاق را محکم می بندم ...
می روم زیر پتو
باز هم می لرزم
...
.....
همه چیز می چرخد ، من نیز
دردم می اید
آرام می گویم آخ
آرام تر از آنکه خودم بشنوم
...
.....
چشمانم را که باز می کنم دیگر صدایی نیست
حتی صدای خدا
برف می بارد
آرام
آرام
آرام
برمی خیزم
دیوانه وار
صورتم را به پنجره می سپارم
دانه های برف را با چشمان ِ پر از حسرتم تا کف حیاط بدرقه می کنم
شب ِ آسمان وقتی برف می اید روشن است
درست مثل دلِ من
باید رها شوم
مدام با خودم می گویم
باید رها شوم
لعنتی
لعنتی .
پس کلید کو ؟
باید فکر کنم
باید بیاد بیاورم
آخرین باری که رها شدم کی بود؟
کشوی میز
یادم می اید
زیر مجله هاست
کلید را برمی دارم
به خودم در سیاهی پنجره چشمک می زنم
کلید را در قفل می چرخانم
چشم بسته ..نفس حبس در سینه
باز می شود
می پرم بیرون
بی هیچ حجابی
دستهایم را باز می کنم
برف
برف
برف
گونه های گر گرفته ام را به دانه های سپید برف می سپارم
سکوت می کنم
دنیا سکت می شود انگار
اشک بی اختیار خلوت من و آسمان را بهم می ریزد
صدای پایی می اید
و چشمهای نگران مادر
و من هنوز پرم از فریاد
پرم از بغض
پرم از خشم

...
......
هیچ چیز آرامم نمی کند ...
هیچ چیز
صدای ِ خدا
صدای ِ آسمان
نوازش ِ برف
دست ِ باد
اشک
فریاد
خشم
آه
هیچ چیز آرامم نمی کند
چقدر خسته ام

jerii
08-18-2007, 04:25 PM
صبر كن عاطفه دلگير شود بعد برو
يا كمي از تو دلم سير شود بعد برو
صبر كن طفلك نوخواسته ي عاشقي ام
زندگاني كند و پير شود بعد برو
تازه از راه رسيدي به سفر فكر نكن
باش تا وقت سحر دير شود بعدبرو
تازه عاشق شده ام من به دلم رحمي كن
باش تا عشق زمين گير شود بعد برو

jerii
08-18-2007, 04:48 PM
از نشستن ها چه سود ،
مي توان شعري سرود
مي توان نقشي كشيد از ماهيان توي رود
مي توان لبخند را معنا نمود
مي توان غم را بدست باد پائيزي سپرد
مي توان از غنچه گفت
مي توان چون گل شكفت
مي توان فعل قشنگ زندگي را صرف كرد
مي توان با آفتاب مهر او ،
رخنه در انديشه هاي برف كرد
مي توان از برگ ، به جنگل رسيد
مي توان عشق خدا را اندرون دل به نيكي ظرف كرد
مي توان بر روي قطره ، نقشي از دريا كشيد
مي توان غم را زدود
مي توان بنهاد گام اندر وجود
مي توان اندوه را فرياد كرد
مي توان خارج شد از بود و نبود
مي توان شد آنچه بايد بود و بود

jerii
08-18-2007, 04:55 PM
دوستم داشته باش
بادها دلتنگند
دستها بیهوده
چشمها بیرنگند
دوستم داشته باش
شهرها میلرزند
برگها میسوزند
یادها میگندند
بازشو تا پرواز
سبزباش از آواز
آشتی کن با رنگ
عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش
سیبها خشکیده
یاسها پوسیده
شیرهم ترسیده
دوستم داشته باش
عطرها در راهند
دوستت دارم ها آه چه کوتاهند
دوستت خواهم داشت
بیشتر از باران
گرمتر از لبخند
داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت
شادتر خواهم شد
ناب تر
روشنتر
بارور خواهم شد
دوستم داشته باش
برگ را باور کن
آفتابی تر شو
باغ را از بر کن
دوستم داشته باش
عطرها در راهند
دوستت دارمها آه چه کوتاههند

علی آبادانی
08-19-2007, 11:52 AM
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
کسیر من نهاینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست

Even Star
08-19-2007, 03:06 PM
چشم هایم ترشد
دست هایم لرزید
دل من هُری ریخت
مادرم غمگین بود
اشک در خانه ی ما تسکین بود
جغد شومی گویی پشت درسکن شد
عطر یاس و شبو در فضا قایم شد
چه سکوتِ تلخی
چه غروب سرخی
چو نسیمی رفتی
صورتت زیبا بود و دلت نورانی
دست هایت سخت دیده ات عرفانی
غنچه ی سیمایت باز می شد گه گاه سکت و طوفانی کلبه ای تو ساختی بر فراز ایمان
در شگفتم حال
با غروب سرخت کلبه ام شد ویران
بلبلان می خوانند
بلبلان گریانند
گل زیبا پژمرد
بلبلان می دانند
بی تو دنیا خار است
فصل زرد سرماست
جایت اینجا خالی ست
مُرد اینجاگرما.

Even Star
08-19-2007, 03:06 PM
کنون در دل خالی من
پژوک فریاد جیرجیرک های پیچد
وفریاد و پژوک تمام گمان بُخردانه ام را انکار می کند
من در دیوانگی خردمندترم!

Even Star
08-19-2007, 03:10 PM
چگونه می توان باور کرد خاموشی شعله امید را در حالیکه اینجا هنوز گرم است
گوییا پیغامی برای خورشید نفرستاده اند
که آسمان بیقرار است و درالتهاب
بوی خک می اید ، ضجه ی باران
باران می بارد و روُزهای خفته ی زمین را سیراب می کند
رُزهایی که عطرشان لحظه ا را مست کرده
زمان را مَنگ که ایستاده به تماشای کوچ فرشته ای سبکبال که دل دریایی اش دنیای زمینی را وداع گفت و به میعادگاه حقیقی خود پیوست و روحش درآسمانی پک همچون او،آسوده درپرواز است.

علی آبادانی
08-19-2007, 03:38 PM
آمد درست زير شبستان گل نشست

دربين آن جماعت مغرور شب پرست


يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...

حالا درست پشت سر من نشسته است


اين بيت مطلع غزلی عاشقانه نیست

اين سومين رديف نمازی خيالی است


گلدسته اذان و من و های های های

الله اکبر و انا فی کل واد ... مست


سبحان من يميت و يحيی و لا اله

الا هو الذی اخذ العهد فی الست

Even Star
08-19-2007, 03:43 PM
وای اقای ابادانی شعرتون خلی زیبا بود این اخریه رو می گم دستتون درد نکنه!

jerii
08-19-2007, 07:11 PM
عزیزم غصه نخور زندگی با ماست
اگه باختیم امروزو فردا که برجاست
توی این شب سیاه مه گرفته
نگاه کن خورشیدی از اون دورا پیداست
عزیزم دنیا همین جور نمیمونه
یه روز اخر میشکنه خواب زمونه
عزیزم شب همیشه شب نمیمونه
صبح میشه افتاب میاد رو بوم خونه
عزیزم دنیا گلستون میشه یک روز
هر چی مشکل باشه اسون میشه یک روز
مهربونی جای کینه رو میگیره
هر جا دردی باشه درمون میشه یک روز
عزیزم دنیا همین جور نمیمونه
یه روز اخر میشکنه خواب زمونه
عزیزم شب همیشه شب نمیمونه
صبح میشه افتاب میاد رو بوم خونه

jerii
08-19-2007, 07:18 PM
به من گفت بیا...

به من گفت بمان.....

به من گفت بخند.....

به من گفت بمیر.....



آمدم//////ماندم//////خندیدم//////////مٌردم..................................

علی آبادانی
08-20-2007, 11:35 AM
وای اقای ابادانی شعرتون خلی زیبا بود این اخریه رو می گم دستتون درد نکنه!

قابلی نداره عزیزم

شما همون دویست تومن نرخ دولتیش رو بده :D

علی آبادانی
08-20-2007, 11:38 AM
من گمان می کردم- دوستی همچون سروی سرسبز

چار فصلش همه آراستگی است

من چه می دانستم ،هیبت باد زمستانی هست.

من چه می دانستم ، سبزه می پژمرد از بی آبی.

سبزه یخ میزند از سردی دی.

من چه می دانستم ،دل هر کس دل نیست

قلبها ،ز آهن و سنگ قلبها ،بی خبر از عاطفه اند

سخن از مهر منو ،جور تو نیست

سخن از متلاشی شدن دوستی است

علی آبادانی
08-20-2007, 11:40 AM
من در آئینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم..آه می بینم می بینم

تو به اندازه تنهائی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم....



چه امید عبثی



من چه دارم که تو را درخور؟

- هیچ.

من چه دارم که سزاوار تو؟

- هیچ.

تو همه هستی من ،هستی من.



تو همه زندگی من هستی.

تو چه داری؟

- همه چیز.

تو چه کم داری؟

- هیچ.

Even Star
08-20-2007, 09:37 PM
می دونم دلت گرفته ؛ من برات سنگه صبورم
چی شده تنها نشستی ؛ مثل تو از همه دورم

واسه من زندگی سرده ؛ نکنه تو هم غریبی
کاش می شد اشکهات و پک کرد؛بمیرم تو هم بریدی؟

چه تبسم قشنگی ؛ وقتی به غمها بخندی
اخه ارزشی نداره ؛ دل به این دنیا ببندی

نازنین دنیا همینه ؛ اون که خوب بود بدترینه
نکنه تنهات گذاشته ؛ اخره عشقها همینه

این روزا عشقها خیاله ؛ حتی فکرشم محاله
عشق پک پیدا نمی شه ؛ باشه هم رو به زواله

می دونی چقدر عزیزه ؛ قطره سپید شبنم
مثل اون اشکهای نازنت ؛ رو تن گلهای مریم

نازنین خدا بزرگه ؛ غم و از خودت جدا کن
ما که تنها نمی مونیم ؛ افرین اخمات و وا کن

بهار امسال
امسال سال غریبی بود غریب تر از گذشته ها
رو سفره عیدی فقط غباری بود از غصه ها

بهار فقط اسمش و داشت مثل یه قاب کاغذی
روزاش پر از دلتنگی و شبهاهش به رنگ کهنگی

انگاری خورشیدی نبود واسه طلوع زندگی
یه جاده بود رو به سراب اخرشم اوارگی

زمین تو اوج تشنگی بارون می خواست خیلی زیاد
همش می گفت تموم می شه همین روزاست بارون بیاد

قناری هم توی قفس صداش و از یاد برده بود
چراغهای خیابونها شعلشون و باد برده بود

حتی دیگه هیزم شکن چوبی نداشت که بشکنه
تو جنگل زندگیمون امروز دلها رو می شکنه

اخرشم نفهمیدیم روزا چه زود حروم شده
جوهر خودنویس من مثل بهار تموم شده

Even Star
08-20-2007, 09:38 PM
چشم اقای ابادانی ما مثل شما بد حساب نیستیم !

jerii
08-21-2007, 01:19 AM
نمانده چرا
در زمانه ما
رنگ مهر و وفا
عشق و صدق و صفائی
خدايـــا، خدايـــا، خدايـــا

كشد به كجا
كار اهل صفا
ای رقم زن ما
تابه كی ناروائی
خدايـــا، خدايـــا، خدايـــا

كشد به كجا
كار اهل صفا
ای رقم زن ما
تابه كی ناروائی
خدايـــا، خدايـــا، خدايـــا

كجا بگريزم كه غم نشناسد نشاط مرا
چه چاره كنم تا زمانه بفهمد زبان مرا

غمم به سرو آتشم به دل و بسته لب ناله كردم
دلی نشود تا خبر زغمم نيمه شب ناله كردم

به جلوه همی در دل جمع خوبان نشسته توئی
به شكوه همی در پی عمر كوته فتاده منم

به خنده همی دامن از دست ياران كشيده توئی
به گريه همی سر به دامان صحرا نهاده منم

دگر چه بود لطف اين زندگانی
تهی چو شود ساغر مهربانی

نمانده چرا
در زمانه ما
رنگ مهر و وفا
عشق و صدق و صفائی
خدايـــا، خدايـــا، خدايـــا ...

jerii
08-21-2007, 01:32 AM
در سپهر زندگي مثل مه و خورشيد شد
با تو بي معني تمام غصه و تنهايي و ترديد شد

دلخوشي‌هايم دگر در ابتداي انتهاي خويش بود
با تو گويي فرصتم در عرصه‌ي دلدادگي تمديد شد

آمدي جانا و غم رفت و دگر هم برنگشت
اشك چشمانم به يك شهر دگر نيمه شبي تبعيد شد

در نمازم هر قيامي قامتت را ياد داد
سجده كرديم و چنين بر خوبي احساس تو تاكيد شد

- تقديم به خود خود خودت!
- سرخي "دستهايت" به تلافي يك شاخه گل سرخ
- شعر مشكي است به تلافي چشمهايت


دستهايم مي شود حتي در آخر عاشق دستان تو
چشم‌هايم مي شود حتي در آخر لايق دستان تو

در چنين دريا مواجي كه تن ها و توان ها غرقه اند
ناجي من مي شود حتي در آخر قايق دستان تو

علی آبادانی
08-21-2007, 10:46 AM
می پرسم از اندوه نایابی که او را برد
از هاله ی نه توی مهتابی که او را برد

این بیت ، بند دوم یک آه-سایشگاه

او مثل ماهی های تنگابی که او را برد

می پرسمش از دور، ازدیروز، از دریا

از موج خیز سرد سیلابی که او را برد

اول نگاهم می کند-گفتم، روانی نیست

می گوید از شبهای شادابی که او را برد:

من را ...سوار یک سمند بی پلاک آمد

داماد...من ای کاش....سهرابی که او را برد

چیزی نمی فهمم از این بی سطر نامفهوم
او خود ولی می گوید از خوابی که او را برد:

سهراب نام دوست....بیچاره لیلا هم

من...بین ما روزی شکرآبی ...که او را برد

هی رفتم و هی آمدم بی کودکیها....ها

افتاده بودم در همان تابی که اورا برد

دختر فراری ها برایش پارک آوردند

لیلا نبود آن بید لرزابی که او را برد

یک هشت شنبه ...ساعت فردا...پری روزا

با من قرار مانتویی آبی که اورا برد

از آستانه تا خود دروازه خندیدیم

هی گفت از هر در سخن بابی که او را برد

این آخرین دیدار ما....مرفین اگر...بی او

می پیچدم در خلسه ی خوابی که او را برد

مثل پسین سالمندی های یکشنبه

افتاده بودم گوشه ی قابی که او را برد

زنهای فامیل آمدند از بوق بوق شهر

دیدم عروس و تور و قلابی که او را برد

زنها به رسم ماه بر آتش.... سپندیدم

هی سوختم بی رسم و آدابی که او را برد

دف می خورد حالا تمام شهر بی طنبور

کل می خورم بی زخم مضرابی که اورا برد

Even Star
08-21-2007, 03:07 PM
در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن

Even Star
08-21-2007, 03:10 PM
نگونه ام امشب كه دلم خواب ندارد
در ديدن تو چشم غزل تاب ندارد

آلودگي ات را به چه عنوان بپذيرم
وقتي كه زلالي تو را آب ندارد

تو پاك تر از مريم تاريخ زميني
بعد از تو جهان مثل تو ناياب ندارد

هرباغ که رفتی به تو جز سنگ ندادند
برگرد... که باغ دلم ارباب ندارد

ذات تو پر از حس رها بودن و عشق است
عکس تو که تاب تنه ی قاب ندارد

گفتی که می آیی و دلم مضطرب آمد
یعنی که دلم حرف در این باب ندارد

در دوری تو حال و هوای غزلم نیست
آنگونه ام امشب که دلم خواب ندارد

Even Star
08-21-2007, 03:12 PM
سیب هستیم که از شاخه چنین می افتیم
قبل از آنی که بخواهیم زمین می افتیم
آه حتی اگر عاشق بشویم ای مردم!
شک نداریم که با حتم و یقین می افتیم

علی آبادانی
08-22-2007, 10:04 AM
سیب هستیم که از شاخه چنین می افتیم
قبل از آنی که بخواهیم زمین می افتیم
آه حتی اگر عاشق بشویم ای مردم!
شک نداریم که با حتم و یقین می افتیم


مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم
به بهانه تولد حقایق
غم انگیزی که درد را به درد می آورد
و آتش را می سوزاند
سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای
آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد،
گریه می کنم با شکوه ،
مثل اقیانوس ،
بلند مثل کوه ،
او نمی شنود و نمی داند که ماه ،
خوشبختی مشترک همه بی ستاره هاست

Even Star
08-22-2007, 02:46 PM
واااااااای اقا ابادانی خیلی شعر قشنگی در جواب شعری که گذاشتم گکفتید مشکرم!

roje_aria79
08-22-2007, 06:10 PM
سلام
به ابرهایی که در آسمان تو گریسته اند
به آسمانی که تو در زیر آن زیسته ای
به گل و باد و بوی گلها
که به یاد تو زیسته اند
به تو از راه دور
سلام
به تو نادیده
به بارانی که با چشمان تو سر همرهی دارد
به غم نگاهت
و به چشمی که با من از یک طایفه است
سلام
به آرزوهای با تو بودن
با تو ماندن
و شمیم در آغوش غنودنت
به گرمای گم کردهء تنت
سلام
به روزهای گرم تابستان
و حس سرمای زمستان
به صدای خش خش برگهای زیر قدمانت
سلام
به کلماتی که از عمق وجودم
بهر تو جاری است
به واژه های ناب
به تو
و برای تو بودن
و با تو ماندن
سلام

jerii
08-23-2007, 12:32 AM
تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو
تو بگو بمون منم نميرم از کنار تو


تو بگو منو نميخواي ديگه خسته کردمت
گر چه سخته امّا من دور ميشم از ديار تو


تو بگو سرد هوا منم ميشم خورشيد تو
تو بگو که نا اميدي من ميشم اميد تو


تو بگو دلم گرفته از همه دورنگيها
مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم واسه تو


تو بگو خدا کنه بارون بياد از آسمون
به خدا قسم ميگم گريه کنه براي تو


اگه غمگين بشي از دستم ناراحت بشي
ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو


کاش تموم نميشد اين روزا ، اين خاطرها
تو ميموندي واسه من منم ميموندم واسه تو

jerii
08-24-2007, 03:58 AM
توی پس کوچه ی چشمات دل من گم شده باز
دنبال عشقم می گردم دنبال یه سروناز
دنبال یه راهه دررو ، از قمار عشق تو
ولی نه ، دلم میگه این یکی رو حتما بباز
نازنین از تو قفس دلم برات پر میکشه
دنبالت میام به هر جا ، تا به هر جا که بشه
نمی خوام تو رو ببینه غیر من ، حتی یه گل
میگم ای وای نکنه ، نکنه که اون عاشقشه
بیا بریم از این دیار ، بیا بریم تنهام نذار
بیا بسازیم قصر عشقی واسه هم پروانه وار
بیا که من منتظرم ، بدون تو دربدرم
بیخیال حرف مردم شو ، بیا بشیم دو یار
ناز و ادات قشنگترین درد و غمای عالمه
آخرش هُرم چشات ، آتیش به جونم میزنه
چقدَر فرار کنم از دو چشای اطلسی
عزیزم ناز نگات بسته به این جون منه
بیا بریم از این دیار ، بیا بریم تنهام نذار
بیا بسازیم قصر عشقی واسه هم پروانه وار
بیا که من منتظرم بدون تو دربدرم
بیخیال حرف مردم شو ، بیا بشیم دو یار...

jerii
08-24-2007, 04:09 AM
قدر هر چه گل ديدم مرا آزار کردی تو
خيانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو
عجب ديوانه بودم من که بستم دل به چشمانت
و کار قلب اين دیوانه را دشوار کردی تو
چقدر از التماسم پيش مردم آبرويم رفت
چقدر اين چشم ها را پيش مردم خوار کردی تو
شنيدم بارها با او بودی وليکن حيف
شهامت مال هر کس نيست پس انکار کردی تو
چقدر اشعار زيبايی برايم خواندی و گفتی
و بازی با دل بيمار من بسيار کردی تو
نمی بخشم تو را ، او را و هر کس را که بد باشد
خدايم خود تلافی ميکند هر کار کردی تو
دلم را ديگر از هرچه نگاه و آرزو کندم
تمام پنجره های مرا ديوار کردی تو
چه حسنی داشت درد اين شکست تلخ ميدانم
مرا از خواب عشق و عاشقی بيدار کردی تو

jerii
08-24-2007, 04:19 AM
مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرکشی هم فشاندی
گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی
آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روی تو سپید
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید

Even Star
08-24-2007, 03:42 PM
سلام
به ابرهایی که در آسمان تو گریسته اند
به آسمانی که تو در زیر آن زیسته ای
به گل و باد و بوی گلها
که به یاد تو زیسته اند
به تو از راه دور
سلام
به تو نادیده
به بارانی که با چشمان تو سر همرهی دارد
به غم نگاهت
و به چشمی که با من از یک طایفه است
سلام
به آرزوهای با تو بودن
با تو ماندن
و شمیم در آغوش غنودنت
به گرمای گم کردهء تنت
سلام
به روزهای گرم تابستان
و حس سرمای زمستان
به صدای خش خش برگهای زیر قدمانت
سلام
به کلماتی که از عمق وجودم
بهر تو جاری است
به واژه های ناب
به تو
و برای تو بودن
و با تو ماندن
سلام
سلااااااام جناب روژه جان ؟!خوب هستید خیلی وقته به ما سر نزدید وقتی نوشتتون رو دیدم خیلی خوشحال شدم خیلی !امیدوارم بازم به جمع کوچیک ما بایید !ما که هر چی داریم از صدقه سر شما است استاد!:happy::happy:

jerii
08-24-2007, 03:57 PM
سلااااااام جناب روژه جان ؟!خوب هستید خیلی وقته به ما سر نزدید وقتی نوشتتون رو دیدم خیلی خوشحال شدم خیلی !امیدوارم بازم به جمع کوچیک ما بایید !ما که هر چی داریم از صدقه سر شما است استاد!:happy::happy:

:D:D:D

jerii
08-24-2007, 07:41 PM
آن کـیــست کـــز روی کــرم با مــا وفــاداری کـنـد

یــا جـای بــدکـاری چـو مـن یـکدم نـکوکاری کـنـد



اول بــبـانـگ نـــای و نـی آرد بـه دل پـیــــغــام وی

وانـگـه بـه یک پـیـمانـه مـــی با ما وفــاداری کـنـد



دلـبــر که جـان فرسود ازو کـام دلـم نگشود از او

نـومـید نتـــوان بـــود ازو باشــد کـه دلــداری کـنـد



گفتـم گـره نـگشوده ام زان طـره تـا مـن بـوده ام

گـفتـا منــش فــرمـوده ام تـا بـا تــو طــراری کـنـد



پشمینه پوش تند خو از عشق نشنیده ست بو

از مسـتیـش رمزی بـگو تا تـرک هـوشیـاری کـنـد



چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان

سـلــطان کـجا عـیـش نهــان با رنـد بـازاری کـنـد



زان طره پر پیچ و خم سهل است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند



شد لشکر غم بی عدد از بخت می خواهم مـدد

تا فـخر دیـن عبدالصمد باشد که غـمـخواری کـند



بــا چـشـم پــر نیرنـگ او حـافـظ مـکن آهــنـگ او

کــان طـره شــبـرنــگ او بـــسیــار طــــراری کـنـد

jerii
08-24-2007, 07:49 PM
نيمه شب آواره و بي حس و حال
در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز کرديم در خيال
دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي يک دو سالي مي گذشت
يک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به ياد آورد اول بار را
خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
هم چون رازي مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمدو هم آشيان شد با من او
همنشين و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
نا توان بود و توان شد با من او
دامنش شد خواب گاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي
واي ازآن شب زنده داري تا سحر
واي از آن عمري که با او شد بسر
مست او بودم ز دنيا بي خبر
دم به دم اين عشق مي شد بيشتر
آمدو در خلوتم دم ساز شد
گفتگو ها بين ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشايي چشم دل زيباست دل
گر تو زورق وان شوي درياست دل
بي تو شام بي فرداست دل
دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تورا بس دوست مي دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تويي مخمور خمارم بدان
با تو شادي مي شود غم هاي من
با تو زيبا مي شود فرداي من
گفتمش عشقم به دل افزون شده
دل ز جادوي رخت افزون شده
جز تو هر ياري به دل مدفون شده
عالم از زيباي ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود
هم چو عشق من هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهي يار بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختي مارا نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت
بيگمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه حجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بودو بس
يار مارا از جدايي غم نبود
در غمش مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پيمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانه پيمان ساده بست
ساده ام آن عهدو پيمان را شکست
بي خبر پيمان ياري را گسست
اين خبر نا گاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلداري ديگر عهد بست
با که گويم او كه همخون من است
خسم جان و تشنه ي خون من است
بخت بد بين وصل او قسمت نشد
اين گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به اين قيمت نشد
عاشقان را خوشدلي تقدير نيست
با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دودو دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را
سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق از من گذشتي خوش گذر
بد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون کن ز سر
ديشب از کف رفت فردارا نگر
آخرين يکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل نبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود
عشق ديرين گسسته تاروپود
گرچه آب رفته باز آيد برود
ماهي بيچاره امامرده بود

jerii
08-24-2007, 07:54 PM
تو كوير سرد و بارون زده برف و باد مياد

ديگه كار گذشته از آبرو سيل به ياد مياد

توي قاب ، مثل قديما هنوزم بي استرس

استوار و مردونه داره صداي داد مياد

نمي‌لرزه تن باد ، زمينه كه سرد نميشه

اگه اين دنيا بلرزه تو چشاش ، مرد نميشه

مي‌پوشونه غزل بارون و از رو گونه هاش

ميدونه هيشكي حريفِ غم و اون درد نميشه

ميدونه به اون اميد آسمون بسته شده

غم و غصّه‌هاش به دست آسمون دسته شده

ميدونه اگه بجنگه ميشه مفقود الاثر

پر پروانه ي چشم آسمون خسته شده

روي شيشه هاي قاب خاك و غبار روزگار

ميشينه رو تن اون كه دل نبسته به ديار

ميتونه دل بكنه از اين‌همه دل میتونه

ميتونه پر بكشه مثل يه قمري تو غبار

بايد اين زندگي رو بي خط و بي خال بكشه

مث لاك‌پشت خونه‌آش و هرجايي دنبال بكشه

نتونه حرفش و با اسم خدا چاپ بكنه

بره سيب و با مداد تو سطل آشغال بكشه

ميتونه سيب نباشه يه پرتقال خال خالي

كه گوشه‌اش نوشته سيب نورس پيارسالي

ميشه يه حصير خورد و خمير تو سمساري

بياد و داد بزنه كه توي خواب و خيالي

ميپرم از خواب و تو روياي مهتاب ميپرم

آخه اونجا ميشه فرياد بكشم من بشرم

مث يه سياره مث ماه پر از روشني ام

مثل جمعه‌ها كه اون ، ميگه كجاست همسفرم

ميرم و قاب و بايد در بيارم از رو ديوار

قاب يه مسافر مونده تو جاده‌ي فرار

نگاه يخ زده‌ي ‌فراري بي جنب و جوش

يعني يك عمر حسرت ديدن پشت اين حصار

پشت پيچ قاب عكس ، هميشه ديوار ميزارن

تو دل فراري ها ، اميد سر شار ميزارن

مي‌پري تو تابلوي زنده قاب پنجره

اما اونا ، تو دلت حسرت دلدار ميزارن

jerii
08-24-2007, 07:57 PM
امشب در آسمان هم، از ماه شب اثر نیست

امشب نبودن تو، پنهانِ از نظر نیست

آغوش غم پذیرفت، امشب مرا دوباره

حسن حضور آنکه، کمتر ز یک پدر نیست

با بوسه های رویا، با اشک با خدایا

امشب به صبح بردن، در تاب یک نفر نیست

آخر من و طنابی یا قرص یا سلاحی

چون در صراط هستی، جز کج مرا سفر نیست

از سوختن نترسم، از داغ دل پرستی

در راه حل مشکل، از هیچ هیچ حذرنیست

.................................................. ..

.................................................. ..

با این همه گمانم، امید بر دلم هست

امید در دلم هست، امشب که بی سحر نیست

در انتظار صبحم ، هرچند نم نمی هست

شادم که نور خورشید، سازنده اش بشر نیست

jerii
08-24-2007, 07:59 PM
هرگز تو را نبخشم ، بخشش که کار ما نیست

من لایقت نبودم ، دنیا که بی وفا نیست



هی دم زدیم از عشق ، اما سکوت نشکست

عمری گذشت و دیدم این واژه را صدا نیست



تا از تو دل بریدم از آسمان شنیدم

گر دل دهم به آتش ، دل دادنم خطا نیست



خورشید دیده بودم ، مهتاب را هوس بود

خورشید گر نباشد ، مهتاب آشنا نیست



بی فکر و بی حضورت ، دنیا به کام من شد

پس من چگونه گویم این درد را دوا نیست



هرسال روز دیدار ، گویم خدا نگه دار

تا از درون بفهمی این حرف ها ریا نیست

علی آبادانی
08-25-2007, 10:31 AM
گوشی مانده ات اگر..
با توام ای زادهء نادان ز خود:
گوش ده: با من بخوان این این داستان..
سالها از حادثه میگذرد..
آنکه یادش هم چو زهر تلخ کامم میکند..
یورش وحشی و فرجامی کثیف..
آمدند و پشته ها از کشته ساختند
مهد شیران و دلیران را ویران ساختند
جز به ویرانی تو کردی ماندگار؟
از چه کردی مام میهن را خراب
............................................
ازچه نادانان توکردی حکمران؟
از چه پوچی را تو کردی استوار
مر نه ایران مهد هوشیاران بود؟
خاک و خشتش خانه پاکان بود؟
از چه هستی را تو کردی نیستی
با توام ای روز و شب برسرزنان؟
هیچ میدانی درستی چیست؟
ای عرب ای زاده نادان پرست
راه تو" تازی چرا انسان ستیزیست؟
ای گم و دانش ستیز!!
بهر چه دم میزنی از راستی ؟
ای دروغ ای ستمگر بهر چه دم میزنی از راستی؟
ار محمد این سیه روی مرد نامرد
پیغمبر توست؟
جز تجاوز چه دیگر بر تو آموخت
از چه وقت نادان کتابی را نوشت؟
نادانی را دانایی نوشت!
بند بند آن کتاب وحشی تو !
که ننوشته بجز کشتار و غارت جزء به جزء..
شده آئین پاکان کثیف..
آن ابر مرد که مردانگیش مینامند..
تشنهء کشتار بود ای ابله هستی ستیز..
نام او را حق میشمرند
از آن دم که حق هم روسیه شد!!
سرنوشت من چنین نیست که چون تو هم در این دنیا کنم و عیش و
در فردای روز آخرت را زان خود چندار باشم..
آریائی را چه باشد ترس از اهریمن پست..
دانایان را چه باک از نادرست؟
این گونه به نیستی کشاندی روزمان
مژده ای دارم برایت ای کثیف..
سرزند آن روز ما گر راستین..
بدان هدیه تو از ما نباشد جز نیستی

saze shekasteh
08-25-2007, 11:41 AM
وقتی به دلت دلم سپردم
هرگز به تو این گمان نبردم
چشمم به رهت سپید گشته
دل خون ز غمت حبیب گشته
گفتم که مرا به توست میلی
مجنون منم و تو گشته لیلی
تو نیز دلی به من سپردی
نه اینکه مرا ز یاد بردی
من رسم جهان به هم بریزم
یا اینکه ترا منم عزیزم
تا کی بکشد ناز تو مجنون
تا کی شودت ز قهر دلخون
آخر ره انصاف کجا شد
عمرم تلف از بهر شما شد
گویی تو مرا دگر نخواهی
هردم گله که تو رو سیاهی
آری رخ من سیاه و دل خون
چشمم ز فراق گشته جیحون
هر قطره اشک من گواه است
دیگر نه نفس هماره آه است
آه از دل سنگت آه ناله
بر چاه فتادیم ز چاله
یوسف نه منم که چاه دارم
بر دست تو من نگاه دارم
تو یوسف ملک انس و جانی
امداد من خسته توانی
از من نگهت دریغ هرگز
بر سوخته دل حریق هرگز
تو شاهی و من گدای نالان
ای شاه دل گدا مرنجان

Even Star
08-25-2007, 11:48 AM
ساز شکسته جان شعرت خیلی قشنگ بود بازم به ما سر بزنیددوست عزیز!



شاهراه دل من پر از هیچ کس است
به کسانی که از این خاکی گذر خواهند کرد
به سلامی و تکان دستی
دلشان خوش باشد،دلمان خوش باشد
لیک مهرم،غزلم،شعر و هر سخنم
پیشکش رهگذران
سفرتان پر خیر،راهتان پر خوبی

Even Star
08-25-2007, 11:50 AM
هنگام رفتن
در چشمان عشق نگریستن
آنچنان مشتاق ماندنت می کند
که پای رفتنت سست می شود
ورفتن را مرگ می پنداری
پس چشمانت را ببند
وپا در جاده بگذار
وهمیشه به یاد داشته باش
گاهی وقت ها برای بودن
باید رفت...

Even Star
08-25-2007, 11:51 AM
امشب بر شانه های دلم
کوله باری سنگینی می کند
کوله باری پُرِاز دلتنگی
دلتنگی های کهنه و تازه
یکی از سال های ویران، سخنی می گوید
دیگری از ماه های خسته و رفته
آن یکی از شب یلدایی که گذشت
و یکی، از لحظه هایی که در بیهودگی ها
غرق شد...
دلم می شکند زیر بار این همه دلتنگی
روحم ولی در پی دلتنگی ِ دیگر
می گریزد از همه دلتنگی ها
با پرهای شکسته باز سوی آسمان ها می رود
می رود سوی ( ناشناختنی )
شاید اینبار درآن اوج
به معبودش رسد...

roje_aria79
08-25-2007, 02:26 PM
:D:D:D
بر ما به حقارت منگر زانکه چو فرصت
در رتبه بلندیم ولی از همه پستیم

roje_aria79
08-25-2007, 03:50 PM
سلااااااام جناب روژه جان ؟!خوب هستید خیلی وقته به ما سر نزدید وقتی نوشتتون رو دیدم خیلی خوشحال شدم خیلی !امیدوارم بازم به جمع کوچیک ما بایید !ما که هر چی داریم از صدقه سر شما است استاد!:happy::happy:
سپاسگزارم.
نظر لطف شماست بانو.
در جمع شما بزرگان جای کوچکی چون ما نیست.
یاحق

roje_aria79
08-25-2007, 04:04 PM
شب و یاد تو
امشب به یاد تو با ستاره و آسمان
در پیچ و تاب بیکران نقش خیال میزنم
بازیچه منی یاد و خیال من
نقش دو چشمم
نقاش روحم
این بیکران هر گوشه اش بی نام و بی نشان
جا جای آسمان
رد نگاه توست
تو رفته ای و من
در این میان
بر این کران بی کران
حیران و ویران مانده ام
ای ماه من ای نور شبهای غمم
.....................................

roje_aria79
08-25-2007, 04:32 PM
با یک دنیا غم و حصرت دل از اغوش تو کندم
دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمی بندم
به اسونیه یک قصه
تو از عشقم گذر کردی
دلم یه گوله اتیشه بود
تو اونو شعله ور کردی
میون این همه ادم شدم تنها ترین تنها
من و اینجا رها کردی
تو در این گوشه ی دنیا
با یک دنیا غم و ....
ببین بغض شکستم رو
نمی گم دیره یا زوده
اگه چیزی برام مونده
یه مشتی خاطره بوده
واسه این عاشق ساده
یه روز مثل خدا بودی
نمی دونست دل سادم
که خیلی بی وفا بودی
با اینکه دل بریدم من
شکسته بال پروازم
هنوزم توی این غربت
برات معنای اوازم
با یک دنیاغم و....

Even Star
08-25-2007, 04:58 PM
سپاسگزارم.
نظر لطف شماست بانو.
در جمع شما بزرگان جای کوچکی چون ما نیست.
یاحق
این چه حرفیه استاد!خیلی خوشحالم که بازمشما رو این جا می بینم!
با یک دنیا غم و حصرت دل از اغوش تو کندم
دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمی بندم
به اسونیه یک قصه
تو از عشقم گذر کردی
دلم یه گوله اتیشه بود
تو اونو شعله ور کردی
میون این همه ادم شدم تنها ترین تنها
من و اینجا رها کردی
تو در این گوشه ی دنیا
با یک دنیا غم و ....
ببین بغض شکستم رو
نمی گم دیره یا زوده
اگه چیزی برام مونده
یه مشتی خاطره بوده
واسه این عاشق ساده
یه روز مثل خدا بودی
نمی دونست دل سادم
که خیلی بی وفا بودی
با اینکه دل بریدم من
شکسته بال پروازم
هنوزم توی این غربت
برات معنای اوازم
با یک دنیاغم و....


نوبت ما هم مي رسد.
درآينه ي زما ن دقيق ببين.
بي آن كه پرنده اي پرواز كند.
يا ستاره اي بدرخشد.
بسيار ساده
مانند هما ن موقعي كه آمدي.
هرلحظه يك عمركامل است.
تولد و مرگ
چنا ن ساده
كه باور نمي توان كرد.
پس اين همه كبكبه ودبدبه چيست؟
گويي آنهمه سرابي بيش نبود.
گاهي اميدواری
گاهي نوميدی
زمان بدينسان درقلب ما پروازمي كند.
اما در شطرنج زندگي كسي نيست كه مات نشود.
هنوز در ميانه ي راه بودم
كه آنرا با چشمان كبوتر و كلاغ ديدم.
و يقين كردم كه دستان محبت را عزيز بدارم.

Even Star
08-25-2007, 05:04 PM
مردمان ديوارخانه شان را بلندكرده اند.
دل صداقت شان اما شكسته است
درخود فرورفته اند ودرفاضلاب خودخواهي منزل گزيده اند.
هيچ كلامي ازبهار زيباي ايمان برنمي خيزد.
ودروغ‏‏‏‏‏ُُُ‏‏‏‏‏‏ ‏‏‏, موشهاي انديشه شا ن را زندگي مي كند.
بلكه هيچ يقيني در آنها نمي رويد.
مگس ها درآبرويشان تخم گذا شته اند.
وچشمان ايثارشان درمسير نابينايي حركت مي كند.
مردمان درخرابه هاي پر كينه ي حسد پرسه مي زنند.
ازدريا وجنگل وزيبايي هاي سنگ و درخت دور شده اند.

Even Star
08-25-2007, 05:07 PM
بالاخره خواهم رفت
به سرزمين سنگ وخاك وباد
بالاخره درمسير رها يي بال خواهم گشود
ترانه علف قلبم را تسخيركرده است
آنجا جوا نه هاي صميميت جاري است
وعشق غزل زندگي مي خواند
كي از اين ديوارهاي تودرتو رهايي خواهم يافت
به پنجره هاي باز ,سلام خواهم كرد
پوست روشن شبهاي مهتابی
دركنار همان خرگوشي كه غرق زندگي است
دود و ترافيك زندان عشقند
دل من در لحظه هاي ناب شعر مي تپد
بالاخره خواهم رفت
به غروبي طلايی
به جاده اي لبخند بر لب
به آسماني پر ستاره

Even Star
08-25-2007, 05:16 PM
چه اينجا باشد چه آنجا
جاييكه كبك وكبوترنمي خواند
وآشيانه ي كلاغ درچشمها نمي رقصد
چه اينجا باشد چه آنجا
جاييكه ترانه هاي علف و ابرنيست
جوي روان افكار, آب راجستجونمي كند
چه اينجا با شدچه آنجا
جاييكه پنجره اندر پنجره
زندان ستاره هاي شب
بي شك خدا بهترمي داند
چه اينجا باشد چه آنجا
صداي رهگشاي سكوت
ولبخند ارغواني پاييز
من مي دانم كه مي آيی
وعشق را درهمه ي وجودها جاري مي سازی
خورشيد اين را هر روز آواز مي خواند
من مي دانم كه مي آیی
با كوله باري ازشوق و زيبایی
بنشين و لحظه ها را شماره كن
راه برو و درجستجوي جاده ودرخت باش
همه ازچنين مسيرهايي گذشته اند
و امروز هيچ ردپايي از آنها برجاي نمانده است
بيا وچادر مهرباني بر سر ما بينداز
تا روان عشق شادمان گردد
مغنعه ي آسمان در تمام وجودم مي درخشد
من مي دانم كه مي آيی

jerii
08-25-2007, 05:35 PM
بر ما به حقارت منگر زانکه چو فرصت
در رتبه بلندیم ولی از همه پستیم

از من به دل نگیرید بزرگوار
اون جان از دوستان عزیز هستند من می خواستم سر به سرشون بزارم

من به شما ارادت دارم خواهشا دل گیر نشید

Even Star
08-25-2007, 05:44 PM
نه جری جان !اقا روژه فکر نکنم منظور بد داشته ایشون بزرگوار تر از این حر ف ها هستن عزیزم!

jerii
08-25-2007, 06:48 PM
دلــم پُــر اسـت فـضـا تـنـگ كــوچــه غـمـنـاك اسـت
عــروس عـشــق بــه زيــر هـزارمــن خــاك اســت

نـه دسـت دوســت نـه ره تــوشــه و نـه روزنـــه اي
سـفـر بـه پـيــش و ره عـــاشـــقـي خـطـرنـاك اســت

بــه دخـــتــرم کــه دم از راه زد شـــبــي گـــفـــتـــم
كــه رســم ومــذهــب عــشــاق رزم بـیـبــاك اســـت

دعـــابـــده بــــروم جــــســـت وجـــوي روزنــه اي
كــه چـشـم هـا بـه ره وقـلـب عـاشـقــان چــاك اسـت

طــلســم جـــاده ي بــن بــســت ســــد مــن نــشـــود
كـه عـشـق سـركــش وچـابــكـسـوار وچـالاك اســت

هــجــوم عـــشـــق زكـــف بــرده اخــتــيــار مــرا
اگــرچــه كــاخ ســتــم گــردنـش بــرافــلاك اســت

دعــابــده بــروم ســرنــهــم بــه مــســتـي عـــشـــق
در آن ســپــيــده کــه انــگــور در تــن تـــاک اســت

saze shekasteh
08-26-2007, 06:47 AM
قصه جانکاه

امروز كه از غصه غمينم
از پاي چو هر خسته نشينم
از سينه برون همي دهم آه
در شرح غم و قصه جانكاه
بر ياد چو آورم من آنروز
در سفره نماندم به جز سوز
آن روز كه شادمان و مسرور
ليلي صفت و به خويش مغرور
در بين كسان چو شمع بودم
دلخواه تمام جمع بودم
ناگاه ز راه بي قراري
افتاد دلم از پي كاري
غم آمد و گشت كار اين دل
پائيز دل و بهار اين دل
آن كودك غم ميان سينه
شد گوشه نشين آبگينه
چندي چو گذشت ميْ شد آن غم
هرگز نه شراره اش چنان كم
آهسته چو قطره هاي باران
جولانگه او شد اين تن و جان
هر مو رگ ميْ نخورده يي هم
آغوش گشاي قطره يي غم
افشاندن مي تمام گرديد
جان هم به تنم حرام گرديد
ديگر نه كه جاي جان به تن بود
دل گو كه غمينخانه تن بود
آرامگه ميْ اين دل من
تفتيده به غم شد اين گل من
با هر تپشي دل پر از غم
باريد مي و گونه پر از نم
آنكس ز ره صواب مي گفت
چشم تو دُرِ شراب مي سفت
اين ميْ نه كه از سحاب باريد
چون ني به دل كباب ناليد
دل بود به فكر آه و زاري
دم مستي و بازدم خماري
اينگونه شدم ليلي مجنون
پر رگ زمي و نصيب دل خون

پی نوشت : Even Star ارجمند از لطف شما سپاسگزارم و از اینکه در جمع صمیمی تان هستم خوشحالم

Even Star
08-26-2007, 10:48 AM
و
دل تمنایی می خواهد
تمنایی به گستره ی دشت ها و افق ها
تمنای درك شدن ها
تمنای پذیرش ها
و
فهم ها
و تمنای یكی شدن ها
و
چه قدر تنهاست این دل
تنها و بی كس
نه بود حادثه ای،
از تصادم لحظه های درك شدگی
نه وجود گوش شنوایی،
در انحنای واشده ی زمان
زمان درد و دل های نهان
و
چه قدر دردناك است
فهم پذیرش سكوت
سكوت متجلی كننده ی حقایق
حقایق یكی نشدن ها
حقایق هجرها و گدازها
و
چه قدر تنهاست رها شدن ها
تنها گذاشته شدن ها
و
پس زده شدن ها
و
چه قدر تنهاتر
مواجه با دورویی ها

ای دل خاموش گیر!
و در خویش بگداز!
كه ترا جایی در این میانه نیست
دست از تقلای یافت حقایق بركش!
كه حقایق همه لكه دار شده اند
ترا در سرزمین ریاهای واضح
و حقایق كاذب جایی نیست

!

علی آبادانی
08-26-2007, 11:36 AM
در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمنک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب

jerii
08-26-2007, 11:28 PM
نان پاره ز من بستان
جان پاره نخواهد شد
وان را که منم مأوا
آواره نخواهد شد
وان را که منم خرقه
عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره
بیچاره نخواهد شد

میچرخم و میرقصم و
مینوشم از این جام
بیخود شده از خویشم و
از گردش ایام
این عشق الهی است
حق لایتناهیست
این عشق الهی است
این شور خداییست




آنکس که رخش بیند
پاداش نخواهد هیچ
بی او به بهشت اندر
یک لحظه بپاید بیش
این عشق الهی است
حق لایتناهیست
این عشق الهی است
این شور خداییست

از خویش برستم من
بر سجده نشستم من
خویشم همه غیر آمد
از غیر گسستم من
بتخانه زدم آتش
آتشکده را خاموش
لات و هول و عظا از پایه شکستم من
لات و هول و عظا از پایه شکستم من

میچرخم و میرقصم و
مینوشم از این جام
بیخود شده از خویشم و
از گردش ایام
این عشق الهی است
حق لایتناهیست
این عشق الهی است
این شور خداییست

jerii
08-26-2007, 11:32 PM
وقتي سرت رو شونمه...

درد و بلات تو جونمه ...

جون به جونم اگه کنند...

خاطرخواهي تو خونمه ...

دلم مي خواد باهات باشم..

رفيق پا به پات باشم ...

سايه به سايه، دم به دم...

بميرم و فدات بشم ...

تصدق رنگ چشمهات،...

نخواب بذار نگات کنم...

هر چي دارم فدات کنم ...

ستاره بارونت کنم،....

جونم رو قربونت کنم ...

وقتي سرت رو شونمه، ..

درد و بلات تو جونمه ...

جون به جونم اگه کنند، ..

خاطرخواهي تو خونمه..

jerii
08-26-2007, 11:34 PM
اگه دستم به جدايي برسه

اونو از خاطره ها خط مي زنم

از دل تنگ تمومه آدما

از شب و روز خدا خط مي زنم

اگه دستم برسه به آسمون

با ستاره ها قيامت مي كنم

نمي ذارم كسي عاشق نباشه

ماه و بين همه قسمت مي كنم

قصه ي جدايي ما آدما

قصه ي دوري ماست از خودمون

دوريه من و تو از لحظه ي عشق

قصه ي سادگي گم شدمون

jerii
08-26-2007, 11:36 PM
وقتی نیستی نمی دونم ، چی بگم یا چی بخونم
آخه من دل به تو بستم ، نمی خوام بی تو بمونم
وقتی از غروب خورشید تا سحر بیدار می مونم
برای رسیدن تو ، تو دلم دعا می خونم
از همون روزی که رفتی ، دل شده مست نگاهت
روی خط صاف جاده ، چشم من مونده به راهت
چشم من مونده به راهت
می دونم یه روز میاد که ، دوباره تو رو ببینم
برات از بهار بخونم ، تو چشات عشق رو ببینم
این روزها تموم حرفهام ، رنگ التماس گرفته
بیا تا راز نگاهت ، رو گلهای یاس بیفته
توی این روزهای درگیر ، تویی تنها تک ستاره
راز عشق و موندن و تو ، بیا زنده کن دوباره
تو همونی که وجودت ، گرمیِ نور امیده
ای تموم مهربونی ، تو نذار که عشق بمیره
تو نذار که عشق بمیره

jerii
08-26-2007, 11:40 PM
چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم
از دوری صياد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگيرم نگرانم

از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی
وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره کوی تو با اشک بشويم
با حال نزارم
با حال نزارم

برخيز که داد از من بيچاره ستانی
بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی
خوش جلوه نمايی
ای برده امان از دل عشاق کجايی
تا سجده گذارم
تا سجده گذارم

گر بوی تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثری هيچ نماند
جز گرد و غبارم
جز گرد و غبارم

jerii
08-26-2007, 11:50 PM
من از اين شباي بي ترانه
موندنت تو خاطراتمو مي خوام
رخوت عبور و از تنم بگير
تا رسيدن به تو آسون شه برام
جاده هاي نيمه شب رو بشکن و
رگ اين فاصله ها رو پاره کن
خيره شو به سقف تار آسمون
فکر زخماي دل ستاره کن
اگه مهربون بشي با نفسام
ديگه زندوني تو نمي ميره
تن شکفتنم مث يه حادثه ست
که فقط با موندنت جون مي گيره
من و تو تا فصل سبز ما شدن
يه قدم فاصله داريم نازنين
دستمو بگير و سر رسيدنو
توي جشن اين يکي شدن ببين

jerii
08-26-2007, 11:55 PM
ر چند از اين دوري و چشمان قشنگت گله داريم

تا لحظهء خوبي كه بيايي، من و دل حوصله داريم

گفتي من و تو، قسمت يك پنجره باشيم قبول است

هر چند به اندازهء پرواز و قفس، فاصله داريم

يادت نرفته است عزيزم، كه اگر درد سري هست

از خندهء آن روز، از آن كوچه، از آن يك بله داريم

ديگر همه را گردن اين قسمت و تـقدير نينداز

تـقدير كدام است؟ ببين، ما خود مسئله داريم

عيب از خودمان نيست؟ كه تا پاي قراري به ميان است

هي صحبت كمبود زمان مي شود و مشغله داريم

انگار محال است كه ما قسمت يك پنجره باشيم

حالا كه به اندازهء پرواز و قفس فاصله داريم

jerii
08-29-2007, 04:46 AM
چقدر اين ثانيه ها نامردند
گفته بودند که بر مي گردند
برنگشتند و پس از رفتنشان
بي جهت عقربه ها مي گردند
آه اين ثانيه هاي بي رحم
چه بلايي به سرم آوردند
نه به چشمم افقي بخشيدند
نه ز بغضم گرهي وا کردند
از چه رو سبز بنامم به دروغ
لحظه هايي را که يکايک زردند
لحظه ها ،همهمه هايي موهوم
لحظه ها، فاصله هايي سردند
بگذاريد ز پيشم بروند
لحظه هايي که همه بي دردند

jerii
08-29-2007, 04:53 AM
رو به گريه بازه جانم دلم از دنـيا گرفته
تپش ترانه هامو مرگ بي صـدا گرفته

گريه کن گريه کن گريه اي آواز خاموش
گريه کن گريه کن اي تــرانـــه فراموش

گريه کن گريه باغ لاله هـاي پـرپـر
گريه کن گريه من لحظه هاي آخر

از کجای شرجي شب مي شـه دريا رو صدا زد
به کدوم لهجه غربت مي شه دنيا رو صدا زد

رو به گريه باز جانم دلم از دنيا گرفته
تپش ترانه هامو مرگ بي صدا گرفته

گريه کن گريه کن گريه اي آواز خاموش
گريه کن گريه کن اي تــرانـه فـرامـوش

کي صــدا زد مـنو از شـب من که مغـلوب دوباره ام
شب شب تاريک وخاموش من پر از نعش ستاره ام

اين کدوم لحظه درده شـب چـنـدم عذابه
که دقيقه قرن سرشار از تلاطم عذابه

گريه کن گريه کن گريه اي آواز خاموش
گريه کن گريه کن اي تــرانـه فرامــوش

گريه کن گريه باغ لاله هـاي پـرپـر
گريه کن گريه من لحظه هاي آخر

از کجا شرجي شب مي شه دريا رو صدا زد
به کدوم لهجه غربت مي شه دنيا رو صدا زد

رو به گريه بازه جانم دلم از دنيا گرفته
تپش ترانه هامو مرگ بي صدا گرفته

گريه کن...گريه کن گريه اي آواز خاموش
گريه کن...گريه کن اي تـرانـه فـرامــوش

گريه کن گريه باغ لاله هـاي پـرپـر
گريه کن گريه من لحظه هاي آخر

jerii
08-29-2007, 04:54 AM
كاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گياهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
بسراپای تو لب می سودم

كاش چون نای شبان می خواندم
بنوای دل ديوانه تو
خفته بر هودج مواج نسيم
می گذشتم ز در خانه تو

...

كاش چون ياد دل انگيز زنی
می خزيدم به دلت پر تشويش
ناگهان چشم ترا می ديدم
خيره بر جلوه زيبائی خويش

كاش در بستر تنهائی تو
پيكرم شمع گنه می افروخت
ريشه زهد تو و حسرت من
زين گنه كاری شيرين می سوخت

كاش از شاخه سرسبز حيات
گل اندوه مرا می چيدی
كاش در شعر من ای مايه عمر
شعله راز مرا می ديدی

jerii
08-29-2007, 04:57 AM
آه ازاين دوستان كه هريك ساز خود را مي زنند
اين يكي ني ،آن يكي طعنه به بلبل را مي زنند
بگرفته دلم از اين دنيا، از اين دوستان پر مدعا
آزرده ام از اين خنجرها سوي دوستي گشته رها
خواهم كه بار بندم از اين دير خراب
از بس كه عشقم به دل گشته بي انتها اما بي ثواب
خدايا ،مهربانا، با كه گويم من درد خويش
با كه گويم سوز درون سرگشتگي بيش از پيش
ياد دارم عشق من پاك است و بي دريغ
خون دوستيش در رگهاي من غليظ است نه رقيق
خدايا،مهربانا،منيرا التهاب غمش را چه كنم
دوستيش را جايي ديگر نتوانم برد، حجمش را چه كنم
گل نرگس ،زنبق دلم شقايق گشته است
از حسرت تو باغ دلم گلستاني از علايق گشته است
مهربانا ،مهرباني و صفاي تو كجاست؟
گوشه اي خالي در دل درياي تو كجاست؟
مرواريد عشقت در كدامين صدف گم گشته است؟
اقبال وصل من در قله كدامين كوه قاف گشته است؟
مهربان من دوستي يكي هست و يكرنگي نكو
تا به كي آيم در برت وآنگه شوم سو بسو
مهربان آرامش در كدامين قاموس تو دارد نشان ؟
تا چه زمان مي بايد اين دل از بهر تو خون باشد فشان؟
مهربان ، در نظر من نگار بود با تو رقيب!
روح تو حلول يافت در نگار يالالعجيب!
از چه افتادم از نظرتو اينچنين
از كجا فروآمد آوار دوري اينچنين
اكنون افتاده ام چو مرغي در قفس
نفسم در سينه خانه گشته حبس حبس
خدايا مهرباني تو، مهربان من كجاست؟
رحيمي و كريم ،آرام جان من كجاست؟
خواهم كه مست باشم فارغ از دو جهان
ُرك گويم حرف دل ،حرف اين بي نشان
مهربان مست چشمان تو هستم مستِ مست
اف بر جهان بي مهربان هرچه هست، هست

jerii
08-29-2007, 05:01 AM
نام تو رو آورده ام دارم عبادت میکنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت میکنم
دستت به دست دیگری از این گذشته کار من
اما نمی دانم چرا دارم حسادت میکنم
گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم
شاید تو با خودئ گفته ای دارم اطاعت میکنم
رفتم کنار پنجره دیدم تو را با... بگذریم
چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری
دارم به تقدیر خودم چندیست عادت میکنم
تو التماسیم می کنی جوری فراموشت کتم
با التماس ولی تو را به خانه دعوت میکنم
گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی
رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم

jerii
08-29-2007, 05:04 AM
جوانی ام به هوای تو بی خیال گذشت
ز عمر وعده ی تو سالیان سال گذشت
به بی خیالی خود هرشبانه می خندم
شبانه های من اینگونه بی خیال گذشت
هزار حرف گره خورده ماند در دل من
و دست وپنجه دل خسته در جدال گذشت
چقدر پرسش من بی جواب ماند ا زتو...
چقدر تاب دل آرام وبی سوال گذشت
امید را نتوان از رواق سینه زدود
اگرچه عمر به ناکامی و ملال گذشت
به رنگ آبی عشق تو لحظه های شبم
به شعر حافظ ودلشوره های فال گذشت
نمانده ای که مرا صاحب کمال کنی
دریغ ازآن همه عمری که بی کمال گذشت
خوشم که عمر به یاد تو مهربان سر شد
اگرچه تلخ وهرچند بی وصال گذشت

Even Star
08-29-2007, 01:31 PM
جری جون ببخش که دیر رسیدم یه ذره از شعر های خیلی قشنگت ممنون راستی هزار پست شدنت هم مبارک شیرینی یادت نره!

jerii
08-29-2007, 04:54 PM
جری جون ببخش که دیر رسیدم یه ذره از شعر های خیلی قشنگت ممنون راستی هزار پست شدنت هم مبارک شیرینی یادت نره!

ممنون
نه که تو شیرینی دادی؟:D

A R @ M
08-29-2007, 05:03 PM
واسه بودن با تو از همه گذشتم ای یار

اما تو شکستی قلبم رفتی و نمودی غمخوار

****

چه عجیبه که هنوزم عشقتو من می پرستم

واسه با تو بودن از نو دل به هیچ کسی نبستم

****

میخوام اینبار واسه تو سوغاتی عشق و بیارم

اما اگه دوست نداشتی قلبم و برات بزارم

****

عاشقم مثل همیشه بی تو من تنهاترینم

حالا که نیستی و رفتی بذار از غمت بمیرم

****

بدون ای عشق قشنگم چشم به راه تو میمونم

تا ابد با یاد چشمات قصه ی عشقو میخونم
نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع: | 2 دسته گل

A R @ M
08-29-2007, 05:06 PM
منو ببخش غریبه

یه اشنا نبودم


چله نشستم اما

ازت جدا نبودم


یه کلبه ساختم از عشق

موج اومد و خراب کرد


تموم نقشه هامو

اومد نقش بر اب کرد


دوستت دارم اکر چه

فاصله ها زیادن


نقطه چینای ممتد

تو رو به من ندادن




رو خاک غم نشسته

کسی که رفته بر باد


اون عاشق قدیمی

تو رو نبرده از یاد


طلسم دستای ما

شکسته می شد ای کاش


دارم میرم عزیزم

مواظب خودت باش

A R @ M
08-29-2007, 05:08 PM
میتوان راحت از این دنیای فانی دل گسست


میتوان چشم را بر این دنیای بی مقدار بست

میتوان در آن جهان در انتظار تو نشست

آری ای زیبای من ای حسرت فردای من

میتوان با عشق تو از جاده های شب گذشت

میتوان جای غمت با یاد تو همخانه گشت

میتوان مانند مجنون سر نهاد بر کوه و دشت

میتوان ای جان من ای نیمه پنهان من

A R @ M
08-29-2007, 05:11 PM
در این زمانه که وفا چو کیمیاست نازنین


سراسر وجود تو پر از وفاست نازنین

اگر چه قلبهای ما به عشق هم تپد ولی

ببین چگونه راه ما زهم جداست نازنین

چرا به هم نمی رسند دو قلب نا امید ما

چرا زمین و آسمان به ضد ماست نازنین

خدا برای هر کسی نهاده قسمتی ولی

ببین برای ما خدا چگونه خواست نازنین

اگر چه ما در این جهان به هم نمیرسیم بدان

که عاقبت وصال ما در آن سراست نازنین

A R @ M
08-29-2007, 05:12 PM
جدا از تو نميگردم كه تو در جسم من جاني

بدون جان عزيز دل مگر ميماند انساني



اگر چه نيستي نزدم ببيني اين غم و دردم

چه با من ميكند هر دم ولي دانم كه ميداني



خودت ميداني اين دنيا چه با من ميكند جانا

ميان كوهي از غمها عزيزت گشته زنداني



فلك گريد به حال من به سوداي وصال من

به اين درد محال من كه آن را نيست درماني



زمان زهريست در كامم كه آن را زندگي نامم

فقط ياد تو آرامم نمايد زين پريشاني



اگر چه نزد تو خوارم بیا روزی به دیدارم

که این قلب سیه کارم کنم پای تو قربانی



بیاید روزی ای فانی که من را از برت رانی

ولی آن روز خودت مانی و کوهی از پشیمانی



به زودی آید آن روزی که بیزارت کنند از من

مرا رانی ز دامانت به شامی سرد و بارانی

A R @ M
08-29-2007, 05:21 PM
آسمان امشب به حالم مویه کن


روح تب دار مرا پاشویه کن

آتش افکند عاشقی بر حاصلم

گریه کن در مجلس ختم دلم

گریه کن ای عشق روحم تیر خورد

شانه احساس من شمشیر خورد

آن که میگفتند پشت قابهاست

دختر فرمانروای آبهاست

آن که میگفتند از جنس گل است

شرح احساسات سبز بلبل است

او شبی آمد آمد مرا دیوانه کرد

او مرا یک باغ بی پروانه کرد

آمد از دردش پرم کرد و گذشت

بیوفا سیلی خورم کرد و گذشت

رفت و من در پیش پایش گم شدم

از جنون ورد لب مردم شدم

ای دل دیوانه مستی میکنی

باز هم شبنم پرستی میکنی

رام هر کس کی شود آهوی دشت

ای دل دیوانه دیدی برنگشت

من که گفتم این پرستو مردنیست

من که گفتم این بهار افسردنیست

من که گفتم ای دل بی بند و بار

عشق یعنی رنج یعنی انتحار

عشق خونت را دواتت میکند

شاه اگر باشی عشق ماتت میکند

آه عجب کاری به دستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل

jerii
08-31-2007, 03:29 AM
بچه بودم فکر میکردم خدا هم شکل ماست
مثل من و تو ,ما,همه,او نیز موجودی دوپاست

در خیال کوچک خود فکر میکردم خدا
پیرمردی مهربان است و به دستش یک عصاست

یک کت و شلوار می پوشد به رنگ قهوه ای
حال و روز جیب هایش هم ,همیشه رو به راست

مثل آقا جان به چشمش عینکی دارد بزرگ
با کلاه و ساعتی کهنه که زنجیرش طلاست

فکر می کردم که پیپش را مرتب می کشد
سرفه های او دلیل رعد و برق ابرهاست

گاه گاهی نسخه می پیچد,طبابت می کند
مادرم می گفت او هر دردمندی را دواست

فکر می کردم که شب ها روی یک تخت بزرگ
مثل ادم ها و من,در خواب های خوش رهاست

چند سالی که گذشت از عمر من فهمیده ام
او حسابش از تمام عالم و آدم جداست

مهربان تر از پدر,مادر,شما,آقا بزرگ
او شبیه هیچ فردی نیست,نه,چون او خداست

jerii
08-31-2007, 03:49 AM
بگذار سر به سينه ي من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي درد مند را
شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده ي سر در كمند را
بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت
اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمريست در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم، آنچنان كه اگر بينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرامو روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه ي شراب
بيمار خنده هاي توام ، بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب

Even Star
09-01-2007, 08:21 AM
سلام بچه ا!

wowارام جون تو هم اومدی پیش ما !:happy::happy:(فدات شم تاپیک ما رو منحرف نکنی ها!;);))خیلی شعر هات هم قشنگ بودن مرسی!:blush::blush:






زندگی یعنی بازی سه ، دو ، یک …
سوت داور............
بازی شروع شد!!!
دویدی ، دست و پا زدی ،
غرق شدی ، دل شکستی ،
عاشق شدی ، بی رحم شدی ،
مهربون شدی…
بچه بودی ، بزرگ شدی ،
پیر شدی
سوت داورــــــ0?ــــــــــ
بازی تمام شد...
زندگی را باختی

Even Star
09-01-2007, 08:27 AM
تقدیم به(!)



به تو تقدیم می کنم
آرزوهای بزرگم را...

به تو می بخشم
همه ی آسمانم را...

به تو هدیه می دهم
محبت چشمانم را...

و فقط؛ به تو نشان می دهم

خدایم را...

Even Star
09-01-2007, 09:04 AM
درك تنهایی و دلتنگی ام
یك دنیا صبر می خواست و مهر
و تو چه با سخاوت هر دو را در برداشتی

ای معنی سبز تمام كلام ناگفته ام
تو را تا هنگام كه نفسی در كنج سینه باشد
با همه وجود و با دستان خالیم
به خاطر خواهم داشت ...

آسمان هم مهربانی نگاهت را وام گرفته
در ترنم باران و نم اشكت چه پاكی نهاده
اما دیدگان این همیشه غصه دار باران چشمان تو را هرگز تاب ندارد
پس با دستانت مهربانی زدودن اشكها را برایم به ضیافت بخوان
تا بگویم با این لبهای ترك خورده از عطش عشق
تو را تا آن هنگام كه جانی در بدن باشد
به خاطر خواهم

A R @ M
09-01-2007, 03:03 PM
چه طوری ایونی گلم !!
نه بابا خیالت تخت من چون بخش فرهنگ و هنر رو خیلی دوست دارم عمرا اگه منحرفش کنم


دنیا شبیه توست مثل دلبری هات

چیزی شبیه رنگ رنگ روسری هات



مثل شکوه بادبادک بازی باد

وقتی که می رقصاندش بازیگری هات



چیزی شبیه دل به لبخند تو دادن

مثل گل تردید در نا باوری هات



افسوس اما شهر ارزان می فروشد

در پارکهای شوخ، شرم دختری هات



ای شهرزاد قصه های سالها پیش

افسانه ام کن با تب افسونگری هات



گم کرده ام آه ای هزار و یک درد

خورشید را قصه ی دیو و پری هات



شاهی؟ گدایی؟ مرشدی؟ پیری؟ چه هستی؟

دل بسته ام عمری است بر پیغمبری هات



امشب عمو زنجیر باف قصه ام را

آورده ام در حلقه ی پا منبری هات



نذر مرا با کاسه ای گندم ادا کن

تا پر بگیرم در حریم پاپری هات



امروز یادم کن که فردا دیگر از من

گردی نخواهد خاست با یادآوری هات

***

دنیا شبیه توست..... وقتی ماه باشی ،

حتی خدا دل می دهد بر دلبری هات

A R @ M
09-01-2007, 03:05 PM
نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم

می خواهم از دنیا دلم را پس بگیرم



می خواهم امشب برگ برگ هستی ام را

از شاخه های این شب نارس بگیرم



من آمدم تا حجم اقیانوس را از

جغرافیای شانه ی اطلس بگیرم



کولی شدم تا مثل تقدیر نگاهت

آیینه را از هر کس و ناکس بگیرم



اما چه با من می کند چشمت که باید

هم گفته، هم نا گفته ام را پس بگیرم



کر نیستند این ناکسان اما چگونه

داد خود از این لشکر کرکس بگیرم



ای تلخ شیرین شوخ تند ای مرگ،بگذار

کام خود از آن خنده های گس بگیرم



ای با تنم از عطر کافور آشنا تر

نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم



دلتنگم از جنجال جنگی سرد اینجا

با زندگی می خواهم آتش بس بگیرم



***

در قاب عکسی کهنه مادر چشم در راه

تا ماه را طوقی از اطلس بگیرم



کو دستمال خیس اشک ای روح باران

تا گرد از آن چشمان دلواپس بگیرم

A R @ M
09-01-2007, 03:06 PM
اشتباه اول من و تو یک نگاه بود

عشق ما از اولین نگاه اشتباه بود



گر چه باورت نمی شود ولی حقیقتی است

اینکه کلبه ی من از غم تو روبراه بود



می دویدم و میان کوچه جار می زدم

های های گریه بود و اشک و درد و آه بود



گاه گریه می شدیم گاه خنده مثل شوق

این هم از تب همان نگاه گاه گاه بود



جنگ بر سر من و خدا و عشق بود سیب

سیب بی گمان در آن میانه بی گناه بود



هر کجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم

ردی از عبورسرد آفتاب و ماه بود



آفتاب من تویی و ماه من بگو چرا

با حضور آفتاب روز من سیاه بود



اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب

بر غریبی من و تو بهترین گواه بود



زیر چتر سایه ی تو خیس گریه می شوم

مثل آن زمان که دل هنوز سربراه بود



هرچه می دوم به انتهای خود نمی رسم

مانده ام کجا ، کجای کار اشتباه بود

Even Star
09-01-2007, 04:24 PM
هیچ کس اشکی برای ما نریخت ...
هر که با ما بود از ما می گریخت ...
چند روزی ست حالم دیدنیست...
حال من از این و آن پرسیدنیست...
گاه بر روی زمین زل می زنم...
گاه بر حافظ تفاءل می زنم...
حافظ دیوانه فالم را گرفت...
یک غزل آمد که حالم را گرفت: ...
ما زیاران چشم یاری داشتیم...
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

Even Star
09-01-2007, 04:34 PM
مرا دیوانه می پندارند!

زیرا روزهایم را به اسکناس هایشان نفروخته ام!

ومن آنها را دیوانه می پندارم!

زیرا فکر می کنند می توانند

روزهایم را با اسکناس هایشان بخرند...

A R @ M
09-01-2007, 06:50 PM
ماه اگـر در شبکلاه زر زری زیبـاتر است



مـاه عالمتاب من در روسری زیبـاتر است



گـر چه زیبا می زند پیدا شدن بر مـوی او



گـم شدن در آن شب نیلوفری زیبـا تر است



عـشــق را در گـنـــجه ًسبز قـدیـمی دیده ام



چشـمش از نار و ترنج کودری زیباتر است



"همـدلــی از همـزبانی خوشتر" اما اینکه تو



با زبـان از همدلان دل می بری زیباتر است



مــادرم می گفت دختـــر هـای باغ لشــکری



مثل حوری هر یک از آن دیگری زیباتر است



سینـه ریز ســکه کوب دختــرانش در غروب



از قـران آفتــاب و مـشـــتری زیبــاتر اسـت



من به او می گفتم اما - خوب یا بد- گـل پری



گل پری از هر چـه حوری وپری زیباتر است



بلــولای دخــتران مثل گــل بــــر روســریش



از سـکوت این شب کــاکـل زری زیباتر است



او که من می خواهمش گلخنده های شرقی اش



توی بــاغ رنگ رنگ روســری زیبــاتر است

A R @ M
09-01-2007, 06:57 PM
دخترك خنده كنان گفت كه چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه كه انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است ببر
راز این حلقه كه در چهره او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت : د
حلقه خوشبختی است، حلقه زندگی است
همه گفتند: مبارك باشد
دخترك گفت: دریغا كه مرا
باز در معنی آن شك باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی كه به امید وفای شوهر
بهدر رفته، هدر
زن پریشان شد و نالید كه وای
اين حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است

A R @ M
09-01-2007, 07:16 PM
مرگ من روزی فرا خواهد رسید :

در بهاری روشن ازامواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

خاک میخواند مرا هردم به خویش

میرسند از ره که در خاکم نهند

آه ... شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

در اتاق کوچکم پا مینهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آیینه میماند به جای

تار مویی... نقش دستی ... شانه ای

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو... دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد

نرم میشویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ ....

A R @ M
09-01-2007, 11:00 PM
هر جایی
از پیش من برو که دل ازارم

ناپايدار و سست و گنه كارم
در كنج سينه يك دل ديوانه
در كنج دل هزار هوس دارم
قلب تو پاك و دامن من ناپاك
من شاهدم به خلوت بيگناه
تو از شراب بوسه من مستي
من سرخوش از شرابم و پيمانه
چشمان من هزار زبان دارد
من ساقيم به محفل سرمستان
تا كي ز درد عشق سخن گويي
گر بوسه خواهي از لب من بستان
عشق تو همچو پرتو مهتابست
تابيده بي خبر به لجن زاري
باران رحمتي است كه مي بارد
بر سنگلاخ قلب گنهكاري
من ظلمت و تباهي جاويدم
تو آفتاب روشن اميدي
بر جانم اي فروغ سعادتبخش
دير است اين زمان كه تو تابيدي
دير آمدم و دامنم از كف رفت
دير آمدي و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بدنامي
افسردم و چو شمع تبه گشتم...

A R @ M
09-01-2007, 11:03 PM
با يك قلب مچاله / رو برگ گل لاله / مي نويسم عزيزم / زندگي بي تو محاله

چشات غنچه ي رازه / چشات زندگي سازه / دل كولي و آواره ي من / غرق نيازه

دلم تنگ هواته / خاطرخواه چشاته / مثل سايه هر جا بري / اونم باهاته

بخواي نخواي مي خوامت / با آهنگ كلامت / دل عاشق من / بدجوري افتاده تو دامت

تو عطر خوش سيبي / قشنگي و نجيبي / مي دونم تو هم مثل من/ تو اين دنيا غريبي

دلت ياس پر احساس «گلم» بي برو برگرد

تو رو جون همين همين ترانه باز به خونه برگرد

به اين كلبه ي پردرد ، به اين عاشق شبگرد / بيا برات مي خوام بخونم از اين « شب نامرد»

تويي هم نفس من / تو بشكن قفس من / تويي عشق منو جون منو / همه كس من

چشات زندگي بخشه / مثل « ماه» مي درخشه / نذار ترانه خونه ترانه شو / به شب ببخشه

دلم بهت دچاره / تويي « ماه » و ستاره / برام زندگي با مرگ / هيچ فرقي نداره

بي تو خنده حرومه / بي تو كارم تمومه / بي تو عشق چيه، معشوق كيه / عاشقي كدومه

تو سرماي خيابون / منو تو زير بارون / بيا داد بزنيم / قصه فقط / ليلي و مجنون

A R @ M
09-01-2007, 11:06 PM
دیگر از هر چه هست بیزارم مثل ابر بهار می بارم

برو ای آن که بعد دیدارت گره افتاده در همه کارم

پدرم با نگاه خود می گفت لایق لای جرز دیوارم

مادرم مدتیست می گرید چون گمان می کند که تب دارم

دیگر این روزها خودم دارد باورم می شود که بیمارم

یک نفر گفت که خوب خواهم شد به فراموشی ات که بسپارم

گفتم ای عشق اگر بعد ازین بدهی مثل قبل آزارم

به تمامی حرمتت سوگند روی قلبت گلوله می کارم

به تو هر چند سخت مدیونم به خودم بیشتر بدهکارم

هر چه بر من گذشت حقم بود من ازین بیشتر سزاوارم

تو گناهی نداری ای زیبا مرگ بر من که دوستت دارم

Even Star
09-02-2007, 01:47 PM
جهنم بیداری ام ای کاش
خوابی بود
و تو آرام آرام
بیدارم می کردی و می گفتی
رؤیا رؤیا
تمام آبهای روان
ارزانی آتشت
قطره ای بنوش
بیدارم نمی کنی ؟
آب
دیگر هزار پا گذشته از سر خوابم

Even Star
09-02-2007, 01:50 PM
دیوارهای خالی اتاقم را
از تصویرهای خیالی او پر می کنم
خدای من زیباست
خدای من رنگین کمان خوشبختی ست
که پشت هر گریه
انعکاسش را
روی سقف اتاق می بینم
من هیچ
با زبان کهنه صدایش نکرده ام
و نه
لای بقچه پیچ سجاده
رهایش
او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و
من در نهایت حیرت
حالا
گاه گاهی که به هم خیره می شویم
تشخیص خدا و بنده چه سخت است

Even Star
09-02-2007, 01:50 PM
برخاستی
تن از غبار تکاندی و گفتی
باد هلهله می کرد و من نفهمیدم
برای چه آمده بودی
برای چه رفتی ؟
برخاستم
تن از غبار تکاندم و گفتم
یادش به خیر
باد

Even Star
09-02-2007, 01:52 PM
روزی از پس روزی
خیابانی از پس خیابانی
و رد پایی از پس ردپایی
دیگر
مصرف شده ای
در لباس هایی با زمینه ی خکستری
در کفش های ساده ی ساییده
در راه راه خطوط پیشانی
گربه ها که خوابیده اند می روی
و در غیاب تو مصرف می شوم
روزی از پس روزی
در لباس هایی با زمینه ی مشکی
و گل بوته های وحشی پژمرده
که بوی شیر می دهند و گریه ی نوزادی
گربه ها که خوابیده اند
بر می گردی
و غرق می شوی
در آرامشی خاموش

Even Star
09-02-2007, 01:53 PM
نمی دانم از تو
من اما
کلافه از تهی
از تنهایی
تصمیم های عاقلانه در ایینه سنگ می شوند
و من هزار تکه
تا بتابانند خورشیدهای علاقه را
در زوایای بسته ی شب های بی چراغ
در شب های سرگردانی
شب های رهگذرانی با پای تاول آجین شان
به دنبال کفش هایی کرخت مانده بر دست هاشان
نمی دانم از تو
من اما
کلافه در تهی
در تنهایی

A R @ M
09-02-2007, 02:25 PM
کاش میشد تا کنی باور مرا
اشک چشم و آه سوزان مرا
کاش میشد در زمان بی کسی
حس کنی سردی دستان مرا
گفتمت عشقم به تو از جان فزون است
گفتمت سوز دلم از جان برون است
در جوابم :
خنده ایی آلوده و آتش میان دوده
و درد دلم افزوده و...
اکنون میان حادثه یا خاطره
زهری بدل خاری به پای من ، چنین بیهوده بی حاصل
نگاهم همچنان مانده به ساحل ...

A R @ M
09-02-2007, 02:28 PM
با رفتن من عاطفه كمرنگ شود
شايد كه دلت براي من تنگ شود
از كوچه ي ما اگر گذر كرد دلت
قلبت نكند براي ما سنگ شود

A R @ M
09-02-2007, 03:07 PM
به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم
واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم
كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم
براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم
ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته

A R @ M
09-02-2007, 03:11 PM
با عرض معذرت مي خوام نامه هاتو پاره كنم
كه از دلم بيرون بري قلبتو آواره كنم
با عرض معذرت مي خوام يه حرفي به تو بزنم
فكر نكني دارم نصيحت مي كنم يا حرف بي خود مي زنم
مي خوام بگم من اومدم كه عشقمو پس بگيرم
اين بهتره تا كنج غربت بميرم
يادت مياد خواستي به من نفرت و ثابت بكني
بي خبر از اينكه داري قلبم و عاشق مي كني
اما ديگه تموم شده هر چي كه بوده بين ما
شاهد چشماي ترم كي بوده جز خود خدا
با عرض معذرت مي خوام بگم سراغ من نيا
حتي منو صدا نكن ديگه نپرس چرا چرا؟
برو برو كه قلب من براي تو يه ذره هم جا نداره
ميخوام فراموشت كنم اين ديگه اما نداره
تا كي بايد كنار تو يه جوري زانو بزنم
كه فكر كني غلامتم لايق اين جور بودنم
تا كي بايد غرورم و پيش دل تو بشكنم
به پاي اطوار و ادات از همه چي دل بكنم
ديشب به خواب من اومد يه لحظه از جداييمون
با عرض معذرت مي خوام خوابم و تعبير بكنم

A R @ M
09-02-2007, 03:11 PM
تنهاكسي كه قلبت وپس نمي داد
براي دوست داشتن تو فرصت رو از دست نمي داد
اينو بدون اون غريبه من بودم
توقعم زياد بود براي تو كم بودم
به رسم بي وفايي دل به نگام نبستي
به خاطر غرورت زدي من و شكستي
دلم داره مي سوزه از اين همه دورويي
قند تو دلت اب مي شه چقدر بي چشم و رويي
اين و بدون براي من دنيا به اخر رسيده
دل غريب و بي كسم از عشق تو خير نديده
خدا كنه كه نفرينم دامنت و بگيره
با هم برابر مي شيم وقتي دلت بميره
برو هواتو ندارم برام يه خط قرمزي
حتي ديگه نمي خوامت براي من بي ارزشي

A R @ M
09-02-2007, 03:13 PM
او تمام مدت همين حرف را مي زند
سر به شانه ي خسته ام مي سايد
قلبش را پيشكش مي كند به ستاره هاي چشمانم
و اهسته با عشق مي گويد
دوستت دارم

اه من هميشه حقيقت را در حرف هايش گم مي كنم
و شانه هايم ناگاه تهي مي شوند
وقتي كه شانه هايش تكيه گاه دگري است
و او باز اهسته مي گويد
دوستت دارم

A R @ M
09-02-2007, 03:16 PM
حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
رفتي بي وفا و گفتي كه منو دوسم نداري
حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن شيشه
اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه
عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي
ياد تو مي افتم هر وقت
هي مي گم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
تو شباي پر ستاره
دل من هواتو داره
ياد من مي مونه نيستي
بودنت خواب و خياله
روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا
حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم
هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم
ديگه خسته ام از اين عشق خيالي
هي ميگم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي

A R @ M
09-02-2007, 03:18 PM
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما
واسه اون ارزش نداره
اون تو فكرت نمي مونه
ديگه از تو نمي خونه
عشقتو مي بره از ياد
اگه حتي تو پري شي
اون ديگه تو رو نمي خواد
اون كه رفته ديگه
برگشتي نداره جاي تو تو آسمونش
يه دونه ستاره داره
تو چرا به پاش مي سوزي
چشم به راه اون مي دوزي
اون كه رفته از تو حتي
يه نشوني هم نبرده
گل لبخند تو چيده
سهم شادياتو برده
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
واسه عشق نا تمومت ديگه پاياني نداره
اسم تو براي لب هاش ديگه معنايي نداره
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما واسه اون ارزش نداره

A R @ M
09-02-2007, 03:20 PM
به شونه هام تكيه بكن

منم يه شاخه ي ترم

سايه ي باد بي نشون

گذشته از روي سرم

به دست من بوسه بزن

كه خالي از نوازشه

چشماي بي فروغ من

غرق نياز و خواهشه

به خنده هام نگاه نكن

گذشته اب از سر من

داره برام قصه ميگه

مادر غم مادر غم

بهم بخند اره بگو

يه ادم يه لاقبا

صداي گريه هاي من

گم مي شه تو خواب صدا

يه بار به قلب من بيا

به خانه ي دلم بيا

دلم شده پر از ترك

تو باز بگو خوب به درك

A R @ M
09-02-2007, 03:29 PM
نفرين به دست سرنوشت
قسمت من رو بد نوشت
نفرين به اون اتشي كه
افتاده توي اين بهشت
نفرين به دستاي تو كه
زنجير عشق و پاره كرد
نفرين به اون نگاه تو
كه قلبم و بيچاره كرد
نفرين به قاب عكس تو
به روي ديوار اتاق
نفرين به اون سنگ دلت
از من نميگيره سراغ
نفرين به كار روزگار
از تو چي مونده يادگار
نفرين به دنياي تو كه
با من شده ناسازگار

jerii
09-02-2007, 03:42 PM
مرا دیوانه می پندارند!

زیرا روزهایم را به اسکناس هایشان نفروخته ام!

ومن آنها را دیوانه می پندارم!

زیرا فکر می کنند می توانند

روزهایم را با اسکناس هایشان بخرند...

خیلی زیبا بود اون جان:)

A R @ M
09-02-2007, 03:54 PM
نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمت سايبانم بود و گم شد
به زير آسمان در سايه تو ،
جهان در ديدگانم بود و گم شد

A R @ M
09-02-2007, 03:56 PM
تو دور مي شوي
و انگار ابرها ستاره ام را مي چينند
و تك شقايقم در مرداب مي ميرد
و حال در بطن اين لحظه هاي سرد
سبد هاي سيب پر از خالي است
ومن اهسته زير سايه ي درخت ها تب مي كنم
و در اغتشاش توهم برگ ها هذيان مي گويم
اه تو هركجا هستي سري به خواب من بزن
وببين كه هنوز بي شقايق بي ستاره در چشم سيب ها رنگ مي بازم

A R @ M
09-02-2007, 03:58 PM
خدا رو خوش نمياد دل منو شكستي
رفتي جدا از منو كنار اون نشستي
خدا رو خوش نمياد بي جا قضاوت كني
با رفتنت عزيزم به من خيانت كني
خدا رو خوش نمياد تو مال من نباشي
با رفتنت غصه رو به قلب من بپاشي
خدا رو خوش نمياد سراغمو نگيري
تنها بزاري منو با اينهمه غريبي
خدا رو خوش نمياد دل منو رد كني
تو چشمه ي آرزوم حسرت و بي حد كني

Even Star
09-02-2007, 06:17 PM
ساعت : یک دقیقه ی بامداد
کسی هلم داد و
بند ناف مرا برید و
گره زد به روشنایی مهتاب
دلم گرفته بود و
اولین ترانه
بوی شور گریه را می داد

Even Star
09-02-2007, 06:21 PM
نپرس
از دل واپسی های زنانه ام چیزی نمی گویم
از انتظار و کسالت نیز
از تو اما
تبلور رؤیاهای منی
به سان انسانی
تعبیر خوابهای آشفته ی رسولانی
و پرهای کبوتران اینده در آستین تو است
بی تو اما
هوای پر گرفتن
توهمی است
و عشق
از انتظار و کسالت و دلتنگی
فراتر نمی رود

Even Star
09-02-2007, 06:23 PM
می خواهم عشق بماند و
اشک بماند و
لبخندی که هدیه ی لبهای توست
می خواهم تو باشی و
من باشم و
زندگی
و سیارگان سرشاری
از انعکاس ما

Even Star
09-02-2007, 06:34 PM
می توانی بنویسی
سلام
مرا ببخش
نشانی جزیره ی سرگردان شما را
در آبهای شور این اواخر
از دست داده ام
و ادامه دهی که : به هر حال
میان هر بطری به گل نشسته
نشان گنجی نیست
اصلا فراموش کن عزیزترینم
که روی مدار چند دقیقه مانده به امید
حجمی شناور است

Even Star
09-02-2007, 06:39 PM
همین چند لحظه پیش
لابد
پروانه ای که باید
از پیله درنیامده است و
جایی ، دستی ، گلوی کسی را فشرده است و
کسی ، کنار سرنگش به خواب رفته است و
همین چند لحظه پیش
که برایت نوشتم
عزیزترینم
زمین به اوراد عاشقانه محتاج است

A R @ M
09-02-2007, 06:51 PM
زندگی رسم خوشایندیست

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرسشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لبه طاقچه عادت از یاد من و تو برود

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست

زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد

A R @ M
09-02-2007, 06:51 PM
خدایا عاشقی را پیشه ام کن***زبهر بوته ی عشق ریشه ام کن

عزیزم آتش عشقت مرا سوخت ***جدائی ناگهان مشتی به درکوفت

نداشتم کنم ازآن شکایت ***ولی دل دارد از دوری حکایت

بیا آواز قلبم را نوا باش*** بیا بی مهری دل را صفا باش

تو جام بی شرابم را شرابی*** برای اشک چشمم چون سرابی

تو خورشیدی میان آسمانم***تو اشک حسرتی بر دیدگانم

بیا گل باش و من پروانه باشم*** برای غیر تو بیگانه باشم

بمان تازندگی شیرین گردد*** برایم عاشقی دیرین گردد

Even Star
09-02-2007, 06:55 PM
ارام جان رفتیتو حال و هوای سهراب عزیزم!:happy::happy::happy:

همین چند لحظه پیش
لابد
پروانه ای که باید
از پیله درنیامده است و
جایی ، دستی ، گلوی کسی را فشرده است و
کسی ، کنار سرنگش به خواب رفته است و
همین چند لحظه پیش
که برایت نوشتم
عزیزترینم
زمین به اوراد عاشقانه محتاج است

A R @ M
09-02-2007, 06:58 PM
چه طوری گلم؟
نسل من جا مانده از تاريخ
نسل من آتشفشان خفته در خاکستر خويش است
نسل من در آستان خفتن و مرگ است
نسل من باروت نم دار است
نسل من يک ناقص الخلقه ست
نسل من خسته ست
نسل من ديگر نميداند چه بايد کرد
نسل من هر جا که سايد دست, ريشه پوسيده ست
نسل من آوازهايش گم شده
نسل من آوازهاي نسل ديگر را مثال طوطي بي مغز مي خواند
نسل من در فاصل فرهنگ مي ميرد
نسل من آهش گريبان گير خود گشته
نسل من در تار و پود دفتر تاريخ قرباني ست
نسل من معتاد يک منجي ست
نسل من اي نسل من٫ موعود ما واهي ست
نسل من همزاد تنهايي ست
نسل من ميبيند اما ...

Even Star
09-02-2007, 07:14 PM
ارام جون طوری این چطوری گلم رو گکذاشتی که اولش فکر کردم جز شعرته!!!!!!!!!!!!http://smilies.sofrayt.com/^/aiw/grin.gif1

A R @ M
09-02-2007, 07:17 PM
ارام جون طوری این چطوری گلم رو گکذاشتی که اولش فکر کردم جز شعرته!!!!!!!!!!!!http://smilies.sofrayt.com/^/aiw/grin.gif1

ایون جان مردم از خنده به خدا
کنار آشیانه تو آشیانه میکنم


فضای خانه را پر از ترانه میکنم


یکی سوال میکند به خاطر چه زنده ای ؟


و من برای زندگی تو را بهانه میکنم

A R @ M
09-02-2007, 07:32 PM
چنان دلگیرم از دنیا که خود را هم نمی خواهم


به این زخم دل خونین دگر مرهم نمی خواهم


همه نامهربانند در این دنیای پر تذویر


چنین شد حاصل عمرم ... که جز مرگم نمی خواهم

A R @ M
09-02-2007, 07:54 PM
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

Even Star
09-03-2007, 12:29 AM
لالا همه در خواب نازند

دیگه چیزی ندارند تا ببازند

بخواب آروم نه اینکه وقت خوابه

بخواب ای گل که بیداری عذابه و عذابه

نترس از دست بی قانون فردا

بخواب جونم که قانون داره دنیا

بخواب آروم گل گلدون خونه

که بیرون تا بخوای نامهربونه

لالالا که قلبم زیر و رو شد

که دست عاشقم پیش تو رو شد

که بازم این دلم دیوونگی کرد

که این دیوونه با عشق زندگی کرد

بخواب ای گل الهی در نمونی

نگیره بغضت از نامهربونی

بخواب جونم که درها رو ببندم

نخوای از من که با گریه بخندم

بخواب آروم که خورشیدم خاموشه

اونم باید بره چیزی بپوشه

اونم طاقت نداره توی سرما

اونم غافل شد از حال دل ما

همه اینجا غریب اندر غریبند

همه از بی نیازی بی نصیبند

الهی کور بشن گر، دیده باشن

می گن اینجا همه مردم فریبند

چه بی قانون ، قانونش

چقدر، بی برکت نونش

به نرخ مفت جون کندن

شده چیزای ارزونش

نمی دونی چقدر سخته

همون کارهای آسونش

همش بغض و همش اش بغض

روی لبهای خندونش

نترس از دست بی قانون فردا

بخواب جونم که قانون داره دنیا

A R @ M
09-03-2007, 01:39 AM
بهارم دخترم از خواب برخيز

شكر خندي بزن شوري برانگيز

گل اقبال من اي غنچه ناز

بهار آمد تو هم با او بياميز

بهارم دخترم آغوش وا كن

كه از هر گوشه گل آغوش وا كرد

زمستان ملال انگيز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا كرد

بهارم دخترم صحرا هياهوست

چمن زير پر و بال پرستوست

كبود آسمان همرنگ درياست

كبود چشم تو زيبا تر از اوست

بهارم دخترم نوروز آمد

تبسم بر رخ مردم كند گل

تماشا كن تبسم هاي او را

تبسم كن كه خود را گم كند گل

بهارم دخترم دست طبيعت

اگر از ابرها گوهر ببارد

وگر از هر گلش جوشد بهاري

بهاري از تو زيبا تر نيارد

بهارم دخترم چون خنده صبح

اميدي مي دمد در خنده تو

به چشم خويشتن مي بينم از دور

بهار دلكش آينده تو

A R @ M
09-03-2007, 01:41 AM
دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست دراين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش
او به من مي خندد
نقشهايي كه كشيدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست دراين خاموشي
دست ها پاها در قير شب است

A R @ M
09-03-2007, 01:42 AM
دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد
به فراموشيها بسپارد.


آه مگذار

كه مرغان سپيد دستت،
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد

من چه ميگويم ، آه ..
با تو اكنون چه فراموشيها ،
با من اكنون چه نشستنها ، خاموشيهاست
تو مپندار
كه خاموشي من
هست برهان فراموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برميخيزند...

A R @ M
09-03-2007, 12:18 PM
تو را مي خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
تويي آن آسمالن صاف و روشن
من اين كنج قفس مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر به سويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خاموش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها هر صبح روشن
نگاه كودكي خندد به رويم
چو من سر مي كنم آواز شادي
لبش با بوسه مي آيد به سويم
اگر اي آسمان خواهم كه يك روز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر كه من مرغي اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان مي كنم ويرانه اي را
اگر خواهم كه خاموشي گزينم
پريشان مي كنم كاشانه اي را

A R @ M
09-03-2007, 12:23 PM
سر گیسو به مستی تاب دادی

به جانم ، مستی بس خواب دادی

فشاندی گیسوان بر اشک چشمم



به چشمم اشک ماتم حلفه بسته

دلم در حلقه ی غم ها نشسته

لبم بی نغمه مانده ، سینه پر درد

زبانم بسته و ، سازم شکسته



پیام عشق را آغاز کردی

نیازم را چو دیدی ، ناز کردی

تو بودی ، طوطی خوشبختی من

ولی ، زود از برم ، پرواز کردی



نفس تنگست و ، این را سینه داند

غمم را عاشق دیرینه داند

مرا هر روز غم یکسان بگذشت

ولی این نکته را ، آیینه داند !



زبان دارم ، ولی خاموش خاموش

سخن دارم ولی بیگانه با گوش

نه خوانندم ، نه پرسندم ، نه جویند

چه هستم ؟ یاد ِاز خاطر فراموش ؟



مرا در دل نوای صد ترانه

وجودم پر ز شعر عاشقانه

اگر گویم ، وگر خاموش مانم ، تو را میخواهم و این ها بهانست ...

A R @ M
09-03-2007, 12:26 PM
هيچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد بيگانه اي شد يار من
بي گنه زنجير بر پايم زدند
واي از اين زندان محنت بار من
واي از اين چشمي كه مي كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مينهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا
گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بي سبب پنهان مكن اين راز را
درد گنگي در نگاهت خفته است
گاه مي نالد به نزد ديگران
كو دگر آن دختر ديروز نيست
آه آن خندان لب شاداب من
اين زن افسرده مرموز نيست
گاه ميكوشد كه با جادوي عشق
ره به قلبم برده افسونم كند
گاه مي خواهد كه با فرياد خشم
زين حصار راز بيرونم كند
گاه ميگويد كه : كو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونكار تو ؟
ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم
نيست پيدا بر لب تبدار تو
من پريشان ديده مي دوزم بر او
بي صدا نالم كه : اينست آنچه هست
خود نميدانم كه اندوهم ز چيست
زير لب گويم : چه خوش رفتم ز دست
همزباني نيست تا برگويمش
راز اين اندوه وحشتبار خويش
بيگمان هرگز كسي چون من نكرد
خويشتن را مايه آزار خويش
از منست اين غم كه بر جان منست
ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
پاي در زنجير مي نالم كه هيچ
الفتم با حلقه زنجير نيست
آه اينست آنچه مي جستي به شوق
راز من راز ني ديوانه خو
راز موجودي كه در فكرش نبود
ذره اي سوداي نام و آبرو
راز موجودي كه ديگر هيچ نيست
جز وجودي نفرت آور بهر تو
آه نيست آنچه رنجم ميدهد
ورنه كي ترسم ز خشم و قهر تو

jerii
09-03-2007, 01:14 PM
ارام و even عزیزم دمتون گرم ترکوندیداااااااااا:)

Even Star
09-03-2007, 02:15 PM
خواهش می کنم جری جون قابل شمارو نداره!:happy::happy::happy:


قهر
نام دیگر مرگ است
قهر می کشد ما را
بی طناب و تیر و مجازات رسمی و قانون
یکی دو واژه تلخ و تمام

Even Star
09-03-2007, 02:17 PM
منسوخ باد
بی تو
ننگ و عشق و ضیافت
رو به رویم بنشین
اگر نه بی تو
رو به روی کدام قبله ؟
چه نغمه ای ؟
از گلوی کدام بریده ؟
رو به رویم بنشین
اگر چه مرا جسارت نیست

A R @ M
09-03-2007, 06:18 PM
ارام و even عزیزم دمتون گرم ترکوندیداااااااااا:)

خواهش میکنم جری جان
قابل تو رو نداشت گلم

در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روي ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهاي روشن چشمانم
مي خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جواني معصوم
مغروق لحظه هاي فراموشي
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشي
مي خواهمش در اين شب تنهايي
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايي
سرشار ‚ از تمامي خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلاي گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ي در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره هاي تمنا را
در بوسه هاي پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
مي خواهمش دريغا ‚ مي خواهم
مي خواهمش به تيره به تنهايي
مي خوانمش به گريه به بي تابي
مي خوانمش به صبر ‚ شكيبايي
لب تشنه مي دود نگهم هر دم
در حفره هاي شب ‚ شب بي پايان
او آن پرنده شايد مي گريد
بر بام يك ستاره سرگردان

A R @ M
09-03-2007, 06:19 PM
مي بندم اين دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پريشانش
مي بندم اين دو چشم پر آتش را
تا بگذرم ز وادي رسوايي
تا قلب خامشم نكشد فرياد
رو مي كنم به خلوت و تنهاي
اي رهروان خسته چه مي جوييد
در اين غروب سرد ز احوالش
او شعله رميده خورشيد است
بيهوده مي دويد به دنبالش
او غنچه شكفته مهتابست
بايد كه موج نور بيفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمي
كاو را بخوابگاه گنه خواند
بايد كه عطر بوسه خاموشش
با ناله هاي شوق بيآميزد
در گيسوان آن زن افسونگر
ديوانه وار عشق و هوس ريزد
بايد شراب بوسه بياشامد
ازساغر لبان فريباي
مستانه سر گذارد و آرامد
بر تكيه گاه سينه زيبايي
اي آرزوي تشنه به گرد او
بيهوده تار عمر چه مي بندي
روزي رسد كه خسته و وامانده
بر اين تلاش بيهده مي خندي
آتش زنم به خرمن اميدت
با شعله هاي حسرت و ناكامي
اي قلب فتنه جوي گنه كرده
شايد دمي ز فتنه بيارامي
مي بندمت به بند گران غم
تا سوي او دگر نكني پرواز
اي مرغ دل كه خسته و بي تابي
دمساز باش با غم او ‚ دمساز

A R @ M
09-03-2007, 06:20 PM
نمي دانم چه مي خواهم خدا يا
به دنبال چه مي گردم شب و روز
چه مي جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پر سوز
ز جمع آشنايان ميگريزم
به كنجي مي خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگيها
به بيمار دل خود مي دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
به ظاهر همدم ويكرنگ هستند
ولي در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلي خوشبو شكفتند
ولي آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه اي بد نام گفتند
دل من اي دل ديوانه من
كه مي سوزي از اين بيگانگي ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدا را بس كن اين ديوانگي ها

A R @ M
09-03-2007, 06:22 PM
باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستي سوزت
باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش طوفان بود
ياد آن شب كه ترا ديدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهي تشنه و ديوانه عشق
ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
ياد آن خنده بيرنگ و خموش
كه سراپاي وجودم را سوخت
رفتي و در دل من ماند به جاي
عشقي آلوده به نوميدي و درد
نگهي گمشده در پرده اشك
حسرتي يخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسويم آيي
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت

nemessisor
09-03-2007, 06:23 PM
سنگ ناله مي‌كند: رود، رود بي‌قرار
كوه گريه مي‌كند: آبشار، آبشار!

آه سرد مي‌كشد باد، باد داغدار
خاك مي‌زند به سر، آسمان سوگوار

سرو از كمر خميد، لاله واژگون دميد
برگ و بار باغ ريخت، سبز سبز در بهار

ذره ذره آب شد، التهاب آفتاب
غرق پيچ‌وتاب شد، جست‌وجوي جويبار

در لبش ترانه‌ آب، از گدازه‌هاي درد
در دلش غمي مذاب، صخره صخره كوهوار

از سلاله‌ي سحاب، از تبار آفتاب
آتش زبان او، ذوالفقار آب‌دار

باورم نمي‌شود! كي كسي شنيده ‌است
زير خاك گم شوند، قله‌هاي استوار؟

بي‌تو گر دمي زنم، هر دمي هزار غم
روي شانه‌ي دلم، هر غمي هزاربار

هر چه شعر گل كنم،‌ گوشه‌ي جمال تو!
هر چه نثر بشكفم، پيش پاي تو نثار!

قیصر امین پور

A R @ M
09-03-2007, 06:29 PM
باز هم قلبي به پايم اوفتاد
باز هم چشمي به رويم خيره شد
باز هم در گير و دار يك نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
باز هم از چشمه لبهاي من
تشنه يي سيراب شد ‚ سيراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروي در خواب شد ‚ در خواب شد
بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز
خود نمي دانم چه مي جويم در او
عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو
او شراب بوسه مي خواهد ز من
من چه گويم قلب پر اميد را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاويد را
من صفاي عشق مي خواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
او تني مي خواهد از من آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را
او به من ميگويد اي آغوش گرم
مست نازم كن كه من ديوانه ام
من باو مي گويم اي نا آشنا
بگذر از من ‚ من ترا بيگانه ام
آه از اين دل آه از اين جام اميد
عاقبت بشكست و كس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بيگانه اي
اي دريغا كس به آوازش نخواند

nemessisor
09-03-2007, 06:48 PM
وقت جان كندن من بود ،نمي دانستم
تيغ برگردن من بود ،نمي دانستم

آن چه در حجم پر از درد گلويم پژمرد
اخرین شیون من بود نمدانستم

تا نمردم بگذاريد كه فرياد كنم
دوست هم دشمن من بود نمیدانستم

از همان خنده كه معناي عطوفت مي داد
نیتش کشتن من بود نمیدانستم

آن چه من بارقه عاطفه پنداشتمش
اتش خرمن من بود نمیدانستم

لحظه وصل من و دوست ،خدا مي داند
وقت جان كندن من بود ،نمي دانستم

A R @ M
09-03-2007, 06:50 PM
شهريست در كنار آن شط پر خروش
با نخلهاي در هم و شبهاي پر ز نور
شهريست در كناره آن شط و قلب من
آنجا اسير پنجه يك مرد پر غرور
شهريست در كناره آن شط كه سالهاست
آغوش خود به روي من و او گشوده است
بر ماسه هاي ساحل و در سايه هاي نخل
او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است
آن ماه ديده است كه من نرم كرده ام
با جادوي محبت خود قلب سنگ او
آن ماه ديده است كه لرزيده اشك شوق
در آن دو چشم وحشي و بيگانه رنگ او
ما رفته ايم در دل شبهاي ماهتاب
با قايقي به سينه امواج بيكران
بشكفته در سكوت پريشان نيمه شب
بر بزم ما نگاه سپيد ستارگان
بر دامنم غنوده چو طفلي و من ز مهر
بوسيده ام دو ديده در خواب رفته را
در كام موج دامنم افتاده است و او
بيرون كشيده دامن در آب رفته را
اكنون منم كه در دل اين خلوت و سكوت
اي شهر پر خروش ترا ياد ميكنم
دل بسته ام به او و تو او را عزيز دار
من با خيال او دل خود شاد ميكنم

nemessisor
09-03-2007, 07:01 PM
وقتی که ، دستای باد ، قفس مرغ گرفتارو شکست ، شوق پروازو نداشت

وقتی که چلچله ها ، خبر فصل بهارو می دادن ، عشق آوازو نداشت

دیگه آسمون براش ، فرقی با قفس نداشت

واسه پرواز بلند ، تو پرش هوس نداشت

شوق پرواز ، توی ابرا ، سوی جنگلای دور

دیگه رفته از خیال اون پرنده صبور

اما لحظه ای رسید ، لحظه پریدن و رها شدن ، میون بیم و امید

لحظه ای که پنجره ، بغض دیوارو شکست

نقش آسمون صاف ، میون چشاش نشست

مرغ خسته پر کشید و افق روشنو دید

تو هوای تازه دشت ، به ستاره ها رسید

لحظه ای پاک و بزرگ ، دل به دریا زد و رفت

با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت

A R @ M
09-03-2007, 07:07 PM
احسان جان سایزت چرا هی بزرگ میشه؟


از چهره طبيعت افسونكار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
اين جلوه هاي حسرت و ماتم را
پاييز اي مسافر خاك آلوده
در دامنت چه چيز نهان داري
جز برگهاي مرده و خشكيده
ديگر چه ثروتي به جهان داري
جز غم چه ميدهد به دل شاعر
سنگين غروب تيره و خاموشت ؟
جز سردي و ملال چه ميبخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سكوت غم افزايت
اندوه خفته مي دهد آزارم
آن آرزوي گمشده مي رقصد
در پرده هاي مبهم پندارم
پاييز اي سرود خيال انگيز
پاييز اي ترانه محنت بار
پاييز اي تبسم افسرده
بر چهره طبيعت افسونكار

nemessisor
09-03-2007, 07:14 PM
احسان جان سایزت چرا هی بزرگ میشه؟


الان کوچیکش می کنم!!! :)

فتاد همهمه در ميان ماهيان : چه غم شده است ؟
عجيب است ولي آب رود كم شده است

درخت پير لب رود را نگاه كنيد
به سوي خاك از اندوه آب خم شده است

و گيج و گنگ به چشمان خويش مي ديدند
وجودشان همه بازيچه ي عدم شده است

ز آفتاب و ز ابر و ز باد پرسيدند :
چه كرده ايم كه اين چنين بر ما ستم شده است ؟

كسي نگفت ‘ نه ابر و نه آفتاب و نه باد
به ماهيان كه چرا آب رود كم شده است ؟

A R @ M
09-03-2007, 07:19 PM
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد حال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند باد وصال
ناله مي لرزد
مي رقصد اشك
آه بگذار كه بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب ‚ خوينن دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل

ARTMIS
09-03-2007, 07:29 PM
تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم
اما هنگامی که نیستی
غمینم
و به آسمان آبی بالای سرت
و اخترانی که تو را میبینند
رشک می برم
تو را دوست ندارم
اما نمیدانم چرا
آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند
وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام
چرا آنهایی که دوستشان دارم
بیشتر شبيه تو نیستند
تو را دوست ندارم
اما هنگامی که نیستی
از هر صدایی بیزارم
حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم
زیرا صدای آنها
طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند
تو را دوست ندارم
اما چشمان گویایت
با آن آبی عمیق و درخشان
بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد
آه میدانم که دوستت ندارم
اما افسوس دیگران دل ساده ام را
کمتر باور دارند
و چه بسا به هنگام گذر
میبینم که بر من میخندند
زیرا آشکارا مینگرند
نگاهم به دنبال توست
اما هنگامی که نیستی
غمینم
و به آسمان آبی بالای سرت
و اخترانی که تو را میبینند
رشک می برم
تو را دوست ندارم
اما نمیدانم چرا
آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند
وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام
چرا آنهایی که دوستشان دارم
بیشتر شبيه تو نیستند
تو را دوست ندارم
اما هنگامی که نیستی
از هر صدایی بیزارم
حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم
زیرا صدای آنها
طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند
تو را دوست ندارم
اما چشمان گویایت
با آن آبی عمیق و درخشان
بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد
آه میدانم که دوستت ندارم
اما افسوس دیگران دل ساده ام را
کمتر باور دارند
و چه بسا به هنگام گذر
میبینم که بر من میخندند
زیرا آشکارا مینگرند
نگاهم به دنبال توست

A R @ M
09-03-2007, 07:31 PM
نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل
نه پيغامي نه پيك آشنايي
نه در چشمي نگاه فتنه سازي
نه آهنگ پر از موج صدايي
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهي زني دامن كشان رفت
پريشان مرغ ره گم كرده اي بود
كه زار و خسته سوي آشيان رفت
كجا كس در قفايش اشك غم ريخت
كجا كس با زبانش آشنا بود
ندانستند اين بيگانه مردم
كه بانگ او طنين ناله ها بود
به چشمي خيره شد شايد بيابد
نهانگاه اميد و آرزو را
دريغا آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افكند او را
به او جز از هوس چيزي نگفتند
در او جز جلوه ظاهر نديدند
به هرجا رفت در گوشش سرودند
كه زن را بهر عشرت آفريدند
شبي در دامني افتاد و ناليد
مرو ! بگذار در اين واپسين دم
ز ديدارت دلم سيراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم
چرا اميد بر عشقي عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل ديوانه اش را
به گوش عاشقي بيگانه خو گفت ؟
چرا؟...او شبنم پاكيزه اي بود
كه در دام گل خورشيد افتاد
سحرگاهي چو خورشيدش بر آمد
به كام تشنه اش لغزيد و جان داد
به جامي باده شور افكني بود
كه در عشق لباني تشنه مي سوخت
چو مي آمد ز ره پيمانه نوشي
بقلب جام از شادي مي افروخت
شبي نا گه سر آمد انتظارش
لبش در كام سوزاني هوس ريخت
چرا آن مرد بر جانش غضب كرد ؟
چرا بر ذره هاي جامش آويخت ؟
كنون اين او و اين خاموشي سرد
نه پيغامي نه پيك آشنايي
نه در چشمي نگاه فتنه سازي
نه آهنگ پر از موج صدايي

ARTMIS
09-03-2007, 07:37 PM
خستم از لبخند اجباري
خسته از حرفاي تكراري
خسته از خواب فراموشي
زندگي با وهم بيداري
اين همه عشق‌هاي كوتاه
اين تحمل‌هاي طولاني
سرگذشت بي‌سرانجام
گمشدن تو فصل طوفاني
حقيقت پيش رومون بود
ولي باور نمي‌كرديم
همين امروز روشن هم
پي خورشيد مي‌گرديم
نشستيم روبروي هم
تو چشمامون نگاهي نيست
نه با ديدن نه با گفتن
به قلب لحظه راهي نيست
من و تو گمشديم انگار
تو اين دنياي وارونه
كه درياشم پر از حسرت
هميشه فكر بارونه
سراغ عشق رو مي‌گيريم
تو اشك گريه آخر
تو درياي ترك خورده
ميون موج خاكستر

A R @ M
09-03-2007, 08:34 PM
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم ‚ مگو ‚ مگو كه چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي و ظلمت چو نور صبح
بيرون فتاده بود يكباره راز ما
رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان
فارغ شوم كشمكش و جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش زمن مگير
مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم
مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش
در دامن سكوت بتلخي گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

A R @ M
09-03-2007, 08:36 PM
لاي لاي اي پسر كوچك من
ديده بربند كه شب آمده است
ديده بر بند كه اين ديو سياه
خون به كف ‚ خنده به لب آمده است
سر به دامان من خسته گذار
گوش كن بانگ قدمهايش را
كمر نارون پير شكست
تا كه بگذاشت بر آن پايش را
آه بگذار كه بر پنجره ها
پرده ها را بكشم سرتاسر
با دو صد چشم پر از آتش و خون
ميكشد دم به دم از پنجره سر
از شرار نفسش بود كه سوخت
مرد چوپان به دل دشت خموش
واي آرام كه اين زنگي مست
پشت در داده به آواي تو گوش
يادم آيد كه چو طفلي شيطان
مادر خسته خود را آزرد
ديو شب از دل تاريكي ها
بي خبر آمد و طفلك را برد
شيشه پنجره ها مي لرزد
تا كه او نعره زنان مي آيد
بانگ سر داده كه كو آن كودك
گوش كن پنجه به در مي سايد
نه برو دور شو اي بد سيرت
دور شو از رخ تو بيزارم
كي تواني بر باييش از من
تا كه من در بر او بيدارم
ناگهان خامشي خانه شكست
ديو شب بانگ بر آورد كه آه
بس كن اي زن كه نترسم از تو
دامنت رنگ گناهست گناه
ديوم اما تو زمن ديوتري
مادر و دامن ننگ آلوده!
آه بردار سرش از دامن
طفلك پاك كجا آسوده ؟
بانگ ميمرد و در آتش درد
مي گدازد دل چون آهن من
ميكنم ناله كه كامي كامي
واي بردار سر از دامن من

ARTMIS
09-03-2007, 08:47 PM
چه می شود ببینمت تو ای خیال قاصدک
چه می شود ببویمت تو ای امید شاپرک
چه می شود ترم کنی به آبی اشاره ای
و یا ترانه ام کنی ز جلوگاه نی لبک
دلم هماره در تب است،لحظه حضور تو
چه چشمکی زند زمین به آسمان مردمک
هنوز شب سیاه و من سیاهتر ز آینه
بیا زلال آب را دقیق تر بزن محک
دوباره باغ خسته است ز ظاهر دروغ گل
لباس مکتب تو شد نقاب ظلم روبهک
مرا به جرم بازی گلت مکن محاکمه
که بازی است چاره دل غمین دخترک
ببین چگونه چشم من دوباره بی پناه شد
و باطل سیاه شب زده به قلب حق ترک
ببین که جالی خالی ات چگونه بر تن گل است
هنوز هم منتظر به جاده می کشد سرک
صدای ضجه های گل که زیر چکمه سیاه
شده نواب جغجغه ز کفش کودک فلک
دراز می شود ذکر شب ثقیل انتظار
بیا طلوع کن ببر یخ غم از دل ملک
بلور اشک طفل غم درخششت کند طلب
چه می شود بینمت تو ای خیال قاصدک
http://forum.iranblog.com/attachment.php?attachmentid=8049&stc=1&d=1188290388

A R @ M
09-03-2007, 08:51 PM
به لبهايم مزن قفل خموشي
كه در دل قصه اي ناگفته دارم
ز پايم باز كن بند گران را
كزين سودا دلي آشفته دارم
بيا اي مرد اي موجود خودخواه
بيا بگشاي درهاي قفس را
اگر عمري به زندانم كشيدي
رها كن ديگرم اين يك نفس را
منم آن مرغ آن مرغي كه ديريست
به سر انديشه پرواز دارم
سرود ناله شد در سينه تنگ
به حسرتها سر آمد روزگارم
به لبهايم مزن قفل خموشي
كه من بايد بگويم راز خودرا
به گوش مردم عالم رسانم
طنين آتشين آواز خود را
بيا بگشاي در تا پر گشايم
بسوي آسمان روشن شعر
اگر بگذاريم پرواز كردن
گلي خواهم شدن در گلشن شعر
لبم بوسه شيرينش از تو
تنم با بوي عطرآگينش از تو
نگاهم با شررهاي نهانش
دلم با ناله خونينش از تو
ولي اي مرد اي موجود خودخواه
مگو ننگ است اين شعر تو ننگ است
بر آن شوريده حالان هيچ داني
فضاي اين قفس تنگ است تنگ است
مگو شعر تو سر تا پا گنه بود
از اين ننگ و گنه پيمانه اي ده
بهشت و حور و آب كوثر از تو
مرا در قعر دوزخ خانه اي ده
كتابي خلوتي شعري سكوتي
مرا مستي و سكر زندگاني است
چه غم گر در بهشتي ره ندارم
كه در قلبم بهشتي جاوداني است
شبانگاهان كه مه مي رقصد آرام
ميان آسمان گنگ و خاموش
تو در خوابي و من مست هوسها
تن مهتاب را گيرم در آغوش
نسيم از من هزاران بوسه بگرفت
هزاران بوسه بخشيدم به خورشيد
در آن زندان كه زندانيان تو بودي
شبي بنيادم از يك بوسه لرزيد
بدور افكن حديث نام اي مرد
كه ننگم لذتي مستانه داده
مرا ميبخشد آن پروردگاري
كه شاعر را دلي ديوانه داده
بيا بگشاي در تا پر گشايم
بسوي آسمان روشن شعر
اگر بگذاريم پرواز كردن
گلي خواهم شدن در گلشن شعر

ARTMIS
09-03-2007, 09:00 PM
قايقي گم كرده راهم
بي تو اي دوست
تك درختي بي پناهم
با تو اي دوست
عاشقم عاشق ترينم
اي پناه آخرينم
با تو خوشبخت زمينم

بي تو اي دوست
خانه تاريك است و تنها
در فراقت خفته بر سينه سخن ها
در دو دستم جاي دستاي تو خالي است
در نگاهم ياد چشمان تو جاري است

عاشقم عاشق ترينم
اي پناه آخرينم
با تو خوشبخت زمينم.

A R @ M
09-03-2007, 09:03 PM
نيست ياري تا بگويم راز خويش
ناله پنهان كرده ام در ساز خويش
چنگ اندوهم خدا را زخمه اي
زخمه اي تا بركشم آواز خويش
برلبانم قفل خاموشي زدم
با كليدي آشنا بازش كنيد
كودك دل رنجه ي دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش كنيد
پر كن اين پيمانه را اي هم نفس
پر كن اين پيمانه را از خون او
مست مستم كن چنان كز شور مي
باز گويم قصه افسون او
رنگ چشمش را چه ميپرسي ز من
رنگ چشمش كي مرا پا بند كرد
آتشي كز ديدگانش سر كشيد
اين دل ديوانه را دربند كرد
از لبانش كي نشان دارم به جان
جز شرار بوسه هاي دلنشين
بر تنم كي مانده است يادگار
جز فشار بازوان آهنين
من چه ميدانم سر انگشتش چه كرد
در ميان خرمن گيسوي من
آنقدر دانم كه اين آشفتگي
زان سبب افتاده اندر موي من
آتشي شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ايمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسمانم گرفت
گم شدم در پهنه صحراي عشق
در شبي چون چهره بختم سياه
ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت
بر سرم باريد باران گناه
مست بودم ‚ مست عشق و مست ناز
مردي آمد قلب سنگم را ربود
بس كه رنجم داد و لذت دادمش
ترك او كرد چه مي دانم كه بود
مستيم از سر پريد اي همنفس
بار ديگر پركن اين پيمانه را
خون بده خون دل آن خودپرست
تا به پايان آرم اين افسانه را

ARTMIS
09-03-2007, 09:21 PM
عشق نافرجام
اون چقدر ساده ازم بريد ورفت
وانمود كرد كه من و نديد ورفت
همه گفتن اون ازت بي خبره
به خدا گريه هام وشنيد ورفت
كم كم حس كرد كه براش تكراريم يه عروسك جديد خريد ورفت




از من بريده ای و صدايم نمی کنی
چون درد در منی و رهايم نمی کنی
گم گشته ام ميان تماشای چشم تو
از اين جنون تلخ جدايم نمی کنی
هر شب چو باد می وزم از داغ ياد تو
آخه چرا؟ چه شد که دعايم نمی کنی
من آخرين پرنده گم کرده لانه ام
در آسمان خويش هوايم نمی کنی
امشب ميان کوچه تو را جار می زنم
اما تو باز رو به صدايم نمی کنی



تو رفتي و مرا در اين شب هاي غربت تنها گذاشتي
با دلي كه از عشق تو سرشار است
در كوچه باغ هاي بيقراري ام به دنبالت ميگردم
اما مي دانم كه ديگر رفته اي بر نمي گردي
و ميدانم كه
تو رفتي و من ماندم بدون تو




عشقي كه نثار ره تو كردم
در سينه ديگري نخواهي يافت
زان بوسه كه بر لبانت افشاندم
شورنده تر اذري نخواهي يافت..

A R @ M
09-03-2007, 09:28 PM
ARTMIS جان دقت کردی که الان منو تو داریم کل کل میکنیم؟http://www.getsmile.com/emoticons/aiw-smileys/grin.gif

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم ‚ مگو ‚ مگو كه چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي و ظلمت چو نور صبح
بيرون فتاده بود يكباره راز ما
رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان
فارغ شوم كشمكش و جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش زمن مگير
مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم
مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش
در دامن سكوت بتلخي گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

ARTMIS
09-03-2007, 09:57 PM
بعد تو دلم میخواد سر به بیابون بذارم
روزا اول به تو گفتم بی تو آروم ندارم
توی این غربت تیره دلم آروم نمیگیره
دل عاشقم نباشی به خدا بی تو میمیره
میخوای اشکامو ببینی سرمو بذار رو شونت
مرد تنهای شب من ببرم به آشیونت
تو نگفتی سفری هست که باید بری به زودی
دل بیچاره خسته تا ابد باید بسوزی
مگه عاشقی گناهه واسه دلهای مرده
عزیزم تا به همیشه دل تو دلم رو برده
بعد تو قلب شکستم غزل وداعو خونده
مهربونم به سلامت اگه فرصتی نمونده
کل انداختن با شما شیرینه:D

A R @ M
09-03-2007, 10:00 PM
ما مخلص شما هم هستیم



به زمين ميزني و ميشكني
عاقبت شيشه اميدي را
سخت مغروري و ميسازي سرد
در دلي آتش جاويدي را
ديدمت واي چه ديداري واي
اين چه ديدار دلازاري بود
بي گمان برده اي از ياد آن عهد
كه مرا با تو سر و كاري بود
ديدمت واي چه ديداري واي
نه نگاهي نه لب پر نوشي
نه شرار نفس پر هوسي
نه فشار بدن و آغوشي
اين چه عشقي است كه دردل دارم
من از اين عشق چه حاصل دارم
مي گريزي ز من و در طلبت
بازهم كوشش باطل دارم
باز لبهاي عطش كرده من
لب سوزان ترا مي جويد
ميتپد قلبم و با هر تپشي
قصه عشق ترا ميگويد
بخت اگر از تو جدايم كرده
مي گشايم گره از بخت چه باك
ترسم اين عشق سرانجام مرا
بكشد تا به سراپرده خاك
خلوت خالي و خاموش مرا
تو پر از خاطره كردي اي مرد
شعر من شعله احساس من است
تو مرا شاعره كردي اي مرد
آتش عشق به چشمت يكدم
جلوه اي كرد و سرابي گرديد
تا مرا واله بي سامان ديد
نقش افتاده بر آبي گرديد
در دلم آرزويي بود كه مرد
لب جانبخش تو را بوسيدن
بوسه جان داد به روي لب من
ديدمت ليك دريغ از ديدن
سينه اي تا كه بر آن سر بنهم
دامني تا كه بر آن ريزم اشك
آه اي آنكه غم عشقت نيست
مي برم بر تو و بر قلبت رشك
به زمين مي زني و ميشكني
عاقبت شيشه اميدي را
سخت مغروري و ميسازي سرد
در دلي آتش جاويدي را

ARTMIS
09-03-2007, 10:07 PM
تو يه معناي قشنگي واسه خنديدن چشمام
تو سرابي واسه لبهام تو بيابون غزلهام
نگو كه ميخواي بري تو دل من راضي نميشه
اي بهانه نوشتن تو بمون تا به هميشه
ته چشماي قشنگت تا خدا ستاره داره
هديه رفتن تو اينه يه قلب پاره پاره
پولك ناز تنت رو دست كي ميخواي بدي تو
به خدا دلم ميگيره وقتي كه بخواي بري تو
تو.ي بن بست سكوتت چي بگم كه لال لالم
دلرباي نازنينم بي تو من شكسته بالم
ما بیشتر آرام عزیز

A R @ M
09-03-2007, 10:14 PM
کوچکتم گلم


ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطايي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مينگرم باز هم اوست
كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
تا لبي بر لب من مي لغزد
مي كشم آه كه كاش اين او بود
كاش اين لب كه مرا مي بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
مي كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بر دارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه اي از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را
مادر اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن
زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبايي
بشكن اين آينه را اي مادر
حاصلم چيست ز خودآرايي
در ببنديد و بگوييد كه من
جز از او همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا ؟ باكم نيست
فاش گوييد كه عاشق هستم
قاصدي آمد اگر از ره دور
زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست بگوييد آن زن
دير گاهيست در اين منزل نيست

ARTMIS
09-03-2007, 10:23 PM
به كي بگم كه چشم من اشكو رها نميكنه
دلواپسي چنگشو از دلم جدا نميكنه
فرصت ديدار تو تا اوج غريبي با منه
يه لحظه بي تو بودنم مثال ماه و سالمه
خنده هاي زوريه من براي دلخوش شدنه
وگرنه آتيش تبم نشون سركش شدنه
خداي من به كي بگم طاقت دوري ندارم
بين تموم آدما منم كه شوري ندارم
سروری خانومی

A R @ M
09-03-2007, 10:26 PM
بر پرده هاي در هم اميال سر كشم
نقش عجيب چهره يك ناشناس بود
نقشي ز چهره يي كه چو مي جستمش به شوق
پيوسته ميرميد و به من رخ نمي نمود
يك شب نگاه خسته مردي بروي من
لغزيد و سست گشت و همانجا خموش ماند
تا خواستم كه بگسلم اين رشته نگاه
قلبم تپيد و باز مرا سوي او كشاند
نو ميد و خسته بودم از آن جستجوي خويش
با ناز خنده كردم و گفتم بيا بيا
راهي دراز بود و شب عشرتي به پيش
ناليد عقل و گفت كجا مي روي كجا
راهي دراز بود و دريغا ميان راه
آن مرد ناله كرد كه پايان ره كجاست
چون ديدگان خسته من خيره شد بر او
ديدم كه مي شتابد و زنجيرش به پاست
زنجيرش بپاست چرا اي خداي من ؟
دستي بكشتزار دلم تخم درد ريخت
اشكي دويد و زمزمه كردم ميان اشك
زنجيرش بپاست كه نتوانمش گسيخت
شب بود و آن نگاه پر از درد مي زدود
از ديدگان خسته من نقش خواب را
لب بر لبش نهادم و ناليدم از غرور
كاي مرد ناشناس بنوش اين شراب را
آري بنوش و هيچ مگو كاندر اين ميان
در دل ز شور عشق تو سوزنده آذريست
ره بسته در قفاي من اما دريغ و درد
پاي تو نيز بسته زنجير ديگريست
لغزيد گرد پيكر من بازوان او
آشفته شد بشانه او گيسوان من
شب تيره بود و در طلب بوسه مي نشست
هر لحظه كام تشنه او بر لبان من
ناگه نگه كردم و ديدم به پرده ها
آن نقش ناشناس دگر ناشناس نيست
افشردمش به سينه و گفتم به خود كه واي
دانستم اي خداي من آن ناشناس كيست
يك آشنا كه بسته زنجير ديگريست

ARTMIS
09-03-2007, 10:48 PM
گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من
باشـد ، قبـول ، کفتر نا مهربان من

هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت
پـُر می شود از آتش عشقت دهان من

این جمله که برای بیانش به چشم تو
افتـاده است باز به لکنـت ، زبان من

آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای
دیگر رسیـده کارد ، بر این استـخوان من

نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی
این یک تراژدی ست ـ غم داستان من

یک شب بیا و ضامن من باش نازنین !
وقتی دخیـل ، بستـه به تو آهوان من

دل بــرکن و به شهـرِ دل من بیا عزیز!
زخـم زبان مردم چشـمت ، به جان من

باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم
آخر رسیـده است به پایـان ، زمان من
نازنین آرام عزیز از اینکه همکلام شما بودم بینهایت خوشحال شدم خداحافظ تا بعد:lol:

A R @ M
09-03-2007, 10:54 PM
منم همینطور گلم خداحافظ


آرزويي است مرا در دل
كه روان سوزد و جان كاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشك و فغان خواهد
بخدا در دل و جانم نيست
هيچ جز حسرت ديدارش
سوختم از غم و كي باشد
غم من مايه آزارش
شب در اعماق سياهي ها
مه چو در هاله راز آيد
نگران ديده به ره دارم
شايد آن گمشده باز آيد
سايه اي تا كه به در افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سايه
خيره گردم به در ديگر
همه شب در دل اين بستر
جانم آن گمشده را جويد
زين همه كوشش بي حاصل
عقل سرگشته به من گويد
زن بدبخت دل افسرده
ببر از ياد دمي او را
اين خطا بود كه ره دادي
به دل آن عاشق بد خو را
آن كسي را كه تو مي جويي
كي خيال تو به سر دارد
بس كن اين ناله و زاري را
بس كن او يار دگر دارد
ليكن اين قصه كه ميگويد
كي به نرمي رودم در گوش
نشود هيچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
ميروم تا كه عيان سازم
راز اين خواهش سوزان را
نتوانم كه برم از ياد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع ‚ اي شمع چه ميخندي ؟
به شب تيره خاموشم
بخدا مردم از اين حسرت
كه چرا نيست ...

ARTMIS
09-04-2007, 01:42 AM
از عاشقي ، به رنگ تمنا خسته ام
از آسمان آبي دنيا خسته ام
امروز را به دست غريبه ها سپرده ام
از زل زدن به صورت فردا خسته ام
سرگشته تر ز خود به دنيا نديده ام
از روي اين جماعت شيدا خسته ام
شادي دگر ز عالم ما رخت بر بسته است
از سر زدن به عالم سودا خسته ام

nemessisor
09-04-2007, 02:08 PM
اشکم ولی به پای عزيزان چکيده ام
خارم ولی به سايه گل آرميده ام

با رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق
هم چون بنفشه سر به گريبان کشيده ام

چون خاک در هوای تو از پا فتاده ام
چون اشک در قفای تو با سر دويده ام

من جلوه شباب نديدم به عمر خويش
از ديگران حديث جوانی شنيده ام

از جام عافيت می ناب نخورده ام
وز شاخ آرزو گل عيشی نچيده ام

موی سپيد را فلک رايگان نداد
اين رشته را به نقد جواني خريده ام

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده منم که از همه عالم بريده ام

گر می گريزم از مردمان رهی
عيبم مکن که آهوی مردم نديده ام

A R @ M
09-04-2007, 06:36 PM
ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز
بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم
در آينه بر صورت خود خيره شدم باز
بند از سر گيسويم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم
چشمانم را ناز كنان سرمه كشاندم
افشان كردم زلفم را بر سر شانه
در كنج لبم خالي آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس كه او نيست
تا مات شود زين همه افسونگري و ناز
چون پيرهن سبز ببيند به تن من
با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز
او نيست كه در مردمك چشم سياهم
تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند
اين گيسوي افشان به چه كار آيدم امشب
كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند
او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد
ديوانه صفت عطر دلآويز تنم را
اي آينه مردم من از حسرت و افسوس
او نيز كه بر سينه فشارد بدنم را
من خيره به آينه و او گوش به من داشت
گفتم كه چه سان حل كني اين مشكل ما را
بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش
اي زن چه بگويم كه شكستي دل ما را

A R @ M
09-04-2007, 06:38 PM
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و ميدانم
چرا بيهوده مي گويي دل چون آهني دارم
نميداني نميداني كه من جز چشم افسونگر
در اين جام لبانم باده مرد افكني دارم
چرا بيهوده ميكوشي كه بگريزي ز آغوشم
از اين سوزنده تر هرگز نخواهي يافت آغوشي
نميترسي نميترسي نميترسي كه بنويسند نامت را
به سنگ تيره گوري شب غمناك خاموشي
بيا دنيا نمي ارزد به اين پرهيز و اين دوري
فداي لحظه اي شادي كن اين روياي هستي را
لبت را بر لبم بگذار كز اين ساغر پر مي
چنان مستت كنم تا خود بداني قدر مستي را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و ميدانم
كه سر تا پا به سوز خواهشي بيمار ميسوزي
دروغ است اين اگر پس آن دو چشم راز گويت را
چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه مي دوزي

jerii
09-04-2007, 06:48 PM
چقدر خسته ام از ماندن ِ کنار ِ خودم ****** و ایستاده ام أکنون کنار ِ دار ِ خودم

دویـدم و نـرسـیـدم بـه آن ِ پیـشـیـنم ****** کنـار ِ راه نشـَستم بـه إنتظار ِ خودم

هوای ِ رود شدن داشت قطره ام امّـا ****** نـَشد و قـرق شدم میان ِ سیل ِ خودم

خلاصه ساده بگویم پَرستوها رفـتند ****** و مانده ام چه عَبَث میان ِ تار ِ خودم

مرا بـِبَخش که این شعرهای تکراری ****** فقط رَواست بخوانم سَر ِ مَزار ِ خودم

rica
09-04-2007, 06:52 PM
دست همه دوستان درد نکنه

من با شعر های شما پرواز کردم

یکی منو تو اسمونا بگیره

A R @ M
09-04-2007, 07:46 PM
از بيم و اميد عشق رنجورم
آرامش جاودانه مي خواهم
بر حسرت دل دگر نيفزايم
آسايش بيكرانه مي خواهم
پا بر سر دل نهاده مي گويم
بگذاشتن از آن ستيزه جو خوشتر
يك بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشين خوشتر
پنداشت اگر شبي به سرمستي
در بستر عشق او سحر كردم
شبهاي دگر كه رفته از عمرم
در دامن ديگران به سر كردم
ديگر نكنم ز روي ناداني
قرباني عشق او غرورم را
شايد كه چو بگذرم از او يابم
آن گمشده شادي و سرورم را
آنكس كه مرا نشاط و مستي داد
آنكس كه مرا اميد و شادي بود
هر جا كه نشست بي تامل گفت
او يك +زن ساده لوح عادي بود
مي سوزم از اين دو رويي و نيرنگ
يكرنگي كودكانه مي خواهم
اي مرگ از آن لبان خاموشت
يك بوسه جاودانه مي خواهم
رو پيش زني ببر غرورت را
كو عشق ترا به هيچ نشمارد
آن پيكر داغ و دردمندت را
با مهر به روي سينه نفشارد
عشقي كه ترا نثار ره كردم
در سينه ديگري نخواهي يافت
زان بوسه كه بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذري نخواهي يافت
در جستجوي تو و نگاه تو
ديگر ندود نگاه بي تابم
انديشه آن دو چشم رويايي
هرگز نبرد ز ديدگان خوابم
ديگر به هواي لحظه اي ديدار
دنبال تو در بدر نميگردم
دنبال تو اي اميد بي حاصل
ديوانه و بي خبر نمي گردم
در ظلمت آن اطاقك خاموش
بيچاره و منتظر نمي مانم
هر لحظه نظر به در نمي دوزم
وان آه نهان به لب نميرانم
اي زن كه دلي پر از صفا داري
از مرد وفا مجو مجو هرگز
او معني عشق را نمي داند
راز دل خود به او مگو هرگز

ARTMIS
09-04-2007, 10:26 PM
دوس ندارم
چی می شه که من بگم،آدما رو دوس ندارم

خودمو،اونا رو حتی تو رو دوس ندارم

دیگه از منم گذشت که عاشق کسی بشم

حتی اون دیوونه بازی ها رو من دوس ندارم

آره راست می گی یه وقت جونم سرعشق می رفت

دیگه حتی فکر اون روزا رو من دوس ندارم

یه گره رو پیشونی، یه نگاه جای دیگه

حق دارم بگم که من عاشقی رو دوس ندارم

نه غریبه کاری کرد،نه آشنا خیری رسونه

هیچ کدوم،غریبه و آشنا رو دوس ندارم

می دونم کفره ولی دعا واسم فایده نداشت

من دعا نمی کنم،دعا رو دوس ندارم

کاش می شد همون بچه می موندیم همیشه

گر چه من خیلی بدم،بچه ها رو دوس ندارم

یه زمانی یه نگاه وجودمو تکون می داد

ولی حالاحتی اون نگاه و هم دوس ندارم

یعنی چی دیوونتم،می خوامت ، دوستت دارم؟

نمی دونم چرا این جمله ها رو دوس ندارم؟

خدا هر چی سر رام بود طعم تلخی رو می داد

آخه من می خوام بگم بدبختی رو دوس ندارم

خدایا هیچکی نساخت با تک دل بی قرارم

این یکی حق با منه،بنده ها تو دوس ندارم

همه عمرم توی سوختن واسه پروانه گذشت
ولی دل سنگم و حتی شمعا تو دوس ندارم

ARTMIS
09-04-2007, 10:32 PM
تنهایی رو دوست دارم زیرا بی وفا نیست

تنهایی رو دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست

تنهایی رو دوست دارم زیرا تجربه کردم

تنهایی رو دوس دارم زیرا در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست

و انتظار کشیدنم را پنهان می کنم

jerii
09-05-2007, 01:33 PM
گر در شمار آرم شبی نام شهیدان تو را
فردای محشر هر کسی گیرد گریبان تو را
گر سوی مصرت بردمی خون زلیخا خوردمی
زندان یوسف کردمی چاه زنخدان تو را
سرمایه‌ی جان باختم تن را ز جان پرداختم
آخر به مردن ساختم تدبیر هجران تو را
هر چند بشکستی دلم از حسرت پیمانه‌ای
اما دل بشکسته‌ام نشکست پیمان تو را
هر گه که بهر کشتنم از غمزه فرمان داده‌ای
بوسیدم و بر سر زدم شاهانه فرمان تو را
گر خون پاکم را فلک بر خاک خواهد ریختن
حاشا که از چنگم کشد پاکیزه دامان تو را
گر بخت در عشقت به من فرمان سلطانی دهد
سالار هر لشگر کنم برگشته مژگان تو را
اشک شب و آه سحر، خون دل و سوز جگر
ترسم که ساز دآشکار اسرار پنهان تو را
آشفته خاطر کرده‌ام جمعیت عشاق را
هر شب که یاد آورده‌ام زلف پریشان تو را
دانی کدامین مست را بر لب توان زد بوسه‌ها
مستی که بوسد دم به دم لبهای خندان تو را
زان رو فروغی می‌دهد چشم جهان را روشنی
کز دل پرستش می‌کند خورشید تابان تو ر

A R @ M
09-05-2007, 04:01 PM
ز آن نامه اي كه دادي و زان شكوه هاي تلخ
تا نيمه شب بياد تو چشمم نخفته است
اي مايه اميد من اي تكيه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است
شايد نبوده قدرت آنم كه در سكوت
احساس قلب كوچك خود را نهان كنم
بگذار تا ترانه من رازگو شود
بگذار آنچه را كه نهفتم عيان كنم
تا بر گذشته مينگرم
عشق خويش را
چون آفتاب گمشده مي آورم به ياد
مي نالم از دلي كه به خون غرقه گشته است
اين شعر غير رنجش يارم به من چه داد
اين درد را چگونه توانم نهان كنم
آندم كه قلبم از تو بسختي رميده است
اين شعر ها كه روح ترا رنج داده است
فريادهاي يك دل محنت كشيده است
گفتم قفس ولي چه بگويم كه پيش از اين
آگاهي از دو رويي مردم مرا نبود
دردا كه اين جهان فريباي نقشباز
با جلوه و جلاي خود آخر مرا ربود
اكنون منم كه خسته ز دام فريب و مكر
بار دگر به كنج قفس رو نموده ام
بگشاي در كه در همه دوران عمر خويش
جز پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام
پاي مرا دوباره به زنجيرها ببند
تا فتنه و فريب ز جايم نيفكند
تا دست آهنين هوسهاي رنگ رنگ
بندي دگر دوباره بپايم نيفكند

hajagha
09-05-2007, 04:10 PM
شاه شمشاد قدان، خسرو شیرین دهنان، که مژگان شکند قلب همه صف شکنان، مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت.
گفت که ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان! تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود؟ بنده ما شو و برخور ز همه سیم تنان. بر جهان تیکه مکن ور قدحی من داری. شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان! کمتر از ذره نه ای، پست مشو، مهر بورز ا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان!

با صبا در چمن لاله، سحر میگفتم که شهیدان که اند این همه خونین کفنان؟
گفت حافظ! من و تو محرم این راز نه ایم. از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان!

A R @ M
09-05-2007, 05:10 PM
طفلي غنوده در بر من بيمار
با گونه هاي سرخ تب آلوده
با گيسوان در هم آشفته
تا نيمه شب ز درد نياسوده
هر دم ميان پنجه من لرزد
انگشتهاي لاغر و تبدارش
من ناله ميكنم كه خداوندا
جانم بگير و كم بده آزارش
گاهي ميان وحشت تنهايي
پرسم ز خود كه چيست سرانجامش
اشكم به روي گونه فرو غلطد
چون بشنوم ز ناله خود نامش
اي اختران كه غرق تماشاييد
اين كودك منست كه بيمارست
شب تا سحر نخفتم و مي بينيد
اين ديده منست كه بيدارست
يادم آيد كه بوسه طلب ميكرد
با خنده هاي دلكش مستانه
يا مي نشست با نگهي بي تاب
در انتظار خوردن صبحانه
گاهي بگوش من رسد آوايش
ماما دلم ز فرط تعب سوزد
بينم درون بستر مغشوشي
طفلي ميان آتش تب سوزد
شب خامش است و در بر من نالد
او خسته جان ز شدت بيماري
بر اضطراب و وحشت من خندد
تك ضربه هاي ساعت ديواري

A R @ M
09-05-2007, 05:29 PM
امشب آن حسرت ديرينه من
در بر دوست به سر مي آيد
در فروبند و بگو خانه تهي است
زين سپس هر كه به در مي آيد
شانه كو تا كه سر و زلفم را
در هم و وحشي و زيبا سازم
بايد از تازگي و نرمي و لطف
گونه را چون گل رويا سازم
سرمه كو تا كه چو بر ديده كشم
راز و نازي به نگاهم بخشد
بايد اين شوق كه دردل دارم
جلوه بر چشم سياهم بخشد
چه بپوشم كه چو از راه آيد
عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگويم كه ز سحر سخنم
دل به من بازد و افسون گردد
آه اي دخترك خدمتكار
گل بزن بر سر و سينه من
تا كه حيران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق ديرينه من
چو ز در آمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل و چنگ زنم
با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب باده گلرنگ زنم
ماه اگر خواست كه از پنجره ها
بيندم در بر او مست و پريش
آنچنان جلوه كنم كو ز حسد
پرده ابر كشد بر رخ خويش
تا چو رويا شود اين صحنه عشق
كندر و عود در آتش ريزم
ز آن سپس همچو يكي كولي مست
نرم و پيچنده ز جا برخيزم
همه شب شعله صفت رقص كنم
تا ز پا افتم و مدهوش شوم
چو مرا تنگ در آغوش كشد
مست آن گرمي آغوش شوم
آه گويي ز پس پنجره ها
بانگ آهسته پا مي آيد
اي خدا اوست كه آرام و خموش
بسوي خانه ما مي آيد

nemessisor
09-05-2007, 07:21 PM
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا

نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا

نور تویی سور تویی دولت منصور تويي
مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا

قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی
قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا

حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
روضه اومید تویی راه ده ای یار مرا

روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تويي
آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا

دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی
پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا

این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی
راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

A R @ M
09-05-2007, 07:27 PM
هيچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد بيگانه اي شد يار من
بي گنه زنجير بر پايم زدند
واي از اين زندان محنت بار من
واي از اين چشمي كه مي كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مينهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا
گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بي سبب پنهان مكن اين راز را
درد گنگي در نگاهت خفته است
گاه مي نالد به نزد ديگران
كو دگر آن دختر ديروز نيست
آه آن خندان لب شاداب من
اين زن افسرده مرموز نيست
گاه ميكوشد كه با جادوي عشق
ره به قلبم برده افسونم كند
گاه مي خواهد كه با فرياد خشم
زين حصار راز بيرونم كند
گاه ميگويد كه : كو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونكار تو ؟
ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم
نيست پيدا بر لب تبدار تو
من پريشان ديده مي دوزم بر او
بي صدا نالم كه : اينست آنچه هست
خود نميدانم كه اندوهم ز چيست
زير لب گويم : چه خوش رفتم ز دست
همزباني نيست تا برگويمش
راز اين اندوه وحشتبار خويش
بيگمان هرگز كسي چون من نكرد
خويشتن را مايه آزار خويش
از منست اين غم كه بر جان منست
ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
پاي در زنجير مي نالم كه هيچ
الفتم با حلقه زنجير نيست
آه اينست آنچه مي جستي به شوق
راز من راز ني ديوانه خو
راز موجودي كه در فكرش نبود
ذره اي سوداي نام و آبرو
راز موجودي كه ديگر هيچ نيست
جز وجودي نفرت آور بهر تو
آه نيست آنچه رنجم ميدهد
ورنه كي ترسم ز خشم و قهر تو