PersianTools Forums

Go Back   PersianTools Forums > فرهنگ و هنرهای سنتی > فرهنگ و جامعه

Reply
 
امکانات بيشتر
Old 12-25-2005, 05:49 PM   #31
Trusted Member
Behrooz
مدیر بازنشسته
 
Behrooz's Avatar
 

Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
دکتر مصدق مرد سال 1951



مجله آمريکايي "تايم" در شماره مورخ هفتم ژانويه سال 1952 خود که در روي جلد آن تصويري از دکتر مصدق به عنوان مرد سال 1951 چاپ شده، شرح مفصلي نيز درباره دکتر مصدق زير عنوان "مرد سال - چالشي از شرق" منتشر کرده است که ترجمه آن از نظر خوانندگان مي گذرد. مطالبي که در اين مقاله درباره دکتر مصدق نوشته شده است، بعضاً منطبق با واقع نيست، ولي براي انعکاس قضاوت آن روز جهانيان درباره يک شخصيت برجسته ايراني که براي نخستين بار به عنوان مرد سال تايم انتخاب شد عيناً ترجمه شده است. لازم به توضيح است که پس از انتخاب دکتر مصدق به عنوان مرد سال 1951 مطبوعات انگليس به شدت به مجله تايم حمله کردند و اين اقدام تايم را به حمايت ضمني آمريکايي ها از دکتر مصدق و "بزرگ نمايي" او تعبير نمودند.


يکي بود، يکي نبود. روز و روزگاري در يک سرزمين کوهستاني بين بغداد و درياي خاويار (منظور درياي خزر است) يک اشراف زاده ايراني زندگي ميکرد. اين مرد اشرافي پس از عمري نق زدن و عيب جويي کردن از شيوه حکومت مملکتش، ناگهان وزير اعظم و فرمانرواي اين کشور پادشاهي شد. چند ماهي نگذشته بود که اعمال و کردار و رفتار و گفتار و شوخي ها و گريه ها و قهرها و آشتي هايش نقل محافل و مطبوعات سراسر جهان گرديد. ادا و اطوارهاي عجيب او، نه فقط مردم کشورش را به خود مشغول داشته بود، بلکه سرنوشت صلح و جنگ و ترقي يا سقوط بسياري از سرزمين هاي دور از کوههاي وطن او هم به آن بستگي داشت.

شيوه حکومت و مملکتداري او هم غير عادي و حيرت انگيز بود. بطور مثال هنگامي که مي خواست تغييراتي در استانداران ايالات مختلف کشورش بدهد، نام هر استان را در کاغذهايي نوشته و به کاسه اي مي انداخت و از کساني که نامزد استانداري بودند، مي خواست يکي از آن کاغذها را بردارند و قرعه به نام هر يک از آنها اصابت ميکرد به همان استان اعزام مي شدند. مانند همه زمامداران، اين دولتمرد پير، دوستان و خويشان زيادي داشت و علاوه بر آنها اشخاص متنفذ بسياري، که بعضي صادق و وطن پرست و برخي چاپلوس و فرصت طلب بودند، وي را احاطه ميکردند و تقاضاهاي غالباً نامربوط و نامشروعي از او داشتند. وظيفه و خلقيات او ايجاب ميکرد که به اين تقاضاها پاسخ منفي بدهد. ولي او در امور شخصي آنقدر محجوب و مأخوذ به حيا بود که نمي توانست رودروي متقاضيان بايستد و مستقيماً کلمه "نه" را بر زبان بياورد. تنها راهي که براي رد تقاضاها و پيشنهادات نامربوط متقاضيان پيدا کرده بود، اين بود که نوه دو ساله اش را نزد خود فرا ميخواند و تقاضا يا پيشنهاد متقاضي را در حضور خود او براي نوه اش تکرار ميکرد و از او ميخواست که با يک کلمه آري يا نه بگويد که اين کار را انجام بدهد يا نه. نوه دو ساله پيرمرد که قبلاً تعليمات لازم را از پدربزرگ گرفته بود، بدون لحظه اي تأمل جواب ميداد "نه" و پيرمرد با تأسف و تأثر ميگفت من نمي توانم کاري بر خلاف ميل او انجام بدهم. گاهي هم که دخترک از جوابهاي منفي خسته ميشد، يک جواب مثبت هم ميداد که اين براي دولتمرد پير مشکلات زيادي فراهم مي کرد.

اما در سياست خارجي، اين دولتمردپير روش قاطع و انعطاف ناپذيري داشت. آنطور قاطع و پر تحرک که در محل اقامت رؤساي کشورهايي در فاصله هزاران کيلومتر دورتر از سرزمين او، چراغ هاي اطاقها تا دير وقت شب روشن بود و دولتمردان اين کشورها ساعتها با هم جروبحث ميکردند تا مگر راهي براي تأمين خواسته هاي او و ارضاء هوسهايش بي آنکه به خود لطمه اي وارد آورند، پيدا کنند. البته دولتمرد پير هرگز دولتهاي مخاطب خود را تهديد به جنگ نميکرد. برنده ترين اسلحه او تهديد به انتحار سياسي خودش بود، درست مثل پسر بچه لجوجي که به شما ميگويد "يا چيزي را که مي خواهم به من بدهيد و يا آن قدر نفس نمي کشم که بميرم. آنوقت شما غصه خواهيد خورد."

دولتمرد پير با همين رويه در کار سياست و مملکتداري توجه جهانيان را به خود جلب کرده و به معروفترين شخصيت کشورش در طول قرنها تبديل شده است. با همين شيوه، او خطر جنگ عمومي و بزرگي را بين کشورهاي مختلف افزايش داده و ملت خود را نيز به فقر کشانده و در آستانه سقوط قرار داده است. با اين همه ملتش او را دوست دارند و کارهايش را تحسين مي کنند و هر بار که در ميان مردم ظاهر مي شود به گرمي از او استقبال مي نمايند.

تهديد تازه

دولتمرد پير در نخستين سال زمامداريش به يکي از شاخص ترين شخصيت هاي سياسي جهان در صحنه سياست بين المللي مبدل شد. شهرت جهاني او نه به خاطر اين که بهترين يا بدترين يا نيرومندترين دولتمرد جهان بود حاصل شد؛ بلکه بيشتر به خاطر اين بود که صعود سريع او از گمنامي به شهرت با بزرگترين جنجال هاي سياسي همراه گرديد. اين جنجال سياسي يک پديده ظاهري و زود گذر نبود. بلکه اين اعجوبه پير با شيوه هاي غير عادي و شگفت انگيز خود يکي از ژرفترين و پيچيده ترين مسائل زمان خود را پديد آورده است. پيرامون حرکات اين اعجوبه زمان، بحراني در سرنوشت جامعه بشري در حال شکل گرفتن است.

اين مرد شگفت انگيز محمد مصدق، نخست وزير ايران، و مرد سال 1951 است. او بود که داستان نفت را به يکي از قصه هاي شهرزاد تبديل نمود و چرخهاي آشوب را روغن کاري کرد. اشکهاي او که خاصيت سوزاننده تيزاب را داشت آخرين پايه هاي کي امپراتوري بزرگ را ذوب کرد. او با صداي پر نوسان و شکوه آميزش گستاخانه غرب را به چالش طلبيد و نفرت و حسادتي را برانگيخت که تا اين زمان براي غرب ناشناخته و نامفهوم بود.

مصدق ناگهان سمبل خواستها و آرزوهاي ميليونها انسان در داخل و خارج ايران گرديد و مظهر احساسات خشمگينانه و تعصب آلودي شد که خود آن را پديد آورده بود. احساسات ميليوني مردم اين کشورها چنان دستخوش هيجان شد، که ترجيح ميدادند نابود شوند و تن به ادامه رابطه با غرب ندهند. کمونيسم از وضعي که پيش آمده نهايت استفاده را برد و احساسات به غليان آمده عليه غرب را ترغيب و تشجيع کرد، ولي بايد گفت که در ايجاد اين حرکت نقشي نداشت. در بحبوحه رقابت و دشمني بين جهان غرب و کمونيست، شکاف و اختلاف تازه اي که ميان غرب و شرق غير کمونيست پديد آمده، تهديد بزرگ و تازه اي براي جهان غرب به شمار مي آيد.

در طول سال 1951 تهديد و خطر کمونيسم در جهان ادامه يافت، ولي چيز تازه اي بر آن افزوده نشد و حتي مي توان گفت که اندکي کاهش يافت. رويدادهاي سال 1951 بيشتر تحت الشعاع خطرهاي تازه اي که از خاورميانه و خاور نزديک سر بر آورده بود قرار گرفت و در مرکز اين شبکه رو به گسترش خبري، يک نفر، محمد مصدق قرار داشت.

واقعيت اين است که قدرت نظامي غرب براي رويارويي با کمونيسم در سال 1951 افزايش يافت. ولي مبارزه طلبي مصدق را نمي توان با قوه قهريه پاسخ گفت. غرب با همه قدرت نظامي خود نتوانست در سال 1951 با رهبر گريان و رنجور يک کشور درمانده و بي دفاع مقابله کند. غرب هنوز نتوانسته است توان اخلاقي لازم را براي توجيه هدفها و مسئوليتهاي خود در خاورميانه به دست آورد. تا زماني که غرب اين توان اخلاقي را به دست نياورد، نمي تواند با مصدق و ميليونها انساني که پشت سر او ايستاده اند مقابله کند. در ايران و مصر و کشورهاي ديگر منطقه وقتي از ما غربيها مي پرسند "شما که هستيد و اينجا چه مي کنيد؟" تنها پاسخ ما مِن مِن کردن و معاذير گُنگ و نامفهوم بر زبان راندن است. شارل ماليک نماينده لبنان در سازمان ملل متحد در اين باره گفت: ميدانيد مشکل اساسي غرب در خاورميانه چيست؟ مسئله اين است که غرب اعتماد بنفس خود را از دست داده و سياست روشني در اين منطقه ندارد... تا زماني که غرب توان اخلاقي لازم را براي اتخاذ يک سياست روشن و مثبت و سازنده در اين منطقه به دست نياورد، آشوب ادامه خواهد يافت.

"تايم" از اين قسمت به بعد به سياست جهاني و مسائل مربوط به آمريکا و تشريح وقايع مهم سال 1951 و نامزدهاي ديگر عنوان مرد سال 1951 مانند چرچيل و ترومن و آيزنهاور پرداخته و سپس مجدداً به دليل انتخاب دکتر مصدق به عنوان مرد سال 1951 بازگشته و زير عنوان "جرج واشنگتن ايران" به شرح حال وي پرداخته و چنين مينويسد:

جرج واشنگتن ايران (اعطاي لقب جرج واشنگتن ايران به دکتر مصدق از طرف مجله تايم در آن زمان مورد انتقاد شديد مطبوعات انگليس قرار گرفت، زيرا جرج واشنگتن مظهر مبارزه و آزادي و استقلال آمريکا و شخصيت محبوب و مورد احترام همه آمريکايي هاست و مقايسه دکتر مصدق با وي به هيچ وجه براي انگليس ها قابل هضم نبود.) احتمالاً در سال 1879 به دنيا آمده است "از جمله شگفتي هاي مصدق اين است که سن واقعي خود را فاش نميکند!"؛ مادر او يکي از شاهزاده خانم هاي قاجار بود. سلسله اي که قبل از پهلويها در ايران سلطنت ميکردند. پدرش قريب به سي سال داراي سمتي معادل وزير دارائي در حکومت سلاطين قاجار بود. محمد مصدق در سال 1906 وارد عالم سياست شد و چون معمولاً نقش منتقد و مخالف حکومت را بازي ميکرد، غالباً از دستگاه حکومت دور بود و چند بار نيز به تبعيد رفت.

مصدق که تحصيلات خود را در رشته حقوق به پايان رسانده و درجه دکترا گرفت؛ بعد از پايان تحصيل در سوئيس به کشورش بازگشت و در اواخر سلطنت قاجاريه صاحب مشاغل مهمي شد. بعد از انقراض قاجاريه، در دوران سلطنت اولين پادشاه سلسله پهلوي به واسطه مخالفت با روش مستبدانه او مغضوب واقع شد و مدتي به حال تبعيد به سر برد؛ تا اينکه پس از اشغال ايران از طرف نيروهاي متفقين و استعفاي اجباري رضاشاه به صحنه سياست بازگشت. با وجود اين تا روز هشتم مارس سال 1951 که رزم آرا نخست وزير طرفدار غرب ايران به قتل رسيد، کسي نامي از او در غرب نشنيده بود. مصدق اندکي پس از ترور رزم آرا طرح ملي شدن نفت ايران را به تصويب مجلس رساند و متعاقب آن موجي از احساسات ملي و ضد خارجي ايران را فرا گرفت، که سرانجام آن انتخاب مصدق به مقام نخست وزيري بود، زيرا گمان نميرفت کسي جز خود او قادر به اجراي اين قانون و بيرون راندن انگليسي ها از ايران باشد.

با وجود انتقادات شديدي که در غرب، بخصوص انگلستان از دکتر مصدق و اقدامات افراطي او به عمل آمده، واقعيت امر اين است که خود انگليسي ها هم در ايجاد زمينه انفجار احساسات ضد انگليسي در ايران بي تقصير نبوده اند. شرکت نفت انگليس و ايران که به موجب قانون ملي شدن نفت ايران از ادامه بهره برداري نفت ايران محروم شده است، يک شرکت نيمه دولتي انگليس بود که بخش اعظم سهام آن به دولت انگلستان تعلق داشت. اما سهمي که اين شرکت از درآمد هنگفت خود به دولت ايران مي پرداخت به مراتب کمتر از مالياتي بود که دولت انگليس بابت درآمد اين شرکت دريافت مي نمود. دولت آمريکا بارها شرايط غير عادلانه اين معامله را به انگليسي ها گوشزد نموده و هشدار داده بود که در صورت ادامه اين وضع، ايران به مرحله انفجار خواهد رسيد، ولي انگليس ها به اين هشدار اعتنا نکردند و آمريکا هم از فشار بيشتر به انگلستان براي قبول شرايط يک معامله معقول با ايران خودداري نمود.

ترور رزم آرا و سرعت حوادثي که نخست به تصويب قانون ملي شدن نفت ايران و سپس زمامداري دکتر مصدق انجاميد، انگليس ها را وحشت زده و غافلگير کرد و به دادن امتيازاتي براي انعقاد يک قرارداد عادلانه نفت با ايران رضايت دادند، ولي ديگر دير شده بود و ايراني ها ديگر به هيچ قيمتي حاضر نمي شدند اختيار صنايع نفت خود را به دست انگليس ها بسپارند. اخراج کارشناسان انگليسي نفت از ايران بزرگترين تحقير براي انگليس ها به شمار ميآمد که آنها را تا سر حد جنون خشمگين ساخت؛ و اگر آمريکايي ها به طور جدي مداخله نميکرند به يک اقدام نظامي از طرف دولت انگليس منجر مي شد که نتايج فاجعه باري در بر داشت و مداخله احتمالي شوروي در برابر تهاجم نظامي انگليس، دنيا را در آستانه يک جنگ بزرگ قرار مي داد.

انگليس ها اميدوار بودند که با متوقف شدن استخراج نفت ايران و بسته شدن پالايشگاه عظيم آبادان و ممانعت از فروش نفت ايران در بازارهاي جهان، مشکلات اقتصادي ايران، مصدق را به زانو درآورد و به راه حل مطلوب آنها تن در دهد. ولي مصدق به هيچ راه حلي که متضمن بازگشت انگليسي ها، ولو با قبول اصلي ملي شدن نفت از طرف آنها باشد تن در نمي دهد. ادامه اين وضع و مشکلات اقتصادي ايران ممکن است، زمينه را براي گسترش نفوذ حزب کمونيست توده و گرايش ايران به طرف بلوک کمونيست فراهم سازد. هر چند خود مصدق بدون ترديد هيچ گونه گرايشي به روس ها و کمونيست ها ندارد.

مقاله تايم با انعکاس پيامدهاي ملي شدن نفت و بحران ايران در منطقه و جهان، بخصوص در کشورهاي خاورميانه ادامه مي يابد و تايم مخصوصاً به هيجاني که مبارزه دکتر مصدق با امپرياليسم انگليس در کشورهاي تحت سلطه انگلستان در منطقه پديد آورده، اشاره مي کند. نکته جالب توجه در اين قسمت از مقاله تايم اشاره به اوج گرفتن احساسات ضد انگليسي در مصر و احتمال تقليد مصري ها از مدل ملي شدن نفت ايران در مورد ملي کردن کانال سوئز است. (مقاله تايم هنگامي منتشر شد که ملک فاروق هنوز در مصر سلطنت مي کرد، ولي شش ماه بعد، پيش بيني تايم که منجر به ملي شدن کانال سوئز شد به حقيقت پيوست)
Behrooz is offline   Reply With Quote
Old 12-25-2005, 05:51 PM   #32
Trusted Member
Behrooz
مدیر بازنشسته
 
Behrooz's Avatar
 

Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
دکتر مظفر بقايي کرماني


************************************************


دکتر مظفر بقايي کرماني (1290-1366 ش.) يکي از بحث ‏انگيزترين شخصيت‏ هاي سياسي تاريخ معاصر ايران است. او در يک خانواده داراي پيشينه سياسي در کرمان به دنيا آمد. پدرش، ميرزا شهاب، از فعالين انجمن ‏هاي مخفي وابسته به لژ بيداري ايران در دوران محمدعلي شاه و پس از آن در کرمان بود. مظفر در 18 سالگي به خرج دولت براي ادامه تحصيل راهي فرانسه شد و در 27 سالگي به ايران بازگشت.



با رواج فعاليت احزاب سياسي در فضاي پس از شهريور 1320، مظفر راه پيشرفت خود را در فعاليت‌هاي حزبي يافت. او ابتدا به عضويت حزب اتحاد ملّي و مدتي بعد به عضويت حزب کار درآمد. با تأسيس حزب دمکرات ايران، به رهبري قوام‌السلطنه، فعاليت سياسي بقايي وارد مرحله جديدي شد. بقايي، به سان گروه کثيري از جوانان جوياي نام آن زمان، به اين حزب پيوست. او در حزب دمکرات قوام به سرعت رشد کرد، براي تأسيس و تصدي شعبه اين حزب به کرمان رفت و سرانجام در سال 1326 به عنوان کانديداي حزب دمکرات از کرمان به مجلس پانزدهم راه يافت.



حلقه دوستان

بقايي از سال‏هاي آغازين فعاليت سياسي اش با حسن پاکروان (سرلشکر و رئيس بعدي ساواک) و مادر فرانسوي‌ او، امينه پاکروان، رابطه نزديک داشت. اين رابطه تا واپسين سال‏هاي زندگي اينان ادامه يافت. به اين حلقه دوستان بايد عيسي سپهبدي و علي زُهَري را افزود. اين حلقه با سفارت فرانسه در تهران ارتباط نزديک داشت. در اين ميان، پيوندهاي بقايي با عيسي سپهبدي، دوست دوران فرانسه او، از اهميت ويژه ‏اي برخوردار است. اسناد به دست آمده ترديدي برجاي نمي‏ گذارد که سپهبدي واسطه انتقال برخي پيام‏ هاي مرموز به بقايي بود که راه سياسي او را ترسيم مي ‏کرد.



جنجال و شهرت

در دوران نخست‌وزيري سپهبد حاج‌علي رزم‌آرا، بقايي سرسخت‌ترين مخالف او بود و به همين دليل دستگير و به يک سال زندان محکوم شد ولي در دادگاه تجديدنظر تبرئه گرديد. اين مخالفت‌ها و محاکمه‌هاي جنجالي، که توسط مطبوعات آن زمان انعکاس وسيع مي‌يافت، شهرت بقايي را افزايش داد. بدينسان، بقايي در آستانه چهل سالگي به يکي از چند چهره درجه اوّل سياسي کشور بدل شد.







نفر دوّم جبهه ملي ايران

در اسفند 1329 رزم‌آرا به قتل رسيد و مدت کوتاهي بعد طرح ملّي شدن صنعت نفت، که بقايي يکي از امضاکنندگان آن بود، تصويب شد. در اين زمان، که مقارن با نخست‌وزيري حسين علا است، بقايي در رأس سازمان خلع يد از شرکت نفت انگليس و ايران قرار گرفت. اين حوادث، در ارديبهشت 1330به تشکيل دولت دکتر محمد مصدق انجاميد و اختلافات ميان ايران از يکسو و شرکت نفت انگليس و دولت بريتانيا از سوي ديگر به اوج خود رسيد.



در اين دوران، بقايي خود را به عنوان يکي از چهره‌هاي اصلي نهضت ملي مطرح مي‌کرد و به اين عنوان نيز شناخته مي ‏شد. ازجمله، بقايي طي نطقي در مجلس خود را به عنوان «مراقب و محافظ دکتر مصدق پيشواي خودم که به ملت ايران و به ما بزرگترين درس فداکاري را داده» مطرح نمود.







جعل بزرگ: اسناد خانه سدان

حادثه مهم ديگر که نقش بقايي را در حوادث سياسي روز برجسته کرد و او را به يک چهره جنجالي و شاخص "ضد انگليسي" بدل نمود، ماجراي خانه سدان است:



ظاهراً در اوايل تيرماه 1330 امير حسين پاکروان، کارمند شرکت نفت انگليس و ايران، به بقايي اطلاع داد که اسنادي از اداره انتشارات و تبليغات شرکت نفت به منزل ن. ر. سدان، نماينده شرکت نفت انگليس در ايران، در خيابان قوام‌السلطنه منتقل مي‌شود. بقايي به همراه سرلشکر فضل‌الله زاهدي، رئيس شهرباني وقت، و جهانگير تفضلي خانه سدان را تفتيش کرد و اسناد مزبور را به دست آورد. بخشي از اسناد خانه سدان توسط بقايي در روزنامه شاهد، و ساير مطبوعات آن زمان، منتشر شد و جنجال بزرگي به پا کرد.



بعدها، در جريان دادگاه لاهه (خرداد 1331) اسناد خانه سدان به عنوان مدارک مداخله شرکت نفت انگليس در امور داخلي ايران ارائه شد. امروزه، اصالت اين ماجرا مورد ترديد جدي است و برخي محققين، از جمله آبراهاميان، اسناد فوق، يا بخشي از آن، را جعلي يا دستکاري‏ شده مي ‏دانند. نگارنده نيز در طي کار چند ساله خود بر روي اسناد خانه سدان، در مجموعه اسناد شخصي بقايي، به اين نتيجه قطعي رسيد که اسناد فوق کاملاً جعلي است. به عبارت ديگر، اصل اسناد دستمايه قرار گرفته و اسامي و مواردي که مورد نظر بوده به اسناد افزوده شده. در اين باره دلايل کاملاً مستندي دارم که در زمان مناسب به صورت مقاله عرضه خواهم کرد.



خليل ملکي: دوستي و دشمني

در اين دوران بقايي با خليل ملکي همکاري نزديکي را آغاز کرد. ملکي از رهبران حزب توده ايران بود که در سال 1326 انشعاب پرهياهويي را از اين حزب سازمان داد و منادي مشي سوسياليستي مستقل از مسکو شد. اين مشي بعدها به نام نيروي سوم شهرت يافت. پس از مدتي، ملکي به اتفاق هوادارانش به سازمان نگهبانان آزادي، به رهبري بقايي, پيوست و در اواخر ارديبهشت 1330 به اتفاق بقايي حزب زحمتکشان ملت ايران را تأسيس کرد. روزنامه شاهد ارگان اين حزب بود. سازمان نگهبانان آزادي و سپس حزب زحمتکشان ملت ايران، با بهره‌گيري از تجارب سازماني و تئوريک ملکي و دوستانش، توانست در بين روشنفکران و کارگران نفوذي کسب کند.



حزب زحمتکشان، که تنها سازمان متشکل عضو جبهه ملي ايران به شمار مي‌رفت، نقش اصلي را در مقابله با نفوذ حزب توده به عهده گرفت. مقابله اين دو حزب حوادث خشونت‌آميزي ‌آفريد که در نهايت نهضت ملي ايران را تضعيف نمود.



استيضاح زُهري

در روزهايي که لايحه سلب مصونيت از بقايي مطرح بود، علي زهري دولت را استيضاح کرد. اين امر سبب شد که مصدق از اکثريت مجلس، که هوادار دولت او بودند، بخواهد که استعفا دهند و سپس با برگزاري رفراندوم مجلس هفدهم را من‍‌حل کرد. در 25 مرداد 1332 بقايي و زهري دستگير شدند و به زندان عشرت‌آباد انتقال يافتند. زهري فرداي آن روز آزاد شد، ولي بقايي تا کودتا و سقوط دولت مصدق در زندان بود.







نقش مرموز حسين خطيبي

در اسناد شخصي دکتر بقايي مجموعه ‏اي از نامه ‏هاي حسين خطيبي موجود است که واجد اهميت فراوان تاريخي مي باشد.



حسين خطيبي از دوستان نزديک بقايي بود که در عين حال با محمدرضا پهلوي و اردشير زاهدي نيز رابطه نزديک و صميمانه داشت. طبق اسناد موجود، خطيبي حداقل از سال 1329 در رأس يک سازمان مخفي اطلاعاتي قرار داشت که در حزب توده داراي عوامل نفوذي بود و با عناصر برجسته اطلاعاتي ارتش پهلوي- و در رأس آنها حسن ارفع، حسن اخوي و حبيب ‏الله ديهيمي- مرتبط بود. اين سازمان به ظاهر در زير رهبري عالي بقايي قرار داشت و خطيبي خود را تابع بقايي وانمود مي‏ کرد. معهذا، کاوش بيشتر نشان مي‏ دهد که خطيبي در عمليات خود کاملاً مستقل از بقايي بود. درواقع، اين سازمان را بايد بخشي از شبکه‏ هايي به شمار آورد که در ارتباط با سرويس‏‏هاي اطلاعاتي غرب فعاليت خود را آغاز کرده بودند.









بدينسان، با پيوندهايي عجيب مواجهيم که پيشينه آن حداقل به سال 1329 مي ‏رسد؛ زماني که بقايي به عنوان يکي از رهبران جنبش ملي شناخته مي ‏شود و از ستيز او با دکتر مصدق خبري نيست. اين شبکه نقش مرموزي در تفرقه‏ افکني ‏هاي آن زمان داشت. براي نمونه، دکتر مصدق پس از آغاز زمامداري ‏اش، در 22 ارديبهشت 1330 در مجلس اعلام نمود که فداييان اسلام قصد ترور او را دارند. منبع مصدق شاه بود و شاه از ديهيمي، عضو سازمان دکتر بقايي، شنيده بود.

[به شاه] عرض کردم ممکن است بفرماييد چه اشخاصي در صدد از بين بردن من هستند؟ فرمودند: ديهيمي که در سازمان دکتر بقايي است به او اينطور گفته است که فداييان اسلام در صدد قتل دکتر مصدق‌اند و ديهيمي هم به ستاد ارتش اطلاع داده و از ستاد ارتش هم به من گزارش دادند.

حسين خطيبي در روز پنجشنبه 3 ارديبهشت 1332 توسط مأمورين فرمانداري نظامي دولت مصدق به اتهام کارگرداني عمليات قتل افشارطوس دستگير ‌شد. او در زندان بطور منظم با بقايي مکاتبه پنهان داشت. توجه کنيم که در اين زمان سرهنگ حسن پاکروان، دوست صميمي بقايي و خطيبي، رئيس رکن دوم ستاد ارتش بود. خطيبي در اين نامه‏ ها مأمورين انتظامي دولت مصدق را به شکنجه ‏هاي «قرون وسطايي» عليه خود و ساير متهمين قتل افشارطوس متهم مي ‏کرد و بدينسان به کمک بقايي کارزار گسترده تبليغاتي، در مجلس و مطبوعات، به سود او جريان يافت.



در اين نامه ‏ها، خطيبي به‌نحوي ماجراي دستگيري و بازجويي ‏هاي خود را بيان مي‌دارد که بقايي راهي جز رويارويي نهايي با مصدق و درگير شدن در نبرد مرگ و زندگي نبيند. به‌نظر مي ‏رسد که در اين حادثه نيرويي در وراء و مافوق خطيبي در کار است و خطيبي تنها واسطه انتقال پيام اوست. خطيبي در اين نامه ‏ها طرح توطئه موهوم کودتاي مصدق عليه کاشاني، مکي و بقايي و غيره را افشا مي‌کند. قابل تصور است که بقايي اين نامه‌ها را در اختيار آيت ‏الله کاشاني قرار مي‌داد و بدينسان تعارض ‏هاي آن زمان به سوي رويارويي محتوم سوق مي‏ يافت. در اين نامه‏ ها خطيبي زنداني حتي طرح استيضاح دولت مصدق و مفاد آن را به بقايي ديکته مي‏ کند.



کودتاچي کينه توز

در ماجراي کودتاي 28 مرداد 1332 نيروهاي دکتر مظفر بقايي از افرادي بودند که به خانه مصدق حمله بردند. آنان در عمليات کودتا نيز نقش فعال داشتند و به اين دليل مطبوعات پس از کودتا بقايي را يکي از رهبران "قيام ملي" عليه دولت دکتر مصدق عنوان کردند.



رفتار بقايي پس از کودتا کينه‌توزانه بود. او طي مصاحبه‌هاي مطبوعاتي خواستار آن شد که «همکاران دولت سابق و توده‌اي ‏ها به شديدترين وضعي مجازات شوند.» هواداران او در کرمان وحشيانه ‏ترين تعرض‌ها را به مخالفين خود کردند و از جمله سرگرد سخايي، رئيس شهرباني کرمان، را به طرز فجيعي به قتل رسانيدند. بقايي مدتي پس از کودتا به کرمان رفت و در سخنراني خود اعلام کرد دست کسي که سرگرد سخايي را به قتل رسانيده مي‌بوسد.



بقايي، که برجسته‌ترين ويژگي شخصيت او جاه‌طلبي بيمارگونه‌اش بود، انتظار نداشت که زاهدي در سمت نخست‌وزير باقي بماند. او گمان مي‌برد که با پيروزي کودتا مأموريت زاهدي خاتمه يافته و مسند نخست‌وزيري به وي تقديم مي‌شود. شايد، مستقيم يا غيرمستقيم، چنين وعده‌هايي به او داده شده بود. معهذا، چنين نشد. علت ناکامي بقايي در تصدي مناصب عالي دولتي را بايد در ارزيابي دقيق مامورين اطلاعاتي غربي از شخصيت بقايي جستجو کرد. براي نمونه، مامورين اطلاعاتي آمريکا بقايي را فردي «متلون، زيرک و هوچي» مي‌شناختند و به همين دليل به وي اعتماد نداشتند.







بقايي سرخورده از ناکامي‌ سياسي، سخناني عليه زاهدي بيان داشت که منجر به تبعيد محترمانه او به زاهدان شد. پس از زاهدان مدتي در اراک بود و سپس به کرمان رفت. امير اسدالله علم، وزير کشور وقت و دوست محمدرضا شاه پهلوي، از بقايي دعوت کرد که «در صورت تمايل بقيه ايام تبعيد را در باغ ملکي ايشان در بيرجند بگذرانند که موجب امتنان و تشکر گرديد.» علت اين رفتار دوگانه را بايد در اختلافات ميان زاهدي و شاه جستجو کرد. اين اختلافات سرانجام به سود دربار پايان يافت و زاهدي، که مورد حمايت آمريکايي‏ ها بود، از کشور خارج شد و زمام قدرت بطور کامل به دست شاه افتاد.



تلاش نافرجام

در سال 1339 بقايي با واسطه شمس پهلوي با شاه ملاقات کرد و پس از مذاکراتي به وي اجازه داده شد که در انتخابات مجلس شرکت کند. در مجموعه اسناد شخصي بقايي طرحي موجود است که در اين زمان بقايي براي تجديد فعاليت سياسي خود تنظيم کرده است. اين طرح، که نسخه اصلي آن به خط فرد ناشناسي است و توسط بقايي اصلاحات مختصري در آن صورت گرفته و سپس تايپ شده، به روشني گوياي اهداف تکاپوي بقايي در اين دوران است. مطالب مندرجه و به ‏ويژه درخواست‏ هاي بقايي روشن مي‏ کند که اين طرح، که نام مخاطب بقايي در آن مندرج نيست، براي ارائه به مقامات عالي تصميم‏ گيرنده تنظيم شده است. مخاطب اين طرح يا محمدرضا پهلوي است يا مقامات خارجي مرتبط با مسايل ايران.



طرح با تحليلي از ساختار اجتماعي ايران آغاز مي‌شود، عدم تراکم روستاها در ايران را يکي «از عوامل مقاوم [در برابر] کمونيزم» و اختلاف طبقاتي در ايران را «از عوامل مساعد براي نفوذ کمونيزم» ارزيابي مي‌کند. سپس به علل و زمينه‌هاي پيدايش کمونيسم در ايران و روش‏هاي عملکرد آن مي‌پردازد. در مقابل، عملکرد «دستگاه» حاکمه ايران قرار دارد که «بد» ارزيابي مي‌شود. در مقابل اين دو، سازمان نگهبانان آزادي، به رهبري بقايي، به عنوان آلترناتيوي اصلاح‌طلبانه ارائه مي‌گردد که هدف از آن «جلوگيري از انقلاب سياسي»، «در جهت حفظ رژيم سلطنت»، است: «اين سازمان مي‌تواند در تمام شهرستان‏ هاي ايران به‌منزله دريچه اطميناني براي رفع عصيان‌ها و نارضايتي‌هاي مردم تشکيل گردد.»



بخش بعدي طرح به بزرگنمايي خطر کمونيسم در ايران اختصاص دارد و از جمله تأثير فعاليت راديو پيک ايران را، که از آذر 1336 توسط حزب توده ايران آغاز به کار کرده بود، معادل «سيصد روزنامه کثيرالانتشار» ارزيابي مي‌کند. بقايي براي مقابله با «خطر کمونيسم» خواستار «امتياز چند روزنامه منطقي و ضد کمونيست»، «امکان فعاليت حزبي به‌طور وسيع و علني»، و «استفاده از کرسي مجلس شوراي ملي و سنا به منظور انتقاد سالم» است. او تضمين مي‌دهد که در سازمان نگهبانان آزادي، از آنجا که «رهبري آن انتصابي است»، امکان «رخنه افراد منحرف و غير ملّي» وجود ندارد. بقايي با خط خود به متن پيش‏نويس چنين افزوده است: «بنابراين، خطري در اثر زياد شدن مثلا کمونيست‌ها متوجه سازمان نمي‌تواند بشود و هرچه بيشتر بيايند امکان هدايت آنها به راه صحيح بيشتر مي‌شود.»



مکتب بقايي در تاريخنگاري

يکي از عرصه ‏هايي که مکتب بقايي بيشترين تأثير را در آن بر جاي نهاد، تاريخنگاري دوران نهضت ملي شدن صنعت نفت بود که به ايجاد تقابلي تند و مطلق ‏گرايانه ميان نقش‏ تاريخي دو رهبر نامدار آن، آيت ‏الله سيدابوالقاسم کاشاني و دکتر محمد مصدق، انجاميد. اين امر تا حدود زيادي بازتاب تعارض ‏هاي سياسي روز بود. در يکسو کساني بودند که با تجديد خاطره اختلافات ميان کاشاني و مصدق در واپسين دوران حيات سياسي اين دو، موج ضديت با دوستداران مصدق را دامن مي ‏زدند. و در سوي ديگر کساني بودند که از طريق بزرگنمايي نقش امروزين بقايي و هواداران او "پارانوياي بقايي" را مي ‏آفريدند. حزب توده ايران و برخي نويسندگان مدافع دکتر مصدق از اين گروه بودند. به عبارت ديگر، تاريخنگاري حوادث سال‏ هاي نهضت ملي به عرصه‏ اي پرتنش بدل شد که بازتاب عمل روزمره سياسي بود.
Behrooz is offline   Reply With Quote
Old 12-25-2005, 05:52 PM   #33
Trusted Member
Behrooz
مدیر بازنشسته
 
Behrooz's Avatar
 

Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
تيمورتاش


************************************

عبدالحسين تيمورتاش معروفترين و بانفوذترين رجل سياسي ايران در دوران سلطنت رضا شاه پهلوي است، که در هفت سال اول سلطنت او مقتدرترين شخصيت سياسي ايران بعد از رضا شاه به شمار مي آمد. سقوط ناگهاني او از اريکه قدرت، در آغاز هشتمين سال سلطنت رضا شاه، يکي از اسرارآميز ترين وقايع عصر پهلوي به شمار مي آيد، که راز واقعي آن پس از گذشت بيش از شصت سال هنوز فاش نشده است.

عبدالحسين تيمورتاش، که نام اصلي او عبدالحسين خان نرديني است و پيش از گرفتن نام خانوادگي تيمورتاش در آستانه سلطنت رضا خان، نخست معززالملک و سپس سردار معظم لقب داشته است، در سال 1258 يا 1260 ( در منابع مختلف هر دو تاريخ ذکر شده است ) شمسي در يک خانواده متشخص خراساني به دنيا آمد. عبدالحسين خان پس از انجام تحصيلات مقدماتي در خراسان، براي ادامه تحصيل به روسيه اعزام شد و در مدرسه نظام سن پترزبورگ ثبت نام کرد. مدت تحصيل او در روسيه که بيش از تحصيل صرف خوشگذراني شد، قريب شش سال به طول انجاميد، ولي عبدالحسين خان در بازگشت از اين سفر دو زبان روسي و فرانسه و آداب و رسوم اروپايي را بخوبي فرا گرفته بود.

عبدالحسين خان، که بعد از بازگشت به ايران لقب پدر، معززالملک را براي خود انتخاب نمود، چند ماه بعد از مراجعت به تهران نقل مکان کرد و در سن بيست و چهار سالگي به عنوان مترجم زبان روسي وارد خدمت وزارت خارجه شد و ضمن خدمت در وزارت خارجه، زبان انگليسي را هم فرا گرفت. دوران خدمت عبدالحسين خان معززالملک در وزارت خارجه با آغاز سلطنت محمد علي شاه مصادف شد و معززالملک به عنوان مترجم يک هيئت تشريفاتي از طرف وزارت خارجه براي اعلام سلطنت شاه جديد به دربارهاي اروپا به چند کشور اروپايي سفر کرد، ولي در بازگشت از اين ماموريت محيط آشفته سياسي آن روز تهران را باب طبع خود نيافت و نزد پدر خود، که در آن زمان حاکم سبزوار بود، به خراسان بازگشت. عبدالحسين خان مدتي هم از طرف پدر حاکم بلوک جوين شد و با دختر يکي از خوانين خراسان ازدواج کرد.

زندگي سياسي عبدالحسين خان معززالملک، که از اين به بعد او را به همان نامي که معروف شده، تيمورتاش ميخوانيم، از سال 1288 به دنبال سقوط محمد علي شاه و انتخابات مجلس دوم آغاز شد. تيمورتاش خود را نامزد نمايندگي مجلس کرد و با نفوذ خانوادگي پدر و همسرش به مجلس راه يافت. تيمورتاش با اينکه جوانترين نماينده مجلس دوم بود با ايراد چند نطق و اظهار نظر در لوايحي که مطرح مي شد، خيلي زود جاي خود را در مجلس باز کرد. ولي فترت طولاني بين مجلس دوم و سوم موجب بازگشت او به خراسان شد و اين بار در دوران حکومت نيرالدوله پدربزرگ همسر خود به رياست نظام يا فرماندهي قشون خراسان منصوب شد و لقب " سردار معظم " گرفت.

تيمورتاش که حالا سردار معظم خراساني لقب داشت؛ در انتخابات مجلس سوم نيز بدون مشکلي از قوچان به وکالت مجلس انتخاب شد. و اين بار به يکي از کارگردانان مجلس تبديل گرديد، ولي عمر اين مجلس نيز با آغاز جنگ بين الملل اول و اشغال بخش بزرگي از ايران به وسيله نيروهاي بيگانه به پايان رسيد. تيمورتاش بعد از تعطيل مجلس سوم مدتي بيکار بود، تا اينکه در فروردين ماه سال 1298 در اوايل نهضت جنگل، در دوران زمامداري وثوق الدوله به حکومت گيلان منصوب شد. حکومت گيلان که بيش از يک سال به طول نينجاميد، از نقاط تاريک زندگي سياسي تيمورتاش به شمار مي آيد، از آن جمله در عالم مستي، حکم اعدام عده اي را که دکتر حشمت معروف نيز در ميان آنها بود، صادر نمود.

تيمورتاش در بهمن ماه سال 1300، با حفظ سمت نمايندگي مجلس چهارم در کابينه ميرزاحسن خان مشيرالدوله به سمت وزارت عدليه منصوب شد و در جلسات کابينه با رضا خان وزير جنگ روابط نزديکي برقرار ساخت. بعد از سقوط کابينه مشيرالدوله، تيمورتاش به حکومت کرمان و بلوچستان تعيين شد و در مدت بيست ماه حکومت در اين ايالت دست از پا خطا نکرد، زيرا هم از اشتباهات خود در گيلان پند گرفته بود و هم زن تازه و جواني داشت که او را به خود جلب کرده بود. در مدت حکومت تيمورتاش در کرمان و بلوچستان عمر مجلس چهارم نيز به پايان رسيد و تيمورتاش در انتخابات مجلس پنجم مجدداً از نيشابور به نمايندگي انتخاب گرديد.

تيمورتاش به پاس نطقهاي تملق آميز به طرفداري از رضا خان، در کابينه سوم رضا خان که در شهريورماه سال 1303 تشکيل شد به وزارت فوائد عامه و تجارت منصوب گرديد، و اين سمت را تا پايان رئيس الوزرائي رضا خان حفظ نمود. تيمورتاش ضمن عضويت در کابينه، به اتفاق دوست نزديک خود علي اکبر داور، مقدمات تصويب طرح خلع قاجاريه را در مجلس پنجم فراهم ساخت و با تلاش شبانه روزي در اين راه بيش از پيش توجه و اعتماد رضا خان را به خود جلب نمود.

تيمورتاش در اواخر آذرماه سال 1304، يک هفته بعد از انتقال سلطنت از قاجاريه به خاندان پهلوي، به سمت وزير دربار رضا شاه منصوب شد و با تشريفات مفصلي که براي تاجگذاري رضا شاه در اوايل سال 1305 ترتيب داد توانايي خود را در اين کار به منصه ظهور رساند.

تيمورتاش در چهار سال اول سلطنت رضا شاه به سرعت از نردبان قدرت بالا رفت، ولي صعود او به قله قدرت، با سقوط ناگهاني نصرت الدوله متوقف گرديد. نصرت الدوله به اتهام مشارکت در طغيان ايلات فارس و توطئه عليه شخص رضا شاه از کار برکنار و زنداني شد. بد گماني رضا شاه به نصرت الدوله، اعتماد مطلق او را به تيمورتاش که از روابط نزديک وي با نصرت الدوله اطلاع داشت، متزلزل ساخت؛ ولي تيمورتاش با مهارت و چرب زباني توانست خود را از اعمال نصرت الدوله بي اطلاع نشان دهد و در مقام منيع خود باقي بماند.

دومين ضربه بر قدرت و موقعيت بلامنازع تيمورتاش، با ورود فروغي و تقي زاده به کابينه مخبرالسلطنه در دو پست کليدي وزارت خارجه و وزارت ماليه، وارد آمد. فروغي از ابتدا نسبت به تيمورتاش نظر مثبتي نداشت و او را عامل برکناري خود از مقام نخست وزيري در اوايل سلطنت رضا شاه ميدانست و تقي زاده هم کسي نبود که زير بار امثال تيمورتاش برود و به قول معروف براي او تره خورد بکند. تيمورتاش که با غرور و تبختر در جلسات هيئت دولت حضور مي يافت و به وزيران کابينه، حتي شخص نخست وزير امر و نهي مي کرد، ناگهان خود را در برابر کساني يافت که نه فقط از او حرف شنوي نداشتند، بلکه علناً به مخالفت با او بر مي خاستند و گاهي با لحني تحقيرآميز با وي سخن مي گفتند. تيمورتاش که هوا را پس ديد در مقابل اين دو حريف نيرومند کوتاه آمد و طرح دوستي با آنها ريخت، ولي قدرت و ابهت پيشين را عملا از دست داد و از سال 1309 به بعد ديگر آن تيمورتاش سالهاي 1304 تا 1308 نبود.

آخرين مرحله سقوط تيمورتاش از اريکه قدرت با ماجراي نفت و لغو قرارداد دارسي آغاز مي شود. درباره اين ماجرا معتبرترين روايت، خاطرات تقي زاده است که مستقيماً در جريان وقايع از مذاکرات مقدماتي به وسيله تيمورتاش تا لغو قرارداد دارسي و پيامدهاي آن بوده است. تقي زاده در قسمتي از خاطرات خود درباره اين ماجرا مي نويسد:

« رضا شاه با مرحوم فروغي سر و سر داشتند. يعني به او همه چيز را مي گفت.... قبل از آن حرکت که امتياز نامه را انداخت توي بخاري، فروغي را خواسته بود. قدري با او صحبت کرده و گفته بود من امروز مي آيم به هيئت وزرا و اشتلم مي کنم و به شما هم شايد بد بگويم. به او قبلا گفته بود که دلگير نشود. گفته بود به فلاني هم بگوييد( يعني به من ). از من اين ملاحضه را داشت. مي دانست اگر حرف تندي مي زد که اينها در اين کار تاخير کردند، من جواب مي دهم... آمد و همين تئاتر را بازي کرد. گفت که به من مي گويند وزير خارجه بيايد. وزير خارجه داخل چه آدمي است؟ وقتي که رفت ( بعد از انداختن قرارداد دارسي در بخاري ) بدبخت تيمورتاش بدنش مي لرزيد. تيمورتاش گفت آقايان تشويش نداشته باشيد، اين تغيير و اوقات تلخي که شد به من بود و به فلان کس (يعني من).......... وقتي که امتيازنامه نفت را پاره کرد و انداخت توي بخاري گفت برداريد بنويسيد ما اين امتيازنامه را فسخ کرديم... تيمورتاش خيلي مضطرب بود... گفت بايد امشب از اين جا نرويم و اين کار را بکنيم والا اسباب زحمت مي شود. ما همان شب فسخ امتيازنامه را نوشتيم...»

تقي زاده سپس به تفضيل شرح مي دهد که بعد از فسخ امتياز و ابلاغ آن به شرکت نفت انگليس و ايران، او به وسليه سهيلي که با مصطفي فاتح ( عضو ارشد ايراني شرکت نفت ) دوست بوده مطلع مي شود که انگليسيها از تمام جزئيات، يعني حرفهاي رضا شاه در هئيت دولت و انداختن پرونده نفت در بخاري خبر دارند. تقي زاده به تيمورتاش مي گويد که اين هيئت وزيران ما سوراخي دارد که خبرها از آن به بيرون درز مي کند و تيمورتاش هم پيش از اين که اين مطلب از طريق فروغي يا تقي زاده به گوش رضا شاه برسد، موضوع را به رضا شاه مي گويد و عين حرف تقي زاده را هم نقل مي کند. رضا شاه به آيرم رئيس شهرباني وقت دستور تعقيب قضيه را مي دهد و آيرم پس از ملاقات و مذاکره با تقي زاده و سهيلي، نتيجه تحقيقات خود را، که احتمالا سوءظن را متوجه خود تيمورتاش ميکرده است به رضا شاه مي دهد. تقي زاده پس از اشاره به اين مطلب مي گويد « بيچاره تيمورتاش تقصيري نداشت، ولي رضا شاه مي گفت سوراخ خود تيمورتاش است و از طريق اوست که آنها مطلع شده اند. اين شد که همان روز جمعه که دفتر هم نبود به او کاغذ نوشت که از وزارت دربار معاف است. فردا که ما رفتيم ديديم تيمورتاش نيست...»

تقي زاده ضمن اشاره به وقايعي که بعد از برکناري تيمورتاش رخ داد مي گويد: « سوءظن شاه نسبت به تيمورتاش مثل مرض بود. دائما از او حرف مي زد. به پيشخدمت هم که چايي مي آورد مي گفت. فروغي دل به دلش ميداد، به من هم هميشه مي گفت، من جواب نمي دادم... يک روز به من گفت چطور مي شود آدم اين قدر بي شرف ميشود. جواب ندادم. حوصله اش سر آمد و گفت شما چه مي گوئيد؟ گفتم هر چه بود از اول همي طور بود! اين حرف خيلي بهش برخورد..... گفته بود تيمورتاش مي خواهد پسر مرا از بين ببرد. يکي از دوستان من گفت رضا شاه خودش به او گفته بود نمي داني اين پدرسوخته چه خيالاتي داشته.... ولي ما از اين نيت او آثاري نديديم. او غافلگير شد. اگر به خاطرش خطور کرده بود که چنين روزي در انتظار اوست تدبيري مي کرد.....»

درباره علت سوءظن رضا شاه به تيمورتاش، علاوه بر مواردي که تقي زاده به آن اشاره مي کند، در بعضي منابع به موضوع جاسوسي وي براي روسها نيز اشاره شده و داستان کيف گمشده او در آخرين سفرش به لندن و مسکو، که گويا حاوي مدارکي دال بر جاسوسي او براي روسها بوده و به وسيله مامورين جاسوسي انگليس ربوده شده بود، از جمله اين مطالب است که در بعضي از اين منابع مانند « خاطرات و خطرات » مخبرالسلطنه هدايت نقل شده ولي صحت و سقم آن روشن نيست. در سال 1983 بوريس باژانف منشي استالين در دفتر سياسي حزب کمونيست شوروي، که در زمان سلطنت رضا شاه از طريق ايران به غرب گريخت، خاطرات خود را در پاريس منتشر کرد. در اين کتاب نيز فصلي به داستان جاسوسي تيمورتاش براي روسها اختصاص يافته و نويسنده مدعي شده است که حين فرار از طريق ايران، اسرار اين ماجرا را در اختيار مقامات ايراني گذاشته است. اگر اين مطلب واقعيت داشته باشد، اين سئوال پيش مي آيد که چرا رضا شاه در همان موقع از اين ماجرا پرده بر نداشت و تيمورتاش را به اتهام جاسوسي محاکمه و تيرباران نکرد؟ جواب اين سئوال هم اين است که رضا شاه نمي خواست با افشاي موضوع جاسوسي وزير دربارش براي روسها، به اشتباه خود در ابراز اعتماد به چنين شخصي اعتراف کند و ترجيح مي داد او را به جرم حقيري به زندان بيفکند و در زندان به حيات وي خاتمه دهد.

تيمورتاش بعد از برکناري از وزارت دربار قريب به دو ماه در خانه اش تحت نظر بود تا اينکه در 29 بهمن ماه سال 1311 بازداشت گرديد و با وضع موهني به زندان شهرباني انتقال يافت. تيمورتاش در اواخر اسفند ماه 1311 به اتهام تدليس و سوءاستفاده از موقعيت، که شامل گرفتن مبالغي ارز از بانک ملي و فروش آن به قيمت آزاد بود به سه سال حبس مجرد محکوم گرديد و در دومين محاکمه در تيرماه 1312 به جرم ارتشاء به پنج سال حبس مجرد محکوم گرديد. تيمورتاش علاوه بر محکوميت زندان در دو محاکمه به پرداخت 920/585 ريال و 10712 ليره انگليسي محکوم شد، که با تبديل ليره به نرخ روز جمعاً به 840/228/1 ريال بالغ مي گرديد. اين مبلغ در آن زمان رقم هنگفتي به شمار مي آمد و ارزش تمام اموال منقول و غير منقول تيمورتاش بيش از اين مبلغ نبود.

درباره چگونگي قتل تيمورتاش، دکتر جلال عبده دادستان ديوان کيفر در جريان محاکمه مختاري آخرين رئيس شهرباني رضا شاه و همدستان او روايتي دارد و بر اساس پرونده هاي موجود مي نويسد: « پزشک احمدي، تيمورتاش را بر حسب دستور رئيس کل شهرباني وقت و رئيس زندان، با تزريق استرکنين مسموم مي کند، ولي چون مختصر حياتي داشته، به شهادت دکتر محمد خروش و اظهارات معين طبيب ابوالقاسم حائري، براي اين که کار وي زودتر تمام شود، بالش و پتو را بر دهان وي گذارده و خفه مي کنند....»

قتل تيمورتاش روز نهم مهرماه 1312، فرداي سفر کاراخان معاون وزارت امورخارجه شوروي به تهران، اتفاق افتاد. مخبرالسلطنه هدايت نخست وزير وقت ايران، ارتباط سفر کاراخان را با زنداني شدن تيمورتاش در "خاطرات و خطرات" خود تاييد کرده و مهدي بامداد شرح مفصل تري در اين مورد داده و مي نويسد « در هشتم مهرماه 1312 کاراخان قائم مقام کميسر امور خارجه شوروي ايران آمد و دولت تشريفات مفصلي براي پذيرايي از وي به عمل آورد و چند جلسه مذاکرات بين او و نخست وزير و وزير امورخارجه راجع به امور تجاري-اقتصادي و امور سرحدي صورت گرفت. ظاهر قضيه براي حسن تفاهم و ارتباط حسنه بين دو همسايه و امور مذکوره در بالا بود، لکن باطن امر و علت آمدن کاراخان به ايران فقط براي آزادي و رهايي تيمورتاش از بند بود و حتي اين موضوع يعني بخشايش و عفو تيمورتاش را هنگام ملاقات با شاه عنوان کرد، ولي شاه چون قبلا موضوع مورد بحث را کاملا درک کرده بود، موقعي که کاراخان موضوع تيمورتاش را پيش کشيد و از شاه عفو و بخشايش او را تقاضا کرد، جواب داد از قرار معلوم حال مزاجي او خوب نيست ولي فکري در اين باب مي کنم....... بعد خود کاراخان براي تماشاي زندان قصر رفت و نظرش از رفتن به قصر اين بود که تيمورتاش را ملاقات کند، اما وقتي که از او جويا شد و جاي او را پرسيد، زندانبانها به وي گفتند: « چند روز است که در گذشته است....»

بعد از مرگ تيمورتاش، فرزندان او بيشتر فروغي و تقي زاده را در بد گماني رضا شاه نسبت به پدرشان گناهکار مي دانستند. فروغي هرگز درباره تيمورتاش سخني نگفت، ولي آنچه از نوشته هاي تقي زاده برمي آيد، او هم برخلاف تصور فرزندان تيمورتاش در اين ماجرا نقشي نداشته است. تقي زاده آيرم رئيس شهرباني رضا شاه را که به گفته او " بدترين آدمها بود و از شمر و يزيد بدتر " عامل اصلي ايجاد سوءظن در رضا شاه نسبت به تيمورتاش ميداند.
Behrooz is offline   Reply With Quote
Old 12-25-2005, 05:53 PM   #34
Trusted Member
Behrooz
مدیر بازنشسته
 
Behrooz's Avatar
 

Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
سيدحسن تقي زاده




در سال 1322 در موقعي که آقاي تقي زاده در لندن بودند (سفير ايران در لندن)، نگارنده اين کتاب کتابي در تاريخ زندگاني ايشان منتشر ساخت. دانشمند محترم آقاي (شادروان) احمد فرامرزي بر آن کتاب مقدمه اي نوشته بودند. کتاب در محافل ادبي مورد توجه قرار گرفت. آقاي تقي زاده براي آنکه اشتباهات ما را رفع کرده باشند، شرح حال خود را با متواضع ترين عبارات مرقوم فرموده براي ما فرستادند. اينک ما با خوشوقتي کامل از اينکه تأليف ناچيز ما باعث اين شد که يکي از بزرگترين رجال آذربايجان و ايران تاريخ حيات خود را با قلم خود مرقوم داشته، عين نوشته ايشان را در اينجا مي آوريم.

« سيدحسن تقي زاده در تبريز در روز آخر رمضان سنه 1295 هجري قمري تولد يافته است. پدرش از علماي تبريز بود. تحصيلات تقي زاده هم بدواً به سبک قديم طلاب علوم بوده و پس از فراگرفتن سواد فارسي و اندکي از ادبيات فارسي به تحصيل عربي و صرف و نحو منطق و معاني و بيان و اصول و فقه و همچنين ادبيات عربي و قدري حکمت و همچنين علوم قديمه از رياضي و هيئت و نجوم و طب قديم و غيره صرف اوقات بود.

در اوائل شباب در حدود پانزده و شانزده سالگي به تحصيل علوم جديد و زبان فرانسوي پرداخت و پس از تحصيل مقدمات علمي مثل حساب و هندسه و جغرافي و فيزيک و شيمي و غيره به رشته طب هوس کرد و به تحصيل تشريح و علم وظائف الاعضا و علم امراض و معالجات و فن ادويه و غيره چند سالي تا بيست و چهار سالگي مشغول بود.

بعد از وفات پدر در سنه 1314 هجري قمري، تقي زاده ميل زيادي به سياست و علاقه مفرطي به اصلاحات مدني و سياسي و اجتماعي در ايران پيدا کرد و در اين راه به قدر مقدور بذل همت و جهد نمود.

در سنه 1316 قمري مدرسه اي به همراهي بعضي دوستان به اسم "مدرسه تربيت" بنا کرد که بواسطه حملات بعضي علماي سوء تعطيل يافت. در حدود بيست و دو سالگي در مدرسه آمريکايي تبريز به ياد گرفتن قدري انگليسي مشغول شد. در اين اوقات مقالاتي در بعضي جرايد فارسي خارجه مي نوشت و در سنه 1320 هجري قمري به نشر مجله اي فارسي به اسم "گنجينه فنون" به همراهي سه نفر دوست يعني ميرزا محمدعلي خان تربيت، ميرزا يوسف خان اعتصام الملک و ميرزا سيدحسين خان عدالت اقدام کرد؛ که يک سال تمام مرتباً نشر شد. در اين مجله تقي زاده کتابي از "گوستاو لوبون" فرانسوي را ترجمه و به تفاريق به اسم "تمدنات قديمه" نشر کرد که به اتمام نرسيد.

در سنه 1322 قمري بواسطه نبودن آزادي در تبريز که محمدعلي ميرزاي وليعهد سخت گيري زياد داشت، تقي زاده به قصد فعاليت در نشريات سياسي و غيره مسافرتي به استانبول و مصر کرد (در اوائل رجب آن سال) ولي به واسطه کسالت مزاجي توقف در مصر که منظور او بود ميسر نشده پس از چهارده ماه غيبت باز به تبريز بازگشت و قريب يک ماه در قفقازيه، مخصوصاً در تفليس، و پنج شش ماه در استانبول توقف و در روز نوروز از سال 1323 هجري قمري وارد اسکندريه شده، به قاهره عزيمت و در آنجا تا اواخر تابستان توقف نموده. بعد به بيروت رفت و قريب به شش هفته در آنجا و يک هفته در دمشق بود و از راه استانبول و قفقاز باز به تبريز برگشت و قريب ده ماه اوقات خود را در تبريز به مطالعه گذرانيد.

وقتي که خبر انقلاب در تهران را شنيد، به تهران رفت و در دهم رمضان 1324 به پايتخت رسيد و به شوق تمام در امور سياست داخل شد. در اين اوقات رساله اي از او به اسم "تحقيق احوال کنوني ايران با محاکمات تاريخي" در تبريز نشر شد و چون در تبريز انقلاب مشروطه خواهي در اوائل شعبان آن سال بر پا شد، مشاراليه مورد توجه مشروطه خواهان گرديده و در ماه شوّال آن سال به وکالت طبقه تجار از تبريز با 51 رأي انتخاب و در بيست و يکم آن ماه وارد مجلس شواري ملّي گرديد. تا 23 جمادي الاولي سنه 1326 در مجلس بوده و چون مشروطيت برانداخته شد، مشاراليه با جمعي از پيشروان مشروطه مانند مرحوم سيدعبدالرحيم خلخالي و معاضدالسّلطنه و ميرزا علي اکبر خان دهخدا و قريب هفتاد نفر ديگر در سفارت انگليس در تهران از خطر قطعي مأمن جستند، و عاقبت با نه نفر ديگر تبعيد شدند که از آن جمله مشاراليه با پنج نفر ديگر از ايران اخراج شدند. به پاريس و بعد به لندن و کمبريج رفت و همکاري با مشروطه خواهان نمود. پس از فتح تهران به دست مشروطه خواهان و عزل شاه در سنه 1327 قمري، در ماه رجب تقي زاده با جمعي مانند مرحوم سيد محمدرضاي برازجاني معروف به "مساوات" و غيره به تهران رفت و جزو هيئت مديره (بعد از خلع محمدعلي شاه چون مجلس اول منحل شده و انتخابات مجلس دوم هم شروع نشده بود، به سبک دوران انقلاب فرانسه يک هيئت اجرايي موقتي به نام ديرکتوار، مرکب از بيست و پنج نفر از زعماي مشروطه جهت رسيدگي به کارهاي جاري ممکلت تشکيل يافت.) موقتي بود تا آنکه در انتخابات مجلس دوم از تبريز و تهران (هر دو) انتخاب شد و وکالت تبريز را قبول کرد.

در سال 1328 بواسطه مخالفت هاي سياسي، مرخصي سه ماه از مجلس گرفته به تبريز رفت و از آنجا پس از سه چهار ماه ماه در اول ذي الحجه آن سال حرکت و از راه آسياي صغير به استانبول رفت و در غُره صفر 1329 وارد آن شهر شد. سال بعد سفري به پاريس براي ديدن بعضي از رجال مشروطه خواه ايران و از آن جمله مخصوصاً حاج عليقلي خان سردار اسعد نمود و باز به استانبول برگشت و سال ديگر که سنه 1331 قمري باشد باز به فرنگ مسافرت نمود و در ماه اکتبر 1912 مسيحي به انگلستان رسيد و پس از قريب شش ماه اقامت در آن مملکت که وقت را به مطالعه در کتابخانه موزه بريتانيا مي گذرانيد، به آمريکا رفت. در ششم ماه ژوئن 1913 مسيحي وارد نيويورک شد و تا روز آخر ماه دسامبر 1914 در آمريکا بود و آن روز حرکت کرده به هلند رفت و در دهم ژانويه 1915 وارد برلن (برلين) شد.

از اين موقع تا ماه اوت 1924 ميلادي با بعضي فاصله ها در آلمان بود و چندي به نشر "مجله کاوه" مشغول بود. در سنه 1922 مسيحي در ماه فوريه مأمور عقد عهدنامه هاي تجاري و قونسولي و پستي و تلگراف با دولت روس شده از برلن به مسکو رفت و تا ماه اوت سنه 1923 مسيحي در مسکو مشغول اين کار بود. پس، به برلن برگشت و ازدواج نمود. (از اقدامات مهم ملي تقي زاده در ايام اقامت در برلين بين سالهاي جنگ جهاني اول 1914 - 1918 م. مسافرت وي به دانمارک و ملاقات با "ژرژ براندس" دانشمند مشهور دانمارکي است. اگر چه خارج شدن از برلين در آن سالهاي بحراني مشکل، بلکه با خطر از دست دادن جان همراه بود، تقي زاده اين ريسک را به جان مي خرد و براي اينکه سيئات اعمال روس و انگليس در ايران را از طريق اين دانشمند دانمارکي به گوش عالميان برساند، به دانمارک سفر مي کند و در ملاقاتي وي را متقاعد مي نمايد که رساله يا کتابي درباره ايران بنويسد. تلاش وي به نتيجه مي رسد و براندس رساله اي در مورد ايران مي نويسد که با عنوان "جنايت روس و انگليس نسبت به ايران" به چندين زبان ترجمه مي شود)

در اوايل سال 1924 مسيحي اولياي دولت از او خواستند که به طور غير رسمي يا نيم رسمي به عنواني به لندن رفته و با بعضي از رجال مهم حزب کارگر که به حکومت رسيده بودند، گفتگوهائي براي مساعد نمودن سياست آنها با ايران و مراعات بيشتري از حقوق و منافع ممکلت بنمايد. پس، چند ماهي در انگلستان به سر برد و به برلن برگشت و در تابستان آن سال به ايران برگشت و ظاهراً در روز بيستم ماه اوت فرنگي به تهران رسيد و چون عضويت مجلس شوراي ملي را داشت به مجلس رفت.

در اين مجلس موضوع تبديل سلطنت و خلع قاجاريه پيش آمد و وي يکي از مخالفين نقض قانون اساسي به ترتيبي که به عمل آمد، بود. پس از انقضاي دوره مجلس براي رياست شعبه ايران در نمايشگاه فيلادلفي عازم آمريکا شد و روز بيستم ماه آوريل فرنگي 1926 از تهران حرکت و پس از اندکي اقامت در برلن رهسپار آمريکا شد.

در موقعي که به همراهي مرحوم ميرزا محمدعلي خان فرزين (که سفير ايران در برلن بود) از تهران به برلن رسيد، در تهران مرحوم مستوفي الممالک مأمور تشکيل حکومت جديدي شد. تقي زاده را به وازت خارجه انتخاب نمود و تلگرافاً تقاضا کرد از برلن به تهران برگردد. مشاراليه نپذيرفت و عاقبت به آمريکا رفت و قريب پنج ماه و نيم در نيويورک و فيلادلفي بود و در ماه نوامبر به برلن برگشت و تا اواخر زمستان 1927 مسيحي در برلن بود. پس مجدداً عازم تهران شد و روز نوروز سال 1306 هجري شمسي (يا 21 مارس 1927 مسيحي) با پرواز با طياره (هواپيما) از انزلي وارد تهران شد و باز چون مجدداً به وکالت تهران در مجلس انتخاب شده بود در مجلس حضور بهم رسانيد. پس از خاتمه دوره مجلس در بهار 1307 هجري شمسي قريب هفت هشت ماه خانه نشين و چندي بواسطه مخالفت با نسخ انتخابات آزاد تحت نظر مفتشين پليس بود. در ماه بهمن از آن سال، فرمانفرمائي ايالت خراسان به او تکليف شد و با طياره به آنجا رفت و تا تير ماه 1308 هجري شمسي (سنه 1929 مسيحي) در مشهد بود.

در آن وقت به سفارت ايران در لندن مأمور شده با طياره به تهران آمد و پس از يک هفته توقف در تهران به لندن رفت و در ماه اوت به لندن رسيد و تا فروردين سال 1309 آنجا بود. آن وقت به تهران احضار شده، به وزارت طرق منصوب گرديد و پس از چند ماهي در چهاردهم مرداد به وزارت ماليه منصوب گرديد و هر دو وزارت را تا مدتي داشت و بعد از چندي از وزارت طرق مستعفي شد. تا اواخر تابستان سنه 1312 وزير ماليه در کابينه مخبرالسلطنه (مهديقلي خان هدايت) بود و با تغيير کابينه و سر کار آمدن مرحوم ذکاءالملک فروغي او مستعفي شد و پس از چند ماهي مأمور سفارت پاريس گرديد.

در اواخر آذرماه آن سال از تهران حرکت و از راه بغداد و استانبول به پاريس رفت و تا اواسط تابستان 1313 در آن مأموريت بود. در آن تاريخ بواسطه انتشار بعضي مقالات در بعضي جرايد فرانسه، که از شاه به بدي ياد کرده بودند، تقي زاده معزول شد.

در مدت مأموريت در پاريس، تقي زاده نمايندگي اول ايران را در کنفرانس بين المللي تقليل اسلحه در ژنو هم داشت. پس از عزل، قريب دو ماه در فرانسه بود. آنگاه به برلن رفت و به مطالعه اشتغال داشت. در تابستان سال 1314 به نمايندگي ايران در انجمن بين المللي مستشرقين در رم مأمور شد؛ و پس از عودت به برلن و چند ماه توقف در آخر سال 1935 مسيحي مدرسه السنه شرقيه لندن او را براي تدريس زبان فارسي به محصلين منتهي يعني درجات بالا به لندن دعوت نمودند و پذيرفت و در دهم ژانويه سنه 1936 مسيحي به لندن رسيد و تا اين تـاريـخ کـه تـابـستـان سال 1946 مسيحي است در انگلستان اقامت دارد.

دوسال اول جنگ دنيائي را در کمبريچ گذراند و به مطالعه و نوشتن بعضي رسائل و مقالات به انگليسي مشغول بود. در مدت توقف در انگلستان يک کتاب فارسي "گاه شماري در ايران قديم" در تهران و يک کتاب انگليسي در آن موضوع در لندن طرح و نشر کرد و هفت وجيز هم به شکل مقاله به انگليسي و آلماني در مواضع مختلفه مربوط به تاريخ و معرفت تواريخ و غيره نشر کرد. از پنجم آبان ماه سال 1320 هجري شمسي (27 اکتبر 1941) مأمور سفارت لندن شد و سه سال بعد به سفارت کبري در آنجا منصوب شد. در ماه سپتامبر 1944 يک بار سفري با طياره به طهران نمود و پنج هفته در طهران بود و در ششم بهمن از طهران حرکت و باز با طياره به لندن برگشت. »

شرح فوق مجملي از سرگذشت زندگي مادي تقي زاده و تاريخ آن بود و اگر لازم باشد به فعاليت روحي او نيز اشاره شود مي توان آن را در چند کلمه خلاصه کرد. ميل و علاقه قلي تقي زاده و احساسات و شوق و شور او در تمام مدت عمرش به پنج چيز بود.

اول عفت اخلاقي به حد نهايت و شايد افراط که در اوايل جواني در راه تقوي و تدين و ايمان و حتي زهد ديني و بعدها بيشتر در راه عفت و تقوي و پاکي عمل و نزاهت اخلاقي بوده.

دوم حب وطن و مجاهدت در حفظ استقلال ايران و سربلندي و عظمت آن و آزادي ملت.

سوم طرفداري طبقه پائين و زحمتکش و فقير و جهاد بر ضد تمام طبقات استثماري و ممتاز از هر قبيل و وقف وجود براي اصلاح حال و رفاه طبقات محروم از نعمات حيات شايسته و البته از همه بيشتر خدمت به ترقي و بهبود حال اقتصادي و صحي و معارفي اين طبقات.

چهارم علم خالص و مخصوصاً معرفت حقايق از راه علوم طبيعي و نجومي و طبي و تاريخي و حکمت طبيعي و شيمي و غيره.

پنجم شوق مفرطي به تاريخ ايران و زبان و ادبيات فارسي.

تقي زاده پس از نود و يک سال زندگي در روز چهارشنبه هشتم بهمن ماه 1348، مطابق ذيقعده 1389 قمري، در تهران درگذشت. مرحوم مهدي مجتهدي در جايي گفته: "سالها خواهد گذشت و خاک تبريز فرزندي مانند تقي زاده نخواهد پرورد."
Behrooz is offline   Reply With Quote
Old 12-25-2005, 05:54 PM   #35
Trusted Member
Behrooz
مدیر بازنشسته
 
Behrooz's Avatar
 

Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
جهان پهلوان - غلامرضا تختي





جهان پهلوان تختي در روز پنجم شهريور ماه سال 1309 خورشيدي در خانواده اي متوسط در محله خاني آباد تهران متولد شد. پدرش به سبب اعتقادات مذهبي و ارادت به امام هشتم، نام غلامرضا را براي وي برگزيد. دو پسر و دو دختر ديگر از غلامرضا بزرگتر بودند.

شادروان تختي به لحاظ مشکلات خانوادگي فقط 9 سال در دبستان و دبيرستان منوچهري خاني آباد درس خواند و در سال 1329 به سبب علاقه به کشتي و ورزش باستاني به باشگاه پولاد رفت.

تختي در دوران زندگي ورزشي اش رکورد دار شرکت در المپيک ها و کسب بيشترين مدال از اين آوردگاه بود. در چهار دوره المپيک حضور داشت و حاصل آن يک طلا، دو نقره و يک عنوان چهارم بود که در کشي ايران اين امر اتفاق نادري است. جهان پهلوان علاوه بر قهرماني، به لحاظ منش و رفتار انساني و سجاياي اخلاقي پسنديده و جوانمردي و نوع دوستي شهره خاص و عام بوده است.

او زندگي خود را وقف مردم کرده بود. شادروان تختي در ورزش باستاني و کشتي پهلواني نيز داراي تبحر و مهارت بود، چنان که سه بار پهلوان ايران شد و هر بار کشتي گيران نامداري را مغلوب کرد.

وي چهار ماه پس از بازگشت از آخرين سفر خود(توليدو،1966) در آبان ماه سال 1345 زندگي مشترک خود را با همسرش آغاز کرد؛ که حاصل آن تولد بابک در سال 1346 بود و سرانجام پس از گذشت چهار ماه از تولد فرزندش خبر درگذشت جهان پهلوان همه را در اندوهي عظيم و بهتي شگفت انگيز فرو برد.


داستان زندگي تختي را بشنويد

بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم


افتخارات تختي:

بازيهاي المپيک:

52 هلسينکي: مدال نقره (79 کيلو گرم)

56 ملبورن: مدال طلا (87 کيلو گرم)

60 رم: مدال نقره (87 کيلو گرم)

64 توکيو: چهارم (97 کيلو گرم)

قهرماني جهان:

51 هلسينکي: مدال نقره (79 کيلو گرم)

54 توکيو: نفر پنجم (87 کيلو گرم)

61 يوکوهاما: مدال طلا (87 کيلو گرم)

62 توليدو: مدال نقره (97 کيلو گرم)

بازيهاي آسيايي:

58 توکيو: مدال طلا (87 کيلو گرم)

جمع مدالهاي غلامرضا تختي: 8 (4 طلا، 4 نقره)

المپيک 3 - جهاني 4 - بازيهاي آسيايي 1
Behrooz is offline   Reply With Quote
Old 12-25-2005, 05:56 PM   #36
Trusted Member
Behrooz
مدیر بازنشسته
 
Behrooz's Avatar
 

Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
عبدالله موحد



عبدالله موحد در زماني به شهرت رسيد که بزرگاني همچون شادروان غلامرضا تختي، منصور مهدي زاده، ابراهيم سيف پور، محمد علي صنعتکاران و امامعلي حبيبي به مقام قهرماني در کشتي آزاد دست يافته بودند.

موحد از جمله ورزشکاران نخبه و همه فن حريف بود که قبل از ورود به جرگه کشتي گيران، در شهرستان بابلسر در رشته هاي قايقراني و واليبال تبحر و در آن شهرستان به عنوان ورزشکاري کاردان مشهور بود.

گر چه موحد در آغاز دوران پيشرفت نتوانست در برابر محمد علي صنعتکاران، خودي نشان دهد، اما روش کشتي گيري وي ثابت کرد که ميتواند در آينده اي نه چندان دور در صحنه کشتي ايران و جهان کاملاً خود نمايي کند. در اسفند ماه 1340 تيم ملي کشتي آزاد شوروي سابق براي انجام چند ديدار دوستانه، با همه توان و در اختيار داشتن قهرمانان شناخته شده خود به تهران آمد. در آن تيم شوروي، کشتي گيراني همچون الکساندر مدويد و الکساندر ايوانيسکي هنوز ناشناخته بودند. روسها در وزن چهارم، چهره اي به نام "زاربک برياشويلي" را همراه خود داشتند. موحد، نه در تيم ملي، بلکه در تيم دوم يا منتخب شهرستانهاي ايران با اين کشتي گير روس روبرو شد و با پيروزي درخشاني که بر "برياشويلي" به دست آورد، به عنوان بهترين کشتي گير ايراني شناخته شد و براي اولين بار نامش در کشتي ايران بر سر زبانها افتاد. روس ها نيز از پديده اي به نام "موحد" ياد کردند و راديو مسکو در آن زمان گفت که موحد موفق ترين کشتي گير ايراني بود. اين موفقيت در وزن 67 کيلو گرم آن زمان به دست آمد که صنعتکاران نفر اول تيم ملي در اين وزن بود .

صنعتکاران که در مسابقات جهاني 1961 يوکوهاما (1340خورشيدي) مدال طلا را گرفته بود، براي آنکه به مسابقات جهاني سال بعد "1962 توليدو"، برود در سد موحد متوقف شد. يعني کشتي صنعتکارن - موحد به تساوي انجاميد. ليکن با صلاحديد زنده ياد حبيب الله بلور (سر مربي وقت تيم ملي) چون صنعتکاران قهرمان جهان بود، انتخاب و موحد نيز به عنوان نفر ذخيره به توليدو اعزام شد.

موحد کشتي گيري نبود که تنها به سفر بينديشد، بلکه او به توليدو رفت تا با مشاهده کشتي بهترين هاي جهان کسب تجربه کند. حاصل اين مشاهدات و تجربه اندوزي را در سالهاي بعدي از موحد شاهد بوديم.

کارنامه عبدالله موحد:

1962 - جهاني توليدو (ذخيره صنعتکاران) - 70 کيلو گرم

1963 - جهاني صوفيه (نفر ششم مشترک با اينوولچف از بلغارستان) - 70 کيلو گرم

1964 - المپيک توکيو (نفر پنجم مشترک با کشتي گيراني از آمريکا، کره جنوبي و شوروي)

1965 - جهاني منچستر، 70 کيلو گرم، طلا (نفر دوم، آتالاي از ترکيه و سوم زاربک برياشويلي از شوروي)

1966 - جهاني توليدو، 70 کيلو گرم، طلا (نفر دوم ايوائو هوريوچي از ژاپن و سوم آکرالي از ترکيه)

1967 - جهاني دهلي، 70 کيلو گرم، طلا (نفر دوم برياشويلي از شوروي و سوم ولچف)

1968 - المپيک مکزيکو، 70 کيلو گرم، طلا (نفر دوم ولچف از شوروي و سوم سري تر دانزان داريا از مغولستان)

1969 - جهاني مارادل پلاتا، 68 کيلو گرم، طلا (نفر دوم ولچف و نفر سوم نودار خوخا شويلي از شوروي)

1970 - جهاني ادمونتون، 68 کيلو گرم، طلا (نفر دوم يوسينف از بلغارستان و نفر سوم داگلاس از آمريکا)

1971 - جهاني صوفيه، 68 کيلو گرم، چهارم (نفر اول دال گيبل از آمريکا)

1972 - المپيک مونيخ، موحد آغازي خوب داشت اما به دليل آسيب ديدگي ادامه نداد. (نفر اول گيبل از آمريکا)

عبدالله موحد با دريافت 6 مدال طلا از مسابقه هاي قهرماني جهان و المپيک ( 70-69-68-67-66-1965) براي هميشه از صحنه قهرماني کناره گيري کرد.

وي با در اختيار داشتن شش مدال طلا، طلايي ترين کشتي گير تاريخ ايران محسوب مي شود و تصور نمي شود تا چند دهه ديگر نيز کشتي گيري از ايران بتواند به اين حد نصاب برسد.

موحد دو بار نيز در بازي هاي آسيايي شرکت فعال داشت که در سال 1966، بانکوک در وزن 70 کيلو گرم، علي رغم تساوي با "توبيدا" از ژاپن، به دليل امتياز منفي کمتر، مدال طلا گرفت و در بازي هاي آسيايي 1970 بانکوک با "کيکو وادا" از ژاپن مساوي شد که چون هر دو کشتي گير - طبق مقررات آن زمان - از هر جهت با هم برابر بودند، مشترکاً اول شدند.
Behrooz is offline   Reply With Quote
Old 12-25-2005, 10:10 PM   #37
Trusted Member
Behrooz
مدیر بازنشسته
 
Behrooz's Avatar
 

Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
بيهقي




به سال 385 ه. ق در ده حارث آباد بيهق(سبزوار قديم) كودكي به جهان آمد كه نامش را ابوالفضل محمد نهادند. پدر كه حسين ناميده مي‏شد، كودك را به سالهاي نخستين در قصبه بيهق و سپس، در شهر نيشابور به دانش‏اندوزي گماشت. ابوالفضل كه از دريافت و هوشمندي ويژه‏اي برخوردار بود و به كار نويسندگي عشق مي‏ورزيد، در جواني از نشابور به غزنين رفته (حدود 412 هـ.ق)، جذب كار ديواني گرديد و با شايستگي و استعدادي كه داشت به زودي به دستياري خواجه ابونصر مشكان گزيده شد كه صاحب ديوان رسالت محمود غزنوي بود و خود از دبيران نام ‏آور روزگار. اين استاد تا هنگام مرگ لحظه ‏اي بيهقي را از خود جدا نساخت و چندان گرامي و نزديكش مي‏داشت كه حتي نهفته ‏ترين اسرار دستگاه غزنويان را نيز با وي در ميان مي‏نهاد، و اين خود بعدها كارمايه گرانبهايي براي تاريخ بيهقي گرديد، چنانكه رويدادهايي را كه خود شاهد و ناظر نبوده از قول استاد فرزانه خويش نقل كرده كه پيوسته «در ميان كار» بوده است و در درستي و خرد بي‏همتا.

پس از محمود، بيهقي در پادشاهي كوتاه مدت امير محمد (پسر كهتر محمود) دبير ديوان رسالت بود و شاهد دولت مستعجل وي؛ و آنگاه كه ستاره اقبال مسعود درخشيدن گرفت، نظاره ‏گر لحظه به لحظه اوج و فرود زندگاني او بود، و هم از اين تماشاي عبرت انگيز است كه تاريخ خويش را چونان روزشمار زندگي اين پادشاه و آيينه تمام نماي دوران وي فراهم آورده است. پس از در گذشت بونصر مشكان (431 هـ.ق) سلطان مسعود، بيهقي را براي جانشين استاد از هر جهت شايسته ولي«سخت جوان» دانسته ــ هر چند كه وي در اين هنگام چهل و شش ساله بوده است ـــ از اين رو بو سهل زوزني سالخورده را جايگزين آن آزادمرد كرد و بيهقي را بر شغل پيشين نگاه داشت. ناخشنودي بيهقي از همكاري با اين رئيس بدنهاد، در كتاب وي منعكس است، تا آنجا كه تصميم به استعفا گرفته است، ولي سلطان مسعود او را به پشتيباني خود دلگرم كرده و به ادامه كار واداشته است.

پس از كشته شدن مسعود (432 هـ.ق) بيهقي همچون ميراثي گرانبها، پيرايه دستگاه پادشاهي فرزند وي (مودود) گرديد، و پس از آنكه نوبت فرمانروايي به عبدالرشيد ـ پسر ديگري از محمود غزنوي ـ رسيد، بيهقي چندان در كوره روزگار گداخته شده بود كه در خور شغل خطير صاحبديواني رسالت گردد. اما ديري نپاييد كه در اثر مخالفت و سخن چيني‏هاي غلام فرومايه ولي كشيده‏ اي از آن سلطان، از كار بر كنار گرديد، و سلطان دست اين غلام را در بازداشت بيهقي و غارت خانه وي باز گذارد. بيهقي سر گذشت دردناك اين دوره از زندگي خود را در تاريخ مفصل خود آورده بوده است كه اين بخش از نوشته ‏هاي وي جزو قسمتهاي از دست رفته كتاب است، ولي خوشبختانه عوفي در فصل نوزدهم از باب سوم «جوامع الحكايات» اين داستان را نقل {به معنا} كرده است:

هنگامي كه سلطان عبدالرشيد غزنوي، به دست غلامي از غلامان شورشي (طغرل كافر نعمت) كشته شد (444 هـ.ق) با دگرگون شدن اوضاع، بيهقي از زندان رهايي يافت، ولي با آنكه زمان چيرگي غلام به حكومت رسيده، پنجاه روزي بيش نپاييده و به قول صاحب «تاريخ بيهق» بار ديگر «ملكبا محموديان افتاد»، بيهقي ديگر به پذيرفتن شغل و مقام درباري گردن ننهاد و كنج عافيت گزيد و گوشه‏ گيري اختيار كرد.

زمان تأليف كتاب


بيهقي كه ديگر به روزگار پيري و فرسودگي رسيده و در زندگي خود و پيرامونيان خويش فراز و نشيبهاي بسيار ديده بود، زمان را براي گردآوري و تنظيم يادداشتهاي خود مناسب يافته و از سال 448 هـ .ق به تأليف تاريخ پردازش خود پرداخت و به سال 451 اين كار را به انجام رسانيد، يعني اندكي پس از درگذشت فرخزاد بن مسعود و آغاز پادشاهي سلطان ابراهيم بن مسعود(جلـ 451، ف 492).

مرگ بيهقي



بيهقي هشتاد و پنج سال زيسته و به تصريح ابوالحسن بيهقي در«تاريخ بيهق» به سال 470 هـ.ق در گذشته است و به اين ترتيب نوزده سال پس از اتمام تاريخ خويش زنده بوده و هرگاه به اطلاعات تازه اي در زمينه كار خود دسترسي مي‏يافته، آن را به متن كتاب مي‏افزوده است.

نام كتاب


كتابي كه امروز به نام «تاريخ بيهقي» مي‏شناسيم، در آغاز «تاريخ ناصري» خوانده مي‏شده است به دو احتمال: نخست به اعتبار لقب سبكتگين(پدر محمود غزنوي) كه ناصرالدين است و اين كتاب تاريخ خاندان و فرزندان و فرزندزادگان وي بوده، و ديگر لقب سلطان مسعود كه «ناصرالدين الله» بوده است. به هر حال كتاب به نامهاي ديگري نيز ناميده مي‏شده، از اين قرار:

تاريخ آل ناصر، تاريخ آل سبكتگين، جامع التواريخ، جامع في تاريخ سبكتگين و سرانجام تاريخ بيهقي، كه گويا بر اثر بي‏ توجهي به نام اصلي آن (تاريخ ناصري) به اين نامها شهرت پيدا كرده بوده است. بخش موجود تاريخ بيهقي را «تاريخ مسعودي» نيز مي‏خوانند از جهت آنكه تنها رويدادهاي دوره پادشاهي مسعود را در بر دارد.
Behrooz is offline   Reply With Quote
Old 12-25-2005, 10:11 PM   #38
Trusted Member
Behrooz
مدیر بازنشسته
 
Behrooz's Avatar
 

Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
کسائي مروزي


از شعراي نامداري که در اواخر عهد سامانيان ميزيسته اند، کسائي مروزي را بايد نام برد. او، چنانکه از اخبار و اشعارش بر مي آيد مذهب شيعه داشته است و بهمين سبب ميتوان وي را قديمي ترين شاعر شيعي دانست که اشعاري از او بزبان فارسي باقي مانده است.



تولد او چنانکه از اشعار خودش بر مي آيد، بسال 341 بوده اما وفاتش معلوم نيست. اين قدر مسلم است که وي بموجب اشعارش به پنجاه سالگي رسيده است و بنابراين قطعاً تا سال 391 هجري قمري زنده بوده است.



نوشته اند که در اواخر عمر به زهد و انزوا گرائيده است. از اشعار او نيز جز اندکي باقي نمانده است؛ اما از همين مقدار بر مي آيد که ذوق لطيف داشته است و مخصوصاً در وصف طبيعت قدرت و مهارت تام بخرج داده است. اکثر اشعار او داراي کلمات و عباراتي خوش آهنگ و تشبيهات لطيف است. از جمله در وصف گل مي گويد:
Behrooz is offline   Reply With Quote
Old 12-25-2005, 10:13 PM   #39
Trusted Member
Behrooz
مدیر بازنشسته
 
Behrooz's Avatar
 

Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
دقيقي


ابومنصور محمد بن احمد دقيقي، از شاعران نامي دوره ساماني است. دقيقي که بگفته بعضي اهل طوس است، در عصر منصور بن نوح و پسرش نوح بن منصور ساماني ميزيست و با امراء چغانيان نيز که دست نشانده سامانيان بودند ارتباط داشت.



دقيقي از جمله شاعراني است که قبل از فردوسي در صدد نظم شاهنامه برآمد، اما از شاهنامه او جز هزار بيت که در وقايع عهد گشتاسب و ظهور زرتشت و بهمان وزن شاهنامه است چيزي باقي نمانده؛ و آنرا نيز فردوسي بمناسبت خوابي که ديده است بخواهش دقيقي در شاهنامه خويش نقل کرده است. ابيات دقيقي، رواني و استحکام اشعار فردوسي را ندارد و با شاهنامه استاد طوس چندان در خور مقايسه نيست.



چنانکه از گفته فردوسي بر مي آيد، دقيقي فرصت بپايان رسانيدن شاهنامه را نيافته است و در جواني بدست بنده اي کشته شده است. بجز اين هزار بيت شاهنامه، دقيقي اشعار ديگري هم از نوع قصيده و غزل داشته که جز مقدار کمي از آن باقي نمانده است.



از دو بيت زير که جزء يکي از غزلهاي اوست چنين بر مي آيد که وي آئين زردشتي داشته است:



دقيقي چاره خصلت بر گزيده ست

بگيتي از همه خوبي و زشتي

لب ياقوت رنگ و ناله چنگ

مي چون زنگ و کيش زردهشتي



و در طي داستان گشتاسب و ظهور زرتشت هم که نظم کرده است، علاقه او بدين زرتشتي آشکار است. قطعات و غزليات مختصري که از او باقي مانده است، محکم و متين است و پيداست که با وجود جواني شاعري استاد بوده است.



دقيقي در سال 367 هجري قمري در جواني بدست غلامي بقتل رسيد.
Behrooz is offline   Reply With Quote
Old 12-25-2005, 10:15 PM   #40
Trusted Member
Behrooz
مدیر بازنشسته
 
Behrooz's Avatar
 

Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
شهيد بلخي


ابوالحسن شهيد بن حسين بلخي از برجسته ترين دانشمندان، متکلمان و شاعران دوره ساماني است که به فارسي و عربي شعر ميگفته است. از آنچه درباره وي نوشته شده است، چنين بر مي آيد که اغلب اوقات مشغول مطالعه و خواندن کتاب بوده است.



در جوامع الحکايات عوفي که در سال 630 هجري قمري تأليف شده، چنين نقل شده است که: "شهيد شاعر روزي نشسته بود و کتابي ميخواند، جاهلي نزديک او آمد و سلام کرد و گفت: خواجه تنها نشسته اي؛ گفت اکنون تنها شدم که تو آمدي." شهيد در مسائل فلسفي صاحب نظر بوده است و در اينگونه مباحث بين او و محمد ذکريا رازي مذاکراتي هم روي داده است.



شهيد در غزل سرائي شهرت داشته و خط نيز خوب مي نوشته است. از اشعار او مقدار زيادي باقي نيست، اما از آنچه باقي مانده است ميتوان بر وسعت فکر و قدرت قريحه او پي برد.



شهيد با رودکي معاصر و ظاهراً معاشر بوده است، اما پيش از رودکي بسال 325 هجري قمري درگذشته است. رودکي در مرثيه او قطعه مشهور و لطيف زير را سروده است.



کاروان شهيد رفت از پيش

وان ما رفته گير و مي انديش

از شمار دو چشم يک تن کم

وز شمار خرد هزاران بيش
Behrooz is offline   Reply With Quote
Old 12-25-2005, 10:16 PM   #41
Trusted Member
Behrooz
مدیر بازنشسته
 
Behrooz's Avatar
 

Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
رودکي



بزرگترين و مشهورترين شاعر دوره ساماني، ابو عبدالله جعفر بن محمد رودکي، از اهالي رودک از قراي سمرقند بود. وي نخستين شاعر مهم زبان دري و در حقيقت پدر شعر دري محسوب مي شود و کساني که پيش از او بفارسي شعر گفته اند اشعارشان زياد نبوده و از حيث رواني و استحکام نيز بپاي اشعار رودکي نميرسيده است.



با وجود اينکه بعضي از کساني که درباره زندگي اين شاعر نوشته اند اساساً به نابينائي او اشاره نکرده اند؛ اما نويسندگان زيادي چه آنهايي که بزمان رودکي نزديک بوده اند و چه آنهايي که بعدها در اين مورد نوشته اند، در اينمورد صراحت دارند. هر چند تشبيهات و توصيفات دقيق و لطيفي که در اشعار رودکي هست انسان را در کوري او دچار ترديد ميکند، ليکن در نابينائي او نبايد مردد بود. حتي بنا بر نظر محققان، اينکه وي کور مادرزاد بوده مسلم شده است.



در مورد قدرت حافظه او گفته اند که در هشت سالگي تمام قرآن را از بر داشت و در اين سن به شعر گفتن پرداخت و معاني دقيق ميگفت. آوازي خوش و دلکش داشت و بسبب داشتن صداي خوب به نوازندگي پرداخت و از شخصي بنام بختيار که استاد موسيقي بود نواختن بربط را آموخت و در آن مهارت زيادي کسب کرد.



وقتي رودکي به دربار امير نصر بن احمد ساماني راه يافت مورد تشويق و اکرام قرار گرفت و اين پادشاه که شيفته ذوق و قريحه او شده بود، هداياي فراوان و مال بسيار به او بخشيد و او را آسوده و توانگر کرد. رودکي نيز گذشته از قصايد بسياري که در ستايش امير گفت کتاب کليله و دمنه و چند داستان ديگر را به فرمان او بشعر درآورد.



رودکي شاعري بزرگ و پرمايه بود و نه فقط شاعران معاصر او بلکه اکثر شاعراني که بعد از او آمدند نيز بفضل و برتري او اقرار کرده اند و او را سلطان شاعران و استاد شاعران مي شمرده اند. گذشته از اين، از حيث مقدار شعر نيز شاعران ديگر بپاي او نميرسيدند.



از آثار بجا مانده چنين بر مي آيد که اشعار او صد دفتر مي شده و يکي از شاعران قرن ششم ادعا کرده است که اشعار او را شمرده و آنرا از يک ميليون و سيصد هزار بيت هم افزون ديده است. شايد اين رقم خالي از مبالغه نباشد؛ اما افسوس که از اشعار بسيار اين شاعر اکنون به اندازه هزار بيت هم باقي نمانده است.



رودکي شاعري توانا و داراي طبعي سرشار بوده است؛ در وصف احوال و مناظر قدرت عجيبي نشان داده است و تشبيهات و توصيفات دقيقي در اشعار خود بکار برده است، و بعضي از نويسندگان بهمين علت گفته اند که شاعر در قسمت اول عمر خود بينا بوده است.



گذشته از شاعري رودکي در نواختن چنگ و بربط نيز مهارت تمام داشته و ظاهراً در مجالس امير نصر و رجال دولت ساماني بسبب همين ذوق و هنر خويش عزت و حرمت بسيار پيدا کرده است.



مشهور است که سخن او در امير تأثير بسيار داشته و ابوالفضل بلعمي وزير معروف نيز در عرب و عجم براي او نظيري نمي شناخته است.



وفات رودکي بسال 329 هجري قمري اتفاق افتاده است.
Behrooz is offline   Reply With Quote
Old 12-25-2005, 10:17 PM   #42
Trusted Member
Behrooz
مدیر بازنشسته
 
Behrooz's Avatar
 

Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
قطران تبريزي
********************************



در نسخه منتخبات اشعار قطران که به ظن قوي به خط انوري ابيوردي است، و در سال 529 هـ.ق. نوشته شده است، نام او ابومنصور قطران الجليلي الاذربايجاني آمده است. بنابراين پدر قطران گيلاني و خود او آذربايجاني است که در يکي از سالهاي اوايل قرن پنجم هجري در شادي آباد تبريز پاي به جهان گذارده است.

خدمت تو به شهر اندر کنم بر جاي غم گر چه ايزد جان در شادي آباد آفريد

گويا قطران چنانکه خود گفته است، از طبقه دهقانان بود که از دهقاني به شاعري افتاده بود.

يکي دهقان بدم شاها شدم شاعر ز ناداني مرا از شاعري کردن تو گرداندي به دهقاني

ناصر خسرو در سال 438 هـ.ق. قطران را در تبريز ديده است و در سفرنامه مي نويسد در تبريز قطران نام شاعري را ديدم؛ شعري نيک مي گفت، اما زبان فارسي نيکو نمي دانست. پيش من آمد، ديوان منجيک و ديوان دقيقي بياورد و پيش من بخواند و هر معني که مشکل بود از من پرسيد. با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند.

به هر حال آنچه مسلم است، قطران نخستين کسي است که در آذربايجان به فارسي دري آغاز سخنوري کرد و به اين ترتيب مقتداي شاعران آذربايجاني گرديد.

گر مرا بر شعر گويان جهان رشک آمدي من در شعر دري بر شاعران نگشودمي

وفات او را به سال 465 نوشته اند، ولي از اشعارش چنين پيداست که تا مدتي پس از اين تاريخ هم زنده بوده است.
Behrooz is offline   Reply With Quote
Old 12-25-2005, 10:55 PM   #43
Trusted Member
Behrooz
مدیر بازنشسته
 
Behrooz's Avatar
 

Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
فخر گرگاني



فخرالدين اسعد گرگاني از داستان سرايان بزرگ ايران است که در نيمه اول قرن پنجم هجري ميزيست. دوره شاعري و شهرتش مصادف بوده با عهد سلطان ابوطالب طغرل بيک سلجوقي و گويا در اواخر عهد همين پادشاه بعد از 455 هـ.ق. وفات يافته است.

تنها اثر او منظومه ويس و رامين است که بين سالهاي 455- 446 هجري از ترجمه پهلوي بنظم پارسي درآمده است. موضوع اين منظومه يک داستان کهن ايراني است که مربوط به دوره اشکانيان بوده است. شاه شاهان شاه موبد که همه شاهان فرمانبردار او بودند با شهرو ملکه زيباي ماهاباد عهد بست که چون دختري بزايد، نامزد او شود. از شهرو ويس زاده شد و مادرش او را به پيمان شکني، به برادرش ويرو داد؛ ليکن موبد با ويرو بجنگ برخاست و چون بزور با او بر نيامد، بحيله ويس را از دژ بيرون کشيد و بخراسان برد. در راه رامين برادر جوان موبد به ويس دل باخت. ويس هم چندي بعد عاشق رامين شد و هر دو از دست شاه موبد بگريختند. از اين پس يک سلسله حوادث پياپي ميان رامين و موبد و ويس و شاه موبد رخ داد تا آخر کار شاه موبد درگذشت و رامين بجاي او نشست. او ساليان دراز با ويس بزيست و چون ويس درگذشت، رامين پادشاهي را به پسر داد و خود در آتشگاه معتکف شد.

منظومه ويس و رامين از باب آنکه بازمانده يک داستان کهن ايراني است و از آنروي که ناظم آن به بهترين نحو از عهده نظم آن برآمده و اثر خود را با رعايت جانب سادگي بزيور فصاحت و بلاغت آراسته است، بزودي مشهور و مورد قبول واقع شد. و تا اوايل قرن هفتم چنانکه از سخن عوفي بر مي آيد داستاني مشهور و رايج بود و سرمشق شاعراني که دست بسرودن داستانهاي عاشقانه ميزده اند، قرار ميگرفت
Behrooz is offline   Reply With Quote
Old 12-25-2005, 10:56 PM   #44
Trusted Member
Behrooz
مدیر بازنشسته
 
Behrooz's Avatar
 

Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
عنصري
شاعر بزرگ و استاد آغاز قرن پنجم هجري قمري که قصايد مزين و غزلهاي لطيف و دقت فکر او در ابتکار مضامين جديد مشهور است. وي چند داستان عاشقانه ايراني را بنظم درآورده، بنام: وامق و عذرا، سرخ بت و خنگ بت، شادبهر و عين الحيوه که از آنها جز ابيات پراکنده اي در دست نيست. و نيز گويند که او داستان رستم و سهراب را ببحر متقارب بنظم کشيده بود. اين شاعر بر اثر قدرتي که در ساختن قصايد نشان داده مورد تقليد بسياري از شاعران قصيده سراي بعد از خود قرار گرفته است.

زندگاني وي نخست در دستگاه نصربن ناصرالدين سبکتکين که برادر محمود بن سبکتکين سپهسالار خراسان بوده و بسال 412 هجري درگذشته و بعد از او در دربار سلطان محمود و بعد از او در خدمت پسرش سلطان مسعود سپري شد و در همه اين دستگاهها مقام و حرمت او بر همه شاعران رجحان داشت.
Behrooz is offline   Reply With Quote
Old 12-25-2005, 10:57 PM   #45
Trusted Member
Behrooz
مدیر بازنشسته
 
Behrooz's Avatar
 

Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,374
اديب الممالک فراهاني



ميرزا محمد صادق اميري فرزند حاج ميرزا حسين و نواده ميرزا معصوم متخلص به محيط مي باشد. لقبش در ابتدا امير الشعرا بود و بعد به اديب الممالک مشهور گرديد و تخلص وي به اميري نيز بدين جهت بوده است. ولادتش به نوشته خود او در روز پنجشنبه 14 محرم 1277 هجري قمري(1237 خورشيدي) در قريه گارزان از توابع اراک اتفاق افتاد.

او پانزده سال بيشتر نداشت که پدرش به سال 1291 هجري قمري درگذشت و نظم خانواده اش برهم ريخت. او به دربار شاهزاده طهماسب ميرزا مويدالدوله راه يافت و با حسنعلي خان امير نظام گروسي که در آنزمان وزير فوايد عامه بود آشنا شد و به مناسبت او نام و تخلص خود را از پروانه به اميري مبدل ساخت. در سال 1309 هجري قمري به اتفاق وي به کرمانشاه رفت و تا سال 1313 هجري با او در کرمانشاه بود تا در اواخر آن سال به تهران بازگشت.

در سال 1316 معاون و نايب رئيس مدرسه لقمانيه تبريز شد. در اوايل 1318 هجري قمري به قفقاز و از آنجا به خوارزم رفت و چندي نزد محمدخان - خان خيوه به سر برد. از آنجا به مشهد آمد و تا سال 1320 قمري در مشهد زيست و در اواخر آن سال يا اوايل سال بعد به تهران آمد. در سالهاي 1321 و 1322 هجري قمري نويسنده مهم و درجه اول روزنامه ايران سلطاني بود؛ در سال 1323 هجري قمري سفري کوتاه به باکو کرد و در آنجا با روزنامه ارشاد ترکي همکاري داشت و ورقه ضميمه آنرا به فارسي انتشار ميداد.

در شعبان سال 1324 هجري قمري که مجلس شواري ملي گشايش يافت، در تهران بود و سردبيري روزنامه مجلس را که ميرزا محمد صادق طباطبايي تأسيس کرده بود بر عهده داشت. در سال 1327 هـ.ق. جزء مجاهدان فاتح مسلمان وارد تهران شد و چندي بعد به خدمت وزارت عدليه درآمد و حملات او به ادارات و روساي عدليه از همين تاريخ شروع شد. اميري در سال 1335 که مأمور عدليه يزد بود سکته کرد و به تهران آمد و روز چهارشنبه 28 ربيع الثاني آن سال در 58 سالگي در تهران درگذشت.

او در انواع شعر بجز غزل و مخصوصاً در قصيده سازي بسيار توانا بود. در شيوه سخن سرايي پيرو استادان قديم و در دوره تجديد حيات ادبي همطراز قاآني و سروش است. او هم مانند اسلاف خود شعر و شاعري را از مداحي آغاز کرد و به قصد صله پاداش و تأمين وسايل زندگي قصايد تملق آميز و بلند بالا در وصف امرا و ارکان زمان خود سروده است. او حتي بعد از انقلاب مشروطيت و اعلان آزادي هم که به کشمکشهاي سياسي و مطبوعاتي افتاد صفت اصلي شعر خود را که همان قصيده سرايي است از دست نداد. او در علوم ادب لغت فارسي و عربي استاد بود و حافظه اي قوي داشته که اين حافظه به وي قدرت آنرا ميداده که در اشعار خود از تمام علوم و محفوظات استفاده کند.

در علم حکمت، رياضي، نجوم، رمل، اسطرلاب و کفبيني نيز بيشتر از آنچه که يک شاعر بايستي مطلع باشد، آگاهي داشت؛ از زبان روسي، کلداني، ترکي و پهلوي آگاه بود و نيز قدري فرانسه و انگليسي ميدانست.

زندگي ادبي اديب الممالک را ميتوان به دو دوره تقسيم کرد؛ نخست از آغاز شاعري تا سالهاي پيش از جنبش مشروطيت و ديگر از سالهاي نزديک به اوج گيري نهضت مشروطه تا پايان عمر.
Behrooz is offline   Reply With Quote
Reply

امکانات بيشتر

Posting Rules
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is On
Smilies are On
[IMG] code is On
HTML code is Off

Forum Jump


All times are GMT +4.5. The time now is 06:56 PM.

PersianTools RSS Feeds


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2010, Jelsoft Enterprises Ltd.