تبلیغات در پرشین تولز

PDA

View Full Version : هر روز يك شعر تازه


Pages : 1 2 [3] 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28

پری
04-08-2006, 07:52 PM
كى رفته اى ز دل كه تمنا كنم ترا؟
كى بوده اى نهفته كه پيدا كنم ترا؟
غيبت نكرده اى كه شوم طالب حضور
پنهان نگشته اى كه هويدا كنم ترا
با صد هزار جلوه برون آمدى كه من
با صد هزار ديده تماشا كنم ترا
چشمم به صد مجاهده آئينه ساز شد تا من
به يك مشاهده شيدا كنم ترا
بالاى خود در آئينه چشم من ببين
تا باخبر ز عالم بالا كنم تترا
مستانه كاش در حرم و دير بگذرى
تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم ترا
خواهم شبى نقاب ز رويت برافكنم
خورشيد كعبه ماه كليسا كنم ترا
طوبى و سدره گر به قيامت بمن دهند
يكجا فداى قامت رعنا كنم ترا
زيبا شود به كارگه عشق، كار من
هرگه نظر بصورت زيبا كنم ترا
رسواى عالمى شدم از شور عاشقى
ترسم خدا نخواسته رسوا كنم ترا

* * *

پری
04-08-2006, 07:55 PM
جانى كه خلاص از شب هجران تو كردم
در روز وصال تو بقربان تو كردم
خون بود شرابى كه ز ميناى تو خوردم
غم بود نشاطى كه به دوران تو كردم
آهيست كز آتشكده سينه برآمد
هر شمع كه روشن به شبستان تو كردم
اشكيست كه ابر ثره بر دامن من ريخت
هر گوهر غلتان كه به دامان تو كردم
صد بار گزيدم لب افسوس به اندان
هر بار كه ياد لب و دندان تو كردم
دل با همه آشفتگى از عهده برآمد
هر عهد كه با زلف پريشان تو كردم
در حلقه مرغان چمن ولوله انداخت
هر ناله كه در صحن گلستان تو كردم
يعقوب نكرد از غم ناديدن يوسف
اين گريه كه دور از لب خندان تو کردم

پری
04-08-2006, 07:58 PM
* * *

دلم از نرگس بيمار تو بيمارتر است
چاره كن درد كسى كز همه ناچارتر است
من بدين طالع برگشته چه خواهم کردن
كه ز مژگان سياه تو نگون سارتر است
گر تواش وعده ديدار ندادى امشب
پس چرا ديده من از همه بيدارتر است؟
هر گرفتار كه در بند تو مى نالد زار
مى برد حسرت صيدى كه گرفتارتر است
عقل پرسيد كه دشوارتر از مردن چيست
عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است

پری
04-08-2006, 08:35 PM
امشب هوس کردم برايت چيز بنويسم
با سينه‌ای از خون دل لب‌ريز بنويسم
شايد تو از من انتظاری سبزتر داری
امّا فقط خوش دارم از پاييز بنويسم
می‌خواهم از بی‌مصرفی، تکرار، خودرويی
از بوته‌های هرزه‌ی جاليز بنويسم
تا خون قلبت را کفِ دستم بياشامم
اصرار دارم با بيانی تيز بنويسم
تاريک گفتن پيش‌ازاين‌ها مستحبّی بود
اين‌بار واجب شد که يأس‌انگيز بنويسم

nima178
04-08-2006, 10:52 PM
منم هستم!
تا صفحه 32 كه نگاه كردم(فقط فاصله 12 تا 25 رو درست نديدم) جز دو سه تا ترانه چيزي از مريم حيدرزاده نزاشته بوديد
من با اجازه چند تا شعر از استاد مي زارم تا شما هم تاييد كنيد بزگترين شاعر زن ايران مريم حيدر زاده است

غنچه سرخ دعا
من از آن ابتداي آشنايي
شدم جادوي موج چشم هايت
تو رفتي و گذشتي مثل باران
و من دستي تكان دادم برايت
تو يادت نيست آنجا اولش بود
همان جايي كه با هم دست داديم
همان لحظه سپردم هستيم را
به شهر بي قرار دست هايت
تو رفتي باز هم مثل هميشه
من و ياد تو با هم گريه كرديم
تو ناچاري براي رفتن و من
هميشه تشنه شهد صدايت
شب و مهتاب و اشك و ياس و گلدان
همه با هم سلامت مي رسانند
هواي آسمان ديده ابري ست
هواي كوچه غرق رد پايت
اگر مي ماندي و تنها نبودم
عروس آرزو خوشبخت ميشد
و فكرش را بكن چه لذتي داشت
شكفتن روي باغ شانه هايت
كتاب زندگي يك قصه دارد
و تو آن ماجراي بي نظيري
و حالا قصه من غصه تست
وشايد غصه من ماجرايت
سفر كردن به شهر ديدگانت
به جان شمعداني كار من نيست
فقط لطفي كن و دل را بينداز
به رسم يادگاري زير پايت
شبي پرسيده ام از خود هستيم چيست
به جز اشك و نياز و ياد و تقدير
و حالا با صداقت مي نويسم
همين هايي كه من دارم فدايت
دعايت مي كنم خوشبخت باشي
تو هم تنها براي خود دعا كن
الهي گل كند در آسمانها
خلوص غنچه سرخ دعايت

nima178
04-08-2006, 10:53 PM
اگه ميشه مريم حيدرزاده رو براي من بزاريد

پری
04-08-2006, 11:52 PM
تا صفحه 32 كه نگاه كردم(فقط فاصله 12 تا 25 رو درست نديدم) جز دو سه تا ترانه چيزي از مريم حيدرزاده نزاشته بوديد
من با اجازه چند تا شعر از استاد مي زارم تا شما هم تاييد كنيد بزگترين شاعر زن ايران مريم حيدر زاده است
منم تایید میکنم

در ضمن میتونید از اینجا (http://www.avayeazad.com/maryam_heidarzade/list.htm) به اشعار دیر شونو بخونید


مريم حيدرزاده
-------------------------------

تو را ميشناسم

تو از جنس احساس يك بوته نسرين
تو با چكه هاي شفق آشنايي
تو سر فصل لبخند هر برگ ياسي
ير پژواك سرخ صدايي
تو رنگين كماني ز چشمان موجي
تو رمز رسيدن به اوج خدايي
تو در شهر روياييم كلبه دل
تو يك قصه از .اژه ابتدايي
تو از آه يك ابر مرطوب و تنها
تو باراني از سرزمين وفايي
ترا مثل چشمان خود مي شناسم
اگر چه ز مژگان چشمم جدايي
تو يك جرعه از ژاله چشم يك گل
تو تعبيري از وسعت انتهايي
تو گيسوي زرين يك بيد مجنون
تو با راز قلب صدف آشنايي
تو امضايي از بال سرخ پرستو
تو يك ترجمه از كتاب صفايي
تو با قايقي از بلور گل بخ
رسيدي به شهري پر از روشنايي
تو با درد سرخ شكستن همآوا
تو صندوقچه امني از رازهايي
تو از مهرباني كتابي نوشتي
كه آغاز آن بودن شعر رهايي
تو در شهر آيينه ها مي نشيني
تو بر زخم سرخ شقايق دوايي
تو تكثير يك آيه از قامت سبزه هايي
تو موسيقي كوچ يك قوي تنها
تو شعري به رنگ سحر مي سرايي
تو تكراري از آرزوهاي موجي
تو شهدي به شيريني يك دعايي
تو در جهان يك شمع سوزان نهاني
تو چون پنجره شاهدي بي صدايي
تو آموزگار دبستان عشقي
تو دفترچه خاطرات صبايي
تو در سوز سرخ مناجات بلبل
تو در كوچه آبي قصه هايي
تو در سرزمين افق ناپديدي
تو بر زخم آلاله دل شفايي
ترا در اين دل غزل هم ندديم
بگو در كدامين دل و در كجايي





يكبار فقط

چشمان مرا به چشمهايش گره زد
بر زندگيم رنگ غم و خاطره زد
او رفت ولي نه طبق قانون وداع
يكبار فقط به شيشه ي پنجره زد

پری
04-08-2006, 11:54 PM
درد دل با دل
چرا دنيا پره از حادثه هاي وارونه
عاشق كسي مي شي كه عاشقي نمي دونه
من به دنبال تو و تو دنبال كس ديگه
هچكدوم از ما دو تا به اون يكي راست نمي گه
من واسه ي چشماي نازنين تو يك ديوونم
من دوست دارم ولي علتشو نمي دونم
حالا كه مي خواي بري بذار نگاهت بكنم
چون يه بار ديگه مي خوام اين دل و ساكت بكنم
يه چيزي فقط بذار واسه روز تولدت
هديه م رو بيارم و بازم بدم دست خودت
آدما فكر مي كنن شاعرا خيلي غم دارن
كاش فقط اين بود اونا خيلي كسا رو كم دارن
عاشق كسي مي شن كه عاشقاش فراوونه
بين انتخاب عشقش عمريه كه حيرونه
اوني رو كه دوست داري چرا تو رو دوست نداره
شايدم دوست داره ولي به روش نمي ياره
ولي نه اينا مال نداشتن لياقته
اگه حرفم مي زنه با تو فقط يه عادته
نكنه جمله هاش و پاي محبت بذاري
بهتره حرفاش رو به حساب عادت بذاري
از خودش نمي شنوي اگه يه روز بخواد بره
وقتي مي پرسي ازش مي گه آره مسافره
ولي تو شب مي شيني كه باز اون رو دعا كني
يا واسه سلامت اون نذرها تو ادا كني
چه قدر بين دلا وحرفاي ما فاصله س
چشماتون مي خنده اما دلامون بي حوصله س
دوست داشتن هم يه جوري پنهون مي كنيم
نمي دونيم كه داريم يه قلب رو ويرون مي كنيم
كاش بيايم آبروي مجنون و انقدر نبريم
ديگه منت نذاريم وقتي كه نازي مي خريم
عاشقي يعني تحمل نه شكايت نه گله
اگه حتي بينمون باشه يه دنيا فاصله
مهم اينه كه چقدر دوسش داري فقط همين
اگه لازم باشه آبرو رو بنداز رو زمين
برگا زرده روزاي اول فصل پاييزه
بذار اون بشكنه و دلت رو برگها نريزه

من اینو خیلی دوست دارم

پری
04-09-2006, 12:09 AM
مريم حيدرزاده
----------------------------------

اگر شود

من منتظرت شدم ولي در نزدي
بر زخم دلم گل معطر نزدي
گفتي كه اگر شود مي آيم اما
مرد اين دل و آخرش به او سر نزدي


فداي اونكه

براي عاشقي ديره
ولي باز دست تقدريه
تا دستامون نره بالا
جايي بارون نمي گيره
دلي كه دادمش دستت
ديگه از زندگي سيره
نيومد وقتي ام اومد
فقط گفت كه داره مي ره
نگفتم من خداحافظ
آخه قلبم هنوز گيره
بدون اين قلب ديوونه
ديگه محتاج زنجيره
بمون اين زخم رو بدتر كن
عجيب محتاج شمشيره
بريزم اشكام رو شايد
آخه اين آخرين تيره
نگي تو اوني كه رفته
وجودش غرق تقصيره
فداي او كه تو خوابم
من رو تحويل نمي گيره

پری
04-09-2006, 12:13 AM
مريم حيدرزاده
------------------------------------------------------------

يك فكر ديگر
امشب تمام خويش را از غصه پرپر ميكنم
گلدان زرد ياد را با تو معطر ميكنم
تو رفته اي و رفتنت يك اتفاق ساده نيست
ناچار اين پرواز را اين بار باور ميكنم
يك عهد بستم با خودم وقتي بيايي پيش من
يه احترام رجعتت من ناز كمتر مي كنم
يك شب اگر گفتي برو ديگر ز دستت خسته ام
آن شب براي خلوتت يك فكر ديگر ميكنم
صحن نگاهت را به روي اشتياقم باز كن
من هم ضريح عشق را غرق كبوتر ميكنم
شعريست باغ چشم تو غرق سكوت و آرزو
يك روز من اين شعر را تا آخر از بر ميكنم
گر چه شكستي عهد را مثل غرور ترد من
اما چنان ديوانه ام كه با غمت سر ميكنم
زيبا خدا پشت و پناه چشمهاي عاشقت
با اشك و تكرار و دعا راه تو را تر ميكنم


****

درد مي كشم

به روي برگ زندگي دو خط زرد مي كشم
و چشم عاشق تو را كه گريه كرد مي كشم
تو رفتي و بدون تو كسي نگفت با خودش
كه من بدون چشم تو چقدر درد مي كشم

**

مال كسي نيست

اين زندگي غمزده غير از قفسي نيست
تنها نفسي هست ولي هم نفسي نيست
اين قدر نپرسيد كجا رفت و كي آمد
اشعار پراكنده ي من مال كسي نيست

پری
04-09-2006, 12:27 AM
مريم حيدرزاده
--------------------------------------------------------------------------------

فاصله
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن
گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغلهاي نيست
فتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله اي نيست


سفارش

ز دست تو رنجيدم و چيزي نگفتم
با ديگرانت ديدم و چيزي نگفتم
كلي سفارش كرده بودي من نفهمم
اين نكته را فهميدم و چيزي نگفتم

پری
04-09-2006, 12:30 AM
مريم حيدرزاده
--------------------------------------------------------------------------------

تنها توقع
نگات قشنگه وليكن يه كم عجيب و مبهمه
من از كجا شروع كنم دوست دارم يه عالمه
من و گذاشتي و بازم يه بار ديگه رفتي سفر
نمي دونم شايد سفر براي دردات مرهمه
تا وقتي اينجا بموني يه حالت عجيبيه
من چه جوري واست بگم بارون قشنگ و نم نمه
هواي رفتن كه كني واسه تو فرقي نداره
اما به جون اون چشات مرگ گلاي مريمه
آخرشم دق مي كنم تا من و دوست داشته باشي
مردن كه از عاشقيه يك دفه نيست كه كم كمه
من نمي دونم تو چرا اينجور نگاهم مي كني
زير نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه
مي پرسم از چشماي تو ممكنه اينجا بموني ؟
مي خندي و جواب مي دي رفتن من مسلمه
برو به خاطر خودت اما به من قول بده
هرجاي دنيا كه بري ديگه نشو مال همه
رسمه كه لحظه ي سفر يادگاري به هم مي دن
قشنگ ترين هديه ي تو تو قلب من يه مشت غمه
شايد اين و بهم دادي كه هميشه با من باشه
حق با تو ا تو راست مي گي غمت هميشه پيشمه
ديدي گلا شب كه ميشه اشكاشونو رو مي كنن
يادت باشه چشم منم هميشه غرق شبنمه
تو مي ري و اسم من و از رو دلت خط مي زني
اسم قشنگ تو ولي هميشه هرجا يادمه
چشماي روشنت يه كم كاشكه هواي من رو داشت
تنها توقعم فقط يه بار جواب ناممه

پری
04-09-2006, 12:31 AM
مريم حيدرزاده
----------------------------------------------------------

بي وفا ، انصافت كجاس ؟
تازگيا سفر مي ري
جاهاي پر خطر مي ري
بي سر صدا بدون من
تا ساحل خزر مي ري
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا امون مي دي
گل شدي ، دس تكون مي دي
يه جوري به غريبه ها
اداهاتو نشون مي دي
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا ، دوري چقدر
ساكت و مغروري چقد
چه كم باهام حرف مي زني
راس راسي مجبوري چقدر
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا طلا شدي
كم شدي ، كيميا شدي
ديگه صدام نمي كني
عين غريبه ها شدي
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا باهان بدي
گفتي ميام ، نيومدي
نگفته بودي انقدر
بازي با قلب و بلدي
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا سرده نگات
ديگه نمي لرزه صدات
برقي كه دنبالش بودم
رفته ديگه از تو چشات
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا را نمي ياي
سر قرارا نمي ياي
زمستونا نيومدي
حالا بهارا نمي ياي
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا كم شدي ، كم
يه عالمه دوري ازم
نمي شه پيدات بكنم
حتي واسه دوست دارم
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا خيال كنم
بايد ازت سوال كنم
خيال داشتن تو رو
تو روياهام محال كنم
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا ، كم مي يارم
به جاي بارون ، مي بارم
يه جوري فرصت بده كه
بگم چه قدر دسوت دارم
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا چه ناز شدي
عجيبي ، عين راز شدي
شعر و ترانتم خوبه
كلي ترانه ساز شدي
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا چه بي حواس
عاشق داري از چپ و راس
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا خيلي زياد
همش تو رو يادم مي ياد
مي ترسم از فكراي تو
بلاهايي سرم بياد
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا عجيب شدي
تنها كه نه ، غريب شدي
به ما كه مي رسي يه كم
نجيب بودي ، نجيب شدي
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا حرف شماس
همش مي گي دست خداس
اما بذار بهت بگم
حسابت از همه جداس
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا تو سال نو
بدجور مي ميرم واسه تو
چون مي دوني دوست دارم
ناز نكن از پيشم نرو
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
نامه رسيد به آخرا
بايد سپردت به خدا
فقط يه قولي بده كه
دلت بمونه پيش ما
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
امضاي نامه اولي
سرخه و خيلي مخملي
با عطر كلي گل سرخ
با چشم يه كم عسلي
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
بمون كه ثابت بكني
حسابت از همه جداس

roje_aria79
04-09-2006, 12:45 AM
شعر های مریم حیدر زاده اینقدر لطیف و ساد و زیباست که مثل آب زلالی میمونه که خیلی ها چونکه طاقت نگاه کردن به اون را ندارند و از دیدن زمختی خودشون در اون زلال وحشت میکنند.اینه که صفا و زلالی اون قلب زیبا را بر نمی تابند پس با هر حربه ای بر اون میتازند تا نابودش کنند .سلاحی چون به سخره گرفتن اون .
بعضی وقتها میگم شاید علت اینهمه لطافت طبع مریم و زیبایی و سادگیش این باشه که اون این دنیای هزار رنگ فتنه گر را ندیده .؟ نمی دونم ولی خدا کنه مریم قلبش را همیشه اینقدر زیبا وزلال نگه داره

roje_aria79
04-09-2006, 12:49 AM
ارغوان

ارغوان، شاخه هم خونِ جدا مانده من!
آسمانِ تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟
يا گرفته ست هنوز؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آفتابي به سرم نيست.
از بهاران خبرم نيست.
آنچه مي بينم ديوار است.
آه، اين سختِ سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر مي كشم از سينه نفَس
نفسم را برمي گرداند.
ره چنان بسته كه پروازِ نگه
در همين يك قدمي مي ماند.

كورسويي ز چراغي رنجور
قصّه پردازِ شبِ ظلماني ست.
نفَسم مي گيرد
كه هوا هم اينجا زنداني ست.

هر چه با من اينجاست
رنگِ رخ باخته است.
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشيِ اين دخمه نينداخته است.

اندر اين گوشه خاموشِ فراموش شده،
كز دَم سردش هر شمعي خاموش شده،
يادِ رنگيني در خاطر من
گريه مي انگيزد:
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دلِ من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد

ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزايِ دل ما مي آيد؟
كه زمين هر سال از خونِ پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگرِ سوختگان
داغ بر داغ مي افزايد؟

ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين درّه غم مي گذرند؟

ارغوان خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره بازِ سحر غلغله مي آغازند،
جانِ گل رنگِ مرا
بر سرِ دست بگير،
به تماشاگهِ پرواز ببر.
آه، بشتاب كه هم پروازان
نگران غمِ هم پروازند.

ارغوان بيرق گلگونِ بهار
تو برافراشته باش
شعرِ خونبارِ مني
يادِ رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش.

تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان، شاخه هم خونِ جدا مانده من.
هوشنگ ابتهاج(سایه)
یکی از اون شعر هایی که همیشه تو خلوت و تنهاییم با خودم زمزمه میکنم این شعره .نمی دونم یه درد غریبی همه جای اون احساس میشه.

roje_aria79
04-09-2006, 01:00 AM
در كوچه سار شب
درين سراي بيكسي ، كسي بدر نميزند
به دشت پرملال ما پرنده پر نميزند
يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نميكند
كسي به كوچه سار شب در سحر نميزند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نميزند
دل خراب من دگر خراب تر نميشود
كه خنجر غمت ازين خراب تر نميزند
گذرگهي است پر ستم كه اندرو بغير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نميزند
چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات؟
برو كه هيچكس ندا به گوش كر نميزند
نه سايه دارم و نه بر ، بيفكنندم و سزاست
اگر نه ، بر درخت تر كسي تبر نميزند

هوشنگ ابتهاج
روزایی که همه پشت به تو میکنند و روزهای تنهایی -روزهایی که احساس یاس جونه میزنه و.........

roje_aria79
04-09-2006, 01:03 AM
ستاره

براي هر ستاره اي كه ناگهان
در آسمان
غروب مي كند
دلم هزار پاره است
دل هزار پاره را
خيال آن كه آسمان
هميشه و هنوز
پر از ستاره است
چاره است

محمد زهري
اگه مثل من توشبات ستاره بچینی اونوقت دلتنگ همیشگی تویی ستاره

roje_aria79
04-09-2006, 01:10 AM
قاصدك
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي؟
از كجا ،‌ وز كه خبر آوردي؟
خوش خبر باشي ، اما ، اما
گرد بام و در من
بي ثمر ميگردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري - باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه ترا منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم ميگويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو ، فريب

قاصدك ! هان ، ولي ... آخر ... ايواي
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام ، آي ! كجا رفتي؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي؟
در اجاقي - طمع شعله نمي بندم - خردك شرري هست هنوز؟

قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم ميگريند
مهدي اخوان ثالث
انتظار میکشی تمام عمرتا دنبالش بودی -با خودت میگی یه روزی میاد -شاید مثل شعر شهریار دیر میاد یا شایدم وقتی که دیگه طاقتی واست نمونده-شایدم وقتی که دیگه باوری نمونده!

roje_aria79
04-09-2006, 01:18 AM
كهن ديارا
كهن ديارا ! ديار يارا ! دل از تو كندم ، ولي ندانم
كه گر گريزم ، كجا گريزم؟ و گر بمانم ، كجا بمانم؟
نه پاي رفتن ، نه تاب ماندن ، چگونه گويم؟ درخت خشكم
عجب نباشد ، اگر تبرزن ، طمع ببندد ، در استخوانم
درين جهنم ، گل بهشتي ، چگونه رويد؟ چگونه بويد؟
من اي بهاران ، ز ابر نيسان ، چه بهره گيرم؟ كه خود خزانم
صداي حق را ، سكوت باطل ، در آن دل شب ، چنان فرو كشت
كه تا قيامت ،‌درين مصيبت ، گلو فشارد ، غم نهانم
سفينه دل ، نشسته در گل ، چراغ ساحل ، نميدرخشد
درين سياهي ، سپيده اي كو ، كه چشم حسرت ، در او نشانم؟
الا خدايا ! گره گشايا ! به چاره جويي ، مرا مدد كن
بود كه برخود ،‌ دري گشايم ، غم درون را ، برون كشانم
چنا ن سراپا ، شب سيه را ، به چنگ و دندان ، درآورم پوست
كه صبح عريان ، به خون نشيند ، بر آستانم ،‌ در آسمانم
كهن ديارا ! ديار يارا ! به عزم رفتن ، دل از تو كندم
ولي جز اينجا ، وطن گزيدن ،‌نمي توانم ! نمي توانم
نادر نادرپور
عزیزترین جا برات کجا بوده تو کجا به دنیا اومدی کجایی هستی -هرجا بری و هر جا باشی اسمش سند شناساییته -تو با تمام خصلتهای اون نام گرفتی -ترکش نکن !!!!

پری
04-09-2006, 01:39 AM
آنکه سر در کوي او نگذاشته آزاده نيست
آنکه جان نفکنده در درگاه او دلداده نيست
نيستي را برگزين اي دوست اندر راه عشق
رنگ هستي هر که بر رخ دارد آدم زاده نيست
راه و رسم عشق بيرون از حساب ما و توست
آنکه هشيار است و بيدار است مست باده نيست
سر نهادن بر در او پا به سر بنهادن است
هر که خود را هست داند پا به سر بنهاده نيست
سالها بايد که راه عشق را پيدا کني
اين ره رندان ميخانه است راه ساده نيست
خرقه درويش هچون تاج مهتابي است
تاجدار و خرقه دار از رنگ و بو افتاده نيست
تا اسير رنگ و بويي،بوي دلبر نشنوي
هر که اين اغلال در جانش بود آماده نيست



از شما ها کس مرا همراز نیست
با دل غمدیده ام دمساز نیست
چهره ام بوی غریبی میدهد
راه امیدم به جایی باز نیست
اسمان دل پرا ز ابر غم است
مرغ دل را جرئت پرواز نیست
میروم آخر از این نخجیر گاه
باکم از صیاد تیر انداز نیست

roje_aria79
04-09-2006, 02:18 AM
پریا
يكي بود يكي نبود
زيرِ گنبدِ كبود
لُخت و عور تنگِ غروب سه تا پري نشسّه بود.
زار و زار گريه مي كردن پريا
مثِ ابرايِ باهار گريه مي كردن پريا.
گيسِ شون قدِ كمون رنگِ شبق
از كمون ُبلَن تَرَك
از شبق مشكي تَرَك.
روبروشون تو افق شهرِ غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه ي پير.
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج ناله ي شبگير مي اومد...
« ـ پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر بسّه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟»
پريا هيچ چي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا
« ـ پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد؟
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟
شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-
پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين
اسب سفيد نقره نًل
يال و دُم اش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوي آهن رگ من!
گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ي ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه ي خندون مي ريزن
نُقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:
« ـ شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره ...»
پريا!
ديگه توكِ روز شيكسّه
دَراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بُلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزن ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن،
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن
عوضش تو شهر ما... ] آخ ! نمي دونين پريا! [
دَرِ برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: شُرشُرشُر!
آتيش مي شن: گُرگُرگُر!
تو قلب شب كه بد گِله
آتيش بازي چه خوش گِله!
آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده
به جستن و واجَستن
تو حوض نقره جَستن...
الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه ي يه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور يارو برقصن
« حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
پريا! بسّه ديگه هاي هاي تون
گريه تون، واي واي تون !»...
پريا هيچ چي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...
*
« ـ پرياي خط خطي
لخت و عريون ، پاپتي!
شباي چله كوچيك
كه زير كرسي، چيك و چيك
تخمه مي شكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسّه مي گف
قصه ي سبز پري زرد پري،
قصه ي سنگ صبور، بز روي بون،
قصه ي دختر شاه پريون، -
شما ئين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه ي خاموش مي خورين
كه دنيامون خال خالي يه، غصه و رنج خالي يه؟
دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسّه نبود.
دنياي ما عيونه
هر كي مي خواد بدونه:
دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر كي باهاش كار داره
دلش خبردار داره!
دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
دنياي ما - هي ،هي ، هي !
عقب آتيش – لي ، لي ، لي !
آتيش مي خواي بالا تَرَك
تا كف پات تَرَك تَرَك ...
دنياي ما همينه
بخواهي نخواهي اينه!
خوب، پرياي قصه!
مرغاي پرشيكسّه!
آبِ تون نبود، دونِ تون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
كي بِتون گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه ي قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟»
پريا هيچ چي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن،
پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن خنده شدن،
خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن، ميوه شدن هسته شدن،
انار سر بسته شدن، اميد شدن يأس شدن، ستاره ي نحس شدن ...
وقتي ديدن ستاره
به من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يكي ش تُنگ شراب شد
يكي ش درياي آب شد
يكي ش كوه شد و زُق زد
تو آسمون تُتُق زد ...
شرابه رو سر كشيدم
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، هم پاي آواز مي زدن:
« ـ دلنگ دلنگ! شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلّي برنج تو آب كرد:
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين!
ما ظلمو نفله كرديم
آزادي رو قبله كرديم.
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جَستيم و واجَستيم
تو حوض نقره جَستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم...»
*
بالا رفتيم دوغ بود
قصه ي بي بي م دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ي ما راست بود:
قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!
احمد شاملو
تنهاچیزی که خداوند عاری از گناه آفرید. پری بود

Behrooz
04-09-2006, 12:38 PM
عروس چمن مريم تابناك
گرو برده از نو عروسان خاك
كه او را به جز سادگي مايه نيست
نكو روي محتاج پيرايه نيست
به رخ نور محض و به تن سيم ناب
به صافي چو اشك و به پاكي چو آب
به روشندلي قطره شبنم است
به پاكيزگي دامن مريم است
چنان نازك اندام و سيمينه تن
كه سيمين تن نازك اندام من
سخنها كند با من از روي دوست
ز گيسوي او بشنوم بويدوست
به رخساره چون نازنين من است
نشاني ز ناز آفرين من است
بود جان ما سرخوش از جام او
كه ما را گلي هست همنام او
گل من نه تنها بدان رنگ و بوست
كه پاكيزه دامان پاكيزه خوست
قضا چ.ن زند جام عمرم به سنگ
به داغم شودديده ها لاله رنگ
به خاك سيه چون شود منزلم
بود داغ آن سيمتن بر دلم
بهاران چو گل از چمن بردمد
گل مريم از خاك من بردمد
نوازد دل و جان غمناك را
پر از بوي مريم كند خاك را




رهي معيري

Behrooz
04-09-2006, 12:38 PM
در پيش بيدردان چرا فرياد بي حاصل كنم
گر شكوه اي دارم ز دل با يار صاحبدل كنم
در پرده سوزم همچو گل در سينه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نيستم تا گريه در محفل كنم
اول كنم انديشه اي تا برگزينم پيشه اي
آخر به يك پيمانه مي انديشه را باطل كنم
آنرو ستانم جام را آن مايه آرام را
تا خويشتن را لحظه اي از خويشتن غافل كنم
از گل شنيدم بوي او مستانه رفتم سوي او
تا چون غبار كوي او در كوي جان منزل كنم
روشنگري افلاكيم چون آفتاب از پاكيم
خاكي نيم تا خويش را سرگرم آب و گل كنم
غرق تمناي توام موجي ز درياي تو ام
من نخل سركش نيستم تا خانه در ساحل كنم
دانم كه آن سرو سهي از دل ندارد آگهي
چند از غم دل چون رهي فرياد بي حاصل كنم

Behrooz
04-09-2006, 12:39 PM
نسيم وصل به افسردگان چه خواهد كرد ؟
بهار تازه به برگ خزان چه خواهد كرد ؟
به من كه سوختم از داغ مهرباني خويش
فراق و وصل تو نامهربان چه خواهد كرد ؟
سراي خانه بدوشي حصار عافيت است
صبا به طاير بي آشيان چه خواهد كرد ؟
ز فيض ابر چه حاصل گياه سوخته را ؟،
شراب با من افسرده جان چه خواهد كرد ؟
مكن تلاش كه نتوان گرفت دامن عمر
غبار باديه با كاروان چه خواهد كرد ؟
به باغ خلد نياسود جان علوي ما
به حيرتم كه در اين خاكدان چه خواهد كرد ؟
صفاي باده روشن ز جوش سينه اوست
تو چاره ساز خودي آسمان چه خواهد كرد ؟
به من كه از دو جهان فارغم به دولت عشق
رهي ملامت اهل جهان چه خواهد كرد ؟

Behrooz
04-10-2006, 01:25 AM
جرات ديوانگي
انگار مدتي است كه احساس مي كنم
خاكستري تر از دو سه سال گذشته ام
احساس مي كنم كه كمي دير است
ديگر نمي توانم
هر وقت خواستم
در بيست سالگي متولد شوم
انگار
فرصت براي حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است كه كاري كنيم
كاري كه ديگران نتوانند

فرصت براي حرف زياد است
اما
اما اگر گريسته باشي . . .
آه . . .
مردن چقدر حوصله مي خواهد
بي آنكه در سراسر عمرت
يك روز ، يك نفس
بي حس مرگ زيسته باشي !
انگار اين سالها كه مي گذرد
چندان كه لازم است ديوانه نيستم
احساس مي كنم كه پس از مرگ
عاقبت
يك روز
ديوانه مي شوم !
شايد براي حادثه بايد
گاهي كمي عجيب تر از اين باشم
با اين همه تفاوت
احساس مي كنم كه كمي بي تفاوتي
بد نيست
حس مي كنم كه انگار
نامم كمي كج است
و نام خانوادگي ام ، نيز
از اين هواي سربي
خسته است
امضاي تازه من
ديگر
امضاي روزهاي دبستان نيست
اي كاش
آن نام را دوباره
پيدا كنم
اي كاش
آن كوچه را دوباره ببينم
آنجا كه ناگهان
يك روز نام كوچكم از دستم افتاد
و لا به لاي خاطره ها گم شد
آنجا كه
يك كودك غريبه
با چشمهاي كودكي من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبيه من است !
آه ، اي شباهت دور !
اي چشمهاي مغرور !
اين روزها كه جرات ديوانگي كم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست كم
گاهي تو را به خواب ببينم !
بگذار در خيال تو باشم !
بگذار . . .
بگذريم !
اين روزها
خيلي براي گريه دلم تنگ است !

Behrooz
04-10-2006, 01:26 AM
همه شب نالم چون ني ، كه غمي دارم
دل و جان بردي ، اما نشدي يارم
با ما بودي ، بي ما رفتي.
چون بوي گل به كجا رفتي؟
تنها ماندم ، تنها رفتي
چون كاروان رود...
فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم ، خون مي بارم
فتادم از پا به ناتواني
اسير عشقم ، چنان كه داني
رهائي از غم نمي توانم
تو چاره اي كن كه ميتواني
گر ز دل برآرم آهي
آتش از دلم خيزد
چون ستاره از مژگانم
اشك آتشين ريزد.
چون كاروان رود
فغانم از زمين
بر آسمان رود
دور از يارم خون مي بارم
نه حريفي تا با او غم دل گويم
نه اميدي در خاطر كه تو را جوبم
اي شادي جان ، سرو روان،
كز بر ما رفتي،
از محفل ما ، چون دل ما
سوي كجا رفتي؟؟
تنها ماندم ، تنها رفتي
چو ن بوي گل به كجا رفتي؟؟
به كجائي غمگسار من
فغان زار من بشنو...... باز آ
از صبا حكايتي از روزگار من بشنو
باز آ ..... باز آ..............سوي رهي
چون روشني از ديده ما رفتي
با قافله باد صبا رفتي
تنها ماندم ، تنها ماندم.......

DOOSTeKHOOB
04-10-2006, 01:40 AM
گفتم بهار
خنده زد و گفت
اي دريغ
ديگر بهار رفته نمي آيد
گفتم پرنده ؟
گفت اينجال پرنده نيست
اينجا گلي كه باز
كند لب به خنده نيست
گفتم
درون چشم تو ديگر ؟
گفت ديگر نشان ز باده مستي دهنده نيست
اينجا به جز سكوت سكوتي گزنده نيست

roje_aria79
04-10-2006, 02:49 AM
پیری و معرکه گیری
يره گه كار مو و تو دره بالا مي گيره
ذره ذره دره عشقت تو دلم جا مي گيره
روز اول به خودم گفتم ايم مثل بقي
حالا كم كم مي بينم كار دره بالا مي گيره
چن شبه واز مث بيس سال پيش ازاي مرغ دلم
تو زمستون بهنه ي سبزه و صحرا مي گيره
چن شبه واز مي دوزم چشمامه تا صبحه به چخت
با بيك سم بيخودي مات ممنه، را مي گيره
تا سحر جل مي زنم خواب به سراغم نمياد
هي دلم مثل بچه بهنه بي جا مي گيره
موگومش هرچي كه مرگت چيه كوفتي! نمگه
عوضش نق مزنه ذكر خدايا مي گيره
پيري و معركه گيري كه مگن كار مويه
دفتر عمر داره صفحه پينجا مي گيره
اون كه عاشق شده پنهون مكنه مثل اويه
كه سوار شتر و پوشتشه دولا مي گيره
كتا كردن دامنار تا بيخ رون مشتي عماد!
ديگه مجنون توي خوب دامن ليلا مي گيره
عماد خراسانی
این شعر عماد که با لهجه خراسانی نوشته شده یکی از زیباترین شعرهائیه که خودم خیلی دوسش دارم .نمی دونم شاید به خاطر اینکه عمادیک عاشق زخم خورده ای بود که خودش اون زخم را به وجود آورد(عاشق دختری بود که بعد از مخالفت پدر دختر -هر دو تصمیم به خودکشی گرفتند دختر مرد و عماد ماند ....)

DOOSTeKHOOB
04-10-2006, 03:02 AM
دُرُست روبروی زندان دولتی* پیشین نشسته‌ام

برج‌های دوقلوی کاخ‌انقلاب،

شاهد پلاژهای مصنوعی سِن‌‌

و شاهدِ لُملُمه‌ی رنگارنگ مردم‌‌اند؛

مردمی که در کناره‌ی سن و در تراس کافه ها

آبجو و شراب و قهوه را در کمال آرامش می نوشند

و هرگونه خوردنی را با مزه‌ی منظره به دهان می برند.

*

آزادی، از آن همه دسیسه، از آن همه خون

چگونه سرفراز بیرون آمد؟

خشم مردم بود که باستیل را ویران کرد، دُرُست!

ولی کوزه‌ی‌ نازک آزادی را از آن همه زلزله

چگونه دُرُست به دست فردا سپردند؟

دانش بود که چشم خشمگین انقلاب را باز نگه داشت؟

آزادی، چقدر رسو، ولتر و منتسکیو خوانده بود؟

آزادی چقدر در عروسی فیگارو دست افشانده بود؟

۲

هنگام انقلاب

حباب های هراس ترکید

و پرسش ها

واژه ها را به خویش کشیدند.



۳

هنگام انقلاب

پرسشهای خسته‌ی انسان،

دست به زانوی جسارت گذاشت

و کمر راست کرد



۴

هنگام انقلاب،

پاریس، به کلیسا که دست در دست قدرت

در شهر می گردید

و از پنجره‌ ها به خانه ها سرک می کشید

فریاد زد:

به سنگ ها و سایه هایت برگرد!

دین تو ربطی به خیابان ندارد!



۵

انقلاب در میدان گرسنگی گرد می آمد؛

و هیچکس آنرا نمی دید.

انقلاب، زهدانِ واژه را می شکافت؛

و هیچکس آنرا نمی دید

انقلاب به پرسش مسلح می شد؛

و هیچکس آنرا نمی دید.

انقلاب دندان هایش گیوتینی می شد؛

و هیچکس آنرا نمی دید.

انقلاب، شتاب گرفته بود

و گردانندگان‌اش را هم، پشتِ سر گذشته بود

و هیچکس آنرا نمی دید.



۶

انقلاب، آموخت که خشم

پر از شعله است، پر از فریاد است

و رویدادِ کوچک امروز، روشن نیست که فردا

به ریزش کدام بهمن منجر شود



۷

گیوتین

همینکه نام ماری آنتوانت را می شنود

فرود می آید.



۸

بیش از دو سده است که بساط سراندازی را

از میدان کنکورد برچیده‌اند

گیوتین نابسامانی اما هنوز...!

در پاریس نومید بالا و پائين می رود.

Behrooz
04-10-2006, 02:58 PM
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوي تو، ليکن عقب سر نگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردي
تو بمان و دگران ، واي به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجويند کران ، تا به کران
مي روم تا که به صاحب نظري باز رسم
محرم ما نبود ديده کوته نظران
دل چون آيينه اهل صفا مي شکنند
که ز خود بي خبرند اين زخدا بي خبران
دل من دار که در زلف شکن درشکنت
يادگاريست ز سر حلقه شوريده سران
...شهريارا غم آوارگي و دربدري
شورها در دلم انگيخته چون نو سفران



استاد شهريار

Behrooz
04-10-2006, 02:59 PM
اصلا فرض كه مردمان هنوز در خوابند
فرض كه هيچ نامه اي هم به مقصد نرسيد
فرض كه بعضي از اينجا دور
نان از سفره و كلمه از كتاب
شكوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند
با روياها مان چه ميكنند ؟

Behrooz
04-10-2006, 02:59 PM
اهل طاعوني اين قبيله ي مشرقي ام

تويي اين مسافر شيشه يي شهر فرنگ

پوستم از جنس شب ‚ پوست تو از مخمل سرخ

رختم از تاوله ، تن پوش تو از پوست پلنگ

بوي گندم مال من هر چي كه دارم مال تو

يه وجب خاك مال من هرچي ميكارم مال تو

تو به فكر جنگل آهن و آسمونخراش

من به فكر يه اتاق اندازه ي تو واسه خواب

تن من خاك منه ساقه ي گندم تن تو

تن ما تشنه ترين تشنه ي يك قطره ي آب

بوي گندم مال من هر چي كه دارم مال تو

يه وجب خاك مال من هرچي ميكارم مال تو

شهر تو شهر قشنگ ، آدمهاش ترمه قبا

شهر من شهر دعا ، همه گنبداش طلا

تن تو مثل تبر ، تن من ريشه ي سخت

تپش عكس يه قلب ، مونده اما رو درخت

بوي گندم مال من هر چي كه دارم مال تو

يه وجب خاك مال من هرچي ميكارم مال تو

نبايد مرثيه گو باشم واسه خاك تنم

تو آخه مسافري خون رگ اين جا منم

تن من دوست نداره زخمي ي دست تو بشه

حالا با هر كي كه هست هر كي كه نيست داد ميزنم

بوي گندم مال من هر چي كه دارم مال تو

يه وجب خاك مال من هرچي ميكارم مال تو

Behrooz
04-10-2006, 03:00 PM
گل ناز پرپر من
آخرين همسفر من
جاي لب هاي قشنگت
مونده روي دفتر من
اي كه شعر تلخ اشكات
قصه ي غربت من بود
عينهو نفس كشيدن
ديدنت عادت من بود
گل ناز پرپر اي همدرد
به نبودنت بايد عادت كرد
گل ناز پرپرم اي هم درد
به نبودنت بايد عادت كرد
تو يه حرف تازه بودي واسه من
قصه ي دو نيمه و يكي شدن
تو به عشق يه معني تازه دادي
تپش يه قلب و گرماي د و تن
گل ناز پرپرم اي همدرد
به نبودنت بايد عادت كرد
به نبودنت بايد عادت كرد
ميون دفتر شعرام
به تن سفيد هر برگ
با همون خط قشنگت
تو نوشتي يا تو يا مرگ
اي رفيق نيمه راهم
مي دونم كه تو نمردي
ولي وقتي رفتي انگار
پيش چشمام جون سپردي
گل ناز پرپرم اي هم درد
به نبودنت بايد عادت كرد
گل ناز پرپرم اي هم درد
به نبودنت بايد عادت كرد

Behrooz
04-10-2006, 03:01 PM
تو شنيدني مث شعر
خواستني مث يه رويا
مثل يه قصه ي تازه
گفتني براي دنيا
تو تقدس طلوعي
لحظه ي مقدس اوج
لحظه ي طلوع نوري
از ميون افق و موج
ولي من غروب دشتم
شعر تلخ سرنوشتم
تو به پاكي عقيقي
مثل درياها عميقي
مثل گريه مرهم درد
مثل تنهايي رفيقي
تو مقدس و عزيزي
تو به پاكي عقيقي
تو شريك همه ي عمر
من رفيق نارفيقي
تو عقيق پاك و روشن
تن من حلقه ي آهن
من يه انگشتر پوسيده از آهن
تو قشنگ ترين عقيق رو زميني
تو مي خواي نگين اين شكسته باشي
واسه من شكسته اين همنشيني
تو عقيقي تو قشنگ ترين نگيني
از يه دنيا واسه من ، تو آخريني
تو غنيمتي مث نفس كشيدن
نفس عزيز و خوب واپسيني
تو عقيق پاك و روشن
تن من حلقه ي آهن
نفساي آخريني
تو برام عزيزتريني
برو تا رنگ غروبو
توي چشم من نيبيني
به تن پوسيده ي من
هيچ نگيني جا نداره
تن آلوده به زنگار
قيمت طلا نداره
آخر قصه همين جاس
قصه كسي كه تنهاس

Behrooz
04-10-2006, 03:01 PM
حس هميشه داشتنت
نه عشق و دلبستگيه
نه قصه ي گسستنه
نه حرف پيوستگيه
عادت و عشق وعاطفه
هر چه لغت تو عالمه
براي حس من و تو
يك اسم گنگ و مبهمه
تو اين روزاي بي كسي
اگر به دادم نرسي
يه روز مياي كه دير شده
نمونده از من نفسي
خواستن تو براي من
فراتر از روح و تنه
راز هميشگي شدن
هميشه از تو گفتنه
اگر تو مهلتم بدي
مهلت مرگو نمي خوام
با تو به قصه مي رسم
همراه لحظه ها مي آم
عادت و عشق و عاطفه
هر چه لغت تو عالمه
براي حس من و تو
يك اسم گنگ و مبهمه
تو اين روزاي بي كسي
اگر به دادم نرسي
يه روز مي آي كه دير شده
نمونده از من نفسي
هميشه عاجزه كلام
از گفتن معني ناب
هيچ عاشقي عاشقي رئ
ياد نگرفته از كتاب
عادت و عشق و عاطفه

Behrooz
04-10-2006, 03:02 PM
هنوز اي يار تنهايم
به ديدار تو مي آيم
باز مي آيم
اگر كه فرصتي باشد
مجال صحبتي باشد
حرف خواهم زد
براي ددين تو از
حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد اين
من از خدا گذشته ام
من از خدا گذشته ام
براي ديدن تو از
حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد اين
من از خدا گذشته ام
من از خدا گذشته ام
عذاب اين دريده ها
مرا شكسته بي صدا
دستي بكش به زخم من
كه از شفا گذشته ام
كه از شفا گذشته ام
باورم كن باورم كن
من كه با تو صادقم
اگه خستم ، يا شكستم
هرچه هستم ، عاشقم
هر چه هستم ، عاشقم
براي ديدن تو از
حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد اين
من از خدا گذشته ام
من از خدا گشذته ام
منو بشناس و باور كن
كه خسته ام ، خيلي خسته ام
اما هستم
تهي ماند و نشد آلوده دستم
من به دنيا
دل نبستم
باورم كن ، باورم كن
من كه با تو صادقم
اگه خستم ، يا شكستم
هر چه هستم ، عاشقم
هر چه هستم ، عاشقم
هر چه بلا كشيده ام
من از وفا كشيدم
چه از وفاداري اين
اهل وفا گشته ام
من از وفا گذشته ام
براي ديدن تو از
حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد اين
من از خدا گذشته ام
كفر اگر نباشد اين
من از خدا گذشته ام

**********************
اردلان سرافراز

Behrooz
04-10-2006, 03:03 PM
من تو را مي بينم
استخواني و پوست
به گدايي رفته اي
بر در دشمن و دوست
من تو را مي بينم
تشنه لب در باران
آنكه نان مي دهدت
نان تو در كف اوست
خاك تو سفره ي تو
سفره تو از كيست
سفره ي دنيا پر
سفره ي تو خاليست
همه جا منتظرند
همه كس مي پرسد
ناجي شرق كجاست
آنكه جنس خود ماست
ناجي شرق تويي
ناجي شرق منم
من كه با ديدن تو
همه جا مي شكنم
از چه رو خاك زمين
شده تقسيم چنين
يك جهان صدها دست
مرزها ،‌مرز شكست
تو جهان سوم
او جهاني ديگر
سهم او هر چه كه هست
سهم تو خون جگر
سهم از ما بهتران
ثروت و امن و امان
سهم پا برهنه ها
فقر و زندان و بلا
در ميان سه جهان
مرز و ديوار از كيست
سفره ي دنيا پر
سفره تو خاليست
درميان سه جهان
مرز و ديوار از اوست
دشمن دوست نما
رفته در قالب دوست


-----------------------------
اردلان سرافراز

Behrooz
04-10-2006, 03:04 PM
گلدسته ها را بالاتر نبريد !
هرقدر كه بالا برويد
بار هم
دستتان به خدا نميرسد
اما من
خدايي را مي‌شناسم
كه در حياط خانه مان
شاه‌ پسند مي‌روياند
و در مزارع
با گندمها و پاييز
زرد ميشود.
من، پيرزني را مي‌شناسم
كه گمان ميكند
خدا
در سجاده اش جا ميشود.
هرقدر كه بالا برويد
دستتان به خدا نخواهد رسيد

Behrooz
04-10-2006, 03:05 PM
اين شفق است يا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو
من به كجا رسيده ام ؟ جان دقايقم بگو
آيينه در جواب من باز سكوت مي كند
باز مرا چه مي شود ؟ اي تو حقايقم بگو
جان همه شوق گشته ام طعنه ي ناشنيده را
در همه حال خوب من با تو موافقم بگو
پاك كن از حافظه ات شور غزلهاي مرا
شاعر مرده ام بخووان گور علايقم بگو
با من كور و كر ولي واژه به تصوير مكش
منظره هاي عقل را با من سابقم بگو
من كه هر آنچه داشتيم اول ره گذاشتم
حال براي چون تويي اگر كه لايقم بگو
يا به زوال مي روم يا به كمال مي رسم
يكسره كن كار مرا بگو كه عاشقم بگو



---------------------------------------
محمد علي بهمني

Behrooz
04-10-2006, 03:05 PM
تو را گم مي كنم هر روز و پيدا مي كنم هر شب
بديناسن خوابها را با تو زيبا مي كنم هر شب
تبي اين گاه را چون كوه سنگين مي كند آنگاه
چه آتشها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب
تماشايي است پيچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب
مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني اي دوست
چگونه با جنون خود مدارا مي كنم هر شب
چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو
كه اين يخ كرده را از بيكسي ها مي كنم هرشب
تمام سايه ها را مي كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا مي كنم هر شب
دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش
چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب
كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟
كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب




------------------------
محمد علي بهمني

پری
04-10-2006, 05:12 PM
رويا زرين
--------------------------------

اسب بال دار
رنگ عوض مي كنم
به رنگ حيايي كه سرخ مي دود
روي گونه ي سبزم
نگاه مي كند به ساعت قلبش
يعني كه دير كرده ام
بمان كنار تخته سياه و
صداي باد را بكش
نه
صداي من
شبيه شيهه ي هيچ باد رهگذري نيست
چرخ مي خورد كلاس و
از صداي انفجار خنده
پرت مي شوم ميان سياهي
و سوت مي كشم
هي باد
باد
تو كي مرا سوار بال خودت مي كني ؟

DOOSTeKHOOB
04-10-2006, 07:22 PM
اصلا فرض كه مردمان هنوز در خوابند
فرض كه هيچ نامه اي هم به مقصد نرسيد
فرض كه بعضي از اينجا دور
نان از سفره و كلمه از كتاب
شكوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند
با روياها مان چه ميكنند ؟
ايول چه شعر باحاليhttp://smileys.smileycentral.com/cat/4/4_1_204.gif ميشه بگين شاعرش كيه:)

roje_aria79
04-10-2006, 10:39 PM
چه فکر میکنی ؟
که بادبان شکسته
زورق به گل نشسته ایست-زندگی.
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت از او گریخته
به بن رسیده
راه بسته ایست -زندگی.
چه سهمناک بود
سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان-زهم گسیخت
ستاره خوشه خوشه زیخت
وآفتاب
در کبود دره های آب-غرق شد.
هوا بد است
تو با کدام باد می روی
چه ابر تیره ای گرفته-سینهءتو را
که با هزار سال
بارش-شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود
تو از هزاره های دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هر قدم
نشان نقش پای توست
در این درشت ناک دیولاخ
ز هر طرف
طنین گامهای
رهگشای توست.
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته
نامه وفای توست.
به گوش بیستون هنوز-
صدای تیشه های توست.
چه تازیانه ها
که با تن تو-تار عشق آزمود.
چه دارها
که از تو گشت-سربلند.
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند-در هجوم هر گون.
نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سپیده
آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست.
سپیده ای که جان آدمی
هماره در هوای اوست
به بوی یکنفس-در آن زلال دم زدن
سزد اگر-
هزار بار
بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.
چه فکر میکنی؟
جهان چو آبگینهء شکسته ایست
که سرو راست هم
در او شکسته می نمایدت.
چنان نشسته کوه
در کمین دره های این غروب تنگ
که راه
بسته می نمایدت.
زمان بی کرانه را
تو با شمارگام عمر ما
مسنج
به پای او-دمی است
این درنگ درد و رنج.
بسان رود
که در نشیب دره سر به سنگ میزند
رونده باش
امید هیچ معجزی-ز مرده نیست
زنده باش.

پری
04-11-2006, 02:28 AM
رويا زرين
----------------------------------------------

با حفظ فاصله
سلامي رد و بدل مي كنيم و دستي
با ترس و تحسين و احترام
بلكه گرماي استخوان نسلي سوخته
ببالد از آوند شيره هاي خام
تا به گل نشستن گونه هاي گياهي ام
و بعد هم كه راه مي رويم
با احتياط و با حفظ فاصله
هي
آن بار هم كه به اين جاي قصه رسيديم
كسي از روبه رو
دل به شك از بوي حرفهاي ساده مان گذشت
و گوش كوچه از گوشه هاي تلخ برزخي پر شد

amirhvr
04-11-2006, 10:18 AM
دستم نداد قوت رفتن به پيش دوست *** چندي به پاي رفتم و چندي به سر شدم
تا رفتم ببينم و گفتمش بشنوم *** از پاي تا به سر همه سمع و بصر شدم

پری
04-11-2006, 08:08 PM
شبا بی تاب و بیدارم، تو آرومی تو در خوابی
شبم،تاریک و خاموشم، تو خورشیدی که می تابی
یخم ،سردم ،زمستونم، تو گرمای تابستونی
کویرم ، خشک و لب تشنه،تو سبزی سبز،تو بارونی
منم بی پر و بال خسته ، تو اما اوج پروازی
منم شعر فراموشی ، تویی که نغمه پردازی
منم محتاج یک آواز ،به فکر لحظه ی پرواز
که با تو همسفر باشم ، باتو همساز و هم آواز
بساز با من ،نترس از من،نترس از سردی دستام
بخون با من ،بگو بامن ،که با تو راهی فردام
به من معنی بده با عشق ، منو با عشق احیا کن
رو به زندون تنهایی ، در و پنجره ای وا کن
به این دنیای بی رنگم بزن نقشی، بده رنگی
که دلگیرم و افسرده از این دنیا ی بی رنگی
م ازاد

پری
04-11-2006, 08:09 PM
چه شبی بود و چه روزی افسوس!
با شبان رازی بود،
روزها شوری داشت.
ما پرستوها را ،
از سر شاخه به بانگ هی، هی
می پراندیم در آغوش فضا،
ما قناری ها را
از درون قفس سرد رها می کردیم،
آرزو می کردم،
دشت سرشارزسرسبزی رؤیاها را.
من گمان می کردم ،
دوستی همچون سروی سرسبز،
چهار فصلش همه آراستگی ست.
من چه می دانستم ،
هیبت باد زمستانی هست.
من چه می دانستم،
سبزه می پژمرد از بی آبی،
سبزه یخ می زند از سردی دی.
من چه می دانستم،
دل هر کس دل نیست
قلب ها ز آهن و سنگ
قلب ها بی خبر از عاطفه اند.
***
از دلم رست گیاهی سرسبز،
سر برآورد،درختی شد،نیرو بگرفت.
برگ بر گردون سود.
این گیاه سرسبز،
این برآورده درخت اندوه،
حاصل مهر تو بود.
مصدق

پری
04-11-2006, 08:10 PM
ترا با غير ميبينم صدايم در نمي آيد
دلم ميسوزد و كاري ز دستم بر نمي آيد
نشستم باده خوردم خون گرستم كنجي افتادم
تحمل مي رود اما شب غم سر نمي آيد
چه سود از شرح اين ديوانگيها بيقراريها؟
تو مه بي مهري و حرف منت باور نمي آيد
توانم گفت مستم ميكني با يك نگه اما
حبيبا درد هجرانت بگفتن در نمي آيد
دلم در دوريت خون شد بيا در اشك چشمم بين
خدا را از چه بر من رحمت اي كافر نمي آيد.
اخوان ثالث

پری
04-11-2006, 08:12 PM
خوارم اگر از خواري,خوارم تو مپنداري
دانم كه مرا با گل يكجا تو نگه داري
گل را تو به آن گويي كز عشق معطر شد
آن گل كه فقط گل بود در حادثه پرپر شد...
سوداي تو را دارم من از دل و از جانم
گفتند كه پيدا شو
ديدند كه پنهانم
گفتند كه پيدا كن خود را و تو را با هم
گفتند كه پيدا هست در هر نفس آدم
پيداست و من پنهان
من در تن و او در جان
يك آن نظري كردم,در خود گذري كردم
ديدم كه نه در دوري
نزديكتر از نوري
در راه عبور از تو,من اين همه دور از تو
يك عمر نينديشم,
هيهات تو در پيشم
چشم است كه بينا نيست,
در عشق كه اينها نيست...

پری
04-11-2006, 08:12 PM
مست و خمار گشتم از نقش جام ساقي
اينك قدح تو پر كن ، تا من زنم شرابي
حرف و حديث دل را خواهم گفت آشكارا
دل خانه تو گشته ، جانا تو كي مي آيي
دردم ز دوري توست ، دل مست و دلخوش تو
گو اي عزيز جانم رخ كي عيان نمايي
ثواب ديدن تو تا عرش برده دل را
اينجا نه جاي ماندن زيرا تو در سمايي
هر دم به هر بهانه دل سوي تو روان شد
گو اي عزيز بهرام آخر تو در كجايي

پری
04-11-2006, 08:13 PM
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید بچشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پای نشستم،
گویا زلزله آمد،
گویا خانه فروریخت سر من،

بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بودونبودی
توهمه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من؟
که ز کویت نگریزم.
گر بمیرم ز غم دل،
بی تو هرگز تستیزم.
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم،نتوانم
بی تو من زنده نمانم.
هما میر افشار

amirhvr
04-12-2006, 11:25 AM
صلاح کار کجا و من خراب کجا *** ببين تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس *** کجاست دير مغان و شراب ناب کجا

amirhvr
04-12-2006, 11:29 AM
با سلام خدمت شما استاد محترم
استاد پري اشعارتان بسيار زيباست اگر وبلاگي داريد ممنون مي شوم آدرسش را در اختيارم بگذاريد
اگر هم نداريد مي توانم كمكتان كنم تا يك وبلاگ باز كنيد .
ممنون و پيروز باشيد ..

پری
04-12-2006, 12:31 PM
با سلام خدمت شما استاد محترم
استاد پري اشعارتان بسيار زيباست اگر وبلاگي داريد ممنون مي شوم آدرسش را در اختيارم بگذاريد
اگر هم نداريد مي توانم كمكتان كنم تا يك وبلاگ باز كنيد .
ممنون و پيروز باشيد ..
ممنون از محبت شما قابل این حرفا نیستم


تا عشق



نگاه تو سبز است، سبز

آنقدر سبز که در آن گیاهی می شوم، زیبا

آغوش تو امن است، امن

آنقدر امن که در آن به ساحل می رسم.

دستان تو اما زلال،

زلال چون نسیم که به پردهء درونم

می نوازد و می گذرد.

سبز!

آبی!

زلال!

با تو می توان تا بینهایت عشق سفر کرد.

پری
04-12-2006, 04:56 PM
دل من

دل من تنها بود

دل من هرزه نبود

دال من عادت داشت

که بماند یکجا

به کجا ؟

معلوم است

به در خانه تو

دل من عادت داشت

که بماند انجا

پشت یک پرده تور

که تو هر روز انرا

به کناری بزنی

دل من ساکن دیوار و دری

که تو هر روز از ان میگذری

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه ی یک باغچه بود

که تو هر روز به ان مینگری

دل من را دیدی؟

ساکن کفش تو بود

یادت هست؟

پری
04-12-2006, 05:15 PM
قفسی های زمین سر به سرم نگذارید

دست از این جام ترک خورده دل بردارید

آن همه از سخن عشق غزل میگویید

به خدا سنگ تر از عاطفه دیوارید

کاخ جمشیدی تان صاحب دیگر دارد

و شماها همه بر دوش زمین سربارید

تازه عاشق شدن آغاز غزل خوانیهاست

و شما آخر این قائله میپندارید
وسعت آبی دیوانگی ام نا پيداست

آسمانی شده ام سر به سرم نگذارید

roje_aria79
04-12-2006, 10:52 PM
خواهم ای گل خواب گردم تا به دامانت نشینم
یا اگر خواهی به چشم دشمن جانت نشینم
گر بریزی خون من با غمزه گردم لعل رحمت
همچو گردنبندی بالای گریبانت نشینم
گر سیه بخت و سیه فامم خوشا بر من که روزی
خال گردم در کنار لعل خندانت نشینم
ور نماند غیر مشتی استخوان ازپیکر من
شانه گردم در خم زلف پریشانت نشینم
می دهی خاکسترم را گر به باد نا مرادی
سایه گردم زیر پای شمع رخشانت نشینم
سایه ام گر محو گردد پیش خورشید جمالت
خواب نوشین سحر گردم به مژگانت نشینم
گر شبی بیدار و بگشایی ز هم پیوند مژگان
فتنه گردم ناز گردم پشت چشمانت نشینم
عاقبت روزی که از شیدا اثر باقی نماند
شعر گردم در دهان شکر افشانت نشینم

DOOSTeKHOOB
04-13-2006, 03:35 AM
اندك نسيمي از سر افسوس
چندان كه برگ برگ درختان باغ را
با سوزناك زمزمه اي آشنا كند
خاموشي شگرف
ابهام پر ابهت
دريا را
مغشوش كرده است
ما
چون م اهيان فتاده به دريا
بر آبها رها
با ضربه هاي موج ز هم دور مي شويم
با بازوان باز
امواج آب را
تسخير مي كنيم
مغرور مي شويم
اما
ناگه اگر دوباره به هذيان شود دچار
درياي نيلگون
بر
ما چه مي رود
چونماهيان فتاده به دريا
بر موجها رها ؟

DOOSTeKHOOB
04-13-2006, 03:38 AM
و اين منم
زني تنها
در آستانه ي فصلي سرد
در ابتداي درک هستي آلوده ي زمين
و يأس ساده و غمناک اسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني.

زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دي ماه است
من راز فصلها را مي دانم
و حرف لحظه ها را مي فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذيرنده
اشارتيست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد مي آيد
در کوچه باد مي آيد
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
به غنچه هايي با ساق هاي لاغر کم خون
و اين زمان خسته ي مسلول
و مردي از کنار درختان خيس مي گذرد
مردي که رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلو گاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تکرار مي کنند
_سلام
_سلام
و من به جفت گيري گل ها مي انديشم

در آستانه فصلي سرد
در محفل عزاي آينه ها
و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه مي شود به آن کسي که مي رود اينسان
صبور،
سنگين،
سرگردان.
فرمان ايست داد.
چگونه مي شود به مرد گفت که او زنده نيست ، او هيچوقت زنده نبوده است.

در کوچه باد مي آيد
کلاغهاي منفرد انزوا
در باغهاي پير کسالت مي چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقيري دارد.

آنها ساده لوحي يک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون ديگر
ديگر چگونه يک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گيسوان کودکيش را
در آبهاي جاري خواهد ريخت
و سيب را که سرانجام چيده است و بوييده است
در زير پالگد خواهد کرد؟

اي يار، اي يگانه ترين يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند.

انگار در مسيري از تجسم پرواز بود که يکروز آن پرنده نمايان شدند
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ هاي تازه که در شهوت نسيم نفس مي زدند
انگار
آن شعله هاي بنفش که در ذهن پاک پنجره ها مي سوخت
چيزي بجز تصور معصومي از چراغ نبود.

در کوچه ها باد مي امد
اين ابتداي ويرانيست
آن روز هم که دست هاي تو ويران شد باد مي آمد
ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان، دروغ وزيدن مي گيرد
ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شکسته
پناه آورد؟
ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه
خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد کرد.

من سردم است
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد
اي يار اي يگانه ترين يار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه کن که در اينجا
زمان چه وزني دارد
و ماهيان چگونه گوشت هاي مرا مي جوند
چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي داري؟

من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم
من سردم است و مي دانم
که از تمامي اوهام سرخ يک شقايق وحشي
جز چند قطره خون
چيزي بجا نخواهد ماند.

خطوط را رها خواهم کرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از ميان شکل هاي هندسي محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد
من عريانم، عريانم، عريانم
مثل سکوت هاي ميان کلام هاي محبت عريانم
و زخم هاي من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق.
من اين جزيره ي سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدي بود
که از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد.

سلام اي شب معصوم!
سلام اي شبي که چشم هاي گرگ هاي بيابان را
به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي کني
و در کنار جويبارهاي تو ، ارواح بيدها
ارواح مهربان تبرها را مي بويند
من از جهان بي تفاوتي فکرها و حرف ها و صداها مي آيم
و اين جهان به لانه ي ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردميست
که همچنان که ترا مي بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند

سلام اي شب معصوم
ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ايست
چرا نگاه نکردم؟
مانند آن زمان که مردي از کنار درختان خيس گذر مي کرد...

چرا نگاه نکردم؟
انگار مادرم گريسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسيدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه هاي اقاقي شدم
آن شب که اصفهان پر از طنين کاشي آبي بود،
و آن کسي که نيمه ي من بود، به درون نطفه ي من بازگشته بود

و من در آينه مي ديدش،
که مثل آينه پاکيزه بود و روشن بود
و ناگهان صدايم کرد
و من عروس خوشه هاي اقاقي شدم...

انگار مادرم گريسته بود آن شب
چه روشنايي بيهوده اي در اين دريچه مسدود سر کشيد
چرا نگاه نکردم؟
تمام لحظه هاي سعادت مي دانستند
که دستهاي تو ويران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ي ساعت
گشوده شد و آن قناري غمگين چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهايش، مانند لانه هاي خالي سيمرغان بودند
و آنچنان که در تحرک رانهايش مي رفت
گويي بکارت روياي پرشکوه مرا
با خود بسوي بستر شب مي برد

آيا دوباره گيسوانم را
در باد شانه خواهم زد؟
آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعداني ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آيا دوباره روي ليوان ها خواهم رقصيد؟
آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظار صدا خواهد برد؟

به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد»
گفتم: «هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم»

انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهايش
چگونه وقت جويدن سرود مي خوانند
و چشمهايش
چگونه وقت خيره شدن مي درند
و او چگونه از کنار درختان خيس مي گذرد:
صبور،
سنگين،
سرگردان.

در ساعت چهار
در لحظه اي که رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تکرارمي کند
_سلام
_سلام

آيا تو
هرگز آن چهار لاله ي آبي را
بوييده اي؟
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روي شاخه هاي لخت اقاقي افتاد
شب پشت شيشيه هاي پنجره سُر مي خورد
و با زبان سردش
ته مانده هاي روز رفته را به درون مي کشيد

من از کجا مي آيم؟
من از کجا مي آيم؟
که اينچنين به بوي شب آغشته ام؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را مي گويم...

چه مهربان بودي اي يار، اي يگانه ترين يار
چه مهربان بودي وقتي دروغ مي گفتي
چه مهربان بودي وقتي که پلک هاي آينه ها را مي بستي
و چلچراغها را
از ساق هاي سيمي مي چيدي
و در سياهي ظالم مرا بسوي چراگاه عشق مي بردي
تا آن بخار گيج که دنباله ي حريق عطش بود بر چمن خواب مي نشست

و آن ستاره ها مقوايي
به گرد لايتناهي مي چرخيدند.
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه ي ديدار ميهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گيسوان باکرگي بردند؟
نگاه کن که در اينجا
چگونه جان آن کسي که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رميدن آراميد
به تيرهاي توهم
مصلوب گشته است.
و جاي پنج شاخه ي انگشتهاي تو
که مثل پنج حرف حقيقت بودند
چگونه روي گونه او مانده ست

سکوت چيست، چيست، چيست اي يگانه ترين يار؟
سکوت چيست بجز حرفهاي ناگفته
من از گفتن مي مانم ، اما زبان گنجشکان
زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعتست.
زبان گنجشکان يعني: بهار. برگ. بهار.
زبان گنجشکان يعني: نسيم. عطر. نسيم.
زبان گنجشکان در کارخانه مي ميرد.

اين کيست اين کسي که روي جاده ي ابديت
بسوي لحظه توحيد مي رود
و ساعت هميشگيش را
با منطق رياضي تفريق ها و تفرقه ها کوک مي کند.
اين کيست اين کسي که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمي داند
آغاز بوي ناشتايي مي داند
اين کيست اين کسي که تاج عشق به سر دارد
و در ميان جامه هاي عروسي پوسيده ست.

پس آفتاب سرانجام
در يک زمان واحد
بر هر دو قطب نا اميد نتابيد.
تو از طنين کاشي آبي تهي شدي.

و من چنان پرم که روي صدايم نماز مي خوانند...

جنازه هاي خوشبخت
جنازه هاي ملول
جنازه هاي ساکت متفکر
جنازه هاي خوش بر خورد، خوش پوش، خوش خوراک
در ايستگاه هاي وقت هاي معين
و در زمينه ي مشکوک نورهاي موقت

و شهرت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي...
آه،
چه مردماني در چارراهها نگران حوادثند
و اين صداي سوت هاي توقف
در لحظه اي که بايد، بايد، بايد
مردي به زير چرخ هاي زمان له شود
مردي که از کنار درختان خيس مي گذرد...

من از کجا مي آيم؟

به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد.»
گفتم: «هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم.»

سلام اي غرابت تنهايي
اتاق را به تو تسليم مي کنم
چرا که ابرهاي تيره هميشه
پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند
و در شهادت يک شمع
راز منوري است که آن را
آن آخرين و آن کشيده ترين شعله خوب مي داند.

ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ هاي تخيل
به داس هاي واژگون شده ي بيکار
و دانه هاي زنداني.
نگاه کن که چه برفي مي بارد...

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زير بارش يکريز برف مدفون شد
و سال ديگر، وقتي بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه مي شود
و در تنش فوران مي کنند
فواره هاي سبز ساقه هاي سبکبار
شکوفه خواهد داد اي يار، اي يگانه ترين يار

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد...

DOOSTeKHOOB
04-13-2006, 03:43 AM
خـبـر دارى اى شيخ دانا که من------------خدا ناشناسم خدا ناشنــــــا س


نه سربسته گويم دراين ره سخن------------نه ازچوبِ تکفيردارم هراس


زدم چون قـدم ازعـدم در وجو د------------خدايـت بـرم اعتبارى نداشــت


خـــداى تو ننگيـن وآلوده بــــود------------پرستيدنـش افـتخارى نداشـــت


خــدائى بديـنـسان اســـيـرنـيــا ز------------که برطاعت چون توئى بسته چشم


خــدائى که بـهـر دو رکعت نماز------------گرآيد به رحم وگرآيد به خشــــــــم


خــدائى که جـزدرزبـان عـــرب------------بــه ديـگـر زبـانـى نـفـهـمـد کــلام


خــدائى که نـاگـه شود درغضب------------بسوزد به کين خرمن خاص وعام


خــدائى چنان خودسر وبـلهـوس------------که قهرش کـنـد بـيـگـناهان تباه


بـه پـاداش خـشنودى يک مگـس------------زدوزخ رهاند تنــــــــى پرگناه


خــدائى کـه بـا شـهـپـر جـبرئيل------------کند شهــرى آباد را زير و رو


خــدائى کـه درکـام دريـاى نـيـل------------برد لشکر بى کرانــــــى فرو


خــدائى کـه بى مزد مـدح وثـنـا------------نگردد به کار کســى چاره ساز


خدا نيسـت بـيـچاره، ورنه چـرا------------به مدح وثناى تو دارد نيــــــاز


خداى توگه رام و گه سرکش است------------چو ديوى که اش بايد افسون کـنند


دل او به "دلال بازى" خوش است------------وگرنه "شفاعتگران" چون کننــد؟


خـداى تـوبا وصـف غلمان وحـور------------دل بـنـده گـان را به دســت آورد


به مکر و فريب و به تهديد و زور------------به زير نگين هرچه هـسـت آورد


خـداى تو مانند خان مغول------------"بتهديد چون برکشد تيغ حکم"


زتهديـد آن کـارفـرماى کـل------------"بمانند کرٌ و بيان صم و بکم"


چو درياى قهرش درآيد به موج------------ندانـد گـنه کاره از بـى گناه


به دوزخ درون افـکند فوج فوج------------مسلمان وکافر، سپيد وسياه


خــداى تــو انــدرحـصـار ريــا------------نهان گشته کزکس نبيند گزند


کسى دم زند گر به چون و چرا------------به تکفير گـردد چـماقش بـلند


خــداى تـو با خـيـل کـرٌ و بيان------------به عرش اندرون بزمکى ساخته


چوشاهى که ازکار خلق جهان------------بـه کـــار حـرمخـانـه پــرداخـتـه


نهان گشته درخلوتى تو به تو------------بـه درگاه او جز ترا راه نيست


توئـى مـحرم او که ازکار او------------کسى در جهان جزتوآگاه نيست


تو زاهد بدينسان خـدائى بـناز------------که مخلوق طبع کج انديش تست


اسير نياز است و پابـست آ ز------------خدائى چنين لايق ريش تســــت!


نه پنهان نه سربسته گويم سخن------------خدانيست اين جانور، اژدهاست


مرنج ازمن اى شيخ دانا که من------------خدا ناشناسم اگر "اين" خداست!

DOOSTeKHOOB
04-13-2006, 03:47 AM
سفري بي آغاز
سفري بي پايان
سفري بي مقصد
سفري بي برگشت
سفري تا كابوس
سفري تا رويا
سفري تا بودا
شبنم تاج محل

با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم

هق هق پارسيان
تكه ناني در خاك
بوي گندم در مشت
مشت كودك در خاك
كفش مادر در برف
چرخ يك كالسكه
گوشه ي گندم زار
بند رختي پاره

با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم

چمداني بي شكل
جعبه ي يك دوربين
عكس يك بازيگر
جمعه هاي بي مشق
تلي از ته سيگار
دشنه اي زنگ زده
چشم گاوي در ديس
سفره اي پوسيده

با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم

برج لندن در مه
جان لنون در باران
سوهو در بي حرفي
رود سن در يك قاب
متروي سان ژقمن
قهوه ي سن ميشل
پرسه اي در پيگل
كافه ها در لبخند

با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم

خانه اي در آتش
بوف كوري در نور
گل ياسي در زخم
حرمت لالايي
بوسه در راه آهن
سرخيه لب در شب
بركه اي از فانوس
انفجاري در ماه

كو چه اي خيس از عشق
شعر سبز لوركا
ساعت 5 عصر
مستيه بي وحشت
گريه هاي ژكوند
خط خوب سهراب
نامه اي آب شده
ونگوگ گوش به دست!

your passport please
(....?)
I have a dream

با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم

Behrooz
04-13-2006, 12:07 PM
برهنه به بستر بي كسي بودن ، تو از يادم نمي روي
خاموش به رسا ترين شيون آدمي ، تو از يادم نمي روي
گريباني براي دريدن اين بغض بيقرار ، تو از يادم نمي روي
سفري ساده از تمام دوستت دارم تنهايي ، تو از يادم نمي روي
سوزن ريز بي امان باران بر پيچك و ارغوان ، تو از يادم نمي روي
تو با من چه كرده اي كه از يادم نمي روي

Behrooz
04-13-2006, 12:11 PM
سيه چشمي به كار عشق استاد
درس محبت ياد مي داد
مرا از ياد برد آخر ولي من
بجز او عالمي را بردم از ياد

Behrooz
04-13-2006, 12:11 PM
چه مي گذشت آنجا
كه از طلوع سحر
به جاي موج سپاس از دميدن خورشيد
به جاي بانگ نيايش در آستانه صبح
غبار و دود به اوج كبود جاري بود
هواي سربي سنگين به سينه ها مي ريخت
لهيب كوره آهن به شهر مي پيچيد
چه ميگذشت آنجا
كه جاي نازگل و ساز و باد و رقص درخت
به جاي خنده بخت
غبار مرگ بر اندام برگ مي باريد
نسيم سوخته پر مي گريخت مي افتاد
درخت جان مي داد
كبوتران گريزان در آسمان دانند
كه حال ماهي در زهرناك رود چه بود
كه چشم بيد در آن جاري پليد چه ديد
كه نيكروزي از آدمي چگونه رميد
كبوتران دانند
چراغ و آينه آب جاودان خاموش
نگاه و دست درختان به استغاثه بلند
نه ماه را دگر آن چهره گشود به ناز
نه مهر را دگر آن روي روشن از لبخند
چه ميگذشت آنجا ؟
چه مي گذشت ؟
نگاهي ازين دريچه به شهر
به مرغ و ماهي دريا
به كوه و جنگل و دشت
تن مسيح طبيعت به چار ميخ ستم
سرش به سينه اندوه جاوداني خم

پری
04-13-2006, 06:38 PM
گرمی دست تو را دست اگر میفهمید
تا ابد دلشده در دست تو سکنی میکرد
دل اگر قطره ای از بوی تو را حس میکرد
لااقل صد گل از این شاخه تمنا میکرد
چشم کز دیدن خواب تو هم عاجز ماندست
زندگی روی تو را کاش تمنا میکرد

پری
04-13-2006, 06:55 PM
گفتم شايد نديدنت از خاطرهات دورم كنه
ديدم نديدنت فقط ميتونه كه كورم كنه
گفتم صداتو نشنوم شايد كه از يادم بري
ديدم تو گوشهام جز صدات نيستش صداي ديگري
نديدن و نشنيدنت عشقتو از دلم نبرد
فقط دونستم بي تو دل ، پرپر شد و گم شد و مُرد ...
بعد از تو باغ و سبزه ها حتي يه غنچه گل نداد
همش ميگفتم با خودم نكنه بميرم و نياد
اين روزا محتاج توام ، من نميگم دلم ميگم
فردا اگه مُردم نيا ، چه فايده نوشدارو ديگه ...
نديدن و نشنيدنت عشقتو از دلم نبرد
فقط دونستم بي تو دل ، پرپر شد و گم شد و مُرد ...

پری
04-13-2006, 07:05 PM
چه دنیایی برایم ساختی!


من از این جمع دلگیرم ، تو در آن جمع تنهایی
چه دنیایی برایم ساختی... آری... چه دنیایی!

چه رنجی می کشم تا صبح وقتی چشم می بندم
چه رنجی می کشی وقتی که بر شب چشم بگشایی

مرا با آبروداری چه کار؟ ای اشک! راحت باش
که صدها ماجرا دارند با هم عشق و رسوایی

نپرس از من چرا آیینه ها را از تو می پوشم؟!
...حسادت می کنند آیینه ها وقتی تو می آیی

نمی آیی از آن یکشنبه ی دلگیر امٌا باز
صدایت می زند هر هفته ناقوس کلیسایی

پری
04-13-2006, 07:36 PM
فريبا شش بلوکی
--------------------------------------------------

نمي داني
نفهميدي چه مي گويم
ندانستي چه مي خواهم
*
گمان کردي که چون از عشق مي گويم
نياز پيکرم را در تو مي جويم
*
تو فکر کردي
که عشق جز خواهش تن نيست
و جز اين آرزو در باطن من نيست
*
نفهميدي! نفهميدي!
که اين افکار در من نيست!!
*
و عشق آن واژه پاکيست
براي من...
که بي تو معني تنهايي مطلق
براي دستهاي من...

براي حرف هاي من...
براي آنچه مي گويم...
*
نمي داني! نمي داني!...
چه مي گويم...

پری
04-13-2006, 07:40 PM
رفتی ولی نرفتی از یاد و از دل من
ماندی ولی نماندی روشن به محفل من
خواهی ولی نخواهی باشی تو ساحل من
جویی ولی نجویی این جان بی دل من
گفتی ولی نگفتی با قلب غافل من
خواندی ولی نخواندی ایت مقابل من
گیری ولی نگیری سختی زمشکل من
بودی ولی نبودی اگه تو از دل من
چیدی ولی نچیدی خاری تو از دل من
آری .ولی نیاری شادی به منزل من

dead_chatter
04-13-2006, 07:56 PM
مرغ مهتاب
می خواند.
ابری در اتاقم می گرید.
در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد.
مغرب جان می کند،
میمیرد.
گیاه نارنجی خورشید
در مرداب اتاقم می روید کمکم
بیدارم
نپندارم در خواب
سایه شاخه ای بشکسته
آهسته خوابم کرد.
اکنون دارم می شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گلهای چشم پشیمانی را پرپر می کنم.

roje_aria79
04-14-2006, 12:14 AM
سرنوشت عشق
یک نفر از کوچه های شهر ما عشق را دزدیده است
این خبر در کوچه های شهر ما پیچیده است
دوره گردی در خیابان محبت میفروخت
گوئیا او هم بساط خویش را بر چیده است
عاشقی میگفت:که روزی روزگاران قدیم
عشق را از غنچه های کوچه باغی چیده است
عشقبازی در خیابان مطلقا ممنوع شد!
عابری این تابلو را دور میدان دیده است
یک چراغ قرمز از دیروز قرمز مانده است
چشمکش را هیز چشمی خیره سر دزدیده است
می روم از شهر این دلسنگهای کور دل
یک نفر بر ریش ما دلریشها خندیده است.

roje_aria79
04-14-2006, 12:19 AM
عشق دزدکی
از پشت شکاف شاخه گل
دزدیده بر او نگاه کردم
میداد به باد زلف و میگفت:
روز همه را سیاه کردم
فهمید کسی کنار باغ است
چون خنده قاه قاه کردم
گفتا: چه کسی است
از خجالت
پایین لبه کلاه کردم
گفتم: که مرا ببخش خانم
شب بود نظر به ماه کردم
گفتا:که مگر شب است حالا
گفتم: چه بگویم :
آه کردم!
چون زلف تو روی صورتت بود
من روز و شب اشتباه کردم.

Behrooz
04-15-2006, 01:48 AM
او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ
وقتي كه فشردمش به آغوش تنگ
لرزيد دلش ، شكست و ناليد كه : آخ
اي شيشه چه مي كني تو در بستر سنگ ؟

Behrooz
04-15-2006, 01:49 AM
نه من ديگر بروي ناكسان هرگز نمي خندم
گر پيمان عشق جاوداني
با شما معروفه هاي پست هر جايي نمي بندم
شما كاينسان در اين پهناي محنت گستر ظلمت
ز قلب آسمان جهل و ناداني
به دريا و به صحراي اميد و عشق بي پايان اين ملت
تگر ذلت و فقر و پريشاني و موهومات مي باريد
شما ،‌كاندر چمن زار بدون آب اين دوران توفاني
بفرمان خدايان طلا ،‌ تخم فساد و يأس مي كاريد ؟
شما ، رقاصه هاي بي سر و بي پا
كه با ساز هوس پرداز و افسونساز بيگانه
چنين سرمست و بي قيد و سراپا زيور و نعمت
به بام كلبه ي فقر و بروي لاشه ي صد پاره ي زحمت
سحر تا شام مي رقصيد
قسم : بر آتش عصيان ايماني
كه سوزانده است تخم يأس را در عمق قلب آرزومندم
كه من هرگز ، بروي چون شما معروفه هاي پست هر جايي نمي خندم
پاي مي كوبيد و مي رقصيد
ليكن من ... به چشم خويش مي بينم كه مي لرزيد
مي بينم كه مي لرزيد و مي ترسيد
از فرياد ظلمت كوب و بيداد افكن مردم
كه در عمق سكوت اين شب پر اضطراب و ساكت و فاني
خبر ها دارد از فرداي شورانگيز انساني
و من ... هر چند مثل ساير رزمندگان راه آزادي
كنون خاموش ،‌در بندم
ولي هرگز بروي چون شما غارتگران فكر انساني نيم خندم

Behrooz
04-15-2006, 01:49 AM
1
در رودهاي جدايي
ايمان سبز ماست كه جاري است
او مي رود در دل مرداب هاي شهر
در راه آفتاب
خم مي كند بلندي هر سرو سرفراز
2
از خون من بيا بپوش ردايي
من غرق مي شوم
در برودت دعوت
اي سرزمين من
اي خوب جاودانه ي برهنه
قلبت كجاي زمين است
كه بادهاي همهمه را
اينك صدا زنم
س در حجره هاي ساكت تپيدن آن ؟
3
در من هميشه تو بيداري
اي كه نشسته اي به تكاپوي خفتن من
در من
هميشه تو مي خواني هر ناسروده را
اي چشم هاي گياهان مانده
در تن خاك
كجاي ريزش باران شرق را
خواهيد ديد ؟
اينك
ميان قطره هاي خون شهيدم
فوج پرندگان سپيد
با خويش مي برند
غمنامه ي شگفت اسارت را
تا برج خون ملتهب بابك خرم
آن برج بي دفاع
4
اين سرزمين من است كه مي گريد
اين سرزمين من است
كه عريان است
باران دگر نيامده چندي است
آن گريه هاي ابر كجا رفته است ؟
عرياني كشت زار را
با خون خويش بپوشان
5
اين كاج هاي بلندست
كه در ميانه ي جنگل
عاشقانه مي خواند
ترانه ي سيال سبز پيوستن
براي مردم شهر
نه چشم هاي تو اي خوبتر ز جنگل كاج
اينك برهنه ي تبرست
با سبزي درخت هياهوست
6
اي سوگوار سبز بهار
اين جامه ي سياه معلق را
چگونه پيوندي است
با سرزمين من ؟
آنكس كه سوگوار كرد خاك مرا
آيا شكست
در رفت و آمد حمل اين همه تاراج ؟
7
اين سرزمين من چه بي دريغ بود
كه سايه ي مطبوع خويش را
بر شانه هاي ذوالاكتاف پهن كرد
و باغ ها ميان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر مرد
اين سرزمين من چه بي دريغ بود
8
ثقل زمين كجاست ؟
من در كجاي جهان ايستاده ام ؟
با باري ز فريادهاي خفته و خونين
اي سرزمين من
من در كجاي جهان ايستاده ام ... ؟

Behrooz
04-15-2006, 01:50 AM
وفادار تو بودم تا نفس بود
دريغا همنشينت خار و خس بود
دلم را بازگردان
همين جان سوختن بس بود بس بود




فريدون مشيري

Behrooz
04-15-2006, 01:50 AM
چگونه اينهمه باران
چگونه اين همه آب
كه آسمان و زمين را به يكديگر پيوست
به خشك سال دل و جان ما نمي فشاند ؟
چه شد ؟ چگ.نه شد آخر كه دست رحمت ابر
كه خار و خاك بيابان خشك را جان داد
لهيب تشنگي جاودانه ما را
به جرعه اي ننشاند
نه هيچ ازين همه خون
كه تيغ كينه ز دلهاي گرم ريخت به خاك
ايمد معجزه اي
كه ارغوان شكوفان مهرباني را
به دشت خاطر غمگين ما بروياند
نه هيچ از اينهمه آتش
كه جاودانه درين خاكدان زبانه كشيد
اميد آنكه تر و خشك را بسوزاند
بپرس و باز بپرس
بپرس و باز ازين قصه دراز بپرس
بپرس و باز ازين راز جانگداز بپرس
چه شد چگونه شد آخر كه بذر خوبي را
نه خون نه آب نه آتش يكي به كار نخورد
بگو كزين برهوت غربت ظلماني
چگونه بايد راهي به روشنايي برد ؟
كدام باد دريندشت تخم نفرت كاشت ؟
كدام دست درين جاك زهر نفرين ريخت ؟
كدام روزنه را مي توان گشود و گذشت ؟
كدام پنجره را مي توان شكست و گريخت ؟
بزرگوارا ابرا به هر بهانه مبار
كه خشك سال دل و جان غم گرفته ما
به خشك سال ديار دگر نمي ماند
نه خون نه آب نه آتش
مگر زلال سرشك
گياه مهري ازين سرزمين بروياند





استاد فريدون مشيري

Behrooz
04-15-2006, 01:51 AM
تنها درخت كوچه ما در ميان شهر
تيري است بي چراغ
اهل محله مردم زحمتكش صبور
از صبح تا غروب
در انتظار نعجزه اي شايد
در كار برق و آب
امضاي اين و آن را طومار مي كنند
شب ها ميان طلمت مطلق سكوت محض
بر خود هجوم دغدغه را تا سرود صبح
هموار ميكنند
گفتم سرود صبح ؟
آري به روي شاخه آن تير بي چراغ
زاغان رهگذر
صبح ملول گمشده در گرد و خاك را
اقرار ميكنند
بابك ميان يك وجب از خاك باغچه
بذري فشانده است
وزحوض نيمه آب
تا كشتزار خويش
نهري كشانده است
وقتي كه كام حوض
چون كام مردمان محل خشك مي شود
از زير آفتاب
گلبرگهاي مزرعه سبز خويش را
با قطره هاي گرم عرق آب مي دهد
در آفتاب ظهر كه من مي رسم ز راه
طومار تازه اي را همسايه عزيز
با خواهش و تمنا با عجز و التماس
از خانه اي به خانه ديگر
سوقات ميبرد
اين طفل هشت ساله وليكن
كارش خلاف اهل محله است
در آفتاب ظهر كه من مي رسم ز راه
با آستين بر زده در پاي كشتزار
بر گونه قطره هاي عرق شهد خوشگوار
از بيخ و بن كشيده علف هاي هرزه را
فرياد مي زند
بابا بيا بيا
گل كرده لوبيا
لبخند كودكانه او درس ميدهد
كاين خاك خارپرور باران نديده را
با آستين بر زده آباد ميكنند
از ريشه مي زنند علف هاي هرزه را
آنگاه
با قطره هاي گرم عرق باغهاي سبز
بنياد ميكنند

پری
04-15-2006, 10:09 AM
ببین روی زخمم نمک میزنند
کسانی که حرف از کمک میزنند

من از بیکسی ناله سر میدهم
برایم فقط نی لبک میزنند

و چون همصدا با سکوتم چرا
به تنهاییم ناخنک میزنند

و با یک تلنگر به ایینه ها
بهای صداقت محک میزنند

فقط یک غزل حاصل شعر من
همین کودکم راکتک میزنند

و یا در کلاس الفبای دل
غرورم به چوب فلک میزنند

ببین عاقبت سهم من یک شکست
همیشه در اخر کلک میزنند

تلمبار فریاد در گلو
دریغا که اخر کپک میزند

roje_aria79
04-15-2006, 12:12 PM
رفتن دلیل نبودن نیست
در آسمان تو پرواز میکنم
عصری غمگین
و غروبی غمگینتر در پیش
من بی زار از خود
و از کردهء خویش
دل نامهربانم را
به دوش میکشم
تا آنسوی
مرزهای انزوا
پنهانش کنم.
در اوج نیزارهای پشیمانی
به ابرهای سیاه و سرگردان
که با من از یک طایفه اند
سلام میگویم.
تو باور نکن
اما من عاشقم.
رفتن دلیل نبودن نیست.
در غروب آسمان تو شاید
در شب خویش
چگونه بی تو گم شوم.
تو را تا فردا
تا سپیده
با خود خواهم برد
و با یاد تو --و عشق تو
خواهم مرد
تو باور نکن اما من عاشقم
مسعود فردمنش

پری
04-15-2006, 12:28 PM
شعری از مسعود فردمنش

خرسند شدیم از اینکه امروز

رنگی دگر است نه رنگ دیروز

تا شب نشده رنگ دگر شد

گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز

فریاد زدیم که چرخ گردون

لیلا تو نداده ای به مجنون

فریاد برامد آنکه خاموش

کم داد اگر نگیرد افزون

خاموش شدیم و در خموشی

رفتیم سراغ می فروشی

فریاد زدیم دوای ما کو؟

گویند دواست باده نوشی

هشیار نشد مگر که مدهوش

این بار گران بگیرم از دوش

آرام کنار گوش ما گفت

این بار گران تو مفت مفروش

از خود به کجا شوی تو پنهان

از خود به کجا شوی گریزان

بیداری دل چنین مخوابان

سخت آمده است مبخش آسان

هشیار شدیم از این که هستیم

رفتیم و در میکده بستیم

با خود به سخن چنین نشستیم

ما باده نخورده ایم و مستیم

مسجد سر راه از آن گذشتیم

بر روی درش چنین نوشتیم

در میکده هم خدای بینی

با مرد خدا اگر نشینی

پری
04-15-2006, 05:41 PM
ای به از جان

ای غم تو جسم را جانی دگر

جان نیابد چون تو جانانی دگر

ای به زلف کافر تو عقل را

هر زمانی تازه ایمانی دگر

وی ز تیر غمزه تو روح را

هر دم اندر دیده پیکانی دگر

نیست بر اثبات یزدان نزد عقل

از تو بهتر هیچ برهانی دگر

گر ببیند روی خوبت اهرمن

بی گمان گوید که یزدانی دگر

ای فرو برده به وصلت از طمع

هر دلی بیهوده دندانی دگر

وی برآورده ز عشقت در هوس

هر کسی سر از گریبانی دگر

دل به فرمانت به ترک جان بگفت

ای به از جان هست فرمانی دگر

نیست بیمار غم عشق تو را

بهتر از درد تو درمانی دگر


انوری ابیوردی

پری
04-15-2006, 10:57 PM
از تو بگذشتم و گذاشتمت با دگران
رفتم از پیش تو لیکن عقب دل نگران

ما گذشتیم و گذشت انچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران ,وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه افاق بجویند کران تا به کران

میروم تا به صاحبنظری باز رسم
محرم ما نبود دیده کوته نظران

دل چو ایینه اهل صفا میشکند
که زخود بیخبرند این زخدا بیخبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست زسر حلقه ی شوریده سران

گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من اموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم اوارگی و در بدری
شورها در دلم انگیخته چون نو سفران

شهریار

roje_aria79
04-16-2006, 12:55 AM
نگاه
بر شیشه عنکبوت درشت شکستکی
تاری تنیده بود
الماس چشم های تو بر شیشه خط کشید
وآن شیشه در سکوت درختان شکست و ریخت
چشم تو ماند و ماه
وین هر دو دوختند به چشمان من نگاه!

roje_aria79
04-16-2006, 01:11 AM
چقدر شادي كودكانه ام كوتاه بود
و من امشب سوختم٬ وقتی که با زهرآگين لبخنده ي خود مرا
تا اعماق جهنم رهنمون کردی
چقدر زيبا بود٬
...ناز نگاه تو
.ای صياد ِ دلِِِ ِ من، به قربانی ِ خويش
لازم به ترحم نيست ٬
ميروم و به انتظار مينشينم٬
...برای لحظه ای که سکوت تنهايی مرا بار ديگر صدای تو بشکند
!!!آاااه ای خدای من
... چقدر شادی کودکانه من کم بود

پری
04-16-2006, 01:37 PM
http://i3.tinypic.com/vnimw6.gif
من زنم انکه عشق را جویاست
گاه صبور است و گاه بی پرواست

گر ندارم دو چشم افسونگر
دیده ام درون دل زیباست

ساق سیمین اگر ندارم من
پای من بهر جستجو پویاست

غنچه گل اگر لبانم نیست
سخنم پر جذبه و گیراست

دم من گر دم مسیحا نیست
نفسم بس لطیف و زیباست

دل من پر زاتش زرتشت
آن درختم که ریشه ام برجاست

گر بود بازوان من خسته
دسته من ساقه نوازش هاست

پاسخم را زمانه مدیون است
سینه ام جای خواهش وآیاست

من زنم آنکه درد دارد و درک
آری, آنکس که وارث حواست
http://i3.tinypic.com/vnimw6.gif

roje_aria79
04-16-2006, 03:11 PM
چو کودکان.............
نه بوی عشق از این روزگار می آ ید
نه فیض ناله ای از این دیار می آید
چو کودکان دل خود تا به کی فریب دهم؟
غبار خانه بیفشان که یار می آید
گهی که در کشفم هر دو چون ز یک جنسند
به چشم من اثر از شاخسار می آید
کسی جواب مرا در شکایت تو نداد
جواب من گهی از کوهسار می آید
گذشت عمر ونیامد شبی به بالینم
به کار من چو نیامد چه کار می آید
خزان که نخل شباب مرا ز پا افکند
ازاین چه سود که فصل بهار می آید
شکایت از تو به روز شمار خواهم کرد
ظهیر اگر چه کجا در شمار می آید.
ظهیر فاریابی

roje_aria79
04-16-2006, 03:17 PM
یا زچشمت
یا ز چشمت جفا بیاموزم
یا لبت را وفا بیا موزم
پرده بردار تا خلایق را
معنی والضحی بیاموزم
تو زمن شرم و من زتو شوخی
یا بیا موز یا بیاموزم
بارها چرخ گفت: می خواهم
که زطبعش جفا بیاموزم
پردهء عالمی دریده شود
گر از او یک نوا بیا موزم
نشوی هیچگونه دست آموز
چه کنم تا ترا بیاموزم
به کدامین دعات خواهم یافت
تا روم آن دعا بیاموزم
از خیالت وفا طلب کردم
گفت: کو از کجا بیاموزم؟
گفتم: آخر نیاییم در چشم؟
گفت: اول شنا بیاموزم.
جمال الدین اصفهانی

Behrooz
04-16-2006, 11:03 PM
گوشت همان اسب سفيد است غذاي شما
همان كه يال افشان مي تاخت
زير سر طاق ها
از روي كف آبجو مي پريد
و غرق مي شد به دريا تا از ابرها برآيد
چي در لقمه ي شما پيدا شده
كه نمي جويد و در خود فرورفته ايد ؟
چرا توقع داريد يك قايق ديده باشيد
خيابان كه رودخانه نيست
همين جوان كه لبخند مي زند
شبيه ساقي شماست
كه شعر مي نوشت و باياتي مي خواند
كه سالها پيش جا گذاشت
در جيب پيش بند ظرف شويي اش
انگشتر « شرف شمس » را

Behrooz
04-16-2006, 11:04 PM
سهم خدا و شيطان درهستي تو چيست ؟
رخساره ي تو معصوم اما تنت هوس ناك
دلداده ي تو هيچ جوابي نيافت
گل هاي دست خورده ي گلدان
يا دست كارهاي هنرمندان ؟
در ماجراي تو
نقش نقاب و پيراهن معكوس شد
زيرا كه بي گناهي از چشم بد مصون است
و هيچ نقابي گناه را پنهان نمي كند
معصوم يا اثيم ؟
جوينده اي كه گيج معما شد
صدبار قصه را به عبث دوره كرد
عياش بود ، تارك دنيا شد
جايي كه لازم است نپوشاندي


سپانلو

Behrooz
04-16-2006, 11:05 PM
مي خواستم جمهوري رفاقت باشد ژاليزيانا
با شعر دوست داشتم ، مي خواستم
اين مرز بسته را بگشايم
از پشت نرده هاي سفارتخانه
صف هاي التماس و تقاضا
صف هاي كار و ويزا را جبران كنم
از گونه ي پسر ها سرخاب شرم
از لاله زار دامن دخترها
توهين بي پنهاي را بزدايم
تسليم وهم هاي شبانه
نشناختي حقيقت فردا را
دستي به گونه ي من
در تكيه گاه گردن و گوشم دهان تو
از اعتماد مي گفت
انديشه ات به دور سفر مي كرد
از اضطراب فاصله مي باختي
لطيف حضور را
ما باختيم اما
بايد قبول كرد شكست ما
انكار عشق نيست
ما چرت مي زديم ولي خورشيد
در منتهاي بيداري
با شعله ي روانش مي تافت
نشناختيم و دور شديم
حتي بدون حرف خداحافظي
ديوار ساز و زندان بان را
در يكدگر سراغ گرفتيم
تنها كسي كه بيشتر از دنيا
چشم و چراغ ما بود

Behrooz
04-16-2006, 11:05 PM
گم كرده نمي گويد چه چيز را
گردش مي كند ميان مهمانخانه
خانم سكوت با زلف پسرانه
تا سكوت ازلي را بياشوبد از نگفتن ها
چه هرج و مرجي
يك حلقه ي بي تعهد را جا گذاشته
در پيش بند ظرف شويي
وسوسه مي شود
اما به ياد نمي آورد
قغاعده اي هم ندارد يافتن ها ، نهفتن ها
كبوتري ابلق ب تخته هاي مطبخ نوك مي كوبد
نسيم مي زود ، مي گذرد ، گلبرگ هاي پژمرده را مي روبد
تنها كاغذ هاي خط خطي شاهدند
در سبد زير ميزش
رفيقانه

Behrooz
04-16-2006, 11:06 PM
در آستانه ي بشارت
نه تكفيرشان كردم
و نه نفرينشان
تنها خنديدم
نه بر معجزه شان
بر دستهايمان
نه بر قيامتشان
بر عدالتمان
نه بر تبذيرشان
بر حقارتمان
در آستانه ي آيات رسولان مبشر
تنها گريستم
بر دستهايمان
كه به راستي مي توانست حقيقت را مأمني باشد
و تنها گريستم
بر عدالتمان
كه تبعيدش كرديم به بايگاني اساطير
و سرانجام
رسولان فقير با آيت كوچكشان بر حقارتمان نازل شدند

Behrooz
04-16-2006, 11:07 PM
و هنگاميكه پيمانه ي شراب من به پايان مي رسد
نو چنان پر شور ،‌ تو چنين پر شتاب
بشارتت را در انتهاي هستي من آغاز مي كني
و سفر مي كني در سالها و ماههاي ديروز فشرده ي رگهاي من
و همسفر ديوارهاي آن روز من مي شوي تا ويرانه هاي امروزم را دريابي
تو از بيم كركسان
به دور من مرز مي كشي و مرز مي كشي
چرا كه مي داني آباد خواهم شد
و اينك اي منجي شوره زار بشارت ها
سطح جسم و روحم را به تو مي سپارم
تا مرا از خود سرشار كني

Behrooz
04-16-2006, 11:07 PM
با صنوبري كه روي قله ايستاده بود
گونه روي گونه ي سپيده دم نهاده بود
موج گيسوان به دوش بادها گشاده بود
از نشيب يخ گرفت دره گفتم
اين نه ساخت شكفتگي ست
در كجاي فصل ايستاده اي
مگر نديده اي
سبزه ها كبود و بيشه سوگوار
فصل فصل خامش نهفتگي ست
آن صنوبر بلند
با اشاره اي نه سوي دوردست
گفت
قد كوته تو راه را به ديده ي تو بست
گامي از درون سرد خود برآي
پاي بر گريوه اي گذار و درنگر
رود آفتاب و آب در شتاب
كاروان درد و سرد
در گزير و ناگزير
آنك آن هجوم سبز مرز ناپذير
در كجاي فصل ايستاده ام ؟
در كرانه اي
كه پيش چشم من
بهار شعله هاي سبز و
سيره و سرود
در نگاه تو كبود و دود


م.سرشك

Behrooz
04-16-2006, 11:07 PM
نفسم گرفت ازين شب در اين حصار بشكن
در اين حصار جادويي روزگار بشكن
چو شقاي از دل سنگ برآر رايت خون
به جنون صلابت صخره ي كوهسار بشكن
تو كه ترجمان صبحي به ترنم و ترانه
لب زخم ديده بگشا صف انتظار بشكن
سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي؟
تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن
بسراي تا كه هستي كه سرودن است بودن
به ترنمي دژ وحشت اين ديار بشكن
شب غارت تتاران همه سو فكنده سايه
تو به آذرخشي اين سايه ي ديوسار بشكن
ز برون كسي نيايد چو به ياري تو اينجا
تو ز خويشتن برون آ سپه تتار بشكن



م.سرشك

Behrooz
04-16-2006, 11:08 PM
اين بادهاي هر شب و امشب
اين باد آسيايي اين باد مشرقي
وا مي كنند پنجره ها را به روي تو
و فصل را دوباره ورق مي زنند
در بادهاي هر شب و امشب
از بهر اين هيولا
اين لاشه ي بزك شده در باران
گوري به عمق چند هزارانسال
در يك دقيقه حفر خواهد شد
اين بادهاي هر شب و امشب
با كيمياي عشق و با سيمياي مستي
نسجي ز آب و آتش تركيب مي كنند
و تا زباله دان
اوراق روزنامه هاي محلي را
تعقيب مي كنند


م.سرشك

Behrooz
04-16-2006, 11:09 PM
پيش رويم گرد راه كارواني رفته تا بس دور
سوي آفاقي دگر سرشار از شادابي و شادي
پشت سر گسترده دشت روزگاران تهي
سرشار خاموشي
دشت انبوه فراموشي
واي من كز بستر آن لحظه هاي سبز
دير ‚ چشم از خواب نوشينم گشودم ‚ دير
برده بود افسون شيرين لاي لاي نغز تاريخم
سوي شهر ساحل رويا
من در آن بشكوه و طرفه شارسان دور
شهسوار رخش رويين غرور خويشتن بودم
باختر سو تاختگاهم : دشتهاي روم
مرز خاور سوي فرمانم : ديار چين
شعله مي زد در نگاهم آتش زردشت
تازيانه مي زد مغرور بر دريا
با شكوه شوكت ديرين
پيش آهنگ سپاهم
صد هزاران گرد رويين تن
با درفش كاويان جاودان پيروز
تيغ هاشان بر گذشته از حرير ابر
سر به سر روي زمين زير نگين من
من به روياي نجيب و مهربان خويش
شادمان بودم
همچو موج بركه اي
با خلوت مهتاب در نجوا
در شبستان خيال خويش بيرون از زمين و آسمان بودم
بانگ زنگ كاروان روزگاران
خواب نوشين مرا آشفت
تا گشودم چشم
رفته بود آن كاروان و مانده بود از او
گرد انبوهي پريشان
چون تنوره ي ديو
در صحرا
كه نيارم ديد از بس تيرگي ديگر
جاي پاي كاروان رفته را يا پيش پايم را
كاروان رهروان باختر ديري ست
كرده شبگير و گذشته از كنار من
رفته تا شهر هزاران آرزوي دور
شهر آذين بسته از رنگين كمانهاي بهار
فكر انسان ها
شهر افسونگر كبوترهاي پيغام بشر
زي كشور خورشيد
شهر زرين غرفه هاي نور
وينك اينجا مانده من خاموش و سرگردان
با گروهي حسرت و هيهات
ديگرم هرگز
نه توان راه پيمودن
به سوي كاروان رفته تا بس دور
كه گذشته روزگاراني ست زين صحرا
نه دگر باور بدان افسانه ولالايي شيرين
مانده از اين سو
رانده از آنجا
نك چه سود از اين شتاب دير
از پس آن خامشي و آن درنگ
زود
دير شد هنگام بيداري
اي خوش آن دنياي خاموشي
و سكوت پرنيان پوش فراموشي

Behrooz
04-16-2006, 11:09 PM
كافي نبود و نيست هزاران هزار سال
تا بازگو كند
آن لحظه ي گريخته ي جاودانه را
آن لحظه را كه تنتگ در آغوشم آمدي
آن لحظه را كه تنگ در آغوشت آمدم
در باغ شهر ما
در نور بامداد زمستان شهر ما
شهري كه زادگاه من و زادگاه توست
شهري به روي خاك
خاكي كه در ميان كواكب ستاره ايست


نادرپور

Behrooz
04-16-2006, 11:10 PM
اين گنگ بودي
در من گريز را
رخصت دهنده است
بن بست از دو سوست
شب تار مي تند بر آسمان كوچه راكد
آري هميشه كوچه بن بست راكد است
شايد كه باز ، خود را فريب گشته ام
اين بوي پاي رهگذاران شبانه است
كه اميد خفته را ، تحريك مي كند ؟
بن بست از دو سوست
اين گنگ بوي
وسوسه را ، شايد
اما ... فريب ، فريبي نمي دهد
بگشاي پنجره تا اين غريب بوي ، بيالايد
شب را بخون خويش
بن بست از دو سوست
شب تار مي تند
اين بويناك وسوسه آلود است
محراب پاك بستر ايمان را
اين گنگ ... آه
نه از باد است
تو دامن است عشق دريغي به كاغذين جامه
هر سينه آشيانه بيداد است
وينست آنچه مانده به جز هيچ
بن بست از دو سوست
اينك
فرتوت فاتحان قرار و تاب
چون پشتوانه اند شكست ، شكيب را
هر سو شتاب شتابي كور
اين گنگ چيست ؟
پريشان نموده روح صبوري را ؟
نه ... بوي باد نيست
من بوي باد را
آن شب شناختم كه در قفس سينه ام دويد
شيون كشيد
چنانكه محال است
طعم اش ز خاطرم بگريزد
نه بوي باد نيست
هرگز بروي پهنه ي پشت كسي چو من
چنبر نبسته ، باد
هرگز براي هيچ كسي چون من
شيون نكرده ، باد
شب تار مي تند
با تار ، تار سياهي
در پودهاي باد
اينگونه
قشر ظلمت در هم فشرده را
در هم مهار كرده ، به زنجير مي كشد
بن بست از دو سوست
اين بوي گام رهگذري نيست
بگذار آفتاب نتابد
شايد سپيده نيز نيايد
و اين محال چه زيباست
بن بست از دو سوست
شايد به پاكي نهفت حرم ها و حجله ها
از خون تازه زنها
سيراب گشته اند
نور نتابد
و كوچه راكد است ، بن بست از دو سو
آري هميشه كوچه بن بست راكد است
و آرام و بي قرار
اما ... چگونه بوي به اين كوچه رخنه كرد
اين گنگ ناشناس
بوي درنگ
بوي شتاب
بوي تحرك و مرگ اميد نيست
بن بست از دو سوست
و كوچه راكد وتنبل
اي پير
رخصتي
اين ... بوي گند كوچه نيست كه مي گندد
با آنچه اش در اوست ؟
اين بوي گم شده مرگ نيست پيچيده لابلاي موي سياه شب
مغروق بوي شبانگاهي
اين نيست ؟ نيست بوي تباهي



نصرت رحماني

roje_aria79
04-16-2006, 11:13 PM
ای دیر به دست آمده
ای دیر به دست آمده بس زود رفتی
آتش زدی اندر من و چون دود برفتی
چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی
چون دوستی سنگدلان زود برفتی
زآن پیش که در باغ وصال تو دل من
از داغ فراق تو بر آسود برفتی
نا گشته من از بند تو آزاد-بجستی
ناکرده مرا وصل تو خشنود –برفتی
هر روز بیفزود همی لطف تو با من
چون در دل من عشق بیفزود برفتی
عبدالواسع جبلی

roje_aria79
04-16-2006, 11:15 PM
از شهر آشنایی
گفتا:تو از کجایی کاشفته می نمایی؟
گفتم:منم غریبی از شهر آشنایی
گفتا:سر چه داری کز سر خبر نداری؟
گفتم: بر آستانت دارم سر گدایی
گفتا:کدام مرغی کز این مقام خوانی؟
گفتم:که خوش نوایی از باغ بی نوایی
گفتا:به دل ربایی ما را چگونه دیدی ؟
گفتم: چو خرمنی گل در بزم دلربایی
گفتا:من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی
گفتا:چرا چو ذره-با مهر عشق بازی؟
گفتم:از آنکه هستم سرگشته ای هوایی
گفتا:بگو که خوا جو در چشم ما چه بیند؟
گفتم:حدیث مستان سری بود خدایی.
خواجوی کرمانی

پری
04-16-2006, 11:33 PM
های ما اینجائیم


ای زمین ، ای خائن
تو خیانتکاری
- تو خیانت کردی
من چرا اینجا هستم ؟
من چرا باید اینجا باشم ؟
وه چه دیواری دارد – باغ – باغچه – برگ
- سبز
و نسیم
چه پیام آور تن خسته است .
ابر اینجا
ابر ما محتاج است
ابر ما محتاط است
ابر ما مصنوعی
- مصنوعی .
کاش ایکاش ابر ما مصنوعی بود .

***

چه هوایی دارد اینجا
چه هوای سردی .
من به آغوش که باید بگریزم .
پشت این دیوار آیا
چه کسی بانگ مرا می شنود ؟
- های ما اینجائیم
- های ما اینجائیم

***

ما کنار آتش خاموش مانده
قصد افروختن کبریتی را داریم
و چه دستانی در بند
و چه دستانی در خواب .
چه کسی آتش را خواهد افروخت ؟
تو بگو ای دوست
تو ؟
تو در اندیشه ی یک معجزه ای
و دریغا
معجزه روی نخواهد داد
- معجزه در خود ما خوابیده است –
چه کسی آتش را خواهد افروخت ؟
من ؟
من که دستم بسته است ؟
من که پایم خسته است ؟
ما ؟
ما که دربند رسالت و تعصب هستیم ؟
چشممان پشت سر است ؟
چه هوای سردی دارد اینجا
چه کسی آتش را خواهد افروخت ؟
چه هوای سردی .

***
پدرم می گوید :
- تو اگر صبر کنی
غوره تبدیل به حلوا خواهد شد

***
من گیاهی هستم خشک
به زمینِ اینجا پابسته
ای زمین
تو خیانتکاری
من چرا اینجا هستم که نمی بارد ابر ؟
من چرا اینجا باید باشم
که نمی خندد خاک ؟

ایرج جنتی عطایی

پری
04-16-2006, 11:38 PM
اگر چه . . .


اگر چه ...
اگر چه ...
ما رنج برده ایم
ما زخم خورده ایم
ما تا رسیدن بی مرگیِ امید
هر روز مرده ایم .

ما با چراغ کینه
شب را شناختیم
با اسبِ سرخِ حادثه
تا قلبِ بی تپشِ مرگ تاختیم .

ما تا شکفتنِ انسان
ما تا دمیدنِ فریاد
ما تا رسیدنِ خورشید
- زنده ایم .

باری ،
اگر چه ...
اگر چه ...

***

خنجر

تو اگر می دانستی
تو اگر می دانستی
که چه زخمی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
- آه ای مرد چرا تنهایی

ایرج جنتی عطایی

Behrooz
04-17-2006, 12:17 AM
نه لب گشايدم از گل ، نه ل كشد به نبيد
چه بي نشاط بهاري كه بي رخ تو رسيد
نشان داغ دل ماست لاله اي كه شكفت
به سوگواري زلف تو اين بنفشه دميد
بيا كه خاك رهت لاله زار خواهد شد
ز بس كه خون دل از چشم انتظار چكيد
به ياد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببين در آينه ي جويبار گريه ي بيد
به دور ما كه همه خون دل به ساغر هاست
ز چشم ساقي غمگين كه بوسه خواهد چيد ؟
چه جاي من ؟ كه درين روزگار بي فرياد
ز دست جور تو ناهيد بر فلك ناليد
ازين چراغ توام چشم روشنايي نيست
كه كس ز آتش بيداد غير دود نديد
گذشت عمر و به دل عشوه مي خريم هنوز
كه هست در پي شام سياه صبح سپيد
كراست سايه درين فتنه ها اميد امان ؟
شد آن زمان كه دلي بود در امان اميد
صفاي آينه ي خواجه بين كزين دم سرد
نشد مكدر و بر آه عاشقان بخشيد

Behrooz
04-17-2006, 12:17 AM
نامدگان و رفتگان ، از دو كرانه ي زمان
سوي تو مي دوند ، هان اي تو هميشه در ميان
در چمن تو مي چرد آهوي دشت آسمان
گرد سر تو مي پرد باز سپيد كهكشان
هر چه به گرد خويشتن مي نگرم درين چمن
آينه ي ضمير من جز تو نمي دهد نشان
اي گل بوستان سرا از پس پرده ها در آ
بوي تو مي كشد مرا وقت سحر به بوستان
اي كه نهان نشسته اي باغ درون هسته اي
هسته فروشكسته اي كاين همه باغ شد روان
مست نياز من شدي ، پرده ي ناز پس زدي
از دل خود بر آمدي ، آمدن تو شد جهان
آه كه مي زند برون ، از سر و سينه موج خون
من چه كنم كه از درون دست تو مي كشد كمان
پيش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم ؟
كز نفس تو دم به دم مي شنويم بوي جان
پيش تو ، جامه در برم نعره زند كه بر درم
آمدمت كه بنگرم گريه نمي دهد امان

Behrooz
04-17-2006, 12:17 AM
چند اين شب و خاموشي ؟ وقت است كه برخيزم
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم
گر سوختنم بايد افروختنم بايد
اي عشق يزن در من كز شعله نپرهيزم
صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد
تا خود به كجا آخر با خاك در آميزم
چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد آنگاه كه برخيزم
برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش
وين سيل گدازان را از سينه فرو ريزم
چون گريه گلو گيرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آويزم
اي سايه ! سحر خيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم

Behrooz
04-17-2006, 12:17 AM
كيست كه از دو چشم من در تو نگاه مي كند
آينه ي دل مرا همدم آه مي كند
شاهد سرمدي تويي وين دل سالخورد من
عشق هزار ساله را بر تو گواه مي كند
اي مه و مهر روز و شب آينه دار حسن تو
حسن ، جمال خويش را در تو نگاه مي كند
دل به اميد مرهمي كز تو به خسته اي رسد
ناله به كوه مي برد شكوه به ماه مي كند
باد خوشي كه مي وزد از سر موج باده ات
كوه گران غصه را چون پر كاه مي كند
آن كه به رسم كجروان سر ز خط تو مي كشد
هر رقمي كه مي زند نامه سياه مي كند
مايه ي عيش و خوش دلي در غم اوست سايه جان
آن كه غمش نمي خورد عمر تباه مي كند

Behrooz
04-17-2006, 12:18 AM
خداي را كه چو ياران نيمه را مرو
تو نور ديده ي مايي به هر نگاه مرو
تو را كه چون جگر غنچه جان گل رنگ است
به جمع جامه سپيدان دل سياه مرو
به زير خرقه ي رنگين چه دام ها دارند
تو مرغ زيركي اي جان به خانقاه مرو
مريد پير دل خويش باش اي درويش
وز او به بندگي هيچ پادشاه مرو
مباد كز در ميخانه روي برتابي
تو تاب توبه نداري به اشتباه مرو
چو راست كرد تو را گوشمال پنجه ي عشق
به زخمه اي كه غمت مي زند ز راه مرو
هنر به دست تو زد بوسه ، قدر خود بشناس
به دست بوسي اين بندگان جاه مرو
گناه عقده ي اشكم به گردن غم توست
به خون گوشه نشينان بي گناه مرو
چراغ روشن شب هاي روزگار تويي
مرو ز آينه ي چشم سايه ، آه مرو

Behrooz
04-17-2006, 12:18 AM
ز سرگذشت چمن دل به درد مي آيد
ببند پنجره را باد سرد مي آيد
دريغ باغ گل سرخ من كه در غم او
همه زمين و زمان زار و زرد مي آيد
نمي رود ز دل من صفاي صورت عشق
و گر بر آينه باران گرد مي آيد
به شاهراه طلب نيست بيم گمراهي
كه راه با قدم رهنورد مي آيد
تو مرد باش و مينديش از گراني درد
هميشه درد به سروقت مرد مي آيد
دگر به سوز دل عاشقان كه خواهد خواند
دلم ز ناله ي بلبل به درد مي آيد

پری
04-17-2006, 12:18 AM
شبی با شعرهایم گریه کردم
دوباره از تو با دل شکوه کردم
زدم چنگی میان پرده هایم
بریدم از حصار نرده هایم
دویدم تا بیابم تکیه گاهی
بریزم اشک گرمی روی آهی
نگاهم سرد بود و غصه می خورد
مرا با خود به جایی دور می برد
دوباره آسمان بیداد میکرد
دوباره شعر من فریاد میکرد
من اما میدویدم تا بگریم
مگر می شد که آن شب من نگریم
نسیمی کاغذی را جا به جا کرد
تو گویی خش خشش مرا صدا کرد
دویدم از پی کاغذ دویدم
گرفتم کاغذ و جایی خزیدم
نشستم تای آن را باز کردم
غم هجر تو را آغاز کردم
میان کاغذ از چیزی که خواندم
تنم لرزید اشکی هم فشاندم
خدا می داند اما من چه دیدم
عذابی بدتر از آتش کشیدم
نوشته بود معشوقی به عاشق
برو من از تو آخر دل بریدم!

roje_aria79
04-17-2006, 01:01 AM
نامه
سلام
حال همه ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد ونه دل بی ماندگار بی درمان
...........................................
راستی خبرت بدهم خواب ديده ام خانه ای خريده ام
بی پرده بی پنجره بی در بی ديوار....
هی بخند!
...........................................
دارد همين لحظه يک فوج کبوتر سپيد از فراز کوچه ما می گذرد
باد بوی نام های کسان من می دهد
يادت می آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری !؟
نه ... ری را جان
نامه ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام واحتمال
ز نو برايت می نويسم
حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن

roje_aria79
04-17-2006, 01:27 AM
سلسله جنبان
از دست عزيزان چه بگويم گله اي نيست
گرهم گله اي هست،‌دگر حوصله اي نيست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز اين دست مرا مشغله اي نيست
ديري است كه از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ريخته ام چلچله اي نيست
در حسرت ديدار تو، آواره ترينم
هر چند كه تا خانة تو فاصله اي نيست
بگذشته ام از خويش ولي از تو گذشتن
مرزي است كه مشكل تر از آن مرحله اي نيست
سر گشته ترين كشتي درياي زمانم
مي كوچم و در رهگذرم اسكله اي نيست
من سلسله جنبان دل عاشق خويشم
بر زندگيم سايه اي ازسلسله اي نيست
يخ بسته زمستان زمان در دل بهمن
رفتند عزيزان و مرا قافله اي نيست
بهمن رافعی بروجنی

Behrooz
04-17-2006, 11:31 AM
بال و پرِ پروانگان و
پيله هاي زرد ابريشم.
آشفته موي و برهنه پا، دخترک،
سر در پي نسيم مي گذارد؛
بال و پرِِ کودکان و
بازي هاي گمشده در غبار نور.
کجاست دوازده سالگي
با عروسک ها و طنابِ بازي و
خانه ي مقوايي ام
و يک لکّه خون؛
حجابِ کودکي و آفتابِ بلوغ




پرتو نوري علا

Behrooz
04-17-2006, 11:31 AM
خو کرده به کودکي اش با شرم،
پستان هاي نورسيده اش را
در شبنم مي شويد۰
بهاري شکفته را ماند
در باغ نو ظهور
نگاه را از خواسته اش مي دزدد،
اما کوبشِِ قلب
حتي در توفان، شنيدني است.
شکوفه ي بادام
شانزده سالگي را نوازش کرده است
و بوسه ي بيدار عشق
زلالِ پوستم را.



پرتو نوري علا

Behrooz
04-17-2006, 11:32 AM
چه سوزشي دارد درد؛
تيزي گَزليک و خار خارِِ پوست.
بر استخوان ها مي کوبند
هزار مشت؛
نيمه ي جان و بند بندِ شکافته ي تن.
فشار، فشار، فشار۰۰۰
ملافه ها را چنگ مي زند
پرده ي نقره اي ابر تکان مي خورد؛
وهمِ سپيدِِ آب و زبانِ خشک
که به سق مي چسبد.
فشار، درد، هلاکت۰۰۰
کودکي عجول
از تنگناي زُهدان مي گريزد؛
هيجده سالگي ام را فريادم خط مي اندازد.
در دمي ناغافل
مخلوقم دردش را به جانم ريخته است



پرتو نوري علا

Behrooz
04-17-2006, 11:32 AM
يائسگي
چهل و نه سالگي را
پرواي پچپچه ي پير آدميانِِِِِِِِِِِِِ
ترسخورده نيست.
زمان سر گيجه مي گيرد
از شيدايي افشانِِ گرته ها،
و پرتوِ نوري که مي تابد از آينه ي روح
رهايم مي کند
از فَربهي خرافه و خشم.
با شوقِ سبزِ شکفتن
تا دانشِ زلال محبت
يائسگي، تلاش بي ثمري دارد
زيرا که بوته ي قديمي قلبم
هرگز اين چنين سرخ نروييده است


پرتو نوري علا

roje_aria79
04-17-2006, 11:54 AM
رقص ایرانی
چو گل هاي سپيد صبحگاهي
در آغوش سياه ي
شكوفا شو
به پا برخيز و پيراهن رها كن
گره از گيسوان خفته وا كن
فريبا شو
گريزا شو
چو عطر نغمه كز چنگم تراود
بتاب آرام و در ابر هوا شو
به انگشتان سر گيسو نگه دار
نگه در چشم من بگذار و بردار
فروكش كن
نيايش كن
بلور بازوان بربند و واكن
دو پا بر هم بزن پايي رها كن
بپر پرواز كن ديوانگي كن
ز جمع آشنا بيگانگي كن
چو دود شمع شب از شعله برخيز
گريز گيسوان بر بادها ريز
بپرداز
بپرهيز
چو رقص سايه ها درروشني شو
چو پاي روشني در سايه ها رو
گهي زنگي بر انگشتي بياويز
نوا و نغمه اي با هم بياميز
دل آرام
ميارام
گهي بردار چنگي
به هر دروازه رو كن
سر هر رهگذاري جست و جو كن
به هر راهي نگاهي
به هر سنگي درنگي
برقص و شهر را پر هاي و هوي كن
به بر دامن بگير ويك سبد كن
ستاره دانه چين كن نيك و بد كن
نظر بر آسمان سوي خدا كن
دعا كن
نديدي گر خدا را
بيا آهنگ ما كن
منت مي پويم از پاي اوفتاده
منت مي پايم اندر جام باده
تو برخيز
تو بگريز
برقص آشفته برسيم ربابم
شدي چون مست و بي تاب
چو گل هايي كه مي لغزند بر آب
پريشان شو بر امواج شرابم

roje_aria79
04-17-2006, 12:02 PM
گلهاي سپيد
شب ها كه ستاره هم فرو خفته است
گلهاي سپيد باغ بيدارند
شب ها كه تو بي بهانه مي گريي
شبها كه تو عطر شعرهايت را
از پنجره ها نمي دهي پرواز
گلهاي سپيد باغ بيدارند
شب ها كه دل تو با غمي مانوس
پيوندي تازه مي زند پنهان
شبها كه نسيم هم نمي آرد
از دره مه گرفته هيچ آواز
در زير دريچه تو بيدارند
گلهاي سپيد باغ خواب آلود
شب ها كه تو عاشقانه مي خواني
شبها كه چو اشك تو نمي تابد
يك شعله درين گشاده چشم انداز
اين باغ و بهار خفته را هر شب
گلهاي سپيد باغ بيدارند
شبهاي دراز بي سحر مانده
شبهاي بلند آرزومندي
شبهاي سياه مانده در آغاز
شبها كه تو عاشقانه مي خواني
شبها كه تو بي بهانه مي گريي
شبها كه ستاره هم فرو خفته است
گلهاي سپيد باغ بيدارند
جان تشنه صبح روشني پرداز

پری
04-17-2006, 03:33 PM
از هیاهوی واژه ها خسته ام
من سکوتم را
از اوراق سپید آموخته ام.
آیا سکوت روشنترین وازه ها نیست؟
همیشه در خلوت
مرگ را مجسم دیده ام
آیا مرگ خونسرترین وازه ها نیست؟
تا چشم گشودم
از چشم زندگی افتادم
شبی شاید امشب
زیر نور یک واژه خواهم نشست
نام خونسرد معشوقه ام را
بر حواس پنجگانه ام
خال خواهم کوفت.
و همزمان
پایین آخرین برگ خاطراتم را
خواهم نوشت:
پایان.

keyvan_itman
04-17-2006, 05:30 PM
سلام به همه اهالی این تاپیک.
من امروز این تاپیک رو دیدم
خیلی جالب بود.
من هم اگه شعر قشنگی پیدا کردم حتما میپستم.
;) ;)

roje_aria79
04-18-2006, 01:13 AM
اي عشق
اي عشق تو بانوي سيه فام مني
زيباي خموش عمر و ايام مني
ديري است در اين باغ كه گلبانگت نيست
اي مرغ غمين كه بر سر بام مني
شيريني و شور بزم جانها بودي
اينك چو شراب تلخ در جام مني
گر خوي تو با رميدگي همراه است
كي رام مني ‌آهوك آرام مني؟
يك شمع چو قامتت نمي افروزند
اما تو همان ستاره شام مني
گر ننگ به نام عشق كردند چه باك
بدنام بداني تو و خوشنام مني
هرچند كه ناكام گذشتيم ز هم
چون طعم طرب هنوز در كام مني
آغاز تو بودي ام خوشا آن آغاز
شادا به تو چون غم كه سرانجام مني
چون چهره تو هنوز در تاريكي است
اي عشق تو بانوي سيه فام مني

roje_aria79
04-18-2006, 01:48 AM
ارمغان شب
زندگي چون جمله هايي بود بي پايان
سربهاي داغ
نقطه اي در انتهاي سطرهايي مختصر بودند
قلبها با قلبها نا آشنايي داشت
دستها با دستها
بيگانه تر بودند
در شب طولاني سنگين
كورمالان گرچه ياران در سفر بودند
سخت از هم بي خبر بودند
از دورويي هاي بي پروا
وز نگاه سرد گستاخانه بي شرم اين و آن
آن و اين در ‌آتش عصيان و خشمي شعله ور بودند
ني اميدي بود
نه نويدي بود
نه به سر شوري
نه در دل اشتياقي بود
و لبان رازداران
در خطر بودند
دلهره
اندوه
نشئه مرفين ذلت بار
وفساد و شهوت تند جواني
جلوه گر بودند
در شبي اينگونه جانفرسا
در شبي اين گونه ذلت بار
مردم آزاده بيدار
چشم بر راه سحر بودند

roje_aria79
04-18-2006, 02:02 AM
فرياد زير آب
ضيافت هاي عاشق را
خوشا بخشش ، خوشا ايثار
خوشا پيدا شدن در عشق
براي گم شدن در يار
چه دريايي ميان ماست
خوشا ديدار ما در خواب
چه اميدي به اين ساحل
خوشا فرياد زير آب
خوشا عشق و
خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن
خوشا از عاشقي مردن
اگر خوابم اگر بيدار
اگر مستم اگر هوشيار
مرا ياراي بودن نيست
تو ياري كن مرا اي يار
تو اي خاتون خواب من
من تن خسته را درياب
مرا هم خانه كن ، تا صبح
نوازش كن مرا ، تا خواب
هميشه خوابتو ددين
دليل بودن من بود
چراغ راه بيداري اگر بود
از تو روشن بود
نه از دور و نه از نزديك
تو از خواب آمدي اي عشق
خوشا خودسوزي عاشق
مرا آتش زدي اي عشق

پری
04-18-2006, 03:02 AM
نمی دانم تو را دلبر که باشد
نمیدانم که بهتر از جانت که باشد
نمی دانم که ارام دلت برد
که شب را تا سحر خواب از سرت برد
نمیدانم چه شب را یاد داری
وز ان شب تا کنون خوابی نداری

roje_aria79
04-18-2006, 03:03 AM
لحظه ي ديدار
لحظه ي ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام ، مستم
باز مي لرزد ، دلم ، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ
هاي ، نپريشي صفاي زلفكم را ، دست
و آبرويم را نريزي ، دل
اي نخورده مست
لحظه ي ديدار نزديك است

roje_aria79
04-18-2006, 03:08 AM
دريچه ها
ما چون دو دريچه ، رو به روي هم
آگاه ز هر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آينه ي بهشت ، اما ... آه
بيش از شب و روز تيره و دي كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته ست
زيرا يكي از دريچه ها بسته ست
نه مهر فسون ، نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر ، كه هر چه كرد او كرد

پری
04-18-2006, 03:14 AM
تصویر

تصویرها شکسته در اب حوض خانه
امشب گرفته اشکم یاد تو را بهانه

بر سنگفرش کوچه دلتنگی غریب است
اه از عبورسردت فریاد از این بهانه

DOOSTeKHOOB
04-18-2006, 05:03 AM
شب مثل شب شرير و سياه است و پر ز درد
در شب شرارتي است كه من گريه مي كنم
و صبح بر صداقت من رشك مي برد
با خوابهاي خاطره خوش
بودم
هر چند خواب خاطره ام تلخ
ديگر تو را به خواب نمي بينم
حتي خيال من
رخساره تو را
از ياد برده است
ديروز طفل خواهرم از روي ميز من
تصوير يادبود تو را
اي داد برده است

Behrooz
04-18-2006, 11:09 AM
پنداشتند خام
كز سرگشتگان كه پي ببرند و سوختند
من آخرين درختم از سلاله جنگل
آنان كه بر بهار تبر انداختند تند
پنداشتند خام كه با هر شكستني
قانون رشد و رويش را از ريشه كنده اند
خون از شقيقه هاي كوچه روان است
در پنجه هاي باز خيابان
گل گل شكوفه شكوفه
قلب است انفجار آتشي قلب
بر گور ناشناخته اما
كس گل نمي نهد
ليكن
هر روزه دختران
با جامه ساده به بازار مي روند
و شهر هر غروب
در دكه هاي همهمه گر مست ميكند
و مست ها به كوچه ي مبهوت مي زنند
و شعرهاي مبتذل آواز مي دهند
در زير سقف ننگ
در پشت ميز نو
سرخوردگي سلاحش را
تسليم مي كند
سرخوردگي نجابت قلبش را
كه تير مي كشد و مي تراشدش
تخدير مي كند
سرخوردگي به فلسفه اي تازه مي رسد
آن گاه من به صورت من چنگ مي زتند
در كوچه همچنان
جنگ عبور از زره واقعيت است
و عاشقان تيزتك ترس ناشناس
بنهاده كوله بار تن جست مي زنند
پرواز مي كنند
آري
اين شبروان ستاره روزند
كه مرگهايشان
در اين ظلام روزني به رهايي است
و خون پاكشان
در اين كنام كحل بصرهاي كورزا است
اينان تبارشان
سر مي كشد به قلعه ي دور فداييان
آري عقاب هاي سياهكل
كوچيدگان قله الموتند و بي گمان
فردا قلاعشان
قلب و روان مردم از بند رسته است
پيوند جويبار نازك الماسهاي سرخ
شطي است سيل ساز
كز آن تمام پست و بلند حيات ما
سيراب مي شوند
و ريشه اي سركش در خاك خفته باز
بيدار مي شوند
اينك كه تيغههاي تبرهاي مست را
دارم به جان و تن
مي بينم از فراز
بر سرزمين سوختگي يورش بهار

Behrooz
04-18-2006, 11:09 AM
فرياد سرخ فام بهارانم
سركش
گرهاي قلب خاك
گيرانده شب چراغ پريشانم
فرياد سرخ فام بهارانم
برخاسته ز سنگ
با من مگو ز حادثه مي دانم
آري كه دير نمي مانم
اما به هر بهار سرودم را
چون رد خون آهوي مجروح
بر هر ستيغ سهم مي افشانم
آنگاه عطر تلخ جوانم را
با بال بادهاي مهاجم
تا ذهن دشتهاي گمشده مي رانم

Behrooz
04-18-2006, 11:09 AM
تو قامت بلند تمنايي اي درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالايي اي درخت
دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار
زيبايي اي درخت
وقتي كه بادها
در برگهاي درهم تو لانه مي كنند
وقتي كه بادها
گيسوي سبزفام تو را شانه مي كنند
غوغايي اي درخت
وقتي كه چنگ وحشي باران گشوده است
در بزم سرد او
خنياگر غمين خوش آوايي اي درخت
در زير پاي تو
اينجا شب است و شب زدگاني كه چشمشان
صبحي نديده است
تو روز را كجا
خورشيد را كجا
در دشت ديده غرق تماشايي اي درخت
چون با هزار رشته تو با جان خاكيان
پيوند مي كني
پروا مكن ز رعد
پروا مكن ز برق كه بر جايي اي درخت
سر بركش اي رميده كه همچون اميد ما
با مايي اي يگانه و تنها يي اي درخت

Behrooz
04-18-2006, 11:10 AM
من از مراسم تدفين خويش مي آيم
كه تا نظاره كنم رونق تولد خويش
كنار راه مرا يافتند خاك آلود درون دست چپم آفتابگرداني
ميان كتفم يك خنجر مرصع بود
و خون گرم مرا در پياده رو شب پيش
به هم در آمده با شاش عابران يك جا
نهال هاي جوان جرعه جرعه نوشيدند
نهالهاي كنار پياده رو اما
تمام شب نظري سوي من نياوردند
شدند شاپركان شگرف انديشه
ز بيشه هاي خيالم رها و آواره
كجا دوباره فراهم شوند و گرد آيند
بهارهاي بن خاك خفته مي دانند
تمام شب به زمين ماندم و به ره نگران
و از فراز پريشيده موي من در باد
شب شتابگري همچو اسب مست گريخت
شكافت پهلوي ديوار قرن و قلعه قرن
چو موم در بر آتش به خاك راه چكيد
ميان پنجه غولي كه سر كشيد از خاك
قد بلند عروس زمان عروسك شد
همه مشايعت مرده را پذيرفتند
كه بود در دل تابوت رازي از همگان
هزار چهره وحشت هزار گونه درد
به سوگ من چه گروهي فراهم آمده بود
نگاه كردم و ديدم كه قفلهاي گران
دريچ هاي گه را به چشمشان بسته است
دهان به ندبه ولي در دهان هيچ كدام
و پا به زير بدنها چو چرخ مي چرخيد
و دستهاي ورم آوريده همچو دو چشم
به هر طرف پي چيزي نجسته مي پوييد
به چهره ها همه تشويش ز آسمانها بود
زمين تو گويي از سقف خويش مي ترسيد
ولي توقف و گرما و تشنگي مي كشت
چه رفته بود ندانم كه در تمامي شهر
به جاي سبز درختان چراغ قرمز بود
به زير ديده خورشيد نيمروزي مرگ
كشنده بود به تابوت تنگ و راه دراز
زبان به شكوه گشودم كه صحن گورستان
چو جنگل تنكي از درخت آهن بود
دلم به سينه چو يك داركوب سرگردان
به هر درخت
درخت خاطره نوك با وداع مي كوبيد
مرا به خاك نهادند همچو دانه سبز
بود كه دايه مرگم دوباره بار دهد
چو ترمه و كفن از روي من كنار زدند
به جاي كالبد من زبان مردم بود
زمانه اي است چو افسانه ها شگفت آلود
كه عمر مرگ چو عمر حيات كوتاه است
به گرد من همه كودكان همبازي
پي گرفتن پروانه ها شتابانند
و من چو بيشه معصوم شاپرك خاموش
به نوك خنجري اكنون درون باغچه ام
به كار كشتن يك آفتاب گردانم


( كولي )

Behrooz
04-18-2006, 11:10 AM
چه سپيد كوهساري چه سيه ماهتابي
نرسد به گوش جز رازي و شيون عقابي
همه درههاي ئحشت به كمين من نشسته
نه مقدرم درنگي نه ميسرم شتابي
به اميد همزباني به سكوت نعره كردم
بنيامدم طنيني كه گمان برم جوابي
همه لاله هاي اين كوه ز داغ دل قسردند
چو نكرد صخره رحمي چو نداد چشمه آبي
بنشين دل هوايي كه بر آسمان اين شب
ندميد اختري كو نشكست چون شهابي
به سپهر ديدگاهم به كرانه نگاهم
نه بود به شب شكافي و نه از سحر سرابي
تن من گداخت در تب عطشي شكافتم لب
سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي

Behrooz
04-18-2006, 11:11 AM
گفتم كه بعداز اين
در جان نهان كنم همه شور و شتابها
آرام همچو بحر
توفان درون سينه جوشان فروكشم
پنهان كنم ز غير همه التهابها
بگذارم اين غمان
تا آب ها بيفتد از آسيابها
اما
با موج درد دوست
دريادلي كجا و دل تنگ من كجا ؟
چون اشك پرده در
مي شويدم ز ديده بيخواب خوابها
باز اين منم به جاي وهمان پيچ و تابها

Behrooz
04-18-2006, 11:11 AM
آزادي
در من چرا زبان نگشودي
با منچرا نيامدي ننشستي درين سرا ؟
آخر چرا چرا
آن بذر سبز را به دفترم نفشاندي ؟
اي خشنوا چرا
يكبار سر ندادي آوازي
در بزم تلخ ما ؟
هر روز هر كجا
در چارسوي كشور دنيا
نقشي ز خويش مي زني و جلو مي كني
بر چشم و بر دهان چه بسيار مردمان
گل مي پراكني تو وشادي مي افكني
ليكن
از كوچه ام گذر نمي كني تو و عمري ست
كز اين دريچه من
سر تا به پاي چشم چون گل حسرت
در انتظار آمدنت مانده ام هنوز
/ازادي
با هر كه ام عزيز چون جان بود
تا گيرو دار خون
در پيشوازت آمدم و هر بار
تو عشوه دادي و پرهيز داشتي
گاهي رخي نمودي و دستي به در زدي
اما نيامدي
نه اي گريز پا
حتي نگاه نكردي به زير پا
بر فرش سرخ رنگ رواني كه سالها ست
جان و جواني ما با هزار اميد
گسترده بر زمين
باري
آيين ميزباني شايسته تو را
گر ره نمي برم
در شور من ببين
در اشتياق من
دامن ز دست رفتن و كج تابي مرا
آزادي
اي آرزوي گمشده گل كن
تا بلبل تو را
در باغ در شكسته نفس هست
آخر تو نيستي و در اينجا
بس بيم خو گرفتن به قفس هست
بشنو ! فغان و ناله شبگير است
بشنو صداي جان به زنجير است
اينك بيا به باري آزادي
فردا براي آمدنت دير است
اين بار اي خجسته دم آزادي
من توده مي كنم
با هر چه ام كه تاب
با هرچه ام كه تب
با هر چه ام كه شعله به جان است آتشي
باشد كه همچو مشعل
برگيري ز خاك
باشد چو شبچراغ بگرداني ام به شب

Behrooz
04-18-2006, 11:12 AM
از خانه بيرون زدم
تنها
كه در خود نمي گنجيدم
چنانكه جمعيت در خيابان و خيابان در شهر
نه
دلكاسه حوصله دريا نداشت
جانوري بودم
شايد اژدهايي
كه دهانم
در كار بلعيدن شهياد بود و
دمم
پل چوبي را نوازش مي كرد
هاي هاي
افسانه از واقعيت جان مي گرفت
هر گام
از هر گوشه شهر
بر راهي واحد مي دويد
پاها فرشي تازه مي بافت
قالي تاريخ
نوپايي و نوزباني
كالي در كردار
ورزش سبك برآمدن
با هم آمدن
اما در مجموع
سماع جادويي اتحاد
مزارع سياهپوش آدمي
با غنچه مشتهاي سفيد و
سرود سرخ
شهادت بر پرچم و
كينه
در شعر مي گرديد
پيري در پياده رو مي گريست و
آينده
دست در دست پدر
يا بر سينه مادر
همراه مي آمد
ديوارها
دفتر وقايع و آرزو بود
آتش نامه هاي خلق
به صف مي رفتيم كه صف شدن را
به ساليان
تومان آموخته بودي
هر سپيده دمان در صف تير باران شدگان
به نيم شبان در صف زندانيان
به نيمروز در صف طويل ملاقات كنندگان
به شامگاهان در صف خواربار
و هرگاه و بي گاه در صف نفت
واينك صف در صف
برابر تو بوديم اي مردمي شكن
توده ي تيره اي بوديم
خال كبود غم
بر گونه شهر
و در برابر دشمن سربي
كوره اي گداخته از خشم
نه تبري براي كشتن
نه تبري براي شكستن
اما گرمايي به كفايت براي ذوب كردن
گرچه به سوگي عظيم
برخاسته بوديم
ولي حضور همگان
شادي آورده بود
شور آورده بود
در كربلاي حاضر
حسين
نه مرثيه كه حماسه مي خواست
به كربلاي تو آمدم
حسين
نه بدان گذرگاه امتي اندك
با تو ماندند و
ماندگار شدند
با تو آمدم بدان مهلك
كه معبر ملتي است
و نه به دين تو
كه به آيين تو
ااز سر صداقت
به شهادت
با تو آمدم
تا عاشورا را به اعشار برم
به عشرات برم
تا اين گلگونه را
درشت كنم
درشت تر كنم
و شنلي از خون برآرم
شايسته اندام مردمم
در من بنگر حسين
نفتگرم
خدمتكارم
آموزگارم
طواف و باربرم
قلمزن و انديشه گرم
نهال نازك اندوه نه
درخت خون
از ريشه سهمگين حسرت
در پيگيري رد خون حسين
به كسان رسيدم
به بسياران
تا شبنم سرخ تو نيز
بر من نشست و شكفتم
و اينك
راهي دراز بايدمان رفتن
نه از پل به ميدان
و نه از مدينه به كوفه و كربلا
راهي از رنج تا رستاخيز
از ستمشاهي تا برادري
تنها رفتم و
خلقي به خانه بازآمدم
گندمي
كه در غلاف لاغر خويش
خرمني بارآورد

Behrooz
04-18-2006, 11:16 AM
دهانت را مي‌بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي‌پويند مبادا شعله‌اي در آن نهان باشد
دهانت را مي‌بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي‌پويند مبادا شعله‌اي در آن نهان باشد
روزگار غريبي‌ست نازنين روزگار غريبي‌ست نازنين
و عشق را كنار تيرك راهبند تازيانه مي‌زنند
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
روزگار غريبي‌ست نازنين روزگار غريبيست نازنين
و در اين بن‌بست كج و پيچ سرما
آتش را به سوخت‌وار سرود و شعر فروزان مي‌دارند
به انديشيدن خطر مكن روزگار غريبي‌ست
آن كه بر در مي‌كوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
دهانت را مي‌بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي‌پويند مبادا شعله‌اي بر آن نهان باشد
دهانت را مي‌بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي‌پويند مبادا شعله‌اي بر آن نهان باشد
روزگار غريبي‌ست نازنين روزگار غريبي‌ست نازنين
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساتوري خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحي مي‌كنند و ترانه را بر دهان
كباب قناري بر آتش سوسن و ياس
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد

roje_aria79
04-18-2006, 11:43 AM
بهار غريب
من به درماندگي صخره و سنگ
من به آوارگي ابر ونسيم
من به سرگشتگي ‌آهوي دشت
من به تنهايي خود مي مانم
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي
گيسوان تو به يادم مي آيد
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي
شعر چشمان تو را مي خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترين راز وجود
برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد
تن به وارستن عمر ابدي مي سپرد
تو تماشا كن
كه بهار ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريكي مي گذر
و تو در خوابي
و پرستوها خوابند
و تو مي انديشي
به بهار ديگر
و به ياري ديگر
نه بهاري
و نه ياري ديگر
حيف
اما من و تو
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو دراين لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو اين غم شيرين را
با خود خواهم برد

roje_aria79
04-19-2006, 02:17 AM
شبگير
ديگر اين پنجره بگشاي كه من
به ستوه آمدم از اين شب تنگ
ديرگاهي ست كه در خانه همسايه من خوانده خروس
وين شب تلخ عبوس
مي فشارد به دلم پاي درنگ
ديرگاهي ست كه من در دل اين شام سياه
پشت اين پنجره بيدار و خموش
مانده ام چشم به راه
همه چشم و همه گوش
مست آن بانگ دلاويز كه مي آيد نرم
محو آن اختر شب تاب كه مي سوزد گرم
مات اين پرده شبگير كه مي بازد رنگ
آري اين پنجره بگشاي كه صبح
مي درخشد پس اين پرده تار
مي رسد از دل خونين سحر بانگ خروس
وز رخ آينه ام مي سترد زنگ فسوس
بوسه مهر كه در چشم من افشانده شرار
خنده روز كه با اشك من آميخته رنگ
هوشنگ ابتهاج

roje_aria79
04-19-2006, 02:24 AM
در كوچه سار شب
درين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت ملال ما پرنده پر نمي زند
يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند
گذر گهي ست پر ستم كه اندر او به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت ازين خراب تر نمي زند
چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات ؟
برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر ، بيفكنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر كسي تبر نمي زند
هوشنگ ابتهاج

roje_aria79
04-19-2006, 02:25 AM
سرشك نياز
دلي كه پيش تو ره يافت باز پس نرود
هوا گرفته ي عشق از پي هوس نرود
به بوي زلف تو دم مي زنم درين شب تار
وگرنه چون سحرم بي تو يك نفس نرود
چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم
كه ياد باغ بهشتش درين قفس نرود
نثار آه سخر مي كنم سرشك نياز
كه دامن توام اي گل ز دسترس نرود
دلا بسوز و به جان بر فروز آتش عشق
كزين چراغ تو دودي به چشم كس نرود
فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
كه كار دلبري گل ز خار و خس نرود
دلي كه نغمه ي ناقوس معبد تو شنيد
چو كودكان ز پي بانگ هر جرس نرود
بر آستان تو چون سايه سر نهم همه عمر
كه هر كه پيش تو ره يافت باز پس نرود
هوشنگ ابتهاج

roje_aria79
04-19-2006, 02:27 AM
زبان نگاه
نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن مي گويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما كس نرسيد
همه جا زمزمه ي عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست
اين همه قصه ي فردوس و تمناي بهشت
گفت و گويي و خيالي ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه ي عقل
هر كجا نامه ي عشق است نشان من و توست
سايه ز آتشكده ي ماست فروغ مه و مهر
وه ازين آتش روشن كه به جان من و توست

roje_aria79
04-19-2006, 02:51 AM
درآمد
شبي آرام چون دريا بي جنبش
سكون ساكت سنگين سرد شب
مرا در قعر اين گرداب بي پاياب مي گيرد
دو چشم خسته ام را خواب مي گيرد
من اما ديگر از هر خواب بيزارم
حرامم باد خواب و راحت و شادي
حرامم باد آسايش
من امشب باز بيدارم
ميان خواب و بيداري
سمند خاطراتم پاي مي كوبد
به سوي روزگاركودكي
دوران شور و شادمانيها
خوشا آن روزگار كامرانيها
به چشمم نقش مي بندد
زماني دور همچون هاله ابهام ناپيدا
در آن رويا
به شچم خويش ديدم كودكي آسوده در بستر
منم آن كودك آرام
تهي دل از غم ايام
ز مهر افكنده سايه بر سر من مام
در ان دوران
نه دل پر كين
نه من غمگين
نه شهر اين گونه دشمنكام
دريغ از كودكي
آن دوره آرامش و شادي
دريغ از روزگار خوب آزادي
سر آمد روزگار كودكي اينك دراين دوران دراين وادي
نه ديگر مام
نه شهر آرام
دگر هر آشنا بيگانه شد با آشناي خويش
و من بي مام تنها مانده در دشواري ايام
تو اما مادر من مادرناكام
دلت خرم روانت شاد
كه من دست نيازي سوي كس هرگز نخواهم برد
و جز روح تو اين روح ز بند آزاد
مراديگر پناهي نيست ديگر تكيه گاهي نيست
نبودم اين چنين تنها
و ما در دل شبهل
برايم داستان مي گفت
برايم داستان از روزگار باستان مي گفت
و من خاموش
سراپا گوش
و با چشمان خواب آلود در پيكار
نگه بيدار و گوش جان بر آن گفتار
در آن شب مادر من داستان كاوه را مي گفت
در آن شب داستان كاوه آن آهنگر آزاده را مي گفت
حمید مصدق

Behrooz
04-19-2006, 12:42 PM
در كوچه هم چنان
جنگ بزرگ باد و مباد است
بحث بلند بود و نمود است
بر بوم سرخ فام خيابان
گل گل شكوفه هاي آتش و دود است
در باغ هاي ساده سهراب
اما
در دره هاي پر مه و مهتاب و برگ و باد
رشد بهار نيمه تمام است
با آن كه در كوير سرايش ز هيچ سوي
حتي سراب نيست
كوچكترين صدا
از پاي آب نيست
اما
در قاب هم به سينه ديوار روبه رو
قد مي كشد هنوز
آن گوشه گير لاله خردش كنار سنگ
مرغي شبي به صحره نشست و غريب خواند
پروانه اي ز دشت گذر كرد و دشت ماند
او شعر مي نگاشت
او رنگ مي سرود
خاموش و اي دريغ
با هيچ كس نگفت كه چشم انتظار كيست
در رهگذار باد نگهبان لاله بود


سياوش كسرايي

Behrooz
04-19-2006, 12:42 PM
باز
اين زمين تندگام
برف را ز روي گرده مي تكاند و به صد زبان
آفتاب را
مي دهد سلام
باز باد خوش خبر
بهار شكفته مي دهد پيام
مي دود ميان لاله ها غزل سرا
جامهايشان
مي زند به جام
باز ابر باردار
خيمه مي زند به روي بام
باز بر شگون مجلس بهار
بيد مي پراكند به رقص صوفيانه اش
گيسوان سبزفام
باز نبض جويبار نقره مي زند به توده علف
با گذار آبهاي رام
روز مي رسد
روز ديگري كه از نوي گرفته نام
خاسته ز جا
مردمي به راه مردمي نهاده پا
در سرود
در صلا
سال نو سلام
سال نو سلام


سياوش كسرايي

Behrooz
04-19-2006, 12:42 PM
همچو دانه هاي آفتاب صبح
كز بلند جاي كوه
پخش مي شود به وي جنگل بزرگ
و تمام مرغهاي جنگل بزرگ را
در هواي دانه ها ز لانه ها
مي كشد برون
نگاه تو
مرا ز مرغهاي راز
مي كند تهي
همچو گربه اي پناه آوريده گرد من
مي خزي و چون پلنگ
مي نشيني عاقبت برابرم
و مرا نگاه سخت سهمناك تو
رام مي كند
خواب مي كند
كم كمك به سوي داغگاه مهر مي برد
همچو موجهاي تشنه خو كه مي دوند
رو به سوي آفتاب پاي در نشيب
در غروبهاي سرخ و خالي و خفته
دل به گرمي نوازش نگاههاي خسته تو مي دهم
سر به ساحل تو مي نهم
اي كرانه عظيم دوست داشتن
اي زمين گرمسير



سياوش كسرايي

Behrooz
04-19-2006, 12:43 PM
اين كه گمان مي كني هنوز
سايه ساري از لرزش دلهره در پي است
تازه تو با من
به وهم يك اشتباه مشترك رسيده اي
نترس
گاه سايه سار خودمان است
كه سايه به سياه از پي ما مي آيد
يك پرده كه پيش از تولد تو
آواز آفرينش بود
يك پرده كه عيش آب و
نطفه ي ما خلق
يك پرده كه بي پرده از پرده به در خواهد شد
به در خواهد شد
تا حروف خلوت من از هر چه ماسواست
با لهجه ي زنانه ي ري را همبستري كند
تا من به روح اشاره
از آواز جبرييل بگذرم
پس تو ... تنفس ناتمام من
كي كي پروانه خواهي شد ؟

roje_aria79
04-19-2006, 04:00 PM
برادرجان
برادر جان نمي دوني چه دلتنگم
نمي دوني برادرجان چه غمگينم
نمي دوني برادرجان
گرفتار كدوم طلسم و نفرينم
نمي دوني چه سخته در به در بودن
مثل توفان هميشه در سفر بودن
برادر جان نمي دوني
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادر جان ، برادر جان دلم تنگه
دلم تنگه از اين روزاي بي اميد
از اين شبگردي هاي خسته و مأيوس
از اين تكرار بيهوده دلم تنگه
هميشه يك غم و يك درد و يك كابوس
دلم خوش نيست غمگينم ، برادرجان
از اين تكرار بي رؤيا و بي لبخند
چه تنهايي غمگيني كه غير از من
همه خوشبخت و عاشق ، عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم ، شايد كه با فردا
طلوع خوب خوشبختي من باشه
شب رو با رنج تنهايي من سر كن
شايد فردا روز عاشق شدن باشه
ایرج جنتی عطایی

roje_aria79
04-19-2006, 04:10 PM
از درون شب
تو ، اي چشم سيه !‌ با شعله ي خويش
شبانگاهان ، دلم را روشني بخش
بسوزانم درين تاريكي مرگ
ز چنگال گناهم ايمني بخش
خدا را ، آسمانا ! در فروبند
ز شيون هاي خاموشم مپرهيز
به چاه اخترانم سرنگون ساز
ز دار كهكشان هايم بياويز
خدا را ، آسمانا ! پرده بفكن
مرا از چشم اخترها نهان كن
تنم در كوره ي خورشيد بگداز
مرا پاكيزه دل ، پاكيزه جان كن
خدا را ، ماهتابا !‌ چهره بفروز
مرا درچشمه ي خود شستشو ده
به اشك نامرادي آشنا ساز
ز اشك پارسايي آبرو ده
بكوب اي دست مرگ ، اي پنجه ي مرگ
به تندي بردرم ، تا درگشايم
تو مرغان قفس را پر گشودي
من اين مرغ قفس را پر گشايم
به تندي حلقه بر در زن ، مگو كيست
كه در زندان هستي چون مني هست
به گوشم در دل شبهاي خاموش
صداي خنده ي اهريمني هست
شبم تاريك شد تاريكتر شد
نمي تابد ز روزن آفتابي
نمي تابد درين بيغوله ي مرگ
شبانگاهان ، فروغ ماهتابي
خدايانند و اخترها و شب ها
گواه گريه هاي شامگاهم
نمي دانند اين بيگانه مردم
كه در خود ، اشك ها دارد نگاهم
مرا ، اي سوز تب ! در بستر خويش
بسوزان ، شعله ور كن روشني بخش
مرا زين لرزش گرم تب آلود
خدا را ، لذتي اهريمني بخش
مرا ، اي دست خون آشام تقدير
گريبان گير و در ظلمت رها كن
مرا بر يال استرها فروبند
مرا از بال اخترها جدا كن
مرا در زير دندانهاي مريخ
به نرمي خرد كن ، كم كم فرو ريز
مرا در آسياي كهنه ي چرخ
غباري ساز و در كام سبو ريز
بكوب اي دست مرگ امشب درم را
كه از من كس نمي گيرد سراغي
شب تاريك من بي روشني ماند
تو ، اي چشم سيه !‌ بر كن چراغي
نادر نادر پور

roje_aria79
04-19-2006, 04:13 PM
در چشم ديگري
در آسمان آبي اين چشم ناشناس
چون آسمان خاطره ي من ستاره ايست
ديدم ترا كه جلوه كنان در نگاه او
با من چنانكه بود ، هنوزت اشاره ايست
مي بينمت هنوز درين چشم ناشناس
اين چشم ناشناس كه رفت از برابرم
گويي تويي كه باز چو خورشيد شامگاه
مي تابي از دريچه ي روزن به خاطرم
آهنگي از نگاه تو مي آيدم به گوش
چون موج هاي خاطره ، غمگين و دلنواز
مي سوزدم به مستي و مي تابدم ز شوق
مي خواندم به گرمي و مي راندم به ناز
در ماهتاب خاطره مي بينمت هنوز
با آن شكنج زلف كه افشانده اي به دوش
گاهي به ناز مي گذري از برابرم
تا از درون سينه برانگيزي ام خروش
مي بينمت كه گام فرا مي نهي به پيش
در جامه اي سپيد كه پوشانده پيكرت
پيراهني كه دوخته اي از حرير ابر
چون آبشار نور ، فروريزد از برت
يك لحظه ، باز مي شنوم نغمه اي ز دور
آغشته با غبار زراندوز خاطرات
دل مي نهم به ناله ي پنهاني نسيم
تا بشنوم ترانه ي گمگشته ي حيات
مي آيدم به گوش ، صدايي شكسته وار
كز آن شراب خاطره در جام من بريز
زان باده ي نگاه كه در جام چشم تست
چون ساقيان ميكده در كام من بريز
بيچاره من ، كه باز به دامان آرزو
سر مي نهم كه بشنوم آهنگ ديگرت
غافل كه آن نواي فريبنده ، ديرگاه
افسرده در سياهي چشم فسونگرت
اما هنوز ، در دل اين چشم ناشناس
گويي خيال تست كه مي آيدم به چشم
مي بينمت هنوز ، كه مي خوانيم به ناز
مي بينمت هنوز ، كه مي راني ام به خشم
من مانده بر دريچه ي اين چشم ناشناس
چون دزد آشنا كه بكاود ز روزني
شايد چو نور ماه ، درآيم به خوابگاه
بينم كه در سياهي شب ، خيره بر مني
نادر نادر پور

roje_aria79
04-19-2006, 04:22 PM
طلسم
اي شعر !اي طلسم سياهي كه سرنوشت
عمر مرا به رشته ي جادويي تو بست
گفتم ترا رها كنم و زندگي كنم
اما چه توبه ها كه درين آرزو شكست
گويي مرا براي تو زادند و آسمان
ديگر ترا نخواست كه از من جدا كند
ديگر غمش نبود كه چون ناله بركشم
گوش گران به ناله ي من آشنا كند
سوگند من به ترك تو بشكست بارها
اما طلسم طالع من ناشكسته ماند
اي شعر ، اي طلسم كهن ، اي طلسم شوم
پاي من اي دريغ ، به دام تو بسته ماند
اكنون درين نشيب بلاخيز عمر من
كز زندگي به جانب مرگم كشيده است
ديگر مرا اميد رها كردن تو نيست
زيرا كه هر چه بود به پايان رسيده است
تنها تويي كه در خم اين راه پر هراس
خواهم ترا به ناله ي خويش آشنا كنم
ديگر تو آن طلسم نئي ، ساي ي مني
آخر چگونه سايه ي خود را راها كنم
نادر نادر پور

پری
04-19-2006, 04:27 PM
چه جمله ای که زمان و مکان نمی خواهد

به هر زبان که بگویی...زبان نمی خواهد

چه جمله ایست که از تو برای اثباتش

به جز دو چشم دلیل و نشان نمی خواهد

چه جمله ایست که وقتی شنیدم از دهنت

دلم به جز دلت ای مهربان نمی خواهد!

ستاره ها همه دور مدارشان باشند

تو ماه من شده ای کهکشان نمی خواهد!

تو ماه من پر پرواز من شدی باتو

پر از پرنده شدن آسمان نمی خواهد

نگاه کن!قلمم مثل چشم تو شده است

برای گفتن حرفش دهان نمی خواهد!

حدیث ما همه در جمله ای خلاصه شده:

که (دوستت دارم!)داستان نمی خواهد!

که دوستت دارم یعنی که دوستت دارم

که دوستت دارم امتحان نمی خواهد!

پری
04-19-2006, 04:29 PM
امروز بر خاک اين کاغذ

بذر عشق می افشانم

خوشه های اميد را درو می کنم

و تنور ايمان را می افروزم

تا فردا

شعر نان را

بر سفره تو بگذارم

(واهه آرمن)

roje_aria79
04-19-2006, 04:34 PM
كتاب پريشان
اميد زيستنم ، ديدن دوباره ي توست
قراربخش دلم ، تاب گاهواره ي توست
تو ، اي شكوفه ي ايام آرزومندي
بمان كه ديده ي من روشن از نظاره ي توست
نگاه پاك توام صبح آفتابي بود
كنون چراغ شبم پر ستاره ي توست
به يك اشاره ، مرا رخصت پريدن بخش
مه مرغ وحشي دل ،‌ رام يك اشاره ي توست
به پاره كردن اوراق هر كتاب مكوش
دلم كتاب پريشان پاره پاره ي توست
شبي نماند كه بي گريه ام به سر نرسيد
زلال اشك پدر ، برق گوشواره ي توست
دلم چو موج ، به سر مي دود ز بيم زوال
كرانه اي كه پناهش دهد ، كناره ي توست
خجسته پوپك من اي يگانه كودك من
اميد زيستنم ، ديدن دوباره ي توست
نادر نادر پور

roje_aria79
04-19-2006, 05:24 PM
سكوت
شب است و موج نفسگير ماهتاب و سكوت
غبار و آينه و ديدة پر آب و سكوت
غبار جاري مهتاب و كوچ كولي ماه،
نگاه پنجره و موج اضطراب و سكوت
بسيط تب زدة شب كوير عطشاني است
كه بي بهار،‌نشسته است در سراب و سكوت
رهاي عالم سر گشتگي است جاري شب
بيان حال مرا ميكند شهاب و سكوت
طنين واي شباويز ،‌نيز، بي اثر است
فضاي خالي و فرياد بي جواب و سكوت
به شب سپار ملال شبانه را بهمن!
چراغ واژه برافروز در كتاب و سكوت
بهمن رافعی بروجنی

roje_aria79
04-19-2006, 05:38 PM
سر خود را مزن اینگونه بر سنگ
دل دیوانه تنها٬دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته در این بغض درنگ
دل دیوانه تنها٬دل تنگ
پیش این سنگدلان
قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آنرا که تو خواندی به جهان یار ترین
چه دل آزار ترین شد چه
چه دل آزار ترین؟
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند؟
نه همین در غمت اینگونه نشاند؟
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها ٬دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخرو باش از این
عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها٬دل تنگ

roje_aria79
04-19-2006, 05:55 PM
زندگی یعنی...
یک فنجان قهوه تلخ
تلخ تلخ
بدون شکر!
در دهان مزه مزه اش می کنی
و...
بعد یک قلپ بزرگ
به زور فرو می دهی
تلخ است
و سخت!
حالا یکی دیگر و...
یک فنجان قهوه!
دیگر تلخ نیست
یا هست!؟
عادت می کنی
به همین تلخی٬به همین سنگینی!
زندگی یعنی همین...
زندگی یعنی
یک فنجان قهوه
تلخ تلخ

roje_aria79
04-20-2006, 12:13 AM
نغمه عشق
تو که از اين غم دل آگه و گه بي خبري
به در خانه سبزت تو مرا مي نگري
تو در اين مستي رمز نگهت خوابم کن
چه بسا مي کشم از هجر رخت دربدري
نفست حس تنم غنچه بستان دلم
تو در اين وادي دل با دل من همسفري
لب تو لعل شکر قصر تنت محضر عشق
ندهد چون تو دگر ميکده شادان پسري
نغمه عشق سرايم به تمناي دلت
که تو از مرز دلم بي غم دنيا گذري

پری
04-20-2006, 01:44 AM
از هستی من در بدن جان گله دارد
از طالع من کوکب رخشان گله دارد
گه عارف شب خیر گه صوفی سرمست
از خلقت من ادم و حیوان گله دارد
گه زاهد محرابم گه طالب زنار
از طاعت من قادر منان گله دارد
نه طاعت و نه زهد و نه تقوی نه عبادت
از طاعت من زمره شیطان گله دارد
از مزرع من اب روان گشت و افسوس
از خرمن من اتش سوزان گله دارد
از بس که زدم بر لب خود مهر خموشی
از راز درونم لب و دندان گله دارد
تنها که نه بیگانه نماید گله از من
از من پدر و مادر و اخوان گله دارد
گه رند جهان سوزم گه عاشق شیدا
از شیوه من خاطر جانان گله دارد
تا چند کنی شکوه نباتی زغم دل
خاموش که از درد تو درمان گله دارد

roje_aria79
04-20-2006, 01:47 AM
حتي به روزگاران
اي مهربان تر از برگ در بوسه هاي باران
بيداري ستاره در چشم جويباران
آيينه ي نگاهت پيوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
بازا كه در هوايت خاموشي جنونم
فرياد ها برانگيخت از سنگ كوه ساران
اي جويبار جاري ! زين سايه برگ مگريز
كاين گونه فرصت از كف دادند بي شماران
گفتي : به روزگاران مهري نشسته گفتم
بيرون نمي توان كرد حتي به روزگاران
بيگانگي ز حد رفت اي آشنا مپرهيز
زين عاشق پشيمان سرخيل شرمساران
پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
ديوار زندگي را زين گونه يادگاران
وين نغمه ي محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقي ست آواز باد و باران

roje_aria79
04-20-2006, 01:48 AM
ديباچه
بخوان به نام گل سرخ در صحاري شب
كه باغ ها همه بيدار و بارور گردند
بخوان ‚ دوباره بخوان ‚ تا كبوتران سپيد
به آشيانه خونين دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ در رواق سكوت
كه موج و اوج طنينش ز دشت ها گذرد
پيام روشن باران
ز بام نيلي شب
كه رهگذار نسيمش به هر كرانه برد
ز خشك سال چه ترسي
كه سد بسي بستند
نه در برابر آب
كه در برابر نور
و در برابر آواز
و در برابر شور
در اين زمانه ي عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتي دادند
كه از معاشقه ي سرو و قمري و لاله
سرودها بسرايند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
تو خامشي كه بخواند ؟
تو مي روي كه بماند ؟
كه بر نهالك بي برگ ما ترانه بخواند ؟
از اين گريوه به دور
در آن كرانه ببين
بهار آمده
از سيم خاردار
گذشته
حريق شعله ي گوگردي بنفشه چه زيباست
هزار آينه جاري ست
هزار آينه
اينك
به همسرايي قلب تو مي تپد با شوق
زمين تهي دست ز رندان
همين تويي تنها
كه عاشقانه ترين نغمه را دوباره بخواني
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو داني

Behrooz
04-20-2006, 11:56 AM
اين روزها كه مي گذرد، هر روز
احساس مي كنم كه كسي در باد
فرياد مي زند
احساس مي كنم كه مرا
از عمق جاده هاي مه آلود
يك آشناي دور صدا مي زند
آهنگ آشناي صداي او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صداي آمدن روز است
آن روز ناگزير كه مي آيد
روزي كه عابران خميده
يك لحظه وقت داشته باشند
تا سر بلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببينند
.....
......
روزي كه آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزي كه آرزوي چنين روزي
محتاج استعاره نباشد

اي روزهاي خوب كه در راهيد!
اي جاده هاي گمشده در مه!
اي روزهاي سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آييد!
اي روز آفتابي!
اي مثل چشم هاي خدا آبي!
اي روز آمدن
اي مثل روز آمدنت روشن!
اين روزها كه مي گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم
اما
با من بگو كه آيا، من نيز
در روزگار آمدنت هستم؟

Behrooz
04-20-2006, 11:56 AM
هنگام روز
كجا مي روي
در خانه بمان
غمگينم
گيلاس ها بر درختان نشسته اند
پرنده از تنهايي
پر نمي زند
هراس دارد
من
همواره در روز
زخم قلبم را به تو
نشان مي دهم
در خانه بمان
آوازها
از خانه دور است
يك ستاره
هنوز در آسمان
مانده است
شب مي شود
گلهاي سرخ
در شب
در باغچه ديده نمي شوند
در باغچه يادبود تو است
كنار اين بوته هاي گل سرخ
مي خواستي بميري
مردي
به تو بانگ زديم
تو را صدا كرديم
تو مرده بودي
يار من
لحظه اي در بهشت
دوام آور
شب تمام مي شود
كليد خانه را
گم كرده بوديم
در كوچه مانديم
در كنار خانه
علف ها روييده بود
اما چه سود
سايه نداشتند
زاده شدم
كه لباس نو بپوشم
جمعه ها تعطيل باشد
در تابستان
آب سرد بنوشم
عشق را باور كنم
كلمات مرا به ستوه نمي آورد
انگشتانم
در ميان برگهاي درختان
تسليم روز مي شوم
لباسها بر تنم
كهنه است
من
در تابستان آب گرم
مي نوشم
هنوز تشنه ام

Behrooz
04-20-2006, 11:57 AM
هر دارو كه علاج بود
در خانه داشتم
اما تنم در باد
به تماشاي غزلهاي آخر مي رفت
امروز را بي تو خفتم
فردا كه خاك را به باد بسپارند
تو را يافته ام
مگر تو نسيم ابر بودي
كه تو را در باران گم كردم ؟

Behrooz
04-20-2006, 11:57 AM
گفتم
شعر مجسم من هستي
اي ايثار مجسم دوست
وقتي كه تو
شهادت را بشارت دادي
با شكفتن بنفشه
در زمهرير يخ
و ستيز جنون
درشكوفايي ابر
وقتي كه
سرخ كوه خورشيد را
به شهادت دستهاي خونين آورد
در قتلگاه داس و دانه و خاك
وقتي كه
سنگهاي غرور
خروشيدند
از برجهاي قلعه سرزمين من
و كهرم شيهه زد
در دست شتيز
كهنه تفنگ ميراثي
دردست مجتبي
رقصيد
و خون همايون
به ميمنت ايثار
گلگوني بخشيد
گونه هاي لاله را در كوه
چنين شد
كه ناله فتاد در ني
و چمري نشست بر گوش
و ابلق جهيد ز جاي
چون رعد
و فرياد فريدونم
هوشنگ را
خروشاند در كوه
و حال
سيمره
به خروش مي خواند
در سرزمين
خون و قصه
در پيكار دانه و داس
اندوه مادرانمان را
در هجرت

Behrooz
04-20-2006, 11:57 AM
جنگل
تو را مي خواند
و كوه مرا
شب شكسته مي شود از فرياد
و شبنم مي نشيند
بر بر گ اطلسي
تن در گور
نمي هراسد از سرما
مهربان ترين دايه است
در زمين
پس بگذاريد گلدانهاي كوچك من
به شب نشيني مهتاب رود
و ماه
به شب نشيني وهم
هراس مي انگيزد
اين همه افق
و من ،‌ شب را
به خيال تو مي آرايم
با همه زيبايي كه
در گلبرگهاي ياس نهفته است
بگذار دستت را در دست من
كه پيام دستها
زيباترين آيه هاي زميني است
در اين گرما گرم
در اين تفيدن بي خود با اين همه هراس
در اسطوره ها
انديشه اي
نمي جهد
جز عصيان مرداني هراسناك
در گذر زمان
و هميشه بوده اند
ايستاده مرداني نترس
در گذر تاريخ
و
تاريخ چيزي نيست
جز ژنده پاره پوره هاي
انديشه مغموم
بگذار لبت را بر لب من
تا فريا زند از خشم
و فرياد زند
تمام حرفهاي گفته تاريخ را
بگذار لبت را
بر لب من

Behrooz
04-20-2006, 11:57 AM
سنبله ، مي رقصد
زنجره آواز مي خواند
باد
بر گيسوي گندم زار
دست ، عاشقانه مي كشد
موج در جوزار
مي افتد
و سرخ گل
در چمن
مي نشيند به گل
و من
آواز مي خوانم
قناري وار
وقتي كه تو
پرچين تنهاي مرا
با لبخندت شكسته اي
شانه
تهي مي كنم از شوق
از ياد گرما گرم دستانت
اين تويي
كه برگشته اي به ناز
در ميان اين همه
ديوار و
آهن و
تازيانه و
شلاق
و اينك من
مي خوانم از سر شوق
قناري وار

Behrooz
04-20-2006, 11:58 AM
استوار
در چنان قامتي لطيف
كه حس همخوابگي را
شوري بود
در هر پيكري
و اندوه ندامتي
چنان دامنگير
كه عشق را
نفرتي بر پيشاني
لبانم را
سوزشي از آن همه آتش
و در دلم دردي
بالنده
آه
كاين نگاه هرزه گرد عابر
دشنه اي است بر دل
و اين لطافت صبحگاهي
پيمانه اي است
بر جان

Behrooz
04-20-2006, 11:58 AM
غروب كه شود هوا
عطر ملايم برگشتن پخش مي كند
پاها به راه مي افتند
و كوچه شكل جاري عاطفه دارد
غروب كه مي شود
سيبي در جيب و سلامي در سينه
به خانه مي رويم تا سلام كوچكي بگيريم از دهان كوچك كودك
و ستاره ها نزديك تر شوند به بام
سپيده دم
آهسته از كنار خواب پر هياهوي كودك بر مي خيزم
با ناي بازيافته از نان و انگور و رؤيا و
به كوچه مي زنم
و كوچه بوي جاري شك دارد
روز كه شاه شود
كا وزير مي شود
هر دو سوار اسب هاشان
و ما ، هميشه
بز مي آوريم
روز كه مي آيد
تعطيل مي شوند عاطفه و كوچه
و شهر
سراپا
كارخانه ي بزرگي
كه وهم توليد مي كند
غروب
بي سيب و بي سلام
و بي سلام كوچك كودك
به خانه برگشتم
خانه نبود
خانه مصادره ي كار
و كارخانه است حالا
و كوچه بوي ساكن دق دارد
ستاره ها گريخته اند
و آسمان
رنبيده است روي بام

Behrooz
04-20-2006, 11:58 AM
اين بار نيز پرده كه افتاد
سهراب نيم خيز شد
دامن تكاند كه برخيزد و بگويد
اجراي خوب ! كف زدن حضار را مي شنوي
اما نتوانست
خون را كه ديد گفت
تو قاعده ي بازي را بر هم زدي آقا
قرار بود فاجعه بازي شود نه بازي فاجعه
قرار هميشه همين بوده
باقي افسانه دروغ است

Behrooz
04-20-2006, 11:59 AM
اين همه از ماه مگر
از كاسه ي سفيد شير و عسل
اينپاره سنگ سفيد را
چه گونه ميان اين همه ظلمت قسمت مي كني
با ما
از ستاره هاي سوخته مي گويند كه ميلياردها سال پيش پايان يافته اند
و ما
اين شب ها
حريق ديرينشان را مي بينيم فقط
با ما
از آفتاب آشنا هم مگو يا از صبح
از كجا كه ما همين حالا
به ديروز او نياويخته ايم
تا امشب تمام نشدني خود را باور نكنيم
بساط بي رونق ما
از پرتو كهكشان هاي پايان يافته روشن است
و اين كه ميان غروب و طلوع مي گذرد
نه رؤياست نه خيال
شب نشيني كوتاهي است
خمارش ارمغان كابوس هاي ابدي ما
اين همه از آفتاب و ماه مگو
اين دو جرقه ي سرگردان را
ميان هميشه ي ظلماني
چه گونه قسمتي مي كني ؟
سوشون
بالا بلند مغرور
خواهر همه ي سروهاي سبز
مادر همه مريم هاي پرپر شده
خواهر همه دل هاي نشكفته پرپر
خواهر اشك هاي مرواريدي
روي واژه درشت محمد ، فروريخته از صدف
مريم
بيا تا سووشون كنيم
نه اسب تكل كرده اي لازم است نه سور و سرنايي
به هم نگاه كنيم فقط / تا هوا منقلب شود فقط
در تندر و آذرخش اشك هاي ناچكيده مان
شهر وحشت زده ، فتح خواهد شد
مريم
اين جا كسي نخفته بر او شيون كنيم
مي گويي نه ،‌ سنگ بردار و كفن باز كن
از دخمه عطري بيرون خواهد زد و كبوتري حنايي
وتو
يك واژه فقط خواهي ديد
بي اخم و بي لبخند
سووشوني در تابوت
كه سياووش از آن برخاسته
بالاي سرت ايستاده است
كه رخش از دل آن بيرون خواهد جست
كه گيسوي هزاره ي رسوا را خواهد خواييد
تا هيچ پير خرفتي ديگر
به رزم سهراب سرگشته كمر نبندد
مريم
اين جا فقط يك واژه خوابيده است
گردنش كمي درد مي كند اما
نه خشم است نه انتقام
گل حسرت است كه
مهرباني را آه مي كشد
خواهر سروهاي سبز
بيا تا سووشون كنيم
حالا كه سياوش و سهراب را داريم
سحر نزديك است
و اسب زخمي رجم شده اي
شيهه كشان از باب الشرق فرا مي رسد
بدون اين حرف ها هم
برخز تا سوشون كنيم

roje_aria79
04-20-2006, 01:24 PM
اُبهت رؤیا
بالهایم را بگستران
تا در آسمان دشت وجودت به پرواز در آیم
ودر آن بلندی
نظاره گر وجود پر ابهّتت باشم

بالهایم را بگستران
تا به ابرهای خیالت برسم
و با تصورات شیرینت
همنشین شوم
ای بی همتای من
بالهایم را بگستران تا بی پروا بسویت پَر کشم
و در آسمان آبیت به انتظار نشینم .

roje_aria79
04-20-2006, 01:53 PM
کاش مي شد
کاش مي شد ظرفيت ها را قالب گرفت
کاش مي شد در باريکه های سيال ذهن
تصويري از فرداهای دور برداشت
تا با آن ، لحظه های زيبا کاشت
کاش مي شد هر روزي را که بد بود ، برداشت
جای آن روز ، روز ديگري کاشت
کاش مي شد
کاش مي شد با تمام باورها
با زورقي به سوي درياها رفت
و از آنجا
تا فروغ بي نشانه
تا رؤياها
تا اساطير
با پای برهنه تنها رفت

پری
04-20-2006, 05:22 PM
فر شته

اخه مگه فر شته هم رسم شکستن بلده؟
ادم می تونه بدباشه مگه فرشته هم بده؟

می گن دسای نازتو مهمون دستاد دیکس
یه شب دستای منه فردا ولی جای دیکس
می گن تو راست نگفتی که تا اخرش مال منی
چشمای رنگ عسلت دنبال چشمای دیگس

اخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده
ادم می تونه بد باشه مگه فرشته هم بلده
این و اون رو شنیدم تازگیا زیاد می ری
همیشه با من نمیای با هر کی پیش بیاید می ری
نمی گی که اینجا یکی روز و شبش به فکر ته
اروم و بی سر وصدا هر جا دلت می خواد می ری

اخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده ؟
ادم می تونه بد باشه مگه فرشته هم بلده؟

با من غریبی می کنی هر چی می گم نمی دونی
حس می کنم خسته شدی می خوای منو برنجونی
دلم گواهی می ده تو دنبال یه بهونه ای
همش دلت می خواد بری میگم بمون نمی مونی

اخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده ؟
ادم می تونه بد باشه مگه فرشته هم بلده ؟

تو طول راهت نکنه قلبتو دادی به کسی
اون کیه که شبا بهع جای من واسش دلواپسی
تو اهل اون بالاهایی اون اسمونای بلند
گفتی فقط بین همه با من یکی همنفسی

اخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده ؟
ادم می تونه بد باشه مگه فرشته هم بلده؟

چند شبه دیوونه شدم نمیشه باور بکنم
با کابوس نداشتنت زندگیمو سر بکنم
شاید میخوان بین ما رو دیوار ابری بکشن
باید بشینیم یه گوشه یه فکر بهتر بکنیم

اخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده
ادم می تونه بد باشه مگه فرشته هم بلده

یعنی دروغه که تو رو این روزا دیدن با یکی
یا خواستی امتحان کنی عاشقیمو یواشکی؟
حق با دل من بوده یا چشم ونگاه های همه ؟
باز خودمو گول میزنم با قصه های الکی

اخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده ؟
ادم می تونه بد باشه مگه فرشته هم بلده؟

دلم داره بهم میگه نگاش مثل گذشته نیست
نه اون کسی که خودشو برای تو میکشته نیست
قصه عشقم اولا قصه یک فرشته بود
همون دل منو شکست و رفت حالا دیگه فرشته نیست
فرشته دل نمیشکنه اهل بهشته با وفاس
خیانت و شکستنم ,فقط مال ما آدماست

اخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده؟
ادم می تونه بد باشه مگه فرشته هم بلده؟

مریم حیدر زاده

پری
04-20-2006, 05:30 PM
غرور
غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوست دارم
حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره میشمارم
تنهایی عین یه تبر شکسته برگ و ریشمو
سوزونده افت غرور از حالا تا همیشمو
اگه بهت گفته بودم حالا تو مال من بودی
من تو خیال تو بودم تو تو خیال من بودی
کاش که میون من و تو تو اون روزا حصار نبود
هیچکی میونمون به جز دلای بیقرار نبود
انگار که قدیر نمیخواست تو در کنار من باشی
منم بهار تو باشم تو هم بهار من باشی
به خلوت ساکت و سرد نگاهمون اسیر شده
نمیشه فکر دیگه کرد ما خیلی دیرمون شده
تو رفتی و حالا دیگه اونور دنیا خونته
انگار نه انگار که کسی این ور اب دیوونته
تقصیر هر دومون بوده ما عشقو نشناخته بودیم
فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بو دیم
باید یکی از دوتامون غرورو میگذاشت زیر پا
اروم به اون یکی میگفت : یه عاشق واقعی باش
جدایی دستای ما یه اتفاق ساده نیست
سواره هرگز باخبر از غصه ی پیاده نیست
توی مسیر عاشقی باید هوای دلو داشت
حرف دل و عین وقسم رو طاقی چشما گذاشت
حالا که من تنها شدم قدر چشاتو میدونم
ولی نمیشه کاری کرد همیشه تنها میمونم
کاش توی دنیا هیچ کسی قربونی غرور نشه
راه دو تا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه

مریم حیدر زاده

پری
04-20-2006, 05:35 PM
.بگو که میمونی پیشم


.بگو که میمونی پیشم
هر چی بخوای همون میشم

اگر تو اسمون بشی
مثل پرنده ها میشم
رنگین کمون اگه بشی
تو اسمون رهامیشم
اگر تو مثال ماهیو
ادما رو دوست نداری
من از خودت یا میگیرم
مثل فرشته ها میشم

.بگو که میمونی پیشم
هر چی بخوای همون میشم

تو اسمون شو من زمین
تو حلقه شو من نگین
از همه دیوونه ترم
میخای بپرس میخوای ببین

.بگو که میمونی پیشم
هر چی بخوای همون میشم

بگو چشای ناز تو
اسیر هیچ چشمایی نیس
بگو که مال خودمی
سر تو هیچ دعوایی نیس
بگو واسه اوناییکه
از چپ و راس نامه میدن
میگن که عاشقت شدن

.بگو که میمونی پیشم
هر چی بخوای همون میشم

تو قلب تو هیچ جایی نیست
فقط بهم اشاره کن
میرم تا ابرای سیاه
تا خونه ستاره و
پرنده های بیگناه
میرم و فریاد میزنم
اون دیگه مال من شده
ای ادمای روزگار
دیگه نرید سراغ ماه

.بگو که میمونی پیشم
هر چی بخوای همون میشم

تو یاد کودکیت کنی
من مثل بادبادک میشم
دنبال پروانه بری
من خود شاپرک میشم
یه وقت اگه هوس کنی
من عجیب غریب بشم
میرم و هرجوری بگی
هر جا باشه تک میشم

.بگو که میمونی پیشم
هر چی بخوای همون میشم

روزو نخواستی شب میشم
واسه تو جون به لب میشم
سردت مه باشه تب میشم
عاشق باشم ادب میشم

.بگو که میمونی پیشم
هر چی بخوای همون میشم

زمین شی سیاره میشم
بارون شی فواره میشم
مجنون عاشقو میخوام
خودم خجالتش بدم

.بگو که میمونی پیشم
هر چی بخوای همون میشم

تشنه بشی دریا میشم
تنها بشی تنها میشم
اگر بخوای بی خوابی و
خوابای رنگی ببینی
خواباتو رنگش میکنم
خودم برات رویا میشم
.بگو که میمونی پیشم
هر چی بخوای همون میشم
کار بکنی خسته میشم
اروم شی اهسته میشم
شعر و نت و ترانه هام
همش یه جور بهانه بود
یه روز بهت گفته بودم
من به تو دلبسته میشم

.بگو که میمونی پیشم
هر چی بخوای همون میشم

پناه بخوای خونه میشم
سر بذاری شونه میشم
این افتخاره واسه من
که به بهانه چشمات
همین روزا یا میمیرم
یا دیگه دیوونه میشم

.بگو که میمونی پیشم
هر چی بخوای همون میشم

اروم شی بی صدا میشم
نفس بخوای هوا میشم
تو ماجرای عشق تو
الهه وفا میشم
تو عشق تو اسیر میشم
به خاطر تو پیر میشم
همیشه بی رقیبی و
برنده توی بازیا
ولی ت شطرنج زمان
شاه بشی من وزیر میشم

.بگو که میمونی پیشم
هر چی بخوای همون میشم

ترانه شی سازت میشم
نت بشی اوازت میشم
اگه تو شهر قصه ها
خواستی بری میدون جنگ
تفنگ و دستم میگیرم
نگفته سر بازت میشم

.بگو که میمونی پیشم
هر چی بخوای همون میشم

بگو که میخونی برام
بگو که میمونی باهام
با عشق تو ساخته شدم
گلخونه خاطره هام
بگو میدونی دیوونم
بگو, نگو نمیدونم
بگی تولدم میشه
من با تو زنده میمونم

.بگو که میمونی پیشم
هر چی بخوای همون میشم

منتظر جوابتم
خدای نور و ابریشم

مریم حیدر زاده

roje_aria79
04-20-2006, 11:28 PM
قصيده آبي خاكستري سياه1
در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بست

3nobar
04-21-2006, 12:04 AM
قصه تلخ وداع
سراپاي دلم را لرزاند
ياد او افتادم
که به يک سيب
دلش مي خنديد
و به يک آه بلند
نفسش عادت داشت
روبرو تا ته کوچه
زمين برفي بود
خوب در يادم هست
آسمان آبي بود
باد سردي به تماشا مي شد
برگ زردي رقصيدن گرفت
او از آن کوچه گذشت
دل من باز گرفت!

roje_aria79
04-21-2006, 12:29 AM
بهار غريب
من به درماندگي صخره و سنگ
من به آوارگي ابر ونسيم
من به سرگشتگي ‌آهوي دشت
من به تنهايي خود مي مانم
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي
گيسوان تو به يادم مي آيد
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي
شعر چشمان تو را مي خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترين راز وجود
برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد
تن به وارستن عمر ابدي مي سپرد
تو تماشا كن
كه بهار ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريكي مي گذر
و تو در خوابي
و پرستوها خوابند
و تو مي انديشي
به بهار ديگر
و به ياري ديگر
نه بهاري
و نه ياري ديگر
حيف
اما من و تو
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو دراين لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو اين غم شيرين را
با خود خواهم برد

حمید مصدق

roje_aria79
04-21-2006, 12:32 AM
اميد وفا
من آن كبوتر بشكسته بال در دامم
كه بهر صيد من اين چرخ دانه اي نفكند
مرا به همت آن مرغ آسمان رشك است
كه رخت خويش به هيچ آشيانهاي نفكند
به سيل حادثه تا خود نسازدش ويران
زمانه هيچ زمان طرح خانه اي نفكند
من آن غريب درخت كوير سوخته ام
كه سنگ رهگذر از من جوانه اي نفكند
به غير كه وفا از پري رخان خواهم
به شوره زار كس از مهر دانه اي نفكند
فرشته اي كه خبرداشت از شراره عشق
چرا به من نگه عاشقانه اي نفكند ؟
حميد هيچ زمان شعر تازه اي نسرود
طنين نام تو تا در ترانهاي نفكند.
حمید مصدق

پری
04-21-2006, 01:13 AM
از بس که مشت کوفته ام
بر جای جای این در بسته
انگشتری که مهر تو را داشت
ماندست با نگین شکسته
از راه دوری امده ام
بر گیسوان من
لای و لجن ستاره و باران
میراث سالیان
هر روز یک قدم
با شور و ولوله به تو نزدیکتر شوم
هر روز پله پله مرا برد
ابری شگفت زده تا حرم دیدار
هر روز یک قدم
تا استان یار
در را باز کن منم
از پویه بازمانده براین ابر مارپیچ
فریاد میزنم
خرگوش وار دل به برم لرزان
ترسم که در گشوده شود
و انگه به نامیدی من خندد
چون یک دهان خالی بیدندان
سرداب اسمان و ..دگر هیچ

مهستی بحرینی

roje_aria79
04-21-2006, 01:59 AM
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاشکی مي ديدم
من به خود مي گويم:
” چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

roje_aria79
04-21-2006, 02:18 AM
در آمد
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت

roje_aria79
04-21-2006, 03:47 AM
غزل 1
باده اي هست و پناهي و شبي شسته و پاك
جرعه ها نوشم و ته جرعه فشانم بر خاك
نم نمك زمزمه واري ، رهش اندوه و ملال
مي زنم در غزلي باده صفت آتشناك
بوي آن گمشده گل را از چه گلبن خواهم ؟
كه چو باد از همه سو مي دوم و گمراهم
همه سر چشمم و از ديدن او محرومم
همه تن دستم و از دامن او كوتاهم
باده كم كم دهدم شور و شراري كه مپرس
بزدم ، افتان خيزان ، به دياري كه مپرس
گويد آهسته به گوشم سخناني كه مگوي
پيش چشم آوردم باغ و بهاري كه مپرس
آتشين بال و پر و دوزخي و نامه سياه
جهد از دام دلم صد گله عفريته ي آه
بسته بين من و آن آرزوي گمشده ام
پل لرزنده اي از حسرت و اندوه نگاه
گرچه تنهايي من بسته در و پنجره ها
پيش چشمم گذرد عالمي از خاطره ها
مست نفرين منند از همه سو هر بد و نيك
غرق دشنام و خروشم سره ها ، ناسره ها
گرچه دل بس گله ز او دارد و پيغام به او
ندهد بار ، دهم باري دشنام به او
من كشم آه ، كه دشنام بر آن بزم كه وي
ندهد نقل به من، من ندهم جام به او
روشنايي ده اين تيره شبان بادا ياد
لاله برگ تر برگشته ، لبان ، بادا ياد
شوخ چشم آهوك من كه خورد باده چو شير
پير مي خوارگي ، آن تازه جوان ، بادا ياد
باده اي بود و پناهي ، كه رسيد از ره باد
گفت با من : چه نشستي كه سحر بال گشاد
من و اين ناله ي زار من و اين باد سحر
آه اگر ناله ي زارم نرساند به تو باد

پری
04-21-2006, 03:51 AM
امشب نگاه سرد تو را دار می زنم

باعث تويی که دست به اين کار می زنم

ديدم حصار تازه کشيدی مبارک است

من نقشه ی سياه تو را جار می زنم

مجنون شدم ملاحظه داری ولی نگو

نام تو را واژگونه به ديوار می زنم

از عقده های چشم تو زخمی شدم ولی

من گرگ زخمی ام که به تکرار می زنم

وقتی که از حضور تو پاشيده دفترم

من دور واژ ه های تو پر گار می زنم

گويا دوباره نقشه کشيدی سياه من

اينبار سايه های تو را دار می زنم.

پری
04-21-2006, 03:54 AM
هميشه با تو بوده ام
به هر كجا كه رفته ام

ز راه هاي بس دراز
به سوي تو دويده ام

اگر بر آسمان پر ستاره خيره گشته ام
من از ستاره ها
نشان زتو گرفته ام

اگر به دشت پر شقايقي گذشته ام
پي تو گشته ام

اگر ز كوچه باغ ها گذار كرده ام
من از نسيم و نسترن
خبر ز تو گرفته ام

اگر دريچه اي به باغ گل گشوده ام
ز بادها
نفس به بوي تو گرفته ام

اگر ز خستگي به گوشه اي نشسته ام
به سايه تو بوده ام

به زير پلك هاي خسته ام تو بوده اي
اگر به خواب رفته ام

تو در برابر نگاه من نشسته اي
چو چشم بر گشوده ام
چرا كه عطر تو به خواب ها شنيده ام

به ياد خاطرات تو
دلم به سينه ام دريده ام

به رقص قاصدك ميان باد ها
اميد بسته ام

و اين اميد را رها نكرده ام
چرا كه سال هاست در كمين
به انتظار تو نشسته ام

پری
04-21-2006, 03:59 AM
شادم كه در شرار تو مي سوزم
شادم كه در خيال تو مي گريم
شادم كه بعد وصل تو باز اينسان
در عشق بي زوال تو مي گريم


پنداشتي كه چون ز تو بگسستم
ديگر مرا خيال تو در سر نيست
اما چه گويمت كه جز اين آتش
بر جان من شراره ديگر نيست


شبها چو در كناره نخلستان
كارون ز رنج خود به خروش آيد
فريادهاي حسرت من گويي
از موجهاي خسته به گوش آيد


شب لحظه اي بساحل او بنشين
تا رنج آشكار مرا بيني
شب لحظه اي به سايه خود بنگر
تا روح بيقرار مرا بيني


من با لبان سرد نسيم صبح
سر مي كنم ترانه براي تو
من آن ستاره ام كه درخشانم
هر شب در آسمان سراي تو


غم نيست گر كشيده حصاري سخت
بين من و تو پيكر صحراها
من آن كبوترم كه به تنهايي
پر مي كشم به پهنه درياها


شادم كه همچو شاخه خشكي باز
در شعله هاي قهر تو مي سوزم
گويي هنوز آن تن تبدارم
كز آفتاب شهر تو مي سوزم


اما من آن شكوفه اندوهم
كز شاخه هاي ياد تو مي رويم
شبها ترا به گوشه تنهايي
در ياد آشناي تو مي جويم

roje_aria79
04-21-2006, 04:18 AM
گمشده
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوئیا « او » مرده در من کانچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر ، به چشمت چیستم ؟
لیک در آئینه می بینم که ، وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم
همچو آن رقاصه هندو باز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
می روم ... اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا ...؟ منزل کجا...؟ مقصود چیست ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
آه ... آری ... این منم ... اما چه سود
« او » که در من بود ، دیگر ، نیست ، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
« او » که در من بود ، آخر کیست ، کیست ؟

DOOSTeKHOOB
04-21-2006, 04:28 AM
نه نه نه
اين هزار مرتبه گفتم نه
ديگر توان نمانده توانايي
در بند بند من
از تاب رفته است
شب با تمام وحشت
خود خواب رفته است
و در تمام اين شب تاريك
تاريك چون تفاهم من با تو
انسان افسانه مكرر اندوه و رنج را
تكرار مي كند
گفتي
اميدهاست
در نا اميد بودن من
اما
اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست
اين ابر تيره را سر باريدن
انسان به جاي آب
هرم سراب سوخته مي نوشد
گلهاي نو شكفته
اين لاله هاي سرخ
گل نيست
خون رسته ز خاك است
باور كن اعتماد
از قلبهاي كال
بار رحيل بسته
و مهرباني ما را
خشم و تنفر افزون
از ياد برده است
باورنمي كني ؟
كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است

roje_aria79
04-21-2006, 04:43 AM
همه
لرزش دست و دلم
از آن بود كه
كه عشق
پناهي گردد،
پروازي نه
گريز گاهي گردد.

آي عشق آي عشق
چهره آبيت پيدا نيست

و خنكاي مرحمي
بر شعله زخمي
نه شور شعله
بر سرماي درون

آي عشق آي عشق
چهره سرخت پيدا نيست.

غبار تيره تسكيني
بر حضور ِ وهن
و دنج ِ رهائي
بر گريز حضور.
سياهي
بر آرامش آبي
و سبزه برگچه
بر ارغوان
آي عشق آي عشق
رنگ آشنايت
پيدا نيست
احمد شاملو

roje_aria79
04-21-2006, 11:21 PM
دیوانه و فرزانه
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای درین کلبه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که نهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که میسوزد و پروانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه اسکندر و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
پژمان بختیاری

roje_aria79
04-21-2006, 11:35 PM
یار دیرینه
معرفت نیست-در ین معرفت آموختگان
ای خوشا دولت دیدار دل افروختگان
دلم از صحبت این چرب زبانان بگرفت
بعد از این-دست من و دامن لب دوختگان
عاقبت-بر سر بازار فریبم بفروخت
نا جوانمردی این عاقبت اندوختگان
شرمشان باد ز هنگامهء رسوایی خویش
این متاع شرف از وسوسه بفروختگان
یار دیرینه-چنان خاطرم از کینه بسوخت
که بنالید به حالم- دل کین توختگان
خوش بخندید رفیقان!که درین صبح مراد
کهنه شد قصهء ما تا به سحر سوختگان.

پری
04-22-2006, 12:08 AM
شاید بتوان نفسی تازه کرد
آواز جدیدی گوش داد
بی هراس تسلط، بی هراس وابستگی
شاید بتوان از نو روانی را روان کرد
من به اندازه تمامی طلوع کردنهای خورشید در اضطرابم
لرزاندنم، آشفته ساختنم، به سرانگشتی است
اما از سرانگشتانش که نمیترسم
دیده ام
دستانش مهربانی بی توقعی دارند
شاید به سرعت یک دم و بازدم قضاوت میکنم
اما از سرانگشتانش که نمی هراسم!؟!
آنچه پشت سر گذاشته ام مرا بیشتر از آنچه در پیش دارم
غمگینم، پریشانم میسازد
دلم میجوشد... در هراسم

m/javid
04-22-2006, 01:16 AM
تا به خود بجنبیدیم این بهار هم بگذشت// خوب و بد نفهمیدیم این بهارهم بگذشت
گل خمود و پژمرده ،عندلیب آزرده// لحظه ای نخندیدیم این بهار هم بگذشت

roje_aria79
04-22-2006, 03:36 AM
بی دوست
بی دوست شبی نیست که دیوانه نباشیم
مستیم اگر ساکن میخانه نباشیم
ما را چه غم ار باده نباشد-که دمی نیست
از عمر که با نالهء مستانه نباشیم
سرگشته محضیم ودرین وادی حیرت
عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم
چون می نرسد دست بدامان حقیقت
سهل ست اگر در پی افسانه نباشیم
هر شب به دعا می طلبیم اینکه نیاید
آنروز که ما در غم جانانه نباشیم
در خواب نبینیم پریشانی آن شب
کاشفتهء گیسوی تو دردانه نباشیم
نامیم ترا شمع مراد خود و ننگست
گر زآنکه به شیدایی پروانه نباشیم.

roje_aria79
04-22-2006, 03:58 AM
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به خال روزگارا
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از ان مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكويي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ
فریدون مشیری

پری
04-22-2006, 04:12 AM
همسفر عشق))


گفتم تو چرا دورتر از خواب سرابی


گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی اما تو نقابی


فریاد کشیدم تو کجایی تو کجایی


گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی


چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش


هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش


هر منزل این راه بیابان هلاک است


هر چشمه سرابی است که بر سینه خاک است


در سایهء هر سنگ اگر زلف زمین است


نقش تن ماری است که در خواب کمین است


در هر قدمت خار هر شاخه سرِ دار


در هر نفس آزار هر ثانیه صد بار


گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا


گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا


گفتم نشانم بده گر چشمه ای آنجاست


گفتی چو شدیم تشنه ترین قلب تو دریاست


گفتم که در این راه کو نقطهء آغاز


گفتی که تویی تو خود پاسخ این راز

پری
04-22-2006, 04:40 AM
مدرسه ی عشق!


در مجالی که برایم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که در آن همواره اول صبح

به زبانی ساده

مهر تدریس کنند

و بگویند خدا

خالق زیبایی ...

و سراینده ی عشق ...

آفریننده ی ماست

مهربانیست که ما را به

نکویی ...

دانایی ...

زیبایی ...

و به خود می خواند

جنتی دارد نزدیک ، زیبا و بزرگ

دوزخی دارد - به گمانم -

کوچک و بعید

در پی سودا نیست

که ببخشد ما را

و بفهماندمان

ترس ما بیرون از دایره ی رحمت اوست

در مجالب که برایم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که خرد را با عشق ...

علم را با احساس ...

و ریاضی را با شعر ...

دین را با عرفان ...

همه را با تشویق تدریس کنند

لای انگشت کسی

قلمی نگذارند

و نخوانند کسی را حیوان!

و نگویند کسی را کودن!

و معلم هر روز

روح را حاضر و غایب بکند

و به جز ایمانش

هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند

مغزها پر نشود چون انبار

قلب ها خالی نشود از احساس ...

درس هایی بدهند

که به جای مغز،دل ها را تسخیر کند

از کتاب تاریخ

جنگ را بردارند

در کلاس انشا

هرکسی حرف دلش را بزند

غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند

تا کسی بعد از این

باز همواره نگوید،هرگز ...

و به آسانی همرنگ جماعت نشود

زنگ نقاشی تکرار شود

رنگ را در پاییز تعلیم دهند ...

قطره را در باران ...

موج را در ساحل ...

زندگی را در رفتن و برگشتن از کوه ...

و عبادت را در خدمت خلق ...

کار را در کندو ...

و طبیعت را در جنگل سبز ...

مشق شب این باشد

که شبی چندین بار

همه تکرار کنیم

عدل ...

آزادی ...

قانون ...

شادی ...

امتحانی بشود

که بسنجد ما را

تا بفهمند چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ایم

در مجالی که برایم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که در آن آخر وقت

به زبانی ساده

شعر تدریس کنند

و بگوییند که تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما .....

roje_aria79
04-22-2006, 04:53 AM
قصيده آبي خاكستري سياه2
در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته

پری
04-22-2006, 04:56 AM
شبي بر ساحل زنده رود
ماه روي خويش را در آب مي بيند
شهر در خواب است
گويي خواب مي بيند
رود
اما هيچ تابش نيست
رود همچون شهر خفته قصد خوابش نيست
رود پيچان است
رود مي پيچد بروي بستري از ريگ
شهر بي جان است
سايه اي لرزان
مست آن جامي كه نوشيده است
ياد آن لبها كه در روياي مستي بخش بوسيده است
در كنار رود
مي سپارد گام
مي رود آرام

حمید مصدق

پری
04-22-2006, 05:04 AM
در انتهاي هر سفر

در آيينه

دار و ندار خويش را مرور مي كنم

اين خاك تيره اين زمين

پاپوش پاي خسته ام

اين سقف كوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خداي دل

در آخرين سفر

در آيينه به جز دو بيكرانه كران

به جز زمين و آسمان

چيزي نمانده است

گم گشته ام ‚ كجا

نديده اي مرا ؟

roje_aria79
04-22-2006, 05:07 AM
قصيده آبي خاكستري سياه3
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را مي گويند
كوهها شعر مرا مي خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فرانموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند

DOOSTeKHOOB
04-22-2006, 06:30 AM
شب مثل شب شرير و سياه است و پر ز درد
در شب شرارتي است كه من گريه مي كنم
و صبح بر صداقت من رشك مي برد
با خوابهاي خاطره خوش
بودم
هر چند خواب خاطره ام تلخ
ديگر تو را به خواب نمي بينم
حتي خيال من
رخساره تو را
از ياد برده است
ديروز طفل خواهرم از روي ميز من
تصوير يادبود تو را
اي داد برده است

Behrooz
04-22-2006, 12:11 PM
مي خوانم و مي ستايمت پر شور
اي پرده دل فريب رويا رنگ
مي بوسمت اي سپيده گلگون
اي فردا اي اميد بي نيرنگ
ديري ست كه من پي تو مي پويم
هر سو كه نگاه مي كنم آوخ
غرق است در اشك و خون نگاه من
هر گام كه پيش مي روم برپاست
سر نيزه خون فشان به راه من
وين راه يگانه راه بي برگشت
ره مي سپريم همره اميد
آگاه ز رنج و آشنا با درد
يك مرد اگر به خاك مي افتد
بر مي خيزد به جاي او صد مرد
اين است كه كاروان نمي ماند
آري ز درون اين شب تاريك
اي فردا من سوي تو مي رانم
رنج است و درنگ نيست مي تازم
مرگ است و شكست نيست مي دانم
آبستن فتح ماست اين پيكار
مي دانمت اي سپيده نزديك
اي چشمه تابناك جان افروز
كز اين شب شوم بخت بد فرجام
بر مي آيي شكفته و پيروز
وز آمدن تو زندگي خندان
مي آيي و بر لب تو صد لبخند
مي آيي و در دل تو صد اميد
مي آيي و از فروغ شادي ها
تابنده به دامن تو صد خورشيد
وز بهر تو بازگشته صد آغوش
در سينه گرم توست اي فردا
درمان اميدهاي غم فرسود
در دامن پاك توست اي فردا
پايان شكنجه هاي خون آلود
اي فردا اي اميد بي نيرنگ

roje_aria79
04-22-2006, 12:47 PM
بودن
گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه بن بست

گر بدين سان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه
يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!

roje_aria79
04-22-2006, 12:57 PM
دوست بدارید
ای همه مردم-درین جهان به چه کارید؟
عمر گرانمایه را چگونه گزارید؟
هر چه به عالم بود اگر به کف آرید
هیچ ندارید اگر که عشق ندارید.

وای شما-دل به عشق اگر نسپارید
گر به ثریا رسید-هیچ نیرزید!
عشق بورزید
دوست بدارید!

roje_aria79
04-22-2006, 12:59 PM
ماه و سنگ
اگر ماه بودم به هرجا كه بودم
سراغ ترا از خدا ميگرفتم
وگر سنگ بودم به هرجا كه بودي
سر رهگذار تو جا ميگرفتم
اگر ماه بودي به صد ناز شايد
شبي بر لب بام من مينشستي
وگر سنگ بودي به هر جا كه بودم
مرا ميشكستي مرا مي شكستي

roje_aria79
04-22-2006, 01:11 PM
اي عشق
اي عشق تو بانوي سيه فام مني
زيباي خموش عمر و ايام مني
ديري است در اين باغ كه گلبانگت نيست
اي مرغ غمين كه بر سر بام مني
شيريني و شور بزم جانها بودي
اينك چو شراب تلخ در جام مني
گر خوي تو با رميدگي همراه است
كي رام مني ‌آهوك آرام مني؟
يك شمع چو قامتت نمي افروزند
اما تو همان ستاره شام مني
گر ننگ به نام عشق كردند چه باك
بدنام بداني تو و خوشنام مني
هرچند كه ناكام گذشتيم ز هم
چون طعم طرب هنوز در كام مني
آغاز تو بودي ام خوشا آن آغاز
شادا به تو چون غم كه سرانجام مني
چون چهره تو هنوز در تاريكي است
اي عشق تو بانوي سيه فام مني
سیاوش کسرایی

Behrooz
04-22-2006, 04:23 PM
اى ديو سپيدِ پاىْ در بند!

اى گنبدِ گيتى، اى دماوند!

از سيم به سر يكى كُلَهْ خود

زآهن به ميان يكى كمربند

تا چشمِ بشر نبيندت روى‏

بنهفته به ابر چهرِ دلبند

تا وارَهى از دَمِ ستوران‏

وين مردمِ نحسِ ديو مانند

با شيرِ سپهر بسته پيمان‏

با اخترِ سعد كرده پيوند

چون گشت زمين ز جورِ گردون‏

سرد و سيه و خموش و آوند،

بنواخت ز خشمْ بر فلك مشت‏

آن مشت تويى تو، اى دماوند!

تو مشتِ درشتِ روزگارى‏

از گردشِ قرنها پس افكند

اى مشتِ زمين! بر آسمان شو

بر رى بنواز ضربتى چند

نى نى تو نه مشتِ روزگارى‏

اى كوه نِيَم زگفته خرسند

تو قلبِ فسرده زمينى‏

از درد ورم نموده يك چند

تا درد و ورم فرو نشيند

كافور بر آن ضِماد كردند

شو منفجر اى دلِ زمانه!

وان آتشِ نهفته مپسند

خامش منشين سخن همى گوى‏

افسرده مباش خوش همى خند

پنهان مكن آتش درون را

زين سوخته جان شنو يكى پسند















اى مادرِ سر سپيد، بشنو

اين پندِ سياه‏بخْت فرزند

بر كش ز سر اين سپيد مِعْجر

بنشين به يكى كبود اَوْرند

گر آتش دل نهفته دارى‏

سوزد جانت، به جانت سوگند

بر ژرف دهانْت سخت‏بندى‏

بر بسته سپهر زالِ پُرفند

من بند دهانت برگشايم‏

ور بگشايند بندم از بند

از آتش دل برون فرستم‏

برقى كه بسوزد آن دهان بند

من اين كنم و بود كه آيد

نزديك تو اين عمل خوشايند

آزاد شوىِ و برخروشى‏

ماننده ديو جَسته از بند

هُرّاىِ تو افكند زلازل‏

از نيشابور تا نهاوند

وز برق تنوره‏ات بتابد

زالبرز اشعّه تا به الوند

بِگْراى چو اژدهاى گَرزه‏

بخْروش چو شَرزه شيرِ اَرغند

تركيبى ساز بى مُماثل‏

معجونى ساز بى‏همانند

از نار و سعير و گاز و گوگرد

از دود و حميم و صخره و گند

از آتشِ آهِ خلقِ مظلوم‏

و از شعله كيفرِ خداوند

ابرى بفرست بر سرِ رى‏

بارانْش زهول و بيم و آفند

بشكن دَرِ دوزخ و برون ريز

بادَافْرهِ كفرِ كافرى چند

زان گونه كه بر مدينه عاد

صَرصَر شررِ عدم پراكند

چونان كه به شارْسان «پمپى(1)

وُلكان(2) اجلِ معلّق افكند

بفكن ز پى اين اساس تزوير

بِگْسِل زهم اين نژاد و پيوند

بر كُن ز بُن اين بنا، كه بايد

از ريشه بناىِ ظلم بر كند

زين بى‏خردانِ سِفله بستان‏

دادِ دلِ مردمِ خردمند




محمد تقي بهار

Behrooz
04-22-2006, 04:25 PM
جز راستى نداشت چو در ساحت تو راه‏

دست چپ تو چرخ همانا بدان شكست‏

نى نى كه چرخ دشمن خونين راستى است‏

دست تو را به كين كشى راستان شكست‏

چون شاعران نگويم پشت فلك خميد

جوزا دو تا شد و كمرِ كهكشان شكست‏

ليكن تو نيك دانى كاحباب را زغم‏

خنجر بدل خليد و به چشم استخوان شكست‏



علي اكبر دهخدا

Behrooz
04-22-2006, 04:25 PM
«مسعود فرزاد» و «صادق هدايت» سالها با يكديگر دوست صميمى بودند. پس از خودكشى‏هدايت «مسعود فرزاد» با سرودن اين شعر، علت خودكشىِ آن شادروان را باز گفت:


خسته از آوارگى، خواهانِ آرام و قرارى‏

از جهان آزرده جان، جوياىِ امنى در كنارى.

ماجرا و گفتگو را دشمنِ ناكينه‏جوئى‏

آشتى و دوستى را، دوستدارِ جان نثارى‏

دوست از دشمن نكرده فرق، خورده تيرِ غدرى‏

كار را نشناخته از عار، افتاده ز كارى‏

سال‏ها خون خورده‏اى، شادى زخود كرده دريغى‏

تا گزند خويش را در آستين پرورده مارى‏

ساده لوحى،ناپذيرا از تجارب نقش‏بندى‏

ابلهى ناموخته هيچ از گذشتِ روزگارى‏

روز و شب، با خود ستيزى، نيز از مردم گريزى‏

نه به عزلت خوگرى، نه با حريفان سازگارى‏

هم به دولت پشتِ پا زن، بر سبيلِ اهلِ فقرى‏

هم زفقرِ خويش نزدِ اهلِ دولت شرمسارى‏

رانده از كوىِ خرد، ناخوانده زى بزمِ جنونى‏















ننگِ هر مستى، به جان بيزار از هر هوشيارى‏

مانده بى‏مطلوب و طالب، از طلب نابرده سودى‏

راه، بى‏رهبر، خطا رفته، پشيمان رهسپارى‏

چشمِ معنى‏جوى، گرچه دوخته بر دهر عمرى‏

خطّ ِ هستى را پريشان خوانده بى‏آموزگارى‏

حيرت و حسرت نصيبى، در همه شهرى غريبى‏

جُسته و نايافته در هيچ قلبى، زينهارى‏

ـ وارهد زآوارگى هرگز چنين آواره؟

ـ نى... نى.

پس نه آن بهتر كه مرگش وارهاند؟

ـ آرى... آرى...!

Behrooz
04-22-2006, 04:27 PM
دلم گرفته، اى دوست! هواى گريه با من‏

گر از قفس گريزم كجا روم، كجا، من؟

كجا روم؟ كه راهى به گلشنى ندانم‏

كه ديده بر گشودم به كنج تنگنا، من‏

نه بسته‏ام به كس دل نه بسته دل به من كس‏

چو تخته پاره بر موج رها، رها، رها، من‏

زمن هر آن كه او دور چو دل به سينه نزديك‏

به من هر آن كه نزديك ازو جدا، جدا، من!

نه چشم دل به سويى نه باده در سبويى‏

كه تر كنم گلويى به ياد آشنا، من‏

زبودنم چه افزود؟ نبودنم چه كاهد؟

كه گويدم به پاسخ كه زنده‏ام چرا من؟

ستاره‏ها نهفتم در آسمان ابرى ـ

دلم گرفته، اى دوست! هواى گريه با من...
http://www.bukharamagazine.com/29/images/zan2.jpg

Behrooz
04-22-2006, 04:27 PM
زآن‏جا كه فرشته، آدمى نيست‏

از عشق هم او خبر ندارد!

عشق است هنر مَر آدمى را

امّا مَلَك اين هنر ندارد!

سوداى فرشته بودنم نيست‏

كاو اين صفت بشر ندارد!

گيرم كه فرشته خوش درختى‏ست‏

بى‏عشق، ولى، ثمر ندارد!

شورى‏ست به سمر مَر آدمى را

اين شور مَلَك به سر ندارد!

چون بار اَمانتى‏ست اين عشق‏

اين بار فرشته بر ندارد!

جز برده درگه خداوند

او منزلتى دگر ندارد!

افسان شده از گناه انسان‏

اما مَلَك اين خطر ندارد!

چون مرگ رهى به سوى عشق است‏

زين راه مَلَك گذر ندارد!

در شعله عشق حق، مَلَك سوخت‏

اين شعله ولى شرر ندارد!

بى‏عشق تلاش و كوشش عقل‏

در هستى ما اثر ندارد!

آن دل كه سَرَش به پاى عشق است‏

دست از سر عشق بر ندارد!

بايد كه درون خانه باشى‏

چون خانه عشق دَر ندارد!

يك چند بيا و عاشقى كن‏

سود ار ندهد ضرر ندارد!

زَر مايه ارزش هنرهاست‏

خوار آن هنرى كه زر ندارد!


شرف الدين خراساني

Behrooz
04-22-2006, 04:28 PM
دارم دلى به سينه گدازان‏

چون تفته آهنى كه به سندان!

چون خار و خس كه در دم آتش‏

چون برگ و بركه در كف طوفان!

چون ساغرى كه خورده به خارا

چون آهنى كه سوده به سوهان!

آكنده از غمى جگرآويز

آشفته از دمى شرر افشان!

چون كوره‏اى به شعله جوّال‏

چون مجمرى به گونه مرجان!

آماس كرده چون شكم كوه‏

بالا گرفته چون دل كوهان!

كالا خريده از كفِ حسرت‏

تنخواه جسته از درِ خسران!

آزرده از زمان الم خيز

افسرده از جهان ستمران!

از زشتواره جنبش گردون‏

از ننگباره پويش انسان!

از خلق سر سپرده به آزار

از قومِ دل نهاده به خذلان!

از وضعِ نابسازِ دل آشوب‏

از كارِ نابرسمِ پريشان!!

ها اين منم كتيبه‏ى اندوه‏

بر سر درِ عمارت ويران؛!

ها اين منم شمايل افسوس‏

در چارچوب غصّه به زندان!

ها اين منم دريچه تشويش‏

بگشوده بر سراچه بُحران!

درمانده در كشاكش هستى‏

بر دردِ دل نيافته درمان!

كوهى‏ست بر دلم زغم و رنج‏

نبْود نفس كشيدنم آسان!

چون دم برآورم زتهِ دل‏

دَلْوى گَران كشم زچَهِ جان!

پيوسته پاى خسته آسيب‏

همواره دست بسته حرمان!

شوراب رانده از مژه بر روى‏

خوناب خورده چون تره برنان!

تنديس‏وار، ساكت و بى‏نقش‏

مرداب نقش، راكد و حيران!

آدينه‏سان ملازم تعطيلِ‏

افكار من چو طفل دبستان!

گويى تراش خورده نِى استم‏

ديرى نهان به جوفِ قلمدان!

خط خورده مُهرِ ذيلِ براتم‏

تا، گشته زير دفتر نسيان!

زنهارىِ حصارِ مسّخر

متوارىِ ديار غريبان!

آواره صحارى حيرت‏

سرگشته مجارى عصيان!

هنگامه جوى عرصه تقدير

هنگام را نيافته امكان!

كُشتى گِراى پهنه فرهنگ‏

سرخورده از تهمتنى اين سان!

بسيار دان حريفِ سخنكوش‏

دلخسته از تهاجم هذيان!

چون شيرِ حذف گشته ز پرچم‏

فرسوده در كنار نيستان!

با جنگديدگى سپرافكن؛

در چالش حقيقت و بطلان!

از دور باشِ موكب تهديد

خارم به جان خلد زگريبان!

در سينه از تداوم آسيب‏

شد خاطرم تبلور كسلان!

دل همچو چشم سوزنم از چيست؟

گر سرمه‏ام به چشم «صفاهان»

درد منست درد خلايق

نى درد خويش و حجره و ايوان!

هرگز نبوده‏ام گذران را

در تنگناى قلت و نقصان!

عنقا صفت، به قاف فضيلت‏

با نام و ناز و نعمت و عنوان!

بودم بَرّى زسلطنت نفس‏

بى‏اعتنا به سُلطه سلطان!

جان در گرو نهادم از اول‏

از بهر سرفرازى ايران!

عمرى به رهنوردىِ اصلاح‏

در جُنب و جوش و جلوه و جولان!

سنگ وطن به سينه زدم سخت‏

تا بر شود به قلّه عمران!

ليك از دسيسه بازى اغيار

ماند اين رَجا(1)، به پرده كتمان!

هر چند نيستم گنه آلود

وزشيوه گذشته پشيمان!

ليكن به دوش مى‏برم از شهر

تابوت آرزو، به ستودان(2)!

در ماتم مقاصد و آمال؛

خون مى‏خورم چو نطفه به زهدان!

تحميل جنگ و كوه خسارات،

آتشفشان بود به دلم هان!

چون «رستمم» به سوگ «سياووش»

از آشنا و غير در افغان!

شايد اگر دمار برآرم‏

ز«افراسياب» جور به عدوان!

جوهر شوم به خنجر پولاد

در جان خصم كشور «ساسان»

پيكان شوم به چشم اجانب‏

آن نرّه غولهاى بيابان!

***

اخبار دهر، جمله دژمناك‏

اوضاع شهر، جمله دژم‏سان!

كشتار و جنگ و فتنه و آشوب‏

نيرنگ و رنگ و حيله و دستان!

هر جاى، در گشوده به تزوير

هر سوى، رخ نموده به بهتان!

گيتى تبه زشرّ بشر زاد

عالم سيه زظلم فراوان!

بس گفته از حقوق بشر رفت‏

كآنرا نه سر پديد و نه سامان!

نايد به چشم، جز بد و بيراه‏

در ديولاخِ نكبتِ دوران!!

خالى ز واژگان خلوص است‏

قاموس رهبران جهانبان!

دنياى غرب، آيتِ تخريب‏

اقليم شرق، آلت فرمان!

شد فكر زرپرستى مطلق‏

قائم مقام منطق وجدان!

كار فروش اسلحه بر كند

صلح و صلاح را پى و بنيان!

نايد به گوش نغمه موزون‏

از مردمى رميده ز ميزان!

دنيا خراب و درهم و برهم‏

چون جنگل وحوشِ غريوان!(3)

در جان هم فتاده به وحشت‏

وحشى ددان به چنگ و به دندان‏

بانگ و غريور و غرّش غمبار

آهنگ جشنواره ايشان!!

مشتى عناد پيشه كين توز

سر حلقگان شورش و طغيان‏

مردم ستيز و فتنه برانگيز

انسان گريز و عارى از ايمان‏

گيتى مدار گشته به ناحق‏

ظلمت فزاى گشته به كيهان‏

گرگانِ حمله‏ور به غزالند

ديوان درس داده به شيطان‏

از شرّ اين قبيل شياطين‏

بايد گريخت بر در يزدان‏

تا در روندِ روز و مه و سال‏

آذر درآيد از پى آبان‏

پيروز باد خير و عدالت‏

بر شرّ و ظلم و كينه و عدوان‏



http://www.bukharamagazine.com/29/images/141.jpg

Behrooz
04-22-2006, 04:29 PM
بكش برون زبغل آن چراغ مينا را

كه غرق نور نمائى تمام دنيا را

تو از كدام تبار و قبيله‏اى اى دوست‏

كه باز زنده‏كنى داستان عنقا را

بدين زبان بهشتى جهان كنى خُرّم‏

اگر بباد دهى تار و پود غم‏ها را

هوائى است كلام حسود، شكوه مكن‏

حباب كى بشناسد مقام دريا را

غم از زبان تو غمگين‏تر است و سوزان‏تر

كرم نما، بپذير از من اين تمنا را

سرود شادى اگر سر دهى چو باد بهار

برقص آورد آن طبع دلنشين ما را

غم زمانه فزون از تحمل من و تست‏

بكش برون زبغل آن چراغ مينا را



بيژن ترقي

Behrooz
04-22-2006, 04:31 PM
به سپيده دمان ليموهاى سرْ شاخه‏ها را با دست چيده باشى‏

تا ميهمانانِ عصر را شربتى گوارا تدارك كنى‏

كه ديگر توانِ خريدت نيست‏

و توانِ گستردنِ خوانيت رنگين‏

رنگين‏

رنگين‏

در اين تهى كيسگى‏

تو را حظ همين بس‏

كه ليموها را ديده‏اى‏

بوئيده‏اى‏

و سوده‏اى‏


پس آن همه نسيم سحرگاهى را

كه در كشيده‏ام، چى؟



منصور اوجي

Behrooz
04-22-2006, 04:31 PM
ايا تبعيديان كوه گمنامى!

اى گوهران نامهاتان خفته در مرداب خاموشى‏

اى محو گشته يادهاتان، يادهاى آبى روشن‏

به ذهن موج گل‏آلود درياى فراموشى‏

زلال جارى انديشه‏هاتان كو

كدامين دست غارتگر به يغما برد تنديس طلاى ناب روياتان‏

درين طوفان ظلمت‏زا

كجا شد زورق سيمين آرامش نشان ماه پيماتان‏

پس از اين زمهرير مرگزا

دريا اگر آرام گيرد

ابر اگر خالى كند از عقده‏ها دل‏

دختر مهتاب اگر مهر آورد، لبخند بخشد

كوه اگر دل نرم سازد، سبزه آرد

بارور گردد

يكى از نامهاتان، برفراز قله‏ها

خورشيد خواهد شد؟

طلوع يادهاتان‏

يادهاى آبى روشن‏

به چشم ماهيان خسته از سيلاب و

از باران ظلمت‏ها هراسان‏

جلوه اميد خواهد شد؟

پری
04-22-2006, 04:31 PM
به باغ میروم

دستم زبان گل خواهد شد
به دریا میروم
شاخه نرگس را بهآب میدهم
نفسهایم بادبان گل خواهند شد
و تو یادگاری خواهی داشت این چنین
از جنس نفس
از کجا میایی؟
چرا اینگونه صدایم می زنی
سکوتم در فریاد تو جان میگیرد
از کجا میایی؟
جاده ها خاک ندارند
تا چهره خاک آلودت را بوسه زنم
از کجا میایی؟
آسمان خالی ازباران است
تا چشمان نمورت را
با انگشتان عشق خشک کنم
از کجا میایی ؟
از کجا؟

Behrooz
04-22-2006, 04:31 PM
زبسكه رانده شد از جام لب ترانه من‏

شكست زمزمه در روح شاعرانه من‏


مجوى در سخنم معنى نشاط و سرور

كه مُرد در تب غم، طبع شادمانه من‏


به چشم دفتر من گر ستاره ميخوانى‏

فسانه‏ايست زروياى بيكرانه من‏


مپرس عشق كه الهام‏بخش چامه تست‏

به ياد مرگ بود حرف عاشقانه من‏

به پاى گلبن اميد رود خواهم گشت‏

كه كارساز نشد اشك دانه دانه من‏


اگرچه دختر شهر قصيده و غزلم‏

خراب و خام بود شعر ناشيانه من‏


نهال خودسر من دست باغبان نشناخت‏

مخواه جلوه بسيار از جوانه من‏


به دست و پا و زبان رشته‏هاى پولادين‏

به روى لوح زمان اين بود نشانه من‏




ناديا هروي

Behrooz
04-22-2006, 04:32 PM
براند ز انجمنم گر جفاى اهرمنى‏

خوشم كه انجمنى هست و مهر انجمنى‏

خجسته انجمنا برگزيده فرزندا

تويى كه شعر تو شيدا كند بسا چومنى‏

اگر به نام تو نازد هرات نيست شگفت‏

چه غم ز ناز كشيدن ز نازنين سخنى‏

هرات گرچه بود ما من ستوده زنان‏

نپروراند به دامن چو تو ستوده زنى‏

ميان رابعه و تو تفاوتى نبود

خداى عشق دميده دو روح در بدنى‏

نديده‏ام كه بُرَد باده كهن غم‏دل‏

وليك باده شعرت بُرَد غم كهنى‏

قياس شعر تو با شعر مدعى كردن‏

قياس كردن بتگر بود به بت‏شكنى‏

كسى كه سير كند بوستان طبع ترا

نه سوى نارون بنگرد نه بر سمنى‏

اگر تو شعر نگويى بما كه گويد شعر

و گر تو نغمه نخوانى كجاست نغمه‏زنى‏

دلير باش و به امساك مگذران و بگوى‏

فرشته را چه زيان از عناد اهرمنى‏

مرا كه بر لب بام آفتاب عمر رسيد

نه مرگ ميكشدم نه عذاب زيستنى‏

زمانه با تو بسازاد اگر نساخت بمن‏

زمانه را نبود گرچه رسم ساختنى‏

تو زيركانه زى و از خدا تمنا كن‏


كريم تمنا

Behrooz
04-22-2006, 04:33 PM
نه با منى كه گذارم سَرم به دامن تو

نه آن‏چنان كه غريب اوفتد من از منِ تو

كنار هر قدمت، سايه‏ى توام بر خاك‏

خرامِ گام تو نازم به گاهِ رفتن تو

حريق عطر بهارى، به باغ شعله‏ى گل‏

بيا كه باغ شكفته است با شكفتن تو

چه سبز مى‏روى اى نازنين سرو اندام‏

قباى ناز كشيده نسيم بر تن تو

به هر كجا كه رَوى، عطر بودنت اينجاست‏

تفاوتى نكند رفتن تو، ماندن تو

به مهر اگر بنشينى، به قهر برخيزى‏

فداى مهر تو، قربان قهر كردن تو

براى يك گلِ لبخند، باغ ديدارم‏

بهار مى‏چكد از واژه، واژه گفتن تو

مباد! آن كه بگويند و تو بيازارى‏

ـ به گاه مُردن من ـ خون من به گردن تو!




پرويز خائفي

Behrooz
04-22-2006, 04:33 PM
مثل مرداد بى‏باد آن سال‏ها

مثل باغى كه در نشئه آب‏ها خواب مانده است‏

مثل آغاز يك صبح در روز پايان يك عمر...


بعد در ساعت پنج و چار

برف باريد

در بنا گوش من زندگى‏هاى بسيار

از زمستان تاريك تاريخ‏

زنگ مى‏زد.


كار و بارى ندارم‏

آفتابى و باغى‏

داستانى كه هر سطر آن را

پاى ايوان تنهائيم بارها خوانده‏ام.


بادهايى كه در جاده فصل‏ها بى‏كم و كاست‏

همچنان از سر صبح تا پاى شب مى‏وزند

چشم‏هايى كه ديگر طلوع و غروبى ندارند.



سيروس شميسا

Behrooz
04-22-2006, 04:34 PM
مى‏رسد بر گوشِ باور، نغمه‏ى ناى سخن‏

مى‏نوازد گوشِ جان را طُرفه آواى سخن‏

مى‏تراود گلشرابِ شوق، از ميان شعر

جُرعه‏ها بخشد نگاهِ باده پيماى سخن‏

بزمِ يارانِ سخن، خوشتر زگلزارِ بهشت‏

سايه سارِ آرزو، نخلِ دل آراى سخن‏

يوسفِ گلواژه‏ها، افسانه‏پردازِ خيال‏

مصرِ معنا هست و افسونِ زليخاى سخن‏

سينه‏ى سيناييَم روشن به سيناى سُرور

طورِ شيدايى، فروغستان، زموساى سخن‏

تا فرو شويد زدامانِ تَغزُّل، گردِ ناز

شبنمِ احساس مى‏جوشد زميناى سخن‏

بانگِ نوشانوشِ شعر و باده‏ى قول و غزل‏

ساقى گلچهره و گلخندِ صهباى سخن‏

وامقِ ذوقم، زلالِ نور مى‏نوشد مُدام‏

در بلورِ واژه رقصان است عَذراى سخن‏

مريمِ نازِ غزل گل كرد «صائم»، اين غزال‏

مى‏زند گلبوسه بر رخسارِ عيساى سخن‏

Behrooz
04-22-2006, 04:35 PM
ديروز سر بازار.

خورشيد نگاه او.

تابيد دمى بر ما.

از پشت خَم ابرو.


افتاد حجاب از سر.

شد فاش شكَنج مو.

هم نرگس و هم ياقوت.

هم مرمر و هم ليمو.


با خنده‏ى قند لب،

با عطر گل شب بو،

افكند كمند كام،

لرزيد دل و زانو.


گفتم كه:

«اگر صياد،

خواهد جگر آهو،

هر چند كهن ساليم،

اين سينه و اين پهلو.


زد طعنه كه در خلوت،

ما آتش آهن‏خو،

خواهيم زصيد خويش،

نى دسته‏ى بى‏چاقو.

با كوره‏ى افسرده!

آهنگر بى‏بازو!

بى‏چكش و بى‏سندان!

بهتر كه كنى كم رو.

Behrooz
04-22-2006, 04:35 PM
با همرهى و يارى و مهر خداوند

همچون بخارا، پرتوافكن شد سمرقند

بهرشناسايى آن فرّ كهنسال‏

بين بخارا با سمرقند است پيوند

جزئى زتاريخ وطن در اين دو نام است

بايد گرامى داشت آنرا چون دماوند

پس قرنها پروردشان ايران بدامان‏

پيوسته پيونديست بين مام و فرزند

اين نامها سامانيان را فرّهى داد

ايرنزمين را كرد پرشور و توانمند

جانمايه اين هر دو فرّ آريائيست‏

از اين دو نام آشنا دل كى توان كند؟

شعر و ادب چونان هنر باليد و بشكفت‏

در اين دو شهر باستانى و همآوند

تا بهره‏ور گردد سمرقند از بخارا

طوبى چو دهباشى زجانش پرتو افكند

اين همسران با يارى جمعى دل آگاه‏

بنشانده بر لبهاى ياران، نقش لبخند

آرى ز نَشر اين مجلات گرانسنگ‏

اهل قلم باشد زجان خشنود و خرسند

خيزد صداى عشق و مهر از برگ برگش‏

هر برگى از آن بوى ايران را پراكند

اين نامها شد شوربخش شعر حافظ

شورى كه شيرين‏تر بود از شكّر و قند

بالد بخود بى‏شك سمرقند و بخارا

زان فرّ ايرانباور بى‏مثل و مانند

دارد نشانهايى ز«ايرانويچ» ديرين‏

ايران چنان مادر، بود ياد جگربند

از بهر ايران شادى افزا و عزيز است‏

اين نامهاى مهر پيوند و فرهمند

اين هر دو بود از بهر ايران مهد فرهنگ‏

فرهنگى انسان ساز و فرّى بى‏همانند

نام سمرقند و بخارا چون نماديست‏

زان روح شادى گستر و نيك و كرامند

در زمره نام‏آوران جاويد باشد

هر كس بمهر و عشق ايران گشت پابند

فرزند ايران نگسلد از مادر خويش‏

گر بگسلد دست اَيزان بندش از بند

گوش دلم بشنيد دوش از چنگ ناهيد

پژواك آن پيچيد تا البرز و الوند

فرزانگان و بخردان هستند زين پس‏

با ديده دل، چشم بر راه سمرقند

تا اينكه آن صاحبدلان بعد از بخارا

با شور و شادى هر زمان آنرا بخوانند

پری
04-22-2006, 04:36 PM
روزگاری عشق و امیدی داشتم
با خاطر تو روز وشبی من داشتم
یا کنارت بودم با دلی شاد
یا به یادت انتظاری داشتم
بگذار بر این مرغ عشق بگریم
که دگر نخواند نغمه عشق
در درون سینه ام
دلخسته ام می گریم
از این زندگی دلبسته ام می بینم
شاید دانم درد فرهاد عاشق را ...که چرا؟
تیشه بر دل کوه میزند بی پروا
در بیابان عشقم نه در گلزاری
می طلبم جرئه ای از قعر دلت مهربانی
موج بی تابم من دور از ساحل
با اینکه برگشته ام از سفر عشق من اما
سخن میگویم من با چشم گریون
شده غنچه ی زندگیم همه پرپر
با رفتنت ای یار ای دلبر
شدم دیوانه وتر عاشقت من
یا سوختم به پایت
یا گریستم به یادت
ساحل من از دریای زندگی
پر امواج ناکامی بود
در بستر اشک افتادن
و مثل شمع سوختن بود
افسوس
افسوس که سرنوشت من
چنین بود بگریز از من دیوانه بگریز
که من خانه ی ویرانه ام
بیگانه ام غریبه ام همخانه خاکسترم
من خاکسترم
بی تو بخدا خاکسترم

Behrooz
04-22-2006, 04:36 PM
ما... من و تو... روز و شب‏

لحظه لحظه، از زمان زندگى كَم مى‏كنيم‏

پرسشى اينجاست:

آيا زندگى هم مى‏كنيم؟

Behrooz
04-22-2006, 04:36 PM
ساليان سال، در من...

پرسشى پى‏گير مى‏پويد:

از كدامين چشمه جوشيده‏ست؟

آنچه در رگهاى تو، اينگونه گرم و جانفزا جارى‏ست‏

از كدامين اوج مى‏آيد؟

آنچه مى‏بخشد به من، از آبشاران نگاهت، لطف!

و آنچه از عطر وجود تو...

به بام زندگانى، پاكى و ايثار مى‏بارد

از كدامين باغهاى جاودانْ سبز بهارى پاى مى‏گيرد؟

پاسخش را،

مِهر مى‏داند... محبّت مى‏سرايد... عشق مى‏گويد!

Behrooz
04-22-2006, 04:37 PM
ياران بهشتِ عَهدِ خويش دير باز كو

دستى كه بر رُخم كند آن در فراز كو

آن شهرهاى گمشده در خاطرات خاك‏

آن خنده‏هاى آبى آفاق باز كو

اين تنگ و تيره جنگل پُر آسمان خراش‏

روحم بخَست، راه فرار و فراز كو

در مَتنِ نقره‏كارى منشور صبحگاه‏

گلدسَته‏هاى سبز قيامت نواز كو

آن آيه‏ها ترنّم بال ستاره‏ها

راياتِ آسمانىِ در اهتزاز كو

آن رقص عارفانه روحِ سپيد ياس‏

در حوض‏هاى كاشى آئينه باز كو

تسبيح مرغ و ذكر گياه و دعاى آب‏

حرفى خورند معرفت اهل راز كو

نوذر زشرح قصه زلفش بدار دست‏

وقتِ خوش حكايت دور و دراز كو



نوذر پرنگ‏

غزلى كه در غربت سروده شد.
















ياران بهشتِ عَهدِ خويش دير باز كو

دستى كه بر رُخم كند آن در فراز كو

آن شهرهاى گمشده در خاطرات خاك‏

آن خنده‏هاى آبى آفاق باز كو

اين تنگ و تيره جنگل پُر آسمان خراش‏

روحم بخَست، راه فرار و فراز كو

در مَتنِ نقره‏كارى منشور صبحگاه‏

گلدسَته‏هاى سبز قيامت نواز كو

آن آيه‏ها ترنّم بال ستاره‏ها

راياتِ آسمانىِ در اهتزاز كو

آن رقص عارفانه روحِ سپيد ياس‏

در حوض‏هاى كاشى آئينه باز كو

تسبيح مرغ و ذكر گياه و دعاى آب‏

حرفى خورند معرفت اهل راز كو

نوذر زشرح قصه زلفش بدار دست‏

وقتِ خوش حكايت دور و دراز كو

Behrooz
04-22-2006, 04:38 PM
اندوهم،

همه از اينجاست،

كه دستان عاشق تو،

تنهاست.

بگذار پاهاى كوچكم را،

با ياقوتى،

بيارايم.

و دستانم را،

با عطرى آغشته كنم.

كه عشق را،

جار زند.

و هرزه‏گى را.

آه كه پستانهاى تو،

پر شيرترين جام جهان است.

شهدى آغشته به خون.

خونى،

آغشته به زهر.

مايه حياتى،

كه در رگهاى من جارى است.

بگذار هرزگى و جنون را،

جار زنم.

كه از تقدس رياكارانه گُربه‏ها،

بيزارم.

Behrooz
04-22-2006, 04:40 PM
مى‏توانى‏

برج‏ها را

ويران كنى‏

شاخ و برگ درختان‏

در نگاهت

مى‏رقصند

پيراهن را

براندام نحيف و لاغرم‏

چه خوب‏

مى‏چرخانى‏

همتى كن!

بيا امشب‏

غم‏هايم را ببر

با توأم‏




منيژه تمنا

Behrooz
04-22-2006, 04:41 PM
در چهار چوب يك خاطره‏

در بُعدِ خاموش اتاقى كوچك‏

در حنجره خيس خورده‏

يك انسان‏

در كدامين دار دنيا

تو را بافته‏اند

كه هر نقشى از تو

هزاران سال مرا

در عمق آن‏

فرو مى‏برد

و از چه رنگى‏

تو را بافته‏اند

كه چشمانت

چهار فصل را

برايم

تكرار مى‏كند.



منيژه تمنا

پری
04-22-2006, 04:45 PM
سکوت

سکوت آنكه به آنسوي لحظه ها برسي
از اين سطوح به اقليم ماورا برسي

سپرده تن به نسیم نوازشی ابدی
به متن جاذب رؤیا ، به قصه ها برسی

سکوت آنکه به درک شکوفه ای تاریک
میان باغی سرشار روشنا برسی

کتابهای مه آلود را ورق بزنی
میان آنهمه واژه به یک هجا برسی

میان طیف درخشان رنگ بنشینی
به چشم یاران، یاران آشنا برسی

تو انتخاب درخت و بهار خواهی بود
اگر پرنده بمانی اگر رها برسی

سکوت دایره ای بود تا به تأویلی
از انتها بگریزی به ابتدا برسی

Behrooz
04-22-2006, 04:45 PM
بر سر مزارم نايست و زارى مكن‏

من آنجا نيستم. من نخوابيده‏ام.

من آن هزاران نسيم وزانم.

من آن بارقه‏هاى الماس بر برفم.

من پرتو آفتابم بر گندمزار.

من باران ملايم پائيزم.


هنگامى كه در سكوتِ سپيده بيدار مى‏شوى‏

من صداى بال بالِ پرندگان آرامم‏

در پروازى دايره‏وار.

من نور مهربان ستارگان شبتابم.


بر سر مزارم نايست و زارى مكن‏

من آنجا نيستم؛ من نمرده‏ام.






از شاعر گمنام انگليسى‏

ترجمه: مينو مشيرى‏

Behrooz
04-22-2006, 04:46 PM
تنديس‏هاى باغ ما

زندگى را از سر خواهند گرفت‏

پيكره‏هاى آپولون(1) در باغچه ياسمن‏

دَم برخواهند كشيد.


در باغها، چه شيرين و مِه‏آلوده‏

هوس‏

بر لب‏هاى همسران‏

روشنى بلورين مى‏نشاند.




فدريكو گارسيا لوركا
ترجمه خسرو ناقد

Behrooz
04-22-2006, 04:46 PM
نه آسمانى بيگانه‏

نه بالِ غريبه‏ها

هيچ يك مرا پناه ندادند،

در آن زمان، در آن مكان‏

من زير پوشش اندوهِ مردم خويش‏

زندگى مى‏كردم.

Behrooz
04-22-2006, 04:47 PM
چرا اين قرن بدتر از قرن‏هاى ديگر است

شايد از اين رو كه غرق در اضطراب

روى سياه‏ترين زخم خم شده است‏

بى‏آنكه بتواند درمانش كند.




در غرب، خورشيد زمينى هنوز پرتوافكن است‏

و زير اشعه‏اش بام‏هاى شهر مى‏درخشند

اينجا زنى سفيدپوش بر درها صليب مى‏كشد

و آهسته كلاغ‏ها را صدا مى‏كند.

پری
04-22-2006, 05:08 PM
فکر ابرای خزونم ، واسه برگای زمونه

كه می ريزن كف كوچه، بی اراده،بی بهونه

با يه نم برگ خزونی، زنده می شه توی سينه

پر نازه پیچ و تابش وقتی رو زمین می شینه

آخه من برگ خزونم، جدا از شا خه ای دلسرد

زير رگبار شبونه، يكی زير پاش له ام كرد

ولی من كاری نكردم، با چشای خشك زردم

تو عبور كردی و من، هنوزم تو قاب دردم

نه سکوتی نه صدايی، جز صدای زوزه ی باد

توی گوشمه صداتون تمومش کن! برو! آزاد...

من توی برگای خستم، كه می خوابن كف كوچه

گوش كنی صدای خش خش، می گه زندگی چه پوچه

ما ها تو صدای بارون، زير پای قصّه هامون

توی چنگ باد اسيريم، اين روزا كف خيابون...

آره من برگ خزونم ،جدا از شاخه ای دلسرد

زير رگبار شبونه، يكی زير پاش له ام كرد

ولی حالا پر رنگم، پر عطر نم، ترنّم

يه سكوت عاشقونه، توی ازدحام مردم...

پری
04-22-2006, 06:41 PM
اگه از من بپرسی
رنگ عاشقی چه رنگه
من ميگم رنگ سياهِ
اما باز واسم قشنگه


تو همونی که می گفتی
هميشه پيشم می مونی
چرا قلبمو شکستی
چرا از من گريزونی

باور نداره قلبم
وقت وداع رسيده
انگار که غم آتشی
بر پيکرم کشيده

دونه دونه توی ناودون
قطره های سرد بارون
بی تو اما يه کويرم
تو نباشی من می ميرم

قطره قطره٬ چکّه چکّه
اشک آسمون می باره
گِلِه دارم از خداوند
اگه باز تورو نياره

توی خوابم نمی ديدم
که يه روز از تو جداشم
چرا قسمتِ من اين بود
که گرفتار تو باشم

نمی دونی که جداييت
واسه من معنیِ دردِ
خونه بی تو مثل زندون
خونه بی تو سردِ سردِ

باور نداره قلبم
وقت وداع رسيده
انگار که غم آتشی
بر پيکرم کشيده

پری
04-22-2006, 06:46 PM
تنهايی تموم وجودمه
منو تنها بذارين
اين تموم بود و نبودمه
منو تنها بذاريد
دارم مثل قصه ميشم
که غمگين ترين قصه هاست
دردام هميشه بی صداست
يه فرد بی ستاره که
دلخوشی نداره
راهيم راهی جايی
که پرواز زمزمه باشه
اونجا که خوشبختی يه دنيا
قد سهم همه باشه
من اگه طلسم نبودم
واسه تو يه اسم نبودم
پای حرفات می نشستم
دل به پيغومت می بستم
توی تنگنای نفسهام
زخم دردی ريشه داره
که تو هق هق غريبم
منو راحت نمی ذاره

پری
04-22-2006, 06:52 PM
گريه كن دلت سبك شه
اگه دل مونده تو سينه
سرت رو بذار رو شونه م
تنها پيشكشم همينه
بذار اين شونه ي نمناك
تكيه گاه گريه باشه
بذار اين خسته بيفته
تا شايد دوباره پاشه
گريه كن دلت سبك شه ‚ من فداي گريه هاتم
تو رو تنها نمي ذارم ‚ تا هميشه پا به پاتم
زير بارون نگاهت
غسل تعميد ترانه س
ميري اما بر مي گردي
اين سفر چه عاشقانه س
برو! من اينجا مي مونم
چش براهتم هميشه
مي دونم كه بر مي گردي
قصه مون تموم نميشه
گريه كن دلت سبك شه ‚ من فداي گريه هاتم
تو رو تنها نمي ذارم ‚ تا هميشه پا به پاتم

پری
04-22-2006, 06:58 PM
پيش نگاه سردت *** دست ودلم مي لرزه
سردي اين زمستون *** به ديدنت مي ارزه
يخ مي زنه وجودم *** پيش نگاه سردت
غزال پر غروري *** نمي رسم به گردت
خاتون سرد قصه *** با من مي موني يا نه ؟
كتاب روزگار رو *** با من مي خوني يا نه ؟
تو او نگاه برفي *** قطب شمال نشسته
بگو كه فصل سرد رو *** تحويل سال شكسته
بيا و مهربون باش *** يخ دلت رو آب كن
نگاهت رو جواب *** سوال بي جواب كن
خاتون سرد قصه *** با من مي موني يا نه ؟
كتاب روزگار رو *** با من مي خوني يا نه ؟

پری
04-22-2006, 07:02 PM
زود زودي ! دير ديرم
من يه آواز اسيرم
تو مثه ماه هلالي ! نازنين ! جاي تو خالي !
زير ضربه هاي رگبار
تشنه ام ! تشنه ي ديدار
من رو به خاطره نسپار
نگو روياي محالي ! نازنين ! جاي تو خالي !
هستيم از حضور بارون
من رو از سرما نترسون
توي چله ي زمستون
لحظه ي تحويل سالي ! نازنين ! جاي تو خالي !
بي تو گريون با تو شادم
اي علاقه ي دمادم
سيب جادويي آدم
مجرمي اما زلالي ! نازنين ! جاي تو خالي !
وقتي بودي زنده بودم
دل از اينجا كنده بودم
مثل يه پرنده بودم
حالا تو شكسته بالي ‚ نازنين ! جاي تو خالي !
مثه رقص برگ زردي
يه شهاب شب نوردي
خواب ديدم كه برمي گردي
توي كنج خوش خيالي ‚ نازنين ! جاي تو خالي !

roje_aria79
04-22-2006, 08:05 PM
لب خاموش
امشب به قصه ي دل من گوش مي كني
فردا مرا چو قصه فراموش مي كني
اين در هميشه در صدف روزگار نيست
مي گويمت ولي توكجا گوش مي كني
دستم نمي رسد كه در آغوش گيرمت
اي ماه با كه دست در آغوش مي كني
در ساغر تو چيست كه با جرعه ي نخست
هشيار و مست را همه مدهوش مي كني
مي جوش مي زند به دل خم بيا ببين
يادي اگر ز خون سياووش مي كني
گر گوش مي كني سخني خوش بگويمت
بهتر ز گوهري كه تو در گوش مي كني
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش مي كني
سايه چو شمع شعله در افكنده اي به جمع
زين داستان كه با لب خاموش مي كني
ه.ا.سایه

roje_aria79
04-22-2006, 08:17 PM
سبز
با تو ديشب تا كجا رفتم
تا خدا وانسوي صحراي خدا رفتم
من نمي گويم ملايك بال در بالم شنا كردند
من نمي گويم كه باران طلا آمد
ليك اي عطر سبز سايه پرورده
اي پري كه باد مي بردت
از چمنزار حرير پر گل پرده
تا حريم سايه هاي سبز
تا بهار سبزه هاي عطر
تا دياري كه غريبيهاش مي آمد به چشم آشنا ، رفتم
پا به پاي تو كه مي بردي مرا با خويش
همچنان كز خويش و بي خويشي
در ركاب تو كه مي رفتي
هم عنان با نور
در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حيراني
سوي اقصامرزهاي دور
تو قصيل اسب بي آرام من ، تو چتر طاووس نر مستم
تو گراميتر تعلق ،‌ زمردين زنجير زهر مهربان من
پا به پاي تو
تا تجرد تا رها رفتم
غرفه هاي خاطرم پر چشمك نور و نوازشها
موجساران زير پايم رامتر پل بود
شكرها بود و شكايتها
رازها بود و تأمل بود
با همه سنگيني بودن
و سبكبالي بخشودن
تا ترازويي كه يك سال بود در آفاق عدل او
عزت و عزل و عزا رفتم
چند و چونها در دلم مردند
كه به سوي بي چرا رفتم
شكر پر اشكم نثارت باد
خانه ات آباد اي ويراني سبز عزيز من
اي زبرجد گون نگين ،‌ خاتمت بازيچه ي هر باد
تا كجا بردي مرا ديشب
با تو ديشب تا كجا رفتم
م.امید

پری
04-22-2006, 09:48 PM
هميشه تا خونه تون هي قدمام رو مي شمارم
اما باز وقت رسيدن يه قدم كم ميارم
يكي هست كه آخرش مي رسه به دستاي تو
اون همونه كه هيچوقت نميگه : دوست دارم
اون همونه كه نگاهش يه شب بارونيه
اون همونه كه غزل تو حنجره ش زندونيه
اون همونه كه برات ترانه پيشكش مي كنه
اون همونه كه صداش يه گريه ي پنهونيه
اون منم !‌ تنهاترين ترانه خون
آخرين قاصدك نامه رسون
مقصد نامه ي پنهوني من
منو تكيه گاه گريه هات بدون
اگه باشي مي تونيم تقويم رو وارونه كنيم
شب و با ستاره ها دوباره همخونه كنيم
بيا هفتا آسمون رو بشماريم بالا بريم
موهاي فرشته هاي قصه رو شونه كنيم
يكي هست كه پا به پات تا آسمون بالا بياد
يكي هست كه تو رو حتي بيشتر از خودت بخواد
يكي هست كه شونه ش رو بسپاره به هق هق تو
وقتي بادبادك عشق رو مي بره دستاي باد
اون منم !‌ تنهاترين ترانه خون
آخرين قاصدك نامه رسون
مقصد نامه ي پنهوني من
منو تكيه گاه گريه هات بدون

پری
04-22-2006, 09:52 PM
انگار انتظار داشتند
که روزی فریاد من بلند شود
تا آنها که به ظاهر به علت
آنکه از نزدیک نمی شناسمشان
غریبه اند.
واین بهانه ایست برای
واژگانی که همچو باران رحمت
در راه عشق ورزی سرود مهر سر دهند
که نگاهت هرگز خانه غم مباد
اگرت آبی در چشم است
تابش بی انتهای خورشید را بهانه کن
که کرکسها
چنانکه شکسته ات ببینند
جانت را می درند
دست نوشته هایت را
با لذتی سر شار از عطر
شعر هایت می خوانم
نه ... نه... نه ...
می نوشم که زبان عطشانم
به چشمه دست نوشته هایت سیراب شود
گمان من جز این نیست
که دیگر مجالی برای همسفری ما
با رویاهای خوش نیامده نیست که نیست .
دیگر چنگ زدن در
لحظه های عاشقی
و عشق های جوانی
فقط بغضی را در گلومان
در اوج حسرتی جانسوز
و جانکاه به یادگار می گذارد
و این "یادگار" زخمی خواهد شد
برای فنا شدنمان
و فنا کردنمان پس ...!

پری
04-22-2006, 09:54 PM
وقتي صداي پاهات
مي پيچه توي كوچه
اشكام بروي گونم
بي تو ميشه روونه

براي ناز نگات
از همه كس گذشتم
پنجره ي نگامو
بروي دلها بستم

چه شبهايي نشستم
به يادت اشك ها ريختم
آخر به تو رسيدم
ولي قلب تورو شكستم

تو مثل يك گل سرخ
بي بهونه خشكيدي
واسه به من رسيدن
زندگيتو بخشيدي

با هر قطره ي اشكت
عاشقونه شكستم
براي لمس تن عشق
غرورمو شكستم

پری
04-22-2006, 10:00 PM
تو طولاني ترين شعري كه من هر روز مي خوانم
و عـرفـاني ترين شعري كه من هر روز مي خوانم

من آن درياي مـواجم كه سـر برصخره مي كوبد
تو طوفاني ترين شعري كه من هر روز مي خوانم

درايـن وحشــت سـرايِ پُر ز نامــردان نامـحرم
تو پنهـاني ترين شعري كه من هر روز مي خوانم

بـرون از شهـر حســـرت زادگانِ كـور مي داني
بيــابــاني ترين شعري كه من هر روز مي خوانم

مـن آن مـورِ پريشان خــاطرِ درمـانــده امــا تو
سليمــاني ترين شعري كه من هر روز مي خوانم

از آن اشكــي كه با يـادِ تو مـي افتــاد دانستــم
كه بارانــي ترين شعري كه من هرروز مي خوانم