تبلیغات در پرشین تولز

PDA

View Full Version : هر روز يك شعر تازه


Pages : [1] 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28

Behrooz
12-04-2005, 12:54 PM
سلام خدمت دوستان عزيز

اين تاپيك را ايجاد نمودم تا دوستان عزيز از شعرهاي زيبايي كه خوانده اند را در اينجا عنوان كنند تا ديگر دوستان نيز بهره ببرند .

IcedAngel
12-05-2005, 08:14 AM
بسیار عالی :)
اول من

بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم
در بحبوحه خنده به غم فکر کنيم
بد نيست اگرخانه ما سيماني است
به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنيم
هر وقت زيادمان دلي ميشکند
بد نيست که يک لحظه به کم فکر کنيم
من عاشق و تو هر که در اين عصر غريب
بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم

آهنگشم اینجا گوش بدین :) http://hessam61.blogspot.com/2005/11/poverty.html

Behrooz
12-05-2005, 02:43 PM
اين هم يكي از شاهكارهاي استاد شهريار :


از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوي تو، ليکن عقب سر نگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردي
تو بمان و دگران ، واي به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجويند کران ، تا به کران
مي روم تا که به صاحب نظري باز رسم
محرم ما نبود ديده کوته نظران
دل چون آيينه اهل صفا مي شکنند
که ز خود بي خبرند اين زخدا بي خبران
دل من دار که در زلف شکن درشکنت
يادگاريست ز سر حلقه شوريده سران
...شهريارا غم آوارگي و دربدري
شورها در دلم انگيخته چون نو سفران

Behrooz
12-05-2005, 02:45 PM
اين هم بهترين شعر زنده ياد حميد مصدق :


درشبان غم تنهايی خويش
عـابد چشم سخنگوی تو ام
من در اين تاريکی
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوی تو ام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه من
گيسوان تو شب بی پايان
جنگل عطرآلود
شکن گيسوی تو
موج دريای خيال
کاش با زورق انديشه شبی
از شط گيسوی مواج تو ، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر ميکردم
کاش بر اين شط مواج سياه
همه عمر سفر ميکردم
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را يکسر
ابر خاکستری بی باران دلگير است
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس
سخت دلگيرتر است
وای باران ! باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
ميپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران، باران
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رويای فراموشی هاست
خواب را دريابم
که درآن دولت خاموشی هاست
با تو در خواب ، مرا
لذت ناب هماغوشی هاست
از گريبان تو صبح صادق
ميگشايد پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل ياسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
نه ، از آن پاکتری
تو بهاری؟
نه ، بهاران از توست
از تو ميگيرد وام
هربهار اين همه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه کنان ميکاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و در اين راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به شب جشن عروسی عروسکهای
کودک خواهر خويش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نيست ز دارایي داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نيست عبوس
گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته ای اينک و هر سبزه و دشت
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت ميميرد
رفته ای اينک، اما آيا
باز برميگردی
چه تمنای محال
خنده ام ميگيرد
آرزو ميکردم
دشت سرشار ز سرسبزی روياها را
من گمان ميکردم
دوستی همچون فصلی سرسبز
چار فصلش همه آراستگی ست
من چه ميدانستم
هيبت باد زمستانی هست
من چه ميدانستم
سبزه ميپژمرد از بی آبی
سبزه يخ ميزند از سردی دی
من چه ميدانستم
دل هرکس دل نيست
قلب ها بی خبر از عاطفه اند
و چه روياهايي
که تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميت ها
که به آسانی يک رشته گسست
چه اميدي، چه اميد؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گرديد
دل من ميسوزد
که قناری ها را پر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را
آه کبوترها را...
و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه، ميبينم، ميبينم
تو به اندازه تنهايي من خوشبختی
من به اندازه زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
هيچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هيچ
تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چيز
تو چه کم داری؟
هيچ
گاه می انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس ميگويد؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی ميشنوی ، روی تو را
کاشکی ميديدم
شانه بالا زدنت را بی قيد
و تکان دادن دستت که_ مهم نيست زياد_
و تکان دادن سر را که عجب ، عاقبت مرد ، افسوس!
کاشکی ميديدم
من به خود ميگويم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟
من به هنگام شکوفايی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا ميزنم، آی
باز کن پنجره را
پنجره را ميبندی
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها
با تو اکنون چه فراموشی هاست
چه کسی ميخواهد
من و تو ما نشويم
من اگر ما نشوم خويشتنم
تو اگر ما نشوی خويشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنيم
از کجا که من و تو
مشت رسوايان را وا نکنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزی
همه برميخيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه کسی برخيزد؟
چه کسی با دشمن بستيزد؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنايی با شور؟
و جدايی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
يا غرق غرور؟
من چه ميگويم آه
با تو اکنون چه فراموشی ها
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر بر خيزم
تو اگر برخيزی
همه برمی خيزند

Behrooz
12-05-2005, 02:46 PM
شعر زيباي روز مبادا از آقاي قيصر امين پور:


روز مبادا

وقتی تو نيستی
نه هستهای ما چونان که بايدند
نه بايدهای ما

مثل هميشه ،
آخر حرفم را
و حرف آخرم را
با بغض فرو می خورم

عمريست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخيره می کنم
باشد
برای روز مبادا
اما در صفحه های تقويم
روزی به نام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد
روزی شبيه ديروز
روزی شبيه فردا
روزی شبيه همين روزهای ماست
اما کسی چه می داند
شايد امروز نيز
روز مبادا باشد

وقتی تو نيستی
نه هستهای ما چونان که بايدند
نه بايدهای ما

هر روز بی تو
روز مباداست !

Behrooz
12-05-2005, 02:48 PM
اين هم يك شعر زيبا از شاعري كه نامش براي كسي آشنا نيست .
خواستم از اين شاعر يادي كرده باشم .
آقاي صابر سرابي كه اين شعر را در 18 سالگي سروده بودند . براي اطلاعات دوستان اين شاعر جوان در سن 19 سالگي اعدام شد . روحش شد .




تو خوبي به همان شكل كه من مي خواهم
شايد اين قدر كه من مي گويم نيستي خوب و قشنگ
ليك سخن مجنون است
كه به ليلي بايد ز نگاه تر مجنون نگريست
هر شبانگاه كه من چشم مي بندم و
خود را با تو سر آن قله كوه همسفر مي بينم ،
باز آن صخره سرد قد علم كرده و
ماه خنده به لب
ديدگان بگشوده در آيينه شفاف سپهر
مي شمارم همه شب من رقم اخترها را
عدد من همه شب از رقم اختران يك عدد بيشتر است
و تو آن يك بيشي

من نفسهاي ترا
بهر آرامش اين قلب تب آلوده خواهانم . . .

Behrooz
12-05-2005, 02:53 PM
شعر زيباي " روي جاده نمناك " سروده شادروان مهدي اخوان ثالث .
شاعر اين شعر را به مناسبت خودكشي صادق هدايت بزرگترين نويسنده معاصر ايران سروده بود .
براي اطلاعات دوستان عزيز بايد عرض كنم كه در شومينه اتاق صادق هدايت يك جلد كتاب دست نويس سوخته پيدا كرده بودند به نام جاده نمناك كه متاسفانه فقط جلد كتاب كه كمي ضخيم تر بوده سالم مانده بود . صادق هدايت در آخرين نامه خود به مجتبي مينوي از نوشتن آخرين كتاب خود خبر داده بود اما به دليلي نا معلوم كتاب را قبل از خودكشي سوزانده بود .



اگرچه حاليا ديريست كان بي كاروان كولي
ازين دشت غبار آلود كوچيده ست
و طرف دامن از اين خاك دامنگير برچيده ست
هنوز از خويش پرسم گاه
آه
چه مي ديده ست آن غمناك روي جاده ي نمناك ؟
زني گم كرده بويي آشنا و آزار دلخواهي ؟
سگي ناگاه ديگر بار
وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با او
چنانچون پاره يا پيرار ؟
سيه روزي خزيده در حصاري سرخ ؟
اسيري از عبث بيزار و سير از عمر
به تلخي باخته دار و ندار زندگي را در قناري سرخ ؟
و شايد هم درختي ريخته هر روز همچون سايه در زيرش
هزاران قطره خون بر خاك روي جاده ي نمناك ؟
چه نجوا داشته با خويش ؟
پ يامي ديگر از تاريكخون دلمرده ي سوداده كافكا ؟
همه خشم و همه نفرين ، همه درد و همه دشنام ؟
درود ديگري بر هوش جاويد قرون و حيرت عصباني اعصار
ابر رند همه آفاق ، مست راستين خيام ؟
تقوي ديگري بر عهد و هنجار عرب ، يا باز
تفي ديگر به ريش عرش و بر آين اين ايام ؟
چه نقشي مي زده ست آن خوب
به مهر و مردمي يا خشم يا نفرت ؟
به شوق و شور يا حسرت ؟
دگر بر خاك يا افلاك روي جاده ي نمناك ؟
دگر ره مانده تنها با غمش در پيش آيينه
مگر ، آن نازنين عياروش لوطي ؟
شكايت مي كند ز آن عشق نافرجام ديرينه
وز او پنهان به خاطر مي سپارد گفته اش طوطي ؟
كدامين شهسوار باستان مي تاخته چالاك
فكنده صيد بر فتراك روي جاده ي نمناك ؟
هزاران سايه جنبد باغ را ، چون باد برخيزد
گهي چونان گهي چونين
كه مي داند چه مي ديده ست آن غمگين ؟
دگر ديريست كز اين منزل ناپاك كوچيده ست
و طرف دامن از اين خاك برچيده ست
ولي من نيك مي دانم
چو نقش روز روشن بر جبين غيب مي خوانم
كه او هر نقش مي بسته ست ،‌ يا هر جلوه مي ديده ست
نمي ديده ست چون خود پاك روي جاده ي نمناك

Behrooz
12-05-2005, 02:55 PM
يكي از شاهكارهاي آقاي محمود مشرف تهراني ( م.آزاد )
قابل توجه دوستان عزيز
اين شعر را هنرمند بزرگ ايران آقاي بيژن بيژني در آلبوم كوچه خود به زيبايي تمام اجرا نموده اند . دوستاني كه قصد شنيدن داشته باشند ميتوانند اين نوار را هم تهيه كنند .


گل من ، پرنده اي باش و به باغ باد بگذر.
مه من ، شكوفه اي باش و به دشت آب بنشين.
گل باغ آشنايي ، گل من ، كجا شكفتي
كه نه سرو مي شناسد
نه چمن سراغ دارد؟
نه كبوتري كه پيغام تو آورد به بامي
نه به دست مست بادي خط آبي پيامي.
نه بنفشه يي،
نه جويي
نه نسيم گفت و گويي
نه كبوتران پيغام
نه باغ هاي روشن!
گل من ، ميان گلهاي كدام دشت خفتي؟
به كدام راه خواندي
به كدام راه رفتي؟
گل من
تو راز ما را به كدام ديو گفتي؟
كه بريده ريشه مهر، شكسته شيشه ي دل.
منم اين گياه تنها
به گلي اميد بسته.
همه شاخه ها شكسته.
به اميدها نشستيم و به يادها شكفتيم.
در آن سياه منزل،
به هزار وعده مانديم
به يك فريب خفتيم...

Behrooz
12-05-2005, 02:57 PM
شعر زيباي " سلام " سروده شاعر معاصر آقاي سيد علي صالحي . از كتاب نامه ها
اين شعر زيبا را آقاي خسرو شكيبايي در كاستي به همين نام فوق العاده اجرا نموده اند .

سلام ، حال همه ما خوب است ،
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور ،
كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند .
با اين همه عمري اگر باقي بود ، طوري از كنار زندگي مي گذرم
كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد نه اين دل ناماندگار بي درمان !
تا يادم نرفته است بنويسم ، حوالي خوابهاي ما سال پرباراني بود .
مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه بازنيامدن است
اما تو لااقل ، حتي هر وهله ، گاهي ، هر از گاهي
ببين انعكاس تبسم رويا ، شبيه شمايل شقايق نيست !
راستي خبرت بدهم ؛ خواب ديده ام خانه اي خريده ام
بي پرده ، بي پنجره ، بي در ، بي ديوار . . . هي بخند !
بي پرده بگويمت ، فردا را به فال نيك خواهم گرفت
دارد همين لحضه يك فوج كبوتر سپيد ، از فراز كوچه ما مي گذرد
باد بوي نامه هاي كسان من مي دهد
يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري ! ؟
نه ري را جان !
نامه ام بايد كوتاه باشد ، ساده باشد ، بي حرفي از ابهام و آينه ،
از نو برايت مي نويسم
حال همه ما خوب است
امـــــا تـــــو بــــــاور مــــــكـــن ! ! !

Behrooz
12-05-2005, 02:59 PM
شعر زيباي " سلام " سروده شاعر معاصر آقاي سيد علي صالحي . از كتاب نامه ها
اين شعر زيبا را آقاي خسرو شكيبايي در كاستي به همين نام فوق العاده اجرا نموده اند .

سلام ، حال همه ما خوب است ،
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور ،
كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند .
با اين همه عمري اگر باقي بود ، طوري از كنار زندگي مي گذرم
كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد نه اين دل ناماندگار بي درمان !
تا يادم نرفته است بنويسم ، حوالي خوابهاي ما سال پرباراني بود .
مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه بازنيامدن است
اما تو لااقل ، حتي هر وهله ، گاهي ، هر از گاهي
ببين انعكاس تبسم رويا ، شبيه شمايل شقايق نيست !
راستي خبرت بدهم ؛ خواب ديده ام خانه اي خريده ام
بي پرده ، بي پنجره ، بي در ، بي ديوار . . . هي بخند !
بي پرده بگويمت ، فردا را به فال نيك خواهم گرفت
دارد همين لحضه يك فوج كبوتر سپيد ، از فراز كوچه ما مي گذرد
باد بوي نامه هاي كسان من مي دهد
يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري ! ؟
نه ري را جان !
نامه ام بايد كوتاه باشد ، ساده باشد ، بي حرفي از ابهام و آينه ،
از نو برايت مي نويسم
حال همه ما خوب است
امـــــا تـــــو بــــــاور مــــــكـــن ! ! !

Behrooz
12-05-2005, 03:00 PM
شعر زيباي " سلام " سروده شاعر معاصر آقاي سيد علي صالحي . از كتاب نامه ها
اين شعر زيبا را آقاي خسرو شكيبايي در كاستي به همين نام فوق العاده اجرا نموده اند .

سلام ، حال همه ما خوب است ،
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور ،
كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند .
با اين همه عمري اگر باقي بود ، طوري از كنار زندگي مي گذرم
كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد نه اين دل ناماندگار بي درمان !
تا يادم نرفته است بنويسم ، حوالي خوابهاي ما سال پرباراني بود .
مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه بازنيامدن است
اما تو لااقل ، حتي هر وهله ، گاهي ، هر از گاهي
ببين انعكاس تبسم رويا ، شبيه شمايل شقايق نيست !
راستي خبرت بدهم ؛ خواب ديده ام خانه اي خريده ام
بي پرده ، بي پنجره ، بي در ، بي ديوار . . . هي بخند !
بي پرده بگويمت ، فردا را به فال نيك خواهم گرفت
دارد همين لحضه يك فوج كبوتر سپيد ، از فراز كوچه ما مي گذرد
باد بوي نامه هاي كسان من مي دهد
يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري ! ؟
نه ري را جان !
نامه ام بايد كوتاه باشد ، ساده باشد ، بي حرفي از ابهام و آينه ،
از نو برايت مي نويسم
حال همه ما خوب است
امـــــا تـــــو بــــــاور مــــــكـــن ! ! !

Behrooz
12-05-2005, 04:04 PM
وقتي كه من بچه بودم از اسماعيل خويي

وقتي كه من بچه بودم
پرواز يك بادبادك
مي بردت از بام هاي سحر خيزي ي پلك
تا
نارنجزاران خورشيد
آه
آن فاصله هاي كوتاه
وقتي كه من بچه بودم
خوبي زني بود
كه بوي سيگار ميداد
و اشكهاي درشتش
از پشت آن عينك ذره بيني
با صوت قرآن مي آميخت
وقتي كه من بچه بودم
آب و زمين و هوا بيشتر بود
و جيرجيرك
شبها
در متن موسيقي ماه و خاموشي ژرف
آواز مي خواند
وقتي كه من بچه بودم
لذت خطي بود
از سنگ
تا زوزه آن سگ پير رنجور
آه
آن دستهاي ستمكار مظلوم
وقتي كه من بچه بودم
مي شد ببيني
آن قمري ناتوان را
كه بالش
زين سوي قيچي
با باد مي رفت
مي شد
آري
مي شد ببيني
و با غروري به بيرحمي بي ريايي
تنها بخندي
وقتي كه من بچه بودم
در هر هزاران و يك شب
يك قصه بس بود
تا خواب و بيداري خوابناكت
سرشار باشد
وقتي كه من بچه بودم
زور خدا بيشتر بود
وقتي كه من بچه بودم
بر پنجره هاي لبخند
اهلي ترين سارهاي سرور آشيان داشتند
آه
آن روزها گربه هاي تفكر
چندين فراوان نبودند
وقتي كه من بچه بودم
مردم نبودند
وقتي كه من بچه بودم
غم بود
اما
كم بود

Behrooz
12-05-2005, 04:06 PM
شعر افسانه از نيما يوشيج
در شب تيره ، ديوانه اي كاو
دل به رنگي گريزان سپرده
در دره ي سرد و خلوت نشسته
همچو ساقه ي گياهي فسرده
مي كند داستاني غم آور
در ميان بس آشفته مانده
قصه ي دانه اش هست و دامي
وز همه گفته ناگفته مانده
از دلي رفته دارد پيامي
داستان از خيالي پريشان
اي دل من ، دل من ، دل من
بينوا ، مضطرا ، قابل من
با همه خوبي و قدر و دعوي
از تو آخر چه شد حاصل من
جز سر شكي به رخساره ي غم ؟
آخر اي بينوا دل ! چه ديدي
كه ره رستگاري بريدي ؟
مرغ هرزه درايي ، كه بر هر
شاخي و شاخساري پريدي
تا بماندي زبون و فتاده ؟
مي توانستي اي دل ، رهيدن
گر نخوردي فريب زمانه
آنچه ديدي ، ز خود ديدي و بس
هر دمي يك ره و يك بهانه
تا تو اي مست ! با من ستيزي
تا به سرمستي و غمگساري
با فسانه كني دوستاري
عالمي دايم از وي گريزد
با تو او را بود سازگاري
مبتلايي نيابد به از تو
افسانه : مبتلايي كه ماننده ي او
كس در اين راه لغزان نديده
آه! ديري است كاين قصه گويند
از بر شاخه مرغي پريده
مانده بر جاي از او آشيانه
ليك اين آشيان ها سراسر
بر كف بادها اندر آيند
رهروان اندر اين راه هستند
كاندر اين غم ، به غم مي سرايند
او يكي نيز از رهروان بود
در بر اين خرابه مغازه
وين بلند آسمان و ستاره
سالها با هم افسرده بوديد
وز حوادث به دل پاره پاره
او تو را بوسه مي زد ، تو او را
عاشق : سال ها با هم افسرده بوديم
سالها همچو واماندگي
ليك موجي كه آشفته مي رفت
بودش از تو به لب داستاني
مي زدت لب ، در آن موج ، لبخند
افسانه : من بر آن موج آشفته ديدم
يكه تازي سراسيمه
عاشق : اما
من سوي گلعذاري رسيدم
در همش گيسوان چون معما
همچنان گردبادي مشوش
افسانه : من در اين لحظه ، از راه پنهان
نقش مي بستم از او بر آبي
عاشق : آه! من بوسه مي دادم از دور
بر رخ او به خوابي چه خوابي
با چه تصويرهاي فسونگر
اي اسفانه ، فسانه ، فسانه
اي خدنگ تو را من نشانه
اي علاج دل ، اي داروي درد
همره گريه هاي شبانه
با من سوخته در چه كاري ؟
چيستي ! اي نهان از نظرها
اي نشسته سر رهگذرها
از پسرها همه ناله بر لب
ناله ي تو همه از پدرها
تو كه اي ؟ مادرت كه ؟ پدر كه ؟
چون ز گهواره بيرونم آورد
مادرم ، سرگذشت تو مي گفت
بر من از رنگ و روي تو مي زد
ديده از جذبه هاي تو مي خفت
مي شدم بيهوش و محو و مفتون
رفته رفته كه بر ره فتادم
از پي بازي بچگانه
هر زماني كه شب در رسيدي
بر لب چشمه و رودخانه
در نهان ، بانگ تو مي شنيدم
اي فسانه ! مگر تو نبودي
آن زماني كه من در صحاري
مي دويدم چو ديوانه ، تنها
داشتم زاري و اشكباري
تو مرا اشك ها مي ستردي ؟
آن زماني كه من ، مست گشته
زلف ها مي فشاندم بر باد
تو نبودي مگر كه همآهنگ
مي شدي با من زار و ناشاد
مي زدي بر زمين آسمان را ؟
در بر گوسفندان ، شبي تار
بودم افتاده من ، زرد و بيمار
تو نبودي مگر آن هيولا
آن سياه مهيب شرربار
كه كشيدم ز بيم تو فرياد ؟
دم ، كه لبخنده هاي بهاران
بود با سبزه ي جويباران
از بر پرتو ماه تابان
در بن صخره ي كوهساران
هر كجا ، بزم و رزمي تو را بود
بلبل بينوا ناله مي زد
بر رخ سبزه ، شب ژاله مي زد
روي آن ماه ، از گرمي عشق
چون گل نار تبخالع مي زد
مي نوشتي تو هم سرگذشتي
سرگذشت مني اي فسانه
كه پريشاني و غمگساري ؟
يا دل من به تشويش بسته
يا كه دو ديده ي اشكباري ؟
يا كه شيطان رانده ز هر جاي ؟
قلب پر گير و دار مني تو
كه چنين ناشناسي و گمنام ؟
يا سرشت مني ، كه نگشتي
در پي رونق و شهرت و نام ؟
يا تو بختي كه از من گريزي ؟
هر كس از جانب خود تو را راند
بي خبر كه تويي جاودانه
تو كه اي ؟ اي ز هر جاي رانده
با منت بوده ره ، دوستانه ؟
قطره ي اشكي آيا تو ، يا غم ؟
ياد دارم شبي ماهتابي
بر سر كوه نوبن نشسته
ديده از سوز دل خواب رفته
دل ز غوغاي دو ديده رسته
باد سردي دميد از بر كوه
گفت با من كه : اي طفل محزون
از چه از خانه ي خود جدايي ؟
چيست گمگشته ي تو در اين جا ؟
طفل ! گل كرده با دلربايي
كرگويجي در اين دره ي تنگ
چنگ در زلف من زد چو شانه
نرم و آسهته و دوستانه
با من خسته ي بينوا داشت
بازي وشوخي بچگانه
اي فسانه ! تو آن باد سردي ؟
اي بسا خنده ها كه زدي تو
بر خوشي و بدي گل من
اي بسا كامدي اشك ريزان
بر من و بر دل و حاصل من
تو ددي ، يا كه رويي پريوار ؟
ناشناسا ! كه هستي كه هر جا
با من بينوا بوده اي تو ؟
هر زمانم كشيده در آغوش
بيهشي من افزوده اي تو ؟
اي فسانه ! بگو ، پاسخم ده
افسانه : بس كن ازپرسش اي سوخته دل
بس كه گفتي دلم ساختي خون
باورم شد كه از غصه مستي
هر كه را غم فزون ، گفته افزون
عاشقا ! تو مرا مي شناسي
از دل بي هياهو نهفته
من يك آواره ي آسمانم
وز زمان و زمين بازمانده
هر چه هستم ، بر عاشقانم
آنچه گويي منم ، و آنچه خواهي
من وجودي كهن كار هستم
خوانده ي بي كسان گرفتار
بچه ها را به من ، مادر پير
بيم و لرزه دهد ، در شب تار
من يكي قصه ام بي سر و بن
عاشق : تو يكي قصه اي ؟
افسانه : آري ، آري
قصه ي عاشق بيقراري
نا اميدي ، پر از اضطرابي
كه به اندوه و شب زنده داري
سال ها در غم و انزوا زيست
قصه ي عاشقي پر ز بيمم
گر مهيبم چو ديو صحاري
ور مرا پيرزن روستايي
غول خواند ز آدم فراري
زاده ي اضطراب جهانم
يك زمان دختري بوده ام من
نازنين دلبري بوده ام من
چشم ها پر ز آشوب كرده
يكه افسونگري بوده ام من
آمدم بر مزاري نشسته
چنگ سازنده ي من به دستي
دست ديگر يكي جام باده
نغمه اي ساز ناكرده ، سرمست
شد ز چشم سياهم ، گشاده
قطره قطره سرشك پر از خون
در همين لحظه ، تاريك مي شد
در افق ، صورت ابر خونين
در ميان زمين و فلك بود
اختلاط صداهاي سنگين
دود از اين خيمه مي رفت بالا
خواب آمد مرا ديدگان بست
جام و چنگم فتادند از دست
چنگ پاره شد و جام بشكست
من ز دست دل و دل ز من رست
رفتم و ديگرم تو نديدي
اي بسا وحشت انگيز شب ها
كز پس ابرها شد پديدار
قامتي كه ندانستي اش كيست
با صدايي حزين و دل آزار
نام من در بن گوش تو گفت
عاشقا ! من همان ناشناسم
آن صدايم كه از دل بر آيد
صورت مردگان جهانم
يك دمم كه چو برقي سر آيد
قطره ي گرم چشمي ترم من
چه در آن كوهها داشت مي ساخت
دست مردم ، بيالوده در گل ؟
ليك افسوس ! از آن لحظه ديگر
ساكنين را نشد هيچ حاصل
سالها طي شدند از پي هم
يك گوزن فراري در آنجا
شاخه اي را ز برگش تهي كرد
گشت پيدا صداهاي ديگر
شمل مخروطي خانه اي فرد
كله ي چند بز در چراگاه
بعد از آن ، مرد چوپان پيري
اندر آن تنگنا جست خانه
قصه اي گشت پيدا ، كه در آن
بود گم هر سراغ و نشانه
كرد از من درين راه معني
كي ولي با خبر بود از اين راز
كه بر آن جغد هم خواند غمناك ؟
ريخت آن خانه ي شوق از هم
چون نه جز نقش آن ماند بر خاك
هر چه ، بگريست ، جز چشم شيطان
عاشق : اي فسانه ! خسانند آنان
كه فروبسته ره را به گلزار
خس ، به صد سال طوفان ننالد
گل ، ز يك تندباد است بيمار
تو مپوشان سخن ها كه داري
تو بگو با زبان دل خود
هيچكس گوي نپسندد آن را
مي توان حيله ها راند در كار
عيب باشد ولي نكته دان را
نكته پوشي پي حرف مردم
اين ، زبان دل افسردگان است
نه زبان پي نام خيزان
گوي در دل نگيرد كسش هيچ
ما كه در اين جانيم سوزان
حرف خود را بگيريم دنبال
كي در آن كلبه هاي دگر بود ؟
افسانه : هيچكس جز من ، اي عاشق مست
ديدي آن شور و بنشييدي آن بانگ
از بن بام هايي كه بشكست
روي ديوارهايي كه ماندند
در يكي كلبه ي خرد چوبين
طرف ويرانه اي ، ياد داري ؟
كه يكي پيرزن روستايي
پنبه مي رشت و مي كرد زاري
خامشي بود و تاريكي شب
باد سرد از برون نعره مي زد
آتش اندر دل كلبه مي سوخت
دختري ناگه از در درآمد
كه همي گفت و بر سر همي كوفت
اي دل من ، دل من ، دل من
آه از قلب خسته بر آورد
در بر ما درافتاد و شد سرد
اين چنين دختر بيدلي را
هيچ داني چهزار و زبون كرد ؟
عشق فاني كننده ، منم عشق
حاصل زندگاني منم ، من
روشني جهاني منم ، من
من ، فسانه ، دل عاشقانم
گر بود جسم و جاني ، منم ، من
من گل عشقم و زاده ي اشك
ياد مي آوري آن خرابه
آن شب و جنگل آليو را
كه تو از كهنه ها مي شمردي
مي زدي بوسه خوبان نو را ؟
زان زمان ها مرا دوست بودي
عاشق : آن زمان ها كه از آن به ره ماند
همچنان كز سواري غباري ...ـ
افسانه : تند خيزي كه ، ره شد پس از او
جاي خالي نماي سواري
طعمه ي اين بيابان موحش
عاشق : ليك در خنده اش ، آن نگارين
مست مي خواند و سرمست مي رفت
تا شناسد حريفش به مستي
جام هر جاي بر دست مي رفت
چه شبي ! ماه خندان ، چمن نرم
افسانه : آه عاشق ! سحر بود آندم
سينه ي آسمان باز و روشن
شد ز ره كاروان طربناك
جرسش را به جا ماند شيون
آتشش را اجاقي كه شد سرد
عاشق : كوهها راست استاده بودند
دره ها همچو دزدان خميده
افسانه : آري اي عاشق ! افتاده بودند
دل ز كف دادگان ، وارميده
داستانيم از آنجاست در ياد
هر كجا فتنه بود و شب و كين
مردمي ، مردمي كرده نابود
بر سر كوه هاي كباچين
نقطه اي سوخت در پيكر دود
طفل بيتابي آمد به دنيا
تا به هم يار و دمساز باشيم
نكته ها آمد از قصه كوتاه
اندر آن گوشه ، چوپان زني ، زود
ناف از شيرخواري ببريد
عاشق : آه
چه زماني ، چه دلكش زماني
قصه ي شادمان دلي بود
باز آمد سوي خانه ي دل
افسانه : عاشقا ! جغد گو بود ، و بودش
آشنايي به ويرانه ي دل
عاشق : آري افسانه ! يك جغد غمناك
هر دم امشب ، از آنان كه بودند
ياد مي آورد جغد باطل
ايستاده است ، استاده گويي
آن نگارين به ويران ناتل
دست بر دست و با چشم نمناك
افسانه : آمده از مزار مقدس
عاشقا ! راه درمان بجويد
عاشق : آمده با زباني كه دارد
قصه ي رفتگان را بگويد
زندگان را بيابد در اين غم
افسانه : آمده تا به دست آورد باز
عاشق ! آن را كه بر جا نهاده است
ليك چو سود ، كاندر بيابان
هول را باز دندان گشاده است
بايد اين جام گردد شكسته
به كه اي نقشبند فسونكار
نقش ديگر بر آري كه شايد
اندر اين پرده ، در نقشبندي
بيش از اين نز غمت غم فزايد
جلوه گيرد سپيد ، از سياهي
آنچه بگذشت چون چشمه ي نوش
بود روزي بدانگونه كامروز
نكته اينست ، درياب فرصت
گنج در خانه ، دل رنج اندوز
از چه ؟ آيا چمن دلربا نيست ؟
آن زماني كه امرود وحشي
سايه افكنده آرام بر سنگ
كاكلي ها در آن جنگل دور
مي سرايند با هم همآهنگ
گه يكي زان ميان است خوانا
شكوه ها را بنه ، خيز و بنگر
كه چگونه زمستان سر آمد
جنگل و كوه در رستخيز است
عالم از تيره رويي در آمد
چهره بگشاد و چون برق خنديد
توده ي برف از هم شكافيد
قله ي كوه شد يكسر ابلق
مرد چوپان در آمد ز دخمه
خنده زد شادمان و موفق
كه دگر وقت سبزه چراني است
عاشقا ! خيز كامد بهاران
چشمه ي كوچك از كوه جوشيد
گل به صحرا در آمد چو آتش
رود تيره چو توفان خروشيد
دشت از گل شده هفت رنگه
آن پرده پي لانه سازي
بر سر شاخه ها مي سرايد
خار و خاشاك دارد به منقار
شاخه ي سبز هر لحظه زايد
بچگاني همه خرد و زيبا
عاشق : در سريها به راه ورازون
گرگ ، دزديده سر مي نمايد
افسانه : عاشق! اينها چه حرفي است ؟ اكنون
گرگ كاو ديري آنجا نپايد
از بهار است آنگونه رقصان
آفتاب طلايي بتابيد
بر سر ژاله ي صبحگاهي
ژاله ها دانه دانه درخشند
همچو الماس و در آب ، ماهي
بر سر موج ها زد معلق
تو هم اي بينوا ! شاد بخرام
كه ز هر سو نشاط بهار است
كه به هر جا زمانه به رقص است
تا به كي ديده ات اشكبار است ؟
بوسه اي زن كه دوران رونده است
دور گردان گذشته ز خاطر
روي دامان اين كوه ، بنگر
بره هاي سفيد و سيه را
نغمه ي زنگ ها را ، كه يكسر
چون دل عاشق ، آوازه خوان اند
بر سر سبزه ي بيشل اينك
نازنيني است خندان نشسته
از همه رنگ ، گل هاي كوچك
گرد آورده و دسته بسته
تا كند هديه ي عشقبازان
همتي كن كه دزديده ، او را
هر دمي جانب تو نگاهي است
عاشقا ! گر سيه دوست داري
اينك او را دو چشم سياهي است
كه ز غوغاي دل قصه گوي است
عاشق : رو ، فسانه ! كه اينها فريب است
دل ز وصل و خوشي بي نصيب است
ديدن و سوزش و شادماني
چه خيالي و وهمي عجيب است
بيخبر شاد و بينا فسرده است
خنده اي ناشكفت از گل من
كه ز باران زهري نشد تر
من به بازار كالافروشان
داده ام هر چه را ، در برابر
شادي روز گمگشته اي را
اي دريغا ! دريغا ! دريغا
كه همه فصل ها هست تيره
از گشته چو ياد آورم من
چشم بيند ، ولي خيره خيره
پر ز حيراني و ناگواري
ناشناسي دلم برد و گم شد
من پي دل كنون بي قرارم
ليكن از مستي باده ي دوش
مي روم سرگران و خمارم
جرعه اي بايدم تا رهم من
افسانه : كه ز نو قطره اي چند ريزي ؟
بينوا عاشقا
عاشق : گر نريزم
دل چگونه تواند رهيدن ؟
چون توانم كه دلشاد خيزم
بنگرم بر بساط بهاران
افسانه : حاليا تو بيا و رها كن
اول و آخر زندگاني
وز گذشته مياور دگر ياد
كه بدين ها نيرزد جهاني
كه زبون دل خودشوي تو
عاشق : ليك افسوس ! چون مارم اين درد
مي گزد بند هر بند جان را
پيچم از درد بر خود چو ماران
تنگ كرده به ان استخوان را
چون فريبم در اين حال كان هست ؟
قلب من نامه ي آسمان هاست
مدفن آرزوها و جان هاست
ظاهرش خنده هاي زمانه
باطن آن سرشك نهان هاست
چون رها دارمش؟ چون گريزم ؟
همرها ! باز آمد سياهي
مي برندم به خواهي نخواهي
مي درخشد ستاره بدانسان
كه يكي شعله رو در تباهي
مي كشد باد ، محكم غريوي
زير آن تپه ها كه نهان است
حاليا روبه آوازه خوان است
كوه و جنگل بدان ماند اينجا
كه نمايشگه روبهان است
هر پرنده به يك شاخه در خواب
افسانه : هر پرنده به كنجي فسرده
شب دل عاشقي مست خورده
عاشق : خسته اين خاكدان ، اي فسانه
چشم ها بسته ، خوابش ببرده
با خيال دگر رفته از خوش
بگذر از من ، رها كن دلم را
كه بسي خواب آشفته ديده است
عاشق و عشق و معشوق و عالم
آنچه ديده ، همه خفته ديده است
عاشقم ، خفته ام ، غافلم من
گل ، به جامه درون پر ز ناز است
بلبل شيفته چاره ساز است
رخ نتابيده ، ناكام پژمرد
بازگو ! اين چه غوغا ، چه راز است ؟
يك دم و اين همه كشمكش ها
واگذار اي فسانه ! كه پرسم
زين ستاره هزاران حكايت
كه : چگونه شكفت آن گل سرخ ؟
چه شد ؟ اكنون چه دارد شكايت ؟
وز دم بادها ، چون بپژمرد ؟
آنچه من ديده ام خواب بوده
نقش يا بر رخ آب بوده
عشق ، هذيان بيماري اي بود
يا خمار ميي ناب بود
همرها ! اين چه هنگامه اي بود ؟
بر سر ساحل خلوتي ، ما
مي دويديم و خوشحال بوديم
با نفس هاي صبحي طربناك
نغمه هاي طرب مي سروديم
نه غم روزگار جدايي
كوچ مي كرد با ما قبيله
ما ، شماله به كف ، در بر هم
كوه ها ، پهلوانان خودسر
سر برافراشته روي در هم
گله ي ما ، همه رفته از پيش
تا دم صبح مي سوخت آتش
باد ، فرسوده ، مي رفت و مي خواند
مثل اينكه ، در آن دره ي تنگ
عده اي رفته ، يك عده مي ماند
زير ديوار از سرو و شمشاد
آه ، افسانه ! در من بهشتي است
همچو ويرانه اي در بر من
آبش از چشمه ي چشم غمناك
خاكش ، از مشت خاكستر من
تا نبيني به صورت خموشم
من بسي ديده ام صبح روشن
گل به لبخند و جنگل سترده
بس شبان اندر او ماه غمگين
كاروان را جرس ها فسرده
پاي من خسته ، اندر بيابان
ديده ام روي بيمار ناكان
با چراغي كه خاموش مي شد
چون يكي داغ دل ديده محراب
ناله اي را نهان گوش مي شد
شكل ديوار ، سنگين و خاموش
درههم فتاد دندانه ي كوه
سيل برداشت ناگاه فرياد
فاخته كرد گم آشيانه
ماند توكا به ويرانه آباد
رفت از يادش انديشه ي جفت
كه تواند مرا دوست دارد
وندر آن بهره ي خود نجويد ؟
هركس از بهر خود در تكاپوست
كس نچيند گلي كه نبويد
عشق بي حظ و حاصل خيالي ست
آنكه پشمينه پوشيد ديري
نغمه ها زد همه جاودانه
عاشق زندگاني خود بود
بي خبر ، در لباس فسانه
خويشتن را فريبي همي داد
خنده زد عقل زيرك بر اين حرف
كز پي اين جهان هم جهاني ست
آدمي ، زاده ي خاك ناچيز
بسته ي عشق هاي نهاني ست
عشوه ي زندگاني است اين حرف
بار رنجي به سربار صد رنج
خواهي ار نكته اي بشنوي راست
محو شد جسم رنجور زاري
ماند از او زباني كه گوياست
تا دهد شرح عشق دگرسان
حافظا ! اين چهكيد و دروغيست
كز زبان مي و جام و ساقي ست ؟
نالي ار تا ابد ، باورم نيست
كه بر آن عشق بازي كه باقي ست
من بر آن عاشقم كه رونده است
در شگفتم ! من و تو كه هستيم ؟
وز كدامين خم كهنه مستيم ؟
اي بسا قيد ها كه شكستيم
باز از قيد وهمي نرستيم
بي خبر خنده زن ، بيهده نال
اي فسانه ! رها كن در اشكم
كاتشي شعله زد جان من سوخت
گريه را اختياري نمانده ست
من چه سازم ؟ جز اينم نيامخوت
هرزه گردي دل ، نغمه ي روح
افسانه : عاشق ! اينها سخن هاي تو بود ؟
حرف بسيارها مي توان زد
مي توان چون يكي تكه ي دود
نقش ترديد در آسمان زد
مي توان چون شبي ماند خاموش
مي توان چون غلامان ، به طاعت
شنوا بود و فرمانبر ، اما
عشق هر لحظه پرواز جويد
عقل هر روز بيند معما
و آدميزاده در اين كشاكش
ليك يك نكته هست و نه جز اين
ما شريك هميم اندر اين كار
صد اگر نقش از دل برآيد
سايه آنگونه افتد به ديوار
كه ببينند و جويند مردم
خيزد اينك در اين ره ، كه ما را
خبر از رفتگان نيست در دست
شادي آورده ، با هم توانيم
نقش ديگر براين داستان بست
زشت و زيبا ، نشاني كه از ماست
تو مرا خواهي و من تو را نيز
اين چه كبر و چه شوخي و نازي ست ؟
به دوپا راني ، از دست خواني
با من آيا تو را قصد بازي است ؟
تو مرا سر به سر مي گذاري ؟
اي گل نوشكفته ! اگر چند
زود گشتي زبون و فسرده
از وفور جواني چنيني
هر چه كان زنده تر ، زود مرده
با چنين زنده من كار دارم
مي زدم من در اين كهنه گيتي
بر دل زندگان دائما دست
در از اين باغ اكنون گشادند
كه در از خارزاران بسي بست
شد بهار تو با تو پديدار
نوگل من ! گلي ، گرچه پنهان
در بن شاخه ي خارزاري
عاشق تو ، تو را بازيابد
سازد از عشق تو بي قراري
هر پرنده ، تو را آشنا نيست
بلبل بينوا زي تو آيد
عاشق مبتلا زي تو آيد
طينت تو همه ماجرايي ست
طالب ماجرا زي تو آيد
تو ، تسليده ، عاشقاني
عاشق : اي فسانه ! مرا آرزو نيست
كه بچينندم و دوست دارند
زاده ي كوهم ، آورده ي ابر
به كه بر سبزه ام واگذارند
با بهاري كه هستم در آغوش
كس نخواهم زند بر دلم دست
كه دلم آشيان دلي هست
زاشيانم اگر حاصلي نيست
من بر آنم كز آن حاصلي هست
به فريب و خيالي منم خوش
افسانه : عاشق ! از هر فريبنده كان هست
يك فريب دلاويزتر ، من
كهنه خواهد شدن آن چه خيزد
يك دروغ كهن خيزتر ، من
رانده ي عاقلان ، خوانده ي تو
كرده در خلوت كوه منزل
عاشق : همچو من
افسانه : چون تو از درد خاموش
بگذرانم ز چشم آنچه بينم
عاشق : تا بيابي دلي را همه جوش
افسانه : دردش افتاده اندر رگ و پوست
عاشقا ! با همه اين سخن ها
به محك آمدت تكه ي زر
چه خوشي ؟ چه زياني ، چه مقصود ؟
گردد اين شاخه يك روز بي بر
ليك سيراب از اين چوي اكنون
يك حقيقت فقط هست بر جا
آنچناني كه بايست ، بودن
يك فريب است ره جسته هر جا
چشم ها بسته ، پابست بودن
ماچنانيم ليكن ، كه هستيم
عاشق : آه افسانه ! حرفي است اين راست
گر فريبي ز ما خاست ، ماييم
روزگاري اگر فرصتي ماند
بيش از اين با هم اندر صفاييم
همدل و همزبان و همآهنگ
تو دروغي ، دروغي دلاويز
تو غمي ، يك غم سخت زيبا
بي بها مانده عشق و دل من
مي سپارم به تو ، عشق و دل را
كه تو خود را به من واگذاري
اي دروغ ! اي غم ! اي نيك و بد ، تو
چه كست گفت از اين جاي برخيز ؟
چه كست گفت زين ره به يكسو
همچو گل بر سر شاخه آويز
همچو مهتاب در صحنه ي باغ
اي دل عاشقان ! اي فسانه
اي زده نقش ها بر زمانه
اي كه از چنگ خود باز كردي
نغمه هيا همه جاودانه
بوسه ، بوسه ، لب عاشقان را
در پس ابرهايم نهان دار
تا صداي مرا جز فرشته
نشنوند ايچ در آسمان ها
كس نخواند ز من اين نوشته
جز به دل عاشق بي قراري
اشك من ريز بر گونه ي او
ناله ام در دل وي بياكن
روح گمنامم آنجا فرود آر
كه بر آيد از آنجاي شيون
آتش آشفته خيزد ز دل ها
هان ! به پيش آي از اين دره ي تنگ
كه بهين خوابگاه شبان هاست
كه كسي را نه راهي بر آن است
تا در اينجا كه هر چيز تنهاست
بسراييم دلتنگ با هم

IcedAngel
12-05-2005, 05:00 PM
:blink: :blink:
آقا دمت گرم ... من شروع نکرده کناره گیری میکنم
ولی دمت گرم بازم بنویس همچین چسبید :happy:

Opera 8.0
12-05-2005, 06:22 PM
این که شد تاپیک یه نفره
---------------------------------------------------------
چون بوم بر خرابه دنيا نشسته ايم
اهل زمانه را به تماشا نشسته ايم
بر اين سراي ماتم و در اين ديار رنج
بيخود اميد بسته و بيجا نشسته ايم
ما را غم خزان و نشاط بهار نيست
آسوده همچو خار به صحرا نشسته ايم
گر دست ما ز دامن مقصد كوته است
از پا فتاده ايم نه از پا نشسته ايم
تا هيچ منتظر نگذاريم مرگ را
ما رخت خويش بسته مهيا نشسته ايم
يكدم ز موج حادثه ايمن نبوده ايم
چون ساحليم و بر لب دريا نشسته ايم
از عمر جز ملال نديدم و همچنان
چشم اميد بسته به فردا نشسته ايم
آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
چون شمع نيم مرده چه زيبا نشسته ايم
اي گل بر اين نواي غم انگيز ما ببخش
كز عالمي بريده و تنها نشسته ايم
تا همچو ماهتاب بيايي به بام قصر
مانند سايه در دل شب ها نشسته ايم
تا با هزار ناز كني يك نظر به ما
ما يكدل و هزار تمنا نشسته ايم
چون مرغ پر شكسته فريدون به كنج غم
سر زير پر كشيده و شكيبا نشسته ايم

IcedAngel
12-06-2005, 02:09 AM
این که شد تاپیک یه نفره
---------------------------------------------------------


دستت درد نکنه ! حداقل میگفتی 2 نفره ! ما آدم نیستیم ؟ :( یه شعر نوشته بیدم بیبین :D

Behrooz
12-06-2005, 09:08 AM
این که شد تاپیک یه نفره
---------------------------------------------------------
چون بوم بر خرابه دنيا نشسته ايم
اهل زمانه را به تماشا نشسته ايم
بر اين سراي ماتم و در اين ديار رنج
بيخود اميد بسته و بيجا نشسته ايم
ما را غم خزان و نشاط بهار نيست
آسوده همچو خار به صحرا نشسته ايم
گر دست ما ز دامن مقصد كوته است
از پا فتاده ايم نه از پا نشسته ايم
تا هيچ منتظر نگذاريم مرگ را
ما رخت خويش بسته مهيا نشسته ايم
يكدم ز موج حادثه ايمن نبوده ايم
چون ساحليم و بر لب دريا نشسته ايم
از عمر جز ملال نديدم و همچنان
چشم اميد بسته به فردا نشسته ايم
آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
چون شمع نيم مرده چه زيبا نشسته ايم
اي گل بر اين نواي غم انگيز ما ببخش
كز عالمي بريده و تنها نشسته ايم
تا همچو ماهتاب بيايي به بام قصر
مانند سايه در دل شب ها نشسته ايم
تا با هزار ناز كني يك نظر به ما
ما يكدل و هزار تمنا نشسته ايم
چون مرغ پر شكسته فريدون به كنج غم
سر زير پر كشيده و شكيبا نشسته ايم


دوست عزيز
سلام
شما اجازه نديد تاپيك يك نفره باشه
شما هم بنويسيد . ما هم استفاده كنيم .

Behrooz
12-06-2005, 09:11 AM
شعر در گلستانه از سادروان سهراب سپهري

براي اطلاع دوستان اين شعر را آقاي شهرام ناظري به زيبايي هر چه تمام اجرا نموده اند :

دشت هايي چه فراخ
كوه هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد؟
من دراين آبادي پي چيزي مي گشتم
پي خوابي شايد
پي نوري ‚ ريگي ‚ لبخندي
پشت تبريزي ها
غفلت پاكي بود كه صدايم مي زد
پاي ني زاري ماندم باد مي آمد گوش دادم
چه كسي با من حرف مي زد ؟
سوسماري لغزيد
راه افتادم
يونجه زاري سر راه
بعد جاليز خيار ‚ بوته هاي گل رنگ
و فراموشي خاك
لب آبي
گيوه ها را كندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است
نكند اندوهي ‚ سر رسد از پس كوه
چه كسي پشت درختان است ؟
هيچ مي چرد گاوي در كرد
ظهر تابستان است
سايه ها مي دانند كه چه تابستاني است
سايه هايي بي لك
گوشه اي روشن و پاك
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست
زندگي خالي نيست
مهرباني هست سيب هست ايمان هست
آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد
در دل من چيزي است مثل يك بيشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوايي است كه مرا مي خواند

Behrooz
12-06-2005, 09:12 AM
شعر آمد اما از سروده هاي شادروان رهي معيري كه با صداي مخملي استاد بنان جاودانه شده است :

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود
عكش شيدايي در آن آيينه شيدا نبود
لب همان لب بود ، اما بوسه اش گرمي نداشت
دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود
در دل بيدار خود جز بيم رسوايي نداشت
گر چه روزي همنشين جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
ديده ام آن چشم درخشان را ولي در اين صدف
گوهر اشكي كه من ميخواستم پيدا نبود
در لب لرزان من فرياد دل خاموش بود
آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود
جز من و او ديگري هم بود اما اي دريغ
آگه از درد دلم زآن عشق جان فرسا نبود...

Behrooz
12-06-2005, 09:16 AM
شعر زيباي " همه شب نالم چون ني " از سروده هاي استاد رهي معيري كه استاد بنان در " كاروان " خود اين اثر را نيز جاودانه كرده اند .
به دوستان پيشنهاد ميكنم اگر اين اثر استاد بنان را نشنيده اند حتما در اولين فرصت آنرا تهيه و گوش كنند .
اين اثر آنچنان با مهارت و زيبايي اجرا شده است كه من هرگاه گوش ميكنم حس ميكنم در كارواني هستم و گويي در صحرا همراه كاروان با صداي زنگ شترها به خواب ميروم .
تقديم به همه دوستداران هنر و موسيقي


همه شب نالم چون ني ، كه غمي دارم
دل و جان بردي ، اما نشدي يارم
با ما بودي ، بي ما رفتي.
چون بوي گل به كجا رفتي؟
تنها ماندم ، تنها رفتي
چون كاروان رود...
فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم ، خون مي بارم
فتادم از پا به ناتواني
اسير عشقم ، چنان كه داني
رهائي از غم نمي توانم
تو چاره اي كن كه ميتواني
گر ز دل برآرم آهي
آتش از دلم خيزد
چون ستاره از مژگانم
اشك آتشين ريزد.
چون كاروان رود
فغانم از زمين
بر آسمان رود
دور از يارم خون مي بارم
نه حريفي تا با او غم دل گويم
نه اميدي در خاطر كه تو را جوبم
اي شادي جان ، سرو روان،
كز بر ما رفتي،
از محفل ما ، چون دل ما
سوي كجا رفتي؟؟
تنها ماندم ، تنها رفتي
چو ن بوي گل به كجا رفتي؟؟
به كجائي غمگسار من
فغان زار من بشنو...... باز آ
از صبا حكايتي از روزگار من بشنو
باز آ ..... باز آ..............سوي رهي
چون روشني از ديده ما رفتي
با قافله باد صبا رفتي
تنها ماندم ، تنها ماندم.......

Behrooz
12-06-2005, 09:18 AM
شعر " مرثيه " يكي از بي نظير ترين سروده هاي بزرگترين شاعر معاصر ايران شادروان احمد شاملو

اين شعر به مناسبت درگذشت فروغ فرخزاد بانوي شعر ايران سروده شده است و به انتخاب كانون شعراي ايران بهترين مرثيه اي است كه در قالب شعر سپيد در تاريخ ادبيات ايران سروده شده است :


به جست و جوي تو
بر درگاه ِ كوه ميگريم،
در آستانه دريا و علف.

به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم
در چار راه فصول،
در چار چوب شكسته پنجره ئي
كه آسمان ابر آلوده را
قابي كهنه مي گيرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است.-

و جاودانگي
رازش را
با تو درميان نهاد.

پس به هيئت گنجي در آمدي:
بايسته وآزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است!
***
نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آفتاب مي گذرد
- متبرك باد نام تو -

و ما همچنان
دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را...

Behrooz
12-06-2005, 09:20 AM
شعر زيبايي از سهراب سپهري

گوش كن دورترين مرغ جهان مي خواند
شب سليس است و يكدست و باز
شمعداني ها
و صدا دار ترين شاخه فصل ‚ ماه را مي شنوند
پلكان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسيم
گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدمهاي تو را
چشم تو زينت تاريكي نيست
پلكها را بتكان كفش به پا كن و بيا
و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام تو را مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند
پارسايي است در آن جا كه تو را خواهد گفت
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است

Behrooz
12-06-2005, 09:22 AM
شعر " جرات ديوانگي " از سروده هاي شاعر معاصر قيصر امين پور
خيلي وقته كه از اين شاعر خوب و با قريحه كتاب تازه اي منتشر نشده . آرزو ميكنيم هر چه زودتر اثر جديدي از اين شاعر توانا را شاهد باشيم .


انگار مدتي است كه احساس مي كنم
خاكستري تر از دو سه سال گذشته ام
احساس مي كنم كه كمي دير است
ديگر نمي توانم
هر وقت خواستم
در بيست سالگي متولد شوم
انگار
فرصت براي حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است كه كاري كنيم
كاري كه ديگران نتوانند

فرصت براي حرف زياد است
اما
اما اگر گريسته باشي . . .
آه . . .
مردن چقدر حوصله مي خواهد
بي آنكه در سراسر عمرت
يك روز ، يك نفس
بي حس مرگ زيسته باشي !
انگار اين سالها كه مي گذرد
چندان كه لازم است ديوانه نيستم
احساس مي كنم كه پس از مرگ
عاقبت
يك روز
ديوانه مي شوم !
شايد براي حادثه بايد
گاهي كمي عجيب تر از اين باشم
با اين همه تفاوت
احساس مي كنم كه كمي بي تفاوتي
بد نيست
حس مي كنم كه انگار
نامم كمي كج است
و نام خانوادگي ام ، نيز
از اين هواي سربي خسته است
امضاي تازه من
ديگر
امضاي روزهاي دبستان نيست
اي كاش
آن نام را دوباره
پيدا كنم
اي كاش
آن كوچه را دوباره ببينم
آنجا كه ناگهان
يك روز نام كوچكم از دستم افتاد
و لا به لاي خاطره ها گم شد
آنجا كه
يك كودك غريبه
با چشمهاي كودكي من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبيه من است !

آه ، اي شباهت دور !
اي چشمهاي مغرور !
اين روزها كه جرات ديوانگي كم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست كم
گاهي تو را به خواب ببينم !
بگذار در خيال تو باشم !
بگذار . . .

بگذريم !
اين روزها
خيلي براي گريه دلم تنگ است !

Behrooz
12-06-2005, 09:26 AM
سلامي دوباره به دوستان نازنينم

ديشب سفري داشتم به نظامي . اعجوبه اي كه به دليل سنگيني اثارش زياد در ايران شناخته شده نيست .
فقط به ذكر اين جمله بسنده ميكنم كه اگر نظامي در ادبيات ما وجود نداشت ما امروز شاهد آثاري چون حافظ نبوديم . سنگ بناي آثار ديگر بزرگان ادبيات را نظامي بنا نهاده است .

در يك شهر به بيت خيلي جالبي برخوردم كه ساعت ها فكر مرا به خود مشغول كرد و اين بود :



من نه آن شـيـرم كـه بـا دشمن برآيم


مـرا آن بـس كـه مـن بـا مـن بـرآيـم

Behrooz
12-06-2005, 09:29 AM
تو را من چشم در راهم

يكي از بي نظير ترين شعرهاي مرد كوهستان ؛ نيما يوشيج

ترا من چشم در راهم شباهنگام

که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم

شباهنگام در آن دم که دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم

Behrooz
12-09-2005, 12:56 AM
يك با يك برابر نيست از خسرو گلسرخي


معلم پاي تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
ولي آخر كلاسيها
لواشك بين خود تقسيم ميكردند
و آن يكي در گوشه اي ديگر " جوانان " را ورق ميزد
براي اينكه بيخود هاي و هوي ميكرد
و با آن شور بي پايان
تساويهاي جبري را نشان ميداد
با خطي خوانا بروي تخته اي
كز ظلمتي تاريك غمگين بود
تساوي را چنين نوشت :
يك اگر با يك برابر است
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يكنفر بايد برخيزد . . .
به آرامي سخن سر داد :
تساوي ، اشتباهي فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت
و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد :
اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود
آيا باز هم يك با يك برابر بود ؟
سكوت مدهشي بود و سوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت :
اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود
آنكه زر و زور بدامن داشت بالا بود
آنكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود
اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود
آنكه صورت نقره گون ،
چون قرص مه ميداشت ،
بالا بود
وان سيه چرده كه ميناليد ، پايين بود !!!
اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود
اين تساوي زير و رو ميشد
حال ميپرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفتخورها از كجا آماده ميگرديد ؟؟؟
يا چه كس ديوار چين ها را بنا ميكرد ؟؟؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم ميگشت ؟؟؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس ميكرد ؟؟؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد :
يك با يك برابر نيست . . .

Behrooz
12-09-2005, 12:57 AM
هواي حوصله ابري ست
چشمي از عشق ببخشايم تا رود آفتاب بشويد دلتنگي مرا
هنوز عشق در حول و حوش چشم تو مي چرخد
از من مگير چشم ،
دست مرا بگير و كوچه هاي محبت را با من بگرد
يادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامي دلها معنا شود
آنگونه عاشقم كه حرمت مجنون را احساس ميكنم .
آنگونه عاشقم كه نيستان را يكجا هواي زمزمه دارم .
آنگونه عاشقم كه هر نفسم شعر است

چشم تو شعر ، چشم تو شاعر است
من دزد شعرهاي چشم تو هستم

Behrooz
12-09-2005, 12:59 AM
جرات ديوانگي از آقاي قيصر امين پور

جرات ديوانگي
انگار مدتي است كه احساس مي كنم
خاكستري تر از دو سه سال گذشته ام
احساس مي كنم كه كمي دير است
ديگر نمي توانم
هر وقت خواستم
در بيست سالگي متولد شوم
انگار
فرصت براي حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است كه كاري كنيم
كاري كه ديگران نتوانند

فرصت براي حرف زياد است
اما
اما اگر گريسته باشي . . .
آه . . .
مردن چقدر حوصله مي خواهد
بي آنكه در سراسر عمرت
يك روز ، يك نفس
بي حس مرگ زيسته باشي !
انگار اين سالها كه مي گذرد
چندان كه لازم است ديوانه نيستم
احساس مي كنم كه پس از مرگ
عاقبت
يك روز
ديوانه مي شوم !
شايد براي حادثه بايد
گاهي كمي عجيب تر از اين باشم
با اين همه تفاوت
احساس مي كنم كه كمي بي تفاوتي
بد نيست
حس مي كنم كه انگار
نامم كمي كج است
و نام خانوادگي ام ، نيز
از اين هواي سربي
خسته است
امضاي تازه من
ديگر
امضاي روزهاي دبستان نيست
اي كاش
آن نام را دوباره
پيدا كنم
اي كاش
آن كوچه را دوباره ببينم
آنجا كه ناگهان
يك روز نام كوچكم از دستم افتاد
و لا به لاي خاطره ها گم شد
آنجا كه
يك كودك غريبه
با چشمهاي كودكي من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبيه من است !
آه ، اي شباهت دور !
اي چشمهاي مغرور !
اين روزها كه جرات ديوانگي كم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست كم
گاهي تو را به خواب ببينم !
بگذار در خيال تو باشم !
بگذار . . .
بگذريم !
اين روزها
خيلي براي گريه دلم تنگ است !

Opera 8.0
12-09-2005, 01:02 AM
دستت درد نکنه ! حداقل میگفتی 2 نفره ! ما آدم نیستیم ؟ یه شعر نوشته بیدم بیبین

آقا شرمنده من اصلا قصد توهین نداشتم
http://asefsoft.com/qsimages/26.gif

Behrooz
12-09-2005, 01:18 AM
شعر The Lady In Red از كارهاي كريس د برگ

I've never seen you looking so lovely as you did tonight,
I've never seen you shine so bright,
I've never seen so many men ask you if you wanted to dance,
They're looking for a little romance, given half a chance,
And I have never seen that dress you're wearing,
Or the highlights in your hair that catch your eyes,
I have been blind;

The lady in red is dancing with me, cheek to cheek,
There's nobody here, it's just you and me,
It's where I want to be,
But I hardly know this beauty by my side,
I'll never forget the way you look tonight;

I've never seen you looking so gorgeous as you did tonight,
I've never seen you shine so bright, you were amazing,
I've never seen so many people want to be there by your side,
And when you turned to me and smiled, it took my breath away,
And I have never had such a feeling,
Such a feeling of complete and utter love, as I do tonight;

The lady in red is dancing with me, cheek to cheek,
There's nobody here, it's just you and me,
It's where I want to be,
But I hardly know this beauty by my side,
I'll never forget the way you look tonight;

I never will forget the way you look tonight...
The lady in red, the lady in red,
The lady in red, my lady in red,

I love you...

Behrooz
12-15-2005, 09:28 AM
شعر آرش كمانگير از شادروان سياوش كسرايي ( كولي )

برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر ز بام كلبه هاي دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده هاي لغزان
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه اي روشن
روي تپه روبروي من
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
بي تكان گهواره رنگين كمان را
در كنار بان ددين
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
كنده اي در كوره افسرده جان افكند
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد
زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد
زندگي را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلي هستي تو اي انسان
جنگل اي روييده آزاده
بي دريغ افكنده روي كوهها دامن
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد
چشمهها در سايبان هاي تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان
زندگاني شعله مي خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاري بود
روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامي
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
عشق در بيماري دلمردگي بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان هاي خاموشي
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي
ترس بود و بالهاي مرگ
كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهاي ملك
همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان
برجهاي شهر
همچو باروهاي دل بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينهاي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
آسمان اشك ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپي نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر انديشند
نازك انديشانشان بي شرم
كه مباداشان دگر روزبهي در چشم
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند
چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي كرد
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد
آخرين فرمان آخرين تحقير
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان
گر به نزديكي فرود آيد
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان ؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد
چشم ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و جو مي كرد
پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد
از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد
برف روي برف مي باريد
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد
صبح مي آمد پير مرد آرام كرد آغاز
پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دريايي از سرباز
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي دردهان صبح
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحري بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردي چون صدف
از سينه بيرون داد
منم آرش
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهي مردي آزاده
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده
مجوييدم نسب
فرزند رنج و كار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از كين پر از خون را
دل اين بي تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيكار
در اين كار
دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداري كمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند كوه ماوايم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا نير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست
در اين ميدان
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
پس آنگه سر به سوي آٍمان بر كرد
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد
درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود
كه با آرش ترا اين آخرين ديداد خواهد بود
به صبح راستين سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند
زمين مي داند اين را آسمان ها نيز
كه تن بي عيب و جان پاك است
نه نيرنگي به كار من نه افسوني
نه ترسي در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش
نفس در سينه هاي بي تاب مي زد جوش
ز پيشم مرگ
نقابي سهمگين بر چهره مي آيد
به هر گام هراس افكن
مرا با ديده خونبار مي پايد
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد
به راهم مي نشيند راه مي بندد
به رويم سرد مي خندد
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد
دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است
ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است
ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگي اين است
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم گه پيش مي راند
پيش مي آيم
دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ اي آفتاب اي توشه اميد
برآ اي خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه اي من تشنه اي بي تاب
برآ سر ريز كن تا جان شود سيراب
چو پا در كام مرگي تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم
به موج روشنايي شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو اي زرينه گل من رنگ و بو خواهم
شما اي قله هاي سركش خاموش
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد
كه ابر ‌آتشين را در پناه خويش مي گيريد
غرور و سربلندي هم شما را باد
اميدم را برافرازيد
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد
زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
نظر افكند آرش سوي شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
مردها در راه
سرود بي كلامي با غمي جانكاه
ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه
كدامين نغمه مي ريزد
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند ؟
طنين گامهايي را كه آگاهانه مي رفتند ؟
دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پير مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پي او
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رويا
كودكان با ديدگان خسته وپي جو
در شگفت از پهلواني ها
شعله هاي كوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير
باز گرديدند
بي نشان از پيكر آرش
با كمان و تركشي بي تير
آري آري جان خود در تير كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش
تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزي از پي آن روز
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند
و آنجا را از آن پس
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
آفتاب
درگريز بي شتاب خويش
سالها بر بام دنيا پاكشان سر زد
ماهتاب
بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش
در دل هر كوي و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند
و نياز خويش مي خواهند
با دهان سنگهاي كوه آرش مي دهد پاسخ
مي كندشان از فراز و از نشيب جادهها آگاه
مي دهد اميد
مي نمايد راه
در برون كلبه مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاري كارواني با صداي زنگ
كودكان ديري است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان
شعله بالا مي رود پر سوز

Behrooz
12-15-2005, 09:29 AM
قسمتي از يكي از شعرهاي سيد علي صالحي


برهنه به بستر بي كسي مردن ، تو از يادم نمي روي
خاموش به رساترين شيون آدمي ، تو از يادم نمي روي
گريباني براي دريدن اين بغض بي قرار ، تو از يادم نمي روي
سفري ساده از تمام دوستت دارم تنهايي ، تو از يادم نمي روي
سوزن ريز بي امان باران بر پيچك و ارغوان ، تو از يادم نمي روي

تو ، تو با من چه كرده اي كه از يادم نمي روي

Behrooz
12-15-2005, 09:31 AM
حالا سالهاست كه هيچ نامه اي به مقصد نمي رسد
حالا بعد از آنهمه سال ، آنهمه دوري ، آنهمه صبوري
من ديدم از سر صبح آسوده هي بوي بال كبوتر و ناي تازه نعناي نو رسيده مي آيد
پس بگو قرار بود كه تو بيايي و من نمي دانستم .
هي دردت به جان بي قرار پر گريه ام
پس اين همه سال و ماه ساكت من كجا بودي
حالا كه آمدي ، حرف ما بسيار ، وقت ما اندك ، آسمان هم كه باراني ست
به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و دوري از ديدگان دريا نيست
سر به سرم مي گذاري ، ها ؟؟؟
مي دانم كه مي ماني پس لاقل باران را بهانه كن
مگر ميشود نيامده باز به جانب آنهمه بي نشاني دريا برگردي؟؟؟
پس تكليف طاقت اينهمه علاقه چه ميشود ؟؟؟؟
تو كه تا ساعت اين صحبت نا تمام ، تمامم نمي كني ها ؟؟؟
باشد گريه نمي كنم .
گاهي اوقات هر كسي حتي از احتمال شوقي
شبيه همين حالاي من هم به گريه مي افتد
چه عيبي دارد ، اصلا چه فرقي دارد ؛
هنوز باران مي آيد ، باران مي آيد . . .
هنوز هم مي دانم هيچ نامه اي به مقصد نمي رسد
حالا كم نيستند اهل هواي علاقه و احتمال
كه فرق ميان فاصله را تا گفتگوي گريه مي فهمند
فقط وقتشان اندك و حرفشان بسيار و آسمان هم كه باراني ست .

Behrooz
02-24-2006, 12:17 AM
به كجا چنين شتابان ؟
گون از نسيم پرسيد
دل من گرفته زينجا
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان ؟
همه آرزويم اما
چه كنم كه بسته پايم
به كجا چنين شتابان ؟
به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم
سفرت به خير !‌ اما تو دوستي خدا را
چو ازين كوير وحشت به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها به باران
برسان سلام ما را

Behrooz
02-24-2006, 12:17 AM
در بامداد رجعت تاتار
ديوارهاي پست نشابور
تسليم نيزه هاي بلند است
در هر كرانه اي
فواره هاي خون
ديگر در اين ديار
گويا
خيل قلندران جوان را
غير از شرابخانه پناهي نيست
اي تاك هاي مستي خيام
بر دار بست كهنه ي پاييز
من با زبان مرده ي نسلي
كه هر كتيبه اش
زير هزار خروار خاكستر دروغ
مدفون شده ست
با كه بگويم
طفلان ما به لهجه ي تاتاري
تاريخ پر شكوه نياكان را
مي آموزند ؟
اهل كدام ساحل خشكي
اي قاصد محبت باران

Behrooz
02-24-2006, 12:18 AM
هميشه دريا درياست
هميشه دريا طوفان دارد
يگو !‌ براي چه خاموشي
بگو : جوان بودند
جوانه هاي برومند جنگل خاموش
بگو ! براي چه مي ترسي
سپيده دم اينجا
شقايقان پريشيده در نسيم
هراسان
بر اين گريوه فراوان ديده ست
به آبهاي خزر
موجهاي سرگردان
و باده هاي پريشان بگو بگو
باري
پيام برگ شقايق را
در لحظه اي كه مي ريزد
و مي فشاند
آن بذر ساليانه فصلش را
به دشتها ببرند
بگو !‌ براي چه خاموشي
سپيده مي دانست آيا
كه در كرانه ي او
چه قلب هاي بزرگي را
دوباره از تپش افكندند؟
و باز مي داند آيا كه در كرانه ي او
آن كران نا بكران
در آن سوي شب و روز
چه قلب هاي بزرگي كه مي تپند هنوز ؟
خوشا سپيده دما
كه سرخ بوته ي خون شما
در آينه اش
ميان مرگ و شفق
تا صنوبر و خورشيد
چنان تجلي كرد
و باز بار دگر
سرود بودن را
در برگ برگ آن بيشه
و موج موج خزر
جاودانگي بخشيد
به روي گستره ي سبز جنگل بيدار
خوشا سپيده دما وان كرانه ي ديدار

Behrooz
02-24-2006, 12:18 AM
زندگي نامه ي شقايق چيست ؟
رايت خون به دوش وقت سحر
نغمه اي عاشقانه بر لب باد
زندگي را سپرده در ره عشق
به كف باد و هرچه باداباد

Behrooz
02-24-2006, 12:18 AM
اين منم كه در وجود خود تو را مي بينم
تو هم مي بيني
و در دالان شب ، گهي كنار من مي نشيني
آرزو ،‌ گم كرده در خيال تو
تكيه گاهي نيست در مدار روشنايي
و از تو مي پرسم
كدامين ره به روياي تو مي پيوندد
و از نگاه تو مي يابم
رنگ بي تو ،‌ در شب سرودن را

Behrooz
02-24-2006, 12:19 AM
تا باد هست خواهم لرزيد
و تا عشق هست خواهم ورزيد
تا نگاه هست خواهم ديد
تا پگاه هست خواهم روييد
تا راز است ، خواهم جست
تا ريا هست خواهم شست
تا هستي است ،‌خواهم زيست
و تا مرگ هست ، خواهم گريست

Behrooz
02-24-2006, 12:19 AM
بپيچ اي تازيانه ! خرد كن ، بشكن ستون استخوانم را
به تاريكي تبه كن ، سايه ي ظلمت
بسوزان ميله هاي آتش بيداد اين دوران پر محنت
فروغ شب فروز ديدگانم را
لگدمال ستم كن ، خوار كن ، نابود كن
در تيره چال مرگ دهشتزا
اميد ناله سوز نغمه خوانم را
به تير آشياسوز اجانب تار كن ، پاشيده كن از هم
پريشان كن ، بسوزان ، در به در كن آشيانم را
بخون آغشته كن ، سرگشته كن در بيكران اين شب تاريك وحشتزا
ستمكش روح آسيمه ، سر افسرده جانم را
به درياي فلاكت غرق كن ، آوازه كن ، ديوانه ي وحشي
ز ساحل دور و سرگردان و تنها
كشتي امواج كوب آرزوي بيكرانم را با وجود اين همه زجر و شقاوتهاي بنيان كن
كه مي سوزاند اينسان استخوان هاي من و هم ميهنانم را
طنين افكن سرود فتح بيچون و چراي كاررا
سر مي دهم پيگير و بي پروا ! و در فرداي انساي
بر اوج قدرت انسان زحمتكش
به دست پينه بسته ، ميفزارم پرچم پرافتخار آرمانم را

Behrooz
02-24-2006, 12:19 AM
نه من ديگر بروي ناكسان هرگز نمي خندم
گر پيمان عشق جاوداني
با شما معروفه هاي پست هر جايي نمي بندم
شما كاينسان در اين پهناي محنت گستر ظلمت
ز قلب آسمان جهل و ناداني
به دريا و به صحراي اميد و عشق بي پايان اين ملت
تگر ذلت و فقر و پريشاني و موهومات مي باريد
شما ،‌كاندر چمن زار بدون آب اين دوران توفاني
بفرمان خدايان طلا ،‌ تخم فساد و يأس مي كاريد ؟
شما ، رقاصه هاي بي سر و بي پا
كه با ساز هوس پرداز و افسونساز بيگانه
چنين سرمست و بي قيد و سراپا زيور و نعمت
به بام كلبه ي فقر و بروي لاشه ي صد پاره ي زحمت
سحر تا شام مي رقصيد
قسم : بر آتش عصيان ايماني
كه سوزانده است تخم يأس را در عمق قلب آرزومندم
كه من هرگز ، بروي چون شما معروفه هاي پست هر جايي نمي خندم
پاي مي كوبيد و مي رقصيد
ليكن من ... به چشم خويش مي بينم كه مي لرزيد
مي بينم كه مي لرزيد و مي ترسيد
از فرياد ظلمت كوب و بيداد افكن مردم
كه در عمق سكوت اين شب پر اضطراب و ساكت و فاني
خبر ها دارد از فرداي شورانگيز انساني
و من ... هر چند مثل ساير رزمندگان راه آزادي
كنون خاموش ،‌در بندم
ولي هرگز بروي چون شما غارتگران فكر انساني نيم خندم

Behrooz
02-24-2006, 12:25 PM
رفتار آزاد
آزادی رفتار
دریفا که قوی گذران
در روزگار بد
روزگار بدی ست
روزا شب بر خاک
شبا روز بر آب
" مانا " م
که در ژرفاش می جستم
که از بلندام می خواند
آموزگار کبک
کبک آموزگار
دریغا که آهوی نگران
در روزگار بد
روزگار بدی ست

Behrooz
02-24-2006, 12:26 PM
واپسین کلاغ پسینگاهم از آن بامباغ سبز برخاست
و از فراز اطاق های مرده ی دامنه گذشت
دیگر تنها ماه بود
که ما را
تن هایی که رفته رفته همسیاه می شدیم
تنها می دید
یک روان و دو تن
یک نگاه و دو چشم
دو چراغ جادو
در باغ پلنگان
با کانون چاذبه اش
که انبوه ترین درخت گردوی دنیاست
نمایه ی تو گیسو همه سو !
بید بیدها
که در سایه ی تو
پلک هام
رفته
رفته
می افتد
تا رؤیام
آمده آمده
باز شود
رؤیای پلنگ بیتاب
از این بام
تا تو :
ماه تابان !

Behrooz
02-24-2006, 12:27 PM
از تاریکی و کابوس
به روشنایی و رؤیام
تو بردی
با کبریت احمر باستانی
"راستانی" ! که دست جادو
در آستین توست ؟
تو !
با نفس مسیح
و خرد جالینوس
فانوسبان راستین
که راه تو ، راست
از تاریکی و کابوس
به روشنی و رؤیاست
آه ... چه هنگامه ای
چه نوشخوابی بود
هنگام رقص سرانگشت های تو
بر دریچه های بسته
که اندک اندک
رو به نسیم و نفس
باز می شدند
باز ... با آوازی در حریر هوا
که جز با خاطره ی دستان تو
تحریری نداشت

Behrooz
02-24-2006, 12:32 PM
اين ابرهاي سوخته سوگوار
تابوت آفتاب را به كجا مي برند ؟
اين بادهاي تشنه هار و حريص وار
دنبال آبگون سراب كدام باغ
پاي حصارهاي افق سينه مي درند ؟
اكنون درخت لخت كوير
پايان نااميدي
و آغاز خستگي كدامين مسافر است ؟
مرغان رهگذر
مرگ كدام قاصد گمگشته را
از جاده هاي پرت به قريه مي آورند ؟
اي شب !‌ به من بگو
اكنون ستاره ها
نجواگران مرثيه عشق كيستند
هنگام عصر بر سر ديوار باغ ما
باز آن دو مرغ خسته چرا مي گريستند

Behrooz
02-24-2006, 12:34 PM
خرزهره هاي وحشي گل داده اند
و دره هاي گرم جنوبي
از رنگ و عطر كف كرده
در اين ارديبهشت سوزا ن
كه سدر و گزاز حرارت خورشيد
پژمرده مي شود
بزاز هاي دوره گرد غريب
با بقچه هاي ململ رنگين چيت گلي
و شيشه هاي گلاب
از دره اي به دره ديگر مي چرخند
زنهاي روستاهاي كوهستاني را
به جامه ها و ار حلق تازه وسوسه كنند
و هوس هاي گرمسيري را
دامن مي زنند
خرزهره ها
گل داده اند
گل زيبا
به نامي ريشخند آميز
سختينه اي ناهموار
به جامه جاني در اهتزاز
پريزادي
به آوازه ديو
ديوي
در آبگينه گلگون
آبگينه اي در انتظار سنگ
تا ديوي هلاك شود
و دره هاي تابستاني
از بخار هذيان پر گردد
مسافري آمده
كه نامي تلخ و خردي شيرين دارد

Behrooz
02-24-2006, 12:35 PM
پذيره شدن دانه اي سرگشته
تا مرواريدي آفريده شود
به خون دلي
سينه اي به شكيبايي صدف مي طلبد
جگر هزار توي سرخگل مي خواهد
كه خدنگ شبنمي به چله نشاند
و تا گلوي تفتيده آفتاب
پرتاب كند
هشدار
نطفه نهنگ است عشق نه كرمينه وزغي
و لمحه اي تلاطم طغيانش را
دلي به هيبت دريا مي طلبد
هشدار ! روزگار
آمده ايم عاشق شويم

Behrooz
02-24-2006, 12:36 PM
اكنون كه تابستان در گذر است
زير چنار روبروي خانه ات
سايه
چگونه تنك مي شود
و انتظار
چگونه رنگ مي بازد ؟
در نهر پاي چنار ها
سنگي بينداز و ببين
چگونه صدا مي كند
واژه اي كه از گلويي برنيامده ميميرد ؟
پس
شاخه ارغواني پرتاب كن
تا بي صدا به پرواز در آيد و بر موج ها سوار شود
پندار
كه به دوردست ها خواهد رفت
و جايي
كنار درختي به سحال خواهد افتاد
كه مرد خسته نوميدي
بركنده گز كهني تكيه داده
به شاخه ارغواني مي انديشد
كه هرگز
به سويش پرتاب نشد
اكنون كه تابستان درگذر است
زير چنار جلو خانه ات
سياه
چگونه سبك مي شود
تا چون چكاو كمرنگي
پروا كند
بي آنكه ديده باشيش؟
و عاشق
چگونه فراموش مي شود
بي آنكه ارغواني از بوسه
دريافت كرده باشد
از آب يا خيال ؟

Behrooz
02-24-2006, 12:37 PM
بانوي رنگ ها
از ديدار آبي ها
چه مي آورد
جز لبخندي
كه بركه ريگ قرمزي است
و دنداني
كه تلالو مرواريدهاي نبسته
به آينه تقديم مي كند
سبز رفته و گلگون برمي گردد
از ميانه گيلاس ها
با گونه اي
و لكه سرخي
جگر چلانده گيلاسي
كه ستاره را
به خسوفي دل انگيز مي آرايد در بركه
بي نياز نماز وحشت و طلسم هياهو
چه مي دهد به من اين جان زيباي گندمي؟
شيهه ظريفي از خنده
كه مادياني
از دشت هاي خاطره
روانه مي كند به امروز و مي آرايدش به رويا
در فردا
بانوي رنگ ها
گيلاس ها
جگر چلانده مرا ارمغانت كرده اند
و تو
سيب دلم را كه گاز بزني
شعري از آن بر مي آيد
كه زخمي لذيذ و آهي رنگين است
بانوي گندمي
از ميان گندم ها
چه مي آورد
جز وسوسه گناه ؟

Behrooz
02-24-2006, 12:41 PM
لب گريه ي جانور تبعيدي
برادرم
چرا نميشناسيم ؟
در حيرتم
مي دانم فرزند مادرمي
برادر برادرم
و خواهر خواهرم
اما
نمي شناسم و نمي شناسمت
و در حيرتم
جانوري گرفتار دور از مامن
در قفسي بسيار بزرگ به گذرگاهي
ميان صداها و چشم هاي بي عاطفه
ميان هوس هاي خام
و كودكاني معصوم و ترسان
كه درس فرداي خود را مي آموزند
رنجاندن و به بند كشاندن را
يكي ناني مي دهد يكي آتش سيگاري
يكي استخواني و ديگير لقمه ي زهرآگيني
و شلاق
كه بيرق در اهتزاز اين جشن بي امان است
تا بياموزم خويگري را
و رقصي را
كه طبيعتم نياموخته بود اين گونه
چه مي كنم اين جا در اين گذرگاه ديوانه
كنار برادران ديروزم
هم زنجيران امروز
و شلاق زنان هميشه ام ؟
و اين كودكان معصومي
كه بكارت خود را
در لقمه ي هيجاني خام
به من و صاحبان تازيانه به دستم مي بازند
تا نمره هاي خوب بگيرند
خواهركم ! بمان اين بار
مي شناسمت با من بمان و بياموز اين را
تمامي كوششم اين است
كه نطفه ي مقدس وحش را
در خويش پنهان دارم
و آن قدر اهلي نشوم كه فردا
خرگوش ها و بلدرچين ها هم
نشناسندم

Behrooz
02-24-2006, 12:42 PM
نه آفتاب حادثه است نه روز
كه چيز ها را
با پوست قديميشان
در نور مي گذارد
تنها شبي مجال داريم
همين خسوف سرد طولاني
كه جازهاي بومي مان را
از خواب دودناك مطبخ ها
بيدار كرده است
تا چيز ها و خود را
در واژه وارهاي تاريكي برخيزانيم
كه از هراس باستاني مان پر مي كشند
و از چاهسار كابوس هاي هر شبمان آب مي خورند
نه آفتاب و نه صبح
تنها
ظلمت چراغ هاي پنهانش را دارد
چراغ هايي دخيره ي پايان كهكشان

Behrooz
02-24-2006, 12:43 PM
وقت است
هرچند نيست واقعا
پيرانه مو شلال كنم
پرنده اي كوچك
بر تارهاي حنجره بنشانم و كلي بخوانم سرخ
كه ريگهاي حاشيه ي خشكرود را
سيراب كند
وقت است
ريگ رنگي در آب
پرتاب كنم و برانگيزم ماهي خواب آلود را
به سمت دايره هاي كوچك كه دام
كه دام نامرئي ماهي نامرئي بگيرد
و من بنويسم حالا كه حوت در شكم يونس است
و يوسن او را به ساحل خواهد آورد
و معجزه خود را به مردم نشان خواهد داد
و زلف به باد شمال سپرده خواهد شد
پرنده از گلو گل سرخ را خواهد خواند
و ريگ هاي رنگي سيراب خواهند شد
و مرجان هاي پوكيده سيراب خواهند شد
و دامهاي نامريي بيدار
و ماهيان نامريي در آب كبود استخر خواهند رقصيد
سرگرمي خلايق را
هر چند نيست واقعا
وقت است كه

Behrooz
02-24-2006, 12:43 PM
مرثيه ي امرداد amordad
تبسم نخست اين سپيده را
چه كسي دزديده ؟
آنك !‌هميشه اي ديگر
بيدار باش دوباره ي دشنه
سنگ سار فانوس آينه
خاك تيره
بامداد واپسين را
آغوش گشوده است
مرداد درد را چگونه تاب آريم ؟
تولد تگرگ و ترانه هاي ترس
مدار نقطه چين تا نهايت دنيا
تابستان بي خورشيد
مرداد سرد را چگونه تاب آوريم ؟
آخر او آبروي جهان بود
تنها چراغ اين خانه ي بي چراغ
قاصد سلام و سرود
تا گهواره ي چند هزاره ي ديگر
نوسان بيداري يكي چو او باشد
مرداد سكوت را چگونه تاب آوريم ؟
براي گفتن نه
بايد هزار بله گوي بي بته را حريف بود
آموزگار بي تركه ي ترانه ها
خورشيد را پيش چشم اين اهالي نابينا گرفتي
مگر كه گرمايش
عظمت نور را به ضميرشان بنشاند
دريغا دريغ كه آنان
حرارت حقيقت را
شراره ي خوفناك دوزخي دور پنداشته بودند
مرداد حماقت را چگونه تا آريم ؟
رسام خط سرنوشت نسلي بودي
زاده شدم
بيشه از آوار ناگاه ملخ مي ناليد
پدران مي گفتند
در پس پشت پسته هاي نرسيدن باغي ست
كآذين شاخ درختانش
ميوه هاي سرخ جاودانگي ست
و آنجا سروري نيست
كآدمي را
به چيدن ميوه هاي باغ كيفر دهد
من از تمامي آن غم چاله ها گذشتم
نه به آز بلعيدن ميوه هاي باغ سوداي جاودانگي
كه جاودانگي
به هنگامي كه هر ثانيه چون دشنه اي بي مرهم فرود مي آيد
حماقتي ست دردآلود
تمامي راه را درنوشتم
به ديدن چهره ي خود در آينه ي چشمه ي باغ
چهره اي كه سايه اي عظيم را بر گرده ندارد
و آندم كه از مخاوت راه در مي غلتيدم
دست هاي بزرگ تو
سرپناه من شد
مرداد بي پناه را چگونه تاب آريم ؟
زوال دريچه ها را بنگر
بنگر كه بي تو
چگونه به مسلخ صخره مي كشانندمان با دو موج
شاعران تملق را بنگر
ستارگان يكايك شهاب مي شوند
و اينان هنوز سوگوار خون سياوش اند
مدح خال هندويش مي كنند سر به سرودي نو
يا لب فرو مي بندند
تا مبادا از ما بهتران
به دمب قباشان خورد
و يا به زباني چرب
چو سعدي
ساز پند بازرگان كودك مي كنند
مرداد لال را چگونه تا آريم ؟
ساده نيست شبزيان را
بر بام هاي عربده ديدن
به خاطر نيك دارم
كه چه شب ها
گريان و مظلومانه وار
به در كوفتي قرصي نان طلب مي كردند
و پدران ما چه با سخاوت
نان سفره را به قاتلان فرزندان خويش مي دادند
و مادرانمان از غصه مي گريستند
كه چه مفلوك زادگاني به دنيا هست
پدربزرگ شاهنامه مي خواند
مدح رستمي كه پسرش را
پاره ي تنش را
ناجوانمردانه كشته بود
و تو آن روزها
از بيداد پنجه زار خزان
بر گلوي شقايق ها
مي گريستي
مرداد بغض را چگونه تاب آريم ؟
گريستن را گاهي توان آن نيست
تا ترجمه ي اندوه آدمي باشد
هزار دريا را به بدرقه ات گريستند
اين خلق ناسپاس
كه آينه ي خاموشي ايشان بودي
تنها سروي كه بار گران برف را
سر خم نكرد
در زمهرير دير سال اين گستره
اما جذاميان آينه را دوست نمي دارند
چرا كه شوكران حقيقت خويش را
در آن مي نوشند
هيچ دستي سپر بلاي ت نبود
در ميانه ي آن همه سنگ انداز
مرداد بيداد را چگونه تاب آريم ؟
قناري مغموم حنجره ات
نرده هاي ناگزير را
باور نداشت
اين خلق در سوگ خويش مي گريستند
آري
كه سرگذشت ايشان
همه در سكوتي بلند
از سر گذشته بود
مگر به دقايقي زودگذر
كه چوپان دروغگوي تازه اي را
به بع بعي ديگر
سپاس گفته بودند
مرداد بي فرياد را چگونه تاب آريم ؟
ما
شرمساران ابدي تاريخيم
تو اما
صدايي هميشه اي
در دامنه ي زبان بريدگان
كودكان هزار تقويم نيامده
حسرت به خواب هايي مي برند
كه تو در بيداري مي ديدي
طليعه ي هميشه ي بامدادي
كلامت به رنگ سپيده دمان است
و عاشقان
در سايه ي عظيم تو آفتاب مي گيرند
با من بگو
مرداد بي بامداد را چگونه تاب آريم ؟

Behrooz
02-24-2006, 12:45 PM
مادربزرگ! كجايي ؟


مادربزرگ ! كجايي ؟ سيب طلات رو خوردن !
چل گيس قصه هات رو اونور ابرا بردن
ماه پيشوني ، ستاره به چارقدش ندوخته
سياوش ترانه ميون شعله سوخته
خروس سر بريده ، خورشيد رو جا گذاشته
مرغك نوك حنايي تخم طلا نذاشته
جنگل سبز جادو سيب گلاب نداره
حوض بلور قصه يه قطره آب نداره

ديو سفيد قصه ها يه سر هزار تا گوش داره
ديوار اين ترانه ها گربه نداره موش داره
يه گربه توي كوچه ها ميو كنون داد مي زنه :
آسه برين ، آسه بياين كه شاخ گربه نشكنه

مادربزرگ!‌ كبوتر ، كجاي اسمون مرد
بادبادكاي ما رو كدوم نسيم بد برد ؟
قلعه ي قصه ها كو ؟ جام جهان نما كو ؟
تو آينه ها شكستيم ،‌سنگ صبور ما كو ؟
از پرياي خسته نام و نشون نمونده
قوس قشنگ رنگي تو آسمون نمونده
كاش تو دست رؤيا مداد رنگي داشتيم
تو تير كمون آواز حرفاي سنگي داشتيم

ديو سفيد قصه ها يه سر هزار تا گوش داره
ديوار اين ترانه ها گربه نداره موش داره
يه گربه توي كوچه ها ميو كنون داد مي زنه :
آسه برين ، آسه بياين كه شاخ گربه نشكنه

Behrooz
02-24-2006, 03:32 PM
رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه هاي ديگري در آسمان كهنه خواهم كاشت
نورهاي تازه اي در چشم هاي مات خواهم ريخت
لحظه ها را در دو دستم جاي خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم كرد
خواب ها را در حقيقت روح خواهم داد
ديده ها را از پس ظلمت به سوي ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم كاشت
گوش ها را باز خواهم كرد
آفتاب ديگري در آسمان لحظه خواهم كاشت
لحظه ها را در دو دستم جاي خواهم داد
سوي خورشيدي دگر پرواز خواهم كرد

Behrooz
02-24-2006, 03:32 PM
مردي درون ميكده آمد
گفت : كشمكش پنجاه و پنج
از پشت پيشخوان
مردي به قامت يك خرس
دستي به زير برد
تق
چوب پنبه را كشيد
و بي خيال گفت : مزه ... ؟
مرد گفت : خاك
دستي به ته كفش خويش زد
الكل درون كبودي ليوان ، ترانه خواند
وقتي شمايل بطري
از سوزش عجيب نگهداري
و بوي تند رها شد
آن مرد بي قرار
دست خاكي خود در دهان گذاشت
ناگاه از تعجب اين كار
سي و هشت چشم نيمه خمار بسته
باز شد
و شگفتي و تحسين خويش را
مثل ستون خط و خالي سيگار
در چين چهره ي آن مرد گرم
خالي كرد
ناگاه
مردي صداي بمش را
بر گوش پيشخوان آويخت
ميهمان من ، بفرماييد
چند لحظه سكوت ، بعد
صداي پر هيبت مردي دگر
فضاي دود كافه را شكافت
من شرط را باختم به رفيقم
ميهمان من ، بفرماييد
حساب شد
در اوج اضطراب ميكده
آن مرد خاكي ساكت
پولي مچاله شده
بر چشم پيشخوان گذاشت
و در دو لنگه ي در ، ناپديد شد

Behrooz
02-24-2006, 03:33 PM
خواب يلدا
شب كه مي آيد و مي كوبد پشت را
به خودم مي گويم
من همين فردا
كاري خواهم كرد
كاري كارستان
و به انبار كتان فقر كبريتي خواهم زد
تا همه نارفيقان من و تو بگويند
فلاني سايه ش سنگينه
پولش از پارو بالا ميره
و در آن لحظه من مرد پيروزي خواهم بود
و همه مردم ،‌ با فداكاري يك بو تيمار
كار و نان خود را در دريا مي رزيند
تا كه جشن شفق سرخ گستاخ مرا
باز لال خون صادقشان
بر فراز شهر آذين بندند
و به دور نامم مشعل ها بفروزند
و بگويند
خسرو از خود ماست
پيروزي او دربست بهروزي ماست
و در اين هنگام است
و در اين هنگام است
كه به مادر خنواهم گفت
غير از آن يخچال و مبل و ماشين
چه نشستي دل غافل ، مادر
خوشبختي ، خوشحالي اين است
كه من و تو
ميان قلب پر مهر مردم باشيم
و به دنيا نوري ديگر بخشيم
شب كه مي آيد و مي كوبد
پشت در را
به خودم مي گويم
من همين فردا
به شب سنگين و مزمن
كه به روي پلك همسفرم خوابيده ست
از پشت خنجر خواهم زد
و درون زخمش
صدها بمب خواهم ريخت
تا اگر خواست بيازارد پلك او را
منفجر گردد ، نابود شود
من همين فردا
به رفيقانم كه همه از عرياني مي گريند
خواهم گفت
گريه كار ابر است
من وتو با انگشتي چون شمشير
من و تو با حرفي چون باروت
به عرياني پايان بخشيم
و بگوييم به دنيا ، به فرياد بلند
عاقبت ديديد ما ما صاحب خورشيد شديم
و در اين هنگام است
و در اين هنگام است
كه همان بوسه ي تو خواهم بود
كز سر مهر به خورشيد دهي
و منم شاد از اين پيروزي
به حميده روسري خواهم داد
تا كه از باد جدايي نهراسد
و نگويد هواي سردي است
حيف شد مويم كوتاه كردم
شب كه مي آيد و مي كوبد پشت در را
به خودم مي گويم
اگر از خواب شب يلدا ما برخيزيم
اگر از خواب بلند يلدا ، برخيزيم
ما همين فردا
كاري خواهيم كرد
كاري كارستان

Behrooz
02-24-2006, 03:33 PM
روح بابك در تو
در من هست
مهراس از خون يارانت ، زرد مشو
پنجه در خون زن و بر چهره بكش
مثل بابك باش
نه
سرخ تر ،‌ سرخ تر از بابك باش
دشمن
گرچه خون مي ريزد
ولي از جوشش خون مي ترسد
مثل خون باش
بجوش
شهر بايد يكسر
بابكستان بگردد
تا كه دشمن در خون غرق شود
وين خراب آباد
از جغد شود پاك و
گلستان گردد

Behrooz
02-24-2006, 03:34 PM
در دست هاي تو
دنيا
دروغين است
چشمت همه آهن
پايت همه ترديد
دستت همه كاغذ
اين فردا كه فراز دارد م يبيني
قلب بزرگ ماست
دريا درون سينه ام جاري ست
با قايق ترديد
با ارتفاع موج ها ، شلاق
در من همه فانوس ها
خاموش مي شوند
گل ها معلق در فضا
يكريز مي گريند
سنگين يك چيدن
سر پنجه ي بي اعتناي تست
و قلب مغموم كبوترها
در استكاك لحظه هاي دام
با سرخي شفاف
در انتظار مهرباني هاي چشمانند
پايت همه خسته
دستت همه بسته
در من طنين آبشاران نيست
در درست هاي تو
دنيا دروغين است

Behrooz
02-24-2006, 03:34 PM
رؤياي خويش است و بوسه بر لب هاي خويش
سرزمين من كه در قوس بامدادان
گل سرخ مي نوشد دختر كوچك باران
اقامتگاهم
ترانه اي ست پيشواز مسافر
و جاده هايش از رد گام ها عطرآگين
نشانه ي مقصد يا
ساحره ي گمشدگي
ژاليزيانا!
شبه جزيره اي با چشمه هاي شور و شيرين
گوش و گوشواره
انگشتري و اشاره
تشنگي و گلوبند
منظره ي خويش است و دسته گل پنجره ي خويش
در اين هواي طناز شعري اگر بسازي
ياد آور گفت و گوست هنگام عشق بازي
اي سرزمين سايه و روشن
ظهر معطر من
از تو به تو باز مي گردم
در جست و جوي عطشي كه هديه مي دهي
عطش پناهندگان

Behrooz
02-24-2006, 03:35 PM
دو تكه رخت ريخته بر صندلي
يادآور برهنگي توست
سوراخ جا بخاري كه به روي زمستان بستي
شايد بهار آينده
راه عروج ماست
تا نيلگونه ها
گر قصه ي قديمي يادت باشد
اين رختخواب قاليچه ي سليمان خواهد شد
آن جا اگر بخواهم كه در برت گيرم
لازم نكرده دست بسايم به جسم تو
فصلي مقدر است زمستان براي عشق
چون در بهار بذر زمستان شكفتني است
اي طوقه هاي بازيچه
اي اسب هاي چوبي
اي يشه هاي گمشده ي عطر
آن جا كه ژاله ياد گل سرخ را
بيدار مي كند
جاي سؤال نيست
وقتي كه هر مراسم تدفين
تكثير خستگي است
ما معني زمانه ي بي عشق را
همراه عاشقان كه گذشتند
با پرسشي جديد
تغيير مي دهيم
مثل ظهور دخترك چارقد گلي
با روح ژاله وارش
با كفش هاي چرخدارش
آن سوي شاهراه
بستر همان و بوسه همان است
با چند تكه ي رخت ريخته بر صندلي
دو جام نيمه پر
ته شمع نيمه جان
رؤياي بامداد زمستان
بيداري لطيف
آن سوي جاودانگي نيز
يك روز هست
يك روز شاد و كوتاه

Behrooz
02-24-2006, 03:35 PM
همه چيزم در ديار اجنبي است
ميوه هاي خونم و هر كه از ريشه ي من نوشيد
آتيه و رؤياهايم ، و حتي سايه ي عشقم
عاطفه هاي بي قرار
بخ ساحلهاي روسپيان بلند بالا و نخل هاي بهاري كوچيد
چرا با تو مي مانم اي مادر كهن
كه نمي دانم
چه وامي بر من داري ؟
سال هايم را هدر دادي
خونم را هبا كردي كه بنوشند اجاره داران
جوانيم را در سوداهايم خيالي به گرو نهادي
عوض را به من برات دوردستي دادي ، كه مبلغش آرمان بود
اكنون در پايان راه دستم مثل فكرم سپيد است
چه برايم ماند
جز غربت ناخواسته و دشنام از نورسيدگاني كه ندانم چه حقي بر من دارند ؟
گاه در پروازهايم رايحه ي نيل را مي شنوم
و گمشده ام را مي بينم كه در غرفه ي نامحرمان
به تماشاي رود وقت مي گذراند
انگار موقع دعاي سفر شد
راهم را بگشا
ديني اگر دارم بستان
اگر مي مانم نه براي توست
اگر مي خوانم نه به درگاه تو
به خدايي است كه هرگز تو را نيافريد

Behrooz
02-24-2006, 03:35 PM
گم كرده نمي گويد چه چيز را
گردش مي كند ميان مهمانخانه
خانم سكوت با زلف پسرانه
تا سكوت ازلي را بياشوبد از نگفتن ها
چه هرج و مرجي
يك حلقه ي بي تعهد را جا گذاشته
در پيش بند ظرف شويي
وسوسه مي شود
اما به ياد نمي آورد
قغاعده اي هم ندارد يافتن ها ، نهفتن ها
كبوتري ابلق ب تخته هاي مطبخ نوك مي كوبد
نسيم مي زود ، مي گذرد ، گلبرگ هاي پژمرده را مي روبد
تنها كاغذ هاي خط خطي شاهدند
در سبد زير ميزش
رفيقانه

Behrooz
02-24-2006, 03:37 PM
بنفشه زلف من اي سر و قد نسرين تن
كه نيست چون سر زلف بنفشه و سوسن
بنفشه زي تو فرستادم و خجل ماندم
كه گل كسي نفرستد بهديه زي گلشن
بنفشه گرچه دلاويز و عنبر آميز است
خجل شود بر آن زلف همچو مشك ختن
چو گيسوي تو ندارد بنفشه حلقه و تاب
چو طره تو ندارد بنفشه چين و شكن
گل و بنفشه چو زلف و رخت به رنگ و به بوي
كجاست اي رخ و زلفت گل و بنفشه من
به جعد آن نكند كاروان دل منزل
به شاخ اين نكند شاهباز جان مسكن
بنفشه در بر مويت فكنده سر درجيب
گل از نظاره رويت دريده پيراهن
كه عارض تو بود از شكوفه يك خروار
كه طره تو بود از بنفشه يك خرمن
بنفشه سايه ز خورشيد افكند بر خاك
بنفشه تو به خورشيد گشته سايه فكن
ترا به حسن و طراوت جز اين نيارم گفت
كه از زمانه بهاري و از بهار چمن
نهفته آهن در سنگ خاره است ترا
درون سينه چونگل دلي است از آهن
اگر چه پيش دو زلفت بنفشه بي قدراست
بسان قطره به دريا و سبزه در گلشن
بنفشه هاي مرا قدر دان كه بوده شبي
بياد موي تو مهمان آب ديده من
بنفشه هاي من از من ترا پيام آرند
تو گوش باش چو گل تا كند بنفشه سخن
كه اي شكسته بهاي بنفشه از سر زلف
دل رهي را چون زلف خويشتن مشكن

رهي معيري

Behrooz
02-24-2006, 03:37 PM
چرا همیشه از آیینه و نور بگوییم
گاهی هم از تاریکی و فولاد بگوییم
گاهی بجای ستودن عشق
آنرا محکوم کنیم
مجازاتش، حقیقت!!
ببیند که به اسم او، چه ها نمیکنند؟
بگذاریم که دلش ز خیانت بشکند

گاهی هم صلح را بازداشت کنیم
و بفرستیم به میدان جنگ
بگذاریم که لمس کند وحشت مردن و خون سرخ و گرم

گاهی از صداقت بازجویی کنیم
که تو کجا بودی وقتی که دروغ
دردلها پرسه می زد و ریا می فروخت؟

بیایید گاهی وفاداری را به دادگاه طلاق بفرستیم
و بیاندازیم وسوسه را بر جانش
و بگذاریم زُل زند چشمهای وقاحت بر چشمهایش

گاهی بر گلوی وحدت شمشیر تیز تفرقه گذاریم
بگذاریم بلرزد از وحشت تکه تکه شدن
بگذاریم که بکشد رنج اختیار

گاهی به عصمت گناه تزریق کنیم
بگذاریم تب کند ز لذت
بشناسد پشیمانی

گاهی تعادل را ببریم بر سر پرتگاه افراط
بگذاریم بریزد دلش ز ترس
و بلغزد تلو تلو خوران به درّهء تفریط

گاه بِدَریم لباس محرمیت را ز شریعت
بگذاریم تا بچشد عریانی شرم

بگذاریم گاه روح جسدش را غسل دهد
و لمس کند سردی مرگ

گاه دُعا را ببریم به بخش سرطان
بگذاریم ببیند به چشم، درد و یأس

گاه سکوت را بیاندازیم در کندوی همهمه
بگذاریم که کلافگی نیشش زند
نداند چکار کند؟
بدَوَد هر طرف ز مرهم درد

و گاه شعر را بیاندازیم در یک سلول با جفنگ
بگذاریم بیاموزد نا هماهنگی و نا موزونی
و فراموش کند لحظه ای هر چه نظم و حرف شاعرانه و همرنگ

Behrooz
02-24-2006, 08:06 PM
اگرچه حاليا ديريست كان بي كاروان كولي
ازين دشت غبار آلود كوچيده ست
و طرف دامن از اين خاك دامنگير برچيده ست
هنوز از خويش پرسم گاه
آه
چه مي ديده ست آن غمناك روي جاده ي نمناك ؟
زني گم كرده بويي آشنا و آزار دلخواهي ؟
سگي ناگاه ديگر بار
وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با او
چنانچون پاره يا پيرار ؟
سيه روزي خزيده در حصاري سرخ ؟
اسيري از عبث بيزار و سير از عمر
به تلخي باخته دار و ندار زندگي را در قناري سرخ ؟
و شايد هم درختي ريخته هر روز همچون سايه در زيرش
هزاران قطره خون بر خاك روي جاده ي نمناك ؟
چه نجوا داشته با خويش ؟
پ يامي ديگر از تاريكخون دلمرده ي سوداده كافكا ؟
همه خشم و همه نفرين ، همه درد و همه دشنام ؟
درود ديگري بر هوش جاويد قرون و حيرت عصباني اعصار
ابر رند همه آفاق ، مست راستين خيام ؟
تقوي ديگري بر عهد و هنجار عرب ، يا باز
تفي ديگر به ريش عرش و بر آين اين ايام ؟
چه نقشي مي زده ست آن خوب
به مهر و مردمي يا خشم يا نفرت ؟
به شوق و شور يا حسرت ؟
دگر بر خاك يا افلاك روي جاده ي نمناك ؟
دگر ره مانده تنها با غمش در پيش آيينه
مگر ، آن نازنين عياروش لوطي ؟
شكايت مي كند ز آن عشق نافرجام ديرينه
وز او پنهان به خاطر مي سپارد گفته اش طوطي ؟
كدامين شهسوار باستان مي تاخته چالاك
فكنده صيد بر فتراك روي جاده ي نمناك ؟
هزاران سايه جنبد باغ را ، چون باد برخيزد
گهي چونان گهي چونين
كه مي داند چه مي ديده ست آن غمگين ؟
دگر ديريست كز اين منزل ناپاك كوچيده ست
و طرف دامن از اين خاك برچيده ست
ولي من نيك مي دانم
چو نقش روز روشن بر جبين غيب مي خوانم
كه او هر نقش مي بسته ست ،‌ يا هر جلوه مي ديده ست
نمي ديده ست چون خود پاك روي جاده ي نمناك

Behrooz
02-24-2006, 08:07 PM
همه شب نالم چون ني ، كه غمي دارم
دل و جان بردي ، اما نشدي يارم
با ما بودي ، بي ما رفتي.
چون بوي گل به كجا رفتي؟
تنها ماندم ، تنها رفتي
چون كاروان رود...
فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم ، خون مي بارم
فتادم از پا به ناتواني
اسير عشقم ، چنان كه داني
رهائي از غم نمي توانم
تو چاره اي كن كه ميتواني
گر ز دل برآرم آهي
آتش از دلم خيزد
چون ستاره از مژگانم
اشك آتشين ريزد.
چون كاروان رود
فغانم از زمين
بر آسمان رود
دور از يارم خون مي بارم
نه حريفي تا با او غم دل گويم
نه اميدي در خاطر كه تو را جوبم
اي شادي جان ، سرو روان،
كز بر ما رفتي،
از محفل ما ، چون دل ما
سوي كجا رفتي؟؟
تنها ماندم ، تنها رفتي
چو ن بوي گل به كجا رفتي؟؟
به كجائي غمگسار من
فغان زار من بشنو...... باز آ
از صبا حكايتي از روزگار من بشنو
باز آ ..... باز آ..............سوي رهي
چون روشني از ديده ما رفتي
با قافله باد صبا رفتي
تنها ماندم ، تنها ماندم.......

Behrooz
02-24-2006, 08:08 PM
آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود
عكش شيدايي در آن آيينه شيدا نبود
لب همان لب بود ، اما بوسه اش گرمي نداشت
دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود
در دل بيدار خود جز بيم رسوايي نداشت
گر چه روزي همنشين جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
ديده ام آن چشم درخشان را ولي در اين صدف
گوهر اشكي كه من ميخواستم پيدا نبود
در لب لرزان من فرياد دل خاموش بود
آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود
جز من و او ديگري هم بود اما اي دريغ
آگه از درد دلم زآن عشق جان فرسا نبود...

Behrooz
02-24-2006, 08:08 PM
هواي حوصله ابري ست
چشمي از عشق ببخشايم تا رود آفتاب بشويد دلتنگي مرا
هنوز عشق در حول و حوش چشم تو مي چرخد
از من مگير چشم ،
دست مرا بگير و كوچه هاي محبت را با من بگرد
يادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامي دلها معنا شود
آنگونه عاشقم كه حرمت مجنون را احساس ميكنم .
آنگونه عاشقم كه نيستان را يكجا هواي زمزمه دارم .
آنگونه عاشقم كه هر نفسم شعر است

چشم تو شعر ، چشم تو شاعر است
من دزد شعرهاي چشم تو هستم

Behrooz
02-25-2006, 09:22 AM
صبح آمده ست برخيز
بانگ خروس گويد
وينخواب و خستگي را
در شط شب رها كن
مستان نيم شب را
رندان تشنه لب را
بار دگر به فرياد
در كوچه ها صدا كن
خواب دريچه ها را
با نعره ي سنگ بشكن
بار دگر به شادي
دروازه هاي شب را
رو بر سپيده
وا كن
بانگ خروس گويد
فرياد شوق بفكن
زندان واژه ها را ديوار و باره بشكن
و آواز عاشقان را
مهمان كوچه ها كن
زين بر نسيم بگذار
تا بگذري از اين بحر
وز آن دو روزن صبح
در كوچه باغ مستي
باران صبحدم را
بر شاخه ي اقاقي
آيينه ي خدا كن
بنگر جوانه ها را آن ارجمند ها را
كان تار و پود چركين
باغ عقيم ديروز
اينك جوانه آورد
بنگر به نسترن ها
بر شانه هاي ديوار
خواب بنفشگان را
با نغمه اي در آميز
و اشراق صبحدم را
در شعر جويباران
از بودن و سرودن
تفسيري آشنا كن
بيداري زمان را
با من بخوان به فرياد
ور مرد خواب و خفتي
رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن

Behrooz
02-25-2006, 09:22 AM
در آينه دوباره نمايان شد
با ابر گيسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندي ؟
كه سالهاست
بالاي دار رفتي و اين شحنه هاي پير
از مرده ات هنوز
پرهيز مي كنند
نام تو را به رمز
رندان سينهچاك نشابور
در لحظه هاي مستي
مستي و راستي
آهسته زير لب
تكرار مي كنند
وقتي تو
روي چوبه ي دارت
خموش و مات
بودي
ما
انبوه كركسان تماشا
با شحنه هاي مامور
مامورهاي معذور
همسان و همسكوت مانديم
خاكستر تو را
باد سحرگهان
هر جا كه برد
مردي ز خاك روييد
در كوچه باغ هاي نشابور
مستان نيم شب به ترنم
آوازهاي سرخ تو را باز
ترجيع وار زمزمه كردند
نامت هنوز ورد زبان هاست

Behrooz
02-25-2006, 09:22 AM
هميشه دريا درياست
هميشه دريا طوفان دارد
يگو !‌ براي چه خاموشي
بگو : جوان بودند
جوانه هاي برومند جنگل خاموش
بگو ! براي چه مي ترسي
سپيده دم اينجا
شقايقان پريشيده در نسيم
هراسان
بر اين گريوه فراوان ديده ست
به آبهاي خزر
موجهاي سرگردان
و باده هاي پريشان بگو بگو
باري
پيام برگ شقايق را
در لحظه اي كه مي ريزد
و مي فشاند
آن بذر ساليانه فصلش را
به دشتها ببرند
بگو !‌ براي چه خاموشي
سپيده مي دانست آيا
كه در كرانه ي او
چه قلب هاي بزرگي را
دوباره از تپش افكندند؟
و باز مي داند آيا كه در كرانه ي او
آن كران نا بكران
در آن سوي شب و روز
چه قلب هاي بزرگي كه مي تپند هنوز ؟
خوشا سپيده دما
كه سرخ بوته ي خون شما
در آينه اش
ميان مرگ و شفق
تا صنوبر و خورشيد
چنان تجلي كرد
و باز بار دگر
سرود بودن را
در برگ برگ آن بيشه
و موج موج خزر
جاودانگي بخشيد
به روي گستره ي سبز جنگل بيدار
خوشا سپيده دما وان كرانه ي ديدار

Behrooz
02-25-2006, 09:23 AM
پایان گفتگوی دو شب زنده دار
انگار آن حقیقت فرجامین را ،
فرجام هرحقیقت را انگار
آغاز بود :
- (( فردا کجا ببینمت ؟ ))
آن دیگر
خمیازه اش به خنده بدل شد :
- (( فردا ؟
نگاه کن :
خورشید سرزده ست . ))
خمیازه اش به خنده بدل شد .
فردا
امروز بود ،
و روز ،
روز کسل ،
کسالت تاریخ با پگاهش
درامتداد زرد خیابان
می رفت .


آن هردو باز خسته و خالی بودند .
وجویبار پرسه زدن شان
برآن دوراهه باز
به ناچار
می رفت تا دوشقه شود .


و روز
خمیازه بود و خنده
که ناگاه
حیرت دهان گشود
درحفره های آنی ،
و قارچ های ناگاهان روئیدند ،
و چترهای دود
باران آفتاب را حائل شدند .


فرصت نیافت
آن نعره بلند که می بایست
- باانفجار وحشت درچشم –
تا آسمان کشیده شود .
فرصت نیافت
حتا
درد
تاجنگل عصب را آتش زند .


لختی دگر
زیرنثارخاکستر
شطی هزارشاخه ، پریشان ،
ازبادهای سرخ و سیاه
برگستره ی بیابان
می رفت ...

Behrooz
02-25-2006, 09:24 AM
زين محبسي كه زندگي اش خوانند
هرگز مرا توان رهايي نيست
دل بر اميد مرگ چه مي بندم
ديگر مرا ز مرگ ، جدايي نيست
مرگ است ، مرگ تيره ي جانسوز است
اين زندگي كه مي گذرد آرام
اين شام ها كه مي كشدم تا صبح
وين بام ها كه مي كشدم تا شام
مرگ است ، مرگ تيره ي جانسوز است
اين لحظه هاي مستي و هشياري
اين شام ها كه مي گذرد در خواب
و آن روز ها كه رفت به بيداري
تا چند ، اي اميد عبث ، تا چند
دل برگذشت روز و شبان بستن ؟
با اين دو دزد حيله گر هستي
پيمان مهر بستن و بگسستن ؟
تا كي برآيد از دل تاريكي
چشمان روشني زده ي خورشيد ؟
تا كي به بزم شامگهان خندد
اين ماه ، جام گمشده ي جمشيد ؟
دندان كينه جوي خدايانست
چشمان وحشيانه ي اخترها
خندد چو دست مرگ فروپيچد
طومار عمر بهمن و آذرها
دانم شبي به گردن من لغزد
اين دست كينه پرور خون آشام
دانم شبي به غارت من خيزد
آن ديدگان وحشي بي آرام
تا كي درون محبس تنهايي
عمري به انتظار فرو مانم
تا كي از آنچه هست سخن گويم ؟
تا كي از آنچه نيست سخن رانم ؟
جانم ز تاب آتش غم ها سوخت
اي سينه ي گداخته ، فريادي
اي ناله هاي وحشي مرگ آلود
آخر فرا رسيد به امدادي
سوز تب است و واهمه ي بيمار
مرگ است و راه گمشدگان درپيش
اشك شب است و آه سحرگاهان
وين لحظه هاي تيرگي و تشويش
در حيرتم كه چيست سرانجامم
زيرا از آنچه هست ، حذر دارم
زين مرگ جاودانه گريزانم
در دل ، اميد مرگ دگر دارم
اينك تو ، اي اميد عبث !‌ بازآي
وينك تو ، اي سكوت گران ! بگريز
اي ماه آرزو كه فرو خفتي
بار دگر ، كرشمه كنان برخيز
جانم به لب رسيد و تنم فرسود
اي آسمان !‌ دريچه ي شب واكن
اي چشم سرنوشت ، هويدا شو
او را كه در منست هويدا كن

Behrooz
02-25-2006, 09:24 AM
وقتي كه شب با عطر پيچك ها
از آسمان روشن ارديبهشتي در اتاق تيره ام لغزيد
من ، نامه اي را در جواب نامه اي آغاز مي كردم
نور از چراغ سقف مي تابيد
من، با پر و بال قلم ، از خطه ي كاغذ
تا قله ي انديشه ها پرواز مي كردم
ناگاه ، مغز لامپ در بطن فراخش ريخت
كار قلم ، دشوار
كار شب آسان شد
آواي پايي از فراز پلكان برخاست
بيگانه اي بر آستان من ، نمايان شد
دستش كليد برق را چرخاند
اما از آن كوشيدن باطل ،‌ پشيمان شد
با خود ، به نجوا گفت : در اينجا چراغي نيست
رندانه گفتم : روشني در توست
پاسخ ، در آن سوي لبانش ماند
وز پشت ظلمت ، مردمك هاي درشتش را
ديدم كه در قعر سفيدي هاي چشمانش
حيران ،‌ به دنبال چراغ مرده مي گردند
آنگاه دست او هماهنگ نگاه او
در تيرگي ها آن قدر كاويد
تا نعش سرد لامپ را در زير آوار حبابش يافت
وز دور ، در نوري كه از روزن فرو مي تافت
درپيش چشمانم نگاهش داشت
لحن درشت سرزنشبارش مرا لرزاند
آيا تو مي خواهي كه اين روشندل بيدار
از ريسمان دار ،‌ خود را در شب آويزد؟
آن سان كه مغزش نگاهان دراندرون ريزد ؟
در چشم تو ، آيا قباي مرگ
تنها و تنها بر تن همسايگان نيكوست ؟
تا كي به مرگ دوست ، آسان مي خوري سوگند
اما نمي ميري به جاي دوست ؟
گفتار او ،‌ حق بود
از خويش پرسيدم كه آيا ديدگان او
يك شب ، مرا هم چون چراغ مرده اي
از سقف ، آويزان تواند ديد ؟
هرگز ندانستم كه اين انديشه را دريافت
يا ، بي سبب خنديد
آنگاه ، بانگ پاي او از آستان برخاست
اندام او ، از ديده ، پنهان شد
هر چند امشب ،‌ آن شب ارديبهشتي نيست
اي ميهمان ناشناس من
بار دگر ، بر آستان من نمايان شو
خندان ،‌ سلامم كن
من ، نيمه اي از نامه را مانم
اين نيمه ي ننوشته را بنويس
بنويس و با شادي تمامم كن

Behrooz
02-25-2006, 09:25 AM
آن آتش شبانه كه ابليس بر فروخت
زان پيشتر كه شعله فرستد به آسمان
شهر فرشتگان زمين را فراگرفت
ابليس بار ديگر باغ بهشت را
با آتش گناهش تسخير كرده بود
او ، در شبي سياه ، به يك جنبش قلم
بر نقشه ي طبيعي جغرافياي خاك
اقليم خشم و خون را تصوير كرده بود
او ، در مسير باد ، هزاران جرقه را
از آسمان سرخ
همراه دوده ايي چون برف قيرگون
سوي زمين تيره سرازير كرده بود
او ، با جرقه هاي حري شبانه اش
نسل ستاره را
مانند پشه هاي درخشان فسفرين
در آبگير دريا ، تكثير كرده بود
در آن شب شگفت
برگرد من ، گروه عظيم درخت ها
از هول سوختن
انديشه ي فرار به سر داشتند و ، پاي
در انقياد خاك
وز باد آتشين كه سر آسيمه مي گذشت
بر پيكر برهنه ي خود : لرزه ي هلاك
من بيخبر ز خويش در آن ازدحام سبز
از آتش دروني خود مي گداختم
زيرا كه رنج ماندن و ميل گريز را
مانند هر درخت
بيش از تمام آدميان مي شناختم
در من حريقي خاطره اي شعله مي كشيد
وز لابلاي دود پريشان ساليان
مي ديدم آن گذشته ي آتش گرفته را
مي ديدم آن طلوع جنون را در آسمان
وان خاكيان غافل در خواب رفته را
در آن شب شگفت
من از اشاره هاي درختان به پاي خويش
دريافتم كه مشكلشان : ره سپردن است
اما من از گريز ، گزيري نداشتم
زيرا به يك نگاه
ديدم كه آشيانه ي من ، جاي دشمن است
وز خاك خود ، به كشور بيگانه آمدم
آري ، شبي كه هرم نفس هاي اهرمن
شهر فرشتگان زمين را به شعله سوخت
من در ميان آتش پنهان خاطره
وان دوزخي كه در دل شب جلوه مي فروخت
بر جاي مانده بودم و بي انكه بشنوم
فرياد مي زدم كه : هلا اي درخت ها
اي بستگان خاك
آيا من از برابر اين آتش بزرگ
با پاي چابكي كه هنوزش نبسته اند
ديگر كجا روم ؟
راهي به غير ازين نشناسم كه ناگهان
همراه باد نيمه شبان از سر حريق
چون دود ، پر گشايم و سوي فنا روم

Behrooz
02-25-2006, 09:25 AM
چرا پنهان كنم ؟ عشق است و پيداست
درين آشفته اندوه نگاهم
تو را مي خواهم اي چشم فسون بار
كه مي سوزي نهان از ديرگاهم
چه مي خواهي ازين خاموشي سرد ؟
زبان بگشا كه مي لرزد اميدم
نگاه بي قرارم بر لب توست
كه مي بخشي به شادي هاي نويدم
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغي در شب تارم برافروز
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو رز اين سكوت آشناسوز

Behrooz
02-25-2006, 09:26 AM
بسترم
صدف خالي يك تنهايي ست
و تو چون مرواريد
گردن آويز كسان دگري

Behrooz
02-25-2006, 09:26 AM
گفتمش
شيرين ترين آواز چيست ؟
چشم غمكينش به رويم خيره ماند
قطره قطره اشكش از مژگان چكيد
لرزه افتادش به گيسوي بلند
زير لب غمناك خواند
ناله زنجيرها بر دست من
گفتمش
آنگه كه از هم بگسلند
خنده تلخي به لب آورد و گفت
آرزويي دلكش است اما دريغ
بخت شورم ره برين اميد بست
و آن طلايي زورق خورشيد را
صخره هاي ساحل مغرب شكست
من به خود لرزيدن از دردي كه تلخ
در دل من با دل او مي گريست
گفتمش
بنگر در اين درياي كور
چشم هر اختر چراغ زورقي ست
سر به سوي آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقي ست
ليكن اين شب نيز دريا يي ست ژرف
اي دريغا ش يروان !‌ كز نيمه راه
مي كشد افسون شب در خواب شان
گفتمش
فانوس ماه
مي دهد از چشم بيداري نشان
گفت
اما در شبي اين گونه گنگ
هيچ آوايي نمي آيد به گوش
گفتمش
اما دل من مي تپد
گوش كن اينك صداي پاي دوست
گفت
اي افسوس در اين دام مرگ
باز صيد تازه اي را مي برند
اين صداي پاي اوست
گريه اي افتاد در من بي امان
در ميان اشك ها پرسيدمش
خوش ترين لبخند چيست ؟
شعله اي در چشم تاركش شكفت
جوش خونن در گونهاش آتش فشاند
گفت
لبخندي كه عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بوسيدمش

Behrooz
02-25-2006, 09:26 AM
از هم گريختيم
و آن نازنين پياله دلخواه را دريغ
بر خاك ريختيم
جان من و تو تشنه پيوند مهر بود
دردا كه جان تشنه خود را گداختيم
بس دردناك بود جدايي ميان ما
از هم جدا شديم و بدين درد ساختيم
ديدار ما كه آن همه شوق و اميد داشت
اينك نگاه كن كه سراسر ملال گشت
و آن عشق نازنين كه ميان من و تو بود
دردا كه چون جواني ما پايمال گشت
با آن همه نياز كه من داشتم به تو
پرهيز عاشقانه منناگزير بود
من بارها به سوي تو بازآمدم ولي
هر بار دير بود
اينك من و تو ايم دو تنهاي بي نصيب
هر يك جدا گرفته ره سرنوشت خويش
سرگذشته در كشاكش طوفان روزگار
گم كرده همچو آدم و حوا بهشت خويش

Behrooz
02-25-2006, 09:26 AM
بازباران است و شب چون جنگلي انبوه
از زمين آهسته مي رويد
با نواهايي به هم پيچيده زير ريزش باران
با خود او را زير لب نجواست
سرگذشتي تلخ مي گويد
كوچه تاريك است
بانگ پايي مي شود نزديك
شاخه اي بر پنجره انگشت مي سايد
اشك باران مي چكد بر شيشه تاريك
من نشسته پيش آتش در اجاقم هيمه مي سوزد
دخترم يلدا
خفته در گهواره مي جنباندش مادر
شب گران بار است و باران همچنان يكريز مي بارد
سايه باريك اندام زني افتاده بر ديوار
بچه اش را مي فشارد در بغل نوميد
در دلش انگار چيزي را
مي كنند از ريشه خون آلود
لحظه اي مي ايستد خم مي شود آهسته با ترديد
رعد مي غرد
سيل مي بارد
آخرين انديشه مادر
چه خواهي شد ؟
آسمان گويي ز چشم او فرو مي بارد اين باران
باز باران است و شب چون جنگلي انبوه
بر زمين گسترده هر سو شاخ و برگش را
با صداهايي به هم پيچيده دارد زير لب نجوا
من نشسته تنگ دل پيش اجاق سرد
دخترم يلدا
خفته در گهواره اش آرام

Behrooz
02-25-2006, 09:27 AM
خطاب به استاد شهريار


با من بي كس تنها شده ، يارا تو بمان
همه رفتند ازين خانه ، خدا را تو بمان
من بي برگ خزان ديده ، دگر رفتني ام
تو همه بار و بري ، تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر اين نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان
زين بيابان گذري نيست سواران را ، ليك
دل ما خوش به فريبي است ، غبارا تو بمان
هر دم از حلقه ي عشاق ، پريشاني رفت
به سر زلف بتان ، سلسله دارا تو بمان
شهريارا تو بمان بر سر اين خيل يتيم
پدرا ، يارا ، اندوهگسارا تو بمان
سايه در پاي تو چون موج چه خوش زار گريست
كه سر سبز تو خوش باشد ، كنارا تو بمان

Behrooz
02-25-2006, 09:30 AM
جواب استاد شهريار به هوشنگ ابتهاج




سايه جان رفتني هستيم بمانيم كه چه؟
زنده باشيم و همه روضه بخوانيم كه چه؟

درس اين زندگي از بهر ندانستن ماست
اين همه درس بخوانيم و ندانيم كه چه؟

خود رسيديم به جان،نقش عزيزي هر روز
دوش گيريم و بخاكش برسانيم كه چه؟

آري اين زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشيم و به عزيزان بچشانيم كه چه؟

دور سر هلهله و هاله ي شاهين اجل
ما به سر گيجه كبوتر بپرانيم كه چه؟

كشتي اي را كه پي غرق شدن ساخته اند
هي به جان كندن از اين ورطه برانيم كه چه؟

قسمت خرس و شغال است خود اين باغ مويز
بي ثمر غوره ي چشمي بچلانيم كه چه؟

بدتر از خواستن اين لطمه ي نتوانستن
هي بخواهيم و رسيدن نتوانيم كه چه؟

ما طلسمي كه قضا بسته ندانيم شكست
كاسه و كوزه سر هم بشكانيم كه چه؟

گر رهايي است براي همه خواهيد از غرق
ورنه تنها خودي از لجه رهانيم كه چه؟

قاتل مرغ و خروسيم يكي مان كمتر
اين همه جان گرامي بستانيم كه چه؟

مرگ يك بار مثل ديدم و شيون به كنار
اينقدر پاي تحلل بكشانيم كه چه؟

شهريارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانيم که چه؟

Behrooz
02-25-2006, 09:31 AM
اي دل ، به كوي او ز كه پرسم كه يار كو
در باغ پر شكوفه ، كه پرسد بهار كو
نقش و نگار كعبه نه مقصود شوق ماست
نقشي بلند تر زده ايم ، آن نگار كو
جانا ، نواي عشق خموشانه خوش تر است
آن آشناي ره كه بود پرده دار كو
ماندم درين نشيب و شب آمد ، خداي را
آن راهبر كجا شد و آن راهوار كو
اي بس بسنم كه بر سر ما رفت و كس نگفت
آن پيك ره شناس حكايت گزار كو
چنگي به دل نمي زند امشب سرود ما
آن خوش ترانه چنگي شب زنده دار كو
ذوق نشاط را مي و ساقي بهانه بود
افسوس ، آن جواني شادي گسار كو
يك شب چراغ روي تو روشن شود ، ولي
چشمي كنار پنجره ي انتظار كو
خون هزار سرو دلاور به خاك ريخت
اي سايه ! هاي هاي لب جويبار كن

Behrooz
02-25-2006, 09:31 AM
درين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت ملال ما پرنده پر نمي زند
يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند
گذر گهي ست پر ستم كه اندر او به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت ازين خراب تر نمي زند
چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات ؟
برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر ، بيفكنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر كسي تبر نمي زند

Behrooz
02-25-2006, 09:31 AM
نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن مي گويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما كس نرسيد
همه جا زمزمه ي عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست
اين همه قصه ي فردوس و تمناي بهشت
گفت و گويي و خيالي ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه ي عقل
هر كجا نامه ي عشق است نشان من و توست
سايه ز آتشكده ي ماست فروغ مه و مهر
وه ازين آتش روشن كه به جان من و توست

Behrooz
02-25-2006, 09:32 AM
اي عشق همه بهانه از توست
من خامشم اين ترانه از توست
آن بانگ بلند صبحگاهي
وين زمزمه ي شبانه از توست
من انده خويش را ندانم
اين گريه ي بي بهانه از توست
اي آتش جان پاكبازان
در خرمن من زبانه از توست
افسون شده ي تو را زبان نيست
ور هست همه فسانه از توست
كشتي مرا چه بيم دريا ؟
توفان ز تو و كرانه از توست
گر باده دهي و گرنه ، غم نيست
مست از تو ، شرابخانه از توست
مي را چه اثر به پيش چشمت ؟
كاين مستي شادمانه از توست
پيش تو چه توسني كند عقل ؟
رام است كه تازيانه از توست
من مي گذرم خموش و گمنام
آوازه ي جاودانه از توست
چون سايه مرا ز خاك برگير
كاينجا سر و آستانه از توست

Behrooz
02-25-2006, 09:32 AM
شب آمد و دل تنگم هواي خانه گرفت
دوباره گريه ي بي طاقتم بهانه گرفت
شكيب درد خموشانه ام دوباره شكست
دوباره خرمن خاكسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاري شد و به شعر نشست
صداي خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهي پسند كماندار فتنه كز بن تير
نگاه كرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
اميد عافيتم بود روزگار نخواست
قرار عيش و امان داشتم زمانه گرفت
زهي بخيل ستمگر كه هر چه داد به من
به تيغ باز ستاند و به تازيانه گرفت
چو دود بي سر و سامان شدم كه برق بلا
به خرمنم زد و آتش در آشيانه گرفت
چه جاي گل كه درخت كهن ز ريشه بسوخت
ازين سموم نفس كش كه در جوانه گرفت
دل گرفته ي من همچو ابر باراني
گشايشي مگر از گريه ي شبانه گرفت

Behrooz
02-25-2006, 09:32 AM
به جز باد سحرگاهي كه شد دمساز خاكستر ؟
كه هر دم مي گشايد پرده اي از راز خاكستر
به پاي شعله رقصيدند و خوش دامن كشان رفتند
كسي زان جمع دست افشان نشد دمساز خاكستر
تو پنداري هزاران ني در آتش كرده اند اينجا
چه خوش پر سوز مي نالد ، ، زهي آواز خاكستر
سمندرها در آتش ديدي و چون باد بگذشتي
كنون در رستخيز عشق بين پرواز خاكستر
هنوز اين كنده را رؤياي رنگين بهاران است
خيال گل نرفت از طبع آتشباز خاكستر
من و پروانه را ديگر به شرح و قصه حاجت نيست
حديث هستي ما بشنو از ايجاز خاكستر
هنوزم خواب نوشن جواني سر گران دارد
خيال شعله مي رقصد هنوز از ساز خاكستر
چه بس افسانه هاي آتشينم هست و خاموشم
كه بانگي برنيايد از دهان باز خاكستر

Behrooz
02-25-2006, 09:33 AM
پر كن پياله را
كاين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها كه در پي هم ميشود تهي
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريزپا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نميبرد
هان اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
پرواز كن به دشت غم انگيز همر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره كه عقابم نميبرد
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اينكه ناله مي كشم از دل كه : آب ‌آب
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر كن پياله را

m/javid
02-26-2006, 01:36 AM
عقل و عشق
*****************************
خدا كند كه گرفتار عشق گردد دل// چرا كه چاره ي هردرد بي دوا باشد
زدست عقل گريزان شو و به عشق بكوش// خوش آندلي كه بدو زار و مبتلا باشد
درون ميكده ي عشق ، عقل زايل شد// به دست ساقي آن ، جام دلربا باشد
ميان عاشق و عاقل قرابتي نَبُوَد//چرا كه عاقل از اسرار دل رها باشد
تو درس معرفت اوّل بخوان و عاشق شو// بدون معرفت عاشق شدن بلا باشد
زدل رود غم اگر عشق خانه در آن كرد// حساب عشق و غم از ابتدا جدا باشد
به راه عشق خطرها ببايدت «جاويد»// در اين مقام نه جاي غَش و ريا باشد

m/javid
02-26-2006, 01:57 AM
دوست عزیز بهروز سارا اشعار جالبی در اینجا می گذاری اگر به نام شاعران اشعار هم اشاره کنی جالب تر است

Behrooz
02-26-2006, 10:07 AM
دوست من
خيلي خوشحالم كه شما را در اين تاپيك مي بينم .
اميدوارم بيش از اين شاهد حضور شما و اشعارتان در اين تاپيك باشيم .

به نكته خوبي اشاره فرموديد .

از اين پس نام شاعران و اطلاعات مختصر ديگر در حد امكان قرار داده خواهد شد .


موفق باشيد .

Behrooz
02-26-2006, 10:17 AM
زماني
با تكه اي نان سير مي شدم
و با لبخندي
به خانه مي رفتم
اتوبوس هاي انبوه از مسافر را
دوست داشتم
انتظار نداشتم
كسي به من در آفتاب
صدندلي تعارف كند
در انتظار گل سرخي بودم

***************************

احمد رضا احمدي

Behrooz
02-26-2006, 10:18 AM
سخن از بخت نگاهی نیست
که براوعایق بیرنگ بلور
راه نتواند بست
به زمانی که بلوغ نور
رنگ ها را به هماغوشی درباغ فرا می خواند .
سخن از بهت مه آلوده چشمانی ست
که پس پنجره بسته به جا می ماند .

***************************
اسماعيل خويي

Behrooz
02-26-2006, 10:18 AM
درسفربودیم ،
بادپامان چالاک چوباد ،
گرچه سرتاپاش ازپولاد ...

***

1

جاده می لغزید .
- نگهم گلدانی بود که از پنجره تشویش فروافتاد –
زیرپایم را خالی دیدم :
- (( جاده انگرنواری ست .
آه ، گوئی مابازیچه دستی بازیگوشیم
کز پس پشته آغاز
جاده را مثل نواری لغزان
می کشد ، تند و توانا ، سوی خویش .
رفتن است این آیا ،
یارانده شدن است ؟ ))

2

جاده می رفت .
- خستگی زنجره ای بود که درخونم زمزمه می کرد –
کتابم رابستم :
- (( جاده طوماری است
یکنواخت .
جاده تکرار رخوتناک یک واژه ست ،
جاده یعنی : رفتن ، رفتن ، رفتن ، رفتن ... ))


ورسیدن
به افق می مانست
( دست نایافتنی بود ) .

3

جاده می آمد .
- باز آن شادی بی چون وچرا در من
فوج پرموجی از سار وقناری بود ،
داشتم می گفتم :

- (( جاده جوباری ست ،
بادپامان ، رهوار ، برآن
چو یکی زورق زیبا ، گذران ...))

دیدم ، اما گفتن بیهوده ست ،
جاده ، دیدم ، در خویش همان است که بوده ست ،
وهمان است که خواهد بود .


- (( جاده ( باخود گفتم ) جاده ست ،
نواری نه ،
طوماری نه ،
جوباری نه ،
جاده جاده ست ،
کیست ؟ ...
( فریاد زدم درخویش )
ای شمایان درمن !
ازشمایان درمن کیست که با خورجینی سرشار ازخاموشی
سفری دیگر را
دربی واژگی دیدار
آماده ست ؟
کیست ؟
کیست ؟ ... ))


******************
اسماعيل خويي

Behrooz
02-26-2006, 10:19 AM
نازي : بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه
مي گم كه خلي قشنگه كه بشر تونسته آتيشو كشف بكنه
و قشنگتر اينه كه
يادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره
راسي راسي ؟ يه روزي
اگه گوجه هيچ كجا پيدانشه
اون وقت بشر چكار كنه ؟
من : هيچي نازي
دانشمندا تز مي دن تا تابه ها را بخوريم
وقتي آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو مي كنه و با هلهله
از روي آتيش مي پره
نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو
اگه با هم بخوريم
هلهله هاي من وتو
چطوري ثبت مي شه
من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش مي كنند
عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه
نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟
من : من سياه و تو سفيد
نازي : آتيش چي ؟ تو آبا خاموش نمي شن آتيشا
من : نمي دونم والله
چتر رو بدش به من
نازي : اون كسي كه چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزيز دل من ‚ آدم بود


*******************************
حسين پناهي

Behrooz
02-26-2006, 10:19 AM
حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما چيزي خوابم را آشفته كرده است
در دو ظاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
با آن گيس هاي سياه و روز پريشانشان
كاش تنها نبودم
فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟
كاش تنها نبودي
آن وقت كه مي تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
مي داني ؟
انگار چرخ فلك سوارم
انگار قايقي مرا مي برد
انگار روي شيب برف ها با اسكي مي روم و
مرا ببخش
ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟
مي شنوي ؟
انگار صداي شيون مي آيد
گوش كن
مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد
اما به جاي آن
مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم
گوش كن
يكي بود يكي نبود
زني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه
به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است
به جاي علوفه دادن به ماديان ها آبستن
به جاي پختن كلوچه شيرين
ساده و اخمو
در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند
صداي شيون در اوج است
مي شنوي
براي بيان عشق
به نظر شما
كدام را بايد خواند ؟
تاريخ يا جغرافي ؟
مي داني ؟
من دلم براي تاريخ مي سوزد
براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند
براي خمره هاي عسلش كه در رف ها شكسته اند
گوش كن
به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگير نوشت
حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هايند
مي داني ؟
از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است
كودك
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه
بي نهايت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور كن
آن ها در انديشه چيزي مبهم
كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را
در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند
يادم مي آيد
روزگاري ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم
عشق را چگونه مي شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت
ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است
وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند
من تو را
او را
كسي را دوست مي دارم

**************************
حسين پناهي

Behrooz
02-26-2006, 12:17 PM
سبو بشكست ، ساقي ! همتي از غصه مي ميريم
شكسته تيله ها را بر لبم كش تا سحر گردد
در ميخانه را قفلي بزن ترسم كه ولگردي
ز درد آتشين زخم خبر گردد
خبر گردد
به پيراهن بپوشان روزن ميخانه را ساقي
كه چشم هرزه گردان هم نبيند ماجرايم را
به خويشم اعتباري نيست ، گيسو را ببر ساقي
و با آن كوششي كن تا ببندي دست و پايم را
ز خون سينه ام ، ساقي ! بكش نقش زني بي سر
به روي آن خم خالي كه پاي آنستون مانده
به زير طرح آن بنويس با يك خط ناخوانا
به راه دشمني مانده ز راه دوستي رانده
و دندانهاي من سوراخ كن با مته ي چشمت
نخي بر آن بكش ، وردي بخوان آويز بر سينه
كه گر آزاده اي پرسيد روزي : پس چه شد شاعر
نگويد : مرد از حسرت بگويد : مرد از كينه

***********************
نصرت رحماني

Behrooz
02-26-2006, 12:17 PM
مادر

مادر منشين چشم ب ه ره برگذر امشب
بر خانه پر مهر تو زين بعد نيايم
آسوده بياران و مكن فكر پسر را
بر حلقه اين خانه دگر پنجه نسايم
با خواهر من نيز مگو : او به كجا رفت
چون تازه جوان است و تحمل نتواند
با دايه بگو : نصرت ، مهمان رفيقيست
تا بستر من را سر ايوان نكشاند
فانوس به درگاه مياويز! عزيزم
تا دختر همسايه سر بام نخوابد
چون عهد در اين باره نهاديم من و او
فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد
پيراهن من را به در خانه بياويز
تا مردم اين شهر بدانند كه ؟ بودم
جز راه شهيدان وطن ره نسپردم
جز نغمه آزادي شعري نسرودم
اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار
هر چند كه كولي صفت از من برميده است
او پاك چودرياست تو ناپاك ندانش
گرگ دهن آلوده و يوسف ندريده است
ب گونه او بوسه بزن عشق من او بود
يك لاله وحشي بنشان بر سر مويش
باري گله اي گر به دلت مانده ز دستش
او عشق من است آه ... مياور تو به رويش



****************************************
نصرت رحماني

Behrooz
02-26-2006, 12:18 PM
تو چهره ات شگفت ترين ست
اي مخمل مقدس آتش
اي بي خيال من
در چشم هاي تو
اين مشت هاي بسته
اين شعله هاي بسته
اين شعله هاي پاك بلند
آخر به انزواي سرد و قفس ها
و فواره هاي منجمد روز
راه خواهد يافت
و طرح منفجر كننده ي آن
بر گوش هاي محتضر
مثل دو گوشواره زرين
آويزه مي كند
اينك سپيده ي آشتي چه قدر نزديك است
و خون سرخ رنگ منقبض ما
آخر به عمق قلب جهان
راه خواهد يافت
تو چهره ات شگفت ترين ست
وقتي تو حرف مي زني
آفتاب
از اوج شوكت خود به زير مي آيد
تا آخرين پيام تو را
مانند برگ كتاب مقدس
بر نيزه هاي نور هديه كند
تا همسايه ها
از تصور بي باكي ما بهراسند
و آن روز خفته در حرير بيايد
كه بوسه هاي دختران عاشق ما
طعم سپيده ي موعود
و رنگ پاك ترين لحظه را نشانه دهد
تو چهره ات عزيزترين است
و رمز گشودن درها
در دست هاي خالي توست
وقتي تو مي گويي
بهار نمي آيد
و زمستان ادامه خواهد داشت
وقتي تو مي گريي
بذرهاي روينده
ميان دست هاي روستايي ما
نابود مي شود
وقتي تو مي خندي
تو چهره ات عزيزترين است
اي مخمل مقدس آتش
اي بي خيال من


*******************************
خسرو گلسرخي

Behrooz
02-26-2006, 12:19 PM
از دوردست عمر
تا سرزمين ميلادم
صدها هزار فرسخ بود
با اسب هاي خسته كه راه دراز را
توفان ضربه هاي سم آرند از ارمغان
با بوي خيس يال
و طبل هاي بي قرار نفس ها
پرواز تازيانه ي خود را فراز راه
افرشاتم
انبوه لال فاصله ها را
اين خيل خيره گي ها را زير پاي خويش
انباشتم
ديدم كه شوق آمدن من
يكباره ازدحام عظيم سكوت شد
ديدم تولدم به ديارش غريب بود
و سايه اي كه سوخته ز آواره گي ، هنوز
در آفتاب ها
دنبال لانه ي تن من
مي گردد
تنهايي زمين من ، آنجا
با صد شكاف بيهوده ، روياي سيل را
خنديده است
پيشاني شكسته ي بارو ها
راز جهان برهنگي را به چشم دهر
اوج مناره ها
كز هول تند صاعقه سرباختند
در بي زباني اش همه سرشار سنگ
خامش مانده ،‌ وسعت شن هاي دور را
انديشه مي كند
شايد گريز سايه ي بالي ؟
شايد طنين بانگ اذاني
آن برج هاي كهنه ، كه ماندند
بي بغبغوي گرم كبوترها
پرهاي سرد و ريخته را ديريست
با بادهاي تنها ، بيدار مي كنند
و ريگزار ها كه نشاني ز رود و دشت
گويي درخت ها و صداها را
تكرار مي كنند
انصاف ماهتاب
در خواب جانورها
و خار بوته ها
شب هاي شب تقدس مي ريزد
و از بلند ريخته بر خاك
از يادگار قلعه ي مفقود
سوداي اوج و همهمه مي خيزد
و بام ها به ريزش هر باران
غربال مي شوند
با خاك هايشان كه زمان گرسنه را
در آفتاب هاش به زنجير ديده اند
اندام هاي نور ، به سوداي سايه ها
پامال مي شوند
با فوجشان كه ظلمت تسليم را
بيگاه در خشونت تقدير ديده اند
اي يادگار هاي ويران
تركيبي از غلاف تهي از مار
آن مار ،‌ آن خزنده ي معصوم
من بود كز ميان شما بگريخت
و جلد گوهرين سر ويرانه ها نهاد
تا روزگار اين بسيار
بگذشت
من از هراس عرياني
بر خويش جامه كردم نامم را
اينك كدام نام ، مرا خوانده ست ؟
اي يادها ، فراواني ها
اينك كدام نيش ؟
آه ... اي من !‌ اي برادر پنهانم
زخم گران مرابنواز
من باز گشت ، بي تو نتوانم
در پيش چشم خسته ي من ، باز شد
بار دگر ادامه ي مأنوس جاده ها
توفان ضربه هاي سم و بوي خيس يال
ابعاد خيره ،‌فاصله هاي عبوس و لال
من با تولدم
در دور دست عمر
تبعيد مي شدم
همراه بي گناهي هايم
در آن سوي زمانه كه دور از من
با سرنوشت هاي موعود جلوه داشت
جاويد مي شدم



******************
يدا... رويايي

Behrooz
02-26-2006, 12:20 PM
« فرهنگ » شش ماه ديگر مي شود چهار ساله و حالا كو تا بداند
دنيا تو دست كيست .
چند شب پيش او مثل هميشه متكلم وحده بود ، رو به منكرد و
گفت :
« بابا ، خورشيد تو دست توست » و بامزه اين كه اصرار
داشت تا مشتم را پيشش باز كنم كه خورشيد را ببيند ... بگذريم ...
شعر زير برداشتي از حرف اوست :
« فرهنگ » ناز من
پنداشتي
خورشيد :
اين چشمه ي شكفتن و رستن
اين آيت شكوه اهورا
در پنجه هاي بسته من خانه كرده است

در ديد كودكانه معصومت
« بابا » بزرگترين مرد عالم است
و دست او
رستنگه شكوفه ي خورشيد ....

افسوس
من با تو كي توانم گويم ز ماجرا ،
گويم كه درد چيست !
نامرد كيست !
ترسم كه اين تصور زيباي كودكيت :
- خورشيد دست من -
از سر برون كني
زيرا اگر كه پنجه گشايم
در دشت دست من
جاپاي شب سياه و سمج شوره بسته است .


****************************
اگر اشتباه نكنم اين شعر از فرخ تميمي است .

m/javid
02-26-2006, 11:58 PM
اشك من و شمع
**************************
من بودم و يار بود و پروانه و شمع/ من ماندم و يار رفت و پروانه پريد
تا صبح زهجر يار خود همچون شمع/ ناليدم واشك حسرت از ديده چكيد
ازدوري پروانه دل شمع شكست / پشتش زفراق و هجرت يار خميد
گفتم غزلي ز بي وفايي نگار/آن يار كه از برم چو آهو بِرَميد
من گفتم و شمع اشك ريزان بگريست/ با گوش دل او قصّۀ هجران بشنيد
چندان بگريستي كه در وقت طلوع/ از شمع اثر نماند و من ماندم و شيد
من ماندم و اشكهاي پاشيدۀ شمع/ هجري كه براي من او شد ‹‹ جاويد››

m/javid
02-27-2006, 12:46 AM
دوست من
خيلي خوشحالم كه شما را در اين تاپيك مي بينم .
اميدوارم بيش از اين شاهد حضور شما و اشعارتان در اين تاپيك باشيم .

به نكته خوبي اشاره فرموديد .

از اين پس نام شاعران و اطلاعات مختصر ديگر در حد امكان قرار داده خواهد شد .


موفق باشيد .

ممنونم دوست عزیز حالا خیلی بهتر شد.ضمنا شعر نصرت رحمانی خیلی عالی بود بازم از اون اگر داری بذار

Behrooz
02-27-2006, 05:44 PM
چشم
من مجموعه آثار اين شاعر را دارم . به مرور شعرهايي از ايشان را بر روي نت قرار خواهم داد .

ممنون از توجه و پيگيري شما دوست بزرگوار

Behrooz
02-27-2006, 05:44 PM
تا تو هستي و غزل هست دلم تنها نيست
محرمي چون تو هنوزم به چنين دنيا نيست
از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت
كه در اين وصف زبان دگري گويا نيست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست كه در قولي از آن ما نيست
تو چه رازي كه بهر شيوه تو را مي جويم
تازه مي يابم و بازت اثري پيدا نيست
شب كه آرام تر از پلك تو را مي بندم
در دلم طاقت ديدار تو تا فردا نيست
اين كه پيوست به هر رود كه دريا باشد
از تو گر موج نگيرد به خدا دريا نيست
من نه آنم كه به توصيف خطا بنشينم
اين تو هستي كه سزاوار تو باز اينها نيست


********************************

محمد علي بهمني

Behrooz
02-27-2006, 05:44 PM
زمانه وار اگر مي پسنديم كر و لال
به سنگفرش تو اين خون تازه باد حلال
مجال شكوه ندارم ولي ملالي نيست
كه دوست جان كلام مناست در همه حال
قسم به تو كه دگر پاسخي نخواهم گفت
به واژه ها كه مرا برده اند زير سوال
تو فصل پنجم عمر مني و تقويمم
بشوق توست كه تكرار مي شود هر سال
ترا ز دفتر حافظ گرفته ام يعني
كه تا هميشه ز چشمت نمي نهم اي فال
مرا زدست تو اين جان بر لب آمده نيز
نهايتي ست كه آسان نمي دهم به زوال
خوشا هر آنچه كه تو باغ باغ مي خواهي
بگو رسيده بيفتم به دامنت ‚ يا كال ؟
اگر چه نيستم آري بلور بارفتن
مرا ولي مشكن گاه قيمتي ست سفال
بيا عبور كن از اين پل تماشايي
به بين چگونه گذر كرده ام ز هر چه محال
ببين بجز تو كه پامال دره ات شده ام
كدام قله نشين را نكرده ام پامال
تو كيستي ؟ كه سفركردن از هوايت را
نمي توانم حتي به بالهاي خيال

***************************

محمد علي بهمني

Behrooz
02-27-2006, 05:45 PM
اين شعر نيست آتش خاموش معبديست
اين شعر نيست قصه احساس سنگهاست
اين شعر نيست نقش سرابيست در كوير
اين شعر نيست زندگي گنگ رنگ هاست
گر شعر بود بر لب خشكم نمي نشست
گر شعر بود از دل سردم نمي رميد
گر شعر بود درد مرا فاش مي نمود
گر شعر بود تيغ به زخمم نمي كشيد
اين شعر نيست لاشه مرديست پاي دار
اين شعر نيست خون شهيديست روي راه
اين شعر نيست رنگ سياهي است در سپيد
اين شعر نيست رنگ سپيديست در سياه
گر شعر بود مونس چنگ و رباب بود
گر شعربود از دل خود مي زدودمش
گر شعر بود بر لب ياران سرود بود
گر شعر بود نيمه شبي مي سرودمش


******************************
نصرت رحماني

Behrooz
02-27-2006, 05:46 PM
ابليس خداي بي سر و پاييست
انگشت نما شده به ناپاكي
تن شسته در آب چشمه خورشيد
تف كرده بروي آدم خاكي
خنديده به بارگاه شيطاني
دنان طمع ز آسمان كنده
بندي غرور خويشتن گشسته
زانو نزده به پاي هر بنده
در بند كشيده ناخدايان را
خود نيز در انزواي خود زنجير
از دوزخ و از بهشت آواره
در برزخ خويش مانده بي تدبير
مطرود شما سياه كيشان است
كز بين تيلزمند يزدانيد
ليكن چون به خويشتن پناه آريد
دانيد كه بندگان شيطانيد
ابليس منم خداي بي تا جان
پيشاني خود بر آسمان سوده
سوزانده غرور اگر چه بالم را
ابليس اگر منم

************************
نصرت رحماني

Behrooz
02-27-2006, 05:48 PM
شاهكار " اي واي مادرم " در جواب كساني كه مدعي بودند استاد شهريار توانايي سرودن شعر نو و سپيد را ندارند توسط استاد در رثاي مادر خويش سروده شد و به حق يكي از زيبا ترين شعرهاي فارسي است كه تقديم حضور شما دوستان عزيز ميگردد :

---------------------------------------------------------------

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر كنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خويش هم بسر كار خويش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
او فكر بچه هاست
هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن ، همه برف است كوچه ها
او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش
آمد بجستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
آمد كه پيت نفت گرفته بزير بال
هر شب در آيد از در يك خانه فقير
روشن كند چراغ يكي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري است
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف ميدهم كه پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي كه مرد ، روزي يكسال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ
نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و كله ميزند
ناهيد ، لال شو
بيژن ، برو كنار
كفگير بي صدا
دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
بسيار تسليت كه بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين كه بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب
نزديكهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه هاي محلي كه ميسرود
با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت
از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت
وانگه باشكهاي خود آن كشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
او پنجسال كرد پرستاري مريض
در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
تنها مريضخانه ، باميد ديگران
يكروز هم خبر : كه بيا او تمام كرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد كوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه
طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم بحال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يكي نماز
يك اشك هم بسوره ياسين چكيد
مادر بخاك رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتني است
اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
شايد كه جان او بجهان بلند برد
آنجا كه زندگي ،‌ ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر ، كه بدرقه اش ميكند بگور
يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مباركت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاك
خود را بضعف از پي من باز ميكشيد
ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نيمه باز :
از من جدا مشو
ميآمديم و كله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميكنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
خاموش و خوفناك همه ميگريختند
ميگشت آسمان كه بكوبد بمغز من
دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه
وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد
يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
تنها شدي پسر .
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
بردي مرا بخاك كردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم

Behrooz
02-27-2006, 05:54 PM
از شعرهاي معروف و زيباي استاد شهريار

در جستجوي پدر


دلتنگ غروبي خفه بيرون زدم ازدر
در مشت گرفته مچ دست پسرم را

يا رب به چه سنگي زنم از دست غريبي
اين کله پوک و سر و مغز پکرم را

هم در وطنم بار غريبي به سر ودوش
کوهي است که خواهد بشکاند کمرم را

من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز
چون شد که شکستند چنين بال و پرم را

رفتم که بکوي پدر و مسکن و مالوف
تسکين دهم آلام دل جان بسرم را

گفتم بسر راه همان خانه ومکتب
تکرار کنم درس سنين صغرم را

گر خود نتوانست زدودن غمم ازدل
زان منظره باري بنوازد نظرم را

کانون پدر جويم و گهواره مادر
کانون هنر جويم و مهد هنرم را

تا قصه رويين تني و تير پراني است
از قلعه سيمرغ ستانم سپرم را

با ياد طفوليت و نشخوار جواني
ميرفتم و مشغول جويدن جگرم را

پيچيدم از آن کوچه مانوس که درکام
باز آورد آن لذت شير و شکرم را

افسوس که کانون پدر نيز فروکشت
از آتش دل باقي برق و شررم را

چون بقعه اموات فضايي همه خاموش
اخطار کنان منزل خوف و خطرم را

درها همه بسته است و برخ گردنشسته
يعني نزني در که نيابي اثرم را

در گرد و غبار سر آن کوي نخواندم
جز سرزنش عمر هبا و هدرم را

مهدي که نه پاس پدرم داشته زين پيش
کي پاس مرا دارد و زين پس پسرم را

اي داد که از آن همه يار و سر وهمسر
يک در نگشايد که بپرسد خبرم را

يک بچه همسايه نديدم به سرکوي
تا شرح دهم قصه سير و سفرم را

اشکم برخ از ديده روان بودوليکن
پنهان که نبيند پسرم چشم ترم را

ميخواستم اين شيب و شبابم بستانند
طفليم دهند و سر پر شور و شرم را

چشم خردم را ببرند و به من آرند
چشم صغرم را و نقوش و صورم را

کم کم همه را در نظر آوردم و ناگاه
ارواح گرفتند همه دور و برم را

گويي پي ديدار عزيزان بگشودند
هم چشم دل کورم و هم گوش کرم را

يکجا همه گمشدگان يافته بودم
از جمله حبيب و رفقاي دگرم را

اين خنده وصلش بلب آن گريه هجران
اين يک سفرم پر سد و آن يک حضرم را

اين ورد شبم خواهد و ناليدن شبگير
وآن زمزمه صبح و دعاي سحرم را

تا خود به تقلا بدر خانه کشاندم
بستند به صد دايره راه گذرم را

يکباره قرار از کف من رفت ونهادم
بر سينه ديوار در خانه سرم را

صوت پدرم بود که مي گفت چه کردي؟
در غيبت من عاله در بدرم را

حرفم بزبان بود ولي سکسکه نگذاشت
تا باز دهم شرح قضا و قدرم را

في الجمله شدم ملتمس از در بدعايي
کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را

اشکم بطواف حرم کعبه چنان گرم
کز دل بزدود آنهمه زنگ و کدرم را

نا گه پسرم گفت چه مي خواهي از اين در
گفتم پسرم بوي صفاي پدرم را

Behrooz
02-27-2006, 05:56 PM
تو بمان و دگران


از تو بگذشتم و بگذاشتمت بادگران
رفتم از کوي تو ليکن عقب سرنگران

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ماکردي
تو بمان و دگران واي به حال دگران

رفته چون مه بمحاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجويند کران تابکران

مي روم تا که به صاحب نظري بازرسم
محرم ما نبود ديده کوته نظران

دل چون آيينه اهل صفامي شکنند
که ز خود بيخبرند اين ز خدابي خبران

دل من دار که در زلف شکن درشکنت
يادگاريست ز سر حلقه شوريده سران

گل اين باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رويا تو ببخشاي به خونين جگران

ره بيداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بي دادگران

سهل باشد همه بگذاشتن وبگذشتن
کاين بود عاقبت کار جهان گذران

شهريارا غم آوارگي ودربدري
شوها در دلم انگيخته چون نوسفران


استاد شهريار

Behrooz
02-27-2006, 05:59 PM
قلب تو پناه مهر پاك منست
وين سينه پناه مهرباني تو
اي شاخه ي سبز مهر خسته مباد
گلهاي سپيد شدماني تو
از بوي بنفشگان گيسوي تو
پرواز پرستوان سركش ياد
پرواي شكيب آهوان گريز
سرشاري تاك و ميگساري باد
تو آينه ي سپيد بخت مني
مهر تو گواه بختياري من
اي بي تو يگانه غمگساري من
با ياد مني و يادگار مني
افسانه مهري اي به ياد تو ياد
اي سينه پناه جاودان تو باد


م.آزاد

Behrooz
02-27-2006, 06:00 PM
شب تاريك پشت بامهاي سرخ تنها بود نيلوفر
شب تاريك پشت كوه نيل اندام
دشت ماهتابي بود
شب تاريك از كوچه پنهان خفت
درخت سبز ليمو ميوه هايي داشت
مي پنداشت
بهار ديگري بيدار خواهم شد
شب تاريك
نيلوفر تماشاگر
شب تاريك را بيدار تا خورشيد
ميان بيشه ها تا بيد
دريا را نگاهي كرد
ميان آبها مرغابي مرداب
به تنهايي دعايي خواند
و نيلوفر
ميان خواب و بيداري
ملالي داشت
مي پنداشت
زمستان شاخه را بيمار خواهد كرد


********************************

م.آزاد

Behrooz
02-27-2006, 06:00 PM
گيسو حنايي من
اي چشمهايت فرياد
و بازوانت گردباد
آه اي بنفشه گيسو
بگذار تا بنفشه برويد
از بطن سرد خاك
بگذار تا بنفشه تو باشي
از خاك من برويي
بگذار تا حضور تو را بشنوم
از بطن سرخ زادن
در لحظه وار سبز شكفتن
بگذار تا نگاه تو ناگاه
ويران كند سكوت سترون را


م.آزاد

Behrooz
02-27-2006, 06:06 PM
پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه‌ی تست
همه آفاق پر از نعره‌ی مستانه‌ی تست
در دکان همه باده فروشان تخته است
آن که باز است همیشه در میخانه‌ی تست
دست مشاطه‌ی طبع تو بنازم که هنوز
زیور زلف عروسان سخن شانه‌ی تست
ای زیارتگه رندان قلندر برخیز
توشه‌ی من همه در گوشه‌ی انبانه‌ی تست
همت ای پیر که کشکول گدائی در کف
رندم و حاجتم آن همت رندانه‌ی تست
ای کلید در گنجینه‌ی اسرار ازل
عقل دیوانه‌ی گنجی که به ویرانه‌ی تست
شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل
هر که توفیق پری یافته پروانه‌ی تست
همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست
همه بازش دهن از حیرت دردانه‌ی تست
زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد
چشمک نرگس مخمور به افسانه‌ی تست
ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان
شهریار آمده دربان در خانه‌ی تست


استاد شهريار

Behrooz
02-27-2006, 06:08 PM
خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن
ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن
سایه‌ی دولت همه ارزانی نودولتان
من سری آسوده خواهم زیر بال خویشتن
بر کمال نقص و در نقص کمال خویش بین
گر به نقص دیگران دیدی کمال خویشتن
کاسه گو آب حرامت کن به مخموران سبیل
سفره پنهان می‌کند نان حلال خویشتن
شمع بزم افروز را از خویشتن سوزی چه باک
او جمال جمع جوید در زوال خویشتن
خاطرم از ماجرای عمر بی‌حاصل گرفت
پیش بینی کو کز او پرسم مل خویشتن
آسمان گو از هلال ابرو چه می‌تابی که ما
رخ نتابیم از مه ابر و هلال خویشتن
همچو عمرم بی وفا بگذشت ما هم سالها
عمر گو برچین بساط ماه و سال خویشتن
شاعران مدحت سرای شهریارانند لیک
شهریار ما غزل‌خوان غزال خویشتن


استاد شهريار

Behrooz
02-27-2006, 06:10 PM
طاقت کجاست روی عرقناک دیده را؟
آرام نیست کشتی طوفان رسیده را
بی حسن نیست خلوت آیینه‌مشربان
معشوق در کنار بود پاک دیده را
یاد بهشت، حلقه‌ی بیرون در بود
در تنگنای گوشه‌ی دل آرمیده را
ما را مبر به باغ که از سیر لاله‌زار
یک داغ صد هزار شود داغدیده را
با قد خم ز عمر اقامت طمع مدار
در آتش است نعل، کمان کشیده را
زندان جان پاک بود تنگنای جسم
در خم قرار نیست شراب رسیده را
شوخی که دارد از دل سنگین به کوه پشت
می‌دید کاش صائب در خون تپیده را


صائب تبريزي

m/javid
02-27-2006, 11:38 PM
واقعاً شعر مادر استاد شهریار محشر است .البته این شعر به سبک نیمایی (شعر نو)است ولی نمی دانم او شعر سپید هم گفته است یا نه ؟؟

Behrooz
02-28-2006, 12:18 AM
شكست عهد من و گفت هرچه بود گذشت
به گريه گفتمش آري ولي چه زود گذشت
بهار بود و تو بودي و عشق بود و اميد
بهار رفت و تو رفتي و هرچه بود گذشت


سياوش كسرايي

Behrooz
02-28-2006, 12:19 AM
حالا سالهاست كه هيچ نامه اي به مقصد نمي رسد
حالا بعد از آنهمه سال ، آنهمه دوري ، آنهمه صبوري
من ديدم از سر صبح آسوده هي بوي بال كبوتر و ناي تازه نعناي نو رسيده مي آيد
پس بگو قرار بود كه تو بيايي و من نمي دانستم .
هي دردت به جان بي قرار پر گريه ام
پس اين همه سال و ماه ساكت من كجا بودي
حالا كه آمدي ، حرف ما بسيار ، وقت ما اندك ، آسمان هم كه باراني ست
به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و دوري از ديدگان دريا نيست
سر به سرم مي گذاري ، ها ؟؟؟
مي دانم كه مي ماني پس لاقل باران را بهانه كن
مگر ميشود نيامده باز به جانب آنهمه بي نشاني دريا برگردي؟؟؟
پس تكليف طاقت اينهمه علاقه چه ميشود ؟؟؟؟
تو كه تا ساعت اين صحبت نا تمام ، تمامم نمي كني ها ؟؟؟
باشد گريه نمي كنم .
گاهي اوقات هر كسي حتي از احتمال شوقي
شبيه همين حالاي من هم به گريه مي افتد
چه عيبي دارد ، اصلا چه فرقي دارد ؛
هنوز باران مي آيد ، باران مي آيد . . .
هنوز هم مي دانم هيچ نامه اي به مقصد نمي رسد
حالا كم نيستند اهل هواي علاقه و احتمال
كه فرق ميان فاصله را تا گفتگوي گريه مي فهمند
فقط وقتشان اندك و حرفشان بسيار و آسمان هم كه باراني ست .


سيد علي صالحي

Behrooz
02-28-2006, 12:19 AM
ـ به كجا چنين شتابان؟
گون از نسيم پرسيد
ـ دل من گرفته زينجا
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان؟
ـ همه آرزويم ، اما
چه كنم كه بسته پايم
ـ به كجا چنين شتابان؟
ـ به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم
ـ سفرت به خير! اما ،‌ تو و دوستي ،‌ خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها ،‌ به باران
برسان سلام ما را

******************
شفيعي كدكني

Behrooz
02-28-2006, 12:27 AM
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

Behrooz
02-28-2006, 12:28 AM
اي ستاره ها كه از جهان دور
چشمتان به چشم بي فروغ ماست
نامي از زمين و از بشر شنيده ايد
درميان آبي زلال آسمان
موج دود و خون و آتشي نديده ايد
اين غبار محنتي كه در دل فضاست
اين ديار وحشتي كه در فضا رهاست
اين سراي ظلمتي كه آشيان ماست
در پي تباهي شناست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
از سفينه اي كه مي رود به سوي ماه
از مسافري كه ميرسد ز گرد را ه
از زمين فتنه گر حذر كنيد
پاي اين بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سياست
اي ستاره اي كه پيش ديده مني
باورت نميشود كه در زمين
هركجا به هر كه ميرسي
خنجري ميان پشت خود نهفته است
پشت هر شكوفه تبسمي
خار جانگزاي حيله اي شكفته است
آنكه با تو ميزند صلاي مهر
جز ب فكر غارت دل تو نيست
گر چراغ روشني به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه اي است
اي ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمين زبان حق بريده اند
حق زبان تازيانه است
وانكه با تو صادقانه درد دل كند
هاي هاي گريه شبانه است
اي ستاره بورت نمي شود
درميان باغ بي ترانه زمين
ساقه هاي سبز آشتي شكسته است
لاله هاي سرخ دوستي فسرده است
غنچه هاي نورس اميد
لب به خنده وانكرده مرده است
پرچم بلند سرو راستي
سر به خاك غم سپرده است
اي ستاره باورت نميشود
آن سپيده دم كه با صفا و ناز
در فضاي بي كرانه مي دميد
ديگر از زمين رميده است
اين سپيده ها سپيده نيست
رنگ چهره زمين پريده است
آن شقايق شفق كه ميشكفت
عصر ها ميان موج نور
دامن از زمين كشيده است
سرخي و كبودي افق
قلب مردم به خاك و خون تپيده است
دود و آتش به آسمان رسيده است
ابرهاي روشني كه چون حرير
بستر عروس ماه بود
پنبه هاي داغ هاي كهنه است
اي ستاره اي ستاره غريب
از بشر مگوي و از زمين مپرس
زير نعره گلوله هاي آتشين
از صفاي گونه هاي آتشين مپرس
زير سيلي شكنجه هاي دردناك
از زوال چهره هاي نازنين مپرس
پيش چشم كودكان بي پناه
از نگاه مادران شرمگين مپرس
در جهنمي كه از جهان جداست
در جهنمي كه پيش ديده خداست
از لهيب كوره ها و كوه نعش ها
از غريو زنده ها ميان شعله ها
بيش از اين مپرس
بيش از اين مپرس
اي ستاره اي ستاره غريب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم
پس چرا به داد ما نميرسد
ما صداي گريه مان به آسمان رسيد
از خدا چرا صدا نمرسد
بگذريم ازين ترانه هاي درد
بگذريم ازين فسانه هاي تلخ
بگذر از من اي ستاره شب گذشت
قصه سياه مردم زمين
بسته راه خواب ناز تو
ميگريزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بي نياز تو
اي كه دست من به دامنت نمي رسد
اشك من به دامن تو ميچكد
با نسيم دلكش سحر
چشم خسته تو بسته ميشود
بي تو در حصار اين شب سياه
عقده هاي گريه شبانه ام
بر گلو شكسته ميشود
شب به خير

Behrooz
02-28-2006, 12:29 AM
گفتي كه : چو خورشيد زنم سوي تو پر
چون ماه شبي مي كشم از پنجره سر
اندوه كه خورشيد شدي
تنگ غروب
افسوس كه مهتاب شدي وقت سحر

Behrooz
02-28-2006, 10:37 AM
چو از بنفشه بوي صبح برخيزد
هزار وسوسه در جان من برانگيزد
كبوتر دلم از شوق ميگشايد بال
كه چون سپيده به آغوش صبح بگريزد
دلي كه غنچه نشكفته ندامتهاست
بگو به دامن باد سحر نياويزد
فداي دست نوازشگر نسيم شوم
كه خوش به جام شرابم شكوفه ميريزد
تو هم مرا به نگاهي شكوفه باران كن
در اين چمن كه گل از عاشقي نپرهيزد
لبي بزن به شراب من اي شكوفه بخت
كه مي خوش است كه با بوي گل درآميزد

Behrooz
02-28-2006, 10:38 AM
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه انديشه ام انديشه فرداست
وجودم از تمناي تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بيدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
خيالم چون كبوترهاي وحشي مي كند پرواز
رود آنجا كه مي يافتند كولي هاي جادو گيسوش شب را
همان جا ها كه شب ها در رواق كهكشان ها خود مي سوزند
همان جاها كه اختر ها به بام قصر ها مشعل مي افروزند
همان جاها كه رهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند
همان جا ها كه پشت پرده شب دختر خورشيد فردا را مي آرايند
همين فرداي افسون ريز رويايي
همين فردا كه راه خواب من بسته است
همين فردا كه روي پرده پندار من پيداست
همين فردا كه ما را روز ديدار است
همين فردا كه ما را روز آغوش و نوازش هاست
همين فردا همين فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بيدار است
سياهي تار مي بندد
چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است
دل بي تاب و بي آرام من از شوق لبريز است
به هر سو چشم من رو ميكند فرداست
سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند
قناري ها سرود صبح مي خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور مي بينم كه مي آيي
ترا از دور مي بينم كه ميخندي
ترااز دورمي بينم كه مي خندي و مي آيي
نگاهم باز حيران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خويش خواهم ديد
سرشك اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برايت شعر خواهم خواند
برايم شعر خواهي خواند
تبسم هاي شيرين ترا با بوسه خواهم چيد
وگر بختم كند ياري
در آغوش تو
اي افسوس
سياهي تار مي بندد
چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خوابو بيدار است

Behrooz
02-28-2006, 10:39 AM
باز كن پنجرهها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يكپارچه آواز شده است
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن كرده ست
باز كن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگي با جگر خاك چه كرد
هيچ يادت هست
توي تاريكي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد
با سرو سينه گلهاي سپيد
نيمه شب باد غضبناك چهكرد
هيچ يادت هست
حاليا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي
تو چرا اينهمه دلتاگ شدي
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن

Behrooz
02-28-2006, 10:40 AM
پر كن پياله را
كاين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها كه در پي هم ميشود تهي
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريزپا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نميبرد
هان اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
پرواز كن به دشت غم انگيز همر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره كه عقابم نميبرد
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اينكه ناله مي كشم از دل كه : آب ‌آب
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر كن پياله را


*****************

اين شعر را استاد بزرگ آواز ايران ، استاد شجريان نيز اجرا نموده اند .

Behrooz
02-28-2006, 10:41 AM
همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به ر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

Behrooz
02-28-2006, 10:42 AM
از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي پاكي مروت ابلهي است
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست
قرن موسي چمبه هاست
روزگار مرگ انسانيت است
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زخهرم در پياله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي جنگل را بيابان ميكنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردان با جان انسان ميكنند
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيسم
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي ب ا اين مصيبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است

Behrooz
02-28-2006, 10:42 AM
نياويزد اگر با سلطه ي مردانه ام اي زن
غرور دختران را نيز در تو دوست دارم من
تو را با گريه هايت بي بهانه دوست مي دارم
كه خواهد شست و خواهد بردمان اين سيل بنيان كن
من آري گر چه تو چادر ز شب داري به سر اما
قراري با سحر دارم در آن پيشاني روشن
تو را من مي شناسم از نيستان ها چو بانگ ني
كه اكنون گشته در آوازهاي تو طنين افكن
نيستان هاي يك آواز در صد ها و صدها ني
نيستان هاي يك جان در هزاران و هزاران تن
غريب من ! قديم است آشنايي هاي من با تو
چنان چون قصه ي يعقوب پير و بوي پيراهن
به خوابت ديده ام ز آن پيش كاين بيداري مشئوم
در اندازد بساطم را از آن گلشن بدين گلخن
همين تنها تو را از سبز و سرخ مسكن مألوف
به خاطر دارم اي رنگين ترين گل هاي آن گلشن
گل سرخ عزيزم ! مثل تو من نيز مي دانم
كه از باغ نخستين از وطن سخت است دل كندن
ولي كندم دل و چون تو ز مهر خاكش آكندم
چه مهري! ز آسمانش كندن و در خاكش افكندن
دل آكندم ز مهر خاك و افسون هاي رنگينش
فريب شعر و موسيقي و افيون و شراب و زن
زني با سوزهاي آشناي غربتي دلگير كه از هر جا به سوي
غربت خود مي كشد دامن
زني كه غم سبد هاي بهانه مي برد پيشش
كه پنهاني برايش پر كند از گريه و شيون
زني با شعر هاي همچنان از عشق ناگفته
زني عاشق ولي با ده زبان خاموش چون سوسن
زني كز عشق مي ميرد ولي با حجب مي گويد
نشان از عشق درمن نيست مي بينيد ؟ اينك من

Behrooz
02-28-2006, 06:24 PM
امروز
فرسوده بازگشتم از كار
اما
لبهاي پنجره
به پرسش نگاهم
پاسخ نگفت
و چهره بديع تو
از پشت ميله هاي فلزي
نشكفت
امروز اتاقها
مانند دره هاي بي كبك سوت و كور است
بي خنده هاي گرم تو بي قال و قيل تو
امروز خانه گور است
گلزار پر طراوت قالي امروز
بي چشمه سار فياض اندام پاك تو افسرد
گلبوته هاي لادن نورسته
وقتي ترا نديدند
كه از اتاق خندان بيرون آيي
لبخند روي لبهاشان مرد
آن ختمي دوبرگه كه ديروز
در زير پنجههاي نجيب تو مي تپيد
و آوار خاك را پس مي زد
پژمرد
امروز بي بهار سر سبز چشم تو
مرغان خسته بال نگاهم
از آشيانه پر نكشيدند
و قوچ هاي وحشي دستانم
در مرتع نچريدند
امروز
با ياد مهرباني دست تو خواستم
با گربه خيال تو بازي كنم
چنگال زد به گونه ام از خشم
و چابك
از دستم لغزيد
رفت
امروز عصر
گنجشك هاي خانه
همبازيان خوب تو
بي دانه ماندند
وان پير سائل از دم در
نااميد رفت
امروز
در خشت و سنگ خانه غربت غمناكي بود
و با تمام اشيا
ديگ و اجاق و پنجره و پرده اندوه پاكي بود
دستم هزار مرتبه امروز
دست ترا صدا كرد
چشمم هزار مرتبه امروز
چشم ترا صدا كرد
قلبم هزار مرتبه امروز
قلب ترا بلند صدا كرد
آنگاه
يك دم كلاف كوچه يادم را
گام پر اضطراب تپش وا كرد

Behrooz
02-28-2006, 06:25 PM
همه جا مي بينمت
به درخت و پرده و آينه
نمي دانم اما
تو مرا دنبال مي كني
يا من ترا
اي چشم شيرين زيبا
به گلها مي بينيم و مي بينمت
به گلها نشسته اي و مي بينيم
بر آب مي نگرم و مي بينمت
در آب مي لرزي و مي بينيم
تو مرا جست و جو مي كني يا من ترا اي چشم شيرين دلربا
همه روياهايم را نيلوفري كرده اي
و همه خيال هايم را به بوي شراب آغشته اي
همه جا
گرماي خانه و جان و جهان است حضورت
ولي چشم كه باز مي كنم
نمي بينمت ديگر
با آن كه مي دانم
تو مي بينيم همه جا
من شيداي توام
يا تو مرا گرفته اي به بازوي سودا
اي چشم شيرين بي پروا

Behrooz
02-28-2006, 06:26 PM
اي مهرباني تو
آبادي آفرين تر از آب
از خاك من
اي ابر! اي ترانه پاي اجاق ها
همراه ساز قليان شب هاي خستگي
شب هاي انتظارم
تا صبح پاي پنجره ماندن
خواندن
تا صبح سوي دورترين پاره ابر
اي ابر مهرباني !‌ اي مهربانترين ابر
مي بينمت به حاشيه ي آسمان هنوز
در كاره چاره سازي اين خاك شوربخت
فرياد مي كشي
چادركشان از اين كوه
تا كوه دوردست
و گيسوان سوخته ات را مي بينم
از ريگ داغ باديه روييده است
ديدي كه سوختم
ديدم كه سوختي
ديدي كه بند بند من از تشنگي گسست
ديدم كه چشم سرخ تو رگبار گريه را
لغزيده پشت دست
با آنكه پاي پنجره ماندم تا صبح
با آنكه پشت پنجره خواندي

Behrooz
02-28-2006, 06:27 PM
تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست
غم آنقدر دارم كه مي خواهم تمام فصلها را
بر سفره ي رنگين خود بنشانمت بنشين غمي نيست
بر سفره ي رنگين خود بنشانمت بنشين غمي نيست
حواي من بر من مگير اين خودستاني را كه بي شك
تنهاتر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست
آيينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم
تا روشنم شد : در ميان مردگانم همدمي نيست
همواره چون من نه : فقط يك لحظه خوب من بينديش
لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست
من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم
شايد به زخم من كه مي پوشم ز چشم شهر آن را
دردستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست
شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر اگرچه
اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست

Behrooz
02-28-2006, 06:29 PM
زمانه وار اگر مي پسنديم كر و لال
به سنگفرش تو اين خون تازه باد حلال
مجال شكوه ندارم ولي ملالي نيست
كه دوست جان كلام مناست در همه حال
قسم به تو كه دگر پاسخي نخواهم گفت
به واژه ها كه مرا برده اند زير سوال
تو فصل پنجم عمر مني و تقويمم
بشوق توست كه تكرار مي شود هر سال
ترا ز دفتر حافظ گرفته ام يعني
كه تا هميشه ز چشمت نمي نهم اي فال
مرا زدست تو اين جان بر لب آمده نيز
نهايتي ست كه آسان نمي دهم به زوال
خوشا هر آنچه كه تو باغ باغ مي خواهي
بگو رسيده بيفتم به دامنت ‚ يا كال ؟
اگر چه نيستم آري بلور بارفتن
مرا ولي مشكن گاه قيمتي ست سفال
بيا عبور كن از اين پل تماشايي
به بين چگونه گذر كرده ام ز هر چه محال
ببين بجز تو كه پامال دره ات شده ام
كدام قله نشين را نكرده ام پامال
تو كيستي ؟ كه سفركردن از هوايت را
نمي توانم حتي به بالهاي خيال

Behrooz
02-28-2006, 06:30 PM
انجير كهن سر زندگي اش رامي گسترد
زمين باران را صدا مي زند
گردش ماهي آب را مي شيارد
باد ميگذرد چلچله مي چرخد و نگاه من كم مي شود
ماهي زنجيري آب است و من زنجيري رنج
نگاهت خاك شدني لبخندت پلاسيدني است
سايه را بر تو فرو افكنده ام تا بت من شوي
نزديك تو مي آيم بوي بيابان مي شنوم : به تو مي رسم تنها مي شوم
كنار توتنهاتر شدهام
از تو تا اوج تو زندگي من گسترده است
از من تا من تو گسترده اي
با تو بر خوردم به راز پرستش پيوستم
از تو براه افتادم به جلوه رنج رسيدم
و با اينهمه اي شفاف
با اين همهاي شگرف
مرا راهي از تو بدر نيست
زمين باران را صدا مي زند من ترا
پيكرت را زنجيري دستانم مي سازم تا زمان را زنداني كنم
باد مي دود و خاكسترش تلاشم را مي برد
چلچله مي چرخد گردش ماهي آب را مي شيارد فواره مي جهد :‌ لحظه من پر مي شود


******************
سهراب سپهري

Behrooz
02-28-2006, 06:31 PM
ماه بالاي سر آبادي است
اهل آبادي در خواب
روي اين مهتابي خشت غربت را مي بويم
باغ همسايه چراغش روشن
من چراغم خاموش
ماه تابيده به بشقاب خيار به لب كوزه آب
غوك ها مي خوانند
مرغ حق هم گاهي
كوه نزديك من است : پشت افراها سنجد ها
وبيابان پيداست
سنگ ها پيدا نيست گلچه ها پيدا نيست
سايه هاي از دور مثل تنهايي آب مثل آواز خدا پيداست
نيمه شب بايد باشد
دب اكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام
آسمان آبي نيست روز آبي بود
ياد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم
ياد من باشد فردا لب سلخ طرحي از بزها بردارم
طرحي از جارو ها و سايه هاشان در آب
ياد من باشد هر چه پروانه كه مي افتد در آب زود از آب درآرم
ياد من باشد كاري نكنم كه به قانون زمين بر بخورد
ياد من باشد فردا لب جوي حوله اتم را هم با چوبه بشويم
يادمن باشد تنها هستم
ماه بالاي سر تنهايي است

********************
سهراب سپهري

Behrooz
02-28-2006, 06:32 PM
قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه دربيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد
همچنان خواهم راند
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا پرياني كه سر از آب بدر مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي فشانند فسون از سر گيوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور بايد شد دور
مرد آن شهر اساطير نداشت
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود
هيچ آينهتالاري سرخوشي ها را تكرار نكرد
چاله ابي حتي مشعلي را ننمود
دور بايد شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دريا ها شهري است
كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است
بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر شاخه معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله به يك خواب لطيف
خاك موسيقي احساس ترا مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند
پشت دريا ها شهري است
قايقي بايد ساخت


****************
سهراب سپهري

Behrooz
02-28-2006, 06:33 PM
محمدرضا عبدالملكيان


دلي داشتم شانه به شانه رفت
دريغاكه خورشيد اين خانه رفت

دريغا از آن شور شيرين دريغ
از اينجا از اين داغ سنگين دريغ

از اين جا كه كوه است و پژواك غم
و جنگل كه سر برده در لاك غم

از اين جا كه از سينه مي رود
و ماتم ستون در ستون مي رود

از اين جا كه قامت دو تا كرده ام
خبر را لباس عزا كرده ام

خبر فرصت تيغ با سينه بود
خبر پتك سنگين در آيينه بود

خبر آمد و هر چه برپا شكست
خبر آمد و پشت دريا شكست

خبر تيشه بر ريشه جان گرفت
خبر آمد و چشم اين خانه رفت

دلي داشتم شانه به شانه رفت
دريغاكه خورشيد اين خانه رفت

Behrooz
02-28-2006, 06:34 PM
قيصر امين پور



بيا به خانه آلاله ها سري بزنيم
ز داغ با دل خود حرف ديگري بزنيم
به يك بنفشه صميمانه تسليت گوييم
سري به مجلس سوگ كبوتري بزنيم
شبي به حلقه درگاه دوست دل بنديم
اگر چه وا نكند، دست كم دري بزنيم
تمام حجم قفس را شناختيم، بس است
بيا به تجربه در آسمان پري بزنيم
به اشك خويش بشوييم آسمان ها را
ز خون به روي زمين رنگ ديگري بزنيم
اگر چه نيت خوبي است زيستن اما
خوشا كه دست به تصميم بهتري بزنيم

Behrooz
02-28-2006, 06:35 PM
قيصر امين پور



اين جزر و مد چيست كه تا ماه مي رود؟
درياي درد كيست كه در چاه مي رود؟
اين سان كه چرخ مي گذرد بر مدار شوم
بيم خسوف و تيرگي ماه مي رود
گويي كه چرخ بوي خطر را شنيده است
يك لحظه مكث كرده، به اكراه مي رود
آبستن عزاي عظيمي است، كاين چنين
آسيمه سر نسيم سحرگاه مي رود
امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان
يا آفتاب روي زمين راه مي رود؟
در كوچه هاي كوفه صداي عبور كيست؟
گويا دلي به مقصد دلخواه مي رود
دارد سر شكافتن فرق آفتاب
آن سايه اي كه در دل شب راه مي رود

Behrooz
02-28-2006, 06:36 PM
مشفق كاشاني



براين كبود غريبانه زيستم چون ابر
تمام هستي خود را گريستم چون ابر

زبام بهره فرو ريختم ستاره به خاك
كه من به سايه خورشيد زيستم چون ابر

زمين سترون و در وي نشان رويش نيست
فراز ريگ روان چند ايستم چون ابر

حرير باورم از شعله ندامت سوخت
كه بركوير عطشناك ، نيستم چون ابر

نه سر به بالش رامش ، نه پاي برپاياب
عقاب آه برآيينه ،چيستم ؟ چون ابر

مرا به بود و نبود جهان چه كار ،كه داد
به باد فتنه ، همه هست و نيستم ، چون ابر

مگر بشويم ، ازين دل غبارهستي را
برآستان تو عمري گريستم چون ابر

Behrooz
02-28-2006, 07:46 PM
بيابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
چراغ قريه پنهان است
موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته
لب بسته
نفس بشكسته
در هذيان گرم عرق مي ريزدش آهسته
از هر بند
***
بيابان را سراسر مه گرفته است مي گويد به خود عابر
سگان قريه خاموشند
در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم گل كو نمي داند مرا ناگاه
در درگاه مي بيند به چشمش قطره
اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:
بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر مي كردم كه مه، گر
همچنان تا صبح مي پائيد مردان جسور از
خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند

بيابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قريه پنهانست، موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته لب بسته نفس بشكسته در هذيان گرم مه عرق مي ريزدش
آهسته از هر بند...



احمد شاملو

Behrooz
02-28-2006, 07:47 PM
نازلي! بهارخنده زد و ارغوان شكفت
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلي سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
نازلي ! سخن بگو!
مرغ سكوت، جوجه مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته ست!

نازلي سخن نگفت
چو خورشيد
از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلي سخن نگفت
نازلي ستاره بود:
يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت
نازلي سخن نگفت
نازلي بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شكست!
و
رفت...


احمد شاملو

Behrooz
02-28-2006, 07:47 PM
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...

از اين زنجيريان، يك تن، زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب
دشنه ئي كشته است .
از اين مردان، يكي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
را، بر سر برزن، به خون نان فروش
سخت دندان گرد آغشته است .
از اينان، چند كس، در خلوت يك روز باران ريز، بر راه ربا خواري
نشسته اند
كساني، در سكوت كوچه، از ديوار كوتاهي به روي بام جسته اند
كساني، نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را
شكسته اند.

من اما هيچ كس را در شبي تاريك و توفاني نكشته ام
من اما راه بر مردي ربا خواري نبسته ام
من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام .
***
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...

در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست مي دارند .
در اين زنجيريان هستند مردني كه در رويايشان هر شب زني در
وحشت مرگ از جگر بر مي كشد فرياد .

من اما در زنان چيزي نمي يابم - گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل كهسار روياهاي خود، جز انعكاس سرد آهنگ صبور
اين علف هاي بياباني كه ميرويند و مي پوسند
و مي خشكند و مي ريزند، با چيز ندارم گوش .
مرا اگر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،
مي گذشتم از تراز خاك سرد پست ...

جرم اين است !
جرم اين است !



احمد شاملو

Behrooz
02-28-2006, 07:48 PM
من فكر مي كنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ:

احساس مي كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
مي جوشد از يقين؛
احساس مي كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
مي رويد از زمين.
***
آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز
در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛
از بركه هاي آينه راهي به من بجو!
***
من فكر مي كنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد:
احساس مي كنم
در چشم من
به آبشر اشك سرخگون
خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس؛

احساس مي كنم
در هر رگم
به تپش قلب من
كنون
بيدار باش قافله ئي مي زند جرس.
***
آمد شبي برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه
گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:
(( - آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! ))



احمد شاملو

Behrooz
02-28-2006, 07:48 PM
زيبا ترين تماشاست
وقتي
شبانه
بادها
از شش جهت به سوي تو مي آيند،
و از شكوهمندي ياس انگيزش
پرواز ِشامگاهي ِدرناها را
پنداري
يكسر به سوي ماه است.
***
زنگار خورده باشد بي حاصل
هر چند
از دير باز
آن چنگ تيز پاسخ ِ احساس
در قعر جان ِ تو، ـ
پرواز شامگاهي درناها
و باز گشت بادها
در گور خاطر تو
غباري
از سنگي مي روبد،
چيزنهفته ئي ت مي آموزد:
چيزي كه اي بسا مي دانسته ئي،
چيزي كه
بي گمان
به زمانهاي دور دست
مي دانسته ئي



احمد شاملو

Behrooz
02-28-2006, 07:49 PM
قيلوله ناگزير
در طاق طاقي ِ حوضخانه،
تا سالها بعد
آبي را
مفهومي از وطن دهد.

امير زاده اي تنها
با تكرار ِ چشمهاي بادام ِ تلخش
در هزار آئينه شش گوش ِ كاشي.
لالاي نجوا وار ِ فـّواره اي خرد
كه بروقفه خواب آلوده اطلسي ها
مي گذشت
تا سالها بعد
آبي را
مفهومي
ناآگاه
از وطن دهد.

امير زاده اي تنها
با تكرار چشمهاي بادام تلخش
در هزار آئينه شش گوش كاشي.

روز
بر نوك پنجه مي گذشت
از نيزه هاي سوزان نقره
به كج ترين سايه،
تا سالها بعد
تكـّرر آبي را
عاشقانه
مفهومي از وطن دهد
طاق طاقي هاي قيلوله
و نجواي خواب آلوده فــّواره ئي مردد
بر سكوت اطلسي هاي تشنه،
و تكرار ِ نا باورِ هزاران بادام ِتلخ
در هزار آئينه شش گوش كاشي
سالها بعد
سالها بعد
به نيمروزي گرم
ناگاه
خاطره دور دست ِ حوضخانه.
آه امير زاده كاشي ها
با اشكهاي آبيت



احمد شاملو

Behrooz
02-28-2006, 07:49 PM
يلهِ
بر ناز كاي ِ چمن
رها شده باشي
پا در خنكاي ِ شوخ ِ چشمه ئي
و زنجيره
زنجيره بلورين ِ صدايش را ببافد
در تجــّرد شب
واپسين وحشت جانت
نا آگاهي از سر نوشت ستار ه باشد،
غم سنگينت
تلخي ِ ساقه علفي كه به دندان مي فشري

همچون حبابي نا پايدار
تصوير ِ كامل ِ گنبد ِ آسمان باشي
و روئينه
به جادوئي كه اسفنديار

مسيرِ سوزان ِ شهابي
خــّط رحيل به چشمت زند
و در ايمن تر كنج ِ گمانت
به خيال سست ِ يكي تلنگر
آبگينه عمرت
خاموش
در هم شكند



احمد شاملو

Behrooz
02-28-2006, 07:50 PM
نگاه كن چه فرو تنانه بر خاك مي گسترد
آنكه نهال نازك دستانش
از عشق
خداست
و پيش عصيانش
بالاي جهنم
پست است.
آن كو به يكي « آري » مي ميرد
نه به زخم صد خنجر،
مگر آنكه از تب وهن
دق كند.

قلعه يي عظيم
كه طلسم دروازه اش
كلام كوچك دوستي است.

انكار ِ عشق را
چنين كه بر سر سختي پا سفت كرده اي
دشنه مگر
به آستين اندر
نهان كرده باشي.-
كه عاشق
اعتراف را چنان به فرياد آمد
كه وجودش همه
بانگي شد.

نگاه كن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاك مي شكند
رخساره اي كه توفانش
مسخ نيارست كرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك مي افتد
آنكه در كمر گاه دريا
دست
حلقه توانست كرد.
نگاه كن
چه بزرگوارانه در پاي تو سر نهاد
آنكه مرگش
ميلاد پر هيا هوي هزار شهرزاده بود.
نگاه كن


شاملو

Behrooz
02-28-2006, 07:51 PM
اي شرقي غمگين ، وقتي آفتاب تو رو ديد
تو شهر باروني بوي عطر تو پيچيد
شب راهشو گم كرد ، تو گيسوي تو گم شد
آفتاب آزادي از تو چشم تو خنديد
اي شرقي غمگين
تو مثل كوه نوري
نذار خورشيدمون بميره
تو مثل روز پاكي
مثل دريا مغروري
نذار خاموشي جون بگيره
اي شرقي غمگين
بازم خورشيد دراومد
كبوتر آفتاب
روي بوم تو پر زد
بازار چشم تو پر از بوي بهاره
بوي گل گندم تو رو به ياد مياره
اي شرقي غمگين ، زمستون پيش رومه
با من اگه باشي ، گل و بارون كدومه
آواز دست ما مي پيچه تو زمستون
ترس از زمستون نيست كه آفتابش رو بومه



****************
ايرج جنتی عطايی

Behrooz
02-28-2006, 07:51 PM
بر دوش خسته كشيدم ترانه هايم را
و عاشقانه گذر كردم
از حياط هاي ازدحام و
انزوا
از حياط هاي كودكان هدر
و زنان پا به زا
استواران لغوه
كبوتربازان زمينگير
و پيرزنان لاجورد و گرد آجر
از حياط هاي رخت و رخت و رخت
از حياط هاي خوض هاي غسل و وضو
از حياط هاي زن پدر و نشانده
هوو ، پدر خوانده
از حياط هاي قرض و قسط و مساعده
روضه ، نذر ، دخيل
از حياط هاي رادوي ، تپاز
راشد
و مهوش
از حياط هاي گلپا و ياحقي
از حياط هاي اسميرنوف
شلاق
نعره هاي پدر
و هق هق مادر
از حياط هاي اميد هاي مبهم و رؤيا
بر دوش خسته كشيدم
ترانه هايم را و
عاشقانه گذر كردم
از كوچه هاي پرسه پس ليس
از كوچه هاي چولي
كولي و ساك ساك
از كوچه هاي نسق
حيدر حيدري
و قرق
از كوچه هاي هيئت ، كتل ، زنجير
از كوچه هاي تاج ، پرسپوليس
بهمنش و قليچ
از كوچه هاي نگاه هاي خواستار
و سلام خاي سرخ آبي
از كوچه هاي ديدار هاي پنهان
سايه هاي مشكوك
نفس بريدگي
از كوچه هاي مشيري ، فروغ
از كوچه هاي خاطرات مكتوب
و بلوغ
بر دوش خسته كشيدم ترانه هايم را
و عاشقانه گذر كردم
از شهر هاي انتقال
مهاجرت
تبعيد
از شهرهاي گنبد
باغ ملي
بازار
از شهرهاي هل ، گلاب ، فرش چاي
از شهرهاي دوچرخه ، ترن ، هواپيما
قاطر
از شهرهاي پاسبان ، دژبان، ژاندارم
از شهرهاي پايگاه ، پادگان ، پاسگاه
از شهرهاي زرد زخم ، صرع
خوره
از شهرهاي فقر ، مرگ
و نفرين مادران
از شهرهاي ژنرال ها
حكومت نظامي
و انتخابات
از شهرهاي رود ، كوه ، دشت
از شهرهاي هدايت ، جلال ، ساعدي ، صمد
از شهرهاي وداع هاي معطر
و اشك
بر دوش خسته كشيدم ترانه هايم را
و عاشقانه گذر كردم
از خيابان هاي پلاكارد
و گاردن پارتي
ساندويچ ، آبجو ، زر
از خيابان هاي بخت آزمايي
فال ، تصنيف
از خيابان هاي كيهان ، اطلاعات
از خيابان هاي قصير ، گاو ، و مغول ها
از خيابان هاي منفردزاده ، داريوش
وثوقي ، گوگوش
از خيابان هاي مشاعره ، جدول ، صف
از خيابان هاي تعزيه ، غزل ، سرود
از خيابان هاي راهپيمانيي
اعلاميه
قطعنامه
قيام
از خيابان هاي مجاهد ، چريك ، پيش مرگ
از خيابان هاي طويل بي برگشت
و بغض
بر دوش خسته كشيدم ترانه هايم را
و عاشقانه گذر كردم
از اتاق هاي آخرين ترديد ، اولين بوسه
از اتاق هاي رنگي پوستر
پله ، تختي، كلي
و تيم ملي فوتبال
از اتاق هاي نقشه ، مينياتور
و خط نستعليق
از اتاق هاي جنگ شكر ، پاشنه آهنين ، مادر
از اتاق هاي بحث ، انشعاب ، انگ
از اتاق هاي مصدق ، مائو
استالين ، و علي
از اتاق هاي ختفا ، گريم
لو رفتن
از اتا هاي تفتيش ، دستبند ، بي سيم
از اتاق هاي كابل ، قپان ، بازجو
و ترديد
از اتاق هاي سرد تو در تو
و هق هق
بر دوش خسته كشيدم ترانه هايم را
و عاشقانه گذر كردن
از سلول هاي ترس هاي بسيار و اميد هاي اندك
از سلول هاي خود آموز و ديكشنري
از سلول هاي يقلاوي
سه سيگار روزانه
و شبان مقطع كابوس
از سلول هاي دغدغه ، دوار ، درد
از سلول هاي زخم ، عفونت ، ورم
از سلول هاي شمارش آجر ، قدم ، ميله
از سلول هاي حياط ، هواخوري ، رمز
و حسرت يك آغوش
از سلول هاي چه گوارا
شريعتي و خوجه
از سلول هاي فريب دادن زندانبان
فريب دادن خويش
از سلول هاي فراموش كردن
به خاطر آوردن
از سلول هاي اشك هاي ياغي
و غضب هاي رام
و اميد
بر دوش خسته كشيدم ترانه هايم را
و عاشقانه گذر كردم
از سال هاي ناست ، خضاب ، ادكلن و فرخزاد
از سال هاي كنكوذ ، كار و اجباري
از سال هاي بن بست ، جمعه ، كمكم كن ، شب
از سالهاي شاملو ، اخوان ، نيما
از سالهاي سارتر ، فليني ، برشت ، جشن هنر
از سالهاي اعتصاب ، گاز اشك آور ، دود ، لاستيك
از سالهاي نعش ، اوين ، چيتگر
از سالهاي پويان ، رضايي ، خسرو و كرامت
از سالهاي جهل ، توطئه ، فريب
از سال هاي قتل عام انقلاب
از سالهاي سايه روشن سيال
و شك
بر دوش خسته كشيدم ترانه هايم را و عاشقانه
گذر كردن
تا با دهان كوچك تو بخوانم
آواز سرزمين صبورم را
در جشن زاد روز كودك آينده
بر دوش خسته كشيدم ترانه هايم را و عاشقانه گذر كردم


****************
ايرج جنتی عطايی

Behrooz
02-28-2006, 07:51 PM
شب آشيان زده
چكاوك شكسته پر
رسيده ام به ناكجا
مرا به خانه ام ببر
كسي به ياد عشق نيست
كسي به فكر ما شدن
از آن تبار خود شكن
تو مانده و بغض من
از اين چراغ مردگي
از اين بر آب سوختن
از اين پرنده كشتن و
از اين قفس فروختن
چگونه گريه سر كنم
كه يار غمگسار نيست
مرا به خانه ام ببر
كه شهر ، شهر يار نيست
مرا به خانه ام ببر
ستاره دلنواز نيست
سكوت نعره مي زند
كه شب ، ترانه ساز نيست
مرا به خانه ام ببر
كه عشق در ميانه نيست
مرا به خانه ام ببر
اگر چه خانه ، خانه نيست




****************
ايرج جنتی عطايی

Behrooz
02-28-2006, 07:52 PM
ما شقايق كوهستان هاي وطنمان را
داريم
و هر كه را
كه تاب اين آتش رويان را
در سينه دارد
ما شقايق ها را دوست داريم
و روييدن و باليدنشان را
و به شباهنگامي چنين
پاسداري شان را
گرد آمده ايم
ما گل ها را دوست داريم
و نه تنها
گلها ي گلخانه را
كه گلهاي وحشي خوشبو را هم
و آزادي گفتن كلام عطر آگين دوست داشتن را
هر كه گلي مي پسندد
و هر كه گياهي
و هر كه رويش جاودانه جان را
باور دارد
با ما در اين برخاستن يگانه است
و ما برخاسته ايم
تا بيگانگي را باطل كنيم
با ترانه مهر
و در برابر آن كه چيدن گلها را داس درو به دست دارد
با كينه مادران
جدايي را همچنان
سنگ بر سنگ مي نهند
و اينك ديواري است
بگذار بر اين ديوار
مرغ من بنشيند
و دست تو
او را كريمانه دانه بخشد
و ديوار
پله اي باشد
برآمدن ما را
چه در بالا
يك آسمان
به چشمان ما نگاه مي كند
و در پايين
گهواره و گور ماست
كه بر آن
همواره شقايقي سوزان مي رويد


------------------------------------------
سياوش كسرايي

Behrooz
02-28-2006, 07:53 PM
با دماوند خاموش
سلامي اي شكوهمند
سلام اي ستيغ صبح خيز سربلند
به يال و بال و دره ها و دامنت درود
به چشمه هاي پاك و روشنت درود
تن تهمتني و قلب آهنيت استوار
درشتي ات به جاي بي گزند
به بزم شامگاهي ات فراز قله ها
ستايش ستارگان هميشگي
تولد سحر درون پرده ها ي مه ميان بازوان تو
مدام
بسيج دودمان لاله هاي سركش ات
پناه سنگهاي سخت دلپسند
غريو مرغك غريب در غروب از تو دور
غم از تو دور اي غرور
نشاط آبشارها ترا
ستيز آب و آبكند
ستون و صخره ات به هر كنار گوشه سنگر اميد
دل تو باغ خار بوته هاي رنگ رنگ
گل طلاي آفتاب تو
هماره پر نويد و نوشخند
به پيش روي ما چو ما اگر فتاده اي ببند
كلاف ابرها به گردن رميده ات كمند
پناه بخش و پشت باش
شكسته نعل بستهاي سمند
دلم گرفته همچو ابرهاي باردار تو
كه با تو گفتگو مراست
به كوهپايه ها كسي نمانده تا غمي به پيش او برم
به من بگو كه آشيانه عقابها كجاست
به تنگ در نشستم به چند ؟
شب برهنه بي ستاره ماند
نگاه و دست ما تهي
سكوت سوخت ريشه هاي حرف سبز گشته را
بگو بگو كه گاه گفتن تو در رسيد
تو با زبان شعله ريز واژه هاي سنگي ات بگو
كه سخت تر شبي است
كه سردتر شبي است از شبان دير پاي ما
يگو دهان ز گفت و گو مبند


---------------------------------------------------
سياوش كسرايي ( كولي )

Behrooz
02-28-2006, 07:54 PM
اي ابربرادر
بر بام ما مبار
بر بام كاگلي چه گلي سبز مي شود ؟
اي بر زمين غمزده ام چشم دوخته
پرگير و بگذر از سر اين دشت بي نفس
باران چه كرد خواهد با كشت سوخته ؟
اي ابر خيره سر
پر باز كن بپر
وان سينه ريز گوهر باران كشيده را
از دشت ما بگير و به منقار خود ببر
بر آٍمان وحشي مردان كشتكار
رو آشيانه كن
بر چشم سبز جنگل بيدار لانه كن
آنجا ببار يكسره كاندر پناه تو
خشم از ميان مهلكه تن مي كند رها
آنجا كه با نوازش انگشتهاي تو
سر سبز مي شود گل سرخي همه صفا
اي ابر تيره رنگ
بشتاب بي درنگ
دست از سرم بدار و پي كار خويش گير
راه دريا دلشدگان را بهپيش گير
بگذار خود ببارم و بر بام و دشت خويش
بگذار خود بگيرم بر سرگذشت خويش


+++++++++++++++++++
سياوش كسرايي

Behrooz
02-28-2006, 07:54 PM
باران بامداد كهنسالي
از موي من ، سياهي شب را زدوده است
اما به طعنه ، دست نمي شويد ازس رم
يرا هنوز ياد سحرگاه كودكي
همچون غبار مي گذرد از برابرم
چشمي كه دوربين درونم بود
آماده ي گرفتن تصوير تازه نيست
را نوار خام خيالم به ناگهان
ز آفتاب پيري من ،‌ نور ديده است
وان نور بر نوار
دزدانه ، سايه هاي سياه آفريده است
آيا شنيده اي كه به يكباره ، روشني
ذاتي دگر پذيرد و تاريكي آورد ؟
آري ، نگاه كن
روز جهان ، شبي است كه در ظلمتش هنوز
اين چرخ راهزن
دندان تابناك مرا از دهان من
چونان كه از دهان سخنساز رودكي
چالاك و ماهرانه به تاراج مي برد
وانگه لبان من
خونين و تلخ ، چون لثه ي خالي انار
در آرزوي جستن در دانه هاي خويش
لبخند مي فروشد و اندوه مي خورد
اكنون ، درين اتاق كه ايوان كوچكش
راهي به باغ خاطره مي جويد
دور از غبار سبز درختان نشسته ام
اينجا ، سپهر تيره ي غربت را
چون سايه ي غروب به سر دارم
زاغي كه بر فراز سرم بال مي زند
انديشه ي سياه كهنسالي است
بادي كه از كرانه ي اقيانوس
بر گونه هاي اين شب نمناك مي وزد
گويي كه سر گذشت جهان است
دانم كه قصد باد ، رسيدن نيست
زيرا به سوي هيچ روان است
ما درين سكوت شبانگاهي
من ، همچنان به زمزمه اي گوش مي كنم
كز ژرفناي آينه ، هشدار مي دهد
ما سالخوردگان سفر كرده
در رهگذار باد ، كم از برگيم
ما : زنده نيستيم ، خداوندا
ما : زنده ماندگان پس از مرگيم


///////////////////////////////////

نادر نادرپور

Behrooz
02-28-2006, 07:55 PM
دختر بر آستانه ي در عاشقانه خواند
كاي آرزوي من
من فارغم ز خويش و تو آسوده از مني
با دوست ، دشمني
بس شام ها ستاره شمردم به نور ماه
تا اختر رميده ي بختم وفا كند
شور نگاه دوست در آن چشم دلفريب
چون باده سرگراني عيشم دوا كند
هر شب كه ماه مي نگرد از دريچه ها
جان مي دهد خيال ترا در برابرم
من شاد ازين اميد كه چون بگذري ز راه
شايد چو نور ماه ، فراز آيي از درم
هر ناله اي كه مي شكند در گلوي باد
آهنگ ناله هاي دلم در فراق تست
جون تابد از شكاف درم نور ماهتاب
گويم نگاه كيست كه در اشتياق تست
اي ارزوي من
اي مرد ناشناس
آگاه نيستم كه كجايي و كيستي
اما مرا به ديدن تو مژده مي دهند
وان مژده گويدم كه تويي يا تو نيستي
از من جدا مشو
چون زندگي به دست فراموشيم مده
يا از كنار من به خموشي گذر مكن
يا در نهان اميد هماغوشيم مده
دختر خموش ماند
مردي كه مي گذشت به سويش نگاه كرد
دختر به خنده گفت
اي مرد ناشناس تواني خبر دهي
زان آشنا كه هيچ نيامد به ديدنم ؟
آن مرد خنده كرد و شتابان جواب داد
آن آشنا منم



*******************

نادر نادرپور

Behrooz
03-01-2006, 09:49 AM
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم ‚ مگو ‚ مگو كه چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي و ظلمت چو نور صبح
بيرون فتاده بود يكباره راز ما
رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان
فارغ شوم كشمكش و جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش زمن مگير
مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم
مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش
در دامن سكوت بتلخي گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم



فروغ فرخزاد

Behrooz
03-01-2006, 09:49 AM
به لبهايم مزن قفل خموشي
كه در دل قصه اي ناگفته دارم
ز پايم باز كن بند گران را
كزين سودا دلي آشفته دارم
بيا اي مرد اي موجود خودخواه
بيا بگشاي درهاي قفس را
اگر عمري به زندانم كشيدي
رها كن ديگرم اين يك نفس را
منم آن مرغ آن مرغي كه ديريست
به سر انديشه پرواز دارم
سرود ناله شد در سينه تنگ
به حسرتها سر آمد روزگارم
به لبهايم مزن قفل خموشي
كه من بايد بگويم راز خودرا
به گوش مردم عالم رسانم
طنين آتشين آواز خود را
بيا بگشاي در تا پر گشايم
بسوي آسمان روشن شعر
اگر بگذاريم پرواز كردن
گلي خواهم شدن در گلشن شعر
لبم بوسه شيرينش از تو
تنم با بوي عطرآگينش از تو
نگاهم با شررهاي نهانش
دلم با ناله خونينش از تو
ولي اي مرد اي موجود خودخواه
مگو ننگ است اين شعر تو ننگ است
بر آن شوريده حالان هيچ داني
فضاي اين قفس تنگ است تنگ است
مگو شعر تو سر تا پا گنه بود
از اين ننگ و گنه پيمانه اي ده
بهشت و حور و آب كوثر از تو
مرا در قعر دوزخ خانه اي ده
كتابي خلوتي شعري سكوتي
مرا مستي و سكر زندگاني است
چه غم گر در بهشتي ره ندارم
كه در قلبم بهشتي جاوداني است
شبانگاهان كه مه مي رقصد آرام
ميان آسمان گنگ و خاموش
تو در خوابي و من مست هوسها
تن مهتاب را گيرم در آغوش
نسيم از من هزاران بوسه بگرفت
هزاران بوسه بخشيدم به خورشيد
در آن زندان كه زندانيان تو بودي
شبي بنيادم از يك بوسه لرزيد
بدور افكن حديث نام اي مرد
كه ننگم لذتي مستانه داده
مرا ميبخشد آن پروردگاري
كه شاعر را دلي ديوانه داده
بيا بگشاي در تا پر گشايم
بسوي آسمان روشن شعر
اگر بگذاريم پرواز كردن
گلي خواهم شدن در گلشن شعر


---------------------------------------------------
فروغ فرخزاد

Behrooz
03-01-2006, 09:50 AM
آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه هاي مهتابست
امشب از خواب خوش گريزانم
كه خيال تو خوشتر از خوابست
خيره بر سايه هاي وحشي بيد
مي خزم در سكوت بستر خويش
باز دنبال نغمه اي دلخواه
مي نهم سر بروي دفتر خويش
تن صدها ترانه ميرقصد
در بلور ظريف آوايم
لذتي ناشناس و رويا رنگ
مي دود همچو خون به رگهايم
آه ... گويي ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر كرده
يا نسيمي در اين ره متروك
دامن از عطر ياس تر كرده
بر لبم شعله هاي بوسه تو
ميشكوفد چو لاله گرم نياز
در خيالم ستاره اي پر نور
مي درخشد ميان هاله راز
ناشناسي درون سينه من
پنجه بر چنگ و رود مي سايد
همره نغمه هاي موزونش
گوييا بوي عود مي آيد
آه... باور نميكنم كه مرا
با تو پيوستني چنين باشد
نگه آن دو چشم شور افكن
سوي من گرم و دلنشين باشد
بيگمان زان جهان رويايي
زهره بر من فكنده ديده عشق
مي نويسم بر وي دفتر خويش
جاودان باشي اي سپيده عشق


فروغ فرخزاد

Behrooz
03-01-2006, 09:51 AM
شبي آرام چون دريا بي جنبش
سكون ساكت سنگين سرد شب
مرا در قعر اين گرداب بي پاياب مي گيرد
دو چشم خسته ام را خواب مي گيرد
من اما ديگر از هر خواب بيزارم
حرامم باد خواب و راحت و شادي
حرامم باد آسايش
من امشب باز بيدارم
ميان خواب و بيداري
سمند خاطراتم پاي مي كوبد
به سوي روزگاركودكي
دوران شور و شادمانيها
خوشا آن روزگار كامرانيها
به چشمم نقش مي بندد
زماني دور همچون هاله ابهام ناپيدا
در آن رويا
به شچم خويش ديدم كودكي آسوده در بستر
منم آن كودك آرام
تهي دل از غم ايام
ز مهر افكنده سايه بر سر من مام
در ان دوران
نه دل پر كين
نه من غمگين
نه شهر اين گونه دشمنكام
دريغ از كودكي
آن دوره آرامش و شادي
دريغ از روزگار خوب آزادي
سر آمد روزگار كودكي اينك دراين دوران دراين وادي
نه ديگر مام
نه شهر آرام
دگر هر آشنا بيگانه شد با آشناي خويش
و من بي مام تنها مانده در دشواري ايام
تو اما مادر من مادرناكام
دلت خرم روانت شاد
كه من دست نيازي سوي كس هرگز نخواهم برد
و جز روح تو اين روح ز بند آزاد
مراديگر پناهي نيست ديگر تكيه گاهي نيست
نبودم اين چنين تنها
و ما در دل شبهل
برايم داستان مي گفت
برايم داستان از روزگار باستان مي گفت
و من خاموش
سراپا گوش
و با چشمان خواب آلود در پيكار
نگه بيدار و گوش جان بر آن گفتار
در آن شب مادر من داستان كاوه را مي گفت
در آن شب داستان كاوه آن آهنگر آزاده را مي گفت



=======================
حميد مصدق

Behrooz
03-01-2006, 09:51 AM
وقتي تو نسيتي
خورشيد تابناك
شايد دگر درخشش خود را
و كهكشان پير گردش خود را
از ياد مي برد
و هر گياه
از رويش نباتي خود
بيگانه مي شود
و آن پرنده اي
كز شاخه انار پريده
پرواز را
هر چند پر گشوده فراموش مي كند
آن برگ زرد بيد كه با باد
تا سطح رود قصد سفر داشت
قانون جذب و جاذبه را در بسط خاك
مخدوش مي كند
آنگاه نيروي بس شگرف مبهم نامرئي
نور حيات را
در هر چه هست و نيست
خاموش مي كند
وقتي تو با مني
گويي وجود من
سكر آفرين نگاه تو را نوش مي كند
چشم تو آن شراب خلر شيرازست
كه هر چه مرد را مدهوش مي كند


==============================
حميد مصدق

Behrooz
03-01-2006, 09:53 AM
تو !
که به اندازه ی همه ی دریاهاست
دوست دارم ات
تو !
که به اندازه ی همه ی کوههاست
دوست دارم ات
تو !
که به اندازه ی همه ی دشت هاست
دوست دارم ات
عشق و ژرفای دریا
عشق و بلندای کوه
عشق و پهنای دشت
تا آب ، بر سنگ خاک من
که رقص ذره های همه ی فرداهاست


===================
محمد حقوقي

Behrooz
03-01-2006, 09:54 AM
در پيش بيدردان چرا فرياد بي حاصل كنم
گر شكوه اي دارم ز دل با يار صاحبدل كنم
در پرده سوزم همچو گل در سينه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نيستم تا گريه در محفل كنم
اول كنم انديشه اي تا برگزينم پيشه اي
آخر به يك پيمانه مي انديشه را باطل كنم
آنرو ستانم جام را آن مايه آرام را
تا خويشتن را لحظه اي از خويشتن غافل كنم
از گل شنيدم بوي او مستانه رفتم سوي او
تا چون غبار كوي او در كوي جان منزل كنم
روشنگري افلاكيم چون آفتاب از پاكيم
خاكي نيم تا خويش را سرگرم آب و گل كنم
غرق تمناي توام موجي ز درياي تو ام
من نخل سركش نيستم تا خانه در ساحل كنم
دانم كه آن سرو سهي از دل ندارد آگهي
چند از غم دل چون رهي فرياد بي حاصل كنم

======================
رهي معيري

Behrooz
03-01-2006, 09:55 AM
آشفته مي‌كني استخوان‌هايم را
نصف ديگر خواب‌هايم را هم كه جويده‌اند جانوراني كه لنگه‌ي جوراب
به سر كرده‌اند
من سر به هوا‌تر از آنم كه تحويلم ندهد دست‎ْ بسته / غول بيابان
به عنكبوت ِ در آن سمت خيابان كه اختراع كرده‌ عينك‌هاي سياه را
بوق بزن تا خرمالو‌ها خشكشان بزند بر درخت
به من چه كه مگس‌ها در ظرف عسل/ پايشان گير كرده
پرانتزي باز مي‌كنم وسط جمعيت
ـ چاقو؟!
ـ اگر بدهي/ بده! تا من ...
سبقت گرفتن ِ از آهو با من
به دستبندم كه نگاه مي‌كنند/ ـ يامسلم‌ابن عقيل!


پدرم روضه‌ي رضوان را مي‌فروشد و مفت
به راننده‌ي ماهري كه ساحري از سرعت ِ سرسام آوري ياد گرفته
به كلانتري تحويل نمي‌دهم اين دلبري‌هايي كه از تو در ته ِ جيبم چپانده‌ام
به هركجا بروم گاو ِ كفنْ سياه / چه فرقي دارد با رنگي كه آسمان به خودش پاشيده
نفسم را بريده فقط اين اين هواي پر از « هيچ»
اگر چه بازي ِ اين بارقه‌ها ديدني ست در فضايي كه از قضا / وَ به من چه؟

به من چه كه در حال فروريختنم
قصري كه منم اشاره به تشخيص دكتر اعصاب و روان دارد
از دستبندم كه نه از كندي نبضم مي‌فهمد كه چه رنگي پاشيده آسمان
بر سر ِ راه من


برويد كنار !
مرد عجيبي تعقيبم مي‌كند كه سخت گم كرده خودش را
تعقيب مي‌كنم مرد عجيبي كه سخت گم كرده‌ام اي كاش خودم را
و اين « هيچ ِ » خرمگسي
از چشم من انداخته پروانه ‌هاي ريز و درشت را
در اين هواي ِ پر از« هيچ» هاي ِ ريز و درشت.



=================
علي بابا چاهي

Behrooz
03-01-2006, 09:56 AM
از قوطي كنسرو هم مچاله تر است كمي ملواني كه مثلاً آتش زده دريا را
تاخير داشته نامه‌ي معشوقه‌اش كه بلد نيست اسم خودش را بنويسد ـ
بر تنه‌ي ‌يك درخت
عكس مار مي‌كشد بر كُره‌ي ماه / تا بكُشد مزاحم‌هاي تلفني‌اش را
پستچي اما خنده‌اش گرفته به قدري كه ميل باغ ندارد.


گفته باشم از اول كه از گِل آفريده شده‌ بودي
بر سنگ تا كه حك شدي از بي درنگي خود / با چكش و
ميخ و تخته
قابي ساختي از روي عكسي كه نديده‌اي آن را هنوز هم
نبضت را كه گرفت / گفتي : اي حبيب من اي طبيب من
اين آلونك بنا شده بر آب
جاي من ؟ / گمان نكنم!
پُر مي‌كنم از دريايي كوزه‌ام كه من آتش زده‌ام آن را


آتشي اما كه به جامه‌ات افتاده تعبير ساده‌اي دارد:
يا خاكستري از تو به جا نمي مانَد
يا استخوان‌هاي سوخته‌ات را مي‌شويند با جفنگياتي از بركات گل
در هر دو حال / قرباني لبخند زني شده‌اي
كه قوطي كبريت را جلا داده بعداً در جيب تو جا داده


نترس!
از نور افكني نترس كه زل زده در چشم‌هاي تو زل زده
با كاتب ِ همچو مني جنون مشتركي داري از
تا اسپند دونه دونه كه بوي بيمارستان ايرانيان مي‌دهد
دكتر ايزدي پرسيد از من كه در خواب‌هاي تو خرچنگ‌ها چه شكلي‌ترند؟
خون پلنگ ديوانه‌اي در سرنگ من از ركن آباد مي‌آمد
تو افتاده بودي از تخت يا ؟
و قلب من از تيك و تاك و تك و توكي از شاخه ‌هاي درخت
نبض من و تو كه تعطيل شد از ته
بوي بهار نارنج مي‌داد گيس‌هاي بلندي كه تازه درآورده‌بوديم
هر دو نه يك / بلكه صد دل و صد چشم
ـ چطور؟ / عاشق پسركي چرا؟
شديم كه هنوز بوي بچگي حوا را مي‌داد،
بر تختحوابي كه به هم چسبيده بوديم از فاصله‌ي چند تختخواب.


دريا را هم كه آتش زده باشيم فرضاً /
من مي‌نويسم كه فقط بازي كرده‌ايم با دُم شير!


-------------------------------------
علي بابا چاهي

Behrooz
03-01-2006, 09:56 AM
در طلسم لحظه اي مبهم
قلبي و ديداري و عشقي
رازي سربسته تا ابد
تالاب واژه ام همه جا
از نگاه سبز تو پر
و اين تنها از عقار كهنه من مانده
زمانه راست مي گفت كه عشق
بي رحم تر از آن است كه به فرجام خود رسد
وگرنه تو را پيش از اين
از آن خود داشتم


ترانه جوانبخت

Behrooz
03-01-2006, 09:57 AM
بهار ديروز آمد ‏‎خانهء ما
با شوهرش زمستان
هر دو شادمان به نظر مي‌آمدند
زمستان از همراهي بهار
بهار رعنا ار بهار بودنش.
زمستان مرد خوبي است، اگر چه كمي دمسرد و خرفت
بهار مي‌داند خوشگلي‌اش را
نه چون شوهرش
ديگران عاشقانه ستايش مي‌كنند.

هديهء عيد
كتابي كه بهار تازه چاپ كرده:
خاطرات تابستانه.
زنم گفت:
چه طور اجازه مي‌دهد شوهري‌ ، اين جا
زني ، كامروايي‌اش را با اين و آن
وصف كند بي محابا
به نام و نشان؟
گفتم :
مگر نمي‌بيني
چاپ خارج است؟




جواد مجابي

Behrooz
03-02-2006, 10:03 AM
زلف و رخسار تو ره بر دل بيتاب زنند
رهزنان قافله را در شب مهتاب زنند
شكوه اي نيست ز طوفان حوادث ما را
دل به دريازدگان خنده به سيلاب زنند
جرعه نوشان تو اي شاهد علوي چون صبح
باده از ساغر خورشيد جهانتاب زنند
خاكساران ترا خانه بود بر سر اشك
خس و خاشاك سراپرده به گرداب زنند
گفتم : از بهر چه پويي ره ميخانه رهي
گفت : آنجاست كه بر آتش غم آب زنند


رهي معيري

Behrooz
03-02-2006, 10:03 AM
شب همه غم هاي عالم را خبر كن
بنشين و با من گريه سر كن
گريه سر كن
اي جنگل اي انبوه اندوهان ديرين
اي چون دل من اي خموش گريه آگين
سر در گريبان در پس زانو نشسته
ابرو گره افكنده چشم از درد بسته
در پرده هاي اشك پنهان كرده بالين
اي جنگل اي داد
از آشيانت بوي خون مي آورد باد
بر بال سرخ كشكرك پيغام شومي ست
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد ؟
اي جنگل اي شب
اي بي ستاره
خورشيد تاريك
اشك سياه كهكشان هاي گسسته
آيينه ديرينه زنگار بسته
ديدي چراغي را كه در چشمت شكستند ؟
اي جنگل اي غم
چنگ هزار آواي باران هاي ماتم
در سايه افكند كدامين ناربن ريخت
خون از گلوي مرغ عاشق ؟
مرغي كه مي خواند
مرغي كه با آوازش از كنج قفس پرواز مي كرد
مرغي كه مي خواست
پرواز باشد
اي جنگل اي حيف
همسايه شب هاي تلخ نامرادي
در آستان سبز فروردين دريغا
آن غنچه هاي سرخ را بر باد دادي
اي جنگل اي پيوسته پاييز
اي آتش خيس
اي سرخ و زرد اي شعله سرد
اي در گلوي ابر و مه فرياد خورشيد
تا كي ستم با مرد خواهد كرد نامرد؟
اي جنگل اي در خود نشسته
پيچيده با خاموشي سبز
خوابيده با روياي رنگين بهار نغمه پرداز
زين پيله كي آن نازنين پروانه خواهد كرد پرواز ؟
اي جنگل اي همراز كوچك خان سردار
هم عهد سرهاي بريده
پر كرده دامن
از ميوه هاي كال چيده
كي مي نشيند درد شيرين رسيدن
در شير پستانهاي سبزت ؟
اي جنگل اي خشم
اي شعله ور چون آذرخش پيرهن چاك
با من بگو از سرگذشت آن سپيدار
آن سهمگين پيكر كه با فرياد تندر
چون پاره اي از آسمان افتاد بر خاك
اي جنگل اي پير
بالنده افتاده آزاد زمينگير
خون مي چكد اينجا هنوز از زخم ديرين تبرها
اي جنگل ! اينجا سينه من چون تو زخمي ست
اينجا دمادم داركوبي بر درخت پير مي كوبد


هوشنگ ابتهاج

Behrooz
03-02-2006, 10:04 AM
دلا ديدي كه خورشيد ازشب سرد
چو آتش سر ز خاكستر بر آورد
زمين و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقايق گشت ازين خون
نگر تا اين شب خونين سحر كرد
چه خنجر ها كه از دل ها گذر كرد
زهر خون دلي سروي قد افراشت
ز هر سروي تذروي نغمه برداشت
صداي خون در آوز تذرو است
دلا اين يادگار خون سرو است


هوشنگ ابتهاج

Behrooz
03-02-2006, 10:04 AM
با چهره تو دمسازم
اكنون كه مي نويسم
اكنون كه خون نه ستاره عاشق را
فرياد مي كنم
اكنون كه گريه را مي آغازم
با چهره تو دمسازم
اي شرم اي شرف
لبخند و خشونت با هم
اي ماهتاب و توفان توام
من در ملال چشم تو مي بينم
در آن همه زلال
سيماي پر شكوه سرداران را
در خون تپيدن تن ياران را
آن گاه
قلب من و زمانه
نبض من و زمين
در بند بند زندان مي گويد
پر شور و پر طنين
زندان
زندان تنگدل
با آسمان وصله اي از سيم خاردار
زندان كرده آماس
از خشم و آرزو جواني
زندان باردار
زندان عشق نو پا
يك مزرع نمونه ز اميدهاي ما
من بر لبان تو
تاريخ خامشان
مي بينم
گلبوته كبود ستم را
من بر لبان تو
گلبرگهاي تب
مي خوانم
شرح شكنجه هاي در هم غم را
آن گاه زورق مشوش دل را
بر شط خون و خاطره مي رانم
من بر لبان تو
حرفي براي گفتن با دوست
وز دشمنان نهفتن
مي بينم
حرفي گه رنگ شكوه و هشدار و آرزوست
اي پير كاوه آهنگر
بسيار كوره با دم گرمت گداختي
تفتي چه ميله هاي آهن و شمشير ساختي
فرزند مي كشند يكايك تو را ببين
اينك شهيد هجده هزارم كه داد سر
صبر هزار ساله ات آخر نشد تمام ؟
چرمينه كي علم كني اي پير اي پدر ؟
لبهاي خامشت
چشمي است دادخواه
ره مي زند به من
مي گيرم به راه گريبان
پاسخ ز من طلب كند اين خشمگين نگاه
گم كرده دست و پا و مشوق
همچون سپند دانه بر آتش
با چهره تو دمسازم
وين راز اي طيب جوان با تو
بار دگر به درد مي آغازم
با من بدار حوصله با من خطر بورز
تيمار كن اين فلج موت تن شود
سستي فرونهد
كندي رها كند
خو گير راه رفتن و برخاستن شود
دست شكسته بار دگر پتك زن شود
آن گه به مرگ دارو و جان دارو
درمان غم كنيم
از جان علم كنيم


ابتهاج

Behrooz
03-02-2006, 10:05 AM
ياري كن اي نفس كه درين گوشه ي قفس
بانگي بر آورم ز دل خسته ي يك نفس
تنگ غروب و هول بيابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ي جرس
خونابه گشت ديده ي كارون و زنده رود
اي پيك آشنا برس از ساحل ارس
صبر پيمبرانه ام آخر تمام شد
اي آيت اميد به فرياد من برس
از بيم محتسب مشكن ساغر اي حريف
مي خواره را دريغ بود خدمت عسس
جز مرگ ديگرم چه كس آيد به پيشباز
رفتيم و همچنان نگران تو باز پس
ما را هواي چشمه ي خورشيد در سر است
سهل است سايه گر برود سر در اين هوس

Behrooz
03-02-2006, 10:09 AM
خداي را
مسجد من كجاست
اي ناخداي من؟
در كدامين جزيره آن آبگي ايمن است
كه راهش
از هفت درياي بي زنهار
مي گذرد؟

از تنگابي پيچاپيچ گذشتيم
با نخستين شام سفر
كه مزرعه سبز آبگينه بود.

و با كاهش شب
كه پنداري
در تنگه سنگي
جاي خوش تر داشت
به در يائي مرده درآمديم
با آسمان سربي ِ كوتاهش
كه موج و باد را
به سكوني جاودانه مسخ كرده بود.
و آفتابي رطوبت زده
كه در فراخي بي تصميمي خويش
سر گرداني مي كشيد،
و در ترديد ميان فرو نشستن يا بر خاستن
به ولنگاري
يله بود

ما به سختي در هواي كنديده طاعوني دم مي زديم و
عرق ريزان
در تلاشي نو ميدانه
پارو مي كشيدم
بر پهنه خاموش دريائي پوسيده
كه سراسر
پوشيده ز اجسادي ست كه چشمان ايشان
هنوز
از وحشت توفان بزرگ
بر گشاده است
و از آتش خشمي كه به هر جنبنده
در نگاه ايشان است
نيزه هاي شكن شكن تندر
جستن مي كند.

و تنگاب ها
و درياها.
تنگاب ها
و درياهاي ديگر...

آنگاه به دريائي جوشان در آمديم،
با گرداب هاي هول
وخرسنگ هاي تفته
كه خيزاب ها
بر آن
مي جوشيد.

اينك درياي ابرهاست...

اگر عشق نيست
هرگز هيچ آدميزاده را
تاب سفري اينچن
نيست!
چنين گفتي
با لباني كه مدام
پنداري
نام گلي
تكرار مي كنند.

و از آن هنگام كه سفر را لنگر بر گرفتيم
اينك كلام تو بود از لباني
كه تكرار بهار و باغ است.

و كلام تو در جان من نشست
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز گفتم.
كلماتي كه عطر دهان تو را داشت.

و در آن دوزخ
كه آب گنديده
دود كنان
بر تابه هاي تفته ي سنگ
مي سوخت
رطوبت دهانت را
از هر يكان حرف
چشيدم.

و تو به چربدستي
كشتي را
بر درياي دمه خيز ِ جوشان
مي گذراندي.
و كشتي
با سنگيني سيــّالش
با غـّژا غـّژ دگل هاي بلند
كه از بار غرور بادبان ها
پست مي شد
در گذار ِاز ديوارهاي پوك پيچان
به كابوسي مي مانست
كه در تبي سنگين
مي گذرد.

امـا
چندان كه روز بي آفتاب
به زردي نشست،
از پس تنگابي كوتاه
راه
به دريايي ديگر برديم
كه پاكي
گفتي
زنگيان
غم غربت را در كاسه مرجاني آن گريسته اند و
من اندوه ايشان را و
تو اندوه مرا

و مسجد من
در جزيره ئي ست
هم از اين دريا.
اما كدامين جزيره، كدامين جزيره،نوح من اي ناخداي من؟
تو خود آيا جست و جوي جزيره را
از فراز كشتي
كبوتري پرواز مي دهي؟
يا به گونه اي ديگر؟ به راهي ديگر؟
كه در اين دريا بار
همه چيزي
به صداقت
از آب تا مهتاب گسترده است
و نقره كدر فلس ماهيان
در آب
ماهي ديگريست
در آسماني
باژ گونه

در گستره خلوتي ابدي
در جزيره بكري فرود آمديم.
گفتي
((- اينت سفر، كه با مقصود فرجاميد:
سختينه ئي ته سرانجامي خوش!))
و به سجده
من
پيشاني بر خاك نهادم.

خداي را
نا خداي من!
مسجد من كجاست؟
در كدامين دريا
كدامين جزيره؟
آن جا كه من از خويش برفتم تا در پاي تو سجده كنم
و مذهبي عتيق را
چونان موميائي شده ئي از فراسوهاي قرون
به ورود گونه ئي
جان بخشم.

مسجد من كجاست؟

با دستهاي عاشقت
آن جا
مرا
مزاري بنا كن!



شاملو

Behrooz
03-02-2006, 10:10 AM
در دل مه
لنگان
زارعي شكسته مي گذرد
پا در پاي سگي
گامي گاه در پس او
گاه گامي در پيش.
وضوح و مه
در مرز ويراني
در جدالند،
با تو در اين لكه قانع آفتاب امــا
مرا
پرواي زمان نيست.

خسته
با كوله باري از ياد امــا
بي گوشه بامي بر سر
ديگر بار.
اما اكنون بر چار راه ِزمان ايستاده ايم
و آنجا كه بادها را انديشه فريبي در سر نيست
به راهي كه هر خروس باد نمات اشارت مي دهد
باور كن!
كوچه ما تـنگ نيست
شادمانه باش!
و شاهراه ما
از منظر ِ تمامي آزاديها مي گذرد



احمد شاملو

Behrooz
03-02-2006, 10:11 AM
زيبا ترين تماشاست
وقتي
شبانه
بادها
از شش جهت به سوي تو مي آيند،
و از شكوهمندي ياس انگيزش
پرواز ِشامگاهي درناها را
پنداري
يكسر به سوي ماه است.


زنگار خورده باشد بي حاصل
هر چند
از دير باز
آن چنگ تيز پاسخ ِ احساس
در قعر جان ِ تو ،
پرواز شامگاهي درناها
و باز گشت بادها
در گور خاطر تو
غباري
از سنگي مي روبد،
چيزنهفته ئي ات مي آموزد:
چيزي كه اي بسا مي دانسته ئي،
چيزي كه
بي گمان
به زمانهاي دور دست
مي دانسته ئي


شاملو

Helia
03-02-2006, 11:36 PM
شعر آمد اما از سروده هاي شادروان رهي معيري كه با صداي مخملي استاد بنان جاودانه شده است :

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود
عكش شيدايي در آن آيينه شيدا نبود
لب همان لب بود ، اما بوسه اش گرمي نداشت
دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود
در دل بيدار خود جز بيم رسوايي نداشت
گر چه روزي همنشين جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
ديده ام آن چشم درخشان را ولي در اين صدف
گوهر اشكي كه من ميخواستم پيدا نبود
در لب لرزان من فرياد دل خاموش بود
آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود
جز من و او ديگري هم بود اما اي دريغ
آگه از درد دلم زآن عشق جان فرسا نبود...
-----------------------------------------------------------
و ادامه اش >>>>>>>>>
ای نداده خوشه ای زان خرمن زیبایی ام
تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود

Helia
03-03-2006, 12:05 AM
همه چيز را مي توان حاشا كرد ,
جـزعطر كسي كه دوستش داري
همه چيز را مي توان پنهان كرد,
جز صداي پاي كسي كه در درون تو راه مي رود....

Helia
03-03-2006, 12:11 AM
مرور مي كنم اورا و مات ميمانم
دوباره خط به خط اورا دقيق ميخوانم
نوشته ها همه مفهوم ديگري دارند
چه رفته است بر اين واژه ها نميدانم!

نه گوش حافظه ام آشناست با اين حرف
نه روشن است به چشم ضميرپنهانم
شگفت اينكه زلال همين سخنها بود
كه ميگرفت ملال كنايه از جانم

كسي كه بر لب من جان خنده مي بخشيد
چگونه مي طلبد خون بها ز چشمانم
به حيرتم كه در اين شعله هاي دامنگير
به حال خويش و يا عشق دل بسوزانم

قمار عشق هميشه دو چهره دارد و من
طريق خواندن دست حريف ميدانم
وليك با همه ليلاجيم، به بازي او
چنان به باخت نشستم كه ساخت حيرانم[/SIZE][/SIZE]

-------------------------------------------------
محمدعلی بهمنی

Helia
03-03-2006, 12:15 AM
اي سنگفرش راه كه شبهاي بي سحر
تك بوسه هاي پاي مرا نوش كرده اي
اي سنگفرش راه كه در تلخي سكوت
آواز گامهاي مرا گوش كرده اي
هر رهگذر ز روي تو بگذشت و دور شد
جز من كه سالهاست كنار تو مانده ام
بر روي سنگهاي تو با پاي ناتوان
عمري به خيره پيكر خود را كشانده ام
اي سنگفرش ! هيچ در اين تيره شام ژرف
آواز آشناي كسي را شنيده اي؟
در جستجوي او به كجا تن كشم دگر...
اي سنگفرش ! گمشده ام را نديده اي؟؟؟؟

Helia
03-03-2006, 12:19 AM
در پيش بيدردان چرا فرياد بي حاصل كنم
گر شكوه اي دارم ز دل با يار صاحبدل كنم
....................................
دانم كه آن سرو سهي از دل ندارد آگهي
چند از غم دل چون رهي فرياد بي حاصل كنم

======================
رهي معيري
-------------------------------------------
-------------------------------------------
اظهار عجز پیش ستمگر ز ابلهی است
اشک کباب موجب طغیان آتش است

m/javid
03-03-2006, 02:41 AM
ميخانه عشق
مَنعَم مكن اي واعظ ِعابد زمي ناب// كين مي بدهد بر من شرمنده بسي آب *
در ميكده خورديم بسي باده و گشتيم// از شوق وصال رخ ساقي همه بي تاب
مُل كرده به جام من و با جرعه اي از آن// هر نقش دگر جز رخ ماهش شده بر آب
تو را خودت گيربه زهد و به عبادت// من عاشقم وكي شوم از ميكده سيراب؟
تو عاشق زهدي و منم عاشق ساقي// هُشيارمنم گرچه خمُار از مي و درخواب
بي مهر رَُخش زهد و عبادت همه باطل// مي نوش زجامش كه شوي زنده و شاداب
«جاويد » به يك جرعه كند ترك عبادت// ميخانه ي عشق است مرا مسجد و محراب

* آب= آبرو

Behrooz
03-03-2006, 09:37 AM
خوشحالم كه دوستان ديگري هم به اين بحث تشريف آورده اند و ما را همراهي مي كنند .

Behrooz
03-03-2006, 09:37 AM
صدايشان زيباتر است
لبها
سرايندگان دروغ
كه در تنهايي يك آسمان
روياهاي ابرگونه
مي سازند
دستها لمس شان گرم است
خوابهايمان را
سوزانده اند
چشمانت را بسته نگاه دار
چهره ها روياهايت را
خواهد دريد

Behrooz
03-03-2006, 09:38 AM
در قصيده اي بخوابانيدم
برهنه
چنانچه عشق را در رحم
و رو به آينه ها
و رو به مسخ قبله ها
و بپوشانيد قصيده ام را
با كاشي سبز
چرا كه برهنه وار
بي هيچ قبله اي
سبز خواهم شد
و آنگاه خورشيد
بر من نماز خواهد برد

Behrooz
03-03-2006, 09:39 AM
وقتي تو هستي
باران مي بارد
و زمان مي ميرد
و من
شكفته مي شوم
چون سوسن
در جهان بدون زمان
وقتي تو نيستي
خطي كشيده مي شود از سرب
و سبز
به شنگرفي مي گرايد
و زرد به خونابه
اندوه ؟ نه
ستاره ؟ نه
ماه
كه چون
خورشيد گدازنده
بر گلوگاهم مي ريزد
گرماي جهان را
تو نيستي
تا من
زنده بمانم
تا من
شكفته شوم
چون سوسن

Behrooz
03-03-2006, 09:39 AM
شكوفه اي چنان بودي
كه لطافت گلبرگ سيبي
و هجوم لطافت ململ گون
گل گيلاسي
آه
كه سرودي بودي
با قلبي
به لطافت گل سرخ
و همه
وجود هذياني
و همه
نشأت جواني و شور
در چهار چوب تن ات
شيوني
همه احساس بود و درد
و در من
آواي گنگ پيري
رخوتي داشت
كه با تو جوان مي شد
براي لحظه اي
آفتابگرداني
لاله اي
مهتابي
چادري
دره اي
پر از بنفشه و نور
و آواي گرگي
بر ستيغي
همه
رؤياي من و زندگي
در پيچاپيچ هزل و شوخي و خنده
و اندوهي كه تو را
راهي نه
در چهارچوب انديشه اي
آه
كه چه شكوفه اي
و چه تنديسي
وقتي كه راز مي گفتي
از اندوه سترگ فراقي
تو را به خاك
به آب
به باد
نه
هرگز نداده ام
تو را به خاطر پير خويش
سپرده ام
در كوه
در كومه
در باد
در هجوم اشباح مرگ انديش روزگار
تو را
به خاطر خود سپرده ام
شكفته چون گل سرخ
تو را به خاطر خود سپرده ام

Behrooz
03-03-2006, 09:40 AM
گفتم
شعر مجسم من هستي
اي ايثار مجسم دوست
وقتي كه تو
شهادت را بشارت دادي
با شكفتن بنفشه
در زمهرير يخ
و ستيز جنون
درشكوفايي ابر
وقتي كه
سرخ كوه خورشيد را
به شهادت دستهاي خونين آورد
در قتلگاه داس و دانه و خاك
وقتي كه
سنگهاي غرور
خروشيدند
از برجهاي قلعه سرزمين من
و كهرم شيهه زد
در دست شتيز
كهنه تفنگ ميراثي
دردست مجتبي
رقصيد
و خون همايون
به ميمنت ايثار
گلگوني بخشيد
گونه هاي لاله را در كوه
چنين شد
كه ناله فتاد در ني
و چمري نشست بر گوش
و ابلق جهيد ز جاي
چون رعد
و فرياد فريدونم
هوشنگ را
خروشاند در كوه
و حال
سيمره
به خروش مي خواند
در سرزمين
خون و قصه
در پيكار دانه و داس
اندوه مادرانمان را
در هجرت

Behrooz
03-03-2006, 09:43 AM
مي وزد باد سردي از توچال
در سكوتي عميق و رويا خيز
برف و مهتاب و كوهسار بلند
جلوه ها مي كند خيال انگيز
خاصه بر عاشقي كه در دل خويش
دارد از عشق خاطرات عزيز
داند آن كس كه درد من دارد
خورده در جام شب شراب نشاط
ساقي آسمان مينايي
شهر آرام خانه ها خاموش
جلوه گاه سكوت و زيبايي
نيمه شب زير اين سپهر كبود
من و آغوش باز تنهايي
در اتاقي چراغ مي سوزد
ماه مانند دختري عاشق
سر به دامان آسمان دارد
چشم او گرم گوهر افشاني است
در دل شب ستاره مي بارد
گوييا درد دوري از خورشيد
ماه را نيمه شب مي آزارد
آه او هم چون من گرفتار است
آفريد اين جهان به خاطر عشق
آنكه ايجاد كرد هستي را
ا مگر آدمي زند برآب
رقم نقش خود پرستي را
عشق آتش به كائنات افكند
تا نشان داد چيره دستي را
با دل شاعري چه ها كه نكرد
در اتاقي چراغ مي سوزد
كنج فقري ز محنت آكنده
شاعري غرق بحر انديشه
كاغذ و دفتري پراكنده
رفته روحش به عالم ملكوت
دل از اين تيره خاكدان كنده
خلوت عشق عالمي دارد
نقش روي پريرخي زيبا
نقشبندان صفحه دل اوست
پرتوي از تبسمي مرموز
روشني بخش و شمع محفل اوست
ديدگاني ميان هاله نور
همه جا هر زمان مقابل اوست
هر طرف روي دوست جلوه گر است
شاعر رنجيده در دل شب
پنجه در پنجه غم افكنده
گوييا عشق بر تني تنها
محنت و رنج عالم افكنده
دل به درياي حسرت افتاده
جان به گرداب ماتم افكنده
در تب اشتياق مي سوزد
سوخته پاي تا به سر چون شمع
مي چكد اشك غم به دامانش
مي گذارد ز درد ناكامي
درد عشقي كه نيست درمانش
دختر شعر با جمال و جلال
مي كند جلوه در شبستانش
در كفش جامي از شراب سخن
دامن دوست چون به دست آمد
دل به صد شوق راز مي گويد
گاه سرمست از شراب اميد
نغمه اي دلنواز مي گويد
گاه از رنج هاي تلخ و فراق
قصه اي جانگداز مي گويد
تا دلي هست هاي و هويي هست
مي وزد باد سردي از توچال
مي خرامد به سوي مغرب ماه
شاعري در سكوت و خلوت شب
كاغذي بي شمار كرده سياه
به نگاه پريرخي زيبا
مي كند همچنان نگاه نگاه
آه اينروشني سپيده دم است


*************************
فريدون مشيري

Behrooz
03-03-2006, 09:44 AM
به پيش روي من تا چشم ياري ميكند درياست
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست
در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش
غمم دريا دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست
خروش موج با من مي كند نجوا
كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت
كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت
مرا آن دل كه بر دريا زنم نيست
ز پا اين بند خونين بركنم نيست
اميد آنكه جان خسته ام را
به آن ناديده ساحل افكنم نيست



مشيري

Behrooz
03-03-2006, 09:46 AM
اي واي شهريار
در نيمه هاي قرن بشر سوزان
در انفجار دائم باروت
در بوته زار انسان
در ازدحام وحشت و سرسام
سرگشته و هراسان ميخواند
مي خواند با صداي حزينش
مي خواست تا صداي خدا را
در جانم مردمان بنشاند
نامردم سيه دل بدكار را مگر
در راه مردمي بكشاند
مي رفت و با صداي حزينش
مي خواند
در اصل يك درخت كهن آدم
از بهشت
آورد در زمين و درين پهندشت كشت
ما شاخه درخت خداييم
چون برگ و بار ماست ز يك ريشه و تبار
هر يك تبر به دست چراييم ؟
اين آتش اي شگفت
در مردم زمانه او در نميگرفت
آزرده و شكسته
گريان و نا اميد
مي رفت و با نواي حزيبنش
مي خواند
گوش زمين به ناله من نيست آشنا
من طاير شكسته پر آسماني ام
گيرم كه آب و دانه دريغم نداشتند
چون ميكنند با غم بي همزباني ام
دنبال همزبان
مي گشت
اما نه با چراغ
نه بر گرد شهر آه
با كوله بار اندوه
با كوه حرف مي زد
با كوه
حيدر بابا سلام
فرزند شاعر تو به سوي تو آمده ست
با چشم اشكبار
غم روي غم گذاشته عمري است شهريار
من با تو درد خويش بيان مي كنم تو نيز
بر گير اين پيام و از آن قله بلند
پرواز ده
كه در همه آفاق بشنوند
اي كاش جغد نيز
در اين جهان ننالد
از تنگي قفس
اين جا ولي نه جغد كه شيري است دردمند
افتاده در كمند
پيوسته مي خروشد در تنگناي دام
وز خلق بي مروت بي درد
يك ذره مهر و رحم طلب ميكند مدام
مي رفت و با صاداي حزينش
مي خواند
و ديگر مزن دم از وطن من
وز كيش من مگوي به هر جمع و انجمن
بس كن حديث مسلم و ترسا را
در چشم من محبت مذهب
جهان وطن
دركوچه باغ عشق
مي رفت و با صداي حزينش
مي خواند
گاهي گر از ملال محبت برانمت
دوري چنان مكن كه به شيون بخوانمت
پيوند جان جدا شدني نيست ماه من
تن نيستي كه جان دهم و وارهانمت
زين پيش گشته اند به گرد غزل بسي
اين مايه سوز عشق نبوده است در كسي
مي رفت
تا كرگ نابكار سر راه او گرفت
تا ناگهان صداي حزينش
اين بغض سالها
اين بغض دردهاي گران در گلو گرفت
در نيمه هاي قرن بشر سوزان
اشك مجسمي بود
در چشم روزگار
جان مايه محبت و رقت
اي واي شهريار


-----------------------------------
فريدون مشيري

Helia
03-03-2006, 03:50 PM
خوشحالم كه دوستان ديگري هم به اين بحث تشريف آورده اند و ما را همراهي مي كنند .


با تشکر از شما که این راه را آغاز کردید

Helia
03-03-2006, 03:52 PM
بی تو بی تو ای که در دل منی هنوز
داستان عشق من به ماجرا کشید
بی تو لحظه ها گذشت و روزها گذشت
بی تو کار خنده ها به گریه ها کشید

بی تو این دلی که با دل تو می تپید
وه که ناله کرد و ناله کرد و ناله کرد
بی تو بی تو دست سرنوشت کور من
اشک و خون به جای باده در پیاله کرد

عمر من شبی سیاه و بی ستاره بود
دیدگان تو ،ستارگان او شدند
لحظه ای ز بام ابرها برآمدد
لحظه ای به کام ابرها فرو شدند

در فروغ این ستارگان بی دوام
روزگار شادی و غمم فرا رسید
این به جز دمی نماند و آن همیشه ماند
این همیشه ماند و آن به انتها رسید

آسمان حسود بود و چشم بخت من
چون ستارگان چشم تو دمید و مرد
بی تو از لبان من ترانه ها گریخت
بی تو در نگاه من شراره ها فسرد

آری ای که در منیّ و با منی مدام
وه که دیگرم امید دیدن تو نیست !
تو گلی، گل بهار جاودان من
زین سبب مرا هوای چیدن تو نیست !
------------------------------
نادر نادر پور
------------------------------

Behrooz
03-04-2006, 11:28 AM
این یکی از ریباترین شعرهای شادروان نادر نادرپور است .

Behrooz
03-04-2006, 11:29 AM
خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.

از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش.


**************
نیما یوشیج

Behrooz
03-04-2006, 11:30 AM
شيپور شادماني تاتار
در سالگرد فتح
فرصت نمي دهد
تا بانگ تازيانه ي وحشت را
در پهلوي شكسته ي آنان
در آن سوي حصار گرفتار بشنويم
ديوارهاي سبز نگارين
ديوارهاي جادو
ديوارهاي نرم
حتي نسيم را
بي پرس و جو
اجازه ي رفتن نمي دهند
اي خضر سرخ پوش صحاري
خاكستر خجسته ي ققنوسي را
بر اين گروه مرده بيفشان


****************
م.سرشک

Behrooz
03-04-2006, 11:31 AM
در بامداد رجعت تاتار
ديوارهاي پست نشابور
تسليم نيزه هاي بلند است
در هر كرانه اي
فواره هاي خون
ديگر در اين ديار
گويا
خيل قلندران جوان را
غير از شرابخانه پناهي نيست
اي تاك هاي مستي خيام
بر دار بست كهنه ي پاييز
من با زبان مرده ي نسلي
كه هر كتيبه اش
زير هزار خروار خاكستر دروغ
مدفون شده ست
با كه بگويم
طفلان ما به لهجه ي تاتاري
تاريخ پر شكوه نياكان را
مي آموزند ؟
اهل كدام ساحل خشكي
اي قاصد محبت باران



----------------------------------
م . سرشک

Behrooz
03-04-2006, 11:31 AM
گل سفيد بزرگي در آب شب لرزيد
گوزن زرد شهابي ز آبخور رم كرد
كبوتران سفيد از قنات برگشتند
بهار كاشي گنبد دوباره شبنم كرد
درخت زندگي از دود شب برون آمد
كه بارور شود از خوشه هاي روشن چشم
كه ساقه ها بگشايد بر آشيانه مهر
كه ريشه ها بدواند به سنگپاره خشم
درخت مدرسه پر بار و برگ و كودك شد
درخت كوچه كه ناگاه برگ و باد آشفت
پلنگ خوفي در كوچه ها رها گرديد
گل سياه بزرگي در آفتاب شكفت


---------------------------------
شادروان منوچهر آتشی

Behrooz
03-04-2006, 11:32 AM
امروز
فرسوده بازگشتم از كار
اما
لبهاي پنجره
به پرسش نگاهم
پاسخ نگفت
و چهره بديع تو
از پشت ميله هاي فلزي
نشكفت
امروز اتاقها
مانند دره هاي بي كبك سوت و كور است
بي خنده هاي گرم تو بي قال و قيل تو
امروز خانه گور است
گلزار پر طراوت قالي امروز
بي چشمه سار فياض اندام پاك تو افسرد
گلبوته هاي لادن نورسته
وقتي ترا نديدند
كه از اتاق خندان بيرون آيي
لبخند روي لبهاشان مرد
آن ختمي دوبرگه كه ديروز
در زير پنجههاي نجيب تو مي تپيد
و آوار خاك را پس مي زد
پژمرد
امروز بي بهار سر سبز چشم تو
مرغان خسته بال نگاهم
از آشيانه پر نكشيدند
و قوچ هاي وحشي دستانم
در مرتع نچريدند
امروز
با ياد مهرباني دست تو خواستم
با گربه خيال تو بازي كنم
چنگال زد به گونه ام از خشم
و چابك
از دستم لغزيد
رفت
امروز عصر
گنجشك هاي خانه
همبازيان خوب تو
بي دانه ماندند
وان پير سائل از دم در
نااميد رفت
امروز
در خشت و سنگ خانه غربت غمناكي بود
و با تمام اشيا
ديگ و اجاق و پنجره و پرده اندوه پاكي بود
دستم هزار مرتبه امروز
دست ترا صدا كرد
چشمم هزار مرتبه امروز
چشم ترا صدا كرد
قلبم هزار مرتبه امروز
قلب ترا بلند صدا كرد
آنگاه
يك دم كلاف كوچه يادم را
گام پر اضطراب تپش وا كرد


-------------------------------------------
شادروان منوچهر اتشی

Behrooz
03-04-2006, 11:32 AM
هزار سال با كم و بيش پيش تر از آن كه تو آمريكا را كشف كني
من ميخانه را كشف كرده بودم
مي دانستم كه بي گمان مي آيند و مي كشند و تاراح مي كنند و نمي روند
دويست سال پيش از آمدنشان هم كوزه را كشف كرده بودم
چون من يقين داشتم كه حاصل پيوند تيغ و دروج
نعطل كامل من است و من گريز گاهي نخواهم داشت
جز ميخانه
هزار سال بعد
تو امريكا را كشف كردي
تا خسته از ستيزهاي خدايي و ضد خدايي
ييلاق دنجي داشته باشي دور از ميدان
و روي پوست بوفالوها
لم بدهي بر مخده هاي پرهاي زينت سر تك آوران آپاچي
كه پوست سرشان را پر كاه كردي با تهي كردن هر جام
و قاه قاه خنديدي ، با هر گلي كه از بهار تن دختران هراسان چيدي
من اما هزار سال پيش از تو ، دخترانم را
از هول دست هاي تطاول
در سند غرق كردم
و خود گريختم عين يزدگرد
تا لشكري دوباره شايد اما نشد
و شد كه نيمه شب ها در نيشابور
كنار گور نياي فرزانه ام
بنشينم و پياله اي بزنم بر سنگ بلكه فراموش كنم و نبينم
كه ناجيان روحم چگونه معبدها را طويله ي اسب هاي مغولي مي كردند
و خطبه به نام قاتل ها خواندند
حالا هزار سال پس از كشف من
و نيم قرن پس از آن كه تو امريكا را
ميخانه هاي نشابور كه هيچ
ميخانه هاي تهران هم تعطيل است
و من به خاطر ليواني تلخابه
در كوچه بيت هاي حافظ و خيام سرگردانم
و نمي دانم نمي دانم


------------------

شادروان منوچهر آتشی

Behrooz
03-04-2006, 11:33 AM
دگر ره شب آمد تا جهاني سيا كند
جهاني سياهي با دلم تا چها كند
بيامد كه باز آن تيره مفرش بگسترد
همان گوهر آجين خيمه اش را به پا كند
سپي گله اش را بي شباني كند يله
در اين دشت ازرق تا بهر سو چرا كند
بدان زال فرزندش سفر كرده مي نگر
كه از بعد مغرب چون نماز عشا كند
سيم ركعت است اين غافل اما دهد سلام
پس آنگه دو دستش غرقه در چين فرا كند
به چشمش چه اشكي راستي اي شب اين فروغ
بيايد تو را جاويد پر روشنا كند
غريبان عالم جمله ديگر بس ايمنند
ز بس كاين زن اينك بيكرانه دعا كند
اگر مرده باشد آن سفر كرده واي واي
زنك جامه بايد چون تو جامه ي عزا كند
بگو اي شب آيا كائنات اين دعا شنيد
ومردي بود كز اشك اين زن حيا كند ؟



مهدی اخوان ثالث

Behrooz
03-04-2006, 11:34 AM
چون ميهمانان به سفره ي پر ناز و نعمتي
خواندي مرا به بستر وصل خود اي پري
هر جا دلم بخواهد من دست مي برم
ديگر مگو : ببين به كجا دست مي بري
با ميهمان مگوي : بنوش اين ، منوش آن
اي ميزبان كه پر گل ناز است بسترت
بگذار مست مست بيفتم كنار تو
بگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرت
هر جا دلم بخواهد ، آري ، چنين خوش است
بايد دريد هر چه شود بين ما حجاب
بايد شكست هر چه شود سد راه وصل
ديوانه بود بايد و مست و خوش و خراب
گه مي چرم چو آهوي مستي ، به دست و لب
در دشت گيسوي تو كه صاف است و بي شكن
گه مي پرم چو بلبل سرگشته با نگاه
بر گرد آن دو نو گل پنهان به پيرهن
هر جا دلم بخواهد ، آري به شرم و شوق
دستم خزد به جانب پستان نرم تو
واندر دلم شكفته شود صد گل از غرور
چون ببنم آن دو گونه ي گلگون ز شرم تو
تو خنده زن چو كبك ، گريزنده چون غزال
من در پيت چو در پي آهو پلنگ مست
وانگه ترا بگيرم و دستان من روند
هر جا دلم بخواهد آري چنين خوش است
چشمان شاد گرسنه مستم دود حريص
بر پيكر برهنه ي پر نور و صاف تو
بر مرمر ملايم جاندار و گرم تو
بر روي و ران و گردن و پستان و ناف تو
كم كم به شوق دست نوازش كشم بر آن
گلديس پاك و پردگي نازپرورت
هر جا دلم بخواهد من دست مي برم
اي ميزبان كه پر گل ناز است بسترت
تو شوخ پندگوي ، به خشم و به ناز خوش
من مست پند نشنو ، بي رحم ، بي قرار
و آنگه دگر تو داني و من ، وين شب شگفت
وين كنج دنج و بستر خاموش و رازدار


------------------------------------

مهدی اخوان ثالث

Behrooz
03-04-2006, 11:35 AM
شرمنده ام
گفته بودم
دست بر ديوار دور آن ور دريا مي زنم
و تا هزاره ي شمردن چشم مي گذارم
گفته بودم
غبار قديمي تقويم را
ازش يشه هاي شعر وخاطره پاك نمي كنم
گفته بودم
صداي سرد سكوت اين سالها را
با سرود و سماع ستاره بر هم نمي زنم
اما دوباره دل دل اين دل درمانده
تو را ميهمان سايه گاه ساكت كتاب و كاغذ كرد
هي
هميشه همسفر حدود تنهايي
بگذار كه دفتر دريا هم
گزينه يي از گريه هاي گاه به گاه من باشد


یغما گلرویی

Helia
03-04-2006, 09:44 PM
اما دوباره دل دل اين دل درمانده
تو را ميهمان سايه گاه ساكت كتاب و كاغذ كرد>>>>>>>

یغما گلرویی

دیدم او را آه بعد از بیست سال
گفتم این خود اوست یا نه دیگری است؟
چیزکی از او در او بود و نبود
گفتم این زن اوست؟ یعنی آن پری است؟

هر دو تن دزدیده وحیران نگاه
سوی هم کردیم و حیرانتر شدیم
هر دو شاید با گذشت روزگار
در کف باد خزان پرپر شدیم

از فروشنده کتابی را خرید
بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد
خواست تا بیرون رود بی اعتنا
دست من در را برایش باز کرد

عمر من بود او که از پیشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعری تازه گشت
باز هم "افسانه مردم" شد او

m/javid
03-05-2006, 12:32 AM
بادرود به روان پاک رهی معیری شعر مسمط زیر که بیت های تضمین « » آن از آن شاعر گرامی استفاده کرده ام به روح بلند او تقدیم می کنم :

دردمند عشق


من داستان هجران، با چشم تر بگفتم//درصبح و شام ؟ ني ني ،وقت سحر بگفتم
شبها غبار دل را با آب دیده شستم//از بی وفایی تو با هیچکس نگفتم
«عمري زمهرت اي مه، شب تا سحر نخفتم»//« دعوي زديدۀ من وزاختران گواهي»
جز نام تو به گوشم نامي رسيده؟ هرگز// يا صوت دلنوازي از كس شنيده ؟هرگز
جز نور روي ماهت برمن دميده؟ هرگز// ازكوي تو دل من آيا رميده؟هرگز
«چون زلف و عارض او،چشمي نديده هرگز»// « صبحي بدين سپيدي ، شامي بدان سياهي»
من كوه آتشم ليك توهمچو آه سردي// ازچيست با دل من اينگونه در نبردي؟
داني تو با نگاهت با قلب من چه كردي// بر اين دل خرابم ، حتي نظر نكردي
«اي گريه در هلاكم،هم درد رنج و دردي»//« وي ناله درعذابم همراز اشك وآهي»
من آشناي كويت،هرچند تو غريبي// روراستم اگرچه، دانم تو در فريبي
من دردمند عشقم ، تو بهترين طبيبي// هرچند بي وفايي،ازمهر بي نصيبي
« چندين رهي چه نالي از داغ بي نصيبي»// « درپاي لاله رويان اين بس كه خاك راهي»

Behrooz
03-05-2006, 08:35 PM
پس پيراهني
دوخته ي هزار عطر آهوكش
تو رازها از قوس قله هاي ولرم نهان كرده اي
ورنه سرانگشت تشنه به طعم ليموبنان
كي مي توانست از لمس بلور برهنه بگذرد ؟
همخوابه ي ابر و
رسيده ي خرما تويي
هواي شمالي ترين نافه هاي ني
هم در يكي شدن از تشنگي تويي
آبان هر چه اردي بهشت دي
تو ... دختر به هفت آسمان شسته ي من
رازهايي از اين دست
دريابان ديدگان من اند
كه هنوز
شاعرترين شبانه خوان سحرگاه بوسه ام
چرا چانه مي زني ؟
من هرگز به پرسندگان از چرا شكستن خويش
حساب پس نخواهم داد
بيا ‚ بي خيال
درگاه بسته چه مي داند
پس پيراهني اين همه برهنه پوش
آن دو فاخته ي كم رو
سر آسيمه ي آواز كدام علاقه اند

+++++++++++++++
سيد علي صالحي

Behrooz
03-05-2006, 08:38 PM
به اين جايم رسيده
از قول و قاعده بيزارم
از نام و از نوشتن بيزارم
از ترس دلهره دانايي
بيزارم از چه رفته به باد و
از چه خواهد شد اين همه كه خواب
هي سيب رسيده
طعم ناتمام به يك بارگي
مرا طواف همان ملائكم بس بود
سجده ي نور و سكوت ستاره ام بس بود
اين چه رنج و راز بي آغازي ست
كه هي نرفته باز
دامن دريا را به تحفه ي تشنه اش تر كنم ؟
مرا به خانه ي خودم
به خواب همان هزاره ي رويا ريز آينه برگردانيد
به طعم ناتمام و نه بركت بوسه
تنها باد است كه از فراز خاكستر ما مي گذرد
بگذاريد به خانه ام برگردم
مرا جز آن آرامش تا ابد عجيب
ديگر هيچ آرزويي از ازل نبوده است


--------------------------------
سيد علي صالحي

Behrooz
03-05-2006, 08:38 PM
در غيبت باده هاي شمالي
عطر علف
از عبور شسته شبنم به خواب رفته بود
و جاده هاي مه آلود ميان مزرعه مي رفتند
درياچه هاي پراكنده ي آسمان را دور مي زدند
مي آمدند
به قله ي تمشك و توبا و
نوعي پرنده شبيه تيهو مي رسيدند
من هم آنجا بودم
من هم خودم آن جا ديدم
پريان هفت آسمان بلند آمده بودند
داشتند پي كم روترين دختران دريا مي گشتند
مي گفتند بنا به شاهد فالي از شهرزاد قصه گو
هر دختري از ناتمامي اين همه انتظار
جفتي آشنا در اقبال آسمان دارد
و مادر نگذاشت
آوازم داد
راه افتاد و گفت
تو را به پچ پچ پريان از آسمان آمده چه كار ؟
همين و اين ... داستان آخرين شبي بود
كه ما صبح فردايش از ولايت مرغاب
به ميهماني دنياي ناخوانده ي خود رفتيم

Behrooz
03-05-2006, 08:39 PM
يك سازي مي زند اين رود بي پرده از آواز او
كه نگو
هي از هواي اين همه واژه
وسوسه ام مي كند : بيا
اما نمي روم
چه فايده دارد اين رفتن
كه باز آمدنش
پرده پوش پشيماني ست
حقيقت اين است
هنوز ميان دريا و دلهره
مجبورت نكرده اند كه بداني
باد نمي فهمد
باد نمي فهمد
بر اين بوته ي بي وطن چه رفته است
حالا هي ساز بي پرده
از پرده در پرده چيزي بزن
چيزي در پرده باز نخواهد ماند

Helia
03-05-2006, 09:48 PM
یاری است مرا ورای پرده
حسن رخ او سزای پرده
این پرده مرا از او جدا کرد
این است خود اقتضای پرده

Behrooz
03-05-2006, 11:10 PM
ما نوشتيم و گريستيم
ما خنده كنان به رقص بر خاستيم
ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ...

كسي را پرواي ما نبود.
در دور دست مردي را به دار آويختند :
كسي به تماشا سر برنداشت

ما نشستيم و گريستيم
ما با فريادي
از قالب خود بر آمديم


- - - - - - - - - - - - - - - - -
احمد شاملو

Behrooz
03-06-2006, 10:29 AM
و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم

---------------------------------------------
حسين پناهي

Behrooz
03-06-2006, 10:31 AM
در غريب شب اين سوخته دشت
من و غم ، آه ... چه بر من بگذشت
كاروان گم شد و خاكستر ، ماند
كركس پير دل من مي خواند
اي عطش در رگ من جاري باش
شعله زن دودم كن كاري باش
رگ غم سوخته ، اي ريشه ي من
بمك از طاول انديشه ي من
دشت شب تاخته ام خاموشم
موج خود باخته ام ، مدهوشم
طفل آواره ي شهر خوابم
تشنه ي خويشتنم ، گردابم
برگ پاييز به دست بادم
ريخته ، سوخته
بي بنيادم
كاروان سوخته اي چاووشم
در بدر زمزمه اي خاموشم
گره كور غمم بازم كن
قصه پايان ده و آغازم كن
اي تو گم نامعلوم اي ناياب
گنگ نامعلومي را درياب
دست پيش آر كه رفتم از دست
دامنم گير كه هيچم در هست
من و تو چيست ؟ چه بيشي چه كمي ؟
چو كويري و تمناي نمي
من و تو چيست ؟ من و من باشيم
روح تنگ آمده از تن باشيم
بگريزيم و به هم آويزيم
عطشي در عطش هم ريزيم
نفسي در نفس من بفشان
بكشانم ، بچشانم ، بنشان
بكشان بر سر بازار مرا
جان فداي تو بيازار مرا
سنگ بدنامي بر جامم زن
كوس بدنامي بر بامم زن
زندگي چيست ؟ سراب است ، سراب
نقش پاشيده بر آب است ، بر آب
عشق ، خونابه ي دل نوشيدن
كفن ماتم خود پوشيدن
آرزو ، گوركن دشت جنون
نانش از عشق و شرابش از خون
جغد پيريست سعادت در قاف
نغمه اش لاف و همه لاف گزاف
مرهم سوختن ، از ساختن است
چه قماري كه همه باختن است
زندگي چيست ؟ مرا ياد بده
آنچه مي دانم بر باد بده
توتيايي تو به چشمانم كش
تشنه ام ، تشنه ي آتش ، آتش
تيشه بر ريشه جان دوخته ام
دل بهر شعله ي غم سوخته ام
باد آواره به گورستانم
بذر پاشيده به سنگستانم
برق منشور يخين ، رازم
پر سيمرغ غمم بگدازم
پيش از آن لحظه كه نابود شوم
شب شوم ، شعله شوم ، دود شوم
در غريب شب اين سوخته دشت
كركسي پر زد و ناليد و گذشت


************************************

نصرت رحماني

Behrooz
03-06-2006, 10:31 AM
شب تاب بي دليل مي افروزد
پرواز بي هيچ علتي ، در بالهاي عقاب است
و كهكشان بي بادي سماع خويش را دنبال مي كند
من بي هيچ بايدي مي سرايم
بايد كه حلقه زنجير را گسست
بايد كه بايد ها را به دور ريخت
بر من جنون متبرك باد

Behrooz
03-06-2006, 04:50 PM
خودش آمده بود كه بميرد
زندگي هميشه منتظر است
كه ما نيز زندگاني باشيم
نه خيلي هم
همين سهم تنفسي كافي ست
قدر ترانه اي تمام
طعم تكلمي خلاص
عصر پانزدهمين روز
از تير ماه تشنه بود
پنجره باز بود
خودش آمده بود كه بميرد
بي پر و بال از آب مانده اي
كه انگار مي دانست
ميان اين همه بي راه رهگذر
تنها مرا
براي تحمل آخرين عذاب آدمي آفريده اند
خودش آمده بود كه بميرد
نه سر انگشتان پير من و نه دعاي آب
هيچ انتظاري از علاقه به زندگي نبود
هي تو تنفس بي
ترانه ي ناتمام
تكلم آخرين از خلاص
ميان اين همه پنجره كه باز است به روي باد
پس من چرا
كه پياله ي آبم هنوز در دست گريه مي لرزد ؟
خودش آمده بود كه پر ... كه پرنده
كه پنجره باز بود و
دنيا ... دور


.........................................
سيد علي صالحي

Behrooz
03-06-2006, 04:50 PM
بر نمي گردد اين رود
به مخفي خواب خويش
بر نمي گردد اين قافله اين بدقول اين دقيقه ها
برنمي گردد اين
از هر چه رفته كه رفته است
كبوتر كلمه سكوت ثانيه ها
دختر هي دختر
تا مرگ سرگرم سراغ تو از گرفتن پروانه و گندم است
همين سطر مانده به لااقل را لا اقل



..........................................
سيد علي صالحي

Behrooz
03-06-2006, 04:51 PM
تو دربه در بستن بند كفش و
گشودن راه و
خواب پياده
پياده ام كرده اي
ورنه من كي اهل اين همه دنگ و فنگ بي دين زندگي بوده ام
مرا همام مهر خالص و خواب اندكم بس بود
يك جرعه ... يكي شبنم نشئه از عطر ني
تا ابدالآباد براي قناري بخوانم و
خواب زن ببينم و
زندگي كنم
من از اين بيشتر
هزاره هاي بسياري
همزاد حضرت سليمان و
اولاد ملائك بوده ام
ملخ به خوابت ببيند گندم دانا
كه همين تو از بلهت آدمي
باز در به در بستن بند كفش و
گشودن راه و
خواب پياده
پياده ام كردي

.....................................
سيد علي صالحي

Behrooz
03-06-2006, 04:55 PM
چشم به راهي آفتاب
كه آينه خواني رويا نمي شود
اين شبنم قانع به يكي گلبرگ تا كي مگر
اگر عمر سحرگاهي شبتاب را مي دانست
اين همه از لغزش انعكاس
سرمست نور و نماز علف نبود
دريغا شبنم دريا نديده ي من
آسمان برهنه
باد خواب و
آدمي تنهاست

Behrooz
03-06-2006, 04:57 PM
گفتم : اين باغ ار گل سرخ بهاران بايدش ؟
گفت : صبري تا كران روزگاران بايدش
تازيانه ي رعد و نيزه ي آذرخشان نيز هست
گر نسيم و بوسه هاي نرم باران بايدش
گفتم
آن قربانيان پار
آن گلهاي سرخ ؟
گفت : آري
ناگهانش گريه آرامش ربود
وز پي خاموشي طوفاني اش
گفت : اگر در سوك شان
ابر مي خواهد گريست
هفت درياي جهان
يك قطره باران بايدش
گفتمش
خالي ست شهر از عاشقان وينجا نماند
مرد راهي تا هواي كوي ياران بايدش
گفت : چون روح بهاران
آيد از اقصاي شهر
مردها جوشد ز خاك
آن سان كه از باران گياه
و آنچه م يبايد كنون
صبر مردان و
دل اميدواران بايدش


................................
شفيعي كدكني

Behrooz
03-06-2006, 04:57 PM
آيينه اي شدم
آيينه اي براي صدا ها
فرياد آذرخش و گل سرخ
و شيهه شهابي تندر
در من
به رنگ همهمه جاري است
آيينه اي شدم
آيينه اي براي صدا ها
آنجا نگاه كن
فرياد كودكان گرسنه
در عطر اودكلن
آري شنيدني ست ببينيد
فرياد كودكان
آن سو به سوك ساكت گلبرگ ها
وزان
خنياي ناي حنجره ي خوني خزان
آيينه اي شدم
آيينه اي براي صداها


........................
شفيعي كدكني

Behrooz
03-06-2006, 04:58 PM
هان اي شب شوم وحشت انگيز
تا چند زني به جانم آتش ؟
يا چشم مرا ز جاي بركن
يا پرده ز روي خود فروكش
يا بازگذار تا بميرم
كز ديدن روزگار سيرم
ديري ست كه در زمانه ي دون
از ديده هميشه اشكبارم
عمري به كدورت و الم رفت
تا باقي عمر چون سپارم
نه بخت بد مراست سامان
و اي شب ،‌نه توراست هيچ پايان
چندين چه كني مرا ستيزه
بس نيست مرا غم زمانه ؟
دل مي بري و قرار از من
هر لحظه به يك ره و فسانه
بس بس كه شدي تو فتنه اي سخت
سرمايه ي درد و دشمن بخت
اين قصه كه مي كني تو با من
زين خوبتر ايچ قصه ايچ نيست
خوبست وليك بايد از درد
نالان شد و زار زار بگريست
بشكست دلم ز بي قراري
كوتاه كن اين فسانه ،‌باري
آنجا كه ز شاخ گل فروريخت
آنجا كه بكوفت باد بر در
و آنجا كه بريخت آب مواج
تابيد بر او مه منور
اي تيره شب دراز داني
كانجا چه نهفته بد نهاني ؟
بودست دلي ز درد خونين
بودست رخي ز غم مكدر
بودست بسي سر پر اميد
ياري كه گرفته يار در بر
كو آنهمه بانگ و ناله ي زار
كو ناله ي عاشقان غمخوار ؟
در سايه ي آن درخت ها چيست
كز ديده ي عالمي نهان است ؟
عجز بشر است اين فجايع
يا آنكه حقيقت جهان است ؟
در سير تو طاقتم بفرسود
زين منظره چيست عاقبت سود ؟
تو چيستي اي شب غم انگيز
در جست و جوي چه كاري آخر ؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شكل خوف آور
تاريخچه ي گذشتگاني
يا رازگشاي مردگاني؟
تو آينه دار روزگاري
يا در ره عشق پرده داري ؟
يا شدمن جان من شدستي ؟
اي شب بنه اين شگفتكاري
بگذار مرا به حالت خويش
با جان فسرده و دل ريش
بگذار فرو بگيرد دم خواب
كز هر طرفي همي وزد باد
وقتي ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحري كشيد فرياد
شد محو يكان يكان ستاره
تا چند كنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر آيم
كز شومي گردش زمانه
يكدم كمتر به ياد آرم
و آزاد شوم ز هر فسانه
بگذار كه چشم ها ببندد
كمتر به من اين جهان بخندد

..............................
نيما يوشيج

Behrooz
03-06-2006, 04:59 PM
صبح چو انوار سرافكنده زد
گل به دم باد وزان خنده زد
چهره برافروخت چو اختر به دشت
وز در دل ها به فسون مي گذشت
ز آنچه به هر جاي به غمزه ربود
بار نخستين دل پروانه بود
راه سپارنده ي بالا و پست
بست پر و بال و به گل بر نشست
گاه مكيديش لب سرخ رنگ
گاه كشيديش به بر تنگ تنگ
نيز گهي بي خود و بي سر شدي
بال گشادي به هوا بر شدي
در دل اين حادثه ناگه به دشت
سرزده زنبوري از آنجا گذشت
تيزپري ،‌ تندروي ،زرد چهر
باخته با گلشن تابنده مهر
آمد و از ره بر گل جا كشيد
كار دو خواهنده به دعوا كشيد
زين به جدل خست پر و بال ها
زان همه بسترد خط و خال ها
تا كه رسيد از سر ره بلبلي
سوختهاي ، خسته ي روي گلي
بر سر شاخي به ترنم نشست
قصه ي دل را به سر نغمه بست
ليك رهي از همه ناخوانده بيش
ديد هياهوي رقيبان خويش
يك دو نفس تيره و خاموش ماند
خيره نگه كرد و همه گوش ماند
خنده ي بيهوده ي گل چون بديد
از دل سوزنده صفيري كشيد
جست ز شاخ و به هم آويختند
چند تنه بر سر گل ريختند
مدعيان كينه ور و گل پرست
چرخ بدادند بي پا و دست
تا ز سه دشمن يكي از جا گريخت
و آن دگري را پر پر نقش ريخت
و آن گل عاشق كش همواره مست
بست لب از خنده و در هم شكست
طالب مطلوب چو بسيار شد
چند تني كشته و بيمار شد
طالب مطلوب چو بسيار شد
چند تني كشته و بيمار شد
پس چو به تحقيق يكي بنگري
نيست جز اين عاقبت دلبري
در خم اين پرده ز بالا و پست
مفسده گر هست ز روي گل است
گل كه سر رونق هر معركه است
مايه ي خونين دلي و مهلكه است
كار گل اين است و به ظاهر خوش است
ليك به باطن دم آدم كش است
گر به جهان صورت زيبا نبود
تلخي ايام ،‌ مهيا نبود


.........................
نيما يوشيج

Behrooz
03-06-2006, 04:59 PM
زردها بی خود قرمز نشده اند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی خودی بر دیوار.
صبح پیدا شده از آن طرف کوه "ازاکو" اما
"وازانا" پیدا نیست
گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.
وازانا پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن نا هموار
چند تن نا هشیار.


...........................
نيما يوشيج

Behrooz
03-07-2006, 04:24 PM
شهريست در كنار آن شط پر خروش
با نخلهاي در هم و شبهاي پر ز نور
شهريست در كناره آن شط و قلب من
آنجا اسير پنجه يك مرد پر غرور
شهريست در كناره آن شط كه سالهاست
آغوش خود به روي من و او گشوده است
بر ماسه هاي ساحل و در سايه هاي نخل
او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است
آن ماه ديده است كه من نرم كرده ام
با جادوي محبت خود قلب سنگ او
آن ماه ديده است كه لرزيده اشك شوق
در آن دو چشم وحشي و بيگانه رنگ او
ما رفته ايم در دل شبهاي ماهتاب
با قايقي به سينه امواج بيكران
بشكفته در سكوت پريشان نيمه شب
بر بزم ما نگاه سپيد ستارگان
بر دامنم غنوده چو طفلي و من ز مهر
بوسيده ام دو ديده در خواب رفته را
در كام موج دامنم افتاده است و او
بيرون كشيده دامن در آب رفته را
اكنون منم كه در دل اين خلوت و سكوت
اي شهر پر خروش ترا ياد ميكنم
دل بسته ام به او و تو او را عزيز دار
من با خيال او دل خود شاد ميكنم


--------------------
فروغ فرخزاد

Behrooz
03-07-2006, 04:24 PM
از چهره طبيعت افسونكار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
اين جلوه هاي حسرت و ماتم را
پاييز اي مسافر خاك آلوده
در دامنت چه چيز نهان داري
جز برگهاي مرده و خشكيده
ديگر چه ثروتي به جهان داري
جز غم چه ميدهد به دل شاعر
سنگين غروب تيره و خاموشت ؟
جز سردي و ملال چه ميبخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سكوت غم افزايت
اندوه خفته مي دهد آزارم
آن آرزوي گمشده مي رقصد
در پرده هاي مبهم پندارم
پاييز اي سرود خيال انگيز
پاييز اي ترانه محنت بار
پاييز اي تبسم افسرده
بر چهره طبيعت افسونكار


-----------------------------
فروغ فرخزاد

Behrooz
03-07-2006, 04:24 PM
نيست ياري تا بگويم راز خويش
ناله پنهان كرده ام در ساز خويش
چنگ اندوهم خدا را زخمه اي
زخمه اي تا بركشم آواز خويش
برلبانم قفل خاموشي زدم
با كليدي آشنا بازش كنيد
كودك دل رنجه ي دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش كنيد
پر كن اين پيمانه را اي هم نفس
پر كن اين پيمانه را از خون او
مست مستم كن چنان كز شور مي
باز گويم قصه افسون او
رنگ چشمش را چه ميپرسي ز من
رنگ چشمش كي مرا پا بند كرد
آتشي كز ديدگانش سر كشيد
اين دل ديوانه را دربند كرد
از لبانش كي نشان دارم به جان
جز شرار بوسه هاي دلنشين
بر تنم كي مانده است يادگار
جز فشار بازوان آهنين
من چه ميدانم سر انگشتش چه كرد
در ميان خرمن گيسوي من
آنقدر دانم كه اين آشفتگي
زان سبب افتاده اندر موي من
آتشي شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ايمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسمانم گرفت
گم شدم در پهنه صحراي عشق
در شبي چون چهره بختم سياه
ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت
بر سرم باريد باران گناه
مست بودم ‚ مست عشق و مست ناز
مردي آمد قلب سنگم را ربود
بس كه رنجم داد و لذت دادمش
ترك او كرد چه مي دانم كه بود
مستيم از سر پريد اي همنفس
بار ديگر پركن اين پيمانه را
خون بده خون دل آن خودپرست
تا به پايان آرم اين افسانه را


--------------------------------
فروغ فرخزاد

Behrooz
03-07-2006, 04:25 PM
دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت
اي دختر بهار حسد مي برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستي ترا
با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو
بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي
با ناز ميگشود دو چشمان بسته را
ميشست كاكلي به لب آب تقره فام
آن بالهاي نازك زيباي خسته را
خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشني دلكشي دويد
موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او
رازي سرود و موج بنرمي از او رميد
خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار
ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم
دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار
اي بس بهارها كه بهاري نداشتم
خورشيد تشنه كام در آن سوي آسمان
گويي ميان مجمري از خون نشسته بود
مي رفت روز و خيره در انديشه اي غريب
دختر كنار پنجره محزون نشسته بود

------------------------------
فروغ فرخزاد

Behrooz
03-07-2006, 04:26 PM
نيمه شب در دل دهليز خموش
ضربه پايي افكند طنين
دل من چون دل گلهاي بهار
پر شدم از شبنم لرزان يقين
گفتم اين اوست كه باز آمده
جستم از جا و در آيينه گيج
بر خود افكندم با شوق نگاه
آه لرزيد لبانم از عشق
تار شد چهره آيينه ز آه
شايد او وهمي را مي نگريست
گيسويم در هم و لبهايم خشك
شانه ام عريان در جامه خواب
ليك در ظلمت دهليز خموش
رهگذر هر دم مي كرد شتاب
نفسم نا گه در سينه گرفت
گويي از پنجره ها روح نسيم
ديد اندوه من تنها را
ريخت بر گيسوي آشفته من
عطر سوزان اقاقي ها را
تند و بيتاب دويدم سوي در
ضربه پاها در سينه من
چون طنين ني در سينه دشت
ليك در ظلمت دهليز خموش
ضربه پاها لغزيد و گذشت
باد آواز حزيني سر كرد



------------------------
فروغ فرخزاد

Behrooz
03-07-2006, 04:27 PM
از خانه بيرون مي زنم اما كجا امشب
شايد تو مي خواهي مرا در كوچه ها امشب
پشت ستون سايه ها روي درخت شب
مي جويم اما نسيتي در هيچ جا امشب
مي دانم اري نيستي اما نمي دانم
بيهوده مي گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟
هر شب تو را بي جستجو مي يافتم اما
نگذاشت بي خوابي بدست آرم تو را امشب
ها ... سايه اي ديدم شبيهت نيست اما حيف
ايكاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز
حتي ز برگي هم نمي آيد صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بيرون نيامد ماه
بشكن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام كوچه ها را ‚ يك نفس هم نيست
شايد كه بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمي آرم ‚ تو كه مي داني از ديشب
بايد چه رنجي برده باشم ‚ بي تو ‚ تا امشب
اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من
آخر چگونه سركنم بي ماجرا امشب


- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
محمد علي بهمني

Behrooz
03-07-2006, 04:27 PM
من ميگم بهم نگاه كن
تو ميگي كه جون فدا كن
من ميگم چشمات قشنگه
تو ميگي دنيا دو رنگه
من ميگم دلم اسيره
تو ميگي كه خيلي ديره
من ميگم چشمات و واكن
تو ميگي من و رها كن
من ميگم قلبم رو نشكن
تو ميگي من مي شكنم من ؟
من ميگم دلم رو بردي
تو ميگي به من سپردي ؟
من ميگم دلم شكسته است
تو ميگي خوب ميشه خسته است
من ميگم بمون هميشه
تو ميگي ببين نمي شه
من ميگم تنهام مي ذاري
تو ميگي طاقت نداري
من ميگم تنهايي سخته
تو ميگي اين دست بخته
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم كه تا قيامت
برو زيبا به سلامت
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم كه تا قيامت
برو زيبا به سلامت


* * * * * * * * * * * * * *
مريم حيدرزاده

Behrooz
03-07-2006, 04:28 PM
مث اون موج صبوري كه وفاداره به دريا
تو مهي مثل حقيقت مهربوني مث رويا
چه قدر تازه و پاكي مث ياساي تو باغچه
مث اون ديوان حافظ كه نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخي كه گذاشتم لاي دفتر
مث اون حرفي كه ناگفته مي مونه دم آخر
تو مث بارون عشقي روي تنهايي شاعر
تو همون آبي كه رسمه بريزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمي توي يك قاب شكسته
مث پرواز واسه قلبي كه يكي بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبي كه ميآد آخر هفته
مث اون حرفي كه از ياد دل و پنجره رفته
مث پاييزي وليكن پري از گل هاي پونه
مث اون قولي كه دادي گفتي يادش نمي مونه
تو مث چشمه آبي واسه تشنه تو بيابون
تو مث يه آشنا تو غربت واسه يه عاشق مجنون
تو مث يه سرپناهي واسه عابر غريبه
مث چشماي قشنگي كه تو حسرت يه سيبه
چشمه ي چشماي نازت مث اشك من زلاله
مث زندگي رو ابرا بودنت با من محاله
يك روزي بيا تو خوابم بشو شكل يك ستاره
توي خواب دختري كه هيچ كس و جز تو نداره
تو يه عمر مي درخشي تو يه قاب عكس خالي
اما من چشمام رو دوختم به گلاي سرخ قالي
تو مث بادبادك من كه يه روز رفت پيش ابرا
بي خبر رفتي و خواستي بمونم تنهاي تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطاي عجيبي
مث شاگرداي اول كمي مغرور و نجيبي
دل تو يه آسمونه دل تنگ من زميني
مي دونم عوض نمي شي تو خودت گفتي هميني
تو مث اون كسي هستي كه ميره واسه هميشه
التماسش مي كني كه بمون اون ميگشه نميشه
مث يه تولدي تو مث تقدير مث قسمت
مث الماسي كه هيچ كس واسه اون نذاشته قيمت
مث نذر بچه هايي مث التماس گلدون
مث ابتداي راهي مث آينه مث شمعدون
مث قصه هاي زيبا پري از خواباي رنگي
حيفه كه پيشم نمونن چشاي به اين قشنگي
پر نازي مث ليلي پر شعري مث نيما
ديدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ يلدا
بيا مثل اون كسي شو كه يه شب قصد سفر كرد
ديد يارش داره ميميره موند ش و صرف نظر كرد

+ + + + + + + + + + + + + + + +
مريم حيدر زاده

Behrooz
03-07-2006, 04:29 PM
خيلي سخته چيزي رو كه تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي و ببيني كه ديگه دوسش نداري
خيلي سخته كه نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اون كسي كه جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفا
مي سوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا
خيلي سخته اون كسي كه اومد و كردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بگه پيشت نمي مونه
خيلي سخته اگر عمر جادوي شعرت تموم شه
نكنه چيزي كه ريختي پاي عشق اون حروم شه
خيلي سخته اون كه مي گفت واسه چشات مي ميره
بره و ديگه سراغي از تو ونگات نگيره
خيلي سخته تا يه روزي حرفهاي اون باورت شه
نكنه يه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خيلي سخته كه عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز دوست عاشقش خبر شه
خيلي سخته بي بهونه ميوه هاي كال رو چيدن
بخدا كم غصه اي نيست چن روزي تو رو نديدن
خيلي سخته كه دلي رو با نگات دزديده باشي
وسط راه اما از عشق يه كمي ترسيده باشي
خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني
از خودت مي پرسي يعني مي شه اون بره زماني؟
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي
اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اون رو ببينه
خيلي سخته كه ببينيش توي يك فصل طلايي
كاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي
خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه
چقدر از گريه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خيلي سخته و قشنگه آشنايي زير بارون
اگه چتر نداشته باشي توي دستا هردوتاشون
خيلي سخته تا هميشه پاي وعده ها نشستن
چقدر قشنگه اما واسهي كسي شكستن
خيلي سخته واسه ي اون بشكنه يه روز غرورت
اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته بودن تو واسه ي اون بشه عادت
ديگه بوسيدن دستات واسه اون نشه عبادت
خيلي سخته چشماي تو واسه ي اون كسي خيسه
كه پيام داده يه عمر واسه تو نمي نويسه
خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي
تا كه بين دو پرستو نباشه هيچ اختلافي
خيلي سخته اونكه ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي
خيلي سخته بري يك شب واسه چيدن ستاره
ولي تا رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره
خيلي سخته كه من و تو هميشه با هم بمونيم
انقدر عاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم


--------------------------------
مريم حيدر زاده

Behrooz
03-07-2006, 04:30 PM
او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ
وقتي كه فشردمش به آغوش تنگ
لرزيد دلش ، شكست و ناليد كه : آخ
اي شيشه چه مي كني تو در بستر سنگ ؟


--------------------------------------------
كارو

Behrooz
03-07-2006, 04:30 PM
گل سرخي به او دادم ، گل زردي به من داد
براي يك لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد
با تعجب پرسيدم : مگر از من متنفري ؟
گفت : نه باور كن ،نه ! ولي چون تو را واقعا دوست دارم ، نمي خواهم
پس از آنكه كام از من گرفتي ، براي پيدا كردن گل زرد ، زحمتي
به خود هموار كني

Behrooz
03-07-2006, 04:36 PM
كسي هست پنهان و پوشيده در من
كه هر بامدادان و هر شامگاهان
به نفرين من مي گشايد زبان را
مرا قاتل روز و شب مي شمارد
وزين رو پس از مرگ خونين آن دو
به من با سر انگشت تهديد و تهمت
نشان مي دهد سرخي آسمان را
سرانجام در گوش من مي خروشد
كه اي ناجوانمرد حكم از كه داري ؟
كه در خاك و خون مي كشي اين و آن را
من از تهمتش غم ندارم ، ولي او
درون مرا زين سخن مي خراشد
كه اي پير ، اي پير خاكسترين مو
به ياد آور امروز ، در خاك مغرب
خردي خويش در خاوران را
تو بودي كه از كودكي تا كهولت
به قتل شب و روز ،‌ بستي ميان را
تو از نسل اعراب صحرانشيني
كه در اوج تاريكي جاهليت
به خون مي سرشتند ريگ روان را
تن دختران را از آغوش مادر
ه گور فنا مي سپردند يكسر
كه تا آن شكمباره ي بي ترحم
فروبندد از فرط لذت دهان را
ن از خشم بر مي فروزم كه : بس كن
من از مرز و بومي كلام آفرينم
كه لحن مسيحايي شاعرانش
تن مرده را روح مي بخشد از نو
جوان مي كند پير افسرده جان را
صدا ،‌ پاسخم مي دهد با درشتي
كه : گر اين چنين است ، اي مرد غافل
چرا سال ها زنده در گور كردي
شب و روز را ، اين دو طفل زمان را ؟
ور از جاهليت نشاني نبودت
چرا ، چون بيابان نوردان وحشي
به خاك سيه كوفتي روزها را
به خون سحر غسل دادي شبان را ؟
چرا در دل شوره زاران غربت
پياپي به گور بطالت سپردي
پس از كشتن نوبهاران خزان را ؟
من اين گفته ها را جوابي نگويم
مگر آنكه يك روز در پيش داور
ز دل بر زبان آوردم داستان را
بدو گويم : آري كسي هست در من
كه از وحشت تلخ در خاك خفتن
طلب مي كني هستي جاودان را
ولي چون بدين آرزو ره ندارد
به جاي يقين مي نشاند گمان را
مرا قاتلي سنگدل مي شمارد
كه جان شب و روز را مي ستانم
تو گويي كه در پشت اين كينه جويي
نهان مي كند وحشتي بيكران را
خدايا !‌ اگر نيكخواه منستي
مرا از كمند كلاهش رها كن
سپس ، ايمن از طعنه ي او
به من بازگردان اميد و امان را
وگر رفته را زنده در گور كردم
به حالم ببخشاي ، اما ازين پس
به من روح عيساي مريم عطا كن
كه عمري دگرباره بخشم جهان را


------------------------
نادر نادرپور

Behrooz
03-07-2006, 04:36 PM
در سرزمين ناشناسان ،‌ آن قدر ماندم
كز من كسي با چهره اي ديگر پديد آمد
پيرانه سر دديم كه سيماي جوانم را
آيينه ، هرگز روبرو با من نخواهد كرد
بيهوده كوشيدم كه از آيينه بگريزم
ما نگاه سرد او بر كوششم خنديد
وز ديدن آن خنده ي خاموش بي هنگام
اشكي كه در اعماق چشمان داشتم ، خشكيد
خويش گفتم كانچه پيري مي كند با من
دشمن ،‌ به نام جنگ ، با دشمن نخواهد كرد
در بر جهان بستم
وز پيش دانستم كه در تنهايي غربت
هم صحبتي غير از جنون بر در نخواهد كوفت
وز من ،‌ كسي جز بي كسي ديدن نخواهد كرد
ديدم كه از بام مه آلود سراي من
آينده پيدا نيست
وز گوشه ي ايوان من تا ساحل مغرب
جز كوره ي سرخي كه در او ، روز مي سوزد
چيزي هويدا نيست
ور مرغ شب در خلوت ماه و سپيداران
آماده ي خنياگري باشد
بر بام من ، انديشه ي خواندن نخواهد كرد
يدم كه در اين خاك بي باران
گل هاي سرخ اشتياق من نخواهد رست
ويرانه ي ذهن مرا گلشن نخواهد كرد
ديدم كزين زندان بي ديوار
گلبانگ آزاد خروسان بر نخواهد خاست
را بلوغ نور آبستن نخواهد كرد
ديدم كه در اين خواب هول انگيز
ديگر طلوع هيچ صبحي از بلندي ها
آفاق تقدير مرا روشن نخواهد كرد
باغ قديم كودكي :‌ دور است
شهر شگفت نوجواني در افق : پنهان
اما قطار باد پيمايي كه از اقطار نامعلوم مي آيد
آواره اي را از ديار آشنايي ها
با خويش مي آرد به سوي اين غريبستان
من ، ميهمان تازه را هشدار خواهم داد
كز اين سفر : آهنگ برگشتن نخواهد كرد
وان دل كه با او هست : در اقليم بيگانه
تسكين نخواهد يافت ، يا مسكين نخواهد كرد
او نيز چون من ، در شب غربت تواند ديد
كان پرتو سوزان جادويي
كز خاوران بر سرزمين مادري مي تافت
از باختر آغاز تابيدن نخواهد كرد

= = = = = = = = = = = = = = =
نادرپور

Behrooz
03-07-2006, 04:36 PM
از شوق اين اميد نهان زنده ام هنوز
اميد يا خيال ؟ كدام است اين ، كدام
بس شب درين اميد ، رسيانيده ام به روز
بس روز از اين خيال ، بدل كرده ام به شام
آيا شود كه روزي از آن روزهاي گرم
از آفتاب ، پاره سنگي جدا شود ؟
وان سنگ ، چون جزيره ي آتش گرفته اي سوي ديار دوزخي ما رها شود
ما را بدل به توده ي خاكستري كند
خاكستري كه خفته در او ، برق انتقام ؟
از شوق اين اميد نهان زنده ام هنوز
اميد يا خيال ؟ كدام است اين كدام
ما مرده ايم ،مرده ي در خون تپيده ايم
ما كودكان زود به پيري رسيده ايم
ما سايه هاي كهنه و پوسيده ي شبيم
ما صبح كاذبيم دروغين سپيده ايم
ناپختگان كوره ي آشوب و آتشيم
قربانيان حادصه هاي نديده ايم
بس شب درين خيال ، رسانده ايم به روز
بس روز ازين ملال ، بدل كرده ام به شام
آيا شود كه روزي از آن روزهاي سرد
دريا چو جام ژرف برآيد ز جاي خويش؟
در موج هاي وحشي او غوطه ور شويم
وز سينه بركشيم سرود فناي خويش
آنگه چنان ز بيم فنا دست و پا زنيم
تا بگسليم بند اسارت ز پاي خويش
از شوق اين اميد نهان زنده ام هنوز
اميد يا خيال ؟ كدام است اين ، كدام ؟
اينجا دوراهه ايست به سوي حيات و مرگ
اين يك به ننگ مي رسد آن ديگري به نام



= = = = = = = = = = = = = = =

نادر نادر پور

Behrooz
03-07-2006, 04:37 PM
به كودكي زيسته ام
در حلقه ي قومي
كه خواب پدران خويش را
با دفتر اسطوره هاي جادو
تعبير مي كردند
و هوشياري
كهكشاني بود
ناپيدا
و زمان در حسرت ديروز
و افسانه ي فردا مي سوخت
به كودكي زيسته ام
در تب سوزنده ي دستي از آفتاب
با پروانه هاي نازك آرزو
كه نوازش بادي حتي
بستر مرگشان بود
به كودكي زيسته ام
در بندي از زمين
كه روزنه ي كوچكي از نگاه
و دريچه ي خردي از ماه
پيوندي بود با جهان
با هوايي ديرنده از باورهايي در آن
به كودكي زيسته ام
با تو
كه امروز
آيينه ي شكسته اي از غبار
و ميراث گسسته اي از پندار
تا ديگر بار
رهايي را بيازمايم
بيازمايم

= = = = = = = = = = =
پيمان آزاد

Behrooz
03-07-2006, 04:38 PM
گم كرده نمي گويد چه چيز را
گردش مي كند ميان مهمانخانه
خانم سكوت با زلف پسرانه
تا سكوت ازلي را بياشوبد از نگفتن ها
چه هرج و مرجي
يك حلقه ي بي تعهد را جا گذاشته
در پيش بند ظرف شويي
وسوسه مي شود
اما به ياد نمي آورد
قغاعده اي هم ندارد يافتن ها ، نهفتن ها
كبوتري ابلق ب تخته هاي مطبخ نوك مي كوبد
نسيم مي زود ، مي گذرد ، گلبرگ هاي پژمرده را مي روبد
تنها كاغذ هاي خط خطي شاهدند
در سبد زير ميزش
رفيقانه

=====================
محمد علي سپانلو

Behrooz
03-07-2006, 04:38 PM
همه چيزم در ديار اجنبي است
ميوه هاي خونم و هر كه از ريشه ي من نوشيد
آتيه و رؤياهايم ، و حتي سايه ي عشقم
عاطفه هاي بي قرار
بخ ساحلهاي روسپيان بلند بالا و نخل هاي بهاري كوچيد
چرا با تو مي مانم اي مادر كهن
كه نمي دانم
چه وامي بر من داري ؟
سال هايم را هدر دادي
خونم را هبا كردي كه بنوشند اجاره داران
جوانيم را در سوداهايم خيالي به گرو نهادي
عوض را به من برات دوردستي دادي ، كه مبلغش آرمان بود
اكنون در پايان راه دستم مثل فكرم سپيد است
چه برايم ماند
جز غربت ناخواسته و دشنام از نورسيدگاني كه ندانم چه حقي بر من دارند ؟
گاه در پروازهايم رايحه ي نيل را مي شنوم
و گمشده ام را مي بينم كه در غرفه ي نامحرمان
به تماشاي رود وقت مي گذراند
انگار موقع دعاي سفر شد
راهم را بگشا
ديني اگر دارم بستان
اگر مي مانم نه براي توست
اگر مي خوانم نه به درگاه تو
به خدايي است كه هرگز تو را نيافريد


0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0
محمد علي سپانلو

Behrooz
03-07-2006, 04:39 PM
من شكستم در خود
من نشستم در خويش
ليك هرگز نگذشتم از
پل
كه ز رگ هاي رنگين بسته ست كنون
بر دو سوي رود آسودن
باورن كن نگذشتم از پل
غرق يكباره شدم
من فرو رفتم
در حركت دستان تو
من فرو رفتم
در هر قدمت ، در ميدان
من نگفتم به ذوالكتاف سلام
شانه ات بوسيدم
تا تو از اين همه ناهمواري
به ديار پاكي راه بري
كه در آن يكساني پيروزست
من شكستم در خود
من نشستم در خويش

+ + + + + + + + +
خسرو گلسرخي

Behrooz
03-07-2006, 04:41 PM
به شاعر شهيد ، مرتضي كيوان - از سروده هاي احسان طبري

اي شاعري كه شمع جوانيت شد خموش
در زير آسمان غمين سپيده دم ،
بي شك نبود جان تو غافل از سير كار
روزي كه هشته اي به سبيل طلب قدم

قلبي كه بود منبع الهام و شعر و راز
از جور خصم شد گل پولاد مامنش
چشمي كه بود پر ز نگاهي زمانه سنج
آويخت مرگ پرده تاري ز روزنش

طوفان وزيد ، شاخه نوخيز تو شكست
از باغ عمر ، برگ وجود تو شد جدا
رفتي بدان ديار كزان بازگشت نيست
وان خاندان و خانه تهي شد ز كدخدا

پروانه اي كه شيفته شمع روشن است
پروا ندارد آنكه بسوزد وجود خويش
شاعر ، كه هست عاشق انوار زندگي
تا كام مرگ ؛ سر نكشد از سرود خويش

آن كس كه شوربخت ترا خواند ؛ بر خطاست
زيرا نبرد راه سعادت ، سعادت است
زيبايي و جواني و رزم تو - شعر توست
وان شعر آخرين كه سرودي شهادت است .

Behrooz
03-07-2006, 04:41 PM
صداي تيشه آمد
گفت شيرين
كنار ماهتابي ها به مهتاب
صداي تيشه آمد
ماه تابيد
صداي تيشه ي فرهاد آمد
گفت شيرين
كنار لاله ها با لاله ي لال
صداي ناله آمد
لاله ناليد
صدا از تيشه ي فرهاد افتاد
صداي گريه ي شيرين
ميان باغ تنهايي هزاران لاله از باران فرو مي ريخت

--------------------
م.آزاد

Behrooz
03-07-2006, 04:51 PM
اى ايران اى مرز پر گهر

اى خاكت سرچشمه هنر

دور از تو انديشه بدان‏

پاينده مانى تو جاودان‏

اى دشمن ار تو سنگ خاره‏اى من آهنم‏

جان من فداى خاك پاك ميهنم‏

مهر تو چون شد پيشه‏ام‏

دور از تو نيست انديشه‏ام‏

در راه تو كى ارزشى دارد اين جان ما

پاينده باد خاك ايران ما

سنگ كوهت درُّ و گوهر است‏

خاك دشتت بهتر از زر است‏

مهرت از دل كى برون كنم‏

بر گو بى‏مهر تو چون كنم‏

تا گردش جهان و دور آسمان بپاست‏

نور ايزدى هميشه رهنماى ماست‏

مهر تو چون شد پيشه‏ام‏

دور از تو نيست انديشه‏ام‏

در راه تو كى ارزشى دارد اين جان ما

پاينده باد خاك ايران ما


= = = = = = = = = = = = = =

حسين گل گلاب - سراينده سرود ملي ايران

Behrooz
03-07-2006, 04:51 PM
ديگر نه عاشق مى‏شوم، نه هواى بوسه دارم،

اما گاهى دلم براى شعر عاشقانه تنگ مى‏شود: اين هم براى عاشقان!


يك بوسه بس است از لب سوزان تو ما را

تا آب كند اين دل يخ بسته‏ى ما را


من سردم و سر دم، تو شرر باش و بسوزان‏

من دردم و دردم، تو دوا باش خدا را


جان را كه مه آلود و زمستانى و قطبى‏ست‏

با گرم‏ترين پرتو خورشيد بيارا


از ديده برآنم همه را جز تو برانم‏

پاكيزه كنم پيش رُخت آينه‏ها را


من بركه‏ى آرام و تو پوينده نسيمى‏

در ياب ز من لذت تسليم و رضا را


گر دير و اگر زود، خوشا عشق كه آمد

آمد كه كند شاد و دهد شور فضا را


هر لحظه كه گل بشكُفد آن لحظه بهار است‏

فرزانه نكاهد ز خزان ارج و بها را


مى‏خواهمت آن قَدْر كه اندازه ندانم‏

پيش دو جهان عرضه توان كرد كجا را


از باده اگر مستى جاويد بخواهى‏

آن باده منم، جام تنم بر تو گوارا.



سيمين بهبهاني

Behrooz
03-07-2006, 04:52 PM
بيادت،

به آبىِ آسمانى نگاه كردم،

كه سبزى «سيرچ» در دامنش بود.

و سيرچ، كه پر از باغهاى انجير و انگور بود.


بيادت،

دندانم را در دانه شيرين انگورى فشردم،

كه خوشه‏اش بسويم خم شده بود،

و خوشه به ساقه بود،

ساقه به ريشه‏

و ريشه در خاك.


بيادت.

روى خاكى راه رفتم‏

كه در جويبارهايش‏

خون انار جارى بود،

و از آسمان، خون انار مى‏باريد.

با تو ديدم، بوئيدم، مزه كردم، پيمودم.

با چشمانت،

به سياهىِ آسمانى نگاه كردم،

كه پر از ستاره بود.


====================
مريم زندي