View Full Version : باشگاه هواداران 40چراغ
coolzero
06-28-2007, 09:27 PM
اینجا باشگاه هواداران مجله 40چراغ است . بفرمائید تووو
Even Star
06-28-2007, 09:32 PM
اینجا باشگاه هواداران مجله چهلچراغ است . بفرمایید تو
با اجازه صاحب خونه سلام:happy::happy::happy:
این تاپیک در مورد چی هست؟
coolzero
06-28-2007, 09:32 PM
اولین مطلب را با یکی از پرطرفدار ترین بخشهای مجله که توسط آقای ژوله طنزپرداز بزرگمون نوشته میشد شروع میکنم
عقشولانه های یک کودک
با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم، ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می آ یی تا لی لی بازی کنی و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی قنج می رود.
ان روز که در اِستپ هوایی توپ را بالا انداختی که "کودک فهیم" و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با آن کت شلوار مسخره اش خوشت
می آید. من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس اقای بقال محله لپ تو را کشید که "کوچولو چی می خوای؟" و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود.
من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که "چه خوشگل شدی امروز" و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من "دلم تنگه برادرجان" می خوانم و با سوزیدنم می سازم.
ان یکی روز که معلمتان "من بادام دارم" درس داد و تو گریان امدی که "دلم بادام می خواهد" من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من گفت: فسقلی الدنگ
تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد
نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند"
خانم معلم می گوید:" تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!" من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد.
خانم معلم می گوید:" من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه
امیر مهدی ژوله
coolzero
06-28-2007, 09:38 PM
«اگر سؤالهای کنکور فردا را میخواهی؟! همین الان با دو میلیون پول بیا مؤسسه و سؤالها را ببر.» این را منشی آموزشگاه، شب قبل از کنکور پشت خط میگوید. ساعت نزدیک 10 شب است.
- آخه ما که الان، توی خونه دو میلیون پول نداریم. این وقت شب هم که بانک تعطیل است!»
- «اشکالی نداره. یه مقدار پول بیار. یک مدرک معتبر مثل شناسنامه، سند و پاسپورت هم همراهت باشه. فردا بعد از امتحان باقی پول را میآوری و شناسنامهات را میبری.»
این اتفاق سال 1382 برای یکی از داوطلبان افتاده. سؤالها را خریده! سؤالهای رشته ریاضی دانشگاه آزاد!
او این حکایت را تعریف میکند و میگوید: «200 هزار تومان پول برداشتیم با شناسنامه رفتیم آموزشگاه. ساعت 11 شب بود. اما آموزشگاه پر از آدم بود. تقریباً همه بچههای کلاس را دیدم. دو میلیون تومان برای بچههایی که برای هر درس تخصصی، 500 هزار تومان و برای هر درس عمومی 300 هزار تومان به حساب آموزشگاه ریخته بودند، پول زیادی برای خرید کل سؤالها نبود.»
- به همین راحتی همه به حرف آموزشگاه اعتماد کرده بودند؟
«راستش آموزشگاه ما، از آموزشگاههای معتبر تهران بود که هر سال قبولیهای زیادی داشت و کلی تبلیغ میکرد. با این حال خیلیها هم شک داشتند. میگفتند: اگر سؤالها واقعی نباشد؟ اما آموزشگاه شک همه آنها را برطرف کرد. آنجا گفتند هر کس شک دارد و فکر میکند سؤالها واقعی نیست، میتواند چک بدهد. تاریخ چک هم برای یک روز بعد از کنکور باشد. در صورت واقعی بودن سؤالها چک را نقد میکنیم.» چند لحظه مکث میکند و میگوید: «راستش آن شب که یادم میافتد. تصویر کشوی منشی را میبینم. یک کشو که پر از شناسنامه، پاسپورت، گواهینامه و حتی چند سند بود. از حجم مدارک ترسیده بودم و میگفتم: نکند شناسنامهام بین این همه شناسنامه گم شود.»
- پدر و مادرت هم همراهت آمده بودند؟ اصلاً این موضوع را میدانستند؟ مخالفتی نداشتند؟
«بله پدرم همراهم بود. نه راستش مخالف نبودند. توی خانواده من درسخوان نبودم. اما دو تا خواهر دارم که هر دو از من بزرگترند و هر دو پزشکی میخواندند. پدر و مادرم دلشان میخواست هر طور که شده من هم در یک رشته مهندسی قبول شوم. خیلی هم پول خرجم کردند. اما همان موقع، یعنی سال پیشدانشگاهی هم من از سه تا درس افتادم. دیفرانسیل، فیزیک و شیمی. دیگر آنها فهمیده بودند که معلم خصوصی و کلاسهای کنکور هم فایده ندارد و من قبول بشو نیستم. برای همین وقتی از آموزشگاه تماس گرفتند خودش هم همراهم آمد.»
سؤالهای فروخته شده جواب ندارد و تازه از ساعت 12 شب که خریداران سؤال به خانه میرسند، مشکل شروع میشود: «من برعکس همه کنکوریها، شب نخوابیدم. تمام مدت مشغول پیدا کردن جواب سؤالها در کتابهای تستم بودم. تازه جواب خیلی از تستها را هم اصلاً پیدا نکردم!»
بالاخره آن شب تمام میشود و کنکور هم به خیر میگذرد! فردای آن روز چکها نقد میشود و شناسنامهها برگردانده میشود. او هم پدر و مادر را به آرزویشان میرساند: «مهندسی متالوژی، دانشگاه ساوه قبول شدم، اما هنوز سه تا از درسهایم مشکل داشت. اما شانس آوردم. ورودی بهمن بودم و با زور معلم، درسها را پاس کردم.»
- برای کنکور سراسری هم پیشنهاد فروش سؤال داشتی؟
«از طرف آموزشگاه نه. اما از چند تا از دوستهام شنیده بودم که سؤال میفروشند، ولی اعتماد نکردم. اصلاً دنبالش را نگرفتم. پدرم میگفت: دردسر دارد. این بار پیشنهاد از طرف آموزشگاه بود و وضع فرق میکرد.»
از آن روزها و آن داستان، چهار سال گذشته است. امتحانات پایان ترمش نزدیک است و ترم هشت را تمام میکند.
- پس امسال لیسانس میگیری؟
«نه بابا، من توی این هشت ترم، فقط 62 واحد پاس کردم، که بیشتر آنها از درسهای عمومی بوده. دو ترم هم مشروط شدهام.»
- چرا؟
«آخه، من که توی شیمی و فیزیک و ریاضی دبیرستان مشکل داشتم. چطوری میتوانم استاتیک را بفهمم. شیمی دانشگاه را پاس کنم، نه به درسها علاقه دارم. نه آنها را میفهمم. فقط به خاطر پدر و مادرم که هر ترم کلی شهریه میدهند ماندهام، وگرنه تا به حال انصراف داده بودم. شاید هم بدهم نمیدانم.»
موقع خداحافظی باز هم سفارش میکند و میگوید: « من به شما اعتماد کردم. نکند اسمم را چاپ کنید.»
***
از آن موقع، چهار سال گذشته است. از آن سال که خبر فروش سؤالهای کنکور تیتر روزنامهها بود. چندی بعد خبر شناسایی متخلفان گزارش شد. اما رئیس دانشگاه آزاد اسلامی اعتقاد بر جعلی بودن سؤالهای فروخته شده داشت و فروش سؤالهای جعلی را به افراد سودجو نسبت میداد. کشمکشها ادامه داشت، تا این که قاضی رئیسی، بازپرس شعبه اول دادسرای شمیران اعلام کرد: «مطابق بررسیهای انجام شده، مشخص شده که سؤالهای واقعی کنکور سالهای 81 و 82 دانشگاه آزاد فروخته شده است و مدارک مستندی در دست است که ثابت میکند سؤالهای واقعی به فروش رسیده است.» بعد از این ماجرا، جلسات کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس شورا با رؤسای دانشگاه آزاد آغاز شد. عبدالله جاسبی، رئیس مرکز آزمون دانشگاه آزاد را عوض کرد. اما در این میان اخبار دیگری هم به گوش میرسید و فروش سؤالها به افراد با نفوذی نسبت داده میشود مثل پسر عبدالله جاسبی! اما رئیس دانشگاه آزاد اسلامی در حاشیه جلسه علنی مجلس در جمع خبرنگاران در پاسخ به سؤال خبرنگاری که پرسید: «گفته میشود فرزند شما در فروش سؤالها نقش داشته و شما از افشای نام فروشندگان ممانعت میکنید» گفت: «تکذیب میکنم. همه اینها دروغ است و واقعیت ندارد.»
درست دو سال از فروش سؤالها گذشته بود که خبر رسید: «با شکایت سازمان سنجش و آموزش کشور، حراست دانشگاه آزاد اسلامی، دانشگاه پیام نور و وزارت علوم تحقیقات و فناوری تعدادی از دبیران و متخلفان که کلید سؤالهای آزمون را در جلسه امتحان به برخی افراد رسانده بودند و افرادی که سؤالها را از مخزن خارج کرده بودند دستگیر شدند.» (روزنامه کیهان، 24 آذر 1384)
همان موقعها بود که مجلسیان هم به نتیجه رسیدند و نمایندگان مجلس شورای اسلامی لایحه مجازات تخلف و تقلب در کنکور را تصویب کردند: «متخلفان در آزمونهای سراسری، به ابطال قبولی، محرومیت از شرکت در آزمون از یک تا 10 سال و پرداخت 10 میلیون تا یک میلیارد ریال جریمه و تحمل یک تا پنج سال حبس محکوم میشوند.»
گرچه از سال 82 به بعد، مدام بحثهایی بر سر فروشندگان سؤال، تخلف و تقلب مطرح بوده است، اما از آن سال به بعد هم هر سال خبر فروخته شدن سؤالهای کنکور، مثل برق از کنار گوشمان میگذرد. پس شال و کلاه کردیم و راه افتادیم سمت بازار خرید و فروش سؤالهای کنکور! چقدر طول میکشد تا به سؤالهای کنکور برسیم؟!
اولین مکان، یک آموزشگاه است که کلاسهای کنکور در آن برگزار میشود. شنیدهام مسئولانش سالهای قبل، دستی هم در فروش سؤالهای کنکور داشتهاند. به قدری مشهور است که در هر کجای شهر چشم بگردانید حتماً شعبهای از آن را میبینید. سراغ شعبه مرکزی را میگیرم و راه میافتم سمت یکی از خیابانهای اصلی شهر. آخرین جلسه برگزاری کلاسهای آموزشگاه است و داوطلبان کتاب در دست، دور استادها جمع شدهاند و سؤال پیچشان میکنند. خانم منشی میگوید: «امرتون؟»
«برای مشاوره آمدهام. میخواهم با مدیر آموزشگاه صحبت کنم.»
«مشاوره؟ الان؟ برای سال بعد؟»
«بله، تقریباً»
«مهمان دارند. چند دقیقه منتظر بنشینید.» طولی نمیکشد تا آقای مهندس مهمانش را بدرقه میکند و من را به اتاقش دعوت میکند و در را میبندد. مهندس جوان است. در اتاق را میبندد و بیش از حد احساس صمیمیت میکند!
«امسال کنکور شرکت کردهام. اما نتونستم درس بخونم. شنیدم میگن آموزشگاه شما قبولی رو تضمین میکنه. میخواستم از الان برای سال بعد ثبتنام کنم. و مشاوره.»
مهندس برنامههای آموزشگاه را توضیح میدهد و اول از هزینهها میگوید: «هزینه ثبتنام شما سه میلیون است که در کلاسهای نیمهخصوصی ثبتنام میشوید. البته اگر کلاس خصوصی بخواهید هزینهتان بیشتر میشود.»
- «پولش مسئلهای نیست. حاضرم از این بیشتر هم پول بدهم. اما امسال قبول شوم.» حالا آقای مهندس شروع به نصیحت کردن میکند و میگوید: «البته ناامید هم نباشید. شاید با همین اطلاعاتتان هم بتوانید دانشگاه آزاد یا پیام نور قبول شوید. اگر هم نشد میماند برای سال دیگر.»
«یعنی هیچ راهی نداره؟» این را من میپرسم.
«منظورتون چیه؟»
جرأتم را بیشتر میکنم و میگویم: «مثلاً نمیشه سؤالها رو قبل از کنکور خرید؟!» مهندس مکثی میکند، اما نه از روی تعجب! سرش را به علامت نه تکان میدهد و میگوید: «نه، امسال هیچی از خرید و فروش نشنیدهام. ضمن این که پارسال یه عده کمی پول گرفتند و سؤال جعلی به مردم دادند. تو هم اعتماد نکن. اگر هم کسی گفته سؤال دارم دروغ محضه، با این همه مجازات که برای خرید و فروش سؤالها گذاشتن کسی دیگر جرأت این کار را نداره. خیلیها هم از این فرصت استفاده میکنند. سؤال تقلبی میدهند و پول زیاد میگیرند هیچ شکایتی هم باقی نمیماند. پس گول نخورید. انشاءالله سال بعد.»
به یکی از معلمان کنکور که از قبل میشناسم زنگ میزنم و سراغ سؤالهای کنکور را میگیرم: «امسال هنوز چیزی راجع به خرید و فروش سؤالها نشنیدم. فکر کنم هنوز وقتش نیست. زوده.»
« خب مگه وقت داره، الان 10 روز به کنکور مونده دیگه!»
«بله وقت داره، همیشه دو سه روز مونده به کنکور خبر خرید و فروش سؤالها میاد. اگر هم قرار شه معاملهای انجام بشه یا یه روز مونده به کنکور یا شب قبل از کنکور انجام میشه. هنوز موقعش نیست.» قرار میشود اگر از کسی شنید یا سؤالها به دستش رسید من را هم در جریان بگذارد. سراغ یک آموزشگاه دیگر میروم. از این آموزشگاههای عمومی که سر هر کلاس حداقل 40 نفر مینشینند و شهریهاش را آموزش و پرورش تعیین میکند. این بار خودم را قاطی بچهها میکنم و از آنها درباره سؤالها میپرسم. یکی از آنها میگوید: «من تا به حال نشنیدم ولی سالی که خواهرم برای کنکور درس میخوند، یک روز مونده بود به کنکور استاد زبان آموزشگاه به عنوان آزمون سؤالها را به بچهها داده بود. سؤالهای آزمونشان عین سؤالهای کنکور بود. حتی جای سؤالها هم عوض نشده بود و کلاسش قبولی صد در صد داد و کلی هم معروف شد.» اسم دبیر کنکور را میگوید و میخندد. دوستش به او اشارهای میکند و میگوید: «پس بیا توی آزمون شیمی دکتر [...] شرکت کنیم. شاید سؤالهای کنکور باشد.» برای شرکت در آزمون شیمی هر نفر باید 10 هزار تومان پرداخت کند و سؤالها را بگیرد. شاید همان آزمون سؤالهای کنکور باشد! دختری یک مشاور معرفی میکند و میگوید: «اگر قرار باشد سؤالها خرید و فروش بشه، حتماً دکتر [...] میدونه. شنیدم قبلاً سؤال فروخته.» سراغ دکتر را میگیرم. توی دفتر نشسته. جلو میروم میگویم: «من را یکی از شاگردانتان به نام خانم حسینی معرفی کرده.» با خودم فکر کردم که توی این همه سال دکتر [...] حتماً یک شاگرد داشته که فامیلیاش حسینی باشد. ترفندم جواب میدهد، انگار که دکتر میگوید: «بله، بله. خوش آمدید.»
نگاهی به اطرافش میاندازم و میگویم: «کار خصوصی دارم.» با تعجب از دفتر بیرون میآید و در راهرو میایستد و میگوید: «امر؟»
«خانم حسینی، سلام رسوندند و گفتند: به نشونی سال 82، اگر سؤال کنکور دارید من را خبر کنید.» دکتر نگاهم میکند، کمی سرخ و سفید میشود و میگوید: «خانم کدوم خانم حسینی؟» چند تا نشانی میدهم: «پوست سبزه دارد، صورت گرد، از شاگردانتان بوده» کمی فکر میکند و میگوید: «به جا نمیآورم.» فوری تیر آخر را رها میکنم و میگویم: «سؤالهای سال 82 را از شما خریده بود.» دکتر دیگر صبر نمیکند. راهش را به طرف دفتر کج میکند و میگوید: «خانم اشتباه گرفتهاید، من اصلاً ایشان را نمیشناسم.» هر چه صدایش میکنم، فایدهای ندارد. 10 روز به کنکور مانده، شاید تا 10 روز دیگر سؤالها به دستم برسد!
نویسنده رو یادم رفته بود بنویسم: شیما شهرابی
coolzero
06-28-2007, 09:41 PM
با اجازه صاحب خونه سلام:happy::happy::happy:
این تاپیک در مورد چی هست؟
سلام به روی ماهت به چشمونه سیاهت:blush: این تاپیک درباره مجله 40 چراغه
(نگو اسمشم نشنیدی!)
Even Star
06-28-2007, 09:44 PM
سلام به روی ماهت به چشمونه سیاهت:blush: این تاپیک درباره مجله 40 چراغه
(نگو اسمشم نشنیدی!)
سلام
چرا شنیدم اما از این تعجب کردم که نباید بام تو (که البته بی اجازه اومدم:happy:)
coolzero
06-28-2007, 09:47 PM
سلام
چرا شنیدم اما از این تعجب کردم که نباید بام تو (که البته بی اجازه اومدم:happy:)
من نوشتم بفرمائید! شاید چون underline داره ناخواناست الان ویرایشش میکنم!
jerii
06-29-2007, 03:52 PM
سلم
ممنون از این کاره خوبت......:p:p:p
من می گم بعضی از مطلب ها رو نقد کنیم
coolzero
06-29-2007, 05:17 PM
سلم
ممنون از این کاره خوبت......:p:p:p
من می گم بعضی از مطلب ها رو نقد کنیم
موافقم
الان یه مطلب میذارم نقد کنیم
coolzero
06-29-2007, 05:19 PM
«آقاجون چرا ریشت را زده ای؟ احتمالا حاج آقا به خاطر این که ریش و سبیلت را با تیغ زدی، مصاحبه نکنه! حالا بیا تو خونه ببینم چی می شه. اگر حاجی به ریشت گیر داد عذرخواهی کن و بحث نکن، حالا خوبه عکاستون ته ریش داره...!!»
اینها را یکی از محافظان حجت الاسلام غلامرضا حسنی امام جمعه مشهور ارومیه هنگامی که برای انجام این مصاحبه به منزلش در ارومیه رفته بودیم، می گوید. حسنی در میان سایر روحانیون به خاطر خطبه های آتشین، صریح و بی پرده اش به چهره ای مشهور در کشور تبدیل شده است.
نود دقیقه گفت وگو به زبان شیرین آذری درباره موضوعات مختلفی همچون مبارزاتش در قبل از انقلاب، اعدام پسرش در اوایل انقلاب ، مطبوعات، آزادی و... گفت وگو: سعید پورحیدر
حاج آقا! شما قبل از انقلاب جز» اولین افرادی بودید که جنگ مسلحانه علیه رژیم شاه را آغاز کردید و به همین خاطر به چهره ای شاخص در آذربایجان غربی تبدیل شدید، اما پس از دوم خرداد 76 خطبه هایتان در نماز جمعه ارومیه چهره ای مشهور از شما به وجود آورد. فکر می کنید چه عاملی باعث شد تا به این شهرت برسید؟
خداوند در قرآن می فرماید «ان تنصرالله ینصر کم و یثبت اقدامکم». یعنی اگر شما به دین خدا بدون ریا کمک کنید خداوند نیز شما را در دین ثابت قدم می کند. این اعتقاد قلبی من است و تا روز مرگ از من جدا نخواهد شد. البته این اعتقاد به اختیار خودم نیست بلکه از عالم ملکوت نصیب بنده کذایی شده است. آقای خاتمی دوبار به آذربایجان غربی آمدند و هر دو بار من به استقبالش نرفتم که این کار من هم دلیل داشت و آن زمان در خطبه ها هم گفتم و روزنامه ها نیز نوشتند. خطبه های نماز جمعه و حرف هایم را در دو جلد کتاب منتشر کردند که به چاپ هشتم هم رسید. البته یک سوم نوشته های این کتاب حرف های من است و بقیه را نمی دانم از کجا درآورده اند و نوشته اند. علت اصلی اینکه به استقبال خاتمی نرفتم این بود که ایشان فقط از آزادی حرف می زد. آزادی مورد نظر این آقایان را شاه نیز می گفت، امام هم از آزادی می گفت. منظور امام هم از آزادی، رهایی از قید طاغوت بود که خوشبختانه به این آزادی معنوی رسیدیم، الان که جمهوری اسلامی برقرار شده من نمی فهمم چرا خاتمی این قدر از آزادی دم می زند. برخی می گویند خاتمی 20 میلیون رای آورد اما من می گویم اگر حتی صد میلیون رای نیز می آورد... هیچ ارزشی نداشت. اگر منظور خاتمی از آزادی همان چیزی است که مورد نظر امام خمینی بود که به آن رسیده ایم و دیگر لزومی ندارد بگوییم آزادی می خواهیم، منظور اینها از آزادی همان چیزی است که مورد نظر شاه بود. من همه اینها را می گفتم اما روزنامه ها تحریف می کردند و حقایق را نمی گفتند. بشکند قلم هایی که این حرف ها را نمی نوشت... من در خطبه ها گفتم که اگر خاتمی وزیر ارشاد را عزل نکند به استقبالش نمی روم. خاتمی عزل نکرد من هم نرفتم، حرف مرد یکی است.
تعریف شما از آزادی چیست؟
نتیجه آزادی که هشت سال در دوران خاتمی گفته شد، این بود که الان خانم ها با این وضع به خیابان ها می آیند. آیا این آزادی است یا هرزه گری. اصلاح طلبان همین بی بند و باری و هرزگی را می خواستند و متاسفانه الان هم ما نمی توانیم جلوی اینها را بگیریم.
چرا نمی توانید جلوی بی بند و باری را که اشاره کردید بگیرید؟
من رئیس ستاد امر به معروف و نهی از منکر استان هستم اما اصلا از وضع موجود امر به معروف رضایت ندارم. با تذکر لسانی نمی توان کاری از پیش برد. آنها در هرزه گری آزاد هستند اما ما آزادی نداریم با آنها برخورد کنیم. اگر برخورد کنیم می گویند گروه فشار هستند و خشونت طلب. بسیاری از زنان در حال حاضر حجاب اسلامی ندارند. در اسلام حجاب تعریف خاصی دارد. برخی ها فکر می کنند با گفتن آزادی می توانند هرزگی و بی بند و باری را مجددا به ایران بیاورند که متاسفانه این طور هم شد. برخی مردان هم مثل خود شما ریش شان را می زنند. کسانی که ریش خود را می زنند از یزیدیان هستند، شاه هم ریشش را با تیغ می زد.
از روزنامه ها به خاطر سانسور حرف هایتان شکایت نکرده اید؟
شکایت کردن چه فایده ای دارد. روزنامه نگارها بالاخره باید صفحات روزنامه را پر کنند. رادیو و تلویزیون هم همین طور است. صداوسیما هم بسیاری از حرف های من را سانسور می کند. می دانم که شما هم این حرفم را سانسور می کنید.
ان شا»الله سانسور نمی شود!
جرات ندارید حرف هایم را کامل چاپ کنید، چون اگر کامل چاپ کنید روزنامه تان را می بندند و شما به زندان می روید.
شما بگویید ما چاپ می کنیم؟
نمی گویم. چون می دانم چاپ نمی کنید. من از روحانیون درباری خواهم گفت و شما هم نمی نویسید و چاپ نمی کنید.
روزنامه هم می خوانید؟
اگر فرصت داشته باشم می خوانم.
چه روزنامه ای می خوانید؟
کیهان و جمهوری اسلامی. البته بریده جراید را برایم می آورند.
روزنامه هایی که خطبه هایتان را هر هفته چاپ می کردند را می خواندید؟
برخی از دوستان روزنامه هایی که بر علیه من می نوشتند را برایم می آوردند، مخصوصا روزنامه ای که فک مدیر مسئولش (صبح امروز) را قراضه کردند را بیشتر برایم می آوردند.
فکر می کنید چرا الان روزنامه ها خطبه های نماز جمعه شما را چاپ نمی کنند؟
چون من هشت سال علیه دولت خاتمی حرف می زدم. من هشت سال گفتم که ما بنده خدا هستیم و آزادی نمی خواهیم، اما الان دیگر نمی گویم چون احمدی نژاد از آزادی حرف نمی زند و بیشتر دنبال عدالت است.
با اینترنت سروکار دارید؟
چند وقت پیش یک کامپیوتر خریدم و می خواستم کار کردن با اینترنت را یاد بگیرم که متاسفانه یاد نگرفتم. فکر نکنید که کودن هستم و یاد نگرفتم بلکه فرصت نداشتم، اما علاقه دارم یاد بگیرم.
پس با این حساب ای میل هم ندارید؟
نه! اگر یاد بگیرم حتما ای میل برای خودم درست می کنم.
در منزلتان ماهواره دارید؟
برنامه های ماهواره دو نوع است. یکی برنامه هایی که نگاه کردن به آنها تحریک کننده است و انسان را به گمراهی می کشاند و نگاه به این برنامه ها حرام است و برخی برنامه ها نیز علمی، آموزشی، مذهبی، کشاورزی و غیره است که به نظرم اشکالی ندارد، اما خیلی ها به دنبال برنامه های حرام ماهواره می روند.
خودتان ماهواره دارید؟
نه! حوصله و فرصت ماهواره نگاه کردن را ندارم.
اگر فرصت داشته باشید نگاه می کنید؟
خیر.
سفر خارج از کشور انجام داده اید؟
بله!
به چه کشورهایی؟
به لیبی، عربستان، آلمان و انگلستان سفر کرده ام. متاسفانه نتوانسته ام به عراق بروم اما به دولت عراق یک پیام دادم.
چه پیامی؟
پس از انقلاب در ایران، کمیته انقلاب تشکیل شد و من هم سرپرست کمیته انقلاب در آذربایجان غربی بودم و در 164 جنگ با ضد انقلاب شرکت کردم. در عراق باید کمیته انقلاب تشکیل شود و باید بازمانده های صدام و حزب بعث و روحانیونی که دعاگوی صدام بودند را از ریشه نابود کنند.
در سفری که به کشورهای اروپایی داشتید چه تفاوت و شباهت هایی بین جوانان اروپا و ایران دیدید؟
من برای درمان به اروپا رفته بودم و فرصت نکردم در شهرها بگردم. پزشکان اروپا به من خیانت کردند. قرار بود 48 ساعت در یک بیمارستان بستری شوم. بیمارستان هزینه 48 ساعت را از من گرفت اما پس از 22 ساعت مرخصم کردند. آنها 26 ساعت به من بدهکارند. وقتی پزشکان که باید امین مردم باشند خیانت می کنند، وای به حال بقیه مردم اروپا. کسانی که شب و روزشان با سگ هایشان سپری می شود بهتر از این نخواهند بود. دانشجویانی که زیر نظر پزشکان خائن تربیت می شوند معلوم است که چه آینده ای دارند. البته انسان های خوبی هم در اروپا زندگی می کنند که متاسفانه تعدادشان کم است. به نظر من سه نوع زندگی در آنجا وجود دارد: زندگی انسانی، حیوانی و سگی. آنها می گویند صنعت، انرژی هسته ای و پیشرفت برای ایرانی ها حرام است. خداوند در قرآن به مسلمانان دستور می دهد تا به بالاترین قدرت برسند، بالاترین قدرت انرژی اتمی است.
و اغلب هم قوانین بین المللی را بهانه می کنند؟
قوانین و دستورات اسلام مهم تر از قوانین بین المللی است. جرج بوش می گوید قوانین هم به من وحی می شود و هم به سگم. یعنی هیچ تفاوتی بین فکر جرج بوش و سگش وجود ندارد. سازمان ملل هم زیرنظر افکار سگی بوش اداره می شود. ما تابع دستورات قرآن هستیم نه جرج بوش که افکارش با افکار سگش یکی است. جمعیت مسلمانان جهان نزدیک به دو میلیارد نفر است. اگر همه مسلمانان متحد شوند هر کاری می توانند بکنند. آمریکایی ها حضرت عیسی (ع) را فرزند خدا می دانند، اما حضرت عیسی (ع) یک پیامبر الهی است ...
فکر می کنید فشارهای کشورهای اروپایی و آمریکا علیه ایران نتیجه خواهد داشت؟
اگر بخواهیم از اهداف مان صرف نظر کنیم باید دست از اسلام و قرآن برداریم. فشارها هیچ نتیجه ای نخواهد داشت. هفتاد میلیون ایرانی باید آماده مبارزه با کفر باشند. هرکس هم که آمادگی دفاع از دین ندارد باید از ایران برود. کشورهای اروپایی می خواهند شاه و فرح به ایران بیایند. می خواهند هرزه گری و شراب خواری را گسترش دهند. در هشت سال شوم اصلاحات به اسلام و دین ضربه زدند. این آزادی خیلی مرگبار بود. این اصلاح طلبان نمی خواهند حسنی ها در مملکت تربیت شوند.
حاج آقا هنوز هم کشاورزی می کنید؟
بله!
چه محصولی تولید می کنید؟
امسال یک نوع آفت به زمین هایمان حمله کرده است و دیگر نمی توانیم سال آینده گندم بکاریم. سال آینده شاید چغندر بکاریم.
چقدر زمین دارید؟
حدود 40 تا 50 هکتار.
حاج آقا! همیشه به توسعه کشاورزی تاکید می کنید. فکر نمی کنید توسعه صنعتی هم مهم باشد؟
با صنعتی که در اختیار کشاورزی باشد موافقم. خوشبختانه کارخانه های تولید آبمیوه و کنستانتره زیاد شده است. به نظرم مدیریت کشاورزی در کشور بسیار ضعیف است چراکه نمی تواند محصولات کشاورزان را در بازارهای جهانی عرضه کند.
از طرح کشاورزی در کویر که به رئیس جمهور ارائه کردید چه خبر؟
هر کشوری که زمین و آب داشته باشد و مردمش بیکار باشند، آن مردم بی عرضه هستند. اگر از رحمت خدا دور شویم به لعنتش گرفتار می شویم. طرحی داده بودم و پیشنهاد کردم که در کویرها کشاورزی شود، اما نمی دانم چرا این طرح اجرا نشد و من دلسرد شدم. در ایران بین 80 تا 120 میلیون هکتار کویر وجود دارد و دریای خزر و خلیج فارس دو منبع سرشار آب ایران هستند. ولی ما نتوانستیم از این آب ها استفاده کنیم. به رئیس جمهور پیشنهاد دادم بخشی از کویرها را به کشاورزان بدهند، خود من حاضرم اولین نفری باشم که پشت تراکتور بنشینم و کویر را شخم بزنم. باید آب کشاورزی در کویر را هم از دریای خزر و خلیج فارس با لوله کشی و احداث کانال به کویر پمپاژ کنیم. باید به هر بیکار یک تراکتور بدهیم و برایش در کویر ایجاد اشتغال کنیم. همه بیکاران به دنبال این هستند تا پشت میز اداره بنشینند. باید پشت تراکتور نشست و نه پشت میز. متاسفانه ایرانی ها در تولید تنبل هستند. به نظر من دوسوم اداره ها در کشور اضافی هستند و باید تعطیل شوند. برخی فکر می کنند که پشت میز اداره نشستن شغل است، در حالی که این خودش یک نوع بیکاری است. باید کارمندان اضافی ادارات را برای تولید و کشاورزی به نوبت به کویرها بفرستیم.
در کویر چه محصولی می توان کاشت؟
نمی دانم چه محصولی در کویر به عمل می آید. باید خاک کویر را آزمایش کرد و دانشمندان بگویند که در کویر چه چیزی می توان کاشت. اگر بگویند گندم یا نخود، باید بکاریم. اگر هم بگویند درخت سیب می توان کاشت و باید این کار را بکنیم. بالاخره کویر هم از خاک است و هرجا خاک باشد باید تولید کشاورزی هم باشد. در تولید گندم به خودکفایی رسیدیم، باید در تولید تخم مرغ ، برنج، حبوبات و... نیز به خودکفایی برسیم. گندم و نخود کاشتن عبادت است. متاسفانه نژاد ایرانی برای تولید به خود زحمت نمی دهد.
حاج آقا! تا به حال کویر رفته اید؟
نه! کویر را تا به حال ندیده ام. اما چون کویر از خاک است می توان در آنجا کشاورزی کرد.
اوائل انقلاب چرا پسرتان اعدام شد؟
رشید حسنی پسرم بود که افکار چپی و منحرف داشت. البته قبل از این که منحرف شود با شاه می جنگید، اما روحانیون درباری منحرفش کردند و مرتد شد. خودم گفتم پسرم را دستگیر کنند و اگر حکمش 10 سال زندان است به او حبس ابد بدهند و اگر حکمش حبس ابد باشد او را اعدام کنند که خوشبختانه اعدام شد.
ناراحت نیستید؟
نه! با اعتقاد قلبی این کار را کردم و اصلا ناراحت نیستم.
برای مشکل بیماری جوانان چه باید کرد؟
یک بار گفتم که باید کشاورزی و تولید کنند تا بیکار نباشند. خواهران و برادرانی که نمی توانند استخدام شوند باید کشاورزی کنند. خوشبختانه دولت احمدی نژاد هم وام به طرح های زودبازده می دهد، جوانان باید وام بگیرند و تولید کنند.
اولین بار عکس و سخنرانی تان در کدام روزنامه چاپ شد؟
یادم نیست. اما اگر می دانستم که پس از این همه حرف زدن جامعه به این وضع دچار می شود هیچ وقت این حرف ها را نمی زدم.
اگر امام جمعه نبودید دوست داشتید چه شغلی داشتید؟
من قبل از امام جمعه بودن کشاورز بودم و الان هم هستم.
حقوق امام جمعه چقدر است؟
دقیقا نمی دانم اما فکر می کنم چهل هزار تومان باشد.
حقوقتان کم نیست؟
این پول پربرکت است.
درآمدتان از کشاورزی چقدر است؟
امسال 30 میلیون تومان گندم فروختیم، که 15 میلیون به دو پسرم که در زمین ها کار می کنند، رسید و 15 میلیون هم خودم برداشتم. البته حدود 10 میلیون تومان هزینه تولید گندم ها شده بود.
آخرین باری که جشن تولد گرفتید کی بود؟
تا به حال جشن تولد نگرفته ام.
چرا؟
هزینه برای جشن تولد اسراف است. مگر من چه کار مثبتی برای مردم کرده ام که کسی بخواهد برایم جشن تولد بگیرد. این کارها صحیح نیست. امسال می خواستند به من تحمیل کنند و یک جشن برایم بگیرند که اجازه ندادم و نخواهم داد.
می گویند شما گفته اید که آثار باستانی باید تخریب شود، صحت دارد؟
آثار باستانی دو نوع هستند. آنهایی که در خدمت اسلام هستند باید حفظ شوند و بقیه باید تخریب و نابود شوند.
samoraee
06-29-2007, 06:56 PM
چلچراغ هم یه روزگاری داشت که دیگه تموم شد خدا رحمت کنه امیرژوله و ابراهیم رها رو خیلی با حال مینوشتن
نمیدونی الان این دوتا کجا مینویسن؟ خدایی قلمشون بیسته:lol:
jerii
06-29-2007, 07:16 PM
«آقاجون چرا ریشت را زده ای؟ احتمالا حاج آقا به خاطر این که ریش و سبیلت را با تیغ زدی، مصاحبه نکنه! حالا بیا تو خونه ببینم چی می شه. اگر حاجی به ریشت گیر داد عذرخواهی کن و بحث نکن، حالا خوبه عکاستون ته ریش داره...!!»
اینها را یکی از محافظان حجت الاسلام غلامرضا حسنی امام جمعه مشهور ارومیه هنگامی که برای انجام این مصاحبه به منزلش در ارومیه رفته بودیم، می گوید. حسنی در میان سایر روحانیون به خاطر خطبه های آتشین، صریح و بی پرده اش به چهره ای مشهور در کشور تبدیل شده است.
نود دقیقه گفت وگو به زبان شیرین آذری درباره موضوعات مختلفی همچون مبارزاتش در قبل از انقلاب، اعدام پسرش در اوایل انقلاب ، مطبوعات، آزادی و... گفت وگو: سعید پورحیدر
حاج آقا! شما قبل از انقلاب جز» اولین افرادی بودید که جنگ مسلحانه علیه رژیم شاه را آغاز کردید و به همین خاطر به چهره ای شاخص در آذربایجان غربی تبدیل شدید، اما پس از دوم خرداد 76 خطبه هایتان در نماز جمعه ارومیه چهره ای مشهور از شما به وجود آورد. فکر می کنید چه عاملی باعث شد تا به این شهرت برسید؟
خداوند در قرآن می فرماید «ان تنصرالله ینصر کم و یثبت اقدامکم». یعنی اگر شما به دین خدا بدون ریا کمک کنید خداوند نیز شما را در دین ثابت قدم می کند. این اعتقاد قلبی من است و تا روز مرگ از من جدا نخواهد شد. البته این اعتقاد به اختیار خودم نیست بلکه از عالم ملکوت نصیب بنده کذایی شده است. آقای خاتمی دوبار به آذربایجان غربی آمدند و هر دو بار من به استقبالش نرفتم که این کار من هم دلیل داشت و آن زمان در خطبه ها هم گفتم و روزنامه ها نیز نوشتند. خطبه های نماز جمعه و حرف هایم را در دو جلد کتاب منتشر کردند که به چاپ هشتم هم رسید. البته یک سوم نوشته های این کتاب حرف های من است و بقیه را نمی دانم از کجا درآورده اند و نوشته اند. علت اصلی اینکه به استقبال خاتمی نرفتم این بود که ایشان فقط از آزادی حرف می زد. آزادی مورد نظر این آقایان را شاه نیز می گفت، امام هم از آزادی می گفت. منظور امام هم از آزادی، رهایی از قید طاغوت بود که خوشبختانه به این آزادی معنوی رسیدیم، الان که جمهوری اسلامی برقرار شده من نمی فهمم چرا خاتمی این قدر از آزادی دم می زند. برخی می گویند خاتمی 20 میلیون رای آورد اما من می گویم اگر حتی صد میلیون رای نیز می آورد... هیچ ارزشی نداشت. اگر منظور خاتمی از آزادی همان چیزی است که مورد نظر امام خمینی بود که به آن رسیده ایم و دیگر لزومی ندارد بگوییم آزادی می خواهیم، منظور اینها از آزادی همان چیزی است که مورد نظر شاه بود. من همه اینها را می گفتم اما روزنامه ها تحریف می کردند و حقایق را نمی گفتند. بشکند قلم هایی که این حرف ها را نمی نوشت... من در خطبه ها گفتم که اگر خاتمی وزیر ارشاد را عزل نکند به استقبالش نمی روم. خاتمی عزل نکرد من هم نرفتم، حرف مرد یکی است.
تعریف شما از آزادی چیست؟
نتیجه آزادی که هشت سال در دوران خاتمی گفته شد، این بود که الان خانم ها با این وضع به خیابان ها می آیند. آیا این آزادی است یا هرزه گری. اصلاح طلبان همین بی بند و باری و هرزگی را می خواستند و متاسفانه الان هم ما نمی توانیم جلوی اینها را بگیریم.
چرا نمی توانید جلوی بی بند و باری را که اشاره کردید بگیرید؟
من رئیس ستاد امر به معروف و نهی از منکر استان هستم اما اصلا از وضع موجود امر به معروف رضایت ندارم. با تذکر لسانی نمی توان کاری از پیش برد. آنها در هرزه گری آزاد هستند اما ما آزادی نداریم با آنها برخورد کنیم. اگر برخورد کنیم می گویند گروه فشار هستند و خشونت طلب. بسیاری از زنان در حال حاضر حجاب اسلامی ندارند. در اسلام حجاب تعریف خاصی دارد. برخی ها فکر می کنند با گفتن آزادی می توانند هرزگی و بی بند و باری را مجددا به ایران بیاورند که متاسفانه این طور هم شد. برخی مردان هم مثل خود شما ریش شان را می زنند. کسانی که ریش خود را می زنند از یزیدیان هستند، شاه هم ریشش را با تیغ می زد.
از روزنامه ها به خاطر سانسور حرف هایتان شکایت نکرده اید؟
شکایت کردن چه فایده ای دارد. روزنامه نگارها بالاخره باید صفحات روزنامه را پر کنند. رادیو و تلویزیون هم همین طور است. صداوسیما هم بسیاری از حرف های من را سانسور می کند. می دانم که شما هم این حرفم را سانسور می کنید.
ان شا»الله سانسور نمی شود!
جرات ندارید حرف هایم را کامل چاپ کنید، چون اگر کامل چاپ کنید روزنامه تان را می بندند و شما به زندان می روید.
شما بگویید ما چاپ می کنیم؟
نمی گویم. چون می دانم چاپ نمی کنید. من از روحانیون درباری خواهم گفت و شما هم نمی نویسید و چاپ نمی کنید.
روزنامه هم می خوانید؟
اگر فرصت داشته باشم می خوانم.
چه روزنامه ای می خوانید؟
کیهان و جمهوری اسلامی. البته بریده جراید را برایم می آورند.
روزنامه هایی که خطبه هایتان را هر هفته چاپ می کردند را می خواندید؟
برخی از دوستان روزنامه هایی که بر علیه من می نوشتند را برایم می آوردند، مخصوصا روزنامه ای که فک مدیر مسئولش (صبح امروز) را قراضه کردند را بیشتر برایم می آوردند.
فکر می کنید چرا الان روزنامه ها خطبه های نماز جمعه شما را چاپ نمی کنند؟
چون من هشت سال علیه دولت خاتمی حرف می زدم. من هشت سال گفتم که ما بنده خدا هستیم و آزادی نمی خواهیم، اما الان دیگر نمی گویم چون احمدی نژاد از آزادی حرف نمی زند و بیشتر دنبال عدالت است.
با اینترنت سروکار دارید؟
چند وقت پیش یک کامپیوتر خریدم و می خواستم کار کردن با اینترنت را یاد بگیرم که متاسفانه یاد نگرفتم. فکر نکنید که کودن هستم و یاد نگرفتم بلکه فرصت نداشتم، اما علاقه دارم یاد بگیرم.
پس با این حساب ای میل هم ندارید؟
نه! اگر یاد بگیرم حتما ای میل برای خودم درست می کنم.
در منزلتان ماهواره دارید؟
برنامه های ماهواره دو نوع است. یکی برنامه هایی که نگاه کردن به آنها تحریک کننده است و انسان را به گمراهی می کشاند و نگاه به این برنامه ها حرام است و برخی برنامه ها نیز علمی، آموزشی، مذهبی، کشاورزی و غیره است که به نظرم اشکالی ندارد، اما خیلی ها به دنبال برنامه های حرام ماهواره می روند.
خودتان ماهواره دارید؟
نه! حوصله و فرصت ماهواره نگاه کردن را ندارم.
اگر فرصت داشته باشید نگاه می کنید؟
خیر.
سفر خارج از کشور انجام داده اید؟
بله!
به چه کشورهایی؟
به لیبی، عربستان، آلمان و انگلستان سفر کرده ام. متاسفانه نتوانسته ام به عراق بروم اما به دولت عراق یک پیام دادم.
چه پیامی؟
پس از انقلاب در ایران، کمیته انقلاب تشکیل شد و من هم سرپرست کمیته انقلاب در آذربایجان غربی بودم و در 164 جنگ با ضد انقلاب شرکت کردم. در عراق باید کمیته انقلاب تشکیل شود و باید بازمانده های صدام و حزب بعث و روحانیونی که دعاگوی صدام بودند را از ریشه نابود کنند.
در سفری که به کشورهای اروپایی داشتید چه تفاوت و شباهت هایی بین جوانان اروپا و ایران دیدید؟
من برای درمان به اروپا رفته بودم و فرصت نکردم در شهرها بگردم. پزشکان اروپا به من خیانت کردند. قرار بود 48 ساعت در یک بیمارستان بستری شوم. بیمارستان هزینه 48 ساعت را از من گرفت اما پس از 22 ساعت مرخصم کردند. آنها 26 ساعت به من بدهکارند. وقتی پزشکان که باید امین مردم باشند خیانت می کنند، وای به حال بقیه مردم اروپا. کسانی که شب و روزشان با سگ هایشان سپری می شود بهتر از این نخواهند بود. دانشجویانی که زیر نظر پزشکان خائن تربیت می شوند معلوم است که چه آینده ای دارند. البته انسان های خوبی هم در اروپا زندگی می کنند که متاسفانه تعدادشان کم است. به نظر من سه نوع زندگی در آنجا وجود دارد: زندگی انسانی، حیوانی و سگی. آنها می گویند صنعت، انرژی هسته ای و پیشرفت برای ایرانی ها حرام است. خداوند در قرآن به مسلمانان دستور می دهد تا به بالاترین قدرت برسند، بالاترین قدرت انرژی اتمی است.
و اغلب هم قوانین بین المللی را بهانه می کنند؟
قوانین و دستورات اسلام مهم تر از قوانین بین المللی است. جرج بوش می گوید قوانین هم به من وحی می شود و هم به سگم. یعنی هیچ تفاوتی بین فکر جرج بوش و سگش وجود ندارد. سازمان ملل هم زیرنظر افکار سگی بوش اداره می شود. ما تابع دستورات قرآن هستیم نه جرج بوش که افکارش با افکار سگش یکی است. جمعیت مسلمانان جهان نزدیک به دو میلیارد نفر است. اگر همه مسلمانان متحد شوند هر کاری می توانند بکنند. آمریکایی ها حضرت عیسی (ع) را فرزند خدا می دانند، اما حضرت عیسی (ع) یک پیامبر الهی است ...
فکر می کنید فشارهای کشورهای اروپایی و آمریکا علیه ایران نتیجه خواهد داشت؟
اگر بخواهیم از اهداف مان صرف نظر کنیم باید دست از اسلام و قرآن برداریم. فشارها هیچ نتیجه ای نخواهد داشت. هفتاد میلیون ایرانی باید آماده مبارزه با کفر باشند. هرکس هم که آمادگی دفاع از دین ندارد باید از ایران برود. کشورهای اروپایی می خواهند شاه و فرح به ایران بیایند. می خواهند هرزه گری و شراب خواری را گسترش دهند. در هشت سال شوم اصلاحات به اسلام و دین ضربه زدند. این آزادی خیلی مرگبار بود. این اصلاح طلبان نمی خواهند حسنی ها در مملکت تربیت شوند.
حاج آقا هنوز هم کشاورزی می کنید؟
بله!
چه محصولی تولید می کنید؟
امسال یک نوع آفت به زمین هایمان حمله کرده است و دیگر نمی توانیم سال آینده گندم بکاریم. سال آینده شاید چغندر بکاریم.
چقدر زمین دارید؟
حدود 40 تا 50 هکتار.
حاج آقا! همیشه به توسعه کشاورزی تاکید می کنید. فکر نمی کنید توسعه صنعتی هم مهم باشد؟
با صنعتی که در اختیار کشاورزی باشد موافقم. خوشبختانه کارخانه های تولید آبمیوه و کنستانتره زیاد شده است. به نظرم مدیریت کشاورزی در کشور بسیار ضعیف است چراکه نمی تواند محصولات کشاورزان را در بازارهای جهانی عرضه کند.
از طرح کشاورزی در کویر که به رئیس جمهور ارائه کردید چه خبر؟
هر کشوری که زمین و آب داشته باشد و مردمش بیکار باشند، آن مردم بی عرضه هستند. اگر از رحمت خدا دور شویم به لعنتش گرفتار می شویم. طرحی داده بودم و پیشنهاد کردم که در کویرها کشاورزی شود، اما نمی دانم چرا این طرح اجرا نشد و من دلسرد شدم. در ایران بین 80 تا 120 میلیون هکتار کویر وجود دارد و دریای خزر و خلیج فارس دو منبع سرشار آب ایران هستند. ولی ما نتوانستیم از این آب ها استفاده کنیم. به رئیس جمهور پیشنهاد دادم بخشی از کویرها را به کشاورزان بدهند، خود من حاضرم اولین نفری باشم که پشت تراکتور بنشینم و کویر را شخم بزنم. باید آب کشاورزی در کویر را هم از دریای خزر و خلیج فارس با لوله کشی و احداث کانال به کویر پمپاژ کنیم. باید به هر بیکار یک تراکتور بدهیم و برایش در کویر ایجاد اشتغال کنیم. همه بیکاران به دنبال این هستند تا پشت میز اداره بنشینند. باید پشت تراکتور نشست و نه پشت میز. متاسفانه ایرانی ها در تولید تنبل هستند. به نظر من دوسوم اداره ها در کشور اضافی هستند و باید تعطیل شوند. برخی فکر می کنند که پشت میز اداره نشستن شغل است، در حالی که این خودش یک نوع بیکاری است. باید کارمندان اضافی ادارات را برای تولید و کشاورزی به نوبت به کویرها بفرستیم.
در کویر چه محصولی می توان کاشت؟
نمی دانم چه محصولی در کویر به عمل می آید. باید خاک کویر را آزمایش کرد و دانشمندان بگویند که در کویر چه چیزی می توان کاشت. اگر بگویند گندم یا نخود، باید بکاریم. اگر هم بگویند درخت سیب می توان کاشت و باید این کار را بکنیم. بالاخره کویر هم از خاک است و هرجا خاک باشد باید تولید کشاورزی هم باشد. در تولید گندم به خودکفایی رسیدیم، باید در تولید تخم مرغ ، برنج، حبوبات و... نیز به خودکفایی برسیم. گندم و نخود کاشتن عبادت است. متاسفانه نژاد ایرانی برای تولید به خود زحمت نمی دهد.
حاج آقا! تا به حال کویر رفته اید؟
نه! کویر را تا به حال ندیده ام. اما چون کویر از خاک است می توان در آنجا کشاورزی کرد.
اوائل انقلاب چرا پسرتان اعدام شد؟
رشید حسنی پسرم بود که افکار چپی و منحرف داشت. البته قبل از این که منحرف شود با شاه می جنگید، اما روحانیون درباری منحرفش کردند و مرتد شد. خودم گفتم پسرم را دستگیر کنند و اگر حکمش 10 سال زندان است به او حبس ابد بدهند و اگر حکمش حبس ابد باشد او را اعدام کنند که خوشبختانه اعدام شد.
ناراحت نیستید؟
نه! با اعتقاد قلبی این کار را کردم و اصلا ناراحت نیستم.
برای مشکل بیماری جوانان چه باید کرد؟
یک بار گفتم که باید کشاورزی و تولید کنند تا بیکار نباشند. خواهران و برادرانی که نمی توانند استخدام شوند باید کشاورزی کنند. خوشبختانه دولت احمدی نژاد هم وام به طرح های زودبازده می دهد، جوانان باید وام بگیرند و تولید کنند.
اولین بار عکس و سخنرانی تان در کدام روزنامه چاپ شد؟
یادم نیست. اما اگر می دانستم که پس از این همه حرف زدن جامعه به این وضع دچار می شود هیچ وقت این حرف ها را نمی زدم.
اگر امام جمعه نبودید دوست داشتید چه شغلی داشتید؟
من قبل از امام جمعه بودن کشاورز بودم و الان هم هستم.
حقوق امام جمعه چقدر است؟
دقیقا نمی دانم اما فکر می کنم چهل هزار تومان باشد.
حقوقتان کم نیست؟
این پول پربرکت است.
درآمدتان از کشاورزی چقدر است؟
امسال 30 میلیون تومان گندم فروختیم، که 15 میلیون به دو پسرم که در زمین ها کار می کنند، رسید و 15 میلیون هم خودم برداشتم. البته حدود 10 میلیون تومان هزینه تولید گندم ها شده بود.
آخرین باری که جشن تولد گرفتید کی بود؟
تا به حال جشن تولد نگرفته ام.
چرا؟
هزینه برای جشن تولد اسراف است. مگر من چه کار مثبتی برای مردم کرده ام که کسی بخواهد برایم جشن تولد بگیرد. این کارها صحیح نیست. امسال می خواستند به من تحمیل کنند و یک جشن برایم بگیرند که اجازه ندادم و نخواهم داد.
می گویند شما گفته اید که آثار باستانی باید تخریب شود، صحت دارد؟
آثار باستانی دو نوع هستند. آنهایی که در خدمت اسلام هستند باید حفظ شوند و بقیه باید تخریب و نابود شوند.
یکی از اعصاب خورد کننده ترین مصاحبه هایی که توی زندگیم خوندم
واقعا مرتیکه احم...
ولی از جسارت چلچراغ حال کردم
از عمد رفته بود و مصاحبه کرده بود که بگه ببینید اینا کیان......
coolzero
06-29-2007, 08:50 PM
چلچراغ هم یه روزگاری داشت که دیگه تموم شد خدا رحمت کنه امیرژوله و ابراهیم رها رو خیلی با حال مینوشتن
نمیدونی الان این دوتا کجا مینویسن؟ خدایی قلمشون بیسته:lol:
سامورایی به خدا اگه الان اینجا بودیا:hmm: کی میگه چهلچراغ تموم شد ما هممون تو جلسه ای که با نویسنده ها و مدیر مسوولش بودیم بهشون انتقاد کردیم که چرا انقدر ترسو شدین و چرا انقدر برا چهلچراغ کم وقت میذارین
من چند تا از مقاله هایی که تازگی چاپ شده رو میذارم که نگین چهلچراغ تموم شده!
خداییش از بعد اون جلسه بهتر شدن ما کلی روشون اثر گذاشتیم:D
این 2-3 هفته رو بببین تا بفهمی بازم داره میاد رو
با اومدن آقای احمدینژاد که آدم خودشیفته ای هست و حرف کسیو قبول نداره معلومه که کار منتقدا سخت میشه ولی فکر میکنم چهلچراغ داره تلاششو میکنه و خیلی بهتر از نشریاتی مثل همشهری جوان(که ادای چهلچراغو در میاره ولی در باطن عقب موندس) الان کار میکنه
من در مورد رها از آقای ژوله پرسیدم
رها دوست داره بنویسه خیلی هم نوشته ولی نمیذارن چاپ شه! تو اعتماد ملی ستون جنگ سرد هم مینویسه و کتاباشم چاپ شدن
ژوله که به گفته مهران مدیری بهترین کشف چهلچراغ و یه نویسنده طنز نابه هم گفت بعد از اون جلسه خیلی هوس کرده دوباره بنویسه و هنوزم با اینکه خیلی وقته ننوشته خودشو یک چهلچراغی میدونه:)
coolzero
06-30-2007, 12:16 AM
فیلم منتخب تماشاگران جشنواره امسال از همان روزهایی که زمزمه ساخته شدنش شنیده می شد، حاشیه ساز بود. از نگاه همیشه فلسفی و گاه تلخ داریوش مهرجویی که این بار فضایی موزیکال را در کنار تمام خصوصیات خاص فیلم هایش نشانه رفته بود تا دست به دست شدن بازیگر نقش اول آن و در کنار همه این ها حضور خواننده ای که رکوددار آهنگ های داخلی است، همه نشانه های ساخت فیلمی متفاوت ولی تماشاگرپسند بود. محسن چاووشی چند سالی می شود که جزو شناخته شده ترین خوانندگان داخلی است. اگرچه آلبوم ها و آهنگ های او پشت سر هم لو می روند و سر از سایت های اینترنتی و ماشین و خانه های مردم در می آورند و حتی فروشگاه های موسیقی هم آلبوم های او را در کنار سایر خوانندگان قرار می دهند و می فروشند، بدون این که هیچ نفع مالی و حتی روحی و معنوی برایش داشته باشند.
او این روزها با این که از اکران فیلم سنتوری خوشحال است، اما با دلگیری از اتفاقاتی که برای او در حین اکران فیلم افتاده صحبت می کند. در حین گفت وگو سعی می کند بسیار گزیده و حساب شده کلماتش را انتخاب کند و حتی بعضی مواقع یا ضبط را خاموش می کند و یا می خواهد که قسمتی از حرف هایش را ننویسم. هر چند می گوید که با اتفاقات این گونه چندان بیگانه نیست و از این رفتارها زیاد دیده است.
قرار گفت وگو را در خانه ای که او با پدر و مادرش در آن زندگی می کند، می گذارم. خانه ای در مناطق مرکزی تهران که آپارتمانهایش معمولا متراژی 70-80 متری دارند. در طبقه دوم یکی از همین آپارتمان ها در اتاقی 9 متری روبه روی هم نشسته ایم. اتاقی بسیار ساده که موسیقی و ترانه های متن فیلم سنتوری در این اتاق ساخته و ضبط شده اند. در اتاق به غیر از یک کامپیوتر با باندهایی بزرگ و یک کیبورد موسیقی که روی دسته های یک صندلی گذاشته شده ، وسیله دیگری برای انجام کارهای موسیقی دیده نمی شود. بر روی دیوار هم یک تابلو با اسامی پنج تنآل عبا به همراه یک پوستر معمولی از تصویر خودش است. ظاهرا این تنها عکسی است که از او چهره ای مشخص و واضح را نشان می دهد. می گوید: «این عکس را دوستم با موبایلش گرفت. کیفیت خوبی ندارد، اما نمی دانم چی شد که یک هفته بعد پوسترش را دیدم که می فروشند. این را هم که می بینی به دیوار زده ام. یکی از دوستانم برایم آورده وگرنه من که از عکس و عکاسی و تصویر خودم فراری ام» و می خندد.
محسن چاووشی در فیلم سنتوری چهار ترانه خوانده، اما تنها توانسته یک بار و با هزار زحمت و رفیق بازی فیلم را ببیند. آن هم در جشنواره، نه جای دیگر: «نه آقای مهرجویی و نه هیچ کس دیگری از من برای دیدن فیلم دعوت نکردند. برای دیدن فیلم خودم رفتم و توی صف ایستادم. یکی دو ساعتی در صف بودم، بالاخره هم بلیت گیرم نیامد. به هر زحمتی بود با یکی از دوستانم هماهنگ کردم و رفتم داخل و فیلم را دیدم. خیلی فیلم خوبی بود. واقعا از بازی بهرام رادان لذت بردم. وقتی قسمت های موزیک و خواندن شروع می شد، واقعا تعجب می کردم. بهرام رادان به قدری خوب حس کارها را گرفته بود و همراه آهنگ ها لب می زد که فکر می کردم خودش کارها را خوانده و صدا، صدای خود بهرام است.»
اگر تا مدتی قبل شایع بود که می گفتند بازیگران فیلم های سینمایی ایران باید از فیلتر محمدرضا شریفی نیا بگذرند و انتخاب شوند، این بار انتخاب خوانندگان فیلم ها را هم می توانید به ادامه شایعات قبلی وصل کنید. در انتخاب محسن چاوشی، ردپای محمدرضا شریفی نیا دیده می شود. در حین ساخت موسیقی و ترانه های فیلم اتفاقات جالبی برای محسن چاوشی افتاده است که هر کدام به گفته خودش، برای او خاطره شده اند و او هنگام تعریف کردنشان مدام لبخند می زند و با خوشی از آنها یاد می کند: « سال قبل بود که پیشنهاد ساخت ترانه های فیلم سنتوری به من داده شد. آن روزها من چندان وضع مالی خوبی نداشتم. آلبوم لنگه کفش هم لو رفته بود و شرایط روحی ام خیلی بد بود. برادرزاده آقای شریفی نیا تماس گرفت و پیشنهاد همکاری از طرف آقای مهرجویی و شریفی نیا را مطرح کرد. آدرس را گرفتم و به دفتر آقای مهرجویی رفتم و با هم صحبت کردیم. آقای مهرجویی گفت که تمامی کارهای من را گوش کرده و می خواهد در این فیلم ساخت آهنگ را به من بسپارد. فکر می کنم آقای مهرجویی یک دروغ به من گفت و من هم یک دروغ به او. او گفت که همه آهنگ های من را شنیده و دوست دارد و من هم گفتم که همه فیلم هایش را دیده ام و دوست دارم. به هر حال فیلمنامه را گرفتم و بدون قرارداد، قرار شد ترانه ها را بسازم. فیلمنامه را به حسین صفا و امیر ارجینی، دو ترانه سرایم نشان دادم و قرار شد که آنها ترانه ها را بسته به فضای فیلم گویند. حتی در یکی از ترانه ها، اسم «رفیق من» بیشتر قافیه ها بر وزن و قافیه سنتور است. ترانه ها تایید شد، شروع به ساخت ملودی ها کردم. همان طور که گفتم آن روزها وضع مالی ام اصلا خوب نبود و برای هماهنگی با آقای مهرجویی مجبور بودم هر روز از خیابان خوش تا اقدسیه بروم و چون هر روز پول کرایه را نمی توانستم بدهم، مجبور شدم با یکی از دوستانم که چند سال بود با هم قهر بودیم آشتی کنم تا با ماشینش بتوانم به دفتر مهرجویی بروم...» به این قسمت حرفش که می رسد، با صدای بلند می خندد و سرش را تکان می دهد، انگار خجالتی که خاص خود اوست می گوید حتی برای ساخت و ضبط ملودی هایش هیچ وسیله ای نداشته: «من یک کیبورد هم برای زدن آهنگ های اولیه و تنظیم ملودی های نداشتم و همه فکرم بحث مالی کار بود. وقتی دیدم اتفاقی نمی افتد و آبی از کسی گرم نمی شود، پیش یکی از دوستانم رفتم و کیبوردش را چند روزی قرض گرفتم و با هزار بدبختی کامپیوتر دوست دیگرم را امانت گرفتم. وقتی آهنگ ها را ساختم و با کامپیوتر ضبط کردم، تازه سختی کارم شروع شد. مانده بودم وکال و صدا را چطور ضبط کنم؟ مادرم گفت به پنجره پتو می زند تا صدا داخل نیاید. پنچره ها را پتو زدیم. مشکل دیگر پیدا کردن میکروفن صدابرداری بود. همان روز رفتم کیبورد را پس دادم و به جایش میکروفن دوستم را دوباره قرض کردم. برای آرام تر بودن محیط و ضبط صدا با کیفیت خوب مجبور بودم شب ها ضبط کنم. ساعت 2:30 شب که می شد، شروع به ضبط کارها می کردم. همه باندها را می بستم که صدا به اسپیکر و بلندگوها نرود و صدایم در آهنگ پژواک نکند. مدام با هدفون کار را گوش می کردم و می خواندم.»
اما در موسیقی فیلم، اردوان کامکار هم سنتور زده است و قطعاتی که در فیلم می بینید و می شنوید تنها تفاوتشان با نسخه هایی که محسن چاوشی در آلبوم هایش به بازار فرستاده داشتن صدای سنتور است: «اتفاقا درباره استفاده از صدای سنتور من خودم خیلی تمایل داشتم. به نظرم قطعاتی که سنتور دارند و سنتور بعدا به آنها اضافه شده، قشنگ تر از قطعات اولیه اند. من روز اول از حضور اردوان کامکار هیچ اطلاعی نداشتم و با وضعیتی که از موقعیت مالی ام در آن روزها گفتم، برای اضافه کردن ساز سنتور به موسیقی ها خیلی سختی کشیدم. چون مجبور شدم بروم قم پیش یکی از دوستانم به اسم مهدی حسینی که نوازنده و مدرس سازهای سنتی است و از او بخواهم صدای سنتور را هم به قطعات اضافه کند. وقتی که قطعات کامل شد و آقای مهرجویی کار را شنید، آنها را پسندید و خیلی خوشش آمد و حتی یکی از آهنگ ها را دو بار در فیلم به کار برد. وقتی گفت که سنتور را قرار است آقای کامکار بزند، شوکه شدم. بیشتر ناراحتی ام برای وقت و هزینه ای بود که گذاشته بودم. تا لحظه آخر به من درباره حضور آقای کامکار چیزی گفته نشده بود.»
محسن چاوشی علاقه ای به گفتن مبلغ دستمزدی که برای ساخت چهار تراک و قطعه فیلم سنتوری گرفته، ندارد. اما هنوز مردد است مبلغی که گرفته کل دستمزدش بوده یا نه: «اگر بخواهم حساب کنم پولی که به من داده شد، پول سه قطعه شعرم بود که به شاعرها دادم. من برای این کارها خیلی سختی کشیدم و هنوز نمی دانم پولی که به من داده شد پول شعرها بود یا تمام کار.»
فرصتی نشده تا او درباره تمام مسائل و مشکلات با کارگردان فیلم صحبت کند و از این بابت ناراحت است: «من با مهرجویی صحبت نکرده ام، چون از وقتی که آهنگ ها را تحویل دادم، دیگر ندیدمش و صحبتی با هم نکردیم. البته به این برخوردها و به این وضعیت عادت کرده ام.» ضبط را خاموش می کند و حرف هایش را که بیشتر حالت درد دل دارد، شمرده تر و با خونسردی بیشتری ادامه می دهد و در نهایت قول این را می گیرد که چیزی درباره شان ننویسم.
در بین حرف هایش دوباره به بازی خوب بهرام رادان برمی گردد و ادامه می دهد: «سیمرغ بلورین جشنواره واقعا حقش بود. وقتی فیلم را دیدم زنگ زدم و به خاطر بازی اش به او تبریک گفتم و تشکر کردم و او هم متقابلا چنین برخوردی کرد. رابطه ام با بهرام خوب است. در حین ساختن آهنگ ها، یکی دو جلسه او را در دفتر مهرجویی دیدم و روزی که در دفتر، کارها را اجرا کرد، دیدم که خیلی خوب لب می زند. البته دوستانم می گفتند که همیشه یک هدفون همراهش بوده که در وقت های بیکاری مدام آهنگ ها را گوش و تمرین می کرد. به همین دلیل هم است که واقعا عالی حس کارها را درآورده و آهنگ ها روی لب زدنش نشسته است، طوری که حتی خود من هم فکر کردم با صدای خودش می خواند.»
محسن چاوشی وقتی فیلم را در سینما دیده، سخت تحت تاثیر بعضی قسمت های آن قرار گرفته است و حتی گریه هم کرده است: «در صحنه ای که بهرام رادان، تمام زندگی اش را از دست داد و اعتیادش به بیشترین حد رسیده، در بیابان چادری زده و آنجا زندگی می کرد، در صحنه ای که داشت سوسیس سرخ می کرد معتادها یکی یکی داخل چادر او می آمدند و او سوسیس های خودش را با مهربانی به آنها می داد تا بخورند، وقتی که همه غذایش را داد، خوردند، باز رفت و از نایلکس سوسیسی درآورد و شروع کرد به سرخ کردن و دادن به معتادهای دیگر، در آن صحنه تحت تاثیر بازی و نفس کارش قرار گرفتم. آهنگ رفیق من هم که روی آن صحنه ها در حال پخش بود، گریه ام را درآورد.»
محسن چاوشی با این که در تیتراژ پایانی هیچ اسمی از خودش ندیده، عصبانی و حتی شوکه هم نشده و با هیچ کس هم برای پیگیری و اعتراض تماس نگرفته است: «وقتی کارم را برای فیلم شروع کردم، پیش بینی تمام این اتفاقات را کرده بودم و می دانستم شاید کارم حذف شود، یا صدایم را از روی آهنگ ها بردارند و یا بعضی از قسمت هایش را اصلاح کنند. به همین دلیل وقتی اسمم را در تیتراژ پایانی ندیدم، اصلا تعجب نکردم. فقط دلگیر شدم، از افرادی که وقتی کارشان به نتیجه می رسد همه چیز را فراموش می کنند. به هیچ کس هم زنگ نزدم. از این رفتارها زیاد دیده ام. ولی واقعا خوشحال شدم وقتی که اسم حسین صفا و امیر ارجینی را به عنوان ترانه سرا دیدم. من هم اگر حقم باشد به حقم می رسم. همه صدای من را می شناسند و نیازی به قایم باشک بازی نیست».
شاید با پخش صدا و موسیقی محسن چاوشی در فیلم «سنتوری» او خود به خود مجوزدار شده باشد. به هر حال صدای او از رسانه ای همگانی که از فیلترهای خاصی هم باید مجوز پخش بگیرد، پخش شده است. اما او خودش این موضوع را قبول ندارد و می گوید: «قبل از فیلم سنتوری، صدا و آهنگ های من از تلویزیون هم پخش شده اند و تلویزیون بارها آهنگ امام رضا (ع ) و کربلای من را پخش کرده. در مقایسه با همگانی بودن و نظارت، سینما قابل مقایسه با تلویزیون نیست. دوستانم گفته اند که چند بار آهنگ «بچه های اهواز» هم در ساعت های اولیه بامداد از تلویزیون پخش شده. من واقعا نمی دانم وقتی کارهایم از تلویزیون هم پخش می شوند، چرا به من می گویند غیرمجاز؟»
وقتی اسم آهنگ بچه های اهواز را می برد، دلش می گیرد و از حال و هوای جنوب و جنگ صحبت می کند، محسن چاوشی بچه خرمشهر است و خانواده شان، جزو آخرین خانواده هایی بوده اند که زمان جنگ شهر را ترک کرده اند و هر چه که داشته اند، گذاشته اند و بیرون آمده اند و زمانی که برگشته اند با ویرانه هایی غیرقابل شناسایی مواجه شده اند: «همه جای ایران زندگی کرده ایم، از کرمانشاه و مشهد و کرج تا تهران. ما آواره جنگ بودیم. همه چیزمان را در جنگ از دست داده بودیم. شاید تلخی بعضی از آهنگ هایم در ادامه همین حس باشد. خیلی کم دلم می آید که به خرمشهر بروم و آنجا را ببینم. خرمشهر و جنوب پر از خاطره های من است.»
محسن چاوشی این روزها چهار پیشنهاد خوانندگی و ساخت موسیقی فیلم از کارگردانان مطرح سینمای ایران دارد که می خواهد فعلا اسمی از آنها نبرم. به نظر می رسد او کم کم بعد از دوازده سال به قول خودش فلاکت و حق خوری ، به حقش در موسیقی رسیده است. او در بیست و هشت سالگی اش تصمیم دارد هر طور شده اولین آلبومش را به طور رسمی به بازار بفرستد، به همین دلیل تمامی فعالیت هایش را به خانه و اتاق کوچک و ساده اش منتقل کرده است تا دیگر نتیجه اعتماد به دوستانش، لو رفتن ملودی و آهنگ هایش نباشد. او تصمیم گرفته که فعلا با هیچ مجله ای گفت وگو نکند و رابطه هایش را کمتر کند و تمامی تمرکزش را روی آلبوم جدیدش بگذارد.
ترانه هایی از فیلم سنتوری
«زخم»
من با زخم زبون هات رفیقم
مرهم بذار با حرفات، رو زخم عمیقم
با توام که داری به گریه م می خندی
کاش بیای و به من دل ببندی
تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم
کار دل نباشی تمومه عزیزم
«رفیق من»
رفیق من، سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا، که خیلی تنهام
هیشکی نمی فهمه، چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دل زده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونی هام نشونی
پیر شدم، پیر تو ای جوونی
تنهایی بی سنگ صبور
خونه سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچ کس نیومد
به تنهائیت سری نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش...
اگر بیای همون جوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بی خوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاجه به نور خورشید
saba86
06-30-2007, 11:18 AM
اینجا باشگاه هواداران مجله چهلچراغ است . بفرمائید تووو
من مجله چهلچراغ را نخوانده ام
آمدنم اینجا به خاطر یک سوال بود
ایا عکس avatar عکس خودتان می باشد اگر جواب بلی است ایا در دانشگاه شهید چمران اهواز تحصیل نمی کردید؟:hmm:
jerii
06-30-2007, 12:36 PM
سامورایی به خدا اگه الان اینجا بودیا:hmm: کی میگه چهلچراغ تموم شد ما هممون تو جلسه ای که با نویسنده ها و مدیر مسوولش بودیم بهشون انتقاد کردیم که چرا انقدر ترسو شدین و چرا انقدر برا چهلچراغ کم وقت میذارین
من چند تا از مقاله هایی که تازگی چاپ شده رو میذارم که نگین چهلچراغ تموم شده!
خداییش از بعد اون جلسه بهتر شدن ما کلی روشون اثر گذاشتیم:D
این 2-3 هفته رو بببین تا بفهمی بازم داره میاد رو
با اومدن آقای احمدینژاد که آدم خودشیفته ای هست و حرف کسیو قبول نداره معلومه که کار منتقدا سخت میشه ولی فکر میکنم چهلچراغ داره تلاششو میکنه و خیلی بهتر از نشریاتی مثل همشهری جوان(که ادای چهلچراغو در میاره ولی در باطن عقب موندس) الان کار میکنه
من در مورد رها از آقای ژوله پرسیدم
رها دوست داره بنویسه خیلی هم نوشته ولی نمیذارن چاپ شه! تو اعتماد ملی ستون جنگ سرد هم مینویسه و کتاباشم چاپ شدن
ژوله که به گفته مهران مدیری بهترین کشف چهلچراغ و یه نویسنده طنز نابه هم گفت بعد از اون جلسه خیلی هوس کرده دوباره بنویسه و هنوزم با اینکه خیلی وقته ننوشته خودشو یک چهلچراغی میدونه:)
با اجازه ی دوست خوبم منم این رو اضافه کنم
من همیشه چلچراغ با قدرت رو می خوام ولی اول از همه دوست دارم که چلچراغ همیشه باشه و به سرنوشت تلخ "ایران جوان" دچار نشه
پس اگر الان کمتر تند روی می کنه بخاطر این که بمونه
اگر چلچراغ بسته بشه دیگه به چی می شه دل خوش کرد:(
coolzero
06-30-2007, 01:00 PM
من الان رفتم پایین مجله این هفته رو خریدم(دیگه اول هر هفته در میاد چشم شیطون کر!)
برا ابراهیم رها نوشته بودم چرا نمینویسه و چرا شوخیاش تکراریو لوس شده. جواب ابراهیم رها:
قضایا کمی پیچیده تر از این چیزی هست که تو فکر میکنی . 2- هر نویسنده ای یک سبک نگارش داره و یک جنس شوخی دارد)
اگه پایه هستین درباره روش نوشتاری ابراهیم رها حرف بزنیم. خدایش برا خودش صاحب سبکه. گاهیم یه کلماتی میگه( البته میپیچونتش) که تو اروپا هم فکر کنم ازین حرفهای زیر کمری نمیزنن:lol:
Persiana
06-30-2007, 01:17 PM
اگر چلچراغ بسته بشه دیگه به چی می شه دل خوش کرد
دقيقا، تازه همون موقع خودشون هم هىميگفتند که مدام اين آقاى عموزاده ى خليلی رو ميخوان دادگاه مطبوعات که چرا فلان چيزو گفته و فلان چيزو اجازه ى چاپ داده و هى بايد تعهد ميداد که باشه، چشم، ديگه تکرار نميشه، جوونند، شما ببخشيد #_#
40چراغ رو من بيشتر از مطالبش عاشق اون کميک هاى ساندويچش بودم که بزرگهمر حسين پور ميکشيد، به ويژه که هميشه نصف نوشته هاشم خط خطى شده بود و من زور ميزدم بفهمم چى گفته بوده مگه که سانسورش کردند http://i9.tinypic.com/4g4eq9w.gif
نفوذىهاش هم خيلى دل و جرأت داشتند. من هر وقت ميخوندمش ميگفتم يا خدا، اينا چطورى جرأت کردند مثلا خودشونو جاىگدا و بى خانمان و فالگير و اينا جا بزنند، حالا پسراش به جاىخود ولى دختر http://kay.smiley.free.fr/images/4743.gif
در مورد خود مجله هم اگر کسىنميدونه چيه و دلش ميخواد براى امتحان هم که شده بخره و بخوندش بايد بگم هفته نامه ايست جوان پسند و متفاوت که روزهاى شنبه منتشر ميشه (البته قبلا ها 3 شنبه ها در ميومد، ولىانقدر چرخيد و چرخيد تا رسيد به شنبه) و قيمتش هم 400 تومان است (اينم انگار کمتر بود سابقا!) و روى جلدش انقدر متفاوت از ساير مجله هاست که از 2 کيلومترىداد ميزنه که من 40 چراغم!
اينم سايتشه (ميگم قبلا دات کام نبود؟ http://freeshare.us/129fs3702145.gif) :
http://www.40cheragh.org/ (http://www.40cheragh.org/)
اوگوش هم خيلى خاصه و کاملا مشخص:
http://m1.freeshare.us/155fs130925.gif
فعلا همين تا بعد ^_^
coolzero
06-30-2007, 01:35 PM
آره .com بود الن شده .org
اینم که قبلا شنبه درنمیومد از تنبلیشون بود:wacko:
اون خط خطیا تو ساندویچ فکر کنم دیگه مد شده . هرجا هم که حرف کم میارن با خط خطی ماستمالی ویشه:D (البته نظر منه)
coolzero
06-30-2007, 01:36 PM
لطفاً ساكت، روي آنتنيم
1 – دوشنبه آخرين روز ارديبهشتماه. استوديوي 14 ساختمان توليد صداوسيما. ساعت 10:30 شب. برنامه نود و عادل فردوسيپور و عواملي پرجنبوجوش كه قرار است برنامه جنجالي ديگري را روي آنتن بفرستند. مجيد جلالي و رضا غياثي به عنوان كارشناسهاي فني و داور اين برنامه داخل استوديو منتظر ورود عادل و رفتن روي آنتن هستند.
2- لپتاپ مجيد جلالي كه اطلاعات كارشناسياش روي آن است با LCD بزرگ داخل استوديو سينك نشده و قرار ميگذارند با دوربينها آن را پوشش بدهند. صداي «بچهها آماده، داريم روي آنتن ميرويم» هر چند ثانيه يكبار شنيده ميشود. جنبوجوش بامزهاي اين پشت در جريان است.
3- رضا غياثي درباره بازي جمعه با عادل صحبت ميكند و اينكه تصويرشان خوب نبوده و در بعضي از صحنهها نميشده حركتها را تشخيص داد.
4- هنوز برنامه روي آنتن نرفته. يكدفعه صداي عادل بلند ميشود كه «اي واي اين ليوان من سوراخ است و همه چيز رو خيس كرد». توضيح اينكه ليوان عادل سفالي بود. رضا غياثي ميگويد: «اتفاقاً اين ليوان سوراخه يكبار هم به من افتاد. اين مال نفرين منه هي به اين جعفر گفتم يه دونه از اين ليوانها به من بده، نداد آخرش اينطوري شد.» و ميخندد.
5- هنوز برنامه شروع نشده كه وينكو بگوويچ به همراه رضا چلنگر وارد استوديو ميشود. قرار شده در بخش اول برنامه درباره چرايي ناكامي تيم ملي اميد كشورمان صحبت شود.
6- آقاي كاظمي مدير صحنه اعلام ميكند كه تا چند دقيقه ديگر روي آنتن ميرويم. دوربينها همه در جاهاي خودشان مستقر ميشوند. يكي از تصويربردارها موبايلش را به دوربين آويزان كرده و تند تند اساماس ميدهد و ميگيرد. بالاخره تيتراژ پخش ميشود و صحبتهاي عادل و مجيد جلالي شروع ميشود. چلنگر تند تند و در گوشي صحبتها را براي وينكو ترجمه ميكند.
7- اولين وله 5 دقيقهاي كه شروع ميشود، عادل به مجيد جلالي ميگويد اين را گوش كنيد و نظر بدهيد و از جايش بلند ميشود و ميرود تا ليوانش را عوض كند. رضا چلنگر با بروبچههاي صحنه خوش و بش ميكند.
8- بعد از وله جلالي از كنكوري صحبت ميكند كه تيم اميد ايران 36 سال است پشت آن مانده و بعد توضيحاتش را شروع ميكند. يكي از دوربينها صفحه لپتاپ او را ميگيرد، اما خب بعضي وقتها از حركتها جا ميماند يا تصوير خراب ميشود. در اين لحظات عادل مدام به منشي صحنه نگاه ميكند و با حركت چشم و ايما و اشاره چيزهايي را به او ميفهماند. معلوم است كه از اين اتفاق اصلاً خوشحال نيست و دارد حرص ميخورد.
9- رضا غياثي پشت صحنه، گوشهاي نشسته تا نوبتش برسد و برود جلوي دوربين و همينطور كه آدامسش را ميجود، زيرچشمي نگاه معناداري هم به بگوويچ مياندازد.
دو تا پسر هم كه معلوم نيست از كجا آمدهاند پشت صحنه با موبايل از بگوويچ عكس و فيلم ميگيرند.
10- حالا نوبت وينكوست تا برود و حرف بزند. موقع رفتن با مجيد جلالي چاق سلامتي ميكند و بعدش ميرود سراغ فردوسيپور و با او دست ميدهد. منشي صحنه ميگويد10 ثانيه ديگر ميرويم روي آنتن. عادل به وينكو ميگويد «اين كار رو بذاريم براي بعد الان ميريم روي آنتن.»
11- اينجا هم كل كل قرمز و آبي خيلي شديد و سخت به راه است. يكي از تصويربردارها كه حسابي چلچراغي است و ما را از شماره اول ميشناسد، ميگويد: «بگو اينجا همه قرمزن و به كوري چشم بعضيها ما قهرمان هم ميشيم. بعضيها...» آن روز هنوز سرنوشت قهرمان مشخص نشده بود. مجيد جلالي با اطمينان از قهرماني سايپا گفت و اينكه بزرگترين شانس مال آنهاست و اصلاً حقشان هست و استحقاقش را دارند.
12- باز هم يك وله و يك استراحت چند دقيقهاي ديگر. دو تا پسري كه گفتم حالا مشغول گرفتن عكس يادگاري با جلالي و غياثي و بگوويچ هستند. پشت صحنه همه با هم رفيقند. غياثي و جلالي همديگر را با اسم كوچك صدا ميزنند. عادل پيش جلالي ميآيد و ميگويد: «همين الان دادكان روي خط بود و درباره بحث برنامه صحبت كرد و...» و ميرود و سرجايش مينشيند.
13- جلالي از سفري با غياثي صحبت ميكند كه نبوده. ميگويد: «تيم را خيلي خوب، شيك و با پرستيژ برديم.» فكر ميكنم درباره مسابقات اخير تيم ملي اميد صحبت ميكنند. اينجاست كه كاظمي به غياثي ميگويد: «لطفاً ساكت روي آنتنيم، صدا ميره.» بگوويچ دارد با حرارت صحبت ميكند و كمي عصبي شده، اما اينجا پشت صحنه جلالي با آرامش و لبخند مشغول تماشاي اوست. غياثي حوصلهاش سر رفته و پشت صحنه شروع به قدم زدن ميكند.
14- موقع رفتن وينكو عادل ميگويد: «خيلي ممنون» و بگوويچ خيلي بامزه جوابش را ميدهد به فارسي: «خيلي ممنون به شما». چلنگر به عادل ميگويد: «خيلي عالي و با جرأت صحبت كردي.» وينكوي بيچاره خيلي شاكي است. غرغر ميكند و با همان زبان الكن فارسياش كه چلنگر هم كمكش ميكند تا منظورش را به ما برساند، ميگويد: «كارشناسهام نميخوان جدي حرف بزنن. تو يه مهاجم خوب به من معرفي كن كه بتونه تو تيم ملي بازي كنه. اما خب كاري نميشه كرد. واقعاً من بايد چهكار ميكردم؟ و...» از خيليچيزها كه ديگران هم از دستشان عصبي بودهاند، عصبي است، اما كارياش نميشود كرد. اينجا ايران است و... موقع رفتن وينكو به جلالي ميگويد: «ميبينمت.» با من كه خداحافظي ميكند، بامزه ميگويد: «دلم خيلي پره.» و به چلنگر اشاره ميكند تا بقيه حرفهايش را به من بفهماند: «اينجا چه خبره تو اين فوتبال. هر بازيكني كه از جاش بلند ميشه ميخواد مربيگري كنه. دايي موفقه چون سختكوشه. اون موقع هم كه توي تيم ملي بود، سخت تمرين ميكرد. از همه بيشتر و موقع آمادگي 200 درصد بهتر از بقيه. اما الان فوروارد خوب نداريم كه به جايش بگذاريم. ميگن بايد بره. اما چطور، معلوم نيست.»
15- عادل فردوسيپور واقعاً اكتيو است. موقع پخش ولهها و حتي در كمترين زمانها مدام به پشت صحنه و اتاق كنترل ميرود و بعضي وقتها هم ميآيد پيش ما و احوالي ميپرسد و عذرخواهي ميكند بهخاطر به قول خودش بههم ريختگيها و اينكه نميتواند پيش ما بيايد. اما كيست كه نداند شرايط سخت پخش موقع برنامههاي زنده را، مخصوصاً برنامهاي به اين پرمخاطبي و سختي.
16- سرصحنه پنالتي در بازي ابومسلم- ملوان بحثها بالا ميگيرد و پشت صحنه جلالي و غياثي با هم در موردش كلكل ميكنند.
17- براي تماسهايي كه بايد در هر بخش گرفته شود، عادل مدام با پشت صحنه هماهنگ ميكند كه مثلاً اگر فلاني جواب نداد با اين يكي تماس بگيريد و...
18- در ادامه همان بحثهاي قرمز و آبي پشت صحنه در يكي از آنتراكها عادل ميآيد پيش من و ميگويد: «راستي تو بالاخره قرمز شدي يا آبي و...»
19- هنوز برنامه تمام نشده كه از پشت صحنه ميگويند بايد بروم. وقت اداري تمام شده و غيرخوديها انگار بايد بروند. چارهاي نيست، ما هم ميرويم ديگر و همه چيز تمام ميشود.
20- متشكريم از همه بروبچههاي نود به خصوص عادل فردوسيپور و آقاي زماني مدير گروه ورزش شبكه سه و آقاي افراسيابي كه كلي به ما لطف كردند و اجازه دادند برويم سر برنامه نود. راستش موقع برگشت بود كه فهميدم 8-7 مجله و روزنامه ديگر هم ميخواستهاند در اين برنامههاي پاياني بيايند پشت صحنه نود كه... اما ما رفتيم. چلچراغ است ديگر.
jerii
06-30-2007, 02:38 PM
دقيقا، تازه همون موقع خودشون هم هىميگفتند که مدام اين آقاى عموزاده ى خليلی رو ميخوان دادگاه مطبوعات که چرا فلان چيزو گفته و فلان چيزو اجازه ى چاپ داده و هى بايد تعهد ميداد که باشه، چشم، ديگه تکرار نميشه، جوونند، شما ببخشيد #_#
40چراغ رو من بيشتر از مطالبش عاشق اون کميک هاى ساندويچش بودم که بزرگهمر حسين پور ميکشيد، به ويژه که هميشه نصف نوشته هاشم خط خطى شده بود و من زور ميزدم بفهمم چى گفته بوده مگه که سانسورش کردند http://i9.tinypic.com/4g4eq9w.gif
نفوذىهاش هم خيلى دل و جرأت داشتند. من هر وقت ميخوندمش ميگفتم يا خدا، اينا چطورى جرأت کردند مثلا خودشونو جاىگدا و بى خانمان و فالگير و اينا جا بزنند، حالا پسراش به جاىخود ولى دختر http://kay.smiley.free.fr/images/4743.gif
در مورد خود مجله هم اگر کسىنميدونه چيه و دلش ميخواد براى امتحان هم که شده بخره و بخوندش بايد بگم هفته نامه ايست جوان پسند و متفاوت که روزهاى شنبه منتشر ميشه (البته قبلا ها 3 شنبه ها در ميومد، ولىانقدر چرخيد و چرخيد تا رسيد به شنبه) و قيمتش هم 400 تومان است (اينم انگار کمتر بود سابقا!) و روى جلدش انقدر متفاوت از ساير مجله هاست که از 2 کيلومترىداد ميزنه که من 40 چراغم!
اينم سايتشه (ميگم قبلا دات کام نبود؟ http://freeshare.us/129fs3702145.gif) :
http://www.40cheragh.org/ (http://www.40cheragh.org/)
اوگوش هم خيلى خاصه و کاملا مشخص:
http://m1.freeshare.us/155fs130925.gif
فعلا همين تا بعد ^_^
سلام مرسی که به جمع ما اضافه شدی
coolzero
06-30-2007, 03:50 PM
اگه پایه هستین درباره روش نوشتاری ابراهیم رها حرف بزنیم. خدایش برا خودش صاحب سبکه. گاهیم یه کلماتی میگه( البته میپیچونتش) که تو اروپا هم فکر کنم ازین حرفهای زیر کمری نمیزنن
jerii
06-30-2007, 05:52 PM
اگه پایه هستین درباره روش نوشتاری ابراهیم رها حرف بزنیم. خدایش برا خودش صاحب سبکه. گاهیم یه کلماتی میگه( البته میپیچونتش) که تو اروپا هم فکر کنم ازین حرفهای زیر کمری نمیزنن
یک مطلب رو بگو که منم بتونم کمک کن:eek::eek:
coolzero
06-30-2007, 06:18 PM
این سایت چهلچراغ که تعطیله مجله های قبل 215 رو آرشیو نکردن رها هم که کم کاره .... پدرم درومد بالاخره اینو پیدا کردم
بگین به نظرون سبکش تکراری نشده؟ یا اگه خوشتون میاد بگین چه خوبیهایی داره اگه بدتونم میاد بگین چه بدیهایی داره اگه... قرار نیست همه کارارو من بهتون بگم که! خودتونم فکر کنین هر چی فکرتون رسیت بتایپین
دنياي وارونه وارونه...
سيد جان سلام. خوبي؟ سر نمي زني با وفا! مي دوني چندوقته نيومدي پيش ما مثل قديما بشينيم توي حياط هندونه قاچ کنيم، گپ بزنيم پشت سر اصلاح طلب ها غيبت کنيم؟ بهونه نيار، چطور مي رسي اين همه خارج و فرنگ بري، بعد نمي توني يه سر به ما بزني؟
سيد جان همين اول نامه اي را با گلايه شروع کردم که بگويم اساسا در اين نامه به ميزان معتنابهي گله و شکايت دارم.
سيد من تازه فهميدم که همه دردسرها زير سر تو بوده. راست مي گويم پس به من حق بده. سيد تو که رفتي همه چيز ارزان شد. برنج مفت، روغن مفت مخصوصا تخم مرغ مفت مفت، گوجه فرنگي را هم کيلويي پونزده زار مي خريم از دم قسط.
سيد چرا؟ نه آخه چرا؟ خدا وکيلي چرا اين همه سال جلوي پيشرفت ما را گرفتي؟ جواب بده خب. هي من ديسک کمر دارم، هي من بحران درد گرفته ام که نشد حرف. مرد مومن ما در عرض يک سال ونيم الان به کشف داروي ايدز رسيده ايم. اين درست است که تو هشت سال اين همه فن آوري را توي پارکينگ خانه تان گذاشته بودي فقط با آن شيرموز درست مي کردي و آب هويج؟ استفاده شخصي از اموال عمومي؟ سيد چه بگويم به تو آخر؟
سيد تو که رفتي وضع ورزش خوب شد، آلودگي هوا الان شايعه اي بيش نيست و ترافيک را مادربزرگ ها به عنوان خاطرات قديمي براي بچه ها تعريف مي کنند به جان خودم. سيد! کسي نبود به تو بگويد آخه اين چه کاريه؟!
سيد جان من خيلي از تو گلايه دارم. يعني داشتم. تا همين ديشب داشتم. ديشب با همسر گرامي داشتيم تلويزيون تماشا مي کرديم و يک آقايي (رقيب انتخاباتي تان) آمد گفت در خرداد 76 عليه من جوسازي شد. گفت من ليبرال بودم به من گفتند طالبان. تلويزيون ما که پاناسونيک است خوب همه چيز را نشان مي دهد و ديشب هم داشت نشان مي داد. بعد گفت به من هر چيز بگويند لااقل نمي توانند بگويند بي عرضه. و تلويزيون ما اينها را نشان داد و من خجالت کشيدم و تلويزيون ما که پاناسونيک است اما هيچ خجالت نکشيد و نشان داد. راستش سيد جان دلم تنگ غروب آسمون شد. دلم گرفت. گفتم چنته بخرم بخورم بلکه دلم باز شود. آدم با لوله بازکن چنته بميرد انصافا ضايع تر از آن چيزي است که سعيد امامي با آن مرد!
سيد، از وضع محل پرسيده بودي، جانم برايت بگويد که روبروي خانه ما را ساخته اند (7 طبقه) ماه اول سال، متري 700 تومان بود. حالا متري يک ميليون و چهارصد هم نمي دهد. البته من بر سر اين حرفم هستم که از وقتي تو رفته اي همه چيز خوب شده اما... بگذريم. بعد به ما گفتند مسکن امسال 15 درصد گران شده. من رياضي ام خيلي خوب نيست سيد جان، اما مي دانم اگر هفتصد بشود يک و چهارصد ديگر پانزده درصد نيست. فوق فوق اش بشود هفتاد درصد! پانزده درصد نمي شود. بعد هم فهميديم که الان پانزده درصد گران شده اما در دوره تو بيست درصد. سيد چرا اين کارها را کردي آخر که الان من جلوي در و همسايه نتوانم سر بلند کنم؟
سيد اين سوالات موهن آموزش و پرورش اگر در دولت تو مطرح مي شد گمانم من اصلا الان کسي را پيدا نمي کردم تا برايش نامه بنويسم، کلا!
سيد بدت نيايد، ناراحت نشوي. مي دانم عصبي مزاج هستي. اما تو واقعا طنز خراب کني. نه بيخود عصباني نشو. راست مي گويم. بعد از سال ها طنز نوشتن مي دانم که تو آدم طنز خراب کني هستي. باور کن اين شخص تو هستي که طنز را از بيخ نابود مي کني! نمونه اش همين نامه اي که نزديک عيد دارم برايت مي نويسم و نمداري کاغذش نه از از باران بهاري است نه از شبنم برگ ها. از چيست سيد؟
سيد، رئيس جمهورها معمولا پتانسيل طنز دارند. همه شان دارند. بعضي ها کمتر، بعضي ها بيشتر. اما طنز نويس ها مقابل همه رئيس جمهورها به يک اندازه جرات طنز نوشتن ندارند! ما از تو بيشترين طنزها را نوشتيم و تو کمترين پتانسيل طنز را داشتي. دنياي وارونه ايست سيد. اين هم تقصير تو بود.
ما اين همه با طنز تو را نقد کرديم بگذار دو دفعه هم طرفت غش کنيم! اتفاقي نمي افتد. اي جنبه دار به قول مولانا «بابا باجنبه»!
سيد جان، خاتمي، سيد محمد خاتمي عزيز. اينها را گفتم که بگويم «حال ما خوب است اما ... تو باور نکن.» صبح تا حالا اين نوار يک بند در ضبط صوت مي خواند «ستارگان نهفتند در آسمان ابري/ دلم گرفته اي دوست هواي گريه با من» راستي يک جايش هم مي خواند «رها، رها، رها، من»! جواب نامه يادت نرود. عيد شما مبارک!
قربانت: ابراهيم رها
جواب نامه آقاي خاتمي
جناب آقاي رها!
طنز که در عرصه ادب و فرهنگ هر کشور از جمله کشور ما جايگاهي والا دارد (و البته مي تواند داشته باشد) اگر در جاي خود قرار گيرد و بنشيند مي تواند در بيداري گري، به خود آوردن و انگيزه تحول يافتن معجزه کند. شما هنرمندي والاقدر و طنازي زبردستيد که به توانايي و لطف کارتان غبطه مي خورم. برايتان در همه حال و همه جا سلامتي و توفيق بيشتر آرزو مي کنم.
دوستدارتان
سيدمحمدخاتمي
:p
Luxor
06-30-2007, 07:36 PM
WwwwwwwwwwwwwoooowwwwwwwwwwwwwwwW
مرسیCOOLZERO http://www.filehigh.com/serve/7159/363373.gif!!آقا گل کاشتی!دستت درد نکنه! چه روزگاری بود!منم جوونیا چهلچراغ می خوندم!به خصوص ساندویچ!از ته مجله می خوندم!اول ساندویچ!!بعد بقیش:D
موفق باشی دوست عزیز!من به احتمال زیاد تا چند ماه آینده باید برای CopyRight مطالب کودک فهیم با امیرمهدی یه تماس بگیرم... می خوام بعضی چیز هاشو رو سایتم Upload کنم.
راستی !از ساندویچ هم اینجا بذاری خوبه ها :happy:
coolzero
06-30-2007, 07:41 PM
WwwwwwwwwwwwwoooowwwwwwwwwwwwwwwW
مرسیCOOLZERO http://www.filehigh.com/serve/7159/363373.gif!!آقا گل کاشتی!دستت درد نکنه! چه روزگاری بود!منم جوونیا چهلچراغ می خوندم!به خصوص ساندویچ!از ته مجله می خوندم!اول ساندویچ!!بعد بقیش:D
موفق باشی دوست عزیز!من به احتمال زیاد تا چند ماه آینده باید برای CopyRight مطالب کودک فهیم با امیرمهدی یه تماس بگیرم... می خوام بعضی چیز هاشو رو سایتم Upload کنم.
راستی !از ساندویچ هم اینجا بذاری خوبه ها :happy:
copy right چیه دیگه بابا
اسمشو بزنی کافیه دیگه
حالا اگه دوست داری به این بهانه با ژوله حرف بزنی ogay :D
از کجا میاری کودک فهیم هارو؟
ساندویچم میذارم ogay
یه چیز جالب: اکثر چهلچراغ خونهایی که دیدم مجله رو از آخر به اول میخونن:lol:
jerii
06-30-2007, 08:03 PM
یکی از تاثیر گذار ترین چیزایی که تو چلچراغ خوندم رو می زارم براتون
به جرات می گم که مدتها ذهن منو مشغول کرده بود
رخشان بنی اعتماد بیش از آن که یک فیلم ساز موفق باشد، یک منتقد اجتماعی است. از همین روست که فیلم های او در بسیاری موارد پیش از آن که به عنوان یک اثر سینمایی مورد بررسی قرار گیرد، به عنوان یک سند اجتماعی مطرح می شود. سندی که نشانه های دوران خود را دارد و با هدف طرح، پیشگیری و حل مشکلات جامعه ارائه شده است. 12 سال پیش رخشان بنی اعتماد یک فیلم مستند ساخت به نام «زیر پوست شهر به تلخی اعتیاد در اواسط دهه هفتاد می پرداخت. فیلمی که هیچ گاه به نمایش درنیامد.ده سال بعد، در سال 1384 بنی اعتماد دوباره به موضوع اعتیاد بازمی گردد و این بار صریح تر و برای آگاهی به قول خودش «خانواده های طبقه متوسط جامعه». درست به همین دلایل است که در آغاز پرونده ای درباره اعتیاد، به سراغ او رفته ایم تا از نگاهش به مسئله اعتیاد، جوانان و خانواده هایشان بپرسیم و از جریان تحقیقاتش در راه ساخت این دو فیلم (در یک باز ده ساله) بپرسیم. بحث ما چندان سینمایی نشد و تلخی مسئله هر لحظه خود را به گفت وگوی ما تحمیل می کرد. برخلاف رویه چلچراغ که از «توصیه» به خوانندگانش پرهیز می کند، عمیقا توصیه می کنم به تماشای «خون بازی» بروید. با تماشای این فیلم خطر را صریح تر احساس می کنید. با تماشای این فیلم حتی اگر یک نفر تصمیم به ترک اعتیاد بگیرد و یا از مواجه با آن به وحشت بیفتد، باز هم غنیمت است.
چلچراغ :اصلا بگذارید از یک سوال پیش پا افتاده شروع کنم. چه چیزی شما را واداشت تا درباره اعتیاد فیلم بسازید؟
این یک خطر خیلی خیلی جدی است. زمینه های اعلام این خطر به سال 74 پیش برمی گردد. در دفتر پیشگیری از آسیب های اجتماعی شهرداری قرار بر این بود که یک مجموعه فیلم مستند درباره مسائل مختلف اجتماعی ساخته شود که دو تا از مهم ترین موضوعاتش ایدز و اعتیاد بود. من به همراه پیروز کلانتری شروع به تحقیق درباره اعتیاد کردیم و هر چه پیشتر رفتیم، من فهمیدم که چقدر در این باره کم می دانم. این در حالی بود که پیش از این معتاد کم ندیده بودم. این را از این باب می گویم که تاکید کنم اعتیاد مسئله ای به شدت سهل و ممتنع است و چقدر دانش ما در این باره کم است. تحقیقی که قرار بود دو ماهه تمام شود، یک سال طول کشید. فیلم قرار بود با هدف هشدار به خانواده های طبقه متوسط ساخته شود. زیر پوست شهر چنین هدفی را دنبال می کرد. یکی از موارد بسیار نگران کننده که در آن تحقیق به آن رسیده بودیم، این بود که مصرف مواد مخدر در سال های آینده به شدت افزایش پیدا می کند.
چه چیزی شما را به این نتیجه گیری رسانده بود؟
این نتیجه گیری شخص من نبود. برداشتی بود از نظریات کارشناسی افرادی که روی این موضوع کار می کردند. جمعی از روان شناسان و جامعه شناسان همراه ما بودند.
خب، همان ها. چطور به این نتیجه رسیده بودند؟ آیا آنها مسائل اجتماعی داخلی را مد نظر داشتند یا اتفاقات فراتر از مرزهای کشور را؟
هر دو مسئله همپای هم هستند. از یک طرف ما یک راه ترانزیت برای عبور مواد مخدر هستیم که به فراوانی این مواد در کشور کمک می کند و از طرف دیگر بالا رفتن زمینه های تقاضا در سال های اخیر است. ترجیع بند گفتار فیلم «زیر پوست شهر» این جمله بود که هر کس به فاصله نیم ساعت از منزل خودش می تواند به موادی که می خواهد دست پیدا کند.
فیلم توانست تاثیر خودش را بگذارد؟
نه، چون قربانی فضای مخفی نگرانه آن سال ها شد. فیلم تلخ و غیرقابل پخش اعلام شد، چون معتقد بودند تلاش مبارزه با مواد مخدر در آن نادیده گرفته شده و در بیان بعضی مسائل اغراق کرده است.
حالا همه این حرف ها را زدم تا بگویم دغدغه ساخت «خون بازی» به سال های سال پیش برمی گردد.
گفتید در جریان تحقیق تازه فهمیدید که چقدر کم می دانید. چه چیزی شما را شگفت زده می کرد؟
اگر بخواهم کامل توضیح بدهم شاید باید بنشینیم و روزها با هم صحبت کنیم، چون به گمان من اعتیاد یک مسئله چند صد وجهی است. اغلب ما ماهیت واقعی اعتیاد را نمی دانیم و فقط صحبت از ترک کردن می کنیم. باید فهمید که اعتیاد چطور در تار و پود یک فرد می پیچد و نه تنها خودش که خانواده و اطرافیانش را هم تحت تاثیر قرار می دهد. قصه های باور نکردنی زیادی دیدم و شنیدم که اگر بخواهم تعریف کنم، یک کلمه اش را هم باور نمی کنید. وقتی دلایل گرایش به اعتیاد را طبقه بندی می کردم، متوجه شدم که به تعداد هر فرد راه ابتلا به اعتیاد وجود دارد، یعنی وارد دنیایی می شدید که به تعداد افرادش نیاز به مطالعه داشتید.
این مسئله شما را نمی ترساند ؟ به هر حال شما خودتان یک مادر بودید.
یادم می آید به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بودم. دوست داشتم در خانواده ها ایجاد نگرانی کنم و خودم هم نگران شده بودم. رفتارم با پسرم تندیس که آن سال ها یک نوجوان بود به شدت عوض شده بود، تا جایی که او یک روز به من گفت مامان چقدر روی من حساس شده ای. البته این وسواس بعد از آن هم ادامه یافت. چون من فهمیده ام که اعتیاد آن قدر مثل یک سایه به ما نزدیک است که هیچ کس نمی تواند بگوید من از آن در امان هستم. این که نشانه های آن را بدانی و حضورش را با همه تلخی قبول کنی، نکته مهمی است. متاسفانه بسیاری از جوان ها را در کنار خودم می بینم، بین دوست و آشنا، که می دانم معتاد هستند، اما نه خودشان این نکته را قبول می کنند و نه خانواده هایشان می دانند.
چطور ممکن است؟ یعنی معتاد هستند و نمی دانند؟ مگر می شود؟
بله، خیلی ها روی همین مبلی که الان شما نشسته اید نشسته اند و گفته اند ما که معتاد نیستیم، ما فقط از روی تفنن گاهی استفاده می کنیم و هر وقت هم که دلمان بخواهد می توانیم ترکش کنیم. آنها فکر می کنند که اعتیاد مال کلاس آنها نیست. تصورشان از معتاد یک فرد ژنده پوش است که کنار خیابان نشسته و با سر و روی کثیف دارد مواد مصرف می کند. این تصویر از تصویر جاری خود آنها دور است و برای همین فکر می کنند معتاد نیستند.
من فکر می کنم سینما و تلویزیون هم مقصرند.
حتما ، صددرصد. چون تصویر معتادان عادی را در آن ندیده اند. حتی گاهی تصویر ارائه شده از معتادها دوست داشتنی بوده. در همان تحقیق سال 74 یادم می آید که کارشناسان مرکز بازپروری قرچک می گفتند که بعضی از معتادان آن مرکز تحت تاثیر تماشای یک مجموعه تلویزیونی که یک شخصیت معتاد دوست داشتنی داشته، به اعتیاد روی آورده اند.
حالا بیایید ده سال به جلو برویم. تحقیق «زیر پوست شهر» در میانه دهه هفتاد انجام شد و تحقیق «خون بازی» در میانه دهه هشتاد. آیا در این فاصله ده ساله چیزی تغییر کرده بود؟ هنوز هم کم می دانستید؟ آیا هنوز چیزی شما را به تعجب وامی داشت؟
چیزی که کمتر از آن اطلاع داشتم و در این ده سال به شدت رشد کرده بود، تنوع مواد مخدر بود. اتفاقی که نه در ایران، بلکه در همه جای دنیا افتاده بود. اما نکته دیگر افزایش تعداد مصرف کنندگان بود. دلایل گرایش به مواد مخدر هم تغییر کرده بود
آیا بند ترجیع فیلم زیر پوست شهر تغییر کرده بود؟ همان امکان دستیابی نیم ساعته به مواد مخدر؟
سریع تر شده بود. امکانات خیلی خیلی بیشتری برای دسترسی به مواد وجود داشت.
اما در فیلم شما به دست آوردن مواد چندان هم ساده نیست.
قصه «خون بازی» در روزی می گذرد که مثلا طرح مبارزه با مواد مخدر به اجرا درآمده است، وگرنه در یک روز عادی اصلا نیاز به این همه تلاش نیست.
درباره روابط بین جوان های معتاد و خانواده هایشان به چه نقطه نظرات جدیدی رسیدید؟
طبیعی بود که نوع نگرانی ها و روابط تغییر کند. چرا که در سال 74 اعتیاد بیشتر بین طبقاتی از جامعه بود که به لحاظ اقتصادی جزو طبقات فرودست به حساب می آمدند، اما امروز شیوع آن بین طبقه متوسط و بالای جامعه بیشتر است. سرخوردگی ها و دلایل اجتماعی فراوان در کنار اغتشاش اقتصادی مهم ترین عامل تعمیم این معضل بین دیگر طبقات جامعه است. آنها اگر چه فرهنگی تر هستند، اما این به آن معنا نیست که مشکلاتشان کمتر از دیگران باشد.
البته روابط اعتیاد خود می تواند همه پایگاه های طبقاتی را به هم بزند. یعنی وقتی تو وابسته به مواد مخدر می شوی، دیگر فکر نمی کنی که آیا این آدمی که با او رابطه برقرار کرده ام، از لحاظ فرهنگی، با من همخوانی دارد یا نه، بلکه این عادت مشترک باعث برقراری یک نوع رابطه جدید می شود. اتفاقا یکی از دلایل گرایش به اعتیاد همین است. یعنی پیدا کردن آدمی با یک نیاز مشترک.
حرفتان را دقیقا درک می کنم. وقتی سربازی بودم، می دیدم که اولین گروه های دوستانه ای که تشکیل می شد، فارغ از تعلقات قومی و فرهنگی و اقتصادی، گروه هایی بود که همه اعضایش سیگاری بودند.
حالا شما این را به جامعه و اعتیاد تعمیم بدهید. خانواده هایی که درگیر مسئله اعتیاد هستند، یک سری مسائل مشترک دردآور دارند و بنابر شرایط اجتماعی و فرهنگی خانواده نوع برخوردشان با فرد معتاد تفاوت دارد. اما مادر یکی از این بچه ها یک حرف بسیار درست و قشنگ زد که مرا تکان داد. او می گفت: «ما داریم تلاش می کنیم که وضع بدتر نشود، اگر امیدی به بهتر شدن نیست.» تلاش طاقت فرسایی که برای رهایی فرد معتاد از این مسئله انجام می شود، در بسیاری از موارد بی نتیجه است و این را بعضی خانواده ها می دانند و بعضی دیگر هم نمی خواهند قبول کنند. این خیلی دردناک است.
چه واژه ای را برای توصیف این وضعیت به کار می برید؟
شاید «استیصال» بهترین تعبیر باشد. استیصال به معنای واقعی کلمه را در بسیاری از برخوردهایم دیدم. زندگی خانواده ای که یک فرد معتاد در آن است رنگ دیگری دارد. یک فرد معتاد اساس فرهنگ، اقتصاد، حیثیت و باورهای یک خانواده را بر هم می ریزد. این تکان دهنده است. این تکان دهنده است که می بینی یک مادر مجبور است چادرش را سرش بیندازد و برای تهیه مواد برای فرزندش تا ناکجاآباد برود. این تکان دهنده است که می بینی زن یک مرد معتاد به خاطر عشقش، به خاطر نجات مردش گاهی مجبور است تن به چه کارهایی بدهد. این موقعیت ها آن قدر دور از ذهن است، آن قدر باورناپذیر است که حتی در تصورش هم باید همان تعبیر استیصال را به کار برد.
به مواردی هم برخوردید که خانواده ها بچه ها را طرد کرده باشند؟
اصلا یکی از پیامدهای اعتیاد طرد شدن است. طرد شدن تنها این نیست که پدر و مادری فرزند را از خانه بیرون کند، بلکه اعتیاد ذاتا طردآور است. مگر یک مادر یا پدر چقدر می تواند شاهد مصرف مواد مخدر توسط فرزندش باشد؟ عدم تحمل این صحنه ها، عدم تحمل تماشای رنج کشیدن ها و پرپر زدن ها، ناخودآگاه به طرد شدن معتاد می انجامد. جدای از این بسیاری از خانواده ها بچه های دیگری هم دارند که می ترسند وجود یک معتاد در خانه به آلوده شدن آنها هم بینجامد.
اما در جامعه ایرانی، حتی اگر بچه ای از خانواده طرد شود، چشم های نگران خانواده همیشه دنبال او هست. در خارج از ایران اگر مادر و پدری متوجه اعتیاد حاد فرزندش شود، بلافاصله چمدانش را دستش می دهد و او را از خانه بیرون می کند و هیچ تلاشی برای درمان او صورت نمی گیرد، اما در ایران این اتفاق هیچ گاه نمی افتد.
یکی دیگر از مشکلات اصلی، فرار خانواده ها از پذیرفتن حقیقت اعتیاد فرزندانشان است. چرا این اتفاق می افتد؟
این نپذیرفتن را من به نشناختن تعبیر می کنم. یعنی خانواده های ما اغلب نمی دانند که اعتیاد چه نشانه هایی دارد. تصور آنها هم همان معتاد کلیشه ای فیلم ها و سریال هاست. آنها می گویند مگر می شود بچه «ما» معتاد شود؟ این «ما» در آنها خیلی پررنگ است. اعتیاد را آن قدر دور از خود و خانواده شان می دانند که تصور ابتلا برایشان خیلی دور از ذهن است. در حالی که اعتیاد در جامعه ما مثل هواست. همه ما داریم در آن تنفس می کنیم. مخصوصا خانواده هایی که دخترشان معتاد می شود، خیلی سخت این مسئله را می پذیرند. آنها نمی دانند که اعتیاد چقدر راحت، سریع و بی دردسر می تواند وارد زندگی بچه شان شود. بعدتر که نشانه ها بارزتر می شود و آنها درمی یابند که فرزندشان معتاد است، آن قدر این حقیقت برایشان هولناک است که ترجیح می دهند با آن روبه رو نشوند و این یکی از بزرگ ترین اشتباهات خانواده هاست، چرا که شاید در مراحل اولیه بتوان مسئله را راحت تر کنترل کرد. می دانید خطر در کجاست؟ خطر در این است که می خواهیم خانواده ها را با نشانه های اعتیاد آشنا کنیم و تصور می کنیم همین کافی است. در حالی که باید از قبل تر شروع کرد. همان طور که زن و شوهرها را درباره مسائل کنترل جمعیت تحت آموزش قرار می دهیم باید آنها را در زمینه تربیت فرزند هم آموزش داد. آنها باید آمادگی تربیت بچه هایشان را داشته باشند. باید شرایطی برایشان ایجاد کنند که خطر ابتلا به مواد مخدر را به حداقل برساند. خانواده ها نباید فکر کنند که چون درگیر اعتیاد نیستند، پس این مسئله مسئله آنها نیست. هر روز ممکن است اولین روز اعتیاد فرزندشان باشد.
حرف هایتان درست، اما خانم بنی اعتماد، شما مادر هستید. دختری دارید به اسم باران که مواظبش هستید، توی خانه برایش بهترین شرایط را فراهم می کنید، به لحاظ روحی و اقتصادی تامینش می کنید، اما نمی توانید که حبسش کنید. او از خانه بیرون می رود. شما چه کار می کنید؟
هیچ، من خلع سلاح هستم. عوامل فردی، خانواده و جامعه سه زاویه مثلث اعتیاد هستند. بدون هیچ تعارفی عوامل بیرونی ابتلا به اعتیاد آن قدر زیاد هستند که سیستم مدیریتی ما عاجز از برخورد با آن است. کمبودها، سرخوردگی ها و بی هدفی های نسل امروز شرایط بسیار پیچیده ای را به وجود آ ورده است. تضادها، ساختار فرهنگی و اغتشاش های اقتصادی جامعه مهم ترین عوامل ابتلا هستند و نه تنها من، که هر مادر دیگری در مقابله با این عوامل خلع سلاح است. بزرگ ترین خطر عادت دادن جوان ایرانی به خفاکاری است. این را در سال 74 بارها و بارها گفتیم و توجهی به آن نشد. همان حساسیت های بیش از حد باعث شد تا جوان ایرانی هر کاری را که می خواهد انجام بدهد، به خفا ببرد و آن را به شکلی نابهنجار انجام دهد. یک بار یکی از اعضای شورای شهر از من خواست که جلسه ای بگذاریم و برای معضلات اجتماعی چاره ای پیدا کنیم. به او جواب رد دادم و گفتم راه حل هایی را که من ارائه دهم، نمی توانید اجرا کنید. یعنی بحث هایی که مطرح می شود، تحمل پذیر شش وجود ندارد. گفتند: چرا قول می دهیم که به آن فکر کنیم. و من گفتم اولین چیز این است که تعریفمان را از پوشش تغییر دهیم. نوع پوششی که در حال حاضر جوان های ما دارند، واقعا نابهنجار است. بیشتر یک نوع واکنش به نظر می آید. شمایلی که از دختر ایرانی از نوع لباس پوشیدن و آرایش و رفتارش می بینید، در هیچ کجای دنیا نمی بینید. خجالت آور است. این مدل های موی عجیب و غریب اصلا از کجا آمده؟ من حتی در ترکیه هم ندیده ام که دخترها این قیافه ها را داشته باشند.
بگذارید برگردم به سوال شما. نمی توانیم در این فضایی که بعضی از مسئولان چنین شعار زده و دور از واقعیت عمل می کنند، شرایط بیرونی را کنترل کنیم. درست به همین دلیل است که من خانواده ها را نشانه رفته ام.
به چه موارد تکان دهنده ای در جریان تحقیقاتتان برخورد کردید؟
تکان دهنده ترین موارد مربوط می شد به زندگی مادران و همسران معتادها. آمار نشان می دهد که تعداد پسران و مردان معتاد بیشتر است، در نتیجه همسران و مادران آنها در رنج بیشتری قرار دارند. آنها گاه مجبور به کارهایی می شوند که نه در شانشان است و نه در حدشان. بچه های معتاد این رنج را درک نمی کنند. چرا که زندگی آنها فقط به دو بخش تقسیم می شود. بخش اول مصرف مواد مخدر و بخش دوم تلاش برای دستیابی مواد مخدر. فرد معتاد جواب خودش را در این مصرف می گیرد، لذت کاذب یا هر چیز دیگری که اسمش را بگذاریم آنها را ارضا می کند. می ماند مشکلاتی که مادر و همسر باید تحمل کنند. قصه های آنها قصه های تکان دهنده ای است که گفتنی نیست.
چه لذتی آنها را به مصرف مواد مخدر می کشاند؟
آن چه در آغاز گرایش به مصرف مواد به وجود می آید، یک فصل لذت بخش از خود بی خود شدن است. اما وقتی نیاز فیزیکی و روانی، اختاپوس وار تمام وجود آنها را فرا می گیرد، دیگر هیچ لذتی وجود ندارد. فقط یک نیروی قوی هست که فقط تو را به سوی عادتت سوق می دهد و همه زندگی را در کانال آن معنا می کند. حالا دیگر همه بخش های زندگی فقط در این معنا پیدا می کند که او به مواد برسد. حتی اگر دانشگاه می رود، فقط به این خاطر است که زودتر کلاسش را تمام کند تا برود مواد تهیه کند و مصرف کند. همه بهانه زندگی فقط اعتیاد می شود. از اینجا دیگر همه زندگی می شود مصرف کردن و تلاش برای مصرف کردن.
اما همین پیدا کردن مواد هم برایشان هیجان برانگیز است.
ماجراجویی ای که در این زمینه هست تا یک جایی شاید وسوسه برانگیز باشد، اما از یک جایی به بعد فقط ذلت مطلق است. واقعا موقعیت های تحقیرآمیزی که فرد معتاد در آن قرار می گیرد، قابل گفتن نیست. شاید شما نوع بسیار رقیق شده آن را در خون بازی دیده باشید.
بچه ها حقارت بیشتری می بینند یا خانواده ها؟
بسیاری از خانواده ها از میزان تحقیری که بچه هایشان تحمل می کنند بی خبرند. برای خود بچه ها هم شاید در لحظه، این تحقیر آزار دهنده باشد، اما چون همه بهانه شان در زندگی به دست آوردن و مصرف مواد است، بلافاصله تحقیر را فراموش می کنند. در عین حال فراوان است مواردی که مادران و پدران برای تهیه مواد مورد نیاز فرزندشان که دارند جلوی چشمشان پرپر می زنند، تحقیرهای فراوانی را تحمل می کنند. همین چند وقت پیش در روزنامه خبری چاپ شده بود که یک زن 23 ساله شوهرش را قطعه قطعه کرده است. وقتی با او مصاحبه کرده بودند، می گفت که این کار را او کرده و با افتخار هم از این کار یاد می کرد، چرا که شوهرش معتاد بود و زن را در اختیار دیگران قرار می داد. یک بار با یکی از مردان درگیر می شود و شوهرش به جای این که مرد را بزند، شروع به کتک زدن زن می کند و زن هم نیمه شب تصمیم می گیرد شوهرش را قطعه قطعه کند.
چرا معتاد فیلم شما دختر است؟
اولا یکی از شوک هایی که بعد از ده سال در دهه هشتاد با آن مواجه شدم، میزان اعتیاد دختران بود. به ویژه در دبیرستان و دانشگاه. از طرفی می خواستم ابعاد کمتر باورپذیر مسئله را بیان کنم و نشان دهم که این اتفاق در خانواده ای با این ویژگی ها هم امکان وقوع دارد. حتی دختری را تهدید می کند که تحصیل کرده است، وضع مالی خوبی دارد، موسیقی بلد است، زبان می داند، نامزدی در کانادا دارد و ... دیگر چه می خواست؟ پس خطر آن قدر جدی است که او را هم تهدید می کند.
تحقیقتان فقط مبتنی بر مصاحبه بود یا با نمونه هایتان زندگی هم کردید؟
مصاحبه به این شکل که الان ما داریم انجام می دهیم، نه.
منظورم درواقع صحبت مستقیم بود. می خواهم بدانم آیا جوان ها تجربه هایشان را برایتان تعریف کردند یا شما در آن تجربه ها شریک شدید؟
هر دو. با خیلی ها صحبت کردم، اما یک خانواده بود که یک ماه تمام، شبانه روز و بدون یک دقیقه جدا شدن از آنها زندگی کردم.
شما را به راحتی پذیرفتند؟
بله.
فرد معتاد هم با حضور شما مشکلی نداشت؟
نه، چون متاسفانه بسیار به من نزدیک بودند. این خانواده از نزدیکان من بودند. اما یک نکته خیلی عجیب بود. آنها آن قدر درگیر مسئله اعتیاد بودند که بعد از یکی دو روز اصلا خود ما را احساس نمی کردند. به جرات می توانم بگویم که ما در این یک ماه حتی یک برنامه هم نتوانستیم با آنها بگذاریم که از قبل تعیین شده باشد. هر برنامه ای به خاطر مسئله اعتیاد جوان خانواده به هم می خورد.
اغراق می کنید؟
نه، باور کنید همین طور بود. هر روز صبح این زندگی با یک مسئله خاص شروع می شد و ما نمی دانستیم شب به کجا می رسیم. وقتی اعتیاد در حد سارا پیش می رود، زندگی چیز غیرقابل تصوری می شود.
آنها هم خلع سلاح بودند؟
خلع سلاح، خلع سلاح و مستاصل.
coolzero
06-30-2007, 08:03 PM
اینم یه عکس از فیلم ماتریکس ایرانی با بازی ... ربطشو با 40 چراغ پیدا کنین:p
http://i19.tinypic.com/6eupnio.jpg
درباره دنیای وارونه و سبک ابراهیم رها هم نظر بدین
coolzero
06-30-2007, 08:05 PM
jeri ممنون که درباره نوشته رها نظر دادی! خودت گفتی نوشته بذارم نقد کنیم . با این مطلب طولانی که گذاشتی نوشته رها فراموش شد:(
Luxor
06-30-2007, 08:08 PM
copy right چیه دیگه بابا
اسمشو بزنی کافیه دیگه
حالا اگه دوست داری به این بهانه با ژوله حرف بزنی ogay :D
از کجا میاری کودک فهیم هارو؟
ساندویچم میذارم ogay
یه چیز جالب: اکثر چهلچراغ خونهایی که دیدم مجله رو از آخر به اول میخونن:lol:
:D
زیاد از خودش تعریف نشنیدم!!شاید جوونیا دوست داشتم باهاش حرف بزنم:rolleyes:!اما فکر می کنم الان بحث CopyRight رو حداقل برای هرچیزی که داخل کشورمون هست رعایت کنیم:eek:!
آره کودک فهیم رو هم دیدم گذاشته بودی!دستت درد نکنه:happy:!من اون سالهای اول از نمایشگاه از غرفه چهلچراغ خریدم..
موفق باشی دوست عزیز
coolzero
06-30-2007, 08:09 PM
مقاله هم زیاد نذاریم . فرصت بدیم که درباره نوشته ها بحث بشه
اگه همش بخوایم مقاله بذاریم با سایت 40 چراغ اینجا فرقی نمیکنه!
طرفدارای رها بیان از نویسندشون دفاع کنن دیگه:D من به خودشم گفتم(تو نامه) داره تکراریو لوس میشه. با توجه به دنیای واروونه بیاین نظرتونو درباره سبک ابی بگین:)
samoraee
06-30-2007, 10:19 PM
این هفته هم ساندویچش رو خورده بودن
نبود.......:( جاش تبلیغ بود
coolzero
06-30-2007, 10:28 PM
این هفته هم ساندویچش رو خورده بودن
نبود.......:( جاش تبلیغ بود
کلا ساندویچو خوب میپیچونه:hmm: هفته پیش هم به جا ساندویچ تبلیغ ساندویچهای جدید کرده بود( کمیک استریپ دنباله دار کلمن) آسیاتک چه مییییکنه:wacko:
coolzero
07-01-2007, 07:06 PM
بیاین درباره ابراهیم رها بحرفیم دیگه
کسی هست اینجا از مدل نوشتنش بدش بیاد؟ یا خوشش بیاد؟
به نظر من این اواخر خسته مینویسه طنزشم تکراری شده
شماها چی میگین؟:rolleyes:
jerii
07-01-2007, 07:37 PM
بیاین درباره ابراهیم رها بحرفیم دیگه
کسی هست اینجا از مدل نوشتنش بدش بیاد؟ یا خوشش بیاد؟
به نظر من این اواخر خسته مینویسه طنزشم تکراری شده
شماها چی میگین؟:rolleyes:
یه جورایی خسته شده انگار
بی انگیزه!!!!!!
ما که نمی دونیم پشت پرده چه خبره؟؟؟
فشار روشون زیاده ولی باز با این حال هنوز ابراهیم رهاست
jerii
07-01-2007, 07:41 PM
من با نوشته های شرمین نادری هم خیلی حال می کنم خیلی با احساس می نویسه
عرفان نظر آهاری هم که من همیشه له له می زنم که ستونش رو بخونم
یه کتاب هم ازش دارم
می گم دوست خوبم یه پیشنهاد میدم:::
بیا در مورده مطلب ها حرف بزنیم نه نویسنده
این جوری هم تنوعش بیشتره هم کلا خوبه:D
نظرت چیه؟
coolzero
07-02-2007, 02:30 AM
امیر ژوله تو جلسه پرسش پاسخ گفت کار حسین یعقوبی تو طنز خیلی قویه . قسمت نشان پنجم حماقتو خوندین؟ واقعا قویه:)
مجله این هفته رو خوندی؟ خانوما+ منصور ضابطیان کولاک کردن
شجاعت میخوادا
فکر کن شرمین چقدر ترسیده وقتی با گوشاش شنید رماله گفت نویسنده...
ogay درباره مقاله صحبت میکنیم:happy:
jerii
07-02-2007, 05:43 PM
امیر ژوله تو جلسه پرسش پاسخ گفت کار حسین یعقوبی تو طنز خیلی قویه . قسمت نشان پنجم حماقتو خوندین؟ واقعا قویه:)
مجله این هفته رو خوندی؟ خانوما+ منصور ضابطیان کولاک کردن
شجاعت میخوادا
فکر کن شرمین چقدر ترسیده وقتی با گوشاش شنید رماله گفت نویسنده...
ogay درباره مقاله صحبت میکنیم:happy:
نخندی ولی من هنوز شماره ی این هفته گیرم نیومده:):)
Even Star
07-02-2007, 06:42 PM
نخندی ولی من هنوز شماره ی این هفته گیرم نیومده:):)
گ:lol::lol::lol::lol::lol::lol::lol::lol::lol:
خدایی این تاپیک رو چه قدر دوست داری جری جون:happy:
coolzero
07-02-2007, 08:06 PM
نخندی ولی من هنوز شماره ی این هفته گیرم نیومده:):)
چهلچراغه دیگه :D
جلسه پرسش پاسخ میومدی سوتی هایی میدیدی که اینا پیشش هیچه:lol:
تاپیک بعدی سوتیهارو میگم
تو مجله هم به بعضیاش اشاره کرده بودن
راستی به مجله زنگ زدم که آرشیوای قبلی+نوشته های کودک فهیم و ساندویچهایی که تو سایتشونه بگیرم گفت 4شنبه زنگ بزنم که مسوول سایتشون باشه
راستی یه مورد جالب
اگه زنگ بزنین مجله و شمارو فالگیرو آینه بینو رمالو ... رو که هفته پیش نفوذیشون چاپ شد . اینکارو میکنن
بار اول مودبانه معذرت میخوان
بار دوم گوشیو قطع میکنن
بار سوم (ببخشید) فحش میدن :lol:
خودشون تو مجله نوشتن
حالا امتحانش ضرر نداره
شماره=22034517
jerii
07-02-2007, 09:20 PM
چهلچراغه دیگه :D
جلسه پرسش پاسخ میومدی سوتی هایی میدیدی که اینا پیشش هیچه:lol:
تاپیک بعدی سوتیهارو میگم
تو مجله هم به بعضیاش اشاره کرده بودن
راستی به مجله زنگ زدم که آرشیوای قبلی+نوشته های کودک فهیم و ساندویچهایی که تو سایتشونه بگیرم گفت 4شنبه زنگ بزنم که مسوول سایتشون باشه
راستی یه مورد جالب
اگه زنگ بزنین مجله و شمارو فالگیرو آینه بینو رمالو ... رو که هفته پیش نفوذیشون چاپ شد . اینکارو میکنن
بار اول مودبانه معذرت میخوان
بار دوم گوشیو قطع میکنن
بار سوم (ببخشید) فحش میدن :lol:
خودشون تو مجله نوشتن
حالا امتحانش ضرر نداره
شماره=22034517
:D:D:D:D:D
jerii
07-02-2007, 09:23 PM
گ:lol::lol::lol::lol::lol::lol::lol::lol::lol:
خدایی این تاپیک رو چه قدر دوست داری جری جون:happy:
من چلچراغ رو خیلی دوست دارم و این تاپیک هم در مورده اونه
بعدشم اینجا یه دوست خیلی خوب چلچراغی هست که خیلی حالیشه و من دوسش دارم و نقد هاشو می خونم
coolzero
07-02-2007, 09:29 PM
خبر جدید****
یک سایت پیدا شده که خودشو به اسم 40چراغ و حتی لوگوی اون خودشو ثبت کرده و از 40چراغیها خواسته بهش سربزنن
به گفته نیما اکبرپور مسوول بخش اینترنت 40چراغ . این سایت کاملا جعلیه و قصد سو استفاده از محبوبیت مجله 40چراغ رو داره:hmm:
آدرس این سایت که عدت به کپی برداری داره هست:
www.40cheraq.com
من در جملاتی با بکار بردن تمام کلمات رکیک مثل... و ... (نه اینا سانسور نشدن به سبک 40چراغ خودم جلوتر نقطه گذاشتم:) ) به email های این سایت که میگه کپی برداری ازش جرم محسوب میشه :lol: اشتباهشون رو یاداوری کردم
شما هم اگه از این سواستفاده ناراحتین اگه از گرونی بنزین ناراحتین اگه شام دیشبو دوست نداشتین اگه از اول بچه گیتون تا الان ناراحتیاتونو تو خودتون ریختین الان موقشه که خودتونو خالی کنین( کجا داری میری؟ چرا دوزاریت کجه! منظ.رم تو اینترنت بود! ) و فحشاتونو به این آدرسها بفرستید :D خوش بگذره
پشتیبانی سایت .................................................. ................. support [at] 40cheraq [dot] com
تبليغات سايت .................................................. ..................... advert [at] 40cheraq [dot] com
سايت هاي شخصي .................................................. .................. my [at] 40cheraq [dot] com
فروشگاه اينترنتي .................................................. ................. eshop [at] 40cheraq [dot] com
مدیریت حساب کوروبي .................................................. ........ payment [at] 40cheraq [dot] com
jerii
07-02-2007, 09:52 PM
خبر جدید****
یک سایت پیدا شده که خودشو به اسم 40چراغ و حتی لوگوی اون خودشو ثبت کرده و از 40چراغیها خواسته بهش سربزنن
به گفته نیما اکبرپور مسوول بخش اینترنت 40چراغ . این سایت کاملا جعلیه و قصد سو استفاده از محبوبیت مجله 40چراغ رو داره:hmm:
آدرس این سایت که عدت به کپی برداری داره هست:
www.40cheraq.com
من در جملاتی با بکار بردن تمام کلمات رکیک مثل... و ... (نه اینا سانسور نشدن به سبک 40چراغ خودم جلوتر نقطه گذاشتم:) ) به email های این سایت که میگه کپی برداری ازش جرم محسوب میشه :lol: اشتباهشون رو یاداوری کردم
شما هم اگه از این سواستفاده ناراحتین اگه از گرونی بنزین ناراحتین اگه شام دیشبو دوست نداشتین اگه از اول بچه گیتون تا الان ناراحتیاتونو تو خودتون ریختین الان موقشه که خودتونو خالی کنین( کجا داری میری؟ چرا دوزاریت کجه! منظ.رم تو اینترنت بود! ) و فحشاتونو به این آدرسها بفرستید :D خوش بگذره
پشتیبانی سایت .................................................. ................. support [at] 40cheraq [dot] com
تبليغات سايت .................................................. ..................... advert [at] 40cheraq [dot] com
سايت هاي شخصي .................................................. .................. my [at] 40cheraq [dot] com
فروشگاه اينترنتي .................................................. ................. eshop [at] 40cheraq [dot] com
مدیریت حساب کوروبي .................................................. ........ payment [at] 40cheraq [dot] com
coolzero فحش خطرناکه coolzero :):)
coolzero
07-02-2007, 09:59 PM
coolzero فحش خطرناکه coolzero :):)
آخه جری ...و ...و... (اینا محبت آمیز بودن) حقشونه
برو سایتو ببین
seymour
07-02-2007, 10:22 PM
من چلچراغ رو از اون اول بصورت متناوب دنبال می کردم ... ولی یادمه سر یه مطلبی بود که دیگه گذاشتمش کنار و هیچوقت نخریدم ... یه مطلبی بود از آقای میراسدالله (اگه درست یادم مونده باشه) ، ایشون برای اینکه ثابت کنه سلیقه موسیقی خودش درسته و سلیقه بقیه اشتباه توی یه مصاحبه اش با یه جوون معمولی انگلیسی ، ازش پرسیده بود که "شما کارایی فلان گروه رو گوش میدید؟" ، اونم گفته بود " نه ... اصلا نمی شناسمش " ...
من اون لحظه پیش خودم فکر کردم چقدر باید این آدم مخاطبش رو سطح پایین فرض کرده باشه که حرف یه جوون خارجی رو برهان قاطع برای اثبات حرفش بدونه ... بعد پیش خودم احساس کردم (و الان می دونم که درست احساس کردم ) که کلاس من خیلی بالاتر از این مجله اس http://www.millan.net/minimations/smileys/goodsigh2.gif....و گذاشتمش کنار .... http://www.christiansurvivors.com/forums/images/smilies/kickcan.gif
هنوز هم فکر می کنم مجله خوبیه .... ولی به نظرم اگه کسی می تونه مطالب رو از زبان اصلی دنبال کنه ، می فهمه که این مجله هنوز خیلی تا متفاوت بودن فاصله داره hTtp://e.deviantart.com/emoticons/b/bored.gif... مقایسه کنید با مجله ای مثل مهر (حوزه هنری)...
coolzero
07-02-2007, 10:51 PM
من چلچراغ رو از اون اول بصورت متناوب دنبال می کردم ... ولی یادمه سر یه مطلبی بود که دیگه گذاشتمش کنار و هیچوقت نخریدم ... یه مطلبی بود از آقای میراسدالله (اگه درست یادم مونده باشه) ، ایشون برای اینکه ثابت کنه سلیقه موسیقی خودش درسته و سلیقه بقیه اشتباه توی یه مصاحبه اش با یه جوون معمولی انگلیسی ، ازش پرسیده بود که "شما کارایی فلان گروه رو گوش میدید؟" ، اونم گفته بود " نه ... اصلا نمی شناسمش " ...
من اون لحظه پیش خودم فکر کردم چقدر باید این آدم مخاطبش رو سطح پایین فرض کرده باشه که حرف یه جوون خارجی رو برهان قاطع برای اثبات حرفش بدونه ... بعد پیش خودم احساس کردم (و الان می دونم که درست احساس کردم ) که کلاس من خیلی بالاتر از این مجله اس http://www.millan.net/minimations/smileys/goodsigh2.gif....و گذاشتمش کنار .... http://www.christiansurvivors.com/forums/images/smilies/kickcan.gif
هنوز هم فکر می کنم مجله خوبیه .... ولی به نظرم اگه کسی می تونه مطالب رو از زبان اصلی دنبال کنه ، می فهمه که این مجله هنوز خیلی تا متفاوت بودن فاصله داره hTtp://e.deviantart.com/emoticons/b/bored.gif... مقایسه کنید با مجله ای مثل مهر (حوزه هنری)...
در مورد کل نشریه: دوباره این مجله رو بخون از دست میدی
در مورد آقای میراسدالله: واقعا حال منو به هم زده دوست داره بگه خودش عمیق همه چیو میبینه و بقیه آدمای سطحین که هرچی دم دستشون باشه مصرف میکنن و ارزش موسیقیو نمیفهمن:hmm:
من سر یه مطلبش یه مدت مجله رو نخریدم
ایشون نظرشون این بود که کریس دی برگ رو آهنگاشو فقط مامان بزرگهای انگلیسی گوش میدن!
برام سواله چرا این آدم تو این مجله است
فکر کنم دلیل داشته باشه ;)
samoraee
07-03-2007, 01:12 AM
راستی یه مورد جالب
اگه زنگ بزنین مجله و شمارو فالگیرو آینه بینو رمالو ... رو که هفته پیش نفوذیشون چاپ شد . اینکارو میکنن
بار اول مودبانه معذرت میخوان
بار دوم گوشیو قطع میکنن
بار سوم (ببخشید) فحش میدن :lol:
خودشون تو مجله نوشتن
حالا امتحانش ضرر نداره
شماره=22034517
حالا اگه زنگ بزنیم کی فحش میده بهمون ؟!!
احتمالا ابراهیم رها رو گذاشته باشن:D
coolzero
07-03-2007, 01:47 AM
نیدونم
شما زنگ بزن بعد هرچی شد بیا اسم طرف و صحبتهای رد و بدل شده رو اینجا بزن استفاده کنیم:D
coolzero
07-03-2007, 10:16 AM
این سایت که تعریفشو کردم ازین حرفا هم باحالتره اسم بخشهای سایتشو گذاشته محرمانه چت و ... یعنی اسم ستونهای چهلچراغ:hmm:
اسم نویسنده هاشم باحاله
مثلا یکی از نویسندههاشون اسمش هست فرشید ضابطیان :lol:
بقیه اسما هم همه تقلید از اسمای 40چزاغیاس
مطالبشم جالبه
مثلا محرمانه رو بخونین
نوشته جلال سعیدی رو برداشتن چندتا کلمشو عوض کردن گذاشتن اینجا
معلومه کارشونو(کلاهبرداری) دارن خوب و حرفه ای انجام میدن :wacko:
seymour
07-03-2007, 08:42 PM
در مورد کل نشریه: دوباره این مجله رو بخون از دست میدی
در مورد آقای میراسدالله: واقعا حال منو به هم زده دوست داره بگه خودش عمیق همه چیو میبینه و بقیه آدمای سطحین که هرچی دم دستشون باشه مصرف میکنن و ارزش موسیقیو نمیفهمن:hmm:
من سر یه مطلبش یه مدت مجله رو نخریدم
ایشون نظرشون این بود که کریس دی برگ رو آهنگاشو فقط مامان بزرگهای انگلیسی گوش میدن!
برام سواله چرا این آدم تو این مجله است
فکر کنم دلیل داشته باشه ;)
مرسی ... پس خیلی در مورد اون نویسنده ، بیراه فکر نمی کردم ... واقعا اونطوری بوده ! ... http://kay.smiley.free.fr/images/3198.gif
اما در مورد اینکه دوباره برم سراغش : ... نه ... به نظرم اون مجله واسه یه کلاس خاصی از مخاطبه که دیگه من از اون گروه خارج شدم ... البته اون گروه مخاطب خیلی گسترده اس و این مجله هم واسه شون مفیده ... اما من جزوش نیستم ... می دونی ... مثل حرفای آقای قمشه ای می مونه که خیلی ها رو جذب خودش می کنه ... اما اگه اطلاعات اولیه ای از عرفان شرق و فلسفه غرب و ادبیات اروپایی داشته باشی ، خیلی از حرفاش تکراری به نظر میاد ... hTtp://fool.exler.ru/sm/tooth.gif
بازم میگم که قصد توهین ندارم و اون مجله ، واسه شروع خوبه ... اما بعدش ... http://asefsoft.com/qsimages/82.gif
coolzero
07-03-2007, 10:16 PM
خوب از یه دید دیگه بهش نگاه کنیم
شاید نمی ارزه واسه یکی 2 تا مقاله 400 بدی ولی نفوذی هاش جالبه
اون مجله هایی که الان رفتی سراغش هیچکدوم انقدر نزدیک و زیرپوستی نمیتونن به این موضوعات نزدیک شن:happy:
DIXIE CHICKS
07-03-2007, 11:36 PM
من 40چراغ رو از همان ابتدا که چاپ شد شروع به خوندن کردم
حدود 70 شمارش رو هم الان دارم ولي بعد از 1 سال و نيم ديگه
رغبتي براي خوندنش نداشتم.
1. يکي از دلايلش فکر کنم اين که 40چراغ براي يک گروه سني خاص است
وقتي از اون سن رد بشي علاقت رو هم خود به خود از دست مي دي.
البته اين براي مجله امتياز منفي به شمار نمي ياد.
2. دليل ديگه تغييرات مرتب و 180 درجه اي بود که در هيئت تحريريه رخ مي داد.
جوانگرايي بسيار عالي ولي بايد کسي رو مسئول بکني که اگه تجربه نداره حداقل
بدونه چه روندي رو براي بخش خودش در نظر گرفته.
3. سطح گزارشت به دليل تکراري شدن موضوعات و نحوه پرداخت گزارش
دچار افت شد . زماني گزارشات 40چراغ به حق مخاطبان زيادي داشت.
شايد دليل اين امر هم خواسته سردبير براي ندادن گزگ دست بعضي ها بود.
در کل عامل سن به نظر من خيلي مهم به اصطلاح teenager
DIXIE CHICKS
07-04-2007, 12:14 AM
زماني که 40 چراغ مي خوندم
1. عاشق بخش ساندويچ بودم
واقعا بزرگمهر حسين پور بسيار تواناست.
2. صفحه محرمانه ابراهيم رها رو هم خيلي دوست داشتم.
3. يادداشتهاي يک کودک فهيم
اون قسمتي که خواهر کودک فهيم "هاي موهايش را لايت کرده بود و فرت و فرت
برايش خواستگار مي آمد. "
يا اون تيکه اي که مادر بزرگ کودک فهيم به سرعت با پتو براي خواهر کودک فهيم يه
مانتو مي دوزه و اون مزاحمان تلفني که داشت.
4. اسپيشيال رپيورت بزرگمهر شرف الدين رو هم به سرعت مي خوندم.
----------------
من نظرم رو گفتم ان شالله که دوستان ناراحت نشده باشند.
jerii
07-04-2007, 12:34 AM
من 40چراغ رو از همان ابتدا که چاپ شد شروع به خوندن کردم
حدود 70 شمارش رو هم الان دارم ولي بعد از 1 سال و نيم ديگه
رغبتي براي خوندنش نداشتم.
1. يکي از دلايلش فکر کنم اين که 40چراغ براي يک گروه سني خاص است
وقتي از اون سن رد بشي علاقت رو هم خود به خود از دست مي دي.
البته اين براي مجله امتياز منفي به شمار نمي ياد.
teenager
حرفت تا حدودی قبول ولی نویسنده هاش هم با ما بزرگ شدن و دیدشون نسبت به زندگی مثل ماها تغییر کرده
و نمی شه گفت مطلق برای یه سن خاص است چون اونا از 5 سال پیش تا حالا مثل ما فرق کردن و بزرگ شدن
coolzero
07-04-2007, 03:44 PM
دیشب دیدم مطلبتو ولی دیدم سخته جوابش و انرژی میخواد گذاشتم صبح جواب بدم :D خیلی خوب نوشتی مرسی
چهلچراغ مطالبی که مینویسه دغدغه اصلی الان مردم ماست و دغدغه اصلی نویسنده هاشم هست
نویسنده هاش سعی میکنن با زبون نه خیلی قلمبه سلمبه این حرفهارو بزنن که رو تقریبا همه اقشار مردم اثر بذاره
من 26 سالمه و هنوز چیزای مفید تو مجلشون زیاد پیدا میکنم برای خوندن
مخصوصا کارهای آقای حسین یعقوبی که دارن جور آقای رها و ژوله رو با همدیگه میکشه :lol: و کارشو خداییش خوب انجام میده
مطالب نفوذی جالبی هم داره
نو شدن تحریریه :هم بالاخره خیلی از نویسنده هاشون فرصتهای شغلی دیگه( پردرآمدتر) پیدا میکنن مثل آقای ژوله :cool: و لازمه بقیه تعلیم ببینن که جای اونارو پر کنن تو جلسه پرسش پاسخ خیلیا حرف شمارو میزدن و دربارش صحبت شد
مطالبشونم تکراری نیست
ماشالله تو ایران انقدر سوژه خبری داریم (مخصوصا سیاسی) که احتیاجی به تکرار وجود نداره و ازین نظر نویسنده های خوشبختی دارم :lol: اتفاقی که تو ایران میوفته تو هیچ حکومت دیگه ای به این کمیکی نمیوفته!
در مورد ترسو شدنشونم کاملا موافقم این که بخوایم تعطیل نشه درست ولی مجله ای میخوایم که بدون ترس بنویسه
بعد از اون جلسه پرسش پاسخ جسارتشون یه نموره زیاد شده :)
یه خبر هم بدم . با آقای نیما اکبرپور مسوول سایت چهلچراغ و صفحه چت الان صحبت کردم و گفتن همین الان میان این تاپیکو میبینن
حواستون باشه که ازین به بعد نویسنده های چهلچراغم ممکنه مطالبمونو ببینن... پس تا جایی که میتونین ازشون ایراد بگیرین :D
coolzero
07-04-2007, 03:55 PM
راستی اینم بگم: قرار شد مجله چهلچراغ نهایت همکاریرو در زمینه مطالب آرشیو گذشته . مطالب کودک فهیم . ساندویچها. و مطالبی که در سایت قرار نمیگیرن با ما داشته باشن :) توجهتونو به صحبتهاشون جلب میکنم:
ساندویچها که جزو copy right مجله است و اصلا امکان دادنشون نیست
آقای ژوله مقاله های کودک فهیم رو چاپ کردن و گزاشتنشون تو اینترنت فروششو میاره پایین پس امکانش نیست
مطالب آرشیوی هم که حرفشو نزنین نمیشه بهتون بدیم فقط میشه بیاین مجله بخونین
مقاله هایی هم که در اینترنت قرار نمیگیره سیاست مجله است نمیشه بدیم بخونین
(البته خود آقای اکبرپور نظرشون اینه که مطالب کامل در سایت قرار بگیره)
پس دیدین که خیلی همکاری میکنن:cool:
seymour
07-04-2007, 08:53 PM
من یادمه مطالب آقای رها ، واسه ام جالب بودن http://i7.tinypic.com/280krix.gif... مطالب آقای شرف الدین ، مصداق همون سخنرانی های آقا قمشه ای بودن .. یعنی بسیار جالب و مناسب بودن برای خیلی از جوونا که فرصت یا علاقه کافی برای مطالعه عمیق تر نداشتن (و ایشالا که با خوندن اون مطالب ، به مطالعه جدی تر ، علاقه مند بشن http://smilies.sofrayt.com/%5E/aiw/clapping.gif)، اما مثلا واسه من ، حرف جدیدی نداشتن ...
coolzero
07-04-2007, 09:00 PM
من یادمه مطالب آقای رها ، واسه ام جالب بودن http://i7.tinypic.com/280krix.gif... مطالب آقای شرف الدین ، مصداق همون سخنرانی های آقا قمشه ای بودن .. یعنی بسیار جالب و مناسب بودن برای خیلی از جوونا که فرصت یا علاقه کافی برای مطالعه عمیق تر نداشتن (و ایشالا که با خوندن اون مطالب ، به مطالعه جدی تر ، علاقه مند بشن http://smilies.sofrayt.com/%5E/aiw/clapping.gif)، اما مثلا واسه من ، حرف جدیدی نداشتن ...
بعضی مطالب خوبه که راحت نوشته شه مثل نفوذی
نفوذیارو بخون :rolleyes:
jerii
07-05-2007, 12:15 AM
بعضی مطالب خوبه که راحت نوشته شه مثل نفوذی
نفوذیارو بخون :rolleyes:
گیر دادی به این نفوذی ها:D:D:D
komeil66
07-05-2007, 12:26 AM
سلام به دوستان چلچراغی
من هم از خوانندگان این مجله هستم
محض اطلاع
پ.ن:http://m1.freeshare.us/150fs46144.gif
orginalfilm
07-05-2007, 12:36 AM
همه باید این مجله رو بخونن . ...
معرکه اس
coolzero
07-05-2007, 11:07 PM
حرفی با نویسنده ها و مدیرمسوول چهلچراغ دارین اینجا بنویسین:
ابراهیم رها
ژوله
شرمین نادری
ضابطیان
شهرابی
عموزاده خلیلی
.
.
.
coolzero
07-07-2007, 03:26 AM
اخطار! راه عقل در دست تعمير است
1- هنوز مُرددم كه چه بايد نوشت. وقتي پاي مسائل متافيزيكي به ميان ميآيد، پاي استدلال هم چوبين ميشود. دوست دارم يكسره بر فال و فالگيري و همه مشابهينشان بتازم. بنويسم و بگويم دروغگوياني شياد هستند كه از راه سركيسه كردن مردمان سادهلوح روزگار ميگذرانند و اتفاقاً روزگارشان هم بد نيست. اما درست در لحظاتي كه آدم عزمش را جزم ميكند تا اين «تندنامه» را بنويسد، آدمهايي بيربط و غيرمنتظره سر و كلهشان پيدا ميشود و خاطرههايشان را ميريزند روي دايره. اينكه مثلاً در فلان جا و فلان روز، فالگيري را ديدهاند و پيشبينياي را شنيدهاند كه درست درآمده و حتي مسير زندگيشان را عوض كرده. سازوكار اين پيشبينيها چيست؟ من نميدانم. شما چطور؟
2- صرفنظر از آن موارد خاص – كه دوست دارم آن هم نباشد – فالگيرها سودجويانياند كه نانشان به نانخورش ترديد و دودلي مردم است كه غذايي دندانگير ميشود. آنجا كه راه عقل بسته ميشود، آنجا كه شك مثل خوره به جان آدمها ميافتد، آنجا كه هزار و يك چيز نميگذارد تفكر و يا حتي احساس، راه را بنمايد، پاي فالگيرها به زندگي ما باز ميشود. حضوري ناخجسته و ناميمون، حتي اگر خوشبينانه بعضيهايشان را راستگو بدانيم.
3- آنچه مسلم است نميتوان رويكرد اغراقآميز جامعه را به سمت فال و فالگيرها انكار كرد. حتي اگر بخواهيم دوباره شعارهاي جامعه اخلاقي را بازگو كنيم، اما باز هم نميتوان بر حقيقت تلخ اين رويكرد چشم بست. انبوه مجلات زرد را ببينيد، خيليهايشان به خاطر صفحات فال و ستارهشناسي و طالعبيني است كه به فروش ميروند. يكي از پرتيراژترين روزنامههاي جدي ايران، پرخوانندهترين صفحهاش يكي از صفحات ضميمه نيازمنديها بود، تنها و تنها به اين خاطر كه در آن صفحه طالعبيني چاپ ميكرد. اين غمانگيز نيست؟
4- شايد آنهايي كه به صفحات طالعبيني نشريات سري ميزنند، بيشتر بر جنبههاي سرگرمكننده آن اشاره دارند، يكجور اسباب خنده و شوخي براي وقتهايي كه دور هم هستند. اما كار زماني خطرناك ميشود كه فالگيران قهرمانهاي بلامنازع زندگي ميشوند. و غمانگيز است كه اين اتفاق براي خيليها افتاده است. چند سال پيش با يك خانم ترانهسراي بسيار معروف كه حتماً كارهايش را فراوان شنيدهايد، گفتوگو ميكردم. او اذعان ميكرد كه همه زندگياش، همه روابطش و همه تصميماتش براساس نظرات يك ستارهشناس است كه بهطور مرتب به او مراجعه ميكند. شما هم حتماً در اطراف خود آدمهاي اينگونه ديدهايد. اينجاست كه حكم صريح آدم در رد نظرات فالگيرها مخدوش ميشود و با خودش ميگويد جريان چيست كه روشنفكران نيز گاه مشتريهاي پروپاقرص فالگيرها و طالعبينها ميشوند؟
coolzero
07-07-2007, 03:29 AM
5- حكمراني فالگيرها بر زندگي بخشي از جامعه، تنها به جامعه ايران محدود نميشود. امروزه فالگيرها بسياري از شبكههاي ماهوارهاي را به تسخير درآوردهاند. يك نفر به سادگي روبهروي دوربين مينشيند و به نيت تلفنكنندگان، كارتهاي تاروت را روي ميز ميچيند، آن ديگري با چند تا مهره فال ميگيرد، يكي ديگر به شمع خيره ميشود و آن ديگري به سفارش بينندهها برايشان «خواب» ميبيند. در هتلي در تايلند، هر روز خانم مُسني را ميديدم كه در اتاقي شيشهاي در بهترين نقطه لابي هتل مينشست و گاهي هم كسي پيش او بود. يك بار از متصدي پذيرش پرسيدم اين اتاقك مال چه كاري است؟ و او گفت كه اينجا اتاق فالگير هتل است و اگر دوست دارم مرا به او معرفي كند! شبيه چنين صحنهاي را حتي در قلب اروپا هم ميشود ديد. اتفاقاً اين روزها غربيها با سرعت بيشتري به فالگيران روي آوردهاند. (مطلب بزرگمهر شرفالدين را در همين رابطه بخوانيد.)
http://i19.tinypic.com/4mlstft.jpg
6- روزهاي آخري كه محمدرضا پهلوي در ايران بوده، كار حكومت چنان خراب ميشود كه درباريان دست به دامن يك فالگير هندي ميشوند. فالگير خدمت اعليحضرت ميرسد و به مقام شامخ سلطنت اطمينان ميدهد كه تا 20 سال ديگر زنده خواهد بود! نميدانم شاه واقعاً آنقدر سادهلوح بوده كه اين حرف بتواند او را اميدوار كند يا نه، اما اين را ميدانم كه وقتي فالگير از اتاق شاه بيرون ميآيد، به يكي از اطرافيانش ميگويد، «بيچاره ... تا دو سال ديگر ميميرد.» و اين اتفاق درست دو سال بعد ميافتد. به خودم ميگويم اين حتماً يك حدس بوده.
7- يكي از بچهها بحث جالبي مطرح ميكند. ميپرسد: «به نظر تو فالگيرهايي كه گذشته آدم را ميگويند بهتر هستند يا فالگيرهايي كه از آينده خبر ميدهند؟» او اين سؤال را به شوخي ميپرسد، اما انگشت ميگذارد بر يك ميل دروني. بر گذشتهگرايي و آيندهنگري. شايد تفاوت ميان اين دو شبيه تفاوت ميان روانشناسان و روانپزشكان باشد. يكي در گذشته ميكاود و ديگري به آينده نظر ميكند.
8- مقدمه را ادامه نمي دهم. تا همينجا داشته باشيد و بقيهاش را به قلم بچهها دنبال كنيد كه سراغ فالگيرهاي مختلف رفتهاند. سعي كردهايم درباره فالگيرها اظهارنظري نكنيم و تنها راوي آنچه ديدهايم باشيم. خوب يا بدش با شما.
9- نظر شما چيست؟ جهان با فالگيرها بهتر است يا بدون فالگيرها. حضور سرگرمكنندهشان را ميشود تحمل كرد، اما اگر در جهان آينده، فالگيرها حاكمان بلامنازع ذهن مردم جهان شوند، چه؟ روزگار غريبي خواهد بود.
coolzero
07-07-2007, 03:30 AM
جاتونم خالی تا نیم ساعت پیش داشتم امیلی رز میدیدم . تموم که شد ساعتو اتفاقی دیدم دقیقا 3 بود
اگه فیلمو دیدین میفهمین منظورمو
coolzero
07-09-2007, 03:16 AM
چه سوتو کور شد! بچه ها کجایین؟ جری اوریجینال کمیل هادی هدا بیایین بیایین D:
coolzero
07-10-2007, 01:37 AM
1- از ده روز پيش تا الان مجبور شدهام به چند تا مهماني بروم. از مهمانيهاي كوچك دوستانه تا عروسيهاي مفصل. در همه اين دور هم جمع شدنها يك نكته بحث اصلي بود: «بنزين» و البته هنوز هم هست. جدا از اينكه مهمانان دعوت شده در چه سطحي بودند، چه گرايشي داشتند، زن بودند يا مرد، پولدار بودند يا فقير و ... از بنزين به عنوان يكي از اصليترين مسائل فعلي كشور ياد ميكردند. در يك مهماني حدوداً 15 نفره، يك بار خودم را شاهد بحث هفت گروه دو نفره ديدم كه هر كدام در نقطهاي ايستاده و نشسته بودند و بلااستثنا داشتند در اين باره حرف ميزدند. بين حرفهاي هم ميپريدند، يكديگر را تأييد ميكردند يا از هم خرده ميگرفتند و به نظر ميرسيد تكليفشان با خودشان معلوم نبود. آيا آن مهماني ماكتي از تفكر اجتماعي مردم ايران در اين باره در آغاز تابستان 1386 بود؟ يعني تركيبي از موافقت، مخالفت، احساس مسئوليت در مقابل ثروت ملي، خودخواهي، بدبيني، سردرگمي و خيلي چيزهاي ديگر؟
2- ما در دفتر چلچراغ كمي زودتر از آنچه مردم از طريق اخبار شبانگاهي تلويزيون خبردار شدند، از سهيمهبندي بنزين با خبر شديم. اما هنوز باور نميكرديم كه آيا ممكن است بدون اعلام قبلي و يكباره اين طرح به اجرا درآيد؟ ظاهراً ديگراني هم بودند كه خبر را زودتر از ديگران شنيده بودند، چون بچههايي كه از بيرون ميآمدند صحبت از يك ترافيك بيدليل ميكردند كه بسياري از خيابانهاي شهر را دربرگرفته بود. تنها زماني كه به آنها ميگفتيم جريان چيست، متوجه ميشدند كه چرا تهران يكباره قفل شده است.
3- تلفنها مرتب زنگ ميزند. در تمام شهرها همينطور است. آنهايي كه ماشين دارند، هدفهاي اصلي تلفنها هستند. دوستان و اقوامشان سفارش ميكنند كه سريع به پمپ بنزين بروند و باكشان را پر كنند. خوشبختها آنهايي هستند كه نزديك پمپ بنزين زندگي ميكنند. شايد اين اولين بار بوده كه آنها از همسايگي با پمپبنزين خوشحال بودند. اين حرص عمومي براي پر كردن باك اتومبيلها در آخرين لحظات آزاد بودن بنزين، ترافيك خوفناكي را به پمپ بنزينها تحميل كرد. اگر متوسط اتومبيلهاي كشور را پرايد بدانيم، با فرض خالي بودن باك در زمان بنزين زدن، رانندهها ميتوانستند 40 ليتر بنزين ذخيره كنند. يعني به عبارتي براي يك سال آينده روزي 109 سيسي بنزين مصرف كردهاند، يعني روزي تقريباً 3/1 كيلومتر را ميتوانند بدون سهميه برانند. يعني با متوسط سرعت 80 كيلومتر در ساعت ميشود روزي 39 ثانيه. اين اعداد ارزش آن همه وقت تلف كردن را داشت؟
4- آيا اين شكل از اعلام سهميهبندي بنزين يك تصميم ناگزير بود يا ميشد شيوههاي مدنيتري هم پيدا كرد؟ در دو ماه گذشته دوستي مرتب توصيه ميكرد كه به محض آنكه درجه آمپر بنزينت به نيمه رسيد باكت را پر كن. وقتي دليلش را ميپرسيدم، ميگفت كه چون ممكن است يكباره سهيهبندي شود و دلت بسوزد. من ميگفتم نه، اين غيرممكن است. بالاخره از يك هفته جلوتر تاريخ مشخصي براي اين كار اعلام ميشود و او ميگفت نه، چه اعتباري وجود دارد؟ يكدفعه شب ميخوابي و صبح بلند ميشوي و ميبيني چنين اتفاقي افتاده است. و من به او ميخنديدم. سهشنبه پيش براي من و بسياري از دوستان اساماس زد كه: «didi goftam»
اين جمله بسيار تلخ بود. آيا بايد غافلگيرمان كنند تا مبادا فكر كردن به روزهاي مبادا ما را به هر كاري وادارد؟ چه كسي مسئول اعمال اين شيوه بود؟ مسئولان يا خود مردم؟ وقتي در هفتههاي اخير با شنيدن كوچكترين شايعهاي درباره سهميهبندي بنزين به پمپ بنزينها هجوم برديم تا همه گالنها و بطريهاي نوشابه خانواده و هر چيز ديگري را كه در خانه داشتيم پر از بنزين كنيم، آيا چارهاي ديگر باقي ميماند؟ رفتار عمومي و رفتار حكومتي اضلاع يك چند ضلعي نيستند، نقاط متواتري از يك دايرهاند كه در هر جامعهاي بر يكديگر تأثير ميگذارند. ما از كدام نقطه بايد شروع كنيم تا مساحت اين دايره منطبق بر خردمندي جمعي شود؟
(شايعهاي حكايت ميكرد كه قرار بوده در زمان آغاز سهميهبندي، اعلام شود كه ميزان بنزين تهيه شده در چهار روز گذشته توسط هر فرد از سهميه ماهانه او كاسته ميشود. عقلاي قوم با اين سطح از بياعتمادي به مردم مخالفت ميكنند.)
5- «چون خشم آيد، عقل گريزان ميشود.» اين از سفارشهاي اميرالمؤمنين(ع) است. چون خشم ميآيد راهي براي عاقلانه تصميم گرفتن باقي نميماند. اين نكته را آنهايي ثابت كردند كه در سهشنبه شب پنجم تيرماه، بنا به گفته آتشنشاني و نيروي انتظامي اقدام به آتش زدن چندين جايگاه بنزين در سطح ايران كردند. كساني كه آدم را ياد آنهايي مياندازند كه وقت دعوا شروع به شكستن كاسه بشقابهاي خانه خود ميكنند. و تنها بعد از فروكش كردن دعواهاي زن و شوهري است كه يادشان ميافتد صاحب آن همه چيز شكسته شده خودشان بودهاند. اين مثال را در يكي از همان مهمانيها ميزنم. يك خانم مسن تحليل خودش را ارائه ميدهد و به من ميتازد كه: «وقتي يه مردي ميبينه از فردا ديگه نميتونه شكم زن و بچهاش رو سير كنه، تو انتظار داري كه بشنيه و واسه تو فكر كنه؟» و يك «برو بابا» هم ضميمه جملاتش ميكند. بيآنكه بگويد آيا اين حركت فردا شكم زن و بچهاش را سير ميكند؟
نویسنده:منصور ضابطیان
coolzero
07-10-2007, 01:38 AM
6- شوك يكباره بنزين بسياري چيزها را تحت تأثير قرار داد. همان شب براي گرفتن آژانس و فرستادن بچههايي كه تا آخر شب در چلچراغ مانده بودند دچار مشكل شديم. آژانسها ميگفتند ماشين نداريم (و دليلي هم نميآوردند)، حتي رستوران نزديك دفتر، وقتي كه غذا سفارش داديم، رقمي را هم براي حق آوردن غذا گرفت. كاري كه پيش از آن رايگان بود. صبح شنبه توزيع مجله در بسياري از شهرستانها با مشكل روبهرو شد و برخلاف دستور مسئولان رانندگان شهري در اغلب مسيرها بر كرايهها افزودند و بسياري از رانندگان تاكسي بيش از پيش بر سيستم «دربستي» پافشاري كردند. يك موتورسوار كه جابهجايي مسافر شغل دومش بعد از هشت ساعت كار در يك كارخانه بود، ميگفت كه حالا بايد چه كار كند؟ من سعي ميكردم به او دلداري دهم كه بايد چند وقت تحمل كند تا اوضاع درست شود و دوران گذار طي شود و اين درنهايت به نفع همه است. اما همچنان مطمئن نيستم كه آيا او ميتواند تحمل كند؟ و آيا انتظار من از او يك درخواست نابخردانه است؟
7- ديگر «سياستزدگي» عادت ثانويه همه شده است و مسئله بنزين محمل خوبي است كه موافقان و مخالفان اين و آن به مجادله مطبوعاتي يكديگر بنشينند. تيترهاي روزنامهها، براساس گرايش سياسيشان، در بسياري موارد باعث ايجاد موجي از موافقتها و مخالفتهاي به دور از تعقل ميشود. در اين ميان منافع ملي را فراموش ميكنيم. اغلب تحليلها چه آنها كه موافق دولتند و چه آنها كه مخالف آنند، نه از زاويه منافع ملي ايران كه از زاويه تأييد و رد دولت و مجلس و ديگر ارگانهاي كشور است. روزنامههاي موافق دولت هيچ انتقادي را از سيستم توزيع فعلي برنميتابند و درد دلهاي مردمي را كه داعيه حمايت از آنها دارند، به صفحاتشان نميآورند و روزنامههاي مخالف دولت هم بر بسياري از ثمرات درازمدت اين طرح كه پيش از ان خود هم در طراحي آن شريك بودهاند، چشم ميبندند. يك چنگ و دندان نشان دادن سياسي بر بخش عمدهاي از خرد رسانهاي ما سايه افكنده است و در اين ميان مردم و منافع ملي قرباني نگاههاي سياسي ميشوند.
8- فاصله دفتر چلچراغ تا منزل من حدود 20 كيلومتر است. چند نفر از بچهها از كرج ميآيند و بعضيها در دوردستترين نقاط تهران. در شهرهاي بزرگ و به ويژه در تهران، هر رفت و آمد ميان دو جا چندين ليتر بنزين ميطلبد در حالي كه در خوانسار هيچكس براي رسيدن از نقطهاي به نقطه ديگر بيش از پنج دقيقه رانندگي نميكند. آيا بايد سهميه سوخت شهروندان در اين دو شهر به يك اندازه باشد. به نظر منطقي نميآيد. آيا روشي براي تمايز شهروندان شهرهاي مختلف وجود دارد؟
9- سهميهبندي بنزين مشكلات فراواني را در همين يك هفته براي بخش عمدهاي از مردم به وجود آورده است (اميدوارم اين نكته به حساب مخالفت كوركورانه با طرحهاي دولت گذاشته نشود)، اما در عين حال فوايدي هم داشته است. (اميدوارم اين نكته به حساب موافقت كوركورانه با طرحهاي دولت گذاشته نشود.) دستكم در تهران ترافيك بسيار روانتر شده و شهر نفس كشيده است. شايد اين تمريني باشد تا مثل مردم اغلب جوامع متمدن جهان، ما هم بيشتر فكر كنيم. در پاريس اگر شما بخواهيد با اتومبيل از نقطهاي به نقطه ديگر برويد، حتماً 10 دقيقه نقشه شهر را پهن ميكنيد تا ببينيد كدام مسير نزديكتر است و انرژي كمتري را تلف ميكند. غيرممكن است كه يك شهروند آلماني بدون آنكه بداند مشخصاً مقصدش كجاست، از خانه بيرون بزند. ما براي پيدا كردن يك نشاني، همه شهر را زير پا ميگذاريم. خيابانهاي اطراف مقصدمان را آنقدر بالا و پايين ميرويم تا بالاخره كوچه مورد نظر را پيدا كنيم، در حالي كه اين رسمش نيست. شايد سهميهبندي بنزين به حل اين مسئله كمك كند. جداي از آن تنها به اين فكر نكنيم كه چقدر ضرر يا سود مالي نصيبمان ميشود، بلكه به اين نقطه برسيم كه اين مسئله بخش عمدهاي از بودجه كشور را پسانداز ميكند.
10- يك و نيم ليتر آب در بطريهاي پلاستيكي 200 تومان است، در حالي كه قيمت 5/1 ليتر بنزين تنها 150 تومان ميشود. نيازي به مغز اقتصادي و دانش عجيبي نيست كه بفهميم اين سيستم بيمار است. مردمان هيچ جاي دنيا تا اين حد به حيف و ميل سرمايههايشان مينشينند؟
عادت متهم كردن دولتهاي ديگر و دولتهاي پيشين بنا به هر دليلي، معمولاً راهي است براي سرپوش گذاشتن بر بسياري از سياستهاي اشتباهمان، اما در اين مورد خاص، تصور ميكنم حكومت سابق ايران يك مقصر اصلي است. كاش آن موقع دولت شاهنشاهي حرف خردمندان جامعه را جديتر ميگرفت و بنزين را با چنين قيمت ارزاني به كشور تزريق نميكرد، پز قلابي رفاه نميداد و به مردم آنقدر اعتماد ميداشت كه همهچيز را برايشان بگويد و نخواهد در يك سياست پوپوليستي آنها را مرفه و خوشبخت جلوه دهد. اگر آن روز، همان روزهاي اول، به جاي اتلاف بنزين و برق و آب و دلار ارزان، به فكر توسعه حمل و نقل شهري، سيستم بيمه، رفاه صادقانه عمومي و ... بودند، حالا كار به اينجا نميكشيد. پدران ما بنزين ليتري يك ريال سوزاندند، با دلار هفت توماني دور دنيا را گشتند، سوبسيد گرفتند و خوش گذراندند و مشكلات اقتصادي را گذاشتند براي نسل ما. دستشان درد نكند.
11- براي گذار از اين دوران بايد سختيهايي را تحمل كنيم. بسياري از ما كارهاي دوم و حتي اولمان را از دست دادهايم. قيمتها در همين يك هفته و 10 روز صعود كرده و به نظر ميرسد بيشتر هم خواهد شد و ... درست است از يكي از معدود تفريحات ممكن يعني چرخ زدن در خيابانها محروم شدهايم، از روشن كردن ماشينهايمان محروم شدهايم، از رفتن هر چند هفته يك بار به شمال محروم شدهايم، بسياري از رفتوآمدها و مهمانيهايمان محدود شده است و يكسره چشممان به آمپر بنزين ماشينهايمان است...
اما اينها كمترين هزينههايي است كه براي رسيدن به يك سيستم درست بايد پرداخت كنيم. هزينههايي به مراتب كمتر از آنچه ژاپنيها بعد از جنگ جهاني دوم پرداختند، به مراتب كمتر از هزينههاي مردم آلمان پس از سقوط هيتلر، كمتر از هزينههاي مردم كره در دهه 50 و ...
12- اگر ژاپنيها چنان هزينهاي پرداختند، اگر مردم آلمان چنان رنجي را تحمل كردند و كرهايها و فرانسويها و مردم مالزي و چين و ... براي رسيدن به نقطهاي از پيش تدوين شده و چشماندازي مشخص و واقعي بود، آيا ما چنين چشماندازي داريم؟ آيا قرار است با اين سهميهبندي به نقطهاي خاص برسيم و يا سهميهبندي تنها يك تلاش موقتي است كه بيش از آنكه بوي بنزين بدهد بوي سياست ميدهد؟
اگر بدانيم همه اين مشكلات مشخصاً منجر به گسترش چه طرحهاي عمراني و خدماتي و زيرساختي در جامعه ميشود، شايد تحمل سختيهاي اين دوران گذار آسانتر شود. آيا كسي چنين اطميناني به مردم ميدهد كه با تحمل اين سختيها تا فلان تاريخ، فلان جاده و كارخانه ساخته ميشود و سطح بيكاري پايين ميآيد و ... و بر ادعاي خود يك ضمانت اجرايي تعيين كند؟
13- حالا ديگر نميشود درباره يك مسئله اجتماعي، سياسي، فرهنگي، هنري و ... نوشت و در آن به اساماسهايي كه در رابطه با آن ميآيد كاري نداشت. يكي از اساماسهاي قابل چاپ كه اين روزها رد و بدل ميشود اين است:
«اگه كسي بهت گفت دوستت دارم، ميميرم برات، فدات شم، تمام زندگيمي، زود باور نكن، اگه ميخواي امتحانش كني بهش بگو: كارت سوختت رو ميدي به من؟»
14- ميگويند قسم دادن كار پسنديدهاي نيست، مگر آنكه ديگر راهها بسته شده باشد. و حالا در پايان اين نوشتار ميخواهم بگويم يك بار هم كه شده (شما را به خدا) بياييم در قضاوت و تصميمگيري به خاتمي و احمدينژاد و اصلاحطلبي و اصولگرايي فكر نكنيم. فكر كنيم، همه جوانب يك اتفاق را در نظر بگيريم و آن را از صافي «ايران» عبور دهيم. آدم گاهي دلش براي اين «ايران خانوم» دوست داشتني، براي اين مادر، ميگيرد. چقدر مظلوم است و چقدر قرباني سياست ميشود.
بنشينيم كلاهمان را قاضي كنيم. به هيچكس ديگر هم كاري نداشته باشيم. ببينيم اگر سهميهبندي بنزين در درازمدت به نفع «ايران» است، به دور از آنكه اين طرح در چه دولتي اجرا شده، از آن حمايت كنيم يا دستكم مخالفتي با آن نداشته باشيم و اگر هم ميبينيم اين طرح هيچ سودي به منافع ملي و سرزمين مادري نميرساند، با آن «منطقاً» مخالف باشيم. در اين موضعگيريها يك واژه را فراموش نكنيد: «ايران». ما اين روزها به «ايران» فكر ميكنيم. شما چطور؟
komeil66
07-10-2007, 01:54 AM
این فرو مشون چرا خراب شده hTtp://qsmile.com/qsimages/sp/var/coffee(1).gif
http://www.40cheragh.org/message/display_forum_topics.asp?ForumID=16
coolzero
07-10-2007, 11:49 AM
این فرو مشون چرا خراب شده hTtp://qsmile.com/qsimages/sp/var/coffee(1).gif
http://www.40cheragh.org/message/display_forum_topics.asp?ForumID=16
چک کردم کار میکنه
samoraee
07-10-2007, 01:03 PM
دیشب برنامه ی کوله پشتی بزرگمهر حسین پور کاریکاتوریست ساندویچ چلچراغ رو دعوت کرده بود
جالب بود که اسم تمام مجلاتی که کاریکاتور توش کشیده میشه برده شد به جز چلچلراغ به خاطر مسائل سیاسی و اینکه اصولا این صدا سیمای بی طرف دوست نداره اسمی از دوم خرداد و حتی هواداراش توی برنامه هاش برده بشه :hmm:
باز هم متاسفم:o
Persiana
07-10-2007, 07:44 PM
راستىاون انيميشنىکه تو برنامه نشون دادند اسمش چى بود؟ خيلى جالبناک بود، جايى هست که بشه کاملشو دانلود کرد؟ http://freeshare.us/129fs3702145.gif
بعد من فقط 15 دقيقه ى پايانى برنامه رو ديدم و فکر کردم لابد صحبت هاىمربوط به مجله رو همون اول برنامه لابد کردند که خبرىنيست، پس نگو اصلا اسمش رو هم به ميون نياوردند http://www.pic4ever.com/ugly002.gif
در ضمن ميگم فکر نميکنيد اگر تايتل تاپيک رو به جاى چهلچراغ به 40چراغ تغيير بديم 40چراغى تر باشه؟ http://freeshare.us/129fs3701929.gif
coolzero
07-10-2007, 09:05 PM
راستىاون انيميشنىکه تو برنامه نشون دادند اسمش چى بود؟ خيلى جالبناک بود، جايى هست که بشه کاملشو دانلود کرد؟ http://freeshare.us/129fs3702145.gif
بعد من فقط 15 دقيقه ى پايانى برنامه رو ديدم و فکر کردم لابد صحبت هاىمربوط به مجله رو همون اول برنامه لابد کردند که خبرىنيست، پس نگو اصلا اسمش رو هم به ميون نياوردند http://www.pic4ever.com/ugly002.gif
در ضمن ميگم فکر نميکنيد اگر تايتل تاپيک رو به جاى چهلچراغ به 40چراغ تغيير بديم 40چراغى تر باشه؟ http://freeshare.us/129fs3701929.gif
اگه مدیر محترم ادبیات اینجارو میبینه ازشون میخوام اسم تاپیک رو از چهلچراغ به 40چراغ عوض کنه ممنون:)
از شما هم برا توجهتون ممنون
من اون برنامه رو ندیدم . خود بزرگمهر هم حرفی از چهلچراغ نزد؟:blink:
Persiana
07-10-2007, 09:35 PM
اگه مدیر محترم ادبیات اینجارو میبینه ازشون میخوام اسم تاپیک رو از چهلچراغ به 40چراغ عوض کنه ممنون
عوضش کردم http://www.smileygenerator.us/sets/temp/PIGTAILS/wink.gif
من اون برنامه رو ندیدم . خود بزرگمهر هم حرفی از چهلچراغ نزد؟
در اين 15 دقيقه اىکه من ديدم که چيزى نگفت http://qsmile.com/qsimages/306.gif
komeil66
07-10-2007, 09:39 PM
چک کردم کار میکنه
من وارد بحثها نمیتونم بشم ارور میده
Microsoft OLE DB Provider for ODBC Drivers error '80004005'
[Microsoft][ODBC Microsoft Access Driver] Operation must use an updateable query.
/message/display_topic_threads.asp, line 231
http://www.40cheragh.org/message/display_topic_threads.asp?ForumID=16&TopicID=150&PagePosition=1
komeil66
07-10-2007, 09:40 PM
اگه مدیر محترم ادبیات اینجارو میبینه ازشون میخوام اسم تاپیک رو از چهلچراغ به 40چراغ عوض کنه ممنون:)
از شما هم برا توجهتون ممنون
من اون برنامه رو ندیدم . خود بزرگمهر هم حرفی از چهلچراغ نزد؟:blink:
حرفی نزد http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/no.gifاما از ساندویچ نام برده شد
coolzero
07-11-2007, 01:18 PM
لازم نيست حتماً خرافاتي باشيم كه به نفرين نيمه نهايي معتقد باشيم. طي هفت دوره گذشته جام ملتهاي آسيا، پنج بار به نيمه نهايي رسيديم و هر پنج بار از رسيدن به فينال باز ماندهايم. يك قفل ذهني در فكر فوتباليست و مربي ايراني شكل گرفته كه عبور از نيمه نهايي را غيرممكن ساخته است. از اين پنج بار حضور، سه بار عربستان ما را از رسيدن به فينال محروم كرده است. كه دو بار آن با ضربات پنالتي بوده. يكبار كويت و يك بار هم چين (آنها هم با ضربات پنالتي).
طي اين سالها، ما در حسرت حضور در فينال سوختهايم، اما داستان هر بار براي ما تكرار ميشود. امسال اگر باز هم به نيمه نهايي برسيم، من كه طاقت تماشاي بازي را ندارم. اين يك نفرين است. جادوي سياه. نفريني كه هر بار دستياران خود را دارد. يك بار مدافع خودمان دروازهمان را باز ميكند، يك بار داور به كمك نفرين سياه ميآيد، يك بار ستاره بزرگمان سوتي ميدهد و... نفرين سياه اما بيبروبرگرد عمل ميكند.
1980، كويت
رقص تماشاگران كويتي
در شهريور و مهر 79، موقعيت متناقض و تراژيكي داشتيم. از يك سو چشم نگران آسمان و شبيخون ميگهاي عراقي بوديم و تازه داشتيم طعم دلهره جنگ را حس ميكرديم و از آن سو در ميان خاموشيهاي مكرر و صداي ناآشناي آژير قرمز گوش به راديو و چشم به تلويزيون ميسپرديم تا از نتيجه بازيهاي ايران در جام ملتهاي آسيا در كويت خبردار شويم. مشخص بود كه تيم ملي در چه شرايط روحي متزلزلي قرار دارد. كشورشان مورد هجوم ارتش دشمن قرار گرفته و بازيها هم در كشوري برگزار ميشود كه هر چند مسئولان و تماشاگرانش سعي ميكردند خود را به ظاهر همدرد با ايران نشان دهند، اما شعف و رضايتشان را نميتوانستند پنهان كنند. ميپنداشتند كه كار ايران تمام است. آن زمان نميشد پيشبيني كرد كه 10 سال بعد همين كويتيهاي مغرور و مرفه در عرض سه روز توسط صدام به شكل تحقيرآميزي تسخير ميشوند. در روزگار سرخوشي كشورهاي عربي، تيم ملي ما كه 10 سال سيطره بيچون و چرا به فوتبال آسيا داشت، در نيمه نهايي از كويتيها شكست خورد و پس از سه بار قهرماني جام ملتها، از حضور در فينال بازماند. شادي تماشاگران كويتي در انتهاي آن بازي و رقصشان، در برابر استيصال فوتباليستهاي ايراني كه يك هفته قبل كشورشان ناغافل مورد تهاجم قرار گرفته بود و حالا بازي سرنوشت را نيز باخته بودند، تراژيكترين لحظه تاريخ فوتبال ما را تشكيل ميدهد.
نتايج:
ايران 2- چين2
ايران صفر- سوريه صفر
ايران 3- كره شمالي 2
ايران 7 – بنگلادش صفر
ايران 1- كويت 2
ايران 3- كره شمالي صفر
مقام: سوم
بهترين بازيكنان: عبدالرضا بزرگي، بهتاش فريبا
حاشيه: بعد از هشت سال، علي پروين در تيم ملي حضور نداشت.
1984، سنگاپور
پنج ساعت افتخار
شادماني آن پنج ساعت را هنوز در خاطرات كودكي و نوجوانيام دارم. اخبار ساعت پنج از پيروزي يك بر صفر ايران بر عربستان تا دقيقه 85 خبر داد. بازيها از راديو پخش ميشد و نه تلويزيون، اينترنت هم نبود. پس تا ساعت 10 شب بايد صبر ميكرديم تا در اخبار ورزش شبكه دو، سرنوشت نهايي بازي را ببينيم. در آن پنج ساعت، در قله آسيا بوديم. خوشحال و شادمان. تمام آن فوتباليستها، قهرمانان كودكي ما بودند. محمدخاني، چنگيز، عليدوستي و... چقدر به يك افتخار بزرگ احتياج داشتيم.
اما اخبار ساعت 10 همه آن توهمات را به باد داد. در يك اتفاق حيرتانگيز و غيرقابل تفسير شاهين بياني، يك توپ بيخطر را به درون دروازه خودي هدايت كرد. در فاصله سه دقيقه مانده به انتهاي بازي. اين صحنه از غيرقابل تفسيرترين صحنههاي فوتبال معاصر است. اينكه افتخار و پيروزي، چگونه پوچ و احمقانه از دست تو بگريزد. بازي مساوي شد و در ضربات پنالتي باختيم. نفرين نيمه نهايي ديگر واقعاً داشت شكل ميگرفت و كينه تماشاگران ايران از تيمهاي عربي به اوج خود رسيد.
نتايج:
ايران 3- امارات متحده عربي صفر
ايران 2- چين صفر
ايران 1- سنگاپور 1
ايران صفر – هند صفر
ايران 1 – عربستان 1 (شكست با ضربات پنالتي)
ايران 1- كويت 1 (شكست با ضرباتي پنالتي)
مقام: چهارم
بهترين بازيكنان: ناصر محمدخاني، عبدالعلي چنگيز، شاهرخ بياني، محمد پنجعلي
حاشيه: مصدوميت حميد عليدوستي پس از بازي با امارات، از مهمترين دلايل افت تيم ايران بود.
1988، قطر
عقاب
مربيان كرهاي ديگر تلاش براي خودداري از شادماني نميكردند. رديف كنار هم، با دهانهايي گشاده و چشماني كه ديگر به يك خط باريك تبديل شده بودند، قهقهه سر ميدادند. پرويز دهداري سرمربي تيم ملي كه خيالش از صعود راحت بود، در حركتي غيرقابل توجيه، دروازهبان دوم تيم (احمد سجادي) را درون دروازه قرار داده بود و شاهمهره خود (عابدزاده) را به روي نيمكت فرستاده بود. فاجعه شكل گرفت: طي 58 دقيقه سه بار دروازه ايران باز شد. تمام ابهتي كه ايران در سه بازي اول شكل داده بود، در هم ريخت. عابدزاده شتابان از دقيقه 60 به درون دروازه برگشت. ايران گلي نخورد، اما بدترين شكست خود را در جام ملتهاي آسيا طي 40 سال گذشته تجربه كرد.
وقتي در نيمه نهايي، بار ديگر همان نفرين هميشگي اما اين بار در قالب يك ضربه سر از ماجد عبدالله به سراغ فوتبال ايران آمد، باز هم عابدزاده بود كه در بازي ردهبندي با مهار دو پنالتي از چينيها، كمي اعصاب به هم ريخته ايرانيان را سامان داد. هشت سال بعد اشكهاي مربي كرهاي در شكست خردكنندهشان از ايران، «كارما»ي آن قهقهههاي سنگدلانه بود.
نتايج:
ايران 2 – قطر صفر
ايران صفر – ژاپن صفر
ايران 1 – امارات صفر
ايران صفر – كره 3
ايران صفر – عربستان 1
ايران صفر – چين صفر (پيروزي با ضربات پنالتي)
مقام: سوم
بهترين بازيكنان: عابدزاده، قايقران، پيوس، زرينچه
حاشيه: سياستهاي افراطي اخلاقگرايانه دهداري، تيم ملي را در سالهاي 86 تا 88 به سقوط كشاند. پيش از آغاز جام ملتهاي آسيا، بازگشت پيوس و انصاريفر و قايقران خون تازهاي به تيم ملي تزريق كرد. تيمي كه روي ضربات سر كريم باوي ميگشت.
1992، هيروشيما
سال ننگين
صحنه غمانگيزي بود. بازيكنان ايران با چهرههايي عصبي و با حالتي كه انگار در صورت لزوم ميتوانستند طرف خود را بكشند، در برابر 70 هزار تماشاگر مؤدب ژاپني و ميليونها تماشاگر تلويزيوني، دنبال داور ميدويدند، او را هل ميدادند، توي صورتش آب دهان پرتاب ميكردند و در اين ميانه بازيكنان حريف را نيز بينصيب نميگذاشتند.
اين دقايق پاياني بازي ايران با ژاپن بود. وقتي كازويوشي ميورا در دقيقه 88، در موقعيتي مشكوك به آفسايد دروازه عابدزاده را گشود و ژاپن را جاي ايران به مرحله بعد فرستاد. براي اولين بار ايران به شكل تحقيرآميزي در همان دور مقدماتي حذف شد. اما داغ اين حذف در برابر ننگ حركات غيرقابل تفسير بازيكنان ايران در انتهاي بازي، چيزي حساب نميشود. تيم سال 92، بيكلاسترين و بدترين تيم تاريخ فوتبال ايران بود. عصبي، پرخاشگر و كمهنر. آن هم در حالي كه دو سال قبل ايران قهرمان بازيهاي آسيايي شده بود. اين نسل از فوتباليستهاي ايران، در ادامه گلفشانيهاي خود، در مقدماتي جام جهاني 93 و بازيهاي آسيايي 94 نيز ناكام شدند تا از صحنه فوتبال كنار روند و جا را براي نسل جديدتر به طور كامل باز كنند. نسلي كه بين سالهاي 96 تا 2000 بار ديگر به قله آسيا بازگشت.
نتايج:
ايران 2 – كره شمالي صفر
ايران صفر – امارات صفر
ايران صفر – ژاپن 1
حذف در مرحله مقدماتي
بهترين بازيكنان: شايد سيروس قايقران و فرشاد پيوس
حاشيه: كرماني مقام، محرمي و پيوس پس از اين بازيها از شش ماه تا دو سال محروم شدند.
1996، امارات
هلند آسيا
عقده هشت ساله ما گشوده شد. مربي كرهاي دوربين را فراموش كرده بود. كنار زمين ايستاده بود و به پهناي صورت اشك ميريخت. اشك شرمساري و حقارت. چه كسي باور ميكرد ايران شش گل به كرهايها بزند؟ علي دايي در روزي توفاني و غيرقابل تكرار، چهار گل فضايي به كرهايها زد. (البته يكي از آنها از روي نقطه پنالتي بود.)
نسل جديد فوتبال ايران با بازيكنان عمدتاً بين 18 تا 25 سال، آسياييها را غافلگير كرد. تيمي كه فوتبال را شجاعانه و بيمحابا بازي ميكرد و از چنان استعداد ذاتي برخوردار بود كه ميتوانست پس از 20 سال جام ملتها را براي ايران به ارمغان بياورد.
اما يك پرتغالي موذي به اسم وينگادا، بار ديگر نفرين نيمهنهايي را كار انداخت و عربستان براي سومين بار سد راه حركت ايران به فينال شد. اما اين بار مقام سومي براي ايرانيها چندان آزارنده نبود. ايران زيباترين و پرهيجانترين بازيها را به نمايش گذاشت و اسم خود را بر جام ملتهاي 96 حك كرد. همان كاري كه مثلاً هلند با جام جهاني سال 74 كرد. آن جام را آلمان برد اما تا هميشه جام 74 يادآور درخشش جادوگران هلندي است.
نتايج: ايران 1 – عراق 2
ايران 3 – تايلند 1
ايران 3 – عربستان صفر
ايران 6 – كره جنوبي 2
ايران صفر – عربستان صفر (شكست در ضربات پنالتي)
ايران 1 – كويت 1 (پيروزي در ضربات پنالتي)
مقام: سوم
بهترين بازيكنان: علي دايي، خداداد عزيزي، كريم باقري
حاشيه: مهدويكيا، يزداني، موسوي و ميناوند تعدادي از بازيكنان بسيار جوان تيم شجاع مايليكهن بودند.
2000، لبنان
شبهاي مديترانه
هيچكس فلسفه آن حركت علي دايي روي خط شش قدم تيم ايران را درك نكرد. يك بر صفر جلو بوديم. با گلي كه كريم باقري از فاصله 40 متري وارد دروازه حريف كرده بود. دقيقه 90 بود كه علي دايي تصميم گرفت عمليات دفاعي تيمش را نيز رهبري كند. اين ماجراي اعتمادبهنفس زياد او بود. پس توپي را كه ميشد با شوتي محكم دفع كرد، دايي تصميم گرفت با حركتي نمايشي و يك عدد قيچي جانانه دور كند. حاصل يك سوتي باورنكردني بود. يك هديه كريسمس براي مهاجم كرهاي كه هاج و واج حركت ژانگولر علي دايي ايستاده بود و وقتي به خودش آمد، با يك شوت راحت گل تساوي را وارد دروازه ايران كرد. و بعد در وقتهاي اضافه تير خلاص را نيز زدند.
آن تيم پرستاره، به روايت بسياري، از جو نامهربان داخل اردوي تيم و جو «خيلي مهربان» بيرون از اردو و كنار ساحل مديترانه ضربه خورد. اين شبهاي مديترانه لامصب طوري است كه آدم را همينطوري مثل خوابزدهها راهي كنار ساحل ميكند!
نتايج: ايران 4 – لبنان صفر
ايراني 1 – تايلند 1
ايران 1 – عراق صفر
ايران 1 – كره 2
حذف در مرحله يكچهارم نهايي
بهترين بازيكن: حميد استيلي
حاشيه: اين تيم، پر حاشيهترين تيم تاريخ ما بود. به اسمها دقت كنيد: رهبريفر، نوازي، كاويانپور، كريمي، دايي، برومند، بختياريزاده، انصاريان، مجيدي و...!
2004، چين
كونگفو در زمين چمن
چيزي را كه ميديديم، اول باور نكرديم. اين دو تا ايراني بودند؟ همتيمي؟ رضايي و بداوي به سمت هم حركت كردند، با هم خوشوبش كردند، بعد اين يكي با سيلي خواباند در گوش آن يكي، آن طرف هم مشتش را به سمت چشمان زيباي آن يكي حركت داد. اين اتفاقات كجا بود؟ در اتاق اختصاصيشان؟ در پارك؟ نه، در وسط زمين چمن در جلوي چشمان ميليونها تماشاگر. فوتبالدوست ايراني در ادامه ذهنيت آزرده و زخمخوردهاش از فوتباليستهاي ايراني، اين صحنه را نيز صبورانه بايگاني كرد. هرچند دقايقي بعد هم، همه ديديم كه محمد نصرتي چگونه با آرامش خيال روي بازيكن زمين خورده عماني رژه رفت و لگد به كمر او كوبيد. اما ذهنيت فوتبالدوست ايراني ديگر با اين اتفاقات خو گرفته است. با اشتباهات، از دست دادن فرصتها، آبروريزي در جلوي دوربين و ...
سال 2004، يك ويژگي ديگر هم داشت: يك بار ديگر با كرهايها بيحساب شديم و در يك بازي تاريخي 4 – 3 آنها را برديم، اما نفرين نيمهنهايي باز هم به كار افتاد. اين بار دستياران اين نفرين ستار زارع و علي بداوي بودند. زارع كه با حركت بچگانهاش از زمين اخراج شد و تيم را 10 نفره جلوي چينيها رها كرد و بداوي هم كه در ادامه هنرنماييهايش در اين جام در دقيقه 90، پاس طلايي مهدويكيا را از روي خط شش قدم به اوت زد. نه، خلاصي از نفرين نيمهنهايي غيرممكن است.
نتايج: ايران 3 – تايلند صفر
ايران 2 – عمان 2
ايران صفر – ژاپن صفر
ايران 4 – كره 3
ايران 1 – چين 1 (شكست با ضربات پنالتي)
ايران 4 – بحرين 2
مقام: سوم
بهترين بازيكن: مهدويكيا، كريمي
coolzero
07-18-2007, 03:15 AM
من دوباره برگشتم! بيشتر از سه ماه غيبت داشتم كه حتي يك روزش هم غيبت غيرموجه نبود، به جان خودم. حالا يك صفحه جديد را راه انداختهام. اسم صفحه را كه ديدهايد: (گاو خشمگين). من در اينجا قسم ياد ميكنم كه در اين زمان سرنوشتساز و اين برهه حساس و اين شرايط خاص، اين صفحه را حداقل 32 هفته ادامه دهم. حالا چرا 32 هفته؟ اين امر توضيحات دارد. من هر هفته قصد دارم ضربالمثلهايي را كه با يكي از حروف الفبا شروع ميشود، برايتان شرح دهم و معنايش را تفسير كنم، آنچنان كه روحتان شاد شود. و چون الفباي فارسي 32 حرف بيشتر نيست (چين و ژاپن كه نيست، ايرانهها!) پس اين صفحه همين تعداد خواهد بود كه خودش كلي است!
آب كه از سر گذشت، چه يك وجب چه صد وجب
يعني شما يك روزي (روزش مهم نيست) ميروي در يك انتخاباتي به يك نفري يك رأيي ميدهي. بعد به هر حال يك نفر ديگر رأي ميآورد، ديگر هي غر نزن كه چرا فلان كس شد وزير مثلاً علوم يا مثلاً چرا وزير آموزش و پرورش در برابر سؤالهاي موهن واكنش مناسب نشان نداد يا چرا مسكن قيمتش چند برابر شد يا چرا سيبزميني... اين حرفها را ول كن، به قول معروف آب كه از سر گذشت، چه يك وجب چه صد وجب. خوب فهميدين معني اين ضربالمثل رو؟
آب به آب شدن
اين ضربالمثل ميتواند معاني بدي هم داشته باشد كه ما با آن كاري نداريم! اما قبول كنيد كه براي هر چيزي اگر كوشش كنيم، ميتوانيم معاني خوبي هم پيدا كنيم. ما البته مدتها گشتيم و راستش يك معني قابل چاپ پيدا نكرديم. خوشحال ميشويم اگر شما پيدا كرديد براي ما بفرستيد!
آب كه سر بالا بره قورباغه ابوعطا ميخونه
يك روز در ولايتي دوردست در حدود 123 سال پيش يك اتفاقاتي افتاد كه اوضاع كلاً عوض شد و به هم ريخت و وضعيت به گونهاي شد كه علماي جامعهشناسي به آن ميگويند: «كي به كيه». در چنين شرايطي كه طبق گفته آگاهان و براساس آمار مندرج در نشريات آن زمان هيچ سگي صاحبش را شناسايي نميكرد، يك عده كه تا ديروز در محله پشمكفروشيها يخمك تبليغ ميكردند، شدند رئيس دايره حمل و نقل برون دهِ شركتهاي آفتزدايي و حومه، و مجال اظهارنظرهاي عجيب پيدا كردند، طوري كه عقل كن فيكون ميشد بدفرم. حكما سه شب و سه روز فكر كردند و به جاي آنكه آن وضعيت را چاره كنند، برايش ضربالمثل درست كردند!
آسته برو آسته بيا كه گربه شاخت نزنه
الاغ، طنز ننويس! با اين اوضاع و احوال ديوانهاي طنز مينويسي؟! يعني اينكه با ملاحظه حركت كن تا مشكلي از هيچ جهت برايت پيش نيايد. گويا در قديم گاوها خيلي سرشان شلوغ بوده و گربهها به جايشان به مردم شاخ ميزدهاند. حالا اينكه اين وظيفه طي چه فرايندي به گربهها محول شده بوده خيلي مشخص نيست. راستش مهم هم نيست، چرا كه مهمتر از آن شيوه حركت است. پيام اخلاقي اين ضربالمثل اين است كه داداش من مواظب خودت باش، از ما گفتن بود!
آمد زير ابروش رو برداره، چشمش رو كور كرد
شهين دست طلا! گويا اين كار را يك خانمي كه آرايشگر قابلي بوده و عروس هم درست ميكرده دو ميليون تومن، مانيكور پديكورش هم حرف نداشته، تهِ شينيون بوده، هايلايت ميكرده بيست، حتي بنا به بعضي روايات معروف بوده به شمسي پنكيك، انجام داده و به كسي كه زير دستش نشسته بوده صدمات جبرانناپذيري زده. البته معني و محتواي اين ضربالمثل خيلي به مرغوبيت ريمل يا انواع رژلب مربوط نميشود و قطعاً به چيزهاي ديگري مربوط است، اما اينكه چرا ما فقط به همين بخش گير دادهايم معلوم نيست!
آش نخورده و دهن سوخته
ساده معني كنم يعني اينكه شما به يك مهماني دعوت ميشويد، بعد با دوستان راهي ميشويد، دم در منزلي كه مهماني در آنجا برپاست (چه جور هم برپاست!) متوجه ميشويد كه آنجا براي شما مناسب نيست، چرا كه همه به آقايي شما نيستند و حتي احتمالاً چند فقره خانم هم در مهماني هستند كه شايد پوشش آنها خيلي معقول هم نباشد و شايدتر حركاتشان هم به شكل موزون يا ناموزون زياد باشد و ... (بقيه توضيح با خودتان) خب شما داخل نميشويد (مثلاً) و همان دم در ميخواهيد برگرديد كه ميريزند و همه از جمله شما را كه اصلاً نرفتهايد ميگيرند، خب اگر به آن حالت آش نخورده و دهن سوخته نميگويند، پس چه ميگويند؟!
آب دست يزيد افتادن
امروزياش ميشود اينكه كارت سهميهبندي بنزينت بيفتد دست كسي كه با تو ميانه خوبي ندارد. خلاصه وضعيت خوبي نيست و سخت است كه آدم در مورد يك وضعيت توضيح بدهد. مثل صفحه طنزي ميماند كه افتاده باشد زيردست مديرمسئول! ميفهميد كه؟!
آنقدر بايست كه زيرپايت علف سبز شود
ديروز يك مرد 50 ساله در حالي كه فرياد ميزد من شش ماه است كه بيكار شدهام، خودش را زير چرخهاي مترو انداخت و مرد. سيبزميني امسال به كيلويي 1500 تومن رسيد. گراني ميوه بيداد ميكند. مسكن وضعيت فاجعهباري دارد... حالا تو منتظري تا وضع اقتصادي خوب شود؟ پس آنقدر بايست تا زير پايت علف سبز شود. شيرفهم شد؟!
آواز دهل شنيدن از دور خوش است
چلچراغ! اينكه يك مجله مكانش به خيابان جردن منتقل شود، وضعيت چاپ و انتشارش بهتر شود، اما تا امروز (يازدهم برج) به هيچكس حقوق نداده باشند! متأسفانه ما سالهاست كه آواز دهلمان بايد از دور، دور دور، شنيده شود.
آن ممه را لولو برد
بله، خب، البته... اي بيادبها! منظور آن نيست، منظور اين است كه ... نه، خب چرا به ماجرا به آن شكل نگاه ميكنيد... از «ماجرا» منظور بدي نداشتم. اصلاً بگذاريد يك جور ديگر مطرح كنيم. معناي واقعي اين ضربالمثل اين است كه آن عضو شيردهي را انسانهاي كريه و خوفناكي با خود به نقطه نامعلومي منتقل كردهاند. از كساني كه از نامبرده اطلاعي دارند خواهش ميكنيم ما را مطلع سازند و جمعي را از نگراني رهايي بخشند!
jerii
07-18-2007, 07:35 PM
ديروز يك مرد 50 ساله در حالي كه فرياد ميزد من شش ماه است كه بيكار شدهام، خودش را زير چرخهاي مترو انداخت و مرد. سيبزميني امسال به كيلويي 1500 تومن رسيد. گراني ميوه بيداد ميكند. مسكن وضعيت فاجعهباري دارد... حالا تو منتظري تا وضع اقتصادي خوب شود؟ پس آنقدر بايست تا زير پايت علف سبز شود. شيرفهم شد؟!
:(:(:(تاسف بار بود
komeil66
07-18-2007, 10:15 PM
این ابراهیم رها رو اگه دوست دارید هرروز توی روزنامه اعتماد صحفه آخر یه ستون داره .
coolzero
07-19-2007, 02:15 AM
اتفاقا خودشم گفت
اسمشم فکر کنم جنگ سرد بود
روزنامه هم خریدم ولی ستونشو ندیدم!
coolzero
07-19-2007, 02:17 AM
نوشته این هفته رها هنوز تو سایت نیومده( چون هنوز مجله داره میفروشه) فردا پسفردا گاو خشمگین قسمت 2 رو میذارم ببینین چیکار کرده
همه حرفهاشم طنز و انتقاد به احمدینژاده
komeil66
07-19-2007, 06:19 AM
اتفاقا خودشم گفت
اسمشم فکر کنم جنگ سرد بود
روزنامه هم خریدم ولی ستونشو ندیدم!
خب دیگه بیشتر موقعها غیر قابل چاپه !!
komeil66
07-19-2007, 07:52 AM
یادداشت امروز او در همان روزنامه
خبر خوشحال کننده
ابراهيم رها
شنيدم که فرهنگستان ادب پارسي، به جاي واژه اس.ام.اس (sms) جايگزين فارسي پيشنهاد کرده. راستش خيلي پيگير نشدم که چي پيشنهاد کرده، بله به صرافت افتادم خودم هم به جاي sms، واژه جايگزين پيشنهاد کنم؛
الف) بيلبيلک
ب) حسن،
ج) به جاي «شورت مسيج سيستم» که بي ادبانه و غيرارزشي است، بهتر است بگوييم «ساختار شلوارک پيام.»
د) پيامک، پيام گوگولي. ني ني پيام، فنچول، بر اين مژده گر جان فشانم رواست. آرش برهاني گلزن بزرگ تاريخ فوتبال ايران و حومه، همچون خطري از بيخ گوش پرسپوليس گذشت، و شکر خدا به استقلال پيوست.
الف) آرش جان ممنون که به پرسپوليس نيامدي، صفاي قدمت،
ب) از اينکه با اقدام شايسته ات داربي امسال را هم به سود قرمزها رقم زدي ممنونم.
ج) خداوکيلي حس اين را نداشتم ببينم ده دفعه توپ را از شش قدم مي زني توي اوت،
د) خدا را شاکرم که بالاخره يک خبر خوشحال کننده شنيديم.
coolzero
07-20-2007, 02:16 AM
ممنون برای پستت
خوشحال میشیم بازم از ستون رها تو اعتماد اینجا مطلب بزاری
بالاخره همه 40چراغیها علاقه خاصی به رها و ژوله دارن
coolzero
07-20-2007, 02:27 AM
( یک ورزش فول هیجان و خطری):cool:
مي گويند در ماتريکس هيچ حقيقتي نيست. اما اينجا نه ماتريکس است، نه دنياي کدهاي مجازي و نه خبري از افکت هاي سينمايي. اين چند نفر قوانين دنياي حقيقي را به سخره مي گيرند. هفت متر و نيم فاصله بين دو پشت بام با ارتفاع حدود 24 را مي پرند و سرعت بالا و پايين رفتن شان از پله ها آن قدر بالاست که انگار همه قوانين طبيعي را نقض کرده اند.
در «پارکور» با ملغمه اي از تمام غيرممکن ها طرف ايد. «البته بخش اصلي اين ورزش بخش ذهني آن است. يعني اين که بايد اين توانايي را داشته باشي که سريع تصميم بگيري و آمادگي هر اتفاقي را داشته باشي تا بتواني در کوتاهترين زمان ممکن بهترين تصميم را بگيري.»
»Parkour« يک کلمه فرانسوي، برآمده از همان کشوري است که مي گويند مهد اين ورزش است. انگليسي ها آن را»run Free« مي نامند که به معناي «دوي آزاد» است، ورزشي عجيب و سرشار از انرژي که از انسان يک ياغي جنگجو مي سازد. شايد بتوان گفت، پارکور، تلفيقي ا ست از تمام ورزش ها، ژيمناستيک، اسکيت بورد، ورزش هاي رزمي و ...
اينجا در پارک شاد در خيابان ملاصدراي تهران ، قرار عکاسي با نخستين گروه پارکور ايراني را گذاشته ايم.
گروه «رها»، بچه هايي که در نظر اول به نظرت نمي آيد که توانايي انجام اين حرکات را داشته باشند دور هم جمع شده اند. تا با چشم خودت نبيني. باور نمي کني و شايد جالب تر از همه اين باشد که اينها همه بچه درسخوان اند. براي توضيح اش فکر کنم همين کافي است که بدانيد دو تاي آنها در دانشگاه شريف درس مي خوانند.
اميرحسين ايماني مکانيک مي خواند و بچه ها به او مي گويند: «پدربزرگ پارکور.» پويا منصوري دانشجوي برق، افشين بابايي، دانشجوي معدن، آرمان خاشعي، دانشجوي سخت افزار، امير حسين متين هم نرم افزار مي خواند و بروبچه ها به او مي گويند: «اميد» و احسان دادفر که با گرافيک سر خودش را گرم کرده. کوچکترين فرد گروه هم آرش متين است که تازه 17 سالش شده است.
طوري که بچه ها مي گويند، پارکور را 20 سال پيش فرانسوي ها ابداع کرده اند. اما وقتي که مي شنوند ايراني هاي قديمي دستي در اين ورزش داشته اند، تعجب مي کنند. «عياران کاغذباز» که در زمان حسن صباح و قبل و بعد از آن در ايران بوده اند و رداهايي شبيه کاغذ مي پوشيده اند به نوعي از اين ورزش سود مي جسته اند. اينها براي انجام ماموريت هايشان از بامي به بام ديگر مي پريده اند و از ديوار راست هم بالا مي رفته اند. چيزي شبيه پرش هاي غلو شده فيلم هاي چيني.
بچه هاي گروه «رها» تا حالا يک فيلم براي جشنواره فيلم پليس ساخته اند و در يک کليپ هم بازي کرده اند و چندتايي اجراي زنده هم در افتتاحيه هاي برنامه هاي ورزشي داشته اند. از اين که باDancer ها مقايسه شوند، ناراحت اند و حتي بر سر اين مساله کل کل هم مي کنند. دارند تلاش خودشان را مي کنند که نظر مردم را نسبت به پارکور عوض کنند تا ديگر اين جمله را نشوند که، «داريد براي دزدي و از ديوار مردم بالا رفتن تمرين مي کنيد؟»
به غير از بچه هاي گروه «رها» دو گروه ديگر در اصفهان و شيراز هم مدتي است، شروع به تمرين هاي پارکور کرده اند و اتفاقا هر سه گروه با هم در ارتباط اند.
http://i14.tinypic.com/6b087z7.jpg
http://i12.tinypic.com/4r9to9j.jpg
روز عکاسي
تقريبا همه مان سر ساعت مي رسيم و چيزي حدود 5 ساعت کار مي کنيم. بچه ها کلي به اصطلا ح حرکت مي زنند و بعضي از حرکت ها را بارها و بارها تکرار مي کنند. در نهايت مي رويم سراغ تکنيک هاي فردي که هر کدام در آن بهتر هستند. از روي يک بام به بام ديگر که فاصله بينشان 7/5 متر است و ارتفاعش چيزي در حدود 24 متر، مي پرند. کسي روي دستش بلند مي شود و در هوا چرخي مي زند و از مانعي مي پرد و ...
همه اين کارها با چنان سرعتي انجام مي شود که انگار بچه ها در هوا معلق اند. اينجا اتفاقهايي مي افتد که حتي فکرش را نمي کني انسان توانايي انجام کارش را داشته باشد.
تاريخچه پارکور
پارکور نخستين بار 20 سال پيش توسط يک فرد فرانسوي به اسم «ديويدبل» و دوستانش که در يکي از محله هاي حاشيه نشين پاريس زندگي مي کرده اند، باب مي شود. اين افراد دنبال ورزشي مي گشته اند که در عين سادگي ، حس هيجان آنها را نيز ارضا کند. آنها ترکيبي از همه ورزش هايي را که تا آن روز تجربه کرده بودند، با هم ترکيب مي کنند و پارکور را به وجود مي آورند. بعد از اين ماجرا فرد ديگري به نام «سباستين فوکور» که فردي سياهپوست بوده و گروهي به اسم «ياماکازي» -که يک فيلم هم به همين نام ساخته اند - اين ورزش را تکامل بخشيدند و تکميل کردند. فيلم گروه «ياماکازي» از تلويزيون خودمان هم پخش شده است.
حسن پارکور اين است که قاعده و قانون خاصي ندارد و مثل ورزش هاي کلاسيک تابع قانون خاصي نيست که حرکتي در آن خطا به حساب بيايد و بنابراين مي توان در پارکور هر خلاقيتي بروز داد. تو در اين ورزش فقط به يک کفش خوب احتياج داري و لازم نيست که هيچ هزينه خاصي بکني. فقط بايد بدنت آمده باشد. «پارکور» هيچ چيز به جز آمادگي بدني خودت نيست. هر چه آماده تر باشي بهتر اين کار را انجام مي دهي و به قول خودمان حرکت با حال تر و خفنتري مي زني. البته بخش اصلي اين ورزش بخش ذهني آن است. يعني اين که تو بايد توانايي اين را داشته باشي که سريع تصميم بگيري و آمادگي هرگونه اتفاقي را داشته باشي و بتواني در کوتاهترين زمان ممکن بهترين تصميم را بگيري. نبايد از چيزي بترسي، تو مي داني اينجا برايت هيچ اتفاقي نمي افتد ولي مي ترسي آن را انجام بدهي. اين ترس را بايد از بين ببري. ذهنت بايد آماده باشد. ذهنت بايد آزاد باشد. در حال حاضر اين ورزش در ارتش آمريکا به سربازان آموزش داده مي شود و پليس فرانسه هم براي مقابله با مجرمين آن را به کارکنانش ياد داده است.
در کل فرانسوي ها حرف اول را در پارکور مي زنند و بعد از آنها انگليسي ها هستند که همه کارهاي تجاري دنيا را انجام مي دهند. يعني اجراي کليپ و برنامه ها را در دنيا قبضه کرده اند.
فکر مي کنيد اين بچه ها همديگر را چطوري پيدا کرده اند؟ چطوري دور هم جمع شده اند و اصلا چطوري به ذهنشان رسيده که توي ايران پارکور کار کنند؟
اميرحسين: من در يک مجله درباره اين ورزش چيزهايي خواندم آن موقع شيراز بودم بعد توي دبيرستان به دوستانم گفتم که بچه ها همچنين چيزي هست و آنها هم استقبال کردند و شروع کرديم به تمرين. دوم دبيرستان بودم. يکسالي تمرين کرديم. آموزش ها را از اينترنت مي گرفتيم. بعد از دو سال يک موقعيت به وجود آمد و من توانستم براي تمرين دو سه هفته اي پيش يک گروه انگليسي بروم و با آنها تمرين کنم و از اينجا بود که قضيه جدي شد. سايتمان را هم راه انداختيم. تا اين که رسيديم به بحث شرکت در المپياد درسي و بعد کنکور که قضيه پارکور برايم راکد شد. بعد از کنکور هم از گروه قبلي هر کسي رفت سراغ کار خودش و من خودم تنهايي هر از گاهي تمرين مي کردم تا اين که در اينترنت با دو نفر آشنا شدم که آنها هم تمرين مي کردند. تا اين آشنايي در حقيقت قضيه راکد شده بود و ما عملا فقط يک سايت داشتيم.
تا اين که با آرمان و اميرحسين آشنا شدم و قضيه عوض شد. ما تمريناتمان را در اکباتان شروع کرديم اما هنوز منسجم نبود. تصميم گرفتيم باشگاهي بگيريم و آدم هاي بيشتري را جذب کنيم. بعد من پويا را پيدا کردم. (با خنده جمع) احتمالا يکي از اشتباهات زندگي ام هم اين بود.
پويا: من هميشه حس مي کردم چيزي در وجودم کم دارم. وقتي اميرحسين راجع به پارکور برايم توضيح داد حس کردم خيلي وقت است که مي شناسمش. همان روز توي حياط دانشگاه شروع کرديم به تمرين کردن و کم کم با بقيه بچه ها آشنا شدم.
http://i15.tinypic.com/4uiyul3.jpg
اميرحسين (اميرو): فکر کنم 12 فروردين بود. من نشسته بودم خانه تا مثلا براي کنکور درس بخوانم اما داشتم تلويزيون مي ديدم. يک ورزش عجيب غريبي داشت نشان مي داد به اسم دوي آزاد. حرکت ها همه ماتريکسي. آدم ها روي ديوار راه مي رفتند و مي پريدند و کارهاي عجيب و غريب مي کردند. زنگ زدم به آرمان که او هم برنامه را ببيند. بعد ازتمام شدن برنامه آرمان کمي در اينترنت درباره اين ورزش جست وجو کرد. دو ساعت بعد ما پايين خانه مان داشتيم تمرين مي کرديم. براي اولين بار از يک ارتفاع سه متري پريديم و البته آسيب هم ديديم. الان تازه مي فهميم چه کار خطرناکي کرديم. تا اين که آرمان گفت با يکي در شيراز آشنا شده که اتفاقا اسم او هم اميرحسين است و به اين ورزش علاقه دارد و بعدش ...
آرمان: ... بعدش آشنايي ما با اميرحسين بيشتر شد و فهميديم او با يک گروه انگليسي تمرين کرده. در اينترنت که مي گشتيم فهميديم دو قطب در اين ورزش وجود دارد: يکي فرانسوي ها بودند و يکي گروه انگليسي که اميرحسين با آنها تمرين کرده بود.
و اين طوري تمرين هاي ما شروع شد: يک باشگاه کوچک گرفتيم تا با برنامه درست تمرين کنيم. يکي از بهترين وسايل آشنايي ما با اين ورزش کليپ هايي بود که از اينترنت مي گرفتيم و حرکات خودمان را با استفاده از آنها تصحيح مي کرديم. در اين بين افشين و آرش هم به ما اضافه شدند. تا اين که يک موجود عجيب گوشه باشگاه ديديم که مشغول گرم کردن بود و اين طوري احسان هم کشف شد و...
احسان: من ورزش هاي زيادي را تجربه کرده بودم اما آشناييم با اين ورزش مثل اميرحسين و بچه هاي ديگر از طريق کليپ ها و اين طور چيزها بود. اما پارکور را به ديد فلسفه پارکور نگاه نمي کردم و بيشتر آن موقع برايم مهم شکل ظاهري آن بود. من تجربه ژيمناستيک داشتم و با تبادل اطلاعات با هم، به طور علمي روي اين ورزش کار کرديم، تااينکه الان بعد از دو سال توانسته ايم حرفه اي شويم.
بعضي از حرکت هاي مهم در پارکور
(Vault) والت. گذشتن از هر مانعي به کمک دست. بيشتر حرکت هاي پارکور از اين نوع هستند. هر کدام از حرکت هاي والت اسم مخصوص به خودشان را دارند مثل کينگ کونگ، مانکي، ليزي و.... نام گذاري هر کدام براساس فيگور ظاهري است که در آن گرفته مي شود.
(Climding) حرکاتي که شامل بالا رفتن از يک سطح هستند مخصوصا از روي ديوار
(mount On) فرود آمدن از ارتفاع که دو شکل متفاوت دارد.
1- ثابت که با فيگورSpiber انجام مي شود.
2- رولينگ: حرکت رو به جلو و معلق زدن روي پشت تا به بدن آسيبي نرسد.
(run Wall) حرکت روي ديوار. مثل دويدن روي ديوار که در فليم ماتريکس هم نمونه اش را ديده ايم.
(Spin Wall) با کف روي ديوار چرخيدن
(Spin Palm) حرکت روي لبه
(Leap Cat) حرکتي براي گذر از دو فاصله مثلا دو لبه پشت بام. اگر اين فاصله فضايي خالي باشد اين حرکت راjump Cat مي گويند.
دو مانع بزرگ براي پارکور هست. يکي حرف مردم و دوم ترس. اينها را بايد کنار بگذاريم. اين که کسي مسخره ات کند نبايد تو را تحت تاثير قرار دهد، يا حرف هايي مثل اين که بابا در شان تو نيست اين کار را بکني و ...
يک نکته ديگر هم اين که «پارکور» جنگولک بازي نيست. يعني خود ما هم اول اين فکر را مي کرديم اما حالا به چند چيز ديگر رسيده ايم. تو هدف و نتيجه داري و برا ي آن تلاش مي کني.
اولين ضربه اي که معمولا همه دراين ورزش مي خورند ضربه به ساق پاست. موقعي که از روي مانعي مي پري پايت به ميله ها گير مي کند. اما فکر مي کنيد بدترين ضربه هايي که اين بچه ها تا حالا خورده اند چه بوده؟
اميرحسين: قبل از امتحانات پايان ترمم از يک ارتفاع سه متري زمين خوردم و مفصل آرنج و دماغم شکست. تقريبا 7-6 ماه هيچ کاري نمي توانستم بکنم. من در حرکتي اين آسيب را ديدم که دوستان انگليسي ام مي گفتند خيلي خوب آن را انجام مي دهم. يعني در حرکتي که فکر مي کردم خيلي ماهرم بعد از چهار سال اين ضربه را خوردم.
آرمان: فکر مي کنم تو اصل اول را رعايت نکردي. (اين اصل را آرمان خلق کرده !) اصل اول اين است: « وقتي خسته اي پارکور نکن.» تا به حال هر کدام از ما آسيب ديده ايم به آن مرز خستگي رسيده ايم. جايي که توان جسمي ات تحليل مي رود و جالب اين که تو آن موقع وسوسه مي شوي که بگذار اين حرکت را هم بزنم. دقيقا اين جمله را که مي شنوي بايد منتظر آسيب ديدن باشي و به قول ما «رب» مي شوي.
http://i12.tinypic.com/4r9to9j.jpg
ميلاد: بعد از اولين تمرينم با اميرحسين جلوي دانشکده فيزيک (دانشگاه شريف) که انگار براي پارکور کردن ساخته شده، اين قدر به خودم فشار آوردم که تا يک هفته نمي توانستم راه بروم و همه به من مي خنديدند.
افشين: يک روز در باشگاه داشتم روي هوا مي چرخيدم تا «بک فيليپ» بزنم که مچ پايم رفت زير بدنم. فقط يادم مي آيد وسط باشگاه خوابيده بودم و گريه مي کردم و داد مي زدم.
اميرحسين (اميرو): البته يک چيز هم بايد بگوييم که در «پارکور» اصلا قرار نيست آسيب ديدگي باشد. علت آسيب هاي ما هم يا خستگي بوده يا اشتباه. مثلا ما براي فرود حرکتي به اسم «رول» داريم که ضربه را مي گيرد و باعث مي شود زانوها و ساق هايت آسيب نبينند. اسمش ورزش خطرناک هست اما اگر هوشيار باشي آسيب نمي بيني.
آرش: من هر موقع کار کردم خسته نبودم (خنده جمع) و به همين خاطر تا حالا آسيب نديده ام.
آرمان: آن اول ها که جوگير بودم خواستم روي ميله نيم پشتک بزنم. تا وسطش خوب آمدم و بعدش تنها چيزي که يادم مي آيد اين است که ديدم ميله دارد به من نزديک مي شود و با صورت روي آن آمدم.
اميرحسين (اميرو): اولين بار که داشتم از ديوار صاف بالا مي رفتم بغل زانويم به ديوار گير کرد و يک خراش بزرگ برداشت، ولي آسيب ديدگي جدي نداشته ام.
احسان: من در اوج آمادگي جسماني بودم. دقيقا 7 ماه پيش بود که داشتيم براي يک کليپ کار مي کرديم. در حرکتي که من قبلا زياد روي آن کار کرده بودم درست به خاطر يک محاسبه کوچک که به آن توجه نکرده بوديم آسيبي ديدم. قرار بود از يک پشت بام به پشت بام ديگري بپرم. همه تمرين هاي ما در شب انجام شده بود و ايزوگام سقف آن موقع سفت بود اما وقتي ظهر من اين پرش را انجام دادم، ايزوگام بر اثر گرما نرم شده بود. در پرش بين اين دو پشت بام که فاصله شان از هم تقريبا 7/5 متر بود، دو پايم چسبيد توي ايزوگام و اين باعث شد مينيسک زانويم پاره شود و مجبور شوم جراحي کنم. اين يک مصاحبه کوچک بود که ما به آن توجه نکرده بوديم. سيستم ما با سيستم بدلکاران فرق مي کند. آنها هميشه يک ايمني دارند ولي مال ما کاملا واقعي است که فقط با تمرکز حواس و محاسبات دقيق مي تواني آن را درست انجام بدهي.
در «پارکور» همه چيز به هنر حرکت کردن تو برمي گردد. در حقيقت هدف در نهايت اين است که تو از جايي به جايي ديگر بروي، يکسري حرکت را بزني و آسيب هم نبيني. آن موقع است که تو به عنوان يک انسان حس مي کني با توانايي هاي خودت تمام محدوديت ها و مرزهايي را که براي يک انسان وجود دارد از بين برده اي و اين برايت لذت بخش است.
بچه ها از يک چيز ديگر هم در «پارکور» لذت مي برند. چيزي که سباستين گفته. اين که در پارکور هيچ رئيسي وجود ندارد، هيچ مسابقه اي نيست و تو با کسي کل کل نمي کني. همه کنار هم فقط تمرين مي کنند تا پيشرفت کنند. اين که من از تو بهترم و از اين جور چيزها وجود ندارد.
افشين: هر شخصي مي تواند از يک ارتفاع بپرد و هر کسي با روش خودش اين کار را مي کند. مهم اين است بعد از اين پرش چه اتفاقي براي تو مي افتد. يکي سالم مي آيد، يکي دست و پايش مي شکند، يکي هم شايد بميرد. اما پارکور مي آيد اين را به ما نشان مي دهد که با چه حرکتي تو سالم مي ماني و کارت را هم مي کني. مهم اين است که تو روي حرکتت تمرکز و فقط به آن فکر کني و تجسمش کني.
احسان: در حقيقت ما تا زماني که از نظر ذهني بر حرکت غالب نباشيم آن را انجام نمي دهيم. وقتي به مرز 100 درصد رسيديم آن را انجام مي دهيم.
ميلاد: من هيچ وقت به نشدن حرکت فکر نمي کنم. اين خيلي چيز مهمي است. چون اگر فکر کنم که مي افتم، مي افتم و همه چيز خراب مي شود. آخر حرکت را خوب مي بينم و آن را اجرا مي کنم. اينجا بحث نترس بودن و ريسک پذيري هم هست و اين که تو احتمال هايي خيلي کم هم را در نظر بگيري.
آرمان: تو بايد يک تعادل بين ريسک و منطق برقرار کني. اگر منطق زياد شود، تو به اين فکر دچار مي شوي که نکند فلان اتفاق بيفتد. اگر هم ريسک زياد بشود آن وقت تو کاري را مي کني که در توان فکري ات نيست و آن وقت ...
پارکور تاثيرات زيادي روي شخصيت ما داشته. اولين چيزي که خيلي مشهود بود و کلي روحيه آدم را عوض مي کند اين است که ديد تو نسبت به شهر عوض مي شود. الان وقتي ديواري را در شهر مي بينيم يک لحظه پيش خودمان تصور مي کنيم داريم از آن بالا مي رويم يا از آن پشت بام در حال پريدنيم. شهري که تا حالا همين طور معمولي از کنارش رد مي شدي، حالا تمام تمرکز و حواست را به خود جلب مي کند، با آن کانکت مي شوي و درباره اش تخيل مي کني. خيلي لذت بخش است. حس زنده شدن در شهر.
دوم اين که تو مجبوري از ترس هايت بگذري و اين در زندگي عادي خيلي کمکت مي کند. اين که از هر مانعي اگر بخواهي مي تواني رد شوي. زندگي با مانع ها و سختي هايش برايت جالب مي شود. يک جورهايي آدم را جنگجو مي کند، يک مبارزه جويي لذت بخش و مثبت.
(کول زرو : خیلی حال کزدم دیدم بچه های باحال اکباتان اینجا هم سهم داشتن)
komeil66
07-20-2007, 02:46 AM
ممنون برای پستت
خوشحال میشیم بازم از ستون رها تو اعتماد اینجا مطلب بزاری
بالاخره همه 40چراغیها علاقه خاصی به رها و ژوله دارن
حتما این کار را خواهم کرد http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/happy.gif
coolzero
07-25-2007, 01:28 PM
سایت 40 چراغ مدت مدیدیست که بهروز نشده D:
coolzero
07-28-2007, 12:53 AM
از ترشي تا مانتو
نويسنده : دنا درفشي
پيراهني بلند كه تا مچهاي ماكت را پوشانده، از جنس حرير و بسيار نازك. روي آن كتي كوتاه از جنس كتان، تمام پوشيدگي ماكت را بر عهده گرفته است. «عذر ميخوام يعني اگه ما اينو تو خيابون بپوشيم نميگيرنمون؟» مرد مشتريهاي ديگر را رها ميكند و جواب ميدهد: «نه خانوم! شما اينو بخريد. اگه گرفتنتون ما خودمون ميآييم و آزادتون ميكنيم.»
وزارت كشور به همراه استانداري و صدا و سيما دومين دوره جشنواره زنان سرزمين من را برگزار كرده و سه طبقه از ساختمان كانون پرورش فكري كودكان در خيابان حجاب را به اين جشنواره اختصاص داده است. ساختمان نسبتاً شلوغ است. از در كه وارد ميشويم، غرفههاي مختلف را ميبينيم كه كنار هم چيده شدهاند. اولين غرفهاي كه به چشم ميخورد، غرفه مسابقه حضوري است. دختران غرفه با پوششي اسلامي (چادر) به بازديدكنندگان برگههاي پرسش و پاسخ ميدهند. سؤالها در مورد زندگي و نوع رفتار حضرت فاطمه(س) است. «اگه شركت كنيد، فردا قرعهكشي ميكنيم و به چند نفر اول جايزههاي نفيسي تعلق ميگيرد.»، «جايزههاتون چي هست؟»، «نفيسه ديگه».
كمي آن طرفتر غرفهاي است پر از روسري و شالهاي رنگارنگ. زني در غرفه ايستاده و طرز طراحي و رنگآميزي روسري را با موم و رنگ به بازديدكنندگان نشان ميدهد. چند غرفه دانشگاههاي مختلف هم اطراف اين غرفه خودنمايي ميكنند. آنها چيزي براي فروش ندارند و فقط طراحي دانشجويان خود را براي معرفي كار دانشگاه به نمايش گذاشتهاند. طبقه پايين مربوط به غرفههاي استانها و اقوام مختلف است. هر كسي از هر قومي نوع پوشش خود را آورده تا در جشنواره نشان دهد. پيرزني با عينك تهاستكاني كه با كش به گوشهايش وصل شده در غرفه سيستان و بلوچستان نشسته و مشغول سوزندوزي است. دم غرفه شلوغ است و پيرزن ميدوزد و براي هر كسي كه سؤال ميكند، توضيح ميدهد كه چطور اين كار سخت را انجام ميدهد. بارزترين چيزي كه در صورت پرچروكش ديده ميشود، لبخندي است كه لحظهاي محو نميشود.
در غرفه يزد و كرمانشاه خبري از پوشش محلي نيست. آنها شيرينيهاي محلي خود را ميفروشند به همراه ديگر وسايل تزييني.
كمي آن طرفتر غرفهاي بينام و نشان مشغول فروختن ترشي و مربا و چاشنيهاي ديگر است. از مسئول غرفه ميپرسم: «اينجا جشنواره پوشش محلي است، شما چرا هيچ پوششي را در غرفه ارائه ندادهايد؟»، «خب خانوم ما پوشش محلي خاص نداريم، ولي كلي شيريني و مربا و ترشي داريم. همونها رو هم آورديم.»
بعد از قسمت اقوام به غرفههايي ميرسيم كه متعلق به توليديهاي مانتوست؛ همان مانتوهايي كه توي هفتتير، تجريش و هفتحوض پر است. «چرا قيمت مانتوهاتون از مغازه ارزونتره؟ از انبار مانتوها رو آورديد؟» «نه خانوم، انبار كدومه، به خاطر جشنواره قيمتها رو كم كرديم. البته كسي ازمون نخواسته كه ارزونتر بفروشيم. اين ابتكار خودمونه. مثلاً اين مانتوي مجلسي رو شما توي مغازه خودمون ميخريد 35 هزار تومان، ولي اينجا ميفروشيم 21 هزار تومان.»
طبقه بالا هم متعلق به غرفههاي بينالمللي است كه از 22 كشور مسلمان تشكيل شده. «غرفههاي بينالمللي خوب بود؟» از دختري كه به
سمت در خروجي ميرود، ميپرسم و او ميگويد: «بد نبود، ولي بعضي از غرفهها واقعاً قسمتهاي احمقانهاي داشتند، مثلاً غرفه تركيه يه لباس خيلي خيلي ساده رو كه آدم ميتونه با 10 تا 15 هزار تومن تهيه كنه، ميفروخت 55 هزار تومن. ولي غرفه افغانستان و هند هم خوب بود و هم قيمتهاي مناسبي داشت. در كل جشنواره بدي نبود. ولي انتظار ما خيلي بيشتر از اين بود.» دختر خود را طراح لباس معرفي ميكند و ميگويد: «نظرات من كاملاً كارشناسي است.»
اكثر بازديدكنندگانِ غرفههاي بينالمللي، غرفه تركيه را گرانترين و غرفه افغانستان را بهترين انتخاب ميكنند.
اينجا قسمت اصلي جشنواره است، يعني همان نمايش زنده شوي لباسهاي اسلامي. وسط سالن، سكويي به شكل صليب قرار دارد، دور تا دور سكو را صندلي چيدهاند براي تماشاگران. نمايش شروع ميشود:
دو دختر جوان هر كدام با نوع متفاوت از پوشش اسلامي از دو دري كه دو طرف سكو قرار گرفته بيرون ميآيند. فيگورهايشان كاملاً شبيه مانكنهاي خارجي است. كنار هم ميرسند مكث كوتاهي ميكند و بعد هر كدام به يك طرف صليب ميروند. دوباره ميايستند و برميگردند و با هم به سمت انتهاي صليب حركت ميكند. آنجا دوباره مكثي كرده و برميگردند و از در مخالف دري كه وارد شدهاند خارج ميشوند و بعد نوبت سري ديگر است. از خانمي كه با من داخل سالن آمده و از مسئولان جشنواره است، ميپرسم: «تا كي اين جشنواره ادامه دارد؟» تا هفدهم غرفهها هستند و هجدهم هم اختتاميه برنامههاي دفيله است» «دفيله يعني چه؟»، «دفيله همان رژه رفتن روي سن خودمان است ديگر.»
komeil66
07-28-2007, 02:58 AM
آخرين متد نظم در جهان
ابراهيم رها
ديروز در مطلب من، بدفرم، چاپ شده بود برخرم، آنوقت من مي گويم همه جاي اين مملکت از اون بالا کفتر ميايه، شما بگوييد نه. در بحث هاي مجلس با دولت بر سر فروش بنزين آزاد، حرفي زده شده که به گمانم اهميت فراواني داشت. رئيس مجلس گفته؛ «مردم بايد بترسند تا نظم جا بيفتد.» ما فکر مي کنيم در تمام کشورهاي دنيا که نظم بسيار چشمگير است، اين کارها را مي کنند؛ الف) در سوئد، صبح به صبح مردم را پيش از رفتن به سر کار از تونل وحشت عبور مي دهند. ب) در کانادا يکي پشت در خانه مردم قايم مي شود و وقتي آنها از خانه بيرون مي آيند، مي رود جلو و مي گويد وه، سپس آنها به شدت مي ترسند و کارها منظم مي شود.ج) در آلمان يکي شب ها پشت پنجره خانه ها مدام مي گويد هووووو، د) در امريکا و انگلستان هم ...
وزير ارشاد گويا تشريف برده اند به تحريريه يک روزنامه ورزشي و گفته اند؛ «از حمايت مربيان تيم ملي دست برنداريد، نگذاريد دست اجنبي به تيم برسد.» الف) عزيز دل برادر، اين جنگ واترلو نيست ها، اين مسابقه فوتباله. ب) ما تا آخرين قطره خون در برابر مربيان خارجي ايستادگي خواهيم کرد. ج) در شرايط کنوني پس از امريکاي جنايتکار، بزرگ ترين دشمن ما فابيو کاپلو است. د) عرض مي کنم که مدتي است کرور کرور از اون بالا کفتر ميايه،دو تا سوژه خوب ديگر هم بود که مدام به من مي گويند جا کم است و ننويس. اي مردم با «اعتماد» تماس بگيريد و بگوييد جاي من را زياد کنند، خدا خيرتان بدهد،
komeil66
08-02-2007, 03:18 AM
خيرمقدم آقاي افروغ،
ابراهیم رها
آقاي باهنر، نايب رئيس مجلس گفته به جاي تعبير کودتاي خزنده بگوييم سيل خروشان آزادي مطبوعات. از اينکه فرهنگستان ادب فارسي در حال تکثير است خوشحاليم و در راستاي پيشنهاد جالب توجه باهنر ما هم پيشنهادهايي ارائه مي کنيم. دوستان لطفاً در صحن علني مجلس اينها را بخوانند؛ الف) به جاي تعبير مهار تورم بگوييم چه خوشگل شدي امشب، ب) به جاي تعبير وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي بگوييم مامور تعيين کادر فني تيم ملي فوتبال و تغيير سيستم 2-4-4 به 2-5-3 ج) به جاي تعبير اوضاع بسيار اسفناک است بگوييم از اون بالا کفتر ميايه. گويا عماد افروغ در ذهن چندتا سوال داشته که پرسيده اما چون يقين دارم مثل سوال هاي قبلي اش به پاسخ مناسبي نخواهد رسيد، تصميم گرفتم خودم جواب بدهم. پرسيده؛ «آيا گراني مهار شده و قدرت خريد مردم افزايش يافته؟» الف) بله افزايش يافته منتها دوستان حواس شان نبوده عبارت «افزايش يافته» را به گراني مرتبط کرده اند، عبارت «مهارشده» را به قدرت خريد مردم، ب) بله، از شما مي خواهيم کوتوله سياسي نباشيد و در يک اقدام فري سايز اين حرف ها را کنار بگذاريد. ج) قيمت خانه روبه رويي ما از متري 700 هزار تومان در يک سال گذشته به متري يک ميليون و 800 هزار تومان رسيده، رئيس جمهور اما مي گويند قيمت مسکن 15درصد گران شده، لطف کنيد اقدامي به عمل بياوريد که صاحبخانه روبه رويي ما نسبت به درس رياضي دقت بيشتري داشته باشد تا ما بتوانيم آنجا را بخريم، د) آقاي افروغ، گويا شما يکي دو سالي است ايران تشريف نداشته ايد. ضمن عرض خيرمقدم، ورودتان به وطن را خيرمقدم عرض مي کنيم،
coolzero
08-11-2007, 05:17 PM
برنامه سازی شهروندان برای تلویزیون (شما روی ایر هستید)
درباره پدیدهای به نام «شهروند خبرنگار» بارها نوشتیم و گفتیم که با پیشرفت تکنولوژی و ارزانتر شدن و در نتیجه همگانی شدن ابزاری مانند موبایلهای دوربیندار شهروندان عادی در مقام خبرنگاران قرار گرفتهاند و دقیقهای نیست که یک خبر روی وبلاگها یا یک ویدئو در سایتها به اشتراک گذاشته نشود.
با همهگیر شدن این پدیده سایتهای اشتراک محتوا اقبال بیشتری پیدا کردهاند. این روزها سایتهایی چون یوتیوب از پربینندهترین سایتها محسوب میشوند و حالا کمکم شبکههای تلویزیونی راهاندازی میشوند که تولیدات «شهروند خبرنگار»ان را پخش میکند.
شبکه تلویزیونی «کارنت» که در سال 2005 افتتاح شد در این زمینه پیشرو بوده و نزدیک به سی درصد از پخش روزانه خود را به برنامههایی اختصاص داده که بینندگانش آن را تولید میکنند. به گفته مارک گلدمن مدیر اجرایی کارنت، مخاطبان این شبکه، هر روز با ارسال برنامههایی در موضوعات مختلف خبری، مسائل روز، مد روز، موسیقی و اجتماعی به تنوع برنامههای این شبکه کمک می کنند. شاید برایتان جالب باشد که بدانید بنیانگزار این شبکه کسی نیست جز «ال گور» معاون «بیل کلینتون» رئیسجمهور سابق آمریکا. همان کسی که فیلم مستندش را با نام «حقیقت تلخ» در اسکار 2007 جایزه بهترین فیلم مستند را از آن خود کرد. پس بعید نیست که چنین فردی به راهاندازی چنین شبکهای علاقمند باشد.
کارنت به گفته بنیانگزارش «پاسخگوی نیاز نسل اینترنت» است و با حضور مردم در این رسانه به گسترش مردمسالاری کمک میکند. این تلویزیون محبوبیت فوقالعادهای هم دارد چرا که 40 میلیون آمریکایی مشترک آن و دریافتکننده برنامههایش هستند. یکی از برنامههای پرطرفدار این تلویزیون «پاد» نام دارد که شامل برنامههای سه تا هفت دقیقهای از تولیدات بینندگان است. توجه «کارنت» به کاربران اینترنت آن قدر هست که با همکاری گوگل هر ساعت یک بخش خبری سه دقیقهای را به موضوعهای مورد علاقه وبگردها اختصاص داده است.
کوین ایپس که از ساکنان سانفرانسیسکو است یکی از مخاطبان کارنت تی وی است که به تهیه برنامه برای این شبکه مشغول است. او ساختار آزاد این شبکه را علت همکاری با آن میداند چرا که این شبکه به او اجازه داده تا کارهایش را برای مخاطبان آمریکایی به نمایش بگذارد بدون آن که دخل و تصرفی در محتوای آن انجام دهد.
این روزها «کارنت تیوی» تنها در آمریکا محبوب نیست بلکه شهروند خبرنگاران بریتانیایی نیز از آن استقبال زیادی کردهاند به نحوی که این شبکه از سال 2007 فعالیت خود را در بریتانیا و ایرلند آغاز کرده است. جالب است که 40 درصد برنامههای ارسالی این شبکه را بینندگان خارج از آمریکا تأمین میکنند.
komeil66
08-11-2007, 08:05 PM
آي قلبم،
ابراهيم رها
يک برنامه يي شب ها از شبکه سوم پخش مي شود که با وجود آنکه جواد رضويان ندارد اما خنده دار است. با وجود آنکه مهران مديري ندارد گاهي خيلي خنده دار است، مثلاً چندي پيش مجري برنامه را عوض کردند و مجري جديد آمد و گفت مجري قبلي قلبش ناراحت است و نمي تواند برنامه زنده اجرا کند. الف) راست مي گويند سن بيماري قلبي در ايران به شدت (گويا خيلي به شدت،) کاهش يافته است. ب) مواظب باشيد با چه کسي مصاحبه مي کنيد، چون احتمال دارد بيماري قلبي بگيريد. ج) آها، از اون لحاظ؟ د) پسر جان، خداحافظ همين حالا، مي خوانيم چون رحيم مشايي معاون رئيس جمهور است و نه وزير، مجلس حق ندارد عملکرد او را در صحن علني مورد سوال قرار دهد. در اينجا براي تنوير همه جاي افکار عمومي، کساني را که حق دارند از رئيس سازمان ميراث فرهنگي گردشگري سوال کنند، ذکر مي کنم؛ الف) کوروش کبير، او هم فقط مي تواند بپرسد آب اين استخري که روي سر منه کي عوض مي کني، کمبوجيه اينا مي خوان شنا کنن؟، ب) داريوش هخامنشي، او هم فقط مي تواند بپرسد چرا آب بستي به قبر پدرجدم؟ ج ) ادوارد دست قيچي. دليل خاصي هم ندارد، وقتي مجلس و مردم نمي توانند در مورد ميراث فرهنگي شان سوال کنند لابد ادوارد دست قيچي بايد سوال کند، پريروز يک خط درباره توقيف شرق نوشته بودم که حذف شد. اين را گفتم که نگوييد حواسم پرت است. الان هم به اين اميد که آب ها از آسياب افتاده و حذف نمي کنند، نوشتم،
komeil66
08-12-2007, 02:25 PM
برو واسه خودت
ابراهيم رها
رئيس سازمان تربيت بدني - محمد علي آبادي - در مراسم استقبال از تيم ملي بسکتبال ايران که قهرمان آسيا شده و مربي اش ترومن است، گفته؛ تيم هاي ملي بزرگسالان ما متعلق به مربيان داخلي است. ضمن تشکر از اين گوهرباري ات همه گير عرض مي کنم که الف) هر سخن جايي و هر نکته مکاني دارد يعني کشک، ب) ترومن در واقع ايراني است زيرا قبلاً مردان ايراني سفر خارج زياد مي رفته اند ج) در راستاي بند ب ما فقط مانده ايم علي آبادي ماجرا را از کجا فهميده، اي شيطون، د) لطف کنيد نتيجه آزمايش دي ان اي را به عموم ملت ايران نشان بدهيد. نجابت نماينده مجلس در امتداد همين گوهرباري ات همه گير در روز خبرنگار گفته خبرنگاران ولگرد در مجلس زياد شده اند. الف) عرض کرديم که هر سخن جايي و هر نکته مکاني دارد يعني برو واسه خودت، ب) ايشان تازه نجابت به خرج داده اند به ولگرد تشبيه کرده اند. ج) نجابتت منو کشته. د) نجابت جان شما که معلوم است با ما روزنامه نگارها ميانه بسيار خوبي داري پس يک زحمتي بکش، در مجلس، يک نگاهي بينداز ببين حوالي صندلي ات از اون بالا کفتر ميايه؟، بانک مرکزي اعلام کرده نرخ تورم به 8/14 درصد رسيده و چون گفته اند تورم رواني و ذهني است پس الف) بانک مرکزي اخيراً قرص اکس مي زند. ب) طفلک بانک مرکزي روانش به هم ريخته. ج) روانت رو بخورم، د) آي روان روان بيا به بالينم.
coolzero
08-14-2007, 01:50 AM
خیلی رها باحاله
امیدوارم مشگلی براش درست نکنن
عکس ازش نداری؟ من همشونو از نزدیک دیدم حرف هم زدم ولی رها رو ندیدم!
komeil66
08-14-2007, 02:26 PM
خیلی رها باحاله
امیدوارم مشگلی براش درست نکنن
عکس ازش نداری؟ من همشونو از نزدیک دیدم حرف هم زدم ولی رها رو ندیدم!
نه ،من عکسی تا حالا ندیدم از این بشر http://my.blackmice.com/images/smilies/biggrin.gif
komeil66
08-14-2007, 02:29 PM
شماره جدید مثل اینکه با بهرام رادان مصاحبه کردند .
من گیرم نیومد .
اگه جایی گیر آوردید تو نت بذارید اینجا http://m1.freeshare.us/155fs504862.gif
komeil66
08-14-2007, 02:36 PM
کرکره را پايين بکشيم؟
ابراهيم رها
مي نويسم «دولت نهم» تبديل مي شود به «دوستان»، مي نويسم رئيس جمهور تبديل مي کنند به «يکي از مسوولان». از غلامحسين الهام هم نمي شود حتي يک کلمه نوشت. من رسماًفرض کنيد سرگيجه گرفته ام. واقعاً دارم به اين فکر مي کنم که کرکره اين ستون را پايين بکشيم. شما مخاطبان قشنگ هم اگر موافقيد با روزنامه تماس بگيريد و نظرتان را بگوييد.گويا، احتمالاً دو تن از دوستان که در يک جايي يک سمتي داشته اند يک مقدار استعفا داده اند. گمانم ادله استعفاي اين دوستان نهم از کابينه يکي از مسوولان اينها باشد؛الف) براي کل کابينه يک نفر کافي است، همه رقمه، باورکنيد،ب) خواسته اند در مخارج و هزينه هاي سفرهاي استاني صرفه جويي کنند.ج) هر دم از اين باغ بري مي رسد.د) خوب است که ساير دوستان نهم هم به اين عمل نيک تاسي کنند مخصوصاً آن دوستاني که خيلي به فرهنگ علاقه دارند،بعضي نشريات اصولگرا پيشنهاد داده اند مطالب نشريات سوسولگرا پيش از چاپ کنترل شود، الف) خوب است در مرحله بعدي پيش از نوشتن مطلب آن را کنترل کنيد. ب) در مرحله بعد پيش از نويسنده شدن فردي را که قرار است مطلب را بنويسد کنترل کنيد.ج) بعد پيش از خواندن و نوشتن آموختن آن فرد، کنترل کنيد.د) در مرحله نهايي پيش از به وجود آمدن نويسنده کنترل کنيد، راه هاي کنترل هم الان ارزان و فراوان است و همه جا هم هست، بچه که عمر و نفسه/ يکي خوبه تا دو بسه، مخصوصاً اگر قرار باشد روزنامه نگار شود، گويا گفته اند «ازدواج مجدد به اجازه همسر نياز ندارد»، عزيز من همين جوري هم امروزه در زندگي مردم از اون بالا کفتر ميايه، شما ديگر از اين زحمت ها نکشيد،
jerii
08-14-2007, 03:26 PM
ابراهیم رها زده به سیم آخر!!!!!!!!!!!!!
coolzero
08-14-2007, 10:14 PM
همه زدن به سیم آخر! ما هم زدیم به سیم آخر!
این کشور واقعا انگار اصلا قانون نداره بدون پرسیدن نظر بقیه یکی رو از کار برکنار میکنن و یکی دیگه رو میذارن! هیچ حرف مخالفی رو هم قبول نمیکنن فقط باید موافق اونا حرف بزنی! وزیرهای این دوره همه انقدر با احمدینژاد نزدیک بودن که وزیر شدن حالا اونا هم اخراج کرده! روزنامه ها هم که بی دلیل توقیف میشن!!
ببخشین تاپیک منحرف شد!
این سایتشونو آپدیت نمیکنن خداااااااا کم کم باید برم یه اسکنر بخرم D:
komeil66
08-16-2007, 03:11 AM
من می ترسم این رها یه کاری کنه این اعتماد هم توقیف شه !
komeil66
08-16-2007, 03:19 AM
http://my.blackmice.com/images/smilies/biggrin.gif
کفتر در فرانسه
ابراهيم رها
خوانديم که دليل برکناري وزيري هامانه- وزير سابق نفت- اين بوده که يک شخص عزيزي را به او گفته اند به مديرعاملي بگمارد و آقاي وزير با اين استدلال بي پايه، کم ارزش و بي اهميت که «فرد مورد نظر چنين تخصصي ندارد» از اين کار سر باز زده و طبعاً بعد از مدتي مجبور به استعفا شده است.
الف) راستش درست نمي گويند استعفا بوده يا برکناري، گويا، ما از آنجا بيرون رفتيم،
ب) آيا يک وزير بايد اين حق را به خود بدهد که وقتي «يکي از مسوولان» از او مي خواهد يک نفر را مديرعامل کند، استدلال هاي تخصصي بکند؟ پس شرم و حيا چه مي شود؟
ج) راستي چرا يکي از مسوولان به وزراي ديگر، مخصوصاً در حوزه فرهنگ، مديرعامل پيشنهاد نمي کند؟ شايد خدا خواست و آنها هم مخالفت کردند،
مسعود ده نمکي پس از حضور در جشنواره کن در کشور فرانسه گفته؛«من در هر کاري وارد شوم تا آخرش مي روم.»
الف) رفته بوديد فرانسه تا آخر کار برويد؟،ب) شما که فرانسه تشريف برديد، جسارتاً مشاهده نکرديد که در زمان حضورتان در فرانسه، از او بالا کفتر بيايه؟، راستي تا يادم نرفته براي بهبود کيفيت اين ستون از دوستان مي خواهيم که مجدداً لب به سخن بگشايند. دست شان درد نکند.
komeil66
08-16-2007, 03:26 AM
اخبار
ابراهيم رها
مطلب ديروز را که حتماً خودتان متوجه شده ايد مثل زمين هاي زراعي علي آباد شخم خورده بود اساسي، در مملکت ما که حتي درباره مسعود ده نمکي نمي شود طنز نوشت (فکر کن،) يعني طنزنويس بايد برود کپه لالا، گمانم به جاي طنزنويسي بهتر است بروم اخبار بگويم، مثلاً اينجوري (با صداي کلفت بخوانيد)به گزارش واحد مرکزي خبر «يکي از مسوولان» به سفر خارج رفته و ديروز با رئيس دولت افغانستان ديدار کرده است. بيشتر از اين هم به کسي مربوط ... الف) نيست، ب) هست اما ما اگر بنويسيم حذف مي شود. ج) هست اما در آنجا از اون بالا هيچ کفتري نمي آمده، خيال تان راحت، د) منم گاو مشت حسنم،اينک به ادامه اخبار در دنباله همکارم توجه بفرماييد؛ احمد مسجدجامعي وزير دولت سابق که تمام مشکلات ايران از دوران هخامنشيان تا امروز به گردن آنها است، دو روز پيش يک حرف بسيار زشتي زده است که بدين شرح مي باشد؛«برج ميلاد مثل نيزه يي به آسمان فرو رفته است.» همکارم مي گويد الف) اينجوري حرف مي زني اون وقت راجع به برج آزادي چي مي خواي بگي؟ ب) برج ميلاد تنها به اين دليل به آسمان رفته که ببيند آيا از اون بالا کفتر ميايه؟، ج)جيم و دال هم ندارد، اخبار است مثلاً، ستون جنگ سرد که نيست.گويا رفقاي «دوستان نهم» سفرهاي پيش انتخاباتي شان براي کسب آرا در مجلس هشتم را شروع کرده اند، به گزارش واحد مرکزي خبر، خوب کرده اند، از اينکه شنونده اين بخش خبري بوديد متشکرم. (تمام شد، ديگر صدايتان را کلفت نکنيد.)
plusdeck
08-16-2007, 05:26 AM
چلچراغ هم اون چلچراغای قدیم!
یادمه شماره های سال های قبل رو بیشتر بخاطر طنز نوشته های کودک فهیم ژوله میخریدم و با چه ذوقیم میخوندمش.
بعد میرفتم سراغ ساندویچ های بزرگمهر و یه گاز از ساندویچ میزدم و بعد یه راست میرفتم سراغ نوشته های فوق العاده بزرگمهر شرف الدین. چه مخی بود! الانم هست. برای من یه قهرمان بود، الانم هست.
موسیقی جهان میر اسدالله رو با اینکه خیلی یه طرفه قضاوت میکرد با دقت میخوندم. براش خیلی احترام قائلم و یه جورایی مدیون! چون فضای فکری منو در مورد موسیقی خیلی تغییر داد... ولی نحوه قضاوتش در مورد پینک فلوید رو اصلا نمیپسندیدم و باب مارلی رو هم که به نظرم اونقدرام شایسته تعریف و تمجید نبود. موسیقی متال رو هم که اصلا حرفشو نزن چون حس تنفر نسبت به این موسیقی قشنگ تو نوشته هاش موج میزنه.
گزارش های اجتماعی ناصر ضابطیان گهگاه قشنگ بود و میخوندمشون و نفوذیای شیما شهرابی هم که برای سرگرم کردن خوب به نظر میومد!
چرا اینقدر افعال ماضی بکار بردم؟! چون الان دیگه اون حس قبلی رو نسبت بهش ندارم. احساس میکنم دیگه اون جرات و جسارت قبلی رو نداره، دچار روزمرگی شده، دیگه شرمین نادری با تمام احساس نامه ها رو نمیخونه و جواب نمیده، ابراهیم رها هم که .... بزرگمهر هم که خیلی کم پیدا شده! از این یارو جلال سعیدیم اصلا خوشم نمیاد چون خیلی بشر کم ظرفیتیه و گاهی بعضی از پاسخ هاش بجای طنز آلود بدون بوی توهین و .... میده!
گهگاه این داستان کوتاه هایی که سجاد صاحبان زند گلچین میکنه جذابیت داره برام و دیگه هیچ!
سایت چلچراغم که کشته منو مخصوصا اون فرومش!
komeil66
08-18-2007, 07:25 PM
نامزدبازي
ابراهيم رها
يکي از مسوولان قوه قضائيه از دولت «يکي از مسوولان» يک انتقاداتي کرده که من لازم مي بينم دلايل اين مساله را براي عموم مردم ايران شفاف سازي کنم.الف) چون ايشان پيام سوم تير را ...،يعني همچين خوب تفهيم اتهام نشده اند، ب) چون ايشان با يکي از مسوولان به سفرهاي استاني نرفته اند. ج) چون ايشان نمي بيند که کل مشکلات مملکت مرد، چالش کردن، خلاص، د) چون احتمالاً ايشان هم متوجه شده اند در آسمان دولت نهم، از اون بالا کفتر ميايه.چون چند روزي است دو وزير از کابينه برکنار شده اند، مدام همه از نامزدهاي اين دو وزارتخانه حرف مي زنند.الف) پنجشنبه آينده، نامزدي وزارتخانه ها، 5 تا 7 به صرف شيريني و شام. مکان؛ منزل يکي از مسوولان، ب) يک ماه بعد، عقد و عروسي با هم که خرجش هم کمتر بشود در راستاي عدالت محوري.ج) يک سال بعد، نامزد پارسال، با يکي از مسوولان رابطه شان از ماه عسل بدل به سرکه شده است، د) يک سال و نيم بعد، يکي از مسوولان به نامزد سابق مي گويد برو خونه بابات. با اون اخلاق مزخرفت. ناشزه يي طلاقت مي دم، تا تو باشي گير ندي. کشک بادمجونات هم مثل ملات سيمانه،اميدواريم هرچه مي گذرد، کمتر سانسور شود. (دروغ گفتم، اميدوار نيستم) براي نمونه يک مورد سانسور شده را پيش پيشکي مي نويسم، الف) اولي، قديميه. ب) دومي، مودبه. ج) جوان ناکام. د) چهارمي، آتيشش تنده. (چيزي نفهميديد، عيبي ندارد، طنز ما هر روز سرانجامش اين است، شما فکر کنيد از اون بالا کفتر آمده.)
coolzero
08-18-2007, 07:47 PM
سایت 40 چراغیا که فعلا تعطیله
چند تا عکس از آخرین شب چله 40 چراغ براتون میذارم ( دعا کنین امسال بتونم برم):blush:
http://i10.tinypic.com/6gxp3wz.jpg
باران خانوم و خانواده . باران خیلی قشنگو احساساتی حرف زد پدرشم کاری کرد همه براش دست زدن
http://i11.tinypic.com/52n71ue.jpg
بهرام با تیپ باحالش تو شب چله همه دوسش داشتن
http://i12.tinypic.com/5z2jplc.jpg
فکر کنم اسمشون قیصر امین پور بود
قول دادن سخنرانی نکنن ولی کلی حرف زد خوبم حرف زد
http://i17.tinypic.com/6bxrwcy.jpg
سن 40چراغ و جمعیت سرحال
http://i15.tinypic.com/522uixz.jpg
آقای ابطحی : آحوند باحال که هم orkut عضو هم کلی چت میکنه رفیق گرمابه گلستان آقای خاتمی
ول کن لپ بچه رو:D
jerii
08-18-2007, 08:18 PM
سلام آقا احسان عصبانی ولی مهربون
اومدم تا من هم باهاتون باشم
اگر کم میام و پیدام نیست دلیلش اینه که مثل شماها نمی تونم نظر بدم و چیزی بنویسم فقط می تونم بخونم
حالا احسان می گه بهونه میاری.....
از صفحه ی گاو خشمگین رها خیلی خوشم اومده و باهاش حال می کنم و می دونم سرش به باد می ره با این کاراش....
با صفحات وبلاگ (بعضی هاش )حال می کنم
محرمانه خوب/زورخونه خوب.....
jerii
08-18-2007, 08:42 PM
توی شماره ی 256 مطلبی رو سجاد صاحبان زند نوشته با عنوان((در طرفداری از امیر قلعه نویی؛بازیکن های حاشیه ساز و تاکتیک ناپذیر))
از این مطلب زیاد خوشم نیومد/جاهای بی منطقش زیاد بود
مثلا یه جایی گفته::
آیا فراموش کرده ایم همین بازیکنان تیم ملی(با چند نفر تغییر)با همدستی و خوردن 7گل از آث رم پرونده ایویچ را بستند!!1
والله تا اونجایی که من یادم میاد از اون تیم فقط الان مهدوی کیا تو تیم ملی بود که سجاد در ادامه ی مطلبش در مورده مهدی این رو نوشته
(استثناهایی مثل مهدوی کیا و هاشمیان بی حاشیه اند)
حالا این آقا منظورش از این مطلب چی بود من نفهمیدم
coolzero
08-19-2007, 03:10 AM
آره ولی صفحه کنارشم نظر مخالفو نوشته بود
کلا نظر مخالف به نظر سجاد میچربه
فک کنم ابنکارو کردن که عادلانه شه!
jerii
08-19-2007, 05:24 PM
شماره 258 مطلبی با عنوان:...با همین دست هایی که ندارم
در مورد مصطفی کرمی تصویر برداری که دست و پایش رو باز و باز به خاطر حماقت افرادی دیگر از دست داده.......:(:(
دلم به درد اومد از این غم از غم هایی که می بینم و می کشم.........
ای خداااااااااا بگو چرا ؟؟؟؟؟
حکمت این کارو بگو؛سرنوشت این جوون رو بگو چی قراره بشه؟ما هایی که با دست و پای سالم و تن سالم ول معطلیم این جوان با این وضع جسمیش چی کار باید بکنه
http://i10.tinypic.com/4vewx2u.jpg
لعنت به من لعنت به من..........
ای کاش آدم های پشت میز نشین دنیای ما فقط ذره ای ذره ای اندک یادشون بیوفته که چقدر انسان های بزرگی نیاز به حمایت دارن/انسان هایی که من بزرگ می بینمشون ولی پشت میز نشین ها کوچک وحقیر می بینن
این هم شماره حساب مصطفی : بانک تجارت 210384448 شعبه مهر ، کد 318 ، به نام مصطفی کرمی.
خدایا به فریادم برس:(
مرجان!!
Romain_Gary
08-19-2007, 06:28 PM
شماره 258 مطلبی با عنوان:...با همین دست هایی که ندارم
در مورد مصطفی کرمی تصویر برداری که دست و پایش رو باز و باز به خاطر حماقت افرادی دیگر از دست داده.......:(:(
دلم به درد اومد از این غم از غم هایی که می بینم و می کشم.........
ای خداااااااااا بگو چرا ؟؟؟؟؟
حکمت این کارو بگو؛سرنوشت این جوون رو بگو چی قراره بشه؟ما هایی که با دست و پای سالم و تن سالم ول معطلیم این جوان با این وضع جسمیش چی کار باید بکنه
http://i10.tinypic.com/4vewx2u.jpg
لعنت به من لعنت به من..........
ای کاش آدم های پشت میز نشین دنیای ما فقط ذره ای ذره ای اندک یادشون بیوفته که چقدر انسان های بزرگی نیاز به حمایت دارن/انسان هایی که من بزرگ می بینمشون ولی پشت میز نشین ها کوچک وحقیر می بینن
این هم شماره حساب مصطفی : بانک تجارت 210384448 شعبه مهر ، کد 318 ، به نام مصطفی کرمی.
خدایا به فریادم برس:(
مرجان!!
جدا که دلم سوخت :( خاک بر سر مملکتی که یه ذره ایمنی توش معنی نداره ! بیمه معنی نداره .. اصلا هیچی معنی نداره ...
لعنت به زندگی http://www.millan.net/minimations/smileys/sigh.gif
komeil66
08-23-2007, 05:55 PM
دولتي نيستم
ابراهيم رها
با سلام، با توجه به تيتر اول روزنامه اعتماد در تاريخ ديروز، و ارجاع بخشي از مطلب مندرجه به بنده، جوابيه ذيل ارسال مي شود و بديهي است در صورت عدم درج مطلب، در همان جا و با همان تيتر حق پيگيري حقوقي را براي خود محفوظ مي دانم؛ در مطلب «دولتي نيستم» در جايي نوشته شده بود «کابينه 70 ميليوني دکتر احمدي نژاد...».
بنده تکذيب مي کنم، من را در اين کابينه عضو نکرده اند از اين رو ضمن تکذيب اين مساله و ضمن بيان آنکه من جزء 70 ميليون هستم، اما عضو کابينه نيستم، اضافه مي کنم که اي شرم بر روزنامه اعتماد که با اين دروغ پراکني ها مي خواهد ذهن مردم را منحرف کند. اي روزنامه اعتماد...
الف) شرمت باد.
ب) خجالت بکش.
ج) مي دم بچه ها حالتو بگيرن.
د) من عضو کابينه نيستم و تاکيد مي کنم، «دولتي نيستم».
jerii
08-24-2007, 02:53 PM
این کنسرت شیطان من نفهمیدم آخر مجلس لهو لعب بوده یا چیز دیگه
اصلا مگر چی گفته بودن که می گفتن شیطان
اصلا واضح نبود حالا سانسور شده یا نه نمی دونم
شماها چی برداشت کردید؟
خدایی بعضی از مطلب هاشون رو من سر در نمی آرم
komeil66
08-28-2007, 03:11 PM
غيب گو مورد نياز است
ابراهيم رها
با تاسف و تاثر فراوان مطلع شديم تيم واليبال نوجوانان ايران که متاسفانه و متاسفانه از يک مربي خارجي سود مي برد، قهرمان جهان شد. ستون ما ضمن ابراز همدردي با مسوولان ورزش مملکت و ضمن ابراز انزجار نسبت به غير ايراني بودن «ست کوويچ» اعلام مي دارد الف) پس از بازگشت تيم از مکزيک در اولين قدم مربي را با اعمال لگد به برخي نواحي تحتاني بدن اخراج کنيد تا آدم شود. ب) به خاطر اين مصيبت و سرشکستگي، تيم نوجوانان سه بازي بعدي اش را در هر مسابقه که باشد با بازوبند مشکي بر دست، وارد زمين شود. ج) امير قلعه نويي را کل يوم سرمربي تيم واليبال هم بکنيد به فيزيکش هم مي خورد. د) مربي خارجي، خجالت خجالت، مي خوانيم خبرگزاري سازمان ملي جوانان در گزينش خود، از داوطلبان مي پرسد که آيا احمدي نژاد در دوره بعد راي مي آورد؟ يا آيا شما به احمدي نژاد راي خواهيد داد؟ نتيجه مي گيريم الف) سازمان ملي جوانان غيب گو استخدام مي کند، ب) از اين به بعد براي استخدام دانستن اطلاعات عمومي و احمدي نژاد لازم است. ج) جسارتاً بفرماييد طراح اين سوال کم نظير، در گزينش سازمان ملي جوانان، کدام جوان نابغه يي بوده که البته اين روزها شمارشان مدام رو به تزايد است؟ د) لطفاً سوالاتي نظير چقدر الهام رو از ته دل دوست دارين، چقدر قربون کلهر مي رين، چقدر دولت نهم تاج سر است و ... را نيز در زمره سوالات مطروحه قرار دهيد،
coolzero
08-30-2007, 11:01 PM
و همچنان سایت 40 چراغ آپ تو دیت ( چرا فارسی نوشتم! ) نشد
komeil66
09-03-2007, 03:27 AM
و همچنان سایت 40 چراغ آپ تو دیت ( چرا فارسی نوشتم! ) نشد
این فرومش هم که خیلی وقته ترکیدهhttp://my.blackmice.com/images/smilies/biggrin.gif
عین خیالشون نیست !
komeil66
09-03-2007, 03:28 AM
آشتي کنان
اينجا نوشته و طبعاً ما مي خوانيم «آشتي کنان صفارهرندي و شمقدري» اساساً آشتي کنان مراسم خوب و جذابي است، اما چون ما در اين مراسم آشتي کنان نبوده ايم بايد آن را در ذهن تصور کنيم.
الف) احتمالاً مراسم مربوط به چاقو را عليرضا سجادپور دبير هيات هنرمندان انجام داده است.
ب) صفارهرندي و شمقدري به همراه يکديگر، دست روي دست هم کيک را بريده اند،
ج) حضار نقل بر سر وزير و مشاور ريخته اند و با حفظ شئونات، دو انگشتي دست زده اند.
د) پس فردا که وزير و مشاور دوباره عليه هم حرف زدند معلوم مي شود در مراسم آشتي کنان از اون بالا کفتر مي آمده يا نه،
مطلبي است که چند روز است مي خواهم بنويسم، اما مدام يادم مي رود. از آنجا که ماهي را هر وقت از آب بگيري تازه است، پس امروز به آن مي پردازيم؛ صادق محصولي مشاور رئيس جمهور درباره بحث خدمتگزاري گفته سرعت رئيس جمهور مثل فانتوم است. در همين راستا الف) در باب مسائل اجتماعي، سرعت مسوولان مثل پاترول و بنزهاي الگانس سفيدرنگ است. ب) در باب مسائل اقتصادي، سرعت مسوولان امر مثل بولدوزر است. ج) در باب مسائل روابط بين الملل، سرعت ما مثل تانک است. د) در باب مسائل هوافضا، سرعت ما مثل همان کفتري است که از اون بالا ميايه،
komeil66
09-03-2007, 03:29 AM
انحلال وزارتخانه ها
ابراهيم رها
گويا پس از آنکه اسفنديار از هيات بيرون آمد، بزرگان تصميم گرفتند که .....نه، شاهنامه تعريف نمي کنم، منظورم اين است که پس از قهر اسفنديار رحيم مشايي از هيات دولت، براي نشکستن دل اين عزيز هم که شده، صد ليتر بنزين به همه دادند که بروند حال کنند. الف) اسفنديار باز هم قهر کن، به اندازه سيصد، چهارصد ليتر لطفاً. ب) کل اين ماجراي سهميه بندي دوربين مخفيه، ج) سهميه تو بخورم. د) ترافيک ديگر تبديل به افسانه يي باستاني شده و از موارد تحت نظر ميراث فرهنگي محسوب مي شود، اخيراً پيشنهاد داده اند وزارت نفت منحل شود و زير نظر شخص رئيس جمهور و معاون او قرار گيرد. ما ضمن استقبال از اين پيشنهاد فرخنده، عارضيم که الف) وزارت علوم را هم منحل کنيد. علوم و حساب و ديکته ندارد که همه را يک معلم (بخوانيد يکي از مسوولان،) درس مي دهد و خلاص. ب) وزارت فرهنگ را هم منحل کنيد چون شکر خدا اشکالات صفارهرندي و شمقدري تمام شد، ديگر صفايي ندارد، ج) انحلال وزارت امور خارجه را هم در دستور کار قرار دهيد، اين چهار تا کشور که ديگر وزارتخانه نمي خواهد. د) شما که گرم شده ايد، تا آخرش برويد ديگر، در خبرها آمده زني که شوهرش را کشته و در زير پذيرايي خانه دفن کرده و با دوست شوهرش رابطه پنهاني داشته، دستگير شد. الف) حواس تان به زير پاي تان هم باشد. ب) حالا جا قحط بود؟ ج) پس از عباراتي مثل دوست پسر، دوست دختر، حالا تعبير «دوست شوهر» را پيشنهاد مي دهيم،
niusha_Z
09-03-2007, 04:07 AM
یه سوال از کسانی که چلچراغ میخونن، هنوزم ارزش خوندن داره؟ یعنی مطالبش تکراری نشده...؟ من تا شماره ی 120 ایناش رو بیشتر نخریدم...
komeil66
09-03-2007, 01:34 PM
نه تکراری نشده http://my.blackmice.com/images/smilies/biggrin.gif ولی کیفیت و حجم مطالب به نظرم یخورده پایین اومده .
coolzero
09-05-2007, 01:01 PM
من قبول ندارم کیفیت پایین اومده
یه مدت محتاط شدن اما از بعد از جلسه با خوانندگان داریم میبینیم مطالبشون دوباره همونطوری که باید باشه شده
بیشتر از این هم برن ممکنه مجله رو از دست بدیم ولی مثلا تو گاو خشمگین یا همین ستون 5 حماقت حرفای قشنگی میزنن
از نشان پنجم حماقت تا نشان نخست بلاهت
نويسنده : حسين يعقوبي
شاعر ميفرمايد «عالم همه گرديدهام مهر بتان ورزيدهام – بسيار خوبان ديدهام اما تو چيز ديگري»
خدمت شما عرض شود در هفتهاي كه گذشت، انتخاب زشتترين سگ دنيا، توليد نوع جديد انگور با ويژگيهاي منحصر بفرد، انتخاب همسر داروساز منوچهر متكي وزير امورخارجه به عنوان مدير كل حقوق بشر و زنان، تمجيد خبرگزاري فارس از نانسي عجرم بهخاطر برخورد با خبرنگاران اسرائيلي در كنسرت، تبرئه قاتل محله هفتچنار به دليل محجوريت، دستكاري سيا در ويرايش مقاله ويكي پديا درباره احمدينژاد، درخواست كنترل روزنامهها قبل از چاپ از سوي ارگان حزب مؤتلفه و روزنامه كيهان، دستگيري دو چيني به علت عكسبرداري از مواضع حساس ايران، تأكيد باهنر بر حرص بيسابقه دولت نهم در خدمات رساني به مردم، پيشنهاد ترس از خدا به عنوان ابزار مقابله با گراني از سوي مصباح يزدي، تأخير 27 ساعته پرواز گرگان – جده، كشف مخفيگاه ويروس ايدز در روده، عمل شنيع 8000 نفر در مكزيك در اعترض به گرمايش زمين، انتشار هرزهگوييهاي ساقي قهرمان توسط خبرگزاري فارس جهت تنوير افكار عمومي و دستگيري 80 درصد از اراذل و اوباش معروف شهر تهران تحتالشعاع چاپ كتاب جديد من «نشان نخست بلاهت: گزيده جملات قصار طنز» توسط انتشارات روزنه قرار گرفت. چرا؟ چون اولاً به سبب خودشيفتگي ذاتي و جهانبيني نارسيسيستي از صميم قلب معتقدم كه «كتاب مينويسم پس جهان ميگردد» ثانياً با عنايت به مثل چيني «كس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من» و توجه به مورال ژاپني «ناف بچه يتيم رو خودش قيچي ميكنه» و پيشينه خانم نادري در معرفي با تأخير كتابهاي من و دوستانم در باشگاه كتاب (چقدر تأخير؟ كم... بيشتر از سه ماه و كمتر از يكسال) تصميم گرفتم با سوء استفاده از تحت تأثير قرار دادن وقايع هفته اخير، در جهت تنوير افكار عمومي اين خبر بهجتآور را به اطلاعتان برسانم. تعدادي از جملات قصار كتاب را كه خودم خيلي دوست دارم، در ذيل برايتان نقل ميكنم كه براي خريد كتاب به اندازه كافي تحت تأثير قرار بگيريد.
- من از آدمهايي كه سگ نگه ميدارند بيزارم، آنها جماعت بزدلي هستند كه خودشان دل و جرأت گاز گرفتن مردم را ندارند.
- آدم مشهور شخصي است كه تمام هدفش در زندگي اين بوده كه همه او را بشناسند و بعد از اين كه به اين هدف رسيده عينك دودي ميزند تا ديگر هيچكسي او را نشناسد.
- نيمي از عمر ما را والدينمان تلف ميكنند و نيم ديگر را كودكانمان.
- اكثر مردم دوست دارند عمر جاودانه داشته باشند، در حالي كه هنوز نميدانند عصر جمعههاي دلگير چه خاكي به سرشان بريزند.
- شوهر خوب ، مردي است كه هيچ وقت ازدواج نميكند.
- انسانها، نادان به دنيا ميآيند نه احمق. اين تحصيلات دانشگاهي است كه از آنها آدمهاي احمقي ميسازد.
- مردان تا وقتي ازدواج نكردهاند معني شادي را نميفهمند و خب آن موقع هم ديگر خيلي دير است.
- هر احمقي ميتواند بر يك اثر ادبي يا هنري نقد بنويسد... و اكثر احمقها هم اين كار را ميكنند.
- عشق، فاصله لذيذ بين ملاقات يك دختر زيباي فرشته سيما تا كشف او به عنوان يك طوطي ابله است.
قواعد ناهنجار بازي
اما اشاره كنيم به سينماي وطني كه حال و هواي آثار اكراني اين روزهايش ما را ياد آدمهاي وقتنشناس و گيجي مياندازد كه در مجالس عزا يا مراسم رسمي لطيفههاي بيمعني تعريف ميكنند، آن هم لطيفههاي بيمعني غير اخلاقي بينمك. «قاعده بازي» ساخته جديد كارگردان «هبوط»، «زشت و زيبا» و «ديوانه از قفس پريد» (نسخهاي كه به جاي جك نيكلسن پرويز پرستويي در آن ايفاي نقش ميكند) نسبت به نسخه اكران شده در جشنواره 30 دقيقه كوتاهتر شده، اما به نظر ميرسد كه هنوز 90 دقيقه براي كوتاه شدن جا دارد. «نصف مال من، نصف مال تو» روايت محبوب سينماي نوين ايران درباره مردي كه شلوارش دو تا شده است كه معلوم نيست چه دخلي به سينماي كودك و نوجوان دارد كه به عنوان فيلمي در اين ژانر اكران شده است. اگر صرف حضور دو بچه شيرين زبان ميتواند اثري را تبديل به فيلمي مناسب كودكان و نوجوانان كند، با اين حساب فيلمهايي از قبيل «طالع نحس»، «جنگير» و «بچه رزماري» هم به سبب بازيگران نوجوان، خردسال و نوزادشان ميتوانند در حوزه سينماي كودك و نوجوان طبقهبندي شوند. اگر به مثل جهانشمول «در سرزمين كورها آدم يك چشم پادشاه است» ايمان داشته باشيد، تصديق ميكنيد در شرايط فعلي اثر جديد ايرج قادري «محاكمه» ديدنيترين فيلم روي پرده است. يك فيلمفارسي استاندارد و جذاب براي عامه مردم كه دست كم ادعاهاي آنچناني ندارد.
De-part-ed
بعد از تماشاي نسخه جديد فيلم the departed كه از «مرحوم» و «مردگان» گرفته تا «جداافتاده» و «از دست رفته» در نشريات و رسانههاي مختلف وطني ترجمه و تأليف شده، تصميم جدي گرفتيم تا طي يك نامه رسمي از آكادمي اسكار درخواست كنيم كه اين فيلم را در اسكار 2008 نيز در دو رشته تدوين – كاري مشترك از تلماشون ميكر و مميزان صدا و سيما – و فيلمنامه –كاري مشترك از فيلمنامهنويسان نسخه هنگكنگي، آمريكايي و ايضاً مميزان و زهرگيران رسانه ملي- مجدداً نامزد جايزه اسكار كنند. حذف 40 – 50 دقيقه از زمان زائد فيلم كه تماماً اختصاص به حرفهاي بيمحتوا، حركات بيمعني و گاه خلاف اخلاق و صحنههاي ناراحتكننده متلاشي شدن مغز ديكاپريو و كله و پاچه تني چند از اعضاي مافيا دارد، ضمن كوتاه كردن زمان فيلم به زودتر تمام شدن آن نيز كمك شايان توجهي كرده بود. همچنين بايد به تغيير زيباي ديالوگهاي مستهجن مارك والبرگ به دشنامهاي مورد تأييد و پسنديدهاي چون «مار خوش خط و خال» و «احمق» و «نامرد» در فيلمنامه جديد نوشته شده براي اين اثر اسكاري در برنامه سينما يك اشاره كرد. بيانصافي است اگر به نقد زيبايي كه در رد فيلم توسط منتقدي كه پيش از اين تايتانيك را به خاطر چاقي بيش از حد كيت وينسلت اثري مهمل و بيارزش معرفي كرده بود، بر روي تصاوير خوانده ميشد اشاره نكنيم. همچنين به بحث كارشناسي و عميق مجري و مهمانان برنامه در مورد نقش موبايل در فيلم آخر اسكورسيزي و بحث درباره امكان ساخت اين فيلم، در صورت عدم اختراع تكنولوژي تلفن همراه... واقعاً كه.
وابسته دهان بسته زبان بسته
هفته اول ليگ برتر هم به سلامتي برگزار شد و استقلال و پرسپوليس هر دو با برد پرگل شروع كردند. استقلال موفق شد با اقتدار نايب قهرمان ليگ سال گذشته را از پيش رو بردارد و پرسپوليس هم به لطف گل ستاره سابق استقلال توانست به سختي از سد تيم ضعيف صنعت نفت آبادان بگذرد. (من هم كه كاملاً مشخص است طرفدار هيچ تيم خاصي نيستم و مثل آقاي خياباني و ساير مفسران تلويزيوني فقط به موفقيت تيم ملي بزرگسالان و تيمهاي پايه فكر ميكنم.) از ديگر خبرهاي مهم حوزه ورزش بايد به برگزاري مسابقات المپياد استانهاي كشور اشاره كرد كه البته استفاده از آن كلمه المپياد كه اختصاص به مسابقات ورزشي برگزار شده در يونان باستان دارد، باعث خردهگيري عدهاي آدم بيكار شد كه گمان كنيم بهترين راهحلش پيشنهاد برگزاري مسابقات تخت جمشيد به يونانيها در راستاي تبادلات فرهنگي باشد. اما مهمترين خبر فرهنگي- هنري-ورزشي هفته گذشته اعلام كنارهگيري محمدرضا گلزار از تيم واليبال هنرمندان بود. طبق آخرين اخبار در جهت رفع و رجوع اين ضايعه هنري-ورزشي به بهرام رادان پيشنهاد شده كه در اين فيلم نه ببخشيد در اين تيم بازي كند كه مدير برنامههايش ضمن تكذيب خبر پيشنهاد اعلام كرده كه اگر پيشنهادي هم شود، جواب صددرصد منفي خواهد بود. به هر حال از آنجا كه در حال حاضر مهمترين مشكل مملكت در اين مقطع تاريخي وضعيت تيم واليبال هنرمندان است، عاجزانه از مسئولان درخواست ميكنيم جهت رفع اين نقيصه با دعوت از چهرههايي چون نيما شاهرخشاهي، مهدي سلوكي و حتي در صورت نياز شاهرخخان و براد پيت اين مشكل بزرگ تيم واليبال هنرمندان را برطرف كنند.
آقای ژوله تو جلسه گفت حسین یعقوبی رو جدی بگیرین کارهای خوبی داره مینویسه
نظرتون درباره کاراش چیه؟
seymour
09-05-2007, 04:30 PM
نه تکراری نشده http://my.blackmice.com/images/smilies/biggrin.gif ولی کیفیت و حجم مطالب به نظرم یخورده پایین اومده .
من فکر کنم یه علتش هم افزایش سن باشه hTtp://lineage2.free.fr/v3/smiley/dw2_7.gif... فرضا وقتی شروع کردیم به خوندن این مجله 18-19 ساله مون بوده ، حالا شدیم 23-24 ساله ، طبیعیه که اون مجله واسه همون مخاطب های سن زیر 20 طراحی میشه و در نتیجه ما احساس می کنیم که سطح مطالب پایین اومده ، در حالیکه در واقعیت ، مائیم که سطحمون اومده بالا ... http://www.thesmilies.com/smilies/char1/character0144.gif
coolzero
09-05-2007, 08:19 PM
من فکر کنم یه علتش هم افزایش سن باشه hTtp://lineage2.free.fr/v3/smiley/dw2_7.gif... فرضا وقتی شروع کردیم به خوندن این مجله 18-19 ساله مون بوده ، حالا شدیم 23-24 ساله ، طبیعیه که اون مجله واسه همون مخاطب های سن زیر 20 طراحی میشه و در نتیجه ما احساس می کنیم که سطح مطالب پایین اومده ، در حالیکه در واقعیت ، مائیم که سطحمون اومده بالا ... http://www.thesmilies.com/smilies/char1/character0144.gif
من بازم قبول ندارم که سطح ما بالاتر از نویسنده های مجله اومده و دیگه مجله نمیتونه برامون جالب باشه
نویسنده های این مجله از بهترین های ایران هستند
آقای ژوله
آقای رها
خانم نظر آهاری
آقای ضابطیان
...
من 3 ساله میخونمش و الانم 26 سالمو تموم کردم و هنوز از مطالب لذت میبرم
چیزی که دوست ندارم ترسو شدن و محتاط شدنشون بود که مدتیه بهتر شده
به همه پیشنهاد میکنم این مجله رو بخونن مجله ایه که هم به مخاطب و نظرش خیلی احترام میذاره هم صفحه بندی و روش نوشتاری جذابی داره که باعث شده خیلی مجلات مثل همشهری جوان بخوان از قالبش تقلید کنن ولی هیچوقت نتونستن مثل 40 چراغ دوست داشتنیو شجاعو به روز باشن و انقدر به مخاطب و بالا بردن روحیه ما با برنامه های باحالشون اهمیت بدن
seymour
09-05-2007, 11:12 PM
من بازم قبول ندارم که سطح ما بالاتر از نویسنده های مجله اومده و دیگه مجله نمیتونه برامون جالب باشه....
من صددرصد قبول دارم که قریحه خوبی دارن بعضی هاشون ... ولی حداقل از خودم مطمئنم که رد شدم از سطح مجله ... بهرحال هرکدوممون خودمون و توانایی هامون رو بهتر می شناسیم ... همین تنوع سلیقه دنیا رو زیبا کرده ... hTtp://www.millan.net/minimations/smileys/rainbowf.gif
mo_toori
09-06-2007, 10:53 PM
سلام دوستان،
اسم کتاب حسین یعقوبی "نشان نخست بلاهت: گزيده جملات قصار طنز"یه؟
من تا آلان سه تا کتابفروشی رو سر زدم ولی گفتن همچین کتابی ندارن:(
jerii
09-06-2007, 11:51 PM
من فکر کنم یه علتش هم افزایش سن باشه hTtp://lineage2.free.fr/v3/smiley/dw2_7.gif... فرضا وقتی شروع کردیم به خوندن این مجله 18-19 ساله مون بوده ، حالا شدیم 23-24 ساله ، طبیعیه که اون مجله واسه همون مخاطب های سن زیر 20 طراحی میشه و در نتیجه ما احساس می کنیم که سطح مطالب پایین اومده ، در حالیکه در واقعیت ، مائیم که سطحمون اومده بالا ... http://www.thesmilies.com/smilies/char1/character0144.gif
این جسارت من رو ببخشید ولی می خوام با نظرتون مخالفت کنم
درسته زمانه زیادی می گذره/من از 6سال پیش می خونم (از شماره 23 خواننده ش شدم)اون موقع 16 سالم بود
درسته الان مدت زیادی می گذره ولی نویسنده هاش هم با ما بزرگ شدن و رشد کردن قرار نیست ما بزرگ شدیم اونا همون سن و با همون سطح فکر باقی بمونن
همیشه از اینکه با چلچراغ آشنا شدم خوشحالم چون می تونم یه مجله ای رو بخونم که خاصه
یادش بخیر اون موقع که {{ایران جوان}} چاپ می شد (من هنوز چندتا از شماره هاش رو دارم)وقتی بسته شد خیلی ناامید شدم ولی چلچراغ اومد با انرژی و قوی ولی همیشه این ترس رو دارم که نکنه این هم بسته بشه؟:(
به خاطر همین دوست دارم محتاط باشن
jerii
09-06-2007, 11:56 PM
من با یه صفحه جدیدا تو چلچراغ خیلی حال می کنم
اون هم {{سلام}} که آقای سهیل فاطمی می نویسه
خیلی غریب می نویسه
از همه چیز یاد می کنه و من چقدر حس های مختلف می آد سراغم وقتی می خونمش
گاهی حس شادی/آرامش/تلخی/بیهودگی/تلاش............
این جا به جا شدن حس رو خیلی دوست دارم
seymour
09-07-2007, 04:06 PM
این جسارت من رو ببخشید ولی می خوام با نظرتون مخالفت کنم
منم که در پست قبلی ام گفتم : اصلا بحثی نداریم و در واقع " همه مون درست میگیم " ...
... بهرحال هرکدوممون خودمون و توانایی هامون رو بهتر می شناسیم ... همین تنوع سلیقه دنیا رو زیبا کرده ... hTtp://www.millan.net/minimations/smileys/rainbowf.gif
jerii
09-07-2007, 09:54 PM
منم که در پست قبلی ام گفتم : اصلا بحثی نداریم و در واقع " همه مون درست میگیم " ...
اول از همه ببخشید که من پست قبلی رو ندیده بودم
دوم اینکه من قصد اعمال سلیقه نداشتم و می خواستم حس خودم رو بیان کرده باشم
سوم اینکه خوش به سعادتون که سطحتون بالا رفته.تبریک می گم:)
mo_toori
09-08-2007, 01:09 PM
مرسی مرسی! جوابم رو گرفتم:)
jerii
09-08-2007, 07:11 PM
مرسی مرسی! جوابم رو گرفتم:)
:blush:جواب؟!:o
mo_toori
09-09-2007, 12:13 AM
[QUOTE=jerii;1383442]:blush:جواب؟!:o[/QUOTE
یعنی هنوز جوابم رو نگرفتم:p
coolzero
09-09-2007, 12:17 PM
۴۰۰ تومن بده بخون خوشت اومد بازم بخر!
komeil66
09-12-2007, 03:04 AM
از نقش رستم تا سهميه اسفنديار
ابراهیم رها
قرار است صفرهاي اسکناس ها زده شود و هزار توماني بشود يک توماني. الف- چه کسي صفرها را خواهد زد؟ ب- اي صفر، همه بهانه از توست، ج- صفر ما، حق ماست. د- «يکي از مسوولان» نشان داده در اين زمينه استاد است، يکي از آقايان شيلنگ بنزين را دودستي چسبيده و ول کن هم نيست. اين آقا بعد از آب بستن به قبر کوروش قصد دارد آب ببندد به سهميه بندي بنزين. گويا به شدت توي کار آب بندي است، رئيس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري گفته سهميه سفر پاييز و زمستان داده خواهد شد. الف- شيلنگ بنزين اخيراً جزء آثار باستاني شده، شما به آن گير داده يي؟ ب- از اين به بعد مهمترين ميراث فرهنگي ما اينها هستند؛ تخت جمشيد، چغازنبيل، پمپ بنزين، نقش رستم، سهميه اسفنديار.
ج- سفر اساساً خوب است. اصلاً بيا بريم کوه، کدوم کوه، همون... د- بيا با هم بريم سفر دوبي دوبي، تا اطلاع ثانوي تو شيلنگ را بچسب. صفار هرندي، وزير ارشاد، علاوه بر آنکه مهمترين معضل زندگي جواد شمقدري است، اهميت هاي ديگري هم دارد. مثلاً گفته «سفال بايد به زندگي مردم برگردد.» الف- در همين راستا ما از امشب اجاق گاز خانه را با سنگ چخماق روشن خواهيم کرد. ب- حمام چيه؟ اين سوسول بازي ها کدومه؟ خزينه را عشق است.
ج- به زودي خواهند گفت روزنامه را به جاي کاغذ روي لوح گلي منتشر کنيد، فکر کن، د- وزير ارشاد فکر سفال است، رئيس ميراث فکر بنزين، آن وقت انصافاً از اون بالا کفتر نمي آيه؟،
//
/
/
http://fool.exler.ru/sm/jok.gif
coolzero
09-12-2007, 04:55 PM
دستش درد نکنه :))
coolzero
09-12-2007, 05:01 PM
40 چراغ یه مطلب درباره روز جهانی چپ دستها چاپ کرده:D تو ایران کارگزها به سختی میتونن روز جهانیشونو برگرار کنن تجمع تعداد زیاد هم ممنوعه اونوقت اونجا چه برنامه هایی دارن:rolleyes:
از اونجایی که من هم چپ دستم:cool: گفتم اینو چاپ کنم و بعدش برم مجله این هفته رو بخرم:p
همه چيز درباره چپ دستها
چپ روي زمين
نويسنده : گروه اجتماعي
چند روز پيش، روز جهاني چپ دستها بود. اين مجموعه مطالب براي شناخت بيشتر آنها تهيه شده است. آدمهايي كه كنار ما هستند و شبيه ما، با يك تفاوت كوچك در نيمكرههاي مغز. بفرماييد تو... اينجا مهماني چپ دستهاست
اگر راست دست هستيد و بيني بزرگ داريد و قرار است با يك دوست چپ دست كه اتفاقاً او هم بيني بزرگي دارد روبوسي كنيد، برايتان واقعاً متأسفيم، چون حتماً پيش از آنكه محبت يك بوسه را بر گونه خود حس كنيد، بينيتان به جسم استخواني و سفتي ميخورد كه هوشمندي زيادي نميخواهد تا بفهميد چيست. آن جسم سفت و سخت بيني دوستتان است. با اين حال شما از دوستتان خوش شانستر هستيد، چون تنها در سه درصد از روابطتان ممكن است با چنين مشكلي روبهرو شويد، اين در حالي است كه او در 97 درصد موارد دچار اين مسئله است.
چپ دستها اقليتي هستند كه معمولاً ناديدهشان ميگيريم. درست مثل بسياري از اقليتهاي ديگر كه به خاطر هجوم اكثريتي با يك نوع نگرش خاص، فراموش ميشوند و اهميتشان در نظر گرفته نميشود.
روبوسي يكي از كوچكترين مشكلات چپ دستهاست كه ميشود به راحتي از آن صرفنظر كرد، اما آنها دهها مشكل كاربردي و مهم ديگر دارند كه ما راست دستها به آن توجه نميكنيم. مشكلاتي كه گاه ميتواند بر روند زندگي آنان تأثير بگذارد.
خندهدار است، نه؟ حق هم داريد بخنديد. چون شما هيچ چيز از دنياي چپ دستها نميدانيد.
اهل كدام نيمكرهاي؟
اصلاً چرا بعضي آدمها چپ دست ميشوند؟ آيا اين يك فعاليت اكتسابي است يا از ديگران به ارث ميرسد؟ هنوز هيچ نتيجهگيري دقيقي در اين زمينه در دست نيست، گرچه تحقيقات فراواني صورت گرفته است. اين تحقيقات نشان ميدهد كساني كه مادران چپ دست دارند، بيش از ديگران در معرض چپ دست شدن هستند. با اين حال بايد دانست كه تعداد مادران چپ دست به اندازه پدران چپ دست نيست. چرا كه چپ دستي در جنس مذكر شايعتر است.
مغز به دو نيمكره راست و چپ تقسيم ميشود كه در چندين نقطه به هم اتصال دارند. نقاطي كه محل عبور اطلاعات است. در افراد چپ دست نيمكره راست فعاليت بيشتري دارد و برعكس در راست دستها اين نيمكره چپ است كه فعالتر به نظر ميرسد. هر يك از دو نيمكره قسمت مخالف بدن را كنترل ميكند. نيمكره راست مركز پردازش دريافتهاي بصري و ديداري، فضايي، حس و ادراك تقسيم، موزيك، هنر و قوه نبوغ است، در حاليكه نيمكره سمت چپ مركز پردازش و كنترل زبان، استدلال و برهان و كلام و سخنگويي است.
پس شايد بتوان مثل خيلي از محققين نتيجه گرفت كه چپ دستها داراي قدرت نبوغ بيشتري هستند و در عرصه هنر نيز موفقتر به نظر ميرسند.
(البته خيليها هم معتقدند كه اين شايعات را چپ دستها از خودشان درست كردهاند.)
يك سؤال: به چه كساني چپ دست ميگويند؟
(لطفاً به پاسخ اين سؤال فكر كنيد. اما پيش از آن بد نيست اين ماجرا را بخوانيد.)
سال 1913، استوديويي سينمايي در نيويورك – هنرپيشه نقش اول يكي از فيلمهاي صامت كمدي قهر ميكند و از بازي در ادامه فيلم انصراف ميدهد. كارگردان ميپرسد:
«آيا كسي هست كه بتواند يك نقش كمدي بازي كند؟»
چارلي چاپلين، هنرپيشه نقشهاي دست چندم ابراز آمادگي ميكند. او به اتاق لباس ميرود و كت تنگ و شلوار كوتاهي به تن ميكند و عصايي هم در دست ميگيرد. نقش ولگرد كوچك خلق ميشود و همه را در استوديو به تعجب وا ميدارد. كارگردان از اين شخصيت خوشش ميآيد، اما تنها يك نكته را به نابغه آينده گوشزد ميكند: «همه چي خوبه، فقط عصات رو با دست راستت بگير.» او نميدانست كه چاپلين يك چپ دست است.
اما جواب سؤال:
چپ دستي نشانههاي خاصي دارد. بعضيها تنها نوشتن با دست چپ را نشانه چپ دستي ميدانند، اما معمولاً بلند كردن دست در كلاس، پرتاب كردن توپ، شانه زدن، چكش زدن، آب دادن پاي گياهان، غذا خوردن و مسواك زدن نيز هر يك ميتواند علامت اين باشد كه فرد به يكي از دو گروه راست دست يا چپ دست تعلق دارد. معمولاً چپ دستها دندانهاي سمت راستشان، با خطر پوسيدگي كمتري روبهروست، چرا كه آنها عادت كردهاند سمت راست دهانشان را بهتر مسواك بزنند. اتفاقي كه براي راست دستها به شكلي عكس ميافتد.
زنان چپ دست 70 درصد بيشتر در معرض ابتلا به سرطانها و 20 درصد بيشتر در معرض ابتلا به بيماريهاي دستگاه گردش خون قرار دارند. يك تحقيق ديگر، و اين بار روي كودكان 15-5 سال، نشان ميدهد كه بين چپ دستي و شب ادراري يك رابطه مستقيم وجود دارد. يك تحقيق نصفه نيمه ديگر هم ميگويد كه عمر چپ دستها كمتر از راست دستهاست، چون اكثراً به قلبشان كه در سمت چپ بدن قرار دارد فشار بيشتري وارد ميشود. آنها موقع خوابيدن ترجيح ميدهند به پهلوي چپ بخوابند و خيليها معتقدند كه خوابيدن مدام به پهلوي چپ به سلامت عمومي بدن ضربه ميزند.
با اين حال آنها كه چپ دستاند در قسمتهاي خاصي از مغز نسبت به راست دستها پيشرفتهترند. گفته ميشود چپ دستها خلبانان بهتري هستند يا حتي در رانندگي هم روي آنها بهتر ميشود حساب كرد. يك راننده تاكسي چپ دست در تهران نيز اتفاقاً بر همين موضوع تأكيد دارد:
«شما راست دستها، دست قويتون رو واسه دنده عوض كردن استفاده ميكنين و دست ضعيفتون رو واسه فرمون، ولي ما برعكسيم دست قويمون مال فرمونه كه مهمتره، دست ضعيفمون مال دنده است.»
و شايد همين دليل اين باشد كه چپ دستها معمولاً رانندگان بهتري هستند. از طرفي چنانكه پيشتر هم گفته شد، نيمكره راست و چپ در افراد چپ دست بسيار بهتر و سريعتر از راست دستها كار ميكند. معناي اين ادعا اين است كه چپ دستها در فعاليتهايي چون ورزش و بازيها بسيار سريعترند و واكنشهاي سريع آنها باعث بهتر بودن ميشود، زيرا ميتوانند به راحتي از هر نيمكره مغز خود استفاده كنند تا در فعاليتها شركت كنند و در ضمن هر زمان كه يك سمت مغز آنها از دريافت اطلاعات خسته شد و توانايي آن پايين آمد، نيمكره ديگر به سرعت به كمك ميآيد و جاي آن را ميگيرد. بر همين اساس پيران چپ دست در زمان پيري حال بهتري دارند و از حافظه و عكسالعملهاي بهتري برخوردارند.
درست مثل جناب انيشتين كه مغزش تا روز آخر مثل ساعت كار ميكرد. دانشجويانش ميگفتند كه قادرند ساعتهايشان را بر اساس زمان آمدن استاد تنظيم كنند. در آن موقع انيشتين دهه هشتم عمرش را سپري ميكرد.
چندي پيش از بين پنج ميليون نفر از داوطلبان شركت كننده در كنكور سراسري به مدت پنج سال، 50 هزار نفر به طور اتفاقي مورد بررسي قرار گرفتند.
نتيجه چه بود؟
«ميانگين نمرات به دست آمده در كنكور سراسري در افراد چپ دست از نمرات افراد راست دست بالاتر است. اين بالا بودن به ويژه در رشتههاي مختلف هنر مشهودتر است.
الهي بميري
در فارسي هم مثل اغلب زبانها واژه «چپ» بار معنايي مثبتي را به ذهن نميآورد. مرور اصطلاحات مختلفي كه با واژه چپ ساخته ميشود، اين ادعا را ثابت ميكند. از اصطلاحاتي چون «خواب زن چپه» تا واژههايي مثل «چپول يا چپ چشم». در ديگر زبانها هم اوضاع بهتر نيست.
در زبان انگليسي Left-handed كه چپ دست معنا ميدهد، بيشتر اصطلاحياست كه براي آدمهاي دست و پا چلفتي به كار ميرود. Left-handed-compliment نوعي عبارت تحقيرآميز براي كوچك شمردن فرد مقابل است. و يا Left-handed-diaynosis كه براي نفرين كردن استفاده ميشود. چيزي مثل: «الهي بميري!»
Left-handed-bussines هم به معناي كارهاي غيرقانوني و غيراخلاقي است.
در زبان لاتين چپ را gauche ميگويند كه به معناي شوم و نحس و بديمن است. فرانسويها هم – كه از جمله چپ دستترين مردمان اروپا هستند – براي هر دو واژه «چپ» و «ناشي» يك كلمه را به كار ميبرند. كلمه Sinsiter كه بعضي وقتها به معني آدم ناجور هم هست. آلمانيها هم اصطلاحي دارند براي آدمهاي بيخاصيت كه ترجمهاش ميشود: «كسي كه دو تا دست چپ دارد!» (بيچاره چپ دستهاي آلماني) چينيها هم كلمه «چپ» را براي كساني به كار ميبرند كه نظم درست و حسابي ندارند.
در زبان انگليسي امروزه از واژه Southpaw براي چپ دستها استفاده ميشود. واژهاي برآمده از ورزش بيسبال كه مؤدبانهتر است.
در ژاپن تا همين قرن نوزدهم قانوني بود كه بر اساس آن اگر يك مرد ژاپني به اين نتيجه ميرسيد كه زن چپ دستش در روند زندگي او اختلال ايجاد ميكند، حق داشت او را طلاق دهد. اما به هر حال اوضاع ژاپنيها بهتر از اسكيموهايي بود كه چپ دستها را جادوگر ميدانستند.
در بوديسم و هندوئيسم وقتي پاي مناسك مذهبي به ميان ميآيد، فرد نميتواند از دست چپ خود استفاده كند و در مقابل مقدسات بايد الزاماً دست راستش را بالا ببرد. معالجه چپ دستان هميشه در همه جاي جهان مطرح بوده و كماكان هست. در گذشته زولوييهاي آفريقا سوراخي در زمين ميكندند و آن را از آب جوش پر ميكردند و كودك چپ دست مجبور بود تا دست چپش را در آب جوش فرد ببرد و پس از آن با همان دست روي سوراخ را بپوشاند. اين كار باعث زخم شدن دست كودك ميشد و طبيعي بود كه او تا مدتي نميتوانست از دست خود استفاده كند. آنها ميپنداشتند كه كودك چپ دست به دام اوباشي خواهد افتاد.
چنانكه جلال آلاحمد نويسنده صاحبنام - و البته چپ دست ايراني – ميگويد، در سالهايي دور بسياري از قديميها نوشتن آيات قرآن با دست چپ را مكروه ميدانستند.
جرج ششم پادشاه چپ دست انگليس در دوران وليعهدي با مصيبت بزرگي روبهرو بود. پدرش، جرج پنجم، طناب بزرگي به دست چپ او ميبست و به محض اينكه پسرك بيچاره ميخواست از دست چپ خود استفاده كند، پدر خبردار ميشد و به سرش فرياد ميكشيد. شبيه چنين روشي را پدر نلسون راكفلر، سوپر ميلياردر معروف نيز براي تربيت فرزندش به كار گرفت، اما هيچ كدام از اين دو پدر نتوانستند عادت چپ دستي فرزندان خود را تغيير دهند.
حالا ميخواهيم درباره مشكلات چپ دستها صحبت كنيم، اما پيش از آن گفتوگوي ما را بخوانيد با بهنوش بختياري كه خود چپ دست است.
گيتارزن چپدست
«ديگر همه بينندهها فهميدهاند كه من چپ دست هستم.» اين را بهنوش بختياري ميگويد. اولين مشكل چپ دست بودن زماني براي او به وجود ميآيد كه تصميم ميگيرد تعليم گيتار ببيند: «معلم گيتارم راست دست بود و من چپ دست. آن موقع براي آموزش كلي اذيت شدم و از خير گيتار زدن گذشتم.» هيچ وقت چپ دست بودن براي او در حرفهاش مزاحمت ايجاد نكرده است: «ببينيد مشكل غذا خوردن و كنار راست دستها نشستن كه ديگر به آن عادت كردهام. ميدانم كجا بنشينم بهتر است.» يك خدا بيامرز نثار روح مادربزرگش ميكند و به دوران كودكي ميرود: «بچه كه بودم و كارهايم را با دست چپ انجام ميدادم، مادربزرگم مدام ميگفت: با دست راست بخور، با دست راست بنويس، با دست راست بردار. و وقتي ميپرسيدم چرا؟ ميگفت: بده و من معنياش را نميفهميدم. من يك چپ دست فول هستم و هيچ وقت نتوانستم با دست راست كارهايم را انجام دهم. خدا بيامرز مادربزرگم هم قديمي بود و چپ دست بودن را بد ميدانست.»
چپ دستهاي كنكوري هميشه مصيبت دارند. با اينكه آنها در زمان پر كردن فرم كنكور اعلام ميكنند كه چپ دست هستند، اما معمولاً صندليهايشان تفاوتي با صندليهاي راست دستها ندارد. اين مسئله اگر چه آنها را در مدرسه و كنكور با مشكل مواجه ميكند، اما در نهايت به نفع رفقاي راست دستشان تمام ميشود، چرا كه تقلب كردن از روي دست چپ دستها بسيار راحتتر است!
يكي از مشكلات اصلي چپ دستها استفاده از دوربين عكاسي است. تمام دوربينهاي عكاسي بر اساس استفاده راست دستها ساخته شدهاند. از همين بابت است كه چپ دستها يا سراغ عكاسي حرفهاي نميروند و يا در نهايت عكاسان خيلي خوبي نميشوند. (بد نيست براي اينكه حرف ما را باور كنيد، اين بار سعي كنيد با دست چپ عكاسي كنيد. ديوانه ميشويد!)
چپ دستها وقت غذا خوردن هم مشكل اساسي پيدا ميكنند. مخصوصاً وقتي كنار يك راست دست مينشينند. دست چپ آنها مرتب به دست راست بغل دستيهايشان ميخورد و گرفتاري بار ميآورد!
به وبلاگ يك چپ دست سر بزنيم و ببينيم چه آرزوهايي براي حل اين مشكلات دارد؟
«يكي از آرزوهام اينه كه يه روز محصولات مخصوص چپ دستها بسازم. تا به شما 97 درصد بگم كه ماها چي ميكشيم از دست اين چاقوهاتون، اين قيچيهاتون، اين دنده ماشين، اين دستگيره در و پنجره، اين چپكليك مسخرهتون، اين شمارههاي كمكي كيبورد كه به خودتون حال دادين گذاشتين زير دست راستتون. اون صندليهاي تكيتون كه باعث شده كتفم كج بشه!، اون شمارهگيرهاي قديمي تلفن كه بايد انگشت رو ميكرد توش و ميچرخوندي، اين كنسرو بازكنهاتون، اين ساعتهاي مچي كه نميشه با دست چپ كوكشون كرد. اون قلم درشت من در آورديتون كه كلي هم براي خودتون انحناهاي خاص خطاطي مخصوص راست دستها ساختين توش. اون جيب پيراهن مردونه. اون در يخچال. اون خطكشتون كه شمارههاش ميره زير دست آدم.
برام اين حركت هارموني بهتري داره.
خلاصه كه چيزهايي هست كه يك راست دست هرگز نميفهمد. آن هم حس خوشايندي است كه يك چپ دست دارد. جدي ميگم. ميتوانيد از تك تكشون بپرسيد.»
يك ابتكار ساده
فولاد و سياوش صفاريانپور دو برابر دوقلو هستند. شايد آنها را در حال اجراي برنامه در تلويزيون ديده باشيد. آنها چنان به هم شبيه هستند كه حتي نزديكترين دوستانشان هم در برخورد با آنها بايد تمركز زيادي كنند تا هر كدام را تشخيص دهند. با وجود همه اين شباهتها، يك تفاوت اساسي دارند. يكيشان راست دست است و ديگري چپ دست! اين تنها تفاوتي است كه آنها را به راحتي لو ميدهد.
فولاد ميگويد: «بچه كه بوديم دوست داشتيم كاملاً شبيه هم باشيم و هيچ كس نتواند تفاوتمان را بفهمد. براي همين تصميم گرفتيم دست ديگرمان را هم به كار بگيريم. آنقدر تلاش كرديم تا هم من ياد گرفتم با دست ديگرم بنويسم و هم سياوش.»
بچه معروفهاي چپ
نه، نه... اشتباه نكنيد. بحث اصلاً سياسي نيست. ميخواهيم به تاريخ رجوع كنيم و چپ دستهاي جهان را بشناسيم:
شايد قديميترين چپ دستهاي شناخته شده اسكندر كبير و ابن خلدون بودهاند؛ دو آدمي كه نسبتي ديرينه با تاريخ دارند. ژوليوس سزار و ناپلئون بناپارت هم از معروفترين چپدستهاي جهانند. ژوزفين در يكي از نامههايش به ناپلئون از او به عنوان مرد «چپ دست» زندگي ياد ميكند. پرنس چارلز – وليعهد بيچاره انگلستان كه ظاهراً مادرش خيال مرخص شدن از دنيا را ندارد- هم چپ دست است. اما جالبتر اينكه در طول 39 سال گذشته فقط دو نفر از رئيس جمهورهاي آمريكا (جيمي كارتر و جرج بوش) چپ دست نبودهاند. جرالد فورد، رونالد ريگان، جرج بوش پدر و بيل كلينتون همگي چپ دست بودهاند. گاندي، فيدل كاسترو، چه گوارا و سيمون بوليوار هم در اين فهرست ميگنجند. طرفداران گرامي سينماي هند! با كمال افتخار به اطلاع ميرساند جناب آميتا باچان هم از چپ دستان معروف جهان است. به فهرست سينماييها بايد كساني چون كيم نواك، چارلي چاپلين، مايكل لندون، جان استوارت، بني استيلر، تام كروز، آنجلينا جولي، نيكول كيدمن و دمي مور را هم اضافه كرد. جناب پريس برازنان را هم كه به خاطر داريد. همان هنرپيشه خوش تيپي كه شبيه آقاي خاتمي است. فراموش نكنيد كه چپ دستان موسيقي با همه مشكلاتي كه در نواختن ساز دارند، اما هميشه جزو نوابغ اين عرصه بودهاند:
كورت كوبين، ديويد بوي، جيمي هندريكس، جرج مايكل، پل مككارتي، فرد آستر و احتمالاً چنگيز حبيبيان.
واي... داشت فراموشمان ميشد كه اسم اين افراد را هم اضافه كنيم: لئوناردو داوينچي، ميكل آنژ، اسحق نيوتن، آلبرت انيشتين، رامبراند، پيكاسو، باخ، بتهوون، بيل گيتس و نيچه.
ورزشكاران چپ دست هم كه معرف حضور هستند: ديگو مارادونا، پله، جان مك كنر و بين ايرانيها بدون رعايت تقدم و تأخر و اهميت اين چپ دستها جزو معروفترينها هستند:
جلال آلاحمد، ابوالحسن داوودي، لاله اسكندري، بهنوش بختياري، مرجان محتشم، هانيه توسلي، عليرضا نيكبخت واحدي، مهرزاد معدنچي، ميثم منيعي، محسن خليلي و ...
اميدواريم نگوييد خب، حالا كه چي... هيچ چي! شما اين چند صفحه را خوانديد و كلي به اطلاعاتتان افزوده شد. همين دليل كافي نيست؟
لاله اسكندري؛ مايه عذاب كناردستيها
لاله اسكندري، اين روزها سريال پرمخاطب سالهاي برف و بنفشه را روي آنتن دارد. اما نميدانم آنها كه پاي تلويزيون مينشينند و سريال را تماشا ميكنند، متوجه شدهاند كه هنرپيشه محبوبشان چپ دست است. سراغ او را ميگيريم و از مشكلات يك بازيگر چپ دست ميپرسيم.
«بعضي وقتها زاويهاي را كه كارگردان براي فيلمبرداري در نظر گرفته است به هم ميريزم.» اين را لاله اسكندري ميگويد. او هم از هنرمندان چپ دست است. براي اثبات حرفش مثال ميآورد: «مثلاً در صحنهاي بايد گوشي تلفن را بردارم. كارگردان زاويهاي را كه در نظر ميگيرد، براي يك آدم راست دست است. وقتي با دست چپ اين كار را انجام ميدهم، يا بايد زاويه دوربين عوض شود يا كارگردان از من ميخواهد كه با دست راست گوشي را بردارم و صحنه تكرار ميشود.» لاله اسكندري البته مشكل خاصي با چپ دستي ندارد. او ميگويد: «برايم عادي شده .معمولاً جايي مينشينم كه كنار دستيهايم را اذيت نكنم، اما امان از روزهاي مدرسه.» خاطرات روزهاي مدرسه را مرور ميكند و ميگويد: «هميشه مايه عذاب كناردستيهايم بودم. هيچ وقت هم نتوانستم خطاطي با قلم را خوب ياد بگيرم. چون معلمهايمان همه راست دست بودند و نميتوانستند به من كه قلم درشت را با دست چپ ميگرفتم به درستي آموزش دهند.» او چپ دستي را از پدربزرگش به ارث برده كه زماني طراحي هم ميكرده است. ميگويد: «شنيدهام چپ دستها خوب طراحي ميكنند. من هم هر دويش را از پدربزرگم به ارث بردم؛ هم چپ دست هستم و هم طراحي ميكنم. البته پدربزرگم به خاطر چپ دست بودن در مدرسه و خانه خيلي تنبيه شده بود و آخر سر نوشتن با دست راست را ياد گرفته بود و مابقي كارهايش را با دست چپ انجام ميداد. اما من مشكلي نداشتم. همه پذيرفته بودند كه چپ دست هستم.» موقع خداحافظي با شيطنت ميخندد و ميگويد: «راستي، شنيدهام چپ دستها باهوشتر هستند.»
عليرضا نيكبختواحدي؛ حل ساده مشكل
اين روزها نه دوباره از پرسپوليس به استقلال رفته. نه مدل موهايش مسئولان فدراسيون را عصباني كرده، نه خبري از تنبيه و جريمه است و نه از تشويق و گلزني. عليرضا نيكبخت واحدي مثل چند ماه گذشته به عنوان مهاجم در پرسپوليس توپ ميزند و خبري از حاشيه و جنجال نيست. اما شنيدهايم او به غير از اين كه يك مهاجم چپ پا است، چپ دست هم هست و سراغش را ميگيريم.
بزرگترين مشكلي كه چپ دستي براي او به وجود آورده است، به دوران دبستان بر ميگردد: «آن موقعها، روي يك نيمكت سه نفر مينشستيم. دست چپ من موقع نوشتن مدام به دست راست بغل دستيهايم ميخورد و دستشان را خط ميانداخت. غير از من هم چپ دست ديگري در كلاس نبود كه كنارش بنشينم و مشكل حل شود.» البته اين مشكل او در زمان دبيرستان حل ميشود. «دبيرستان با يك نفر رفيق بودم كه مثل من چپ دست بود. كنار هم مينشستيم و مشكلي برايمان پيش نميآمد.» از كنكور هم ميگويد: «يك دفعه در كنكور شركت كردم. همه چيز خوب بود. توي فرم ثبت نام نوشته بودم چپ دست هستم و جايم مناسب بود.» نيكبخت با چپ دستياش مشكلي ندارد، اما از چپ پا بودنش خيلي راضي است. ميخندد و ميگويد: «خب براي اين كه چپ پاها بهتر فوتبال بازي ميكنند.»
ابوالحسن داوودي؛ هدايت با دست چپ
ابوالحسن داوودي را با مرد باراني، نان، عشق و موتور 1000 ميشناسيم. روزهاي نزديك را اگر بگرديم به ياد فيلم تقاطع ميافتيم. اما بهانه ما براي اين كه سراغ او برويم، هيچ كدام از فيلمها و كارهاي هنرياش نيست. او چپ دست است و به عنوان كارگرداني كه همه چيز را با دست چپ هدايت ميكند، سراغش ميرويم.
«هميشه سر ميز غذا مشكل دارم. كنار دستيهايم اذيت ميشوند و بايد منتهااليه سمت چپ ميز را براي نشستن انتخاب كنم تا ديگران از دستم راحت باشند.» اينها را ابوالحسن داوودي ميگويد. كارگردان چپ دست سينما! البته اين موضوع هيچ وقت در كار مزاحمش نبوده است. «من اصلاً با نيمه چپ بدنم راحتتر هستم. چپ پا هم هستم. هيچ وقت در كار هم مشكلي نداشتهام. فقط با وسايلي كه لزوماً براي راست دستها ساخته شده مثل قيچي، به سختي كار ميكنم.» البته چپ دست بودن براي ابوالحسن داوودي مزيت هم داشته است. «جوانتر كه بودم، تنيس بازي ميكردم. طرف مقابلم چون من چپ دست بودم نميتوانست عكسالعمل مرا حدس بزند و هميشه غافلگير ميشد.» البته ابوالحسن داوودي با اين كه همه كارهايش را با دست چپ انجام ميدهد، اما با دست راست مينويسد. آن هم بر ميگردد به دوران كودكياش. «بچه كه بودم مداد را با دست چپ ميگرفتم. عمويم كه در فاميل آدم مستبدي بود، ميگفت: «خوبيت نداره بچه با دست چپ بنويسه.» پدر و مادرم كاري نداشتند، اما به توصيه عمو دستم را بستند و آن قدر اين كار را انجام دادند كه من عادت كردم با دست راست بنويسم.»
گونتر گراس چپدستها
هر دوي ما چپ دستيم و همديگر را از انجمن چپ دستها ميشناسيم. ميدانيد كه ما چپ دستهاي اين شهر مانند همه كساني كه دردي مشترك آنها را رنج ميدهد، انجمني تأسيس كردهايم و مرتباً همديگر را ملاقات ميكنيم و ميكوشيم دست راست خود را كه متأسفانه در كارها بسيار ناشي است، تمرين بدهيم. مدتي يك راست دست خوشقلب ما را آموزش ميداد. متأسفانه او ديگر نميآيد. آقايان هيئت رئيسه از روشهاي آموزشي او انتقاد ميكردند و معتقد بودند اعضاي انجمن بايد با نيروي خود تغيير عادت بدهند. به اين ترتيب ما با هم و بدون هيچ اجباري، فقط به بازيهاي دسته جمعي ابداعي و انجام كارهايي ميپردازيم كه مهارت را بالا ميبرند مثل: سوزن نخ كردن، آب ريختن و باز و بسته كردن در با دست راست. يكي از اصول اساسي ما اين است: «تا زماني كه دست راست مثل دست چپ نشود، آرام نميگيريم.»
اين جمله هر چقدر هم كه زيبا و دهن پر كن باشد، بيمعناترين حرفهاست. با اين روش، ما هرگز به نتيجه دست نخواهيم يافت. جناح افراطي انجمن ما از مدتها قبل خواسته بود كه اين جمله به طور كامل حذف و به جاي آن نوشته شود: «ما به دست چپمان افتخار ميكنيم و از آن چه با آن متولد شدهايم، شرمگين نيستيم.»
مسلماً اين شعار هم درست نيست و تنها جذابيت آن و نيز بلند طبعيمان به ما اجازه داده چنين حرفهايي را انتخاب كنيم. اريش و من كه هر دو جزو جناح افراطي محسوب ميشويم، به خوبي ميدانيم سرخوردگي تا چه حد در ما ريشه دوانده است. خانه، مدرسه و بعدها خدمت سربازي هم به ما كمك نكرد تا ياد بگيريم اين نقض جزئي را – جزئي در مقايسه با ساير ناهنجاريهاي رايج – با بردباري تحمل كنيم. باعث و باني اين احساس سرخوردگي هم آن طرز كودكانهاي است كه اطرافيان دست آدم را ميگيرند؛ خالهها و عمهها، داييها و عموها، دوستان مادر و همكاران پدر، اينها همان جمع خانوادگي غير قابل تحمل و وحشتناكي هستند كه افق آينده يك كودك را تاريك ميكنند. بايد دستمان را به همه اين افراد ميداديم. آنها ميگفتند: «نه. با آن دست بدقواره نه! با دست واقعيات دست بده، بادست راست!»
چهگوارا؛ چپترين چپ
چه گوارا بيترديد چپترين چپ دست دنياست. عكسهاي او را به ياد بياوريد! مخصوصاً آنهايي كه با ژستي خاص سيگاري را لاي انگشتانش دارد. انگشتان دست چپ.
دو سال پيش وقتي والترسالس ميخواست فيلم The motocycle Diaries يا خاطرات موتورسيكلت سوار را درباره چه گوارا بسازد، به گابريل گارسيا برنائل سفارش داد تا اين نقش را باز ميكند. در اين وسط تنها يك مشكل وجود داشت. پسرك خوش چهره مكزيكي يك راست دست تمام عيار بود. اما سينما جادويي ديگر دارد. گابريل در طول شش ماه توانست مهارتهايي را با دست چپ ياد بگيرد كه او را به چه گوارا نزديكتر ميكرد. او در گفتوگويي با مجله فرانسوي استوديو گفت: «كار سختي بود. بعد از 30 سال بايد دست چپم را به كار ميانداختم. اما همين تمرينها مشكل ديگري از زندگي را به من معرفي كرد. حالا احساس ميكنم دو تا آدم هستم. گاهي با دست راست گاهي با دست چپ.»
komeil66
09-17-2007, 05:04 PM
قافيه را بچسب
ابراهيم رها
سر سرباز هخامنشي را که باقي اندامش در کاخ آپادانا جا مانده همين چند روز ديگر در يک حراجي در لندن به فروش خواهند رساند. غيورمردان ميراث فرهنگي و در راس آن اسفنديار نامدار در حالي که گويا معتقدند يک چنين سربازي که سلطنت طلب بوده و در دربار ننگين هخامنشيان کار مي کرده، همان بهتر که سر به تنش نباشد، نظاره گر ماجرا هستند. الف- با وجود فقدان سر، معلوم مي شود از قديم الايام، حتي در دوران باستان، فرار مغزها در ايران مرسوم بوده است، ب- دوستان در حراجي لندن ناراحت نباشند با اين حساسيتي که مسوولان ما دارند نشان مي دهند باقي اندام اين سرباز، هر کدام را که بخواهند، مي دهند دستشان بردارند ببرند. ج- شرط مي بندم از مسوولان مربوطه اگر بپرسيد سر سرباز اگر حراج شود چه مي ماند، خواهند گفت طوري نيست «باز» باقي خواهد ماند، د- باور کنيد مي دانستم با اين رويه به زودي نه تنها در زمان حال که در باستان ما هم از اون بالا کفتر ميايه.
نفت به بشکه يي هشتاد دلار رسيد. مبارک است. انصافاً نفت هشتاد دلاري مي فروشيم صفا مي کنيم، سر سرباز هخامنشي کيلويي چند است؟ الف- از همان آغاز هم نفت قرار بود «سر سفره» بيايد و هيچ ربطي به «سر سرباز» نداشت، ب- همه کارهاي اقتصادي کشور با هم هماهنگ است يعني موازي با گران شدن نفت قيمت کالاهاي مصرفي ما هم در مغازه ها به شکلي هماهنگ گران مي شود، جل الخالق، ج- از نفت تا سر سربازمان را داريم بکوب مي فروشيم، فرقي هم برايمان نمي کند، گفته بوديم عدالت محوريم، د- سربازي سر بازي سرسره بازي زد سر سربازي را شکست/ مسوولي با نفت بشکه يي 80 دلار در اقتصاد ما راست. اين حرف ها را ول کن قافيه را بچسب،
amir4412
09-21-2007, 02:46 AM
شیییییییییییییییییییییییی ییره 40چراغ!!!
komeil66
09-21-2007, 03:08 AM
شیییییییییییییییییییییییی ییره 40چراغ!!!
موج مکزیکی بریم ؟http://i8.tinypic.com/2i8d4ao.gif
coolzero
09-23-2007, 09:21 PM
همه بگن چیز!
«گاهی ارزش یک عکس از گزارشی چند صفحهای که پر از آمار و ارقام است بیشتر میشود.» این را استاد فوتوژورنالیسم (عکاسی خبری) جلسه اول روی تخته کلاس مینویسد. دوربین به دست میگیرد و میگوید: «بعضی وقتها، تیزبینی یک عکاس خبری باعث میشود صحنهای را ثبت کند که ملتی به هم بریزد. اصلاً ممکن است عکسی منتشر شود که سرآغاز جنگهای جهانی باشد.» از داخل کیفش، عکس بوش را بیرون میآورد. همان عکس جنجالی که کاغذی را که بوش برای رایس نوشته بود نشان میداد. کاغذی که در آن بوش برای رفتن به دستشویی از وزیر امور خارجهاش اجازه گرفته بود. استاد به عکس اشاره میکند و میگوید: «عکاس رویترز اینجا نهایت تیزبینی را داشته است. یادتان میآید این عکس چه بازخوردهایی داشت؟»
استاد از ارزش عکسهای خبری میگوید و من یاد عکسهای سیاه و سفید و قدیمی آلبومهای زهواردررفته خانه پدربزرگم میافتم. همان عکسهایی که هر کدامش هزار تا خاطره تلخ و شیرین دارد. استاد شاید فکرم را خوانده. میگوید: «عکسها، خاطرات مصور هستند» و من به این فکر میکنم که عکاسان، عجب آدمهای خاطره بازی هستند. راستش این روزها برگزاری نمایشگاه عکس سیاسیون در خانه عکاسان بهانهای شد که سراغ این آدمهای خاطرهباز بروم و از خاطراتی که پشت عکسهای این نمایشگاه مانده است بپرسم. عکسهایی از آدمهای سیاسی که خیلی شبیه عکسهای همیشگی نیست. چند عکس انتخاب کردهایم. سراغ عکاسش رفتهایم و از خاطرهاش پرسیدهایم و البته عکسهایی دیگر از همین روزهای نه چندان دور از ما.
این نمایشگاه از 13 تا 23 شهریور در خانه عکاسان ایران برگزار شد.
در انتظار کم موها
http://i14.tinypic.com/4pv14rk.jpg
«برای این عکس دو ساعت تمام منتظر نشستم که سوژههایم جور شود.» این اولین جمله حجت سپهوند درباره این عکس است. البته بعد از یک خنده طولانی. «راستش روز معرفی کابینه دولت به مجل بود. از هشت صبح مجلس بودیم. یکدفعه دیدم دو نفر که موهایشان کم پشت است کنار هم نشستهاند. میخواستم عکس بگیرم گفتم فایده ندارد. منتظر نشستم. آماده بودم که به محض آمدن نفر سوم عکس بگیرم. دو ساعتی طول کشید اما یکدفعه دیدم یک نفر دیگر آمد و یکی دیگر هم از آنجا رد میشود که همان لحظه عکس را گرفتم. هر وقت این عکس را نگاه میکنم، یاد آن دو ساعت انتظار میافتم. دو ساعتی که منتظر شدم تا چهار تا آدم کم مو کنار هم بنشینند». حجت سپهوند معتقد است که این نوع عکسها و این نوع نمایشگاه اولین نگاه غیر رسمی به رویدادها و شخصیتهای سیاسی است که روال نبوده. «ما همیشه از آدمهای سیاسیمان عکسهایی دیدهایم که آنها مرتب با کت و شلوار کنار تریبون ایستادهاند. اما لحظههایی خاص ممکن است از همان آدم تصویر دیگری ارائه دهند و این قدرت عکاسی را میرساند.»
یک پله بیموقع
http://i8.tinypic.com/4pjeb8k.jpg
«موقع ثبت نام انتخابات ریاست جمهوری، وزارت کشور پاتوق ما عکاسان بود. دور هم جمع میشدیم. هم از سوژههای مختلف عکس میگرفتیم و هم شوخی و خنده به راه بود. یک سری از افرادی هم که برای ثبتنام میآمدند با مزه بودند. مثل دختری که کنکور قبول نشده بود و میخواست رئیسجمهور شود.» اما این عکس محمد قاسمی را یاد خاطره خندهداری میاندازد. «من هر وقت به این عکس نگاه میکنم، ناخودآگاه لبخند میزنم. وقتی آقای کروبی آمد همه عکاسان جمع شده بودند که از ایشان عکس بگیرند. ما عقب رفته بودیم که از دور با لنز تله عکس بگیریم. اما حجت سپهوند عکاس آقای کروبی بود و جلو رفته بود و میخواست با لنز واید بگیرد، چون این عکس برایش مهمتر بود. خلاصه حجت توی کادر ما بود. بقیه عکاسها مدام میگفتند حجت بیا کنار، اما حجت خیلی درگیر کار بود و اصلاً حواسش نبود. یک پله کوچک هم پشت پاهایش بود. پله باعث شد حجت جلوی آقای کروبی زمین بخورد و من همان موقع شاتر را فشار دادم و صحنه زمین خوردن حجت ثبت شد. خودش هم میخندید. حالا بین یک عده از عکاسان این خاطره باقی مانده. هنوز هم وقتی یک نفر داخل کادرمان است، میگوییم حجت بیا کنار. فرقی نمیکند چه کسی داخل کادر باشد؛ ما حجت را صدا میکنیم.»
روز بغض
http://i4.tinypic.com/6452zic.jpg
«این عکس را که میبینم، بغضم میگیرد.» حسن قائدی این را میگوید و بعد از چند لحظه سکوت حرفش را ادامه میدهد: «روز سفر رئیس جمهور به عربستان بود. رفتیم فرودگاه. یک نظامی پشت سر ایشان ایستاده بود و من این عکس را گرفتم. این عکس بازتابهای زیادی داشت. عکسالعملهای مثبت و منفی زیادی از بینندههای عکس دیدم و معتقدم هر عکس میتواند به اندازه تمام بینندههایش بازخورد داشته باشد.» بغض میکند. وقتی از علت بغضش میپرسم، میگوید: «این عکس را همان روزی گرفتم که بچهها با c-130 سقوط کردند. بااین که بازتابهای خوبی دیدم، اما این عکس من را یاد همه آن بچهها میاندازد، یاد آن روز میاندازد و دلم میخواهد گریه کنم.» قائدی از نمایشگاه عکس سیاسیون هم میگوید. راستش این اولین بار است که داریم یک مقدار بیپروا، البته نه بیادبانه به افراد سیاسی نگاه میکنیم و ارتباط صمیمانه برقرار میکنیم. امیدوارم بازتابهای خوبی هم ببینیم.
کمی قبل از بوسه ( یا : ای جان ) :D
http://i18.tinypic.com/4yhafyd.jpg
حسین فاطمی در اولین نگاه به این عکس یاد خوششانسیاش در آن روز میافتد. «راستش تو موقعیت سیاسی کشور ما این عکس مفهوم آشتی ایران و آژانس را داشت. اولین ورود البرادعی به ایران در دولت نهم بود. دیدار آقای لاریجانی با البرادعی خیلی مهم بود. ما بچههای عکاس هم همیشه با نور ساختمان شورای امنیت مشکل داریم. زمانی که البرادعی و لاریجانی با هم دست دادند، من کلی عکس گرفتم. اما یکدفعه به هم نزدیک شدند و همدیگر را بوسیدند که من آن را از دست دادم. خیلی حرصم گرفته بود. اما یکسری از بچههای عکاس دیرتر آمدند و به آقای لاریجانی گفتند دوباره دست بدهند. من چون از قبل پیشزمینه داشتم، فقط دوربین را زوم کردم روی صورت هر دو نفر و تنها کسی بودم که این صحنه را عکس گرفتم.
یک اشاره
http://i9.tinypic.com/4pu20xi.jpg
«یاد سختی کار در سفرها میافتم.» ساتیار امامی با دیدن این عکس یاد سفرهای استانی میافتد. «من در ده سفر استانی همراه رئیسجمهور رفتم. هر وقت هر کدام از عکسهای آن ده سفر را میبینم، سختی و فشردگی کار برایم تکرار میشود. اما این عکس مربوط به اولین سفر استانی است. آقای احمدینژاد از داخل هلیکوپتر به مردم اشاره میکند که کنار بروند تا وقتی هلیکوپتر بلند میشود مشکلی برای کسی پیش نیاید. من همان موقع که ایشان بااشاره با مردم حرف میزدند، عکس گرفتم.» کافی است به ساتیار امامی بگویید یکی از عکسهایش را انتخاب کند، آن وقت است که میگوید: «لذت یک عکس برای من فقط موقع عکاسی و چاپ و انتشار آن است، بعد از آن دیگر نمیتوانم انتخاب کنم.»
بند کفش آدمهای رسمی
http://i9.tinypic.com/503h74h.jpg
حسن سربخشیان با دیدن عکس میگوید: «این عکس را در نماز عید فطر چند سال پیش گرفتم. آن موقع همهجا حرف از رفتن آقای لاریجانی از صدا و سیما بود و کاندیدا شدن ایشان برای ریاستجمهوری. این بود که سعی کردم روی حرکات و برخوردهایش حساس شوم. آقای لاریجانی را راحت نمیشود کشف کرد. همیشه ما عکسهای ایشان را در حالتهای رسمی دیدهایم. وقتی این عکس را نگاه میکنم یاد همان روز میافتم و یاد روزی که آقای لاریجانی از صدا و سیما رفت و یکی از روزنامهها این عکس را در صفحه اول کار کرد.»
البته حسن سربخشیان عکاسی خبری را دردسرساز میداند. او میگوید: «بعضی واقعیتها را همه میبینند، اما اگر واقعاً همان عکسها را چاپ کنیم، کلی مشکل پیدا میکنیم. باید آستانه تحمل مسئولان یا کسانی که در حوزه کاری ما قرار دارند خیلی بالا باشد.»
coolzero
09-23-2007, 09:23 PM
بچه ها کی این نمایشگاه رو رفت؟ حیف شد 40 چراغ دیر خبر داد وگرنه حتما میرفتم . خیلی باحال بوده ظاهرا :D
اون عکس رویترزو کسی نداره؟
K i IVI i K
09-23-2007, 11:33 PM
هیچ کی!یعنی از این همه کاربر پی سی فقط همین تعداد چلچراغین؟
coolzero
09-24-2007, 01:46 AM
ظاهرا! شاید هم فقط مطلبو میخونن حسشو ندارن نظری بدن:hmm:
komeil66
09-24-2007, 04:02 AM
توصيه هاي دهان و دندان
ابراهيم رها
فعلاً مهم ترين اتفاق کشور مساله هسته يي و احتمال صدور قطعنامه جديد است که به هيچ وجه نمي شود درباره اش طنز نوشت. از هسته که بگذريم مي رسيم به محمد علي آبادي رئيس سازمان ورزش که از شدت علاقه مندي به خدمت، کانديداي رياست فدراسيون فوتبال هم شده است. الف- شغل بيشتر، زندگي بهتر. گويا اين شعار جديد مردان دولت نهم است، ب- همه با هم الهام شويم، اين هم مدتي است که در دستور کار اين دوستان است. ج- پس از توفيق در کشتي، فوتبال، وزنه برداري و... با مديريت کلان، مي توان وارد مديريت خرد شده و باقيمانده ورزش ها را خرد کرد به چه ماهي، د- اگر علي آبادي رئيس فدراسيون فوتبال شود از اين به بعد در فوتبال ايران هافبک چپ، بک چپ، گوش چپ و بازيکن چپ پا نخواهيم داشت،
دو سالي است که يک مدل خاصي از حرف زدن در کشور ما به شدت طرفدار پيدا کرده (شديدها،) در همين راستا و در ادامه همين سنت پسنديده يکي از مسوولان گفته؛ «کشور فرانسه به پير بي دندان معروف بوده و اخيراً دندان مصنوعي پيدا کرده است.»
الف- کشور انگليس هم بهتر است به دندانپزشکي مراجعه کند، بس که ما مشت محکم به دهانش زده ايم، ب- کشور آلمان هم دندان عقلش را بکشد بهتر مي شود. ج- کشور امريکا هم دندان داشتن يا نداشتنش به ما مربوط نيست، فقط قول بدهد گاز نگيرد، د- ما خودمان هم که دندان، فک و دهن، مهن برايمان نمانده... البته دسته گل هستيم فقط عيب کار اين است که گاهي در ما از اون بالا کفتر مي يايه، بد فرم،
پيام امروز؛ جنگ سرد تنها با يک تلفن، تحويل در محل،
coolzero
09-28-2007, 09:58 PM
کمیل اگه حال داری بیا نوشته هاشونو و نویسنده هاشو نقد کنیم
مثلا قبلا چطور بوده الان چطوره . چرا اینطوریه. چطوری باشه بهتره...
مثلا همین رها
این گاو خشمگین هم نمیره تو سایتشون بشه اینجا گذاشتش! مثل اینکه ابی خان و ژوکه خان پوی خیلی دوست دارن :D
coolzero
09-28-2007, 09:59 PM
يك بازي جديد... روي لبه دكل چهلمتري ميايستيد و بعد به پايين پرتاب ميشويد. چهل متر بين آسمان و زمين تاب ميخوريد وتمام خون بدنتان در سرتان جمع ميشود. مرگ در انتظار شما نيست، دنيايي از هيجان و ترس به استقبالتان ميآيد، فقط همين. براي تجربه كردن اين بازي بايد تا ايستگاه شماره يك توچال برويد و سراغ باشگاه بانجيجامپينگ را بگيريد. گروه بدلكاران پيمان ابدي، آنجا منتظر شما هستند تا از روي دكل چهلمتري به پايين پرتتان كنند. روز شنبه، اين بازي با پرش پيمان ابدي رسما افتتاح شد. اين گزارش هم با كمك و پشتيبانيهاي امدادي مازيار فرزانه در ارتفاع چهلمتري نوشته شد.
++++
وقتي پيمان ابدي، گروه بدلكاري « هشدار براي كبري11 » را رها كرد و تصميم گرفت كه به ايران بيايد، در فرودگاه آلمان، يك اتاقك فلزي را كه شبيه به كارواني كوچك بود هم در ليست بارهايش گذاشت. او با اين اتاقك، تمام وسايل بانجي جامپينگ را هم به تهران آورد تا يك سال و نيم بعد آن را به ايستگاه شماره يك توچال ببرد و آنرا روي يك دكل چهلمتري سوار كند. اين دكل، درست كنار باشگاه تيراندازي توچال است و وقتي سر بالايي بام تهران را به سمت ايستگاه اول تلهكابين بالا ميآييد، ميتوانيد ميلههاي زرد و نارنجياش را ببينيد. ابدي با كمك مسولان زمين اسكيت توچال، مجوز و مدارك لازم براي احداث اين بازي را آماده كرد، و روي طبقه فلزي دكل، نحوه استفاده از وسايل را به اعضاي گروهش ياد داد. حالا ديگر، بانجي جامپينگ ابدي در توچال راه افتاده، عليرضا و ارشام از گروه بدلكاران، مسوول پرت كردن آدمهاي مشتاق هستند. اين مجموعه دو هفته پيش تقريباً آماده شد. از روز افتتاح تا امروز نزديك به 10 نفر از ارتفاع 40 متر پايين پريدهاند. اما در ليست اسامي آدمهاي پرنده اسم پيمان ابدي هنوز ثبت نشده. شنبه بعد از ظهر ابدي و گروهش، محوطه بام تهران را بالا ميآيند و به ايستگاه شماره يك ميرسند تا پيمان ابدي از چهل متر به روي زمين پرت بشود و بانجي جامپينك هيجانآورش رسما افتتاح بشود.
+++
روي كف فلزي دراز كشيده، دو نفر پاهايش را با تسمههايي محكم به كش وصل ميكنند. يكي از آنها از او ميپرسد: « بهادر، آمدهاي؟». سرش را به علامت مثبت تكان ميدهد. آنيكي، دكمه بيسيم را ميزند و ميگويد: « آماده است، بشمريد». روي لبه فلزي ميايستد و به پايين نگاه ميكند. 40 متر زير پايش، آدمهاي زيادي نشستند و به او نگاه ميكنند و با صداي بلند ميشمارند؛ ده، نه،... سرش را به طرف بغل دستياش برميگرداند و ميپرسد: «عربده ميتونم بزنم» و جواب ميگيرد: «هركاري دلت ميخواد بكن». دوباره به پايين نگاه ميكند، چشمهايش را ميبندد و همراه با آدمهاي آن پايين ميشمارد: «سه، دو...» و با شماره يك به پايين ميپرد. در جايي بين آسمان و زمين معلق ميشود و از ته دل فرياد ميزند. آن پايين همه با سوت و فرياد همراهياش ميكنند و اين بالا دوستش با هر فريادي ميگويد: «زهرمار».
از پاهايش آويزان شده و شبيه به پاندول ساعت تاب ميخورد اما انگار نه انگار. دستهايش باز است و سرش را تكان ميدهد. وقتي سرعت حركت كش كم ميشود، سرش را بالا ميآورد و براي آدمهايي كه از روي اتاق فلزي نگاهش ميكنند، دست تكان ميدهد. يكي از آنها فرياد ميزند: «عالي بود، سرتو بيار بالا، خون تو مغزت جمع نشه». سرش را بالا ميآورد. ديگر فرياد نميكشد و انگار در خلسه فرو رفته. آن بالا صداي بيسيم بلند ميشود. صداي پيمان ابدي كه آن پايين ايستاده با خش خش بيسيم شنيده ميشود: «مرسي بچهها، بينقص بود، بياريدش پايين».
يكي از بچهها به سراغ تسمهاي كه روي ميله اتاقك وصل شده ميرود و روشنش ميكند، آن يكي هم حواسش را به بهادر ميدهد تا او آرام آرام روي تشك بادي زير پايش بيفتد. بهادر كه به زمين ميرسد، پيمان ابدي و دو سه نفر ديگر به طرفش ميدوند. تسمهها را از پايش باز ميكنند و كش آزاد ميشود اما بهادر هنوز از روي تشك بلند نشده. ابدي دوباره بيسيم ميزند: «از دوستش بپرسيد، چي خوردن؟» شاهين دوست بهادر جلو ميآيد و توضيح ميدهد كه براي هيجان بيشتر قبل از رسيدن به توچال سه ليوان نوشابه(!) خوردند. بالاخره آن پايين همهچيز به خير ميگذرد و بهادر از روي تشك بلند ميشود. همه برايش دست ميزنند. اين بالا، دستيارهاي ابدي به شاهين اجازه نميدهند كه بپرد. « وقتي از پا آويزون بشي، همهچي از معدهات بيرون ميآد، نبايد بپري». شاهين حسابي پكر شده، با همه دست ميدهد و از پلههاي فلزي پايين ميرود. دوباره صداي پيمان ابدي از پشت بيسيم ميآيد: «بچهها، يكي ديگه داره بالا ميآد.»
++++
آفتاب هنوز پايين نرفته اما پيمان ابدي عينك آفتابياش را برميدارد و روي كيفش ميگذارد و آنها را بهدست شاگردان بدلكارش كه روي ميز و نيمكتهاي سفيد كلوب نشستهاند، ميسپارد و خودش به سمت دكل ميرود. دخترهايي كه دور ميز نشستهاند، ذوق زده ميشوند و ميگويند: «آقاي ابدي ماهم ميخوايم بپريم». ابدي به سمت دكل ميرود و ميگويد: «باشه، يكيتون فعلا فيلم بگيره». مريم، نازيلا، روشنك، سدره چهار نفر از شاگردان ابدي هستند كه آمدهاند پرش او را ببينند و اگر قسمت شد، آنها هم بپرند. تند تند با يكديگر حرف ميزنند و آخر هر حرفي هم ميگويند: «خداكنه به ماهم اجازه بدن».
پيمان ابدي از پلهها بالا ميرود. بعد از چند دقيقه، روي لبه دكل ميايستد و براي دخترها دست تكان ميدهد. مريم، دوربين موبايلش را روشن ميكند و به طرف دكل ميدود. عكاس از ميلههاي دكل آويزان شده و از پيمان عكس مياندازد. ابدي هنوز قصد پريدن ندارد و دخترها بايد صبر كنند. پيمان ابدي، 10 شاگرد خانم دارد كه قرار بوده در فيلم « لبهپرتگاه» بهرام بيضايي بدلكار باشند. اما فيلم ساخته نميشود و آنها هم فعلا پريدن از ماشين و افتادن از پله را ياد ميگيرند تا براي روزي كه فيلم اكشن ابدي آماده شد، بدلكار زن آن باشند. اين دخترها حسابي اميدوارند و ميخواهند تا مرحله آخر بدلكاري كه آتش گرفتن است ادامه بدهند. حالا هم آمدهاند اينجا تا پرش استادشان را ببينند و فرصتي هم براي شيرجه از چهل متري پيدا كنند.
+++
پيمان ابدي، از آن بالا دوباره براي دخترها دست تكان ميدهد و فرياد ميزند: «شمارش معكوس، از سه بشماريد» دخترها با خنده و هيجان فرياد ميزنند: « سه، دو، يك» و پيمان ابدي هم ميپرد. در هوا معلق ميشود و تاب ميخورد، به بدنش پيچ و تاب ميدهد و سرش را به پاهايش ميچساباند و بعد از پنج دقيقه ديگر آرام ميشود و اشاره ميكند كه به زمين برسانندش. عليرضا و ارشام از آن بالا تسمه را روشن ميكنند و او را آرام آرام به سمت زمين ميفرستند. نرسيده به زمين، تسمه را بالا وپايين ميكنند. بدن پيمان هم بالا و پايين ميرود و گاهي به زمين ميخورد اما همه ميخندند. دخترها هم ميحندند، اين شوخيهاي خطرناك براي تمام اعضاي اين گروه بدلكاري عادت شده. پيمان به زمين رسيده، دخترها به طرف ابدي ميروند و يك نفر ميپرسد: «آقاي ابدي چند وقت بود از اين ارتفاع نپريده بودين؟» با خنده جواب ميدهد: « يك سال و نيم».
+++
سروش، آرام و راحت از پلههاي فلزي و لرزان بالا ميآيد. در تاريكي اين اتاقك فلزي به همه لبخند ميزند و فيش بيست و پنج هزار تومانياش را بهدست عليرضا ميدهد. ارشام با او دست ميدهد و از او ميپرسد ناهارش را كي خورده و بلافاصله توضيح ميدهد كه بايد معدهاش خالي باشد. سروش ميگويد معدهاش خالي است روي زمين فلزي ميخوابد تا تسمهها را به پايش ببندند. ارشام دوباره ميپرسد: «ورزش ميكني؟» سروش ميگويد كه صخرهنورد است و بلافاصله توضيح ميدهد كه در سالن صخرهنوردي ميكند، اما قبلا يكبار در تايلند از ارتفاع سي متري پريده و حالا هم هيچ مشكلي ندارد.
كار بستن تسمهها و بقيه وسايل ايمني بهسرعت تمام ميشود اما عليرضا و ارشام همهچيز را دوباره كنترل ميكنند و گوش به فرمان پيمان ابدي ميمانند. آدمهاي آن پايين تعدادشان زياد شده و حالا ديگر ورزشكاران باشگاه تيراندازي كنار دكل هم به بالا نگاه ميكنند و منتظر پريدن سروش هستند. سروش همچنان لبخند ميزند و منتظر است كه شمارش معكوس تمام شود. قبل از شنيدن شماره «يك» به سمت پايين شيرجه ميزند. همه دوباره فرياد ميزنند اما سروش بهجاي داد و فرياد و بقول بهادر «عربده»، دستهايش را باز ميكند و همانطور كه تاب ميخورد چند حركت نمايشي انجام ميدهد. پيمان ابدي ميخندد و دوباره بيسيم ميزند: «عالي بود، بياريدش پايين».
+++
دخترها با جليقههاي گروه بدلكاري، از پلههاي فلزي بالا ميروند. پيمان ابدي به آنها اجازه ميدهد روي دكل بروند و خودش هم آن پايين ميماند تا مسوول باشگاه حرف بزند و اجازه پريدن آنها را بگيرد. پلههاي فلزي با جوشكاري به هم وصل شدهاند و پيچ در پيچاند. دخترها آرام آرام از پلهها بالا ميروند، طبقههاي آخر، پلهها زير پايشان ميلرزد، يك لحظه ميايستند و دوباره بالا ميروند. روي آخرين پله، عليرضا و ارشام منتظر اين دخترها هستند. پايشان كه به كف اتاقك ميرسد، صداي جيغشان بلند ميشود و با هم فرياد ميكشند: « واي، ما ميخوايم بپريم.» عليرضا و ارشام ميخندد وتسمههايي را به آنها وصل ميكنند تا راحت روي اتاقك راه بروند و از ميلهها آويزان بشوند. دخترها به طرف طناب بانجي جامپينگ ميروند و به آن دست ميكشند. بعد روي ديوارههاي اتاقك مينشينند و پاهايشان را آويزان ميكنند. پيمان ابدي بالا ميآيد و يكي از دخترها ميپرسد:« من اول بپرم؟» ابدي به طرف طناب بانجي جامپينك ميرود و ميگويد:« خانمها مجوز ندارند، هيچكدامتان نبايد بپريد».
اتاقك فلزي ساكت ميشود. دخترها سكوت ميكنند و ابدي توضيح ميدهد: «بايد برايتان لباس طراحي كنيم شايد مجوز پرش بدهند.» عليرضا و ارشام، تسمههاي دخترها را باز ميكنند. دخترها آرام و ساكت، 150 پله دكل را پايين ميروند وبه وسطهاي دكل كه ميرسند مجبورميشوند، بايستند و راه را براي سه پسري كه ميخواهند بالا بروند و بپرند، باز كنند.
+++
هوا تاريك شده، دكل بانجي جامپينگ زرد و بلند، هنوز روي تپه ايستگاه يك ايستاده و اطرافش شلوغ است. دخترهاي بدلكار، از ابدي خداحافظي ميكنند و به سمت سر پاييني بام تهران ميروند. پسرهاي بدلكارهم، يا روي دكلند و يا از پلههاي آن بالا ميروند تا به اتاقك برسند و آنبالا به عليرضا و ارشام كمك كنند. پيمان ابدي همچنان بغل دست مسوول كلوپ ايستاده و با او حرف ميزند تا شايد راهي براي پرش خانمها پيدا كند. كمي بعد ابدي سرش را پايين مياندازد و به سمت دكل ميرود، كنار آن ميايستد و به بالا نگاه ميكند. دو نفر از دخترها ماندهاند تا كه مانده بودند تا شايد راهي پيدا بشود، به طرف او ميروند و ميگويند: «خداحافظ آقاي ابدي» براي چند دقيقه مكث ميكنند تا شايد خبر خوشحال كنندهاي بشنوند اما ابدي سرش را پايين مياندازد و ميگويد: «خداحافظ».
coolzero
10-09-2007, 01:09 AM
نشان پنجم
آخر تو مشتي ملخك!
نويسنده : حسين يعقوبي
يك ضربالمثل چك ميگويد: «در چاه تف نينداز و... چون ممكن است بعداً مجبور شوي خودت از آب آن چاه بنوشي.» خدمت شما عرض شود در هفتهاي كه گذشت قول مردانه ناصرحجازي جهت حفظ رتبه پانزدهم جدول براي تيم استقلال، اعلام ردهبندي فاسدترين كشورهاي جهان، درخواست دفتر رئيس جمهوري از مردم براي به جا آوردن سجده شكر به مناسبت سخنراني رئيس جمهور در دانشگاه كلمبيا، ساخت كشتيپرنده توسط كره جنوبي، سخنراني وزير امورخارجه عربستان عليه فعاليت صلحآميز هستهاي ايران در سازمان ملل، انتقاد هوگو چاوز از رواج عمل زيبايي در ميان دختران ونزولايي، درخواست فاطمه رجبي مؤلف همان كتابي كه ميدانيد و همسر همان كسي كه ميشناسيد از سردمداران توسعه و سازندگي و اصلاحات براي عبرتآموزي پيروزيهاي معجزهآساي رئيسجمهور در نيويورك، اعلام 30ميليارد ريال ضرر علي دايي به خاطر حضور در تيم ملي فوتبال ايران در دوران حضورش در بايرن مونيخ، حضور يانگوم و آميتا باچان به مناسبت هفته گردشگري در كشور، تذكر رئيس شوراي نظارت بر صدا و سيما به ضرغامي به خاطر تمسخر و استهزاي سهميهبندي بنزين ويژه نمايندگان مجلس در قالب طنز به بدترين شيوه غيرمنطقي، اهداي 100جلد كتاب كاريكاتور اشغال عراق و افغانستان به كتابخانه دانشگاه كلمبيا، هك شدن سايت وزارت راه با پوستر و فيلم پدرخوانده، اشاره سقاي بيريا مشاور رئيس جمهور به محبوبيت جهاني بي نظير احمدي نژاد، اعتراض منوچهر متكي به ظالمانه بودن نظام پولي جهان، اهداي ديويديهاي سريال جواهري در قصر با زيرنويس كره شمالي به كيم ايل جونگ رهبر كره شمالي از سوي رئيسجمهور كره جنوبي، خشم فرزندان چهگوارا از اظهارات ضدكمونيستي مهندس چمران در جلسه بزرگداشت چهگوارا، كنترل خليج فارس توسط هدهدهاي ايراني، قرار گرفتن سازمان سيا از سوي مجلس ايران در ليست سازمانهاي تروريستي، واگذاري مركز صنايع هوايي از بخش دولتي به بخش خصوصي و تغيير كاربري آن به مركز پرورش اسب و شترمرغ، ممنوعيت ارسال پيامك غيرفارسي دولتي، كشف چندفقره تخلف فروشگاههاي سطح شهر در فروش جيجي و سكسك به جاي لپلپ، افشاگري مسئول بسيج دانشجويي دانشگاه علم و صنعت در مورد نقشه دولت پيشين براي تبديل دانشجويان به عملههاي خود و پيشنهاد پرداخت پنج هزار دلار به ازاي هر نوزاد آمريكايي توسط هيلاري كلينتون، تحتالشعاع... آخ... نفسم گرفت... ميشه يه نفس تازهكنم؟ پرواز بر فراز آشيانه فاخته يا چرا شهرام شكيبا نيست.
بعد از اين كه خبرگزاريها از نامهاي خبر دادند كه شهرام جزايري از زندان نوشته و در آن تهديد كرده كه در صورت عدم ارائه سرويس بهتر به او در دوران حبس (شامل سلول دوبلكس، دو خط تلفن آزاد، استفاده از خودروي شخصي در حياط زندان و اجازه فعاليت در خارج زندان خارج از ساعات اداري) خودكشي خواهد كرد، مديركل زندانهاي استان تهران طي مصاحبهاي تصريح كرد: اصل نامه صحيح است، اما در آن تنها از شرايط موجود گلايه شده و شهرام تهديد به خودكشي نكرده است. البته متأسفانه شهرام جزايري با زيادهخواهي و پررويي كار خودش را روز به روز سختتر ميكند. او در پاسخ به اين سؤال كه شنيده شده شهرام جزايري براي كارمندان زندان كلاس آموزش «چگونه ثروتمند شويم» گذاشته است، گفت: هر كسي اين را گفته، اشتباه كرده و از طرفي كارمندان ما نيازي به چنين چيزهايي ندارند. (كه البته كاش ايشان اشاره ميكردند كه كارمندان زندان به كلاس ثروتمند شدن نيازي ندارند يا به ثروتمند شدن.)
برخورد نزديك از نوع مهرورزي
جوانفكر مشاور مطبوعاتي رئيسجمهور ضمن اشاره به اينكه دولت با رسانهها رابطه بدي ندارد، ضمن تأكيد بر اينكه دولت هيچ فشاري به مطبوعات وارد نميكند و ضمن تأييد اين واقعيت بديهي كه دولت هيچ رسانهاي ندارد (كه البته پيش از اين هم در مورد عدم وابستگي خبرگزاري ايرنا، سايت رجانيوز و روزنامه ايران به دولت كمتر انسان فرزانهاي شك و ترديد داشت) اعلام كرده: البته اگر احساس كنيم حرفي لازم است آن را ميگوييم و در اين راستا نيز تلاش ميكنيم تا به رسانه نزديك شويم. اما اگر ديديم نميشود كودتاي رسانهاي را نيز مطرح ميكنيم البته اين به معناي برخورد با رسانه نيست. (البته تأكيد ايشان ضرورتي نداشت. هر فردي با هوش متوسط و كمي زير متوسط به خوبي متوجه ميشود كه مطرح كردن بحث كودتاي رسانهاي به هيچ عنوان به معني برخورد با رسانه نيست.) هفته گذشته همچنين وزير ارشاد اعلام كرد كه ميزان توقيف نشريات در دوره دولت نهم بسيار كمتر از اين ميزان در دولت قبلي بود. ضمن تشكر از وزير ارشاد اميدواريم هر چه زودتر در مورد سياستهاي انقباضي دولت پيشين در مورد عدم شفافسازي اين اطلاعرساني هم به آحاد مردم زلال سازي لازم صورت گيرد.
دلم را شكستي...
در حوزه حوادث اجتماعي دو خبر خوانديم كه بد نديديم در موردش براي شما هم بنويسيم. اولي در مورد پدر و مادري بود كه خِفت شوهر دختر مرحومشان را گرفته بودند و از او طلب مهريه 1200 سكهاي دخترشان را به عنوان ارث و ماترك آن مرحومه كرده بودند. (البته ما نفهميديم معيار اين 1200 سكه سال تولد بوده يا به نيت 12 ماه سال ضربدر 100) القصه داماد بخت برگشته دست آخر بعد از كلي اين دادگاه و آن دادگاه رفتن محكوم به پرداخت 600 سكه به والدين داغدار ميشود. البته اين نيمه خالي ليوان است. نيمه پر ليوان اين است كه طبق حكم دادگاه 600 سكه ديگر نيز به داماد به ارث رسيده. (همين است كه دائم تبليغ ميكنيم با ازدواج و تعيين يك مهريه سنگين آينده خود را بيمه كنيد... ببينيم شما يك دختر خوب 1200 سكهاي براي من سراغ نداريد؟) اما واقعه دوم مربوط به يك تراژدي عشقي تكان دهنده بود. مردي كه به اتهام اغفال و آزار بيش از 30 زن و دختر بازداشت شده در اعترافاتش اظهار كرده: «دليل اقدامات من شكست عاطفي بود كه به واسطه فريب يك دختر در سال 81 متحمل شدم. او در تمام مدت مرا فريب داد و نهايتاً رهايم كرد. به همين دليل تصميم گرفته از تمام دخترهاي دور و برم انتقام عاطفي شديد بگيرم.» به سهم خود اميدواريم اين درس عبرتي باشد براي تمام دختر خانمهايي كه بدون ملاحظه با عواطف طرفشان بازي ميكنند و نميدانند تحريك بيرويه اين عواطف چطور ميتواند روح و روان جوانهاي حساسي مثل اين مردك متجاوز را دچار پريشاني كند. ببينيم كسي اينجا گفت شقيقه؟
اسكار تو مرا ديوانه مكن
خدا نور به قبر رسول ملاقلي پور ببارد، خدا رحمتش كند، اميدواريم از سال ديگر در جشن خانه سينما يك تنديس ويژه به اسم او نامگذاري كنند و مرور آثارش را در برنامه جشنواره فيلم فجر حتماً بگنجانند. اما ميم مثل مادر و اسكار؟! سال پيش علي معلم پيشنهاد داد كه «ازدواج به سبك ايراني» را براي بخش فيلمهاي غير انگليسي زبان اسكار بفرستيم، هفته پيش هم آقاي زرين دست پيشنهاد داد كه سرگيجه (آن نسخهاي كه به جاي جيمز استوارت و كيم نوداك، مهدي سلوكي و الهام حميدي بازي ميكنند) را براي اعضاي آكادمي بفرستيم. خنديديم و گفتيم كه اين دو بزرگوار چقدر بامزهاند، چه حس طنزي دارند. بعد شنيديم ميم مثل مادر به عنوان نماينده ايران در اسكار انتخاب شده. اعضاي كميته انتخاب واقعاً چه فكر كردهايد؟ اين كه مثلاً اعضاي آكادمي تا ته ته فيلم مينشينند با گلشيفته فراهاني به شدت ابراز همدردي ميكنند. بعد با چشمان پر از اشك و دل شكسته به قاعده پنج دقيقه ايستاده كف ميزنند و آخر سر هم فيلم را در رأس پنج فيلم خارجي نامزد اسكار قرار ميدهند؟ببينيم اين دوستان فيلم «زندگي ديگران» را كه پارسال اسكار فيلم خارجي گرفت ديدهاند؟ البته وقتي خبر بعدي را بخوانيد، ديگر از انتخاب اين عزيزان خيلي تعجب نميكنيد.
يكي در جام جم مرا دوست دارد
شك ندارم كه يكي آن بالا سروش صحت را دوست دارد. (منظورم از بالا به شكل عمودي نيست به شكل افقي كمي با شيب بالاتر از پارك ملت است) اول فكر كرديم خبر ساخت سري دوم «چارخونه» در 90 قسمت يك شوخي كثيف سركاري است، اما ديديم نه جدي جدي سري دوم سريال كليد خورده. اين كه پخش سريال شبهاي برره با آن اقبال گسترده و موفقيت روز افزون در ميان عوام و خواص در نيمه راه به بهانه توهين فيلم به زبان فارسي متوقف ميشود، با باغ مظفر آن گونه رفتار ميشود و بعد پخش سريالي مثل چارخونه كه در برزخ سياه بازي و نمايشهاي روحوضي و تقليد از كارهاي موفق مهران مديري و رضا عطاران معلق است وعلاوه بر زبان فارسي، به شعور و درك مخاطبان نيز توهين ميكند، ادامه پيدا ميكند، از آن پديدههايي است كه فقط در اين نقطه دنيا ميتوانيم شاهدش باشيم، به قول مرحوم ناصرالدين شاه «بابام جان في الواقع ما همه چيزمان به همه چيزمان ميآيد».
seymour
10-09-2007, 03:24 PM
وعلاوه بر زبان فارسي، به شعور و درك مخاطبان نيز توهين ميكند،
دقیقا درست گفته ... منم همیشه میگم توهین به درک و فهم مخاطب مهم تر از توهین به زبان فارسیه ... (TV ما این قضیه رو برعکس فهمیده ! http://foolstown.com/sm/thk.gif)
coolzero
10-10-2007, 11:28 AM
زمان اسکندر زمانی که ایرانو گرفته بود اسکندر به یکی فکر کنم سردارهاش میگه کنترل کردن این کشور با اینهمه مرد و زن سلحشور و شجاع خیلی سخته هرلحظه ممکنه شورشی بشه
سردار یا فیلسوفه بهش میگه تو ایران مدیران و فرماندهان و استانداران... رو از خود ایرانیها قرار بده ولی از بی عرضه ترینهاشون
همه چی درست میشه
تو کشور ما فعلا هیشکی سرجاش نیست به قول آلبوم کیوسک هیشکی سرجاش نیست خلبانها جاشونو عوض کردن با راننده های تاکسیو اوتوبوس آدمهای با عرضه هم رفتن رده های پایین
اینجا انقدر مردمو کوچیک میکنن و بهش میگن هیچی بهت مربوط نیست تا بتونن حکومت کنن
معلمها کتک میخورن کسی صداش درنمیاد
دانشجوهای معترض امیرکبیر تو مسجد تحصن میکنن جایی که قراره مقدس باشه
بسیج چراغارو خاموش میکنه و با کتک بیرونشون میکنه
دونه دونه فعالان دانشجویی و کارگری و ... اعتراض میکنن و زندانیو شکنجه و تهدید میشن
اینجا هیچ آدم با عرضه ای بالا نباید بمونه
چون کثافتکاریهیرو میبینه و اعتراض میکنه
هر کی ضعیف تر باشه مدیر میشه
اگه هم خوب شروع کنه برای اینکه کنارش نذارن مجبور میشه به خواسته هاشون تن بده
من از صحت بیشتر انتظار داشتم ولی انگار خسته شده بود انقدر دیده نشد . اومد دیده بشه حالا به هر قیمتی
انگار تا انرژی همه مردممون به عصبانیت و تنفر تبدیل نشه اکثریت خاموش صداش درنمیاد
coolzero
10-13-2007, 01:30 PM
پس کجایین هواداران 40 چراغ :D چه سوتو کور شد اینجا
بیاین بگین کیا میان به جشن یلدای 40 چراغ
اونجا قرار بذاریم
coolzero
10-15-2007, 08:44 PM
این قسمت دومشه
دستنوشته هاي يك كودك فهيم
روز سرنوشت
نويسنده : امير مهدي زوله
من و ممد فرنگيزخانماينا با آن كت و شلوار مسخرهاش بعد از دو ساعت و نيم به هتل ميرسيم. خواهر ممد در حالي كه از نگراني دلشوره گرفته، ميگويد: «از ترمينال تا هتل يكربع راه ميباشد، شما چرا اينقدر دير كرديد؟» من توضيح ميدهم كه «اهالي اينجا اينقدر با محبت و صفا ميباشند، نميتوانستند از ما دل بكنند.» خواهر ممد ميگويد: «يكوقت اذيتشان كه نكرديد؟» ممد فرنگيزخانماينا با آن كت و شلوار مسخرهاش ميگويد: «نه، من خيلي پسر خوبي بودم و روي پاي همه نشستم.» بعد هم چوقولي ميكند كه «ولي كودك از اول تا آخر روي داشبورد نشست و خيلي همه را ناراحت كرد.» خواهر ممد ميگويد: «عيب ندارد، طفلي غريبي ميكند.» من اصلاً چيزي نميگويم از بس آنچه آنها در خشت خام ميبينند، من در پيچش مو ميبينم.
ممد فرنگيزخانماينا با آن كت و شلوار مسخرهاش به همراه خواهر ممد براي ناهار خوردن به رستوران هتل ميروند. من ميگويم: «گشنهام نميباشد و ميخواهم استراحت كنم.» اما خواهر ممد ميگويد: «باشه، استراحت كن، فقط بوي گوشتكوبيده در اتاق راه نندازي.» و من خيلي كوچك ميشوم. براي همين هم ناهار نميخورم. توي رختخواب ميروم، پتو را روي سرم ميكشم و به صورت يواشكي گريه ميكنم كه كسي نفهمد.
الان بعدازظهر ميباشد و ما همگي به صورت سهنفري در شهربازي ميباشيم. خواهر ممد معتقد ميباشد كه در اينجا حتماً جوانهاي ژيگولي و باشعوري ميباشند كه قدر عملهاي زيبايي او را بدانند. من خيلي قهرمانانه دويستتوماني مادربزرگم را از جيبم درميآورم و با آن يك پاكت بيتربيتي فيل كه خوراكي سفيد، گرم و نرمي ميباشد، ميخرم. ممد و خواهرش دنبال بازيهاي خلوت ميگردند. من بيتربيتي فيل را ميخورم و به تمام شدن دويست توماني و اينكه چرا فيل هم نشدهايم فكر ميكنم. ناگهان در اين لحظه خواهر ممد به صورت خيلي نگراني به من وارد ميشود و ميگويد: «ممد گم شد.»
ما راهي اطلاعات ميباشيم. خواهر ممد ميگويد: «برادرم كه يك پسر هشتساله و خوشگلقشنگ بوده و كت و شلوار مسخرهاي هم بر تن دارد، گم ميباشد.» آقاي اطلاعاتي از بلندگو اعلام ميكند: «ممدي هشتساله و خوشگلقشنگ با يك عدد كت و شلوار مسخره گم شده است. از يابنده تقاضا ميشود امشب كه هيچي، فردا او را تحويل مسئولان پارك بدهد تا ما پسفردا او را به خانوادهاش داده و آنها را از نگراني برهانيم.»
من براي آقاي نگهبان اطلاعات توضيح ميدهم كه من و ممد فرنگيزخانماينا بايد فردا در مسابقات شنا شركت نماييم و اگر ممكن ميباشد مشكل ما زودتر حل شود. اما آقاي نگهبان توضيح ميدهد كه تحويل ممد به اين راحتيها نميباشد و بايد مراحل ادارياش طي شود.
من و خواهر ممد فرنگيزخانماينا به صورت نگران و افسردهحال به هتل برميگرديم. خواهر ممد هاي و هاي گريه ميكند. من او را دلداري ميدهم كه «ممد حتماً پيدا ميشود.» خواهر ممد هم خيلي دلداري ميشود و ميگويد: «گور باباي ممد» و در حال ضجهزدن ناله ميكند كه چرا اينجا هيچكس او را دوست نميدارد. او كه خيلي از گريه كردن گرسنه ميباشد، ميگويد: «چيزي از گوشتكوبيدهات مانده است؟» من ميگويم: «بله مانده است.» لقمه گوشتكوبيده را از كيفم درميآورم، يك عدد ليس به سرتاسر آن ميزنم و گوشتكوبيده دهني را به خواهر ممد ميدهم. بعد هم توي رختخواب ميروم، پتو را روي سرم ميكشم و به صورت يواشكي ميخندم كه كسي نفهمد. خواهر ممد ملچ و مولوچكنان ميگويد: «بهبه، چقدر خوشمزه ميباشد.»
فردا
امروز، روز سرنوشت بوده. استرس زيادي بر من حكمفرما ميباشد. مسابقه تا چند دقيقه ديگر شروع ميشود و قلب من در مايويم افتاده است. نزديك به صدهزارنفر در استخر هزارنفري جمع بوده و ما را تشويق مينمايند. مايوي عمويم خيلي خوشگل و طرحدار بوده و تنها عيبش اين ميباشد كه توي تن خوب نميايستد. هر شركتكنندهاي به من ميرسد، ميگويد: «چه كت و شلوار زيبايي.»
من به همراه ده كودك ديگر روي سكوي پرش ميباشيم. تماشاگران بهشدت تشويق ميكنند. داور سوت اول را ميزند كه يعني آماده پرش باشيم. ما خم ميشويم و منتظر سوت استارت ميمانيم. پنج دقيقه بعد داور سوت استارت را ميزند. من بهشدت شنا ميكنم و دست و پا ميزنم. بعد از چند متر احساس سبكي مينمايم. يك نفر از وسط جمعيت داد ميزند: «افتاد». من به شنا كردن ادامه ميدهم. چيزي تا خط پايان نمانده است. جمعيت يكپارچه آدم را تشويق ميكنند. من به خط پايان ميرسم، ولي نميدانم چرا داور سوت پايان را نميزند. در عوض تماشاگران حسابي سوت ميزنند. من يكبار ديگر هم طول استخر را ميروم و برميگردم. داور باز هم سوت نميزند. من به داور نگاه ميكنم كه يعني چرا سوت نميزني؟ داور به من نگاه ميكند كه يعني تو رو خدا يك دور ديگر برو و برگرد. من به صورت خسته و نفسنفسزنان مشغول شنا كردن ميباشم كه يكدفعه ميبينم مايوي عمويم ته آب ميباشد. من نميدانم آن، كي از تن من بيرون آمده است. اينكه با چه زحمتي مايو را از آن ته درميآورم و آن را ميپوشم و از آب بيرون ميآيم، در اين مقال جا نميشود.
يكنفر از بين تماشاگران ميگويد: «من كه همان اول گفتم افتاد.»
مراسم اهداي جوايز ميباشد. من با فاصله خيلي از بقيه نفر آخر شدهام. آقاي برگزاري جوايز اعلام ميكند كه حالا يكجايزه ويژه داريم: «كاپ اخلاق» و اين جايزه تعلق ميگيرد به كودك فهيم به پاس همه كرامات اخلاقياش.
من خيلي خوشحال روي سكو ميروم، در حالي كه به اين فكر ميكنم كه اينها كرامات اخلاقي من را كي ديدهاند؟
36 نفر براي اهداي جايزه جمع ميباشند. يكنفر كاپ را ميدهد و 35 نفر ديگر روبوسي مينمايند.
من با يك عدد كاپ، كلي كرامات اخلاقي و كولهباري از تجربه به هتل برميگردم. ممد و خواهرش در حالي كه چمدانشان را بستهاند، دم در منتظر ميباشند. ما راهي تهران ميباشيم. ممد در راه تعريف ميكند كه «چقدر مردم اينجا مهربان و دوستداشتني ميباشند. بعد از گم شدن، آنها من را به خانهشان بردند، من را حمام كردند، لباس نو به من دادند، كلي غذاهاي خوشمزه و نوشابه به همراه دسر كه ژله و كارامل و بستني بوده، خورديم.» من ميگويم: «بعدش چي شد؟» ممد فرنگيزخانماينا با آن كت و شلوار مسخرهاش سكوت ميكند و بعد ميگويد: «بعدش من خواب بودم.»
K i IVI i K
10-21-2007, 09:20 PM
بچه ها ....
برای فرمی که برای شب چله دادن چی پر میکنین میفرستین؟
بیاین بگین ما هم همون رو بفرستیم که همون شخص رو بیارن....http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/laugh.gif
komeil66
10-24-2007, 07:52 PM
این مطلب حنجره های کاراکتر دار مال شماره قبل رو جایی می شه پیدا کرد؟
seymour
10-24-2007, 10:29 PM
این مطلب حنجره های کاراکتر دار مال شماره قبل رو جایی می شه پیدا کرد؟
چه عنوان بانمکی ، موضوعش چی بوده ؟ http://i7.tinypic.com/280krix.gif
komeil66
10-25-2007, 11:41 AM
چه عنوان بانمکی ، موضوعش چی بوده ؟ http://i7.tinypic.com/280krix.gif
دیوید منیعی ،پژوهشگر موسیقی ملل و فارغ التحصیل کالج موسیقی واشنگتن چند تا خواننده رو نقد کرده
چاوشی ،نامجو ،بنیامین، یزدانی و...
seymour
10-25-2007, 12:34 PM
مرسی ... اگه پیدا بشه یا چند خطش نقل بشه ، خیلی خوبه ...
من همیشه چک می کنم مطالب این تاپیک رو ... hTtp://qsmile.com/qsimages/118.gif
Persiana
10-25-2007, 02:21 PM
این مطلب حنجره های کاراکتر دار مال شماره قبل رو جایی می شه پیدا کرد؟
يعنى به صورت اسکن صفحات مجله باشه يا حالت نوشتارى با قابليت کپى و پيست داشته باشه يا چيز ديگرى منظورتونه؟
http://qsmile.com/qsimages/297.gif
coolzero
10-25-2007, 02:54 PM
بچه هایی که این تاپیکو همیشه چک میکنین::::: PLZ نظر هم بدین!
coolzero
10-25-2007, 02:56 PM
استدعا ميكنم بيشتر فحش بدهيد
نويسنده : بزرگمهر شرف الدين
از همان اول ورود من به استاديوم كاملاً معلوم است كه اين كاره نيستم. نميدانم چه مشكلي دارم. عينك آفتابيام را در ميآورم و اوركتم را ميپوشم، اما هنوز كاملاً پيداست با اين فضا غريبهام. از دستفروشي كه لابهلاي صندليها ميچرخد يك ليوان چاي ميخرم تا با فضا صميميتر شوم، اما با همين كارم خنده همه را در ميآورم. شروين ميگويد كاملاً پيداست اولين بار است به استاديوم آمدهام. اشتباه اولم اين بوده كه قبل از گرفتن چاي، پول آن را دادهام و اشتباه دومم اين كه خيلي مؤدب درخواست چاي كردهام.
به قول شروين اين اولين و آخرين باري بوده كه در استاديوم كسي گفته لطفاً!
اولين چيزي كه در استاديوم فهميدم اين بود كه تلويزيون، چه خيانت بزرگي به اين بازي جنگجويانه كرده است. وقتي فوتبال را از پشت تلويزيون ميبيني، هميشه دوست داري خودت يكي از بازيكناني باشي كه در اين زمين سبز توپ ميزنند. اما در استاديوم وقتي از نزديك نبرد فوتبال را ميبيني ميفهمي كه خيلي هم آمادگي حضور در اين ميدان گلادياتوري را نداري. در فوتبالي كه داخل استاديوم جريان دارد اهانت و خلق تنش اولين شرط پيروزي است. حتي فلسفه لائوتسه در باب هنر جنگ هم در اينجا هيچ كاربردي ندارد. لائوتسه به جنگجويان توصيه ميكند مثل آب باشند، خالي و روان و بيكنش و از هر گونه برخوردي اجتناب كنند. اما داخل استاديوم داستان، داستان ديگري است. اينجا بهتر است هوادار دو آتشه نيچه باشي.
در استاديوم فهميدم تلويزيون خيانتهاي ديگري هم به فوتبال كرده است. كنار زمين چمن توپ تنها يكي از 10 نقطهاي است كه ممكن است چشمهايت را به آن بدوزي. در واقع فضاي حاشيهاي آن قدر بر متن برتري دارد كه گاه حتي فراموش ميكني به توپ نگاه كني. يك تماشاچي فوتبال بايد از هوش هيجاني بالايي برخوردار باشد. يعني به طور همزمان چندين رويداد را دنبال كند و نظرش را صراحتاً درباره آنها فرياد بزند. از صحنه آهسته و تنبليهاي تلويزيوني خبري نيست. اگر كمي دير سرت را بچرخاني، مجبوري مثل من مدام از بغل دستيهايت بپرسي چي شد، يا كي چه كار كرد؟
تلويزيون فوتبال را تبديل به ورزشي جوانمردانه و حتي متمدنانه كرده است. اين شايد بزرگترين خيانت باشد. فوتبال وحشي است و كسي كه خشونت و بدوي بودن آن را در استاديوم تجربه نكرده باشد، درك چنداني از فوتبال ندارد.
يا لااقل از علت محبوبيت اين ورزش سر در نميآورد.
تماشاچيان فوتبال از پشت شيشه تلويزيون تنها تمايلات آپولوني خود را ارضا ميكنند؛ تمايلات عقلاني، قانوني و رياضي. در مقابل فوتبال تلويزيوني ذهن تنها به تفكر مشغول است و آن قدر حوصله دارد كه مثلثها و مربعهاي متحرك را از دل صفحه بيرون بكشد. اما فوتبال استاديومي، مجال رها كردن تمايلات ديونيزوسي است. مجال فرياد، تخليه انرژي سركوب شده زير فشار عقل و قانون. در استاديوم بايد بدوي باشي و حتي دشواري دشنام دادن را بر خود هموار كني. بايد باشي و حضورت بايد تعيين كننده نتيجه ميدان باشد. همان طور كه تماشاگران نبرد گلادياتورها با نمايش انگشتان سرپايين يا سربالاي خود، براي مردن يا زنده ماندن حاضران ميدان تعيين تكليف ميكردند
coolzero
10-25-2007, 03:07 PM
این هفته که کودک فهیم رو دیدم خیلی خوشحال شدم . وظیفه طبقه روشنفکر و مطبوعاتی همینه . حالا اگه روشن و واضح میگن جلوی کارشون گرفته میشه یا اتفاقای دیگه ای براشون میوفته میتونن به طنز بگن . من همیشه خوشحال بودم که زمان قدیم تو کشورمون هر ایرادی از پادشاها میخواستن بگیرن برا اینکه به قبای پادشاه برنخوره مجبور میشدن همه چیزو به طنز بگن . مثل کلیله و دمنه و ...
و در دولت الانی که داریم از بس که طاغوتی نیست و حق انسانها برای بیان رو بهش احترام میذاره بازم مجبور شدن ایرادهارو به طنز بگن
any way kachi better than hichi :D
دستنوشته هاي يك كودك فهيم
باباي كودك فهيم، دشمن هر پول و حليم
نويسنده : اميرمهدي ژوله
سلام. چند روز قبل از ديروز يك چيزهايي شد كه من خيلي درد دلم آمد و امروز آن را به شما ميگويم.
چند روز قبل از ديروز
بابايم در حالي كه جوراب شيشهاي سفيد، شلوار مشكي، پيراهن و كاپشن پوشيده، همه ما را در اتاق هال جمع ميكند تا براي ما صحبت نمايد. مادربزرگ گردالويم ميگويد: «چرا توي خانه كاپشن پوشيدهاي مادر؟» بابايم در حالي كه اخم كرده، ميگويد: «براي اينكه دوست ندارم مثل باباي ممد فرنگيزخانم اينا. كت بپوشم.» من نميدانم اين داراي چه ربطي به آن ميباشد، ولي ميگويم: «باباي مهربانم، شلوار مشكي با جوراب سفيد شيشهاي بدننما سِت نميباشد.» بابايم ميگويد: «آخه جوراب صورتي شيشهايام كثيف ميباشد.»
آدم نميداند خجالتش را كجاي دلش بگذارد. خواهرم ميگويد: «لذت ميبريد كه پدر چه پاسخگو ميباشد؟» ما بيشتر لذت ميبريم كه خواهر چه پاچهخار ميباشد.»
بابايم بعد از آنكه نيم ساعت درباره مزاياي اخلاقي خودش و اين كه نيكبخت «چپ» پا بوده در حالي كه او «راست» پا ميباشد و گلزار بيخودي خوشگل بوده، در عوض او نميباشد، براي ما صحبت ميكند: «از آنجايي كه من پدر خانواده ميباشم، ميخواهم قوانين جديد خانه را كه براي بهبودي خانه و آسايش همه و خوبي و خوشي و نكردن كارهاي بد و اينها ميباشد بيان نمايم.»
بابايم يك عدد آرغ ميزند و ادامه ميدهد: «اول اينكه از اين به بعد، كودك و خواهرش ديگر اتاق ندارند و اعضاي خانواده به صورت همگي در هال ميخوابند.» او با ديدن چشمان از حدقه گرد شده ما توضيح ميدهد: «يكي از مهمترين چيزهاي خانواده داشتن اتاق و سرپناه به صورت عادلانه ميباشد. ما به اندازه همه در اين خانه اتاق نداريم و پول هم نداريم كه خانه بزرگتر بخريم و عرضه هم نداريم كه پول دربياوريم. پس از آنجايي كه نميتوانيم همه به يك اندازه اتاق داشته باشند، همه بايد به يك اندازه اتاق نداشته باشند.» مادربزرگم ميگويد: «وا» من ميگويم: «من وسط ميخوابم، چون از سوسك ميترسم» اما خواهرم كه از خوشحالي در پوستش جا نميشود، شعار ميدهد: «باباي كودك فهيم، دشمن هر پول و حليم.»
بابايم براي جمعيت خواهرم دست تكان ميدهد. بعد هم يك لنگه جورابش را درميآورد، توي جيبش ميگذارد و ادامه ميدهد: «از اين به بعد پول توجيبي مجاني تعطيل ميباشد. از اين به بعد هم هر كس ميتواند روزي سه ليوان آب بخورد، روزي دو ساعت برق روشن كند و روزي يك بار دستشويي برود.» مادربزرگ گردالويم ميگويد: «مادر من تكرر ادرار دارم.»
بابايم ميگويد: «من ميدانم كه بعضيها به اينجوري راضي نميباشند، ولي نظرخواهي خواهر كودك فهيم نشان داده 97 درصد اعضاي خانواده با صرفهجويي موافق ميباشند.» او با ديدن نگاه خيره ما ميگويد: «كي مخالف ميباشد؟» من، مادربزرگ و عمويم دستمان را بالا ميبريم، بابايم ميگويد: «ديديد؟» راست ميگويد ما سه درصد بيشتر نميباشيم.
بابايم دستش را در دماغش مينمايد، ولي شانس نميآورد و بعد از سه دقيقه دست خالي بازميگردد. او ادامه ميدهد: «اما در عوض همه شما آزاد ميباشيد. من از آن باباهايي نميباشم كه به همه كارهاي فنقلي شما كار داشته باشم. من براي انجام دادن كارهاي مهمي اينجا ميباشم.»
مادربزرگم به من كه توي بغلش نشستهام ميگويد: «باز خدا خيرش بدهد.»
عمويم با اجازه از بابايم ميگويد: «اما قوانين آزادي. همه ميتوانند به صورت آزادانه نفس بكشند و به صورت آزادانه سريالهايي را كه صلاح ميباشد، تماشا نمايند. در ضمن كودك ميتواند به صورت آزادانه موهايش را يك طرفي شانه كرده و آن را با تف حالت دهد. خواهر كودك فهيم هم ميتواند به صورت آزادانه كليه مانتوهاي مادربزرگ را بپوشد.»
مادربزرگم در حالي كه از افروختگي عصباني ميباشد، ميگويد: «مگر تو نگفتي كه با اين چيزهاي فنقلي كاري نداري؟»
بابايم ميگويد: «ديديد كه من كاري نداشتم.» بعد هم ميگويد نظرخواهي خواهر كودك نشان داده 98 درصد اعضاي خانواده با اين آزاديها موافقند. كي مخالف ميباشد؟» من و مادربزرگم دستمان را بالا ميبريم. باباي طفليام راست ميگويد ما دو درصد بيشتر نميباشيم. مادربزرگم يواشكي در گوشم ميگويد: «شما در رياضيتان به درس درصد رسيدهايد؟» من ميگويم: «نه» مادربزرگم ميگويد: «پس خفه شو.»
امروز
اينك كه قلم در دستان كوچولويم گرفتهام، روزگار خيلي بر ما تيره و تار ميباشد. مادربزرگم در حالي كه پوشكاش را عوض ميكند، ميگويد: «باباي كودك فهيم خيلي عوض شده، ميترسم الياسي چيزي توي او باشد.»
ولي من فكر ميكنم كه بابايم واقعاً پدر خانواده ميباشد، از بس كه با مادر خانواده وصلت كرده است.
ادامه دارد
komeil66
10-25-2007, 08:43 PM
يعنى به صورت اسکن صفحات مجله باشه يا حالت نوشتارى با قابليت کپى و پيست داشته باشه يا چيز ديگرى منظورتونه؟
http://qsmile.com/qsimages/297.gif
حالت نوشتاری می خواستم
آخر خودم تایپش کردم http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/flat.gif
مرسی ... اگه پیدا بشه یا چند خطش نقل بشه ، خیلی خوبه ...
من همیشه چک می کنم مطالب این تاپیک رو ... hTtp://qsmile.com/qsimages/118.gif
این قسمت مربوط به محسن چاوشی :
قهوه سیاه و غلیظ ، بدون شیر و شکر .
طیف شنوندگان محسن چاوشی را گروههای متنوعی اجتماعی تشکیل می دهندو همینطور طبقه های مختلف سنی ، این فراگیری ، یک موفقیت بزرگ برای هر خواننده ای محسوب می شود در مدت اقامتم در تهران ، صدای چاوشی را د تاکسی های تلفنی ، مهمانی های جوانانه و محفل های روشنفکری متفاوت شنیده ام. به نظر می رسد چاوشی در مقایسه با بنیامین با گروههای متفاوت تری از اجتماع ارتباط برقرار کرده است .
صدای چاوشی با وجود شباهتش به صدای یکی از خوانندگان مشهور آن سوی آب ، از چنان اعتماد به نفسی و غروری برخوردار است که در همان چندثانیه اول ، هرگونه احتمال تقلید را از بین می برد .باشنیدن ترانه های چاوشی از هرگونه توهمی در مورد آگاهی خواننده از جنس و تاثیر شگفت آن بر شنونده خارج می شوم .او غریزی می خواند و حتی گاه از چارچوب نیز خارج می شود دلبستگی های او به موسیقی تجاری کاملا مشهود است .در برخی از ترانه هایش به شکلی مبالغه آمیز درصدد به رقت آوردن شنونده است. صادقانه می گویم تا حالا نشده بود از خواننده ای خوشم بیاید که تعداد ترانه های خوبش این قدر کم است .
صدای چاوشی پتانسیل غریبی برای در آمیختن شکایت از روزگار با مفاهیمی چون عزت نفس ، نا امیدی و فریاد دارد دینامیسم صدای او حیرت انگیز است ،صدایی وحشی و غیر قابل کنترل . نوع صدای او را در غرب در طبقه اسموکی قرار می دهند صداهایی دورگه و خش دار(مثل صدای کریس ریا ، نیک کیو و لئونارد کوئن) .صدای او بر عکس صدای بنیامین که شنونده را به خلصه فرو می برد ، بر انگیزاننده و مهیج است . اما در عین حال به هیچ وجه مبتذل نیست . صدایی مردانه که می تواند از تلخی های روزگار بگوید صدایی بدون تلاش و بدون آن که توی ذوق بزند تا بالاترین دسی بل فریاد یش می رود و ذره ای از تاثیرش کم نمی شود و بعد با کمترین فاصله ممکن با موفقیت به یک نجوا تبدیل می شود .
در ترانه دوصدایی که با فرزاد فرزین خوانده است تمایز شگرق صدای چاوشی مشخص است .فرزین هم خواننده پرقدرتی است که تسلط بسیار خوبی بر صدای خود دارد و مانند بنیامین از غریزه ای قابل تحسین در شناخت ریتم و آوا برخوردار است . او به عنوان یک خواننده و به لحاظ حرفه ای کار خود را بهتر از چاوشی در این ترانه دو صدایی انجام می دهد و به بهترین شکل ممکن سهم خود را در این کار ادا می کند. اما با تمام این احوال در قسمت پایانی ترانه که این دو خواننده بلافاصله برروی قطعات یکدیگر شروع به خواندن می کنند ضربه و قدرت صدای چاوشی صدای فرزین را به حاشیه می راند . اینجا جنس صدای چاوشی است که تبدیل به برگ برنده او می شود . صدا چنان خشن ، آزاد وقدرتمند است که هر صدای دیگری را بی رنگ می کند .حتی صدای موزون و موثر فرزاد فرزین را. چاوشی آنقدر این قطعه را خوب اجرا می کند که خواننده حتی متن پیش پا افتاده آن را نیز فراموش می کند ((مگه بهت نگفته بودم بیتو روزگار من تیره و تاره ...))
معتقدم که انتخاب صدای او از سوی مهرجویی برای فیلم سنتوری ،دلایل آشکار و واضحی دارد. مهرجویی متخصص استفاده از پدیده های تاثیر گذار فرهنگ عوام و تلفیق آن با آرایه های روشنفکرانه است. صدای چاوشی دقیقا همان چیزی است که مهرجویی می خواهد . خاص ، ویژه ، غریزی و بدون خود آگاهی روشنفکرانه . همان ماده خام دلخواه مهرجویی .
چاوشی را دو خطر عمده تهدید می کند . اول هیجان خانه کرده در اعماق صدای تلخ اوست . پتانسیل صدایش برای به هیجان آوردن شنونده ، راه را برای فعالیت آزاد در عرصه موسیقی پاپ ایران ،با توجه به قوانینن دست و پاگیر سخت می کند و شاید مجبور شود این ویژگی شگرف صدای خود را مخفی کند. دوم آن که اونیاز دارد با آهنگ سازانی زبده و مهمتر از آن با ترانه سرایانی ممتاز کار کند . معتقدم اشعار یغما گلرویی بهترین دستمایه برای صدای قدرتمند محسن چاوشی هستند . اشعاری تلخ ، موزون ،نوستالوژیک و در عین حال معترض . چاوشی اگر از بخت و اقبال مناسبی برخوردار شود و از جاذبه های موسیقی تجاری دور شود ، می تواند نامی ماندگار برای خود دست و پا کند . صدایی با طعم قهوه سیاه و غلیظ ، بدون شیر و شکر .
دیوید منیعی ،پژوهشگر موسیقی ملل و فارغ التحصیل کالج موسیقی واشنگتن
coolzero
10-26-2007, 10:57 AM
کسی میدونه بلیطهای جشن شب چله رو کی پخش میکنن؟؟
seymour
10-27-2007, 06:43 PM
ممنون از اون مطلب دوم ...
coolzero
11-03-2007, 04:40 PM
گاو خشمگين
گريه نميكنم، نرو!
نويسنده : ابراهيم رها
هر چه ما جلوتر ميرويم ضربالمثلها بيشتر آب ميروند. اين بار مجبور شديم حروف «ع» و «غ» را با هم بنويسيم. هفته پيش هم چهار حرف را سر هم كرديم (سر هم كردن حروف مشكل منكراتي ندارد). گمانم اينطوري خدا بخواهد چند هفته ديگر سروته اين صفحه هم ميآيد هم شما، هم ما خلاص ميشويم ميرود پي كارش. فعلاً بزنيم توي گوش عين و غين.
عاقبت به خير شدن
معناي اين ضربالمثل ارتباطي به روزنامهنگار جماعت پيدا نميكند! يعني اينكه كارهاي خوبخوب انجام بدهيد، آهسته تشريف بياوريد، آهسته تشريف ببريد، مؤدب باشيد، ناخنهايتان را بگيريد، مسواك بزنيد، سر وقت دستشويي برويد و... تا چهل، پنجاه سال بعد مرده محترمي باشيد! لااقل من يك چنين برداشتي از چنين ضربالمثل پاستوريزهاي دارم!
عروس نميتونست برقصه ميگفت اتاق كجه
نه بابا؟ چشمم روشن! ديگه چي؟! اولاً كه شكل درست اين ضربالمثل اين است: «اين دوشيزة محترمه مكرمة عفيفة نجيبه بنا به ملاحظات اخلاقي قادر به انجام حركات موزون در نزد جمع نبودند اما براي آنكه اساعة ادب نكرده باشند ابراز ميداشتند كه منزل مسكوني مهندسيساز نيست.» و اما معناي ضربالمثل اين است كه دخترخانم سرانجام توانسته بود با ترفندهاي گوناگون يكي را خر... يعني با يك خري... منظورم اين است كه توانسته بود عمل ازدواج را با موفقيت پشت سر بگذارد و خب حق داشت از خوشي خودش را بجنباند (چي؟ حق نداشت؟) خب حق داشت نشسته در صندلي دست بزند (چي؟ نداشت؟) خب حق داشت دوانگشتي گاهي وقتها... اَه گير ندين ديگه، به هرحال خوشحال بود ولي چون خيلي با قر دادن حال نميكرد، نميرقصيد. اين ضربالمثل هيچ معناي سياسي هم ندارد، بيخود هم از اين حرفها نزنين كه در زمانهاي قديم يك پادشاهي بود كه نميتوانست ملكش را بگرداند و هي ميگفت منتقدان كينهجو و اجنبيها و... مقصرند. اين حرفها ربطي به رقص ندارند هر چند آدم را به رقص وا ميدارند!
عشق پيري گر بجنبد سر به رسوايي زند
يعني الياس ميرود توي جلد حاج يونس فتوحي و ميگويد حاجي گل من، برو تو كار هستي. بعد حاجي ميرود توي كار هستي و هي ميرود... و هي ميرود... و هي ميرود و....! حاجي گويا ولكن هم نيست. حالا نرو كي برو تو كار. بعد قدسي شاك ميزند، جلال قاط ميزند دخترها داد ميزنند پسر كوچك را هم نميدانيم چي ميزند و در مجموع اين بزنبزن باعث ميشود كه حاجي مثل الويس پريسلي تيپ بزند برود سر كوچه هستي اينا بگويد دوستت دارم خيلي زياد/ به چشمهاتم خيلي مياد! بعد هستي يك عشوه خركي الصاق ميكند به كار و يك خنده شارون استوني نيز پيوست ميكند با يك حركات شهناز تهرانيوار، آن وقت حاجي جلوي ماشين بنزش تكنو ميزند اسمش را ميگذارد سماع عاشقانه!
عقلش گرد است
ما چند سال پيش سر كوچهمان يك سوپر ماركتي داشتيم كه با همه مشتريها دعوا داشت. با تمام گل فروشيهايي هم كه بايد از آنها جنس ميخريد مشكل داشت. يا به سر و وضع و ريخت و قيافه مشتريها گير ميداد يا معتقد بود گل فروشيها يك عده آدم ناخلف و مزخرف هستند. خب اينجوري... گند زد به سوپرماركت. چند تا از اهل محل دو، سه بار برايش نامه نوشتند ترتيب اثر نداد، گفتند عزيز من اينجوري سوپرماركت را ورشكسته ميكنيها. گفت شما چرند ميگوييد. سرانجام شد، آنچه نبايد ميشد! قبول نداري؟به جهنم!
عقلش پاره سنگ بر ميدارد
ما چند سال پيش سر كوچهمان يك سوپرماركتي داشتيم كه با همه... اينجوري... گند زد به سوپرماركت. چند تا از اهل محل دو سه بار برايش نامه نوشتند ترتيب اثر نداد... سرانجام شد آنچه بايد ميشد. قبول نداري؟ به جهنم!
عقل من به اين كارها قد نميده
طنز سياسي؟ من؟! برو داداش، عقل من به اين كارها قد نميده. تكذيب ميكنم از ريشه. از اون ته تهش!
عينك سواد نميآره
اين ضربالمثل هيچ ربطي به انتخابات دوم خرداد 76 ندارد كه در آن يك كانديدا (نميدانم كدامشان) عينك داشت و يك رقيبش (عمراً اگر بدانم كدامشان) عينك نداشت. بعد رقيبش فكر كرد عينك رأي مي آورد. رفت عينك زد عكس انداخت. طفلك چند ماه دنيا را مات و دوتايي و تيره و تار ميديد، رأي هم نياورد (عمراً اگر بدانم كدامشان رأي آورد!)
علف بايد به دهن بزي شيرين بياد
علف نيست و طرف است! دهن نيست و... چه ميدانم كجاست. بز نيست و آدم است. شيرين نيست و ... نه، همان شيرين است! ذله كردهاند من را اين ضربالمثلها بس كه كج صحبت كردهاند. كج نيست و ...
غاز ميچرونه
غاز ميچراند. غاز را سهميهبندي ميكند. غاز را گران ميفروشد به دنيا. با سران غازها جلسه ميگذارد. غاز بازاريهها!
غفلت موجب پشيماني است
نه عزيز من اوني كه موجب پشيمانيه يك چيز ديگهست!
غوزه نشده مويز شده
هوي بي جنبه تو رو ميگن!
coolzero
11-03-2007, 04:41 PM
خواهران و برادران گرامی! کیا جشن شب چله امشب میان؟!
coolzero
11-15-2007, 04:04 PM
کی دیده ازت بهتر؟! ( دستنوشتههای یک کودک فهیم )
خواهرم میگوید: «امروز ما در یک زمان برههای خاص میباشیم.» من نمیدانم زمان برههای خاص چه میباشد، ولی میدانم که ما زرت و زرت در آن میباشیم. امروز قرار میباشد تا بابایم در «مجمع عمومی ساختمان» برای همسایهها سخنرانی نماید و مثل اینکه آن یعنی مهم میباشد.
مادربزرگ مهربان و گردالویم یکی از مخالفان آن میباشد. او به بابایم که جلوی آیینه خودش را مرتب میکند، میگوید: «آیا تو دارای حرف جدیدی برای همسادهها میباشی؟»
بابایم میگوید: «بلی.» مادربزرگم میگوید: «آن چه میباشد؟»
بابایم میگوید: «اینکه ساختمان آباد شود و باغچه پر از گلهای قشنگ و درختان سبز بوده که هیچ وقت خراب نمیشوند و سونا و استخر و جک...جکو...جاکوز (من نفهمیدم انگار بابایم فحش بد داد) برای ساختمان باشد و همه با هم مهربان باشیم در حالی که همه به هم سلام نمایند و توی پارکینگ دود نکنیم و نظافت ساختمان و اینکه همه هر روز در خانه هم را بزنند و قربان صدقه هم بروند و هی شلهزرد به هم بدهیم که نذری باشد و در ظرف خالی آن شکلات باشد و چقدر همه چی خوب و صفا.»
آب از چک و چانه خواهرم راه افتاده و غرق در این همه کمالات بابایم میباشد. او میگوید: «تو عقشولی همه ساختمانی بابای کودک فهیم.» اما مادربزرگم میگوید: «ببندد دهنت رو.» و به بابایم ادامه میدهد: «تو اگر خیلی پهلوان و عقشولی و بلد میباشی، اول به خانواده خودت رسیدگی بنما که ما گوشت و مرغ و ماهی که هیچی، برنج و رب و روغن که هیچی، میوه و آجیل و خوراکی که هیچی، لباس و وسایل خانه که هیچی، نان و پنیر هم که هیچی و کلاً که هیچی. بعد هم اینکه گل گلدانها پوسیده، شیرآب چکه میکند، گاز نشتی دارد، لامپ سوخته و پس فردا این دزد میشود.» و من را نشان میدهد. بابایم میگوید: «غلط میکند.» و یک عدد پسگردنی به من میزند. من نمیدانم چرا در خانواده ما همه اختلافاتشان را با پس گردن من حل مینمایند.
بابایم به حمام میرود و از آنجا داد میزند: «این قرتیبازیها مال همسایهها بوده، در حالی که من برای این کارهای فنقلی عقشولی خانواده نمیباشم و چشم یک ساختمان به من میباشد.» و در را میکوبد.
من و مادربزرگم متفکرانه و دلسوزمندانه و به صورت حیوونکی به هم نگاه میکنیم. خواهرم بالا و پایین میپرد و شعار میدهد: «بابای کودک فهیم دشمن هر آش و حلیم.» مادربزرگم یک لنگه دمپایی را به سمت خواهرم پرتاب میکند و صدای او قطع میشود.
مادربزرگم با دیدن من که به خودم میپیچم، میگوید: «خب برو دستشویی.» اما من میگویم: «یک بار صبح دستشویی رفتم و آن یکی سهمیه را هم برای آخر شب نگه داشتهام که شب روی تشکم باران نیاید.» مادربزرگم من را در آغوش میگیرد و خیلی فشارم میدهد و به صورت بغضآلود میگوید: «الهی بمیرم، کاش این بابایت را نزاییده بودم.» این خیلی خوب بود، ولی آن وقت بابایم هم من را نمیزایید.
***
بابایم بعد از سه ساعت و نیم که در توالت، حمام و دستشویی به خودش رسیدگی میکند، با همان لباس و همان جوراب و همان قیافه جلوی ما میآید. خواهرم میگوید: «وای چقدر خوب شدی بابای کودک فهیم.» اما من میگویم: «بابا که فرق ننموده.» بابایم توضیح میدهد: «یک عقشولی قهرمان، هیچ وقت فرق نمینماید.»
بابایم راهی میباشد. من هم میروم تا مراسم را به صورت زنده تماشا نمایم. بابایم وارد جمع میشود، هیچ کس بلند نمیشود، بابایم میگوید: «خواهش میکنم، بفرمایید.» او پشت میکروفن میرود و من هم کنار او میایستم. همه به صورت خیره به بابایم نگاه میکنند. بابایم میگوید: «ممنونم، تشویق لازم نمیباشد.» و به مدت خیلی درباره باغچه و آبادی و گل و محبت و شلهزرد و قربان صدقه و استخر و سونا و جک.... کوز (نمیدانم انگار بابایم باز هم فحش داد) و همه چیزهایی که به خواهرم میگوید و خواهرم خوشحال میشود، حرف میزند. همه به صورت برو بر به بابایم نگاه میکنند. بابایم به من میزند و میگوید: «میبینی همه چطور کف نمودهاند؟» و به جمعیت ادامه میدهد: «اگر سؤالی دارید بپرسید؟»
یکی از همسایهها میگوید: «ما که چیزی از حرفهای شما نفهمیدیم، ولی چرا شارژتان را نمیدهید؟»
بابایم میگوید: «شارژ خیلی خوب بوده و برای آبادی لازم میباشد.» همسایه میگوید: «پس چرا پرداخت نمینمایید؟» بابایم میگوید: «بله، خیلی خوب میباشد.»
همسایه بعدی میگوید: «ما که چیزی از حرفهای شما نفهمیدیم، ولی شما چرا آشغالهایتان را به موقع دم در نمیگذارید و همه کفشهایتان را دم در میریزید؟»
بابایم میگوید: «بله، آشغال چیز کثیفی میباشد و کفش را میپوشند.»
آن یکی همسایه میگوید: «ما که چیزی از حرفهای شما نفهمیدیم، ولی اگر همینجوری ادامه بدهید، ممکن میباشد که همه همسایهها دست به یکی نمایند و شما را از ساختمان بیرون کنند.» بابایم لبخند میزند و میگوید: «تو را به خدا زن و بچه همسایهها را با این حرفها نترسانید.»
بابایم یواشکی به من میگوید: «چطور میباشد؟» من میگویم: «خیلی خوب بوده و درک متقابلی بین شما برقرار میباشد.» بابایم میگوید: «چطور؟» من میگویم: «شما حرف آنها را نمیفهمید، آنها هم حرف شما را نمیفهمند.»
بابای ممد فرنگیزخانماینا برای آخرین نفر میپرسد: «ما که چیزی از حرفهای شما نفهمیدیم، ولی شما خانواده خودت را هم اذیت میکنی. نه به درس و مشق دخترت میرسی، نه به مادرت رسیدگی میکنی و نه اجازه میدهی که بچهات با بقیه بچهها بازی نماید.» بابایم میگوید: «اولاً که به تو ربطی ندارد، بعد هم اینکه امروز سهشنبه بوده و فردا چهارشنبه میباشد، در حالی که دیروز دوشنبه بود.» راست میگوید. اما بابای ممد فرنگیز خانماینا میگوید: «من پرسیدم چرا نمیگذاری بچهات با بقیه بازی نماید؟» بابایم میگوید: «ما اصلاً توی خانهمان بچه نداریم.» همه سر و صدا مینمایند. بابایم میگوید: «راست گفتم ما توی خانه بچه نداریم.» همه ما را مسخره مینمایند. بابای طفلیام راست میگوید. ما توی خانه بچه نداریم، چون من الان اینجا میباشم.
خیلی همه چی شلوغ پلوغ میشود...
***
ما داخل خانه میباشیم. خواهرم قربان صدقه بابایم میرود. عمویم هم آهنگ «پسر، ای دلبر، کی بوده ازت سرتر؟ کی دیده ازت بهتر؟» میخواند و به شکل بیآبرویی هیکل گندهاش را تکان تکان میدهد. بابایم با افتخار لبخند میزند. مادربزرگم با نگرانی میپرسد: «چطور بود؟» بابایم میگوید: «در یک کلمه بگویم: پربار.» مادربزرگم به من نگاه میکند. من میگویم: «راست میگوید. هر چی دلشان میخواست «بار»مان کردند.
mndst
11-15-2007, 04:51 PM
تا وقتی نت هست مجله خریدن بی معنیه. نیست؟
HappyDreams
11-15-2007, 05:12 PM
دوسال پیش همیشه میخوندم و الان هم دوباره شروع کردم.
بهترین قسمتش کودک فهیمه و البته ساندویچ که نمیدونم چه بلایی سرش اوردن؟ کی میدونه؟ http://qsmile.com/qsimages/57.gif
jerii
11-15-2007, 06:06 PM
دوسال پیش همیشه میخوندم و الان هم دوباره شروع کردم.
بهترین قسمتش کودک فهیمه و البته ساندویچ که نمیدونم چه بلایی سرش اوردن؟ کی میدونه؟ http://qsmile.com/qsimages/57.gif
گاو خشمگین،زورخونه،محرمانه و همچون در یک آینه
komeil66
11-15-2007, 06:40 PM
کل یوم یخورده کم شده http://img27.picoodle.com/img/img27/5/11/10/moryabdi/f_crezymoadabm_044bfa2.gif
حیف اون سوبسیدی که همشهری جوان می گیره با تصفیه ای که شد .http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/swearing.gif
حالا فرض کن اون کمک رو به چلچراغ بکنن .http://qsmile.com/qsimages/258.gif
Persiana
11-25-2007, 09:12 AM
مى گم 40چراغ اين هفته دراومده يا نه هنوز؟!!
آخه من ديروز رفتم روزنامه فروشى گفت هنوز نيومده، امروز هم رفتم بازم نيومده بود!!
شايدم من بد عادت شدم، آخه خيلى وقت بود که سر موقع ميومد رو پيشخوان روزنامه فروشى ها ^0^
komeil66
11-25-2007, 02:31 PM
مى گم 40چراغ اين هفته دراومده يا نه هنوز؟!!
آخه من ديروز رفتم روزنامه فروشى گفت هنوز نيومده، امروز هم رفتم بازم نيومده بود!!
شايدم من بد عادت شدم، آخه خيلى وقت بود که سر موقع ميومد رو پيشخوان روزنامه فروشى ها ^0^
اومده بود ، عکس کریس دی برگ بود صفحه اول http://my.blackmice.com/images/smilies/biggrin.gif
coolzero
11-25-2007, 02:45 PM
مى گم 40چراغ اين هفته دراومده يا نه هنوز؟!!
آخه من ديروز رفتم روزنامه فروشى گفت هنوز نيومده، امروز هم رفتم بازم نيومده بود!!
شايدم من بد عادت شدم، آخه خيلى وقت بود که سر موقع ميومد رو پيشخوان روزنامه فروشى ها ^0^
خیلی بی معرفتی هر هفته 40 چراغ میگیری ولی این تاپیک پست نمیزنی :(
ساندویچ فعلا تعطیله انگار . بزرگمهر اومد یه کمیک استریپ دنباله دار راه بندازه به اسم کلمن! ولی بعد یکی 2 قسمت بی مزه تعطیلش کرد
خیلی نامردیه اگه قسمتهای خوب 40 چراغو بگین ولی اسم قسمت نشان پنجم رو نبرین . هم نوشتنش شجاعت میخواد هم قدرت کلام و طنز پردازی که همه رو خوب انجام میده
ژوله هم بیییییییییست شروع کرده.
بار 3 وم : کیا میان جشن چله؟
Persiana
11-28-2007, 10:01 AM
اومده بود ، عکس کریس دی برگ بود صفحه اول
مرسى، سرانجام پيداش کردم (يعنىمامانم پيدا کرد) http://www.carriefans.com/forum/images/smilies/smilies1/spaz.gif
خیلی بی معرفتی هر هفته 40 چراغ میگیری ولی این تاپیک پست نمیزنی :(
من جزو طرفداران پشت صحنه هستم http://my.blackmice.com/images/smilies/biggrin.gif
خیلی نامردیه اگه قسمتهای خوب 40 چراغو بگین ولی اسم قسمت نشان پنجم رو نبرین . هم نوشتنش شجاعت میخواد هم قدرت کلام و طنز پردازی که همه رو خوب انجام میده
کاملا موافقم http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/yes.gif
جشن شب چله رو هم من ترجيح ميدم ماجراهاشو بخونم تا اينکه برم اونجا و جاى نشستن هم نداشته باشم و زير دست و پاى ملت له بشم و بشم لِهشيانا (مثل ماجراى توليد مشترک اتومبيل ايران با کشورهاى لهستان و هلند و عربستان تو همون ستون پنجم حسين يعقوبى که بهش گفتند نگو، زشته و من کلى فسفر سوزوندم تا فهميدم که محصول مشترک - باتوجه به ونيران و بوليران -مى شود لِهيران، هٌليران و عريران!!)!!
coolzero
12-03-2007, 04:54 AM
مرسى، سرانجام پيداش کردم (يعنىمامانم پيدا کرد) http://www.carriefans.com/forum/images/smilies/smilies1/spaz.gif
جشن شب چله رو هم من ترجيح ميدم ماجراهاشو بخونم تا اينکه برم اونجا و جاى نشستن هم نداشته باشم و زير دست و پاى ملت له بشم و بشم
له بشی چرا استادیوم آزادی که نمیخوای بری :D بیا خوش میگذره هااااا
coolzero
12-03-2007, 05:03 AM
وزارت ارشاد كنسرت آريان كريس ديبرگ را به رسميت شناخت
كريس ديبرگ در تهران، زودتر از آنچه فكرش را بكنيد
نويسنده : رسول ترابي
http://i17.tinypic.com/8f9y4y9.jpg
http://i2.tinypic.com/72tejwl.jpg
ريانيها به نظر ميرسد به اولين بودن علاقه عجيبي دارند، علاقهاي كه با نگاهي به پرونده كاري آنها هيچگاه به رويابافي ختم نشده و هميشه حقيقت، پايان برنامهريزي و پتانسيل و هدفدار كار كردن آنها بوده است. آنها هنوز با فروش حدود دو ميليون و ششصد هزار نسخه از آلبوم آريان II ركورددار پرفروشترين آلبوم موسيقي پاپ تاريخ ايران هستند، اولين گروه موسيقي داخلي هستند كه نامشان در اتحاديه نوازندگان چيرهدست آمريكا ثبت شده است، تنها گروه موسيقي و تنها فرد موسيقي پاپ ايران هستند كه تا نيمهنهايي مسابقات جايزه جهاني موسيقي سال 2005 پيش رفتهاند، تنها گروه و اسم موسيقي پاپ داخل هستند كه نامشان به همراه بيوگرافي و ساز تخصصيشان در كتاب مرجع و هزار و پانصد صفحهاي «برگزيدگان موسيقي پاپ جهان» در سال 2006 آمده است، ضمن اينكه آنها فعلاً ركورددار بيشترين كنسرتهاي داخلي و خارجي و بيشترين مصاحبهو گزارشها از روزنامهها، مجلات و خبرگزاريهاي مختلف و مطرح جهان هستند. اين بار هم آنها در قطعهاي مشترك با كريس ديبرگ همخواني كردهاند تا در سال 2007 موفقيتي تازه را به اسم خودشان و براي اولين بار در بين خوانندگان داخلي ثبت كنند. آريانيها جدا از پتانسيل خوب خودشان و فارغ از تمامي نقدهاي كارشناسانه! و تيپها و نظرات مثلاً روشنفكرانه داخلي كه هيچگاه با آنها از در دوستي وارد نشده، همواره تجربههاي متفاوت برونمرزي و رسيدن به موفقيتهاي داخلي و خارجي را هدف اصلي فعاليتهاي موسيقياييشان قرار دادهاند و قطعاً بخش بزرگي از موفقيت و جايگاه امروزشان را مديون مدير برنامه يا به تعبير ديگر كه بين خودشان رواج دارد، ديگر عضو گروه آريان و مدير هنريشان، محسن رجبپور هستند. مديريت او در حفظ «گروه آريان» به عنوان قديميترين گروه موسيقي داخلي كه اكثريت اعضايش ثابت ماندهاند و مثل ساير گروههاي مختلف موسيقيايي و... منحل نشده و هر كدام دنبال كار خودشان نرفتهاند، نقشي باشد كه او طي اين سالها در موسيقي پاپ ايران ايفا كرده است. او اين بار توانسته كريس ديبرگ را براي حضور در ايران و اجراي مشترك كنسرت داخلي و خارجي با آريان مجاب كند و از همه مهمتر مجوز اجرا و كنسرت او را در تهران از دفتر امور شعر و موسيقي وزارت ارشاد و از شخص مديركل اين دفتر، بگيرد. هفته گذشته بود كه مديركل دفتر امور شعر و موسيقي وزارت ارشاد خبر از حضور كريس ديبرگ و اجراي كنسرت او در ايران را داد و اعلام كرد: «منتظر هستيم تا زمان و مكان اجرا را به دفتر ما اعلام كنند تا مجوز كنسرت را صادر كنيم.» محسن رجبپور در حالي كه بيشتر اعضاي گروه آريان در مأموريت كاري و اكثراً در خارج از كشور هستند، پيگير كار آلبوم چهارم گروه آريان براي انتشار و فراهم كردن مقدمات حضور كريس ديبرگ در ايران است و گرفتن و صدور مجوز اين كنسرت انگيزه و خوشحالي او را براي انجام سريعتر كارها بيشتر كرده است: «مركز موسيقي و وزارت ارشاد واقعاً با ديد باز با چنين پيشنهادي برخورد كردند چيزي كه مشخص شده حضور قطعي كريس ديبرگ در ايران است. ما ميخواهيم او را به ايران بياوريم و برايش كنسرت و برنامه بگذاريم. تمايل شديدي هم از طرف او براي چنين برنامهاي در ايران وجود دارد. او شناخت بسيار خوبي از ايران، موسيقياش و طرفداران خودش در اينجا دارد. به همين دليل بسيار دوست دارد كه حضور و اجراي برنامه در ايران را تجربه كند. الان شرايط طوري جلو رفته كه ما ميتوانيم زودتر از آنچه كه برنامهريزي كرده بوديم، كارمان را انجام بدهيم. برنامه ما براي2008 آوريل بود ولي الان جرقهاي در ذهن من است كه تصميم دارم اگر بشود و مشكلي پيش نيايد به بهانه حضور افتخاري ولو به مدت 10 دقيقه حتي با خواندن يك قطعه و حتي فقط با يك گيتار و يا يك ساز او را براي جشنواره موسيقي فجر به تهران بياورم. تمام درگيري و رايزني و رفت و آمدهاي چند روز اخيرم، فعلاً براي انجام اين كار است.»
محسن رجبپور با اينكه هميشه دوست دارد تا از برنامهها و هدفهاي آيندهاش حرفي نزند، اما اين بار هدفش و زمان مشخصي را كه براي حضور اوليه كريس ديبرگ در ايران مشخص كرده است لو ميدهد و حضور اصلي اين خواننده مطرح و جهاني آرژانتيني و ايرلنديالاصل را در آغاز ماههاي گرم سال ميداند. اما حضور و اجراي برنامه او در ايران با وضعيت فعلي سالنهاي كنسرت (كه هيچ كدامشان براي اجراي كنسرت ساخته نشدهاند) و نهايت ظرفيت اين سالنها، شايد بزرگترين نگراني رجبپور باشد: «نه سالنهاي نهايت 3500 نفري داخلي شهر و نه استاديوم 12هزار نفري آزادي كه به واسطه سقفدار بودنش نميتواند صداي خوبي را در كنسرت برگرداند، انتخاب ما براي اجراي برنامه مشترك كريس ديبرگ و آريان نيستند. ما نبايد بيتجربه عمل كنيم و فقط به فكر پول درآوردن و نهايت اجرا كردن و از سر باز كردن برنامه را داشت