View Full Version : هر روز يك شعر تازه
Scotopia
06-18-2008, 06:08 PM
نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم
میخواهم از دنیا دلم را پس بگیرم
میخواهم امشب برگ برگ هستی ام را
از شاخه های این شب نارس بگیرم
کولی شدم تا مثل تقدیر نگاهت
آیینه را از هر کس و نا کس بگیرم
اما چه با من میکند ,چشمت که باید
هم گفته,هم ناگفته ام را پس بگیرم
کر نیستند این ناکسان اما چگونه
داد خود از این لشکر کرکس بگیرم...
Even Star
06-19-2008, 01:05 PM
من به آمــــار زمین مشـــکوکم ، اگر این سطـــح پر از آدمهـاست ، پس چرا این همه دلـــها تنهاست ؟!؟
نیمه شب اواره و بی حس و حال در سرم سودای جان بی زبان
پرسه ای اغاز کردیم در خیال دل به یاد اورد ایام وصال
از جدایی یک دو ماهی میگذشت یک دو ماه از عمر رفت و بر نگشت
دل به یاد اورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
ان نظر بازی ان اسرار را ان دو چشم مست اهوواررا
همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار،او هم خسته بود
امد و هم اشیان شد با من او همنشین و همزبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی اینچنین اغاز شد دلبستگی
وای از ان شب زنده داری تا سحر وای از ان عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم میشد این عشق بیشتر
امد و در خلوتم دمساز شد گفتگوهابین ما اغاز شد
گفتمش در عشق پابرجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو ذورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور،خمارم بدان
باتوشادی میشود غمهای من با تو زیبا میشودفردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زجادوی رخت افسون شده
جزتوهریادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب،یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرو جز عشق او سودا نبود بهر کس،جزاو در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره افاق بود در نجابت در نکوهی خواب بود
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بیگمان،از مرگ ما پروا نداشت
اخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم ان عهدوپیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
ان کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم،این که همخون من است خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد به وصل او قسمت نشد این گدا مشمول ان رحمت نشد
ان طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره اب گشتم کم شدم
اخر اتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من ،از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را مبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر دیشب از کف رفت فردا را نگر
اخر این یکبار از من بشنو پند بر منو بر روزگار من دلمبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه زود عشق دیرین گسسته تا به گور
گر چه اب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره مرده امروز
بعد از این هم اشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است
بگذار یک بار دیگر
بگذار یک بار دیگر در قلب تو به دنیا بیایم
بگذار یک بار دیگر عاشق بشوم
و پا برهنه در آسمان راه برم
بیا ...
بیا و این هوای دم کرده را کنار بزن!
بوسه های خاک گرفته را از پستو بیرون بیاور!
دستی به صدای خسته ام بکش!
و بگذار یک بار دیگر به تو سلام کنم
بگذار کلمات مرده ام در صدفهای صورتی جای دهم
و آنقدر نگاهت کنم
که گونه هایم به رنگ نارنجها شوند
و بگذار قبل از انکه آخرین سیب به زمین بیفتد
نام تو را یاد بگیرم
یادت باشد...
بی تو بیدار نخواهم شد
و صورتم را در رودخانه های عاشق نخواهم شست
بی تو گیتارها گنگ خواهند ماند
و بوته های نعناع خشک شد
بگذار یک بار دیگر
بگذار یک بار دیگر در قلب تو به دنیا بیایم
بگذار یک بار دیگر عاشق بشوم
و پا برهنه در آسمان راه برم
بیا ...
بیا و این هوای دم کرده را کنار بزن!
بوسه های خاک گرفته را از پستو بیرون بیاور!
دستی به صدای خسته ام بکش!
و بگذار یک بار دیگر به تو سلام کنم
بگذار کلمات مرده ام در صدفهای صورتی جای دهم
و آنقدر نگاهت کنم
که گونه هایم به رنگ نارنجها شوند
و بگذار قبل از انکه آخرین سیب به زمین بیفتد
نام تو را یاد بگیرم
یادت باشد...
بی تو بیدار نخواهم شد
و صورتم را در رودخانه های عاشق نخواهم شست
بی تو گیتارها گنگ خواهند ماند
و بوته های نعناع خشک شد
Even Star
06-23-2008, 08:16 AM
هر چه از الفباي تو حرف بر ميدارم تا تمام شوي . انگار بي محابا تر از هميشه
لابلاي اين همه خطوط مبهم و واژه نديده دوباره ازسر سطر آغاز ميشوي با اين همه
هنوز هم به تقدس تند يک حس عاشقانه مثل هميشه دوستت دارم
اما باور کن نميدانم ، به کجاي اين قصه بايد عادت کنم
وقتي تو عاقبت ميروي و من دوباره در هيچ گم ميشوم
Scotopia
06-23-2008, 02:43 PM
از خانه به در ,از کوچه برون,تنهایی ما سوی خدا می رفت.
در جاده,درختان سبز,'گل ها وا,شیطان نگران:اندیشه
خار آمدو بیابان و سراب.
کوه آمد و خواب.آواز پری:مرغی به هوا می رفت؟
-نی,همزاد گیاهی بود ,از پیش گیا می رفت.
شب میشد و روز.
جایی ,شیطان نگران: تنهایی ما می رفت.
سهراب سپهری
هر چه از الفباي تو حرف بر ميدارم تا تمام شوي . انگار بي محابا تر از هميشه
لابلاي اين همه خطوط مبهم و واژه نديده دوباره ازسر سطر آغاز ميشوي با اين همه
هنوز هم به تقدس تند يک حس عاشقانه مثل هميشه دوستت دارم
اما باور کن نميدانم ، به کجاي اين قصه بايد عادت کنم
وقتي تو عاقبت ميروي و من دوباره در هيچ گم ميشوم
عالی بود ممنون !
لطافت خنده ها و چشمان باراني ات را ديدم
هرگز به محبتت پشت نكرده ام كه دوباره
بازگردم…
حالا تنها صداي سكوت را مي شنوم و با دهاني بسته فرياد مي كشم
و بي اشك مي گريم
در شبهاي بي ستاره ، هق هق گريه هايم را نشنيدي؟!…
من كنار توهستم
در قطره هاي باران
در تمام ژاله هاي سحر گاهي بر برگ گل
بر پيشاني شرمگين از گناهي نكرده
من همين جا هستم .
تو فقط چشمهاي خواب آلودت را بگشا
من
همه پنجره ها را خواهم گشود ./
Even Star
06-24-2008, 11:15 AM
من برای داشتنت به سویت نیامدم
من فقط آمدم چون
نگران بودم که نکند
تو هم مرا دوست داشته باشی !!!
Even Star
06-24-2008, 11:19 AM
عالی بود ممنون !
./
ممنون استاد:blush:
من به خواب هاي کوچک تو اعتماد داشتم
چشم هاي عاشق تو را به ياد داشتم
تا هنوز تشنه ام
تا هنوز تشنگي بهانه است
خواب
بي صداترين ترانه است ...(-_-)
roje_aria79
06-24-2008, 08:30 PM
اينم اولين و آخرين شعر قدمايي من(من و چه به شعر کلاسيک گفتن)
ويرانه دل
در اين ويرانه خانه- خانه اي نيست
براي مردنم کاشانه اي نيست
هزاران بار نالم از دل خويش
چنان نالم که گويي واله اي نيست
برو محسن سراغ يار ديگر
که در ويران سراي دل-دلي نيست
roje_aria79
06-24-2008, 08:32 PM
غم خوشبختی
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند
حیف که من زاده امروزم
خدایا جهنمت فرداست
پس چرا امروز میسوزم؟
Scotopia
06-25-2008, 02:42 AM
این واژه ها
به من که می رسند
قصه تمام
نمی شود که همین جوری
دست از سر تو بر دارم
یک نقطه و دیگر هیچ؟
این قصه از ابتدا
با قطاری شروع شد
که سوت آخرش را
دستهای تو
تکان می داد
من
اشتباهی
در ایستگاهی پیاده شدم
که نزدیک هوای تو نبود
نزدیک خانه تو
نزدیک دستهای تو نبود
با چند کلمه و کتابی کهنه
که در حافظه داشتم
به خانه برگشتم
برگشتم
برگشتم و
هوای تو
دست از سرم برنمی دارد
من به اشتباه عاشق شدم
نه؟!
چقدر بر نگشتم از خودم
تا سر همین پیچ خیابان
از اولین دکه
روزنامه ای بخرم
که مرا با چشمانی بسته
و حروفی درشت چاپ کرده بود
با چشمانی بسته
به قطاری فکر میکردم
که اشتباه سوار شده بودم
این قصه تمام نشده است
من به پایان
رسیده ام
می آموزمت
لبخندت را
زیبائیت را!
به کدام زبان زنده ی دنیا حرف می زنی
که مرده ها در خاک زبان بازمی کنند؟!
که پرستوهای چله نشین
به ویرانه های تنت مهاجرت می کنند؟!
تمرینت می کنم
مثل مردی که آنقدرتمرین زندگی کرد تا مرد
من اما قول میدهم هرگزنمیرم!
بیا این فنجان قهوه را تلخ ترازهمیشه بنوشیم
دستانم، خالی ازبودنت که می شود
بوی مرگ می گیرد!
تکرارت می کنم
مثل نت هائی که هرروزتکرارم می کنند!
مثل آکاردئونی که آنقدربالا و پایین میشود
تا درسرانگشتان پیرمرد، سربه ریتم درآورد!
باید خودم را ازمیان این نت های نارس
سالم به دنیا بیاورم!
جهان با ما بیگانه است
و تو هرروز
ازیک فنجان قهوه ی تلخ به دستم می رسی!
این مجسمه ساز
هنوزمی تواند خطوط روی پیشانیت را
خط به خط حفظ کند
وتورا ازمیان هزاران خطوط در هم
سالم به دنیابیاورد!
ما به دنیا آمده ایم
دنیا به ما نمی آید!
تو هر روززیباتر به دنیا می آیی
دنیا هرروززیباترمی شود!
می آموزمت
لبخندت را
زیباییت را!
Rainy Sky
06-29-2008, 12:47 PM
این روزها که می گذرد، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سر بلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
آن روز
پرواز دستهای صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود
روزی که روز تازه پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
ای روز های خوب که در راهید
ای جاده های سخت گمشده در مه
ای روزهای سخت ادامه
از پشت لحظه ها به در آیید
ای روز های آفتابی
ای مثل چشمهای خدا آبی
ای روز آمدن، ای مثل روز آمدنت روشن
این روزها که می گذرد
در انتظار آمدنت هستم
اما با من بگو که آیا من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟
بدرود
دیگر مرا صدا مکن
مرا ز جام باده ام جدا مکن
که جام من به من جواب می دهد
به من کلید شهر خواب می دهد
درون خواب من
تویی و دست های مهربان
تویی و عهد های استوار
و هر چه هست، عاشقانه، پایدار
برو مرا صدا مکن
ز کوچه خوابهای سایه پرورم
دیگر مرا جدا مکن
صدا مکن
چو سایه بگذر از سرم
مرا ز سایه های دوستی سوا مکن
چه حاصلی ز شمع های بی فروغ
ز خنده ها
ز بوسه ها
چه حاصلی ز گفته های سر به سر دروغ؟
تو از روندگان راه عشق نیستی
تو نیستی ز دل شکستگان
بگیر راه خویش و تن رها کن از بلا
چو من، دل رمیده طالب بلا مکن
تن سلامتت به درد مبتلا مکن
مرا به قصه های کودکانه در شبان هول
جدا مکن از این غم قدیم
ازین غم ندیم
صدا مکن
دگر ترانه سر، در این شب دیرپا مکن
بخواب نازنین من به خواب ناز
که من تمام شب نخفته ام
تمام شب به جام و جان
جز این سخن نگفته ام:
وفا کن ای دل جفا کشیده باز
ولی وفا به یار بی وفا مکن
سیاوش کسرایی
Even Star
07-06-2008, 10:44 PM
كاش او مي فهميد كه ديگر در قلب من نيست...
اما هست...
Even Star
07-06-2008, 10:49 PM
داستانی نوشت
اما بی پایان
می گفت :
دست به دست که بگردد
خودش به پایان میرسد...
شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ًما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِسرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم
عرفان نظرآهاری
توی این نامه ی آخر واسه من نوشته بودی
واسه این قلب عاشق تو مثل فرشته بودی
تو نوشتی اگه دوریم تو دل هم خونه داریم
هر جای دنیا که باشیم عشق و یاد هم میاریم
کار از این حرفا گذشته تو دیگه بر نمیگردی
از همون لحظه بریدی که خداحافظی کردی
تو بگو با چه امیدی چشم براه تو بمونم
وقتی که از توی چشمات ته قصه رو میخونم
اگه دل بریدی از من دل من اما باهاته
رفتنت منو سوزونده نوبت خاطره هاته
میدونم تموم حرفات ناز مهربون بهونه ست
کاش میدی که همیشه چشم تو چراغ خونست
کاش که حرفای تو راست بود کاش که رفتنت سراب بود
عمر عشق سر نمی اومد تموم قصه یه خواب بود
کار از این حرفا گذشته تو دیگه بر نمیگردی
از همون لحظه بریدی که خداحافظی کردی
تو بگو با چه امیدی چشم براه تو بمونم
وقتی که از توی چشمات ته قصه رو میخونم
live for what?
07-07-2008, 02:12 AM
علي كوچيكه
علي بونه گير
نصف شب از خواب پريد
چشماشو هي ماليد با دس
سه چار تا خميازه كشيد
پا شد نشس
چي ديده بود ؟
چي ديده بود ؟
خواب يه ماهي ديده بود
يه ماهي انگار كه يه كپه دو زاري
انگار كه يه طاقه حرير
با حاشيه منجوق كاري
انگار كه رو برگ گل لاله عباسي
خامه دوزيش كرده بودن
قايم موشك بازي مي كردن تو چشاش
دو تا نگين گرد صاف الماسي
همچي يواش
همچي يواش
خودشو رو آب دراز مي كرد
كه بادبزن فرنگياش
صورت آبو ناز مي كرد
بوي تنش بوي كتابچه هاي نو
بوي يه صفر گنده و پهلوش يه دو
بوي شباي عيد و آشپزخونه و نذري پزون
شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون
ريختن بارون رو آجر فرش حياط
بوي لواشك بوي شوكولات
انگار تو آب گوهر شب چراغ مي رفت
انگار كه دختر كوچيكه شاپريون
تو يه كجاوه بلور
به سير باغ و راغ مي رفت
دور و ورش گل ريزون
بالاي سرش نور بارون
شايد كه از طايفه جن و پري بود ماهيه
شايد كه از اون ماهياي ددري بود ماهيه
شايد كه يه خيال تند سرسري بود ماهيه
هر چي كه بود
هر كي كه بود
علي كوچيكه
محو تماشاش شده بود
واله و شيداش شده بود
همچي كه دس برد كه به اون
رنگ روون
نور جوون
نقره نشون
دس بزنه
برق زد و بارون زد و آب سيا شد
شيكم زمين زير تن ماهي وا شد
دسه گلا دور شدن و دود شدن
شمشاي نور سوختن و نابود شدن
باز مث هر شب رو سر علي كوچيكه
دسمال آسمون پر از گلابي
نه چشمه اي نه ماهيي نه خوابي
با د توي بادگيرا نفس نفس مي زد
زلفاي بيد و ميكشيد
از روي لنگاي دراز گل آغا
چادر نماز كودريشو پس مي زد
رو بندرخت
پيرهن زيرا و عرق گيرا
ميكشيدن به تن همديگهو حالي بحالي ميشدن
انگار كه از فكراي بد
هي پر و خالي ميشدن
سيرسيركا
سازار و كوك كرده بودن و ساز مي زدن
همچي كه باد آروم مي شد
قورباغه ها ز ته باغچه زير آواز مي زدن
شب مث هر شب بود و چن شب پيش و شبهاي ديگه
آمو علي
تو نخ يه دنياي ديگه
علي كوچيكه
سحر شده بود
نقره نابش رو ميخواس
ماهي خواابش رو مي خواس
راه آب بود و قر قر آب
علي كوچيكه و حوض پر آب
علي كوچيكه
علي كوچيكه
نكنه تو جات وول بخوري
حرفاي ننه قمر خانم
يادت بره گول بخوري
تو خواب اگه ماهي ديدي خير باشه
خواب كجا حوض پر از آب كجا
كاري نكني كه اسمتو
توي كتابا بنويسن
سيا كنن طلسمتو
آب مث خواب نيس كه آدم
از اين سرش فرو بره
از اون سرش بيرون بياد
تو چار راهاش وقت خطر
صداي سوت سوتك پاسبون بياد
شكر خدا پات رو زمين محكمه
كور و كچل نيسي علي سلامتي چي چيت كمه؟
مي توني بري شابدوالعظيم
ماشين دودي سوار بشي
قد بكشي خال بكوبي
جاهل پامنار بشي
حيفه آدم اين همه چيزاي قشنگو نبينه
الا كلنگ سوار نشه
شهر فرنگو نبينه
فصل حالا فصل گوجه و سيب و خيار بستنيس
چن روز ديگه تو تكيه سينه زنيس
اي علي اي علي ديوونه
تخت فنري بهتره يا تخته مرده شور خونه ؟
گيرم تو هم خود تو به آب شور زدي
رفتي و اون كولي خانومو به تور زدي
ماهي چيه ؟ ماهي كه ايمون نميشه نون نميشه
اون يه وجب پوست تنش واسه فاطي تنبون نميشه
دس كه به ماهي بزني از سرتا پات بو ميگريه
بوت تو دماغا مي پيچه
دنيا ازت رو ميگيره
بگير بخواب بگير بخواب
كه كار باطل نكني
با فكراي صد تا يه غاز
حل مسائل نكني
سر تو بذار رو ناز بالش بذار بهم بياد چشت
قاچ زين و محكم چنگ بزن كه اسب سواري پيشكشت
حوصله آب ديگه داشت سر ميرفت
خودشو مي ريخت تو پاشوره در مي رفت
انگار مي خواس تو تاريكي
داد بكشه آهاي زكي !
اين حرفا حرف اون كسونيس كه اگه
يه بار تو عمرشون زد و يه خواب ديدن
خواب پياز و ترشي و دوغ و چلوكباب ديدن
ماهي چيكار به كار يه خيك شيكم تغار داره
ماهي كه سهله سگشم
از اين تغارا عار داره
ماهي تو آب مي چرخه و ستاره دست چين ميكنه
اونوخ به خواب هر كي رفت
خوابشو از ستاره سنگين ميكنه
مي برتش مي برتش
از توي اين دنياي دلمرده ي چارديواريا
نق نق نحس ساعتا خستگيا بيكاريا
دنياي آش رشته و وراجي و شلختگي
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگي
دنياي بشكن زدن و لوس بازي
عروس دوماد بازي و ناموس بازي
دنياي هي خيابونا رو الكي گز كردن
از عربي خوندن يه لچك بسر حظ كردن
دنياي صبح سحرا
تو توپخونه
تماشاي دار زدن
نصف شبا
رو قصه آقابالاخان زار زدن
دنيايي كه هر وخت خداش
تو كوچه هاش پا ميذاره
يه دسه خاله خانباجي از عقب سرش
يه دسه قداره كش از جلوش مياد
دنيايي كه هر جا ميري
صداي راديوش مياد
ميبرتش ميبرتش از توي اين همبونه كرم و كثافت و مرض
به آبياي پاك و صاف آسمون ميبرتش
به سادگي كهكشوي مي برتش
آب از سر يه شاپرك گذشته بود و داشت حالا فروش ميداد
علي كوچيكه
نشسته بود كنار حوض
حرفاي آبو گوش ميداد
انگار كه از اون ته ته ها
از پشت گلكاري نورا يه كسي صداش مي زد
آه ميكشيد
دس عرق كرده و سردش رو يواش به پاش مي زد
انگار ميگفت يك دو سه
نپريدي ؟ هه هه هه
من توي اون تاريكياي ته آبم بخدا
حرفمو باور كن علي
ماهي خوابم بخدا
دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بكنن
پرده هاي مرواري رو
اين رو و آن رو بكنن
به نوكران با وفام سپردم
كجاوه بلورمم آوردم
سه چار تا منزل كه از اينجا دور بشيم
به سبزه زاراي هميشه سبز دريا مي رسيم
به گله هاي كف كه چوپون ندارن
به دالوناي نور كه پايون ندارن
به قصراي صدف كه پايون ندارن
يادت باشه از سر راه
هفت هشت تا دونه مرواري
جمع كني كه بعد باهاشون تو بيكاري
يه قل دو قل بازي كنيم
اي علي من بچه دريام نفسم پاكه علي
دريا همونجاس كه همونجا آخر خاكه علي
هر كي كه دريا رو به عمرش نديده
اززندگيش چي فهميده ؟
خسته شدم حالم بهم خورد از اين بوي لجن
انقده پا به پا نكن كه دو تايي
تا خرخره فرو بريم توي لجن
بپر بيا وگرنه اي علي كوچيكه
مجبور ميشم بهت بگم نه تو نه من
آب يهو بالا اومد و هلفي كرد و تو كشيد
انگار كه آب جفتشو جست و تو خودش فرو كشيد
دايره هاي نقره اي
توي خودشون
چرخيدن و چرخيدن و خسته شدن
موجا كشاله كردن و از سر نو
به زنجيراي ته حوض بسته شدن
قل قل قل تالاپ تالاپ
قل قل قل تالاپ تالاپ
چرخ مي زدن رو سطح آب
تو تاريكي چن تا حباب
علي كجاس ؟
تو باغچه
چي ميچينه ؟
آلوچه
آلوچه باغ بالا
جرات داري ؟ بسم الله
Even Star
07-07-2008, 02:21 PM
علي كوچيكه
علي بونه گير
نصف شب از خواب پريد
چشماشو هي ماليد با دس
سه چار تا خميازه كشيد
پا شد نشس
چي ديده بود ؟
چي ديده بود ؟
خواب يه ماهي ديده بود
يه ماهي انگار كه يه كپه دو زاري
.
.
.
تو باغچه
چي ميچينه ؟
آلوچه
آلوچه باغ بالا
جرات داري ؟ بسم الله
:D:D:D
علی کوچیکه!:D
اقا علی این شعر فروغ بود یا شاملو؟
دفترم را باز میکنم
اولین صفحه حکایت از رفتنت دارد ...
به صفحات دیگه نگاه میکنم
تمام صفحات را از نبودنت, از غم دوریت, از چشم انتظاری و امید به باز گشت پر کرده ام...
تنها یک برگ سفید باقی مانده...
که برای امدنت خالی گذاشتم
live for what?
07-07-2008, 02:27 PM
اقا علی این شعر فروغ بود یا شاملو؟
شعر فروغ هست
Even Star
07-08-2008, 01:42 AM
ممنون علی اقا
http://smilies.sofrayt.com/%5E/_950/bouquet.gif
من نبردم از ياد
لحظه ي زيبايي که تو من را به فراسوي نگاهت بردي
ودر آن لحظه ي روييدن عشق
من فقط غرق در آهنگ صدايت بودم
ولي افسوس که بردي از ياد
قلب تنها وترک خورده ي من که
فقط مال تو بود
Scotopia
07-08-2008, 06:13 PM
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است ....
مهدی اخوان ثالث
Even Star
07-09-2008, 01:15 PM
آخ که چقدر من این شعر اخوان رو دوست دارم مرسی:blush:
به لاک پشت ام
قرقره ای بستم
و بدرقه اش کردم
در حالی که
سر نخ در دستم بود
و دلم بی قرار می تپید.
می خواست برود دنیا را ببیند:
شالیزارهای چین،
خانه های سنگی یمن،
مدرسه های باله روسیه
و بچه های سیاه پوست تانزانیا
که با پلاستیک سوخته
به خواب می روند.
گاهی که خوشحال است
نخ را سه بار می کشد
و من نفس راحتی می کشم
که هنوز چیزی برای خوشحالی مانده
اما اغلب
نخ اش می لرزد
و این یعنی
یا باد می وزد،
یا دارد اشک می ریزد.
من
می دانم
که در دشت های آفریقا،
نوار غزه،
عراق،
هندوستان
و اغلب جاهای دنیا
باد می وزد
وگرنه
مگر یک لاک پشت
چقدر اشک برای ریختن دارد؟
Even Star
07-09-2008, 01:18 PM
اتل متل یه بابا اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداكار
اتل متل بچهها
كه اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ كسی رو ندارن
مامان بابا رو میخواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
بابا چه مهربونه
وقتی كه از درد سر
دست میذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون
فحش میده به بچههاش
همون وقتی كه هرچی
جلوش باشه میشكنه
همون وقتی كه هرچی
پیشش باشه میزنه
غیر خدا و مادر
هیچكسی رو نداره
اون وقتی كه باباجون
موجی میشه دوباره
دویدم و دویدم
سر كوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی كه دیدم
بابام میون كوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار میزد
شوهرمو بگیرین
مامان با شیون و داد
میزد توی صورتش
قسم میداد بابارو
به فاطمه ، به جدش
تو رو خدا مرتضی
زشته میون كوچه
بچه داره میبینه
تو رو به جون بچه
بابا رو كردن دوره
بچههای محله
بابا یه هو دوید و
زد تو دیوار با كله
هی تند و تند سرش رو
بابا میزد تو دیوار
قسم میداد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار
نعرههای بابا جون
پیچید یه هو تو گوشم
الو الو كربلا
جواب بده به گوشم
مامان دوید و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گریه میگفت
كشتند بچههارو
بعد مامانو هلش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت كه مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابین
الو الو كربلا
پس نخودا چی شدن؟
كمك میخوایم حاجی جون
بچهها قیچی شدن
تو سینه و سرش زد
هی سرشو تكون داد
رو به تماشاچیا
چشاشو بست و جون داد
بعضی تماشا كردن
بعضی فقط خندیدن
اونایی كه از بابام
فقط امروزو دیدن
سوی بابا دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون
هی به خودم پیچیدم
درد غربت بابا
غنیمت نبرده
شرافت و خون دل
نشونههای مرده
ای اونایی كه امروز
دارین بهش میخندین
برای خندههاتون
دردشو میپسندین
امروزشو نبینین
بابام یه قهرمونه
یهروز به هم میرسیم
بازی داره زمونه
موج بابام كلیده
قفل در بهشته
درو كنه هر كسی
هر چیزی رو كه كشته
یه روز پشیمون میشین
كه دیگه خیلی دیره
گریههای مادرم
یقه تونو میگیره
بالا رفتیم ماسته
پایین اومدیم دروغه
مرگ و معاد و عقبی
كی میگه كه دروغه؟
Scotopia
07-10-2008, 12:49 AM
آخ که چقدر من این شعر اخوان رو دوست دارم مرسی:blush:
خواهش میکنم دوست خوبم.من خودم تازگیها از طریق یکی از دوستان خوبم (http://forum.persiantools.com/u74668.html) باشعرهای اخوان آشنا شدم و واقعا شعرهای بینظیری دارهhttp://dingo.care2.com/c2c/emoticons/yes.gif
http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/flowerbar.gifhttp://dingo.care2.com/c2c/emoticons/flowerbar.gifhttp://dingo.care2.com/c2c/emoticons/flowerbar.gif
جهان آلوده ی خواب است
فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش ‚ هر بانگ
چنان که من به روی خویش
در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست
و دیوارش فرو میخواندم در گوش
میان این همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست
شب از وحشت گرانبار است
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار
چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
در این خلوت که حیرت نقش دیوار است ؟
سهراب سپهری
Scotopia
07-10-2008, 01:00 AM
با شما هستم من ، ای ... شما
چشمه هایی که ازین راهگذر می گذرید
با نگاهی همه آسودگی و ناز و غرور
مست و مستانه هماهنگ سکوت
به زمین و به زمان می نگرید
او درین دشت بزرگ
چشمه ی کوچک بی نامی بود
کز نهانخانه ی تاریک زمین
در سحرگاه شبی سرد و سیاه
به جهان چشم گشود
با کسی راز نگفت
در مسیرش نه گیاهی ، نه گلی ، هیچ نرست
رهروی هم به کنارش ننشست
کفتری نیز در او بال نشست
من ندیدم شب و روزش بودم
صبح یک روز که برخاستم از خواب ، ندیدم او را
به کجا رفته ، نمی دانم ، دیری ست که نیست
از شما پرسم من ، ای ... شما
رهروان هیچ نیاسودند
خوشدل و خرم و مستانه
لذت خویش پرستانه
گرم سیر و سفر و زمزمه شان بودند
با شما هستم من ، ای ... شما
سبزه های تر ، چون طوطی شاد
بوته های گل ، چون طاووس مست
که بر این دامنه تان دستی کشت
نقشتان شیرین بست
چو بهشتی به زمین ، یا چو زمینی به بهشت
او بر آن تپه ی دور
پای آن کوه کمر بسته ز ابر
دم آن غار غریب
بوته ی وحشی تنهایی بود
کز شبستان غم آلود زمین
در غروبی خونین
به جهان چشم گشود
نه به او رهگذری کرد سلام
نه نسیمی به سویش برد پیام
نه بر او ابری یک قطره فشاند
نه بر او مرغی یک نغمه سرود
من ندیدم شب و روزش بودم
صبح یک روز نبود او ، به کجا رفته ، ندانم به کجا
از شما پرسم من ، ای... شما
طاوسان فارغ و خاموش نگه کردند
نگهی بی غم و بیگانه
طوطیان سر خوش و مستانه
سر به نزدیک هم آوردند
با شما هستم من ، ای شما
اخترانی که درین خلوت صحرای بزرگ
شب که اید ، چو هزاران گله گرگ
چشم بر لاشه ی رنجور زمین دوخته اید
واندر آهنگ بی آزرم نگهتان تک و توک
سکه هایی همه قلب و سیه اما به زر اندوده ز احساس و شرف
حیله بازانه نگه داشته ، اندوخته اید
او در آن ساحل مغموم افق
اختر کوچک مهجوری بود
کز پس پستوی تاریک سپهر
در دل نیمشبی خلوت و اسرار آمیز
با دلی ملتهب از شعله ی مهر
به جهان چشم گشود
نه به مردابی یک ماهی پیر
هشت بر پولکش از وی تصویر
نه بر او چشمی یک بوسه پراند
نه نگاهی به سویش راه کشید
نه به انگشت کس او را بنمود
تا شبی رفت و ندانم به کجا
از شما پرسم من ، ای ... شما
گرگها خیره نگه کردند
هم صدا زوزه بر آوردند
ما ندیدیم ، ندیدیمش
نام ، هرگز نشنیدیمش
نیم شب بود و هوا ساکت و سرد
تازه ماه از پس کهسار برون آمده بود
تازه زندان من از پرتو پر الهامش
کز پس پنجره ای میله نشان می تابید
سایه روشن شده بود
و آن پرستو که چنان گمشده ای داشت ، هنوز
همچنان در طلبش غمزده بود
ماه او را دم آن پنجره آورد و به وی
با سر انگشت مرا داد نشان
کاین همان است ، همان گمشده ی بی سامان
که درین دخمه ی غمگین سیاه
کاهدش جان و تن و همت و هوش
می شود سرد و خموش.....
مهدی اخوان ثالث
Even Star
07-12-2008, 09:12 AM
_پنجه ی مریم رسته در شکاف صخره یی!
این همه رنگ از کجا آورده ای تا بشکوفی؟
ساقه یی چنین از کجا آورده ای تا بر آن تاب خوری؟
_قطره قطره خون از سر صخره ها گرد آورده ام
از گلبرگ های سرخ دستمالی بافته ام
و اکنون
آفتاب خرمن می کنم.
((یانیس ریتسوس))
Scotopia
07-12-2008, 11:13 PM
یادمان نمانده کز چه روزگار
از کدام روز هفته ، در کدام فصل
ساعت بزرگ
مانده بود یادگار
لیک همچو داستان دوش و دی
مانده یادمان که ساعت بزرگ
در میان باغ شهر پر غرور
بر سر ستونی آهنین نهاده بود
در تمام روز و شب
تیک و تک او به گوش می رسید
صفحه ی مسدسش
رو به چارسو گشاده بود
با شکفته چهره ای
زیر گونه گون نثار فصلها
ایستاده بود
گرچه گاهگاه
چهره اش اندکی مکدر از غبار بود
لیکن از فرودتر مغک شهر
وز فرازتر فراز
با همه کدورت غبار ، باز
از نگار و نقش روی او
آنچه باید آشکار بود
با تمام زودها و دیرها ملول و قهر بود
ساعت بزرگ
ساعت یگانه ای که راستگوی دهر بود
ساعتی که طرفه تیک و تک او
ضرب نبض شهر بود
دنگ دنگ زنگ او بلند
بازویش دراز
همچو بازوان میترای دیرباز
دیرباز دور یاز
تا فرودتر فرود
تا فراز تر فراز
سالهای سال
گرم کار خویش بود
ما چه حرفها که می زدیم
او چه قصه ها که می سرود
ساعت بزرگ شهر ما
هان بگوی
کاروان لحظه ها
تا کجا رسیده است ؟
رهنورد خسته گام
تیک و تک - تیک و تک
هر کرانه جاودان دوان
رهنورد چیره گام ما
با سرود کاروان روان
ساعت بزرگ شهر ما
هان بگوی
در کجاست آفتاب
اینک ، این دم ، این زمان؟
در کجا طلوع ؟
در کجا غروب ؟
در کجا سحرگهان
تک و تیک - تیک و تک
او بر آن بلند جای
ایستاده تابنک
هر زمان بر این زمین گرد گرد
مشرقی دگر کند پدید
آورد فروغ و فر پرشکوه
گسترد نوازش و نوید
یادمان نمانده کز چه روزگار
مانده بود یادگار
مانده یادمان ولی که سالهاست
در میان باغ پیر شهر روسپی
ساعت بزرگ ما شکسته است
زین مسافران گمشده
در شبان قطبی مهیب
دیگر اینک ، این زمان
کس نپرسد از کسی
در کجا غروب
در کجا سحرگاهان.....
Scotopia
07-12-2008, 11:20 PM
هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش
كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش !
چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند
هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش
سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب
بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش
برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير
مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش
آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا
زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش
بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز
غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش
پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين
پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش !
Scotopia
07-13-2008, 01:43 PM
درد محبت، درمان ندارد
راه مودت، پايان ندارد
از جان شيرين ممکن بود صبر
اما ز جانان امکان ندارد
آن را که در جان عشقی نباشد
دل بر کن از وی کو جان ندارد
ذوق فقيران خاقان نيابد
عيش گدايان سلطان ندارد
ای دل ز دلبر پنهان چه داری
دردی که جز او درمان ندارد
بايد که هر کو بيمار باشد
درد از طبيبان پنهان ندارد
در دين خواجو مؤمن نباشد
هر کو به کفرش ايمان ندارد....
Scotopia
07-13-2008, 01:47 PM
دو شعر از محمد علی بهمنی
دريا شدهست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش
خواهر سلام! با غزلی نيمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش
میخواهم اعتراف کنم هر غزل که ما
با هم سرودهايم جهان کرده از برش
خواهر! زمان، زمان برادرکشیست باز
شايد به گوشها نرسد بيت آخرش
با خود ببر مرا که نپوسد در اين سکون
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش
دريا سکوت کرده و من حرف میزنم
حس میکنم که راه نبردم به باورش
دريا! منم! هم او که به تعداد موجهات
با هر غروب خورده بر اين صخرهها سرش
هم او که دل زدهست به اعماق و کوسهها
خون میخورند از رگ در خون شناورش
خواهر! برادر تو کم از ماهيان که نيست
خرچنگها مخواه بريسند پيکرش
دريا سکوت کرده و من بغض کردهام
بغض برادرانهای از قهر خواهرش
http://dl7.glitter-graphics.net/pub/5/5807a4tbnh2qdv.gif
با همهی بیسر و سامانیام
باز به دنبال پريشانیام
طاقت فرسودگیام هيچ نيست
در پی ويران شدنی آنیام
دلخوش گرمای کسی نيستم
آمدهام تا تو بسوزانیام
آمدهام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانیام
ماهی برگشته ز دريا شدم
تا که بگيری و بميرانیام
خوبترين حادثه میدانمت
خوبترين حادثه میدانیام؟
حرف بزن! ابر مرا باز کن
دير زمانی است که بارانیام
حرف بزن، حرف بزن، سالهاست
تشنهی يک صحبت طولانیام
ها به کجا میکشیام خوب من
ها نکشانی به پشيمانیام
Scotopia
07-13-2008, 01:48 PM
يک لحظه فاصله است، يک لحظه فاصله
بين جدايی يک برگ از درخت
با زندگی تازه گزيدن بهسان باد
يک لحظه فاصله است، يک لحظه فاصله
مابين ديدن مرگی به رنگ شب
با ديدن سپيدی نوری بهسان صبح
يک لحظه فاصله است، يک لحظه فاصله
بين تلاقی رودی در انتها
با ... ديدن بزرگی دريای بیکران
يک لحظه فاصله است، يک لحظه فاصله
بين تولد سالی نو و جديد
با ياد مادری که به فرزند خردسال
لبخند کاملی زد و خود گشت ناپديد
Scotopia
07-13-2008, 01:49 PM
بر بال کدامين انديشهی ناب بايد نشست؟
از حضيض خاکی زمين به اوج کدامين آسمان عروج بايد کرد؟
از سکون ساکت کدامين مرداب،
به جنبش پر هياهوی کدامين رود در بايد آمد؟
سوار بر بلندای کدامين موج رود،
در وسعت بینهايت کدامين دريا غرق بايد شد؟
کوچيده از سرزمين کدامين غفلت،
در وادی دلنشين کدامين حضور اطراق بايد کرد؟
بابت کدامين حس تهی،
از لذت کدامين آرامش لبريز بايد شد؟
ريشه در خاک کدامين اطمينان بايد گستراند؟
شاخ و برگ در هوای کدامين آزادی تکان بايد داد؟
کوله از باد کدامين نياز پر بايد کرد؟
گام بر راه کدامين وصال بايد زد؟
در حريم کدامين امنيت مصون بايد بود؟
يا از حصار کدامين محدوديت رها بايد گشت؟
تکيه بر مسند کدامين قضاوت،
از حصول کدامين عدالت سرشار بايد بود؟
در ميان غوغای پر رمز اين همه درد،
رنج کدامين دل را مرهم بايد گذارد؟
سکوت پر حرف تنهايی آدمها را،
با ارتعاش کدامين صميميت بايد شنيد؟
ناگفتههای سخن کدامين انسان را،
با صدق کدامين زبان بيان بايد کرد؟
بر سفيدی کدامين صفحهی زندگی بايد نگاشت؟
يا صفحهی کدامين زندگی را بايد خواند؟
من ماندهام ....
من ماندهام و ... سنگينی سؤال،
من ماندهام و ... حجم خالی جواب
من ماندهام و ... درازای جادهی ترديد،
من ماندهام و ... پای بیکفش يقين
من ماندهام و ... غبار اين همه وهم،
من ماندهام و ... آيينهی پرزنگار اين قلب
من ماندهام و ... پيچ و تاب اين پرسش،
من ماندهام و ... آشوب بیتوقف اين دل
من ماندهام و ... انتظار يک پاسخ،
من ماندهام و ... دلهرهی مدام يک لحظه!
Scotopia
07-13-2008, 08:52 PM
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون گاه سر گه پا
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده. بس مدهوش
می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید:
"آی آدمها.."
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رساتر
از میان آبهای دور یا نزدیک
باز در گوش این نداها
"آی آدمها..."
شاملو
Scotopia
07-13-2008, 09:00 PM
آي گلهاي فراموشي باغ
مرگ از باغچه خلوت ما مي گذرد داس به دست
و گلي چون لبخند
مي برد از بر ما
سبب اين بود آري
راه را گر گره افتاده به پاي
باد را گر نفس خوشبو در سينه شكست
آب را اشك اگر آمد در چشم زلال
گل يخ را پرها ريخت اگر
در تك روزي آري
روشنايي مي مرد
شبنمي با همه جان مي شد آه
اختران را با هم
پچ پچي بود شب پيش كه مي ديدم من
ابرها با تشويش
هودجي را در تاريكي ها مي بردند
و دعاهايي چون شعله و دود
از نهانگاه زمين بر مي شد
شاعري دست نوازشگر از پشت جهان بر مي داشت
زشتي از بند رها مي گرديد
دختر عاصي و زيباي گناه
ماند با سنگ صبورش تنها
او نخواهد آمد
او نخواهد آمد اينك آن آوازي است
كه بيابان را در بر دارد
او نخواهد آمد
عطر تنهايي دارد با خويش
همره قافله شاد بهار
كه به دروازه رسيده است كنون
او نخواهد آمد
و در اين بزم كه چتري زده يادش بر ما
باده اي نيست كه بتواند شستن از ياد
داغ اين سرخ ترينن گل فرياد
كودكي را كه در اين مه سوي صحرا رفته است
تا كه تاجي بنشاند از گل بر زلفان
يا كه بر گيرد پروانه رنگيني از بيشه غم
با چه نقل سخني
بفريبيمش آيا
بكشانيمش تا آبادي ؟
پاي گهواره خالي چه عبث خواهد بود
پس از اين لالايي
خواب او سنگين است
و شما اي همه مرغان جهان در غوغا آزاديد
شعر در پنجه مهتابي
گريه سر داد و غريبانه نشست
سیاوش کسرایی
Scotopia
07-14-2008, 07:04 PM
خداوندا! به دلهاي شكسته
به تنهايان در غربت نشسته
به آن عشقي كه از نام تو خيزد
بدان خوني كه در راه تو ريزد
به مسكينان از هستي رميده
به غمگينان خواب از سر پريده
به مرداني كه در سختي خموشند
براي زندگي جان مي فروشند
همه كاشانه شان خالي از قوت است
سخنهاشان نگاهي در سكوت است
به طفلاني كه نان آور ندارند ـ
سر حسرت ببالين ميگذارند
به آن « درمانده زن » كز فقر جانكاه ـ
نهد فرزند خود را بر سر راه
بآن كودك كه ناكام است كامش
ز پا ميافكند بوي طعامش
به آن جمعي كه از سرما بجانند
ز « آه » جمع، « گرمي » ميستانند
به آن بيكس كه با جان در نبرد است
غذايش اشك گرم و آه سرد است
به آن بي مادر از ضعف خفته ـ
سخن از مهر مادر ناشنفته
به آن دختر كه ناديدي گناهش
عبادت خفته در شرم نگاهش
به آن چشمي كه از غم گريه خيز است
به بيماري كه با جان در ستيز است
به داماني كه از هر عيب پاك است
به هر كس از گناهان شرمناك است ـ
دلم را از گناهان ايمني بخش
به نور معرفت ها روشني بخش
مهدی سهیلی
Scotopia
07-14-2008, 07:05 PM
دو شعر از مهدی اخوان ثالث
در آن پر شور لحظه
دل من با چه اصراري ترا خواست،
و من ميدانم چرا خواست،
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست ،
اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست
http://tinypic.com/sm8s3b.gifhttp://tinypic.com/sm8s3b.gifhttp://tinypic.com/sm8s3b.gif
لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است
Scotopia
07-14-2008, 07:06 PM
من از اين دونان شهرستان نيم...
خاطر پر درد كوهستانيم،
كز بدي بخت، در شهر شما
روزگاري رفت و هستم مبتلا!
هر سري با عالم خاصي خوش است
هر كه را كه يك چيزي خوب و دلكش است ،
من خوشم با زندگي كوهيان
چون كه عادت دارم از طفلي بدان .
*****
به به از آنجا كه ماواي من است،
وز سراسر مردم شهر ايمن است!
اندر او نه شوكتي ، نه زينتي
نه تقليد، نه فريب و حيلتي .
به به از آن آتش شبهاي تار
در كنار گوسفند و كوهسار!
*****
به به از آن شورش و آن همهمه
كه بيفتد گاهگاهي در رمه :
بانگ چوپانان، صداي هاي هاي،
بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ ناي !
زندگي در شهر، فرسايد مرا
صحبت شهري بيازارد مرا ...
زين تمدن، خلق در هم اوفتاد
آفرين بروحشت اعصار باد
نیما یوشیج
Scotopia
07-15-2008, 03:42 PM
من تمنا كردم
كه تو با من باشي
تو بمن گفتي
- هرگز، هرگز
پاسخي سخت و درشت
و مرا اين غصه اين
هرگز
كشت...
http://tinypic.com/sm8s3b.gifhttp://tinypic.com/sm8s3b.gifhttp://tinypic.com/sm8s3b.gif
در پيش چشم دنيا
دوران عمر ما
يك قطره دربرابر اقيانوس
در چشمهاي آنهمه خورشيد كهكشان
عمر جهانيان
كم سوتراز حقارت يك فانوس
افسوس...
حميد مصدق از منظومه: سالهاي صبوري
Scotopia
07-15-2008, 03:44 PM
درها به طنين هاي تو واكردم
هر تكّه نگاهم را جايي افكندم، پر كردم هستي ز نگاه
بر لب مرداب، پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم، رفتم
به نماز.
در بن خاري، ياد تو پنهان بود، پاشيدم به
جهان.
بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن، و به خود
گستردن.
و شياريدم شب يكدست نيايش، افاشندم دانه راز.
و شكستم آويز فريب.
و دويدم تا هيچ. و دويدم تا چهره مرگ، تا هسته هوش.
و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم،
لرزيدم.
وزشي مي رفت از دامنه اي، گامي همراه او رفتم.
ته تاريكي، تكه خورشيدي ديدم، خوردم، و ز خود رفتم.
و رها بودم
سهراب سپهری از مجموعه شرق اندوه
Scotopia
07-16-2008, 11:05 AM
در اين جهان لا يتناهي،
آيا، به بيگناهي ماهي،
- ( بغضم نمي گذارد، تا حرف خويش را
از تنگناي سينه بر آرم ! )
گر اين تپنده در قفس پنجه هاي تو،
اين قلب بر جهنده،
آه، اين هنوز زنده لرزنده،
اينجا، كنار تابه !
در كام تان گواراست ؛
حرفي دگر ندارم
http://dl7.glitter-graphics.net/pub/5/5807a4tbnh2qdv.gif
آب از ديار دريا،
با مهر مادرانه،
آهنگ خاك مي كرد !
***
برگرد خاك ميگشت
گرد ملال او را
از چهره پاك مي كرد،
***
از خاكيان، ندانم
ساحل به او چه مي گفت
كان موج ناز پرورد،
سر را به سنگ مي زد
خود را هلاك مي كرد
فریدون مشیری
Scotopia
07-16-2008, 11:09 AM
اين وجودي كه در نور ادراك
مثل يك خواب رعنا نشسته
روي پلك تماشا
واژه هاي تر و تازه مي پاشد.
چشم هايش
نفي تقويم سبز حيات است.
صورتش مثل يك تكه تعطيل عهد دبستان سپيد است.
سال ها اين سجود طراوت
مثل خوشبختي ثابت
روي زانوي آدينه ها مي نشست.
صبح ها مادر من براي گل زرد
يك سبد آب مي برد،
من براي دهان تماشا
ميوه كالب الهام مي بردم.
اين تن بي شب و روز
پشت باغ سراشيب ارقام
مثل اسطوره مي خفت.
فكر من از شكاف تجرد به او دست مي زد.
هوش من پشت چشمان او آب مي شد.
روي پيشاني مطلق او
وقت از دست مي رفت.
پشت شمشادها كاغذ جمعه ها را
انس اندازه ها پاره مي كرد.
اين حراج صداقت
مثل يك شاخه تمر هندي
در ميان من و تلخي شنبه ها سايه مي ريخت.
يا شبيه هجومي لطيف
قلعه ترس هاي مرا مي گرفت.
دست او مثل يك امتداد فراغت
در كنار « تكاليف » من محو مي شد.
( واقعيت كجا تازه تر بود؟
من كه مجذوب يك حجم بي درد بودم
گاه در سيني فقر خانه
ميوه هاي فروزان الهام را ديده بودم
در نزول زبان خوشه هاي تكلم صدا دارتر بود
در فساد گل و گوشت
نبض احساس من تند مي شد.
از پريشاني اطلسي ها
روي وجدان من جذبه مي ريخت.
شبنم ابتكار حيات
روي خاشاك
برق مي زد.)
يك نفر بايد از اين حضور شكيبا
با سفر هاي تدريجي باغ چيزي بگويد.
يك نفر بايد اين حجم كم را بفهمد،
دست او را براي تپش هاي اطراف معني كند،
قطره اي وقت
روي اين صورت بي مخاطب بپاشد.
يك نفر بايد اين نقطه عناطر بگرداند.
يك نفر بايد از پشت درهاي روشن بيايد.
گوش كن، يك نفر مي دود روي پلك حوادث:
كودكي رو به اين سمت مي آيد
سهراب سپهری از مجموعه ما هيچ، ما نگاه
habib2000
07-17-2008, 05:24 AM
اي امت بدبخت ، بدين زرق فروشان
جز از خري و جهل ، چنين بنده چراييد؟
خواهم كه بدانم كه مر اين بي خردان را
طاعت ز چه معني و ز بهر چه نماييد؟
گر راست بخواهيد كه : امروز فقيهان
تزوير گرايند و شما اهل رياييد
از حكم الهي به چنين فعل بد ، ايشان
اندر خور حدند و شما اهل خطاييد
اي حيلت سازان علما ، نيك پديد است
كز حيله مر ابليس لعين را وزراييد
هر گه كه در كيسه رشوت بگشايند
در وقت ، شما بند شريعت بگشاييد
هرگز نكنيد و ندهيد از حسد و مكر
نه آنچه بگوييد نه هرچ آن بنماييد
فقه است مر آن بيهده را سوي شما نام
كانرا همي از جهل شب و روز بخاييد
گوييد كه بدها همه بر امر خداي است
جز كفر نگوييد ، چو اعداي خداييد
آنرا كه ببايدش ستودن ، بنكوهيد
وآنرا كه نكوهيدن شايد ، بستاييد
با جهل شما در خور نعليد به سر بر
نه در خور نعلين كه پوشيد و بياييد
ابليس رها يابد از آتش ، اگر ايدون
در حشر شما ز آتش سوزنده رهاييد
habib2000
07-17-2008, 05:24 AM
وقتي كه من بچه بودم
پرواز يك بادبادك
مي بردت از بام هاي سحر خيزي ي پلك
تا
نارنجزاران خورشيد
آه
آن فاصله هاي كوتاه
وقتي كه من بچه بودم
خوبي زني بود
كه بوي سيگار ميداد
و اشكهاي درشتش
از پشت آن عينك ذره بيني
با صوت قرآن مي آميخت
وقتي كه من بچه بودم
آب و زمين و هوا بيشتر بود
و جيرجيرك
شبها
در متن موسيقي ماه و خاموشي ژرف
آواز مي خواند
وقتي كه من بچه بودم
لذت خطي بود
از سنگ
تا زوزه آن سگ پير رنجور
آه
آن دستهاي ستمكار مظلوم
وقتي كه من بچه بودم
مي شد ببيني
آن قمري ناتوان را
كه بالش
زين سوي قيچي
با باد مي رفت
مي شد
آري
مي شد ببيني
و با غروري به بيرحمي بي ريايي
تنها بخندي
وقتي كه من بچه بودم
در هر هزاران و يك شب
يك قصه بس بود
تا خواب و بيداري خوابناكت
سرشار باشد
وقتي كه من بچه بودم
زور خدا بيشتر بود
وقتي كه من بچه بودم
بر پنجره هاي لبخند
اهلي ترين سارهاي سرور آشيان داشتند
آه
آن روزها گربه هاي تفكر
چندين فراوان نبودند
وقتي كه من بچه بودم
مردم نبودند
وقتي كه من بچه بودم
غم بود
اما
كم بود
habib2000
07-17-2008, 05:25 AM
برخيز و مي بريز كه پاييز ميرسد
بشتاب اي نگار ، كه غم نيز ميرسد
يك روز در بهار وطن سرخوش و كنون
دور از ديار و يارم و پاييز ميرسد
ساقي به هوش باش كه بيهوشي ام دواست
افسوس ، باده ، خاطره انگيز ميرسد
تا بزم هست ، جمله حريفند و هم نفس
هنگام رزم ، كار به پرهيز ميرسد
تا ياد ميكنم ز اسيران در قفس
اشكي به عطر و نغمه درآميز ميرسد
گر ميوه ي اميد نيامد به دست ما
دست شما به در دل آويز ميرسد
برخيز و موج را به نگون ساري اش ببين
دريادلا ! كه نوبت آن خيز ميرسد
Scotopia
07-17-2008, 04:09 PM
ريشه در خاك
ريشه در آب
ريشه در فرياد
شب از ارواح سكوت سرشار است .
و دست هائي كه ارواح را مي رانند
و دست هائي كه ارواح را به دور، به دور دست، مي تارانند .
- دو شبح در ظلمات
تا مرزهاي خستگي رقصيده اند .
- ما رقصيده ايم .
ما تا مرزهاي خستگي رقصيده ايم .
- دو شبح در ظلمات
در رقصي جادوئي، خستگي ها را باز نموده اند .
- ما رقصيده ايم
ما خستگي ها را باز نموده ايم .
شب از ارواح سكوت سرشار است
ريشه از فرياد
و
رقص ها از خستگي
احمد شاملو از مجموعه باغ آینه
Scotopia
07-17-2008, 04:11 PM
مگر آن خوشه گندم
مگر سنبل
مگر نسرين
تو را ديدند.
كه سر خم كرده خنديدند.
مگر بستان
شميم گيسوانت را
چو آب چشمه ساران روان نوشيد
مگر گلهاي سرخ باغ ريگ آباد
در عطر تن تو غوطه ور گشتند
كه سرنشناس و پانشناس
از خود بي خبر گشتند
مگر دست سپيد تو
تن سبز چناران بلند باغ حيدر را نوازش كرد
كه مي شنگند و
مي رقصند و
مي خندند
مگر ناگاه
نسيم سرد گستاخ از سر زلفت ...
چه مي گويي ؟
تو و انكار ؟
تو را بر اين وقاحت ها كه عادت داد ؟
صداي بوسه را حتي
درخت تاك قد خم كرده بستان شهادت داد
مگر ديوار حاشا تا كجا،
- تا چند ؟
خدا داند كه شايد خاك اين بستان
هزاران
صد هزاران
بوسه بر پاي تو ...
- ديگر اختيارم نيست
توانم نيست
تابم نيست
به خود مي پيچم از اين رشك
- اما خنده بر لب با تو گويم:
- اضطرابم نيست .
مگر ديگر من و اين خاك،
- واي از من
چناران بلند باغ حيدر را
تبر باران من در خاك خواهد كرد
نسيم صبحگاهي جان ز دست من نخواهد برد
ترحم كن،
نه بر من
بر چناران بلند باغ حيدر
بر نسيم صبح
شفاعت كن
به پيش خشم، اين خشم خروشان كه در چشم است
به پيش قله آتشفشان درد
شفاعت كن
كه كوه خشم من با بوسه تو
ذوب مي گردد
حميد مصدق از منظومه: سالهاي صبوري
Scotopia
07-17-2008, 06:11 PM
هان اي پدر پير كه امروز
مي نالي از اين درد روانسوز
علم پدر آموخته بودي
واندم كه خبر دار شدي سوخته بودي
افسرده تن و جان تو در خدمت دولت
قاموس شرف بودي و ناموس فضيلت
وين هر دو ، شد از بهر تو اسباب مذلت
چل سال غم رنج ببين با تو چها كرد
دولت ، رمق و روح تو را از تو جدا كرد
چل سال تو را برده ي انگشت نما كرد
وآنگاه چنين خسته و آزرده رها كرد
از مادر بيچاره من ياد كن امروز :
هي جامه قبا كرد
خون خورد و گرو داد و غذا كرد و دوا كرد
جان بر سر اين كار فدا كرد
هان ! اي پدر پير ،
كو آن تن و آن روح سلامت ؟
كو آن قد و قامت ؟
فرياد كشد روح تو ، فرياد ندامت !
علم پدر آموخته بودي
واندم كه خبر دار شدي سوخته بودي
از چشم تو آن نور كجا رفت ؟
آن خاطر پر شور كجا رفت ؟
ميراث پدر هم سر اين كارهبا رفت
وان شعله كه بر جان شما رفت
دودش همه بر ديده ما رفت
چل سال اگر خدمت بقال نمودي
امروز به اين رنج گرفتار نبودي
هان اي پدر پير !
چل سال در اين مهلكه راندي
عمري به تما شا و تحمل گذراندي
ديدي همه ناپاكي و خود پاك بماندي
آوخ كه مرا نيز بدين ورطه كشاندي
علم پدر آموخته ام من !
چون او همه در دام بلا سوخته ام من
چون او همه اندوه و غم آموخته ام من
اي كودك من ! مال بيندوز !
وان علم كه گفتند مياموز
فریدون مشیری
Scotopia
07-18-2008, 04:25 AM
ديشب آئينه رو به رويم گفت:
كاي جوان ! فصل پيري تو رسيد
از دل موي هاي شبرنگت ـــ
تارهايي به رنگ صبح ، دميد
از درخت ، جلوه ي زمان شباب ـــ
همچو مرغي ز دام جسته، پريد
روي پيشاني تو دست زمان
خط پيري سه چار بار كشيد
بي خبر! جلوه شبابت كو؟
چهره همچو آفتابت كو؟
واي ، آمد خزان زندگي
وز كف من، گل جواني رفت.
كام نابرده ، كام ناديده
خوشترين دوره كامراني رفت
زرد روئي بماند و از كف من
چهره گلگون ارغواني رفت
رفت عمرم چو تندباد، ولي ـــ
همه با رنج و سخت جاني رفت
روزگار جواني ام طي شد
وين ندانم، كي آمد و كي شد؟
آه ، اين زندگي كه من ديدم ـــ
حسرتي ، محنتي ، عذابي بود
بهره ي من ز جان ساقي عمر
خون دل بود، اگر شرابي بود
خشك هر طرف دويدم ليك ـــ
چشمه زندگي ، سرابي بود
خانه اي را كه ساختم ز اميد ـــ
چون حبابي بر روي آبي بود
زندگاني، چو تند باد گذشت
زندگاني نبود، خرابي بود!
گر كه با زندگي، جواني نيست
نقش زيباي زندگاني چيست؟
آشنانيان عمر من بودند:
رنجها ، دردها، جدائيها
غير بيگانگي نبردم سود ـــ
ز آشنايان و آشنائيها
هر گلندام و گلرخي ديدم ـــ
داشت بوئي ز بي وفائيها
دل چو آئينه با صفا كردم ـــ
شد عيان نقش بي صفائيها
با جفا پيشگان وفا كردم
دل به بيگانه، آشنا كردم
ياد باد آن زمان كه روز و شبان ـــ
داشتم گوشه ي فراموشي
شام من بود، در سر زلفي
صبح من بود در بنا گوشي
مست بودم ، ز نرگس مستي
گرم بود، ز گرم آغوشي
خوشه چين بودم ، از رخ ماهي
بوسه چين بودم، از لب نوشي
بر دلم نور عشق مي دادند ـــ
چشم گويان ، لبان خاموشي
از گلستان من بهار، گذشت
شادي و رنج روزگار گذشت
مهدی سهیلیاز كتاب طلوع محمد
Scotopia
07-18-2008, 04:27 AM
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست .
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني .
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو .
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
مهدی سهیلی
Scotopia
07-18-2008, 06:12 PM
وقتي از قتل قناري گفتي
دل پر ريخته ام وحشت كرد .
وقتي آواز درختان تبر خورده باغ
در فضا مي پيچد
از تو مي پرسيدم :
- (( به كجا بايد رفت ؟
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غم من غربت تنهائي هاست
برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد
تن به وارستن از ورطه هستي مي داد
يك نفر دارد فرياد زنان مي گويد
- (( در قفس طوطي مرد
(( و زبان سرخش
(( سر سبزش را بر باد سپرد
من كه روزي فريادم بي تشويش
مي توانست جهاني را آتش بزند
در شب گيسوي تو
گم شد از وحشت خويش
حمید مصدق
Scotopia
07-19-2008, 02:37 PM
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي شيرين-
خاطراتي مغشوش-
خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد.
ما ز اقليمي پاك-
كه بهشتش نامند-
بچنين رهگذري آمده ايم.
گذري دنيانام-
كه نامش پيداست-
مايه پستي هاست.
ما ز اقليم ازل-
ناشناسانه بدين دير خراب آمده ايم
چو يكي تشنه بديدار سراب آمده ايم
مادر آن روز نخست-
تك و تنها بوديم
خبري از زن و معشوقه و فرزند نبود
سخني ازپدر و مادر دلبند نبود
يكزمان دانستيم-
پدرومادر و معشوقه و فرزندي هست
خواهر و همسر دلبندي هست
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد:
روزي از راه رسيد-
كه پدر لحظه بدرودش بود
ناله در سينه تنگ-
اشك در چشم غم آلودش بود
جز غم و رنج توانكاه نداشت
سينه اش سنگين بود-
قوت آه نداشت.
با نگاهي ميگفت:
پس از آن خستگي و پيري و بيماريها-
دفتر عمر پدر را بستند
اي پسر جان، بدرود!
اي پسر جان، بدرود!
لحظه اي رفت و از آن خسته نگاه-
اثري هيچ نبود
پدرم چشم غم آلوده حيرانش را
بست و ديگر نگشود.
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلد:
روزي از راه رسيد-
كه چنان روز مباد
روز ويرانگر سخت
روز طوفاني تلخ
كه به درياي وجودم همه طوفان انگيخت
زورق كوچك بشكسته ما-
در دل موج خروشنده دريا افتاد
كاخ اميد فرو ريخت مرا-
مادر خسته تن خسته دلم-
زمن آهنگ جدائي دارد
حالت غمزده اش-
چشم ماتمزده اش بامن گفت:
كه از اين بندگران عزم رهائي دارد.
مادرم آنكه چو خورشيد بما گرمي داد-
پيش چشمم افسرد
باغ سر سبز اميدم پژمرد
اشك نه، هستي من-
گشت در جانم و از ديده برخسار دويد
مادرم رفت و به تاريكي شبها گفتم:
آفتابم زلب بام پريد.
زندگي دفتري ازخاطره هاست
خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلد:
لحظه يي ميايد-
لحظه يي صبر شكن-
كه يتيمي سر راهي گريد
پدري نيست كه گردي ز رخش برگيرد
مادري نيست كه درمانده يتيم-
جاي در دامن مادر گيرد.
زندگي دفتري از خاطره هاست:
بارها ديده ام و مي بينم-
مادري اشك آلود
با نگاهي پردرد
چشم در چشم غم آلود پسر دوخته است
وز تهي دستي خويش-
بهر تنها فرزند-
سالها حسرت و ناكامي اندوخته است
پشت سر مي بيند-
دشت تا دشت، غم و غربت و سرگرداني
پيش رو مينگرد-
كوه تا كوه پريشاني و بي ساماني
من بجز سكه اشك-
چه توانم كه بپايش ريزم؟
نه مرا دستي هست-
كه غمي از دل او بردارم
نه دلي سخت كزو بگريزم
ما همه همسفريم
كاروان ميرود و ميرود آهسته براه
مقصدش سوي خدا آمدهايم-
باز هم رهسپر كوي خدائيم همه
ما همه همسفريم
ليك در راه سفر-
غم و شادي بهم است
ساعتي در ره اين دشت غريب-
ميرسد «راهروي خسته» به «خرم كده» يي
لحظه يي در دل اين وادي پير-
ميرسد «همسفري شاد» به «ماتمكده»يي
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي شيرين-
خاطراتي مغشوش-
خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد:
يكنفر در شب كام-
يكنفر در دل خاك
يكنفر همدم خوشبختي هاست-
يكنفر همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم-
عمرمان ميگذرد
وز سر تخت مراد-
پاي بر تخته تابوت گذاريم همه
ما همه همسفريم
پدر خسته براه-
مادر بخت سياه-
سوواران پسر و دختر تنها مانده-
عاشقاني كه زهم دور شدند-
دختراني كه چو گل پژمردند-
كودكاني كه به غربت زدگي-
خفته در گور شدند-
همگي همسفريم.
تا ببينيم كجا، باز كجا،
چشممان باردگر-
سوي هم بازشود؟
در جهاني كه در آن راه ندارد اندوه-
زندگي باهمه معني خويش-
ازنو آغاز شود.
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي شيرين-
خاطراتي مغشوش-
خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد
مهدس سهیلی
Scotopia
07-19-2008, 02:38 PM
اي عبور ظريف!
بال را معني كن
تا پر هوش من از حسادت بسوزد.
اي حياط شديد!
ريشه هاي تو از مهلت نور
آب مي نوشد.
آدمي زاد - اين حجم غمناك -
روي پاشويه وقت
روز سرشاري حوض را خواب مي بيند.
اي كمي رفته بالاتر از واقعيت!
با تكان لطيف غريزه
ارث تاريك اشكال از بال هاي تو مي ريزد.
عصمت گيج پرواز
مثل يك خط معلق
در شيار فضا رمز مي پاشد.
من
وارث نقش فرش زمينم
و همه انحناهاي اين حوضخانه.
شكل آن كاسه مس
هم سفر بوده با من
از زمين هاي زبر غريزي
تا تراشيدگي هاي وجدان امروز.
اي نگاه تحرك!
حجم انگشت تكرار
روزن التهاب مرا بست:
پيش از اين در لب سيب
دست من شعله ور مي شد.
پيش از اين يعني
روزگاري كه انسان از اقوام يك شاخه بود.
روزگاري كه در سايه برگ ادراك
روي پلك درشت بشارت
خواب شيريني از هوش مي رفت،
از تماشاي سوي ستاره
خون انسان پر از شمش اشراق مي شد.
اي حضور پريروز بدوي!
اي كه با يك پرش از سر شاخه تا خاك
حرمت زندگي را
طرح مي ريزي!
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهاي تند عطش را
مي شنيدم.
بال حاضر جواب تو
از سؤال فضا پيش مي افتد.
آدمي زاد طومار طولاني انتظار است،
اي پرنده! ولي تو
خال يك نقطه در صفحه ارتجال حياتي
سهراب سپهری
Scotopia
07-20-2008, 07:11 PM
به نامردمان مهر كردم بسي
نچيدم گل مردمي از كسي
بسا كس كه از پا در افتاده بود
سراسر توان را زكف داده بود
نه نيروش در تن، نه در مغز، راي
دو دستش گرفتم كه خيزد بپاي
چو كم كم به نيروي من پا گرفت
مرا در گذرگاه، تنها گرفت ـ
بحيلت گري خنجري از پشت زد
بخونم ز نامردي انگشت زد
شكستند پشتم نمكخوار گان
دورويان بيشرم و پتيارگان
گره زد بكارم سر انگشتشان
تبسم بلب، تيغ در مشتشان
ندارم هراسي ز نيروي مشت
مرا ناجوانمردي خلق، كشت
محبت به نامرد، كردم بسي
محبت نشايد به هر ناكسي
تهي دستي و بيكسي درد نيست
كه دردي چو ديدار نامرد نيست
مهدی سهیلی
Scotopia
07-20-2008, 07:12 PM
به چشمان پريرويان اين شهر
به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك تن از اين ناآشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهي
به هر چشمي به اميدي كه اين اوست
نگاه بي قرارم خيره مي ماند
يكي هم، زينهمه نازآفرينان
اميدم را به چشمانم نمي خواند
غريبي بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر سويي كشاندند
شنيدم بارها از رهگذاران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند
ولي من، چشم اميدم نمي خفت
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
زهر بام و دري سر مي كشيدم
به هر بوم و بري پر مي گشودم
اميد خسته ام از پاي ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز
رسيدم عاقبت آن جا كه او بود
"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"
ز خود بيگانه، از هستي رميده
از اين بي درد مردم، رو نهفته
شرنگ نااميدي ها چشيده
دل از بي همزباني ها فسرده
تن از نامهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي در دامن كشيده
به خلوت، سر به زير بال برده
به خلوت، سر به زير بال برده
"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"
به خلوتگاه جان، با هم نشستند
زبان بي زباني را گشودند
سكوت جاوداني را شكستند
مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد
كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟
چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه
به دريايي درافتد بيكرانه
لبي، از قطره آبي تر نكرده
خورد از موج وحشي تازيانه
مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد
فریدون مشیری
Even Star
07-21-2008, 10:45 AM
اشک های همیشه ام صیقل داده است _
_ چشم های بـاران نـدیده ام را . . . .
ایــ ــن روزهــ ــا شـفـاف تــ ــر مـی بینم
Scotopia
07-21-2008, 02:36 PM
دو شعر از حمید مصدق:
در پيش چشم دنيا
دوران عمر ما
يك قطره دربرابر اقيانوس
در چشمهاي آنهمه خورشيد كهكشان
عمر جهانيان
كم سوتراز حقارت يك فانوس
افسوس!
http://tinypic.com/sm8s3b.gif
آسمان سربي رنگ.
من درون قفس سرد اتاقم
دلتنگ.
مي پرد مرغ نگاهم
تا دور.
آه باران باران
پر مرغان نگاهم را شست.
از دل من اما
چه كسي
نقش او را خواهد شست؟
Scotopia
07-24-2008, 09:42 PM
ديرينه سالهاست كه در ديدگاه من -
شبهاي ماهتاب چو درياست آسمان
وين تك ستاره هاي درخشان بيشمار -
سيمين حبابهاست كه بر سطح آبهاست
در ديدگاه من -
اين ماه پرفروغ كه بيتاب مي رود
سيمينه زورقيست كه بر آب مي رود
رخشان شهابها كه پراكنده مي خزند -
هستند ماهيان سبكخيز گرمپوي -
كاندر پي شكار، شتابنده مي خزند.
در ديدگاه من -
درياست آسمان و ندارد كرانه اي
جز بي نشانگي -
از ساحلش نبوده خرد را نشانه اي
گفتم شبي به خويش:
اين آسمان پير -
بحريست بيكرانه ولي چشم من مدام -
دنبال ناخداست
پس ناخدا كجاست؟
در گوش من چكيد صدايي كه نرم گفت:
درياست آسمان و در آن ناخدا "خداست
فریدون مشیری
Scotopia
07-25-2008, 02:17 PM
آسمان پر شد از خال پروانه هاي تماشا.
عكس گنجشك افتاد در آب هاي رفاقت.
فصل پرپر شد از روي ديوار در امتداد غريزه.
باد مي آمد از سمت زنبيل سبز كرامت.
شاخه مو به انگور
مبتلا بود.
كودك آمد
جيب هايش پر از شور چيدن.
( اي بهار جسارت!
امتداد تو در سايه كاج هاي تامل
پاك شد.)
كودك پر از پشت الفاظ
تا علف هاي نرم تمايل دويد،
رفت تا ماهيان هميشه.
روي پاشويه حوض
خون كودك پر از فلس تنهايي زندگي شد.
بعد، خاري
پاي او را خراشيد.
سوزش جسم روي علف ها فنا شد.
( اي مصب سلامت!
شور تن در تو شيرين فرو مي نشيند.)
جيك جيك پريروز گنجشك هاي حياط
روي پيشاني فكر او ريخت.
جوي آبي كه از پاي شمشادها تا تخيل روان بود
جهل مطلوب تن را به همراه مي برد.
كودك از سهم شاداب خود دور مي شد.
زير باران تعميدي فصل
حرمت رشد
از سر شاخه هاي هلو روي پيراهنش ريخت.
در مسير غم صورتي رنگ اشيا
ريگ هاي فراغت هنوز
برق مي زد.
پشت تبخير تدريجي موهبت ها
شكل پرپرچه ها محو مي شد.
كودك از باطن حزن پرسيد:
تا غروب عروسك چه اندازه راه است؟
هجرت برگي از شاخه، او را تكان داد.
پشت گل هاي ديگر
صورتش كوچ مي كرد.
( صبحگاهي در آن روزهاي تماشا
كوچ بازيچه ها را
زير شمشادهاي جنوبي شنيدم.
بعد، بيماري آب در حوض هاي قديمي
فكر هاي مرا تا ملالت كشانيد.
بعدها، در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل ها رسيد.
گرته دلپذير تغافل
روي شن هاي محسوس خاموش مي شد.
من
روبرو مي شدم با عروج درخت،
با شيوع پر يك كلاغ بهاره،
با افول وزغ در سجاياي ناروشن آب،
با صميميت گيج فواره حوض،
با طلوع تر سطل از پشت ابهام يك چاه.)
كودك آمد ميان هياهوي ارقام.
( اي بهشت پريشاني پاك پيش از تناسب!
خيس حسرت، پي رخت آن روزها مي شتابم.)
كودك از پله هاي خطا رفت بالا.
ارتعاشي به سطح فراغت دويد.
وزن لبخند ادراك كم شد
سهراب سپهری
Scotopia
07-30-2008, 09:57 PM
اي مرغ آفتاب!
زنداني ديار شب جاودانيم
يك روز، از دريچه زندان من بتاب
مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت
بي وحشت از تبر
در دامن نسيم سحر غنچه واكنم
با دست هاي بر شده تا آسمان پاك
خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم
گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند
سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند
اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم
اي مرغ آفتاب!
از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد
دست نسيم با تن من آشنا نشد
گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار
وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار
وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار
اي مرغ آفتاب!
با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،
آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد،
گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم
تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟
با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور
شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم.
من بي قرار و تشنه ي پروازم
تا خود كجا رسم به هر آوازم...
اما بگو كجاست؟
آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود
يك دم به كام دل
اشكي توان فشاند
شعري توان سرود؟
paranoia
07-31-2008, 01:39 AM
گشت غمناک دل و جان عقاب چو ازو دور شد ايام شباب
ديدکش دور به انجام رسيد آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل بر گيرد ره سوي کشور ديگر گيرد
خواست تا چارهي نا چار کند دارويي جويد و در کار کند
صبحگاهي ز پي چارهي کار گشت برباد سبک سير سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت ناگه ا ز وحشت پر ولوله گشت
وان شبان، بيم زده، دل نگران شد پي برهي نوزاد دوان
کبک، در دامن خاري آويخت مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو استاد و نگه کرد و رميد دشت را خط غباري بکشيد
ليک صياد سر ديگر داشت صيد را فارغ و آزاد گذاشت
چارهي مرگ، نه کاريست حقير زنده را دل نشود از جان سير
صيد هر روزه به چنگ آمد زود مگر آن روز که صياد نبود
آشيان داشت بر آن دامن دشت زاغکي زشت و بد اندام و پلشت
سنگها از کف طفلان خورده جان ز صد گونه بلا در برده
سالها زيسته افزون ز شمار شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا ديد عقابز آسمان سوي زمين شد به شتاب
گفت که اي ديده ز ما بس بيداد با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلي دارم اگر بگشاييبکنم آن چه تو ميفرمايي
گفت ما بندهي در گاه توييم تا که هستيم هواخواه توييم
بنده آماده بود، فرمان چيست؟ جان به راه تو سپارم، جان چيست؟
دل، چو در خدمت تو شاد کنم ننگم آيد که ز جان ياد کنم
اين همه گفت ولي با دل خويش گفتوگويي دگر آورد به پيش
کاين ستمکار قوي پنجه، کنون از نياز است چنين زار و زبون
ليک ناگه چو غضبناک شود زو حساب من و جان پاک شود
دوستي را چو نباشد بنياد حزم را بايد از دست نداد
در دل خويش چو اين راي گزيد پر زد و دور ترک جاي گزيد
زار و افسرده چنين گفت عقاب که مرا عمر، حبابي است بر آب
راست است اين که مرا تيز پر است ليک پرواز زمان تيزتر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت به شتاب ايام از من بگذشت
گرچه از عمر، دل سيري نيست مرگ ميآيد و تدبيري نيست
من و اين شهپر و اين شوکت و جاه عمرم از چيست بدين حد کوتاه؟
تو بدين قامت و بال ناساز به چه فن يافتهاي عمر دراز؟
پدرم نيز به تو دست نيافت تا به منزلگه جاويد شتافت
ليک هنگام دم باز پسين چون تو بر شاخ شدي جايگزين
از سر حسرت با من فرمود کاين همان زاغ پليد است که بود
عمر من نيز به يغما رفته است يک گل از صد گل تو نشکفته است
چيست سرمايهي اين عمر دراز؟رازي اين جاست، تو بگشا اين راز
زاغ گفت ار تو در اين تدبيري عهد کن تا سخنم بپذيري
عمرتان گر که پذيرد کم و کاست ديگري را چه گنه؟ کاين ز شماست
ز آسمان هيچ نياييد فرود آخر از اين همه پرواز چه سود؟
پدر من که پس از سيصد و اند کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثير بادها راست فراوان تاثير
بادها کز زبر خاک وزند تن و جان را نرسانند گزند
هرچه از خاک، شوي بالاتر باد را بيش گزندست و ضرر
تا بدانجا که بر اوج افلاک آيت مرگ بود، پيک هلاک
ما از آن، سال بسي يافتهايم کز بلندي، رخ برتافتهايم
زاغ را ميل کند دل به نشيب عمر بسيارش ار گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است عمر مردار خوران بسيار است
گند و مردار بهين درمانست چارهي رنج تو زان آسانست
خيز و زين بيش، ره چرخ مپوي طعمهي خويش بر افلاک مجوي
ناودان، جايگهي سخت نکوست به از آن کنج حياط و لب جوست
من که صد نکتهي نيکو دانم راه هر برزن و هر کو دانم
خانه، اندر پس باغي دارم وندر آن گوشه سراغي دارم
خوان گسترده الواني هست خوردنيهاي فراواني هست
*****
آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ گندزاري بود اندر پس باغ
بوي بد، رفته از آن، تا ره دور معدن پشه، مقام زنبور
نفرتش گشته بلاي دل و جان سوزش و کوري دو ديده از آن
آن دو همراه رسيدند از راه زاغ بر سفرهي خود کرد نگاه
گفت خواني که چنين الوانست لايق محضر اين مهمانست
ميکنم شکر که درويش نيم خجل از ما حضر خويش نيم
گفت و بشنود و بخورد از آن گند تا بياموزد از او مهمان پند
*****
عمر در اوج فلک برده بسر دم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش حيوان را همه فرمانبر خويش
بارها آمده شادان ز سفر به رهش بسته فلک طاق ظفر
سينهي کبک و تذرو و تيهو تازه و گرم شده طعمهي او
اينک افتاده بر اين لاشه و گند بايد از زاغ بياموزد پند
بوي گندش دل و جان تافته بود حال بيماري دق يافته بود
دلش از نفرت و بيزاري، ريش گيج شد، بست دمي ديدهي خويش
يادش آمد که بر آن اوج سپهر هست پيروزي و زيبايي و مهر
فر و آزادي و فتح و ظفرست نفس خرم باد سحرست
ديده بگشود به هر سو نگريست ديد گردش اثري زينها نيست
آن چه بود از همه سو خواري بود وحشت و نفرت و بيزاري بود
بال بر هم زد و بر جست از جا گفت که اي يار ببخشاي مرا
سالها باش و بدين عيش بناز تو و مردار تو و عمر دراز
من نيم در خور اين مهماني گند و مردار تو را ارزاني
گر در اوج فلکم بايد مرد عمر در گند به سر نتوان برد
*****
شهپر شاه هوا، اوج گرفت زاغ را ديده بر او مانده شگفت
سوي بالا شد و بالاتر شد راست با مهر فلک، همسر شد
لحظهيي چند بر اين لوح کبود نقطهيي بود و سپس هيچ نبود
*****
پرويز ناتلخانلري
Scotopia
07-31-2008, 01:08 PM
تنهاي تنها-
غمناك غمناك-
پا مينهم در كوچه هاي آشنائي
از برگ برگ هر درخت كوچه ي پير
ميپيچدم در گوش،فرياد جدائي
اين كوچه روزي سرزمين عشق من بود
عشقي كه چون خورشيد،چون ماه-
برصبح من اميد ميريخت
برشام من لبخند ميزد
اين كوچه روزي زادگاه شاعري بود
اما زمانه-
او را كنون در هاله ي ماتم نشانده
آن شاعر تنها كه در هر قطره اشكش-
دست جداييها نگين غم نشانده
درسالها دور....
گلبانگ شاد كودكي غافل زتقدير
همچون شباويز-
در پيكر اين كوچه ها آهنگ ميريخت
وز تندباد خنده هايش-
از باغ لبهاش-
هرلحظه در هر جا گل صدرنگ ميريخت
اندوه اندوه
آن كودك ديرين كنون مردي غمين است
گلبانگ او،آهنگ او،ازياد رفته است
لبخند او بر روي لبهايش فسرده است
گلبوته هاي خنده اش بر باد رفته است
ديوار وبام كوچه هم تلخ و عبوسند
گوئي تمام خانه ها در خواب مرگست
هرجا درختي بود سرسبز-
امروز،هيمه است
بي بار و برگ است
. . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . .
اي واي،اي واي
اينجا سراي حشمت ديرينه ي ماست
اين خانه روزي كعبه ي اميد ما بود
درعالمي تلخ-
با كلبه ي ديرينه دارم گفتگوها
گويم كه:اي ديوار و بام خانه ي ما!
از روشنايي دور مانديد
چون ديگر از كوي شما مهتاب رفته است
آن بخت روشن-
در زير ابري جاودان در خواب رفته است
آن اختر بخت-
در سالهاي كودكي روشنگرم بود
بي او اميدم مرد،عشق و هسبيم مرد
او مادرم بود.
همراه اشكي ميكشم از سينه آهي
با خويش ميگويم كه:اي واي!
آن روز... آن سال...
در اين سرا،آري در اين ويرانسرا بود
بيچاره مادر-
در پاي اين ديوار در حال دعا بود
گوئي كه ديروز است آن در خاك خفته-
آرام و مبهوت-
گرم نيايش با خدا بود
اي خانه ي ما! درتو ميپيچيد شبها-
بانگ دعايش
آواي نرم جويبار گريه هايش
در گوش من،در گوش تو،ديريست مانده است-
آن دلربا آهنگ گرم لاي لايش
اي بام،اي در،اي زمين خانه ي ما!
بي او دلي درسينه دارم ليك مرده است
جاني بتن دارم ولي بي او فسرده است
اي بام و در! آگاه باشيد
اينك منم ويرانه اي متروك و خاموش
اينك منم گور تمام آرزوها
سنگي بنام زندگي برسينه ي سردم نشسته است
برروي اين سنگ گرانبار-
نام نكوي «مادر»من نقش بسته است
مهدی سهیلی
Scotopia
07-31-2008, 01:10 PM
گوش كن، دور ترين مرغ جهان مي خواند.
شب سليس است، و يكدست، و باز.
شمعداني ها
و صدادارترين شاخه فصل،ماه را مي شنوند.
پلكان جلو ساختمان،
در فانوس به دست
و در اسراف نسيم،
گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.
چشم تو زينت تاريكي نيست.
پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا.
و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو
و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.
پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت:
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است
سهراب سپهری از مجموعه حجم سبز
Scotopia
08-03-2008, 10:08 PM
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
فریدون مشیری
Scotopia
08-05-2008, 07:13 AM
گل از تراوت باران صبحدم، لبريز
هواي باغ و بهار از نسيم و نم لبريز
صفاي روي تو اي ابر مهربان بهار
كه هست دامنت از رشحه ي كرم لبريز
هزار چلچله در برج صبح مي خوانند
هنوز گوش شب از بانگ زير و بم لبريز
به پاي گل چه نشينم درين ديار كه هست
روان خلق زغوغاي بيش و كم لبريز
مرا به دشت شقايق مخوان كه لبريز است
فضاي دهر ز خونابه ي رستم، لبريز
ببين در آينه ي روزگار نقش بلا
كه شد ز خون سياووش، جام جم لبريز
چگونه درد شكيبايي اش نيازارد
دلي كه هست به هر جا ز درد و غم لبريز
کفش هایت که بوی رفتن داد
سیب سارا ز دامنم افتاد
هی تو را دارا به فکر من باش
گرچه رفتم ز خاطرات – ای داد-!
یاد آن روزهای ساده بخیر
سادگی را دلت به من داد
سادگی را چه ساده بخشیدی!
برد چشمان ساده ات را باد
وقت رفتن چه ساده می رفتند
کفش های غریبت ای همزاد!
وقت رفتن کفن نپوشیدی!
تا بگویم چه ساده، روحت شاد...!
Scotopia
08-06-2008, 01:05 AM
قصه ام ديگر زنگار گرفت:
با نفس هاي شبم پيوندي است.
پرتويي لغزد اگر بر لب او،
گويدم دل: هوس لبخندي است.
خيره چشمانش با من گويد:
كو چراغي كه فروزد دل ما؟
هر كه افسرد به جان، با من گفت:
آتشي كو كه بسوزد دل ما؟
خشت مي افتد از اين ديوار.
رنج بيهوده نگهبانش برد.
دست بايد نرود سوي كلنگ،
سيل اگر آمد آسانش برد.
باد نمناك زمان مي گذرد،
رنگ مي ريزد از پيكر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سرما.
گاه مي لرزد باروي سكوت:
غول ها سر به زمين مي سايند.
پاي در پيش مبادا بنهيد،
چشم ها در ره شب مي پايند!
تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،
بايدم دست به ديوارگرفت.
با نفس هاي شبم پيوندي است:
قصه ام ديگر زنگار گرفت
سهراب سپهری از مجموعه دلسرد
Scotopia
08-06-2008, 01:13 PM
پس از توفان
پس از تندر
پس از باران
سرشك سبز برگ از شاخه هاي جنگل خاموش
مي افتاد
نه بيد ز باد
نه برگ از برگ مي جنبيد
شكاف ابرها راهي به نور ماه مي دادند
دوباره راه را بر ماه مي بستند
و من همچون نسيمي از فراز شاخه ها پرواز مي كردم
تو را مي خواستم اي خوب، اي خوبي
به ديدار تو من مي آمدم با شوق
با شادي
تو را مي بينم اي گيسو پريشان در غبار ياد
تو با من مهربانتر از مني
با من
تو با من مهرباني مي كني چون مهر
مهري مهربان با من
پس از توفان
پس از تندر
پس از باران
گل آرامش آوازي
به رنگ چشمهاي روشنت دارد
نسيمي كز فراز باغ مي آيد
چه خوش بوي تنت دارد
من اينك در خيال خويش خواب خوب مي بينم
تو مي آئي و از باغ تنت صد بوسه مي چینم
حمید مصدق از منظومه: سالهاي صبوري
Even Star
08-09-2008, 12:51 PM
چیزی که میتوان در نابودی گفت تنها بودنهاست ...
... قصه ها همیشه به یه قصه گو نیاز دارند و یه گوش..... اما چه کنیم که شهرزاد قصه گو تنهاست و تنها ردی از بودنها موج میزنه و نبودنها سلطه را چنان گستردند که چشمها نیز قابل اعتماد نیستند و سکوت تنها راه فرار در شب است....
آه قصه گو چه خواهی گفت قصه درد مرا چگونه خواهی گفت چگونه از سرمستی ها و راستی ها میگویی برای کشتن دیو دروغ کدام رستم را فرا میخوانی..
میترسم از رستم دروغینت...
قصه درد مرا چه کسی میگوید ...
چیزی که میتوان در نابودی گفت تنها نبودنهاست.....
Even Star
08-11-2008, 12:12 PM
بازوانت را به مستی حلقه کن بر گردنم
تا بلرزد زیر بازوهای سیمینت تنم
چهره ی زیبای خود را از رخ من وامگیر
جز به آغوش چمن یا دامن من جا مگیر
راز عشق خویش را آهسته خوان در گوش من
جستجو کن عشق را در گرمی آغوش من
من تو را تا بی کران ها
من تو را تا کهکشان ها
از زمین تا آسمان ها دوست دارم می پرستم
من تو را همچون اهورا
من تو را همچون مسیحا
همچو عطر پاک گل ها دوست دارم می پرستم
من تو را با هستی خود با وجودم عاشقم با تار و پودم
من تو را با لحظه های انتظارم عاشقم با این نگاه بی قرارم
من تو را همچون پرستو یاسمن ها نسترن ها
من تو را با آنچه هستی دوست دارم می پرستم
من تو را با آنچه هستی دوست دارم می پرستم
roje_aria79
08-16-2008, 12:46 PM
یادگاری از عشقهایی که دیگر نیستند و اگر باشند گناه نامیده می شنود
گناه
شايد گناه کرده باشم
ولي اي نازنين من از دل خويش ناليده ام
نه از دل تو
شايد گناه کرده باشم
ولي من دل به دنياي شما نداده بودم
دل در درياي رويايي خويش داشتم
شايد گناه باشد اي نازنين
اما من کهنه ام براي تو
شايد گناه باشد
شايد گناه باشد
ولي چه سود
من گناه با تو بودن را
به بي گناهي در لجن زار دنيا لوليدن
ترجيح مي دم
بگذار گناهانم را با تو
افزون از هزاراه هاي ناتمام کنم
تا اگر جهنمي است با تو بودن
در بهشت خيالت
جهنمي شوم
شاید گناه کرده باشم....
roje_aria79
08-16-2008, 01:27 PM
یادگاری از عشقی تعبیر نشده و رویا گون
رویای با تو بودن
آرامم !
هم جنس ِ نگاهت ٬
هم رنگ ِ دستهایت !
گاه سرخ و گاه گاهی سبز ...
مهم نیست که شانه هایت پوشالی ست و
آغوشت خیال ...
دستهایت اینجاست !
نگاهت ٬
صدایت
خنده ات !
دیگر چه میخواهم ؟
هیچ !!
دستهایت را در دستهایم جا گذاشته ای !
نگاهت را در نگاهم ٬
و خیالت را در خیالم ... و من ٬
آرامم !
آرامتر از همیشه
Scotopia
08-21-2008, 11:35 PM
می بندم این دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پریشانش
می بندم این دو چشم پر آتش را
تا بگذرم ز وادی رسوایی
تا قلب خامشم نکشد فریاد
رو می کنم به خلوت و تنهای
ای رهروان خسته چه می جویید
در این غروب سرد ز احوالش
او شعله رمیده خورشید است
بیهوده می دوید به دنبالش
او غنچه شکفته مهتابست
باید که موج نور بیفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمی
که او را بخوابگاه گنه خواند
باید که عطر بوسه خاموشش
با ناله های شوق بیآمیزد
در گیسوان آن زن افسونگر
دیوانه وار عشق و هوس ریزد
باید شراب بوسه بیاشامد
ازساغر لبان فریبای
مستانه سر گذارد و آرامد
بر تکیه گاه سینه زیبایی
ای آرزوی تشنه به گرد او
بیهوده تار عمر چه می بندی
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهده می خندی
آتش زنم به خرمن امیدت
با شعله های حسرت و نکامی
ای قلب فتنه جوی گنه کرده
شاید دمی ز فتنه بیارامی
می بندمت به بند گران غم
تا سوی او دگر نکنی پرواز
ای مرغ دل که خسته و بی تابی
دمساز باش با غم او ‚ دمساز
فروغ فرخزاد
Scotopia
08-21-2008, 11:39 PM
زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با بنفشه ها نشسته ام
سالهای سال
صبح های زود
در کنار چشمه سحر
سر نهاده روی شانه های یکدگر
گیسوان خیس شان به دست باد
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم
رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم
می ترواد از سکوت دلپذیرشان
بهترین ترانه
بهترین سرود
مخمل نگاه این بنفشه ها
می برد مرا سبک تر از نسیم
از بنفشه زار باغچه
تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم
زرد و نیلی و بنفش
سبز وآبی و کبود
با همان سکوت شرمگین
با همان ترانه ها و عطرها
بهترین هر چه بود و هست
بهترین هر چه هست و بود
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهار ها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده ست
آه....
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضای خانه کوچه راه
در هوا زمین درخت سبزه آب
در خطوط درهم کتاب
در دیار نیلگون خواب
ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام
در بنفشه زار چشم تو
برگهای زرد و نیلی و بنفش
عطرهای سبز و آبی و کبود
نغمه های ناشنیده ساز می کنند
بهتر از تمام نغمه ها و سازها
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه های رنگ رنگ ناز
برگهای تازه تازه باز می کنند
بهتر از تمام رنگ ها و رازها
خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم
بهترین بهترین من
فریدون مشیری
Even Star
08-23-2008, 12:20 AM
برا ییکی یه دونم:blush:
تو بارون كه رفتی ، شبم زیرُ رو شُد
یه بغضِ شكسته رفیقِ گلو شد
تو بارون كه رفتی ، دلِ باغچه پژمرد
تمامِ وجودم توی آینه خط خورد
هنوز وقتی بارون تو كوچه میباره
دلم غصهداره ! دلم بیقراره
نه شب عاشقانهس ! نه رؤیا قشنگه
دلم بیتو خونِ ! دلم بیتو تنگه
یه فانوسِ مُرده تو برقِ چشامه
بدونِ تو حسرت همیشه باهامه
تو بارون كه رفتی ، شبم زیرُ رو شُد
یه بغضِ شكسته رفیقِ گلو شد
تو بارون كه رفتی ، دلِ باغچه پژمرد
تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد
یه شب زیر بارون که چشمم به راهه
میبینم که کوچه پُرِ نورِ ماهه
تو ماهِ منی که تو باورن رسیدی
امیدِ منی تو شبِ ناامیدی
Scotopia
08-27-2008, 09:03 PM
رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمده از راه هاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست.
سر مست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.
در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشتة هر آهنگ.
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك.
مرغ سياه آمده از راه هاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل هاي درهم پندارش.
خوابي شگفت مي دهد آزارش:
گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
در جاده هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.
بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
رؤياي سرزمين
افسانة شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است
Even Star
08-27-2008, 10:54 PM
تقدیم به اقای روژه:blush:آرامم !
هم جنس ِ نگاهت ٬
هم رنگ ِ دستهایت !
گاه سرخ و گاه گاهی سبز ...
مهم نیست که شانه هایت پوشالی ست و آغوشت خیال ...
دستهایت اینجاست !
نگاهت ٬ صدایت خنده ات !
دیگر چه میخواهم ؟
هیچ !!
دستهایت را در دستهایم جا گذاشته ای !
نگاهت را در نگاهم
٬ و خیالت را در خیالم ...
و من ٬ آرامم !
آرامتر از همیشه
Scotopia
08-27-2008, 11:32 PM
حق با تو بود پنجره ای باز نمی شود
این چشم سرخ محو تماشا نمی شود
شبگرد کوچه های غزل جار می زند
اینجا دوباره چلچله پیدا نمی شود
طوفان عشق زورق غم شکسته است
یعنی کسی دیگرمسافر دریا نمی شود
بانوی کهکشان وفا گریه می کند
زیرا نسیم ، قاصد گلها نمی شود
افسوس میخورم که غزل واژه های عشق
در کوچه باغ عاطفه نجوا نمی شود
معنای التهاب تو را کشف می کنم
حق با تو بود، فاصله معنا نمی شود
Scotopia
08-29-2008, 08:33 PM
استاد عشق استعفا مىدهد
بانوى من!
سخنم را گوش مده
كه من
درس عشق نمىگويم
و سخنم بيشتر
شعر ورویاست
كه من
با كبريت بازى مىكنم
و خودم را آتش مىزنم
- چون كودكان -
بانوى من!
نوشتههايم را بها مگذار
كه من مردىام
كه بر بستر باد، گندم مىكارم
و بر بستر آب
شعر.
و از موسيقى دريا
شميم علفها
و تنفس بيشهها
عشق مىسازم...
به من گوش مده
كه من مردىام
كه جهان را با واژگانم ويران كردم
و رنگ دريا را
رنگ افق را
و برگ درختان را
ديگرگون...
گوش مده
به روزنامههايى كه از من مىنويسند
يا خبر فتوحاتم را مىگويند.
كه خود مىدانم
افسانه پيروزىام
از مرمر و ياقوت سينههاست...
بانوى من!
چگونه درس عشق بگويم
درس انديشه
و آزادى چشمها و مژگانها
و حال آنكه
من ميراثدار
سلاله وحشتم.
از من چشم مدار.
كه من از اخبار جنگ خستهام
از اخبار عشق
از اخبار دلاوريهايم.
خستهام
از كاشتن دريا
زيبا كردن زشتى
برانگيختن مردگان.
بانوى من!
از من انقلاب چشم مدار
كه حس مىكنم
آخرين انقلاب من
تو بودهاى.
Scotopia
08-29-2008, 08:34 PM
نمی دانم باران چیست
اندوه آب های سیاه را ندیده ام که به دریا می ریزند
عطر شبانه ی ماه را نشنیده ام
که یانیس ریتسوس
در آتش شعر هایش می بویید
و زخم شانه ی بایرون
که شعله کشان
از کرانه ی استانبول می گذشت .
نمی دانم سیبری تا کجاست
سوراخ تلخ سر انگشت فرانکو را ندیده ام
که در قطرات خون لورکا می سوخت
بره ی عیسا را اما دیده ام
که از دهان تو شیر می نوشید
برق ستاره ی ترس خورده را که از تب و تابت فرو می پاشید
لبخندت را دیده ام
که مرا متولد می کند
بر کرانه ی باد ها از من
مجسمه ای از شن می سازد
و به آب ها فرمان پراکندن می دهد .
ای شکوفه ی خاموش
در برف آخر اسفند
در پیراهن نازکت گرمم کن .
Scotopia
08-31-2008, 08:42 PM
در پیش چشم خسته من دفتری گشود
کز سال های پیش
چندین هزار عکس در آن یادگار بود
تصویر رنگ مرده از یاد رفته ها
رخسار خک خورده در خک خفته ها
چشمان بی تفاوت شان چشمه ملال
لبهای بی تبسم شان قصه زوال
بگسسته از وجود
پیوسته با خیال
هر صفحه پیش چشمم دیوار می نمود
متروک و غمگرفته و بیمار
هر عکس چون دریچه به دیوار
انگار
آن چشم های خاموش
آن چهره های مات
همراه قصه هاشان از آن دریچه ها
پرواز کرده اند
در موج گردباد کبود و بنفش مرگ
راهی در آن فضای تهی باز کرده اند
پای دریچه ای
چشمم به چشم مادر بیمارم اوفتاد
یادش بخیر
او از همین دریچه به آفاق پر گشود
رفت آن چنان که هیچ نیامد دگر فرود
ای آسمان تیره تا جاودان تهی
من از کدام پنجره پرواز میکنم
وز ظلمت فشرده این روزگار تلخ
سوی کدام روزنه ره باز میکنم ...
Even Star
09-06-2008, 11:08 PM
فقط یک بوسه با من باش، ترانه ساز دیروزم
که من آواره ی لبهات، در اوج گریه میسوزم
فقط یک بوسه با من باش، به قدّ عمر یک لبخند
به قد عمر یک بوسه، در این مرداب بی پیوند
در این وحشت،در این تقدیر، تویی معنای ما بودن
در این غربت زده میهن، مثالِ آشنا بودن
در این دوزخ ، تمامَم را به برق چشم تو دادم
سکوتم خواهشی گنگ است، برس امشب به فریادم
در این کُنج خراب آباد، فقط یک بوسه با من باش!
مرا یک لحظه تو ما کن و کل عمر دشمن باش!
نگو : از عُمقِ چشمانت ، تو را دیدم وَ ترسیدم !
تمنای لبانت را خودم با چشم خود دیدم !
همین امشب پناهم باش، که جانم آمده بر لب
مرا گم کن در آغوشت، در آن آتش، همین امشب!
شبی مست از صدای ساز، شبی مست از شراب ناب
تو را دیدم، تو را بودم، تو را بوسیدمت در خواب
شریک راوی قصه، خیال خوب شبهایم
همین یک بوسه با من باش که من راضی به رویایم!
یک از زیباترین ابیات جهان که آن را اتفاقی یافتم:
طریقی ساوجی
رهرویی کز کعبه کوی تو ره پرسد زمن
راه بنمایم به سوی کعبه گمراهش کنم
:happy:
Scotopia
09-07-2008, 05:58 PM
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
مرا در اوج می خواهی؟ تماشا کن ، تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند
تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی ، قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
nrg14868
09-08-2008, 04:45 PM
فال نیک
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟
nrg14868
09-08-2008, 04:47 PM
از این
نه از مهر ور نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است ، می دانی برادر
دلم خون است ، از این می نویسم
Even Star
09-17-2008, 12:45 PM
فرصتی بخواهید
تا گیسوان خود را در آفتاب کنار رودخانه
شانه بزنید
فرصتی بخواهید
که مخفی ترین نام خود را
که خون شما را صورتی می کند
از رود بزرگ بپرسید
به نام آن اسب
به نام آن بیابان
شما فرصت دارید
تا چیدن گندم ها
تا زرد شدن کامل گندم ها
عاشق شوید
فقط روزهای کودکی رابرای یکدیگر
نگویید
گندم ها زرد شدند
گندم ها چیده شدند
نان گرم آماده است
ولی
شما کنار بوته های زرد ذرت باشید
آب را در کوزه بریزید
کوزه را کنار تنها بوته ی گل سرخ
بگذارید
ما
شما را هنوز به خاطر آن گل سرخ
دوست داریم
Even Star
09-17-2008, 03:57 PM
سلام می کنم به باد،
به بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال
و به گلدانی،
که خواب ِ گل ِ همیشه بهار می بیند!
سلام می کنم به چراغ،
به «چرا» های کودکی،
به چالهای مهربان ِ گونه ی تو!
سلام می کنم به پائیز ِ پسین ِ پروانه،
به مسیر ِ مدرسه،
به بالش ِ نمنک،
به نامه های نرسیده!
سلام می کنم به تصویر ِ زنی نِی زن،
به نِی زنی تنها،
به آفتاب و آرزوی آمدنت!
سلام می کنم به کوچه، به کلمه،
به چلچله های بی چهچه،
به همین سر به هوایی ِ ساده!
سلام می کنم به بی صبری،
به بغض، به باران،
به بیم ِ باز نیامدن ِ نگاه ِ تو...
باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام ِ سر سری راضیم!
آخر چرا سکوت می کنی؟
Scotopia
09-17-2008, 11:53 PM
کفشهایت چه خوشبختند
در
پا به پای تو
مثل چشمهایم
هستی و ُ
نمی بینم ات
تو می چسبی
مثل بوی پیپ
برای دیگران
به اجبار زندگی ست
دوستت دارم ها
حالا تو هی بگو
” تویی زندگی م “
از تو نه شعری می خواهم وُ
نه نگاهی
گاهی فقط
یک لبخند / یک لبخند
برایم بخند
سهیل پاشازاده
Even Star
09-23-2008, 09:27 PM
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو تو ان چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
Even Star
09-23-2008, 09:38 PM
الفبای درد از لبم می تراود
نه شبنم ، که خون از شبم می ترواد
سه حرف است مضمون سی پاره ی دل
الف ، لام ، میم. از لبم می تراود
چنان گرم هذیان عشقم که آتش
به جای عرق از تبم می تراود
ز دل بر لبم تا دعایی بر آید
اجابت ز هر یاربم می تراود
ز دین ریا بی نیازم ، بنازم
به کفری که از مذهبم می تراود
خارها
خوار نیستند
شاخه های خشک
چوبه های دار نیستند
میوه های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از انکه برگ های زرد را زیرپای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش میرسد
برگ های بی گناه
با زبان ساده اعتراف میکنند
خشکی درخت
از کدام ریشه اب می خورد؟؟
زنده یاد قیصر امین پور
"رفتنی ها"
خنده ام می گیرد ...
خرسندم ...
می دانی من لب فرو بسته ام بر خودم ،
و می پندارند این آبی آرام صبرش را به حراج دل های رهگذر سپرده است !...
همین سحر چشمانم را بر نگاه ات بستم
و تفالی برای سکوت این دل ناکجایی زدم !...
می ماند لرزش دستانم و سر به هوایی های ساده تو !...
نباید در نگاه آینه چیز زیادی تغییر کرده باشد...
من ام هنوز آن طغیان گرم حضور !...
همو که می رود تا بارانی که می گفتی هیچ گاه دیر نمی کند و من
ترسیم هفت رنگ رنگین کمان اش را بارها دیده ام !...
راستی اگر خیالت آفتابی شد بارش جنون اش با من !...
قول می دهم خیس لحظه های کودکی ام ،
تا همیشه
رها بمانم
چون قاصدکی که در سفر کفش هایم را جفت کرده بود !...
اول پنداشتم روز آمدن تو نزدیک است ...
حالا دیده ام که تو هیچ گاه نمی آیی و طول سفر من
تا رسیدن موعود سالهای بیش از این تردید،
طاقت تردد رویاها را ندارد !...
راهی می شوم ...
به راهی که بهترین خودم باشم .
تو هم شب های مستانه ات را برایم نامه های نا نوشته کن ...
شاید کتابی شدیم به کوتاهی زندگی و من عشق بی عاشق تو شدم !...
تو هم در همین حوالی پرسه های هرجایی
اگر دیدی شبنمی بر جا مانده یادم کن !...
من هم باران که می آید، همه پاییزی های برگ ریزان
به یادت خواهم بود !...
« به یاران رفته درودی فرست»
" ؟ "
نمي خواستم آسمانت را غصب كنم
گمان داشتم
وسعتش به قدر بالهاي من است
لبخند بزن
از آسمانت مي روم
و با خاطره اش بالهايم را آبي مي كنم
يك تكه ابر به من ببخش
كه در دلتنگي ام ببارد
دردانه ترین نگاهت هنوز بوی خستگی می دهد
ای آجری ترین
رنگ نارنجی ات مرا یاد روزهایی می اندازد که تو می شناختیم
باشد
حرفی نیست
از این پس نگاهت را درسته قورت بده
من هم یک لیوان آب برایت می آورم می گذارم روی یک میز چوبی که جای دستهایت رویش ماسیده
به چشمهایت نگاه می کنم
شاید
دکمه های پیراهنم را در آنها پیدا کنم
دیدارهای مکررمان را بپوشم و به دیدارت بیایم
می دانم در نزدیکی هایت کفشهایم را لنگه به لنگه پوشیدم
و تلو تلو خوران از کنارت رفتم
تا تمام شوم و تمام شوی
قصه بدی نشد
هر چه باشد آغازش نگاه تو بود با یک سبد بی توجهی محض
و یک لحظه احساس پاک و خالص
دیگر شبها را بدون لالایی من بخواب
خواب تو
بوی ترانه های کهنه ای را می دهد که یک روز به بندرخت آویزانشان کردم و باد تمامشان را برد
تو همان بادبادک کودکی هایم باش
و بگذار هوایت کنم ....
خیلی وقت است که هوایت را نکرده ام و در آسمانم نمی رقصی
خیلی وقت است که هواسم به تو نیست
می دانم
می دانم که روز جا می گذاری ام و فراش پیر از روی آسفالت های لگد کوب جارویم می کند
و من این فراموشی تلخ تو را می بخشم به تمامی لبخندهای نزده ات...
ای گنگ ترین ساعت شنی
فقط یک بار پشت و رویت کردم اما هنوز بامنی
هنوز شن برای لحظه های بعد داری و هنوز حرف برای من
می ترسم
می ترسم بروم و چشمهایم بوی نگاهت را نگیرد
جای انگشتهایت روی احساسم نماند
می ترسم و گوشه ای کز می کنم
شاید رد شوی
شاید ببینمت
شاید نگاه بدهکارم را ببینی
کنارم بنشینی
با یک سبد پر از همان احساسی که دوست می دارم
که دوست می داری...
ای کوک ترین لحظه زمان خاکستری ام
با من بمان و دردانه ترین نگاهت را
به چشمهای دم کرده من مهمان کن
من رنگ آجری نگاهت را
رنگ آجری دستهایت را
دوست دارم...
اینجا زمین گرد نیست
هر چه می روم نمی رسم!
اینجا هر چه می گویی باورم نمی شود
هر چه می گویم باور نمی کنی
چگونه این دقایق منجمد را سرکنم
وقتی که هیچ روزنی به خورشید نساخته ای
وقتی که متعجب
روزها انکار شنیده ها می شوند
وقتی که حرفها سرد و تلخ و فراموش کاراند
اینجا زمین پر است از نت های سرد
نت های پوشالی
آوازهای مبهم
نه
دیگر باور نمی کنم
که چشمها راست می گویند...
Scotopia
09-25-2008, 11:17 PM
دو شعر از کارو:
ای کسانیکه مامور دفن من هستید به وصیتم گوش کنید :
مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند که هر چه سیاهی در دنیا بود کشیدم .
چشم هایم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار بودم و کسی به این انتظار پایانی نبخشید.
دستهایم را باز بگذارید تا همه ببینند که از این دنیا چیزی با خود نبرده ام.
در آخر یخی به شکل صلیب بر روی مزارم بگذارید تا با اولین تابش خورشید به جای عزیزم بر من بگرید.
http://i37.tinypic.com/oan4ub.gif
یک شبی در راه دوری ، گرگ پیری بر زمین افتاد و مرد
لاشه ی گندیده ی آن گرگ را کفتار خورد
در دل غار کثیفی پیر کفتار ، زمین مرگ را بوسید و خفت
قاصدی این ماجرا را با کرکسان زشت گفت
جسم گند آلود کفتار را کرکسان ، غارتگران خوردند
لرزه بر دامان کوه افتاد
سنگها بر روی هم هموار گشت
کرکسان هم جملگی مردند
ميان گريههايم
راهى براى عبور توست
مىدانم
عادت كردهاى
رهگذر لحظههاى بارانىام باشى
اين بار هم بگذر
و چشمهايت را به پنجرهاى بده
كه شب و روز
مرا نگاه مىكند.
agni65
09-27-2008, 12:46 PM
من واژه "کاش" را نمیدانم چیست
هم لفظ "دریغ" آشنا با من نیست
من هستم و هر چه هست با من یار است
در لحظه من تمام هستی جاریست
agni65
09-27-2008, 12:53 PM
بوسه باد خزونی
با هزار نامهربونی،
زیر گوش برگ تنها،
میگه طعمه خزونی
برگ سبز و تر و تازه،
رنگ سبزشو می بازه،
غرق بوسه های باد و
وحشت روزای تازه
میکنه دل از درخت و،
میشه آواره ی کوچه
کوچه ای که یادگارِ
روزای رفته و پوچه
می شینه گوشة کوچه،
چشم به آسمون می دوزه
می کُنه یاد گذشته،
دلش از غصه می سوزه
یادِ روزایی که کوچه
زیر سايه تنم بود
مهربون درختِ عاشق،
مستِ عطر نفسم بود
سهمِ من از بوسه باد،
چی بگم ای داد و بیداد
همه زردی و تباهی،
مُردن و رفتن از یاد.......
همه از عشق میگویند
من از
من از پنجره ، غروب خورشید هیچ نمی گویم
زیرا دریافته ام که زیبایی را نمی دانم
برای من باران معنایی ندارد
زیرا آسمان دلم را خسکسالی فرا گرفته
نمیدانم اما شعر من احساس من بوده است
پس چرا اینقدر بی احساس گشته است
ع ش ق
شب مثال دریاست
و ستاره ها در آن مروارید
قایقی لازم نیست
غرق باید شد در این بحر غریب
دست و پا لازم نیست
اندکی آرامش
و کمی هم رویا
خوب می شد من و تو تا ته دریا برویم
یک عدد مروارید از میان صدف ساکت ابر برداریم
و نگاهش بکنیم
و نگاهش بکنیم
تا دم صبح...
ساحل نشینان پیر باور دارند
دریا جنازه را بساحل میدهد
ایا من در تو مرده ام
که به ساحلم دادی؟
من برروی ماسه ها افتاده ام
و نفس می کشم
چشم به تو دوخته و جان به اواز جاری تو سپرده ام
و
مرور میکنم ترا
روزها و سالهای پر عطوفت را.............
تو دریایم بودی
پر طراوت و پر مهر...
Even Star
10-04-2008, 08:06 PM
از دور حرکت می کنیم
تا به نزدیک تو برسیم
تو اگر مانده باشی
تو اگر در خانه باشی
من فقط به خانه تو آمدم
تا بگویم
آواز را شنیدم
تمام راه
از تو می خواستم
مرا باور کنی
که ساده هستم
تو رفته بودی
کنون گفتم
که تو هستی
تو اگر نبودی
نمی دانستم
که می توانم
باران را در غیبت تو
دوست بدارم
Even Star
10-04-2008, 08:08 PM
با لبخند
نشانی خانه ی تو را می خواستم
همسایه ها می گفتند سالها پیش
به دریا رفت
کسی دیگر از او
خبر نداد
به خانه ی تو
نزدیک می شوم
تو را صدا می کنم
در خانه را می زنم
باران می بارد
هنوز
باران می بارد
Even Star
10-04-2008, 08:10 PM
شتاب مکن
که ابر بر خانه ات ببارد
و عشق
در تکه ای نان گم شود
هرگز نتوان
آدمی را به خانه آورد
آدمی در سقوط کلمات
سقوط می کند
و هنگام که از زمین برخیزد
کلمات نارس را
به عابران تعارف می کند
آدمی را توانایی
عشق نیست
در عشق می شکند و می میرد
به من خوبی نکن شاید
برای هر دومون بد شه
نشستم تو دل طوفان
بذار آب از سرم رد شه
به من خوبی نکن وقتی
کنار من نمی مونی
نگو بد می شم از فردا
تو که دیدی نمی تونی
چه وقتایی که بد می شی
چه وقتایی که آشوبی
تمام درد من اینجاست
تو هر کاری کنی خوبی
من از تو از خودم از باد
ازین احساس ترسیدم
توباید جای من باشی
ببینی در تو چی دیدم
توباید جای من باشی
بفهمی من چرا تنهام
بفهمی چی بهت می گم
ببینی از تو چی میخوام ...
agni65
10-05-2008, 04:32 PM
به من خوبی نکن شاید
برای هر دومون بد شه
نشستم تو دل طوفان
بذار آب از سرم رد شه
به من خوبی نکن وقتی
کنار من نمی مونی
نگو بد می شم از فردا
تو که دیدی نمی تونی
چه وقتایی که بد می شی
چه وقتایی که آشوبی
تمام درد من اینجاست
تو هر کاری کنی خوبی
من از تو از خودم از باد
ازین احساس ترسیدم
توباید جای من باشی
ببینی در تو چی دیدم
توباید جای من باشی
بفهمی من چرا تنهام
بفهمی چی بهت می گم
ببینی از تو چی میخوام ...
خیلی زیبا بود
این شعر از کیه؟
agni65
10-05-2008, 04:42 PM
فال نیک
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟
مــــرده ام
دیر آمــــدی عــزیز شب پیش مـرده ام
چندین هزار مرتبه در خویش مـرده ام
هیچ آتشی بــه کلبه متروک مـــن نماند
عمری ست زیر پنجه تشویش مرده ام
این بار چندم است که تشییع می شوم
از سالیان دور کــم و بیــش مــرده ام
عنــوان پـــوچ « زندگی شاعرانه» را
بر خویش بسته قافیه اندیش مـرده ام
شـــعرم شناسنـــامه عشقم قبـــول کن
برگی ست سبز،تحفه درویش،مرده ام
از دورهـــا سیاهـــه ارواح می رسند
لب وا کنم به فاتــــحه خویش مرده ام
Even Star
10-05-2008, 11:45 PM
روزی آمده بودی
که من تمام نشانی ها را نوشتم
با خط بد نوشتم
و تو تمام خانه ها را گم کردی
بمن نگفتی
همسایه ها گفتند
دیر آمدی
پنجره بوی رطوبت داشت
به من نگفتی
که بیرون از خانه باران است
Even Star
10-05-2008, 11:47 PM
من بسیار گریسته ام
هنگام که آسمان ابری است
مرا نیت آن است
که از خانه بدون چتر بیرون باشم
من بسیار زیسته ام
اما کنون مراد من است
که از این پنجره برای باری
جهان را آغشته به شکوفه های گیلاس بی هراس
بی محابا ببینم
Even Star
10-08-2008, 10:35 PM
فوارههای آبی خاموشاند
سرد و تاریک
آنقدر سرد که انگار هیچ گاه گرم نخواهند شد.
دریچههای درخشش نور گم شدهاند
محو شدهاند
و غباری که به سنگینی نامردیست
پنجرهی خورشید را که به وسعت معرفت است
میکشد سخت در آغوشی
که به اندازهی تاریکیست.
تاریکی گفتارها
ظلمت اندیشهها
در سکوتی سرشار از دروغ
در سینههایی بیفروغ
همچو دزدی میبرد نور ستاره
میکشد هر چه خوبیست در بن چاه گناه
میزند سیلی خشم تعصب بر دهان
مینشاند دانههای باطل بر ایمان!
بهمن بهمنانه
Even Star
10-08-2008, 10:36 PM
امروز برای زن، فریاد میکنی
فردایاش را چو بهمن، آوار میکنی
---
در تنگنای تعصب آمدند
تا آزادی را سرودی سازند
هنگامی که نامردان
بر مردسالاری نهادینهی اجتماعی منتعش از دین، پا میفشردند
خیلی زیبا بود
این شعر از کیه؟
ممنون متاسفانه منم نمیدونم !
خبر به دورترين نقطهي جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بيگمان برسد
شکنجه بيشتر از اين که پيش چشم خودت
کسي که سهم تو باشد به ديگران برسد؟
چه ميکني اگر او را که خواستي يک عمر
به راحتي کسي از راه ناگهان برسد ...
رها کني، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوستترش داشته ... به آن برسد
رها کني بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترين نقطهي جهان برسد
گلايهاي نکني بغض خويش را بخوري
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ... نه! نفرين نميکنم که مباد
به او که عاشق او بودهام زيان برسد
خدا کند فقط اين عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
باورم نیست که اینگونه سفر خواهی کرد
از من وعشقی تلخ
ناگهان صرف نظر خواهی کرد
گفته بودند که عشق
می کشد عاشق را
باورم نیست که تو
خانه عشق مرا زیرو زبر خواهی کرد
تو برو می دانم لحظه تلخ وداع
زیرچشمی به من ای دوست نظر خواهی کرد
روزگاری که نه چندان کوتاه
سخت عاشق بودیم
همه جا من با تو،تو با من
لیکن افسوس که امروز
تو بی من تنها
از همان کوچه که صد بار تورا بوسیدم
مثل بیگانه گذر خواهی کرد
تو برو اما من
باورم نیست که اینگونه سفر خواهی کرد
بغض نكن گريه نكن اگر چه غم كشيده اي
براي من فقط بگو خواب بدي كه ديده اي
اگر كه اعتماد تو به دست اين و ان كم است
تكيه به شانه ام بده كه مثل صخره محكم است
به پاي صحبتم بشين فقط ترانه گوش كن
جام به جام من بزن جان مرا تو نوش كن
ترا به شعر مي كشم چو واژه پيش مي روي
مرگ فرا نمي رسد تو تازه خلق مي شوي
تو در شب تولدت به شعله فوت مي كني
به چشم من كه مي رسي فقط سكوت مي كني
اگر كسي در دل توست بگو كنار مي روم
گناه كن به جاي تو بر سر دار مي روم
بیا واز خیر خواندن خواب و تعبیر ترانه ام بگذر
تو که از بادیه ی بادها برنمی گردی
دیگر چه کار بهکار عطر گلاب گریه های من داری ؟
بگذار شاعری
در این سوی سیاهی مدام خواب تو را ببینید
مگر چه می شود ؟
چه می شود که هی بگویم بیا و نیایی ؟
من به همکلامی با کاغذ
و همین عکس سیاه و سفید قاب خاتم راضیم
تو رضایت نمی دهی ؟
باور کن گریستن تقدیر تمام شاعران است
کوچه را ببین
هنوز آن غول زیبا در مهتابی خاموشی خود می گرید
آنسو ترک زنی تنها در غربت آینه
و این سو شاعری از اهالی آفتاب
دیگر بهکجای ابرها بر می خورد
که من هم بی امان برای تو ببارم ؟
می بخشی ! گلم
همیشه می خواستم بی علامت سوال برایت بنویسم
اما اضطراب تپش های ترانه که مهلت نمی دهد
دیگر برو ! بانوجان
دل نگران هم نباش
شاخه ی شعر هیچ شاعری
در شن باد بغض و شب بیداری ریشه نخشکانده است
من هم پیش از پریدن پروانه ها نخواهم مرد
قول می دهم فردا
کنارهمین دفتر خیس منتظرت باشم
در هر ساعت از سکوت ترانه که بیایی
مرا خواهی دید
قول می دهم
Scotopia
10-19-2008, 09:51 PM
شعر سرود براي مرد روشن كه به سايه رفت از احمد شاملو از از مجموعه ی شكفتن در مه
قناعت وار
تكيده بود
باريك وبلند
چون پيامي دشوار
در لغتي
با چشماني
از سئوال و
عسل
و رخساري بر تافته
از حقيقت و
باد.
مردي با گردش ِ آب
مردي مختصر
كه خلاصه خود بود.
خرخاكي ها در جنازه ات به سوء ظن مي نگرد.
پيش از آن كه خشم صاعقه خاكسترش كند
تسمه از گرده گاو ِ توفان كشيده بود.
بر پرت افتاده ترين راه ها
پوزار كشيده بود
رهگذري نا منتظر
كه هر بيشه و هر پل آوازش را مي شناخت.
جاده ها با خاطره قدم هاي تو بيدار مي مانند
كه روز را پيشباز مي رفتي،
هرچند
سپيده
تو را
از آن پيشتر دميد
كه خروسان
بانگ سحر كنند.
مرغي در بال هاي يش شكفت
زني در پستانهايش
باغي در درختش.
ما در عتاب تو مي شكوفيم
در شتابت
مادر كتاب تو مي شكوفيم
در دفاع از لبخند تو
كه يقين است و باور است.
دريا به جرعه يي كه تواز چاه خورده اي حسادت مي كند
Even Star
10-20-2008, 12:20 AM
نگاه تو بر در است
با یاد پنجره باز رو بباغ، هوای تازه،
خورشید تابان، پرنده ی خوانای عاشق
بر همیشگی سبزی شاخه سرو.
نگاه تو بزندگی بجامانده
در چشم رفیقان عشق،
شکوفانی سرخ نسترن تابستان
منگوله های میوه مهرگان باغبان
دانه جو در خاک خوب
اندیشه و بازوی کار بهار.
نگاه تو از زندگی گذرد-
با عبور از اعصار
به کویر و کوهسار.
نگاه تو نگاه تاریخ است
ادامه وجدان مزدک و بابک،
حلاج و عشقی، در شعر سعید گلسرخی و مختاری.
تو در نگاه کودک امروز
نگرانی دیرین امروز، وعده روشنی فردا،
در آسمان شفاف هدیه داری.
نگاه تو زنده است-
در پرواز باز پشتک کامل کبوتر در نیلی آسمان
شنای خیس ماهیان رود ورود دریا،
اندیشه مرور دیروز انسان فردا.
roje_aria79
10-20-2008, 08:00 PM
تقدیم به تمامی دوستانی که خیلی وقته ازشون دورم
قلم به گریه دیگر نمی نویسد
دست به نوشتن سلام نمی دهد
و قلب هم نغمه نمی سراید
چون تو نیستی
پس هیچ نیست!
دنیا و زرق و برقش همه هستند
صدای گامهای صنعت
چه پر طپش می تپد
و دنیا از چرخش نمی ایستد
آسمان هم هنوز پرندگان آهنی را میهمان است
موشکها به انتظار شکار سینه اش نشسته اند
دنیا هنوز می چرخد
و
تکرارها مرا سلام می دهند
شاید چون من هستم
و تو نیستی
نمی دانم !!!
.....
روزها هنوز از شب ها سبقت می گیرند
و من هنوز از خود
و شاید تو نرهیده ام
دنیا هنوز می چرخد
و
من نمی دانم
کجای این بازی ام؟
باری
بگذریم !
....
خسته ام
شاید چون هنوز هستم
و بی تابانه ناله می کنم!
Even Star
10-20-2008, 08:19 PM
تقدیم به تمامی دوستانی که خیلی وقته ازشون دورم
قلم به گریه دیگر نمی نویسد
و دست به نوشتن سلام نمی دهد
قلب نغمه نمی سراید
چون تو نیستی
پس هیچ نیست
دنیا و زرق و برقش همه هستند
صدای گامهای صنعت
چه پر طپش می تپد
و دنیا از چرخش نمی ایستد
آسمان هم هنوز پرندگان آهنی را میهمان است
و موشکها شاید
روزی سینه اش را بشکافند
دنیا هنوز می چرخد و
تکرارها مرا سلام می دهند
شاید چون من هستم و تو نیستی
نمی دانم
.....
روزها هنوز از شب ها سبقت می گیرند
و من هنوز از خود
و شاید تو نرهیده ام
دنیا هنوز می چرخد و
من نمی دانم
کجای این بازی ام
باری
بگذریم
....
خسته ام
شاید چون هنوز هستم
و بی تابانه ناله می کنم!
http://smilies.sofrayt.com/%5E/r/content.gif
Even Star
10-20-2008, 08:31 PM
پاییز اگر آمده باشی،
برگها زرد شده اند دیگر،
از واهمه ی خشاخش آنها که از شاخه جدا مانده اند.
پاییز اگر آمده باشی،
یادمانی از بهار نمی یابی،
که همه در گذر از عطشان تابستان سوخته است.
برگهایی که با بهار آمده بودند،
با پاییز رفتند.
پاییز اگر آمده باشی،
زمستان در انتظار تست،
می رسد پیش از آنکه امید به بهاری باز جوانه زند.
Scotopia
10-25-2008, 08:49 PM
اشتباه کرد کبوتر
همیشه اشتباه میکرد برای رفتن به شمالی که جنوب بود
گمان کرد که شاخه ی گندم آب بود
گمان کرد که دریا آسمان بود
شب روز بود
که ستارگان شبنم بودند
که گرما کولاک بود
که دامنت پیراهن تو بود
که قلبت خانه ی او بود
او بر کرانه ای ساحلی خوابید
و تو بر بلندای شاخساری
رافائل آلبرتی
Even Star
10-25-2008, 09:45 PM
تنها برای تو می نویسم بی بی باران
سیاه پوس دل سفید
دل سفید مو سیاه
مو سیاه رو سفید
رو سفید آسمان و اینه
گفتی ناقدان نادان این کرانه
در علت اعتمادت به دریا خیالبافی خواهند کرد
حق با تو بود پیشگوی شریف گریه ها
بسیاری در جواب به دریا زدنت جفنگ می بافند
بگذار که این راز
تنها سر به مهر صندوق بغض های من باشد
می دانم که در پس کرباس سفید
به کلمه ی تالمات روحی دلقکان می خندیدی
حالا مرا ببین در هجوم همهمه ی اینهمه هوچی
تمام حرفهاشان زیر خط کمربند است
مدام برایم از صفوف چپ و راست این کرانه می گویند
من اما دست چپ راستم را هم نمی شناسم
تنها می دانم که به قول فروغ
روشنی خواب است
می دانم که ماست
به حرف هیچ سایه ای سیاه نخواهد شد
می دانم که زیر طاقهای پل های سنگی این شهر
هنوز خوابگاه کودکان گرسنه
می دانم که به دستبوس هیچ سروری نخواهم رفت
می دانم که هنوز رهایی عریان رویا میسر نیست
جناح من نگاه تو بود بی بی باران
تو را او بامداد را
تا طنین واپسین ترانه ی نانوشته به یاد خواهم داشت
هراسم نیست از شب و
بیدلی اهالی خنیا و خرناسه
که آنچه می نویسم آنچه خوانده می شود را
کودکان عاشق فردا
با چشمهای بیدار و عادلشان قضاوت خواهند کرد
پس یک دقیقه فریاد به پاس صبوری ستاره ها
هزار ترانه صدا
به احترام آن همه خاطره ی زخمی
تو به من آموختی
که در مرگ نور
نباید سکوت کرد
Even Star
10-25-2008, 09:48 PM
سالها رو در روی رؤیا و رایانه زمزمه کردم
و کسی صدای مرا نشنید!
تنها چند سایه ی سر براه،
همسایه ی صدای من بودند!
گفتم: دوستی و دشمنی را با یک دال ننویسید!
گفتم: کتاب ِ تربیت ِ شگ و تربیت ِ کودک را
در یک قفسه نگذارید!
گفتم: دهاتی حرف ِ بدی نیست!
گفتم : تمام این سالها
صادق و سهراب برادر بودند
می شود صدای پای آب را،
اتز پس ِ پرچین ِ نیلوفر پوش بوف کور شنید!
هرگز حرفهای قشنگ نگفتم!
نگفتم: چرا در قفس همسایه ها کرکس نیست!
کبوتر و کرکس را در آسمان می خواستم!
گفتم: قفسها را بشکنید
و با نرده های نازکش قاب ِ عکس بسازید!
و جواب ِ این همه حرف،
سنگ و ریسه و دشنام بود!
ولی، این خط! این نشان!
یک روز دری به تخته می خورد!
باد قاصدکی می آورد،
که عطر ِ آفتاب و آرزوهای مرا می دهد!
این خط ! این نشان!
یک روز همه دهاتی می شویم،
سقفهای سیمان و سنگ را رها می کنیم
و کنار ِ سادگی چادر می زنیم!
این خط ّ این نشانّ
یک روز دبستان بی ترکه و ستاره بی هراس می شودّ
کبوترها و کرکس ها،
در لوله های خالی توپ تخم می گذارند
و جهان از صدای ترقه خالی می شود!
یک روز خورشید پایین می اید،
گونه زمین را می بوسد
و آسمان ِ آرزوهای من،
آبی می شود!
باور نمی کنی؟
این خط!
این نشان! ?
یغما گلرویی
بی تو چندین نفس آمد و رفت این گران جانِ پریشانِ پشیمان را ؟
کودکی بودم وقتی که تو رفتی .. اینک مردی است ز اندوه تو سرشار هنوز
شرمساری که به پنهانی چندی است به درد در دل خویش گریست
نشد از گریه سبک بال هنوز آن سیه دستِ سیه داس سیه دل
که تو را چون گلی با ریشه از میان دل من کند و ربود ..
نیمی از روح مرا با خود برد
نشد این خاک بهم ریخته هموار هنوز
ساقه ای بودم پیچیده بر آن قامت مهر .. ناتوان، نازک، ترد
تند بادی برخواست
تکیه گاهم افتاد ..
برگهایم پژمرد ..
بی تو آن هستی غمگین دیگر به چه کارم آمد یا به چه دردم خورد
روزها طی شد از تنهایی مالامال .. شب همه غربت و تاریکی و غم بود و خیال
همه شب چهره لرزان تو بود که از فراسوی سپهر گرم می آمد .. در آینه ی اشک فرود
نقش روی تو در این چشمه پدیدار هنوز ..
تو گذشتی شب و روز گذشت
آن زمان ها به امیدی که تو برخواهی گشت پای هر پنجره مات می نشتم به تماشا //تنها//
گاه بر پرده ی ابر، گاه بر روزن ماه، دور تا دورترین جاده می رفت نگاه، باز می گشتم تنها ..
هیهات ..
چشمها دوخته ام بر در و دیوار هنوز
بی تو چندین نفس آمد و رفت مرغ تنها .. خسته .. خون آلود؟
که به دنبال تو پر پر می زد و سپس می افتاد .. در قفس می فرسود
ناله ها می کند این مرغ گرفتار هنوز .. رنگ خون بر دم شمشیر قضا می بیند
بوی خاک از قدم تند زمان می شنوم
شوق دیدار توام هست چه باک
به نشیب آمدن روز فراز
به تو نزدیکترم می دانم
یک دو روزی دیگر از همین شاخه ی لرزان حیات پر کشان سوی تو می آیم
دوستت دارم .. بسیار هنوز
تقدیم به تمامی دوستانی که خیلی وقته ازشون دورم
قلم به گریه دیگر نمی نویسد
دست به نوشتن سلام نمی دهد
و قلب هم نغمه نمی سراید
چون تو نیستی
پس هیچ نیست!
دنیا و زرق و برقش همه هستند
صدای گامهای صنعت
چه پر طپش می تپد
و دنیا از چرخش نمی ایستد
آسمان هم هنوز پرندگان آهنی را میهمان است
موشکها به انتظار شکار سینه اش نشسته اند
دنیا هنوز می چرخد
و
تکرارها مرا سلام می دهند
شاید چون من هستم
و تو نیستی
نمی دانم !!!
.....
روزها هنوز از شب ها سبقت می گیرند
و من هنوز از خود
و شاید تو نرهیده ام
دنیا هنوز می چرخد
و
من نمی دانم
کجای این بازی ام؟
باری
بگذریم !
....
خسته ام
شاید چون هنوز هستم
و بی تابانه ناله می کنم!
http://forum.hammihan.com/images/smilies/new/53.gif
می روم، امشب یا فردا
بی چمدانی حتی
می روم بی همره، تا که شاید یک روز، بازگردم با دوست.
می روم بی توشه؛
بغض باید که بماند اینجا.
می روم وقتی که همه آدمکان در خوابند و
خدا در تنهایی، صبح را منتظر است.
می روم شب تا صبح
می دوم در همه روز
تا که شاید یک روز، بازگردم با دوست.
سال ها می گشتم؛ آنچه را ناجستند.
سال ها می رفتم؛ در پی آنچه نبود.
سال ها رفتم و باز
راههایم همه بن بست شدند.
سال ها بغض و سکوت همرهانم گشتند.
ولی امشب تنها
می روم بی توشه
می روم بی همره
نه چراغی دارم، نه رهی می دانم
و مرا دلخوشی اینست که آخر یک روز،
بازگردم با دوست...
CUAUHTEM☼C
10-27-2008, 02:15 PM
شعر بسیار زیبای زندان پستی از استاد شهریار
چرا در این چمن آن سرو من نیست
چرا آن سرو دیگر در چمن نیست
خدا را بلبل دستانسرا کو؟
در این گلشن به جز زاغ و زغن نیست
به هر سالم ز لاله نو شود داغ
که یادی مانده و یاری کهن نیست
جهانم بی تو ای گمگشته فرزند
به جز چاه غم و بیت حزن نیست
بروی چشم من جای تو خالی است
چرا جانا ترا یاد از وطن نیست
ترا هرجا که هستی وقت خوش باد
مرا قسمت به جز رنج و محن نیست
خدا را دیگر ابنای زمان را
چرا با یکدیگر جز سوءظن نیست
چرا من انس می گیرم به مردم
کسی در فکر من زین مرد و زن نیست
چرا باشم هوادار حریفی
که او را جز هوای خویشتن نیست
بپر ای روح علوی سوی بالا
که این زندان پستی جای من نیست
سلیمانی نگین آفرینش
به جز در دست مشتی اهرمن نیست
بهل دنیا که گر بایست مردن
چه غم گر خود به تن ما را کفن نیست
که این جان کندن دنیاپرستان
هم آهنگ کلنگ گورکن نیست
به دنبال من آیی اشگریزان
به هنگامی که روحم در بدن نیست
مگس غوغا کند در شکّرستان
که دیگر طوطی شکّرشکن نیست
چو پروانه بسوزم شهریارا
که بی شمعم فروغ انجمن نیست
CUAUHTEM☼C
10-27-2008, 02:17 PM
شعر زیبای بهار توبه شکن از استاد شهریار
نوبهار آمد و چون عهد بتان توبه شکست
فصل گل دامن ساقی نتوان داد ز دست
کاسه و کوزه ی تقوی که نمودند درست
دیدم آن کاسه به سنگ آمد و آن کوزه شکست
باز از طرف چمن ناله ی بلبل برخاست
عاشقان بی می و معشوق نخواهند نشست
مژدگانی که دگر باره گل از گلبن رست
بلبل سوخته خرمن ز غم هجران رست
سرخ گل خنده زد و ابر به کوهسار گریست
لاله بگرفت قدح بلبل عاشق شد مست
گرفتد بر سر من سایه ی آن سرو بلند
پیش چشمم فلک بر شده بنماید پست
بخت اگر یار شود رخ به میخانه کشم
من دُردی کش ، سودا زده ی باده پرست
نغمه ها داشتم از عشق تو چون ساز و فلک
گوشمال آنقدرم داد که تا رشته گسست
خبرت هست که دیگر خبر از خویشم نیست؟
خبرت نیست که آخر خبر از عشقم هست؟
دلرباتر ز رخت در دمنی گل ندمید
دلگشاتر ز لبت در چمنی غنچه نبست
شهریارا دگر از بخت چه خواهی که برند
خوبرویان غزل نغز تو را دست به دست
CUAUHTEM☼C
10-27-2008, 02:18 PM
شعر زیبای زکات زندگی از استاد شهریار
شب همه بی تو کار من شِکوه به ماه کردن است
روز ستاره تا سحر تیره به آه کردن است
متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن است
چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رو نهیم
این هم از آب و آینه خواهش ماه کردن است
نوگل نازنین من تا تو نگاه می کنی
لطف بهار عارفان در تو نگاه کردن است
لوح خدا نمایی و آیینه ی تمام قد
بهتر از این چه تکیه بر منصب و جاه کردن است
ماه عبادت است و من با لب روزه دار از این
قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردن است
لیک چراغ ذوق هم این همه کُشته داشتن
چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردن است
من همه اشتباه خود جلوه دهم که آدمی
از دم مهد تا لحد در اشتباه کردن است
غفلت کائنات را جنبش سایه ها همه
سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردن است
از غم خود بپرس کو با دل من چه می کند
این هم اگر چه شِکوه ی شحنه به شاه کردن است
عهد تو سایه و صبا گو بشکن که راه من
رو به حریم کعبه ی لطف الّه کردن است
گاه به گاه پرسشی کن که زکو زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه کردن است
بوسه ی تو به کام من کوهنورد تشنه را
کوزه ی آب زندگی توشه ی راه کردن است
خود برسان به شهریار یکه در این محیط غم
بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردن است
می نویسم، گذر ثانیه ها را، از تو.
مینویسم، سفر کودکیت را، به خزان.
مینویسم، سراین کوچۀ دور،
ایستادست کسی چشم به راه.
مینویسم، روشنایی همه جا هست ولی،
روز من بی تو شب است.
مینویسم،دل من تنگ شده،
باز آی از طرف جادۀ دور
تا سرازیر شود دست من از حاشیه در
به هم آغوشی تو.
مینویسم، تو فراموش بکن،بدیم را
و به یاد آر که من، خوب هم بوده ام انگارولی،
بی بها بوده و کم.
مینویسم اما، تو کجا میدانی؟!
مینویسم اما،
نامه هایم را تو،
از کجا میخوانی؟!
پشت هر چهره شهري است
كوچه هايش پر رمز پر راز
آسمانش چشم
گاه باران گاه آبي
وزماني پر پرواز كبوترها
باغ اين شهر پراز قاصدك است
همه اينجا منتظرند
چشم به راه
خاك اين شهر پراز خاطره سبز مسافرهاست
نقدي بايد زد
قصه بكر شنيدن دارد
پشت هر چهره شهري است
پرشمع
پر نذر
آرزوها بادبادكهايي رقصان
در هوا سرگردان
فرصتي بايد براي دل بستن
ديدن....
پشت هر چهره شهري است
دروازه لبخند كجاست؟؟؟؟
لالايی مرگ
خوابت نمی برد
می دانم... لالايی ام را دوست نداری
کاش خودت می خواندی
لالايی بخوان تا يک عمر بی تو بميرم
ودرشکوه خصوصی گهواره ات
قدم بگذارم
می دانم...
هزارسال بیشتر از تو کوچکم من هنوز...
...خدا آفريدگار بود
و چگونه مي توانست نيافريند
زمين را گسترد و آسمانها را برکشيد ...
وخدا يکي بود و جز خدا هيچ نبود
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود وبا او عدم بود
و عدم گوش نداشت
حرف هايي است براي گفتن که اگر گوشي نبود ،نمي گوييم
و حرفهايي است براي نگفتن ...
حرف هاي خوب و بزرگ و ماورائي همينهايند
و سرمايه ي هر کسي به اندازه ي حرف هايي است که براي نگفتن دارد ...
وخدا براي نگفتن حرف هاي بسيار داشت
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونهمي توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم
جز خدا هيچ نبود
در نبودن ،نتوانستن بود
با نبودن نتوان بودن . و خدا تنها بود
هر کسي گمشده اي دارد
و خدا گمشده اي داشت ...
دكتر علي شريعتي
شبی بهانه ی من شو برای بیداری
نگو! دوباره برایم بهانه ای داری
تمام فکر منی و نیامدی حتی
به شب نشینی این خوابهای افکاری
خیال با تو نبودن هنوز هم سخت است
هنوز با همه ی روز های تکراری
مرا ببخش اگر بی اجازه وارد شد
کسی به خانه ی دل از شکاف دیواری!
چه راه سرد و غریبیست راه من بی تو
شبیه مرگ و یا ازدواج اجباری!
نمیشود بروم خسته ام... نمیفهمی؟؟!
چه لذتیست که اینقدر مردم آزاری؟
و حرف آخر من این که تا ابد ممنون.
برای آن همه اشکی که بی تو شد جاری
من به مردی وفا نمودم او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
بجز آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبک سر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم
پس چرا زهرغم به جانش کرد؟
اگر از شهد آتشین لب من
بوسه ای کرد و شد سرمست
حسرتم نیست زانکه این لب را
بوسه های نداده بسیار است
باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون بتن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم
باز هم می توان به گیسویم
چنگی ازروی عشق ومستی زد
باز هم میتوان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد
باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او می گفت
تکیه گاهی است بحر آلامش
زآنچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت واضطراب وماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
بخدا چیز دیگرم کم نیست
دگرم آرزوی عشقی نیست
بی دلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر به او باشد
او که از من بریدو ترکم کرد
پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل را!!!
عذر می خواهم از اینکه شده ام عاشقتان
نازنین هر چه که کردم نشدم لایقتان
به خدا هر چه نشستم به پرم سنگ زدید
هر چه کردم که نخواهم بپرم سنگ زدید
پیش از اینها که بگویید ز من سیر شدید
نازنینم, به دل عاطفه زنجیر شدید
پیش از اینها که بگیرند شما را از من
پیش از اینها که دلم بشکند از تنگ شدن
آنقدر مست شدم از شب چشمان شما
آنقدر محو شما بودم ، دستان شما ...
...تا گرفتند شما را ز دل بیکس من
من به جا ماندم و صد خاطره دلواپس من !
شهر یکباره پر از عاشق دلباخته شد
چند تندیس قشنگ از دلتان ساخته شد
ناگهان دور شدید از شب تنهایی من
نگران ماند دل عاشق شیدایی من
بغض کردم که بمانید ولی خندیدید
گریه کردم که بدانید... ولی خندیدید
به گمان خودتان ساده فراموشم شد
به شما آنچه که دل داده فراموشم شد
من که باشم ؟که بگویم که شما بد کردید
یا زبانم بشود لال , شما نامردید !!!!!!
نازنین , یاد شما مانده غم بی کسی ام
یادتان هست که من مظهر دلواپسی ام؟
روز برگشتنتان از دل من یادم هست
آه... آن غصّه بیچاره شدن یادم هست
گله ای نیست از این خاطره ها ,ناجی ناب
دسته گل را دل دیوانه من داد به آب !
دل به دور دلتان بیشتر از حد گردید
نازنین با غمتان خوب ... تلافی کردید
اگر از حد خودم دور شدم می بخشید
پیش شیرینیتان شور شدم می بخشید
من ولی عاشقم این بی خبری حقم نیست
به خدا این همه هم, در به دری حقم نیست
شرمسارم من از این , کاش ببخشید مرا
اتفاقی ست که افتاده ببخشید شما
به خدا خسته ام از این همه تنهایی محض
عذر می خواهم از این قصّه شیدایی محض
عذر می خواهم از این خاطره بازی هایم
هرچه کردم بروم باز , ولی می آیم
من از طرح زيبای هر خاطره
سلامی غزل گونه خواهم نوشت
که باور کنی گرچه دور از توام
فراموش هرگز نکردم تو را
در اين رخوت بی مجال زمان
که احساس پژمرده همچون خزان
به ياد تو مانده ام آشنا
که شايد که من ياد باشم تو را
من با دلم !
دوباره توی چشای من با گریه هات نگاه نکن
راهی نمونده بین ما بی خودی اشتباه نکن
خودت که بهتر می دونی تو زندگی مسافریم
تا چشام ابری نشده بهتره که از پیشم بری
تموم شده هر چی که بود تمومه اون خاطره ها
باید که باور بکنیم چیزی نمونده بین ما عزیزم
حالا من و تو عزیز برای اشتباه بسیم
کنار هم عاشق شدیم اما به هم نمی رسییم
چه فایده که قصه ما پایان بهتری نداشت
میخواستیم عاشق بمونیم اما چه حیف دنیا نزاشت
برای قلب بی قرار تو با یه دنیا انتظار
ازت یه خواهشی دارم منو به خاطرت نیار
باري اگر روزي كسي از من بپرسد
«چندي كه در روي زمين بودي چه كردي؟»
من، ميگشايم پيش رويش دفترم را
گريان و خندان، بر ميافرازم سرم را
آنگاه ميگويم كه: بذري نو فشانده است
تا بشكفد، تا بر دهد، بسيار مانده است
در زير اين نيلي سپهر بيكرانه
چندان كه يارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تكرار كردم
با اين صداي خسته شايد خفته اي را
در چار سوي اين جهان بيدار كردم
من مهرباني را ستودم
من با بدي پيكار كردم
«پژمردن يك شاخه گل» را رنج بردم
«مرگ قناري در قفس» را غصه خوردم
وز غصه مردم، شبي صد بار مردم
شرمنده از خود نيستم گر چو مسيحا
آنجا كه فرياد از جگر بايد كشيدن
من، با صبوري، بر جگر دندان فشردم
اما اگر پيكار با نابخردان را
شمشير بايد ميگرفتم
بر من نگيري، من به راه مهر رفتم
در چشم من، شمشير در مشت
يعني كسي را مي توان كشت!
در راه باريكي كه از آن ميگذشتم
تاريكي بيدانشي بيداد ميكرد
ايمان به انسان، شبچراغ راه من بود
شمشير دست اهرمن بود
تنها سلاح من درين ميدان سخن بود
شب هاي بيپايان نخفتم
پيغام انسان را به انسان بازگفتم
حرفم نسيمي از ديار آشتي بود.
زیر این سقف بلند
زیر این چرخ کبود
فارغ از بود و نبود
فارغ از همهمه وحشی شهر
من و تو دیده بهم دوخته بودیم آنروز
دل من گرم محبت
دل تو گرم امید
تن من مرتع عطشان
تن تو رود سپید
چشم من چشم تمنا
رخ تو مخمل شرم
لحظه ها ساکت و گرم
من و تو دیده بهم دوخته بودیم آنروز
من در آن روز تب آلوده تابستانی
به صمیمیت چشم تو پناه آوردم
و تو ای خوبترین خاطره ها
به من از روی سخا بخشیدی
جنگل شب زده چشمت را
و من آنجا گفتم:
«در نظر بازی ما بیخبران حیرانند»
و تو خندیدی و گفتی: آری،
«عشق داند که در آینه سرگردانند»
اینک ای رهسپر وادی کوچ
سالها رفته از آن روز بزرگ
سالها رفته که دوریم ز هم
سالها رفته ولی ....
من از آن روز تب آلوده تابستانی
خاطراتی به نهانخانه خاطر دارم
که شکوفایی اشعار مرا الهامی است
و مرا با همه ناآرامی
یاد آن خاطره ها آرامی است
همیشه
با همیشه
در انتظار نیامدنت
سکوت می کنم
و از تو ... .
می آیی ؟
نمی دانم اما
خوب می دانم که نمی آیی
و این قصه را به هیچکس نمی گویم
حتی به تو .
امروز چقدر انتظار نیامدنت را
کشیده ام .
باور کن شاید ، باور نکنی
در ازدحام این همه آدم
سخن گفتن را فراموش کرده ام .
سلام...
چقدر اينجا سوت و كور شده...!
ياد بچه هاي قديم بخير..
:eek:
هر روز
شيطان لعنتي
خط هاي ذهن مرا
اشغال مي كند
هي با شماره هاي غلط ، زنگ مي زند، آن وقت
من اشتباه مي كنم و او
با اشتباه هاي دلم
حال مي كند.
ديروز يك فرشته به من مي گفت:
تو گوشي دل خود را
بد گذاشتي
آن وقت ها كه خدا به تو مي زد زنگ
آخر چرا جواب ندادي
چرا بر نداشتي؟!
يادش به خير
آن روزها
مكالمه با خورشيد
دفترچه هاي ذهن كوچك من را
سرشار خاطره مي كرد
امروز پاره است
آن سيم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره مي كرد.
×××
با من تماس بگير ، خدايا
حتي هزار بار
وقتي كه نيستم
لطفا پيام خودت را
روي پيام گير دلم بگذار.
×××
عرفان نظر آهاري
شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
***
طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟
***
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها
***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم
عرفان نظرآهاری
تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.
***
خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟
***
فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.
***
خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.
***
خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.
***
من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست.
عرفان نظرآهاری
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.
عرفان نظرآهاری
قلب تو كبوتر است
بال هايت از نسيم
قلب من سياه و سنگ
قلب من شبيه ...
بگذريم
دور قلب
من كشيده اند
يك رديف سيم خاردار
پس تو احتياط كن
جلو نيا
برو كنار!
***
توي اين جهان گنده ، هيچ كس
با دلم رفيق نيست
فكر مي كني چاره ي دلي كه
جوجه تيغي است، چيست؟
***
مثل يك گلوله جمع مي شود
جوجه تيغي دلم
نيش مي زند به روح نازكم
تيغ هاي تيز مشكلم
***
راستي تو جوجه تيغي دل مرا
توي قلب خود راه مي دهي؟
او گرسنه است و گمشده
تو به او پناه مي دهي؟
***
باورت نمي شود ولي
جوجه تيغي دلم
زود رام مي شود
تو فقط سلام كن
***
تيغ هاي تند و تيز او
با سلام تو
تمام مي شود.
عرفان نظرآهاری
مثل نامه ای ولی
توی هیچ پاکتی
جا نمی شوی
**
جعبه جواهری
قفل نیستی ولی
وا نمی شوی
**
مثل میوه خواستم بچینمت
میوه نیستی ستاره ای
از درخت آسمان جدا نمی شوی
**
من تلاش می کنم بگیرمت
طعمه می شوم ولی
تو نهنگ می شوی
مثل کرم کوچکی مرا
تند و تیز می خوری
تور می شوم
ماهی زرنگ حوض می شوی
لیز می خوری
***
آفتاب را نمی شود
توی کیسه ای
جمع کرد و برد
*
ابر را نمی شود
مثل کهنه ای
توی مشت خود فشرد
آفتاب
توی آسمان
آفتاب می شود
ابرهم بدون آسمان فقط
چند قطره آب می شود
***
پس تو ابر باش و آفتاب
قول می دهم که آسمان شوم
یک کمی ستاره روی صورتم بپاش
سعی می کنم شبیه کهکشان شوم
***
شکل نوری و شبیه باد
توی هیچ چیز جا نمی شوی
تو کنار من کنار او ولی
تو تویی و هیچ وقت
ما نمی شوی
عرفان نظرآهاری
من اگر ما نشدم صحبتی از خویش نبود
ما شدن مرحم این زخم دل ریش نبود
بعد تو هیچ کسی با دل من یار نشد
هر که آمد دل من بعد تو هوشیار نشد
من اگر ما نشدم جای تو تنها بودم
تو نبودی ولی از عشق تو من ما بودم
من اگر ما نشدم خاطر تو با من بود
گله ای نیست زتو چون که خطا از من بود
تو ندیدی که دلم در پس یک صحبت مرد
سیلی سرد غرورم به دل غربت خورد
من از آوار نگاهت قفسی ساخته ام
من اگر ما نشدم چون که تو را باخته ام
این روا نیست که من را به بدی یاد کنی
من خراب تو شوم ، خویش خود آباد کنی
من از این بازی تقدیر فقط بد دیدم
هر چه بد کرد فلک با بدی اش چرخیدم
من اگر ما نشدم چون که دلم راضی نیست
بعد تو هیچ کسی لایق این بازی نیست
من اگر ما نشدم چشم به راهت بودم
من از آن روز ازل مست نگاهت بودم
تو ولی ما شده ای بی خبری از من ها
خاطرت نیست که من مانده ام اینجا تنها
خاطرت نیست که روزی من و تو ما بودیم
من و تو رهگذر کوچه ی رویا بودیم
ولی افسوس که این قصه ی خوش پایان داشت
من اگر ما نشدم درد دلم درمان داشت
من اگر ما نشدم ، آه دریغا فریاد
من و این قصه ی تلخ و تو و عشقی آزاد . . .
برو خوش باش که او بی کس تنها جان داد
تو نبودی و غمت را به شب و باران داد
نام تو بر لب او بود ، که تنها می رفت
برو خوش باش که او بی تو از اینجا می رفت
وقت رفتن نه فقط از غم تو ماتم داشت
غمش این بود که از عشق تو خیلی کم داشت
منتظر بود که شاید تو به یادش باشی
لحظه ای هم تو مگر چشم به راهش باشی
منتظر بود که شاید تو بگویی برگرد
ای دریغا که نگاهت به دل او بد کرد
برو خوش باش که او یاد تو را با خود برد
آن تنومند درخت از غم برگی پژمرد
برو خوش باش که او دیگر از اینجا پر زد
با غمت بال گرفت و به رهی دیگر زد
ولی آن لحظه ی آخر که خدا آنجا بود
کس نپرسید چرا رفت و چرا تنها بود ؟
لحظه ای گفت بگویید که من هم رفتم
عاشق و بی کس و تنها و پر از غم رفتم
کس بگوید به همانی که مرا عاشق کرد
او نه از بی کسی از غصه ی رفتن دق کرد
او فقط عاشق پرواز و پر از رفتن بود
از همان لحظه گناهش به تو دل بستن بود
هم بگویید که او رفت دگر خوش باشد
بی من و فکر من آسوده و سر خوش باشد
او که تنهایی خود را به من ارزانی داشت
هم بگویید که این قصه چه پایانی داشت
آخرش بار خودش را ز جهان هم برداشت
آنکه با عشق تو در عشق خدا هم سر داشت . . .
گدایی نان و آرزو آنهم وسط خیابان - از کتاب شعر لیلی و مرد باران
گدایی نان و آرزو آنهم وسط خیابان -
دقیقا وسط خیابان ایستاده ام
و تصمیم دارم همین جا بنشینم
بین دو خط سفید
بال هایم را آنطرف خیابان امانت داده ام تا صبح
خواب های گرسنه ای را گرما ببخشند
و اگر شد جرعه ای نان و کاسه ای آرزو برایش ببرم
با احتیاط تا وسط خیابان آمده ام
و با خودم فکر می کنم
کاغذهایم را کدام طرف خطوط سفید پهن کنم
به سمت دیواریا به سمت آسمان
خیلی ها می روند و خیلی ها
سعی می کنند که برگردند
کسی متوجه سفیدی لحظه ها نمی شود
نوشته هایم را دور می ریزند
خش خش برگ های پاییز از داخل هر ماشینی به گوش می رسد
و من برای یک لبخند التماس می کنم
آنهم وسط خیابان
- اجازه دهید چشمانتان را پاک کنم خانم!
دستانم سفیدند و اشک هایم تازه
- کلماتم تازه ترند
یک بسته بدهم آقا؟
- محبت ارزان تر از همه
سنگینتر از همه،
واسه ماشین های بزرگتر بیشتربه درد می خوره
- یه گل سرخ رو کاغذ
آخرین یادگاری شاعر فردا
امروز به سراغش برید
و من ارزانترین تحفه امشب
بوسه ای سرگردان
نانی بدست گیرید و حرمتی را زنده کنید
کاسه رویاها آنطرف خیابان رها شده است.
پسرک آ ر ز و ها
ساعت 10:51 روز دوشنبه 16 آبان
علی خیابانیان
http://www.akhiabanian.ir/weblog/leili-va-marde-baran-01.jpg
Golzarion
11-25-2008, 11:27 PM
در کمین اندوه هستم
بانو
مرا دریاب
به خانه ببر
گلی را فراموش کرده ام
که بر چهره اممی تابید
زخم های من دهان گشوده اند
همه ی روزگار پروازم
اندوه بود
بانو مرا
قطره قطره دریاب
در این خانه
جای سخن نیست
زبا بستم
عمری گذشت
مرا از این خانه
به باغ ببر
سرنوشت من
به بدگمانی
به خوناب دل
خاموشی لب
اشک های من بسته
بر صورت من است
هیچکس یورش دل را
در خانه ندید
بانو
من به خانه آمدم
و دیدم
که عشق چگونه
فرو می ریزد
و قلب در اوج
رها می شود
و بر کف باغچه می ریزد
بانو مرا دریاب
ما شب چراغ نبودیم
ما در شب باختیم
احمد رضا احمدی
pandora7
11-26-2008, 11:42 PM
اشتباه اول من و تو یک نگاه بود
عشق ما از اولین نگاه اشتباه بود
گر چه باورت نمی شود ولی حقیقتی است
اینکه کلبه ی من از غم تو روبراه بود
می دویدم و میان کوچه جار می زدم
های های گریه بود و اشک و درد و آه بود
گاه گریه می شدیم گاه خنده مثل شوق
این هم از تب همان نگاه گاه گاه بود
جنگ بر سر من و خدا و عشق بود سیب
سیب بی گمان در آن میانه بی گناه بود
هر کجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم
ردی از عبور آفتاب و ماه بود
آفتاب من تویی و ماه من بگو چرا
با حضور آفتاب روز من سیاه بود
اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب
بر غریبی من و تو بهترین گواه بود
زیر چتر سایه ی تو خیس گریه می شوم
مثل آن زمان که دل هنوز سربراه بود
هرچه می دوم به انتهای خود نمی رسم
مانده ام کجا ، کجای کار اشتباه بود
وقتي تمام سهمم از آسمان قفس بود
ديدي چگونه بالم در پشت ميله فرسود
اينجا کسي بجز تو درد مرا نفهميد
اينجا کسي بجز من بر درد تو نيفزود
عمري به باد دادي خاکستر تنت را
اي دل که پر بگيري از کوچه هاي مسدود
وقتي اسير هستي وقتي اسير هستم
در پشت ميله ها هم بايد به فکر هم بود
Golzarion
11-28-2008, 07:39 PM
خدایا دوستت دارم
چرا که تو آموزگار اول عشق در من بودی
آری تو بودی که به من ، پیکی از گوهر عشق را نوشاندی
و خودت بودی که ، معشوق را در وجودم پروراندی
و امّا…!
من چه گویم در برت؟
من نگویم… تو خود دانی که در عشقم نباشد هیچ رنگی و ریایی
بسی سخت است…
بسی سخت است نالیدن ز معشوق
" در زمانی که وفا قصّه ی برف به تابستان است
و صداقت گل نایابی
با چه کس باید گفت : با تو انسانم و خوشبخت ترین؟ "
خدایا ...!
اعترافی می کنم در محضرت...
عشق را تنها تو می دانی و بس
آه...!
عشق کو ؟
عاشق کجاست ؟
معشوق کیست ؟
آنکه دارد ادعای عاشقی ،
خود نداند عاشق آن نیست که کند شیدایی
خود نداند عاشق آن نیست که کند سودایی
او نداند که در این زمانه ی بی عشقی ...
عشق یک حس غریبیست که قدرش را نداند هیچکس
عاشقی در عهد ما بازی شده
ای خداوند رحیم
عاشقی نزد تو می ماند ...
تا ابد...
تا به کی این درد در دلها بماند؟
تا ابد ؟
احسان ضامنی
_____________
http://forum.golzarion.com
ای خدا غصه نخور! از تو فراری نشدم!
بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم
با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد
شاکی از اینکه مرا دوست نداری نشدم!
ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد
منکه ویرانتر از این ابر بهاری نشدم!
قسمتم بود اگر رفت و مرا تنها کرد...
بعد از او غرق شکایت ز تو آری نشدم ...!
ای خدا غصه نخور! باز همین می مانم
من زمین خورده ی این ضربه ی کاری نشدم!
هرکه می خواست مرا از تو جدا سا زد دید
هرچه کردی تو به من از تو فراری نشدم ...
Golzarion
12-06-2008, 11:40 PM
شب و هوس
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمی آید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی آید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد ساکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم بپیچد ‚ پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد
خاکسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان
فروغ فرخزاد
________________
http://forum.golzarion.com
کسی خبر آورده است است که زمزمه کلمات مرا
در اخرین شب همین ستارگان ستارگان شنیده اند
و هزارن چشم منتظر
رنگین ترین لحظه ای را که به خاطر دارند
به رنگین کمان بخشیده اند
نزدیکتر بیا و سرانجام سبزی لحطه ها را بنگر
خواه یفهمید که چرا فرشتگان بال دارند و انسان دلش به هزاران آرزو پر میکشد
سنگ دیگری را در کنار میزنم و چشمانم را میبندم
دعا کنید مرا با خود ببرد
من تنها یادگار خاک
خالی تر از همه زندگی هایی
همچون شعری بر لبان لیلی
نگران بی تاب
دعایم کنید
لیلی بوسه ای بفرستد
علی خبابانیان .....لیلی و مرد بارن
Golzarion
12-11-2008, 11:35 PM
هدیه دوست
گلی را که دیروز
به دیدار من هدیه آوردی ای دوست
دور از رخ نازنین تو
امروز پژمرد
همه لطف و زیبایی اش را
که حسرت به روی تو می خورد و
هوش از سر ما به تاراج می برد
گرمای شب برد
صفای تو اما گلی پایدار است
بهشتی همیشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بی خزان
گل تا که من زنده ام ماندگار است
فریدون مشیری
_________________
http://forum.golzarion.com
لیلی و لیوان
به هجوم اشیا میاندیشم
زمانیکه سکوت میکنند
و از حضور تو کاسته میشود
کاغذهایت را نمیتوانم پیدا کنم
همه جا سفید است و خط خطی
و از حضور اینهمه خط سیاه خالی میترسم
من کم و اندیشه ام بسیار
میاندیشم
به سکوتی است که سالهاست
از پشت هر دور و دریچه ای شنیده ام
و اینک
حضور کمرنگی از تو
تداوم کدامین خط مرا به تو میرساند ؟
از حرف ل گذشته ام و انده ام پایین
کنار جای خالی بوسه هایت
تو به رویا نزدیکتری
مرا از جای خالی پنجره و پرواز و پرنده برهان
از سکت اشیا میترسم
از مفهموم بی من میترسم
تو به ذات اشیا نزدیکتری
دوباره بخوان
حرف "ی" سراغاز کدامین نگاه تو ست؟
مانده ام که چگونه ادامه دهم و ازتو و هجوم اشیا
بگذرم
کمی از من در شاهراه "ل" به " ی" رسید
و میخواهد تکرار شود
اینهمه حروف برای شاعری جوان پسندیده نیست
خطرناک است که از ذات اشیا بر حضور اشعار خود بیافزاید
و هی بگوید حضور و سکوت و کم بشود-
در کم شدن من که خیری نیست! نگران مباش
من در فکر لیورانم
لیوانی در دستان " ل ی ل ی " و چای صبحگاهی من
حضور لیلی و شعور لیوان
علی خیابانیان !
به هر کسی که تکه ای از مرا
بیابد
جایزه می دهیم !
تنها تکه ای در دست ستارگان است
به ان دست نزنید
بعد از اولین کسوف خورشید! پس خواهند داد
لازم نیست منتظر ان شوید
تکه ها را فراهم اورید
برچسب همه خوشی ها با من
من در روشن ترین نگاه مردم تکه تکه شده ایم
و مرا نیافته اند
گم شدهام
خطوط بسیاری از من گذشته اند و
تکه های بسیاری را به هم دوخته ام
سفت سفت چون زمانیکه لبان را دوخته بودند و
کلمات به سایش انگشتانم به صف میشدند
چون کلامی از من و
من به مثابه کلمه ای!
اولین دو تکه ای که به هم رساندم
از خطوط همین خاطرات گره خورده بود
تا هزارمین گره
که به تکه ای از خود برخوردم
ونشناختمش
او مرا شناخت
و به میان خطوط در امد
همچون به دیگران
پشت به پشت و
صف به صف
تا کلمه ای ساز کند و بر بهانه بودن ما بیفزاید !
اه ای خطوطی که کلمات دشواری توازی شما گام برمیداند
و انتهایی بر شما تصویر نیست
اینک چشم به چشم انسان دوخته اید؟
انسان همیشه منتظر
همیشه مظطرب
انتظار او قرن هاست پیش به پایان رسیده است
این همیشگی ست مکه منتظر بی انتهای سرنوشت ماست
بی هیچ سوالی به صف شویم و
سراغ ستاره هزار حجره را بگیریم
بیا و تکه ای ساز کن و سینه بر شکاف -
همیشه و هز جا اگر تکه ای بود
به خود برمیگرفتم
اگر نبود همیشه بودم و منتظر
تا گذر تکه ای از ماه و
شهادت ستارگان به انجا بیافتد
و اگر نمی افتاد که روزی نیفتاد
تکه ای میهمانشان کردم
به زخمی کوتاه و دلی پر درد
تکه تکه شدم
به بهای هزاران خط نانوشته و نادانسته
به صف شدم
به روشن ترین نگاه مردم دنیا
بر دانایی مهتاب
مبادا که پایانی در کار باشد و همیشگی ما
فراموش شود
علی خیابانیان!
چند لحظه ای مشود که رفته اند
دلم نمیاید پرده ها را بکشم
اشمان سر جایش است و هنوز
مرا مینگرند
بالهایشان را جا گذاشته اند
همه جا روشن است
چشم هایم سرگردان است
" حضوری بینهایت و
نهایتی به ابعاد حضور"
بالشم شاهد چه ها بوده است
بیشتر از همه اتاق خواب های جهان و
نمناکتر از بوسه هاس بی تاب
مرا کجا یافتید؟
در گذر کدامین حقیقت ؟
بر ناکامی کدامین آرزو؟
دستانم میلرزد
بالشم را بغل می کنم
بوی هزار ساله تنهایی انسان
دیشب همه را فراموش کردم
لغزشی ارام
نفس هایی تنگ
لبهایی که به شرم باز میشوند
و چشمانم را تا انتهای زمان بسته نگاه میدارم
شوق بسترم را تنگ کرده است
خاطه ها محو میشوند
صدای درونم را میشنوم
من , توأم
من, توأم
تکرار میکنند
تکرار میکند و میچرخند
میچرخند
نه پنجره ای باقی میماند و
نه اسمانی
تنها مرا مینگرند
خواهم آمد!
علی خیابانیان
minita
12-18-2008, 01:34 AM
ای رفته ز دل
رفته ز بر
رفته ز خاطر
بر من منگر،تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر
زانکه بجز تلخی و اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل راست بگو بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم.... او مرده و من سایه اویم!!
.
.
.
سیمین بهبهانی
maryam & m
12-24-2008, 02:25 PM
مختصر اما زیباhttp://leeyoungae.ir/forums/images/smilies/53.gif
حیرت
آه ای عشق تو درجان و تن من جاری
دلم آن سوی زمان
با تو ایا دارد وعده دیداری ؟
چه شنیدم ؟
تو چه گفتی ؟
آری ؟؟؟؟ http://leeyoungae.ir/forums/images/smilies/38.gif
maryam & m
12-24-2008, 02:34 PM
خب من میخوام از یه شاعر همشهری واستون شعر بذارم.آقای جلیل صفربیگی.از شاعران خوب ایلامی.:blush:
من این شعر رو خیلی خیلی زیاد دوست میدارم.http://leeyoungae.ir/forums/images/smilies/8.gifامیدوارم شما هم خوشتون بیادhttp://leeyoungae.ir/forums/images/smilies/53.gif
ماه
بعد از سلام عرض شود خدمت شما
ما نیز آدمیم بلا نسبت شما
بانوی من زیاد مزاحم نمی شوم
یکعمر داده است دلم زحمت شما
باور کنید باز همین چند لحظه پیش
با عشق باز بود سر صحبت شما
اما!هنوز هم که هنوز است به دلم
سر میزند زنی به قد و قامت شما
انگار سالهاست که کوچیده ای وما
بر دوش می کشیم غم غربت شما
ما درد خویش را به خدا هم نگفته ایم
تا نشکنیم پیش کسی حرمت شما
من بیش از این مزاحم وقتت نمی شوم
بانو خدا زیاد کند عزت شما
minita
12-25-2008, 12:36 AM
گفتی که می بوسم تو را،گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بیند کسی،گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید زدر
گفتم که با افسونگری او را ز سر وا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی ترا گویم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
گفتی اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم
گفتم ز تو دیوانه تر دانی که پیدا می کنم!!
.
.
.
سیمین بهبهانی
maryam & m
12-28-2008, 09:35 AM
سیب
سیبی کجاست ازلب سرخ تو سیب تر
زیبا تر و رسیده ترو دلفریب تر
چاقو به دست آمده اند از چهار سمت
اما میان این همه من بی نصیب تر
من پشت کوه قاف وصال تو مانده ام
از هر چه کوه دره فراز و نشیب تر
صبرم به سر رسید خدایا عنایتی؟
نازل نمای آیه ای«امن یجیب »تر
این تازه ابتدای خرابیست بعد از این
درمن وقوع زلزله های مهیب تر
maryam & m
12-28-2008, 09:38 AM
تقسیم
ای پر از عاطفه در قحط محبت با من
کاش میشد بگشایی سر صحبت با من
هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا
درد تنهایی و بی برگی و غربت با من
از خروشانی امواج نگاهت دیریست
باد نگشوده لبش را به حکایت با من
خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال
آسمان دور شد از روی حسادت با من
بعد از این شور غزل های شکوفا با تو
بعد از این مرثیه و غربت وحسرت با من
گر چه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند
داغ چشمان تو تا روز قیامت با من
maryam & m
12-30-2008, 11:39 AM
بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند
گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند
باید این آیینه را برق نگاهی می شکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند
گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند
شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه
تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند
کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند
فاضل نظری
maryam & m
12-30-2008, 11:41 AM
من این غزل رو خیلی دوست دارم.بازم از یه شاعر ایلامیه.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد:blush:
صبر کن عشق زمین گیر شود - بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود – بعد برو
ای پرنده به کجا؟! قدر دگرصبر بکن
آسمان پای پرت پیر شود – بعد برو
باش با دست خود آیینه را پاک بکن
نکند آیینه دلگیر شود – بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را می بارد
خنده کن عشق نمک گیر شود – بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
باش خواب تو تعبیر شود – بعد برو
http://leeyoungae.ir/forums/images/smilies/53.gifhttp://leeyoungae.ir/forums/images/smilies/53.gifhttp://leeyoungae.ir/forums/images/smilies/53.gif
زنبق سلیمان نژاد
maryam & m
01-03-2009, 12:57 PM
خراب
آهسته آهسته دارد گل می کند التهابم
چیزی شبیه شکفتن دارد می آید به خوابم
انگار چیزی دلم را در مشت خود می فشارد
دیروز عاشق نبودم امروز مستم خرابم
در خواب بودم که باران بارید بر شانه هایم
در خواب بودم که ... آری در خواب دادی بر آبم
از چار سمت نگاهت خورشید تابید برمن
دیریست کرده ست ای دوست ! داغ نگاهت کبابم
در خواب بودم که ناگاه ...ناگاه خشکید خوابم
گم شد میان مه و ابر آیینه ام آفتابم
ای کاش باران ببارد ای کاش یکبار دیگر
آهسته آهسته می برد با چشمهای تو خوابم
بگو به باد، پرش را تكان تكان بدهد
بگو به ابر، كه باران بي امان بدهد
چه بي قرار و چه بيگانه مانده ايم،اي كاش
كسي بيايد و ما را به هم نشان بدهد
كسي بيايد و ما را به كوچه ها ببرد
به ما براي رسيدن به هم توان بدهد
بگو، مگر برساند كسي به گوش خدا
كه از نگاهش سهمي به عاشقان بدهد
براي هر دل تنها، دلي رديف كند
به هر نگاه جوان، يار مهربان بدهد
خدا كه اينهمه خوب است، كاش امر كند
كمي زمانه به ما روي خوش نشان بدهد
maryam & m
01-11-2009, 04:16 PM
به بهانه این روزها و ماه محرم
-----------------
اي خون به رگ دويده ي عشق! حسين!
خورشيد به خون تپيده ي عشق حسين!
در دشت عطش لبان تفتيده ي درد
در تشت سر بريده ي عشق حسين!
http://i33.tinypic.com/xm01np.gif
چرخيد خداوند به دور سر تو
زد بوسه به پاره پاره ي پيكر تو
والله كه كشتي نجات همه است
گهواره ي كوچك علي اصغر تو
http://i33.tinypic.com/xm01np.gif
شد قطع دو دست نازنينت عباس!
جز عشق مگر چه بود دينت عباس؟
در ياوري عشق برون آمده بود
دستان خدا از آستينت عباس!
.
.
.
maryam & m
01-11-2009, 04:17 PM
به بهانه این روزها و ماه محرم
-----------------
در پيش تو عشق مشق غيرت مي كرد
غيرت به شجاعتت حسادت مي كرد
از عرش خدا به كربلا آمده بود
با دست بريده ي تو بيعت مي كرد.
http://sl.glitter-graphics.net/pub/536/536381qy25y7ppxh.gif http://sl.glitter-graphics.net/pub/536/536381qy25y7ppxh.gif
دستان بريده نعش بي سر دجله
تنها و غريب و بي برادر دجله
يك سوي حسين و سوي ديگر عباس
يك چشم فرات و چشم ديگر دجله
http://sl.glitter-graphics.net/pub/536/536381qy25y7ppxh.gif http://sl.glitter-graphics.net/pub/536/536381qy25y7ppxh.gif
اين اشك كه در مشك دلم مي زايد
يك روز گره ز كار من بگشايد
روزي كه بريد دست من از همه جا
عباس به دستگيري ام مي آيد
.
.
.
khabgard
01-11-2009, 07:17 PM
این شعر یه آهنگ معروف از Sting هست , معنی این شعر بسیار زیبا و مفهمومی ست :) :
Desert Rose
-------------------
I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand
I dream of fire
Those dreams are tied to a horse that will never tire
And in the flames
Her shadows play in the shape of a man's desire
This desert rose
Each of her veils, a secret promise
This desert flower
No sweet perfume ever tortured me more than this
And as she turns
This way she moves in the logic of all my dreams
This fire burns
I realize that nothing's as it seems
I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand
I dream of rain
I lift my gaze to empty skies above
I close my eyes
This rare perfume is the sweet intoxication of her love
I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand
Sweet desert rose
Each of her veils, a secret promise
This desert flower
No sweet perfume ever tortured me more than this
Sweet desert rose
This memory of Eden haunts us all
This desert flower
This rare perfume, is the sweet intoxication of the fall
حالم خوب است/ هنوز خواب می بینم، ابری می آید
و مرا تا سرآغاز روییدن، بدرقه می کند.
تابستان که بیاید، نمی دانم چند ساله می شوم
اما صدای غریبی، مرتب می خواندم: تو کی خواهی مرد؟!
«ری را» به کوری چشم کلاغ، عقاب ها هرگز نمی میرند.
مهم نیست! تو که آن بید لب حوض را بخاطر داری!
همین امروز غروب، برایش دو شعر از «نیما» خواندم
او هم خم شد بر آب و گفت: گیسوانم را مثل «افسانه» بباف!
بیقرارم
میخواهم بروم
میخواهم بمانم
دارم در ترانهئی مبهم زاده میشوم
به نسيما بگو کتابهای کودکان را
کنار گلدان و سوالات هفتسالگی چيدهام
گونههايم گُر گرفته است
تشنه نيستم
میخواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پيش خواب باران و پائيزی نيامده را ديدم
انگار که تعبير تمام رفتنها
بازگشتِ به زادرودِ شقايق است
حالا بوی مينار مادرم میآيد
بوی حنا، هفتسالگی، سوال، سفر، ستاره ...
میخواهم به بوی ريواس و رازيانه بينديشم
به بوی نان، به لحن الکن فتيله و فانوس
به رنگِ پونه و پسين کوه
میخواهم به باران، به بوی خاک
به اَشکال کنار جاده بينديشم
به سنگچينِ دوداندودِ اجاقِ تُرنج
ترانه، لَچَک، کودری، چلواری سپيد،
بخار نفسهای استکان
طعم غليظ قند، رنگ عقيق چای
نی، نافله، نای،
و دقالبابِ باد بر چارچوب روسواترينِ روياها!
نگفتمت وقتی که خاموشم
تو در مزن؟
میخواهم به رواج رويا و عدالتِ آدمی بينديشم
میخواهم ساده باشم،
میخواهم در کوچههای کهنسالِ آواز و بُغض بلوغ
به گيسوی بيد و بوی بابونه بينديشم
به صلوة ظهر و سايههای خسيس
به خوابِ يخ، پردهی توری، طعم آب و حرمتِ علف.
چرا زبانِ خاموشِ مرا
کسی در لهجههای اين هم جنوب در نمیيابد؟
نه، ديگر از آن پرندهی خيس
از آن پرندهی خسته ... خبری نيست
روی ديوارِ آن سوی پنجره
کسی با شتاب چيزی مینويسد و میرود.
امروز هم کسی اگر صدايم کرد
بگو خانه نيست
بگو رفته است شمال
میخواهم به جنوب بينديشم
میخواهم به آن پرندهی خيس، به آن پرندهی خسته ...
به خودم بينديشم ...!
گاهی اوقات مجبورم حقيقتی را پس گريههای بیوقفهام پنهان کنم
همين خوب است ...
همين خوب است!
دریغ می كنی از من نگاه را حتی
و نیز زمزمه ی گاه گاه را حتی
من و تو ره به ثوابی نمی بریم از هم
چرا مضایقه داری گناه را حتی؟
تو اشتباه بزرگ منی،- ببخشایم
بدیده می كشم این اشتباه را حتی
بمن كه سبزپرستم چه گفت چشمانت؟
كه دوست دارم- بخت سیاه را حتی
بدین تو چنان خیره ام كه نشناسم
تفاوت است اگر راه و چاه را حتی
¤
اگرچه تشنه بوسیدن توام -ای چشم!
نخواه، می كشم این بوسه خواه را حتی
بیا تلالوء شعرم برآب ها- امشب
تراش می دهد الماس ماه را حتی
محمد علی بهمنی
می توانی بنویسی
می توانی بنویسی
سلام
مرا ببخش
نشانی جزیره ی سرگردان شما را
در آبهای شور این اواخر
از دست داده ام
و ادامه دهی که : به هر حال
میان هر بطری به گل نشسته
نشان گنجی نیست
اصلا فراموش کن عزیزترینم
که روی مدار چند دقیقه مانده به امید
حجمی شناور است
شاعر:رویا زرین
سلام می کنم به باد،
به بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال
و به گلدانی،
که خواب ِ گل ِ همیشه بهار می بیند!
سلام می کنم به چراغ،
به «چرا» های کودکی،
به چالهای مهربان ِ گونه ی تو!
سلام می کنم به پائیز ِ پسین ِ پروانه،
به مسیر ِ مدرسه،
به بالش ِ نمناک،
به نامه های نرسیده!
سلام می کنم به تصویر ِ زنی نِی زن،
به نِی زنی تنها،
به آفتاب و آرزوی آمدنت!
سلام می کنم به کوچه، به کلمه،
به چلچله های بی چهچه،
به همین سر به هوایی ِ ساده!
سلام می کنم به بی صبری،
به بغض، به باران،
به بیم ِ باز نیامدن ِ نگاه ِ تو...
باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام ِ سر سری راضیم!
آخر چرا سکوت می کنی؟
maryam & m
01-12-2009, 01:05 PM
عصر یک جمعه ی دلگیر
دلم گفت بگویم ، بنویسم
که چرا عشق به انسان نرسیده است
چرا آب به گلدان نرسیده است و هنوزم که هنوز است .....
غم عشق به پایان نرسیده است
بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید .. . بنویسد که هنوزم که هنوز است
چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟
چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است ؟
عصر این جمعه ی دلگیر ....
وجود تو کناردل هر بی دل آشفته شود حس
تو کجایی گل نرگس .........
Even Star
01-12-2009, 09:41 PM
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو تو ان چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
بعد از يه غيبت طولاني سلام........:blush:
Even Star
01-12-2009, 09:53 PM
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - خدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی !
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و اروغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است
زنده ياد قيصر امين پور
maryam & m
01-14-2009, 03:51 PM
عشق جنون مدارا
گر چه از فاصله ماه به من دور تری
ولی انگار همين جا و همين دور و بری
ماه می تابد و انگار تويی می خندی
باد می آيد و انگار تويی می گذری
شب و روز تو ـ نگفتی ـ که چه سان می گذرد
می شود روز و شب اينجا که به کندی سپری
*
گر چه آنجا کمی از فصل زمستان باقی ست
و هنوز از يخ و برفاب ولنجک اثری
باز بگذار در و پنجره ها را امشب
باد می آيد و می آورد از من خبری
خبری تازه که نه يک خبر سوخته را
باد می آورد از فاصله دور تری
خبر اينقدر قديمی ست که هر پير زنی
خبر اينقدر بديهی ست که هر کور و کری
می تواند که به ياد آورد و بشنودش
تو که خود فاعل و مفعول و نهاد و خبری
"بهروز یاسمی"
maryam & m
01-14-2009, 03:55 PM
حالمان بد نیست ، غم کم میخوریم
کم که نه هر روز کم کم میخوریم
آب میخواهم سرابم میدهند
عشق می ورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد میشوم
خوب اگر اینست من بد میشوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازین با بیکسی خو میکنم
هرچه در دل داشتم رو میکنم
من نمیگویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین ، شاد باش
دست کم یک شب تو هم فریاد باش
...
نیستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم پت پرست
بت پرستم بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه بازار ماست
درد می باید چو لب تر میکنم
طالعم شوم است باور میکنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام ؟
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
...
من نمیگویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمیگویم که با من یار باش
من نمیگویم مرا غمخوار باش
...
آه در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود
راه ورسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون میچکد
خون صد فرهاد مجنون میچکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
گوئی از فرهاد دارد ریشه ام
...
عشق از من دور وپایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هردو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس آیا فکر ما را کرد ؟ نه
فکر دست تنگ مارا کرد ؟ نه
هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه
هیچ کس اندوه مارا دید ؟ نه
...
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
...
چند روزی است که حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفائل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمی که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم
maryam & m
01-18-2009, 03:41 PM
قاصد مخصوص
گر چه در دورترين شهر جهان محبوسم
از همين دور ولی روی تو را می بوسم
گر چه در سبزترين باغ ولی خاموشم
گر چه در بازترين دشت ولی محبوسم
خلوت ساکت يک جوی حقيرم بی تو
با تو گسترده گی پهنه اقيانوسم
ای به راهت لب هر پنجره يک جفت نگاه
من چرا اين قدر از آمدنت مايوسم؟
***
اين غزل حامل پيغام خصوصی من است
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم !
گر چه تکرار نبايد بکنم قافيه را
به خصوص آن غلط فاحش نامحسوسم-
بار ديگر می گويم تا يادت نرود
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم
http://www.leeyoungae.ir/forums/images/smilies/heart16.gifhttp://www.leeyoungae.ir/forums/images/smilies/heart16.gifhttp://www.leeyoungae.ir/forums/images/smilies/heart16.gif
"بهروز یاسمی"
maryam & m
01-18-2009, 03:44 PM
http://www.leeyoungae.ir/forums/images/smilies/heart16.gif عشق بزرگ http://www.leeyoungae.ir/forums/images/smilies/heart16.gif
و اعتراف قشنگ ست اگر چه با تاخير
پرنده بودم اما پرندهای دلگير
پرنده بودم اما هوای باغ زمين
از آسمان بلندم کشيده بود به زير
پرنده بودم اما پرندهای بیپر
پرنده بودم آری ولی عليل و اسير
*
چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد
که خط گمشدهام را بياوری به مسير
و آمدی و مرا زين خرابه پر دادی
به سمت باز افقهای روشن تقدير
***
ميان اين من حال و تو ای من پيشين
تفاوتی است اساسي، قبول کن بپذير
گذشت آنچه ميان من و تو بود گذشت
ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير
به راز عشق بزرگی وقوف يافتهام
مرا مجاب نمیکرد عشقهای حقير
پرندهام اينک يک پرنده آزاد
پرندهام آری يک پرنده ...
http://www.leeyoungae.ir/forums/images/smilies/53.gifhttp://www.leeyoungae.ir/forums/images/smilies/53.gif
بهروز یاسمی
maryam & m
01-19-2009, 10:23 AM
خبر به دورترين نقطهي جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بيگمان برسد
شکنجه بيشتر از اين که پيش چشم خودت
کسي که سهم تو باشد به ديگران برسد؟
چه ميکني اگر او را که خواستي يک عمر
به راحتي کسي از راه ناگهان برسد ...
رها کني، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوستترش داشته ... به آن برسد
رها کني بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترين نقطهي جهان برسد
گلايهاي نکني بغض خويش را بخوري
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ... نه! نفرين نميکنم که مباد
به او که عاشق او بودهام زيان برسد
خدا کند فقط اين عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
maryam & m
01-21-2009, 12:44 PM
اگر تو رخ بنمایی ستم نخواهد شد
ز حسن و خوبی تو هیچ کم نخواهد شد
برون ز زلف تو یک حلقه هم نخواهد رفت
کم از دهان تو یک ذره هم نخواهد شد
تو پاک باش و برون آی بیحجاب و مترس
کسی به صید غزال حرم نخواهد شد
اگر بر آن سری ای ماهرو!که روز مرا
کنی سیاه، به زلفت قسم، نخواهد شد
گرم زنی چون قلم، بند بند، این سر من
ز بندگیت جدا یک قلم نخواهد شد
رقیب گفت: « بهار از تو سیر شد » هیهات!
به حرف مفت، کسی متهم نخواهد شد
maryam & m
01-21-2009, 12:45 PM
جغرافیای ویرانی
دلم قلمرو جغرافیای ویرانی است
هوای ناحیه ی ما همیشه بارانی است
دلم میان دو دریای سرخ مانده سیاه
همیشه برزخ دل تنگه ی پریشانی است
مهار عقده ی آتشفشان خاموشم
گدازه های دلم دردهای پنهانی است
صفات بغض مرا فرصت بروز دهید
درون سینه ی من انفجار زندانی است
تو فیض یک اقیانوس آب آرامی
سخاوتی ، که دلم خواهی بیابانی است!
http://www.leeyoungae.ir/forums/images/smilies/53.gifhttp://www.leeyoungae.ir/forums/images/smilies/53.gif
قیصر امین پور
maryam & m
01-21-2009, 12:48 PM
الفبای درد
الفبای درد از لبم می تراود
نه شبنم ، که خون از شبم می ترواد
سه حرف است مضمون سی پاره ی دل
الف ، لام ، میم. از لبم می تراود
چنان گرم هذیان عشقم که آتش
به جای عرق از تبم می تراود
ز دل بر لبم تا دعایی بر آید
اجابت ز هر یاربم می تراود
ز دین ریا بی نیازم ، بنازم
به کفری که از مذهبم می تراود
قیصر امین پور
----------------------
الو....الو.....کسی اینجا نیست؟ http://img.blackmice.com/155fs504862.gif
maryam & m
01-25-2009, 03:45 PM
http://www.33smiley.com/smiley3/emoticons/989.gif
چه عذابی است به چشمان تو محدود شدن
و به تـاریکی پـیــراهــن شــب ، پــود شدن
مثـل مـرداب نشستن ، به سکـون تـن دادن
نا امـیــد از هـمـه جــا ؛ مـنـتـظـر رود شدن
لحن دلگیـر سلام تو ، غمـی با خـود داشت
غـــم دل کـــنــــدن و آمـــاده بـــدرود شـدن
لحـظه ای صبـر نکـردی کـه شکایـت بکنم
از تـو ، از این همه دیر آمـدن و زود شـدن
امـتـحـانـهای عجـیـبـی دل تـنـگــم پـس داد
ونشد ، رد شود از این هـمـه مــردود شدن
زندگی بعـد تو معـنـای غـم انگـیـزی داشت
بیـن یک مشـت خـدا بـودن و نا بـــود شـدن
live for what?
01-30-2009, 01:19 AM
سر خود را مزن اينگـونـه به سنگ
دل ديـوانـه تنـها دل تنگ
منشيـن در پس ايـن بهت گـران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته در اين بغض درنگ
دل ديـوانـه تنـها دل تنگ
پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يکی است
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يکی است
ديدی آن را که تو خواندی به جهان يار ترين
چه دل آزار ترين شد چه دل آزار ترين ؟
نه همين سردی و بيگانگی از حد گذراند
نه همين در غمت اينگونه نشاند
بـا تـو چـون دشمـن دارد سـر جنـگ
دل ديـوانـه تـنــها دل تنـگ
نـالـه از درد مکن
آتشی را کـه در آن زيسته ای سـرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش از اين عشق و سر افراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ . . .
troy2000
01-31-2009, 12:18 AM
*شبيه شمع كه خيلي نجيب ميسوزد*
*دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد*
*دلم براي دل ساده ام كه خواهد خورد*
*دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد*
*نشسته اي به اميد كه؟ گر بگير اي عشق*
* هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد*
*تو اشتباه نكردي گناه آدم بود*
*اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد*
*من آشناي تو بودم ولي ندانستم*
*غريبه ها دلشان هم غريب ميسوزد*
*براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است*
*كه با نگاه شما عن قريب ميسوزد*
troy2000
01-31-2009, 12:28 AM
بايد فراموشت کنم
چنديست تمرين مي کنم
من مي توانم! مي شود!
آرام تلقين مي کنم
حالم، نه، اصلا خوب نيست....
تا بعد، بهتر مي شود....
فکري براي اين دل آرام غمگين مي کنم
من مي پذيرم رفته اي
و بر نمي گردي همين!
خود را براي درک اين، صد بار تحسين مي کنم
کم کم ز يادم مي روي
اين روزگار و رسم اوست!
اين جمله را با تلخي اش، صد بار تضمين مي کنم...
troy2000
01-31-2009, 12:35 AM
*روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است*
*بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است*
*بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست*
*او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است*
*صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست*
*در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است*
*بنويسيد اگر شعري ازاو مانده بجاي*
*مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است*
*مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست*
*بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است*
*غزل هجرت من را بنويسيد همه جا*
*روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است*
troy2000
01-31-2009, 12:40 AM
زير پلکت سايه بانم مى دهى؟
سوختم آيا پناهم مى دهى؟
آتشى افتاده بر جان و دلم
قطره آبى بر لبانم مى دهى؟
ميهمان جان جانان گر شوم
ميزبانى را نشانم مى دهى؟
تا بياسايم دمى در پاى عشقت
زير چترت سر پناهم مى دهى؟
اى جواب پرسش بى پاسخم
عشق را آيا نشانم مى دهى؟
Golzarion
01-31-2009, 01:36 AM
گردن بند
نشستم سالها بر ساحل عشق درخشانت
و مروارید شعرم را ،
فرو آویختم بر گردن همرنگ مهتابت .
ولی دیشب که بازوی کسی بر گردنت پیچید
ز هم بگسست گردن بند احساسم
و مروارید ها در کام موج حسرتم ، غلتید !
فرخ تمینی
maryam & m
01-31-2009, 12:21 PM
مرا بازيچه خود ساخت چون موسا كه دريا را
فراموشاش نخواهم كرد چون دريا كه موسا را
خيانت قصهی تلخي است اما از كه مينالم؟
خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را
نسيم وصل٬ وقتي بوي گل ميداد حس كردم
كه اين ديوانه پرپر ميكند يك روز گلها را
خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست
نبايد بيوفايي ديد نيرنگ زليخا را
كسي را تاب ديدار سرِ زلف پريشان نيست
چرا آشفته ميخواهي خدايا خاطر ما را
نميدانم چه افسوني گريبانگير مجنون است
كه وحشي ميكند چشماناش آهوهای صحرا را
چه خواهد كرد با ما عشق؟ پرسيديم و خنديدي
فقط با پاسخت پيچيدهتر كردي معما را
فاضل نظری
maryam & m
01-31-2009, 12:25 PM
از شوكت فرمانرواييها سرم خالي است
من پادشاه كشتگانم، كشورم خالي است
چابكسواري، نامهاي خونين به دستم داد
با او چه بايد گفت وقتي لشگرم خالي است
خونگريههاي امپراتوري پشيمانم
در آستين ترس، جاي خنجرم خالي است
مكر وليعهدان و نيرنگ وزيران كو؟
تا چند از زهر نديمان ساغرم خالي است؟
اي كاش سنگي در كنار سنگها بودم
آوخ كه من كوهم ولي دور و برم خالي است
فرمانروايي خانه بر دوشم، محبت كن
اي مرگ! تابوتي كه با خود ميبرم خالي است
Even Star
01-31-2009, 12:45 PM
من به اندوه درون می اندیشم
و به آن لحظه که تو می آیی
و به آن دم که مرا می خواهی
و به آن کولی مژگان بلند
که ندانسته دلم را سد کرد
و نفهمید که با من بد کرد
من به آن لحظه فرا خوانده شدم
که سکوت است و سکوت است و سکوت
و در آن شمعی ست در حال سقوط
پیوند باور
Even Star
01-31-2009, 12:54 PM
برای تو
برای هرآنچه که تکانم می دهد
تـــــا تــامل خـــویش
بـــــــرای خاطراتمان
چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان
دلــم کــه تنـــگ می شــود
پای لحظه های خالی از تو
بــساط اشک پهن می کــنم
گوش خیالم را به گذشته می چسبانم
صدایت را از امواج پراکندهی زمان جمع می کنم
پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد
پر از آواز می شوم از تو
مگرغیر از این است
که توهم هم وجود دارد؟
باشد ...
به خودم دروغ نمی گویم!
اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند
دلم برای این توهم تنگ می شود
maryam & m
01-31-2009, 01:10 PM
به جز یک واژه در اشعار من چیزی نمی یابی
دگر تاب نوشتن نیست، این هم زخم بی خوابی
اگر عاشق شدن را درک می کردی نمی گفتی
چرا حس غزل داری ؟ چرا اینقدر بی تابی ؟
دگر راحت شدم از دست این چشمان بی تابم
چرا ؟ چون باز می گویند وای از دست بی آبی
نظر انداختم دیشب رخ مهتاب گونت را
ولی انگار امشب ابر و بارانی نه مهتابی
چرا از حس این شعرم کمی مرهم نمی یابی ؟
طبیبی چون شود شاعر ، تو هم بیمار اعصابی
یکی در ذهن من عکسی ز رویت دید و دادی زد
نفهمیدم که گفت آیا ؟ تویی دری که نایابی ؟
میان بیت های این غزل رنگی نمی بینی
مگر رنگ دو چشمانت ، یکی قرمز،یکی آبی
نمی دانم چرا باران ؟ مگر ابری غزل خوانده ؟
نگو دیگر نمی دانی،دو چشمانت،چه سردابی
وفا کن عهد را،بگذار و بگذر از دلم دیگر
فقط اینگونه می فهمی چرا بی عشق مردابی
فقط نام تو را در ذهن بردم این غزل آمد
به جز یک واژه در اشعار من چیزی نمی یابی
troy2000
01-31-2009, 03:43 PM
*باز در چهره ی خاموش خیال*
*خنده زد چشم گنه آموزت*
*باز من ماندم و در غربت دل*
*حسرت بوسه ی هستی سوزت*
*بازمن ماندم و یک مشت هوس*
*بازمن ماندم و یک مشت امید*
*یاد آن پرتوی سوزنده ی عشق*
*كه زچشمت به دل من تابید*
*باز در خلوت من دست خیال*
*صورت شاد تورانقش نمود*
*بر لبانت هوس مستی ریخت*
*در نگاهت عطش طوفان بود*
*یادآن شب که تورادیدم و گفت*
*دل من با دلت افسانه ی عشق*
*چشم من دید در آن چشم سیاه*
*نگهی تشنه و دیوانه ی عشق*
*یادآن بوسه که هنگام وداع*
*بر لبم شعله ی حسرت افروخت*
*یاد آن خنده بیرنگ و خموش*
*که سراپای وجودم را سوخت*
*رفتی و در دل من ماند به جای*
*عشق آلوده به نومیدی ودرد*
*نگهی گمشده در پرده ی اشک*
*حسرتی یخ زده در خنده ی سرد*
*آه اگر باز به سویم آیی*
*دیگراز کف ندهم آسانت*
*ترسم این شعله ی سوزنده ی عشق*
*آخر آتش فکند بر جانت*
troy2000
01-31-2009, 03:46 PM
چه کنم؟چاره کجاست؟
سهم من دردل اين ويراني يک سبد بي تابي است
غم من تا به گل لاله سرخ دوشقايق باقيست
ديده ام باراني است
کاش آنجا که دل از عشق سخن ها ميگفت
قلب ها سنگ نبود
کاش دراين دل تنگ،مهردربند نبود...
troy2000
01-31-2009, 03:50 PM
*بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم*
*گرچه میدانم كه عمری در غریبی زیستم*
*مثل رودی بستر این خاك را طی كرده ام*
*تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم*
*در عبور از لحظه ها بر روی پای اشتیاق*
*لب شكست از خشكی اما همچنان می ایستم*
*دستهایت برگهای عمر سبزم را ربود*
*گرچه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم*
*ای فریماه شب تار یاریم كن*
*تا بدانم سایه گمگشته ای از كیستم*
maryam & m
02-01-2009, 10:56 AM
هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار پوک و مگر
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطه ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری
Even Star
02-01-2009, 11:11 AM
بعد از ظهر یک شب دلگیر
وقتی
پا در کفش های تو می کنم
زیر لب ، آرام
جشن می گیرم
این صبح زیبا را
Even Star
02-01-2009, 11:16 AM
سلام ، حال همه ما خوب است ،
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور ،
كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند .
با اين همه عمري اگر باقي بود ، طوري از كنار زندگي مي گذرم
كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد نه اين دل ناماندگار بي درمان !
تا يادم نرفته است بنويسم ، حوالي خوابهاي ما سال پرباراني بود .
مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه بازنيامدن است
اما تو لااقل ، حتي هر وهله ، گاهي ، هر از گاهي
ببين انعكاس تبسم رويا ، شبيه شمايل شقايق نيست !
راستي خبرت بدهم ؛ خواب ديده ام خانه اي خريده ام
بي پرده ، بي پنجره ، بي در ، بي ديوار . . . هي بخند !
بي پرده بگويمت ، فردا را به فال نيك خواهم گرفت
دارد همين لحضه يك فوج كبوتر سپيد ، از فراز كوچه ما مي گذرد
باد بوي نامه هاي كسان من مي دهد
يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري ! ؟
نه ري را جان !
نامه ام بايد كوتاه باشد ، ساده باشد ، بي حرفي از ابهام و آينه ،
از نو برايت مي نويسم
حال همه ما خوب است
امـــــا تـــــو بــــــاور مــــــكـــن !
علی صالحی
troy2000
02-01-2009, 02:04 PM
*شبي غمگين تر از شبهاي فرهاد*
*به ياد لحظه هاي رفته بر باد*
*به ياد سروهاي سبز و عاشق*
*نشستم گريه کردم تا شقايق*
*صدايم يک نيستان بي قراري*
*غروب و حسرت و چشم انتظاري*
*به يادت اي عزيز نازنينم*
*شبي تنها و خاکستر نشينم*
*از آن آتش که شب را شعله ور کرد*
*چه بر جا مانده جز خاکستر سرد*
*شکفته ياد گل در گريه هايم*
*پر از حرفم اگر چه بي صدايم*
troy2000
02-01-2009, 02:54 PM
*ماه من پرده ازآن چهره زیبا بردار*
*تا فلک لاف نیاید که چه ماهی دارد*
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
*از معني انتظار يك لحظه به ايست*
*ديوانه شدن به خاطرت كافي نيست*
*يك لحظه به ايست و يك جمله بگو*
*تكليف دلي كه عاشقش كردي چيست؟
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
*با من که شکسته ام کمي راه بيا*
*بالي بگشا و گاه و بيگاه بيا*
*آزرده مشو بيا گناه از من بود*
*گفتم که مقصرم تو کوتاه بيا*
maryam & m
02-02-2009, 02:55 PM
غـم هـا جـدا نمی شود از مــا،شما چطور؟
وا کــرده ایــــم دست تمنا، شما چطور؟
دردا که در کرانــهِِ ایـن کـهـنه روزگـــار
مـا مانده ایم و خیلِ تماشا، شما چطور؟
مـائیم و رنج نــامـهِ دشتِ عـطـش زده
گـم گشته در حــوالـیِ دریا ،شما چطور؟
هـابیل را بـه مسلخ قـابیل مـی بـرنـــد
مُـــردیم از شقاوت دنـیــا، شما چـطـور؟
آدم کـه سر بـه گــوشهِ عزلت گـذاشته
خون مــی چکد زدیدهِ حوا، شما چطور؟
آلاله سر بـــه دامـــن شبنم گــــذاشته
می نالد از عقوبت سرما، شما چـطـور؟
مــا کوله هایمان پُـــرِِِ از جنسِ خواستن
راهی به کــوه نور. بـه سینا ،شما چطور؟
maryam & m
02-02-2009, 03:11 PM
دریای کوچکم شو که من هم پری شوم
آرام لای تاب و تبت بستری شوم
هی موج موج بال وپرم را ببوسی و
از بوسه ات بمیرم و خاکستری شوم
هی اشک می شوی که تنم سبزتر شود
من هم به دور روح تو نیلو فری شوم
انگشتر عقیق سلیمانی ات کجاست
تا من عروس خانه ی پیغمبری شوم
من با تمام حادثه ها دست می دهم
تا معدن طلای تورا مشتری شوم
معصومه شیخ مرادی
maryam & m
02-02-2009, 03:12 PM
برای کودک من قصه ات تمام شده
شبش پراز تب وتنهایی و جذام شده
تمام سهم تو ازمن سکوت خواهد شد
که درمرام جدیدم سخن حرام شده
من ازقبیله ی عشاق نیستم سنگم
که سهم شیطنت بچه های خام شده
...
...
تو را نمی شکنم تو برادر غزلی
و خواهران مرا شعر التیام شده
کبیر کوه* غمم را کسی نمی فهمد
که شهر سخت دلش غرق ازدحام شده
کسی که قصه نباشد کسی که کوهکن است
کسی که هست ولی قصه اش تمام شده
کبیرکوه :کوهی درایلام
troy2000
02-07-2009, 12:38 AM
*يک زمان مردم دنيا دلشان درد نداشت*
*هيچ کس دغدغه ى آنچه که مى کرد نداشت*
*چشمه ى سادگى از لطف زمين مى جوشيد*
*خودمانيم زمين اينهمه نامرد نداشت*
troy2000
02-07-2009, 12:39 AM
*براي آمدنت انتظار کافي نيست*
*دعا و اشک و دلي داغدار کافي نيست*
*خودت دعا بکن اي مهربان که برگردي*
*دعاي اين چشم انتظار کافي نيست*
troy2000
02-07-2009, 12:42 AM
يادمان باشد
به دل كوزه آب
كه به آن سنگ شكست
بستى ازروى محبت بزنيم
تا اگرآب در آن سينه پاكش ريزد
آبرويش نرود
يادمان باشد فردا, نازگل را بكشيم
حق به شب بو بدهيم
ونخنديم دگر, به تركهاى دل هرگلدان
و به انگشت نخى خواهيم بست
تافراموش نگردد فردا
زندگى شيرين است
troy2000
02-07-2009, 12:44 AM
*به سوگت اي چراغ خانه ي دل*
*چو کولي مي روم منزل به منزل*
*که تا شايد ز تو يابم نشانه*
*ز تو اي شاعر هر چه ترانه*
*تو را مي پرسم از اندوه مهتاب*
*که مي گريد به روي بستر آب*
*تمام چشم را من جستجويم*
*مگر يابم تو را در روبرويم*
troy2000
02-07-2009, 12:48 AM
***مي شود اي دوست آيا آن نگاهت را خريد؟
***يا براي آسمان ها روي ماهت را خريد؟
***من دلم لبريز از آشوب و غم است.
***مي شود آيينه وش يک لحظه آهت را خريد؟
maryam & m
02-07-2009, 03:35 PM
وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت
تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما
چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت
چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی
حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت
تمنای وصالم نیست عشق من بگیر از من
به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت
امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی
بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت
چه شبهائی که چون سایه خزیدم پای قصر تو
به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت
دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست
امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت
به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند
نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت
شب
شب فرو مي افتد
و من تازه ميشوم
از اشتياق بارش شبنم.
نيلوفرانه
به آسمان دهان باز مي كنم.
اي آفريننده ي شبنم و ابر
آيا تشنگي مرا پايان مي دهي؟
تقدير چيست؟
مي خواهم از تو سرشار باشم.
************************************************** *************************
شانه هاي سنگي
گاهي آنقدر واقعيت داري
كه پيشاني ام به يك تكه ابر سجده مي برد،
به يك درخت خيره مي شوم،
مهرباني را.
باران بر كتفم مي بارد،
دستهايم هوا را در آغوش مي گيرد;
شادي، پايين تر از اين مرتبه است
كه بگويم چقدر.
گاهي آنقدر واقعيت داري
كه من
صداي فرو ريختن شانه هاي سنگي شيطان را مي شنوم.
************************************************** **********************
وهم سبز
تمام حفره هاي شب را مي كاوم;
بر فطرت خزه ها دست مي سايم
كه به انتشار عطر تو
بر سنگها پهن شده اند;
يك وهم با رؤياي سبز
در مزرعه مي خواند.
من فكر مي كنم آنجا
عطر تو
دگرگون كننده تر
به گوش مي رسد.
amindehdarian
02-09-2009, 01:22 AM
سلام دوستان. این شعر مرا بخوانید و نظر دهید لطفا" :
سرود دوستی (محمدامین دهداریان) (http://www.shereno.com//file.php?id=3921)
maryam & m
02-09-2009, 10:14 AM
اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو
احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
احساس می کنم که شدم مبتلای تو
برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
دل می دهم دوباره به طعم صدای تو
از قول من بگو به دلت نرم تر شود
بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!
دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :
یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو
ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو
maryam & m
02-09-2009, 10:23 AM
برگ سبزم که به پاییز گرفتار شدم
خش خشی در گذر مکتب دیدار شدم
غصه ام در حد و اندازه دلدار نبود
قصه کودک بدخواب دغلکار شدم
من که روزی به جنون درس جنون میدادم
روزگاریست که در بند جنون خوار شدم
منطق و فلسفه ام دست به دامان همند
که نبینند چه سان شهره بازار شدم
آسمان خیره به چشمان من و مجنون است
حیف آن دم که ازین خاطره بیدار شدم
شبنم صبحدم چشم غزلخوان توام
قافیه ساز و غزل سوز غم یاز شدم
کودکانه به سراپرده عشق تو شدم
تو ببخشای گرت زمره اغیار شدم
صاحب هیچ نیم در غزلستان تو لیک
حمله ور بر صف وصف تو چو تاتار شدم
بیت ها پشت سر هم ز قلم می بارند
قافیه، وزن، ردیف، از همه بیزار شدم
دادگاهی که به خواهان من از وعده توست
قاضی و محکمه و حکم، گنهکار شدم
از دفاعیه امیدی به عطوفت ز تو نیست
زهر هجران تو نوشیدم و بیمار شدم
می سپارم به خدا قصه فرهاد کشیت
من که در پیش نگاه همه بر دار شدم
تو بمان تا بروم از گذر خاطره ها
مضطرب ماندم و دلتنگ تو صد بار شدم
تو بمان تا شنوم خنده زیبای تو را
تو بمان تا که نفهمم ز چه خونبار شدم
تو بمان تا که بخوابی سحر رفتن من
گله ام نیست که در آینه هم تار شدم
بعد قرنی تو نشسته به سر قبر منی
خوب بنگر چه غریبانه سپیدار شدم!
maryam & m
02-09-2009, 11:27 AM
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
شعر از :آقای فاضل نظری
maryam & m
02-09-2009, 12:03 PM
بهانه
از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کنند
troy2000
02-09-2009, 04:21 PM
*طرح چشمان قشنگت*
*در اتاقم نقش بسته*
*شعر ميگويم به يادت*
*در قفس غمگينو خسته*
*من چه تنهاو غريبم*
*بيتو در درياي هستي*
*ساحلم شو , غرق گشتم*
*بيتو در شبهاي مستي*
troy2000
02-09-2009, 04:24 PM
*اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم*
*چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم*
*به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور*
*به همان سبز صميمي،به همان باغ بلور*
*به همان سايه،همان وهم،همان تصويري*
*که سراغش ز غزل هاي خودم مي گيري*
*به همان زل زدن از فاصله دور به هم*
*يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم*
*به تبسم،به تکلم،به دلارايي تو*
*به خموشي،به تماشا،به شکيبايي تو*
*به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت*
*به سخن هاي تو با لهجه شيرين سکوت*
maryam & m
02-09-2009, 04:50 PM
*اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم*
*چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم*
خب چون متن شعر ناقص بود من کاملش رو واستون میذارم.
http://www.leeyoungae.ir/forums/images/smilies/53.gifعاشقی جرم قشنگی ستhttp://www.leeyoungae.ir/forums/images/smilies/53.gif
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم
به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور
به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري
که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو
به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو
به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
"بهروز یاسمی"
http://www.leeyoungae.ir/forums/images/smilies/53.gifhttp://www.leeyoungae.ir/forums/images/smilies/53.gifhttp://www.leeyoungae.ir/forums/images/smilies/53.gifhttp://www.leeyoungae.ir/forums/images/smilies/53.gif
Even Star
02-09-2009, 09:25 PM
گاهی اوقات
قطره های شک
می بارند بر زمین باورم
و گیاهان امیدم آفت می زنند
فکر می کنم
چه فایده داشت
اینهمه وجین کردن دل؟
چه فایده داشت
آبیاری احساس
و ریشه دواندن به اعماق وجود؟
تا به کِی آوندهایم
تهی ز حقیقت؟
تا به کِی سبزی برگهایم
وابسته به نور؟
نمی دانم کِی کلروفیل
به واژه نامه پیوست؟
که من فهمیدم
باور من به رشد
تنها یک اعتیاد است
به نور!
و من ناگهان
از زرد شدن ترسیدم!
amindehdarian
02-10-2009, 02:34 AM
سرود دوستی (محمدامین دهداریان) (http://www.shereno.com//file.php?id=3921)
دوست داشته باش
به مثابه اميد به باران
به نگاه درختی در پی برگهای خزانی اش
که رفتنش را باور دارد به اميد روز پر شکوه بازگشت
به نيازمندی علفهای جنگلی به شبنم پر مهر بهاری
که از نهانخانه ی افلاک پر رمز و رازش فرو افتد
به ترنم آغاز وسوسه ی لبخند
در اوج دنيای پر تلاطم احساس
که می نشاند دلم را بر سر سفره ی پر عطوفت دنيای بادبادکهای فصل پائيزي...
دوستی داشته باش
به استواری فريادهای شب خيز تندر بر سر عالم خاموش تاريکی
به لطافت شکوفه ی معطر بهاری
که دلش برای آغاز می تپد و فرياد می زند
به ژرفی سکوت پر رمز و راز دريايی در پس تلاطم معنادارش
به عطوفت تبسم پراحساس مادرانه
در شوق تقلای کودکی ام در راه قدم برداشتن
به سرسبزی سرود عاشقانه احساس
بر پيکره ی وجود در اوان تحول آفرينش...
دوستم داشته باش
به پاکی اشک شوق دیدار دوباره
به زلالی احساس با هم بودن
که شادی های رنگ بودنم را با تو قسمت می کند
به سرمستی نوای عاشقی
که حجاب ظلمت درونی را از دیده ی تنهایی ام برمی کشد
به یگانگی وجودی نازنین در فضای پر احساس الوهیت
به صلابت نگاه سبز مترنم از شادی دوباره
که شوق ماندن را در درونم زنده می کند...
دوستت دارم
به فراخهای افقهای پیموده در زیر پاهای آزرده ام
در مسیر گامهای ناپیموده ی وصال
به دل نشینی آوای طنین انداز عشق بر آینه رکودم
به سبک بالی خیالی معطر در آسمان عواطف بی کرانم
به شکوه فرجام شیرین فرزانگی در تضاد خواستهای کودکی
که پاکی اش حسرت توبه را در جانم زنده می کند
به سادگی یک کلام:
دوستت دارم...!
troy2000
02-10-2009, 01:33 PM
*کاش روز دیدنت فردا نبود*
*کاش میشد هیچ وقت تنها نبود*
*کاش میشد دیدنت رویا نبود*
*گفته بودی با تو می مانم !! ولی*
*رفتی و گفتی و اینجا جا نبود*
*سالیان سال تنها مانده ام*
*شایداین رفتن سزای من نبود*
*من دعا کردم برای بازگشت*
*دست های تو ولی بالا نبود*
*باز هم گفتی که فردا میرسی*
*کاش روز دیدنت فردا نبود*
calsum181
02-11-2009, 02:38 PM
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو
ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند
خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو ...
calsum181
02-11-2009, 02:39 PM
حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد
بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام
لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد
مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود
آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد
شهر را از تب بیماری من جایی نیست
راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد
اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود
جام اندوه تو مر همره و همرام کرد
troy2000
02-13-2009, 07:04 PM
ّبیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم
بیا دوباره در اینباره اشتباه کنیم
من و تو ایم که تنها گناهمان عشق است
عجب گناه قشنگی، بیا گناه کنیم
تمام دفترمان را غزل غزل با عشق
کنار نامه ی اعمالمان سیاه کنیم
من و تویی که چنان مثل شیشه شفافیم
که روشن است اگر توی سینه آه کنیم
عزیز من! به زمین و زمانه مدیونیم
اگر که لحظه ای از عمر را تباه کنیم
عزیز من! غزل من! سپید من! گل من!
به هم زمین و زمان را بیا که ماه کنیم
بیار سفره لبخند و بوسه ات را تا
بساط یک غزل تازه روبه راه کنیم
برای رویش یک شعر عاشقانه ی محض
بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم
maryam & m
02-14-2009, 04:41 PM
ای...
ای عشق! چه زود بی پناهت کردیم
آلوده ی تهمت گناهت کردیم
دیدیم که از شهر تو را می رانند
از دور فقط فقط نگاهت کردیمhttp://www.leeyoungae.ir/forums/images/smilies/sad.gif
http://tinypic.com/1418v1i.gif
رفع تکلیف!
عمری ست اسیر صحنه سازی هستیم
ازبازی سرنوشت راضی هستیم
داریم به دور خودمان می چرخیم
مانند قطار شهر بازی هستیمhttp://www.leeyoungae.ir/forums/images/smilies/40.gif
maryam & m
02-14-2009, 04:43 PM
من بی تو... مگر...مگر منی بی تو هست
از زندگی بدون تو شستم دست
می خواستم از دست خودم بگریزم
مرگ آمد و بند کفشهایم را بست
http://tinypic.com/1418v1i.gif
با تور دلم زود تو را می گیرم
از خاطره ی رود تو را می گیرم
ای ماهی آبهای روشن ای عشق!
از آب گل آلود تو را می گیرم
http://tinypic.com/1418v1i.gif
در دفتر شعر من صدا پنهان است
یک رود پر از ستاره در جریان است
من در سر خود ابر زیادی دارم
جیب کلمات من پر از باران است
http://tinypic.com/1418v1i.gif
دریا به سرش زده پری می رقصد
ناهید کنار مشتری می رقصد
بانو تو مگر چه کرده ای با عالم
با عشق تو رود بندری می رقصد
maryam & m
02-14-2009, 04:46 PM
در حق دلم چه کار خوبی کردم
با ماه و ستاره پایکوبی کردم
با بوسه تمام دوستت دارم را
بر روی لب تو خالکوبی کردم
http://tinypic.com/142sawh.gif
زیبایی تو خواب مرا ریخت به هم
آرامش مرداب مرا ریخت به هم
زیبا تر از آنی که تحمل بکنم
زیبایی ات اعصاب مرا ریخت به هم http://www.pic4ever.com/images/17.gif
http://tinypic.com/142sawh.gif
شاید من و تو به هم نباید برسیم
تا نوبت ما هم به سر آید
برسیم
روزی من و تو به هم
خدا می داند
شاید
شاید
شاید
شاید
برسیم
maryam & m
02-14-2009, 04:55 PM
چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردم
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم
صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک
maryam & m
02-15-2009, 03:32 PM
تا تو را در ازدحام کوچه ها گم کرده ام
ابرم و در لابلای شب تراکم کرده ام
مردمِ چشمم میان چشم مردم مانده است
آنقدر من جستجو در بین مردم کرده ام
آری آری پرگرفتی از حصار تنگ ما
پشت پرچین دلت بیهوده گندم کرده ام
واژه در اندیشه ام پیوسته در جا می زند
لب ندارد خامهء شعر تلاطم کرده ام
مثل یک آیینه لالم در بیان حس خود
بس که با دیوار بی نجوا تکلم کرده ام
آن زلال شیشه ام من رو بروی دستها
سنگ دارد می رسد اما تبسم کرده ام
ای امید ابری من ! پلک خود را باز کن
من خودم را در شب چشمان تو گم کرده ام .
maryam & m
02-15-2009, 03:35 PM
جنازه اي شده ام روي دست ها مانده
نمي پذيردم انگار خاك وا مانده
حرير نيلي يكدست آسمان در قاب،
پرِ پرندگي ام آي زير پا مانده
بريده از همه چيز و كشيده از همه كس
مهم نبود از اول كه مرده يا مانده...
جنازه اي شده ام راه مي روم گاهي
ميان خاطره هايي كه از تو جا مانده
وطن كه كوچهء بن بست نامرادي هاست
و خانه اي كه در آن يك جهان عزا مانده
درست اگر كه بگويم خرابه اي متروك
كه توي آن نه غريبه نه آشنا مانده
به احترام تو شايد ادامه دارد اين –
جنازه اين تهيِ لنگ در هوا مانده
و زير تودهء سنگين بغض خم شده ايم
دوباره عشق، تكاني به شانه هامان ده!
L!ZARD
02-17-2009, 01:45 PM
وقتی ریاضی دان عاشق می شود::blink::p
منحنی قامتم، قامت ابروی توست
خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی اوست
حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست
بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست
چون به عدد یک تویی من همه صفرها
آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست
پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو
گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست
بی تو وجودم بود یک سری واگرا
ناحیه همگراش دایره روی توست
(پروفسور هشترودی)
Even Star
02-21-2009, 09:56 PM
نازنین خدا بزرگه
می دونم دلت گرفته ؛ من برات سنگه صبورم
چی شده تنها نشستی ؛ مثل تو از همه دورم
واسه من زندگی سرده ؛ نکنه تو هم غریبی
کاش می شد اشکهات و پاک کرد؛بمیرم تو هم بریدی؟
چه تبسم قشنگی ؛ وقتی به غمها بخندی
اخه ارزشی نداره ؛ دل به این دنیا ببندی
نازنین دنیا همینه ؛ اون که خوب بود بدترینه
نکنه تنهات گذاشته ؛ اخره عشقها همینه
این روزا عشقها خیاله ؛ حتی فکرشم محاله
عشق پاک پیدا نمی شه ؛ باشه هم رو به زواله
می دونی چقدر عزیزه ؛ قطره سپید شبنم
مثل اون اشکهای نازنت ؛ رو تن گلهای مریم
نازنین خدا بزرگه ؛ غم و از خودت جدا کن
ما که تنها نمی مونیم ؛ افرین اخمات و وا کن
بهار امسال
امسال سال غریبی بود غریب تر از گذشته ها
رو سفره عیدی فقط غباری بود از غصه ها
بهار فقط اسمش و داشت مثل یه قاب کاغذی
روزاش پر از دلتنگی و شبهاهش به رنگ کهنگی
انگاری خورشیدی نبود واسه طلوع زندگی
یه جاده بود رو به سراب اخرشم اوارگی
زمین تو اوج تشنگی بارون می خواست خیلی زیاد
همش می گفت تموم می شه همین روزاست بارون بیاد
قناری هم توی قفس صداش و از یاد برده بود
چراغهای خیابونها شعلشون و باد برده بود
حتی دیگه هیزم شکن چوبی نداشت که بشکنه
تو جنگل زندگیمون امروز دلها رو می شکنه
اخرشم نفهمیدیم روزا چه زود حروم شده
جوهر خودنویس من مثل بهار تموم شده
حسن ميرزايي
Even Star
02-21-2009, 10:01 PM
چه خواهدگفت فردا
کبوتر بال نگشوده به چنگ باز می افتد
دوباره اتفاق آخر از آغاز می افتد
چه بازی های زشتی دارد این دوران شطرنجی
که در هر جنگ اول از همه سرباز می افتد
همینکه یک پرستو در قفس خاموش می میرد
همینکه یک قناری خسته از آواز می افتد
همینکه ترس از بازندگی بال و پرش را ریخت
بشر تازه به فکر هجرت و پرواز می افتد
شود تا در و گوهر از هزاران قطره ی باران
یکی از ابر چشم آسمان ممتاز می افتد
نیاز آسمان دارد یقین نیلوفر مرداب
که اینگونه به دست و پای سروناز می افتد
چه خواهد گفت فردا درقلمگاه ادب وقتی
خدا چشمش به چشم قاتل الفاظ می افتد
نمی خواهد بماند از رسالت باز می ماند
نمیخواهد بیفتد از اصالت باز می افتد
بزن مطرب دوباره کیف ها را کوک باید کرد
که نبض زندگی آخر به دست ساز می افتد
همینطور آدمی باید براند تند در خاکی
اگر چه گاهگاهی هم به دست انداز می افتد
maryam & m
02-25-2009, 11:19 AM
بوسيدمش آنسان كه باران برگ گل را
وقتي كه ابر شيشه اي مي زد دهل را
از خواب بيدارم نمود آنسان كه سيلاب
خواب هزاران ساله و سنگين پل را
عشق آمد و پيچيد در توفان مستي
با موج هاي خونفشانش عقل كل را
اي عشق اي تنگ بلور اي ماهي سرخ
عيد است برچين از نگاهم خاك و خل را
در من نمي گيرد نه آوازي نه رودي
از نو شكوفا كن شب ساز و دهل را
بوسيدمش مانند دريا مثل ساحل
همچون قناري ها كه مي بو سند گل را
بوسيدم آن تصوير و گفتم كاش مي شد
هستي به مستي مي كشانيد اين مثل را
|
vBulletin® v3.8.4, Copyright ©2000-2010, Jelsoft Enterprises Ltd.