View Full Version : هر روز يك شعر تازه
قاصدک هان خبرت هست هنوز ؟
خبرت هست ز سرمای ِ زمستان و ز سوز ؟
سوز ِسردی و یخ ِسخت و ستبر
آه ِ یخ بسته درمانده ، ز سوز
راه ِلغزنده ، پر از توره * و یوز *
قاصدک هان خبرت هست که خلق
روز و شب در پی تافتون و لواش
پی امرار معاش
جای ِخون در رگشان ، زجر و نفرت جاری است ؟
قاصدک خوش خبری یا که هنوز ؟
غم و غم نامه بیاری شب و روز ؟
قاصدک جان ِ صبا راست بگو
خبرت هست که بابا آمد ؟
دست ، خالی از نان
پای ،خسته از درد
سفره اش فقرزده
کودکش منتظر و چشم به راه
چشمهایش بی نور ؟
انتظار خبری نیست مرا
جز رهایی ِ اسیران از بند
سر ِسرباز هخا و آب ِسد ِسیوند
سبزی و خرمی ِدشت و دیار
نغمه چلچله در فصل بهار
خنده بر چهره ایران و وطن
نان ِارزان سر ِ هر سفره خلق
خانه ای شاد پر از مهر و صفا
قبله ای پاک ز هر رنگ و ریا
سوی ِ ایوان خدا
سوی ِ ایوان خدا
پ ن:
*۱ : توره : شغال
* ۲ : یوز : منظور حیوان وحشی است
A R @ M
12-18-2007, 11:40 PM
من از آرامش سنگها
به ستوه مي آيم
وقتي که رهگذرها
با خنده پا بر سرشان مي گذارند
و سنگها
احمقانه سکوت مي کنند.
roje_aria79
12-19-2007, 12:31 AM
شعری به مناسبت تولد خودم
پنجره
باز کن پنجره را
و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آبي است
خواب گل مهتابي است
اي نهايت در تو،
ابديت در تو
اي هميشه با من،
تا هميشه بودن
باز کن چشمت را
تا که گل باز شود
قصه زندگي آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت،
عشق آغاز شود
تا دلم باز شود،
تا دلم باز شود
دلم اينجا تنگ است،
دلم اينجا سرد است
فصلها بي معني،
آسمان بي رنگ است
سرد سرد است اينجا،
باز کن پنجره را
باز کن چشمت را،
گرم کن جان مرا
اي هميشه آبي
اي هميشه دريا
اي تمام خورشيد
اي هميشه گرما
سرد سرد است اينجا
باز کن پنجره را
اي هميشه روشن،
بازکن چشم به من
اردلان سرافراز
roje_aria79
12-19-2007, 12:49 AM
تقدیم به بی وفایان عالم
سکه
پرنده قشنگي بود و پر زد
رفيق روز تنگي بود و پر زد
خيال کردم دلش دنبال عشقه
پي خوش آب و رنگي بود و پر زد
اگه سکه دو رو داره اسير دست بازاره
نه عشقي داره تو کارش نه مهري داره بازارش
تو که سکه نبودي يار بودي
به ظاهر عاشق و غمخوار بودي
منو گمراه کردي واي بر من
تو هم افسونگر و مکار بودي
خيال کردم که تو فصل بهارم
بها ر و يار و قلب بي قرارم
خيال کردم که تو قلب بهشتم
از اين بهتر نميشه سرنوشتم
پرنده رفت و پژمرد و دل مرد
پرنده رفت و عشق رو با خودش برد
چطور پنهون مي کردي از من اون روتو
چطور پنهون مي کردي عطر گيسوتو
مني که عطر گيسوتو به يک دنيا نميدادم
چي شد من عاقبت از چشم مشتاق تو افتادم
مسعود فردمنش
roje_aria79
12-19-2007, 12:55 AM
به یاد آنکه دیگر نیست
وقتی نیستی
وقتی نیستی خونمون با من غریبی می کنه
دل اگه میگه صبورم خود فریبی می کنه
صدای قناری محزون و غم آلود میشه
واسه من هر چی که هست و نیست نابود میشه
وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه
نمی دونی چقدر دلم برات تنگ میشه
وقتی نیستی گلهای باغچه نگاهم می کنن
با زبون بسته محکوم به گناهم می کنن
گلها میگن که با داشتن یه دنیا خاطره
چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره!
وقتی نیستی همه ی پنجره ها بسته میشن
با سکوت تو خونه-قناری ها خسته میشن
روز واسم هفته میشه هفته برام ماه میشه
نفسهام به یاد تو یکی یکی آه میشه
جهانبخش پازوکی
roje_aria79
12-19-2007, 12:57 AM
دعای شب
در دل شب دعاي من،
گريه بي صداي من،
بانگ خدا خداي من
به خاطر تو بود و بس
پاکي لحظه هاي من،
گريهء-هاي هاي من،
گوهر اشکهاي من
به خاطر تو بود و بس.
اين همه بي پناهيم،
اين همه سر به راهيم،
اين همه بي گناهيم
غصه به جان خريدنم،
از همه کس بريدنم
زخم زبون شنيدنم
به خاطر تو بود و بس
رو به خدا نشستنم،
نذر و دخيل بستنم
سوز من و گداز من،
اشک من و نياز من
به خاطر تو بود و بس.
جهانبخش پازوکی
شعری به مناسبت تولد خودم
پنجره
باز کن پنجره را
و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آبي است
خواب گل مهتابي است
اي نهايت در تو،
ابديت در تو
اي هميشه با من،
تا هميشه بودن
باز کن چشمت را
تا که گل باز شود
قصه زندگي آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت،
عشق آغاز شود
تا دلم باز شود،
تا دلم باز شود
دلم اينجا تنگ است،
دلم اينجا سرد است
فصلها بي معني،
آسمان بي رنگ است
سرد سرد است اينجا،
باز کن پنجره را
باز کن چشمت را،
گرم کن جان مرا
اي هميشه آبي
اي هميشه دريا
اي تمام خورشيد
اي هميشه گرما
سرد سرد است اينجا
باز کن پنجره را
اي هميشه روشن،
بازکن چشم به من
اردلان سرافراز
تولدتون مبارک جناب roje-aria ...انشاالله که صد سال زنده باشید!:happy:
آرزویم این است
نتراود اشک از چشم تو هرگز٬
مگر از شوق زیاد ...
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ...
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را میخواهد
و به لبخند تو از خویش رها میگردد ...
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه٬
که دلت می خواهد...
باز هم تولدتون مبارک آقای roje-aria ...
roje_aria79
12-20-2007, 10:04 AM
تولدتون مبارک جناب roje-aria ...انشاالله که صد سال زنده باشید!:happy:
مرسی.ممنونم از لطفتون.امیدوارم همه شما دوستان هم همیشه در به روزی و سلامت و پیروزی بسر ببرید
A R @ M
12-20-2007, 03:36 PM
من راه خانه ام را گم كرده ام
آيا آرزوهاي مرا در خواب
به ني لبك شكسته نديدي؟
مي خواهم يك لحظه
به اين لحظه بيانديشم
آيا ميان اين همه اتفاق
من از سر اتفاق زنده ام؟
الهه مرگ
12-21-2007, 12:48 AM
هرکه چون من به کفرش ایمانست
از همه خلق او مسلمانست
روی ایمان ندیدهای به خدا
گر به ایمان خویشت ایمانست
ای پسر مذهب قلندر گیر
که درو دین و کفر یکسانست
خویشتن بر طریق ایشان بند
که طریقت طریق ایشانست
دست ازین توبه و صلاح بدار
کاندرین راه کافری آنست
راه تسلیم رو که عالم حکم
دام مرغان و مرغ بریانست
ملک تسلیم چون مسلم گشت
بهتر از ملک سلیمانست
مردم صومعه مسلمان نیست
گر همه بوذرست و سلمانست
ساقیا در ده آن میی که ازو
آفت عقل و راحت جانست
حاکی رنگ روی معشوقست
راوی بوی زلف جانانست
مجلس از بوی او سمنزارست
خانه با رنگ او گلستانست
از لطافت هوای رنگینست
وز صفا آفتاب تابانست
در قدح همچو عقل و جان در تن
آشکارست اگرچه پنهانست
توبهی خویش و آن من بشکن
کین نه توبه است زور و بهتانست
یک زمانم ز خویشتن برهان
کز وجودم ز خود پشیمانست
چند گویی که می نخواهم خورد
که ز دشمن دلم هراسانست
می خور و مست خسب و ایمن باش
مجلس خاص خاص سلطانست
jerii
12-21-2007, 03:31 AM
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
( قیصر امین پور )
jerii
12-21-2007, 03:37 AM
گله دارم
من از تو هم گله دارم
از تويي كه گاه نمي بخشمت
و گاه باعث مي شوي
خودم را نبخشم
از تويي كه نمي دانم
براي من چه هستي
چه بودي
چرا بودي ؟ يا چرا نبودي؟
از تويي كه فكر مي كنم
هنوز بايد براي نبودنت
اشك ريخت
از تويي كه گاهي
مي خواهم كه نباشي
از تويي كه گاه
از ته دل صدا ميزنم
كه باشي
كه بيايي
كه بماني
jerii
12-21-2007, 03:45 AM
گلم از خود رهيدن را بياموز
به سر منزل رسيدن را بياموز
مجال تنگ و راهي دور در پيش
به پاهايت دويدن را بياموز
زمين بي عشق خاكي سرد و مرده ست
به قلب خود تپيدن را بياموز
جهان جولانگهي همواره زيباست
به چشمت خوب ديدن را بياموز
بياموز، آفريدندت توانا
توانا، آفريدن را بياموز
جهان طعم شراب كهنه دارد
به لبهايت چشيدن را بياموز
تو اهل آسماني اي زميني
به بال خود پريدن را بياموز
صدايت مي كنند از عالم عشق
به گوش جان شنيدن را بياموز
نسيمي باش و از باد بهاري
سحرگاهان وزيدن را بياموز
تو ابر رحمتي ، گاهي فرو ريز
ز اشك خود چكيدن را بياموز
گذارت گر ز راهي پر گل افتاد
به دست خود نچيدن را بياموز
به عاشق غمزه و غم ميفروشند
تو از اول خريدن را بياموز
سبك همواره بار زندگي نيست
به دوش خود كشيدن را بياموز
كمانت مي كند اين بار سنگين
تو از اول خميدن را بياموز
جهان از هر دو دارد ، شادي و غم
شكيب داغ ديدن را بياموز
به دنيا دل سپردن نيست دشوار
ز دنيا دل بريدن را بياموز
نياسودن به دوران جواني
به پايان آرميدن را بياموز
به جولان در سخن "سالك" مپرداز
دمي در خود خزيدن را بياموز
(مجتبي كاشاني)
jerii
12-21-2007, 03:49 AM
هنوزم در پی اونم که می شه عاشقش باشم
مث دریای من باشه منم چون قایقش باشم
هنوزم در پی اونم که عمری مرحمم باشه
شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه
هنوزم در پی اونم که عشقش سادگی باشه
نگاههای پر از مهرش پناه خستگیم باشه
می گن جوینده یابندس ولی پاهای من خستس
من حتی با همین پاها می رم تا حدی که جا باشه
هنوزم در پی اونم که اشکهامو روی گونم
با اون دستهای پرمهرش کنه پاک و بگه جونم بگه جونم
نکن گریه منم اینجام بزار دستهاتو تو دستام
تو احساس منو می خوای منم ای وای ترو می خوام
خدایا عشق من پاک درسته عشقی از خاک
منم اون عاشق خاکی که از عشق تو دل چاک
jerii
12-21-2007, 04:14 AM
عشق آمد خويش را گم كن عزيز
قوتت را قوت مردم كن عزيز
عشق يعني خويشتن را گم كني
عشق يعني خويش را گندم كني
عشق يعني خويشتن را نان كني
مهرباني را چنين ارزان كني
عشق يعني نان ده و از دين مپرس
در مقام بخشش از آئين مپرس
هركسي او را خدايش جان دهد
آدمي بايد كه او را نان دهد
( مجتبي كاشاني )
jerii
12-21-2007, 04:18 AM
بهار هرچه دل انگیز و با صفا باشد
سکوت فصل خزان باب طبع ما باشد
به چشم سوختگان برگ نودمیده ی بید
بلای خاطره انگیز عشق ها باشد
هزارغصه به دل داشت غنچه تا وا شد
کجاست انکه به این قصه اشنا باشد
هنوز جام مرا جای باده ی غم هست
فدای دست تو ساقی بریز تا باشد
هزار نقش عجب دارد این مصیبتگاه
چو پرده رفت کناری. چه ماجرا باشد ؟
زبان بریده نشستیم و هر چه را دیدیم
نگفته ایم چرا بوده یا چرا باشد ؟
نشان مهر. ز ابناء ادمی کم جوی
همین لطیفه ی سیمرغ و کیمیا باشد
بلا کشی و ستم بینی و گرفتاری
نصیب اهل صفا بوده و روا باشد...!
jerii
12-21-2007, 04:20 AM
نتوانستم كنار بيايم
با غم رفتن تو
گاهي از ته دل
صدايت مي زنم كه باشي
و گاهي برايت مي نويسم
گاه احساس
آنقدر كوچك مي شود
كه دل به دل نوشتن نمي دهد
و اينجا تنها جايي است كه مي نويسم
هيچ چيز را به دل نگيريد
من فقط
براي دوستم نامه مي نويسم
jerii
12-21-2007, 04:26 AM
من که مشغولم به کاردل .چه تدبیری مرا
من که بیزارم ز کار گل .چه تاثیری مرا
من سیرابم چنین ازچشمه ی جوشان عشق
خلق اگر با من نمی جوشد.چه تحقیری مرا
من که با چشم حقارت عالمی را بنگرم
سنگ اگر بر سر بکوبم . چه تحقیری مرا
خامه ی قدرت بنامم برگ ازادی نوشت
ای اسیران رین گرامی تر. چه تقدیری مرا
نام من در زمره ی این نامداران . گو مباش
بر سر امواج سر گردان. چه تصویری مرا
نشئه ی جاوید من از باده ی شوریدگی است
بهتر از این مست خواهی. با چه تخدیری مرا
من بدین ویرانی دل. بسته ام امیدها
عشق اباد ابد بادا. چه تعمیری مرا
jerii
12-21-2007, 04:33 AM
می شود آیا که اوج آرزوهایم شوی
یا کلید سبز فردای معمایم شوی
با کمند مهر بالاتر روی تا قصر ماه
قهرمان قصه و شعر و غزلهایم شوی
چشمهایم خیره خاکستر صد آرزوست
تا بیایی و غم امروز و فردایم شوی
من به سوگند و سکوت آخرین دل بستم
می شود تا محرم شبهای رویایم شوی
تا تماشایم کنی صد بار جان خواهم سپرد
آرزومندم شبی محو تماشایم شوی
jerii
12-21-2007, 04:35 AM
خوشا روزی به امیدت نشستن
به چشمانت دخیل عشق بستن
خوشا در زیر باران گریه کردن
و تنها با خدا در هم شکستن
خوشا در آزویت جان سپردن
خوشا از دوریت ارام مردن
خوشا با یاد عشق نازنینت
جهان را با غمش از یاد بردن
خوشا چشمان نازت را ربودن
خوشا هر روز در یاد تو بودن
خوشا دل را به عشقت تکیه دادن
تمام عمر عشقت را ستودن
jerii
12-21-2007, 04:38 AM
اين درد هم
انگار عادتم شده
دلتنگي هم نمي كنم
ديگر از نبودنت
سردم نمي شود
گريه هم نمي كنم
آرام گرفته ام
خنده به لبانم بازگشته
فردا پنج شنبه است
مي بيني حالا كه رفته اي
چه زود پنج شنبه مي شود
من ديگر به پنج شنبه هاي
با تو بودن فكر نمي كنم
تويي كه باور نداري
jerii
12-21-2007, 04:40 AM
من از روز ازل ديوانه بودم
ديوانهی روي تو
سرگشتهی كوي تو
سرخوش از بادهی مستانه بودم
در عشق و مستی افسانه بودم
نالان از تو شد چنگ و عود من
تار موي تو، تار و پود من
بیباده مدهوشم
ساغر نوشم
زچشمهی نوش تو
مستي دهد مارا، گل رخسارا!
بهار آغوش تو
چو به مانگری
غم دل ببری
كز باده نوشينتری
سوزم همچو گل
از سوداي دل
دل، رسواي تو
من رسواي دل
گرچه به خاك وخون كشيدی مرا
روزي كه ديدی مرا
بازآ
درشام غم صبح اميدي مرا
صبح اميدي مرا
(رهی معيری)
jerii
12-21-2007, 04:44 AM
باران كه ببارد
با تمام وجود
زمزمه ات خواهم كرد
و با تمام وجود خواهم شكست
و نبودنت را
با باران خواهم باريد
آنقدر خواهم باريد
كه بيايي
با تو زير باران
كوچه ها را
آواز سرخواهيم داد
با تو زير باران
اگر كه بيايي
jerii
12-21-2007, 04:45 AM
ما
در عصر احتمال بسر ميبريم
در عصر شک و شايد
در عصر پيش بيني وضع هوا
از هر طرف که باد بيايد
در عصر قاطعيت ترديد
عصر جديد
عصري که هيچ اصلي
جز اصل احتمال، يقيني نيست
اما من
بي نام تو
حتي
يک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو
عين اليقين من
قطعيت نگاه تو
دين منست
من از تو ناگزيرم
من
بي نام ناگزير تو میميرم
(قیصر امین پور)
jerii
12-21-2007, 04:46 AM
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و میدانم
چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم
نمیدانی نمیدانی که من جز چشم افسونگر
در این جام لبانم باده مرد افکنی دارم
چرا بیهوده میکوشی که بگریزی ز آغوشم
از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی
نمیترسی نمیترسی نمیترسی که بنویسند نامت را
به سنگ تیره گوری شب غمنک خاموشی
بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری
فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را
لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می
چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و میدانم
که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار میسوزی
دروغ است این اگر پس آن دو چشم راز گویت را
چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی
jerii
12-21-2007, 04:50 AM
اینجا همه هر لحظه میپرسند:
« حالت چطور است؟ »
اما کسی یک بار
از من نپرسید
« بالت . . . »
تقصیر من نبودکه با این همه . . .
که با این همه امید قبولی
در امتحان سادهی تو رد شوم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم
(قیصر امین پور )
jerii
12-21-2007, 04:54 AM
بخون برا ی من لالائی امشب
که دلگیر دلم از همه دنیا
بمون با من بخون برام دوباره
که خسته ام از دوباره های فردا
بخون لالائی که دلم گرفته
تو این شب سیاه غم گرفته
بخون که دیگه خسته ام از سیاهی
بخون که نفسی نمونده باقی
بزار تو حُرم آغوشت بسوزم
تو این شبای سرد بی چراغی
بخون لالائی واسم تموم شب
که تو نبض ترانه هات اسیرم
بخون لالائی امشب عاشقونه
بزار از شب قصه پر بگیرم
jerii
12-21-2007, 04:58 AM
با همین چشم ، همین دل
دلم دید و چشمم می گوید
آن قدر که زیبایی رنگارنگ است ،هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زیباست ،زیباست ،زیباست
و هیچ چیز همه چیز نیست
و با همین دل ، همین چشم
چشمم دید ، دلم می گوید
آن قد که زشتی گوناگون است ،هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زشت است ، زشت است ، زشت است
و هیچ چیز همه چیز نیست
زیبا و زشت ، همه چیز و هیچ چیز
وهیچ ، هیچ ، هیچ ، اما
با همین چشم ها و دلم
همیشه من یک آرزو دارم
که آن شاید از همه آرزوهایم کوچکتر است
از همه کوچکتر
و با همین دل و چشمم
همیشه من یک آرزو دارم
که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگتر است
از همه بزرگتر
شاید همه آرزوها بزرگند ، شاید همه کوچک
و من همیشه یک آرزو دارم
با همین دل
و چشمهایم
همیشه
(مهدی اخوان ثالث)
jerii
12-21-2007, 05:02 AM
باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم ایی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت
(فروغ فرخزاد)
jerii
12-21-2007, 05:05 AM
بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است
بگذار تا سپيده بخندد به روي ما
بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"
حسرت خورد ز روشني آرزوي ما
***
بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم
بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم
بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است
بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم
***
بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه
خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست
بنشين و جاودانه به آزار من مكوش
يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست
***
بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي
شايد نماند فرصت ديدار ديگري
آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست
غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟
***
بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين
امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز
بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...
***
اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور
مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!
مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد
مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه
***
درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ
خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز
ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -
با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز
از فريدون مشيري
jerii
12-21-2007, 05:07 AM
بگذار
باران بيايد
و تو بيايي و بماني
تا تمام خاطره را
زير باران
تا يك نگاه عميق
تا يك تبسم عاشقانه
تا لبخند
تا بوسه
تا يك آغوش گرم
و تا يك نفسي دوباره
پيش ببريم
jerii
12-21-2007, 05:09 AM
از
سر شب
ابرهاي سياه و
نبودن باران آزارم مي دهد
پشت پنجره نيستم
باز كردم پنجره را
و تو را نفس مي كشم
و غم دوريت را
با هق هق هايم سر مي دهم
و زندگي را
با آه سردي مي نوازم
پنجره را مي بندم
نگاهم پشت پنجره مي ماند
سكوت مي كنم
و مي چكم بر پرده هاي
ايستاده بر پنجره
ها
jerii
12-21-2007, 05:17 AM
آهي كشيد، غمزده پيري سپيـد موي
افكند صبحگاه، چـو در آيـنه نگاه
در لابلاي موي چو كافور خويش ديد
يك تار مو سياه!
در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد.
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد.
سي سال پيش، نيز، در آئينه ديده بود
يك تار مو سپيد!
فريدون مشيري
jerii
12-21-2007, 05:19 AM
شكستي و نشكستم ،بريدي و نبريدم
اگر ز خلق ،ملامت و گرز كرده ،ندامت
كشيدم از تو كشيدم ؟شنيدم از تو شنيدم
كي ام ؟ شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم ،به روي شكوفه دويدم
مرا نصيب غم آمد ،شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم ،محبت تو گزيدم
چو شمع خنده نكردي ،مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي ،مگر ز موي سپيدم
به جز وفا و عنايت ،نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم ،ملامتي كه نديدم
نبود از تو گريزي ،چنين كه بار غم دل
زدست شكوه گرفتم ،به دوش ناله كشيدم
جواني ام به سمند شتاب ميشد واز پي
چو گرد در قدم او ،دويدوم و نرسيدم
به روي بخت ز ديده ،ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم ،گهي چو رنگ پريدم
وفا نكردي و كردم ،به سر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم
ساحل آرامش
12-21-2007, 05:58 PM
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه اشک ها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن,تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی...
saeid.z
12-24-2007, 04:56 AM
هيچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد، بيگانه ئی شد يار من
بی گنه زنجير بر پايم زدند
وای از اين زندان محنت بار من
وای از اين چشمی كه می كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد كه اندوهت ز چيست
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مكن اين راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد ديگران
«كاو دگر آن دختر ديروز نيست»
«آه، آن خندان لب شاداب من»
«اين زن افسرده مرموز نيست»
گاه می كوشد كه با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم كند
گاه می خواهد كه با فرياد خشم
زين حصار راز بيرونم كند
گاه می گويد كه، كو، آخر چه شد؟
آن نگاه مست و افسونكار تو
ديگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نيست پيدا بر لب تبدار تو
من پريشان ديده می دوزم بر او
بی صدا نالم كه، اينست آنچه هست
خود نمی دانم كه اندوهم ز چيست
زير لب گويم، چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نيست تا بر گويمش
راز اين اندوه وحشتبار خويش
بی گمان هرگز كسی چون من نكرد
خويشتن را مايه آزار خويش
از منست اين غم كه بر جان منست
ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
پای در زنجير می نالم كه هيچ
الفتم با حلقه زنجير نيست
آه، اينست آنچه می جستی به شوق
راز من، راز زنی ديوانه خو
راز موجودی كه در فكرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو
راز موجودی كه ديگر هيچ نيست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه، اينست آنچه رنجم می دهد
ورنه، كی ترسم ز خشم و قهر تو
(( فروغ فرخزاد ))
saeid.z
12-24-2007, 05:00 AM
ترا می خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
توئی آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغی اسيرم
ز پشت ميله های سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران برويت
در اين فكرم كه دستی پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگی از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا يارای رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها، هر صبح روشن
نگاه كودكی خندد برويم
چو من سر می كنم آواز شادی
لبش با بوسه می آيد بسويم
اگر ای آسمان خواهم كه يكروز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان می كنم ويرانه ای را
اگر خواهم كه خاموشی گزينم
پريشان می كنم كاشانه ای را
(( فروغ فرخزاد ))
saeid.z
12-24-2007, 05:15 AM
راز چون با من نگوید یار من ........... بند گردد پیش او گفتار من
عذر میگوید که یعنی خامشم ...... با تو میگوید دل هشیار من
با کسی دیگر زبان گردد همه ........ سر خود میگوید و اسرار من
در گمان افتد دلم زین واقعه ......... این دل ترسان بدپندار من
گر بگوید ور نگوید راز من
دل ندارد صبر از دلدار من
نياز و تو خودم كشتم
كه هرگز تا نشه پشتم
زدم بر چهره ام سيلي
كه هرگز وا نشه مشتم
من آن خنجر به پهلويم
كه دردم را نمي گويم
به زير ضربه هاي غم
نيفتد خم به ابرويم
مرا اينگونه گر خواهي
دلت را آشيانم كن
من آن نشكستني هستم
بيا و امتحانم كن...
saeid.z
12-25-2007, 12:07 AM
رو چشم جان را برگشا در بیدلان اندرنگر ...........................قومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بیپا و سر
بیکسب و بیکوشش همه چون دیگ در جوشش همه ...........بیپرده و پوشش همه دل پیش حکمش چون سپر
از باغ و گل دلشادتر وز سرو هم آزادتر ...............................وز عقل و دانش رادتر وز آب حیوان پاکتر
چون ذرهها اندر هوا خورشید ایشان را قبا ...........................بر آب و گل بنهاده پا وز عین دل برکرده سر
در موج دریاهای خون بگذشته بر بالای خون .........................وز موج وز غوغای خون دامانشان ناگشته تر
در خار لیکن همچو گل در حبس ولیکن همچو مل ...................در آب و گل لیکن چو دل در شب ولیکن چو سحر
باری تو از ارواحشان وز باده و اقداحشان ............................مستی خوشی از راحشان فارغ شده از خیر و شر
بس کن که هر مرغ ای پسر خود کی خورد انجیر تر.................شد طعمه طوطی شکر وان زاغ را چیزی دگر
jerii
12-25-2007, 10:33 AM
چتر هارابايد بست
زير باران بايد رفت
فكر را خاطره را زير باران بايد برد
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد ديد
عشق را زير باران بايد جست
زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر كاشت
زندگي تر شدم پي در پي
زندگي آبتي كردن در حوضچه اكنون است .
اشكي دگر ندارم
خنديدنم به زوراست
نفرين به هرچه قسمت
چشم دلم چه كوراست
بر دل گفته بودم
دل به كسي نبندد
گوشي كه بشنود كو
اين دل چه بيشعوراست
هردم گريه كردم
تاحدجان سپردن
گويي دوا ندارد
ازعشق نااميدم
تاكي دلم بسوزد
گويي غم تو با من
همزاد و جفت وجور است
درآسمان قلبم
ديگرستاره اي نيست
تنها دعاي اين دل
يك مرگ سوت وكور است
saeid.z
12-26-2007, 05:55 AM
گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد .............. گیرم که بپوشد رو بو را چه دوا دارد
گر نیز بپوشد رو ور نیز ببرد بو .................... از خنبش روحانی صد گونه گوا دارد
آن مه چو گریزانه آید سپس خانه ................... لیکن دل دیوانه صد گونه دغا دارد
غم گر چه بود دشمن گوید سر او با من............. با مرغ دلم گوید کو دام کجا دارد
ocarina4
12-26-2007, 06:05 AM
به سر نوشت غم آلود دانه های انار
دلم چو هیمه میان تنور می سوزد،
که هر که دست فرا برد
پی رهاندنش از شکنج پرده و پوست
نخست پیکرشان را میان مشت فشرد،
سپس یکایک را
به شادمانی خورد...
- - - - - -
از واصف باختری
خانه ام بی آتش ،
دست هایم بی حس و نگاهم نگران
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب
راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،
پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
من دگـر خسته شـدم
باز تا کی به دروغ بنویسم
آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟
رنگ نیرنگ آبی ست ؟
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس
قسمت می دهم امّا به قلم ،
آنچه می بینی و دیدم بنویس
از خدا ،
از قفس خالی عشق ،
از چراگاه هوس ،
از خیانت ،
از شرک ،
از شهامت بنویس
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
از من
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته"
از خود
"هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش"
( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... )
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
من دگـر خـسته شـدم
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
این همه مورد خوب................
A R @ M
12-27-2007, 08:11 PM
اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟
هر دم به هواي دل ما مي آيي
باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا مي آيي! http://qsmile.com/qsimages/16.gif
A R @ M
12-27-2007, 09:07 PM
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...
هر روز بي تو
روز مبادا است ! http://qsmile.com/qsimages/16.gif
A R @ M
12-28-2007, 11:16 PM
خسته گشتی از هجوم درد ها
خسته از بی دردی دلسرد ها
از سر آشوب ها ی روزگار
بر گل جانت نشسته گرد ها
بال گنجشک نگاهت را درید
زخم تیر ترکش نامرد ها
شد پریشان خاطرات زین های های و هوی
خلوتی جستی میان فرد ها
چشم بستی نا امید و دردناک
تا نبیند بیش ، رنگ زرد ها
پر کشیدی از میان این حصار
تا به فردوس برین و ورد ها
ما به جا ماندیم و حسرت های ما
می کشاند تا کجامان دردها http://qsmile.com/qsimages/16.gif
A R @ M
12-29-2007, 12:13 AM
دوباره يك شب زخمى، شروع تنهايى
شروع وسوسههاى پلنگ صحرايى
دوباره سُستى ديوارهاى اطمينان
و سرنگونى احساسهاى رويايى
دوباره لحظه رفتن مرا خزانى كرد
تو را به جان شقايق بگو كه مىآيى!
ببين چگونه پُر از تو ترانه مىخوانم
به پاس حرمت شبهاى ناشكيبايى
به احترام تو خورشيد عشق مىرقصد
هميشه فاتح امواج سرد دريايى
به دست و پاى زمين، صد هزار قفل بزرگ
نشست تا كه بگويد دوباره مىآيى http://qsmile.com/qsimages/16.gif
بزن باران
بزن اکنون که اکنون فصل مرگ است
بزن بر سنگ سخت سینه من
بزن تا آب گردد کینه من
بزن بر مرگزار سینه من
بزن بر شاخه اندیشه من
بزن من تیره ام
پاکم کن از درد
بزن باران بزن بر غصه من
بزن بر ریشه اندیشه من
بزن باران بزن ،
این قصه آغازی ندارد
بزن ، این غصه پایانی ندارد
منم قصه منم غصه منم درد
بزن باران بزن من بی قرارم
من از نامردمی ها بی غبارم
شرابم خالصم آبم زلالم
بزن باران بزن تا گل بروید
بزن تا سنگ هم از عشق گوید
بزن تا از زمین خورشید روید
بزن تا آسمان تفسیر گردد
بزن تا خوابها تعبیر گردد
بزن تا قصه دلتنگی ما
رفیع قله تدبیر گردد
بزن باران ، خجالت می کشی باز؟
بزن،اینجا کسی فکر کسی نیست
بزن تا سیلی از ماتم ببارم
بزن تا از غم عشقم ببارم
بزن باران بزن دست خودم نیست
بزن باران بزن دست دلم نیست
بزن باران بزن دست تو هم نیست..........
A R @ M
12-30-2007, 01:23 PM
من دلـم مي خواهد
خانه اي داشته باشم پردوست
كنج هر ديوارش
دوست هايـم بنشينند آرام
گل بگو
گل بشنو
هر كسي مي خواهد- وارد خانهً پر عشق و صفايـم گردد
يك سبد بوي گل سرخ به من هديه كند
شرط وارد گشتن - شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن - يك دل بيرنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي كوبـم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم : اي يار
خانهً ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانهً دوست كجاست ؟؟؟ http://qsmile.com/qsimages/16.gif
عروسک جون فدات شم
تو هم قلبت شکسته
که صد تا شبنم اشک
توی چشمات نشسته
منم مثل تو بودم
یه روز تنهام گذاشتن
یه دریا اشک حسرت
توی چشمام گذاشتن
چه تهمت ها شنیدیم
چه تلخی ها چشیدیم
عروسک جون تو میدونی
چه حسرتها کشیدیم
عروسک جون زمونه
منو این گوشه انداخت
بجای حجله بخت
برام زندون غم ساخت
بمیره اونکه میخواسته
مارو گریون ببینه
سرای سینه هامونو
زغم ویرون ببینه
عروسک جون نگام کن
چشام برقی نداره
زمستونه تو قلبم
که هیچ گرمی نداره
باید اینجا بخشکیم
تو گلدون شکسته
نه اینکه باغبون نیست
در گلخونه بسته
دلم میخواد یه روزی بعد سالها
پرستوی سعادت رو ببینی
نمیخوام بیش از این تو صورت من
نشون یاس ووحشت رو ببینی
دلم میخواد یه روزی فارغ از غم
تبسم روی لبهامون بشینه
شاید اونروزدوباره جون بگیره
نهال آرزوهامون تو سینه...
Even Star
12-30-2007, 09:21 PM
ما ایستاده ایم
و لحظه لحظه نوبت خود را
خمیازه می کشیم
اما
این آسیاب کهنه به نوبت نیست
شاید همیشه نوبت ما
فرداست !
saeid.z
12-30-2007, 09:36 PM
ما ایستاده ایم
و لحظه لحظه نوبت خود را
خمیازه می کشیم
اما
این آسیاب کهنه به نوبت نیست
شاید همیشه نوبت ما
فرداست !
به باغ آییم فردا جمله یاران ............. همه یاران همدل همچو باران
صلا گفتیم فردا روز باغ است ...........صلای عاشقان و حق گزاران
در آن باغ بتان و بت پرستان .............هزاران در هزاران در هزاران
همه شادان و دست انداز و خندان .....همه شاهان عشق و تاجداران
به زیر هر درختی ماه رویی .............زهی خوبان زهی سیمین عذاران
یکی جوقی پیاده همچو سبزه .........دگر جوقی چو شاخ گل سواران
نبینی سبزه را با گل حسودی
نباشد مست آن می را خماران
مولوی
Even Star
12-30-2007, 10:11 PM
به دستهایت خیره ماندم و یاد گرفتم به لطافت عاطفه باید حرمت نهاد
من چشمهایت را دیدم
ویاد گرفتم نجابت صدق را پاس باید داشت من قلبت را نگاه كردم
و ستایش عشق را چشیدم
تو كه آمدی من اشك را در خاطره ها گم كردم و بغض را در گلو
تو كه آمدی من پاكی را خوب فهمیدم و نگذاشتم حوض دلم غبار بگیرد
آری خوبترین! من از نگاه تو آبی شدم و با لبخند تو واژه را مشتاق
من با صدای تو یخبندان
گرفتم گرم یعنی چه.
ممنون اقا سعید شعرتون خیلی قشنگه من عاشق مولوی و شعر هاشم
saeid.z
12-30-2007, 10:39 PM
ممنون قابل شما رو نداره
این هم تقدیم میکنم حضورتون
صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کن ............. نفسی خراب خود را به نظر عمارتی کن
دل و جان شهید عشقت به درون گور قالب .................... سوی گور این شهیدان بگذر زیارتی کن
تو چو یوسفی رسیده همه مصر کف بریده .................... بنما جمال و بستان دل و جان تجارتی کن
و اگر قدم فشردی به جفا و نذر کردی ......................... بشکن تو نذر خود را چه شود کفارتی کن
تو مگو کز این نثارم ز شما چه سود دارم ...................... تو ز سود بینیازی بده و خسارتی کن
رخ همچو زعفران را چو گل و چو لاله گردان .................... سه چهار قطره خون را دل بابشارتی کن
چو غلام توست دولت نکشد ز امر تو سر ...................... به میان ما و دولت ملکا سفارتی کن
چو به پیش کوه حلمت گنهان چو کاه آمد ....................... به گناه چون که ما نظر حقارتی کن
تن ما دو قطره خون بد که نظیف و آدمی شد .................. صفت پلید را هم صفت طهارتی کن
ز جهان روح جانها چو اسیر آب و گل شد ..................... تو ز دار حرب گلشان برهان و غارتی کن
چو ز حرف توبه کردم تو برای طالبان را ......................... جز حرف پرمعانی علم و امارتی کن
ز برای گرم کردن بود این دم چو آتش .......................... جز دم تو تابشی را سبب حرارتی کن
تو که شاه شمس دینی تبریز نازنین را
به ظهور نیر خود وطن بصارتی کن
sheys05
12-30-2007, 11:03 PM
تقدیم به دوست عزیزی که عمرش را در راه عاشقی تباه ساخت
آنانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختند
از تلخی جان کندنم، از عاشقی واسوختند
دی مفتیان شهر را تعلیم کردم مسئله
و امروز اهل میکده، رندی ز من آموختند
چون رشتهی ایمان من، بگسسته دیدند اهل کفر
یک رشته از زنار خود، بر خرقهی من دوختند
یارب! چه فرخ طالعند، آنانکه در بازار عشق
دردی خریدند و غم دنیای دون بفروختند
در گوش اهل مدرسه، یارب! بهائی شب چه گفت؟
کامروز، آن بیچارگان اوراق خود را سوختند
sheys05
12-30-2007, 11:04 PM
خبرت هست ؟ که از خویش خبر نیست مرا
گذری کن که زغم راه گذر نیست مرا
گر سرم در سر سو دات رود نیست عجب
سرسوای تو دارم غم سرنیست مرا
بیرخت اشک همی بارم و گل میکارم
غیر ازین کار کنون کار دگر نیست مرا
sheys05
12-30-2007, 11:14 PM
اگه یه روز زخم خوردی دیگه هیچوقت به کسی دل نمی بندی حتی اگر هم ببندی دیگه نمی تونی عمیق دوسش داشته باشی.همیشه می ترسی.هی سعی می کنی نگه اش داری از دستش ندی ولی همین ترس خودش مخالف عشقه .توی این دوره زمونه که هر کسی هر لحظه به یکی دل می بنده کجا می شه دنبال عشق گشت؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
ديگر دلم هواي پريدن نميکند
تنها بهانه ي ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست
اي داد کس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي هاي هاي عزا در گلو شکست
آن روزهاي خوب که ديديم خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظي کنم
بغضم امان نداد و خدا....در گلو شکست
اگه یه روز زخم خوردی دیگه هیچوقت به کسی دل نمی بندی حتی اگر هم ببندی دیگه نمی تونی عمیق دوسش داشته باشی.همیشه می ترسی.هی سعی می کنی نگه اش داری از دستش ندی ولی همین ترس خودش مخالف عشقه .توی این دوره زمونه که هر کسی هر لحظه به یکی دل می بنده کجا می شه دنبال عشق گشت؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
ديگر دلم هواي پريدن نميکند
تنها بهانه ي ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست
اي داد کس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي هاي هاي عزا در گلو شکست
آن روزهاي خوب که ديديم خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظي کنم
بغضم امان نداد و خدا....در گلو شکست
بر هر کس که می نگرم در شکایت است
در حیرتم که گردش گردون به کام کیست؟!!
نبودت ابتدای هرچه ویرانیست درمن
شروع شوم شبهای زمستانیست درمن
عبور از تنگنای حفره های اضطرابست
نشستن درمسیر سیل خورشیدی مذاب است
نبودت پرسه درپس کوچه های بی قراریست
عبور از التهاب این جهنم های جاریست
نبودت یعنی از هرسو هجوم وار دیوار
و یا فریاد بی پژواک مردی زیر آوار
و یا از اوج وحشت پنجه برخاکی کشیدن
جهنم را از هرجا بگذری درپیش دیدن
من اینجا خرد و خونین و خرابم ، کاش بودی
چنان ماهی که دور از تنگ آبم ، کاش بودی
چه شد یکباره از هم بی نهایت دور گشتیم
تو یا من ای غزال دشت من مغرور گشتیم
به غیراز بی پناهی کی پناهم می شود باز
چه دستی بی تواینجا تکیه گاهم می شود باز
میان عابران تنهاتر از من هیچ کس نیست
کسی اینجابه فکر این غریب در قفس نیست
دلم امشب برای خنده هایت تنگ تنگ است
فقط در دستهای گرم تو مردن قشنگ است
کسی غیرازتوآرامم نخواهدکردامشب
چگونه سرکنم با این هوای سرد امشب
چه میدانی چه با من کرد دوری
مپرس ازمن خودت ازدست این دوری چه جوری
و بی من گریه ات را پیش کی سر میدهی باز
دلت را درهوای چشم کی پرمی دهی باز
فقط وقتی خبر از حال و روزم داری ای دوست
که یک لحظه خودت را جای من بگذاری ای دوست...
agni65
12-31-2007, 05:29 PM
تنها دلتنگی ها یمان می ماند .....
من مكث می كنم
خاموش می شوم
تو آه می كشی
من گريه می كنم
ديوانه می شوم
تو روی دفترم ،
يك قلب می كشی
يك راه مي كشی
من روی راه تو
صد اشك می چكم
تو قهر مي كنی
يك ماه می كشی
من روی ماه را
نقش " تو" مي كشم
. تو ناز ميكنی . . .
آرام می شوم
، تو با مداد سبز
آغاز می كنی
يك راه مي كشی
یک دشت مي كشی
يك عالمه فلوت
پر آهنگ مي كشی
، من سنگ مي كشم
با جوهر سياه
تصويری از خودم
دلتنگ می كشم ...
بي رنگ می شوم
، چون سنگ می شوم
دلتنگ می شوم
دلتنگ می شوم...
agni65
12-31-2007, 05:44 PM
بر هر کس که می نگرم در شکایت است
در حیرتم که گردش گردون به کام کیست؟!!
اي دل جهان به کام تو شد شد نشد نشد
دولت اگر غلام تو شد شد نشد نشد
اين دختر زمانه که هر دم به دامني ست
يکدم اگر به کام تو شد شد نشد نشد
اين سکه ي بزرگي و اقبال و سروري
يک روزهم به نام تو شد شد نشد نشد
چون کار روزگار به تقدير يا قضاست
تقدير بر مرام تو شد شد نشد نشد
روز ازل چو قسمت هر چيز کرده اند
عيشي اگر سهام تو شد شد نشد نشد
چون بايد عاقبت بنهي خانه را به غير
آباده کاخ و بام تو شد شد نشد نشد
زان مي که تر کنند دماغي به روز غم
يک قطره گر به جام تو شد شد نشد نشد
دامي به شاهراه مرادي بگستران
اين صيد اگر به دام تو شد شد نشد نشد
يک دم غنيمت است بنوشان و مي بنوش
صبح اميد شام تو شد شد نشد نشد
در درگه ملک چو غلامان بزي حکيم
بر حضرتش مقام تو شد شد نشد نشد.
agni65
12-31-2007, 07:09 PM
همه در اندیشه ی یک پروازند
من به پرواز نمی اندیشم
به تو می اندیشم
تو که زیبا تر از اندیشه ی یک پروازی
agni65
12-31-2007, 07:11 PM
تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟
تو بزمت ميشود از تابش گلها چراغاني
ولي در كلبه تاريك جان من
،نشان از كور سوئي نيست
نسيم آرزوئي نيست
گل خوش رنگ و بوئي نيست
اگر در خاطرم ابريست
ابر گريه تلخی است
كه گلهاي غمم را آبياري ميكند
شبها اگر بر چهره ام لبخند مي بيني
مرا لبخند اندوهی است بر لبها
تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!
تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!
سايه اي ديگر نيست
در هياهوي زمان
سوي ادراك بشر از مه هوش !
سوي تصوير پرستو در كوش
سوي آبادي آباد عشاير در دشت
زير بام افلاك
آسماني آبي
تك سواري خسته
كوله اي داشت به دوش .
اسبش از آب و علف مست !
مرد ؛ سيراب و خنك
آفتاب از گرما غرق حرارت ؛ بي هوش
و زمين . . .
سايه بيدي ، كه خنك بود كنارش در دشت
تك سنگي كه ملايم از باد
و اميدي زنده
و سرودي سر شاد
ولي آن مرد سوار
نغمه اي از غم داشت
نغمه اي از ماتم
او نگاهي آزاد روبه فرداها داشت
ولي انگار دلش غمگين بود
نور خورشيد
عجيب بر سرش مي تابيد
سايه اش را مي ديد
که کنارش آرام
همچو او ، مي آمد
و غروب . . .
تابش نور عجيب . . .
راز آن يار و فريب
تازمان خورشيد ، سايه اش با او بود
و پس از وقت غروب
او سواري خسته
و بسي تنها بود
سايه اي ديگر نيست
و سوار خسته
اندکي آرام است !
سايه اي ديگر نيست
پس اميدش به خدا است
این آسمان ویروس دارد ، بال ممنوع
هر کس پریدن دوست دارد ، حال ممنوع
بر نازلیخاها که ناموس زمین اند
یوسف پرستی پشت خط و خال ممنوع
می خواستیم از قهوه معجونی بسازیم
گفتند: هی ! توهین به صاحب فال ممنوع
مد شد زمین خالی بماند از هیاهو
شاعر شدن جز با زبان لال ممنوع
گفتند: ما از باغ مردم بی نصیبیم
گفتند: بر ما ذره المثقال ممنوع
بر منطق وارونه ای باید بچرخیم
در این مدار بسته استدلال ممنوع
گردش به سمت چپ دهانان تن آزاد
سر راست بودن بر همین منوال ممنوع
بگذار این مردم گناهم را بگیرند
من باد باران خورده ام جنجال ممنوع
<>
این کوچه ها وقتی که شهوت دیده باشند
بر چشم های زیر هجده سال ممنوع
2
من خسته ام از اين جهان خاك خورده
از شهر ـ از اين پادگان خاك خورده
روح بلاتكليف من را واگذاريد
تا وا نماند اين دهان خاك خورده
منشور استعفاي من در زير پاها
افتاده مثل يك پلان خاك خورده
بگذار تا من يك شبان ساده باشم
مثل همين « باباامان » خاك خورده
وقتي مرا از توپ تهمت ها امان نيست
مي خواهم آري استكان خاك خورده –
را سر كشم با پيكي از خلار شيراز (1)
همراه با رزمندگان خاك خورده
اي كاش من از آن قطار افتاده بودم
در زير ريل آسمان خاك خورده –
له مي شدم خود را نمي ديدم كه دارم -
بُر مي خورم در مردگان خاك خورده
حالا سزاوار است تا خود را ببينم
در توبه ي يك نوجوان خاك خورده
تقدير من را بعد از اين بايد بخوانيد
پشت مفاتيح الجنان خاك خورده
اي دل جهان به کام تو شد شد نشد نشد
دولت اگر غلام تو شد شد نشد نشد
اين دختر زمانه که هر دم به دامني ست
يکدم اگر به کام تو شد شد نشد نشد
اين سکه ي بزرگي و اقبال و سروري
يک روزهم به نام تو شد شد نشد نشد
چون کار روزگار به تقدير يا قضاست
تقدير بر مرام تو شد شد نشد نشد
روز ازل چو قسمت هر چيز کرده اند
عيشي اگر سهام تو شد شد نشد نشد
چون بايد عاقبت بنهي خانه را به غير
آباده کاخ و بام تو شد شد نشد نشد
زان مي که تر کنند دماغي به روز غم
يک قطره گر به جام تو شد شد نشد نشد
دامي به شاهراه مرادي بگستران
اين صيد اگر به دام تو شد شد نشد نشد
يک دم غنيمت است بنوشان و مي بنوش
صبح اميد شام تو شد شد نشد نشد
در درگه ملک چو غلامان بزي حکيم
بر حضرتش مقام تو شد شد نشد نشد.
در به در هميشگي
كولي صد ساله منم
خاك تمام جاده هاست
جامه ی كهنه تنم
هزار راه رفته ام
هزار زخم خورده ام
تا تو مرا زنده كني
هزار بار مرده ام
شب از سرم گذشته بود
در شب من شعله زدي
براي تطهير تنم
صاعقه وار آمده اي
قلندرم قلندرم
گمشده ی در به درم
فرو تر از خاك زمين
از آسمان فراترم
قلندرانه سوختم
لب از گلايه دوختم
برهنگي خريدمو
خر قه ی تن فروختم
هوا شدي نفس شدم
تيشه زدي ريشه شدم
آب شدي عطش شدم
سنگ زدي شيشه شدم
قلندرم قلندرم ...
سر کلاس ادبيات معلم گفت :
فعل رفتن را صرف کن :
رفتم ... رفتي ... رفت...
ساکت مي شوم،
مي خندم،
ولي خنده ام تلخ مي شود!
استاد داد مي زند :
خوب بعد ؟ ادامه بده!!!
و من مي گويم :
رفت ...رفت ...رفت...
رفت و دلم شکست...
غم رو دلم نشست...
رفت شاديم بمرد...
شور از دلم ببرد .
رفت...رفت...رفت...
و من مي خندم و مي گويم :
خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است...
کارم از گريه گذشته است
به آن مي خندم!
پنجره ...
باز ... بسته!
چه تفاوت دارد
وقتي تو نيستي...!
شب، تار
شب، بيدار
شب، سرشار است.
زيباتر شبي براي مردن.
آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجري به من دهد.
***
شب، سراسر شب، يك سر
ازحماسه درياي بهانه جو
بيخواب مانده است.
درياي خالي
درياي بي نوا ...
***
جنگل سالخورده به سنگيني نفسي كشيد و جنبشي كرد
و مرغي كه از كرانه ماسه پوشيده پر كشيده بود
غريو كشان به تالاب تيره گون در نشست.
تالاب تاريك
سبك از خواب بر آمد
و با لالاي بي سكون درياي بيهوده
باز
به خوابي بي رؤيا فرو شد...
***
جنگل با ناله و حماسه بيگانه است
و زخم تر را
با لعاب سبز خزه
فرو مي پوشد.
حماسه دريا
از وحشت سكون و سكوت است.
***
شب تار است
شب بيمار ست
از غريو درياي وحشت زده بيدار است
شب از سايه ها و غريو دريا سر شار است،
زيبا تر شبي براي دوست داشتن.
با چشمان تو
مرا
به الماس ستاره هاي نيازي نيست،
با آسمان
بگو...
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم !
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم !
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم !
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم !
کودکان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم !
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم !
من می ترسم پس هستم ...
حسین پناهی
جانم را بخواه
اما خاطراتت را
هرگز!
ماه را چاه می بینند
آنانکه چون کرم شب تاب
همه چیز را سیاه و سفید می نویسند!
A R @ M
01-01-2008, 02:42 PM
تو را به راستي،
تو را به رستخيز
مرا خراب کن!
که رستگاري و درستکاري دلم
به دستکاري همين غم شبانه بسته است
که فتح آشکار من
به اين شکست هاي بي بهانه بسته است http://qsmile.com/qsimages/16.gif
A R @ M
01-01-2008, 02:47 PM
اما
با اين همه
تقصير من نبود
که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست
از خوبي تو بود
که من
بد شدم! http://qsmile.com/qsimages/16.gif
agni65
01-01-2008, 04:52 PM
از قرمز گرمتری
از آبی آرامتر
از سپید پاکتر
و از سبز شا داب تر
بی همتایی
رنگین کمان آسمان بارانی چشمهایم ....
A R @ M
01-01-2008, 07:27 PM
نمي دانم كدام شانه را تنها تكيه گاه اشكهايم كنم
نميدانم با كه همسفر شوم،نميدانم چطور چراغ اينده راروشن سازم
سردرگمم،گم كرده راهم پس تو بيا و نجاتم ده،
بيا من چشم انتظار توام http://qsmile.com/qsimages/16.gif
A R @ M
01-02-2008, 10:08 PM
دستهايم مي افتند
اين يكي حتما تويي
ميدوم
يك زنگ ديگر...
ميرسم
پشت در اما تو نيستي
وقتي هيچ دعايي مرا به تو نمي رساند
بعد از كدام زنگ
پشت كدام در پيدايت كنم؟
ديگر نمي دوم
هرگز نمي رسم... http://qsmile.com/qsimages/16.gif
A R @ M
01-02-2008, 10:12 PM
آسمان نزديك است
اگر از مهر زمين دل بكني
و اگر با همه سختي ها
پنجه در پنجه مهتاب كني
آشمان نزديك است
تو يبا با من تا خرمن نور
هر دو پرواز كنيم
آسمان را كه ببوسم تو مرا ناز كني
دست نوراني خورشيد براي من و توست
زندگي باز
از آن من و توست http://qsmile.com/qsimages/16.gif
A R @ M
01-02-2008, 10:17 PM
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم.
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.
تو بدان
این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان
بامن تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب.
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند.
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من
تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش http://qsmile.com/qsimages/16.gif
A R @ M
01-03-2008, 05:50 PM
قلب من نورانی است
حسرتم پنهانی است
با خودم می گویم :
این همه نادانی آخرش ویرانی است
چشم من پرواز است
بال من آغاز است
نقطه اوج کجاست ؟
من فرود عشقم
و کدامین عاشق ، همره این ره بی فرجام است
ز پریشانی این بد مستی
طلب هوشیاری از کجا باید کرد ؟
بس دگر این همه خار و خس بی مهری
بس این همه بد مستی ها
لحظه ها پایانی است
آخر ویرانی است
روح فردا شاد است
عشق زیبا یاد است
و تمام لکه های تردید
بر تن سبز نجابت فردا
پاک و عاری بشود
گر تو عاقل باشی
روح فردا شاد است http://qsmile.com/qsimages/16.gif
A R @ M
01-03-2008, 06:04 PM
ليلي زير درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.
گلها انار شد داغ داغ.هر اناري هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند.دانه ها توي انار جا نمي شدند.
انار كوچك بود.دانه ها تركيدند.انار ترك برداشت.
خون انار روي دست ليلي چكيد.
ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود.
كافي است انار دلت ترك بخورد http://qsmile.com/qsimages/16.gif
سیب،
سرمایه شگفتی ست
که در شب شوریدگی
به من بخشیده ای...
زخمی به سینه
چشمی به راه
مرهمی از مهربانی ات بفرست!
زین پیش قلندروش و طناز نبودی
بودی...ولی این قدر نظرباز نبودی
ما ناز تو را گرچه گران بود خریدیم
با آنکه در آغاز چنین ناز نبودی!
تنها دل ما بود که همساز شما بود
با ساز مخالف تو هم آواز نبودی
چشمک زن تو ، شکر خدا ،کار نمی کرد
انگار که اصلا تو در این فاز نبودی
شفاف تر از آینه ها موضعتان بود
در چشم و دل سادهّ ما راز نبودی
چون متن پذیرندهّ هر معنی و تاویل
بر خوانش این مدعیان باز نبودی !
خو کن دل من! با قفس و بی پر و بالی
انگار تو هم لایق پرواز نبودی!
dariushiraz
01-04-2008, 08:28 PM
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو
افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من
آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
عرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت
حمید مصدق
dariushiraz
01-04-2008, 08:29 PM
بــا همـۀ بـی ســر و سـامـانیم ، بــاز بـدنبال پـــریشـانیم
طاقت فرسودگیم هیچ نیست، در پی ویران شدنی آنی ام
آمـده ام بلکه نگاهـم کنی ، عاشق آن لحظه طـوفانیم
دلخوش گرمای کسی نیستم ، آمده ام تا تو بسوزانیم
آمـده ام با عطش سـالها ، تـا تـو کمی عشـق بنوشانیم
ماهی برگشته ز دریا شده ام ، تا که بگیری و بمیرانیم
خوبترین حادثه میدانمت
خوبترین حادثـه میدانیم
حرف بزن ابر مرا باز کن ، دیر زمانیست که بارانیم
حرف بزن
حرف بزن
ســـالــهـــاســت تشنۀ یک صحبت طــــــولانـــیــــم
بــا همـۀ بـی ســر و سـامـانیم ، بــاز بـدنبال پـــریشـانیم
طاقت فرسودگیم هیچ نیست، در پی ویران شدنی آنی ام
آمـده ام بلکه نگاهـم کنی ، عاشق آن لحظه طـوفانیم
دلخوش گرمای کسی نیستم ، آمده ام تا تو بسوزانیم
آمـده ام با عطش سـالها ، تـا تـو کمی عشـق بنوشانیم
ماهی برگشته ز دریا شده ام ، تا که بگیری و بمیرانیم
خوبترین حادثه میدانمت
خوبترین حادثـه میدانیم
حرف بزن ابر مرا باز کن ، دیر زمانیست که بارانیم
حرف بزن
حرف بزن
ســـالــهـــاســت تشنۀ یک صحبت طــــــولانـــیــــم
سالهاست تشنه ی یک صحبت طولانیم...
خیلی قشنگ بود!
به بی تفاوتی واژه ها که عادت کنی
می فهمی
شهر با تمام وسعتش
میان همین چند هجا محصور است
نان را
از هر سو که بخوانی نان می شود...!
سنگين ترين ستاره بودي
و من سبدم پرازستاره هاي نور
همه را در آسمان رها كردم
و ترا بر گزيدم
تو سنگين ترين ستاره بودي
و من مي بايست براي بردنت
رنج ها مي كشيدم
و براي داشتنت
از خود مي گذشتم...
سنگيني تو مرا نرنجاند
اما سنگين دليت آزردم
چنان كه مردم
و سبدم را خالي بردم
آه می کشی آه!
و دلم بهانه می جويد
خسته می شوی خسته
دستانم
خسته می شوند خسته
می روی
بی هيچ نگاهی گرم
گم می شوم
تنها وسرد
پائيز است
پائيز است
و تاک عشقم
بی برگ برگ
می دانی
بک بوسه ات را
به هزاران بهار نمی دهم
می دانی
خوان زلفانت
به هزاران سفره رنگين نمی ارزد
می دانی
اما نيستی
نيستی
نيستی درکنارم
رسم ديرين
می بينی!!!!
تو چه آرام می گذری از کنار تنهاييم
نيم نگاهی ولبخندی
به نشانه دوستی
يا رسم وعادت ديرين
برای تسکين قلب من است يا افکار خودت؟؟؟؟؟????
نمی دانم!!!!
هر چه هست
قلب مرا به آتش می کشاند
چشمانم را می سوزاند
لبانم را قفل می کند.
همين . . . . .
بی کس تر از من خودِ بی کسیست
دلم خوش است که نامم شوهرِ کسیست
دلم خوش است شاعرم
دوست دارم
دنیا خانهی من است…
چه ناخوشم!
بفرمای هیچ دری هرگز خوش آمد نگفت
به ورودم
تنها کسی که بیا اینجا تعارف کرد
درِ زندان بود
زندانی که در آن آزادم
حرفِ لختی بزنم با دیوار
دیواری که از ترسم رفته سربالا
آن بالا
آموزگاری ست
که وقعی نمیگذارد به هرچه میپرسم
درسم بهانه بود
به مدرسه درگوشهی دلها میرفتم
دلی گرفتم
که در بساط ندارد آهی
مستی اجاره میکند از بطری
دلش خوش است
که از من خلاصی ندارد کسی
فقط خداحافظیست که تنها میکند شتاب!
دلش خوش است علی تنهاست
چه ناخوش است
علی بسیار است!
بسیار کرد و به گوشَت نرفت زبانی که میریختم!
هنوز طبقِ خودی و مثلِ مدام در اشتباهی
گناهی نکردی که در خورَش کنم بخشیدن
خفته روی تهمتن
سینهی تو سنگِ قبری بود و اندامت جسد
سینمای وضعِ رسوایی که خود داری هنوز آیینه اکران میدهد
سعیِ خراب نکن
که سرطانی از دلم راندی
دلت خوش است که آن را سوزاندی!؟
طرزِ لبانِ تو را باور نمیکنند
برای که داری رأی جمع میکنی؟
در دیوانگیِ من شنای خیلیها به ساحل رسید
به قایقِ در گِل نشسته هم بادبانِ بیپاره داد عصیانم
مگر طوفان کمک به نوح نکرد!؟
باری
بهمن زادهای که داری پرتاب میکنی
از کوه کم نمیکند
دریا زاده اشک نمیماند
ایمن از سیلی که خواهد شد نخواهی ماند
خوابِ خراب نکن
که هر چه گفتی لاف بود
خمیازه وقتِ خواب بود
گوشی مهیّا کن
تا روبروی هوش بنشیند
آیینهای که مرتّب کردی
سخنرانی برای تو میدهد اکران
شیرین که شهد بر بناگوشِ خود نمیریزد
عشقِ تو عاشق تر از تو به توست
اقرار کن
فرهادِ بیخودی میشدم اگر
سابقه از پرویز کش نمیرفتم
گوشی خراب نکن!
برنمیدارند!
شناسنامهی من که المثنّی نیست
سراغم از آدم چنان میگیرند
که هرچه میپرسند بیرونِ در است
دستی هرز کردهاند
که کوبه بر درِ خانهی دیگر میکوبد
پیدا نمیشود دیگر
پیدا نمیکند کسی در من
تا تو بیایی
roje_aria79
01-04-2008, 11:55 PM
دل من ساده نشو عشق شکارت میکنه
تا بیای به خود بیای دوباره خامت میکنه
گول حرفهاشا نخورعمرش دو روزه همیشه
تا چشاتا باز کنی عمر خوشیت تموم میشه
آخر عشقا همه اشک و آهه دل من
بعد هر روز خوشی شب سیاهه دل من
تو چشاش نگاش نکن برق نگاهش میگیره
تو رو آتیش میزنه خنده رو لبهات میمیره
دل من بچه نشو عاشقی درد سر داره
با آتیش بازی نکن جون خودت خطر داره
roje_aria79
01-05-2008, 12:50 AM
تقدیم به عاشقانی که بعد از ما بدین وادی پا می نهند.تقدیم به تمام کسانی که قدر عشق پاک را میدانند
قبله
قبله گم کرده دلـم کعبه عاشقـي کجـاســت
حرمــت عطـر اقــاقـي گل رازقـي کجـاســت
چي شده کعبه عشقم که خدام قهره از اون
نمــي بـاره جـز مصــيـبـت از زمـيـن وآسمون
نمي گيره دســتـما يه دسـت پاک و مهربون
نمي بيـنم واسـه دلـتـنـگـي دل يـه همزبون
مـن عاشـق عـاشـقـونـه پرسـم از خداي تو
ايـن نـبـــود رســم وفـاداري خـودم فـداي تو
قـصــــهء دربــدر يــمـا نمـي ذارم تـــوي تـــار
مـي نـويـسـم عاشقونه خط بـه خط براي تو
تــو هـــنـوزم واســـه من امــيــد روز آخــري
کمـکم کن کـه رها شـم مـن از ايـن دربدري
چه بخواهي چه نخواهـي مي ميرم براي تو
دلي دارم که مي دونـي مي کنم فـــداي تو
پشت پا خوردم از هر کس که مي گفت يار منه
چــون کـه ديـــدم روز و شـب در پـــي آزار منه
اگـه دسـتـي از محـبــت حــلـقـه شد بر گردنم
عاقـبـت ديـدم که اين دســت حــلــقـه دار منه
amirhvr
01-05-2008, 02:06 AM
شب سياه و روز سپيد
چشم ببند تا روز سياه شود و شب سپيد
ببين ولي ديده نشو
بمير ولي زنده نشو
برو ولي باز نشو
اين قانون انسان است
..
از شب تا صبح
چشم بستم تا روشني روز ببينم
از صبح تا شب چشم باز كردم تا سپيدي نور ببينم
ولي همه بازيچه بود..
سپيدي و نور اينجا نيست
نگرد كه نيست
با چشم نبين..
roje_aria79
01-05-2008, 11:11 AM
لحظه های کاغذی
خسته ام از آرزو ها ، آرزو های شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سر شکسته ، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدولهای خالی ، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری
رو نوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام ، را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد، باری
روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث
درستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری
بي تو
نه بوي خاك نجاتم داد ،
نه شمارش ستاره ها تسكينم !
چرا صدايم كردی ؟
چرا ؟
سراسيمه وُ مشتاق ،
سي سال بيهوده در انتظارِ تو ماندمُ ...
نيامدي !
نشان به آن نشان ،
كه دو هزار سال از ميلادِ مسيح مي گذشت
و عصر ،
عصرِ واليوم بود
و فلسفه بود
و
ساندويچ دلُ جگر !
roje_aria79
01-05-2008, 11:21 AM
روز مبادا
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...
هر روز بي تو
روز مبادا است !
وبال حنجره ات نمی شوم
بمانی نمانی می خواهم از نت های سرگردان گلویت هزار راز کوچک ببافم
تا میان گامهای شکسته ی تن ات فاصله های بعید بشکافند
سازهای تنهایی ام برای هر ثانیه آماده اند
تا گره ی تو را در ردیف خودم رج بزنند
صدای تو را ویولای اول بنویسم دوست اش داری؟
در قطعه ای که سولوی ویولاست با ارکستر سکوت...؟
فقط یادت باشد! درست بعد از اجرای من باید از اینجا بروی
وگرنه شاید...شاید تو را کنار سازهای خسته ام جمع کنم ... با خودم ببرم
دنیا گذرگاهی است
میان آنچه که اندیشیده ایم
و آنچه کرده ایم
دریغ که اندیشه ها بیش از کرده هاست
همین لعن تاریخ است
بر انسانی که خواست اما نشد
مي نشينم
در كور سوي كوچه ي تنهايي
روزها به صبر
شب ها به انتظار
گذر زمان
گذر عمر
گفتند چون مي گذرد غمي نيست
گذشت
اما با غم
گفتند اين نيز بگذرد
گذشت
اما سخت
حال چه كنم
به چه شوقي
به چه اميدي
گذرعمر را تماشا كنم
در انتهاي كوچه ي تنهايي
دوشينه كجا رفتي و مهمان كه بودي؟
دل بي تو به جان بود تو جانان كه بودي؟
اين كه غصه مرا كشت كه غمخوار كه گشتي؟
وين درد مرا سوخت كه درمان كه بودي؟
با خال سيه مردم چشم كه شدي باز؟
با روي چو مه ، شمع شبستان كه بودي؟
اي دولت بيدار ، به پهلوي كه خفتي؟
وي بخت گريزنده ، به فرمان كه بودي؟
شوري به دل سوخته افتاد ، بفرما :
امشب نمك سينه بريان كه بودي؟
من با دل آشفته چه دانم كه تو امشب
جمعيت احوال پريشان كه بودي؟
دور از تو سيه بود شب تار "هلالي"
اي ماه ، تو خورشيد درخشان كه بودي؟
زیر خاکستر ذهنم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری است زعشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز
عشقی آن گونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم ازاین که چرا
مانده ام زنده هنوز
گاه گاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آردازاین بنده هنوز
سخت جانی را بین
که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گر چه از فرط غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آن همه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که "از دل برود یار چو از دیده برفت"
سال ها هست که از دیده ی من رفتی، لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ایام ورق ها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
هم چنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
زنده یاد حمید مصدق
فرصتي نيست تا بينديشم
فرصتي نيست تا رسيدن مرگ
من به اميد قطره اي باران له شدم زير دانه هاي تگرگ
فرصتي نيست تا بينديشم
وقت رفتن هميشه نزديک است
جاده ها پر ز اشتياق منند
آسمان هم هميشه تاريک است
فرصتي نيست تا بينديشم
شعله شمع رو به خاموشيست
لحظه ها را ز ياد خواهم برد...
رفت آفتاب و به دنبال مي كشيد
دامن ز دست كشته خود روز نيمه جان
خونين فتاده روز از آن تيغ خون فشان
در خاك مي تپيد و پي يار مي خزيد
خنديد آفتاب كه : اين اشك و آه چيست ؟
خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است
چون من بخند خرم و خوش اين چه شيون است ؟
ما هر دو مي رويم دگر جاي شكوه نيست
ناليد روز خسته كه : اي پادشاه نور
شادي از آن توست نه از آن من : بلي
ما هر دو مي رويم ازين رهگذر ولي
تو مي روي به حجله ومن مي روم به گور...
agni65
01-06-2008, 08:44 PM
این دنیا اینقدر کثیفه
که بهتره از دنیای خودت خارج نشی به دنیای هیچ کس
سر نزنی
Even Star
01-06-2008, 09:18 PM
هیچ نمیدانم برای چه مینویسم روزهایم میگذرند و من فقط میان آینه ها بزرگ میشوم تو خود شاهد بودی که چگونه به سپیده نرسیدم
شبی به بستر دلتنگیهای شبانه ام سری بزن
نمیدانم آن همه قلبهایی که دم از رفاقت میزدند آن همه دستهای همدم و همزبانی که به سویم دراز شده بودند میان کدام آب و هوا زندگی میکنند
Even Star
01-06-2008, 09:19 PM
نزدیك تر بیا ای یار
نزدیك تر بیا
مگذار دست زمستان
میان ما فاصله اندازد
كنار من بنشین
نزدیك دلم...
چرا كه آتش تنها میوه ی زمستان است
با من سخن بگو
از شكوه دلت
كه این،
از تمام جهان شكوهمندتر است...
نه شبپرهی بیراه وُ
نه اين پاره اَبرِ بیپيدا
هيچ کدام نمیدانند ... تا ماه غايب است
راه غايب است
پيدا غايب است
رويا نيست
روشنايی نيست.
يک نفر به من گفت:
- تو هم برو!
همين روزها خواهم رفت
و از اين همه ترانه حتی
يک خطِ ساده نيز با خود نخواهم بُرد
تو هم عاقل باش
هرگز شکستنِ آينه را
برای هر خشتِ خامی نگو!
من از گوشزدِ اين همه زندگی
فقط يک روزنه مهتابِ سادهام بس بود
تا تمام کلماتِ خسته را
دوباره از ترسِ کوچهی پُرگو
به خانه بياورم.
سیدعلی صالحی
roje_aria79
01-07-2008, 01:03 AM
به خاطر عمری که به فریب دلم گذشت
چو کودکان...
نه بوی عشق از این روزگار می آید
نه فیض ناله ای از این دیار می آید
چو کودکان دل خود تا به کی فریب دهم ؟
غبار خانه بیفشان که یار می آید
گهی که در کشفم هر دو چون زیک جنسند
به چشم من اثر از شاخسار می آید
کسی جواب مرا در شکایت تو نداد
جواب من گهی از کوهسار می آید
گذشت عمر و نیامد شبی به بالینم
به کار من چو نیامد چه کار می آید
خزان که نخل شباب مرا از پا افکند
از این چه سود که فصل بهار می آید
شکایت از تو به روز شمار خواهم کرد
ظهیر اگر چه کجا در شمار می آید
ما میبايست میفهميديم
چرا پيش از غروب
تمامِ کبوترانِ کوچکِ بیتجربه
از خوابِ کوه گريختهاند،
در دامنههای مِهگرفته انگار
بوی سوختنِ ستاره وُ
صدای تيزکردنِ چاقوی کهنه میآمد.
آن سالها کسی نمیدانست
خوشهی انگور
در فرصتِ کدام پاييزِ نيامده ... شراب خواهد شد!
ما پيالهشکستگانِ ترسخوردهی خاموش
از وحشتِ وزيدنِ باد حتی
به کوچه نمیآمديم.
میگفتند تمامِ پنجرههای رو به رويا را
يکیيکی به احتياط و بهانه بستهاند،
همه جا را بوی بَدِ سنگپاره وُ
صدای شکستن گرفته بود.
شنيده بوديم
ديگر هيچ کسی از کلماتِ سوخته
به فهمِ زيارتِ ممنوعترين نامهای آينه نخواهد رسيد.
تا شبی که خبر آوردند
کسانی از خوابِ کبوترانِ سَربُريده آمدهاند
از بالای دامنههای مِهگرفته گذشتهاند
رفتهاند تا برای مردگانِ غمگينِ ما
خبر از رستاخيزِ رويا و ستاره بياورند.
حالا ديديد!
اشتباه شما همين بود که گمان کرده بوديد
ما آوازهای ناشنيدهی اين بيشه را
به گور خواهيم بُرد!
شما نمیدانستيد
شبنمِ خُردی که بر خواب نسترن نشسته است
چه ترانهها که از دفترِ سربستهی باران از بَر دارد!
roje_aria79
01-07-2008, 01:11 AM
حال دل فریب خورده
من بی خبر و در پی دل عشوه گری هست
دل بی تپشی نیست حریفان خبری هست
او شاد که جان دادنم از غم شده نزدیک
من خوش که ز حال دلم او را خبری هست
تهمت زده ام کرد به عشق دگری باز
کاش پرسند که به غیر از تو به عالم دگری هست؟
یکچند دل از بخت فریب عجبی خورد
پنداشت تو را با من مسکین نظری هست
تا كي به تماشاي تو از دور نشستن
از عشق تو شوريدن و در شور نشستن
تا كي لب خود بستن و خاموش شكستن
در حسرت مهتاب تو بي نور نشستن
اي نور دو چشمان من خالي از نور
تا كي شودم قسمت دل كور نشستن
هيچ از من عاشق تو دمي ياد نكردي
سهمم همه از ياد تو مهجور نشستن
از تور غمت صيد دلم سخت گريزان
بي شك همه راهش ره در تور نشستن
تا كي دل ديوانه به زنجير نشاندن
تا كي كنمش چاره به محصور نشستن
عمري همه تصوير من از مرگ همين بود
با ياد مسيحاي تو در گور نشستن
کاش می دانستی...
چشم هایم ز شکوفایی عشق تو فقط می خواند
کاش می دانستی...
عشق من معجزه نیست
عشق من رنگ حقیقت دارد
اشک هایم به تمنای نگاه تو فقط می بارد
کاش می دانستی...
دختری هست که احساس تو را می فهمد
دختری از تب عشق تو دلش می گیرد
دختری از غمت امشب به خدا می میرد
کاش می دانستی...
تو فقط مال منی
تو فقط مال همین قلب پر احساس منی
شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمی دانی من
چقدر عشق تو را می خواهم
تو صدا کن مرا
تو صدا کن مرا که پر از رویش یک یاس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم
کاش می دانستی...
شعرهای دل من پیش نگاه تو به خاک افتاده
به سرم داد بزن
تا بدانم که حقیقت داری
تا بدانم که به جز عشق تو این قلب ندارد کاری
باز هم این همه عشق
این همه عشق برای دل تو ناچیز است
آسمان را به زمین وصل کنم؟
یا که زمین را همه لبریز ز سرسبزی یک فصل کنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم
به خدا تو نباشی
بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم..
Even Star
01-07-2008, 01:11 PM
من همون جزیره بودم خاكی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازیه موجها قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیسه موجها
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا
تا كه یك روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
غصههای عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تو نفس كشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشق سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا
دیگه تو خاك وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظههای بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره
ولی حتی وقت مردن باز سراغت رو میگیره
میرسه روزی كه دیگه قره دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت باز یه گوشهای میمونم
کاش می دانستی...
چشم هایم ز شکوفایی عشق تو فقط می خواند
کاش می دانستی...
عشق من معجزه نیست
عشق من رنگ حقیقت دارد
اشک هایم به تمنای نگاه تو فقط می بارد
کاش می دانستی...
دختری هست که احساس تو را می فهمد
دختری از تب عشق تو دلش می گیرد
دختری از غمت امشب به خدا می میرد
کاش می دانستی...
تو فقط مال منی
تو فقط مال همین قلب پر احساس منی
شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمی دانی من
چقدر عشق تو را می خواهم
تو صدا کن مرا
تو صدا کن مرا که پر از رویش یک یاس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم
کاش می دانستی...
شعرهای دل من پیش نگاه تو به خاک افتاده
به سرم داد بزن
تا بدانم که حقیقت داری
تا بدانم که به جز عشق تو این قلب ندارد کاری
باز هم این همه عشق
این همه عشق برای دل تو ناچیز است
آسمان را به زمین وصل کنم؟
یا که زمین را همه لبریز ز سرسبزی یک فصل کنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم
به خدا تو نباشی
بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم..
خیلی زیبا بود!
خیلی زیبا بود!
:rolleyes:
چند نفر نام ببرم ،
-زن یا مرد فرقی نمی كند ـ كه به دنیا آمدند ،
خندیدند ،
گریه كردند ،
تلاش كردند ،
عاشق شدند ،
بیدار ماندند ،
ترسیدند ،
خوش حال شدند... ؟
چند نفر نام ببرم
-زن یا مرد فرقی نمی كند ـ كه بودند ،
رنگ ها می شناخته اند ،
سفر رفته اند ،
گُل ها را بو كرده اند ،
در مرگِ دیگران گریسته اند ،
خیسِ باران شده اند... ؟
چند نفر نام ببرم
ـ زن یا مرد فرقی نمی كند ـ
بدهكار بودند ،
می ترسیدند ،
می ترسانند ،
كه اسم داشته بودند ،
زندگی كردند ،
و مردند ... ؟
بی آن كه تو حتا اسمی از آن ها شنیده باشی ،
عاشق شدند ،
شكست خوردند ،
نامه نوشتند ،
نامه گرفتند ،
آواز خواندند ،
گریه كردند ،
و تنها ماندند ...
...
زنده یاد حسین پناهی
roje_aria79
01-07-2008, 07:27 PM
به عزیز دلی که خود می داند
عزیز دل تو را با خویشتن یکدل نمی بینم
بجز خون دل از این عشق بی حاصل نمی بینم
هزاران بار جهد کردم تا به راهت آورم لیکن چه حاصل
چه حاصل چون تو را در همرهی مایل نمی بینم
به زیبایی و دلداری ندیدم چون تو در خوبان
ولی افسوس یکدم همرهت با دل نمی بینم
مرا بی خویش کن ساقی به یک همدرد بی پروا
بجز پروانه بی دل در این محفل نمی بینم
dariushiraz
01-07-2008, 09:02 PM
بوسه یعنی وصل شیرین دولب.
بوسه یعنی عشق در اعماق شب.
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق.
بوسه یعنی آتش و گرمای تب.
بوسه یعنی لذت از دلدادگی
لذت از شب لذت از دیوانگی.
بوسه یعنی حس خوبه طعم عشق
طعمه شیرینی به رنگ سادگی .
بوسه آغازی برای ما شدن.
لحظه ای با دلبری تنها شدن.
بوسه اتش میزند بر جسم و جان .
بوسه بر میدارد این شرم از میان.
بوسه یعنی شادی و شور و نشاط .
بوسه یعنی عشق خالی از گناه.
بوسه یعنی قلب تو از آن من.
بوسه یعنی تو همیشه مال من
dariushiraz
01-07-2008, 09:02 PM
پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید
من که رفتم بنشینیدو...هوارم بزنید
باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد
بنوسید که: "بد بودم" و جارم بزنید
من از آیین شما سیر شدم.. سیر شدم
پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید
دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!
خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید
آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید!
مرد باشید و...بیایید... و.... کنارم بزنید
من میگم منو شکستن .. چشم فانوسمو بستن
تو میگی خدا بزرگه .. ماه میده به شب من
من میگم آخه دلم بود .. اون که افتاده به خاکت
تو میگی سرت سلامت .. آینه ها زلالوپاک
اینه که فاصله هارو .. نمیشه با گریه پر کرد
یکیمون بهار سرخش .. یکیمون پاییزپر درد
من میگم فاصله مرگه .. بین دستای تو با من
تو میگی زندگی اینه .. حاصل عشق تو با من
من میگم حالا بسوزم .. یا که با غصه بسازم
تو میگی فرقی نداره .. من که چیزی نمیبازم
من میگم اینجارو باختی .. عمری که رفته نمیاد
تو میگی غصه همین بود .. تو یه برگی توی این باد
گفتم:
نمیدانم که در قید که هستی
طرفدار خدا یا بت پرستی
نمیدانم در این دنیای محشر
به چه عشقی چنین ساکت نشستی
گفت:
طرفدار خدای عشقم ای یار
از این عاشق کشیها دست بردار
که کار بت پرست بی وفایی
منم که قصمه درد جدایی
گفتم:
خدا را با تو هرگز نیست کاری
که تو خود ناخدای روزگاری
به روی زورقی در هم شکسته
مثل ماهی که رو ابرا نشسته
گفت:
اگر من ناخدایم ! با خدایم
نکن تو از خدای خود جدایم
به تو محتاجم ای یار موافق
به تو محتاجم ای همراه عاشق
گفتم:
خدای عشق تو داره خدایی
که تو دینش گناهه بی وفایی
بگو رندانه میگویی صدف سوز
تو نور ماهیو من نور فانوس
تو هشیارانه گفتی یا زمستی
نفهمیدم که در قید که هستی
گفت:
من غرق سکوتم توبخوان……قصه پرداز تویی
من هیچمو پوچم تو بمان…….سینه براز تویی
گفتم:
من رو به زوالم ……دم آغاز تویی
نباید به پشت سر نگاه کنم
اخه راه رفته دیدن نداره
دیگه هر چشمی بذار گریه کنه
صدای گریه شنیدن نداره
قصه لب های یخ بسته که خوندن نداره
اخه این جا با دروغ های تو که موندن نداره
همه روزها برام مثل همه
دیگه زندگی برام جهنمه
واسه تو یه پنجره دنیایی
واسه من یه پنجره خیلی کمه
تو میخوای منو تو مرداب ببینی
من و عاشق من و بی تاب ببینی
اما من به قصه هات گوش نمیدم
تو باید موندنمو خواب ببینی
قفل تنهایی من
یه روزی اخر وا میشه
اگه از اینجا برم
کلیدش پیدا میشه
قصه لب های یخ بسته که خوندن نداره
اخه این جا با دروغ های تو که موندن نداره!
از این بی راهه تردید از این بن بست می ترسم
از این حسی که بین ما هنوزم هست می ترسم
از اینکه هر دو می دونیم نباید فکر هم باشیم
از اینکه تا کجا می ریم اگه یک لحظه تنها شیم
ته این راه روشن نیست منم مثل تو می دونم
نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم
نه می تونیم برگردیم نه رد شیم از تو این بن بست
منم می دونم این احساس نباید باشه اما هست !!!
ساحل آرامش
01-08-2008, 09:41 PM
از این بی راهه تردید از این بن بست می ترسم
از این حسی که بین ما هنوزم هست می ترسم
از اینکه هر دو می دونیم نباید فکر هم باشیم
از اینکه تا کجا می ریم اگه یک لحظه تنها شیم
ته این راه روشن نیست منم مثل تو می دونم
نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم
نه می تونیم برگردیم نه رد شیم از تو این بن بست
منم می دونم این احساس نباید باشه اما هست !!!
واااااااااااای!شعرتون خیلی قشنگ بود.انگاری یه جورایی حرف دلم بود, واسه همین خیلی به دلم نشست..ممنون.:)
گر چه با یادش همه شب تا سحرگاهان نیلی فام بیدارم
گاهگاهی نیز,وقتی چشم بر هم می گذارم
خواب های روشنی دارم
عین هوشیاری...
آنچنان روشن که تن در خواب
دم به دم با خویش میگویم که:
بیداریست,بیداریست,بیداری
اینک اما در سحرگاهی چنین از روشنی سرشار
پیش چشم این همه بیدار
آیا خواب می بینم؟؟
این منم همراه او؟
بازو به بازو
مست مست از عشق
روی راهی تاروپودش نور
رفته تا دروازه خورشید
ای زمان, ای آسمان,ای کوه ؛ای دریا
خواب یا بیدار
جاودانی باد این رویای رنگینم!
واااااااااااای!شعرتون خیلی قشنگ بود.انگاری یه جورایی حرف دلم بود, واسه همین خیلی به دلم نشست..ممنون.http://img.majidonline.com/thumb/134648/280.gif (http://img.majidonline.com/show/134648/280.gif)
خوشحالم مورد پسند واقع شد!:happy:
روزي که از رنـج غــــــــربت گريــــــه کردم تو نبودي
نه نبودي اشـــــــک چشــــمامو ببيني تــــــو نبودي
راز اين هزاره ي دل با مـــنه خـــــسته يـــه رنگ بود
آره من دلــــــم کبـــــــود بود تــــــــو نديدي،تو نبودي
شبي از سر بـــي حالي ســـــــر گذاشتم روي زانو
ناله کردم خــــيلي آروم تنــــــــها بــــــــودم،تو نبودي
لحظه اي تو بــهت غـــم هام ســـــاز شعرتو شنيدم
اما ايـــــــن فقط خــــيال بـــــود نــــه نبودي،تو نبودي
خسته بودم،خيلي تنــها،بي کسي با من عجين بود
هيچ کســــــي منو نفهميد حتــــي تو،چون تو نبودي
وقتي رفتــم توي خـــــواب کاشـــــکي تو بودي کنارم
اما تو باز هم نبودي که ببيني زخــــم قــلبم،تو نبودي
تو نبودي سر بزاري روي تابوت بگي از عشق دلامون
کـــــه بگي دوباره برگرد،اما اين صـــدا نيومد،تو نبودي
براي چندمين بار از تو گفتم
كه شهر عشق تو پايان ندارد
به يادت هست زخمي بر دلم هست
كه جز لبخند تو درمان ندارد
تو چون يك واژه نيلوفري رنگ
ميان دفتر دل ماندگاري
اگر شهر نگاهت فرصتي داشت
به يادم باش در هر روزگاري
پنجره وا می شود ،
پنجره بسته می شود ،
پنجره وابسته می شود...
ساحل آرامش
01-09-2008, 03:43 PM
پنجره وا می شود ،
پنجره بسته می شود ،
پنجره وابسته می شود...
:):rolleyes:
ساحل آرامش
01-09-2008, 03:47 PM
هم از سکوت گریزان,هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟چنین چرا بیزار؟
زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار ردپا بیزار
قدم زدم!ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم!ریه هایم شد از هوا بیزار
اگر چه میگذریم از کنارهم آرام
شما ز من متنفر, من از شما بیزار
به تیترهای درشت مجله ها بدبین
ز نقش های دروغین سینما بیزار
به مسجد آمدم و ناامید برگشتم
دل از مشاهده ی تلخی ریا بیزار
صدای قاری و گلدسته های پژمرده
اذان مرده و دل های از خدا بیزار
به خانه ام بروم؟خانه از سکوت پر است
سکوت میکند از زندگی مرا بیزار
تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست
از این سکوت گریزان,از آن صدا بیزار!
Mehr2008
01-09-2008, 04:27 PM
--------------------------------------------------------------------------------
گفتم : کبوتر ِ بوسه!
گفتی : پَر!
گفتم : گنجشک ِ آن همه آسودگی!
گفتی : پَر!
گفتم : پروانه پرسه های بی پایان!
گفتی : پَر!
گفتم : التماس ِ علاقه،
بیتابی ِ ترانه،
بیداری ِ بی حساب!
نگاهم کردی!
نه انگشتت از زمین ِ زندگی ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر کشید!
سکوت کردی که چشمه ی شبنم،
از شنزار ِ انتظار من بجوشد!
عاشقم کردی! همبازی ِ ناماندگار ِ این همه گریه!
و آخرین نگاه تو،
هنوز در درگاه ِ گریه های من ایستاده است!
حالا - بدون ِ تو!-
رو به روی اینه می ایستم!
می گویم: زنبور ِ گزنده ی این همه انتظار،
کلاغ ِ سق سیاه این همه غصه!
و کسی در جواب ِ گفته های من «پر!» نمی گوید!
تکرار ِ آن بازی،
بدون ِ دست و صدای تو ممکن نیست!
پس به پیوست تمام ِ ترانه های قدیمی،
باز هم می نویسم:
برگرد!?
:):rolleyes:
:eek: :happy:
آسمان که بکوبد سرش را زمین
انگور می شود لهستان
پاهایم شروع می کنند به فراموشی
پروانه ی که درشکمم زندگی می کند
سقط می شود
همیشه فکرمی کردم ستاره ها دکمه های پیراهن دختری هستند
که من عشق تعارفش کرده بودم
باید مواظب باشم
به راه راست بروم
به چپ نه
راست می کنم
لازم نیست کفش هایم را جفت کنم
راه که افتاده باشی
به لیوان چای می رسی
به کتاب های نخوانده
به شیاره های پیشانیت
به زندگی یک بارمصرف لاک پشتی پیر
که می نشیند روی صندلی و به جنازه خودش نگاه می کند
من ! لاک پشت پیر
من فراموش کرده بودم
شجرنامه ام بامن قهراست
آسمان سرش را به زمین کوبیده
پنجره ی اتاقم بازنمی شود
تنهاییم راگیلاس ها خواب ببینند
استخوان هایم درد می کند
لهستان انگور است
احتمالا"
فراموش کرده بودم ستاره ها دکمه های پیراهن دختری هستند
که عشق تعارفش کرده بودم...
"ناما"
ساحل آرامش
01-09-2008, 05:22 PM
یک اگر با یک برابر بود...
معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
و آن یکی در گوشه ای دیگر"جوانان" را ورق می زد
با خط خوانا روی تخته ای که زیر ظلمتی تاریک غمگین بود
تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است.
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید بپاخیزد...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد
معلم مات و مبهوت برجاماند
و او پرسید:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بودو سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زورو زر به دامن داشت بالا بود
وآنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون چون قرص مه داشت,بالا بود
وآن سیه چهره که می نالید,پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیرو رو می شد
حال می پرسم:اگر یک با یک یرابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه ی خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست...!!
"خسرو گلسرخی"
مرا از خواب برخيزان
تو اي خورشيد نوراني
بده جام مي و مستي
مرا تا اوج ويراني
بگو با من ز راز خود
به نرمي و به آساني
كه ناداني درونم را
به غم افكنده پنهاني
مرا از خواب برخیزان
وز این ویرانه بگریزان
بکش بر عمر این انسان
سراسر خط پایانی!
آفتاب كه سرميزند
اميد آمدنت در دلم
مي ميرد...
تـــمام گرفتاریم از دل است
دل من گرفتار آب و گل است
کجا محرم راز مــــن می شود
دلی کز حضور خدا غافل است
نمی خواهم ای عشق بینم دگر
کسی را که در بین ما حائل است
چه سودی به ما شب نشینان دهد
چراغی که خاموش در محفل است
بهایی ندارد به بازار عشــــــق
دلم مثل یک سکه باطل است
بـــگیرید دســـــت مــــرا همراهان
که دیری ست پای دلم در گل است
دل غــــــافـــل من ندانســــته بود
که دور از خدا زندگی مشکل است
و با این هــــــمه گــردن جان من
بر ابروی محرابی ات مایل است
بکـــــش تیغ و بردار ســـر از تنم
و هر چند این هدیه نا قابل است
کسی را که شد کشته در راه عشق
یقین چشـــــــم زیبای تو قاتل است
نام آنها را نمی خواهم بدانم
آنهایی که می گفتند می دانند
از همه چیز و همه کس
حتی می گفتند تو را هم می شناسند
بهتر از من ....
رویاهایم را به آنها سپردم
تا تحلیلش کنند ....
به آنهایی که می گفتند
می توانیم ....
همیشه می گفتند .....
چند وقتی است از رویاهایم خبری ندارم
نمی دانم آنهایی که نامشان را هم نمی خواهم بدانم
با رویاهایم چه کردند .
خلاصه ای از تو .... از زندگی ....
آنها خاطرات همه آدمها را برای تحلیل گرفتند .
هیچ کدلم را پس ندادند .
آنها که بودند ؟
همان هایی که همیشه می گفتند :
[ما] می دانیم
[ما] می توانیم
حالا دنیا مانده با یک مشت آدم بی خاطره ... بی رویا
و آنها از دورترین نقطه به خدا
هنوز میگویند
[ما] دانستیم
[ما] توانستیم
توبه می کنم
ديگر کسی را دوست نداشته باشم
حتی به قيمت سنگ شدن
توبه می کنم ديگر برای کسی اشک نريزم
حتی اگر فصل چشمانم برای هميشه زمستان شود
چشمانم را می بندم ...
توبه می کنم ديگر دلم برايت تنگ نشود
حتی چند لحظه (!) قول می دهم
نامت را بر زبان نمی آورم
لبهايم را می دوزم
توبه می کنم ديگر عاشق نشوم
قلبم را دور می اندازم
برای هميشه
و به کوير تنهايی سلام ميکنم ...
آنگاه که همراه نسیم
از کوچه باغهای شعرهایم میگذری
غرق تماشای تو هستم
و تنها فکرت است که قاب میشود
در چهار چوب پنجره....
بیا در این خاک....
در این مزرعه پاک....
به جز مهر....
به جز عشق....
دیگر هیچ نکاریم!
زين گونه ام كه در غم غربت شكيب نيست
گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست
جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش
كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست
گم گشته ديار محبت كجا رود
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست
اي خواجه درد هست و ليكن طبيب نيست
اين شكر چون كنيم كه ما را رقيب نيست
جانا نصاب حسن تو حد كمال يافت
وين بخت بين كه از تو هنوزم نصيب نيست
گلبانگ سايه گوش كن اي سرو خوش خرام
كاين سوز دل به ناله ي هر عندليب نيست
گفت صدایی که : شها ! چهره گشودی که : منم
گفت که : صاحبقدحا ! باده فزودی که : منم
گفت که : شیرین نگها ! چله شکستی که : ببین
گفت که : خورشید و مها ! بوسه ربودی که : منم
...
ای همه من ! خسته شدم ، بس که فروبسته شدم
چیست فرازی که تویی؟ چیست فرودی که منم؟
(در ملاء ِ خاص ِ تو وُ ... بسته به انفاس ِ توُ...
در عدمستان ِ پر از ...نیمه وجودی که منم :
نزد ِ تو ، نازککمرا ! هر که بدی گفت مرا...
هستم و لیکن بتراز ...آنچه شنودی که منم :
باغ ِ نرقصیده منم . مست ِ نچرخیده منم .
کارِ دلت را چه زیان ...دارد سودی که منم؟
هی گله کردی که : برو . دل یله کردی که : برو .
رفتم و دیدم که تویی ...بر لب ِ رودی که منم
مرده و میرنده نیَم . مرگپذیرنده نیَم .
هیچ تو اندیشه کنی ...ز آتش و دودی که منم؟)
...
پیش ِ نگاهم بنشین . گرد و غبارم بنشان .
یکسره کن کار ِ همین ...بود و نبودی که منم
حوصله كن
عاقبت بزرگ مي شويم
از اين خانه ي هزار پنجره ي روبه رو
كمتر كه نيستيم
فقط دعا كن
تا ما با خواب هاي عاشقانه مي ميريم
دنيا را آب نبرد
من از آب رفتن دامن قرمز كودكي
دل خوشي ندارم
همه تن وفا و مهرم تو وفا نمیشناسی
همه میشناسی اما دل ما نمیشناسی
همه را به یاد داری به جز عاشق قدیمی
تو بگو که چیست نامم ؟ به خدا نمیشناسی
شده تازه داغ اشکم سفرت به سر نیاید؟
تو بیا سراغ اشکم که مرا نمیشناسی
غم خویش برشمردم ره خویشتن گرفتی
به ترانه دل سپردم که صدا نمیشناسی
منم آن که بوسه میزد به طراوت نگاهت
نه چنان غریبهام من تو کجا نمیشناسی؟
بشنو نشان دیگر که به خندهام تو گفتی
مگر از شراب مستی؟ سر و پا نمیشناسی
من از آن چشم تو دیگر طمع وفا ندارم
تو برو که نیک دانم که چرا نمیشناسی
agni65
01-12-2008, 03:06 PM
اي مهربان تر از برگ در بوسه هاي باران
بيداري ستاره در چشم جويباران
آئينه نگاهت پيوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
باز آ که در هوايت خاموشي جنونم
فرياد ها بر انگيخت از سنگ کوهساران
اي جويبار جاري زين سايه برگ مگريز
کاينگونه فرصت از کف دادند بيشماران
گفتي به روزگاري مهري نشسته گفتم
بيرون نمي توان کرد حتي به روزگاران
بيگانگي ز حد رفت اي آشنا مپرهيز
زين عاشق پشيمان سر خيل شرمساران
پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
ديوار زندگي را زين گونه يادگاران
وين نغمه ي محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقيست آواز باد و باران
agni65
01-12-2008, 03:09 PM
برای قیصر که نازنین شعر بود ...
کودکانه خواب رفته بود
رو به آسمان
چشم هاش بسته بود
شعر تازه ای نداشت
خسته بود
در نبود او
حال و روز شهر و مردمش
حال و روز کاج ها ,کلاغ ها
حال و روز کوچه و باغ ها
حال و روز خنده ها
ماهی و پرنده ها
خراب شد
عکس " قیصر " عزیز
قاب شد
زیر آن نوشته شد :
زنده یاد.....
وای
بد به حال شعر
روبهی مکرش از کید و ریا
زاغکی بال چو دل، دل چون بال
یا چو پاییز بیابان شده ام
آری، آری؛ گرگ هاری شده ام
در نمازم خبری از غزل چلچله ها نیست که نیست
صبح در منزل من رنگ دیشب دارد
چه فراوان رسولان پر از دستِ سپید، پر از علم سکوت اشیا
یا که فریاد درخت
گاه از سر آن کوه بلند، گاهی زیر درخت، گاه گه ز همین نزدیکی
سوی من آمده اند
لیک، اما؛ دل در ساحل آرامش تن
در معمای "یکی بود، یکی اما نه"
ذهنکش را سوی آنکس که نبود
متواری کردست.
تو بیا ناز قدومت، نازنین، طیف امید
و کمی دانه ی نذریِ ظهور
گل نوری از عشق، مشت خاکی از دشت
ز سر مهر بیار
...
دم رویای سپید، پای این خواب سبک
چه زیادست که ما منتظر بارانیم.
Even Star
01-12-2008, 09:00 PM
سالها در پی خورشید آسمان را كاویدم
و تنها یك آسمان نگاه حاصل فریادم بود
ایكاش می شد به نگاهی بشكنی
سكوت نگاه تنهایم را....
Even Star
01-12-2008, 09:02 PM
تمام حرف دلم این است:
من عشق را با نام تو آغاز کردم
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا
roje_aria79
01-12-2008, 09:44 PM
عجب عمرا تموم شد
چه دور از هم حروم شد
چه خاطرات شیرینی
که موند و ناتموم شد
حالا روزگار پاییز و بهار
میگذره خبر نداری
جز سپیدی موی تیرمون
انگار که سحر نداریم
خط به خط ترک روی گونه هام
نقش رنج و غم کشیده
زندگی چنان اشک حسرتی
از دو چشم ما چکیده
من شکسته تو شکسته
از گذشت عمر و خسته
جای پای روزگار
روی گونه هام نشسته
تو نگاه تو
تو نگاه من
رنگ باوری نمونده
دست زندگی گرد حسرتی
روی چهرمون
نشونده
roje_aria79
01-12-2008, 10:09 PM
نوشتن هم دلی دیوانه می خواهد.......
در این سودای بی نامی
که نامی نیست ما را
کجایی ای بهارانم
که باز از بی بهاری
تشنه ای ناکام و رنجورم
در این بهبوبه بودن
چرا من نایاب نایابم
در این پهنای مردی
کجا مرد و کجا مردانگی؟
تو گفتی مرا در سر هوای بودن با توست
ولی ای نازنینم من کجا هستم تو کجا هستی؟
من و این دل تنها
من و این غم سنگین
من و این بودنی نابودتر از هر بود
تو و آن نیستی ها که هیچش نیست جز بود....
آه هوای ابری این سینه ام را
نم ابری ز بهر بارش قلبم کجا هست
و کجا باشد
کجا یادی زمردی در میان باشد
همه نامرد نامردند
همه زالوی هفت رنگند
کجا یادی زدل باشد
نوشتن هم دلی دیوانه می خواهد
که آن هم در این زمان نهان باشد
چرا ؟
تاکی؟
چنین باشد؟
نوشتن هم دلی دیوانه می خواهد.......
roje_aria79
01-12-2008, 10:24 PM
دلم گرفت
دلم گرفت از این روزا
از این روزای بی نشون
از اینهمه دربدری
از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از آدما
از آدمای مهربون
از این مترسکای پست
از هم دلهای هم زبون
تو هم که بی صدا شدی
آهای خدای آسمون
آهای خدای عاشقا
تویی فقط دلخوشیمون
آره دلم خیلی پره
از غمهای رنگ و وارنگ
از جملهء دوست دارم
دروغای خیلی قشنگ
از تو که با ما نبودی
از اون خدای آسمون
از تو ، کلاه افتد. همین! ازمن سرافتد . بر زمین...
ارزان هدر کردی مرا ، حیفم نبود؟ ای نازنین...
از ریشه برکندی مرا.الخیرُنا فی ما وَقـَع:
من خون ِ دل خوردم ولی...هذا طعامُ العاشقین...
با "ای ِ ذنبٍ" میکُشی...ما را. چه مومن میکُشی...
با تازیانهت میزنی...آواز ِ بی"حبلالمتین"...
ای هِیهِیستان ِ غزل! آتش ندارد . دود ِ من؟
دارم نیستان ِ غزل...دزدانه ...بنشین... در کمین...
وقتی تو میبندی دری ... ما را چه سود از دیگری؟
بگشا گره . آرام و گرم از ابر و باران ِ جبین...
حرفی بزن . حتی اگر ... آزردهخاطر بودنت
کاری بخواه ! از من اگر...افتادن از دیوار ِ چین...
از چشم ِ تو افتادهام...اما هنوز ...آزادهام...
آیا؟... چه بدخواهان ِ من گفتند و رنجیدی؟... چنین؟...
نفرین بر آن نامردمان! با هر چه بیاندیشگی...
ای معرفت! کی مردهای ، در زندگان ِ بعد ازاین؟...
من ماندم و درماندگی ! ساکن در این آوارگی...
هستم . نمی داند کسی ... از گوشهی ِ چشمت... ببین ...
باید تو بگریزانیم ، از هیچبازار ِ جهان
یکباره سازی کار من...یا همچنان یا همچنین.
در باغ ِ صدا چشم ِ تو اندوه ِ تبر داشت
آرام و پريوار دل از آينه برداشت
صد بار خداوند به تعميد ِ تو آمد
تا زحمت ِ معشوقگي از دوش ِ تو برداشت
امروز که در دشمنيت هيچ شکي نيست
از سادگيم حالت ِ چشم ِ تو خبر داشت؟
نفرين به گناهي که در آن غوطهوري تو
ترديد بر آن گريه که اين ديدهي ِ تر داشت
تا "يرحمک الله" ِ دلم فاصلهاي نيست
"قد قامت" ِ بالاي ِ تو اينگونه نظر داشت
خوبا! غزلا! سنگدلا! ميل ِ تو دارم
بدخواه ِ منا! آينهام ...شعر و هنر داشت...
بر زخم ِ دلم زخمهي ِ آواز ِ تو ميزد
يک جرعه لبت حق ِ نمک داشت اثر داشت
من در این شهر
که احساسی نیست .
دل پاکی دیدم
همچو پروانه نشسته بر گل
و
نمیدانی تو
که چرا گل سرخ است؟
یا چرا گاهی زرد؟
یا به هر رنگ دگر.
بوی گل راز عجیبی دارد.
این همه بسته به توست
که چطور لمس کنی
ساقه ی پر احساسش
و پس از چیدن آن
به چه کس هدیه دهی.
با کدام انگیزه؟
اين دل اگر کم است بگو سر بياورم
يا امر کن که يک دل ديگر بياورم
خيلي خلاصه عرض کنم دوست دارمت
ديگر نشد عبارت بهتر بياورم
از کتف آشيانه اي ات با کمال ميل
بايد که چند جفت کبوتر بياورم
حتي اگر اجازه دهي سعي مي کنم
تا يا کريم هاي شناور بياورم
از هم فرو مپاش،براي بناي تو
بايد بلور چيني و مرمر بياورم
وقتي رسيده اين غزل نيم-سوز را
از کوه هاي خود خوريم در بياورم
سيد مهدي موسوي
لبخندم را با فرياد پاسخ میگويند
و محبتم را با خشم
طالع من در نبودن نگاشته شده است
تنها بهانه من برای نوشتن
اندوهی است که نبايد زمزمه کنم
من سکوت را میفهمم
و تا لحظه سبکباری خواهم نوشت
يادداشتهايم را همه میخوانند
چيزی برای پنهان کردن ندارم
که من در خفا زندگی میکنم
رفتنم را جشن میگيرند
و آمدنم را سياه میپوشند
گناه من سرخوشی است!
برای گل دادن بغض فروخوردهام
يک بهانه کافی است
دستهايم پينه بستهاند
خستگی از جسمم عبور کرده است
من فرياد نمیزنم
فقط میگذارم اشک تمام صورتم را بپوشاند
و حماقت آدمها تا ابد ادامه پيدا کند
پشيمان شدنشان را ديگر نمیشمارم
سجاده را ترک کردهام
فقط به نشانه اعتراض
و پرستش را در قلب خود ادامه میدهم
هزار روز روزه میگيرم
که خوردن فقط تجديد قوايی است برای ادامه جنگ
من برای صلح پيشقدم میشوم
آرزويم بيمار است
به نيت سلامتیاش به صبح دخيل میبندم
تا نااميدی راه درازی باقی است
چند سال است که نخوابيدهام
من از کابوس واهمه دارم
و هرشب خواب کابوسهايم را میبينم
دلتنگ هستم
فقط به نشانه اعتراض
پشيمانی را ناديده میگيرم.
به جرات میگویم من دریاهستم
دریا صبور و سنگین می خواند
من خواب نیستم
خاموش اگر نشستم
مرداب نیستم
روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم
روشن شود که آتشم و آب نیستم
اینجا ،
پشت این پنجره ،
باران را هم آغوش گشته اند
برهنه درختان بی شرم و فاحش...!
roje_aria79
01-13-2008, 11:26 PM
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن
خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها
چونیلوفر عاشقانه چنان میپیچم بپای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد
roje_aria79
01-13-2008, 11:36 PM
عمر زندگی ما چقدر کوتاه است
از فاصله فریاد تولد
تا فریاد مرگ
و
این انسان چه بی تابانه
دستها را بر درگاه جهان می فشارد
جهانی که به فریادی بر می خیزد.......
بانوی شرقی من که بر نگشتی!
آن نیمروزکه در خواب آهوانه های تو
همآوردان شکست خوردهء سیاوش
در کوچه های عمودی آفتاب
دامان سوگیانهء اندوه تنهایی خویش را
با اوج های حقیر سایهء گیاهان اندازه می گرفتند
ودر هذیان سقوط برگهای آتش گرفتهء بلوط
از ارتفاع سبز جنگل ها سخن میگفتند
و نمیدانستم که فردا
نخستین روز حراج بکارت گلهای سرخ است
و این فریاد در آفاق پیچید
کبوتر در کبوتر خانه ها پرواز را از یادخواهد برد
وکاج هستی پرورده گان پیر بازرگان
دریغا لانهء زنبور های لحظه های تلخ خواهد شد...
واصف باختری
و چه ناگاه گذشت،
آن روزهای انتظار،
آن آسمان پر غبار،
آن زمستان های بی بهار،
آن روزهای پر سکون
آری،
رسیدیم ولی چه دور!
roje_aria79
01-14-2008, 09:28 PM
تمام حرف دلم این است:
من عشق را با نام تو آغاز کردم
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا
آغازی برای پایان
یا پایانی برای آغاز
نمی دانم.........
چشمانت نگاهی از ورای رویاها
تا بودن
تا همیشه
دریایی از رویاها در افکارم مرا به خود می خواند
و من
غریقی در انتهای خشک ترین سرزمین
بر لبهایم تاول و خشکی
در دلم دنیایی تاریک
و در چشمانت
امیدی به روشنایی بزرگترین خورشیدها
مرا به آشناترین نگاه چشمانت
مهمان کن....
86/1/21
Callisto
01-14-2008, 11:44 PM
سلام
من خیلی وقته این تاپیک رو میخونم..
خیلی اشعار قشنگی رو مطرح میکنید..
میخواستم خسته نباشید بگم و تشکر کنم...
راستش انقدر اشعار زیاد شدن که من اصلا نمیتونم در بحث شرکت کنم و مثلا شعر جدیدی بنویسم..چون ممکنه تکراری باشه...:blush:
به هر حال ممنون...
برای کسی که خود میداند !
اشتباه گرفته ای
دریا را
با کسی که موج برش نمی دارد
گاهی که دوستت دارم را به آب می زنی.
اشتباه گرفته ای
تا من بوده ام
زمین بودl و چهار دیواری که از بس بلندبود
دست کسی به من نرسید.
زنده ای!
و این گناه دریا نبودن من است
که تو را توی این
دامن آبی
غرق نکرده ام.
sokOoooot
01-16-2008, 03:42 PM
اینم یه شعر همینطوری :
هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد
هم رونق زمان شما نيز بگذرد
وين بوم محنت از پي آن تاكند خراب
بر دولت آشيان شما نيز بگذرد
باد خزان نكبت ايام ناگهان
بر باغ وبوستان شما نيز بگذرد
آب اجل كه هست گلوگير خاص وعام
بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد
اي تيغتان چو نيزه براي ستم دراز
اين تيزي سنان شما نيز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نگردد
بيداد ظالمان شما نيز بگذرد
در مملكت چو غرش شيران گذشت و رفت
اين عو عو سگان شما نيز بگذرد
آن كس كه اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نيز بگذرد
بادي كه در زمانه بسي شمع ها بكشت
هم بر چراغدان شما نيز بگذرد
زين كار وانسراي بسي كاروان گذشت
ناچار كاروان شما نيز بگذرد
اي مفتخر به طالع مسعود خويشتن
تا ثير اختران شما نيز بگذرد
اين نوبت از كسان به شما ناكسان رسيد
نوبت ز ناکسان شما نيز بگذرد .
بيش از دوروز بود از آن دگر كسان
بعد از دو روز از آن شما نيز بگذرد
بر تبر جورتان ز تحمل سپر كنيم
تا سختي كمان شما نيز بگذرد
ار باغ دولت دگران بود مدتي
اين گل ز گلستان شما نيز بگذرد
آبي است ايستاده در اين خانه مال و جاه
اين آب ناروان شما نيز بگذرد
اي تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
اين گرگي شبان شما نيز بگذرد
پيل فنا كه شاه بقا مات حكم است
هم بر پيادگان شما نيز بگذرد
اي دوستان خواهم كه به نيكي دعاي سيف
يك روز بر زبان شما نيز بگذرد
مي توني بيشتر از اين منُ آزرده كني!
گل سرخ قلبمُ زرد و پژمرده كنی
مي توني خط بكشي رو نشونُ اسم من
از خودت دورم كني دور دور تا گم شدن
اما در خاطر تو من موندگارم نازنين
تا غروب اين زمين تا طلوع واپسين
مي توني از ياد من خودتُ رها كني
مثل گريه تو خودت منٌ بي صدا كني
مي توني دل بسپري به فراموشيِ من
رنگ حاشا بزني به غم تنها شدن
اما در خاطر تو…
بيشتر از من چه كسي تورو دوست داشت و شناخت؟!
چه كسي با سختيِ شب پاييز تو ساخت؟!
مي دونم پيش همه منُ انكار مي كني
روشنيِ آينه امُ تو تيره و تار مي كني
اما در خاطر تو من موندگارم نازنين…
( زويا زاكاريان )
خالی از من!
يك عمر با تو بودم! هر لحظه عاشقانه!
من عاشق تو بودم!پيدا و محرمانه!
يك عمر عاشقانه ، از تو ترانه خواندم!
حالا تو خالي از من! من بي ترانه ماندم!
اين قصه بد شروع شد! ما مال هم نبوديم
از هم هميشه دور و از عشق مي سروديم!
من غرق برق چشمات، با تو ستاره درمن!
حالا تو رفتي و من در حال بي تو مردن!
از درد زخم عشقم اين من چقدر ناليد!
اما تو لالي انگار! دائم اسير ترديد!
يك عاشقانه خط خورد! يك هم ترانه كوچيد!
يك جوشش مداوم در قلب قصه پوسيد!
اين من حريف من نيست! اين تو شبيه ما نيست!
فردا به جز شكستن فرجام ماجرا نيست!
من غرق برق چشمات، با تو ستاره درمن!
حالا تو رفتي و من در حال بي تو مردن!
اين قصه هم تلف شد! يك تو درون من مُرد!
يك من كه هي شكستُ اين ما چه كم ورق خورد!
باشد قرار آخر! نزديك بهت گريه!
يك ماي نيمه كاره! از تو براي هديه!
از تو هميشه گفتم اين بار آخرينه
تلخه وداع با تو حادثه در كمينه
×المیرا آقازاده ×
roje_aria79
01-18-2008, 07:32 PM
سکوت را می پذيرم
اگر بدانم،
روزی با تو سخن خواهم گفت. . .
تيره بختی را می پذيرم
اگر بدانم ،
روزی چشمان تو را خواهم سرود. . .
مرگ را می پذيرم
اگر بدانم ،
روزی تو خواهی فهميد . . .
که دوستت دارم
roje_aria79
01-18-2008, 07:33 PM
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم،
- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد،
- که مرا،
زندگانی بخشد
چشم های تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگی من هستی!
roje_aria79
01-18-2008, 07:38 PM
آری
آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من دگر به پایان نیاندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
بس نیست؟ چقدر از می و افیون بنویسید؟
امشب شب شعری است كه با خون بنویسید
مردم ز قلمبازیتان، فصل تفنگ است
شبنامه زیاد است، شبیخون بنویسید
دیدید؟ نه باغیست در اینجا، نه بهاری
حالا غزلی از تب و طاعون بنویسید
تیریست به قلب سرطانپرور فرعون
سنگی كه به پیشانی قارون بنویسید
هر زخم به زخمی، كه چنین است عدالت
تا كی بنشینیم كه قانون بنویسید؟
هیهات كه صبحی بدمد زین شب بیشور
آینده همان است كه اكنون بنویسید
امید مهدینژاد
باور کنم
که در خاطراتت سایه شدم
بگو... تا کی
حسرت دیدار را در خواب شبانه جستجو کنم
چگونه فراموش کنم
که در حریق بهتان یک توهم مرا رها کردی
باور های کثیف روزگار
نگاه مهربانت را از من گرفت
چگونه به قضاوت نشستی که مرا
اینگونه به چوب حراج سپردی
باور کنم
که مرا ارزان فروخته ای
ARTMIS
02-05-2008, 05:58 PM
دانستهام غرور خریدار خویش را
خود همچو زلف میشکنم کار خویش را
هر گوهری که راحت بیقیمتی شناخت
شد آب سرد، گرمی بازار خویش را
در زیر بار منت پرتو نمیرویم
دانستهایم قدر شب تار خویش را
زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک
در خواب کن دو دیدهی بیدار خویش را
هر دم چو تاک بار درختی نمیشویم
چو سرو بستهایم به دل بار خویش را
از بینش بلند، به پستی رهاندهایم
صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را
ARTMIS
02-06-2008, 05:38 PM
ورق می خورد شب ، با پنجه ی تقدير در باران
ومی رقصيد عطر ِ كال ِ كاج ِ پير در باران
نگاه ِ بـِركه ، سرشارازتب ِ رويای وارونه
ومی روييد از ژرفای آن تصوير در باران
..................................................
ميان ِ چشم ها مانده ست سرگردان ، هزاران سال
خمار ِ خواب های خيس وبی تعبير در باران
دل ويك گوشوار ِ كاغذی ، انگيزه ی بودن
ومن ، باران نديده ، دختری دلگير د ر باران
صدای خيس ِ مردی درگلوی تار می روئيد
كسی مثل خودم، مثل خودش درگير در باران
به جرم ِ بی گناهی ، دارهای چشم ها می دوخت
به سرتاپای من ، يك درد ِ دامنگير در باران
غمی كم كم خودش را دررگ ِ ديوانه ام می ريخت
جنون بود وتب ِ رقاصی ِ زنجير در باران
جنون بودآن شب وآئينه ای صد پاره دردستم
ومن حل می شدم با آيه ی تكثير در باران
Even Star
02-23-2008, 10:20 PM
آغازی برای پایان
یا پایانی برای آغاز
نمی دانم.........
86/1/21
دوست می دارم
همواره با یاد تو بودن را
در سلول کوچکم
یاد تورا قاب کرده ام
و بر طاقچه رویاهایم گذاشته ام
وصبح را
در اطمینان حضور تو آغاز می کنم ...
Even Star
02-23-2008, 10:27 PM
آغازی برای پایان
یا پایانی برای آغاز
نمی دانم.........
چشمانت نگاهی از ورای رویاها
تا بودن
تا همیشه
دریایی از رویاها در افکارم مرا به خود می خواند
و من
غریقی در انتهای خشک ترین سرزمین
بر لبهایم تاول و خشکی
در دلم دنیایی تاریک
و در چشمانت
امیدی به روشنایی بزرگترین خورشیدها
مرا به آشناترین نگاه چشمانت
مهمان کن....
86/1/21
اگر خواستی بیایی, من همان جایی هستم که بودم, همان جایی که رهایم کردی
dariushiraz
02-29-2008, 09:02 PM
گر بخندم گويند عاشق است
گر بگريم گويند ديوانه است
پس بذار هم بخندم هم بگريم
تا گويند عاشق ديوانه است
siavash78
03-20-2008, 08:01 PM
" زیبای اساطیری"
یک حادثه با من باش زیبای اساطیری تو زنده به اعجازی بی معجزه می میری
تا عطر تنت باقيست من معجزه می مانم، بعد از تو چه خواهد کرد تقدير نمی دانم
آغوش تو تکراريست، تکرار خيال من، تنديس غرورت را در بستر من بشکن
تقدير تو رفتن نيست، تو سهم منی انگار، يک وسوسه عاشق شو، يک بار فقط يک بار
می مانی و می دانم پابسته تقديری، يک حادثه با من باش زيبای اساطيری
من پنجره می خواهم، تو معنی ديواری، من آيينه عشقم، تو آيه بيزاری
بعد از تو من و تکرار، تکرار هم آغوشی، يک بستر بيهوده، يک جرعه فراموشی
يک تجربه مبهم، يک همهمه رسوايی، يک فرصت بی لذت، در يک شب يلدايی
حرم نفسی تازه، يک خلسه وهم آلود، يک نام که يادم نيست، اين آخر بازی بود
بی وسوسه می مانی، بی حادثه می ميری، با خاطره ام خوش باش زيبای اساطيری
( نیلوفر لاری پور)
سايه هاي من و تو
روزگاريست غريبانه به هم مي نگرند
سايه ها خوشبختند
نه به افسون نگاهي دل خود مي سپرند
و نه از دوست، عبث مي گذرند
سايه ها بي قلبند
كينه را در دلشان راهي نيست
عشق من ،عشق تو
هر دو افسانه سنگ است و سبو
من غريبانه به خوشبختي خود مي نگرم
و تو غمگين تر از آني كه مرا شاد كني
هر دو همزاد هميم
هر دو همزاد غميم
هرچه كردم نشدم از تو جدا ، بدتر شد
گفته بودم بزنم قيد تو را ، بدتر شد
مثلا خواستم اين بار موقر باشم
و به جاي "تو" بگويم که "شما"، بدتر شد
آسمان وقت قرار من و تو ابري بود
تازه، با رفتن تو وضع هوا بدتر شد
چاره دارو و دوا نيست که حال بد من
بي تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد
گفته بودي نزنم حرف دلم را به کسي
زده ام حرف دلم را به خدا، بدتر شد
روي فرش دل من جوهري از عشق تو ريخت
آمدم پاک کنم عشق تو را ، بدتر شد
Even Star
04-11-2008, 12:49 AM
برای روحت عذاب
برای چشمانت اشک
و برای قلبت درد آرزو میکنم
عذابی که تطهیرت کند
اشکی که بینایت سازد
و دردی ...
دردی که بمیراندت
و برایت تولدی دیگر آرزو میکنم
و من ایمان دارم
که تو پیش از خواست من
"بارها"زاده شدی
roje_aria79
04-12-2008, 03:33 PM
وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
roje_aria79
04-14-2008, 11:57 AM
اگر خواستی بیایی, من همان جایی هستم که بودم, همان جایی که رهایم کردی
قصۀ دوست دارم
قصۀ دوست دارم رو تو میگی پوشالیه
دل من اما از این ناباوری ها خالیه
تو داری غریبه میشی با من و نمیدونی
که میونِ غربتِ غم ها دلم چه حالیه
روزگاری آدما مثل فرشته پاک بودن
دلا اون روزا برای همدیگه هلاک بودن
قصۀ "داش آکلو"بخون،بخون تا بدونی
عاشقای قدیمی عاشق سینه چاک بودن
دل تو امروزیه گل های کاغذی میخواد
دل من قدیمیه این گل ها رو میده به باد
تو منو دست فراموشی سپردی میدونم
دیگه حتا روزی اسم من به یادت نمیاد
دلامون سیاه شدن برای هم تنگ نمیشن
مثل آسمون دیگه زلال و یک رنگ نمیشن
اونکه گفت مهربونی تا دنیا دنیاس میمونه
راست میگفت گمون می کرد دلامون از سنگ نمیشن
دل تو قصۀ دوست داشتنو باور نداره
دل من عاشق عشقیه که آخر نداره
اگه یه روز شنیدی که باغ بی خزونی هست
اون غمستونِ منه که گل پرپر نداره
یکی نیست به روشنی ها دلمو عاشق کنه
روی رود غربت من دستاشو قایق کنه
بسکه آدما رو با دل های سنگی می بینم
میونِ سینه،دلم،همین روزاس که دق کنه
سیمین بری گل پیکری آری
از ماه وگل زیبا تری آری
همچون پری افسونگری آری
دیوانه رویت منم
چه خواهی دگرازمن
سر گشته کویت منم
نداری خبر از من
هر شب که مه بر آسمان گردد عیان دامن کشان
گویم به او راز نهان که با من چه ها کردی
به جانم جفا کردی
هم جان وهم جانانه ای اما
در دلبری افسانه ای اما
اما زمن بیگانه ای اما
آزرده ام خواهی چرا تو ای نوگل زیبا
افسرده ام خواهی چرا تو ای آفت دلها
عاشق کشی شوخی فسونکاری
شیرین لبی اما دل آزاری
با ما سر جورو جفا داری
می سوزم از هجران تو نترسی ز آه من
دست من و دامان تو چه باشد گناه من
*
دارم ز تو نامهربان شوقی به دل شوری به جان
می سوزم از سوز نهان ز جانم چه می خواهی
نگاهی به من گاهی
یا رب برس امشب به فریادم
بستان از آن نامهربان دادم
بیداداو بر کنده بنیادم
گو ماه من از آسمان دمی چهره بنماید
تا شاهد امید من به او پرده بگشاید
سیمین بری گل پیکری آری
از ماه وگل زیبا تری آری
همچون پری افسونگری آری
دیوانه رویت منم
چه خواهی دگرازمن
سر گشته کویت منم
نداری خبر از من
هر شب که مه بر آسمان گردد عیان دامن کشان
گویم به او راز نهان که با من چه ها کردی
به جانم جفا کردی
هم جان وهم جانانه ای اما
در دلبری افسانه ای اما
اما زمن بیگانه ای اما
آزرده ام خواهی چرا تو ای نوگل زیبا
افسرده ام خواهی چرا تو ای آفت دلها
عاشق کشی شوخی فسونکاری
شیرین لبی اما دل آزاری
با ما سر جورو جفا داری
می سوزم از هجران تو نترسی ز آه من
دست من و دامان تو چه باشد گناه من
*
دارم ز تو نامهربان شوقی به دل شوری به جان
می سوزم از سوز نهان ز جانم چه می خواهی
نگاهی به من گاهی
یا رب برس امشب به فریادم
بستان از آن نامهربان دادم
بیداداو بر کنده بنیادم
گو ماه من از آسمان دمی چهره بنماید
تا شاهد امید من به او پرده بگشاید
پیمان شکن
نشد شب که چشمم به فردا نبود
چه فردای دوری که پیدا نبود
ندیدم شبی را که جانم نسوخت
دمی خاطر من شکیبا نبود
چه شبهای تاریک چشمم نخفت
که ناهید مرد و ثریا نبود
کدامین شب از عشق بر من گذشت
که گرینده چشمم و دریا نبود
کدامین شب آمد که با یاد او
لبانم به ذکر خدایا نبود
دل خود سپردم به دیوانه یی
که در لفظ او نور معنا نبود
همی گفت فردا براید به کام
ز مکرش مرا صبح فردا نبود
ندانستم آن دیوخوی پلید
به عهدی که می بست پایا نبود
بسی گفته بودند کو بی وفاست
مرا این گفته بر من گوارا نبود
ز خوشباوری ها مرا در خیال
چو او نازنینی به دنیا نبود
عیان شد که آن پست پیمان شکن
به فطرت چو دیدار زیبا نبود
به عهدش نپایید و پیمان شکست
فریبنده بود و فریبا نبود
گمان برده بودم پری زاده است
چو دیدم ز خیل پری ها نبود
دریغا که رسوا شد آن بدسرشت
همی گویم ای کاش رسوا نبود
شگفتا پس از سال ها فاش شد
که آن اهرمن سا پری سا نبود
کی گفته ام این درد جگر سوز دوا کن؟
برخیز و مرا با دل سرگشته رها کن
ما را ز تو، ای دوست! تمنّای وفا نیست
تا خلق بدانند که یاریم، جفا کن
هر شام به همراه دلارام به هر بام
در بستر مهتاب بیارام و صفا کن
چون باد صبا با تن هر غنچه بیامیز
چون غنچه بَرِ باد صبا جامه قبا کن
آرشیتکت
04-15-2008, 11:30 AM
هرشب سر رسید دلم را ورق میزنم
و روزهای بی تو بودن را میشمارم.
ای ستاره،
آسمان شوق مرا تاریک مخواه
ای آخرین مسافر
به عاشقانت تبسم کن
و از کوچه های ساده دل ما عبور کن.
بی تو بهار هم با اکراه گل می فشاند
و انتظار،آهوی خیال ما را به دشت دلواپسی می کشاند
ای طراوت روزهای پس از باران!
شکوه مشرقیت را به تماشا بگذار
ای بنیانگذار مکتب عشق،
مشرب شقاقیت را بیاموزان
ای سوار
اسب ظهور را زین کن.
ای اقیانوس بیابان،
تشنه انتظار را فرا گیر.
ای طاووس بهشتی
باغ مبهوت خاکیان را پر از تجلی کن
و ای یوسف!
از شرق چاه به در آی و یعقوب ستان چشمها را روشنی بخش.
بی تو گلهای سجاده پژمرده می شوند
و مسجد نیایش بر انتظار امام جماعت خواهد گریست.
بی تو آیینه ها در بیشماری زنگارها بارها کدر خواهند شد
بی تو ماهی های زندگی سر به زیر سنگ خواهند کرد
و ماسه های خیس ساحل احساس خود را به تلاطم دریا میسپارند
بی تو شبهای دعا در شبهای خاطره ادغام خواهند شد.
بی تو طعم تلخ بی تو بودن را می چشیم.
اکنون ای مظهر اسماء و صفات زیبایی،
دگرگونه تجلی ات را به چشمهای ما ارزانی دار.
به دنیای ساحل امن ظهورت سال ها کشتی عمر راندیم
و از تو میخواهیم که بیش از این اسیر طوفانهامان مپسندی.
Antares.
04-19-2008, 03:54 AM
'درود بر همه شما دوستان همزبان!
من یک عضو تازه تارگاه شما استم،اولین پوستم را با یک شعر زیبای حکیم عمر خیام اغاز مبکنم.
هر جند که رنگ وه بو زیباست مرا
چو لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در ربخانه خاک
نقش ازل بهر چی آراست مرا
با احترام
roje_aria79
04-20-2008, 02:30 PM
صداقت
دوست كوچك من
من نگاهم محك تجربه بود
و تو رنجيده شدي
در تو چيزي ديدم
كه مرا شيفته ي خود مي كرد
شايد آن پاكي دامان يك عروسك باشد
بارها درك ترا من ديدم
كه به اندازه ي يك چشمه ي نور
غرق امواج صميميت بود
دوست كوچك من
من صداقت را در نهاد تو و امثال تو پيدا كردم
بيشتر از آنكه تو پيدا بكني
تو صداقت داري
او صداقت دارد
و تماميت ياران تو پاكند و صداقت دارند
در ميان كلمات به غم آلوده ي من هم بي شك
موجي از پاكي هست
من ترا تجربه كردم در خويش
دوست كوچك من
درك تو پاكي دريا را داشت
تو به اندازه ي دركت خوبي
دوست كوچك من
با چه لحني به تو اثبات كنم
كه چسان غرق مصيبت هستم...
تو نمی دانی هیچ شب به اندازه من تنها نیست.
سرنوشتم سر دوش دگران می لرزد.
حجم صد غم به فضای دل من می رقصد.
چشم من در پی یک جاده روشن مات است
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است.
تو که این قدر به فهمیدن خود مطمئنی
پس چرا رنجیدی و نگفتی که چرا رنجیدي؟
جام صبرم به خدا لبریز است
نفسم تنگترین فاصله را پیموده است.
تو مرا خواهی کشت
من به ناباوری ات می گريم
تو به دل خستگی ام می خندی؟
ناز شست ای دوست چه تفاوتهایی؟
سخنم با تو بس است.............
چه تفاوتهايي
چه تفاوتهايي
roje_aria79
04-20-2008, 02:35 PM
'درود بر همه شما دوستان همزبان!
من یک عضو تازه تارگاه شما استم،اولین پوستم را با یک شعر زیبای حکیم عمر خیام اغاز مبکنم.
هر جند که رنگ وه بو زیباست مرا
چو لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در ربخانه خاک
نقش ازل بهر چی آراست مرا
با احترام
خوش اومدين دوست عزيز.اميدوارم هميشه موفق و پيروز باشيد.
roje_aria79
04-20-2008, 02:49 PM
تقديم به رويايم...:(
هرگز نخواستم
هر گز نخواستم كه تورو با كسي قسمت بكنم
ياحتي از تو با خودم يه لحظه صحبت بكنم
هر گز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم
بگم فقط مال مني به تــو جسارت بكــنم
انقدر ظريفي كه با يك نگاه هرزه ميشكني
اما تــــو خلوت خودم تنـها فقط مال مني
هر گز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم
بگم فقط مال مني به تو جسارت بكنم
ترسم اينـــه كه رو تنت جـاي نگـاهم بمــــونه
يا روي شیشه ي چشـات غبــــار آهــم بمــونه
تو پاك و ساده مثل خواب حتي با بوسه مي شكني
شكل همه آرزو هام تجسم خواب مني
حتي با اينكه هيچ كس مثل من عاشق تو نيست
پيش تو آينه ي چشام حقيره لايق تو نيست
هر گز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم
بگم فقط مال مني به تو جسارت بكنم:(:(:(
ای دل کودک مزاج.............
سر سپردم دلبری نا دیده را
دل نهادم یار دنیا دیده را
تا کنم تنها به روی او نظر
بستم از هر زشت و زیبا دیده را
وه چه شب ها با خیالش کرده ام
شب همه شب غرق رویا دیده را
در خیالم چهره اش جان می گرفت
می نهادم روی هم تا دیده را
آه از آن شب ها که می کردم ز شوق
محو روی او سرا پا دیده را
آوخ آوخ ناگهان از من برید
تا کند هجرش چو دریا دیده را
حالیا شرمنده ام از خویشتن
رنجه کردم بس که دل را دیده را
ای دل کودک مزاج من بسوز
تا کنی زین بیش رسوا دیده را
ارزانتر از کسي به کسي مي فروشيم
تشنه نگاه داشته اي تا بنوشيم
آه اي عميق باورم از چشمهاي تو
آخر چگونه بگذرم از چشمهاي تو
گرچه شريک باور خيسم تو نيستي
جرات نمي کنم بنويسم تو نيستي
مي خواهم از خودم بگريزم نمي شود
خود را به کام واژه بريزم نمي شود
اي بيخيال بي خبر از شعرهاي من
حرفي بزن سياه تر از شعرهاي من
حرفي بزن که لا اقل از خود رها شوم
با مرگ در فضاي تولد رها شوم
با مرگ زندگي کنم اين کوه درد را
از پا در آورم تن نستوه درد را
شاعر شدم به خاطر چشمان خسته ات
سيلي نزن به شاعر چشمان خسته ات
ای دل کودک مزاج.............
سر سپردم دلبری نا دیده را
دل نهادم یار دنیا دیده را
تا کنم تنها به روی او نظر
بستم از هر زشت و زیبا دیده را
وه چه شب ها با خیالش کرده ام
شب همه شب غرق رویا دیده را
در خیالم چهره اش جان می گرفت
می نهادم روی هم تا دیده را
آه از آن شب ها که می کردم ز شوق
محو روی او سرا پا دیده را
آوخ آوخ ناگهان از من برید
تا کند هجرش چو دریا دیده را
حالیا شرمنده ام از خویشتن
رنجه کردم بس که دل را دیده را
ای دل کودک مزاج من بسوز
تا کنی زین بیش رسوا دیده را
ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.
ای نوازش تو بهترین امید زیستن!
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.
خوب خوب نازنین من!
نام تو مرا همیشه مست میکند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب!
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
"بهترین بهترین من"خطاب می کنم
بهترین بهترین من!
فریاد زد برگرد،امشب وقت رفتن نیست
این منطق جمع است تنها حرفی از من نیست
تاریک روشن،بهتر از تاریک تاریک است
قدری فروتن باش ،این جاده فروتن نیست!
او گفت:حق دارید می دانم،ولی تا کی؟
مدت زمان این شب تاریک،روشن نیست
آن سوی این شب جور دیگر میشود بی شک،
جاده سفر را دوست دارد،جاده دشمن نیست!
ناچارم اینجا با تمام آنچه می گویی ،
جای تو شاید باشد اما جای چون من نیست!!
مسافر
....
سفر تو امروز
خبر از جنس فراموشي داشت
ودلت
به هواي خبر وصل جديد
رو به دروازه ي تنهايي داشت
سفرت خوش باشد
كه تو تنهايي و ما تنها تر
و دلت گرم
به اندازه ي عشقي كه هنوز
زير قلبم نفس لحظه شماري دارد
لحظه هايي كه براي من وتو
همچو باران نمناك
بر سر مدرسه ها جاري بود
گرچه اين حرف و سخن تعطيل است
من فقط ياد دوران كردم
قصد تكرار غلط نيست
هدف خاطره است
معجزه بي معني است
هر چه انجام شود تقدير است
ديگر اينجا قلم از دست تو در دفتر من جاري نيست
از من خسته دگر تاب و تب ياري نيست
اين جگر سوخته را
قدرت همپايي نيست
سفرت خوش باشد و دلت بي برگشت
كه در اين كوچه دگر
دختر تنهايي نيست
كه ميان من و تنهايي من
و خيال تو ز تنها يي ها
فاصله بسيار است
سفرت خوش باشد و دلت بي برگشت
كه سحر منتظر
بارش پاييزي نيست
Even Star
05-06-2008, 11:14 AM
من !
باور كن كه باورت كردم ...
باور كن كه بی تو بی باور شده ام !
من !
زندگیم را تمام كردم
حالا نفس كشیدن منت سرم می گذارد !
حس می كنم ...
هوای اینجا سرد و سنگین است
نازنینم !
دیگر نگو خداحافظ !
اگر می روی بدون وداع برو ...
گله ای نیست !
Even Star
05-06-2008, 11:21 AM
امــــروز . . . دوبار دلتنگ شدم !
.
.
یک بار برای تو
.
یک بار برای تو !!!
اول برای نداشتنت . . . . . . دوم برای نداشتنم. . . .
دوستت دارم و نداری ام ! .
باید رفت . . . .
وقتی نیستی،
نیستی
وقتی قرار بر ندیدن باشد
چه تفاوت هم کوچه باشیم، هم شهر
یا فرسنگ ها دور
تو نیستی حتی حتی
وقتی بازدم تو نفس های من است
هر چند زیر یک آسمان راه می رویم
من زیر باران از تو می خوانم
تو غرق فراموشی خیس می شوی
چه تفاوت که ببینی
چتر هایمان همیشه بسته اند
وقتی نیستی هرگز نخواهی بود
و هیچ چیز
ما را به هم نزدیک نخواهد کرد
agni65
05-12-2008, 06:52 PM
وقتي که غنچه هاي شکوفا
با خارهاي سبز طبيعي
در باغ ما عزيز نماندند
گلهاي کاغذي نيز
با سيم خاردار
در چشم ما عزيز نمي مانند
اگر سنگ،سنگ...
اگر آدمي ،آدمي است
اگر هر کسي جز خودش نيست
اگر اين همه آشکارا بديهي است
چرا هر شب و روز، هر بار
بناچار
هزاران دليل و سند لازم است،
که ثابت کند:
تو توئي؟
هزاران دليل و سند،
که ثابت کند...
agni65
05-22-2008, 01:32 PM
از جداييها
چه انتظار عظيمي نشسته در دل ما
هميشه منتظريم و كسي نميآيد
صفاي گمشده آيا
بر اين زمين تهي مانده باز ميگردد؟
من شكوفايي گل اميدم را در روياها ميبينم
و ندايي كه به من ميگويد
"گرچه شب تاريك است
دل قوي دار
سحر نزديك است"...
***
agni65
05-22-2008, 01:34 PM
فصل تقسيم
قيصر امينپور
از "آينههاي ناگهان"
چشمها پرسش بيپاسخ حيرانيها
دستها تشنه تقسيم فراوانيها
با گل زخم سر راه تو آذين بستيم
داغهاي دل ما، جاي چراغانيها
حاليا دست كريم تو براي دل ما
سر پناهيست در اين بيسروسامانيها
وقت آن شدكه به گل حكم شكفتن بدهي
اي سر انگشت تو آغاز گلافشانيها
فصل تقسيم گل و گندم و لبخند رسيد
فصل تقسيم غزلها و غزلخوانيها
سايه امن كساي تو مرا بر سر بس
تا پناهم دهد از وحشت عريانيها
چشم تو لايحه روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پايان پريشانيها
agni65
05-22-2008, 01:35 PM
چشمانداز ديگر
دكتر شفيعي كدكني
برآور لحني از آواز ديگر
به كوك ديگري از ساز ديگر
دلي از اين پردهام بگرفت و خواهد
دگرگون راه و چشمانداز ديگر
هر آن راهي كه دل گويد، بر آن باش
وزين بيهوده گويان بر كران باش
بهشت فيلسوفان، دوزخي بود
نگهبان بهشت شاعران باش
agni65
05-22-2008, 02:00 PM
هر چه بادا باد
حسين منزوي
(مجموعه با سياوش از آتش)
سفر به خير گل من! كه ميروي با باد
زديده ميروي اما، نميروي از ياد
كدام دشت و دمن؟ يا كدام باغ و چمن؟
كجاست مقصدت اي گل؟ كجاست مقصد باد؟
مباد بيم خزانت كه هركجا گذري
هزار باغ به شكرانه تو، خواهد زاد
خزان عمر مرا داشت در نظر، دستي
كه به بهار تو نقش گل و شكوفه نهاد
تمام خلوت خود را، اگر نباشي تو
به ياد سرخترين لحظه تو خواهم داد
تو هم به ياد من او را ببوس اگر گذرت
به مرغ خسته پر دلشكستهاي افتاد
غم «چه ميشود؟» از دل بران كه هر دو
، عنان سپردهايم به تقدير «هرچه بادا باد»
بيايم از پي تو، گردباد اگر نبرد
مرا به همره خود، سوي ناكجاآباد
agni65
05-22-2008, 03:24 PM
براي مصدق عزيز
حسين وصال
از كتاب "شمعي بر آفتاب"
دريغ، فصل بهار آمد و بهار نيامد
هزار شب پره آمد ولي هزار نيامد
عجب كزان همه آواي قمريان غزلخوان
مگر صداي غرابي ز شاخسار نيامد
اگرچه رفعت ابري ز موج عشق برآمد
بجز كه خون دل از ديدهاي به بار نيامد
سمند فتح و ظفر در افق زهمت و غيرت
كشيد خط غباري، ولي سوار نيامد
بسا كه لاف محبت زديم و روز ارادت
طنين گام مريدي ز رهگذار نيامد...
چنان زپايه فروريخت پايههاي سعادت
كه از خرابي بسيار استوار نيامد
چنان حصار گرفتند آشيان هنر را
كه آن عزيز هنرمند از حصار نيامد...
چه روزها به سر آمد، چه شامها كه سحر شد
دگر بزرگ چنويي به روزگار نيامد
به خاك پاك محمد كز آن مصدق مظلوم
به پيشگاه وطن غير افتخار نيامد
اين حال من بي تو!
علفها که سبز شدند
همه چيز
رنگ اشکهايم شد
و من هنوز به انتظار به دور دست مي نگریستم
مشکي يا غيرمشکي چه فرقی مي کند
وقتي که باراني ام زير باران خيس باشد و
تو نيايي!
حالا ديگر
به رنگ چشمانت
همان قدر بي تفاوتم
که به نمناک دريايي پشت پلکهايم
ديگر عيبي ندارد اگر
نيايي...
مي داني چرا؟
تو که نيامدي
و چشمانم که به جاده بود
بي اختيار تو، نگاهم به آن سوي افق افتاد
به پرندگاني که به خورشيد مي رسیدند
و من چه غافل خود را گرفتار زمين کرده بودم
و تو حجاب قلبم بودی و خود کنار رفتی!
نا شکر نيستم ها، مي داني که
تو آن چه که بايد مي دادي به من
ازت گرفتم...
ولي باز هم مي گویم
اگر بيايي چه مي شود
agni65
05-24-2008, 02:38 PM
آرامش خاكستري
محمدرضا روزبه
سوسو بزن امشب كه به فردا برسانيم
چشمي بدوان تا به تماشا برسانيم
آرامش خاكستري پنجرهها را
فردا به بنفشابي غوغا برسانيم
اي وسوسه كال فراسو خبري هست
بشتاب بيا تا خودمان را برسانيم
با باد غريبي كه رها ميوزد امشب
خود را به همان روز مبادا برسانيم
چند آن همه ديروز، چرا اين همه امروز
دستي به فراواني فردا برسانيم
يك جرعه جنون كاش كه بيتابي خود را
امشب به "ندانيم كجاها" برسانيم
انگار در اين فاصله موج از نفس افتاد
بايد عطشي تازه به دريا برسانيم
agni65
05-24-2008, 02:42 PM
اگر صداي مرا امتداد دريا بود
دگر به فصل صداقت، بهار پيدا بود
اگر نجابت خورشيد، جلوهگاهي داشت
شب شكفتن فرياد ما، پگاهي داشت
agni65
05-24-2008, 02:42 PM
مرثيه درخت
سوكنامه دكترمحمد مصدق
دكترمحمدرضا شفيعي كدكني(م.سرشك)
15/12/1345
ديگر كدام روزنه، ديگر كدام صبح
خوابِ بلند و تيره دريا را
ـ آشفته و عبوس ـ
تعبير ميكند؟
من ميشنيدم از لبِ برگ
ـ اين زبانِ سبزـ
در خوابِ نيم شب كه سرودش را
در آبِ جويبار،
بدينگونه شسته بود:
ـ در سوكت اي درختِ تناور!
اي آيتِ خجسته در خويش زيستن!
ما را
حتي امانِ گريه ندادند.
من، اولين سپيده بيدار باغ را
ـ آميخته به خونِ طراوت ـ
در خوابِ برگهاي تو ديدم
من، اولين ترنم مرغانِ صبح را
ـ بيدارِ روشناييِ رويانِ رودبارـ
در گلفشانيِ تو شنيدم.
ديدند بادها
كان شاخ و برگهاي مقدس
ـ اين سال و ساليان
كه شبي مرگواره بود ـ
در سايه حصارِ تو پوسيد
ديوار،
ديوارِ بيكرانيِ تنهاييِ توـ
يا
ديوارِ باستانيِ ترديدهاي من
نگذاشت شاخههاي تو ديگر
در خنده سپيده ببالند
حتي،
نگذاشت قمريان پريشان
(اينان كه مرگ يك گل نرگس را
يك ماه پيشتر
آنسان گريستند)
درسوك ساكت تو بنالند.
گيرم،
بيرون ازين حصار كسي نيست
گيرم دران كرانه نگويند
كاين موجِ روشناييِ مشرق
ـ بر نخلهاي تشنه صحرا، يمن، عدن...
يا آبهاي ساحليِ نيل ـ
از بخشش كدام سپيدهست
اما،
من از نگاه آينه
ـ هر چند تيره، تار ـ
شرمندهام كه: آه
در سوكت اي درختِ تناور،
اي آيتِ خجسته در خويش زيستن،
باليدن و شكفتن،
در خويش بارور شدن از خويش،
در خاكِ خويش ريشه دواندن
ما را
حتي امان گريه ندادند.
agni65
05-24-2008, 02:44 PM
جلال قيامي ميرحسيني
(من آينهام تو آفتابي)
بيآفتاب و آينه، گمراه ميشويم
از چاله در نيامده، در چاه ميشويم
در اين شبِ سكوت، شبِ شومِ زندگي
زخمي به تيغِ آخته ماه ميشويم
ما مردهايم پيشتر از مرگ، اي عزيز!
بر دوشِ خويش، بدرقه راه ميشويم
تا بردگانِ ثانيههايِ جهالتيم
هر روز، پايمالِ زر و جاه ميشويم
از بس به سينه آتش اندوه خفته است
هر جا رُويم، آينه آه ميشويم
agni65
05-24-2008, 02:44 PM
هنـوز
قيصر امينپور
هنوز
دامنه دارد
هنوز هم كه هنوز است
درد
دامنه دارد
شروع شاخه ادراك
طنين نام نخستين
تكان شانه خاك
و طعم ميوه ممنوع
كه تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت
و درد
هنوز دامنه دارد...
Rainy Sky
05-27-2008, 12:46 PM
تفأل
اما چرا
هی هر چه اتفاقی
قندان و استکان ها را
در سینی
می چینم
یا هر چه کفشهایم ....
جفت می شوند
در گوش من
دیگر صدایی زنگ نمی زند ؟
(قیصر امین پور)
تا گل غربت نروياند بهار از خاك جانم
با خزانت نيز خواهم ساخت خاك بي خزانم
گرچه خشتي از تو را حتي به رويا هم ندارم
زير سقف آشناييهات مي خواهم بمانم
بي گمان زيباست ازادي ولي من چون قناري
دوست دارم در قفس باشم كه زيباتر بخوانم
در همين ويرانه خواهم ماند و از خاك سياهش
شعرهايم را به ابي هاي دنيا مي رسانم
گر تو مجذوب كجا آباد دنيايي من اما
جذبه اي دارم كه دنيا را بدينجا مي كشانم
نيستي شاعر كه تا معناي حافظ رابداني
ورنه بيهوده نمي خواندي به سوي عاقلانم
عقل يا احساس حق با چيست ؟ پيش از رفتن اي خوب
كاش مي شد اين حقيقت را بداني يا بدانم
صبر من رنگ نیاز شب تنهایی توست
و گلی میروید
ز میان اندوه
گفته بودم اگرت فرصت باریدن نیست
باز تا بعد نگاهی گذرا با من باش
گفته بودم.
دل من بُعد هزار فاصله است
و من وتنهایی همرازیم
پشت من را شب غربت به نوازش
نوازش می کرد
و دلم با غم فردایی نه چندان معلوم
بی صدا دور تر از فکرنیاز
باز سازش می کرد
نفس وحشت را دیده بودم که دل پنجره را می لرزاند
تار موی تو به پود دستم در گیر است
دل من می ترسد
لحظه تنهایی نزدیک است
وحشت از عشق که نه، ترس ما فاصلههاست
وحشت از قصه که نه، ترس ما خاتمههاست
ترس بیهوده نداریم، صحبت از خاطرههاست
صحبت از کشتن ناخواستهی عاطفههاست
کولهباریست پر از هیچ، که بر شانهی ماست
گله از دست کسی نیست، مقصر دل دیوونهی ماست
تا سرانجام، سرانجام گرفتیم به هیچ
راهی سفر به هیچستانیم
گلهای هست که از خود داریم
چارهای نیست اگر انسانیم
درد ما، مرگ تفاهم
غم ما، کوچ محبت
غم ما، از بیکسی مردن و رسوا شدنه
اینم از عاقبت عشق، که تنها شدنه
کولهباریست پر از هیچ، که بر شانهی ماست
گله از دست کسی نیست، مقصر دل دیوونهی ماس
بمان!
نمانی٬ با چه شوقی بادبادکم را هوا کنم؟
چشمان ۱۷ ساله ام
از پشت شيشه ی يخ زده ی پنجره
بی راهه ها را دنبال می کند
می شنوی؟
صدای نفس های گرم و محکمش را؟
دخترک که گرم می شود
آينه اخم می کند
دخترک نمی بيند
دختر نمی خواهد تلخی آينه را ببيند
خوانده می شوم! می دانم!
مادرم يواشکی ٬ يواشکی هايم را می خواند
خشک می شود شعرهايم
در ميان چشمان غريبه ها!
هيچ کس آشنا نيست
هيچ کس آشنا نيست
هيچ کس آشنا نيست
هيچ کس آشنا نيست
حتی تو...!
می خواهی بروی "
می خواهی بروی ، بی بهانه برو ، بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.
صدایت همان صدا ،نگاهت ناتنی
می روی اگر ، بگذار بیگانه بماند صدایت هم .
تو گل رها شده در آغوش دریایی، فرا خواهند گرفت تو را موجها.
و گرفتارت خواهد ساخت روزی
محبت ساختگی ات، همان سند جعلی.
پهن می شوم به سان راهها بر گامهایت
و التماست کنم؟
این ، ممکن نیست !
شکستنی نیست وقارم همانند قلبم
پستی وآن گاه زندگی ، روزگار خوشی نیست !
نمی گویم تو کوه سرفرازی ، خم شو
نمی گویم درمانم در دستان توست.
نه محبت پول خردی است در دستان تو
و نه من گدایی دست گشوده فرا روی تو.
می خواهی بروی...
این راه ، این هم تو ...
تنها بدرقه ات خواهد کرد یک جفت چشم.
اگر رفتی ، بدان ، خواستی برگردی هر گاه
بسترت بالشی خاردار خواهد بود.
می خواهی بروی
نه حرف بزن ، نه چیزی بگو !
نیست شو چون غریبه ها در مه و دود
دلبسته چه چیزی بودی ، که نتوانستی بگویی
و اکنون در پی دیدن هزار عیب منی.
می خواهی بروی
بی بهانه برو
بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.
صدایت همان صدا ، نگاهت ناتنی
می روی اگر
بگذار بیگانه بماند صدایت هم .
Ardalaan
06-04-2008, 11:01 PM
شعر بسيار زيبايي از مجيد نفيسي
دریاچه ی قو
آیا آن کس که آنسوی دیوار پیانو می زند
هق هق گریه ی مرا می شنود؟
روی مبل کز کرده ام و زار می زنم
جهان من در گودنای این گور به پایان رسیده است
و دیوارهای اتاق، انتهای آرزوی مرا نشان می دهند.
اما موجی که از آنسوی دیوار می آید
آرام آرام مبل مرا به جنبش درمی آورد
من از خود وا میشوم
دستان خود را از دو سوی قایق می آویزم
و پاروکشان از قاب پنجره به بیرون می لغزم
جهان چون دریاچه ای به روی من در می گشاید
موج های بازیگوش با من سخن می گویند
و قوهای گردن فراز بر گرد من چرخ می زنند.
"برخیز! برخیز!
دستان خود را از دو سو بگشا
از جسم بیجان خود بیرون آی
و بگذار زیبایی بار دیگر با تو سخن بگوید."
آرام آرام از ذره های هوا پر می شوم
و سبکبار در کنار همپایان سفیدپوش به رقص درمی آیم
سراسر شب را بر روی دریاچه خواهم رقصید
می گذارم تا چشمانم از ذره های ستاره پر شوند
و دیگر هرگز به کنج آن تابوت بازنخواهم گشت.
همسایه ی من ناگهان از نواختن می ایستد
آه اگر می توانستم فریاد کشم
"بزن! بزن! مگذار دریاچه ی من از آب خالی شود
و همپایان رقص من به جزیره های خالی خود برگردند."
آن کس که آنسوی دیوار پیانو می زند
فریاد درون مرا می شنود
پنجه های سبکبارش بار دیگر
بر کوبه های سیاه و سفید می لغزند
و مرا بر دریاچه ی قو به رقص درمی آورند.
تورا با غیر میبینم
دو دستت حلقه در پیراهن اغیار میبینم
و من کاری ز دستم برنمی آید
برایت وصف حال خویش می گفتم
یادت هست
ز پیمان و ز حجران و ز حرمان
ز هرچه بود در پیشم برای تو
تو ای جانا
ولی نشنیدی این آوای دوران را
همان ضربان سرد و کهنه ایام که هرلحظه به من می گفت
حالا وقت اکنون است و دیشب رفته از پیشت
نه از هیچم نه از پوچم نه از ریشم نه از کیشم
نه از این قلب پر ریشم
تو از هیچم نپرسیدی و ندانستی
برو
برو ای آتش هستی به جانت
برو خارو خس ایام ریزد بر زبانت
تاب دیدارت ندارم من
بود بهتر که دستت را به دست غیر بسپاری
و آسوده سرت بر دامن اغیار بگذاری
و من فریاد بردارم به سوی آسمان
یارب چرا کاری ز دستم بر نمی آید
منتظر نباش که شبی بشنوی از اين دلبستگی های ساده ، دل بريده ام
که روسری ِ تو را ، در آن جامه دان ِ قديمی جا گذاشته ام
يا در آسمان ، به ستاره ی ديگری سلام کرده ام
توقعی از تو ندارم ، اگر دوست نداری ، در همان دامنه ی دور ِ دريا بمان !
هر جور تو راحتی بانوی باران ! همين سوسوی تو
از آنسوی پرده ی دوری ، برای روشن کردن ِ اتاق ِ تنهائيم کافیست
من که اينجا کاری نمی کنم . فقط ،
گهگاه گمان ِ آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم . همين !
اين کار هم که نور نمی خواهد !
می دانم که مثل ِ هميشه به اين حرفهای من می خندی
با چالهای مهربان ِ گونه ات...
حالا ، هنوز هم وقتی به آن روزيهای زلالمان نزديک می شوم ، باران می آيد
صدای باران را می شنوی
من و تو ما بودیم ، همراه و همنگاه ، همبغض و همصدا ،
همپا و پا به راه ... تو اما دلت با من نبود !
در تقسیم ِ آن همه علاقه ، «رفتن» سهم ِ سادۀ تو شد
و «ماندن» سهم ِ دشوار ِ دستهایِ تنهایِ من
امروز هم نه گلایهای از این همه انتظار ، نه بهانهای از نمناکی ِ کاغذ
راضی به رضایِ همین زندگی و چشم به راهِ طنین ِ ترانه و باران
در خوابهایم بیدار میشوم و در بیداریَم میمیرم
یک پا به راهِ رؤیا و یک پا به بنبست ِ بیداری ، خوابگرد و گریه نشین. همین!
حالا، بانویِ برفی ِ من ، اگر شُد برگرد و دستم را بگیر!
میخواهم در کنار تو بر برگهای ِ بوسه بنویسم:
آبیترین آبی ِ دنیا ، همین آسمان ِ خاکستریِ خانۀ من است!
نه اينكه بي تو نخندم ، نه
اما به خدا تمام اين خنده هاي خام بي خيال
به يك تبسم كوتاه ديدار دوشنبه ها نمي ارزند
به تبسم ساعت دو بعدازظهر، يا دقيقتر بگويم : دو و سي دقيقه بعدازظهر
حالا اگر بانگ سي و بهانه ي ساعت
در ازدحام واژه و وزن موازي ترانه نمي گنجد ، گناهش به گردن تو
كه من و اين دل درمانده را چشم در راه طنين تبسم مي گذاشتي
حالا هنوز ظهر دوشنبه ها كه مي شود
كنار خيال خالي اتاقك تلفن مي ايستم ، دل به دامنه ي رويا مي دهم
و تو را مي بينم كه با لباسي به رنگ بنفشه هاي بنفش
به سمت پسكوچه هاي پرسه و پروانه مي روي
نه اينكه بي تو نخندم ، نه
اما به نيامدن هميشه ي نگاهت قسم ، تمام خطوط اين خنده هاي خواب آلود ،
با رگبار گريه هاي شبانه از رخساره ي خسته و خيسم پاك مي شوند.
شب بخیر کبوتر باد برده ی من ...
امروز چركنويسِ يكي از نامه هاي قديمي را پيدا كردم
كاغذش هنوز از آواز آن همه واژه بي دريغ سنگين بود
از باران آن همه دريا ، از اشتياق آن همه اشك
چقدر ساده برايت ترانه مي خواندم ، چقدر لبهاي تو در رعايت تبسم بي ريا بودند
چقدر جوانه رويا در باغچه ي بيداريمان سبز مي شد
هنوز هم سرحال كه باشم كسي را پيدا مي كنم
و از آن روزهاي بي بازگشت برايش مي گويم
نمي داني مرور ديدارهاي پشت سر چه لذتي دارد ، به خاطر آوردن خوابهاي هر دم رويا
هميشه قدمهاي تو را تا حوالي همان شمشادهاي سبز سر كوچه مي شمردم
بعد بر مي گشتم و به ياد ترانه ي تازه اي مي افتادم
حالابعضي از آن ترانه ها ديگر همسن و سال سفر كردن تو اند
مي بيني عزيز؟! برگ تانخورده آن چركنويس قديمي
دوباره از شكستن شيشه ي پر اشك بغض من تر شد. مي بيني...؟!
حالا هرجا که هستي... با هرکه هستي...تولدت مبارک
Ardalaan
06-05-2008, 03:34 PM
آخرين سروده بزرگ بانوي شعر معاصر : سيمين بهبهاني
«فردا»ی این روزها ...
آخرین سروده سیمین بهبهانی -11 خرداد 1387
فردا همیشه می تازد
یک روز پیش تر از من
من می دوم به دنبالش
اومی کند حذر ازمن
فردا چه گونه معنایی ست؟
تا می رسم به او، رفته ست
یعنی شده ست پس فردا
پنهان و بی خبر ازمن
دیروز را و فردا را
امروز حد فاصل نیست
یعنی که حال می گیرد
این حال دربه در ازمن
ابری که زهر می بارد
درخاطرم گذردارد
آرام وخواب می گیرد
این ابررهگذرازمن
دل شور می زند دایم؛
آینده چون هیولایی
تصویرچنگ و دندانش
خون می کند جگرازمن
آفاق شرق ویران شد
کو چاره تابه کارآرم
دیوانه شد، گریزان شد
این عقل چاره گرازمن
این نخل خشک خواری زاد
فواره ی طلایی نیست
مشرق زمین چه می خواهد
جزاین دوچشم تر ازمن
فردا هرآنچه بادا، باد
تا کی برآورم فریاد
عمری پدردرآورده
فردای بی پدر ازمن!
باشد، ولیک بی تردید
فردا که بردمد خورشید
درکارچاره خواهی دید
هنگامه یی دگر ازمن
سنگی زدل توانم ساخت
خواهم به پای اوانداخت
فردا دگرنخواهد تاخت
یک گام پیش تر ازمن.
pandora7
06-05-2008, 06:20 PM
عروسک را که کنار بگذاری بزرگ نشده ای
وگرنه در کوچه های قلبم گم نمی شدی
برای نوشتن زندگی مداد بیار
دفتر از من
چشم بسته تمام قلبت را می نویسم
بادبادکم را ندیدی ؟
Scotopia
06-06-2008, 03:20 AM
بوی روز تولدم را داشت
و تولد من
یک جاده خاکی بود
در ابتدای بودن
من میان برگ های پاییزی
بدنیا آمدم
و مرگم
با صدای جاروی رفتگر پیر
در هم آمیخت
Ardalaan
06-06-2008, 07:14 PM
استرس 2
استرس، پُرسشیست که لای زخم واژه، گیر میکند
استرس، پُرسشیست که لای استخوان واژه، گیر میکند
*
استرس، فشار دغدغهها و ریختن واژههاست!
*
استرس، سوختن وقت است!
*
استرس، بالهای گامها را نیافتن است!
استرس، بالهای واژهها را نیافتن است!
*
استرس، به خالی پُرسش افتادن است!
*
استرس، نوعی نرسیدن است!
*
استرس، کم آوردن است
در وقت، در کار، در پول، در کلمه، در آرامش
*
استرس به هنگامیست که همسایه،
گوی آبی نگاهاش را از رویات میلغزاند
و تو نمیتوانی بگویی که نگاهم منظوری نداشت
و اصلان کاری به کار روی تو نداشت.
*
استرس به هنگامیست که کسی
مهربانیات را هر جور که خواست میبُرد
تا به تنهاییاش بپوشاند و میگوید: «دوستات دارم!»
*
استرس، به هنگامیست که تو نمیتوانی
روی راستین کسی را در پُرسشی بزرگ کنی
*
استرس، ناخواسته خود را لگد کردن است
استرس، ناخواسته جلوی خود نشستن است
*
استرس، زوزهی ناگهانی نان است!
*
استرس، آشفتگی سامان واژههاست!
رضا فرمند
Rainy Sky
06-06-2008, 07:57 PM
اگر مي توانستم
اگر داغ رسم قديم شقايق نبود
اگر دفتر خاطرلت طراوت
پر از ردپاي دقايق نبود
اگر ذهن آيينه خالي نبود
اگر عادت عابران بي خيالي نبود
اگر گوش سنگين اين كوچه ها
فقط يك نفس مي توانست
طنين عبوري نسيمانه را
به خاطر سپارد
اگر آسمان مي توانست يك ريز
شبي چشم هاي درشت تو را جاي شبنم ببارد
اگر ردپاي نگاه تو را
باد و باران
از اين كوچه ها آب و جارو نمي كرد
اگر قلك كودكي لحظه ها راپس انداز مي كرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را
براي كسي باز مي كرد
و مي شد به رسم امانت
گلي را به دست زمين بسپريم
و از آسمان پس بگيريم
اگر خاك كافر نبود
و روي حقيقت نمي ريخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمي زد
اگر كوه ها كر نبودند
اگر آب ها تر نبودند
اگر باد مي ايستاد
اگر حرف هاي دلم بي اگر بود
اگر فرصت چشم من بيشتر بود
اگر مي توانستم از خاك
يك دسته لبخند پر پر بچينم
تو را مي توانستم
اي دور
از دور
يك بار ديگر ببينم .
(قیصر امین پور)
agni65
06-10-2008, 07:54 PM
برای از دست رفته ......
هزار ساله كه انگار
صداتو نشنيدم
هزار ساله كه انگار
توروهرگز نديدم
اخه هر روز صد سال،
گذشته بي تو بر من
نمي دوني چه تلخه
كنار تو نبودن
نمي دونم به ديدار
، اميد تاره اي هست؟
تو آن هستي كه بودي؟،
اگر روزي دهد دست
هنوز عشق تو جاريست
به رگهاي تن من
تويي تنها بهونه
براي بودن من
از اون روز كه تقدير
چه بي رحم
منو از تو جدا كرد
از اون روز
كه دست زمونه
منو بي تو رها كرد
نبودي
نديدي
چه ها بي تو كشيدم
چه روها
چه شبها
كه دور از تو گريستم
چه ها بر من گذشته
خدا مي دونه و بس
نمي دوني كه موندم
،چه تنها و چه بي كس
من با خود غريبه،
به هيچ كس دل نبستم
در اين بهت شب آلود
شكستن رو شكستم
می دونم دلت گرفته من برات سنگ صبورم
چی شده تنها نشستی مثل تو از همه دورم
واسه من زندگی سرده نکنه تو هم غریبی
کاش می شداشکاتوپاک کرد بمیرم تو هم بریدی
چه تبسم قشنگی وقتی به غمها بخندی
آخه ارزشی نداره دل به این دنیا ببندی
نازنین دنیا همینه اونکه خواب بود بدترینه
نکنه تنهات گذاشته آخره عشقها همینه
میدونی چقدر عزیزه قطره سپید شبنم
مثل اون اشکای نازت رو تن گلهای مریم
نازنین خدا بزرگه غم واز خودت جدا کن
دلم برات تنگه عزيز يادي نميکني ز من
دارم ديوونه مي شم و نمي بيني نياز من
مي خوام ببينمت ولي فاصله از من تا خداست
خودم هزار و يک طرف همه حواسم به شماست
وقتي نمي بينم تورو چشمامو واسه کي بخوام
نفس برام سمي مي شه هوا رو واسه کي بخوام
انگار نه انگار که دلي براي بودن تو بود
رفتي و بين آدما شدم يکي بود و نبود
يه جور واقعي تو رو حس مي کنم توي تنم
به جون تو بدون تو ديگه دارم دق مي کنم
صورت ماه تو عزيز ديواراي خونه شده
هر کي ميبينتم ميگه طفلکي ديوونه شده
تو رو خدا راضي نشو بيشتر از اين هدر بشم
ديگه بسه راضي نشو اين جوري در بدر بشم
از این سفره سرد و خالی
از این سرپناه خیالی نجاتم بده نجاتم بده
از این خواب عاشقکش بد
از این فکر باید نباید نجاتم بده نجاتم بده
از این صحنه پرهیاهو
تو از ترس چاقو نه راقو نجاتم بده نجاتم بده
از این لحظههای کشنده
از این ذجههای زننده نجاتم بده نجاتم بده
نباید بزاری ستاره بمیره
نباید دل شادی ما بگیره
نباید که این ترس دوری بریزه
همین وحشت از تو مردن عزیزه
همین نمنم غم کنار تو خوبه
چه خالی چه پر مثل شعر نو خوبه
جهان با تو سرریز و لبریز رنگه
کنار تو آوارگی هم قشنگه
از این سفره سرد و خالی
از این سرپناه خیالی نجاتم بده نجاتم بده
از این خواب عاشقکش بد
از این فکر باید نباید نجاتم بده نجاتم بده
از این صحنه پرهیاهو
تو از ترس چاقو نه راقو نجاتم بده نجاتم بده
از این لحظههای کشنده
از این ذجههای زننده نجاتم بده
باران...
دیروز ...
باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه ...
و اما امروز....
باز باران بی ترانه...
باز باران با تمام بی کسی های شبانه...
می خورد بر مرد تنها ...
می چکد بر فرش خانه...
باز می آید صدای چک چک غم...
باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده...
نمی دانم...
نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟...
نمی فهمم...
چرا مردم نمی فهمند که ان کودک...
که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد...
کجای ذلتش زیباست؟
باران...
دیروز ...
باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه ...
و اما امروز....
باز باران بی ترانه...
باز باران با تمام بی کسی های شبانه...
می خورد بر مرد تنها ...
می چکد بر فرش خانه...
باز می آید صدای چک چک غم...
باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده...
نمی دانم...
نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟...
نمی فهمم...
چرا مردم نمی فهمند که ان کودک...
که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد...
کجای ذلتش زیباست؟
گرد و غبار و درد
ما را پنهان ساخته است!
ابرها ز خشم بارورند!
سینه ها ز شعله افروخته اند!
باران اشک با رعدی
سیلاب خشم آفریده است.
گرد و غبار و درد
ما را فرا گرفته است
ای اشکها ببارید!
از گونه ها نیز فراتر روید!
که در پستوخانه دل
بغضی به بمب بسته اند
ای رعد ای بغض بغرید!
ای اشکها ببارید،سیل شوید
خانه و تن،همه
خاک و درد گرفته اند
ای باران اشک!
در انتظارت عمری
لحظه شمرده ام!
و اینک ترا یافته ام.
ما در خویش آلوده ایم!
ما به اشکی محتاجیم!
درد،رنج،چرک و خاک
ما را فرا گرفته است!
ای ابرها برما ببارید
ای قطره های باران!
ای چکیده از چشمان!
ما را بشویید!
pandora7
06-12-2008, 01:29 AM
مردي كه رو به روي تو سيگار ميكشد
نقّاش خستهاي است كه آزار ميكشد
تقدير او كه دايرهها را دويدن است
شايد نسب به حضرت پرگار ميكشد
ديگر بريده است، كم آورده است مرد
دارد به جاي پنجره ديوار ميكشد
اين عشق خنده دار پر از نقطههاي صفر
او را به سمت منفي بردار ميكشد
زورش به آدمِ بدِ قصّه، نميرسد
خود را به تازيانهي انكار ميكشد
مرگش فرا رسيده و دارد فروغوار
خميازههاي موذي كشدار ميكشد
نقّاش خسته، شاعر ترسوي اين غزل
خود را به شكل فاجعه اين بار ميكشد
اول كمي براي خودش گريه ميكند…
بعد انتظار ريزش آوار ميكشد …
***
وقتي سكوت و شب همه جا را گرفته است
لبخند تلخ ميزند و … دار ميكشد
Scotopia
06-12-2008, 08:30 PM
نیمکت سنگی خستگی من کجاست؟
تا دمی بر آن بیاسایم
ای پرنده گلدانهای بی گل باغچه ی رویایی
تنهاترین آواز دیار عطش است
که گلدانی هرگز نخواهد رویید
بی نوازش باغبان
در نیاز جاده های بارانی من
سکوت آشنا سوز تو ,رازناک ترین صداهاست
Scotopia
06-12-2008, 08:35 PM
طرح آخرین نگاهت را
بر دیوار بلند شب آویختم
تا بر هر نگاه که ازطپش اشک لبریز است
در آمیزد
رویاهایم را بر پر مرغان هوا
نقاشی کردم
که ابر غرید
پرنده نالید
و آسمان غریبانه گریست...
Scotopia
06-15-2008, 04:26 AM
ریشه روشنی پوسید و فرو ریخت.
وصدا در جاده بی طرح فضا می رفت.
از مرزی گذشته بود.
در پی مرز گمشده می گشت.
کوهی سنگین نگاهش را برید .
صدا از خود تهی شد.
و به دامن کوه آویخت:
پناهم بده ,تنها مرز آشنا! پناهم بده.
و کوه از خوابی سنگین پر بود.
خوابش طرحی رها شده داشت.
صدا زمزمه بیگانگی را بویید ,
برگشت ,
فضا را از خود گذر داد
و در کرانه ی نادیدنی شب بر زمین افتاد.
کوه از خوابی سنگین پر بود.
دیری گذشت
خوابش بخار شد.
طنین گمشدهای به رگهایش وزید:
پناهم بده,تنها مرز آشنا!پناهم بده.
سوزش تلخی به تار و پودش ریخت .
خواب خطاکارش را نفرین فرستاد
و نگاهش را روانه کرد.
انتظاری نوسان داشت.
نگاهی در راه مانده بود
و صدایی در تنهایی می گریست.
سهراب سپهری
Scotopia
06-15-2008, 04:45 AM
الا ای رهگذر! منگر چنین بیگانه بر گورم!
چه می خواهی چه می جویی، در این کاشانه ی عورم؟
چه سان گویم؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم؟
از این خوابیدن در زیر سنگ وخاک وخون خوردن
نمی دانی! چه میدانی، که آخر چیست منظورم؟
تن من لاشه فقر است و من زندانی زورم!
کجا میخواستم مردن!حقیقت کرد مجبورم....
کارو
roje_aria79
06-15-2008, 06:04 PM
سلام به همه بچه ها
من تازه متوجه شدم که پرشین رفع فیلتر شده
شاید از کم سعادتی یا بد اقبالی بود که دیر فهمیدم .
ولی خوشحالم که باز هم می تونیم در کنار هم باشیم و از این محفل عشق و محبت دلهای همه دوستان در بطن واژه های شعر استفاده کنیم.
Scotopia
06-15-2008, 06:25 PM
سلام به همه بچه ها
من تازه متوجه شدم که پرشین رفع فیلتر شده
شاید از کم سعادتی یا بد اقبالی بود که دیر فهمیدم .
ولی خوشحالم که باز هم می تونیم در کنار هم باشیم و از این محفل عشق و محبت دلهای همه دوستان در بطن واژه های شعر استفاده کنیم.
درود بر شما http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/cheers1.gif
اینجا برای من که هنوز .....است!
************************************************** *************************
زندگی دردی بی درمان
زندگی پلی کوتاه برای عاشقی
زندگی پلی کوتاه برای به تو رسیدن
زندگی لیوان آبی است که تشنه ای هراسان وبی تردید
جرعه جرعه از آن را می نوشد و ما را به مرگ نزدیک تر میکند
زندگی را می توان با امید واری طی کرد و با تو بودن را
رویایی زیبا اما محال دانست.
زندگی بدون تو کابوسی است که در آن بی تو بودن موج می زند
و تنهایی یک درد بی درمان است.
آری زندگی را اینگونه باید باور کرد.
Scotopia
06-15-2008, 06:46 PM
خون را از نوک ِ تيغ نامه بازکنت که پاک مي کني
با خود مي گويم : امروز تن ِ چند تن را از هم شکافته اي
اين تنها الفباست که مي تواند بگويد : تو ديگر خودت نيستي
تو را به فراسوي دندان هايت مي خوانم
به اتاق سياهي که کودکان به دنيا نيامده اش محکومند به
آوارگي
چقدر انتظار ِ فروپاشي ام کشيده اي
بيهوده منتظر مباش
در ژرف ترين صورتم
زني سنگ قبرش را بلند مي کند
که بي نهايت زيباست....
برونوک اویر
سلااممم
انو در بغل
چشم دوخته به آسمان
انگار با ستاره ها چشم برک داشت
در دل شب
جستجو میکرد آرزوهای رنگینش را
با سینه فراخ
بی درد وبی غم
با لبخندی در کنج لب
به امید دیدار دیگر
ستاره میشمرد...
امروز بر من کلمه می بارد
و معجزه ی محمد کلمه بود
و شاعران پیامبرانی اند گاه خرد و گاه درشت.
و بهتر آن که بزرگ ترینشان را بر گزینی...
******
بر بلند ترین کوهها خواهم ایستاد
و تو را فریاد خواهم کرد
-از فرازبیستون
تا فراز دماوند
تا ستیغ اورست
که ابرها همه جا نام تو را ببارند...
******
محرابها را از روی غار حرا،
معبدها را از بودا،
و کلیسا را از روی تو ساخته اند.
مهم این است که بدانی
من، بی دلیل، به میخانه نمی روم
-و غار حرا جایی است
که به اندازه ی تنهایی یک نفر بزرگ است...
******
نامت در گلویم سنگینی می کند
باید تو را فریاد بزنم
تا کلیدهای گلویم،
از حضور انگشتان تو سبک شوند
و تو را گریه کنند.
تا نفس بکشم،
تا زنده بمانم،
تا دیگر بار نام تو را.
دستانم تا ابد سرد خواهد ماند
و با گرمی دستی گرم نخواهد شد
و زندگی در آن جاری نخواهد شد
دستانم تا ابد خالی خواهد ماند
و هم آغوش هیچ دستی نخواهد شد
دستانم هرگز نوازش نخواهد شد
و چهره ای را نوازش نخواهد کرد
و در میان مویی نخواهد شد
و هیچ اشکی را پاک نخواهد کرد
دستانم عاقبت به انتظاری عبث
خواهد مرد
و در خاک خواهد شد .
و این خاک است
که با او هم آغوش خواهد شد .
آه ! چه مهربان ست این خاک !
در این همه سال
خاک بود آرام و بی قرار
به انتظار
دستانم این بار
نرم و آرام نوازش خواهد شد
و بی مهر و عشق و رویا
تا استخوان نازک خواهد شد
آری، خاک تاریک به انتظارم نشسته
همچو یک عاشق
معصوم و خاموش چشم بمن دوخته
و در شب وصل به لبخند خواهد گفت
تجربه در خاک نهفته
و من این دست های سرد را
ناگزیر به مهر ِخاک خواهم سپرد.
|
vBulletin® v3.8.4, Copyright ©2000-2010, Jelsoft Enterprises Ltd.