![]() |
|
|
#31 |
|
مدیر بازنشسته
Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
|
فصل بيست و هشتم - تشويش مردم طبس براي آينده
آن شب كه كاپتا اين حرف را زد من بمناسبت اين كه در طبس فقرا را مجاني معالجه كرده بودم شادمان بودم و غذا و آشاميدني هم شادماني مرا زيادتر كرد.
بهار بود و گلهاي اقاقيا هوا را معطر ميكرد و از اسكله رود نيل بوي كالاهاي سوريه بمشام ميرسيد و از منازل عمومي موسيقي سرياني شنيده ميشد و جغدها خوانندگي ميكردند و من روح خود را مشعوف مييافتم و بهمين جهت به كاپتا اجازه دادم كه در يك جام سفالين براي خود نوشيدني بريزد و باو گفتم كاپتا قبل از اين كه تو از من بخواهي كه من تو را آزاد كنم من در باطن تو را آزادكرده بودم. آزادي تو از روزي شروع شد كه من و تو ميخواستيم از اين شهر فرار كنيم و من فلز نداشتم و تو مجموع پسانداز يك عمر خود را بمن دادي تا اينكه بتوانيم بگريزيم. آن روز من تصميم گرفتم بمحض اينكه ثروتمند شدم تو را آزاد كنم و بعد بتو بگويم اگر مايل هستي مثل يك خادم (نه غلام) نزد من بمان وگرنه هر جا كه ميخواهي برو. اينك هم بتو ميگويم كه آزاد هستي و براي مزيد اطمينان تو فردا بوسيله كاتب نوشتهاي خواهم نوشت كه تو اطمينان داشته باشي كه آزاد ميباشي ولي چون گفتي كه من از سود زر خود زندگي خواهم كرد بگو چگونه زر بمن سود ميرساند و مگر تو بطوريكه من گفته بودم طلاهاي مرا در معبد آمون بوديعه نگذاشتي؟ كاپتا با يگانه چشم خود مرا نگريست و گفت نه سينوهه. اينك كه من آزاد هستم بتو ميگويم كه من دستور تو را اجرا نكردم و طلاي تو را در معبد آمون بوديعه نگذاشتم براي اينكه دستور تو دور از عقل بود و من دستورهاي منافي با عقل را اجراء نميكنم و چون ميدانم كه ممكن است يكمرتبه خشمگين شوي براي احتياط عصاي تو را پنهان كردهام كه مبادا ضربات عصا را روي شانهها و پشت من فرود بياوري. و اما براي اينكه بداني چرا دستور تو را اجرا نكردم ميگويم كه فقط ابلهان طلاي خود را بمعبد ميسپارند زيرا بوديعه گذاشتن زر در معبد دو عيب بزرگ دارد. اول اينكه كاهنان و در نتيجه فرعون مصر به ميزان ثروت تو پي ميبرند و ميفهمند كه تو چقدر زر داري و يكي از كارها كه دليل ديوانگي ميباشد اين است كه انسان ميزان دارائي خود را باطلاع ديرگان برساند. دوم اينكه وقتي تو طلاي خود را بمعبد ميسپاري تا اينكه در خزانه معبد بماند بايد هر سال مقداري از همان زر را بابت حقالزحمه خزانه داري بمعبد بدهي و در نتيجه سال بسال از ميزان طلاي تو كاسته ميشود. اين است هنگامي كه تو از خانه بيرون رفتي تا اين كه در شهر گردش كني و دوستان قديم را ببيني من در شهر بحركت در آمدم كه بدانم چگونه ميتوان طلا را بكار انداخت تا اينكه انسان از سود آن بهرهمند شود و بدون اينكه كاري انجام بدهد و زحمت بكشد سود ببرد. من فهميدم كه در شهر طبس ديگر هيچ كس طلاي خود را به معبد آمون نميسپارد براي اينكه اعتماد ندارد و ميترسد كه طلاي او از بين برود و چون براي سپردان طلا نميتوان به معبد اعتماد كرد لاجرم در سراسر مصر جائي مطمئن وجود ندارد كه انسان بتواند طلاي خود را بآنجا بسپارد. ديگر اينكه ضمن اطلاعاتي كه كسب كردم مطلع شدم كه خداي آمون زمينهاي خود را ميفروشد. گفتم دروغ ميگوئي و خداي آمون يعني معبد آمون هرگز زمين نميفروشد بلكه پيوسته زمين خريداري ميكند و هر سال بر ثروت خود ميافزايد. كاپتا گفت ولي اكنون معبد آمون پنهاني زمينهاي خود را ميفروشد و اراضي مزبور را مبدل به زر و سيم ميكند و آنها را در خزانه خود جا ميدهد. و از بس معبد آمون زمينها را فروخته و زر و سيم جمعآوري كرده اكنون در مصر سيم و زر كمياب شده است. گفتم آيا تو زر مرا دادي و زمين خريداري كردي؟ كاپتا گفت نه ارباب من، من زر تو را ندادم و زمين خريداري نكردم براي اينكه نه من از زراعت اطلاع دارم و نه تو و اگر طلاي تو را ميدادم و زمين خريداري ميكردم مباشرين و زارعين و غلامانيكه در مزارع كار ميكنند محصول مزارع تو را از من ميدزديدند در صورتي كه اينك من در شهر طبس ميدزدم يعني ديگران را فريب ميدهم. ديگر اينكه من حس كردم كه فروش زمين از طرف معبد آمون يعني از طرف معبدي كه بيش از صدها سال است كه زمين خريداري ميكند بدون علت نیست و معبد مزبور میداند که نمیتواند در آینده مقابل خدای جدید مقاومت نماید و باید از بین برود و لذا پیشاپیش زمینهای خود را میفروشد که این زمینها نصیب خدای جدید فرعون ما نشود. لذا خرید زمینهائی که معبد آمون میفروشد خطرناک میباشد. زیرا ممکن است خدای جدید دعوی کند که تمام اراضی خدای گذشته که از طرف او بمردم فروخته شده بوی تعلق دارد و تمام زمینهائی را که مردم از معبد آمون خریداری کردهاند ضبط نماید بدون اینکه بهای آنها را بمردم بپردازد. گفتم اینها که گفتی مسائل متفرقه بود و من از تو پرسیدم که طلای مرا چه کردی و بچه مصرف رسانیدی که میگوئی سود آن عاید من خواهد گردید. کاپتا گفت نظر باین که معبد آمون زمینهای کشاورزی خود را میفروشد و طلا و نقره جمعآوری میکند بطوری که گفتم زر و سیم در مصر کم شده است و کمیابی زر و سیم سبب گردیده که بهای خانه اعم از خانه مسکونی و چند محل بازرگانی خریداری کردم و تو این منازل را اجاره خواهی داد و هر سال اجاره آنها را دریافت خواهی کرد و پیوسته خانههای تو باقی است و بتو سود میدهد و چون من فکر میکردم که از طرف تو برای خرید این خانهها اختیار تام دارم بدون مهر تو آنها را خریداری کردم و اگر خریداران بمن هدیهای بعنوان حقالزحمه بدهند بتو مربوط نیست بلکه مربوط به حماقت خودشان است زیرا در این عمل من چیزی از تو نمیدزدم بلکه از خریداران هدیهای دریافت میکنم و اگر تو هم مایل باشی که هدیهای به غلام سابق خود بدهی خواهم پذیرفت. گفتم کاپتا من بتو هدیهای نخواهم داد برای اینکه میدانم که تو در این کار نفع خود را در نظر گرفتهای و پیشبینی میکنی که از راه گرفتن کرایه و نیز از راه خرجتراشی بعنوان لزوم مرمت خانهها خیلی از من خواهی دزدید. کاپتا گفت اشتباه میکنی و اگر تو یک ارباب ستمگر و ممسک بودی من این فکر را میکردم و پیشبینی مینمودم که چگونه در آینده از این خانهها استفاده کنم. ولی تو اربابی هستی رئوف و کریم و لزومی ندارد که من این حسابها را نزد خود بکنم برای اینکه هرچه تو داری زیر دست من است و من مال تو را مال خودم میدانم و وقتی رعایت منافع تو را مینمایم در واقع رعایت منافع خود را کردهام و بهمین جهت با قسمتی دیگر از طلای تو مقداری غله بطور پیش خرید از زارعین خریداری کردم. گفتم کاپتا برای چه غله خریداری کردی؟ کاپتا گفت این نزاع که اکنون بین دو خدا در مصر شروع شده بطور حتم برای ملت مصر عواقب وخیم خواهد داشت. برای اینکه هر وقت خدایان با یکدیگر نزاع میکنند مثل مواقعی که بزرگان نزاع مینمایند وبال آن عاید مردم میشود و ملت باید برای نزاع خدایان و بزرگان قربانی بدهد من فکر میکنم که بر اثر نزاع این دو خدا در مصر اوضاع قرین هرج و مرج خواهد گردید و بینظمی و درهم ریختگی مزارع را مبدل به صحرای لم یزرع خواهد کرد. از این گذشته امروز هر کس که قدری زر و سیم دارد از بیم نزاع خدایان زمین خریداری مینماید برای اینکه میداند که زر و سیم را بسرقت میبرند ولی زمین را نمیتوان بسرقت برد. کسانی که زمین خریداری مینمایند همه بازرگان یا جزو درباریان یا کاهنان هستند که زمین را از معبد خریداری مینمایند تا این که از تصرف معبد بیرون بیاوردند و مال خودشان بشود. ولی هیچ یک از این اشخاص کشاورز نمیباشند و نمیتوانند زمین را کشت و زرع نمایند و در نتیجه تمام این اراضی زراعتی بایر میماند و محصول غلات و حبوب خیلي کم میشود و مصر گرفتار کمبود خواربار خواهد گردید و آنوقت خواهیم توانست غلاتی را که خریداری کردهایم به بهای خوب بفروشیم. (میکاوالتاری فنلاندی خاطرات سینوهه را از روی پاپیروسهای مصری که در موزه لوور فرانسه هست نوشته و آن پاپیروسها مسبوق است به دورهای بین هزار و چهار صد تا هزار و سیصد و پنجاه سال قبل از میلاد مسیح (تقریباٌ سه هزار و چهارصد سال قبل) معهذا ملاحظه میکنید که وضع خرید اراضی در مصر شبیه بود بخرید اراضی در ایران در چهل و سی سال اخیر از طرفی کسانی که کشاورز نبودند تا زراعت کنند بلکه زمین را فقط برای این میخریدند که بگذارند بدون کشت و زرع بماند تا گران شود و من شخصی را میشناختم که مدتی است رخ در نقاب خاک کشیده و از او نام نمیبرم و آن شخص میلیونها متر مربع زمین را خریداری کرده بود بیآنکه خود زراعت کند یا دیگران در آن اراضی زراعت کنند فقط برای اینکه در آینده بتواند به بهای بسیار گزاف بفروشد – مترجم). من میدانم که تو فکر میکنی که غله مانند سنگ نیست که هزارها سال باقی بماند بلکه موشها غله را میخوردند و غلامان آنرا میدزدند. ولی تا انسان قدری ضرر را تحمل نکند نائل به تحصیل سود بسیار نمی شود و من قسمتی از این خانهها را که خریداری کردهام برای انبار غله است تا غلاتی را که خریداری میکنیم در آن جا بدهم و مواظبت خواهم کرد که نه موشها غله را بخورند و نه غلامان بدزدند. و روزی هم که غلات را فروختیم و به انبارها احتیاج نداشیتم آنها را به بازرگانان اجاره میدهیم تا این که کالاهای خود را در آن جا بگذارند یا تجارتخانه کنند. گفتم کاپتا من بر خلاف تو امیدوار نیستم که این کارها برای من سودمند باشد ولی نظر باینکه معاملاتی کردهای من ایراد نمیگیرم مشروط بر این که در آینده مرا آسوده بگذاری و برای اداره این خانهها و فروش غلات باعث زحمت من نشوی. کاپتا گفت من یک فکر دیگر هم کردهام که برای ثروتمند شدن تو خیلی مفید است و آن خریداری یکی از بازارهای فروشبرده میباشد و گرچه من از زراعت سر رشته ندارم ولی در عوض تا بخواهی در خرید و فروش برده بصیر هستم و میدانم که بردگان را چگونه باید ارزان خریداری کرد و عیب آنها را پنهان نمود تا اینکه خریدار بنواقص آنها پی نبرد و نیز میدانم چطور باید بوسیله چوب و شلاق بردگان را مطیع کرد زیرا خود برده بودم و کسی که غلام باشد بتمام رموز بردهفروشی آشناست و من بتو اطمینان میدهم که اگر ما این بازار را خریداری کنیم بعد از چند سال تو یکی از توانگران بزرگ مصر خواهی شد. گفتم کاپتا با اینکه بردهفروشی سودمند است من میل ندارم که برده خرید و فروش کنم برای اینکه بردهفروشی کاری است کثیف و نفرت انگیز. من میدانم که بسیاری از سوداگران این کار را میکنند و همه برده خریداری مینمایند و همه به برده احتیاج دارند و من هم در گذشته تو را و کنیزی را که برایم آورده بودی خریداری کردم لیکن امروز میل ندارم که بردهفروش باشم. کاپتا آهی کشید و گفت من نمیدانم که تو چرا اینطور هستی و برای چه نمیخواهی که مثل سایرین در مدتی کم بدون زحمت ثروتمند شوی ما اگر یک بازار بردهفروشی و چند خانه عمومی خریداری میکردیم کنیزان زیبا را از بازار بردهفروشی به خانههای مزبور منتقل مینمودیم و هر شب از هر یک از آن خانهها سودی بسیار بدست میآوردیم. ولی چه کنم که خدایان اربابی بمن دادهاند که سلیقه او غیر از دیگران است. ولی حال که نمیخواهی بازار بردهفروشی و خانه عمومی خریداری کنی درخواست دیگر مرا بپذیر. پرسیدم درخواست تو چه میباشد کاپتا گفت چون تو امروز مرا آزاد کردهای من میل دارم که این واقعه را جشن بگیرم و با این که درخواست من در نظر تو دور از ادب جلوه خواهد کرد میل دارم که تو با من بیائی تا باتفاق برویم و در دکه دم تمساح واقع در کنار شط در حوزة بندری از مشروب آن میخانه که بهمین نام دم تمساح خوانده میشود بنوشیم و این مشروبی است قوی که بیش از نوشیدنیهای دیگر نشئه دارد. با اینکه درخواست کاپتا دور از ادب بود و یک غلام یا خادم از ارباب خود نباید درخواست نماید که با وی بمیخانه برود و در آنجا چیزی بنوشد من درخواست کاپتا را پذیرفتم. چون در آن شب خوشحال بودم و فکر میکردم که رفتن به دکه و در آنجا تفریح کردن بدون مناسبت نیست. دیگر اینکه بخاطر میاوردم که وقتی ما در کرت بودیم کاپتا حاضر شد که باتفاق من وارد خانه خدا شود در صورتی که میدانست کسی از آن خانه مراجعت نخواهد کرد. من هم اکنون باید درخواست او را بپذیرم و با وی بمیخانه بروم زیرا رفتن به دکه خیلی آسانتر از این است که انسان بداند بجائی میرود که دیگر نمیتواند از آنجا برگردد. کاپتا وقتی شنید که من درخواست او را پذیرفتم خیلی خوشوقت شد و رفت و بالا پوش و عصای مرا که پنهان کرده بود آورد و بالاپوش مرا بر دوشم نهاد و عصا را بدستم داد و ما از خانه خارج شدیم و بطرف میخانه دم تمساح براه افتادیم. دکه دم تمساح در وسط محله بندری بین دو خانه قرار گرفته بود و قبل از اینکه وارد میخانه شویم من دیدم که بالای میخانه یک تمساح بزرگ خشک شده آویخته است که چشمهای شیشهی دارد و دهان بازش دندانهای تیز او را نشان میدهد. وقتی قدم به دکه نهادیم مشاهده کردم که دارای دیوارهای سطبر میباشد و فایدة دیوارهای کلفت این است که در فصل تابستان خنکی و در فصل زمستان حرارت را در میخانه حفظ کند. از وضع ورود کاپتا فهمیدم که وی لااقل یک مرتبه به آن میخانه رفته با وضع محلی آشنا است و پس از اینکه نشستیم من مشاهده کردم که کف میخانه و دیوارها مثل منازل توانگران مفروش با چوب است و روی چوب دیوارها نقوش گوناگون دیده میشود. کاپتا که دید من متوجه چوب کف میخانه و دیوارها شدهام گفت این چوبها که میبینی از کشتیهای کهنه که اوراق کردهاند بدست آمده است و هر یک از این چوبها از یک کشتی بوده که در دریاها حرکت میکرده و باد و باران رنگ آنها را تغییر داده است. مشتریهائی که در دکه بودند نظری از روی کنجکاوی بمن انداختند و بعد بکار خود مشغول شدند. کاپتا دستور داد که برای ما دم تمساح بیاورند و بصاحب دکه گفت که مشروب ما را خود تهیه نماید و معلوم می شد که دم تمساح مشروبی است که باید آن را تهیه کرد یعنی مانند نوشیدنیهای دیگر نیست که بیمعطلی آن را از سبو در پیاله بریزند و بیاورند. بعد من دیدم که زنی دو پیاله بدو دست گرفت و بطرف ما روان شد و وضع او نشان میداد که خدمتکار میخانه است آن زن خیلی جوان نبود و در کشوری مثل مصر که زنها عریان هستند لباس در برداشت و یک حلقه نقره از گوشش آویخته و دو دستبند زر اطراف مچ دستهای او دیده میشد. هر چه نزدیکتر میشد بیشتر او را زیبا میدیدم و وقتی بما رسید مشاهده کردم که ابروهای باریک و قوسی و چشمهای گیرنده دارد و گندمگون است. وقتی من نظر به چشمهای او دوختم و مثل بعضی از زنها که سر را بر میگردانند سر را بر نگردانید بلکه در چشمهای من نگریست. من یکی از دو پیاله را از دست زن گرفتم و پیاله دوم را کاپتا گرفت و باو گفتم ای زن زیبا اسم تو چیست؟ زن گفت اسم من مریت است و کسی مرا بنام زن زیبا صدا نمیزند و چون تو مرا باین نام خواندهای میفهمم که مردی محجوب هستی و مثل یک جوان نو رسیده که با این گونه حرفها بخود جرئت میدهد تا این که بتواند دست خود را روی دست یک زن بگذار تو هم بخود جرئت میدهدی که دست را روی دست من بگذاری. بعد از من پرسید آیا تو پزشک نیستی و اسم تو سینوهه نیست؟ گفتم چرا... گفت اگر میل داری که باز ما را در این میخانه از دیدار خود مسرور کنی مرا بنام زن زیبا صدا نزن و نسبت بمن تحقیر نکن. از وی پرسیدم تو چگونه دانستی که من سینوهه هستم؟ مریت گفت شهرت تو زودتر از خودت وارد این میخانه شد بطوری که من به محض این که وارد شدی تو را شناختم و اکنون میبینم که شهرت تو بدون علت نبوده است. وقتی مریت با من صحبت میکرد تبسم مینمود ولی من میدیدم که تبسم او حاکی از شادمانی نیست بلکه نشانه اندوه است و از چشم زن نیز این اثر احساس میشد. گفتم مریت اگر تو از زبان کاپتا که این جا حضور دارد و درگذشته غلام من بوده و من امروز وی را آزاد کردم وصفی از من شنیدهای بدان که نمیتوان بگفته او اعتماد کرد. زیرا این مرد فطرتی مخصوص دارد و جوهر فطرت او این است که زبانش نمیتواند بین راست و دروغ را فرق بدهد و بیشتر دروغ میگوید. و من با اینکه پزشک هستم نتوانستم این مرض را در او معالجه کنم و ضربات عصای من هم از لحاظ معالجه این عیب بدون نتیجه ماند. مریت با اندوه تبسم کرد و گفت سینوهه دروغ در بسیاری از مواقع بهتر از راست است برای اینکه دروغ انسان را امیدوار و دلخوش میکند در صورتی که حرف راست سبب ناامیدی میگردد. مثلاٌ وقتی تو به من میگوئی ای زن زیبا با این که میفهمم که دروغ میگوئی قلب من از این دروغ شادمان میشود. ولی من میل دارم که از این مشروب دم تمساح که برای تو آوردهام بنوشی و بمن بگوئی که آیا این مشروب قویتر است یا نوشابههائی که در کشورهای خارج نوشیدهای. من بدون اینکه چشم از مریت بردارم جرعهای از مشروب مزبور را نوشیدم ولی بعد نتوانستم او را نگاه کنم زیرا حلق و آنگاه شکم من سوخت و یکمرتبه خون در بدنم بجوش آمد و پس از اینکه آرام گرفتم و اثر نشئه آشکار شد اظهار کردم کاپتا گرچه بسیار دروغ میگوید ولی آنچه راجع به مشروب این میخانه گفت درست است زیرا نوشابه تو از تمام مشروباتی که من در کشورهای خارج نوشیدم قویتر میباشد و حرارت آن بیش از روغن سیاهی است که سکنه بابل از زمین بدست میآوردند و در چراغهای خود میسوزانند (مقصود نویسنده از این روغن سیاه نفت است – مترجم) و همانطور که یک تمساح واقعی با یک ضربت دم خود یک مرد قوی را بزمین میزند نوشابه تو هم یکمرد توانا را از پا در میآورد. از حلق من رایحه و طعم معطر چند نوع علف و ادویه احساس میشد. و من یکمرتبه خود را با نشاط دیدم و مایل شدم که با مریت بیشتر صحبت کنم و باو گفتم: مریت من نمیدانم آیا این نوشابه مرا اینطور شادمان کرد یا اینکه حضور تو روح مرا بوجد آورده است همینقدر میفهمم که خوشحال هستم و میل دارم که دست خود را روی دست تو بگذارم و اگر از این حرکت ناراضی میشوی بر من خرده نگیر برای اینکه دم تمساح تو مرا جسور کرده است. زن قدری عقب رفت و گفت من صاحب این میخانه نیستم و خدمتکار اینجا میباشم ولی این نوشابه را من تهیه میکنم و یگانه جهیزی که پدرم بمن داده طرز تهیه این نوشابه است و بقدری این مشروب موردتوجه مردم میباشد که غلام تو کاپتا که میگوئی او را آزاد کردهای خود را عاشق من جلوه میدهد تا بتواند چگونگی تهیه کردن این مشروب را از من یاد بگیرد. وقتی غلام تو متوجه شد که نمیتواند مرا ودارد که خواهر او بشوم تصمیم گرفت که این میخانه را با زر خریداری نماید و نیز میل دارد که طرز تهیه این مشروب را از من خریداری کند. کاپتا وقتی این حرف را شنید اشارهای بزن کرد که سکوت نماید ولی منکه نشاط داشتم گفتم مریت اینک که من دم تمساح را نوشیدهام و خود را خوشحال میبینم فکر میکنم که کاپتا حق دارد که عاشق تو شود و بخواهد که تو را خواهر خود نماید ولی من این حرف را از روی مستی میزنم و فردا وقتی هوشیار شوم شاید حرف خود را پس بگیرم و آیا راست است که کاپتا زر داده این میخانه را خریداری کرده است. قبل از اینکه زن جوابی بدهد کاپتا بمن گفت سینوهه من نمیخواستم که تو بدین ترتیب از خبر خریداری این میخانه مطلع شوی بلکه قصد داشتم که خود این موضوع را بتو بگویم ولی حال که این زن راز مرا افشاء کرده باید بگویم که من این میخانه را با طلای خود یعنی با طلائی که مدت چند سال از تو دزدیدم خریداری نمودم زیرا برای اداره کردن یک میخانه استعداد دارم و میدانم که این کار آسان است و تولید مزاحمت نمیکند و احتیاج به نیروی جوانی ندارد. من از بس در میفروشیها بدون پرداخت فلز آبجو و شراب نوشیدهام بمحض دیدن یک مشتری میفهمم که آیا وی میتواند بهای آشامیدنی خود را بدهد یا نه؟ و آیا میتوان باو نسیه فروخت یا خیر. شغل میفروشی کاری است بدون اشکال ولی لذتبخش برای این که انسان در میخانه اشخاص گوناگون را مشاهده میکند و از هر یک از آنها چیزی تازه میشنود که برای من که کنجکاو هستم و میخواهم از همه چیز مطلع شوم، خیلی مفید است. در اینموقع کاپتا پیاله خود را سر کشید و با نشاط گفت: ارباب من یگانه کسب که هرگز از رواج نمیافتد میفروشی است چون تا جهان باقی میباشد مردم مینوشند. ممکن است که فرعونها وجود نداشته باشند و خدایان مصر از عرشه خدائی خود بزمین بیفتند و از بین بروند ولی میفروش هرگز از بین نمیرود زیرا مردم وقتی مسرور و سعادتمند هستند مینوشند و هنگامی که اندوهگین و بدبخت میباشند باز برای تسکین بدبختی خود متوسل به آبجو و شراب میشوند. موقعی که یک مرد عاشق میشود عشق خود را با نوشیدنی تقویت مینماید و وقتی در خانه با زن خود نزاع میکند باز برای رفع اوقات تلخی به میخانه میرود و مینوشد. کاپتا به سخن ادامه داد و گفت: ممکن است تو سینوهه که یکمرد غیرعادی هستی طرز فکر مرا نپسندی و بگوئی که انسان باید زحمت بکشد و معاش خود را تامین نماید ولی من میگویم مردان زرنگ آنهائی هستند که بدون زحمت از دسترنج دیگران استفاده میکنند و در حالی که دیگران با وجود زحمت کشیدن گرسنه میمانند آنها براحتی زندگی مینمایند. من تصور نمیکنم که از شغل زنهای خودفروش گذشته کاری آسانتر از میفروشی باشد با این تفاوت که زنهای خودفروش محتاج سرمایه بدوی نیستند زیرا سرمایه آنها در وجود خودشان است و هرگاه مالاندیشی بخرج بدهند میتوانند که در آخر عمر در خانهای که خود با نیروی خویش ساختهاند زندگی نمایند و از راحتی برخوردار گردند. ولی من از تو معذرت میخواهم که پر حرفی میکنم و این پر حرفی من ناشی از این میباشد که هنوز عادت بنوشیدن دم تمساح نکردهام و یک پیاله از این مشروب طوری مرا منقلب میکند که اختیار زبان را از دست میدهم. صحبت من مربوط باین میخانه بود و گفتم که این میخانه از من است و اینک میگویم که من و صاحب سابق میخانه با کمک مریت آن را اداره خواهیم کرد و من و او منافع را نصف خواهیم نمود. صاحب سابق این میخانه که بعد از این کارگر من خواهد شد به هزار خدای مصر سوگند یاد کرده که بیش از نصف منافع را تصاحب ننماید و از من ندزدد و من یقین دارم که او نخواهد دزدید برای اینکه مردی متدین است و یک عده از مشتریان او جزو کاهنان هستند و اینان از مشتریهای خوب بشمار میآیند برای اینکه زیاد دم تمساح مینوشند. و علتش این است که کاهنان عادت کردهاند از شراب قوی تاکستانهای معبد آمون بنوشند و آنهائی که این شراب را مینوشند از یک یا دو دم تمساح مست نمیشوند. و اما از اینجهت عدهای از مشتریان این میخانه از کاهنان هستند که میفروش میاندیشد که منافع کسب را بمنافع مذهبی مربوط کند که اولی از دومی سودمند شود و تا امروز همین طور شده است. ولی مثل این است که من زیاد حرف میزنم و پر حرفی من ناشی از این میباشد که امروز یکی از روزهای شادمانی من است. و باور کن که بزرگترین علت شادمانی من این میباشد که میبینم تو نسبت بمن خشمگین نیستی و مرا مثل گذشته خادم خود میدانی در صورتیکه من امروز مردی آزاد شده، شروع بمیفروشی کردهام گو اینکه برخی عقیده دارند که شغل میفروشی خوب نیست. بعد از این حرف کاپتا از روی مستی بگریه افتاد و سرش را روی زانوهای من نهاد و من بزور سرش را از روی زانوهای خود بلند کردم و گفتم برخیز و درون میخانه این حرکات جلف را نکن زیرا اگر مشتریها ببینند صاحب جدید میخانه این قدر جلف است نسبت بتو بدبین میشوند و شاید دیگر اینجا نیایند. بعد از اینکه کاپتا سر را بلند کرد از او پرسیدم نکتهای وجود دارد که من نمیفهمم و آن مسئله فروش این میخانه است. چون اگر این میخانه اینطور که تو میگوئی رواج دارد چرا صاحبش راضی شده که آن را بتو بفروشد و بعد بعنوان شاگرد برای تو کار کند و در منافع سهیم باشد. کاپتا که هنوز اشک چشمهایش خشک نشده بود گفت: سینوهه تو استعدادی مخصوص داری که بوسیله دلائل خود که تلختر از افسنطین است شادی مرا زهرآگین نمائی. اگر بتو بگویم که من و این میفروش دوست زمان کودکی هستیم و در گذشته در شادی و غم یکدیگر شریک بودهایم آیا قبول میکنی که وی بپاس دوستی قدیم حاضر شده این میخانه را بمن بفروشد. ولی چون میدانم که این گفته تو را متقاعد نمینماید ناچارم تصدیق نمایم که خود من هم از این دلیل متقاعد نمیشوم و ناگزیر باید تصدیق کنم که در فروش این میخانه از طرف میفروش به من رازی وجود دارد. من تصور میکنم که راز میفروش مربوط به جنگ خدای جدید فرعون مصر با آمون خدای قدیم میباشد. و چون در هر اغتشاش در کشور مصر نخستین جا که مورد حمله قرار میگیرد میخانه است و مردم میریزند و تا بتوانند آبجو و شراب مینوشند و خم ها و سبوها را میشکنند و خود میفروش را در رودخانه نیل غرف مینمایند صاحب این میخانه وحشت کرده است. زیرا صاحب این میفروشی یکی از طرفداران جدی آمون خدای قدیم مصر است و بقدری تعصب بخرج داده که امروز نمیتواند خدای قدیم را انکار کند و بخدای جدید معتقد شود. زیرا هیچکس نمیپذیرد که وی اعتقاد خود را تغییر داده پیرو خدای جدید شده است. از طرف این میفروش متوجه گردیده که خدای آمون سخت گرفتار وحشت شده بطوری که معبد آمون زمینهای زراعتی خود را میفروش زیرا فکر میکند که شاید روزی اراضی را از او بگیرند. من هم بعد از اینکه دانستم میفروش متوحش گردیده طوری حرف زدم که بر وحشت او افزودم و گفتم هر چه زودتر خود را از میخانه آسوده کن زیرا اگر وضعی ناگوار پیش بیاید سرمایهات در این میخانه از بین خواهد رفت. او هم که خیلی بیمناک شده بود پذیرفت و میخانه خود را بمن فروخت ولی چون میدانستم که برای اداره کردن میخانه لیاقت دارد و شاگردی بهتر از خود او پیدا نخواهم کرد از وی و مریت درخواست نمودم که در این میخانه باقی بمانند. گفتم کاپتا من نمیدانم که آیا بعد از این تو از این میخانه استفاده خواهی کرد یا نه؟ ولی میفهمم که تو در یکروز کارهای بسیار را بانجام رسانیده ای و اگر من بودم نمیتوانستم که در یک روز این همه کار را بانجام برسانم و آنگاه برخاستیم و از دکه خارج شدیم و من حس کردم که کاپتا بکلی مست است و نمیتواند درست راه برود و یک دم تمساح او را خراب کرده بود. |
|
|
|
|
|
#32 |
|
مدیر بازنشسته
Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
|
فصل بیست و نهم - مقدمات یک فتنه بزرگ در مصر
بدین ترتیب من در محله فقرای شهر طبس و در منزل مسگر سابق پزشک فقراء گردیدم و بطوری که کاپتا پیشبینی کرده بود بیماران بسیار بمن مراجعه نمودند.
من از معالجه بیماران مزبور استفاده نمیکردم و بر عکس ضرر متوجه من میشد زیرا نه فقط به بیمارها داروی رایگان میدادم بلکه گاهی مجبور میشدم که بآنها غذا بدهم. زیرا وقتی میدیدم که معالجه یک بیمار موکول باین است که غذا بخورد ناچار بجای دارو باو غذا میخورانیدم. هدایائی که بعضی از فقراء برای معالجه خود بمن میدادند اهمیت نداشت لیکن چون از روی خلوص نیت داده میشد مرا شادمان میکرد و من بیشتر از این خوشوقت بودم که مردم نام مرا مبارک میدانستند و طوری از من یاد میکردند که پنداری یکی از نیکوکاران بزرگ جهان هستم. کاپتا که بمناسبت پیری و بخصوص ثروتمند شدن نمیتوانست مانند گذشته عهدهدار خدمات من شود برای کارهای خانه یک زن پیر را استخدام کرد که هم از مردها متنفر بود و هم از زندگی ولی چون بالاخره انسان تا روزی که زنده است یا توانائی دارد باید کاری بکند او هم در خانه ما کار میکرد. این زن گرچه بمناسبت پیری جالب توجه نبود ولی در عوض غذاهای لذیذ طبخ مینمود و من هرگز از غذای او شکایت نداشتم. دیگر اینکه زن مزبور از بوی کریه فقراء که برای معالجه نزد من میآمدند نفرت نداشت در صورتیکه کاپتا از رایحه آنها متنفر بود. من بزن مزبور که پیوسته حاضر بود ولی او را نمیدیدم عادت کردم و وی را بنام موتی میخواندم. شبها شهر طبس از نور چراغها روشن میشد و میخانهها و منازل عمومی پر از مشتریان میگردید ولی هر کس که قدری عقل داشت حدس میزد که حوادثی بوقوع خواهد پیوست. زیرا مبارزه بین خدای جدید فرعون موسوم به آتون و خدای قدیم بنام آمون کسب شدت مینمود. دو سه ماه گذشت و در طبس مردم از عواقب مبارزه دو خدا مضطرب شدند و هورمهب فرمانده ارتش مصر مراجعت نکرد. روزها حرارت آفتاب بیشتر میشد بطوری که گاهی از اوقات من از فرط حرارت و خستگی باتفاق کاپتا به میخانه دم تمساح میرفتم ولی دیگر از آن مشروب قوی و سوزان نمیآشامیدم بلکه بیک آبجوی کم قوت که عطش را رفع و بدن را خنک میکرد بدون اینکه تولید مستی نماید اکتفاء مینمودم. چون در داخل میخانه هوا خنک بود من در آنجا خود را راحت میدیدم و از تماشای زیبائی مریت لذت میبردم و وقتی چشمهای او بچشمهای من دوخته میشد حس میکردم که قلب من فشرده میشود و مایل بودم که دست خود را روی دست او بگذارم. بعد از اینکه چند مرتبه به آن میخانه رفتم متوجه شدم که مشتریان آن میکده افرادی بخصوص هستند و همه کس را به آنجا راه نمیدهند یا این که وضع میکده طوری است که افراد بیبضاعت نمیتوانند آنجا بیایند و شراب و آبجو یا دم تمساح بنوشند. کاپتا آهسته بمن میگفت که در بین مشتریهای این میخانه کسانی هستند که ثروت خود را از راه یغمای قبور اموات بدست آوردهاند. ولی وقتی که باین میخانه میآیند مانند اشراف رفتار میکنند و از آنها حرکتی جلف سر نمیزند. و نیز میگفت تمام مشتریان این میخانه کسانی هستند که بهم احتیاج دارند و داد و ستد و احتیاجات مادی دیگر آنها را وامیدارد که اینجا بیایند وگرنه فقط علاقه بنوشیدن دم تمساح آنها را اینجا نمیآورد. یگانه مشتری که کسی باو احتیاج نداشت من بودم زیرا من نه چیزی خریداری میکردم و نه چیزی میفروختم و نه زر و سیم بوام میدادم که ربح آن را دریافت کنم و نه گیرنده وام بشمار میآمدم ولی چون همه میدانستند که دوست کاپتا هستم مرا در میخانه میپذیرفتند بدون اینکه زیاد با من گرم بگیرند زیرا اطلاع داشتند که از من سودی نصیب آنها نخواهد شد. من در آن میخانه اطلاعات زیاد راجع به وضع طبس و مصر و حوادث کشور بدست میآوردم. از جمله شبی که در میکده بودم دیدم که بازرگانی که میدانستم فروشنده بخور است در حالیکه لباس خود را دریده خاکستر بر سر ریخته بود وارد میکده شد و یک پیاله دم تمساح نوشید و گفت امیدوارم که این فرعون تا ابد ملعون باشد زیرا این تمساح میل ندارد که از عقل پیروی کند و هر چه بفکرش می رسد بموقع اجراء میگذارد. تا امروز زندگی من از راه فروش بخور که از کشورهای دور دست میآمد اداره میشد و هر سال در فصل تابستان یک عده کشتی از اینجا بطرف دریاهای شرق میرفت و سال بعد لااقل دو کشتی از ده سفینه با انواع کالاهای شرقی از جمله بخور مراجعت مینمود. (بخور عبارت از گیاهان یا تخم نباتی بود که برای بوی خوش آنها را در معابد و منازل میسوزانیدند – مترجم). امسال وقتی کشتیها میخواستند بطرف دریاهای مشرق حرکت کنند یک مرتبه و بیخبر فرعون به اسکله آمد و من حیرانم چرا این شخص در تمام کارها مداخله میکند در صورتی که این نوع کارها مربوط بوی نمیباشد. پس این همه کاتب و پیشکار که در طبس هستند چکارهاند؟ مگر وظیفه آنها این نیست دقت نمایند که هر کار مطابق با قانون و رسوم انجام بگیرد؟ وقتی فرعون باسکله آمد ملاحان در صحنه کشتیها زاری میکردند و زن و بچههای آنها در ساحل اشک میریختند و صورت را میخراشیدند زیرا میدانستند که عدهای از ملاحان مراجعت نخواهند کرد و در دریا غرق خواهند شد. ولی این مسئله جزو رسوم است و یک چیز تازه نیست و هر دفعه که کشتیها براه میافتند زن و اطفال ملاحان شیون میکنند. ولی این فرعون ملعون وقتی شیون زنها و زاری ملاحان را دید قدغن کرد که دیگر کشتیها نباید عازم دریاهای مشرق شوند و هر کس که بازرگان است میداند که این قدغن فرعون به منزله صدور حکم محو بازرگانان و زن و بچه ملاحان است زیرا تا کشتیها بطرف دریاهای مشرق نروند بازرگانان سود تحصیل نخواهند کرد و زن و بچه ملاحان گرسنه خواهند ماند. هر کس که در مصر زندگی میکند میداند که نباید هرگز برای یک ملاح که با کشتی بمسافرت میرود افسوس خورد زیرا هیچ کس به طیب خاطر ملاح نمیشود و لذا پیوسته محکومین را که بوسیله قاضی محکوم شدهاند و تبهکار هستند مجبور مینمایند که ملاح گردند و در این صورت برای چه باید برای غرق آنها در دریا متاسف شد؟ آیا مرگ عدهای از محکومین که مجبورند ملاح شوند بیشتر تاسف دارد تا از دست رفتن سرمایه بازرگانانی که کشتی ساخته آن را مجهز کردهاند. زیرا کشتی بخودی خود بوجود نمیآید بلکه باید سرمایه بکار اندازند و آن را بسازند و بعد کشتی را مجهز کنند و با آذوقه کافی بسوی دریاهای مشرق بفرستند و جگر من برای بازرگانان مصری میسوزد که اکنون در نقاط دور دست هستند و زن و فرزندان آنها در مصر بسر میبرند و زن و فرزندان هرگز شوهران خود را نخواهند دید و بازرگانان در مساکن جدید زن گرفتهاند و میگویند فرزندانی که از آنها بوجود میآید روی پوست بدن لکه دارند. مدتی بازرگان مزبور همین طور شکایت میکرد و فرعون را لعن و نفرین مینمود و میگفت که این مرد هم بازرگانان اینجا را از سود باز میدارد و هم بازرگانانی را که در مناطق دور دست هستند و کالا به مصر میفرستند نابود میکند. ولی بعد از این که سه دم تمساح نوشید هیجانش تخفیف یافت و از گفته خود نسبت به فرعون معذرت خواست و اظهار کرد که از فرط اندوه آن حرفها را زده است. آنگاه گفت من تصور میکردم که (تی) مادر فرعون خواهد توانست که پسر خود را براه عقل وادارد ولی او در این فکر نیست و نیز تصور میکرد که آمی پیشوای بزرگ معبد جدید فرعون میتواند که ناصحی دلسوز باشد ولی این مرد فقط در یک فکر است و آن این است که هر طور شده آمون خدای قدیم را از پا در آورد. قبل از اینکه فرعون زن بگیرد من فکر میکردم که سبک سری او ناشی از نداشتن زن است و بعد از این که که نفرتیتی خواهر او شد سبک سری وی از بین نرفت و نفرتیتی از وقتی که ملکه مصر شده مدهائی حیرتآور در لباس بوجود آورده که زنهای دربار از او پیروی میکنند و اکنون زنهای دربار به تقلید نفرتیتی اطراف چشمهای خود را با رنگ سبز ملون مینمایند و مثل زنهای سوریه لباس میپوشند ولی لباس آنها طوری است که قسمت جلو بکلی باز است. کاپتا گفت من این نوع لباس پوشیدن را در هیچ کشور ندیدهام ولی آیا تو یقین داری زنهائی که مطابق مد جدید لباس میپوشند آن قسمت از بدن را که باید همواره پوشیده باشد در معرض نگاه دیگران قرار میدهند و آیا به چشم خود آن قسمت از بدن زنها را دیدی. بازرگان گفت من خواهر دارم و از خواهر خود دارای چند فرزند هستم و خود را مردی شریف میدانم و وقتی زنهائی را دیدم که جلوی بدن آنها بکلی عریان بود نظر را از ناف آنها پائینتر نبردم. در این موقع مریت خدمتکار میکده بحرف در آمد و خطاب به بازرگان گفت اگر تو مردی بد سلیقه هستی دلیل بر گناه زنها نمیشود زیرا در فصل تابستان پیروی از این مد خیلی خوب است و زنها را زیباتر مینماید و من بتو اندرز میدهم که این مرتبه اگر زنها را با مد جدید دیدی بدان که روی آن قسمت که مورد ایراد تو میباشد یک نوار از کتان قرار گرفته بطوری که چشم تیزبینترین مردها نمیتواند از آن نوار عبور کند. بازرگان خواست جواب بدهد ولی مستی مانع از پاسخ دادن شد و سر را روی دستها نهاده و برای مد جدید لباس زنها و قدغن عزیمت کشتیها بطرف دریاهای دور و محرومیت بازرگانان از سود کالاهای مناطق شرقی گریه کرد. در این وقت یک کاهن از کاهنان معبد آمون که سر را تراشیده بر سر روغن معطر زده بود در مذاکرات شرکت کرد و با صدای بلند گفت: من راجع به مد لباس زنها چیزی نمیگویم برای اینکه خدای آمون راجع بمد لباس دستوری نداده ولی آنچه سبب میشود که همه چیز از بین برود قدغن مسافرت کشتیها از طرف فرعون بسوی مناطق درو دست مشرق است. زیرا اگر این کشتیها نروند نمیتوانند بخور بیاورند و اگر بخور نیاورند خدای ما آمون هنگامی که برایش قربانی میکنیم از بوی خوش محروم خواهد شد در صورتیکه آمون بوی خوش را بسیار دوست میدارد. و این دشمنی که با آمون شده بزرگترین بدبختی ملت مصر است و از روزی که اهرام ساخته شده کسی بخاطر ندارد که ملت مصر اینطور بدبخت شده باشد و من یقین دارم که بعد از این هر مصری که یکی از پیروان خدای جدید فرعون را ببیند و مشاهد کند که علامت خدای مزبور را که یک صلیب است روی لباس نقش کرده آب دهان بصورت وی خواهد انداخت و اگر در بین شما کسی یافت شود که امشب برود و احتیاجات خود را در معبد خدای جدید رفع نماید من باو چند پیاله دم تمساح خواهم نوشانید و این کار اشکال ندارد زیرا معبد این خدای ملعون موسوم به آتون دیوار ندارد و اگر شخصی نزدیک باشد میتواند به سهولت از مستحفظین بگریزد و من خود میتوانم این کار را بکنم ولی بمناسبت این که کاهن معبد آمون هستم اگر مرا ببینند خوب نیست و باعث تحقیر آمون میشود. در این وقت مردی که اثر آبله بر صورت داشت از یک طرف میخانه برخاست و بکاهن نزدیک گردید و قدری آهسته با وی صحبت کرد و کاهن او را کنار خود نشانید و بوی دم تمساح نوشانید و مرد بعد از این که از حرارت نوشابه مزبور سرگرم شد با صدای بلند خطاب به کاهن گفت: من حاضرم که بروم و این کار را که گفتی بکنم برای اینکه من به آمون عقیده دارم و محال است که بتوانم قبول کنم که خدای دیگر جای آمون را بگیرد. زیرا از روزی که من متولد شدهام آمون را می پرستم. کاهن گفت اگر تو امشب بروی و احتیاجات خود را در محراب معبد آتون رفع کنی من تو را آمرزیده خواهم کرد و حتی اگر جنازه تو مومیائی نشود باز بعد از مرگ به سرزمین سعادت بخش مغرب خواهی رسید زیرا هر کس برای آمون بمیرد ولو مثل ملاحان در دریا غرق شود به سرزمین مغرب خواهد رسید. آنوقت کاهن از فرط مستی خطاب به کسانی که در میخانه بودند گفت اگر شما در راه آمون مرتکب قتل شوید و سرقت کنید و خانهها را بسوزانید و هر عمل زشت دیگر نمایید من شما را خواهم بخشید و حتی اگر فرعون را بقتل برسانید شما را عفو میکنم. وقتی صحبت کاهن باینجا رسید میفروش یعنی شاگرد کاپتا که میخانه را اداره میکرد به کاهن نزدیک گردید و یک ضربت چوب بر فرق او زد بطوری که کاهن بر زمین افتاد و میفروش گفت این را هم من برای آمون میکنم زیرا میدانم که آمون گفته که هیچکس نباید پسر او فرعون را بقتل برساند. همه مشتریها حرف میفروش را تصدیق کردند ولی چون از پا در آوردن یک کاهن ممکن بود بعواقب وخیم منتهی شود من و کاپتا مثل سایر مشتریها ترجیح دادیم که از میخانه خارج شویم. مریت برای بدرقه من براه افتاد و وقتی براهروی تاریک میخانه رسیدیم من دست را روی دست او نهادم و گفتم از چشمهای تو پیداست که تو نیز مثل من تنها هستی و برادر نداری و من میل دارم که روزی تو را با لباس مد جدید ببینم و یقین دارم که تو در این لباس زیبا خواهی شد زیرا شکم تو کوچک و صاف میباشد و بر آمده نیست. مریت دست مرا که روی دستش نهاده شده بود عقب نزد و گفت ممکن است روزی من این لباس را بپوشم و از تو که پزشک هستی درخواست کنم که راجع به برخی از اعضای بدن من اظهار نظر نمائی و بگوئی که آیا زیباتر از اعضای متشابه که در حرفه طبی خود دیدهای هست یا نه؟ *** اکنون سرگذشت من بجائی رسیده که باید چیزهائی بگوئیم که وقتی دو چشم من آنها را دید از شدت نفرت میلرزیدم ولی وسیلهای برای جلوگیری از وقوع حوادث نداشتم. باید چیزهائی بگویم که تو ای کسی که این کتاب را بعد از مرگ من میخوانی آنها را باور خواهی کرد زیرا پیشبینی میکنم که از این حوادث در زمان تو هم اتفاق میافتد چون در آغاز این کتاب گفتم در جهان همه چیز تغییر خواهد کرد غیر از حماقت نوع بشر و تا دنیا باقی است از حماقت مردم استفاده خواهند نمود. در وسط تابستان هورمهب فرمانده قشون مصر از سرزمین کوش واقع در جنوب مصر مراجعت کرد. چلچلهها بر اثر گرمای هوا پرواز نمیکردند و صدای آنها بگوش نمیرسید و در برکهها آب متعفن میشد و مردم هنگام روز از خانهها بیرون نمیآمدند مگر آنها که مجبور بودند در اسکله طبس بکار مشغول شوند یا در صحرا زراعت کنند. ولی باغ اغنیاء پیوسته خنک و پر از گل بود و همواره در جدولهای باغ آب جریان داشت. در آن تابستان فرعون بر خلاف سنوات قبل از کاخ خود در طبس خارج نشد تا این که به مصر سفلی برود و از هوای خنک آنجا استفاده نماید و چون فرعون به ییلاق نرفت همه دانستند که وقایعی بزرگ اتفاق خواهد افتاد. یک روز مردم مطلع شدند که هورمهب آمده است و از منازل خارج شدند که سربازهای فرعون را مشاهده نمایند. آنها دیدند که از تمام جادههائی که از جنوب منتهی به طبس میشد سربازهای سیاهپوست غبارآلود با سر نیزههای مسین که بر نیزههای بلند میدرخشید وارد شهر گردیدند. سیاهپوستان که چشمها و دندانهای سفید داشتند با حیرت اطراف را مینگریستند و معلوم بود که از مشاهده شهری بعظمت و زیبائی طبس تعجب میکردند. در همان موقع که سربازهای سیاه پوست وارد طبس شدند کشتیهای جنگی فرعون به اسکله رسیدند و از کشتیها ارابههای جنگی و اسب به خشکی منتقل گردید و مردم دیدند که رانندگان ارابهها و کسانیکه عهدهدار تیمار اسبها هستند نیز سیاه یا از سکنه سرزمین شردن میباشند. (شردن بر وزن گردن منطقهای بود که امروز بنام کشور لیبی خوانده میشود – مترجم). و باید بگویم که در آغاز در مصر الاغ را بارابههای جنگی میبستند و اسب بستن بارابه جنگی رسمی است که از شردن وارد مصر شد و آنگاه سیاهپوستان نیز مثل سکنه شردن تیمار اسبها را بر عهده گرفتند. وقتی سربازهای سیاه پوستان وارد شهر شدند هنگام شب در چهار راهها آتش نگهبانی افروختند و راه شط را از شمال و جنوب مسدود کردند بطوریکه هیچ کس بدون اجازه فرمانده ارتش مصر نمیتوانست از راه نیل برای رفتن به شمال یا جنوب استفاده کند. در همان روز که سربازان سیاه پوست وارد طبس شدند مردم طوری مضطرب گردیدند که کار در کارگاهها و آسیابها و دکانها و اسکله تعطیل گردید و کسبه شهر طبس آنچه را که همواره مقابل دکانها میگذاشتند تا توجه مشتری را جلب نمایند بداخل دکان میردند و درب دکانها را بستند و بوسیله تیر و تسمههای مسین درها را محکم نمودند و میفروشان و صاحبان منازل عمومی یک عده مردان زورمند و بیتربیت را استخدام کردند که اگر حوادث ناگوار اتفاق افتاد مانع از این شوند که میفروشی و خانه عمومی مورد حمله قرار بگیرد. مردم که در طبس فقط در مواقع فوقالعاده برای رفتن به معبد لباس سفید میپوشند جامههای سفید در بر نمودند و بطرف معبد آمون که در واقع یک شهر است براه افتادند و برای ذکر وسعت معبد آمون همین بس که مدرسه دارالحیات یکی از موسسات معبد آمون بود. همانروز که سربازان سیاهپوست وارد طبس شدند و کار تعطیل گردید شهرت پیچید که شب قبل محراب معبد آتون که رقیب معبد آمون بود ملوث گردیده و یک سگ مرده را بمحراب انداختهاند و سر نگهبان معبد را گوش تا گوش بریدند و مردم از شنیدن این خبر بظاهر ابراز تاسف کردند ولی در باطن همه خوشوقت بودند زیرا کسی نسبت بخدای جدید که حرفهای عجیب میزد محبت نداشت و باز همان روز کاپتا بمن گفت ارباب من وسائل و ادوات طبی خود را در دسترس بگذار برای اینکه من پیشبینی میکنم که از فردا یا پس فردا باید طوری کار کنی که برای غذا خوردن هم فرصت نخواهی داشت. آن روز که سیاهپوستان وارد شدند چون شنیدم که هورمهب وارد گردیده رفتم که او را ببینم. ولی معلوم شد که هورمهب بعد از همه یعنی روز بعد وارد خواهد شد. آن شب سربازهای سیاهپوست در طبس بودند بدون اینکه فرمانده ارتش حضور داشته باشد و سیاهپوستان چند دکان را مورد تاراج قرار دادند و به چند خانه عمومی حملهور شدند ولی نگهبانان ارتش که سفیدپوست و مصری بودند آنها را در انظار مردم بچوب بستند اما این مجازات جبران زیان صاحبان کالا و خشم صاحبان منازل عمومی را نکرد. روز بعد هنگام عصر هورمهب با یک کشتی جنگی وارد طبس شد و من با شتاب خود را به اسکله رسانیدم که او را ببینم تصور نمیکردم که بسهولت نائل بملاقات او بشوم ولی بمحض اینکه بوی اطلاع دادند که سینوهه برای دیدار تو آمده امر کرد که مرا بکشتی ببرند. تا آنموقع من درون یک کتشی جنگی مصری را ندیده بودم ولی وقتی وارد کشتی شدم دیدم که بین یک کشتی جنگی و یک سفینه بازرگانی خیلی تفاوت وجود ندارد جز اینکه کشتی جنگی دارای وسائلی برای انداختن آتش است و بادبانهای آن رنگارنگ و قشنگ میباشد و جلو و عقب کشتی را بطرز زیبا تزیین کردهاند. وقتی هورمهب را دیدم مشاهده کردم که عضلات بازوی او برجستهتر شده و سینههای فرمانده کل قشون طوری برآمدگی داشت که گوئی سینههای یکزن است. هورمهب شلاقی در دست داشت که دسته آن زر بود و یک طوق زرین روی سینهاش دیده میشد و من وقتی مقابل او رسیدم دو دست را روی زانوها نهادم و رکوع کردم. و هورمهب خندید و گفت ای سینوهه ابنالحمار موقعی خوب نزد من آمدی ولی چون خیلي بزرگ شده بود مرا نبوسید و من هم جرئت نمیکردم که او را ببوسم. کنار هورمهب مردی فربه و کوتاه دیده میشد که از گرما عرق میریخت و من میدانستم او کیست و یکمرتبه با حیرت دیدم که هورمهب شلاق خود را که علامت فرماندهی میباشد بوی داد و طوق زرین را از گردن خارج کرد و بطرف او دراز نمود و گفت این طوق را بگردن بیاویز و از امروز فرماندهی قشون مصر را بعهده بگير تا اينكه خون ملت مصر بوسيله دستهاي كثيف تو ريخته شود نه بوسيله دستهاي من. من از قدیم بطرز تکلم هورمهب آشنا بودم و میدانستم که وی آنچه در دل دارد میگوید و ظاهر سازی نمیکند و میشنیدم که حتی با فرعون هم طوری صحبت مینماید که گاهی شبیه بپرخاش میشود. ولی من نزد او مستثنی بودم و هرگز بمن پرخاش نمیکرد و کلمات موهن بر زبان نمیآورد. وقتی شلاق و طوق را به آنمرد فربه و کوتاه قد داد رو بطرف من کرد و گفت سینوهه از آنجهت گفتم که موقعی خوب آمدی که من حاضرم بخانه تو بیایم زیرا از این میزان ببعد فرمانده قشون مصر نیستم. (میزان که امرزو ما آن را ترازو میدانیم در مصر قدیم نام ساعت آبی بوده و همانطور که ما میگوئیم از این ساعت ببعد مصریها میگفتند از این میزان ببعد – مترجم). و اگر در خانه تو حصیری یافت شود میل دارم که روی آن بخوابم و رفع خستگی کنم و بیش از این با دیوانگان هم صحبت نباشم. آنگاه دست خود را روی شانه مرد فربه و کوتاه گذاشت و اظهار کرد سینوهه این مرد را بدقت نگاه کن و او را بشناس زیرا اینمرد کسی است که از این میزان ببعد سرنوشت طبس بلکه مصر را در دست دارد زیرا وی فرمانده جدید قشون مصر میباشد و فرعون او را جانشین من کرد زیرا من بفرعون گفتم دیوانه است ولی اگر تو خوب این مرد را بنگری میفهمی که فرعون باز محتاج من خواهد شد. فرمانده جدید ارتش که عرق میریخت گفت هورمهب نسبت بمن خشمگین مباش زیرا تو میدانی که من نمیخواستم جای تو را بگیرم زیرا من مرد جنگ نیستم و فکر میکنم که سکوت باغ من و بازی کردن با گربههائی که در آن باغ دارم از شنیدن غوغای میدان جنگ بهتر است لیکن بعد از اینکه فرعون مرا فرمانده جدید قشون کرد نمیتوانستم اراده وی را محترم نشمارم ویژه آن که گفت نه جنگ در خواهد گرفت و نه خون بر زمین ریخته خواهد شد بلکه آمون بخودی خود سرنگون خواهد گردید و از بین خواهد رفت. هورمهب گفت یکی از عیوب بزرگ فرعون این است که وقتی آرزوئی میکند در عالم پندار میبیند که آرزوی او تحقق یافته و آنوقت تصور مینماید که آنچه فکر میکرده براستی بصورت عمل در آمده است. در مورد آمون هم این اشتباه را کرده و تصور مینماید که بدون خونریزی میتوان خدای آمون را سرنگون کرد و خدای آتون را بجای او گذاشت و چون میداند که تو گربهها را دوست داری و از جنگ متنفر هستی ماموریت از بین بردن خدای آمون را بتو وادار کرده است ولی من بتو میگویم که بدون خونریزی این کار شدنی نیست و تو باید عدهای کثیر را بقتل برسانی تا اینکه موفق شوی خدای آمون را سرنگون نمائی لیکن خونهائی که ریخته میشود چون از تو نیست زیان نخواهی دید. پس از این گفته هورمهب طوری کف دست را به پشت آنمرد زد که وی خم گردید و آنگاه بمن گفت که باتفاق از کشتی برویم. وقتی که میخواستیم از کشتی خارج شویم سربازانیکه آنجا نشسته بودند برخاستند و نیزه را بکنار کردند و به هورمهب سلام دادند و او خطاب به سربازان بانگ زد: من از شما خداحافظی میکنم ولی میدانم که روزی نزد شما مراجعت خواهم کرد و تا روزی که نیامدهام از اینمرد که فرمانده جدید شماست اطاعت کنید و انضباط را رعایت نمائید وگرنه بعد از مراجعت آنقدر چوب و شلاق بر پشت شما خواهم نواخت که گوشت بدن شما شرحه شرحه جدا شود. سربازها خندیدند و هورمهب گفت من اثاث خود را از کشتی خارج نمیکنم چون میدانم که در این جا بهتر محفوظ میماند و سپس دست را حلقه گردن من کرد و اظهار نمود سینوهه امشب من میل دارم خود را مشغول کنم. گفتم در این شهر میخانهای هست موسوم به دم تمساح و دارای یک نوع نوشیدنی معطر میباشد که در هیچ جا حتی در بابل و کرت نظیر آن یافت نمیشود ولی قوی است و باید در صرف آن امساک کرد و آیا میل داری که بآنجا برویم و تو از این آشامیدنی بنوشی؟ هورمهب گفت آری میل دارم باین میخانه برویم گفتم در اینصورت دستور بده که یک دسته سرباز برای حفاظت تو و جلوگیری از بینظمی باین میخانه بروند. با اینکه هورمهب دیگر فرمانده ارتش نبود طوری برای فرمانده جدید امر صادر کرد که گوئی آنمرد هنوز زیر دست وی خدمت میکند و باو گفت یک عده از سربازان قابل اعتماد را بمیخانه دم تمساح بفرست تا اینکه امروز و روزهای دیگر مواظب آن میخانه باشند و نگذارند که در آنجا بینظمی بوجود بیاید. من از صدور این دستور راضی شدم زیرا حدس میزدم که اگر وقایع ناگوار اتفاق بیفتند میخانه دم تمساح یکی از نقاطی است که قبل از جاهای دیگر مورد حمله رجاله قرار خواهد گرفت برای اینکه همه میدانستند که در عقب میخانه مزبور اطاقهائی وجود دارد که مرکز معاملات کسانی که به قبور اموات دستبرد میزنند یا زر و سیم مسروقه را بین خود تقسیم مینمایند. این اسرار را بعضی از مردم میدانستند و لذا در صورت بروز حوادث ناگوار بمیخانه مزبور حمله میکردند و ضرری فاحش به کاپتا وارد میآمد. ولی بعد از این که هورمهب دستور داد که یک دسته سرباز مستحفظ آن میخانه باشند این خطر از بین میرفت. من راهنمائی هورمهب را بر عهده گرفتم و او را به دم تمساح بردم و در یکی از اطاقهای خصوصی نشانیدم و مریت برای او آشامیدنی مخصوص را آورد و هورمهب با یک جرعه آن را سر کشید و سرفه کرد ولی بعد از چند لحظه خواست که یک پیمانه دیگر از آن نوشیدنی را برایش بیاورند. مریت بار دیگر یک پیمانه از آشامیدنی مزبور را برای هورمهب آورد و وی نوشید و بمن گفت این زن زیبا است و آیا با تو دوستی دارد؟ گفتم دوستی من با این زن دوستی عادی است و دارای جنبه خصوصی نمیباشد. من منتظر بودم که هورمهب دست خود را روی دست مریت بگذارد ولی او با ادب زن را مرخص کرد و بعد از این که وی رفت بمن گفت سینوهه فردا روزی است که در طبس خون جاری خواهد شد برای اینکه فرعون تصمیم گرفته که خدای خود را جانشین آمون کند و من چون فرعون را دوست میدارم از این اقدام وی جلوگیری نمیکردم زیرا میدانم که اگر ممانعت مینمودم فرعون طوری افسرده میشد که ممکن بود از غصه بمیرد و تو میدانی که من کسی هستم که در بیابان هنگامیکه فرعون ولیعهد بود با حضور تو او را بوسیله لباس خود پوشانیدم که سرما نخورد و از همان موقع محبت اینمرد در روح من جا گرفت. ولی چون میدانم که اقدام فرعون برای تغییر خدا سبب خونریزی میشود از فرماندهی ارتش مصر کنارهگیری کردم که مسئول ریختن خون مردم نباشم زیرا میدانم که اگر من این مسئولیت را برگردن میگرفتم در آینده نزد ملت مصر منفور میشدم. سینوهه از وقتی که من و تو در سوریه از هم جدا شدیم آب بسیار از بستر رود نیل گذشته و بدفعات این رود طغیان کرده سواحل را زیر رسوب مدفون نموده است و همینطور در این کشور هم حوادث زیاد اتفاق افتاد. از جمله بر حسب دستور فرعون به جنوب کشور مسافرت کردم تا اینکه تمام ساخلوهای نظامی را منحل کنم و سربازان سیاهپوست را به طبس بیاورم و اکنون در هیچیک از شهرهای جنوب مصر سرباز وجود ندارد و سرباز خانهها خالی است. این عمل در سوریه هم تکرار میشود و بدون شک سوریه خواهد شورید و آنوقت شاید فرعون متوجه جنون خود گردد و بداند که کشور را بدون سرباز نمیتوان نگاه داشت. از وقتیکه فرعون در صدد بر آمده که طبق گفته خدای خود عمل کند دیگر از معادن مصر چیزهای قابل ملاحظه بیرون نمیآید برای اینکه میگوید که غلامان را آزار نکنید و آنهائی که تنبل هستند و در معدن کار نمیکنند به شلاق نبندید. من با اینکه سربازم کاری بخدایان ندارم برای خدای جدید فرعون نگرانی دارم زیرا میبینم که این خدا قصد دارد که بوسیله خونریزی جای خدای سابق را بگیرد و من از کارهای خدایان سر در نمیآورم ولی این را میفهمم که خدا برای این بوجود آمده که مردم را سعادتمند کند نه اینکه خون آنها را بریزد و از نظر سیاسی من با اقدام فرعون موافق هستم ولی نه با اینصورت که وی می خواهد خدای آمون را سرنگون نماید. فایده سیاسی اقدام فرعون این است که خدای آمون نظر باینکه مدتی طولانی در مصر خدائی میکرد خیلی فربه شده و دارای مزارع و تاکستانها و گلهها و آسیابهای زیاد گردیده و وقتی فرعون این خدا را سرنگون کرد تمام ثروت خدای آمون نصیب فرعون خواهد گردید. ولی این کار با اینصورت که فرعون میخواهد بانجام برساند سبب قتل هزارها نفر و ویرانی طبس خواهد گردید. گفتم هورمهب من از نظر اصول با سرنگون کردن خدای آمون موافقم برای اینکه آمون خدائی است حریص و بیرحم و مخالف با آزادی مردم و طوری بوسیله کاهنان خود مردم را در جهل نگاهداشته که در اینکشور هیچکس نمیتواند چیزی بفهمد و اگر بفهمد قوه ابراز آن را ندارد وگرنه کاهنان او را محو میکنند و مردم پیوسته در بیم از آمون بسر میبرند. ولی آتون خدائی است بیطمع و صلحدوست و آزادی خواه که میخواهد مردم را از ترس نجات بدهد. هورمهب گفت من با عقیده تو موافق نیستم و خدائی را که وحشت آور نباشد خطرناک میدانم برای اینکه ملت را نمیتوان بدون ترس اداره کرد و خدای جدید نظر باینکه ملت را نمیتوان بدون ترس اداره کرد و خدای جدید نظر باینکه مهربان و صلحدوست و آزادیخواه است برای مصر خطرناکتر از خدای قدیم میباشد. معهذا من در مورد لزوم سرنگون کردن خدای آمون با تو موافق هستم و میگویم که باید این خدا را از بین برد ولی نه اینطور که فرعون عمل میکند. اگر فرعون ترتیب اینکار را بمن واگذار میکرد من طوری خدای آمون را از بین میبردم که حتی خون یکنفر از افراد ملت ریخته نشود. از او پرسیدم تو چه میکردی؟ هورمهب گفت من در یکشب در سراسر مصر بطور پنهانی و بدون اینکه کاهنان معبد آمون مطلع شوند تمام کاهنان درجه اول آمون را بقتل میرسانیدم و کاهنان دیگر را برای استخراج معادن میفرستادم. بطوری که صبح روز بعد وقتی مردم از خانه ها بیرون میآمدند یک کاهن نمیدیدند و باین ترتیب خدای آمون از بین میرفت. زیرا قدرت آمون وابسته به کاهنان اوست و وقتی آمون کاهن نداشته باشد قدرت ندارد. مردم هم بعد از اینکه دیدند خدا ندارند هر خدائی را که بآنها عرضه کنند میپرستند زیرا شعور مردم قادر نیست که بین یک خدا و خدای دیگر را فرق بدهد. ولی چون فرعون میخواست که اینکار را علنی بانجام برساند. امروز در طبس و بسیاری از شهرهای مصر هر کودک میداند که فرعون قصد دارد آمون را از بین ببرد و بهمین جهت کاهنان مردم را در معابد طبس و شهرهای دیگر جمع کردهاند و آنها را تشجیع بمقاومت می نمایند و مردم بر اثر تحریک کاهنان مقاومت میکنند و خون ریخته میشود. بعد از این حرف هورمهب یک پیمانه دیگر از نوشیدنی دم تمساح خواست و نوشید و سوم او را مست کرد و سر را روی دستها نهاد و برای بدبختی ملت مصر که قتل عام میشوند گریست. من خواستم از گریه او ممانعت کنم ولی یک وقت متوجه گردیدم که هورمهب خوابیده است. |
|
|
|
|
|
#33 |
|
مدیر بازنشسته
Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
|
فصل سیام - کشتار در طبس
من آنشب در آن اطاق خصوصی حفاظت هورم هب را بر عهده گرفتم زیرا اگر او را رها میکردم و میرفتم ممکن بود که فرمانده جدید قشون مصر بجان وی سوءقصد کند.
ولی از صحن عمومی دکه تا صبح صدای خنده و غوغای سربازهائی که مستحفظ میفروشی بودند بگوش میرسید زیرا کاپتا و شاگرد او که میدانستند حوادثی وخیم اتفاق خواهد افتاد به سربازان آبجو و غذا میخورانیدند تا اینکه دوستی آنها را جلب کنند. در آنشب نه فقط من نخوابیدم بلکه در شهر طبس هیچ کس غیر از افسران و سربازان فرعون نخوابیدند و من بعد شنیدم که خود فرعون هم در آنشب بیدار بود. چون مردم میفهمیدند که روز بعد در زندگی سکنه شهر طبس یک روز بزرگ خواهد بود و در آنروز باحتمال قوی بین ارتش مصر و سکنه شهر که در معبد بزرگ آمون و مقابل معبد ازدحام کرده بودند جنگ در میگیرد. در آنشب کاهنان معبد آمون قربانی کردند و بکسانی که درون معبد و خارج آن بودند نان و گوشت خورانیدند و طوری فریاد آنها بلند بود که وقتی من در ا طاق خصوصی میکده گوش فرا میدادم صدای آنها را میشنیدم. کاهنان لحظه به لحظه نام آمون را میبردند و میگفتند که هر کس که در راه آمون خود را فدا کند بطور حتم نائل بسعادت جاوید خواهد گردید. و من یقین دارم که اگر کاهنان مردم را تحریک نمیکردند خونریزی روز بعد و ایام دیگر بوقوع نمیپیوست. چون اگر کاهنان تسلیم میشدند فرعون که صلحدوست بود و از خونریزی نفرت داشت، آنها را آزار نمیکرد و بعید نبود که قسمتی از اراضی و زر و سیم آمون را بکاهنان مزبور بدهد که بقیه عمر براحتی زندگی نمایند. ولی وقتی کسانی عادت کردند که دارای قدرت و ثروت باشند طوری به آنها علاقه مند میشوند که در راه حفظ قدرت و ثروت از جان خود هم میگذرند. کاهنان میدانستند که اگر جنگی در بگیرد بدون شک سبب خواهد شد که مردم از فرعون بشدت متنفر شوند زیرا در صورت بروز جنگ سربازان سیاهپوست مردم را قتل عام میکردند. گرچه بر اثر این خونریزی مجسمه آمون سرنگون میشد ولی میثاق خون طوری آمون را در قلبها تثبیت میکرد که مردم هرگز خدای مزبور را فراموش نمینمودند و تا ابد فرعون را مورد لعن قرار میدادند که چرا سربازان وحشی سیاهپوست را بجان ملت خود یعنی مصریهای سفیدپوست انداخته است. در واقع کاهنان امیدوار بودند که بوسیله مقاومت و ایجاد قتل عام آمون را خدای جاوید کنند ولو مجسمهاش سرنگون گردد و معبدش بسته شود. وقتی روز شد حرارت خورشید در مدتی کم خفگی هوای شب را از بین برد و آنوقت در چهارراهها و میدانهای طبس صدای نفیر برخاست و چند خارجی از میدانی بمیدان دیگر میرفتند و از روی پاپیروس فرمان فرعون را میخواندند و مضمون فرمان این بود که آمون خدائی است دروغ و باید او را سرنگون کرد و تا ابد بر وی لعن فرستاد و تمام معبدهای این خدای کاذب در مصر علیا و سفلی و همچنین تمام اراضی و احشام و غلامان و زر و سیم و مس او بتصرف فرعون و خدای وی آتون در میآید و بعد از این فقراء خواهند توانست در برکههائی که در گذشته متعلق به خدای کاذب بود استحمام کنند و از آب برکههای مزبور بنوشند و فرعون زمینهای خدای کاذب را بتمام کسانی که زمین ندارند خواهد داد تا اینکه بشکرانه خدائی آتون در آن کشت و زر کنند. وقتی که این فرمان مقابل معبد آمون خوانده شد مردم بدواٌ سکوت نمودند که بدانند فرعون در فرمان خود چه میگوید. وقتی فرمان به آنجا رسید که تمام معبد و اراضی و احشام و غلامان و زر و سیم و مس آمون از طرف فرعون و خدای او ضبط میشود کاهنان فریاد بر آوردند و مردم به تبعیت آنها طوری بانگ زدند که تصور می شد سنگها و آجرهای منازل و خیابانها بصدا در آمدهاند. سربازان سیاهپوست که رنگهای سرخ و سفید را دوست دارند و بهمین جهت صورت را سرخ و سفید کرده بودند وقتی این فریاد را شنیدند دچار بیم گردیدند و وحشتزده با چشمهای سفید خود چپ و راست مینگریستند چون میفهمیدند با اینکه شماره آنها زیاد است اگر مورد حمله سکنه طبس قرار بگیرند به قتل خواهند رسید. بقدری مردم بشدت فریاد میزدند که مردم نتوانستند قسمتهای آخر فرمان فرعون را بشنوند و متوجه نشدند که فرعون که تصمیم گرفته است ملعون آمون را از بین ببرد نام خود را تغییر داده و اسم خویش را اخناتون یعنی (محبوب آتون) گذاشته است. وقتی فرمان را مقابل معبد آمون میخواندند من آنجا نبودم و جریان واقعه را بعد شنیدم ولی مردم طوری فریاد میزند که صدای آنها به دم تمساح میرسید و هورمهب از صدای مردم بیدار شد و برخاست و نشست و گفت سینوهه مشروبی که تو دیشب بمن خورانیدی قوی بود و تا صبح خوابیدم. هورمهب بر اثر شنیدن فریاد مردم و اینکه نام آمون را بر زبان میآوردند وقایع جاری را که هنگام مستی و خواب فراموش میشود بیاد آورد و براه افتاد. و من هم در قفای او روان شدم و از اطاق خصوصی وارد صحن میخانه شدیم و من دیدم در صحن میکده عدهای از سربازان که شب قبل در نوشیدن افراط کردهاند و از مستی در گوشهای افتادهاند هنوز در خواب هستند. هورمهب سر را در یک طشت پر از آب سرد فرو برد تا اینکه کسالت خواب شب قبل را دور کند و بعد یک سبو آبجو و یک نان از میکده برداشت و ما از کوچههای خلوت بطرف معبد آمون روان شدیم. وقتی نزدیک معبد رسیدیم آن مرد کوتاه قد و فربه که فرمانده جدید ارتش مصر بود و بنام (پپیت آمون) خوانده میشد سوار بر تخت روان خود خطاب بسربازان چنین میگفت: ای سربازان سرزمین کوش و ای دلاوران کشور شردن فرعون امر کرده که این آمون ملعون را سرنگون کنید و من بشما قول میدهم که بپاداش خواهید رسید. پس از این حرف فرمانده جدید ارتش مثل این که وظیفه خود را خاتمه یافته دانست در تختروان دراز کشید و بمناسبت گرمای هوا غلامان او را باد زدند. روسای دسته ها بسربازان خود امر کردند که برای حمله آماده باشند من و هورمهب در جائی بودیم که مقابل معبد و صحن اول آنرا بخوبی میدیدیم و مشاهده میکردیم که پر است از مردان سفیدپوش و زنها و اطفال و بعضی از بچهها هم هنوز از خواب بیدار نشده بودند و بنظر میرسید که همه آنها شب مقابل معبد یا در صحن آن خوابیدهاند. یکمرتبه سربازان سیاهپوست که صورتهای رنگ شده داشتند بحرکت در آمدند و ارابههای جنگی براه افتاد و خواستند که وارد معبد آمون شوند. سربازها با کعب نیزه مردم را از سر راه دور کردند تا اینکه بدر معبد رسیدند ولی موقعی که ارابههای جنگی میخواستند وارد معبد شوند مردم فریاد زدند آمون و با یک حرکت مبادرت به حمله نمودند و چون نمیتوانستند با سربازان جنگ آزموده سیاهپوست بجنگند خود را زیر ارابهها انداختند و طوری با اجساد خود راه را بستند که ارابهها متوقف شدند و اسبها بوحشت در آمدند و دست و پا زدند و ضجه زنها و اطفال بآسمان رفت. مردم طوری بهیجان و خشم در آمده بودن که اگر سربازان سیاهپوست تا آخرین نفر آنها را بقتل میرسانیدند دست از مقاومت بر نمیداشتند. ولی افسران چون میدانستند که فرعون تاکید کرده که خون ریخته نشود فرمان عقبنشینی را صادر کردند. وقتی مردم دیدند که سربازها و ارابهها عقب نشینی کردند یا اینکه عدهای از آنها کشته و مجروح شده بودند غوغای شادی آنها فضا را بلرزه در آورد. من و هورمهب که ناظر این وقایع بودیم دیدیم که افسران به تختروان فرمانده ارتش نزدیک شدند و باو گفتند ای پپیت آمون ما بدون خونریزی نمیتوانیم جلو برویم و از طرفی فرعون گفته نباید خون ریزی شود... تکلیف ما چیست؟ فرمانده ارتش که متوجه شده بود که فرعون نام خود را عوض کرده در صدد برآمد که نام خود را نیز عوض نماید و گفت من پپیت آمون را نمیشناسم بلکه اسم من پپیت آتون است یعنی برکت یافته از آتون. یکی از افسران ارتش که یک شلاق زرین در دست داشت و معلوم بود که فرمانده هزار سرباز است گفت من نه به آتون کار دارم و نه به آمون و نه ببرکت یافتگان آنها بلکه از تو میپرسم تکلیف ما چیست؟ و آیا باید معبد آمون را تصرف کنیم یا نه؟ فرمانده ارتش گفت هر طور که فرعون دستور داد همانطور عمل کنید و چون وی گفته نباید خونریزی شود شما هم بدون خونریزی معبد را به تصرف در آورید و مجسمه آمون را سرنگون نمائید. در حالیکه این شورای جنگی کنار تختروان فرمانده ارتش تشکیل شده بود مردم سنگهای کف حیاط و خیابان را میکندند و بطرف سیاهپوستان پرتاب مینمودند و یکی از سنگها ساق دست اسب فرمانده ارتش را که به تختروان بسته شده بود شکست و شخصی یک چشم اسب را کور کرد و پپیتآتون وقتی دید که اسب او کور و لنگ شد بخشم درآمد و از تختروان قدم بر زمین نهاد و سوار یکی از ارابه جنگی شد و فرمان داد که به معبد حمله کنند. وقتی ارابههای جنگی بحرکت در آمد رانندگان ارابهها و سربازانی که در آن بودند مردم را بلند میکردند و بیدرنگ از اطراف ارابه حلقآویز مینمودند و میگفتند بدین ترتیب دستور فرعون رعایت میشود برای اینکه ما خون بر زمین نمیریزیم و کسی که خفه میگردد خونش ریخته نمیشود. سربازان سیاهپوست کمانها را حمایل نمودند و وسط جمعیت دویدند و هر کس را که بدست میآوردند با دو دست خود خفه میکردند و من و هورمهب با نفرت دیدیم که آنها حتی کودکان و زنان را خفه مینمودند. مردم از هر طرف بر سربازهای سیاهپوست سنگ میانداختند و آنها میکوشیدند که بوسیله سپر خود را محافظت نمایند و بمحض اینکه یک سیاهپوست بدست مردم میافتاد در یک لحظه قطعه قطعه میشد. هورمهب که سبوی آشامیدنی را در دست داشت و نان را بر کمر زده بود روی یکی از مجسمه های مقابل معبد که تنهاش مانند شیر و سرش چون قوچ بود قرار گرفت که میدان جنگ را بهتر ببیند و شروع بخوردن نان کرد و گاهی من سبوی نوشیدنی را که از وی گرفته بودم باو میدادم که بنوشد. پپیتآتون فرمانده جدید ارتش مصر در راس سربازان خود میکوشید که معبد را تصرف نماید ولی به مناسبت مقاومت شدید جمعیت از عهده بر نمیآمد. در کنار تختروان وی میزان (ساعت آبی) از آب خالی میشد و آنمرد میفهمید که وقت بسرعت میگذرد. یکوقت شنیدم که چند نفر از افسران را صدا زد و آنها را نزدیک تختروان آورد و گفت من در خانه یک ماده گربه قشنگ دارم که امروز موقع زائیدن اوست و باید بخانه برگردم و از شما میخواهم که هر چه زودتر این معبد را تصرف نمائید و مجسمه خدای آمون را سرنگون کنید وگرنه به آتون سوگند که طوق زر را از گردن همه شما بیرون خواهم آورد و دسته شلاقهای شما را خواهم شکست. روسای نظامی که فهمیدند اگر معبد را تصرف ننمایند معزول خواهند شد سربازان خود را جمع آوری کردند و مطابق فنون نظامی بآنها فرمان حمله دادند. از این میزان ببعد دیگر کسی توجه به دستور فرعون مشعر بر اینکه نباید خونریزی شود نکرد بلکه سربازان سیاهپوست نیزههای خود را در شکم و سینه و گلوی مرد و زن و بچه فرو میکردند و نیزهها از خون مردم رنگین شد و طوری خون در جلوی معبد ریخت که خود سربازان سیاهپوست در خون میلغزیدند و بر زمین میافتادند. ولی هر کس بزمین میافتاد به قتل میرسید و وقتی کاهنین دیدند که سربازها مبادرت بحمله شدید کردند درهای خارجی معبد آمون را گشودند و مردم وحشتزده گریختند. سربازهای سیاهپوست فراریان را به تیر بستند و عدهای از آنها را بخاک هلاک انداختند و ارابههای جنگی در صدد تعقیب فراریان بر آمدند. فراریان هنگامیکه میگریختند خود را به معبد خدای جدید آتون رسانیدند و از فرط خشم کاهنان معبد خدای جدید را کشتند و چون سربازها در عقب آنها وارد معبد جديد شدند آنجا هم خون فراوان بر زمین ریخته شد و بعد از اینکه جنگ باتمام رسید و مقتولین را شمردند معلوم شد که یکصد بار یکصد نفر بقتل رسیدهاند. کاهنان معبد آمون گرچه درهای خارجی معبد را گشودند که مردم بگریزند ولی درهای داخلی را که همه از مس بود بستند و سربازان سیاهپوست مقابل درهای مسین و حصار بلند معبد متوقف شدند. آنها سربازانی بودند که پیوسته در جلگه میجنگیدند پا به قریههائیکه خانههای نئین (خانه هائی که با نی ساخته می شود) داشتند حمله میکردند و نمیدانستند چگونه باید به یک قلعه که دارای حصار بلند و سطبر و دروازه محکم است حملهور گردید. کاهنان و سایر مدافعان معبد از بالا زوبین بطرف سیاهپوستان پرتاب مینمودند یا اینکه سربازان سیاه را هدف تیر میساختند و عدهای از سیاهپوستان مقابل حصار کشته شدند. بر اثر اینکه عدهای کثیر از مرد و زن و بچه بقتل رسیده بودند و خونشان زمین را سرخ نشان میداد مگسهای زیاد جمع شد و پپیتآتون فرمانده ارتش بانگ زد که برای من بخور بیاورید و دود کنید تا اینکه بوی مهوع خون از بین برود و مگسها دور شوند. پس از اینکه بخور دود کردند فرمانده جدید ارتش بافسران گفت بیم دارم که فرعون نسبت بما خیلی خشمگین شود زیرا وی بشما گفته بود که مجسمه آمون را سرنگون کنید و از خونریزی خودداری نمایید و شما برعکس دستور او عمل کردید یعنی خون مردم را ریختید بدون اینکه مجسمه خدای ملعون را سرنگون نمائید. ولی کاری که شده بدون علاج است و من فقط میتوان سعی نمایم که خشم فرعون شامل شما نشود و هم اکنون نزد وی میروم و ممکن است که سری بخانه خود بزنم که ببینم آیا ماده گربه من زائیده یا نه و شما در غیاب من به سربازان سیاهپوست غذا و آشامیدنی بدهید و بگوئید که خود را خسته نکنند برای اینکه تلاش آنها بیفایده است زیرا ما برای غلبه بر این معبد که اکنون بصورت یک قلعه در آمده دارای وسائل نیستیم و من که یک فرمانده آزموده میباشم میدانم که هر قدر بکوشیم که این قلعه را تصرف نمائیم بینتیجه خواهد بود. لیکن من از این حیث گناهی ندارم زیرا فرعون بمن نگفت که این قلعه را محاصره و تصرف نمایم و من وسائل غلبه بر قلعه را با خود باینجا نیاوردم. در آنروز دیگر واقعه ای با اهمیت اتفاق نیفتاد و افسران بسربازان سیاهپوست و سربازان شردن (سربازهای لیبی امروز – مترجم) امر کردند که از دیوار معبد آمون فاصله بگیرند و خود را از نعشها که زیر آفتاب گرم تابستان طبس با سرعت متورم میشد دور نمایند. در آنروز برای اولین مرتبه مردم دیدند که کلاغها و مرغان لاشخوار از بیابانها و کوههای مجاور طبس به شهر هجوم آوردند تا لاشه مقتولین را بخورند در صورتی که تا آن روز کسی بخاطر نداشت که هجوم این نوع مرغان را در طبس دیده باشد. بعد از اینکه سربازان از دیوار معبد دور شدند ارابههای حامل خواربار بین آنها غذا و آشامیدنی تقسیم کردند. سربازان شردن که با هوشتر از سیاهپوستان بودند بجای اینکه زیر آفتاب قرار بگیرند منازل اطراف معبد را که باغنیاء تعلق داشت اشغال کردند و در سرداب منازل به خمرههای آشامیدنی حملهور شدند. سیاهپوستان مدتی زیر آفتاب بسر بردند ولی پس از اینکه دریافتند که میتوان خانههای اطراف را اشغال کردند و در سرداب منازل به خمرههای آشامیدنی حملهور شدند. سیاهپوستان مدتی زیر آفتاب بسر بردند ولی پس از اینکه دریافتند که میتوان خانههای اطراف را اشغال کرد و در آنجا زندگی نمود آنها هم بقیه خانههای اطراف معبد را برای استراحت اشغال نمودند. آنشب در طبس چراغ روشن نشد و خیابانها و کوچهها و شط نیل تاریک بود. ولی سربازان سیاهپوست و شردن مشغل افروخته بخانهها حملهور شدند و هر چه قابل حمل بود به یغما بردند و زنهای جوان را خواهر خود کردند. مردم از بیم سربازها از منازل خارج شدند و در خیابانها متفرق گردیدند و آنوقت سربازها بهر کس که میرسیدند از او میپرسیدند آیا تو طرفدار آمون هستی یا طرفدار آتون و معلوم است کسی جرئت نمیکرد بگوید طرفدار خدای قدیمی میباشد و همه خود را طرفدار آتون معرفی میکردند. ولی سربازها میگفتند که تو دروغ میگوئی و ما امروز تو را در معبد آمون دیدیم و لحظهای دیگر سرش را میبریدند و لباس و حلقههای فلز او را تصاحب میکردند. هر کس میخواست که خود را از شهر خارج کند و از طبس بگریزد ولی نمیتوانست چون سربازها تمام مخرجهای شهر را مسدود کرده جلوی شط را هم با کشتی جنگی گرفته بودند و میگفتند که فرعون گفته که از خروج مردم از شهر جلوگیری کنید تا اینکه کاهنان و پیروان آمون زر و سیم معبد خدای ملعون را که در سردابهای معبد است با خود از شهر خارج نکنند. از روز بعد هوای طبس بر اثر تعفن اجسادی که مقابل معبد و درون آن و در خیابانها و کوچهها افتاده بود آلوده شد. و معلوم نبود که با اجساد مزبور چه باید کرد و چگونه آنها را مومیائی نمود؟ خانه اموات طبق سنن قدیمی حاضر نمیشد که لاشههای مقتولین را بپذیرد مگر اینکه قاضی بزرگ با پذیرفتن مقتول در خانه اموات موافت کند. چون بسا اشخاص ممکن است که دیگران را بقتل برسانند بعد لاشه آنها را بخان اموات ببرند تا اینکه مومیائی نمایند. بهمین جهت باید یک طبیب مصری تصدیق کند که جنازه مجروح بر اثر عمل جراحی بآن صورت در آمده یا این که قاضی بزرگ امر نماید که مقتول را در خانة اموات بپذیرند و لاشهاش را مومیائی کنند. بفرض اینکه قاضی بزرگ که از مخالفین خدای جدید بود امر میکرد که خانه اموات لاشههای مقتولین را برای مومیائی کردن بپذیرد، خانه اموات نمیپذیرفت. زیرا حوضهای خانه اموات آنقدر جا نداشت که یکصد بار یکصد لاشه را برای مومیائی کردن بپذیرد. دیگر این که در خانه اموات کارکنان موسسه مزبور با خدای جدید مخالف بودند زیرا شایع بود که خدای جدید قصد دارد که نرخ مومیائی کردن اموات را ارزان کند. چند سال قبل پیش از اینکه من مسافرتهای بزرگ خود را که شرح آن گذشت شروع کنم هنگامی که برای مومیائی کردن لاشه پدر و مادر خود به خانه اموات رفتم با این که کارکنان موسسه مزبور از همه چیز میدزدیدند شکایت میکردند که مزد آنها کم است و باید بر مزدشان افزوده شود و بطریق اولی حاضر نبودند که از مزد مزبور که آن را کم میدانستند بکاهند. افسران ارتش از بیم فرعون به صاحبان اموات اجازه ندادند که جنازه خویشاوندان خود را از مقابل معبد و خیابانها و کوچهها بردارند و به خانه اموات ببرند زیرا طبق یک روش قدیمی در هر بامداد خانه اموات گزارشی برای فرعون میفرستاد که روز قبل چند مرده بآنجا آورده شده و اگر فرعون میشنید که یک مرتبه شماره اموات آنهم مقتول زیاد شده میفهمید که افسران ارتش برخلاف امر او عدهای کثیر را به قتل رسانیده خون مردم را به زمین ریختهاند. در حالی که جنازهها در اطراف معبد و خیابانها بود هر روز شب عدهای جدید بر لاشهها افزوده میشد. زیرا سربازان سیاهپوست و جنگحویان شردن بر اثر بوی خون و لذت چپاول و خوردن اغذیه و اشربه زیاد طوری انضباط را زیر پا گذاشته بودند که افسرانشان نمیتوانستند جلوی آنها را بگیرند. یک مشت آدم کش و دزد که در گذشته از بیم آمون و گزمه جرئت نداشتند که قبرها و خانهها را مورد دستبرد قرار بدهند و بزنها تعرض نمایند از بیغولهها و کلبههای دور افتاده کنار شط نیل خارج شدند و هر یک از آنها یک صلیب خدای جدید را روی سینه نقش کردند و بعنوان این که پیرو خدای نوین هستند شروع به قتل و هتک و سرقت خانهها و قبرها نمودند و حتی از قبور فراعنة مصر هم نگذشتند. کاهنان معبد آمون از بالای حصار برای فرعون و خدای جدید او نفرین میفرستاند و میگفتند این مرد دیوانه و خدای دیوانهترش وضعی بوجود آوردهاند که تا پنجاه سال دیگر نمیتوان ویرانیهای آن را ترمیم کرد. و هر شب از خانههای طبس آتش حریق به آسمان شعله میکشید و کسی نبود که آتشها را خاموش کند. محلهای که خانه من در آن بود یعنی محله فقراء پناهگاه عدهای کثیر از مردها و زنها و اطفال شد زیرا مردم بعد از اینکه شنیدند که هورمهب در خانه من سکونت کرده بآن محله آمدند تا این که در پناه هورمهب از شر دزدها و سربازان سیاهپوست و جنگجویان شردن ایمن باشند. زیرا با این که سربازان رشته انضباط را گسسته بودند باز از رئیس سابق خود میترسیدند و از ترس وی جرئت نمیکردند که به محله ما دستبرد بزنند و شاید هم چون محله ما مسکن فقرا بود فکر مینمودند که هرگاه مبادرت به یغما نمیاند چیزی نصیبشان نخواهد گردید. هورمهب در خانه من لاغر میشد و با این که غذاهای موتی زن خدمتکار مرا میپسندید اشتهای غذا خوردن نداشت و بمن میگفت سینوهه اگر كسي بتواند جلوي طغيان رود نيل را بعد از اينكه طغيان شروع شد بگيرد ميتوان جلوي سربازاني را كه از تحت انضباط خارج شدهاند گرفت. و من چند سال مواظبت كردم تا اين كه سربازان من داراي انضباط شوند و مانند جانوران درنده وحشي نباشند ولي اين فرمانده جديد و احمق كه فقط در فكر گربههاي خود ميباشد در ظرف چند روز سربازان مرا مثل جانوران درنده كرد و اكنون من اگر بخواهم انضباط را بر قرار كنم چاره ندارم جز اينكه صدها نفر از سربازان را به قتل برسانم زيرا طور ديگر نميتوان آنها را وادار باطاعت و انضباط كرد. در آن روزها كه در طبس قتل عام و چپاول ادامه داشت كاپتا ثروتمندتر و فربهتر ميشد و ميشنيدم كه از ادامه آن وضع ابراز مسرت ميكرد و ميگفت ارباب من اگر اين وضع تا موقع طغيان رود نيل (تا اول پاييز – مترجم) ادامه داشته باشد من يكي از بزرگترين ثروتمندان مصر خواهم شد براي اينكه سربازان زر و سيم و اشياء نفيس را كه بسرقت ميبرند به ميخانه ميآورند و در ازاي بهاي آشاميدني بمن ميپردازند و اكنون چند اطاق از اطاقهاي خصوصي ميخانه من پر از اشياي مسروق گرديده است و قصد دارم به محض اينكه خروج از طبس آزاد گرديد اين اشياء را بوسيله كشتي به كشورهاي خارج حمل نمايم و در آنجا بفروش برسانم. هيچ يك از سربازان سياهپوست و شردن و دزدها و اشرار مصري نميتوانستند در ميخانه كاپتا مبادرت به سرقت نمايند يا اين كه آشاميدني او را برايگان بنوشند براي اين كه ميدانستند كه ميخانه مزبور تحت حمايت سربازاني است كه هورمهب آنجا گماشته است و دزدها و سربازان مست بعد از ورود به ميفروشي اول بهاي نوشيدني را ميپرداختند و بعد كاپتا و مريت بآنها آشاميدني ميدادند. كاپتا هم بخوبي از سربازان كه مستحفظ ميفروشي بودند نگاهداري ميكرد و پيوسته آنها را سير و مست مينمود تا اينكه از روي صميميت حفاظت ميفروشي او را بر عهده بگيرند. در سومين روز كشتار بر اثر وفور لاشهها در طبس امراض بروز كرد و آنقدر بيماران بمن رجوع نمودند كه داروهاي من تمام شد و ديگر دارو بدست نميآمد. من اگر پنج برابر بهاي داروها زر ميپرداختم نميتوانستم دارو بدست بياورم و به بيماران گفتم كه براي معالجه شما دوا ندارم ولي ميتوانم دستورهائي بشما بدهم كه اگر طبق آن عمل كنيد شايد معالجه شويد. در شب چهارم از بس افسرده بودم براي نوشيدن به ميفروشي كاپتا رفتم و پس از نوشيدن همانجا خوابيدم. و صبح مريت مرا از خواب بيدار كرد و من باو گفتم زندگي مانند شبي است سرد كه انسان آتش براي افروختن نداشته باشد و در اين شب سرد دو موجود تنها و غمگين كه در كنار هم بسر ببرند ممكن است از حرارت بدن يكديگر استفاده نمايند و گرم شوند ولو چشمهاي آنها بدروغ نسبت به ديگري ابراز دوستي كند. مريت گفت سينوهه تو چگونه ميداني كه چشمهاي من بتو دروغ ميگويد؟ اگر من بتو دروغ ميگفتم و بتو علاقه نداشتم ديشب بعد از اين كه تو خوابيدي من كنار تو استراحت نميكردم و من بتو دروغ نميگويم ولي تو به مناسبت اينكه يك مرتبه از زني دروغ شنيدي و او تو را فريب داد حاضر نيستي قبول كني ممكن است زني تو را دوست داشته باشد و اين لجاجت است. بعد مريت گفت سينوهه از روزي كه من تو را ديدهام حس ميكنم كه تو نسبت به زنها بدگمان هستي و اين بدگماني تو ناشي از اين است كه طبق گفته خودت يك زن زيبا و فلز پرست بتو خيانت كرد و هر چه داشتي از تو گرفت و تو را وادار نمود كه از مصر بروي و چند سال در كشورهاي ديگر زندگي كني و آيا تو نميتواني امروز كه در اين شهر كه هرچيز طور ديگر شده و سقف اطاق جاي كف آن را گرفته و درها معكوس باز ميشود حساب گذشته را با اين زن تصفيه نمائي تا اين كه بدبيني تو نسبت به زنها از بين برود؟ من آن موقع به مريت جواب ندادم ولي وقتي كه از ميخانه خارج شدم تا اين كه به خانه مراجعت كنم و از بيماران بدون دوا مواظبت نمايم گفته آن زن مرا منقلب كرد. من در آن موقع در فكر ثروت و خانه خود نبودم حتي فكر دارائي پدر و مادرم را نميكردم ولي از يك چيز بسيار متالم بودم و آن اين كه نفرنفرنفر حتي قبور مادر و پدرم را از من گرفت و والدين بدبخت من بعد از اين كه يك عمر براي تربيت من رنج كشيدند عاقبت بدون قبر ماندند و اين درد براي من تسكينناپذير بود و هرچه ميكوشيدم كه اين يكي را فراموش كنم از عهده بر نميآمدم. در راه تا وقتي كه بخانه رسيدم ميگريستم زيرا نميدانستم كه آيا بايد انتقام خود را از نفرنفرنفر بگيرم يا نه؟ براي من گرفتن انتقام از آن زن اشكال نداشت و همين قدر كه به چند نفر از سربازان قدري فلز ميدادم آنها ميرفتند و آن زن را بقتل ميرسانيدند ولي من نميخواستم كه وي كشته شود و من قتل آن زن را براي گرفتن انتقام يك قصاص كوچك و بدون اهميت ميدانستم و هر دفعه كه بياد ميآوردم كه براي موميائي كردن لاشه پدر و مادم مجبور شدم كه مدتي در خانه اموات، من كه پزشك فارغالتحصيل دارالحيات بودم شاگردي كنم و عهدهدار كثيفترين و پر زحمتترين كارها گردم و مسئول اين بدبختي نفرنفرنفر بود خون در عروق من ميجوشد. من ميتوانستم از گرفتن انتقام از آن زن صرفنظر كنم ولي در آن صورت يك انسان مثل تو اي كسي كه اين كتاب را ميخواني نبودم بلكه مانند خداي تو ميشدم و من نميتوانم خداي تو باشم. زيرا كسي كه انسان است روح دارد و كسي كه داراي روح است از خدعه و آزار ديگران رنج ميبرد و كينه آنها را بردل ميگيرد و نميتواند كينه را فراموش نمايد و فقط خدايان هستند كه ميتوانند رنج ببينند و آزار بكشند ولي كينه نداشته باشند. در حالي كه من فكر ميكردم كه چگونه ميتوانم از آن زن انتقام بگيرم بطوري كه وي ديگر نتواند جوانهاي ديگر چون مرا در عهد شباب فريب بدهد وضع طبس بدتر شد. سربازها كه تا آن موقع متعرض مردم ميشدند طوري جسور گرديدند كه بصاحب منصبان خود حمله نمودند و شلاق را از دستشان گرفتند و بر فرقشان كوبيدند و طوق زر را از گردنشان خارج كردند و غصب نمودند. يكي از صاحب منصبان در صدد برآمد كه براي استرداد طوق زرين خود پيكار كند و سربازهاي سياهپوست با نيزه بوي حملهور گرديدند و لحظه ديگر لاشه صاحب منصب مزبور بر زمين افتاد. در همانروز از طرف فرعون مردي بخانه من آمد و به هورمهب گفت برخيز و با من به كاخ فرعون بيا زيرا فرعون تو را خواسته است. هورمهب برخاست و خود را شست و بطرف كاخ سلطنتي روان شد و من از مذاكرات فرعون و هورمهب بعد، بر اثر صحبتي كه هورمهب نمود مطلع شدم. فرعون وقتي هورمهب را ديد باو گفت سكنه شهر طبس را مانند مرغابي بقتل ميرسانند و بسياري از زنها مورد تجاوز سربازهاي سياهپوست قرار گرفتهاند و اينك كار بجائي كشيده كه سربازان افسران خود را ميزنند و بقتل ميرسانند و از فرمانده ارتش براي جلوگيري از آنها كاري ساخته نيست و من ترا مثل گذشته فرمانده ارتش ميكنم تا اين كه امنيت و انضباط را برقرار نمائي. هورمهب گفت اي اخناتون تو خود خواستي كه اين طور شود و اينطور شد. فرعون گفت من نميخواستم كه اين طور شود و من نگفته بودم كه مردم را بقتل برسانند واموال آنها را به يغما ببرند و بزنها تجاوز كنند بلكه گفته بودم كه بدون خونزيزي آمون را سرنگون نمايند. هورمهب گفت وقتي تو بيك نفر ميگوئي كه يك خمره شراب بنوشد ولي مست نشود حرفي ميزني كه دور از عقل است زيرا وي بعد از اينكه يك خمره شراب نوشيد مست خواهد شد. و اينطور هم كه تو ميخواستي آمون را سرنگون نمائي نتبجهاش همين است كه ميبيني. اخناتون گفت اينك برو و امنيت و انضباط را برقرار كن. هورمهب گفت اين كار از من ساخته نيست مگر اين كه براي مدت ده روز بمن اختيارات كامل يعني اختياراتي مانند اختيارات خود بدهي. فرعون گفت آيا خداي آمون را سرنگون خواهي كرد؟ هورمهب گفت سرنگون كردن خداي آمون براي ادامه سلطنت تو لازم ميباشد چون تو اگر او را سرنگون نكني بعد از اين نخواهي توانست در مصر سلطنت نمائي و وقايع چند روز اخير وضعي بوجود آورده كه يا تو بايد سلطنت كني يا آمون خدائي كند. فرعون گفت پس مواظب باش هنگامي كه به معبد آمون حمله ميكني كاهنان آن معبد بقتل نرسند. هورمهب گفت من قبل از اينكه به معبد حمله كنم بايد سربازان را كه وحشي شدهاند بر جاي خود بنشانم و پس از اين كه نوبت حمله به آمون رسيد بتو خواهم گفت چه خواهم كرد. فرعون طوق و شلاق فرماندهي را به هورمهب داد و امر كرد كه ارابه مخصوص وي را بسواري فرمانده ارتش اختصاص بدهند. هورمهب قبل از اين كه شروع به كار كند يكصد نفر از سربازاني را كه ميشناخت براي جلادي انتخاب نمود و بدست هر يك از آنها يك شمشير داد و بعد آنها را در محلات شهر تقسيم كرد بطوري كه بهر محله پنج جلاد رسيد. سپس امر نمود كه نفير بنوازند و تمام سربازها را احضار كنند. عدهاي از سربازان كه نسبت به هورمهب وفادار بودند پس از اينكه شنيدند كه وي فرمانده ارتش شده بعد از شنيدن صداي نفير اطراف هورمهب جمع شدند و وي داراي پانصد نفر سرباز شد. ولي اين پانصد نفر داراي ارابههاي جنگي هم بودند و بعد هورمهب با اين عده در شهر بحركت در آمد و هر سربازي را كه در حال غارت ميديد در همان حال بوسيله جلادان بچوب ميبست و هر سرباز كه مرتكب قتل ميشد بيدرنگ بوسيله يكي از جلادها سر از پيكرش جدا ميگرديد. بهر نسبت كه هورمهب در شهر جلو ميرفت دستههاي سرباز كه از غارت صرفنظر ميكردند باو ملحق ميشدند و او در عقب خود در خيابانها و چهارراهها ساخلو ميگماشت و ميگفت كه بقيه اشرار و غارتگران را كه در آن محله بودند دستگير كنند و قاتلين را بيدرنگ به قتل برسانند. هورمهب تا بامداد در محلات طبس گردش ميكرد و بهر نسبت كه جلو ميرفت محلات قرين امن و آرامش ميگرديد و هر چه بامداد نزديكتر ميشد دستههاي دزدان و اشرار مثل سياهي شب نزديك طلوع فجر رو به كاهش مينهاد. وقتي روز دميد هورمهب بوسيله جارچيها اخطار كرد كه شب قبل فقط كساني كه مرتكب قتل ميشدند اعدام ميگرديدند ولي از اين به بعد اگر كسي مبادرت به سرقت كند يا اينكه نسبت بزني تجاوز نمايد به قتل خواهد رسيد. تا نيمه روز هم جلادان سرهاي سياهپوستان را از پيكر جدا ميكردند زيرا سربازان سياهپوست هنوز حاضر نبودند قبول كنند كه وضع عوض شده و دوره خود سري گذشته است. ولي بعد از نيمه روز سربازان سياه متوجه گرديدند كه چارهاي غير از تسليم و مراجعت به خانه سربازها (سرباز خانه – مترجم) ندارند. معهذا هر سرباز را قبل از ورود به سرباز خانه معاينه ميكردند و اگر ميديدند كه لباس وي خونين است او را به جلاد ميسپردند تا اينكه سر از پيكرش جدا كند. من يقين دارم كه هورمهب فقط براي برقراري انضباط سياهپوستان را اينطور به قتل نميرسانيد بلكه چون يك مصري بود از اينكه سياهپوستان مصريها را قتلعام ميكردند بر خود ميپيچيد و ميخواست كه از آنها انتقام بگيرد. آن روز وقتي شب فرا رسيد طبس امن و آرام شد، ولي طوري كشتار و غارت و ويراني مردم را متاثر كرده بود كه چراغها را نيفروختند و از خانههاي عمومي صداي موسيقي سرياني بگوش نرسيد. ولي ميخانههائي در آن طغيان و ناامني ويران نشده بودند آن شب خوب كسب كردند و كاپتا درست ميگفت كه شغل او كسبي است كه هرگز تعطيل نميشود زيرا مردم هم هنگام شادي مي مينوشند و هم موقع بدبختي. از بامداد روز ديگر هورمهب كشتي ساز و نجارها را احضار كرد و عدهاي كثير از كارگران را مامور نمود كه يك قسمت از خانههاي نيمه ويران اغنياء را خراب كنند و كشتيهاي فرسوده را اوراق نمايند تا اينكه از چوب خانهها و كشتيها بتوان براي ساختن منجنيق و نردبان و برج متحرك استفاده كرد. چون هورمهب ميدانست كه بعد از اينكه كاهنان معبد آمون دانستند كه فرعون شكست خورده و نتوانسته معبد آنها را بگيرد و خدايشان را سرنگون كند مذاكره با آنها فايده ندارد. زيرا چنان مغرور شدهاند كه محال است راضي به تسليم شوند و چارهاي نيست جز اينكه مطابق فن جنگ معبد را مورد حمله قرار بدهد و حصار مزبور را بگشايند. آن روز تا بامداد روز ديگر از شهر طبس صداي كلنگ و چكش برخاست و بهر نسبت كه كارگران از كشتيها چوب مياوردند نجارها و كشتيسازها مبادرت به ساختن نردبان و منجنيق و برج متحرك و قوچ سر ميكردند. (قوچ سر عبارت بود از تيرهاي بزرگ و سنگين كه سر آنها را مثل سر قوچ يا گاو ميتراشيدند و از ده تا بيست نفر تير مزبور را ميگرفتند و ميدويدند و محكم به دروازهها ميكوبيدند تا آنها را بشكندند و وارد قلعه شوند – مترجم). در يك شبانه روز پنج برج جنگي و مقداري نردبان و چهار منجنيق و چند قوچ سر ساخته شد و روز بعد سربازان هورمهب از پنج طرف عليه معبد آمون شروع به حمله نمودند. كاهنان معبد كه پيشبيني نميكردند كه معبد آنها مورد محاصره قرار بگيرد خود را براي راندن مهاجمين آماده نكرده بودند. و در اين گونه مواقع از بالاي حصار بر سر مهاجمين آبجوش و روغن داغ فرو ميريزند ولي كاهنان در آنموقع نه آب جوش داشتند و نه روغن داغ. وقتي درهاي معبد بر اثر ضربات قوچ سر طوري لرزيد كه كاهنان دانستند درهم شكسته خواهد شد نفير زدند تا اين كه اطلاع بدهند كه ديگر مردم مقاومت ننمايند زيرا ميدانستند كه آمون بقدر كافي قرباني دريافت كرده و بقيه مردم بايد زنده باشند تا اينكه در آينده بتوانند باز خداي آمون را زنده كنند. زيرا اگر همه مومنين از بين بروند ديگر كسي باقي نميماند تا اينكه خداي مزبور را زنده كند. بعد از ترك مقاومت درهاي معبد را گشودند و مردم كه از توقف در معبد به تنگ آمده بودند با خوشوقتي بخانههاي خود رفتند. باين ترتيب هورمهب بدون خونريزي معبد آمون را اشغال كرد و اطباي دارالحيات را به شهر فرستاد تا اين كه بيماران را معالجه نمايند ولي وارد خانه اموات كه آنهم يكي از موسسات معبد بود نشد براي اينكه افراد زنده نبايد وارد خانه مرگ شوند مگر آنهائي كه جزو كاركنان خانه مزبور هستند يا اينكه اموات خود را ميآورند كه موميائي كنند يا لاشههاي موميائي شده را تحويل بگيرند. بعد از اين كه دروازههاي معبد مفتوح شد كاهنان با عدهاي از نگهبانان معبد كه بآنها ماده مخدر تزريق كرده بودند تا اينكه درد را احساس نكنند در قسمتي كه مجسمه آمون آنجا بود مقاومت نمودند. آنوقت جنگ در معبد بين نگهبانان و كاهنان از يك طرف و سربازان هورمهب شروع شد و اين جنگ تا عصر ادامه يافت. تمام نگاهبانان معبد بقتل رسيدند و عدهاي از كاهنان نيز مقتول شدند و فقط كاهنان درجه اول باقي ماندند. آنوقت هورمهب نفير زد و جنگ را متوقف كرد و به كاهنان گفت من با خداي شما خصومت ندارم زيرا مردي هستم سرباز و مرا با خدايان نه دوستي است نه دشمني. من فكر ميكنم كه اگر مجسمه خداي شما در اين معبد بدست نيايد بهتر است و خود شما ميتوانيد كه مجسمه او را از بين ببريد و در اين صورت من متهم بقتل خداي شما نخواهم گرديد. و من باندازه يك ميزان بشما وقت ميدهم كه در اين خصوص فكر كنيد و تصميم بگيريد. و بعد از آن مبادرت بحمله خواهم كرد براي اينكه من سرباز هستم و بايد امر فرعون را اجراء كنم و اگر شما بعد از يك ميزان مجسمه خداي خود را از بين ببريد و بخواهيد از معبد خارج شويد هيچ كس مزاحم شما نخواهد گرديد و فقط ما دقت ميكنيم كه شما زر و سيم معبد را كه متعلق به خداي فرعون است با خود نبريد. كاهنان گفتند بسيار خوب و ما يك ميزان ديگر جواب خود را خواهيم گفت. بعد از اينكه يك ميزان گذشت كاهنان از مكان خود خارج شدند و به هورمهب گفتند كه وارد شود و وي بعد از ورود مجسمه خداي آمون را نديد و دانست كه كاهنان مجسمه مزبور را در هم شكسته قطعات آن را با خويش از معبد خارج ميكنند تا اينكه بتوانند بگويند كه آمون غيبت كرد ولي در آينده آشكار خواهد شد. هورمهب درهاي گنج معبد را مهرموم كرد و حجاران را مامور نمود كه اسم آمون را از روي سنگهاي معبد حذف كنند و بجاي آن نام آتون را بنويسند. بعد بوسيله جارچيان باطلاع مردم رسانيد كه آمون از بين رفت و بجاي او آتون از امروز ببعد خداي مصر است. مردم بعد از اينكه دانستند كه جنگ و خونريز تمام شد از منازل خارج گرديدند و هنگام شب طبس مثل موقعي كه امنيت برقرار بود با چراغها روشن شد. بر اثر برقراري امنيت و صلح و آغاز خدائي آتون تفاوت بين سفيد و سياه از بين رفت و من خود بارها ديدم كه اغنياء سياهپوستان را به خانه خود دعوت ميكردند. همان شب هنگامي كه براي مراجعت بخانه از شهر عبور ميكردم دو واقعه را ديدم كه فراموش نميكنم. يكي اينكه مشاهده كردم مردي از طبقه اشراف در كوچهاي از سياهپوستي دعوت ميكند كه به خانه او برود و با او غذا تناول نمايد و ديگر اينكه يكي از نگهبانان معبد آمون را مشاهده كردم كه مجروح كنار خيابان افتاده بود و نام آمون را بر زبان ميآورد ولي مردم ريختند و مغزش را با سنگ متلاشي كردند و زنها اطراف لاشه او رقصيدند و همانها كه مغز سر آن مرد را با سنگ متلاشي كردند كه چرا نام آمون را بر زبان آورده ده روز قبل اگر كسي به آمون توهين ميكرد او را بقتل ميرسانيدند. من هنگامي كه ميخواستم بسوي خانه خود بروم اين دو منظره را ديدم و سر را با دو دست گرفتم و بفكر فرو رفتم چون فهميدم محال است روزي خدائي بيايد كه بتواند جهالت و حماقت مردم را از بين ببرد و آنوقت بجاي اين كه بطرف خانه بروم عازم دكه دم تمساح شدم. آنشب شبي نبود كه من بتوانم بخانه بروم زيرا از جهالت نوع بشر و اعتقاد سست آنها بسيار متاثر بودم و راه دم تمساح را پيش گرفتم كه با نوشيدن و صحبت با مريت خود را تسلي بدهم. وقتي آنجا رسيدم سربازاني كه مستحفظ ميكده بودند و از مناسبات دوستانه من با هورمهب اطلاع داشتند اطرافم را گرفتند و بمن گفتند مريت بما گفته كه تو بايد از يك نفر انتقام بگيري و نظر باينكه ميدانيم كه تو از دوستان هورمهب هستي و چون ميخانه به غلام سابق تو كاپتا تعلق دارد حاضريم كه انتقام تو را بگيريم. من از مريت سوال كردم كه آيا تو باينها گفتي كه براي گرفتن انتقام خود را در دسترس من بگذارند؟ آن زن گفت بلي و من عقيده دارم كه اگر امشب بگذرد و تو انتقام خود را از آن زن كه گفتي تو را فريب داد و بدبخت كرد نگيري ديگر اين فرصت را بدست نخواهي آورد براي اينكه از فردا وضع طبس عادي ميشود ولي امشب هنوز غير عادي است و هر كس كه با ديگري خصومت دارد ميتواند از وي انتقام بگيرد. به سربازان گفتم با من بيائيد ولي بهوش باشيد كه شما امشب از فرمان هورمهب اطاعت ميكنيد و اگر بخواهيد بر خلاف فرمان او رفتار نمائيد سرهاي شما از پيكر جدا خواهد شد و من امشب فقط امر هورمهب را به شما ابلاغ مينمايم. اين حرف را زدم كه سربازان بترسند و از اطاعت امر من سرپيچي ننمايند. سربازها گفتند مطمئن باشد كه ما بر خلاف دستور شما كه ميدانيم امر هورمهب است رفتار نخواهيم كرد گفتم ديگر اينكه كسي نبايد مرا ببيند و بشناسد و شما ماذون نيستيد كه نام مرا بر زبان بياوريد بلكه اگر از شما توضيحي خواستند بگوئيد كه از جانب خداي آتون آمدهايد تا اينكه از دشمنان او انتقام بگيريد اينك قدري صبر كنيد تا يك تخت روان بياورند و من سوار آن بشوم و با شما بيايم. كاپتا غلام سابق من شخصي را براي آوردن تختروان فرستاد و بعد از يك ميزان يك تختروان آوردند و من سوار شدم و باتفاق سربازان براه افتادم تا اينكه بدرب خانه نفرنفرنفر رسيدم. در آنجا من بسربازان گفتم در اين خانه زني است كه از همه زنهائي كه آنجا هستند زيباتر است و شما در نظر اول او را از زيبائي و شكوه وي خواهيد شناخت و بشرط اينكه بعد از مشاهده سر تراشيدهاش عاشق او نشويد برويد و او را اين جا بياوريد و اگر مقاومت كرد يك كعب نيزه باو بزنيد كه سكوت كند و دست از مقاومت بردارد ولي زنهار كه نسبت باو بدرفتاري ننمائيد و اگر هورمهب بداند كه شما با اين زن بدرفتاري كرده زيبائي او را از بين بردهايد همه را بقتل خواهد رسانيد. از درون خانه نفرنفرنفر صداي آواز و ساز بگوش ميرسيد و عدهاي از مشتريان مست در آن خانه كه يك خانه عمومي بود عربده ميكشيدند. وقتي سربازها در زدند خدمه خانه نخواستند كه در را بروي آنها بگشايند زيرا فكر كردند كه سربازان مزبور قادر بتاديه فلز براي تفريح با زنها نيستند. ليكن سربازها باجبار وارد خانه گرديدند و آنهائيكه در خانه مشغول تفريح بودند گريختند و طولي نكشيد كه من ديدم يكي از سربازها نفرنفرنفر را در يك پارچه سياه پيچيده بطرف تختروان من ميآورد. و قتي من آن زن را با پارچه سياه ديدم تصور كردم كه وي مرده و سربازان لاشه او را نزد من ميآورند ولي بعد از اينكه زن را در تخت روان كنار من گذاشتند و من او را معاينه كردم ديدم زنده است ولي بيهوش شده و مثل گذشته زيبا ميباشد و سر تراشيدهاش ميدرخشد. بهريك از سربازها قدري سيم دادم و آنها را مرخص كردم و قصدم اين بود كه سربازها ندانند كه من كجا ميروم. آنگاه بغلاماني كه حامل تختروان بودند گفتم كه مرا بخانهام كه در خياباني نزديك معبد خداي سابق آمون است برسانيد. و خانه من آنجا نبود ولي ميخواستم كه آدرس عوضي بغلامان بدهم و بعد آنها را مرخص كنم. در خياباني نزديك معبد سابق آمون تختروان را متوقف كردم و به غلامان گفتم آنرا بر زمين بگذارند. خود از تختروان خارج شدم و نفرنفرنفر را كه در پارچهاي سياه پيچيده شده بود از تخت روان خارج كردم و مزد غلامان را دادم و آنها را مرخص نمودم. پس از اين كه رفتند نفرنفرنفر را كه هنوز بيهوش بود بلند كردم و بطرف خانه اموات براه افتادم. بعد از اينكه بآنجا رسيدم در زدم و چند نفر از كاركنان خانه مرگ آمدند و در را گشودند و تا مشاهده كردند كه من بظاهر مردهاي آوردهام شروع به ناسزاگوئي نمودند و گفتند مگر اينروزها كار ما رواج ندارد كه تو هم براي ما مرده ميآوري؟ گفتم اين مرده كه من براي شما آوردهام با اموات ديگر فرق دارد... بيائيد و نگاه كنيد. كاركنان موميائي كردن اموات مشعل آوردند و وقتي نظر به نفرنفرنفر انداختند طوري مشعوف شدند كه خنديدند و من بعد از سالها كه خنده كاركنان خانه مرگ را نشنيده بودم از صداي خنده آنها لرزيدم. يكي از آنها به نفرنفرنفر نزديك گرديد و دست را روي سينه او نهاد و گفت پناه بر آمون... اين زن هنوز گرم است. گفتم اگر ميخواهيد آسوده بكار خود ادامه بدهيد و كسي متعرض شما نشود نام آمون را نبريد براي اينكه خداي آمون وجود ندارد و بجاي او از امروز آتون در مصر خدائي ميكند. و اما اينزن بطوري كه حس ميكنيد گرم است و من او را بشما واميگذارم كه از وي بخوبي مواظبت نمائيد و طوري بدنش را موميائي كنيد كه هرگز فاسد نشود و طوق زرين و جواهر او براي اجرت شما كافي است. وقتي خدمه خانه مرگ دانستند كه آن زن زنده است فهميدند من چه ميگويم و يكي از آنها گفت اگر من بدانم كه تو اي مرد ناشناس پيرو خداي جديد مصر هستي من خداي جديد را ستايش خواهم كرد زيرا از روزي كه خود را شناختهام در اين جا بسر ميبرم و پيوسته با زنهائي كه از زمستان سردتر هستند همآغوش شدهام و هرگز اتفاق نيفتاده كه يكزن زنده را در آغوش بگيرم و اينك ببركت وجود تو من و ديگران ميتوانيم با يكزن زنده تفريح كنيم و اطمينان داشته باش كه تا مدت هفتاد بار هفتاد روز او را در اين جا نگاه خواهيم داشت و اگر روزي كسي از ما باز خواست كند چرا يكزن زنده را در اين جا نگاه داشتهايد خواهيم گفت كه ما او را مرده تحويل گرفتيم ولي وي بعد از اينكه وارد آب نمك گرديد بجان آمد. من ميدانستم كه كاركنان خانه اموات كه در تمام عمر از تفريح با زن محروم هستند و بواسطه بوئي كريه كه از بدن آنها استشمام ميشود آنها را بخانههاي عمومي طبس راه نميدهند، محال است كه بگذارند نفرنفرنفر از آنجا خارج شود. باين ترتيب من انتقام پدر و مادر خود را از نفرنفرنفر گرفتم و اكنون ميگويم با اينكه انتقام لذت دارد و شرابي است كه انسان را مست ميكند ولي مستي آن زود از بين ميرود و نميدانم چرا بعد از اينكه انتقام گرفته شد پشيماني بوجود ميآيد و منتقم بخود ميگويد ايكاش انتقام نگرفته بودم. در آنموقع كه من نفرنفرنفر را به كاركنان خانه مرگ تسليم كردم براي اينكه خود را تسلي بدهم بخويش ميگفتم كه من اينكار را براي نجات جوانان در آينده ميكنم زيرا تا روزي كه اينزن زيبا و آزاد است جواناني ساده و محجوب چون مرا هنگاميكه جوان بودم بدبخت خواهد كرد. بعد از اينكه بميكده دم تمساح مراجعت كردم مريت بطرف من آمد و دستم را گرفت و نشانيد و گفت سينوهه براي چه غمگين هستي؟ گفتم براي اينكه زنها همه وقت سبب بدبختي ما ميشوند. وقتي ما را عاشق خود ميكنند گرفتار مغاك سيهروزي مينمايند و هنگاميكه ما از آنها انتقام ميكشيم باز خود را بدبخت ميبينيم. مريت گفت اين طرز فكر تو ناشي از اين استكه هنوز كسي را نيافتهاي كه بخواهد تو را نيك بخت كند. گفتم من از خدايان مصر و از خدايان تمام مللي كه بكشورهاي آنان سفر كردهام درخواست مينمايم كه مرا از خطر كسانيكه قصد دارند سعادتمند كنند مصون بدارد زيرا فرعون هم ميخواست ملت مصر را سعادتمند كند و اكنون لاشههاي مقتولين فضاي طبس را متعفن كرده است. در اين موقع مريت يك پيمانه دم تمساح بدست من داد و گفت بنوش... تا اينكه اندوه از خاطرات برود. من دم تمساح را نوشيدم و همينكه از گلويم پائين رفت حس كردم كه فكرم عوض شد و ديگر به نفرنفرنفر نميانديشيدم بلكه در فكر مريت بودم. باو گفتم مريت من امشب بتو خيلي احتياج دارم زيرا انتقامي كه من امشب از آنزن گرفتم حساب مرا با زنها تصفيه كرد. مريت گفت سينوهه اگر ميخواهي بداني زني تو را دوست ميدارد يا نه او را بوسيله زر و سيم يا هدايائي كه بايد در آينده باو بدهي آزمايش كن. ممكن است زني امروز از تو زر و سيم نگيرد ولي با تو تفريح ميكند تا اينكه در آينده هداياي بزرگتر از تو دريافت نمايد يا اينكه مثل نفرنفرنفر تو را وادارد كه همه چيز خود را باو بدهي. يگانه وسيله آزمايش محبت يكزن نسبت بيكمرد اين است كه او نه امروز از تو زر و سيم براي تفريح بگيرد و نه انتظار داشته باشد كه در آينده چيزي از تو دريافت كند آيا تو در زندگي باين زن برخورد كردهاي و وي حاضر شد كه با تو تفريح كند. گفتم آري... من در زندگي با يكزن آشنا شدم كه از من زر و سيم نپذيرفت ليكن حاضر نشد با من تفريح كند. مريت گفت پس آنزن تو را دوست نميداشت گفتم او خداي خود را دوست ميداشت و ميگفت كه بايد دوشيزگي خويش را بخدا تقديم نمايد. مريت در آنشب مرا بيكي از اطاقهاي خصوصي دكه برد و آنگاه حصير خود را گسترد تا اينكه من بتوانم روي آن بخوابم. چرا مردها وقتي زني را دوست ميدارند خود را فراموش ميكنند و عوض ميشوند و بياد نميآورند كه در گذشته عهد كرده بودند كه با هيچ زن تفريح ننمايند. آيا كسي هست كه بتواند بگويد وقتي يكزن زيبا را ديد و مشاهده نمود كه آن زن وي را دوست ميدارد بعهد خود در گذشته راجع بزنها كرده بود وفادار ميماند. من تصور ميكنم همانطور كه روغن آتش ضعيف را تند مينايد يكزن زيبا هم آتش مرد را طوري تند ميكند كه وي در آن حرارت تمام عهودي را كه در گذشته راجع بزنها كرده بود ميسوزاند. من ميانديشيدم كه اگر روزي فرعون بمن بگويد سينوهه تو علوم خود را بمن بده و مردي نادان باش و من در عوض تاج سلطنت خود را بتو ميدهم من اين معامله را نميپذيرفتم زيرا ميدانستم زندگي كردن با ناداني ولي ا نسان فرعون باشد بدون ارزش است. ولي اگر مريت بمن ميگفت سينوهه تو علوم خود را بمن بده و پس از اين مردي نادان باش و در عوض همه شب با تو خواهم بود من اين معامله را ميپذيرفتم زيرا ميدانستم كه بزرگترين سعادتها بسر بردن با زني است كه مرد او را و وي مرد را دوست داشته باشد. در آنشب فكر ميكردم كه بيجهت از درياها سفر كردهام و بدون فايده بسوريه و بابل و هاتي و كرت رفتم كه در آن كشورها سعادت بدست بياورم و سعادتي كه من در جستجوي آن بودم نه در دريا وجود داشت و نه در بابل و هاتي و جاهاي ديگر. بلكه اين سعادت بسربردن با يكزن بود كه در شهر خود من طبس ميزيست. ولي اين را هم بايد گفت كه انسان بايد از درياها سفر كند و كشورهاي ديگر را ببيند تا اينكه بفهمد سعادتي كه وي طلب ميكند در جاهاي ديگر وجود ندارد بلكه در وطن خود او يافت ميشود. تا انسان بر اثر راهپيمائي همانطور كه من در بابل هنگام فرار پياده رفتم خسته نشود قدر نشستن و استراحت را نميداند و كسب سعادت از زني كه مرد را دوست ميدارد محتاج اين است كه قبل از آن انسان محروميت را تحمل كرده باشد. روز بعد وقتي من از خواب بيدار شدم مريت بمن تبسم ميكرد. و بمن گفت سينوهه اگر من تو را براي زر و سيم دوست ميداشتم و محتاج فلز تو بودم ميگفتم مرا از اين جا بخانه خود ببر تا اينكه بتوانم در آنجا آسوده زندگي كنم. ليكن من احتياجي به فلز تو ندارم و تو را براي زر و سيم نميخواهم و بهمين جهت در اينجا ميمانم. گفتم مريت اگر تو مرا دوست ميداري براي چه بخانه من نميآئي كه پيوسته در آنجا منزل كني؟ زن گفت من بدو دليل بخانه تو نميآيم. يكي اينكه رواج اين جا بسته بمن است زيرا فقط من ميتوانم نوشابه دم تمساح را تهيه كنم و راز تهيه اين آشاميدني را بروز نخواهم داد تا اينكه رقيب بازرگاني نداشته باشم لذا نميتوانم از اينجا بروم و در منزل تو سكونت كنم. ديگر آن كه تجربه شده كه زن و مردي كه يكديگر را بدون احتياجات مادي دوست ميدارند بهتر است كه دور از هم زندگي كنند تا اينكه هرگز آتش دوستي آنها خاموش نشود. من اگر در خانه تو زندگي كنم بعد از گذشتن يك فصل يا دو فصل مانند يكي از اشياء خانه تو خواهم شد و تو بعد از اينكه وارد خانه ميشوي ميل نخواهي داشت كه نظري بمن بيندازي ولي اگر دور از هم زندگي كنيم تو پيوسته مرا دوست خواهي داشت. |
|
|
|
|
|
#34 |
|
مدیر بازنشسته
Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
|
فصل سي و يكم - اخناتون فرعون مصر
آن روز هورمهب نزد فرعون رفت و باو اطلاع داد كه خداي آمون سرنگون شد و از بين رفت و بجاي او خداي آتون برقرار گرديد و فرعون او را بطور ثابت فرمانده ارتش كرد و باو گفت كه قصد دارد فردا براي زيارت معبد آتون برود ولي امشب از دوستان خود در كاخ سلطنتي پذيرائي خواهد نمود.
هورمهب راجع بمن با فرعون صحبت كرد و گفت اين پزشك همان است كه وقتي تو وليعهد بودي با تو در صحرا بسر برد و فرعون مرا بخاطر آورد و به هورمهب گفت امشب كه براي حضور در ضيافت ميآئي او را هم با خويش بياور. آنوقت هورمهب راجع بمن اطلاعاتي بفرعون داد كه قسمتي از آن جنبة اغراق داشت و گفت اين طبيب مصري در جهان نظير ندارد و داراي تمام علوم طبي مصر و كشورهاي خارج ميباشد و تا امروز صدها تن از بيماران و مجروحين را از مرگ نجات داده است. اخناتون فرعون ما بيشتر مايل شد كه مرا ببيند و بدين ترتيب من براي اولين مرتبه بعنوان يك مدعو در ضيافت فرعون حضور بهم رسانيدم. و نيز وقتي كه وارد كاخ فرعون شدم براي مرتبه اول زنهاي مصر را با مد جديد تابستاني در آنجا ديدم. (اسم اوليه اين فرعون آمونهوتپ چهارم بود و اسم اوليه نشان ميدهد كه او آمون را دوست ميداشت ولي بعد به آتون عقيده پيدا كرد و اسم خود را اخناتون گذاشت يعني دوستدار آتون و او آتون را خداي واحد و ناديده ميدانست و بدرگاه خداي واحد و ناديده مناجات ميكرد – مترجم). اين مد بسيار زيبا بود و زنها جامههاي خود را طوري دوخته بودند كه جالب بنظر ميرسيد و ديگر اينكه در آن ضيافت زنها دور چشم حلقه سبز بوجود آورده و گونهها و لبها را با رنگ سرخ جگري رنگين كرده بودند. هورمهب مرا نزد فرعون برد و من ديدم كه اخناتون كه من او را كودك ميپنداشتم بزرگ شده و مبدل به مرد گرديده ولي صورتش لاغر و استخواني و چشمهاي او درخشنده بود. اخناتون لباسي از كتان موسوم به كتان سلطنتي در بر داشت و وقتي مرا ديد گفت سينوهه من هنگامي كه وليعهد بودم تو را ديدم و امروز هورمهب راجع به علم تو با من صحبت كرد و گفت كه در مصر و كشورهاي ديگر فنون طب را آموختهاي. بعد راجع بمزاج خود صحبت كرد و اظهار داشت مدتي است كه من دچار سردرد هستم و هر وقت كسي راجع به چيزي كه موافق ميل من نيست صحبت ميكند سرم بدرد ميآيد و طوري مرا آزار ميدهد كه نه ميتوانم غذا بخورم و نه بخوابم. و اطباء درد سر مرا با داروهاي مخدر تسكين ميدهند ولي از اين داروها نفرت دارم زيرا ميدانم كه داروي مخدر حواس را متفرق ميكند و مانع از اين ميشود كه من بتوانم با آسودگي راجع بخداي خود فكر كنم... سينوهه... آيا تو آتون را ميشناسي. سئوالي كه فرعون از من كرد سئوالي خطرناك بود و ميبايد با احتياط جواب بدهم. و باو گفتم بلي آتون را ميشناسم. فرعون پرسيد چگونه او را ميشناسي گفتم ميدانم كه آتون چيزي است بزرگتر و بالاتر از دانش من و دانش تمام افراد بشر. فرعون از اين جواب خوشوقت گرديد و گفت سينوهه پاسخي كه تو بمن دادي بهتر از جوابي است كه ديگران بمن دادند و اينك بگو كه آيا ميتواني بوسيله شكافتن جمجمه مرا معالجه كني؟ گفتم اخناتون معالجه سردرد تو احتياج بشكافتن سر ندارد زيرا يك طبيب ميتواند بطرز ديگر تو را معالجه نمايد و شكافتن سر وسيلهايست كه اطباء از آن استفاده نميكنند مگر اينكه هيچ وسيله ديگر براي معالجه وجود نداشته باشد. فرعون گفت هورمهب طوري از تو تمجيد كرده است و من چنان از جواب تو راجع به آتون راضي شدم كه ميل دارم بتو يك منصب بدهم. و بطوري كه ميداني سر شكاف سلطنتي كه سالخورده بود مرده و جاي او خالي است و من تاكنون كسي را بجاي او نگماشتهام ولي تو بعد از اين سر شكاف سلطنتي خواهي شد و از روز ستاره سگ از مزاياي اين منصب استفاده خواهي كرد و من ميگويم كه دارالحيات تو را باين سمت بشناسد. (در مصر قديم مانند ايران در دوره هخامنشيان روزها را بنام ستارگان آسمان ميخواندند و مقصود از ستاره سگ عبارت از ستارهاي درخشان در مجموعه ستارگان موسوم به كلب اكبر است كه اسم يكي از ايام در مصر قديم بود – مترجم). بعد از اين گفته هورمهب مرا از فرعون دور كرد و ما به تالار ديگر براي صرف غذا رفتيم و هورمهب گفت جاي سرشكاف سلطنتي در طرف راست فرعون و خانواده سلطنتي ميباشد و هورمهب و من آنجا نشستيم. هنگام صرف غذا من ديدم كه فرعون نه گوشت مرغابي و غاز ميخورد و نه گوشت گوسفند و گاو و ماهي بلكه يك نان را نصف كرد و شروع بخوردن نمود و بجاي شراب در پيمانه او آب ريختند و نوشيد و بعد از اينكه سير شد خطاب به كسانيكه حضور داشتند گفت بملت مصر بگوئيد كه غذاي فرعون اخناتون حقيقت و صلح و نان و آب است. و غذايش فرقي با غذاي فقيرترين غلامان مصر ندارد. ولي بعد از آنشب من فهميدم زيرا خود ديدم كه فرعون گوشت مرغابي و غاز و گوسفند و گاو هم ميخورد و شراب مينوشيد ولي در صرف غذا برنامه منظم نداشت و گاهي هوس ميكرد كه نان و آب بخورد و بياشامد و گاهي از صرف غذا خودداري مينمود. مدعوين بعد از صرف غذا باطاق ديگر رفتند و در آن جا ديدم كه مردي فربه بمن نزديك شد و من بدواً او را نشناختم ولي پس از اينكه نظر به چشمهاي وي انداختم متوجه گرديدم كه توتمس دوست هنرمند قديم من ميباشد. از شناسائي او بسيار خوشحال گرديدم و او را در آغوش گرفتم و بوسيدم و گفتم توتمس من براي ديدار تو به دكهاي كه در گذشته آنجا تو را ملاقات ميكردم رفتم ولي بمن گفتند كه تو ديگر به آن دكه ورود نمينمائي. توتمس خنديد و گفت سينوهه آخر من مجسمهساز سلطنتي شدهام و شان من مانع از اين ميباشد كه بآن دكه بروم وانگهي دوستاني يافتهام كه پيوسته براي نوشيدن و خوردن اغذيه لذيذ مرا بمنازل خود دعوت مينمايند و لزومي ندارد كه جهت نوشيدن به آن دكه بروم. گفتم توتمس چون تو مجسمهساز سلطنتي هستي لابد مجسمههاي فرعون را روي ستونهاي معبد جديد آتون تو طراحي كردهاي؟ توتمس گفت ما يك عده مجسمهساز هستيم كه باتفاق كار ميكنيم و از هنر واقعي آنطور كه در كرت مورد توجه است الهام ميگيريم و هنگامي كه خداي دروغي آمون بر مصر حكومت ميكرد ما مجبور بوديم كه اصول هنر را زير پا بگذاريم و در ساختن مجسمهها و طرح تصويرها از قوانين خداي دروغي پيروي نمائيم و اگر قدري منحرف ميشديم كاهنان آن خداي كذاب ما را كافر ميدانستند و بقتل ميرسانيدند. و آنها ميگفتند هر نوع هنر كه برخلاف قوانين خداي آمون باشد كفر است و هر هنرمندي كه شكلي تصوير كند يا مجسمهاي بسازد كه با اصول هنري آمون مطابقت ننمايد مستوجب قتل ميباشد و ما هنرمندان واقعي و صميمي كه در هنر عقيده به آزادي داشتيم چون نميتوانستيم خود را با محيط تطبيق كنيم و از حماقت پيروان خداي سابق تبعيت نمائيم گرسنگي ميخورديم و آبجو مينوشيديم و بعضي از اوقات حتي آبجو هم نصيب ما نميشد ولي امروز آزاد هستيم و ميتوانيم بآزادي مشغول هنر خود شويم و هر چه ميخواهيم بوجود بياوريم. من توتمس را به هورمهب معرفي كردم و بوي گفتم اينمرد كه مشاهده ميكنيد يك هنرمند نابغه ميباشد و فرعون بهاي او را ميداند و بهمين جهت وي را مجسمهساز سلطنتي كرده است. هورمهب از ديدن مجسمهساز سلطنتي خوشوقت شد ولي بمناسبت مقام خود زياد تظاهر بمسرت نكرد ليكن توتمس وقتي قيافه و اندام هورمهب را ديد باو گفت: من خيلي ميل دارم كه مجسمه تو را بسازم و در معبد آتون خداي جديد نصب كنم زيرا تو نجات دهنده آتون و از بين برنده خداي دروغي آمون هستي و سزاواري كه مجسمه تو را در معبد جديد نصب نمايند. هورمهب طوري از اين گفته خشنود گرديد كه صورتش از شادي بر افروخت و من فهميدم كه علت خشنودي وي اين است كه تا آن روز هيچكس شكل او را نكشيده و مجسمه وي را نتراشيده بود و توتمس براي اولين مرتبه كالبد او را روي سنگ مجسم ميكرد. هنگاميكه ما راجع به مجسمه هورمهب صحبت ميكرديم من ديدم كه وي يكمرتبه برخاست و دو دست را بر زانوها نهاد و ركوع كرد. توجه ما بسوئي كه هورمهب به آن طرف ركوع مينمود جلب شد و ديدم كه نفرتيتي ملكه مصر و زوجه اخناتون ميآيد و لذا ما هم برخاستيم و بطرف ملكه زيباي مصر ركوع كرديم. نفرتيتي مد جديد لباس خانمهاي درباري را پوشيده بود و وقتي بما رسيد دست را روي سينه نهاد و من ديدم كه وي انگشتر و دستبند ندارد زيرا نميخواست كه بوسيله دستبند و انگشتر زيبائي خود را از بين ببرد. ملكه خطاب بمن گفت سينوهه دستهاي من براي پرورانيدن يك پسر بيصبر است زيرا فرعون خواهان يك پسر ميباشد كه بعد از او بر تخت سلطنت مصر بنشيند و من و او بمناسبت اينكه من پسر نزائيدهام نگران هستيم و هر دو از خداي كذاب آمون كه او را سرنگون كردهايم ولي ميدانيم كه در كمين ما ميباشد بيم داريم. من دو دختر زائيدهام ولي تاكنون پسري از من بوجود نيامده و چون شنيدم كه تو يك طبيب بزرگ هستي و در كشورهاي خارج معلومات فراوان بدست آوردهاي بمن بگو چه موقع يك پسر خواهم زائيد. من سعي كردم كه زيبائي وي را فراموش كنم و نفرتيتي را با چشم يك پزشك مورد معاينه قرار بدهم و باو گفتم: اي زن فرعون بهتر اين است كه تو آرزومند زائيدن يك پسر نباشي براي اينكه قسمت خلفي اعضاي بدن تو كم عرض ميباشد و زنهائي كه قسمت خلفي اعضاي بدن آنها كم عرض است هرگاه داراي پسر شوند ممكن است كه هنگام زائيدن بميرند. ملكه گفت با اين وصف من خواهان يك پسر هستم و تو بايد طبابتي بكني كه من داراي پسر شوم. گفتم اي نفرتيتي هيچ كس غير از آتون نميتواند فرزندي را كه در بطن يكزن بوجود ميآيد از حيث تذكير و تانيث معلوم نمايد و من در كشورهاي ديگر اطبائي را ديدم كه دعوي داشتند ميتوانند براي يكزن پسر يا دختر بوجود بياورند ولي اكثر اشتباه ميكردند و هر دفعه كه مشتبه ميشدند زائو را متهم مينمودند كه طبق دستور آنها عمل نكرده است. و آنها ميدانستند دستورهائي كه آنها ميدهند بقدري دقيق و مشكل است كه ناچار زنها بر بعضي از آن دستورها عمل نمينمايند و همين را دستاويز ميكردند تا اينكه ناداني خود را پردهپوشي نمايند. ولي من بتو دروغ نميگويم و اعتراف ميكنم كه نميتوانم داروئي بتو بخورانم كه يك پسر بزائي. ليكن چون دو دختر زائيدهاي بعيد نيست كه فرزند سوم تو پسر باشد معهذا در اين قسمت هم قول صريح نميدهم. نفرتيتي كه تبسمكنان حرفهاي مرا ميشنيد بعد از اينكه صحبتم تمام شد افسرده گرديد و من فهميدم كه گفته من او را كسل كرده است. توتمس وقتي ديد كه ملكه كسل شد وارد صحبت گرديد و گفت اي نفرتيتي براي چه تو از زائيدن دختر اندوهگين ميشوي. تو زيباترين زن جهان هستي و همان بهتر كه پيوسته دختر بزائي تا اينكه دخترانت مانند تو زيبا باشند و زيبائي شما جهان را منور نمايد. من دختر بزرگ تو را ديدهام و ميدانم چقدر زيبا است و امروز تمام زنهاي دربار مصر ميكوشند طوري آرايش كنند كه شبيه باو بشوند و بسيار ميل دارم كه مجسمه تو را بسازم تا اينكه هزارها سال بعد از اين كه تو فوت كردي مردم زيبائي تو را ببينند و تحسين كنند و نام نفرتيتي پيوسته در جهان نام زيبائي باشد. (اين مجسمه كه توتمس از ملكه مصر ساخت امروز هست و مدتي در موزه برلن بود و فواد اول پادشاه مصر از حكومت آلمان خواست كه آن مجسمه را كه حفاران اروپائي در مصر كشف كرده بودند بآن كشور مسترد بدارد و حكومت آلمان هم مجسمه را داد و بر حسب قاعده مجسمه نفرتيتي بايد اينك در يكي از موزههاي مصر باشد – مترجم). نفرتيتي تبسم كرد و معلوم شد كه از صحبت مجسمهساز سلطنتي لذت برده است و بعد از ما دور گرديد. روز بعد من مريت را از دم تمساح خارج كردم و با خود بردم تا اينكه منظره رفتن فرعون را به معبد جديد آتون مشاهده كند. مريت لباس مد جديد خانمها را در بر كرده بود و با اينكه يك خدمتكار ميكده بشمار ميآمد وقتي من با او از ميخانه خارج شدم و در خيابانهاي طبس بحركت در آمدم خجالت نكشيدم زيرا مريت زيبا و موقر بود. من باتفاق مريت بطرف معبد جديد رفتم و در جلوي معبد در مكاني كه مخصوص مقربان فرعون بود نشستم و مريت دست خود ر روي شانه من نهاد و به تماشاي جمعيت مشغول شد. من تصور ميكنم در آن روز تمام سكنه طبس مقابل معبد و در خيابانهائي كه محل عبور فرعون بود حضور يافتند و در دو طرف خيابان قوچها (بمناسبت وجود مجسمههائي كه سرشان مثل قوچ بود خيابان مزبور را بدين نام ميخواندند) ظرفهائي پر از گل گذاشته بودند تا وقتي فرعون آمد مردم سر راه او گل بپاشند. بعد از اينكه من و مريت در جاي خود نشستيم من متوجه شدم كه وضعي غيرعادي وجود دارد و پس از اينكه دقت كردم دريافتم وضع غيرعادي ناشي از اين ميباشد كه مردم سكوت كردهاند. وقتي جمعيتي فقير در يك منطقه متمركز ميشود چون همه حرف ميزنند و ميخندند همهمهاي دائمي از آنها بگوش ميرسد ولي در آن روز در آن جا كسي حرف نميزد و طوري سكوت حكمفرما بود كه انسان را ناراحت مينمود و فقط صداي كلاغها و قوشها كه در آسمان پرواز ميكردند بگوش ميرسيد زيرا كلاغها و قوشها طوري در طبس از لاشهها سير شده بودند كه نميخواستند بروند. هنگاميكه فرعون سوار بر تختروان آمد من ديدم كه يك عده سرباز سياهپوست كه صورت را رنگين كردهاند عقب تختروان وي هستند و گماشتن سربازان سياهپوست براي اين كه اسكورت فرعون باشند در آن روز يك اشتباه بزرگ بود براي اينكه در بين تماشاچيان كسي وجود نداشت كه در واقعه كشتار و چپاول طبس از سربازان سياهپوست آسيب نديده باشد. هنوز روي صورت زنها اثر اشك بنظر ميرسيد و جراحات مردها التيام نيافته بود و بسياري از مردم خانه نداشتند زيرا سياهپوستان خانههاي آنان را سوزانيدند. فرعون در آن روز تاج دو طبقه بر سرداشت و طبق رسوم ديرين دستها را روي سينه متقاطع كرده بود و در يك دست او چوگان و در دست ديگر شلاق كه از علائم سلطنتي و قدرت است ديده ميشد. و فرعون مانند يك مجسمه تكان نميخورد زيرا در مواقع رسمي كه فرعون از وسط مردم ميگذرد نبايد تكان بخورد. سربازها وقتي فرعون را ديدند نيزهها را بلند كردند و فرياد شادي برآوردند و درباريها و اغنياء هم مثل سربازها فرياد زدند ولي اين فريادها در وسط سكوت و برودت مردم شبيه بصداي مگسي بود كه در يك روز زمستان وزوز كند. آنهائيكه فرياد شادي ميزدند وقتي متوجه شدند كه مردم سكوت خود را نشكستند شرمنده گرديدند و دهان بستند. آنوقت اخناتون فرعون مصر برخلاف رسم ديرين كه مقرر ميدارد فرعون بين مردم مثل مجسمه بيحركت باشد دستها را از روي سينه برداشت و چوگان و شلاق را بحركت در آورد تا بمردم سلام بدهد. يكمرتبه مردم لرزيدند و صدائي مثل صداي طوفان از خلق برخاست و فرياد زدند آمون را ميخواهيم... آمون خداي ماست... آمون پادشاه خدايان است. غريو مردم طوري شديد شد كه پنداري تمام سنگها و خشتهاي طبس بفرياد در آمدند و جمعيت بانك ميزد: آمون را ميخواهيم... اي فرعون كذاب... براي چه خداي ما را سرنگون كردي. طوري حاملين تختروان فرعون از اين صداها ترسيدند كه توقف كردند ولي افسران آنها را براه واداشتند و تختروان بسوي درب معبد جديد بحركت در آمد. در آنوقت مردم با نعرههاي مخوفتر از غرش شيرها بحركت در آمدند و راه عبور تختروان فرعون را سد كردند. و بعد طوري اوضاع درهم و برهم شد كه معلوم نبود چه كساني در كجا ميجنگند. تا آنجا كه چشم من كار ميكرد و ميتوانستم ببينم مشاهده ميشد كه بين مردم و سربازهاي سياه و سفيد پيكاري در گرفته كه بسيار بيرحمانه بود. سربازها با نيزه و شمشير مرد و زن را بقتل ميرسانيدند و مردم با كارد و سنگ و چوب بجان سربازهاي سفيد و سياه افتاده بودند و بمحض اينكه سربازي بچنگ آنها ميافتاد در دم بقتل ميرسيد. ولي هيچ كس بطرف فرعون سنگ نميانداخت زيرا فرعون مثل اسلاف خود از خورشيد بوجود آمده بود و كسي جرئت نميكرد كه حتي فكر انداختن سنگ بطرف فرعون را در خاطر بپروراند. من ديدم كه فرعون درون تختروان برخاست و بدون توجه بشان و شخصيت خود خطاب بسربازها فرياد زد دست نگاه داريد مردم را قتلعام نكنيد ولي سربازها طوري سرگرم جنگ و خونريزي بودند كه صداي فرعون را نميشنيدند. فرعون كه ميدانست هيچگونه خطر او را تهديد نميكند براي اينكه كسي عليه او سوء قصد نخواهد كرد بدون وحشت منظره جنگ بين مردم و سربازان را ميديد. يك لحظه فرياد آمون را ميخواهيم قطع نميشد و مردم طوري خشمگين شدند كه بطرف جايگاه مقربان و دوستان فرعون يعني آنجا كه ما نشسته بوديم حملهور گرديدند و خواستند كه ما را بقتل برسانند. هورمهب وقتي ديد كه جان همه درباريها كه بين آنها زنهاي زياد بودند در خطر است فرمان داد نفير بزنند و پس از اينكه صداي نفير برخاست ارابههاي جنگي كه در كوچههاي فرعي بودند بحركت درآمدند. هورمهب براي احتياط ارابههاي جنگي را در كوچههاي فرعي قرارداده بود كه مردم از مشاهده آنها تحريك نشوند و هم اينكه اگر اغتشاش بوجود آمد بتواند امنيت را برقرار كند. جلوي ارابههاي جنگي در ميدان كارزار پيكان و داس نصب ميكنند ولي در آنروز ارابههاي مزبور پيكان و داس نداشتند و هورمهب گفته بود كه آنها را بردارند تا اينكه مردم بقتل نرسند. ارابهها با حركت سريع و منظم آمدند و جايگاه ما را احاطه كردند و عدهاي از آنها اطراف تختروان فرعون را گرفتند و مردم خواستند مقاومت كنند ولي متوجه گرديدند كه زير ارابهها له خواهند شد و لذا راه گشودند و تختروان فرعون بحركت در آمد. ليكن وارد معبد نشد بلكه فرعون از معبد گذشت و به نيل رسيد و از تختروان فرود آمد و سوار بر زورق سلطنتي گرديد و در حالي كه كشتيهاي جنگي او را مشايعت ميكردند رفت. مردم وقتي ديدند كه فرعون نتوانست به معبد خداي جديد برود و سوار بر زورق ناپديد گرديد فريادهاي شادي بر كشيدند و رجاله بمنازل اغنياء حملهور شدند و اموال آنها را غارت كردند و زنهاي زيبا را بدون رضايت آنها مورد تجاوز قرار دادند. بطوري كه هورمهب ناچار گرديد كه يكمرتبه ديگر با سربازهاي خود در طبس بحركت در آيد و در هر محله عدهاي جلاد بگمارد و هر كس را كه در حال قتل و غارت ميديد بقتل برساند. هنگام عصر بر اثر سرهائي كه جلادان هورمهب بريدند امنيت در طبس حكمفرما شد و قبل از غروب خورشيد كلاغها و قوشها و لاشخوارها از آسمان فرود آمدند تا لاشههائي را كه در شهر بخصوص در خيابان قوچها و مقابل معبد جديد افتاده بودند بخورند. اخناتون فرعون مصر تا آن روز مقاومت جدي ملت را بچشم خود نديده، ريختن خون را مشاهده نكرده بود و بعد از مشاهده خونريزي آن روز فرعون نسبت به سكنه طبس كه آنطور مقابل خداي او مقاومت مينمايند بشدت خشمگين شد و امر كرد هر كس كه اسم آمون خداي سابق را ببرد يا شكل آمون روي ظروف منزل وي ديده شود از طبس تبعيد گردد و او را براي كار اجباري به معادن بفرستند. ولي مردم سكوت ميكردند و هيچ كس ديگري را بروز نميداد. فرعون روز بعد پرسيد كه چند نفر از پيروان آمون تبعيد شدهاند و مامورين گفتند كسي تبعيد نشده زيرا هيچكس نام آمون را بر زبان نميآورد فرعون گفت پس اينها كه ديروز فرياد ميزدند كه آمون را ميخواهيم كه هستند؟ آيا آنها را دستگير نميكنيد و به معادن نميفرستيد؟ مامورين ميگفتند كه ديروز شماره مردم بقدري زياد بود كه ما نتوانستيم آنها را بشناسيم و نميدانيم چه كساني خداي دروغي را ميخواستند. آنوقت فرعون از فرط خشم دستوري صادر كرد كه بسيار مايه تاسف من شد. زيرا امر كرد كه هركس يك نفر را كه پيرو آمون ميباشد معرفي كند حق دارد كه اموال او را تصاحب نمايد با اين وصف افراد شريف حاضر نشدند كه پيروان را بمامورين دولت بروز بدهند و در عوض يك عده دزد و بعضي از غلامان براي اينكه اموال مردم را تصاحب نمايند افرادي را بعنوان اينكه به آمون عقيده دارند بمامورين دولت بروز دادند و مامورين هم فوري آنها را جهت كار اجباري به معادن فرستادند و دزدها و غلامان اموال آن اشخاص را متصرف شدند. در حالي كه این ستمگری در طبس ادامه داشت در شب سوم بعد از واقع معبد جدید هنگامی که من در منزل خوابیده بودم از کاخ فرعون یک تختروان برای من فرستادند و مرا احضار کردند. و من وقتی وارد کاخ شدم دانستم مرضی که گاهی بر فرعون مستولی می شود باز عود کرده و عدهای از اطباء که از دارالحیات آمده بودند آن جا هستند. معلوم شد اطباء بیم داشتند که فرعون را معالجه کنند مرا احضار کردند تا اینکه من نیز شریک معالجه باشم و مسئولیت مداوای فرعون بیشتر تقسیم شود و از آن گذشته من چون سرشکاف سلطنتی یعنی پزشک مخصوص فرعون شده بودم حضور مرا ضروری میدانستند. من به فرعون نزدیک شدم و نبض او را گرفتم و دیدم که نبض ضعیف شده و انگشتهای دست و پای اخناتون سرد است بعد پلک چشمهای او را بلند کردم ولی مشاهده نمودم که چشمها دارای حیویت و درخشندگی است و اثر مخصوص چشمهای کسانی که بحال احتضار در میآیند در آن دیده نمیشود. و باطباء گفتم باید قدری خون فرعون را جاری کرد تا اینکه بحال بیاید. اطبای دارالحیات گفتند ما نمیتوانیم این مداوا را تجویز کنیم برای این که فرعون لاغر اندام و کم خون میباشد و اگر خون او را جاری نمائیم خواهد مرد. من گفتم اگر این حال اغماء ادامه پیدا کند فرعون فوت خواهد کرد برای اینکه رفته رفته نبض او ضعیفتر خواهد گردید تا بمیرد. ولی باید طوری خون او را جاری کنیم که وی بعد از این که بحال آمد متوجه نشود که خونش را گرفتهاند. اطبای دارالحیات گفتند که آیا مسئولیت این کار را قبول میکنی؟ گفتم بلی قبول میکنم زیرا یقین دارم ادامه این اغماء خطرناک است. اطباء گفتند هرچه میخواهی بکن. من سوزن خود را از جعبه وسائل طبابت در آوردم و در آتش نهادم و پس از اینکه از آتش خارج کردم و سوزن سرد شد آن را در رگ فرعون فرو کردم و خون جستن کرد و چند لحظه دیگر فرعون دهان باز نمود و نفسی عمیق کشید و من بزودی جلوی خون را گرفتم و دست فرعون را بستم و ظرفی را که در آن خون بود پنهان کردم. فرعون بطور کامل بهوش آمد و برخاست و نشست و همینکه اطبای دارالحیات را دید بخاطر آورد که دارالحیات در معبد آمون است و بمناسبت نفرتی که نسبت به آمون داشت امر کرد که اطبای مزبور را از کاخ سلطنتی اخراج نمودند. پس از اینکه رفتند فرعون گفت سینوهه برو و به کشتیهای من اطلاع بده که آماده حرکت باشند و به پاروزنان اطلاع بدهند که من قصد مسافرت دارم. از او پرسیدم بکجا میخواهی بروی. گفت من دیگر در این شهر زندگی نخواهم کرد و با کشتیهای خود براه میافتم و آنقدر میروم تا این که بجائی که مناسب برای ساختن یک شهر جدید باشد برسم و در آنجا شهری نو خواهم ساخت و در آن شهر سکونت خواهم کرد و دیگر قدم بطبس نخواهم گذاشت زیرا سکنه این شهر پیرو آمون خدای کذاب و باطل هستند و رفتار آنها مقابل معبد آتون برای من فراموش شدنی نیست و من یقین دارم که در هیچ دوره اجداد من در مصر اینطور مورد حق ناشناسی سکنه طبس قرار نگرفتهاند. این است که تو باید بروی و به هورمهب اطلاع بدهی که من همین امشب از طبس با کشتی حرکت خواهم کرد و هر کس که مرا دوست میدارد با من خواهد آمد. هورمهب فرمانده ارتش مصر که وسائل حرکت فرعون را فراهم میکرد بمن گفت سینوهه اینطور بهتر است زیرا هم سکنه طبس بآرزوی خود میرسند و آنچه میخواهند بدست میآورند و هم فرعون آنچه میخواهد میکند بدون اینکه جنگ در بگیرد. اخناتون بقدری عجله داشت که از طبس خارج شود که صبر نکرد تا خانواده سلطنتی برای حرکت آماده گردند و گفت من میروم و آنها از عقب بیایند و سوار کشتی خود شد و هورمهب یک عده از سفاین جنگی را را مامور مشایعت و محافظت او نمود. من هم با فرعون رفتم و در با طن با این مسافرت موافق بودم زیرا میدانستم که تغییر آب و هوا برای او مفید است. ما رو بطرف شمال و پشت به طبس به تبعیت جریان نیل براه افتادیم و قدری که از طبس دور شدیم بادبانهای ارغوانی کشتی فرعون را افراشتند که بر سرعت حرکت بیفزایند. و طولی نکشید که دیوارها و کاخها و ستونهای سنگی طبس (مقصود ستونهائی است که عمود بر زمین نصب میکردند و از روی سایه آنها حساب روز را نگاه میداشتند – مترجم) و کوههای سهگانه آن از نظر ناپدید شد ولی یادگار پایتخت مصر با ما بود چون گاهی تمساحهای نیل در آب بحرکت در میآمدند و دمهای بلند و نیرومند آنها تکان میخورد و معلوم میشد که مشغول خوردن لاشه هائی هستند که رود نیل از طبس میآورد. و بعضی از آن لاشه ها چون روی آب قرار گرفته بود متعفن گردیده، بوئی کریه در فضا پراکنده میکرد و در اطاق فرعون واقع در کشتی بخور میسوزانیدند تا این که بوی مکروه از بین برود. بعد از ده روز به منطقهای رسیدیم که دیگر لاشه وجود نداشت و فرعون از اطاق خود بیرون آمد و روی صحنه قرار گرفت و به تماشای سواحل نیل مشغول گردید. زمین در دو طرف شط زرد رنگ بود و روستائیان محصول مزارع را جمع آوری میکردند و به قریه میبردند و دام را لب شط میآوردند که آب بنوشند و شبانان نی میزدند. وقتی مردم کشتی فرعون را میدیدند از قراء واقع در دو طرف شط با شاخههای درخت نخل میدویدند و شاخهها را تکان میدادند و فریاد میزدند و شادی مینمودند. فرعون از مشاهده آن مردم سرخوش و با نشاط طوری مسرور گردید که میخندید و گاهی امر میکرد که کشتی متوقف شود و به ساحل میرفت و با روستائیان صحبت میکرد و دست را بطرف زنها و اطفال تکان میداد. گاهی در ساحل نیل گوسفندها به فرعون نزدیک میشدند و دامان جامه او را میبوئیدند یا این که وی را میلیسیدند و فرعون مثل اطفال خرسند میشد و میخندید. من از تغییر روحیه اخناتون خوشوقت بودم ولی از یک عمل وی رضایت نداشتم و آن اینکه وی میگفت آتون خدای او خورشید است و در صحنه کشتی مینشست و صورت و بدن را مقابل خدا قرار میداد ولی این خدا در فصل تابستان مصر خطرناک میشود و انسان را از فرط گرما بیمار مینماید. فرعون هم بر اثر این که زیاد مقابل آفتاب قرار میگرفت دچار تب شد و چشمهایش برق میزد ولی شبها حال او بهتر میگردید و در صحنه کشتی مینشست و ستارگان را مینگریست و بمن میگفت که من تمام اراضی خدای سابق را بین زارعینی که زمین ندارند و تا امروز باندک ساختهاند تقسیم خواهم کرد تا این که بتوانند بیشتر گندم تولید کنند و گاوها و گوسفندان زیاد تربیت نمایند و آنقدر غذا بخورند که فرزندان آنها فربه و زنهای آنان زیبا شوند و دیگر نسبت بهم کینه نداشته باشند. خدای من آتون تفاوت فیمابین غنی و فقیر را از بین خواهد برد و کاری خواهد کرد که دیگر غلامان مجبور نباشند که برای خوردن غذا تمام عمر برای ارباب زحمت بکشند. سینوهه من از طبس خارج شدم برای این که میدانم طبس شهری است که در آنجا تفاوت های بزرگ بین غنی و فقیر هست و عدهای کثیر از مردم که فقیر هستند مجبورند بعنوان کارگر و غلام تمام عمر برای اغنیاء کار کنند و پیوسته فقیر و گرسنه باشند و هرچه زحمت میکشند نتیجهاش عاید اغنیاء گردد. من از طبس که سکنه آن خدای سابق را میپرستند نفرت دارم زیرا خدای کذاب سابق خواهان بدبختی و گرسنگی فقراء و تقویت اغنیاء بود و تمام مقررات خود را طوری وضع میکرد که توانگران سال به سال غنیتر شوند و فقراء در بدبختی و گرسنگی باقی بمانند. من میدانم که از سکنه شهر طبس نباید انتظار داشت که دست از خدای قدیم بکشند زیرا آنها لذت ثروت و تنپروری را که ناشی از عقیده به خدای قدیم بود دریافتهاند و امیدواری من فقط باطفال و جوانان است زیرا فقط آنها هستند که میتوانند به آتون عقیده داشته باشند و بهار آینده ملت مصر را بوجود بیاورند وقتی کودک و جوان از کودکی و جوانی عقیده به آتون را فرا گرفت دیگر حاضر نیست که به آمون معتقد شود و بعد از اینکه بزرگ شد غیر از آنون کسی را نمیشناسد. من برای اینکه کودکان و جوانان را به آتون معتقد کنم قصد دارم که آموزگاران سابق را از مدارس برانم و بجای آنها آموزگارانی جدید وارد مدارک کنم و نیز مصمم هستم که خط مصر را تغییر بدهم زیرا یکی از عوامل موثر تفاوتی که بین غنی و فقیر هست خط مصری میباشد. من فکر کردهام که برای نوشتن لزومی ندارد که ما شکل هر چیز را بکشیم بلکه میتوانیم بطریقی دیگر آنچه میخواهیم بنویسیم. خط امروزی مصر خطی است بسیار دشوار و فقراء نمیتوانند سالها برای فرا گرفتن این خط تحصیل کنند و فقط اغنیاء از عهده تحصیل بر میآیند و بهمین جهت اغنیاء چون دارای سواد هستند نسبت به فقراء مزیت دارند. ولی وقتی خط آسان شد همه میتوانند بخوانند و بنویسند و اغنیاء سواد داشتن را وسیله برتری نسبت به فقراء نخواهند کرد. من از این حرف فرعون وحشت کردم برای اینکه میدانستم که خط جدید چگونه است و اطلاع داشتم که خط مزبور آسان ولی زشت است و همه کاتبین از آن نفرت دارند. و بفرعون گفتم این کار را نکن و خط مصر را تغییر نده. فرعون گفت برای چه؟ گفتم برای اینکه تمام قوانین خدایان مصری با این خط نوشته شده و این یک خط مقدس میباشد فرعون گفت خط جدید هم وقتی متداول گردید و مردم با آن قوانین خدایان را نوشتند یک خط مقدس میشود. گفتم تغییر خط مصر یک ضرر دیگر دارد؟ فرعون پرسید ضررش چیست؟ گفتم اگر فرا گرفتن خط آسان شود بطوری که هر کس بتواند باسواد گردد دیگر کسی با دستهای خود کار نخواهد کرد و اراضی بدون کشت و زرع میماند و معادن استخراج نخواهد گردید. و آنوقت این خط آسان برای ملتی که از گرسنگی خواهد مرد چه فایده خواهد داشت؟ چشمهای فرعون بعد از شنیدن این حرف برق زد و گفت سینوهه من از طبس خارج شدم برای اینکه از مردمی که طرفدار رسوم مندرس خدای قدیم هستند بگریزم و اینک میبینم که یکی از پیروان رسوم و عقاید کهنه در کنار من است. سینوهه تو حقیقت را نمیبینی ولی من طوری بینا هستم که حقیقت را از ماورای سالهای آینده مانند این که درون آب زلال را ببینم مشاهده میکنم. وقتی همه مردم باسواد شدند همه با دست کار خواهند کرد و مثل یک عده برادر کارهای دستی مثل کشت و زرع و استخراج معدن و صنعت و بازرگانی را بین خود تقسیم خواهند نمود. در دنیائی که خدای من آتون بوجود خواهد آورد کینه وجود نخواهد داشت و در آن جهان کسی نان از دست دیگری نخواهد گرفت بلکه هر کس نان خود را با دیگری تقسیم خواهد نمود. در آن جهان که همه باسواد و دانشمند هستند تفاوت بین غنی و فقیر از بین میرود و نه غنی وجود خواهد داشت نه فقیر زیرا کسی نمیتواند بعنوان اینکه بر دیگری رجحان دارد او را کارگر یا غلام خود کند و هیچ کس بدیگری نخواهد گفت برو ای سریانی کثیف یا برو ای سیاهپوست متعفن برای اینکه هر کس دیگران را برادر خود میداند. و چون غنی و فقیر نیست و کینه وجود ندارد جنگ بوجود نخواهد آمد. فرعون هنگام ادای این کلمات طوری هیجان داشت که تولید وحشت میکرد و من فهمیدم که باز دچار صرع شده و او را روی حصیر در عرشه کشتی خوابانیدم و یک داروی مسکن بوی خورانیدم که آرام بگیرد. ولی بعد از این که فرعون دراز کشید و آرام گرفت من متوجه شدم که گرچه اخناتون گاهی دیوانه میشد ولی دیوانگی او مسری است و من تحت تاثیر اظهارات او قرار گرفتهام. زیرا من ملل بسیار را مشاهده کرده بودم که بالاخره تمام ملل بهم شبیه هستند. و من شهرهای بسیار را از نظر گذرانیده فهمیده بودم که بالاخره تمام شهرها بهم شبیه است. و اختلاف بلندی و کوتاهی دیوارها و رنگ عمارت سبب اختلاف شهرها نمیشود. من طبیب هستم و در نظر یک طبیب بیمار مصری و بیمار سریانی و ناخوش سیاهپوست یکی است و هیچ یک بر دیگری مزیت ندارد و وظیفه پزشک این است که هر سه را معالجه کند. چون اینها را میدانستم تحت تاثیر گفتههای فرعون قرار گرفتم و بخود میگفتم گرچه این مرد دیوانه است و دیوانگی او بدیگران سرایت میکند ولی این جنون مسری وقتی بانسان سرایت کرد تولید لذت مینماید. در اعماق خود حس مینمودم که فرعون یک حقیقت بزرگ را بر زبان میآورد و گرچه حقیقت او در دنیای زمینی قابل اجراء نیست و فقط در دنیای مغرب (دنیای مغرب در مصر مسکن اوات و هم دنیای زندگی جاوید بود – مترجم) میتوان آنرا اجراء کرد ولی باید تصدیق نمود که اگر نوع بشر بتواند آنطور زندگی کند و تفاوت غنی و فقیر از بین برود بسعادت سرمدی خواهد رسید. من میدانستم که قبل از فرعون اخناتون هیچ کس حقیقتی آن چنان بزرگ و درخشنده نگفته و بعد از او هم کسی نخواهد آمد که بتواند حقیقتی آنطور برجسته بیان نماید. من میفهمیدم چون خودخواهی اغنیاء و جهل فقراء حاضر برای قبول حقیقت فرعون نیست خونهای زیاد جاری خواهد شد (همانطور که در طبس جاری گردید) و شاید دولت با عظمت مصر از بین برود. ولی آنچه فرعون میگوید چیزی است که کسی قبل از او نگفته و بعد از وی هم نخواهد گفت و اگر بگوید تقلید از اخناتون است. بعد در حالیکه ستارگان را مینگریستم بخود گفتم سینوهه تو مردی هستی که نمیدانی از کجا آمدهای و پدر و مادرت چه کسانی بودند. بعد از اینکه بزرگ شدی شنیدی که مرد و زنی که آن مرد طبیب فقرای طبس بود تو را که زن او روی آب نیل در سبدی یافته بود به فرزندی پذیرفتند و بزرگ کردند. تاکنون هم تو پزشک فقرای طبس بودی و بدون توقع زر و سیم آنها را معالجه میکردی. پس اگر حقیقت خدای جدید فرعون توسعه بهم برساند و تفاوت غنی و فقیر از بین برود تو زیان نخواهی دید. در این صورت چرا از حقیقت خدای جدید فرعون طرفداری نمیکنی و اخناتون را تشویق نمینمائی که این حقیقت را در کشور بموقع اجراء بگذارد. تو سینوهه میدانی کاری که فرعون میخواهد بکند در هیچ کشور قابل اجراء نیست و در هیچ جا نمیتوان تفاوت بین غنی و فقیر و ارباب و غلام و کارفرما و کارگر را از بین برد. لیکن شاید چون مصر کشوری است ثروتمند و دارای زمینهای بسیار حاصل خیز بتواند که محل اجرای این حقیقت شود و هرگاه این حقیقت در مصر مجری گردد بی شک از این جا بتمام دنیا سرایت خواهد کرد و در همه جا تفاوت بین غنی و فقیر و ارباب و غلام از بین میرود. و آنوقت یک سال جدید در دنیا آغاز خواهد شد. (مصریها اولین ملتی هستند که فهمیدند که زمین که دور کره خورشید میگردد هر بیست و هفت هزار سال بمقابل ستارهای مخصوص قرار میگیرد و این دوره بیست و هفت هزار ساله را سال جهانی میخواندند – مترجم). من فهمیدم که در هیچ موقع فرصتی این چنین در دسترس انسان قرار نگرفته که بتواند خود را برای همیشه سعادتمند کند چون هرگز یک فرعون طرفدار این حقیقت که باید تفاوت بین غنی و فقیر و ارباب و غلام و کارگر و کارفرما از بین برود نشده است. و شاید در آینده غلامان و مزدوران در صدد بر آیند که تفاوت بین فقیر و غنی را از بین ببرند ولی کسی توجهی بحرف آنها نخواهد کرد. و اگر هم توجهی بکند حرف آنها بصورت عمل در نخواهد آمد. زیرا اغنیاء قوای غلامان و مزدوران را نابود خواهند کرد. ولی وقتی فرعون مصر اخناتون بگوید که باید تفاوت بین غنی و فقیر از بین برود چون نفوذ کلام و قدرت جنگی و زر و سیم دارد ممکن است که حرف خود را به کرسی بنشاند و تفاوت بین افراد را از بین ببرد. و نباید این یگانه فرصت را برای تامین سعادت نوع بشر از دست داد زیرا محال است که بعد از این در مصر یا در سوریه و بابل پادشاهی بوجود بیاید که خود بخواهد تفاوت غنی و فقیر را از بین ببرد. من کنار کشتی ایستاده چشم به ستارگان آسمان دوخته در این فکر بودم و از سواحل نیل بوی مزارع گندم که رسیده بودند بمشام میرسید. یکمرتبه بیاد کاپتا غلام سابق خود که اینک در طبس صاحب میکده دم تمساح و سرمایهدار است افتادم و فکر کردم که هرگاه در این جا بود و گفته فرعون را می شنید چه میگفت؟ با اینکه کاپتا حضور نداشت من میدانستم که وی بعد از شنیدن اظهارات فرعون چه بر زبان میآورد. او میگفت سینوهه فرض میکنیم که فرعون توانست تفاوت بین غنی و فقیر را از بین ببرد و همه مردم باسواد شدند و دیگر نه ارباب بود و نه غلام و نه کارفرما نه کارگر و همه برادروار شروع به کشت و زرع و صنعت و تجارت کردند... آیا بعد از آن تمام بدبختیهای بشر از بین خواهد رفت و دیگر کسی از دسترنج دیگری ثروتمند نخواهد شد. در آن روز باز عدهای از افراد بشر باهوش خواهند بود و دستهای احمق... جمعی محیل خواهند شد و برخی ساده و آنهائی که باهوش و محیل هستند کیسه احمقها و افراد ساده را خالی خواهند کرد یا به لطائفالحیل آنها را وادار خواهند نمود که برایشان کار کنند و همواره اینطور بوده و بعد از این نیز چنین خواهد بود. زیرا انسان اگر بتواند دیگری را فریب بدهد محال است که از فریب دادن او خودداری نماید و شخصی که میتواند به سایرین ضرر بزند ضرر خواهد زد و در بین ابنای بشر کسانی قادر به ضرر زدن و اذیت کردن و فریب داد نیستند که مرده باشند. همین فرعون تو که میخواهد تفاوت بین غنی و فقیر را از بین ببرد ببین با مردم چه کرده است؟ از این حقیقت که فرعون و خدای او طرفدارش هستند تا امروز فقط چند نوع از جانوران استفاده کردهاند مثل کلاغها و قوشها و مرغان لاشخوار و تمساحهای رود نیل و دیگران غیر از ضرر ندیدهاند. ولی با این که میدانستم که اگر کاپتا حضور میداشت ایراد میگرفت از روز بعد وقتی فرعون راجع بخدای خود و حقیقت او با من صحبت مینمود من با نظریهاش موافقت میکردم و او خوشوقت میگردید. در روز پانزدهم بعد از خروج از طبس کشتی فرعون به سرزمینی رسید که بهیچ خدا تعلق نداشت. زمین مزبور در سواحل نیل مسطح بود و قدری دورتر تپههائی وجود داشت که درخت نداشتند. چند شبان در آن جا کنار روزخانه مشغول چرانیدن گوسفندان خود بودند. در آنجا فرعون از کشتی خارج شد و آن زمین را بتصرف خدای آتون در آورد و گفت در این جا شهری خواهم ساخت و نام آن را شهر افق آتون میگذارم. (شهر افق آتون در زبان فارسی در موقع تلفظ ثقیل است ولی در معنای اسامی تاریخی نمیتوان تغییر داد و باید بعین ذکر کرد در ضمن بیفایده نیست بگوئیم که حرف نون و حرف میم در بعضی از السنه اروپائی قریبالمخرج است بعضی از مورخین اروپائی به تصمیم یونانیهای قدیم آتون خدای مصری را آتوم خواندهاند – مترجم). بعد از کشتی فرعون کشتیهای دیگر که در عقب او بودند بساحل رسیدند و سرنشینان آنها پیاده شدند. فرعون معماران خود را فرا خواند و گفت در این جا باید یک شهر بوجود بیاید و بهر یک از کسانی که با او بودند قطعه زمینی را جهت ساختن خانه واگذار کرد. در آن شهر طبق نقشه اخناتون میباید پنج خیابان از شمال به جنوب و پنج خیابان از شرق به غرب بوجود بیاید. در هر نقطه از زمین خانهای ساخته میشد که شبیه بمنازل مجاور بود و طبق دستور فرعون ارتفاع هیچ خانه نباید از منازل دیگر تجاوز نماید و در هر خانه شماره اطاقها و محل اطاقها جهت طبخ غذا متشابه میشد. فرعون میخواست که در آن شهر همه خود را متساوی با دیگران بدانند و از شهر آتون متشکر باشند که این مساوات را برای آنها بوجود آورده است. ولی وقتی شهر ساخته میشد من میشنیدم که هیچ یک از آنها که مشغول ساختن هستند از آتون تشکر نمیکند و بر عکس او و فرعون را مورد لعن قرار میدهد که چرا فرعون او را از طبس به سرزمینی آورده که در آنجا نه آبادی وجود داشت و نه میخانه. هیچ زن از خانهای که برای زندگی او و شوهر و فرزندانش میساختند راضی نبود زیرا هر زن میخواست که بتواند مقابل خانه خود آتش بیفرزود و غذا طبخ کنند در صورتی که در خانههای شهر جدید اجاقها را در داخل خانه قرارداده بودند. آنهائی که در طبس در کف اطاقهائی که از دای بود (دای یک کلمه فارسی و به معنای گل کوبیده شده و سفت است – مترجم) میخوابیدند وقتی دیدند که در منازل شهر جدید کف اطاقها با آجر مفروش میشود اظهار عدم رضایت کردند و گفتند آجر بر اثر سائیده شدن مبدل به غبار میگردد و تولید زحمت میکند. و نیز از خاکرست (رس) سرزمین مزبور اظهار عدم رضایت مینمودند و اظهار میکردند که این خاک بعد از این که سفال شد درز بر میدارد و میشکند. و سکنه خانههای آن شهر میخواستند مقابل خانه خود سبزی بکارند ولی فرعون سبزیکاری در شهر را قدغن کرده بهر خانواده یک قطعه زمین در خارج از شهر داده بود که در آنجا مبادرت بکشت سبزی نمایند. ولی سکنه شهر شکایت میکردند که اراضی آنها با رود نیل فاصله دارد و آوردن آب نیل به کشتزار مشکل است. و زنها در وسط خیابانهای شهر جدید طنابهائی از یک طرف بطرف دیگر بستند و رختهای شسته را روی طنابها میانداختند که خشک شود و فرعون این عمل را ممنوع کرده بود. فرعون گفته بود که سکنه منازل نباید بز و گوسفند را در منازل تازهساز نگاه دارند ولی زنها باین گفته اعتنا نمیکردند و بز و گوسفند را در منازل تازه ساز نگاه میداشتند. ولی رفته رفته به شهر جدید انس گرفتند و گرچه طبس را فراموش ننمودند ولی من متوجه بودم که اگر به آنها گفته میشد که بطبس بروند حاضر به مراجعت نمیگردیدند. بعد فصل پائیز و موقع طغیان رود نیل فرا رسید. و ما تصور میکردیم بمناسبت طغیان نیل فرعون به طبس مراجعت خواهد کرد ولی او در کشتی خود باقی ماند و از آنجا امور ساختمان شهر افق آتون را مورد نظارت قرار میداد. هر سنگی که روی سنگ دیگر نصب میگردید سبب خوشحالی فرعون می شد و من میدیدم که وقتی میبیند خانهای در شرف اتمام است میخندد. فرعون قسمتی از زر و سیم را که از معبد آمون به غنیمت برده بود صرف ساختمان شهر افق آتون کرد و تمام اراضی خدای سابق را بین فقرائی که مایل بودند کشاورزی کنند تقسیم نمود. اخناتون برای اینکه بازرگانان طبس را در فشار قرار بدهد کالای تمام کشتیهائی را که بطرف قسمت علیای رود نیل و شهر طبس میرفتند خریداری کرد و طوری برای اتمام شهر جدید شتاب مینمود که بهای سنگ و چوب گران شد و اگر مردی در صدد بر میآمد که از اولین آبشار رود نیل واقع در جوار جنگلهای بزرگ فقط یکمرتبه الوار را بشهر افق آتون بیاورد توانگر میشد. عدهای کثیر از کارگران بشهر آتون آمده کنار نیل در کلبههائی که با نی ساخته میشد منزل میکردند و از صبح تا شام خشت میزدند و آجر میپختند و معابر را تسطیح مینمودند و جدول برای آبیاری میساختند. بعد از خاتمه طغیان نیل هزارها درخت سایهگستر و درختهای میوهدار را از اطراف آوردند و در شهر جدید کاشتند و بعضی از آن درختها سال بعد میوه دادند و خود فرعون از آن درختها میوه چید. در حالی معمارها و بناها و کارگران مشغول کار بودند و کشتی ها سنگ و الوار میآوردند من هم خیلی کار داشتم زیرا هنوز زهکشی اراضی شهر جدید خاتمه نیافته بود و کارگران بر اثر وجود آبهای راکد و باتلاق بیمار میشدند. و یکی از کارهای مفید که انجام گرفت ساختمان اسکله کنار شهر بود و وقتی اسکله تمام شد باربران شط از خطر تمساحها مصون گردیدند. قبل از اینکه اسکله ساخته شود باربران مجبور بودند که وارد آب شوند تا اینکه بتوانند که محموله کشتیها را به ساحل برسانند و یکمرتبه فریاد یکی از آنها بر میخاست و دیگران میفهمیدند که یک تمساح به آن باربر بدبخت حملهور شده است. مشاهده منظره باربری که نیمی از بدن او در دهان تمساح جا گرفته خیلی وحشتآور میباشد و قبل از اینکه بتوانند بکمک باربر مزبور بروند تمساح او را زیر آب میکشید تا اینکه در سوراخی جا بدهد و پس از اینکه لاشه باربر متعفن شد او را بخورد. این بود که ناچار شدند که عده ای از شکارچیان تمساح را از مصب رود نیل بیاورند و به آنها زر بدهند تا اینکه خطر تمساحها را از بین ببرند و آنها در مدتی کم تمساحها را معدوم کردند معهذا تا وقتی اسکله باتمام نرسید خطر حمله تمساحها بکلی از بین نرفت. من شنیدم تمساحهائی که در شهر افق آتون دیده شدند همانها هستند که از طبس کشتی فرعون را تعقیب کردند زیرا پیشبینی مینمودند که باز طعمههای لذیذ نصیبشان خواهد شد. من نمیتوانم بفهمم تمساح چگونه میتواند بین حرکت کشتی فرعون از طبس و وصول به شهر افق آتون و تحصیل طعمه رشته ارتباط پیدا کند. ولی از بسیاری شنیدهام که تمساح جانوری است باهوش و عاقل. بهمین جهت بعد از این که شکارچیان آمدند و شروع بصید تمساحها نمودند آن جانوران وحشتآور ترجیح دادند که از شهر افق آتون بروند و اگر عاقل نبودند آن منطقه را تخلیه نمیکردند و کوچ کردن آنها از آنجا دلیل بر عقل جانور مزبور است چون فهمیدند که اگر توقف نمایند همه بقتل خواهند رسید. لیکن پس از تخلیه شهر افق آتون راه شهر طبس را پیش گرفتند چون شاید میدانستند که هنوز مرکز فرماندهی هورمهب در طبس است و یحتمل باز لاشههای مقتولین از آن شهر خارج گردد و متورم شود و روی آب نیل بحرکت ادامه بدهد. پس از اینکه آبهای نیل بعد از طغیان عقب رفت هورمهب فرمانده ارتش مصر که از طرف فرعون مامور شده بود که ارتش را منحل کند و سربازان سیاهپوست و شردن را مرخص نماید (ولی من میدانستم که در اجرای امر فرعون مسامحه مینماید) وارد شهر افق شد. هورمهب از این جهت ارتش را منحل نمیکرد که میدانست سوریه خواهد شورید و مصر برای خاموش کردن آتش شورش در سوریه احتیاج بقشون دارد. ولی فرعون عقیده به شورش سوریه نداشت و میگفت سوریه نخواهد شورید و بهتر این است که سربازان سیاهپوست و شردن که خیلی در مصر مورد نفرت هستند مرخص شوند و بولایات خود بروند و مردم دیگر آنها را نبینند. از روزی که هورمهب وارد شهر افق شد هر دفعه که لزوم حفظ ارتش را نزد فرعون مطرح میکرد صحبتی باین مضمون بین آن دو نفر میشد. هورمهب میگفت وضع سوریه خیلی وخیم است و مصریها در آنجا ضعیف هستند و اگر شورش شروع شود مصریهای سوریه در روز اول نابود خواهند شد و تو باید قشون داشته باشی که بتوانی جلوی شورش سوریه را بگیری. اخناتون جواب میداد آیا تو اشکال کاخ مرا در این شهر دیدهای؟ و آیا میدانی که نقاشان اشکالی شبیه به تصاویر کرت روی دیوارهای من کشیدهاند. اگر تو اشکال کاخ مرا ببینی مشاهده میکنی که طوری کشیده شده که تصور مینمائی که ماهیها در آب مشغول شناوری هستند و مرغابیها در هوا پرواز مینمایند. و اما در خصوص سوریه من عقیده ندارم که در آنجا شورش بر پا شود زیرا برای تمام سلاطین سوریه صلیب حیات فرستادهام و پادشاه کشور آمورو در سوریه بقدری با من دوست میباشد که یک معبد برای آتون ساخته است. و آیا طاق بزرگ آتون را که من مقابل کاخ خود ساختهام دیدهای. (ساختن طاق نصرت که از دوره رومیها بافتخار فاتحین متداول شد ابتکار رومیها نبود بلکه آنها این رسم را از مصر و کرت آموخته بودند و در مصر و کرت بافتخار خدایان طاق میساختند – مترجم). من بتو میگویم که برو و این طاق را ببین زیرا قابل دیدن است و معماران و بنایان آنرا بسیار زیبا ساختهاند ولی من نخواستم که برای ساختن طاق آتون غلامان از معدن سنگ استخراج کنند و رنج ببینند و امر کردم که طاق آتون را با آجر بسازند. هورمهب میگفت من هر وقت که وارد کاخ تو میشوم طاق آتون را میبینم ولی از پادشاه آمورو بر حذر باش اخناتون جواب میداد من میل دارم الواحی را که وی برای من فرستاده است ببینی تا اینکه بدانی که این پادشاه چگونه مرید آتون شده و در خصوص او از من سئوالات میکند تا اینکه بیشتر به آتون معتقد گردد. هورمهب جواب می داد من برای الواح قائل باهمیت نیستم زیرا روزی که پادشاهی بخواهد شورش کند هرگونه لوح و پیمان را زیر پا میگذارد و هیچ چیز غیر از زور نمیتواند یک پادشاه را مجبور نماید که مطیع تو باشد و اینک که میخواهی من ارتش را منحل کنم لااقل موافقت کن در مرزها یک عده سرباز نگاه دارم تا این که به داخل خاک مصر تجاوز نکند. هم اکنون قبایلی که در جنوب مصر زندگی میکنند برای این که دام خود را در مراتع مصر بچرانند از مصر تجاوز مینمایند و وارد خاک کشور تو میشوند و خانههای سیاهپوستان را آتش میزنند در صورتی که این سیاهان دوست و متحد تو هستند و چون خانههای آنها نئین است زود آتش میگیرد. اخناتون جواب میداد این تجاوز قبایلی که در جنوب مصر زندگی میکنند ناشی از فقر آنهاست و اگر بتوانند در کشور خود دام را تعلیف نمایند وارد مصر نمیشوند. لیکن چون مراتع ندارند مجبورند که برای تعلیف دام وارد مصر شوند و اگر سیاه پوستانی که در جنوب مصر هستند با آنها مدارا نمایند و موافقت کنند که دام آنها در مراتع سیاهپوستان بچرند هرگز خانههای آنان آتش نخواهد گرفت. هورمهب میگفت تو بمن دستور میدهی که ارتش را منحل کنم و سربازان را مرخص نمایم تا بولایات خود بروند ولی آیا میدانی که قبل از مرخص کردن سرباز باید یک گزمه قوی در داخل مصر بوجود آورد زیرا سربازانی که مرخص میشوند تا بولایت خود برسند هزارها خانه را مورد یغما قرار میدهند و به هزارها زن بدون رضایت آنها تجاوز مینمایند. فرعون جواب میداد این گناه توست که راجع به آتون با سربازان قشون من صحبت نکردی زیرا اگر آنها آتون را میشناختند و میدانستند که وی خدای صلح و محبت است بفکر چپاول و تجاوز بزنها نمیافتادند. و امروز در این شهر چون مردم آتون را میشناسند مریتاتون دختر من به تنهائی گردش میکند و غیر از یک آهو رفیق و مستحفظ دیگر ندارد و هرگز اتفاق نیفتاده که کسی نسبت به دختر من تعدی نماید. و من عقیده دارم که علاوه بر این که سربازان باید مرخص شوند ارابههای جنگی را هم باید از بین برد زیرا وجود ارابه جنگی به سلاطین دیگر نشان میدهد که ما قصد جنگ داریم. ولی اگر ارابه جنگی نباشد میفهمند که ما بفکر جنگ نیستیم. هورمهب با تمسخر جواب میداد آیا بهتر این نیست که ارابههای جنگی را بفروشیم زیرا من فکر میکنم که پادشاه کشور آمورو در سوریه یا هاتیها حاضرند که ارابههای تو را خریداری نمایند تا اینکه روزی از آنها علیه تو استفاده نمایند. این مباحثه بین فرعون و فرمانده ارتش او چندین روز ادامه یافت ولی بالاخره هورمهب که استقامت داشت توانست فرعون را با دو چیز موافق کند یکی اینکه در مرزهای مصر ساخلو نگاه دارد و دیگر اینکه در داخل مصر یک گزمه بوجود بیاورد که حافظ امنیت داخلی کشور باشد. فرعون گفت من با این شرط موافقت میکنم گزمه بوجود بیاید که نتوان روزی چون ارتش از گزمه استفاده کرد. و برای اینکه گزمه بصورت ارتش در نیاید فرعون مقرر نمود که سلاح آنها فقط نیزه (آنهم بدون سر نیزه فلزی) باشد. هورمهب این دستور را پذیرفت ولی در همانموقع که مشغول بوجود آوردن یک گزمه برای امنیت داخلی بود که بعد ارتش را منحل و سربازان را مرخص کند دو قاصد یکی بعد از دیگری از سوریه آمد و اطلاع داد که پادشاه کشور آمورو بعد از این که شنید که در طبس بین خدای قدیم و خدای جدید جنگ در گرفته و فرعون از طبس رفته و در شهری تازه سکونت نموده شورید و در صدد بر آمد که دو شهر سوریه را که نزدیک کشور او قرار گرفته تصرف نماید و یکی از آن دو شهر مژیدو میباشد و اکنون ساخلوی مصری در شهر مژیدو دچار محاصره شده و از فرعون درخواست کمک دارد. فرعون بعد از اطلاع از این خبر به هورمهب گفت: من تصور نمیکنم که پادشاه کشور آمورو در سوریه بدون علت مبادرت به شورش کرده باشد و عقیده دارم که مامورین مصری در سوریه او را مورد اهانت قرار داده به خشم در آوردهاند و تا روزی که ندانم شورش این مرد بدون تحریک از طرف مصریان بوده اقدامی برای تنبیه وی نخوانم کرد. ولی این واقعه مرا متوجه کرد که من راجع به سوریه آنطور که باید توجه نکردهام و یادم آمد که تو هورمهب وقتی در اورشلیم بودی در آنجا معبدی برای آتون نساختی و حالا موقعی است که من در اورشلیم یک شهر برای آتون بسازم تا اینکه پایتخت سوریه شود و همین که مژیدو آرام شد در آنجا هم شهری برای آتون خواهم ساخت. زیرا مژیدو یک مرکز بزرگ بازرگانی و سر راه کاروانها میباشد و اگر در آنجا شهری برای آتون بسازیم آن شهر خیلی آباد خواهد گردید. وقتی هورمهب این جواب را از فرعون شنید طوری بخشم در آمد که دسته شلاق خود را شکست و قطعات آن را مقابل پای فرعون بر زمین انداخت و از نزد او خارج شد و بمن گفت این مرد دیوانه است و بجای اینکه ارتش بفرستد و پادشاه آمورو را سرکوب کند میگوید که قصد دارد در اورشلیم برای خدای آتون شهر بسازد و آنجا را پایتخت سوريه کند. در ایامی که هورمهب در شهر افق بود راجع به مسافرتهای من خیلی صحبت میکرد و میخواست که بداند که آیا من توانستهام که طبق توصیه او در کشورهای دیگر اطلاعات نظامی بدست بیاورم یا نه؟ وقتی من شروع به صحبت ميكردم و اطلاعات نظامي جمعآوري شده را برايش حكايت مينمودم با دقتي زياد گوش فرا ميداد و يكروز كاردي را كه در هاتي بمن داده بودند بنظرش رسانيدم و از مشاهده كارد مزبور بسيار حيرت كرد و گفت سينوهه كاردهاي مسين ما در قبال اين كارد كه ميگوئي از آهن است مانند كارد چوبي ميباشد. هورمهب سوالاتي راجع به سربازها و وسائل جنگي ملل ديگر از من ميكرد كه بنظر من كودكانه جلوه مينمود ولي بعد فهميدم كه چون هورمهب يك سرباز است آن سوالات را از من ميكند. مثلاً ميپرسيد كه وقتي سربازهاي بابل براه ميافتند آيا اول پاي چپ را بحركت در ميآورند يا پاي راست را يا اينكه ميپرسيد آيا در هاتي اسبهائي كه ذخيره ارابههاي جنگي هستند با خود ارابهها حركت ميكنند يا اينكه در قفاي آنها بحركت در ميآيند يا اين كه سوال ميكرد كه چرخ ارابههاي جنگي بابل چند شعاع دارد و آيا اطراف چرخ را با فلز پوشانيدهاند يا اينكه چرخ روپوش فلزي ندارد. يكي از چيزهائي كه خيلي مورد توجه هورمهب بود اين كه ميخواست بداند كه وضع جادهها و پلها در هاتي و ميتاني و بابل و كشورهاي ديگر چگونه است. هر روز يك كاتب ميآمد و آنچه من در خصوص بنادر و جادهها و رودها و شماره سربازان كشورهاي ديگر ميگفتم مينوشت تا هر وقت كه هورمهب بخواهد بتواند باطلاعات مزبور مراجعه كند. ولي توضيحاتي كه راجع به خدايان ملل ديگر و عمارات و مجسمهها و نقاشيها و مجاري فاضل آب و توالتهاي جالب توجه كرت كه پيوسته در آن آب جاري است، دادم مورد توجه هورمهب قرار نگرفت و گفت يك سرباز احتياجي باين گونه اطلاعات ندارد. تا روزي كه هورم هب از فرط خشم دسته شلاق خود را مقابل فرعون شكست و رفت و خواست كه از فرماندهي ارتش استعفا بدهد. ولي اخناتون كه وي را دوست ميداشت مرا نزد هورمهب فرستاد و گفت باو بگو كه بيايد تا اينكه با من آشتي كند زيرا من ميل ندارم كه وي رنجيده از من جدا شود. ليكن با اينكه فرعون و هورمهب آشتي كردند و فرعون يك شلاق ديگر باو داد هورمهب نتوانست كه فرعون را با اعزام قشون به سوريه براي سركوبي پادشاه كشور آمورو موافق كند. هورمهب كه ادامه توقف در شهر افق را بدون فايده ديد بطرف شهر ممفيس رفت تا اينكه در آنجا گزمه را جهت امنيت داخل مصر بوجود آورد زيرا ممفيس در مصر مركزيت دارد و در جائي قرار گرفته كه فاصلهاش با جنوب و شمال مصر يك اندازه است. بعد از اين كه هورمهب رفت فرعون بمن گفت سينوهه اگر آتون مقدر كرده كه سوريه از دست مصر بيرون برود همان بهتر كه اراده آتون انجام بگيرد براي اينكه تسلط مصر بر سوريه براي مصر غير از زيان نداشته است. گفتم اخناتون تا آنجا كه من بياد دارم و از ديگران شنيدهام تسلط مصر بر سوريه به نفع مصر بوده زيرا مصر از ثروت فراوان سوريه برخوردار شده و ميشود. فرعون گفت ثروت يكي از چيزهائي است كه ملت را فاسد ميكند زيرا ملت را تنپرور و تنبل و بيرحم مينمايد. ملت مصر ملتي بود زحمتكش و قانع و صبور و رحيم ولي از وقتي كه سوريه تحتاشغال مصر در آمد و ثروت سوريه وارد مصر شد مصريها تنبلي و تنپروري و عياشي و بعضي از عادات زشت را از سريانيها فرا گرفتند. ولي وقتي مصر از دست سوريه رفت ديگر مصريها گرفتار عادات ناپسند و تنبلي و عياشي سريانيها نخواهند شد. من با اينكه ميدانستم كه فرعون جنون دارد انتظار نداشتم كه اين حرف را از دهان يك پادشاه بشنوم زير يك پادشاه براي حفظ قدرت خود نيايد راضي شود كه اراضي كشورش از دست برود و باو گفتم: اي اخناتون من مدتي در سوريه بودم و در شهرهاي ازمير و مژيدو زندگي كردم و در ازمير فرمانده ساخلوي مصري يك پسر داشت كه بنام رامسس خوانده ميشد و اين پسر كه در آنموقع ده ساله بود زيباترين كودك سوريه بشمار ميآمد و پيوسته با تيله و گردونههاي سنگي بازي ميكرد ولي بيمار گرديد و او را نزد من آوردند و من فهميدم كه مبتلا بكرم معده است و او را معالجه نمودم. در مژيدو يك زن مصري بود كه هيچ مرد نميتوانست بيش از يكمرتبه صورت او را ببيند زيرا اگر دو مرتبه صورت او را ميديد حيران ميگرديد و آن زن را روزي نزد من آوردند و من ديدم كه شكمش متورم شده و بوي گفتم كه بايد شكمت را بشكافم تا اينكه بيماري تو رفع گردد. و روزي بخانهاش رفتم و شكم او را شكافتم و معالجه شد. فرعون پرسيد چرا اين حرفها را بمن ميزني؟ گفتم براي اين ميگويم كه همان پسر اكنون با ضربات شمشير و نيزه سربازان سرياني قطعه قطعه شده و آنزن زيبا بچنگ سربازان مست سوريه افتاده و آنها بدون اعتناء بفريادهاي زن مشغول تجاوز نسبت بوي هستند و آيا اين وقايع براي تو بدون اهميت است و حاضري موافقت كني كه فرزندان مصر را در سوريه بقتل برسانند و بزنهاي مصري تجاوز نمايند؟ فرعون نظري بمن انداخت و گفت سينوهه ميگوئي چه كنم؟ آيا بگويم كه چون در سوريه شورش شده و ده نفر يا يكصد نفر مصري بقتل رسيدهاند سربازان من يكصد بار يكصد سرياني را بقتل برسانند؟ آيا اگر اين كار صورت بگيرد در نظر تو يك كار صواب و عاقلانه است. مگر سريانيهائيكه براي قتل عدهاي از مصريان كشته ميشوند جان ندارند و آنها داراي زن و فرزندان نيستند؟ اگر من بدي را بوسيله بدي سزا بدهم نتيجهاي غير از بدي بوجود نخواهد آمد؟ ولي اگر سزاي بدي را نيكي بدهم گرچه ممكن است كه از آن بدي بوجود بيايد ولي بطور قطع آن بدي كمتر از آن است كه بخواهند بدي را با بدي جبران كنند. اگر تو طبيب من هستي و نميخواهي كه من از گفتههاي تو بيمار شوم راجع به اينكه بايد در سوريه از مردم بجرم قتل مصريها انتقام كشيد صحبت نكن. زيرا اين صحبت تو مرا خيلي ناراحت ميكند و در دوره خدائي آمن خون را با خون ميشستند و براي قتل يك مصري مرتكب قتل يك صد نفر از سكنه كشورهاي ديگر ميشدند. بهمين جهت كينه شديدتر ميشد براي اينكه آن يكصد نفر زن و فرزند و خويشاوندان ديگر داشتند و آنها خونخواهي ميكردند. ولي آتون ميگويد كه نبايد با خونريزي انتقام گرفت زيرا اگر در قبال قتل مرتكب قتل شوند هرگز كينه و عناد از بين نميرود. اين است كه بتو ميگويم كه ديگر در اين خصوص با من صحبت نكن و بگذار كه من با حقيقت خود بسر ببرم و بجاي كينه از طرف آتون محبت را در مردم بوجود بياورم. |
|
|
|
|
|
#35 |
|
مدیر بازنشسته
Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
|
فصل سی و دوم - شهر جدیدی که فرعون ساخت
من دیگر چیزی نگفتم ولی نمیتوانستم که صدای ضربات قوچ سر را بدروازههای شهر مژیدو نشنیده بگیرم و میدانستم که در آن شهر هر زن مصری که بدست سربازان سریانی افتاده بدون رضایت زن مورد تجاوز قرار گرفته است معهذا از این که دیوانهای را آن قدر نیک فطرت میدیدم خوشحال بودم.
من هنوز راجع بدرباریهای اخناتون که از طبس عزیمت کردند و به شهر افق آمدند چیزی نگفتهام آنها نتوانستند که باتفاق فرعون به شهر افق بیایند برای اینکه اخناتون طوری سریع از طبس حرکت کرد که دربایها موفق نشدند با وی حرکت کنند و بعد آمدند. زندگی درباریها هدفی غیز از این که پیوسته نزدیک اخناتون باشند و وقتی او تبسم مینماید آنها تبسم کنند و زمانی که مغموم می شود آنان خود را غمگین نشان بدهند. پدران آنها هم در دوره فرعونهای گذشته همین کار را میکردند و وجودشان منشاء اثری دیگر نبود و فرزندان مشاغل و عناوین خود را از پدران بمیراث بردند. با اینکه بیشتر درباریها هیچ کار انجام نمیداند دارای مشاغل رسمی بودند و شغلهای خود را با یکدیگر مقایسه مینمودند و هر کس میکوشید که نشان بدهد که شغل او بزرگتر و محترمتر از شغل دیگری است. در مواردی هم که برتری شغل یکی از درباریان فرعون نسبت بدیگری محرز بود دیگری چنین وانمود میکرد که گرچه بظاهر مقام او کوچکتر از دیگری است ولی در معنی شغل وی مهمتر و محترمتر میباشد و دوستان آن شخص هم اینطور نشان میدادند که این گفته را میپذیرند. شغلهای درباریان فرعون عبارت بود از کفشدار دربار و چتردار دربار و نانوای دربار و جامهدار دربار و شربتدار دربار و غیره و آنها در تمام عمر یک مرتبه کفش و چتر فرعون را حمل نمیکردند و یکبار برای او نان طبخ نمینمودند و یکمرتبه جام شراب را بدستش نمیدادند زیرا همه جزو رجال درباری بودند و عارشان میآمد که این کارها را بکنند. این وظائف بعهده دیگران که جزو غلامان یا خدام بودند محول میگردید و در دربار اخناتون حتی ختنهکن سلطنتی هم وجود داشت و من هم سرشکاف سلطنتی بشمار میآمدم ولی سرشکاف سلطنتی عنوان ظاهری طبیب مخصوص فرعون بود و تصور میکنم بین تمام درباریها فقط من کار میکردم برای اینکه پیوسته مواظب وضع مزاج فرعون بودم و روزی که درباریها سوار بر کشتیها از طبس آمدند همین که به نزدیک شهر افق رسیدند شروع بخواندن سرود آتون خدای جدید نمودند تا اینکه نشان بدهند که بخدای فرعون عقیده دارند. بعد در خیمههائی که در ساحل رودخانه بر پا شد سکونت کردند تا این که خانههای شهر افق ساخته شود و در آنجا میخوردند و مینوشیدند و از زندگی لذت میبردند زیرا فصل زمستان مصر بکلی خاتمه یافته فصل بهار رسیده بود و پرندگان خوانندگی مینمودند. درباریها آنقدر خادم و غلام داشتند که محل سکونت آنها خود یک شهر محسوب میشد زیرا آنها نمیتوانستند که بدون غلام و خادم زندگی کنند و بعضی از آنها حتی قادر به شستن دستهای خود نبودند و میباید غلامان دستهای آنان را بشویند. ولی یک چیز را هرگز فراموش نمیکردند و مورد اهمال قرار نمیداند و آن اینکه هر جا فرعون هست آنجا باشند تا اینکه اخناتون آنها را ببیند و اسم و قیافه آنها را فراموش نکند. آنها وقتی دیدند که فرعون خیلی علاقه دارد که شهر زودتر باتمام برسد بنائی هم کردند و خود میدیدم که برخی از زنهای زیبای درباری عریان بر زمین مینشستند و خشت میزدند و بعضی از مردهای دربار در حالی که غلامان روی سرشان چتر نگاه داشته بودند تا اینکه آفتاب بآنها صدمه نزند آجرها را در دیوارها روی هم مینهادند و بناها پیوسته از این بناهای ناشی و ریایی معذب بودند زیرا درباریها که بنائی نمیدانستند خشتها را طوری روی هم قرار میدادند که بناهای واقعی مجبور میشدند آنچه رجال درباری ساخته بودن ویران کنند و از نو بسازند. ولی درباریها از کار خود خیلی مباهی میشدند و هر روز دستهای پینهزده خود را بفرعون نشان میدادند تا اینکه باو بفهمانند که چقدر برای ساختمان شهر خدای او زحمت میکشند. پس از چند روز درباریها از کارهای بنائی خسته شدند و برای اینکه کارشان تنوع داشته باشد شروع به درخت کاری و باغبانی نمودند و آنوقت نوبت باغبانها شد که از فرط خشم بخدایان مصر پناه ببرند زیرا هرچه باغبانها میکاشتند درباریها خشک مینمودند و نهالهای جوان را از بین میبردند و جدولهای آب را ویران میکردند. باغبانها و درختکارها نمیتوانستند که علنی نسبت به رجال و خانمهای دربار فرعون اعتراض کنند و بگویند که در کار آنها مداخله ننمایند و آنها هم به گمان اینکه به باغبانها کمک میشود هر روز سبب مزاحمت و مزید کار آنها میشدند. ولی رجال و خانمهای درباری از درخت و گلکاری هم خسته شدند و شبها نیش حشرات آنها را معذب میکرد و بامداد بمن مراجعه میکردند و برای معالجه پوست بدن که مورد حملة حشرات قرار گرفته بود از من ضماد میخواستند. بعضی از آنها پنهانی بطبس مراجعت کردند تا اینکه از تفریحات آنجا برخوردار شوند و برخی که نمیتوانستند پنهانی برگردند زیرا آنقدر خود را بفرعون نشان داده بودندکه غیبت آنها جلب توجه میکرد با گرما و حشرات ساختند و اوقات خود را با نوشیدن و بازی طاس میگذرانیدند. ولی ساختمان شهر افق پیشرفت مینمود و خانهها بالا میرفت و درختها رشد میکرد و زمین در خارج شهر مستور از گیاهان مفید میگردید. من نمیدانم که هزینه ساختمان شهر افق آتون چقدر شد ولی اطلاع دارم که تمام زر و سیمی که فرعون از معبد خدای سابق بدست آورده بود صرف ساختن شهر افق گردید و باز کم آمد. این را باید بگویم که تمام زر و سیم آمون بدست فرعون نیفتاد زیرا کاهنان معبد خدای سابق که پیشبینی میکردند ممکن است که فرعون مصر خدای آنها را از بین ببرد مقداری از ذخیره زر را قبل از این که جنگ در طبس شروع شود بجاهای دیگر منتقل کرده بودند. خانواده سلطنتی مصر بر اثر انتقال فرعون به شهر افق منقسم شد و ملکه سابق یعنی مادر اخناتون موسوم به تیئی رضایت نداد که از طبس خارج شود و کاخ زیبای سلطنتی را در آن شهر رها نماید و آمی کاهن بزرگ معبد آتون هم که من در این سرگذشت نام او را ذکر کردهام در طبس ماند و مثل گذشته بسر میبرد و بعد از رفتن فرعون از طبس وضع زندگی سکنه آن شهر هیچ تغییر نکرد و فقط فرعون در طبس نبود. ولی مردم برای رفتن او متاثر نبودند بلکه او را یک فرعون کذاب میدانستند و فکر میکردند که از شر و زحمت او آسوده شدند. ملکه نفرتیتی که بشهر افق آمده بود برای زائیدن به طبس مراجعت کرد زیرا نمیتوانست که از کمک قابلههای سیاهپوست صرف نظر نماید و برای مرتبه سوم یک دختر زائید و اسم دختر را آنخزآتون گذاشتند و سر دختر مزبور هم مانند سر دو دختر نفرتیتی دراز شد. چون قابلههای سیاهپوست برای اینکه نفرتیتی هنگام وضع حمل بآسودگی بزاید سر دختران او را در شکم ملکه میفشردند و دراز میکردند. مردم که از دستمالی قابلههای سياهپوست قبل از وضع حمل مطلع نبودند درازی سر دخترهای فرعون مصر را یکی از معجزات میدانستند و تصور میکردند که از نوع سر یکی از نژادهای بزرگ خدایان است که به شاهزاده خانمهای بلافصل مصر اعطاء شده و حماقت مردم بقدری بود که درصدد بر آمدند که سر خود را شبیه به سر شاهزاده خانمهای مصر کنند و چون بعد از تولد نمیتوان سر را دراز کرد و بطریق اولی سر یکزن بالغ دراز نمیشود گیسوهای عاریه مخصوص روی سر مینهادند که سر آنها را دراز جلوه کند. شاهزاده خانمها برای اینکه ثابت کنند که درازی سر آنها طبیعی است نه ساختگی بعضی از اوقات بدون گیسوی عاریه با سر تراشیده در ضیافتها حاضر میشدند و شعراء در وصف سرشان شعر میسرودند و مجسمهسازها از نمونه سر آنها برای طرح سر مجسمههای خود تقلید مینمودند. بعد از اینکه سومین دختر نفرتیتی بدنیا آمد ملکه مصر از شهر افق مراجعت کرد و مقیم دائمی شهر آتون گردید ولی حرم شوهر خود را در طبس بجا گذاشت برای اینکه میل نداشت که شوهرش بیش از آن درگیر مسائل حرم شود و نیروی قلیل خود را ضمن رسیدگی به امور به مصرف برساند. خود فرعون هم بزنهای دیگر زیاد علاقه نداشت و فقط گاهی برای انجام وظیفه زوجیت بآنها توجه میکرد و من میدانستم که وی نفرتیتی را بیش از همه دوست دارد زیرا از تمام زنهای حرم زیباتر بود و بعد از زائیدن سه دختر هنوز یک زیباروی برجسته بشمار میآمد. با این وصف نفرتیتی محبوبیت خود را بیشتر مدیون جادوگری سیاهپوستان میدانست نه زیبائی طبیعی و جادوگران بومی گفته بودند که اگر عشق شوهر خود را حفظ کند روزی دارای پسر خواهد شد. شهر افق آتون بعد از یکسال ساخته شد و هر کس بدون اطلاع از تاریخ ساختمان شهر وارد آن شهر میگردید تصور مینمود لااقل ده سال از ساختمان شهر میگذرد. زیرا نخلها و درختان سایهدار و میوهدار را از ریشه کنده بآن شهر آورده، کاشته بودند. و بسیاری از درختها خشک شد ولی چون پیشبینی میکردند که قسمتی از درختها خشک خواهد گردید آنقدر درخت آوردند که شهر افق آتون مبدل بیک باغ سایه و میوهدار گردید. و در جدولهای آب ماهیهای کوچک شنا میکردند و مرغابیها بالای شهر پرواز مینمودند و آهوهای اهلی در خانهها وسط علفها و گلها میدویدند و از خانهها هنگام طبخ غذا بوی ادویه بمشام میرسید. بدین ترتیب شهر افق آتون بنام آتون خدای جدید مصر ایجاد گردید و وقتی یکمرتبه دیگر فصل پائیز آمد و آب نیل طغیان کرد فرعون مصمم شد که بطور رسمی شهر مزبور را بخدای جدید تقدیم نماید. مدتی قبل از پائیز معماران و کارگران چهار رشته جاده ساخته بودند که از شهر بچهار سمت میرفت و در انتهای هر یک از آن جادهها مجمسهای از خدای آتون قرار دادند. و یکروز فرعون باتفاق خانواده سلطنتی و درباریها بطرف مجسمهای که در طرف شمال قرار گرفته بود رفت و در آنجا عهد نمود که شهر افق را پیوسته شهر آتون بداند و تا زنده است آنجا را مقر دائمی خود کند و بعد از مرگ جنازه مومیائی شده او را در کوهی واقع در مشرق شهر دفن کنند. سنگ تراشان و بناهائی که میباید قبر فرعون را بسازند چون میدانستند که مدت چند سال در آن منطقه کوهستانی سکونت خواهند کرد با زنها و فرزندان خود رفتند و قبل از رفتن آنها فرعون بایشان گفت که من میل ندارم که شما برای ساختن قبر من خود را برنج بیندازید و در کار شتاب کنید زیرا آتون خدای من میگوید که نباید کسی را آزرد و شما اگر روزی دو یا سه میزان بکار مشغول شوید بعد از چند سال قبر من ساخته خواهد شد و بکوشید که زیاد غذا بخورید و بزنها و فرزندان خود زیاد غذا بخورانید که فربه و زیبا شوند زیرا آتون زیبائی را دوست میدارد چون زیبائی سبب میشود که در افراد نسبت بیکدیگر محبت تولید گردد و در یک ملت که همه مردها و زنهای آن زیبا باشند کینه بوجود نمیآید. وقتی فرعون درصدد بر آمد که قبر خود را بسازد اشراف و درباریها هم مصمم شدند برای خود قبر بسازند و این مسئله فرعون و دیگران را متوجه کرد که محتاج خانه مرگ هستند تا اینکه اموات در آنجا مومیائی شوند و بهمین جهت فرعون امر کرد که برجستهترین مومیاکاران دارالممات طبس را بشهر افق بیاورند. فرعون میدانست که مومیاکاران مزبور در شهر طبس در معبد آمون بسر میبرند ولی اطلاع داشت که یک کارگر مومیائی کردن اموات نه آمون را میشناسد و نه آتون را و وی مردی است که تمام عمر در خانه مرگ بسر میبرد و موجودی بشمار میآید که نباید وی را انسان دانست زیرا طوری با اموات خو گرفته که یکی از آنها شده است. روزی که کارگران مومیائی کار طبس سوار بر کشتی شطی وارد شهر افق شدند مردم بینیهای خود را گرفتند و بخانهها رفتند زیرا بوی مخصوص کارگران مزبور طوری در فضا پیچیده بود که مردم را وادار به گریختن میکرد و فقط من از آن رایحه نگریختم زیرا بخاطر آوردم که روزی من نیز مثل آنها بودم و در خانه مرگ کار میکردم. قبل از اینکه مومیاکاران بیایند در کنار شهر افق یک خانه مرگ برای آنها ساخته بودند و فرعون مرا متصدی نظارت بر ساختمان آن خانه و تهیه وسائل کار جهت مومیاکاران کرد برای اینکه میدانست که کاهنان خدای آتون نسبت به مومیاکاران خصومت دارند زیرا فکر میکردند که آنها پیرو خدای سابق هستند و هیچ کاهن آتون حاضر نیست که نظارت بر ساختمان آن خانه را بر عهده بگیرد. من وظیفه خود را بخوبی بانجام رسانیدم و چون علاوه بر معلومات پزشکی خود در خانه اموات کار کرده بودم میدانستم که یک خانه اموات مجهز احتیاج بچه چیزها دارد و در خانه اموات چندین حوض بزرگ برای آب نمک احداث کردم و چندین تالار ساختم تا اینکه مومیاکاران برای تخلیة محتویات کالبد اموات و نوارپیچی آنها در مضیقه نباشند و چون میدانستم که مسکن دائمی کارگر مومیاکار در داخل دارالممات است برای سکونت آنها هم اطاقهائی کافی احداث کردم. و چون برای من در شهر افق خانهای ساخته بودند ساکن آن شهر شدم و از آن پس در آنشهر در زندگی من واقعهای که خیلی اهمیت داشته باشد پیش نیامد زیرا ممکن است گاهی چند سال بر انسان بگذرد و هیچ واقعه بوجود نیاید و گاهی در مدتی کم حوادث زیاد بروز میکند. و من مدت ده سال در شهر افق بسر بردم و در این مدت کارهای من تقریباٌ یک نواخت بود. هر روز من بیماران را در خانه خود معالجه میکردم و هر روز بکاخ فرعون میرفتم و گاهی فقط در زندگی من و سکنة شهر افق حوادثی بوجود میامد که بیش از حوادث یک نواخت یکسال اهمیت داشت. در این مدت که من در شهر افق بودم چیزی بر معلومات من افزوده نشد. ولی از چیزهائی که در دوره جوانی فرا گرفته بودم استفاده میکردم و مثل زنبور عسل بودم که در زمستان عسل جدید بوجود نمیاورد ولی از آنچه در دوره تابستان بوجود آورده استفاده مینماید. بعید نمیدانم که در این ده سال مرور زمان روح مرا تغییر داده باشد زیرا وقتی که روز و شب سپری میشود مثل عبور آب از روی سنگ ها تاثیر مینماید. آب با این که روان و نرم است سنگ را میتراشد و صاف میکند و مرور زمان هم روح را میتراشد و آن را طوری دیگری مینماید. من بر اثر کبر سن سنگینتر و کم ادعاتر شده بودم و دیگر مثل دوره جوانی از علم و حذاقت خویش بر خود نمیبالیدم و شاید آنچه مرا وزین کرد این بود که کاپتا دائم به من نمیگفت که تو یک طبیب بزرگ هستی و باید هنر خود را معروف کنی تا اینکه قدر تو را بشناسند. کاپتا در شهر افق نبود بلکه در طبس بسر میبرد و در آنجا میخانه خود و دارائی مرا اداره میکرد. شهر افق با اینکه مقر سکونت اخناتون فرعون مصر بشمار میآمد طوری بسر میبرد که گوئی در دنیائی غیر از مصر بوجود آمده است. وانعکاس حوادث جهان خارجی مانند نور ماه که شبی بر آب بتابد و بعد زایل شود به شهر افق میرسید. و برای فرعون شهرهای دیگر مصر مثل اینکه وجود ندارد برای اینکه از حوادث آن شهرها اطلاع نداشت. و او نمیدانست که در شهرهای دیگر قحطی و تنگدستی و رنج حکمفرماست. زیرا درباریها هرگز حقیقت را به فرعون نمیگفتند زیرا میدانستند که نباید چیزی باو گفت که سبب تکدر وی گردد. اگر هم گاهی مجبور میشدند که چیزی باو بگویند (زیرا میدانستند چاره ای دیگر ندارند) طوری آن موضوع را در لفافه چیزهای نیکو و فیالمثل در لفافه عسل و گل و ادویه معطر میپیچیدند که فرعون به اهمیت وقایع خارجی پی نمیبرد و از این جهت حقایق را باو نمیگفتند که دچار سردرد نشود. شهر طبس از طرف آمی کاهن بزرگ معبد آتون اداره میشد و فرعون هر چیز را که در سلطنت زمامداری زشت است مثل دریافت مالیات و اجرای عدالت و بازرگانی در طبس گذاشته بود لذا طبس کمافیسابق پایتخت واقعی مصر بشمار میآمد و شهر افق یک نوع پایتخت موقتی محسوب میشد. آمی پدر زن اخناتون بود و فرعون نسبت بوی اعتمادی فراوان داشت و کاهن بزرگ آتون مانند یک پادشاه واقعی در طبس حکومت میکرد. بعد از این که خدای آمون سقوط کرد دیگر هیچ نیروی مخالف مقابل فرعون وجود نداشت که بتواند جلوی قدرت او را بگیرد. بنابراین آمی که بنام خدای جدید و فرعون در طبس حکومت میکرد نیز بدون معارض بود. آمی تصور مینمود که چون خدای قدیم از بین رفته و قدرت جدید محرز شده در مصر ناامنی و اضطراب بوجود نخواهد آمد. قدرت آمی بقدری وسیع بود که شامل همه کس و همه چیز میشد اگر دو کشاورز یا دو باربر با هم اختلاف پیدا میکردند میباید اختلاف آنها بوسیله کاهن بزرگ آتون یا زیردستان او رفع شود. و آمی از این که فرعون در شهر افق توقف کرده به طبس نخواهد آمد خوشوقت بود زیرا میدانست که اگر فرعون به طبس بیاید برای او تولید اشکال خواهد کرد. کاهن بزرگ برای اینکه فرعون را مسرور کند جهت تزئین شهر افق هدایای گرانبها میفرستاد و هر قدر فرعون زر و سیم جهت تکمیل شهر جدید میخواست از طرف کاهن بزرگ پرداخته میشد. هورمهب در شهر ممفیس حکومت میکرد و امنیت و نظم را در کشور حفظ مینمود هورمهب زور پاهای هر تحصیلدار مالیات بود که جهت دریافت مالیات از مردم میرفتند و نیز زور بازوی هر سنگتراش بشمار میآمد که اسم آمون را از روی مجسمهها و معبدها و قبور حک میکردند و بجای آن اسم آتون را مینوشتند. فرعون امر کرده بود که حتی قبر پدرش را بگشایند و اسم آمون را از درون اطاق مرده و روی سرپوش مومیائی محو کنند و بجای آن اسم آتون را بنویسند. و وقتی قبر پدر اخناتون گشوده شود واضح است که قبر افراد عادی هم گشوده می شد و اسم آمون را محو میکردند و بجای آن نام خدای جدید را می نوشتند. وقتی خواستند اسم آمون را محو کنند و نام آتون را بنويسند با این که نبش قبر در مصر جائز نیست آمی کاهن بزرگ ایراد نگرفت. چون او مردی بود باهوش و میدانست که تا وقتی که فرعون بجنگ مردهها میرود اقدامات او خطری برای زندهها ندارد و انسان باید احمق باشد که از اقدامات یک فرعون علیه اموات جلوگیری کند و او را از خود برنجاند. بعد از جنگ داخلی طبس بین طرفداران خدای جدید و خدای قدیم که ذکر کردم کشور مصر مدتی آرام بود و آمی کاهن بزرگ وصول مالیات را بتحصیلداران بزرگ وادار کرد و آنها هم بوسیله یک عده تحصیلدار کوچک از مردم مالیات میگرفتند و پس از هر دوره وصول مالیات مودیان فقیر که طبق قانون کلی بیش از مودیان ثروتمند در فشار قرار میگرفتند خاکستر بر سر میریختند و لباس میدریدند که نظر ترحم اولیای امور را بطرف خود جلب کنند ولی کسی به آنها توجه نمیکرد زیرا مشاهده میکرد مردی فقیر که گرفتار ستم مامور وصول مالیات شده بقدری عادی است که کسی را دل بر او نمیسوزد. و نیز بعد از هر دوره وصول مالیات تحصیلداران مالیاتی تحصیلداران مالیاتی از سال گذشته ثروتمندتر میشدند و این هم یک اصل کلی میباشد که علاج ندارد و تا جهان باقی است از مردم گرفته میشود مامور وصول مالیات بضرر حکومت یا مردم ثروتمند میگردد و فقط بیک ترتیب میتوان از ثروتمند شدن مامورین وصول مالیات جلوگیری کرد و آن این که مالیات نباشد و این هم ممکن نیست. در شهر افق نفرتیتی چهارمین دختر را زائید و بدنیا آمدن دختر چهارم طوری تولید بدبختی کرد که بدبختی ناشی از شورش سوریه (بطوری که شرح آن گفته شد) فراموش گردید. نفرتیتی بعد از بدنیا آمدن دختر چهارم همه کس را متهم میکرد که علیه او جادو کرده او را واداشتهاند که باز دختر بزاید و به طبس رفت تا این که از جادوگران سیاه پوست آنجا کمک بگیرد تا این که آنها اثر جادوی دیگران را خنثی کنند. |
|
|
|
|
|
#36 |
|
مدیر بازنشسته
Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
|
فصل سی و سوم - غلام سابق من
ولی خدایان آنطور مقدر کرده بودند که وی پیوسته دختر بزاید و بعد از آن باز دو دختر دیگر زائید و دارای شش دختر شد.
از سوریه خبرهای وحشتآور میرسید و پس از رسیدن هر لوح از سفال یا خاکرس پخته من به محل ضبط الواح میرفتم که آنها را بخوانم زیرا خود فرعون این الواح را نمیخواند. وقتی من الواح مزبور را میخواندم صدای پرش تیر را کنار گوش خود میشنیدم و بوی حریق را استشمام میکردم و فریاد مردهائی که سرشان را میبریندند یا شکمشان را میدریدند به سمعم میرسید و ضجه کودکان را استماع میکردم. برای اینکه سربازان پادشاه کشور آمورو وحشی هستند و از قتل اطفال هم صرف نظر نمیکند خاصه آن که افسران هاتی بر آنها فرمانروائی مینمایند. در بین الواحی که برای اخناتون از سوریه میرسید نامههای پادشاه اورشلیم و پادشاه بیتلوس دیده میشد و این دو پادشاه نسبت به فرعون مصر اظهار وفاداری میکردند و میگفتند اینک در معرض خطر پادشاه آمورو قرار گرفتهاند و اشعار میداشتند که هاتی با پادشاه آمورو کمک مینماید و میخواستند که فرعون برای آنها قشون و اسلحه بفرستد. ولی اخناتون طوری از خواندن این نامه ها منزجر میشد که بعد هر نامه که میرسید نمیخواند بلکه به متصدی بایگانی میسپرد که آنرا ضبط کند و آنوقت من به بایگانی میرفتم و نامههای مزبور را میخواندم. لذا فقط دو نفر نامههائی را که از سوریه میرسید میخواندند یکی متصدی بایگانی و دیگری من. وقتی اورشلیم در قبال حمله پادشاه آمورو سقوط کرد سایر سلاطین سوریه که دیدند نمیتوانند با پادشاه آمورو بجنگند با وی همدست شدند. آنوقت هورمهب که تا آنموقع پنهانی بوسیله فرستادن فلز بسلاطین سوریه کمک میکرد از ممفیس به شهر افق نزد فرعون آمد و گفت اخناتون موافقت کن که من یکصد بار یکصد سرباز استخدام کنم و با یکصد ارابه جنگی به سوریه بروم و تمام سوریه را برای تو پس بگیرم. اخناتون که در آنموقع از خبر سقوط اورشلیم متاثر بود گفت: پادشاه اورشلیم که من اسم او را فراموش کردهام مردی است پیر که من وقتی کوچک بودم در طبس او را که نزد پدرم آمده بود دیدم و مشاهده کردم که ریشی طولانی دارد و اینکه اورشلیم بدست پادشاه آمورو افتاده من حاضرم که ضرر پادشاه اورشلیم را جبران نمایم و با اینکه وضع وصول مالیات در مصر خوب نیست من یک مستمری برای پادشاه اورشلیم مقرر خواهم کرد و یک طوق زر جهت وی خواهم فرستاد که از گردن بیاویزد و سر بلند شود. هورمهب گفت او دیگر نمیتواند سر بلند شود برای اینکه سرش را از تن جدا کردهاند و پادشاه آمورو با سر او یک جام بزرگ ساخته و آن را طلا کاری کرده و برای پادشاه هاتی فرستاده تا هر موقع شراب مینوشد با آن جام می صرف نماید. اخناتون پرسید تو از کجا این خبر را شنیدی؟ هورمهب گفت من بوسیله جاسوسان خود از این خبر مطلع شدهام. فرعون گفت من حیرت میکنم که چگونه پادشاه آمورو مرتکب این عمل شد زیرا وی از دوستان من بود و از من صلیب حیات دریافت کرد ولی شاید من در مورد او اشتباه نمودم و وی مردی سیاه دل میباشد. و اما در خصوص اینکه میگوئی یکصد بار یکصد سرباز استخدام کنی و با ارابه جنگی به سوریه بروی این درخواست تو قابل قبول نیست برای اینکه مردم در مصر بمناسبت مالیات و بدی محصول ناراضی هستند و نمیتوان این همه سرباز و ارابه جنگی فراهم کرد. هورمهب گفت تو را به آتون سوگند حال که نمیخواهی یک قشون بمن بدهی ده ارابه جنگی و ده بار ده سرباز بمن بده تا اینکه بسوریه بروم و آنچه را که هنوز بدست پادشاه آمورو نیفتاده نجات بدهم. فرعون گفت آتون خدای من خونریزی را منع کرده و لذا من در سوریه نخواهم جنگید و ترجیح میدهم که سوریه آزاد و مستقل شود ولی جنگ بوجود نیاید و بعد از این که سوریه مستقل شد و سلاطین سوریه یک اتحادیه تشکیل دادند ما با سوریه بازرگانی خواهیم کرد زیرا سوریه نمیتواند از ما بینیاز باشد چون زندگی سریانیها بسته به گندم مصر است. هورمهب که خشمگین شده بود نظر باین که برخود تسلط داشت خشم خود را فرو برد و گفت اخناتون آیا تو تصور میکنی که پادشاه آمورو بعد از اینکه سوریه را تصرف کرد بهمان سوریه اکتفاء خواهد نمود؟ هر مرد و کودک مصری که کشته شود و هر شهر سوری که بدست او بیفتد قوت و غرور او را بیشتر خواهد نمود و پس از اینکه سوریه را مسخر کرد بفکر تصرف سرزمین سینا میافتد و ما از معادن مس سینا محروم خواهیم گردید و نخواهیم توانست که برای تیرها و نیزههای خود پیکان مسین بسازیم. فرعون گفت من یکمرتبه بتو گفتم که هرگاه چوب نیزهها را بتراشند تیز میشود و احتیاج به پیکان مسین ندارد و این حرفهای تو حواس مرا پرت میکند و مانع از این میشود که من سرودی جددی را که برای آتون میسرایم تکمیل کنم. هورمهب گفت اخناتون بعد از اینکه پادشاه آمورو ارض سینا را گرفت وارد مصر میشود و مصر سفلی را تصرف خواهد کرد برای اینکه سوریه بدون گندم مصر نمیتواند زندگی نماید و اگر تو از سوریه بیم نداری از هاتی بترس برای اینکه هاتی امروز متحد پادشاه آمورو میباشد ولی من بوسیله جاسوسان خود از اوضاع هاتی مطلع شدهام و میدانم که پادشاه هاتی به تنهائی در صدد تصرف مصر بر خواهد آمد. اخناتون مانند عاقلی که بسخن یک دیوانه بخندد خندید و گفت هورمهب از روزی که انسان بوجود آمده تا امروز هیچ دشمن وارد خاک مصر نشده برای اینکه مصر قویترین و توانگرترین کشور جهان است. ولی برای اینکه تو از وحشت بیرون بیائی بتو میگویم که هاتیها مردمی هستند وحشی که در کوهها زندگی میکنند و گلههای خود را در دامنه کوه ها میچرانند و بقدری فقیر هستند که نمیتوانند مبادرت بجنگ کنند و کشور میتانی هم که با ما دوست است بین هاتی و ما حائل میباشد. من برای پادشاه هاتی یک صلیب حیات فرستاد طبق تقاضای او مقداری زر جهت وی ارسال کردهام تا اینکه مجسمه مرا در معبد خود نصب نماید و چون او هر موقع که احتیاج به زر داشته باشد از من خواهد گرفت به مصر حمله نخواهد کرد. من دیدم که طوری صورت هورمهب از خشم بر افروخت که ممکن است دیگر نتواند خود را نگاه دارد و بعنوان این که پزشک فرعون هستم و ادامه این صحبت نامساعد را برای فرعون مضر میدانم زیرا ممکن است حال او را بر هم بزند هورمهب را از نزد فرعون بردم و بعد از اینکه از کاخ اخناتون خارج شدیم هورمهب گفت این مرد بقدری از وضع زندگی و جهان بیاطلاع است که بیچارهترین غلامان ما بیش از او از وضع دنیا اطلاع دارند و فرعون تصور میکند که با فرستادن صلیب حیات یا زر میتواند که جلوی آنهائی را که چشم بخاک مصر دوختهاند بگیرد و غافل از این است که چون مصر توانگرترین کشور دنیا میباشد دیگران در صدد بر میآیند که این مملکت را تصرف نمایند تا اینکه زر و سیم و گندم مصر را بتصرف در آورند. و عجب آنکه وقتی فرعون با من حرف میزند با اینکه میدانم خطا مینماید از حرف او خوشم می آید زیرا میبینم که وی از روی صمیمیت حرف میزند و در گفتار او اثر ریا و خدعه وجود ندارد. از او پرسیدم اکنون چه میکنی آیا در شهر افق میمانی یا اینکه مراجعت مینمائی؟ هورمهب گفت اگر در این شهر بمانم و روزها بکاخ فرعون بیایم و مثل درباریهای او این حرفها را بشنوم از این بیم دارم که بعد از چند روز مثل سایر درباریان اخناتون دارای سینه شوم و از من انتظار داشته باشند که باطفال شیر بدهم و بهتر این میدانم که مراجعت نمایم. بعد از رفتن هورمهب من گرفتار ناراحتی شدم برای اینکه متوجه گردیدم که برای هورمهب یک دوست خوب و برای فرعون یک رایزن صمیمی نمیباشم. من میباید حقیقت را بفرعون بگویم تا او بداند که اشتباه میکند من که بکشورهای سوریه و هاتی سفر کردم و پادشاه آمورو را که کشورش در سوریه است دیدم و مشاهده کردم که در هاتی چگونه برای جنگ تدارک میکنند میباید بفرعون بفهمانم که آمورو و هاتی دشمنانی مخوف هستند و اگر مقاومتی نبینند مصر را تصرف خواهند کرد. ولی میدیدم که خوابگاه من نرم است و آشپز من بهترین غذاها را از گوشت مرغابی و جانوران چهارپا برای من تهیه میکند و زندگی راحت دارم و نمیخواستم که راحتی خود را از دست بدهم. من با این که علاقه به جمعآوری زر و سیم نداشتم از زندگی مرفه در دربار مصر لذت میبردم و میدانستم که اگر حقیقت را به فرعون بگویم اندوهگین خواهد شد و با اینکه کینه ندارد از فرط اندوه مرا از دربار خواهد راند تا اینکه دیگر رخسار مرا که سبب کدورت وی میشود نبیند. دیگر اینکه فکر میکردم که من مردی پزشک هستم و وظیفه من معالجه امراض است نه جلوگیری از قشون دیگران و وقتی فرعون رای فرمانده نظامی خود یعنی هورمهب را نپذیرد چگونه رای مرا که یک پزشک هستم خواهد پذیرفت؟ با اینکه فرعون میداند که هورمهب یکمرد نظامی است رای او را بپذیرفت و بطریق اولی نظریه مرا که یک طبیب هستم نخواهد پذیرفت و خواهد گفت تو از فنون نظامی و سیاسی اطلاع نداری و بهتر آن است در کاری که مربوط بتو نیست مداخله نکنی. در این اثنا دومین دختر فرعون باسم مکتاتون بیمار شد و تب کرد و سرفه نمود و لاغر گردید. من او را بدقت معاینه کردم و متوجه شدم که مرض مخصوص ندارد بلکه بیماری او ناشی از ضعف عمومی بدن میباشد و جهت تقویت بنیه باو محلول مقوی خورانیدم. فرعون از بیماری مکتاتون اندوهگین شد زیرا دختران خود را دوست میداشت و دختر اول و دوم او اکثراٌ در میهمانیها بزرگ با فرعون بودند و هر دفعه که فرعون میخواست بدیگران چیزی بدهد بوسیله یکی از آن دو دختر میداد. بعد از اینکه مکتاتون بیمار شد فرعون بیشتر نسبت بدختر مزبور احساس محبت کرد و این هم امری طبیعی است زیرا پدر فرزند بیمار خود را زیادتر دوست دارد. فرعون روزی چند مرتبه وضع مزاج دخترش را از من میپرسید و میگفت آیا دخترم خواهد مرد؟ باو میگفتم دختر تو هیچ مرض مخصوص ندارد که بمیرد و بیماری او ضعف بنیه است و این بیماری معالجه میشود فرعون میگفت اگر او دارای بیماری مخصوص نیست چرا سرفه میکند؟ و من جواب میدادم که آن هم ناشی از ضعف بنیه میباشد. فرعون از غصه بیماری دخترش لاغر شد و من در دربار دو مریض پیدا کردم یکی فرعون و دیگری دختر او و تمام اوقات من صرف مواظبت از آن دو میگردید زیرا برای من آن دو مریض بیش از تمام بیماران مصر و تمام مردمی که در آن کشور از گرسنگی در رنج بودند اهمیت داشتند. چون همه اوقات من صرف معالجه فرعون و دخترش میشد و نمیتوانستم که اشراف و بزرگان را که بیمار میشدند با دقت معالجه نمایم میگفتند که سینوهه که در گذشته خلیقترین پزشک مصر بود متکبر شده و چون طبیب مخصوص فرعون میباشد فکر میکند که دیگران لیاقت ندارند که وی آنها را معالجه نماید. در صورتی که اینطور نبود و دقتی که برای معالجه فرعون و دخترش میکردم مانع از این میگردید که از دیگران بخوبی مواظبت کنم. در ضمن من فربه شده بودم و نمیتوانستم مثل گذشته با چابکی راه بروم و موهای سرم فرو میریخت و میدانستم بزودی سرم بیمو خواهد شد و هنگام خوابیدن بر اثر فربهی خرخر میکردم و با این که از خانه تا کاخ فرعون راهی زیاد نبود برای پیمودن آن راه سوار تختروان میشدم. من میدانستم تا وقتی فصل تغییر نکند حال دختر فرعون خوب نخواهد شد و همین که نیل طغیان کرد و هوای شهر افق بر اثر وصول پائیز خنک شد حال مکتاتون رو به بهبود نهاد و هر قدر دختر قوت میگرفت پدرش نیز بهبود مییافت. وقتی دیدم که فرعون و دختر او هر دو معالجه شدهاند به فرعون گفتم چون تو و مکتاتون سالم شدهاید و من اینک در افق کاری ندارم موافقت کن که من سفری به طبس بکنم. زیرا روحم برای طبس و میخانه دم تمساح و مریت حتی برای کاپتا غلام سابقم اندوهگین شده بود. فرعون گفت که من با مسافرت تو موافق هستم ولی در راه سلام مرا بتمام زارعین که در اراضی آتون مشغول کشاورزی هستند برسان و در مراجعت از وضع آنها خبرهای خوب برای من بیاور. آن اراضی همان زمینها بود که در گذشته به آمون خدای سابق تعلق داشت و فرعون اراضی مزبور را از آمون گرفت و بین تمام آنهائی که قصد داشتند زراعت نمایند تقسیم کرد و من از فرعون خداحافظی کردم و با کشتی عازم طبس شدم. **** در راه من روزی چند مرتبه در دو طرف ساحل نیل توقف میکردم و با روستائیان بگفتگو میپرداختم بدون اینکه احساس خستگی کنم زیرا جای من در کشتی زیر سایهبان راحت بود و آشپز من در کشتی دیگر مرا تعقیب مینمود و برایم غذاهائی لذیذ میپخت و چون براي ما هدایا میآوردند پیوسته خواروبار تازه داشتیم. مناطقی که من از آن عبور میکردم زمینهائی بود که در گذشته به خدای آمون تعلق داشت. من در آغاز این کتاب گفتم چون خدای آمون مدتی مدید در مصر خدائی میکرد کاهنین او موفق شده بودند قسمتی وسیع از اراضی زراعتی مصر را در دو طرف رود نیل خریداری کنند. در دوره خدائی آمون بیشتر زمینهای زراعتی مصر یا متعلق به معبد آمون بود و رعایای آمون در آن اراضی زراعت مینمودند یا این که زارعین اراضی را از آمون اجاره مینمودند و در آن بکشت و زرع میپرداختند و در مصر اراضی زراعتی فقط در دو طرف رود نیل است و در نقطه دیگر زمین مزروع نیست مگر بطور استثنائی مشروط بر این که چشمهای در آنجا وجود داشته باشد. وقتی فرعون زمینهای خدای سابق را بین زارعین تقسیم کرده عدهای کثیر از مردم که شغل آنها زراعت نبود در اراضی سابق آمون مشغول زراعت شدند و در بین زارعین که من در دو طرف نیل میدیدم از آنها یافت میشدند. کشاورزان نحیف بودند و زنهای آنان از کمی شیر پستان خود و ضعف کودکان خویش شکایت مینمودند و کتههای نیمه خالی خود را بمن نشان میدادند و میگفتند نگاه کنید که جیره گندم ما چقدر کم است و دیگر اینکه خدای سابق بما غضب میکند و گندمها را ملعون مینماید. من وقتی نظر به گندم آنها میانداختم میدیدم که لکه دارد و مثل اینکه قطراتی از خون روی گندمها فرو ریخته است. زارعین جدید میگفتند وقتی ما شروع بکشت و زرع کردیم و دیدیم که گندم ما بعد از اینکه بثمر میرسد دارای این شکل است تصور مینمودیم که چون ناشی هستیم و از زراعت سر رشته نداریم نمیتوانیم گندم بعمل بیاوریم. ولی بعد متوجه شدیم که زارعین بصیر هم مثل ما از خرابی محصول نالان هستند و آنوقت فهمیدیم که چون زمینهای ما به خدای سابق تعلق داشته آمون ما را نفرین کرده است. از آفت محصول گندم گذشته آثاری بچشم میرسد که نشان میدهد ما مورد خشم خدای سابق قرار گرفتهایم و صبح که از خواب بر میخیزیم در مزارع خود جای پا میبینیم و مشاهده میکنیم که نهالهای جوان را شکستهاند و در چاههای آب مردار کشف میشود بطوری که ما نمیتوانیم آب چاه را بنوشیم و مجاری آبیاری ما بوسیله شن و خاک مسدود میگردد و دام ما از بیماری میمیرد. بعضی از ما در حالی که بفرعون و خدای او نفرین میکنند اراضی خویش را ترک کردند و بشهرها رفتند که شغل سابق خویش را پیش بگیرند. ولی ما بمناسبت اینکه هنوز امیدوار بخدای فرعون و صلیب او هستیم از این جا نرفتهایم و فکر میکنیم که شاید خدای فرعون بتواند ما را از آسیب خدای سابق نجات بدهد. ولی حس میکنیم که نیروی خدای سابق بیش از خدای جدید است و روزی خواهد آمد که ما از گرسنگی خواهیم مرد یا اینکه مجبوریم که مثل دیگران این زمینهای ملعون را رها کنیم و بشهرها برویم. در آن مسافرت من بمدارس جديد هم سر ميزدم و آموزگاران كه طوق زرين مرا ميديدند و مشاهده ميكردند كه صليب حيات از گردن من آويخته شده ميفهميدند كه من يكي از بزرگان دربار ميباشم و نسبت به من تواضع مينمودند ولي نميتوانستند كه عدم رضايت خود را مسكوت بگذارند و اظهار ميكردند: ما براي رضاي فرعون و خداي او كه خط جديد را رواج ميدهد حاضريم كه متحمل زحمت شويم ولي اين خط كه خداي جديد آن را دوست ميدارد و ميگويد كه بايد از سنين اول كودكي به اطفال آموخته شود خطي است عاميانه و احمقانه كه نه زيبائي دارد و نه ميتواند علومي را كه ما آموختهايم نشان بدهد. مدت دو هزار سال از زمان ساختمان اهرام تا امروز علوم و معارف ما با خط قديم نوشته شده و امروز بايد همه آنها را رها كنيم و خط جديد را باجبار بياموزيم تا اين كه همه داراي سواد شوند. در صورتي كه با خط قديم بود كه اهرام ساخته شد و بوسيله خط قديم مصر توانست كه بزرگترين ملت جهان شود و علوم و معارف او دنيا را منور نمايد. ما براي تعليم اين خط نه لوح داريم و نه ني و مجبوريم كه با يك چوب روي ماسه اشكال خطوط جديد را براي اطفال رسم نمائيم. و والدين اطفال كه خط جديد را بدعت خداي نوين ميدانند از ما ناراضي هستند در صورتي كه خداي جديد گناهكار است نه ما. و چون از ما ناراضي هستند مزد ما را بقدر كافي نميدهند و پيمانه گندم كه بما ارزاني ميدارند سرخالي است و دقت مينمايند كه روغن زيتون فاسد شده و آبجوي ترش بما بدهند. يكي از چيزهائي كه ما هنوز نتوانستهايم بفرعون و خداي او بفهمانيم اين است كه خط جديد را فقط اطفال ميتوانند فرا بگيرند كه استعداد داشته باشند. و در گذشته هم چنين بود و اطفالي كه استعداد نداشتند نميتوانستند داراي سواد شوند. ديگر اينكه خداي فرعون ميگويد كه بايد به دخترها نيز خط آموخت در صورتي كه تعليم خط به دختران هيچ فايده ندارد زيرا يك دختر نه ميتواند طبيب شود و نه كاتب و نه معمار و مهندس. من گاهي بعضي از آموزگاران را مورد آزمايش قرار ميدادم و ميفهميدم كه معلومات آنها خيلي كم است و حتي خط قديم را هم درست نميدانند ولي براي اين كه بتوانند آسوده زندگي كنند صليب حيات را پذيرفته خود را پيرو خداي جديد نشان ميدهند. زارعين خيلي از آموزگاران ناراضي بودند و بمن ميگفتند سينوهه تو چون نزد فرعون تقرب داري باو بگو كه ما را از زحمت و ضرر مدارس جديد نجات بدهد براي اين كه آموزگاران اين مدارس از تمساحهاي رود نيل پرخورتر و شكم پرستتر ميباشند و هرگز سير نميشوند و هر قدر بآنها گندم و روغن زيتون و آبجو ميدهيم ميگويند كم است و اگر يك حلقه مس با فروش گندم بدست بياوريم از ما ميگيرند و پوست گاوهاي ما را دريافت ميكنند و ميفروشند كه شراب خريداري نمايند و روزها كه در صحرا مشغول زراعت هستيم به خانههاي ما ميروند و اشياء ما را ميدزدند و پيوسته بهترين و گرانبهاترين چيزها را براي دزدي انتخاب مينمايند و وقتي اعتراض ميكنيم چرا اموال ما را ميدزديد ميگويند خداي جديد گفته كه همه مساوي هستند و لذا يك مرد مساوي با مرد ديگر است و فرق نميكند كه مردي كه چيزي دارد از آن خود او باشد يا مرد ديگر. من اين شكايت را ميشنيدم و نميتوانستم اقدامي براي رفع شكايت زارعين بكنم زيرا فرعون بمن گفته بود كه اقداماتي جهت رفع شكايت آنها بنمايم و فقط گفت كه سلام او را بزارعين برسانم. ولي من آنها را مورد نكوهش قرار ميدادم و ميگفتم زراعت كردن محتاج پشتكار و حوصله و مبارزه با آفات است و شما از فرط تنبلي با آفات مبارزه نميكنيد و لذا محصول مزارع شما ضايع ميشود و اگر شبها مواظب باشيد كسي نهالهاي جوان شما را نخواهد شكست و در چاههاي شما مردار نخواهند انداخت و مجاري آبياري شما را مسدود نخواهد كرد. و شما از اين جهت ميل نداريد كه فرزندان شما بمدرسه بروند كه نميخواهيد مزد آموزگاران را تاديه نمائيد و نيز از اين جهت كه ميخواهيد از وجود فرزندان خود در مزارع استفاده كنيد و آنها را بكار واداريد. و من اگر بجاي فرعون بودم از مشاهده شما شرمنده ميشدم زيرا شما نميخواهيد از زمينهائي كه فرعون بشما داده استفاده نمائيد در صورتي كه اين اراضي حاصلخيزترين زمينهاي مصر است. چون خداي سابق پيوسته زمينهائي را تصرف ميكرد كه از همه مرغوبتر باشد و اينك اين زمينها در تصرف شماست ولي شما بر اثر اهمال زمينها را ضايع كردهايد و دام را بقتل ميرسانيد تا از گوشت و پوست جانوران استفاده كنيد. ولي آنها ميگفتند ما نميخواستيم كه زندگي ما تغيير كند براي اينكه ما مردمي فقير بوديم و پدران ما ميگفتند كه وقتي انسان فقير است نبايد خواهان انقلاب باشد براي اينكه هر انقلاب و تغيير زندگي بسود اغنياء و ضرر فقرا تمام ميشود و پس از هر تغيير زندگي، اغنياء توانگرتر ميشوند ليكن در كته فقرا ميزان گندم رو به تقليل ميگذارد و ارتفاع روغن زيتون در كوزهها پائين ميرود. من اينطور نشان ميدادم كه اين حرف را باور نميكنم ولي در باطن گفته آنها را تصديق مينمودم براي اينكه ميفهميدم كه بعد از هر تغيير بزرگ زندگي اجتماعي آن تغيير بنفع اغنياء تمام ميشود و ضرر فقرا. ممكن است كه بطور موقت عدهاي از اغنياء فقير شوند مثل اينكه كاهنان معبد آمون اراضي خود را از دست دادند و فقير شدند. ولي اين واقعه ضرري است كه فقط بيك طبقه ميخورد و بعد از هر تغيير بزرگ اجتماعي باز تمام منافع و مزايا نصيب اغنياء ميگردد و فقراء همچنان فقير ميمانند يا فقيرتر ميشوند. فرعون خداي قديم را از بين برد و زمينهاي او را بين زارعين تقسيم كرد تا اينكه تفاوت بين غني و فقير از بين برود. ولي امروز اشراف و درباريهاي فرعون و يك مشت افراد طفيلي كه خود را هواخواه آتون نشان ميدهند جاي كاهنين سابق را گرفتهاند و بدون اينكه هيچ كار بكنند براحتي زندگي مينمايند و من هم مثل آنها يك طفيلي شدهام زيرا من هم مانند آنان كاري مفيد انجام نميدهم و همه كاهنين جديد طرفدار آتون و تمام آموزگاران بيسواد و تمام اشراف كه امروز خود را معتقد به آتون حلوه ميدهند موجوداتي هستيم طفيلي شبيه به ككهائي كه در پشم سگ وجود دارد. اين ككها دائم از خون سگ تغديه ميكنند بدون اينكه كاري بانجام برسانند و ما هم پيوسته از خون ملت مصر تغذيه مينمائيم بدون اينكه كاري بانجام برسانيم و فايدهاي براي مصريها داشته باشيم. ككهائي كه در پشم سگ زندگي ميكنند ممكن است تصور نمايند كه نسبت بسگ مزيت دارند و سگ براي اين بوجود آمده كه آنها را تغذيه كنند و آنها موجود اصلی هستند و سگ موجود فرعی. و ما هم فکر میکنیم که موجودات برجسته و اصلی میباشیم و ملت مصر برای این بوجود آمده که ما را تغذیه کند. ولی همانطور که سگ بدون ککها نیکبختتر است اگر ملت مصر از مزاحمت ما موجودات طفیلی آسوده شود نیکبختتر خواهد بود. از این فکر که من هم یک موجود طفیلی و مفت خور هستم ملول شدم و آنوقت تنبلی زارعین در نظرم قابل اغماض جلوه کرد. کشتی من در راه طبس بحرکت ادامه داد تا اینکه کوههائی سهگانه که نگاهبان دائمی طبس هستند آشکار شد و عمارات و باغهای آن بنظر رسید. من بقدری از مشاهده طبس بعد از سالها دوری از آنجا خوشوقت شدم که مانند دریاپیمایانی که از مناطق دور به طبس مراجعت مینمایند در رود نیل دو پیمانه شراب روی خود ریختم و با آن شستشو کردم. کشتی من باسکلههای بزرگ سنگی طبس نزدیک گردید و بوی مخصوص بندر و آب راکد و رایحه ادویه و رزین یعنی روایح همیشگی طبس به مشام من رسید. ولی وقتی بخانه خود که قبل از من خانه یک مسگر بود رفتم و درخت نارونی را که در آن خانه مشاهده میشد دیدم و بیادم آمد که من خود آن درخت را کاشتهام آن خانه در نظرم محقر جلوه کرد زیرا من در شهر افق در خانهای که به مثابه یک کاخ بود زندگی میکردم و بهمین جهت خانه گذشته مرا شادمان نمیکرد و آنوقت شرمنده شدم زیرا دانستم که فاسد گردیدهام زیرا تا انسان فاسد نشود زندگی ساده گذشتهاش که توام با سعی و فعالیت و نوعپروری بوده در نظرش حقیر جلوه نمینماید. و وقتی مرکز کار و دستگیری از فقراء و بیماران در نظر انسان حقیر جلوه مینماید دلیل بر آن است که تجمل و ثروت روح را تیره و سرچشمه عاطفه را خشک کرده است. کاپتا غلام من در خانه نبود ولی موتی زن خدمتکار پیر حضور داشت و وقتی مرا دید گفت مبارک باد این روز که اربابم در چنین روز مراجعت کرده است ولی بدان که من چون منتظر مراجعت تو نبودم اطاقت را مرتب نکردم و رختها را نشستهام ولی مردها در همه جا بهم شبیه هستند و ناگهان میروند و هنگامیکه کسی در انتظار مراجعت آنها نیست بازگشت مینمایند. گفتم موتی چون خانه برای پذیرائی من آماده نیست من در کشتی منزل میکنم تا اینکه خانه آماده شود آیا کاپتا را میبینی و از حال او خبر داری؟ موتی گفت کاپتا گاهی ولی بندرت برای سرکشی باین خانه که میداند بتو تعلق دارد میآید ولی وی امروز مردی توانگر شده و هنگامی که با من صحبت میکند بمن میفهماند که خیلی با من فرق دارد و اگر تو میخواهی او را ببینی به میخانه دم تمساح برو... من بطرف میخانه دم تمساح رفتم و مریت بطرف من آمد و من دیدم که وی فربه شده ولی زیبائی او از بین نرفته است. چون من لباس گرانبها در برو طوق زر و صلیب حیات برگردن داشتم و موی عاریه بر سر نهاده بودم مریت مرا نشناخت و گفت آیا تو جای خود را در میخانه اجاره کردهای یا نه؟ چون اگر جای خود را اجاره نکرده باشی من نمیتوانم از تو در این جا پذیرائی کنم. گفتم مریت من بتو حق میدهم که مرا نشناسی زیرا زنی که مدتی طولانی از مردی دور بوده و در آن مدت مردهای بسیار را در آغوش گرفته آن مرد را فراموش میکند ولی من از راه رسیدهام و احتیاج به یک پیمانه نوشیدنی خنک دارم و یک چهار پایه بیاور که من روی آن بنشینم و بعد یک پیمانه آشامیدنی بمن بنوشان. مريت ندائی از حیرت بر آورد و گفت سینوهه آیا تو هستی.... مبارک باد امروز که تو را باین جا بازگردانید. مریت با شتاب چهار پایهای آورد و مرا نشانید و مقابلم ایستاد و بدقت مرا نگریست و گفت سینوهه تو فربه شدهای و چشمهای تو مثل سابق درخشندگی ندارد ولی در قیافه تو اثر آرامش و رضایت خاطر دیده میشود و مانند مردی هستی که از زندگی هر چه مایل بوده دریافت کرده خود را محتاج چیز دیگر نمیبیند. سپس موی عاریهام را از سر برداشت و سر طاس مرا نوازش داد و گفت سینوهه اکنون مثل زنهای جوان و زیبا دارای سر بیمو شدهای ولی من این سر را از سرهای پر از موی مردهای دیگر بیشتر دوست دارم اینک صبر کن تا برای تو آشامیدنی بیاورم. گفتم مریت برای من دم تمساح نیاور زیرا نه معده من قادر به تحمل این مشروب است و نه سرم. مریت صورت مرا نوازش داد و گفت سینوهه مگر من خیلي پیر و فربه شدهام که تو وقتی بمن میرسی در فکر معده و سرخود هستی. زیرا وقتی مردی زنی را دوست میدارد نه فکر معده را میکند و نه فکر سر را لیکن هنگامی که محبت از بین رفت آنوقت مرد بغذا و آشامیدنی ایراد میگیرد و میگوید این غذا لذیذ نیست یا سنگین است و آن آشامیدنی برای معدهام ضرر دارد و تولید سردرد میکند. خندیدم و گفتم مریت تصدیق کن که من مرد جوان سابق نیستم و مرور سنوات مرا مبدل بمردی جاد افتاده کرده و موهای سرم فروریخته و طولی نمیکشد که دندان های من هم فرو میریزد و باید دندان عاریه در دهان بگذارم و معده یک پیرمرد دارای قوه معده یک جوان نیست. مریت گفت تو پیرمرد نیستی برای اینکه به محض دیدن تو من مایل شدم که با تو تفریح کنم و اگر مرد پیر بودی این تمایل در من بوجود نمیآمد و هیچ کس مانند زن به جوانی و پیری یکمرد پی نمیبرد و اگر زن مردی را دید و در باطن نه فقط برای فلز مایل شد که با او تفریح نماید دلیل بر این میباشد که آنمرد جوان است و سلیقه زنها در این خصوص اشتباه نمیکند اینک بگو که آیا برای تو دم تمساح بیاروم یا آشامیدنی دیگر. من بطوری که به آنزن گفتم اول نمیخواستم دم تمساح بنوشم ولی بعد بر اثر اظهارات وی گفتم دم تمساح بیاور زیرا بعد از این مدت که از تو دور بودم میخواهم که شوق و نشاط گذشته را در خود تجدید کنم. مریت رفت و یک پیمانه دم تمساح آورد و در کف دست من نهاد و من نوشیدم و گرچه گلویم سوخت و چشمهایم اشکآلود شد ولی چند لحظه دیگر طوری خود را دارای نشاط یافتم که دست را روی دست مریت نهادم و گفتم مریت تو راست گفتی که من هنوز پیر نشدهام برای اینکه قلب من جوان است و تا تو را دیدم حس کردم که مثل گذشته خواهان تو هستم و باید بتو بگویم که من هرگز تو را فراموش نکردم و در این سالها که از تو دور بودم هر دفعه که میدیدم چلچلهای بطرف طبس پرواز مینماید باو میگفتم سلام مرا به مریت برسان. مریت گفت سینوهه من هم پیوسته در فکر تو بودم و هر دفعه که مردی کنار من میآرمید و دست خود را روی دست من مینهاد بتو فکر میکردم و غمگین میشدم زیرا میدانستم که تفریح هیچ مرد برای من لذت تفریح کردن با تو را ندارد. گاهی بخود میگفتم که تو مرا فراموش کردهای زیرا در کاخ فرعون در شهر افق زنهای زیبا فراوان هستند و تو میتوانستی با آنها تفریح نمائی. گفتم مریت راست است که در کاخ فرعون زنهای زیبا فراوان هستند ولی تو یگانه دوست من هستی و من هیچ زن را بعد از خروج از طبس دوست خود نکردم. مریت گفت هر زمان که کاپتا فرصتی بدست میآورد و در دکه مینشست من و او راجع بتو صحبت میکردیم و کاپتا خوبیهای تو را وصف میکرد و میگفت که مردی سادهدل هستی و اگر او در کشورهای دور دست با تو نبود و تو را از خطرها نجات نمیداد کشته میشدی. من که از حرارت دم تمساح به نشاط و هیجان آمده بودم گفتم آه... کاپتا خدمتگزار قدیمی و وفادار من کجاست که من او را در آغوش بگیرم زیرا با این که امروز در آغوش گرفتن یک غلام دیرین از طرف مردی چون من پسندیده نیست باز او را دوست میدارم. مریت گفت کاپتا روزها بمیخانه نمیآید زیرا اوقات او هنگام روز در بورس گندم ومیخانههائی که مرکز معاملات بزرگ میباشد میگذرد و اگر تو او را ببینی حیرت خواهی کرد زیرا کاپتا بکلی فراموش کرده که در گذشته غلام بوده و امروز خود را یک ارباب و توانگر واقعی میداند و چون من بر اثر نوشیدن دم تمساح بهیجان آمده بودم مریت گفت آیا میل داری که برویم و قدری در شهر گردش کنیم تا اینکه باد بصورت تو بخورد و در ضمن ببینی که طبس در غیاب تو چه اندازه تغییر کرده است. گفتم آری... حاضرم که با تو بگردش بروم زیرا گردش کردن با تو خیلی لذت دارد مریت رفت و صورت خود را آراست و گردنبند زر بگردن آویخت و وقتی مراجعت کرد من دیدم زیباتر شده و عطر روحبخشی که فقط در طبس یافت میشود از او بمشام میرسد. تختروان آوردند و من و مریت سوار شدیم و براه افتادیم تا اینکه بخیابان قوچها نزدیک معبد سابق آمون رسیدیم و من دیدم بر خلاف گفته مریت که گفت طبس تغییر کرده خرابیهای جنگ داخلی بوضع سابق باقی است و کسی آنها را تعمیر ننموده و تازه در چند نقطه مشغول ساختن خانههای جدید بجای منازل ویران هستند. وقتی به معبد سابق آمون رسیدیم من با شگفت مشاهده نمودم که کلاغها آنجا پرواز میکنند زیرا آن پرندگان شوم پس از جنگ داخلی از آنجا کوچ نکردند زیرا عادت نمودند که در معبد سابق پرواز نمایند. من و مریت از تختروان فرود آمدیم و دیدیم که معبد خلوت میباشد و فقط مقابل دارالحیات و خانه مرگ عدهای دیده میشوند. من میدانستم که دارالحیات و خانه مرگ هنوز در معبد سابق آمون میباشد برای اینکه انتقال این دو موسسه بجای دیگر خیلی تولید زحمت و هزینه میکرد. مریت بمن گفت با این که دارالحیات باقی است چون دیگر فرعون نسبت بآن توجه ندارد از جلوه افتاده و بعضی از اطباء که پیوسته در دارالحیات بودند از آنجا خارج شده در شهر منزل کردهاند. باغهای بزرگ معبد آمون بر اثر عدم مراقبت خشک شده و بعضی از درختهای کهن سال را انداخته بودند و وقتی من دیدم که معبد مزبور که روزی مرکز علمی جهان بود به آن شکل در آمده بسیار متاسف شدم زیرا دوره جوانی خود را در آن معبد یعنی در دارالحیات گذرانیده بودم و تصورمیکنم هر کس از مشاهده نقاطی که در جوانی آنجا بسر برده و در سن کهولت میبیند که ویران گردیده متاسف میگردد. مجسمهها سرنگون گردیده و روی دیوارها اسم آمون را حذف کرده بودند و وقتی نزدیک دارالحیات رسیدم دیدم کسانی که آنجا هستند با نظرهای خشمگین مرا مینگرند. مریت گفت سینوهه این صلیب حیات را از گردن بیرون بیاور یا روی آنرا بپوشان زیرا این اشخاص که صلیب تو را میبینند فکر میکنند که تو طرفدار آتون هستی و ممکن است که بطرف تو سنگ بیندازند یا با کارد تو را بقتل برسانند. مریت راست میگفت و مردم از صلیب من بخشم در آمده بودند خاصه آنکه یک کاهن با لباس سفید و سر تراشیده و روغن زده مثل کاهنین سابق آمون در آنجا گردش میکرد. فرعون قدغن کرده بود که کاهنان خدای سابق نباید لباس سفید بپوشند و سر بتراشند و روغن بر سر بمالند و به معبد آمون بروند ولی کاهن مزبور با جرئتی قابل تحسین با لباس کاهنان خدای سابق بین مردم گردش مینمود و مردم هنگام عبور او کوچه میدادند و رکوع میکردند بطوریکه من متوجه شدم که اگر کاهن مزبور صلیب مرا ببیند و اشاره کند که مردم مرا بقتل برسانند بیدرنگ خونم را میریزند ولو آنکه بدانند که من پزشک مخصوص فرعون هستم. زیرا در مصر فقط یکنفر مقدس و پسر خداست و او هم فرعون میباشد و بهمین جهت مردم هرگز یک فرعون را بقتل نمیرسانند ولی اطرافیان او را افرادی عادی میدانند و قتل آنها را بیاهمیت میشمارند. من دست را روی صلیب حیات که بگردنم آویخته بود نهادم که مردم آنرا نبینند و باتفاق مریت از دارالحیات دور شدم و نزدیک دیوار معبد رسیدم و دیدم که نقالی مشغول قصه گفتن است و جمعی اطرافش را گرفته بعضی نشسته و برخی ایستادهاند. و آنهائی که نمیترسیدند لنگ یا لباس خود را کثیف کنند جلوس کرده سخنان نقال را گوش میدادند و آنهائیکه از کثیف کردن لباس بیم داشتند ایستاده اظهارات او را میشنیدند. داستانیکه نقال برای مردم حکایت میکرد در گوش من تازگی داشت. با اینکه در کودکی مادرم تمام داستانهای مصر را برای من حکایت کرده بود من تا آنروز آن داستان را نشنیده بودم. خلاصه داستان نقال این بود که در قدیم یک زن جادوگر سیاهپوست که از ست الهام میگرفت (ست در مصر قدیم چون شیطان در ادوار بعد بود – مترجم) از بطن خود یک فرعون کذاب بوجود آورد و این فرعون بعد از اینکه بسلطنت رسید مطیع ست شد و هر چه او میگفت انجام میداد و طبق دستور ست مجسمههای خدای مصر را سرنگون کرد و آنوقت خدا بر ملت مصر غضب نمود و دیگر از مزارع مصر گندم نمیروئید یا اینکه گندم نامرغوب بدست میآمد و طغیان نیل بجای این که اراضی زراعتی را تقویت کند خانهها و قراء را ویران مینمود و هر سال ملخ محصول مزارع را میخورد و آب در برکهها چون خون میگردید. ولی با اینکه فرعون برحسب دستور ست خدای مصر را سرنگون کرد مردم مصر از عقیده خود دست بر نداشتند و بخدای سابق مومن بودند و آن وقت فرعون با خواری و بدبختی مرد و زنی سیاهپوست که او را بوجود آورده بود نیز فوت کرد و خدای سابق مراجعت نمود و تمام اراضی و زر و سیم فرعون و پیروان او را به پیروان خود که نسبت بوی وفادار مانده بودند داد. این قصه خیلی شیرین بود و وقتی باتمام رسید و مردم دانستند که خدای سابق برگشت و به پیروان وفادار خود پاداش داد طوری شادمان گردیدند که جست و خیز کردند و فریاد زدند و به نقال حلقههای مس دادند و او مجبور شد که حلقههای خود را در یک پارچه جا بدهد و با خود ببرد. وقتی مردم متفرق شدند و ما هم خواستیم مراجعت کنیم من به مریت گفتم این داستان خیلی شنیدنی بود ولی بطرزی عجیب با اوضاع حاضر تطبیق میکند و من متحیرم که چگونه این نقال جرئت کرد که این داستان را بگوید. مریت گفت این داستان دروغ نیست و این نقال آن را از خود نگفته بلکه کاهنان معبد سابق آمون آن را در کتابهای قدیم مسبوق به هزار سال قبل از این یافتهاند و اگر مامورین فرعون بخواهند مانع شوند نقال میگوید که این داستان که در کتاب نوشته شده واقعیت دارد و کسی نمیتواند او را بجرم دروغگوئی مجازات کند. گفتم من هورمهب را که فرمانده مامورین حفظ انتظامات در مصر است میشناسم و میدانم که وی مردی است سخت گیر و عقیده به خدایان ندارد ولی اوامر فرعون را بموقع اجراء میگذارد مریت گفت که هورمهب هر قدر سختگیر باشد نمیتواند جلوی یک نقال را بگیرد مگر اینکه وی دروغ بگوید و این نقال دروغ نگفت و هرچه بر زبان آورد مطالبی است که در کتاب نوشته شده است. ولی مردم فقط این قصه را گوش نمیکنند بلکه غیب گوئیهائی را که میشود برای یکدیگر حکایت مینمایند و اگر تو از خیابانهای طبس عبور کنی میبینی وقتی دو نفر بهم میرسند دربارة غیبگوئی صحبت میکنند و این غیبگوئیها آتیهای سیاه را خبر میدهد و اوضاع مصر هم مودی این غیبگوئیها میشود زیرا بهای گندم افزایش مییابد و مامورین وصول مالیات بیش از پیش مردم را اذیت میکنند و در بسیاری از نقاط اراضی ملعون شده و گندم فاسد از آنها میروید و زارعین نه میتوانند آن گندم را بفروشند و نه خود بخورند. با این صحبتها من و مریت بمیخانه دم تمساح مراجعت کردیم و بیش از نیم میزان از ورود ما بمیخانه نگذشته بود که چراغ افروختند و پس از افروختن چراغ کاپتا وارد میخانه شد. ولی کاپتا طوری فربه شده بود که وقتی خواست قدم بمیخانه بگذارد از یک شانه وارد شد زیرا شکم بزرگ او از درب تنگ میخانه وارد نمیگردید. صورتش چون ماه مدور بنظر میرسید و یک قطعه طلا روی چشم نابینای خود نهاده بود و موی عاریه آبی رنگ بر سر داشت و بر گردن و مچهای دست او طوق و دستبند طلا دیده میشد. کاپتا لباسی مانند اشراف بزرگ طبس در بر کرده مثل کسانی که به عظمت خود اعتماد دارند با طمانیه قدم بر میداشت. ولی وقتی مرا دید فریادی از شادی زد و گفت مبارکباد این روز که من در چنین روز ارباب خود را میبینم. آنگاه خواست رکوع کند ولی بمناسبت بزرگی شکم دو دستش بزانوها نمیرسید و در عوض بر زمین نشست و پاهای مرا گرفت و شروع بگریستن کرد. من او را از زمین بلند کردم و در آغوش گرفتم و بینی خود را روی صورت او شانههایش نهادم و او هم بینی خود را روی صورت و شانههای من نهاد و خطاب بمشتریان میخانه بانگ زد امروز یکی از روزهای شادمانی من است و بهمین جهت بهر یک از مشتریانی که اینک در میخانه هستند یک پیمانه شراب برایگان مینوشانم لیکن اگر خواستند پیمانه دوم را بنوشند باید بهای آن را بپردازند. بعد کاپتا مرا با خود بیکی از اطاقهای خصوصی میخانه برد و به مریت گفت تو هم نزد ارباب من باش زیرا وی تو را دوست میدارد و اگر از او دور شوی ملول خواهد گردید. مریت کنار من و کاپتا نشست و کاپتا دستور داد که برای ما مرغابی بریان شده بیاورند و بعد از سالها من یکمرتبه دیگر مرغابی بریان طبس را که در هیچ نقطه غذائی آنطور لذیذ وجود ندارد صرف کردم. بعد از اینکه غذا خورده شد کاپتا گفت ارباب عزیزم من میدانم که تمام نامهها و وصورت حسابهائی که من در این چند سال از طبس برای تو فرستادم در شهر افق بدست تو رسیده و تو از چگونگی کارهای خود اطلاع داری و لزومی ندارد که من اکنون در خصوص کارها و صورت حسابهای گذشته صحبت نمایم ولی امیدوارم بمن اجازه بدهی که بهای این غذا و شرابی را که امشب بعنوان ولیمه ورود تو به مشتریان میخانه نوشانیدم پای تو حساب کنم و دغدغه نداشته باش زیرا من بقدری در حساب مالیات جهت تو صرفه جوئی کرده، مامورین وصول مالیات را اغفال نمودهام که هزینه امشب برای تو اهمیت ندارد. من که میدانستم کاپتا از روی فطرت خسیس میباشد ایراد نگرفتم و کاپتا گفت آیا از نامهها و بخصوص صورت حسابهای من که بتو میرسید راضی شدی؟ گفتم کاپتا من نامهها و صورت حسابهای تو را دریافت کردم ولی نتوانستم چیزی از صورت حسابها بفهمم برای اینکه بقدری ارقام در آنها بود که انسان گیج میشد و من به محض این که نظر به صورت حساب میانداختم سرم گیچ میرفت. کاپتا که شراب نوشیده بود خندید و مریت هم به خنده در آمد. کاپتا بعد از این که از خندیدن باز ایستاد گفت ارباب عزیزم من خوشوقتم که میبینم تو مثل گذشته ساده هستی و از کارهای جدی و اساسی سر در نمیآوری و با اینکه نمیخواهم تو را شبیه به خوک نمایم تو هنوز مانند خوکی هستی که یک طوق زر مقابل او بگذارند و همانطور که خوک نمیداند با طوق زر چه بکند تو هم طرز استفاده از زر خود را نمیدانی و تو ارباب عزیزم باید نسبت به خدایان مصر شکرگزار باشی که خدمتگزاری چون من بتو داد زیرا اگر مردی دزد خدمتگزار تو میشد در اندک مدت تو را بخاک مینشانید در صورتی که من تو را توانگر کردهام. گفتم کاپتا تصور نمیکنم لزومی داشته باشد که من از خدایان مصر سپاسگزاری نمایم زیرا آنچه سبب گردید که من تو را بخدمت خود بپذیرم حسن تشخیص خود من بود و آیا بخاطر داری که در آن روز در میدان بردهفروشان تو را بستون بسته بودند و تو نسبت بزنهائی که عبور مینمودند شوخیهای رکیک میکردی و از مردها آبجو میخواستی و کسی بتو آبجو نمیداد و چوان واحدالعین و لاغر بودی هیچ کس بتو توجه نمیکرد و تو را خریداری نمینمود ولی وقتی من وارد بازار بردهفروشان شدم تو را خریداری کردم زیرا در آن موقع یک پزشک جوان و بیبضاعت بودم و نمیتوانستم یک غلام گرانبها را خریداری کنم. وقتی کاپتا اظهارات مرا شنید خیلی ملول شد و چهره درهم کشیده و گفت ارباب من خوب نیست که تو خاطرات قدیم را تجدید کنی زیرا این خاطرات جز این که مرا تلخ کام نماید و حیثیت مرا متزلزل کند سودی دیگر ندارد و اما در خصوص ثروت تو بطوری که گفتم با وجود مزاحمت دائمی مامورین وصول مالیات من تو را ثروتمند نمودم و دو کاتب سریانی را استخدام کردم که برای مالیه حساب ثروت تو را نگاهدارند و از این جهت کاتبان سریانی را استخدام نمودم که اولاٌ مالیه خیلی بحساب آنها اعتماد دارد و ثانیاٌ از حساب یک کابت سریانی هیچ مامور مالیه سر در نمیاورد حتی ست هم نمیتواند حساب یک کاتب سریانی را بفهمد ولو تمام مامورین هورمهب دوست قدیمی تو با او کمک نمایند. راستی چون اسم هورمهب بمیان آمد باید بگویم که بر حسب توصیه تو مقداری باو زر و سیم قرض دادم و باز طبق توصیه تو برای وصول حساب پافشاری نکردم زیرا میدانستم که اگر پافشاری کنم مناسبات دوستانه تو و او تیره خواهد شد. با اینکه میدانم که تو مردی هستی که از ثروت بیاطلاع میباشی باید بتو بگویم که بر اثر مآلاندیشی و خدمتگزاری من تو امروز یکی از توانگران بزرگ مصر میباشی و ثروت تو ثروت واقعی است نه زر و سیم. زر و سیم بر اثر مرور زمان ممکن است کم ارزش شود ولی زمین و دام و خانه و کشتی و غلام هرگز بی قیمت نمیشود و هر قدر ارزش زر و سیم کاهش یابد قیمت زمین و خانه و دام و کشتی و غلام زیادتر میشود. من میدانم که تو خود از میزان ثروت خویش اطلاع نداری برای اینکه من یک قسمت از اراضی و منازل تو را باسم خدمتگزاران و کاتبین خود ثبت کردهام تا این که ثروت تو از نظر مامورین وصول مالیات پنهان بماند. زیرا مالیاتی که فرعون وضع کرده خیلی توانگران را در فشار قرار میدهد و فقراء باید یک پنجم گندم خود را مالیات بدهند ولی از اغنیاء یک سوم محصول را بعنوان مالیات دریافت میکنند و نسبت بمازاد نصف محصول دریافت میشود. از دست رفتن سوریه و این مالیات سنگین مصر را فقیر کرده ولی هر قدر مصر فقیر میشود اغنیاء توانگرتر و فقراء درمانده تر میگردند و این از مختصات کشورهائی است که مبتلا به فقر میشوند. ولی تو سینوهه در زمره اغنیاء هستی و روز بروز ثروت تو افزون میشود و باید بگویم که قسمتی از این ثروت از راه احتکار گندم نصیب تو گردیده است. کاپتا یک جرعه نوشید و آنگاه گفت: ارباب من در کشورهائی که رو بویرانی میرود چون قسمتی از اراضی لمیزرع میماند همانطور که امروز در مصر قسمتی از اراضی آمن لمیزرع مانده قیمت گندم ترقی مینماید. من زود متوجه این قسمت شدم و دریافتم که گندم کالائی است که هرگز ضرر نمیکند برای اینکه هر سال نسبت بسال قبل گرانتر میشود. این بود که درصدد خرید گندم برآمدم و بعد از هر سال گندم را با سود میفروختم. و اکنون فهمیدهام که فروش گندم در سال بعد اشتباه است و باید گندم را احتکار کرد زیرا هر ماه نسبت بماه قبل بهای گندم ترقی میکند و کسی که امروز گندم خود را بفروشد هر قدر گران فروخته شود مغبون گردیده برای اینکه فردا بهای گندم از امروز گرانتر میشود. این است که من تا بتوان گندم خریداری میکنم و اکنون انبارهای تو پر از غله است ولی آنها را نخواهم فروخت زیرا میدانم که باز قیمت گندم ترقی خواهد کرد. کاپتا برای من و مریت آشامیدنی ریخت و گفت من خیلی از فرعون متشکرم و از خدایان درخواست مینمایم که باو یکصد بار یکصد سال عمر بدهد چون هر قدر فرعون بیشتر عمر کند مردم فقیرتر میشوند و هر قدر مردم فقیرتر شوند بیشتر مجبور خواهند شد که زمین و زن و پسر و دختر خود را برای چند پیمانه گندم بفروش برسانند و لذا ما برایگان زمین مردم را تصرف خواهیم کرد و پسران و دختران و زنهای آنها را غلام و کنیز خود خواهیم نمود. کاپتا که بر اثر این حرفها به نشاط آمده بود گفت پاینده باد فرعون و خدای او آتون که توانگران را ماه بماه غنیتر و فقراء را فصل به فصل درماندهتر میکند و بما وقت میدهد که بتوانیم تمام اراضی مزروع و باغها و خانههای مصر را خریداری کنیم و مردها و زنها را غلام و کنیز خود نمائیم. و اما تو ارباب من نباید تصور کنی که من امروز بیش از گذشته از تو میدزدم و از تو پنهان نمیکنم که گاهی متاسف میشوم چرا این قدر امین و درستکار هستم و اگر من زن و فرزند میداشتم بطور حتم مرا مورد مذمت قرار میدادند که چرا بیشتر اموال تو را سرقت نمینمایم زیرا ای ارباب عزیز و سینوهه بزرگ من هنوز خدایان مصر اربابی بسادگی تو نیافریدهاند و خدایان تو را برای این بوجود آوردند که انسان از تو بدزدد. من از صحبتهای کاپتا میخندیدم و مریت هم میخندید. و کاپتا گفت ارباب من ثروتی که تو امروز داری سود خالص بعد از وضع مالیات و هزینههای متفرقه است. هزینه متفرقه عبارت میباشد از رشوههائی که من به مامورین وصول مالیات دادم تا این که آنها را نسبت به تو مساعد کنم... قسمتی دیگر از هزینه متفرقه عبارت است از شرابهائی که من بمامورین وصول مالیات خورانیدم تا وقتی که صورت حسابهای کاتبین مصری را مورد رسیدگی قرار میدهند سرشان گرم شود و چشمهای آنها خیره گردد و صورت حساب را درست نبینند. کاپتا بسخنان خود چنین ادامه داد: تو نمیدانی که این مامورین وصول مالیات چقدر میتوانند شراب بنوشند بدون اینکه مست شوند و چشمهایشان خیره گردد. هزینه متفرقه عبارت است از گندمی که من گاهی از اوقات به بعضی از فقراء و بخصوص آنهائی که میدانم همه جا میروند و پیوسته حرف میزنند میدهم تا اینکه آنها همه جا ثناخوان تو باشند و بگویند که سینوهه تمام اموال و گندم خود را به ملت میبخشد. و این کار ضروری است و یکی از فنون توانگری میباشد یک توانگر هر سال صدها خانواده را از بین میبرد و اراضی آنها را تصاحب مینماید مردها و زنهای خانواده را غلام و کنیز خود میکند و با احتکار گندم و سایر ارزاق عمومی قیمتها را بالا میبرد و صدها نفر را از گرسنگی هلاک و در عوض اطاقهای خود را پر از زر و سیم مینماید. در ازای این همه استفاده یک مشت گندم یا قدری زر و سیم با هیاهوی زیاد به چند نفر که میداند همه جا میروند و پیوسته حرف میزنند میبخشد تا اینکه آنها بگویند که توانگر مزبور همه چیز خود را بفقراء داده روز و شب برای تامین وسایل آسایش فقراء رنج میبرد. فایده این فن این است که اولاٌ فقراء و آنهائی که بدست تو یعنی بدست من مستمند و غلام و کنیز شدهاند و ثروتمندان دیگر بتو رشک نمیبرند چرا توانگر شدهای و ثانیاٌ روزی که وضع مصر برهم خورد و خدای آتون از بین رفت کسی در صدد بر نمیآید که انبارهای غله تو را آتش بزند و خانههای تو را ویران نماید و تو را بقتل برساند برای اینکه ملت تو را یک مرد نوعپرور و نیکوکار میداند. بعد از اینکه کاپتا صحبت خود را تمام کرد دستها را روی سینه نهاد و معلوم بود که منتظر تمجید من است. من گفتم کاپتا از این قرار من اکنون مقداری فراوان گندم در انبارهای خود دارم. کاپتا گفت بلی تو امروز یکی از بزرگترین گندمداران مصر هستی. گفتم کاپتا اکنون موقع کشت گندم است کاپتا گفت بلی و بهمین جهت گندم بسیار مرغوب میباشد. گفتم تو باید فوری نزد زارعینی که در اراضی سابق آمون مشغول کشاورزی هستند بروی و گندم مرا بین آنها که محتاج بذر میباشند تقسیم کنی زیرا آنها برای کشت گندم ندارند زیرا گندم آنها دچار آفت شده و من خود دیدم که دارای لکههای سرخ رنگ مثل خون است. کاپتا گفت ارباب عزیزم تو فکر خود را با این نقشههای مضر خسته نکن و بگذار که من بجای تو فکر کنم و تصمیم بگیرم در آغاز که زارعین در اراضی آمون شروع به کشت و زرع کردند انباردارها بزراعین برای کشت و هم غذای آنان تا سر خرمن غله بوام میداند و قرار شد که در ازای هر پیمانه گندم در سر خرمن دو پیمانه از زارعین بگیرند. و چون زارعین قادر به تادیه وام نبودند طلبکارها دام آنها را تصرف مینمودند و زارع که دیگر وام نداشت از هستی ساقط میشد. ولی امروز گندم بقدری گران است که اگر تو در سر خرمن در ازای گندمی که بزارع وام میدهی دام او را ضبط کنی باز زیاد فایده نخواهی برد و اگر گندم را در بازار بفروشی سود تو بیش از آن خواهد شد که دام زارع را تصرف نمائی. از این گذشته وام دادن بزارع برای کشت زمین از نظر بازرگانی اشتباه است زیرا حرفه ما اقتضاء میکند که امسال قسمتی از اراضی کشت نشود تا این که نرخ گندم باز ترقی کند. این است که ما نباید بزارعین گندم بدهیم تا این که به مصرف بذر برسانند و در زمین بکارند چون اولاٌ آنها نمیتوانند در سر خرمن طلب ما را تادیه کنند و ما باید دام آنها را ضبط نمائیم و این بسود ما نیست ثانیاٌ از نظر عقلائی زمین اگر کشت نشود بهتر است و قیمت گندم ترقی خواهد کرد ثالثاٌ انباردارهای دیگر با ما دشمن خواهند شد که چرا بزارعین وام دادهایم. در جواب کاپتا گفتم آن چه میگویم بپذیر و گندم مرا بین زارعین تقسیم کن و بآنها بگو که این گندم را بنام اخناتون و خدای او آتون بشما میدهم زیرا من فرعون را دوست میدارم و بهمین جهت خدای او را محترم میشمارم. و من زارعین را دیدهام که استخوانهای آنها از زیر پوست مثل استخوان غلامانی که در معادن کار میکردند بیرون آمده است. و من دیدهام که سینه زنهای زارعین مانند یک مشک خشک و بیآب آویخته شده و آنها نمیتوانستند که باطفال خود شیر بدهند و میدیدم که بچههای بزرگ آنان گرسنه هستند و چشمهای آنها از فرط گرسنگی گود افتاده است. این است که تو باید گندم مرا بزارعین بدهی و بگوئی که فرعون و خدای او آتون این گندم را بشما وام میدهد تا اینکه از آن بهره مند شوید و در زمین خود بکارید. ولی من میل ندارم که این گندم برایگان بآنها داده شود زیرا تجربه شده که وقتی مردم چیزی را برایگان بدست میآورند قدر آن را نمیدانند و بهمین جهت زارعین مصری نتوانستند از اراضی و دام آمون که فرعون به رایگان به آنها داد استفاده نمایند در صورتی که اگر فرعون این اراضی را با نرخی عادله بزارعین میفروخت و بهای آن را باقساط از آنها میگرفت کشاورزان مجبور میشدند که از زمین و دام استفاده کنند و تنبلی را کنار بگذارند. و وامی که تو بزارعین میدهی باید وام بدون ربح باشد و به آنها بگو که در ازای هر پیمانه گندم در سر خرمن باید یک پیمانه گندم بدهند و نظارت کن که گندم را در زمین بکارند. وقتی کاپتا این حرف را شنید صیحه زد و گربیان را پاره کرد و گفت ارباب من باز تو آمدی و مرا گرفتار بدبختی کردی. چگونه من میتوانم در ازای هر پیمانه گندم که بزارع میدهم در سر خرمن یک پیمانه از او بگیرم؟ و اگر من در قبال هر پیمانه گندم یک پیمانه دریافت کنم از که بدزدم؟ زیرا من نمیتوانم از اموال تو سرقت نمایم و باید از اموال دیگرن برداشت کنم. من نمیتوانم که گندم را بنام فرعون و خدای او آتون بزارعین وام بدهم برای اینکه آمون مرا مورد نفرین و لعنت قرار خواهد داد. من از ترس فرعون و مامورین او نمیتوانم که این حرف را علنی بگویم ولی چون در این جا بیگانه نیست این حرف را میزنم و میگویم که آمون خدای سابق خیلی قوی است و کاهنان او گرچه بظاهر قدرت ندارند ولی اکنون تمام اراضی و زارعین آتون را مورد لعن قرار دادهاند و بهمین جهت است که زارعین آتون گرسنه هستند و از زمین های آنها گندم آفت زده بدست میآید. هنگامی که کاپتا مشغول صحبت بود من بر اثر گرما موی عاریه را از سر برداشتم و چشم کاپتا که بسر طاس من افتاد گفت آه ارباب من آیا سر تو هم طاس شد؟... آیا میل داری که من داروئی بتو بدهم که موهای سرت را برویاند و موهائی زیباتر از گذشته پیدا کنی؟ این دارو یکی از بهترین داروهائی است که در مصر بوجود آمده و هنوز اطبای دارالحیات از آن اطلاع ندارند و هرکس که این دارو را بکار برده از آن نتیجه نیکو گرفته و مرا مورد قدردانی قرار داده و فقط یک نفر شکایت کرد و گفت که بر اثر بکار بردن این دارو موهائی از سرش روئیده که شبیه به پشم جانوران میباشد و مانند موی سیاهان مجعد است. کاپتا از این جهت صحبت متفرقه را پیش آورد که من تصمیم خود را فراموش نمایم ولی من باو فهمانیدم که در عزم خویش مصمم هستم و گندم من باید بین زارعین تقسیم شود. کاپتا که متوجه شد من شوخی نمیکنم گفت ارباب من آیا یک سگ دیوانه تو را گزیده یا این که نیش عقرب در تن تو فرو رفته که دیوانه شدهای؟ این تصمیم که تو میخواهی بگیری ما را ورشکسته خواهد کرد و باز باید برای تحصیل قطعه ای نان دچار زحمت شویم. من هم مثل تو از دیدار زارعین لاغر اندام که استخوانهای آنها از زیر پوست برجستگی پیدا میکند ناراحت هستم لیکن من بجائی نمیروم که این گونه اشخاص را ببینم و اگر در مکانی بآنها برخورد کنم رو بر میگردانم چون انسان فقط از چیزهائی که میبیند متاثر میشود و اگر نظرش به چیزی تاثرآور نیفتد دچار اندوه نخواهد گردید و یکی از چیزهائی که سبب اندوه من شده این است که تومیگوئی که من باید بروم و بین زارعین گندم تقسیم کنم و این کاری خسته کننده است زیرا مزارع مصر کنار نیل باطلاقی است و پای من در گل فرو خواهد رفت و بزمین خواهم افتاد یا این که در یکی از مجاری بزرگ آبیاری غرق خواهم شد چون امروز من جوان نیستم که بتوانم خستگیهای گذشته را تحمل نمایم. گفتم کاپتا تو در گذشته دروغ میگفتی و من تصور مینمودم اینک که توانگر شدهای دروغ گفتن را ترک کردی در صورتی که میبینم مثل گذشته دروغگو هستی. تو امروز جوانتر از سابق بنظر میرسی زیرا در گذشته دست و پای تو میلرزید و اکنون دستت نمیلرزد و در گذشته چشم تو سرخ میشد لیکن امروز سرخ نمیشود مگر موقعی که مشروب بنوشی. و من چون طبیب هستم این مسافرت را برای تو که خیلی فربه شدهای ضروری میدانم چون فربهی زیاد بقلب تو فشار میآورد به نفس میافتی. لیکن بر اثر راه پیمائی فربهی تو کم خواهد شد و مثل ما خواهی توانست با چالاکی راه بروی. آیا بخاطر داری وقتی در جادههای بابل پیادهروی میکردیم با چه سرعت از کوهها بالا میرفتی و من اگر پزشک مخصوص فرعون نبودم با تو مسافرت میکردم و بزارعین سر میزدم و گندم را بین آنها تقسیم مینمودم ولی چون طبیب مخصوص فرعون هستم هر روز ممکن است که او با من کار داشته باشد و نمیتوانم که از طبس بروم. بالاخره کاپتا تسلیم شد و موافقت کرد که طبق دستور من رفتار کند و آن وقت ما تا مدتی از شب گذشته نوشیدیم و کاپتا خاطرات سفرهای سابق را تجدید کرد و گاهی من و مریت را میخندانید و مریت سینه خود را عریان کرده که من بتوانم دست را روی سینه او بگذارم و هنگامی که کاپتا خسته شد و میخواست برود و بخوابد مریت بمن گفت نخواهد گذاشت که برای خوابیدن من مراجعت نمایم. مریت با من کوزه نشکسته بود (یعنی زن قانونی من نشده بود – مترجم) ولی در آن شب آنقدر نسبت بمن ابراز محبت کرد که تصور مینمایم که هرگاه زنی با من کوزه میشکست آنطور نسبت بمن ابراز مهربانی نمیکرد. در آن شب وقتی از او پرسیدم مریت آیا تو حاضر هستی با من کوزه بشکنی آن زن جواب داد سینوهه من برای تو که پزشک فرعون هستی نالایق میباشم زیرا من یک خدمتکار میکده بشمار میآیم و خواهر تو (یعنی زوجه تو – مترجم) باید زنی باشد که او را در میکده هنگام خدمتکاری و باده پیمودن بمردها ندیده باشند. صبح روز دیگر من میباید که نزد مادر فرعون که در طبس از او خیلی میترسیدند بروم و قبل از این که عازم کاخ او شوم به کشتی مراجعت کردم تا اینکه جامهای از کتان در بر نمایم و آنگاه روی جامه طوق زرین و صلیب حیات برگردن بیاویزم. هنگامی که مشغول تعویض جامه بودم موتی وارد شد و گفت ارباب من مبارک باد روزی که تو به طبس مراجعت کردی ولی دیشب تو مثل همه مردها رفتار نمودی و بجای اینکه به خانه بیائی و غذائی لذیذ را که من برای تو فراهم کرده بودم بخوری به میکده رفتی و با این زن (مقصود وی مریت بود) گذرانیدی. من دیروز بعد از رفتن تو غلامان را بکار واداشتم و آنهائی را که کاهلی میکردند شلاق میزدم تا این که خانه زودتر رفته شود و تو بتوانی هنگام شب بخانه بیائی. لیکن تو نیامدی و بهمین جهت من اکنون عقب تو آمدهام و قصد دارم که تو را بخانه ببرم تا از غذائی که امروز صبح برایت تهیه کردم میل نمائی و اگر نمیتوانی از این زن دور شوی خوب است که او را هم بخانه بیاوری. زیرا آوردن این زن بخانه از طرف تو بهتر از این است که تو برای دیدن او بمیکده بروی و زا خانه که برای تو جای آسایش است دور بمانی. من میدانستم که موتی زیبائی مریت را تحسین میکند و او را یک زن در خور دوستی میداند. ولی عادت کرده بود که اینطور حرف بزند و نمیتوانست سبک تکلم خود را تغییر بدهد. بهمین جهت شخصی را به دکه فرستادم که به مریت بگوید زود براه بیفتد و بخانه من بیاید زیرا موتی خدمتکار من در آن خانه جشنی کوچک بمناسبت بازگشت من به طبس اقامه کرده است. سوار بر تختروان شدم و بطرف منزل براه افتادم و موتی کنار تختروان من راه میپیمود و میگفت ارباب، من تصور میکردم بعد از اینکه تو در شهر افق سکونت کردی و مسکن تو دربار گردید مردی آرام خواهی بود ولی میبینم که تو مانند گذشته عیاش هستی و آنقدر نسبت بزنها علاقه داری که به محض ورود به طبس راه میخانه را پیش گرفتی تا این که خود را بزنها برسانی. دیروز که تو از افق وارد شدی من دیدم که چشمهایت درخشان و گونههایت مدور است ولی بر اثر این که یکشب با این زن بسر بردی گونههایت فرو رفته و چشمهایت تیره شده است. و این موضوع نشان میدهد که تو نسبت بزنها دارای تمایل تسکینناپذیر هستی چون مردی که با اعتدال با زنها تفریح کند در یکشب اینطور تغییر قیافه نمیدهد. ولی اکثر مردها اینطور هستند و میل دارند که پیوسته با زنها تفریح کنند. تا نزدیک خانه موتی همینطور حرف میزند تا اینکه باو گفتم ای زن آنچه تو میگوئی در گوش من مثل وز وز مگس میباشد، ساکت باش. موتی ساکت شد ولی من میدانستم که خوشوقت است زیرا توانست که مرا بخانه برگرداند موتی و غلامان خانه را با گل تزیین کرده بودند و موتی برای دور کردن بلایا لاشه یک گربه مرده را مقابل خانه همسایه انداخت و چند طفل استخدام کرد که وقتی من وارد خانه میشوم با صدای بلند بگویند (مبارک باد روزی که ارباب ما مراجعت میکند). موتی از این جهت اطفال مزبور را برای اینکار استخدام کرد که مایل بود من دارای فرزند باشم و میگفت در خانهای که طفل نباشد نشاط وجود ندارد. ولی او بیک شرط آرزو میکرد که دارای فرزند شوم و آن اینکه زنی را بخانه نیاورم چون موتی نمیتوانست که حضور زنی را در خانه من تحمل نماید و چون بدون زن فرزند بوجود نمیآید من نمیتوانستم دارای فرزند شوم و آرزوی موتی را برآورم. وقتی اطفال با صدای بلند و آهنگ مخصوص چند مرتبه گفتند: مبارک باد روزی که ارباب ما مراجعت میکند من به آنها چند حلقه مس دادم و موتی چند نان شیرینی که با عسل طبخ کرده بود بین بچهها توزیع کرد و کودکان شادیکنان رفتند. پس از اینکه من وارد خانه شدم مریت نیز ورود نمود و من دیدم که خود را با گل مزین کرده و عطر بر بدن زده است. موتی برای ما غذائی لذیذ از آن نوع اغذیه که فقط در طبس طبخ میشود و من نظیر آن را در هیچک از کشورهای دیگر نخوردهام تهیه کرده بود. من و مریت شروع بصرف غذا کردیم و مریت دو مرتبه با صمیمیت غذای موتی را مورد تحسین قرار داد بطوری که آن زن بسیار خرسند شد ولی برای اینکه خرسندی خود را پنهان کند چهره درهم کشید و این طور نشان داد که از تحسین او نفرت دارد. هنگام صرف غذا در آن خانه که منزل من و قبل از من خانه یک مسگر بود طوری بمن کنار مریت خوش میگذشت که خطاب بمیزان گفتم ای میزان آبی جریان خود را متوقف کن تا این لحظات بهمین حال باقی بماند و از بین نرود چون میدانم که هرگاه این لحظه ها از بین برود ممکن است که نظیر آن بدست نیاید. صرف غذا در خانه من باتفاق مریت یک واقعه مهم نیست که من زیاد راجع بآن بحث کنم ولی از این جهت موضوع را میگویم که انسان برای تحصیل سعادت براه میافتد و اقطار جهان را زیر پا میگذارد و وقتی بخانه بر میگردد میفهمد سعادتی که وی در جستجوی آن بود در خانه است و او بیهوده برای یافتن سعادت جهان را میپیمود. بعد از این که غذا صرف شد من دیدم که عدهای از فقرای محله ما و بعضی از بیماران سابق من که آنها هم در گذشته فقیر بودند ولی مثل این که برخی از آنها دارای بضاعت شدهاند البسه نو خود را پوشیده در حیاط گرد آمدهاند. یکی از آنها بنمایندگی از طرف دیگران گفت سینوهه تا وقتی که تو در این محله بودی و برایگان ما را معالجه میکردی ما قدر تو را نمی دانستیم ولی بعد از اینکه از اینجا رفتی فهمیدیم که وجود تو چقدر مفید و مغتنم بود و اینک که مراجعت کردهای از دیدارت بسیار خرسند هستیم و این روز را که روز بازگشت تو میباشد مبارک میدانیم. آنگاه هدایائی که برای من آورده بودند بمن دادند. آن هدایا کم قیمت بود ولی چون از روی صمیمیت ادا میشد مرا مسرور میکرد و من متوجه شدم که عدهای از فقرای محله ما فقیرتر از سابق شده اند زیرا خدای جدید فرعون مشکلاتی برای آنها بوجود آورده که بشغل و کسب آنها لطمه زده است. یکی از فقراء برای من یک پیمانه سبوس آورد و سبوس غذای کسانی است که توانائی خرید گندم را ندارند. فقیری دیگر یک پرنده را که بوسیله سنگ صید کرده بود بمن ارزانی داشت. مردی چند خرمای خشک مقابل من نهاد و یک جوان فقیر یک گل بمن داد. در بین بیماران خود من کاتب سالخوردهای را که ورم در گلو داشت (این ورم را امروز گواتر میخوانند – مترجم) و سر را خم کرده بود دیدم و از مشاهدة او حیرت کردم زیرا انتظار نداشتم که وی زنده باشد. و نیز غلامی که انگشتان او را معالجه کرده بودم دیدم و وی انگشتان خود را نشان داد که بدانم که وی بکلی معالجه شده است. یکی دیگر از بیماران قدیم من دختری بود که خود را ارزان میفروخت و من در گذشته چشم وی را معالجه کردم و او تمام همکاران خویش را نزد من فرستاد که من عیوب جسمی آنها را رفع کنم. آن دختر که چند سال اخیر زنی کامل و فربه شده بود از بیماران قدیم من بشمار میآمد که من وی را با بضاعت میدیدم. زیرا آن زن مزبور مال اندیشی داشت و فلزاتی را که از راه ارزان فروختن خویش بدست میآورد جمع کرد و چند دکه خریداری نمود و اجاره داد و در یکی از آن دکهها خود دکان عطر فروشی گشود و در عین این که عطر میفروخت نشانی زنهای زیبا را که حاضر بودند خویش را ارزان بفروشند بمشتریها میداد. من هدایای همه را با خوشوقتی پذیرفتم و چون عدهای از فقراء که آن روز بخانه من آمدند بیمار و احتیاج به معالجه داشتند من جامه کتان را از تن کندم و شروع بدرمان آنها نمودم. مریت هم لباس از تن کند و در معالجه بمن کمک نمود و زخم بیماران را میشست و کارد مرا برای اینکه تطهیر شود در آتش میگذاشت یا تریاک را وارد رگ کسانی که میباید دندان آنها کشیده میشد میکرد تا اینکه درد کشیدن دندان را حس نکنند. من متوجه بودم که بیماران من حتی زنها از این که مریت را مشغول کمک کردن بمن میدیدند خوشوقت هستند زیرا مریت اندامی زیبا داشت و هیچ پوشش مانع از دین زیبائیهای اندام او نمیشد. وقتی گرم معالجه بیماران شدم یکمرتبه خود را همان سینوهه یافتم که در قدیم فقیر بود و فقراء را معالجه مینمود و از این که من هنوز بر اثر ثروت و مقام و سکونت در دربار فاسد نشدهام خود را سعادتمند یافتم و نظر باین که مریت زیبا برای مداوای بیماران بمن کمک میکرد بیشتر احساس سعادت مینمودم و باز در دل خود خطاب بمیزان میگفتم ای میزان جریان آب خود را متوقف کن زیرا اکنون خود را نیکبخت میبینم و میترسم که این لحظات نیکبختی اگر برود دوباره بدست نیاید. وقتی آخرین بیمار تحت مداوا قرار گرفت و از خانه من رفت متوجه شدم که خورشید بافق مغرب نزدیک میشود در صورتی که هنوز بمنزل مادر فرعون نرفتهام. مریت که دانست که من باید بمنزل مادر فرعون بروم آب آورد و من خود را شستم و کمک نمود که لباس بپوشم و طوق زر و صلیب حیاب را بگردنم آویخت و وقتی میخواستم از خانه بیرون بروم گفت سینوهه در خانه مادر فرعون زیاد توقف نکن و بکوش که زودتر مراجعت نمائی زیرا حصیر خانه منتظر تو میباشد. |
|
|
|
|
|
#37 |
|
مدیر بازنشسته
Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
|
فصل سی و چهارم - مادر فرعون
برای وصول به کاخ مادر فرعون میباید سوار زورق شوم.
بزورق نشستم و بپاروزنان گفتم همت کنید و با قوت و سرعت پارو بزنید و اگر قبل از روشن شدن ستارگان مرا بکاخ مادر فرعون برسانید بشما زر خواهم داد. پاروزنان طوری با سرعت پارو میزدند که دماغه زورق هنگام شکافتن آب دو دیوار در دو طرف زورق بوجود میآورد و هنوز اولین ستاره در آسمان روشن نشده بود که من بکاخ مادر فرعون رسیدم. قبل از اینکه بگویم که مادر فرعون چگونه مرا پذیرفت و چه گفت باید تذکر بدهم که وی دو مرتبه از طبس بشهر افق آمد ولی در افق توقف نکرد چون از آن شهر نفرت داشت و روش فرزند خود را در مورد خدای جدید نمیپسندید و میگفت که خدای جدید نظم زندگي را در مصر بر هم زده مردم را ناراضی کرده است. ولی فرعون به مناسبت اینکه مادرش را خیلی دوست میداشت هرگز با مادرش مشاجره نمیکرد. رسم این است که یک پسر وقتی برشد میرسد در قبال مادر کور و کر میباشد تا روزی که زن بگیرد و زن او چشم و گوش وی را باز کند. ولی نفرتیتی زوجه فرعون که دختر آمی کاهن بزرگ آتون بود بمناسبت پدرش در صدد گشودن چشم و گوش فرعون بر نمیآمد. چون میدانست که پدرش کاهن بزرگ با تیئی مناسبت برادری و خواهری دارد و هر دفعه که کاهن بزرگ بکاخ مادر فرعون میرود برای این است که با تیئی به گفت و گو بنشیند. این موضوع را همه حتی نگهبانان درب کاخ سلطنتی (کاخی که مادر فرعون در آن سکونت داشت) میدانستند و فقط فرعون در شهر افق از این موضوع بیخبر بود و حتی بعضی میگفتند آخرین دختری که تیئی زائیده فرزند کاهن بزرگ است نه فرعون. من تصور میکنم از روزی که مصر و فرعون بوجود آمده از موارد استثنائی گذشته مادر فرعون یک چنین رسمی داشته و صاحب فرزندانی شده ولی این موضوع باطلاع آیندگان نمیرسد. زیرا کسانیکه از این موضوع در هر دوره مطلع هستند آن را روی پاپیروس نمینویسند تا اینکه در آینده باطلاع مردم برسانند بلکه این راز را حفظ میکنند و وقتی مردند راز آنها از بین میرود و در هر دوره از جمله در این دوره چنین است و شرح اعمال مادر فرعون نوشته نمیشود تا اینکه باطلاع مردم و آیندگان برسد ولی در هر دوره کسانی که در دربار مصر زندگی میکنند از اینموضوع اطلاع دارند و معلوم است که من هم که پزشک فرعون هستم از اینموضوع مطلع میباشم. از روزی که اخناتون خدای جدید را بر مردم تحمیل کرده کاهنان خدای قدیم میگویند که حتی خود اخناتون هم فرزند پدرش نیست و تیئی در مزان حیات پدر اخناتون هم به این شیوه زندگی میکرده و اخناتون هم به این صورت به وجود آمده است. من جرئت نمیکنم که این شایعه را تایید نمایم زیرا من عقیده دارم که فرعون فرزند خدایان است و سلطنت مصر عبارت از ودیعه و موهبتی است که خدایان به فرعون میدهند. ولی بخاطر دارم که در زمان حیات فرعون سابق در صورتیکه هنوز موضوع خدای جدید بمیان نیامده بود تا این که کاهنان آمون با فرعون شمن شوند گفته میشد که این پسر فرزند پدر خود نیست. در هر حال در آنروز بعد از اینکه وارد کاخ سلطنتی شدم تیئی مادر فرعون مرا در اطاقی پذیرفت که قفسهای زیاد بدیوارهای آن آویخته بود و در هر قفس پرندگانی دیده میشدند که بعضی از آنها پرواز میکردند. تیئی از دورهای که دختری کوچک بود علاقه بگرفته پرندگان داشت و هر روز روی شاخه درختها صمغ چسبنده میمالید تا وقتی پرندگان روی شاخه نشستند نتوانند پرواز کنند و او آنها را بگیرد و در قفس جا بدهد و امروز هم گاهی باین بازی مشغول میشود. وقتی که من وارد اطاق تیئی شدم دیدم که مشغول بافتن حصیری است که دارای نقوش رنگین میباشد وبمن گفت سینوهه چرا دیر آمدی؟ مگر قرار نبود که تو امروز صبح اینجا بیائی؟ گفتم پسر تو ماموریتهائی بمن داد و گفته بود که بعد از ورود به طبس آنها را بانجام برسان و بعد نزد مادرم برو و من اگر امروز صبح اینجا میآمدم مجبور بودم که اجرای اوامر پسرت را بتاخیر بیاندازم و تو میدانی که این تاخیر پسندیده نیست. تیئی گفت آیا پسر من معالجه شده یا اینکه مثل سابق دیوانه است؟ گفتم منظور تو چیست؟ تیئی گفت من فکر میکنم که او هنوز دیوانه میباشد زیرا فقط یک دیوانه اینطور در اطراف آتون هیاهو راه میاندازد و سبب عدم رضایت مردم میشود. آنگاه پرسید سینوهه تو که سر شکاف سلطنتی هستی برای چه سر او را نمیشکافی و این دیوانگی را از سرش خارج نمیکنی؟ گفتم فرعون بیمار نیست تا اینکه سرش را بشکافند و برای اینکه تیئی این صحبت را دنبال نکند راجع بوضع زندگی فرعون و بازیهای دخترانش و آهوان و سگهای کاخ سلطنتی در افق و قایق و زورقرانی روی دریاچه مقدس آن شهر و چیزهای دیگر برای او صحبت کردم. بطوریکه تیئی مسئله جنون فرعون را فراموش کرد و آنگاه اجازه داد که من مقابل کارگاه حصیر بافی او بر زمین بنشینم و گفت که برای من آبجو بیاورند. تیئی میتوانست بگوید که خدمهاش بمن شراب بنوشانند و زنی ممسک نیست که از روی خست بواردین آب جو بنوشاند ولی وی از نظر نژادی یک زن از طبقات عوام بوده و پدرش بوسیله گرفتن پرندگان امرار معاش میکرده و تیئی از آن موقع بنوشیدن آبجو علاقه مند شده و هنوز آبجو مینوشد و چون در صرف آبجو افراط میکند جثه و صورت او متورم گردیده و نظر باینکه از نژاد دورک میباشد یعنی پدرش سفید و مادرش سیاه بود و اینک هم متورم گردیده هر کس که تیئی را میبیند تصور مینماید که سیاهپوست است و در طبس او را جادوگر سیاهپوست میخوانند زیرا خیلی بجادو علاقه دارد. من هر مرتبه تیئی را می بینم حیرت میکنم که چگونه این زن توانسته در جوانی خود توجه مردی چون فرعون را جلب نماید و فرعون او را خواهر خود بکند و چون زیبا نیست و برعکس امروز خیلی زشت است مردم میگویند که بوسیله جادوگری فرعون را فریفت زیرا بعید است که یک فرعون دختر یک مرد عامی را که شغلش گرفتن پرندگان بود خواهر خود بکند. در حالیکه تیئی آبجو مینوشید نظر باینکه من طبیب بودم بدون ملاحظه با من صحبت میکرد برای اینکه زنها با اطباء بون ملاحظه صحبت میکنند و چیزهائی را که بدیگران نمیگویند با آنها در بین میگذارند. مادر فرعون بمن میگفت سینوهه من میدانم که تو خواهر نداری و یقین دارم که هر شب با یکزن تفریح میکنی زیرا در شهر افق زنهای زیبا فراوان است و زنهای شهر افق سختگیر نیستند و حاضر میشوند که با تو تفریح کنند. من تو را مردی آرام و متین میدانم و میبینم آرامش و متانت تو بقدری است که گاهی من ناراحت میشوم و فکر میکنم خوب است که یک سوزن در بدن تو فرو نمایم که ببینم تو چگونه جست و خیز میکنی ولی باید قبول کنم که تو مردی خوب هستی گو اینکه حیرت مینمایم که تو که یک دانشمند هستی از این خوبی چه استفاده مینمائی زیرا کسی که دانشمند است احتیاج به خوبی ندارد زیرا تجربه به من آموخته که فقط اشخاص احمق و کسانی که هیچ کار از دستشان ساخته نیست خوب میشوند. ولی از دیدار تو خوشوقت میشوم زیرا وقتی تو را میبینم میفهمم که تو مردی هستی که اگر بمن خوبی نکنی هرگز بدی نخواهی کرد. بهمین جهت مطلبی را بتو میگویم که هنوز بمرد دیگر نگفتهام و آن مربوط به آتون میباشد. آتون را من و در واقع آمی بوجود آوردیم و منظور من و او این بود که بوسیله آتون خدائی آمون را از بین ببریم تا این که قدرت پسرم و ما زیاد شود. ولی آمی و من پیشبینی نمیکردیم که موضوع آتون این قدر بزرگ میشود و سبب عدم رضایت ملت مصر میگردد. گویا میدانی و اگر ندانی خیلی ساده هستی که آمی با اینکه برادر من نیست با من تفریح میکند ولی خیلی از او خوشم نمیآید برای اینکه نیروی جسمی سابق را ندارد. روزی که آمی خدای جدید را بوجود آورد من تصور نمیکردم که طوری در پسرم موثر واقع شود که او روز و شب در فکر آتون باشد ولی حالا اینطور شد و پسرم چنان مجذوب آتون گردیده که تصور مینمائیم دیوانه است و باید سرش را شکافت و جنون را از جمجمهاش خارج کرد. موضوع دیگر که سبب حیرت من گردیده این است که نفرتیتی با اینکه زیبا میباشد چرا پیوسته برای فرعون دختر میزاید. وقتی زن زیبا باشد مرد از روی میل با او تفریح میکند و تو که پزشک هستی میدانی که وقتی مرد از روی میل با نفرتیتی تفریح مینماید او نباید دختر بزاید. دیگر اینکه من نمیدانم چرا مردم از جادوگران سیاهپوست من نفرت دارند در صورتی که آنها مردان و زنانی خوب هستند و سر بچهها را هنگام تولد در شکم مادر دراز میکنند و لبهای خود را نیز دراز مینمایند ولی مردم از این مردها و زنها خوب طوری نفرت دارند که من مجبورم که آنها را در زیرزمین خانه خود پنهان کنم زیرا اگر مردم آنها را ببینند سیاهان را بقتل میرسانند. من از این جادوگران سیاهپوست خیلی راضی هستم زیرا چیزهائی برای من تهیه میکنند که نیروی زنانگی مرا بیش از دوره گذشته کرده و من هر قدر با مردها تفریح کنم باز میل به تفریح دارم اما اگر تو تصور کنی که من از تفریح با آمی لذت میبرم اشتباه مینمائی و هرگاه آمی کاهن بزرگ در مسئله آتون شریک منافع ما نبود من او را از خویش میراندم زیرا این مرد دیگر نمیتواند مثل گذشته با یکزن تفریح نماید. تیئی یک جرعه طولانی آبجو نوشید و آنگاه مانند زنهای کارگر که کنار نیل رختشوئی میکنند قاه قاه خندید و گفت: سینوهه این سیاهپوستان پزشکانی ماهر هستند ولی مردم آنها را جادوگر می دانند برای اینکه نمیتوانند به فن آنها پی ببرند و از رنگ سیاه و بوی بدن آنها نفرت دارند و اگر تو میتوانستی این نفرت را کنار بگذاری و با آنها محشور شوی میتوانستی از طبابت آنها بشرط اینکه اسرار طبی خود را بتو بروز بدهند برخوردار شوی زیرا آنها برای حفظ اسرار طبی خود تعصب دارند. من برخلاف دیگران از رنگ سیاهپوستان نفرت ندارم و مردان سیاه و جوان را میپسندم و از آنها بیش از مردان جوان سفید لذت میبرم و چون تو پزشک هستی بتو میگویم که با جوانان سیاهپوست تفریح مینمایم و خود اطبای سیاهپوست این تفریح را برای من جائز میدانند و میگویند که تو را با نشاط خواهد کرد و اندوه زندگی را از تو دور خواهد نمود. من میدانم که بعضی از زنهای سفید مصر مانند کسانی که همه نوع غذا خورده دیگر از اغذیه چرب لذت نمیبرند و بغذاهای ساده میل میکنند گاهی برای تغییر ذائقه با مردهای سیاهپوست تفریح مینمایند لیکن تفریح من با سیاهپوستان از این نحوه نیست بلکه من براستی از تفریح با آنها لذت میبرم برای اینکه حس میکنم که یک سیاهپوست بیش از سفیدپوست از آفتاب و آب و زمین و هوا برخوردار شده در وجود او قوای طبیعی بیش از سفیدپوستان جمعآوری گردیده است یک جوان سفیدپوست اگر با یک جوان سیاهپوست مقایسه شود مثل زمستان است که کنار تابستان قرار گرفته است. در زمستان روزهای گرم زیاد است ولی هرگز حرارت روزهای تابستان را ندارد و مثل تابستان انسان از حرارت آفتاب و هوا دچار رخوت نمیشود. منهم وقتی با یک جوان سیاهپوست تفریح میکنم راضی میشوم و اینک که این حرف را بتو میزنم از ابراز این سخن بیم ندارم زیرا تو مردی پزشک هستی و عادت کردهای که اسرار مردم را حفظ نمائی. و اگر این بار راز مرا بروز بدهی من انکار خواهم کرد و خواهم گفت که تو دروغ میگوئی زیرا در این جا کسی گوش بسخنان ما نمیدهد که بعد بتواند صدق گفته تو را تایید کند. و اما مردم اگر از دهان تو بشنوند که من با جوانان سیاهپوست تفریح میکنم نسبت به من بدبینتر از آنچه بودند نخواهند شد زیرا مردم آنقدر راجع بمن بدگوئی مینمایند که این بدگوئی جدید در نظرشان بدون اهمیت جلوه میکند. معهذا بهتر آن است که تو این موضوع را بکسی نگوئی و من فکر میکنم که نخواهی گفت زیرا مردی نیک هستی در صورتی که من یکزن بد میباشم. آنوقت مادر فرعون سکوت کرد و جرعهای آبجو نوشید و ببافتن حصیر رنگارنگ خود مشغول شد و من هم دستهای او را مینگریستم و میدیدم چگونه نخهای حصیر را گره میزند. بعد از قدری حصیر بافتن مادر فرعون گفت: سینوهه چون تو مردی نیک هستی باید بتو بگویم که انسان از نیکو بودن بجائی نمیرسد و در این جهان یگانه چیزی که ارزش دارد و انسان را بهمه چیز میرساند قدرت است. حتی زر و سیم بدون قدرت بیارزش میشود و تو دیدی که آمون خدای قدیم با این که خیلی زر و سیم داشت مغلوب قدرت گردید و از بین رفت. ولی آنهائی که مثل پسر من روی تخته سلطنت بوجود میآیند ارزش قدرت را نمیدانند و فقط کسانی چون من که روی خاک بوجود آمده اند میدانند که قدرت چقدر گرانبها است. من برای این که دارای قدرت شوم از هیچ کار خودداری نکردم و قصدم این بوده و هست که بعد از من ثمر خون و گوشت و استخوانم یعنی فرزندان من در مصر سلطنت کنند و تا جهان و اهرام باقی است آنها فرعون مصر باشند. شاید کارهائی که من برای حفظ قدرت کردهام در نظر خدایان مصر در خور توبیخ است ولی از تو چه پنهان از وقتی که من دیدم چگونه میتوان یک خدا را بسهولت سرنگون کرد و خدای دیگر را بجای او نهاد اعتقادم نسبت به خدایان مصر سست شده و فکر میکنم که آنها قدرت ندارند بلکه قدرت فرعون بیش از زور خدایان است. دیگر اینکه من آزمودهام که در این دنیا عمل نیک و بد وجود ندارن و نیکی و بدی چیزی است موهوم و نیکی و بدی اعمال ما در موفقیت یا عدم موفقیت ماست... اگر تو بدترین کارها را بکنی ولی موفق بشوی همه میگویند که اعمال تو خوب بوده ولی اگر بهترین کارها را بکنی و موفق نشوی خواهند گفت که بد کردهای. با این وصف گاهی که من فکر میکنم برای حفظ و توسعه قدرت مرتکب چه اعمال شده ام میلرزم و میترسم و شاید ترس من از این جهت است که زن هستم زیرا زن هر قدر قوی و بیرحم باشد قدری موهوم پرست است. یکی از چیزهائی که مرا میترساند این میباشد که هر بار که نفرتیتی ملکه مصر و زن پسرم فرزند میزاید من میبینم که دختر است. من برای اینکه او پسر بزاید از تمام جادوگران سیاهپوست کمک خواستهام که هر دفعه نفرتیتی باردار میشود بخود نوید میدهم که این بار پسر خواهد زائید ولی وقتی طفل بدنیا میآید وضع من شبیه بکسی است که لاشه گربهای را از اطاق خود برداشته و برده در نیل انداخته و وقتی مراجعت میکند که لاشه در آنجاست و من حس مینمایم که مورد لعن قرار گرفتهام وگرنه نفرتیتی دائم دختر نمیزائید. در حالی که مادر فرعون صحبت میکرد من مشغول تماشای حصیر بافی او بودم و یکمرتبه متوجه شدم گرههائی که او به نخ حصیر میزند گرههای معروف به گره چلچلهبازان است. این گره را کسانی که مربی طیور هستند و پرندگان را میگیرند و اهلی مینمایند برای تهیه طیور میزنند و در مصر سفلی گره چلچلهبازان معروف است. آنچه سبب گردید که گرههای حصیر مادر فرعون توجه مرا جلب نماید این بود که من بخاطر آوردم سبدی که من درون آن روی نیل به تعقیب از جریان آب حرکت میکردم و نامادریام سبد مزبور را از آب گرفت دارای گرههای چلچلهبازان بود. من در آغاز این کتاب گفتم که نامادریام (که او را مادر واقعی خود میدانستم) بعد از اینکه مرا درون سبد از آب گرفت آن سبد را حفظ کرد و من در تمام دوره کودکی سبد مزبور را میدیدم و جزئیات آن را از نظر میگذرانیدم. من میدانستم که گرههائی که هنگام بافتن سبد بآن زده شده گره چلچلهبازان است و در آن شب وقتی مشاهده کردم که مادر فرعون بر حصیر خود گره چلچلهبازان را میزند تکان خوردم و فکری عجیب از مخیله من گذشت و این فکر بقدری حیرتآور بود که نمیتوانم اینک بگویم چیست؟ ولی این را میدانستم که گره چلچلهبازان در مصر سفلی مرسوم است نه در مصر علیا و سبدی که من درون آن بودم در طبس یعنی مصر علیا از آب گرفته شد. مصر سفلی در قسمت پائین جریان نیل قرار گرفته و آب از مصر علیا میآید و بمصر سفلی میرود و معلوم است که یک سبد که روی نیل افتاده برخلاف جریان آب حرکت نمینماید. ولی در ضمن این فکر متوجه شدم که پدر تیئی چلچلهباز یعنی مربی طیور بوده و دخترش که اینک حصیر میبافد گره چلچلهبازان را از پدر آموخته ولی چگونه سبدی که در مصر سفلی بافته شده به طبس رسیده است. تیئی نگذاشت که فکر من در این خصوص ادامه پیدا کند و گفت سینوهه وقتی من از اعمال خود صحبت میکنم تو ممکن است که مرا در خور نکوهش بدانی و بگوئی که من زنی هستم سیاهدل ولی خوب است قدری وضع مرا در نظر بگیری تا بدانی که من مجبور بودم مبادرت باعمال شدید بکنم. زیرا وقتی دختر مردی که مربی پرندگان است وارد حرم فرعون میشود حفظ قدرت از طرف او خیلی دشوار میگردد زیرا هیچ نیروی مادی و معنوی غیر از توجه فرعون از او حمایت نمینماید و دشمنان او که تمام اهل حرم و دربار هستند آمادهاند که هر لحظه نیشی در بدن او فرو کنند و وی را از نظر فرعون بیندازند. و چون یگانه وسیله حفظ قدرت من این بود که نگذارم محبت فرعون نسبت بمن از بین برود از جادوگران سیاهپوست کمک گرفتم و آنها چیزهائی بمن آموختند که توانستم فرعون را مجذوب خود کنم و فرعون متوجه گردید که از معاشرت با هیچیک از زنهای حرم بقدر تفریح با من لذت نمیبرد. من بعد از این که بوسیله جادوگری فرعون را فریفته خود کردم در صدد بر آمدم با استفاده از محبوبیت خود و قدرت فرعون مخالفین و دشمنان خویش را از بین ببرم. و روز و شب کار من این بود که دسیسه دشمنان را علیه خود خنثی کنم و دامهائی را که در راه من میگسترانند پاره نمایم و از کسانی که نمیتوانم آنها را دوست خود کنم انتقام بگیرم. یکی از کارهای من این بود که نگذارم هیچ یک از زنهای حرم قبل از من یک پسر بزاید و تو نمیدانی که من برای این کار چقدر زحمت کشیدم و زر دادم. با این که سعی میکردم که خود باردار شوم باردار نمیشدم و در عوض زنهای دیگر باردار میشدند و هر دفعه که زنی آبستن میگردید تا روزی که من فرزند او را بمیل خود انتخاب مینمودم یک روز راحت نبودم. و تو چون پزشک سلطنتی هستی شاید بتوانی حدس بزنی که من چگونه پسرهائی را که متولد میشدند مبدل به دختر میکردم ولی برای این کار میباید عدهای کثیر از خدمه حرم را با خود همدست کنم. و قبل از تو مردی سر شکاف سلطنتی بود که مدتی از مرگ وی میگذرد و آن مرد برای تبدیل پسران بدختران بمن کمک میکرد. (سینوهه در آغاز این کتاب گفته چگونه در حرم فرعون پسرها را بعد از تولد دور میکردند و دختری بجای آنها میگذاشتند – مترجم). تا این که عاقبت وقتی فرعون پیر شده بود و نوازشهای من بیشتر قوای او را بتحلیل میبرد من دارای یک پسر شدم که اینک فرعون است. ولی این فرعون غیر از چند دختر ندارد و هنوز دارای پسری نشده که جای او را بگیرد. و اینها را گفتم که تو سینوهه بدانی که یک زن توانا و لایق هستم و با مهارت توانستم قدرت خود را حفظ کنم و توسعه بدهم و اگر من لیاقت خویش را بکار نمیانداختم امروز روی تخت سلطنت مصر فرعونی غیر از پسر من نشسته بود. گفتم تیئی من میدانم که لیاقت تو چگونه است برای اینکه آثار لیاقت تو را در جای دیگر هم دیده و مشاهده کردهام که گرههای چلچلهبازان را میزنی. وقتی تیئی این حرف را شنید چشمهای خود را که بر اثر نوشیدن آبجو سرخ شده بود متوجه من کرد و گفت سینوهه مگر مردم از اسرار من مطلع هستند؟ یا این که خود تو جادوگر میباشی و از اسرار من اطلاع داری؟ گفتم من جادوگر نیستم ولی میدانم که هیچ چیز بر خلق پنهان نمیماند و مردم از همه چیز مطلع میشوند زیرا هنگام شب که تو تصور مینمائی کسی بیدار نیست و اعمال تو را نمیبیند ستارگان و ماه بیدار هستند و تو را میبینند و باد که از کنار تو میوزد میفهمد که تو چه میکنی. و تو میتوانی که زبان مردم را ببندی ولی نمیتوانی که جلوی زبان باد را بگیری و مانع از بینائی ستارگان شوی. ولی چون تیئی از این حرف خشمگین شد من موضوع صحبت را عوض کردم و گفتم حصیری که تو میبافی بسیار زیباست و من میل دارم حصیری این چنین داشته باشم. مادر فرعون گفت وقتی این حصیر تمام شود من بتو خواهم داد ولی تو در عوض بمن چه میدهی؟ جواب دادم من در عوض زبانم را بتو خواهم داد. مادر فرعون پرسید چگونه زبانت را بمن میدهی؟ گفتم آیا تو نمیدانی که معنای این حرف چیست؟ معنای این حرف این است که من زبان خود را نگاه خواهم داشت و چیزی علیه تو بر زبان نخواهم آورد. مادر فرعون که بر اثر نوشیدن آبجو مست شده بود گفت این هدیه که تو میخواهی بمن بدهی برای من ارزش ندارد زیرا هدیهایست که بخود من تعلق دارد. پرسیدم چطور این هدیه بخود تو تعلق دارد. مادر فرعون پاسخ داد نه فقط زبان تو مال من است بلکه دست تو هم مال من میباشد و من میتوانم بگویم زبان تو را قطع کنند و نزد من بیاورند تا اینکه نتوانی بعد از این راجع بمن بدگوئی کنی و دستهای تو را قطع نمایند و نزد من بیاورند که نتوانی پس از این اسرار مرا بنویسی و برای آیندگان بگذاری که آنها مرا بشناسند. گفتم تیئی تو امشب خیلی آبجو نوشیدهای و بهمین جهت چیزهائی میگوئی که نباید بگوئی و بهتر است که از نوشیدن آبجو خودداری کنی و بخوابی تا این که خواب اثر مستی را از بین ببرد و گرنه ممکن است چیزهائی مانند اسب آبی در این جا ببینی ولی با اینکه تو مست هستی من چون هوشیارم میگویم که حاضرم زبان خود را بتو بدهم یعنی اسرار تو را حفظ کنم بشرط اینکه تو نیز این حصیر را پس از اینکه تمام شد بمن بدهی مادر فرعون خندید و گفت سینوهه اگر کسی غیر از تو بود و این حرفها را بمن میزد من نمیگذاشتم که وی زنده از کاخ من بیرون برود ولی چون تو پزشک هستی و میدانم که محرم اسرار من و پسرم میباشی درصدد قتل تو بر نمیآیم و وقتی این حصیر تمام شد بتو خواهم داد. من از مادر فرعون خداحافظی کردم و از کاخ خارج گردیدم و سوار زورق شدم که نزد مریت بروم. وقتی از روی نیل عبور میکردم شبی را بخاطر آوردم که طفلی نوزاد را در سبدی نهاده آن سبد را به آب نیل سپرده بودند و در آن سبد گرههائی وجود داشت که فقط چلچلهبازان آن طور گره میزنند. من میخواستم که راز آن کودک را که اینک مردی کامل شده و سینوهه نام دارد روشن کنم ولی میترسیدم زیرا هر قدر دانائی انسان نسبت به مجهولات بیشتر شود اندوه او زیادتر میگردد و من میخواستم بر اندوه خویش نیفزایم. |
|
|
|
|
|
#38 |
|
مدیر بازنشسته
Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
|
فصل سی و پنجم - بازگشت به دارالحیات در طبس
وقتی فرعون در شهر افق از من پرسید که برای چه میخواهم به طبس مراجعت کنم گفتم نظر باینکه من سرشکاف سلطنتی هستم میباید هر چند یکمرتبه بدارالحیات بروم و در آنجا به محصلین درس بدهم.
فرعون این عذر را پذیرفت و من بعد از ورود به طبس براستی خواهان رفتن به دارالحیات بودم. زیرا در تمام مدتی که در شهر افق بسر بردم یک سر را نشکافتم و میترسیدم که مهارت دست من از بین رفته باشد. دیگر اینکه امیدوار بودم که بعد از ورود به دارالحیات از علوم جدید که در دوره ما وجود نداشت برخوردار شوم. در دوره ما هرکس که میخواست در دارالحیات تحصیل کند بدواٌ کاهن معبد آمون شود و بعد از اینکه کاهن میشد و در دارالحیات تحصیل میکرد نمیتوانست بپرسد برای چه؟ در دوره ما در دارالحیات قبول علم تعبدی بود و به محصلین میگفتند چون دانشمندان در گذشته اینطور عقیده داشتند شما هم باید عقیده علمی و اسلوب تداوی آنها را بپذیرید و ماهم میپذیرفتیم. (مترجم ناتوان کوچکتر از آن است که بتواند راجع به مسائل علمی اظهار عقیده کند و آنچه اینک میگوید نقل قول از دانشمندان معاصر اروپا می باشد که در کتابها یا مجلات خارجی خوانده است و آنها میگویند که عقیده داشتن به نظریههای علمی ارسطو از طرف دانشمندان اروپا پیشرفت علم را در مغرب زمین تقریباٌ هفده قرن بتاخیر انداخت زیرا هیچ دانشمند اروپائی جرئت نمیکرد نظریهای ابراز کند که مغایر با نظریه ارسطو باشد و آنچه سینوهه در این جا میگوید شبیه است به قبول تعبدی نظریههای ارسطو و از جمله نظریه ثابت بودن زمین و گردش خورشید و سیارات بدور آن که در تمام قرون وسطی بیچون و چرا از طرف علمای اروپا پذیرفته میشد – مترجم). ولی بعد از اینکه خدای سابق سرنگون شد و خدای جدید جای او را گرفت دیگر محصلین دارالحیات مجبور نبودن که کاهن معبد آمون شوند و بدون طی این مرحله شروع به تحصیل میکردند و اختیار داشتند که بپرسند برای چه من چون این نکته را میدانستم فکر میکردم که علوم در دارالحیات خیلی توسعه بهم رسانیده و محصلین که میتوانند ایراد بگیرند و اشکالات علمی را بپرسند موفق شدند طرقی جدید را در عرضه علم مفتوح نمایند. ما وقتی در دارالحیات تحصیل میکردیم نمیتوانستیم ایراد بگیریم و اگر از استاد میپرسیدیم که برای چه باید اینطور باشد جواب میداد برای اینکه دانشمندان گذشته اینطور عمل میکردند یا اینکه جواب میداد که آمون چنین خواسته است و در دوران تحصیل دهها اشکال برای ما پیش میآمد که هیچ یک از آنها را استادان حل نمیکردند. ولی محصلین جدید میتوانستند ایراد خود را بگویند و از استاد بخواهند که مشکلاتشان را حل کند. لیکن بعد از اینکه وارد دارالحیات شدم دیدم که هم از کمیت تحصیلات کاسته شده و هم از کیفیت آن و محصلین قصد ندارند دانشمند شوند بلکه میخواهند که نامشان در دفتر آن دارالعلم ثبت شود تا اینکه بعنوان فارغالتحصیل دارالحیات بتوانند شروع به طبابت کنند و فلز تحصیل نمایند و از شماره بیمارانی هم که به دارالحیات مراجعه میکردند کاسته شده بود و مردم مثل گذشته بآن مدرسه بزرگ طبی ایمان نداشتند و بآنجا برای درمان مراجعه نمینمودند زیرا میدانستند عدهای از استادان مدرسه از دارالحیات خارج شده در شهر مطب باز کردهاند. من بعد از مراجعت به طبس در دارالحیات مبادرت به سه عمل سر شکافی کردم و با اینکه محصلین مهارت مرا ستودند خود متوجه شدم که دست من سرعت و دقت گذشته را ندارد و بینائی من رو بکاهش نهاده است از این سه عمل جراحی یکی را من بقصد آسوده کردن مریض بانجام رسانیدم زیرا بیمار خیلی درد میکشید و من سرش را شکافتم تا اینکه او را از درد برهانم. دومی مردی بود که دو سال قبل از آن تاریخ شبی بر اثر مستی به بام خانه رفت و چون خواستند او را به زیر آورند گریخت و از بام افتاد. آنمرد جراحت ظاهری نداشت ولی بعد از چند روز گرفتار حملات صرع شد و گاهی بخود میپیچید و فریاد میزد و مناظر موهوم میدید یا خویش را مرطوب میکرد من بر حسب توصیه استادانی که در دارالحیات تدریس میکردند هنگام عمل جراحی در مورد سر آن مرد مجبور شدم که از مردی که حضور او مانع از ریزش خون میشد بخواهم که در موقع عمل حاضر باشد و اینمرد ابلهتر از مردی بود که در کاخ فرعون حضور یافت و من در این کتاب راجع باو صحبت کردم و گفتم که فوت کرد و بقدر او هم توانائی جلوگیری از ریزش خون را نداشت و میدیدم که هنگام عمل گاهی از زخم قطرههای خون بیرون میآید. وقتی سر بیمار را گشودم دیدم که بعضی از نقاط مغز بیمار بر اثر خون مرده سیاه شده است و با دقت خونهای مرده را از مغز او دور کردم ولی پس از اینکه سرش را بستم حملههای صرع بکلی از بین رفت و روز سوم همانگونه که من انتظار میکشیدم زندگی را بدرود گفت و با اینکه بیمار در روز سوم فوت کرد کسی تعجب ننمود زیرا همه میدانستند که نادر است سر کسی را بگشایند و او زنده بماند. محصلین بعد از خاتمه عمل مرا مورد تمجید قرار دادند در صورتیکه من کاری برجسته نکرده بودم و در دوره ما شکافتن سر نمیگویم که یک عمل بیاهمیت بود ولی باعث حیرت هم نمیشد. سومین نفر که من سرش را شکافتم جوانی بود که در کوچه مورد حمله دزدها قرار گرفت و فلز او را ربودند و سرش را شکستند. وقتی که جوان مزبور را به دارالحیات آوردند من آنجا بودم و چون دریافتم که وضع مریض خطرناک است تصمیم گرفتم که فوری او را مورد عمل قرار بدهم و استخوانهای شکسته را از سرش دور نمودم و روی شکاف سر یک قطعه نقره که در آتش نهده شده و بعد خنک گردیده بود قرار دادم و سرش را بستم. جوان مزبور دو هفته دیگر معالجه شد و گرچه بدواٌ نمیتوانست دستها و پاها را براحتی تکان بدهد و وقتی کف دست و کف پای او را قلقلک میدادند احساس نمیکردند. ولی پس از آن معالجه شد و زندگی عادی را از سر گرفت. با اینکه این مریض زنده ماند محصلین دارالحیات عقیده داشتند که عمل ماقبل من در مورد آنمرد مصروع بیشتر دارای اهمیت بود برای اینکه توانستم خونهای مرده را از مغز آن مرد دور کنم بدون اینکه هنگام عمل بمیرد. استادان دارالحیات هم مثل محصلین بمن احترام میگذاشتند ولی چون از شهر افق آمده صلیب حیات برگردن داشتم احتیاط میکردند و در حضور من حرفهای خصوصی نمیزدند و مانند سگی که دیگری را میبوید مرا میبوئیدند که بدانند که آیا میتوانند نسبت بمن اعتماد داشته باشند یا نه؟ من هرگز راجع به آتون و مسائل مذهبی با آنها صحبت نمیکردم چون میدانستم که دارالحیات هنوز یکی از دژهای بزرگ خدای سابق آمون است. بعد از این که سومین عمل جراحی من با موفقیت بانجام رسید (یعنی مریض هنگام عمل نمرد بلکه مدتی بعد از خاتمه عمل زندگی را بدرود گفت و یکی از آن سه نفر هم زنده ماند) یکی از اطبای دارالحیات در یک اطاق خلوت نزد من آمد و گفت: ای سینوهه تو مردی دانشمند هستی و در گذشته در همین مدرسه تحصیل کردهای و آیا از این که بیماران باینجا مراجعه نمینمایند حیرت نمیکنی؟ گفتم باید بگویم که من از این موضوع متحیر هستم آن پزشک گفت علت اینکه بیماران باین جا مراجعه نمیکنند این است که میدانند که در طبس اطبائی هستند که میتوانند بدون کارد و آتش و دارو و زخم بندی بیماران را معالجه نمایم و بگویم که آیا میل داری این نوع معالجه را ببینی؟ و اگر مایل هستی ما تو را بمطب اینگونه اطباء میبریم بشرط اینکه موافقت کنی که چشمهایت را ببندیم که ندانی بکجا میروی و قول بدهی که آنچه میبینی بدیگران ابراز ننمائی. گفتم من راجع به چیزهائی که امروز مردم در طبس میگویند یا تصور میکنند مطالب زیاد شنیدهام ولی چون یک پزشک هستم عقیده ندارم که میتوان بدون دارو و زخم بندی و کارد و آتش امراض را معالجه کرد و لذا میل ندارم که وارد این حقهبازی شوم زیرا اگر وارد این حقهبازی گردم خواهند گفت که پزشک مخصوص فرعون هم شاهد بود که بدون دارو و زخم بندی و کارد و آتش بیماران معالجه شدند و من میل ندارم که از نام من برای گواهی ناصواب و دروغ استفاده نمایند. وی گفت سینوهه چون تو مردی دانشمند هستی و بکشورهای خارج مسافرت کرده علوم دیگران را آموختهای نمیتوان تو را با حقهبازی فریب داد و برای اینکه بتو نشان بدهم که ما میتوانیم بدون دارو و زخم بندی وغیره معالجه کنیم از تو دعوت مینمایم که بیائی و طرز معالجه بعضی از اطباء را ببینی و تو وقتی مبادرت بشکافتن سر کردی از وجود مردی استفاده نمودی که حضور وی از خون ریزی مجروح جلوگیری میکند در صورتیکه تو برای جلوگیری از خونریزی نه آتش بکار بردی نه پارچه زخمبندی و در اینصورت چرا معالجه کردن بیمار را بدون دارو و کارد و آتش حقهبازی میدانی. این حرف در من اثر کرد و گفتم بسیار خوب من حاضرم که بیایم و ببینم که شما چگونه معالجه میکنید و آن مرد که طبیب دارالحیات بود قرار گذاشت که شب با تختروان بیاید و مرا با خود ببرد ولی گفت که باید چشمهای مرا ببندد تا اینکه من ندانم کجا میروم. شب وی آمد و بعد از اینکه مرا وارد تختروان کرد چشمهایم را بست و تختروان براه افتاد. آنگاه تختروان متوقف شد و غلامان آن را بر زمین نهادند و آن مرد مرا از تختروان خارج نمود و دستم را گرفت و حس کردم که وارد دالانی شدهایم و بعد از اینکه مدتی در دالان مزبور راه پیمودیم و از چند پلکان گذشتیم آن مرد چشمانم را گشود و من خود را در اطاقی یافتم که چند چراغ در آن میسوخت و یک کاهن شبیه به کاهنان معبد خدای سابق با سر تراشیده و روغن زده آنجا بود. کاهن مذکور مرا باسم خواند و معلوم شد که نامم را میداند و بعد بطرف گوشهای از اطاق اشاره کرد و من دیدم که در آنجا سه نفر دراز کشیدهاند. کاهن گفت سینوهه این سه نفر بیمار هستند و برای این که بدانی که خدعه در کار نیست برو و آنها را معاینه کن. من بطرف آنها رفتم و شروع بمعاینه کردم و دیدم یکی از بیماران زنی است جوان و لاغر اندام و نمیتواند از جا تکان بخورد و مثل اینکه فقط چشمهای او جان دارد. دیگری جوانی بود که در سراسر بدن او تاولهای بزرگ و مرطوب دیده میشد و مشاهده وی تولید نفرت برای افراد عادی میکرد و مریض سوم را پیرمردی مفلوج تشکیل میداد و نمیتوانست دو پای خود را تکان بدهد. من برای حصول اطمینان از اینکه وی مفلوج است سوزنی را در پای او فرو کردم و او هیچ احساس درد ننمود و این موضوع ثابت میکرد که وی مبتلا به فلج کامل شده و دو پایش هم بیحرکت است و هم فاقد احساس. بکاهن گفتم شکی وجود ندارد که این سه نفر بیمار هستند و اگر من پزشک معالج آنها بودم هر سه را بدارالحیات میفرستادم ولی میدانم که دارالحیات باحتمال قوی قادر به معالجه زن و پیرمرد نیست ولی میتواند که جوان را بوسیله مالیدن گوگرد روی زخمهای بدن و استحمام با آب گرم مخلوط با گوگرد معالجه نماید. کاهن یک مسند را بمن نشان داد و گفت سینوهه بنشین و ببین که ما اکنون جلوی چشم تو این سه نفر را چگونه معالجه میکنیم. بعد بر حسب امر کاهن چند غلام وارد شدند و آن سه بیمار را از گوشه اطاق بلند کردند و وسط اطاق قرار دادند. پس از آن یک سرود که بوسیله عدهای خوانده میشد از خارج بگوش رسید و چند لحظه بعد از آن عده ای از کاهنان خدای سابق با خواندن سرود وارد اطاق گردیدند و اطراف آن سه بیمار حلقه زدند. سپس بیانقطاع آواز خواندند و جست و خیز کردند و جامه از تن بیرون آوردند و بدن را با کاردهای سنگی خراشیدند بطوری که خون از بدن آنها جاری شد. من از مشاهده این اعمال حیرت کردم برای اینکه یکمرتبه درسوریه نظیر آن را دیده بودم. ولی غوغا و جست و خیز کاهنان طوری توسعه یافت که تولید وحشت میکرد و در حالی که آنها بکارهای خود که شبیه به جادوگری بود ادامه میدادند یکمرتبه دری باز گردید و چشم من به مجسمه آمون خدای سابق افتاد و همین که مجسمه مزبور آشکار شد همه سکوت نمودند. آن سکوت بعد از آن غوغای سامعه خراش خیلی در من اثر کرد و وقتی مجسمه خدای سابق را مینگریستم میدیدم که میدرخشد و شکوه دارد. کاهنی که در بدو ورود بآن اطاق مرا پذیرفته بود خطاب به سه بیمار بانگ زد شما که به آمون ایمان دارید برخیزید و راه بروید زیرا آمون شما را مبارک کرده است. آن وقت من با دو چشم خود دیدم که آن سه بیمار تکان خوردند و در حالی که مجسمه آمون را مینگریستند اول با حرکات متزلزل روی دو زانو قرار گرفتند و مردی که از هر دو پا مفلوج بود با دست روی پاهای خود میمالید و آنگاه دیدم که آهسته بر پا خاست. زن هم مثل آنمرد بلند شد و دو قدم راه رفت و یکمرتبه هر سه در حالی که نام آمون را بر زبان میآوردند بگریه در آمدند. بعد درب اطاق مجسمه آمون بسته شد و غلامان چند چراغ دیگر افروختند که من بتوانم بیماران را بهتر معاینه کنم و با شگفت دیدم که نه فقط مرد مفلوج و زن میتوانند راه بروند بلکه زخمهای بدن جوان هم از بین رفته و بدن او صاف و سالم شده است. از این واقعه بسیار حیرت کردم چون موضوع معالجه آن جوان که بدنش مستور از زخم و تاول بود در نظرم یک معمای بهتآور جلوه مینمود. کاهن که مرا در بدو ورود پذیرفته بود گفت سینوهه آیا تصدیق میکنی که این سه نفر معالجه شده اند یا نه؟ گفتم معالجه دو نفر از اینها یعنی زن و مرد سالخورده از نظر علمی قابل توضیح دادن است و من میتوانم فکر کنم که این دو نفر در گذشته بر اثر اراده جادوگران یا بطور طبیعی از استفاده از پاها محروم شدند و اکنون یک اراده جادوگری نیرومند بکاربردن پاها را به آنها برگردانید. ولی معالجه این جوان در نظر من بسیار حیرتآور است و من نمیتوانم هیچ توضیح علمی راجع به آن بدهم زیرا زخم بدن را نمیتوان با جاودگری و تحمیل اراده خود به بیمار آنهم در اینمدت کوتاه معالجه کرد. من تا زخمهای و تاولهای این جوان را دیدم فهمیدم که زخمهای جرب است و جرب معالجه نمیشود مگر بوسیله گوگرد یا استحمام متعدد با آب گرم در مدتی طولانی و این جوان بدون بکار رفتن گوگرد و استحمام در مدتی کم معالجه شد و ناچار تصدیم میکنم که این معالجه جزو خوارق است و من تا امروز ندیده بودم که بتوان اینطور معالجه نمود. کاهن گفت این جوان و دو نفر دیگر را آمون معالجه کرد و آیا اینک تصدیق میکنی که آمون پادشاه خدایان می باشد. گفتم نام این خدا را با صدای بلند در حضور من بر زبان میاور برای اینکه فرعون این خدا را سرنگون کرد و بردن نام او را قدغن نموده و من چون در خدمت فرعون هستم میل ندارم که اسم او را بشنوم. من متوجه شدم که گفته من آن کاهن را بخشم در آورد ولی چون مردی بلند پایه بود بر خشم خود غلبه کرد و گفت اسم من هریبور میباشد و من از این جهت نام خود را بتو میگویم که بروی و مرا بفرعون بروز بدهی و او سربازان خود را بفرستند تا اینکه مرا دستگیر کنند و با ضربات شلاق برای کار اجباری به معدن بفرستند لیکن من نه از فرعون میترسم و نه از سربازان او و شلاق آنها و هر کس که معتقد به آمون باشد و نزد من بیاید من او را معالجه خواهم کرد. و چون تو و من هر دو دانشمند هستیم خوب است که مانند دانشمندان صحبت کنیم و من از تو دعوت مینمایم که باطاق من بیائی و پیمانهای بنوشی زیرا میدانم که بعد از این چیزها که در این جا دیدی خسته شدهای. هریبور طبیب دارالحیات را مرخص کرد و مرا از راهروهای طولانی عبور داد و من از سنگینی هوا دانستم که در زیر زمین مشغول حرکت هستیم و متوجه شدم که آنجا زیر زمینهائی است که میگویند زیر معبد سابق آمون وجود دارد ولی اشخاص نامحرم آنرا ندیدهاند. بعد از عبور از زیر زمینها باطاقی رسیدیم که وسائل استراحت مثل خوابگاه و فرش و صندوقهای آبنوس در آنجا بود و هریبور با احترام روی دست من آب ریخت و سپس نان شیرینی و میوه و نوشیدنی مقابل من گذاشت و گفت سینوهه این شراب را که مینوشی شرابی کهنه است که از تاکستانهای سابق آمون بدست آمده و امروز در مصر اینگونه شراب انداخته نمیشود زیرا تاکستانهای پر برکت آمون از بین رفته است. و بعد از این که پیمانهای نوشید هریبور گفت: سینوهه ما تو را میشناسیم و میدانیم که فرعون را دوست میداری ولی نسبت به خدایان بدون تعصب هستی و از وقتی که تو در دارالحیات تحصیل میکردی در مورد مذهب سهلانگار بودی و بیشتر به علم توجه داشتی و بهمین جهت امشب من راجع به مسائل مذهبی با تو صحبت نمیکنم و صحبت من مربوط به فرعون است و من میدانم که تو مردی نوعدوست هستی و صدها نفر از بیماران تو گواهی میدهند که تو فقراء را معالجه میکردی بدون اینکه از آنها سیم و زر دریافت کنی و امروز هم که بعد از مدتی غیبت از این جا به طبس مراجعت کردهای باز فقراء را بدون دریافت فلز معالجه مینمائی. پس تردید وجود ندارد که نوعپرور و حامی فقراء میباشی و صلاح ملت مصر را میخواهی و لذا من میتوانم بتو بگویم که اخناتون فرعون مصر برای این کشور یک بلای بزرگ شده که خطرش از قحطی که خود او بوجود آورده بیشتر است و برای این که بیش از این ملت مصر از ستمگری این مرد آسیب نبیند باید خدای این فرعون و هم خود او را سرنگون کرد. من گفتم هریبور من در جوانی نسبت به خدایان بیاعتناء بودم برای اینکه میدیدم هر قدر خدایان مصر بیشتر میشود بدبختی مردم افزایش مییابد ولی آتون خدای فرعون یک تفاوت بزرگ با خدایان دیگر دارد و آن اینکه خواهان برقراری مساوات بین مردم است و میگوید ارباب نسبت به غلام و کارفرما نسبت به کارگر و غنی نسبت به فقیر نباید مزیت داشته باشد و ثروت باید طوری تقسیم شود که همه مردم در مصر بیک اندازه از زمین و آب و آفتاب استفاده نمایند و من از روزی که خدای جدید را شناختهام فکر میکنم که یک سال نو در جهان شروع شده و ما در عصری زندگی مینمائیم که درخشندهترین عصر بشر است. (سال جهانی در مصر قدیم بیست و شش یا بیست و هفت هزار سال بود و وقتی سینوهه میگوید که یک سال نو در جهان شروع شده معنایش این است که یک عصر بیست و هفت هزار ساله نوین در جهان آغاز گردیده است – مترجم). دیگر در جهان این فرصت در دسترس بشر قرار نمیگیرد که یک پادشاه که باید اراضی دیگران را متصرف شود و مردم را بغلامی و کنیزی ببرد و زر و سیم آنها را از دستشان بگیرد خود مبتکر و پیشقدم برقراری مساوات و از بین رفتن تفاوت غنی و فقیر شود و زمینهای خدای سابق را بین مردم تقسیم نماید و زر و سیمی را که از خزانه خدای سابق به غنیمت برده و متعلق به اوست صرف ساختمان شهری جدید کند و از این فرصت باید استفاده کرد و بین افراد بشر برابری و برادری را برقرار نمود. هریبور اظهار کرد در این مدت که فرعون با این شدت قوانین خدای خود را بموقع اجراء گذاشت آیا توانست که تفاوت غنی و فقیر را از بین ببرد و بین افراد بشر مساوات و برادری برقرار کند. گفتم نه: ولی بعد برادری و برابری برقرار خواهد گردید. هریبور گفت سینوهه تو مردی دانشمند هستی ولی از امور سیاسی بیاطلاعی و نمیدانی که اگر قوانین خدای فرعون قابل اجراء بود دست کم تا امروز قدری از آن اجراء میشد. و نتیجه اجرای قوانین خدای فرعون این شد که کاهنان و اشراف آمون فقیر شدند ولی بجای آنها کاهنان و اشراف خدای جدید ثروتمند گردیدند. و یک طبقه ثروتمند از بین رفت و بجای آنها یک طبقه ثروتمند جدید بوجود آمد و امروز در مصر تفاوت بین غنی و فقیر خیلی بیش از دوره آمون است. سینوهه تو مردی منصف هستی و من از خود تو درخواست مینمایم که قضاوت نمائی تو در قدیم کاهن معبد آمون بودی و اگر باین مقام نمیرسیدی بتو اجازه نمیدادند که در دارالحیات تحصیل کنی و بعد از خاتمه تحصیلات پزشک شدی و آیا تو که کاهن قدیم آمون و پزشک فارغالتحصیل دارالحیات هستی حاضری که با یک غلام مساوی باشی؟ و آیا حاضری که مانند یک غلام زندگی کنی و مثل او روی خاک بخوابی و غذای تو قدری نان و جرعه ای آبجو باشد. گفتم هریبور ارزش من بیش از یک غلام است زیرا من سالها تحصیل کردم تا پزشک شدم ولی یک غلام که تحصیل نکرده ارزش مرا ندارد. هریبور گفت در بابل هم کسانی هستند که میگویند ما سالها زحمت کشیدیم و شکیبائی بخرج دادیم تا این که گذاشتیم ریش ما بقدری بلند شود که بزمین برسد و چون دارای ریشی بلند میباشیم بر دیگران مزیت داریم و ذیحق هستیم که بیش از دیگران از وسائل زندگی استفاده کنیم و زیادتر زر و سیم دریافت نمائیم. گفتم کسی که میگذارد ریش او بلند شود و بزمین برسد نفعی به دیگران نمیرساند و خدمتی نمیکند تا مستوجب زر و سیم باشد ولی مردی که فارغالتحصیل دارالحیات است میتواند بدیگران خدمت نماید و بآنها خیر برساند و لذا حق دارد بگوید که باید بهتر از دیگران زندگی کند. هریبور گفت سینوهه آیا تو بیشتر بمردم خیر میرسانی یا زارعی که در بابل یا در مصر مشغول زراعت است و غذای مردم را بآنها میرساند. اگر تو امروز نباشی مردم از گرسنگی نمیمیرند ولی اگر زارع نباشد مردم خواهند مرد. آیا تو بیشتر بمردم خیر میرسانی یا غلامی که در معدن مشغول استخراج زر و سیم است و با زر و سیم او تو میتوانی هر چه بخواهی ابتیاع کنی. پس چرا آن زارع که بیش از تو بمردم خدمت میکند و خیر میرساند گرسنه است و برای چه آن غلام آنقدر با گرسنگی در معدن زحمت میکشد تا جان بسپارد؟ و چرا تو حاضر نیستی که بقدر خدمتی که آنها بمردم میکنند بآنها پاداش بدهی؟ پس آنچه سبب میشود که در ملت غنی و فقیر بوجود بیاید این نیست که اغنیاء بیش از فقراء بمردم خیر میرسانند و خدمت میکنند بلکه تفاوت بین غنی و فقیر بر اثر دو چیز بوجود میآید یکی خدا و دیگری حکومت. هر جا که خدائی وجود دارد و حکومتی موجود است عدهای غنی و دستهای فقیر میشوند. زیرا کاهنان خدای مصر بخود حق میدهند که بهتر از دیگران زندگی کنند و غنیتر باشند و کارکنان حکومت هم خود را ذیحق میدانند که از تمام مزایا برخوردار شوند. این دو دسته برای اینکه تفاوت بین خود و دیگران یعنی بین غنی و فقیر ار حفظ نمایند قوانینی را بموقع اجرا میگذارند که حتی القوه فقراء ثروتمند نشوند و بپای آنها نرسند. حکومت بابل قانون ریش را برای حفظ تفاوت غنی و فقیر بموقع اجرا میگذارد و حکومت مصر قانون مربوط بتحصیل در دارالحیات را. ولی در مصر و بابل و سوریه و هاتی و کرت و جاهای دیگر هدف کاهنان خدا و کارکنان حکومت یکی است و آن اینکه مزایای کاهنان خدا و کارکنان حکومت برای آنها باقی بماند و حتیالامکان کسی شریک آنها نشود. سینوهه تا وقتی که یک خدا و یک حکومت در مصر هست تفاوت یبن غنی و فقیر باقی است و چون مصر و کشور دیگر بدون خدا و حکومت نمیتواند زندگی کند پس پیوسته این تفاوت وجود دارد و فرعون تو که میخواهد این تفاوت را از بین ببرد مبادرت به عملی دیوانهوار میکند و چون این عمل اخناتون سبب زوال مصر میگردد باید او را از بین برد تا مصر نجات پیدا کند. من که از شنیدن این حرف مضطرب شده بودم قدری نوشیدم که اضطراب را از بین ببرم و هریبور گفت: سینوهه تو مردی بیآزار هستی ولی یک مصری میباشی و یک مصری نباید در این مبارزه که هدف آن نجات مصر میباشد بیطرف بماند چون بیطرف ماندن فرار از انجام وظیفه و بیغیرتی است و ما پیروان آمون حاضر نیستیم که با اشخاص بی طرف بمدارا رفتار کنیم برای اینکه ما در این کشور قربانی بی طرفان شدیم. روزی که فرعون تصمیم گرفت خدای ما را محو کند ما امیدوار بودیم که ملت مصر بهواخواهی خدای خود قیام نماید و نگذارد که خدا و رسوم و آداب او را از بین ببرند. ولی یکوقت دیدیم که اکثر مردم در اینکشور بیطرف شدند و از بیم جان یا مال دست روی دست گذاشتند و سکوت کردند. و این بیطرفان بودند که ما را از بین بردند. اگر ما قبل از اینکه فرعون با آمون بجنگد میدانستیم که مردم بیطرف خواهند شد برای مبارزه با خصم سرباز اجیر میکردیم و از کشورهای دیگر سرباز میآوردیم و چون زر و سیم داشتیم میتوانستیم که یک قشون بزرگ بوجود بیاوریم لیکن بامید اینکه همه مصریها پیرو آمون هستند و نخواهند گذاشت خدای آنها سرنگون بشود از تدارک یک قشون بزرگ صرفنظر کردیم. اینک سینوهه تو که تا امروز بیطرف بودی باید تکلیف خود را معلوم کنی و بمن بگوئی که آیا دوست ما هستی یا دشمن ما زیرا ما تمام بیطرفان را دشمن خود میدانیم و آنکه با ما نیست خصم ماست و چون تو مردی نیک فطرت هستی برای اینکه بتوانی تکلیف خود را معلوم کنی بتو میگویم که فرعون تو تا ابد زنده نخواهد ماند. من اینحرف را بدیگری نمیزنم ولی بتو میگویم زیرا یک دانشمند دارای ظرفیت است و میتواند حرفهائی را بشنود که دیگران ظرفیت شنیدن آن را ندارند. گفتم هریبور چه میخواهی بگوئی هریبور گفت ما مقدمات مرگ فرعون را فراهم کردهایم و او خواهد مرد ولی نه بزودی. گفتم هریبور آیا یک سگ دیوانه تو را با دندان گرفته یا یک عقرب بتو نیش زده که اینطور حرف میزنی. هری بور چراغی را که در اطاق بود برداشت و گفت بیا تا چیزی بتو نشان بدهم. من برخاستم و عقب او از اطاق خارج گردیدم و از راهرو گذشتم و باز آنمرود مرا از دالانی عبور داد و بیک اطاق رسیدیم و درب آن را گشود و وقتی وارد شدیم چشم من به بستههای سیم و زر افتاد. مشاهده فلزات مزبور مرا وادار به تبسم کرد و از سادگی هریبور حیرت نمودم. او تبسم مرا دید گفت سینوهه من کودک نیستم که در صدد بر آیم تو را بوسیله زر و سیم فریب بدهم و همدست خود کنم من میدانم که تو پزشک سلطنتی هستی و در نظر یک پزشک سلطنتی زر و سیم ارزش ندارد زیرا هر قدر که بخواهد فلزات گرانبها بدست میآورد و من از اینجهت تو را باین اطاق آوردم که مجبور بودیم از اینجا عبور کنیم و وارد اطاق دیگر بشویم. سپس یک درب مسین سنگین را گشود و مرا وارد اطاق دیگر کرد و در نور چراغ چیزی را بمن نشان داد که من با اینکه خود را مردی خرافهپرست نمیدانم از مشاهده آن لرزیدم. در آن اطاق روی یک تخته سنگ بزرگ مثل نیمکت مجسمه مومی فرعون اخناتون را نهاده پیکانهائی در سینه و سرش فرو کرده بودند. هریبور گفت سینوهه ما بنام آمون فرعون تو را محکوم بمرگ کردهایم و این پیکانها که میبینی پیکانهای مقدسی است که بنام آمون تقدیس گردیده و فرعون تو بطور حتم خواهد مرد ولی متاسفانه ما نمیتوانیم بزودی او را بمیرانیم و مدتی طول میکشد تا اینکه وی بر اثر جراحاتی که ما در اینجا بر قالب مثالی او وارد میآوریم بمیرد و در اینمدت دیوانگی اینمرد مصر را بدبختتر و ناتوانتر خواهد کرد. این منظره را از اینجهت بتو سینوهه نشان دادم که بدانی صلاح تو در این است که از بیطرفی بیرون بیائی و با ما دوست شوی. زیرا اخناتون خواهد مرد و تو بدون فرعون خواهی شد و مقامی را که امروز داری از دست خواهی داد. هریبور مرا از آن اطاق خارج کرد و در را بست و باطاقی که آنجا شراب مینوشیدیم مراجعت کردیم و وی پیمانهای برای من ریخت و گفت: ما برای اینکه فرعون را بمیرانیم بعد از ساختن این مجسمه مومی مقداری از موی سر و ناخن او را از شهر افق بدست آوردیم و در این مجسمه کار گذاشیتم و کسانیکه موی سر و ریزههای ناخن فرعون را بما دادند برای زر این کار را نکردند بلکه چون نسبت به آمون ایمان داشتند با ما مساعدت نمودند. بعد از آن هریبور گفت: نیروی خدای ما سال به سال زیادتر میشود و تو خود امشب در اینجا دیدی که ما توانستیم با استعانت از نیروی خدای خودمان آمون بیماران را بدون دارو و زخمبندی و کارد و آتش معالجه کنیم و پس از این نیروی آمون بیش از امروز خواهد شد و زیادتر کشور و ملت مصر را مورد لعن قرار خواهد داد زیرا آمون نسبت بکشور و ملت مصر بسیار خشمگین است. هر قدر فرعون بیشتر عمر کند خشم آمون نسبت بملت مصر بیشتر خواهد شد و اگر فرعون بمیرد ملت مصر از بدبختی رهائی خواهد یافت و تو که پزشک مخصوص او هستی میدانی فرعون مبتلا بسر درد میباشد و این سر درد قوای او را رو بتحلیل میبرد تا اینکه وی را بقتل برساند و همان بهتر که زودتر این واقعه روی بدهد و اگر تو مایل باشی من حاضرم داروئی بتو بدهم که فرعون را از دردسر و سایر دردهای حال و آینده معالجه نماید. گفتم هریبور انسان تا زنده میباشد ممکن است بیمار شود و بعد از اینکه وارد مرحله کهولت شد بیماریها افزون میگردد. لذا نمیتوان داروئی بافراد خورانید که آنها را در قبال بیماریهای حال و آینده مصون کند و فقط مرگ است که انسان را از تمام بیماریها میرهاند. هریبور گفت این دارو که من بتو میدهم تا اینکه در مورد فرعون تجویز کنی او را از تمام دردها خواهد رهانید بدون اینکه اثری در بدن وی باقی بگذارد و حتی بعد از اینکه لاشه او را تحویل مومیاگران دادند کارکنان مومیائی نخواهند توانست کشف کنند که او بر اثر این دارو مرده زیرا اثری در جگر سیاه و معده و امعاء وی باقی نمیگذارد. پس از این گفته قبل از اینکه من جوابی باو بدهم هریبور گفت: سینوهه اگر تو مبادرت باینکار کنی و فرعون را بوسیله این داروی خواب آور که سبب مرگ میشود بدنیای مغرب (جهان دیگر بموجب عقاید مصریهای قدیم که در عین حال جهانی شبیه ببهشت ما بوده است – مترجم) بفرستی نام تو از طرف آمون و پیروانش جاوید خواهد شد و چون اسم تو باقی میماند مثل آن است که زندگی جاوید داشته باشی و ما یعنی آمون و پیروان او از تو و اعقابت حمایت خواهیم کرد و تا روزی که مصر باقی است و خورشید بر این سرزمین میتابد اعقاب تو با سعادت و احترام زیست خواهند کرد. و اگر تو مردی فقیر یا حریص بودی من بتو زر میدادم تا اینکه فرعون را بسرای دیگر بفرستی. لیکن تو بزرگتر از آن میباشی که بتوانند با زر تو را تطمیع کنند و برای کسانی مانند تو فقط یک پاداش زیبنده است و آن بقای نام است. آنوقت هریبور چشمهای درخشنده خود را بدیدگان من دوخت و من هنگامی که چشمهای او را مینگریستم دچار رخوت شدم و حس کردم که تحت سلطه اراده آن مرد قرار گفتهام ولی روح من حاضر نبود که توصیه او را بپذیرد. هریبور افزود سینوهه تو چون مردی دانشمند و پزشک هستی میدانی که میتوان تا حدی اراده افراد را تحت تسلط در آورد و من اگر اکنون بتو بگویم دست خود را بلند کن تو بلند خواهی کرد و اگر بگویم که بر خیز تو بر خواهی خاست ولی نمیتوانم تو را وادار بکاری کنم که روح تو آن را نمیپذیرد. من نمیتوانم تو را وادارم که به آمون اعتقاد پیدا کنی مگر اینکه خود مایل به پرستش آمون باشی و من نمیتوانم تو را وادارم داروی مرا در مورد فرعون تجویز نمائی مگر اینکه خود بخواهی اینکار را بکنی ولی به نام کشور و ملت مصر از تو در خواست میکنم که این دارو را که من تهیه کردهام بگیر و در مورد فرعون بکار ببر و ملت مصر را نجات بده. تا وقتی که هریبور با طرزی مخصوص چشم بدیدگان من دوخته بود من نمیتوانستم که دستها را تکان بدهم ولی بعد از اینکه چشم از من برداشت من دست را تکان دادم و گفتم هریبور من اکنون بتو وعدهای نمیدهم ولی داروی خود را بمن بده که نزد من باشد و شاید خود فرعون روزی نخواهد از خواب بیدار شود و موافقت نماید که با داروئی قویتر از تریاک او را بخوابانند تا اینکه بیداری در پی نداشته باشد و پس از بیدار شدن رنج نکشد. هریبور شیشهای نزد من آورد و گفت داروئی که بتو گفتم درون این شیشه است و اینکه که تو این شیشه را از من گرفتهای آینده مصر در دست تو میباشد و ما میتوانیم فرعون را بطرز دیگر از بین ببریم زیرا او هم انسان است و وقتی نیزه یا کاردی در بدنش فرو رفت خون وی ریخته خواهد شد و جان خواهد سپرد ولی این واقعه نباید بوقوع بپیوندد زیرا اگر مردم فقط یک بار ببینند که فرعون را میتوان بقتل رسانید و بعد از آن هیچ طور نخواهد شد و مرگ فرعون در این جهان بیش از مرگ یک غلام در کائنات اثر نخواهد کرد درصدد بر میآیند که فرعونهای دیگر را هم بقتل میرسانند و قدرت مصر در آینده متزلزل می شود و در داخل اینکشور پیوسته ناامنی و هرج و مرج حکمفرمائی خواهد کرد و بهتر این است که فرعون طوری از بین برود که مردم تصور نمایند که او بمرگ طبیعی مرده و تو میتوانی این تصور را در مردم بوجود بیاوری و اکنون تو تنها کسی هستی که قدرت نجات مصر را دارای و سرنوشت در دست تست. گفتم هریبور تو با اینکه تصور میکنی که همه چیز را میدانی از بعضی چیزها بیاطلاع هستی و نمیدانی که سرنوشت مصر روزی در دست شخصی بود که سبدی را میبافت. هریبور پرسید مقصود تو از بافتن سبد چیست؟ گفتم این موضوع داستانی دراز دارد و در هر حال داروی تو نزد من هست ولی بخاطر داشته باش که من وعدهای بتو ندادهام. هریبور اظهار کرد ولی اگر مصر را نجات بدهی پاداش عظیم دریافت خواهی کرد. آنگاه بدون اینکه چشمهای مرا ببندد مرا از زیر زمینهائی که زیر معبد سابق آمون قرار گرفته خارج کرد و قبل از اینکه از زیر زمین خارج شوم بمن گفت سینوهه تو مردی شریف و راز نگاهدار هستی و من لازم نمیدانم توصیه کنم که راز وجود این زیر زمینها و بخصوص مدخل آن را بکسی نگوئی. زیرا شاید در طبس کسانی هستند که میدانند که در معبد آمون زیر زمینهائی وجود دارد ولی کسی نمیتواند وارد این زیر زمینها شود. گفتم هریبور من شاید روزی بگویم که زیر معبد سابق آمون زیر زمینهائی وجود دارد ولی هرگز راه ورود باینجا را بکسی نخواهم گفت زیرا این راز از من نیست. **** چند روز بعد تیئی مادر فرعون در کاخ خود بر اثر زهر یک مار سمی زندگی را بدرود گفت. مادر فرعون که بعادت دوره جوانی طبق تعلیماتی که از پدرش فرا گرفته بود پرندگان را بوسیله دام دستگیر میکرد روزی جهت سر زدن بدامهای خود به باغ قصر فت و متوجه نبود در آنجا که پرندهای کوچک هست ممکن است ماری وجود داشته باشد و دچار زهر یک مار سمی باسم سراست شد. بعد از اینکه نیش مار در بدنش فرو رفت فریاد زد و خدمه دویدند و خواستند پزشک او را بیاورند. ولی پزشک مخصوص او بطوری که پیوسته در اینگونه مواقع پیش میآید حضور نداشت و لذا مرا بر بالین وی احضار کردند ولی من میدانستم که وی مرده است. زیرا شخصی که دچار نیش مار سراست شود فقط بیک ترتیب زنده میماند و آن اینکه قبل از اینکه قلب او یکصد قرعه بزند محل نیش را بشکافند و قسمت بالای عضو نیش خورده را با طناب ببندند و بگذارند که خون زیاد از مرد یا زن نیش خورده برود. اما در کاخ تیئی کسی در این فکر نبود و وقتی من رسیدم دیدم مادر فرعون مرده و گفتم دیگر از من کاری ساخته نیست و لاشه او را باید به مومیاگران بدهید که مومیائی کنند. آمی کاهن بزرگ معبد آتون وقتی شنید که مادر فرعون مرده آمد و دست را روی گونههای متورم تیئی نهاد و گفت بهتر این بود که وی بمیرد زیرا تیئی علاوه بر اینکه جوانی و زیبایی نداشت علیه من دسیسه میکرد و اینکه که وی مرده امیدوارم که مردم آرام بگیرند. من تصور نمیکنم که آمی او را کشته باشد و گرچه کاهن معبد آتون مادر فرعون را که زنی پیر بود دوست نمیداشت ولی آندو همدست یکدیگر بودند و میدانستند که برای هم فایده دارند و در این جهان وحدت منافع بیش از عشق افراد را بهم نزدیک میکند و دوام وحدت منافع زیادتر از عشق میباشد. وقتی خبر مرگ تیئی در طبس منتشر شد مردم جشن گرفتند و بشکرانه مرگ مادر فرعون شراب نوشیدند و فریاد زدند ما را از شر جادوگران آسوده کنید. آمی برای اینکه مردم را راضی کند پنج جادوگر سیاهپوست را که یکی از آنها زنی بسیار فربه بود از کاخ تیئی بیرون کرد و مردم یکمرتبه بر سر آنها ریختند و با اینکه سیاهپوستان جادوگر بودند نتوانستند که بوسیله جادوی خویش خود را نجات بدهند و بقتل رسیدند. پس از مرگ جادوگران آمی تمام وسائل جادوگری آنها را در هم شکست و آتش زد و من از این واقعه متاسف شدم زیرا میل داشتم که بدانم سیاهپوستان چه داروهایی بکار میبرند و چگونه دیگران را معالجه میکنند. هیچکس در کاخ سلطنتی بر مرگ تیئی و جادوگران سیاهپوست او گریه نکرد و بر بالین او نیامد و فقط شاهزاده خانم باکتاتون فرزند تیئی خود را ببالین مادر رسانید. این همان دختری بود که تیئی بمن گفت که او را قبل از فرعون زائیده و من تا آنموقع او را ندیده بودم. شاهزاده خانم باکتاتون وقتی مرا کنار جنازه مادر خود دید پرسید آیا سینوهه تو هستی؟ گفتم بلی گفت آیا برای تو ممکن نبود مانع از قتل سیاهپوستان شوی؟ گفتم باکتاتون تو میدانی که من در طبس هیچ نفوذ و قدرت ندارم و در این شهر قدرت در دست آمی کاهن بزرگ معبد آتون و هورمهب فرمانده قوای مصر است و اگر من اقدامی برای ممانعت از قتل سیاهپوست میکردم خود بدست مردم کشته میشدم بدون اینکه قتل من مانع از کشتار سیاهپوستان شود زیرا مردم که میدانند من پزشک فرعون هستم فکر میکنند که من با مادر تو همدست بودم و با خدای سابق دشمنی دارم. شاهزاده خانم حرف مرا تصدیق کرد و بعد گفت این سیاهپوستان بیچاره گناهی نداشتند و نمیخواستند که جادوگری کنند و اگر آزاد بودند به جنگلهای خود میرفتند و در آنجا زندگی میکردند. چون آنها به جانوران جنگل شبیه بودند و نمی توانستند در شهر زندگی نمایند و مادر من باجبار آنها را در این شهر نگاه داشته در زیر زمینهای این کاخ حبس نموده بود و من حیرت میکنم چرا هورمهب مانع از قتل آنها نگردید. بعد شاهزاده خانم باکتاتون راجع به زناشوئی هورمهب صحبت کرد و گفت من تعجب میکنم که چرا اینمرد زن نمیگیرد تا این که دارای یک خانواده کثیرالاولاد شود. گفتم این سئوال را کسان دیگر هم ازمن کردهاند ومن بآنها جواب ندادم ولی بتو جواب میدهم برای این که پاسخ من مربوط به تو میباشد. هورمهب پس از این که وارد طبس شد و برای اولین مرتبه قدم بکاخ سلطنتی گذاشت چشمش بتو افتاد و وقتی زیبائی تو را دید دیگر نتوانست نظر به هیچ زن بیندازد برای اینکه هر زن را که میدید در نظرش زشت جلوه میکرد و بهمین جهت تا امروز نتوانسته است که با زنی کوزه بشکند. ولی تو باکتاتون چرا شوهر نمیکنی و دارای فرزند متعدد نمیشوی؟ مگر تو نمیدانی که درخت پیوسته گل و میوه نمیدهد و روزی میاید که بهترین درختها که در رسوب رود نیل رشد کردهاند از گل و میوه دادن باز میمانند. شاهزاده خانم گفت سینوهه تو میدانی که خون من خون سلطنتی یعنی از خدایان است و شریفترین بزرگان مصر هم برای همسری من کوچک هستند تا چه رسد به هورمهب و فقط یک نفر لیاقت دارد که شوهر من شود و او هم برادرم فرعون میباشد لیکن فرعون با نفرتیتی ازدواج کرده است. از این گذشته خودم میل به شوهر ندارم برای اینکه شنیدهام که مردها وقتی میخواهند با زنها معاشرت کنند خشونت بخرج میدهند و از بعضی از زنها شنیدهام لذتی که میگویند زن از تفریح با مرد میبرد اغراق میباشد و بیش از لذت خوردن غذا و نوشیدن نیست. وقتی باکتاتون این طور حرف میزد من او را مینگریستم و میدیدم که صورتش گلگون شده با سرعت نفس میزند و فهمیدم که عقیده باطنی او راجع به مردها غیر از آن است که میگوید و چون متوجه شدم که شاهزاده خانم جوان از این صحبت لذت میبرد بسخن ادامه داده گفتم: باکتاتون خشونتی که مردها هنگام تفریح با زنها بخرج میدهند خشونت واقعی نیست بلکه ناشی از محبت زیاد آنها نسبت بزنها میباشد و تمام زنها این خشونت را میپسندند ولی چون هورمهب هنوز با زنی کوزه نشکسته تو میتوانی هر طور که میل داری او را تربیت کنی زیرا مرد هر قدر نیرومند و شجاع باشد تا وقتی با زنی کوزه نشکسته در مسائل مربوط به تفریح با زنها با یک کودک فرق ندارد و زن او میتواند هر طور که مایل است وی را تربیت نماید تا اینکه مطابق تمایل او با وی تفریح کند تو هم میتوانی که هورمهب نیرومند و دلیر را کنار خود طوری وادار به ملایمت و نرمی کنی که وقتی او با تو بسر میبرد تصور نمائی که با پر سینه مرغابی بدن تو را لمس میکنند. باکتاتون گفت سینوهه من میل ندارم که تو از هورمهب تعریف کنی زیرا وی روی خاک متولد شده و نژاد وی اصالت ندارد و من از نام او بدم میاید و دیگر اینکه این صحبت مقابل لاشه مادرم خوب نیست. خواستم باو بگویم که این صحبت را تو شروع کردی نه من ولی بهتر آن دانستم که این موضوع را بر زبان نیاورم. بعد مانند کسی که از وضع کاخ سلطنتی و نفرتی که سکنه کاخ از تیئی داشتند بیاطلاع است گفتم: باکتاتون چرا هیچ یک از زنهای کاخ در اینجا حضور نیافتهاند و بر مرگ مادر تو گریه نمیکنند؟ هنگامی که مادرت را بخانه مرگ میبرند تا اینکه لاشه او را مومیائی نمایند مزدورانی هستند که در راه مویه خواهند کرد و اشک خواهند ریخت و خاکستر بر سر خواهند پاشید ولی چون جنازه مادرت فوری بخانه مرگ منتقل نخواهد شد لازم است که کسی در این جا بر او گریه نماید. و من چون پزشک هستم نمیتوانم گریه کنم زیرا پزشک آنقدر مرگ میبیند که اشک او خشک میشود و قادر بگریستن نیست و بعد از این که قدری از عمر او گذشت دیگر از موسیقی و آواز هم لذت نمیبرد زیرا پزشکی که همه عمر در مجاورت برودت مرگ زندگی کرده حرارتی را که برای استفاده از موسیقی و آواز لازم است از دست میدهد. سپس گفتم ای شاهزاده خانم مهربان که هنوز شوهری انتخاب نکردهای بدان که جوانی مثل روز گرم تابستان و پیری مانند روز نیم گرم پائیز و مرگ چون روز سرد زمستان است و اگر کسی از روزهای گرم تابستان و ایام نیم گرم پائیز استفاده نکند بعد از اینکه روزهای سرد زمستان و مرگ فرا رسید دیگر استفاده نخواهد کرد. باکتاتون گفت سینوهه راجع بمرگ با من صحبت نکن زیرا من میل ندارم که در خصوص مرگ فکر کنم چون جوان هستم و شهد زندگی در کام من شیرین است منهم مثل تو نمیتوانم گریه کنم زیرا من از خدایان بوجود آمدهام و کسی که مولود خدایان است نباید گریه کند و از این گذشته سبب میشود که چیزهائی که برای زیبایی بصورت خود مالیدهام شسته گردد و از بین برود. ولی چون باید کسی بر مرگ مادر من گریه کند اینک میروم و زنی را باینجا میفرستم که اشک بریزد. گفتم باکتاتون از لحظهای که من تو را دیدم و مشاهده کردم که زیبا هستی طوری به هیجان آمدهام که اگر تو اینک زن جوانی را برای گریستن باینجا بفرستی من یک لحظه هم در اینجا نخواهم ماند. پس برو و یک زن پیر را اینجا بفرست که برای مادرت گریه کند. باکتاتون بشوخی گفت سینوهه من شنیده بودم که تو بخدایان اعتقاد نداری ولی فکر نمیکردم که برای اموات هم قائل باحترام نیستی و چون مادر من مرده نباید کنار جنازه او از این حرفها بزنی. ولی لحن شوخی او و مسرتی که از گفته من باو دست داد بر من آشکار کرد که وی از گفته من لذت برده است. من این حرف ها را از روی عمد بخواهر فرعون زدم و منظوری از این گفتهها داشتم. باکتاتون رفت و یکی از زنهای کاخ سلطنتی را فرستاد و من مشاهده کردم که زن مزبور پیر است. در کاخ سلطنتی غیر از این زنهای جوان پیوسته عدهای از زنهای پیر بسر میبردند و آنها عبارت بودند از زنهای فرعون سابق (زنهای شوهر تیئی) و دایهها و پرستاران اطفال سلطنتی و خدمتکاران و کنیزان پیر. ولی اکثر پیرزنها خود را جوان میدانستند و چون در کاخ سلطنتی بسر میبردند امیدوار بودند که بدین مناسبت مردی بهوس بیفتد و با آنها کوزه بشکند. |
|
|
|
|
|
#39 |
|
مدیر بازنشسته
Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
|
فصل سی و ششم - چگونه به هویت خود پی بردم
زن سالخوردهای که آن روز برای گریستن آمد بنام مهونفر خوانده میشد و تا من صورت او را دیدم دانستم زنی است که مردها را دوست دارد. و مهونفر که از جزء دوم نام او پیدا بود که در گذشته زیبائی داشته بعد از اینکه آمد شروع به گریه و شیون کرد. من رفتم و یک کوزه آشامیدنی آوردم و پیمانهای باو دادم و گفتم مهونفر این را بنوش چون برای تو مفید خواهد بود. وی نوشید و دیگر گریه نکرد و من برای اینکه از او حرف در بیاورم راجع بزیبائی گذشتهاش صحبت کردم و پرسیدم آیا راست است که در بین زنهای فرعون سابق فقط تیئی برای او پسری زائید و دیگران همه دختر زائیدند. مهونفر با وحشت نظری به مرده انداخت و بمن اشاره کرد سکوت نمایم و مثل اینکه میترسید اگر من حرف بزنم مرده اظهارات من و جواب او را بشنود. من برای اینکه او را بحرف در بیاورم بیشتر راجع بزیبائی گذشتهاش صحبت کردم و گفتم مهونفر تو امروز هم زیبا هستی و چشمهای تو مانند دختران جوان است و اگر تو و یک دختر جوان مقابل مردی باشید آن مرد از دختر جوان صرفنظر میکند و مایل میشود که با تو تفریح کند. و زنها هر قدر پیر و زشت باشند این حرفها را باور میکنند ولو بدانند که گوینده برای تمسخر این حرف را میزند زیرا در روح خود میل دارند که این حرفها را باور نمایند. بهمین جهت مهونفر با من دوست شد و وقتی جنازه تیئی را برای مومیائی کردن بخانه مرگ بردند زن پیر از من دعوت کرد باطاق او بروم و آشامیدنی بنوشم و من چون میخواستم از وی اطلاعاتی کسب کنم دعوتش را پذیرفتم و باطاقش رفتم. و قدری از آشامیدنی وی نوشیدم و او را تشویق نمودم که مست شود. وقتی مست شد خندهکنان گفت تیئی در انتخاب مردها سلیقهای عجیب داشت زیرا از جوانهای مصری که همه زیبا و خوش اندام و دارای پوست لطیف و گندمگون هستند و از بدنشان رایحه لذت بخش استشمام میشود متنفر بود و در عوض سیاهان قوی هیکل را برای تفریح انتخاب میکرد و میگفت که از بوی تند بدن آنها و خشونتی که در موقع تفریح ابراز میکنند رضایت حاصل مینماید. هنگامی که زن پیر این حرفها را میزد بمن نزدیک شد و شانهها و سینهام را بوئید ولی من او را دور کردم و گفتم شنیدهام که تیئی یک بافنده زبردست بود و سبدهای قشنگ میبافت و آیا تو ندیدی که وی هنگام شب سبدهای مزبور را روی رود نیل رها کرده باشد. پیرزن گفت چون تیئی مرده و من از خطر او آسوده شدهام میتوانم بتو بگویم که در دوره حیات فرعون سابق سه پسر نوزاد بوسیله تیئی در سبد نهاده شد و سبد را روی نیل رها کردند و تیئی یقین داشت که هر کس سبدهای مزبور را ببیند فکر میکند که نوزاد فرزند یکی از فقراء است و چون والدین او نتوانستهاند که از اطفال خود نگاهداری نمایند او را در سبد نهاده روی آب نیل رها کردهاند. در آنموقع که تیئی پسران نوزاد زنان فرعون را از آنها میربود و در سبد مینهاد و روی نیل رها میکرد هنگامی بود که هنوز تیئی از خدایان بیم داشت و میترسید که پسران نوزاد را بقتل برساند و دست بخون آنها بیالاید. ولی بعد از اینکه آمی طرز بکار بردن زهر را به تیئی آموخت وی پسران نوزاد را که از زنان فرعون سابق در کاخ سلطنتی متولد میشدند بقتل میرسانید. لیکن هنگامی که دختر پادشاه میتانی و زوجه فرعون پسری زائید هنوز تیئی رسم بکار بردن زهر را نیاموخته بود و لذا آن پسر را در سبدی نهاد و سبد را روی نیل رها کرد. گفتم مهونفر تو چون میدانی که من مردی بیتجربه هستم این حرف را بمن میزنی تا اینکه مرا دست بیندازی زیرا من شنیدهام که دختر پادشاه میتانی و زوجه فرعون سابق پسر نزائید. زن پیر گفت سینوهه تو یکمرد بیتجربه نیستی بلکه دارای آزمایشهای زیاد میباشی و چشمهای تو گواهی میدهد که وقتی میگوئی تجربه ندارم دروغ میگوئی و اگر تیئی زنده بود این حرف را بتو نمیزدم و این راز را افشاء نمیکردم ولی چون او مرده میتوانم بتو بگویم یگانه کسی که نگذاشت دختر پ |