در اين تاپيك سعي مي گردد تا اين شخصيت بزرگ ادبي ايران به دوستان معرفي گردد .
زندگينامه / نمونه هايي از آثار اين مرد بزرگ و . . .
گزیده ای از بازارچه پرشین تولز
در اين تاپيك سعي مي گردد تا اين شخصيت بزرگ ادبي ايران به دوستان معرفي گردد .
زندگينامه / نمونه هايي از آثار اين مرد بزرگ و . . .
نيما يوشج
علي اسفندياري که بعدها نام خود را به نيما يوشج تبديل کرد، در 21 آبانماه سال 1276 خورشيدي در دهکده يوش، واقع در ايالت نور بدنيا آمد. پدرش ميرزا ابراهيم خان اعظام السلطنه، يکي از افراد دودمانهاي قديمي مازندران بود که در اين منطقه به کشاورزي اشتغال داشت.
نيما خواندن و نوشتن را نزد ملاي ده زادگاه خود، فرا گرفت و در تهران دوره مدرسه عالي سن لويي را به پايان رسانيد. در مدرسه مراقبت و تشويق يک معلم خوشرفتار، نظام وفا، او را به خط شعر گفتن انداخت.
در ابتدا به سبک معمول و قديم شعر مي ساخت؛ اما پس از چندي راه تازه اي را در پيش گرفت و منظومه افسانه، سروده شده به سال 1300 خورشيدي، سبک تازه اي در ارائه محسوسات او است. نيما با وجود پيروي از وزن تساوي طولي، مصرع ها را ضروري نديد و قافيه را به حساب ديگري در کار گرفت و در شعر فارسي تحولي بنيادي ايجاد کرد.
نيما با وجود ارائه سبک و شيوه نو از مدافعان جدي ادب و هنر اصيل ايران بود و تا آخر عمر علاوه بر شعرهاي نو، شعرهاي سنتي نيز مي سرود.
نيما يوشج در سال 1338بدرود حيات گفت.
ویرایش توسط Behrooz : December 27th, 2005 در ساعت 11:27 AM
اين شعر يكي از زيباترين و خيال انگيزترين اشعار نيما است .
اين شعر را اساتيد بزرگي هم از جرگه موسيقي دانان ما اجرا نموده اند .
1 - استاد حسين قوامي ( فاخته اي )
2 - استاد شهرام ناظري
***********************************
ترا من چشم در راهم
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام در آن دم که دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم
نيما يوشيج كه نام اصلي اش علي اسفندياري بود در سال 1276 شمسي در روستاي يوش مازندران چشم به جهان گشود .پدرش ابراهيم خان نوري از راه كشاورزي وگله داري روزگار مي گذرانيد .ايام كودكي اش را در روستاي خود به تحصيل پرداخت و از آنجا به تهران آمد تا در دبيرستان سن لويي كه يك موسسه متعلق به هيات كاتوليك رمي بود به تحصيل ادامه دهد. دراين مدرسه يكي از معلمين وي نظام وفا بود كه در اثر تشويقهاي او به سرودن شعر روي آورد . او زبان فرانسه را به خوبي فرا گرفت وبا ادبيات اروپا آشنا شد. محمد رضا عشقي در روزنامه قرن بيستم بخشي از شعر افسانه نيما را منتشر كرد.نيما در سال 1317شمسي جز’گروه كاركنان مجله موسيقي,مجله ماهانه وزارت فرهنگ در آمد.وي يك سلسله مقاله در اين مجله نوشت و در آنها نظرات فيلسوفان را در خصوص هنر و تاثير آثار اروپايي را در ادبيات بعضي از ممالك شرقي مورد بررسي قرار داد .او در سال 1328 ه-ش در روابط عمومي واداره تبليغات وزارت فرهنگ مشغول به كار شدوبالاخره در سال 1338شمسي در تجريش تهران دارفاني را وداع گفت.
ويژگي سخن
--------------------------
نيما در نتيجه آشنايي با زبان فرانسه با ادبيات اروپايي آشنا شد وابتكار و نو آفريني را از اين رهگذر كسب كرد.اويكي از پايه هاي رهبري سبك نوين گرديد ودر اين راه تلاش و سعي زيادي نمود.اشعار نخستين او با اينكه در قالب اوزان عروضي ساخته شده از مضامين نو و تخيلات شاعرانه برخوردار است كه در زمان خود موجب تحولي در شعر گرديد.نيما در آثار بعدي خود اوزان شعر عروضي را مي شكند و شعرش را از چارچوب وزن وقافيه آزاد مي سازد وراهي تازه ونو در شعر مي آفريند كه به سبك نيمايي مشهور مي گردد.
ویرایش توسط Behrooz : December 27th, 2005 در ساعت 11:27 AM
مي تراود مهتاب
مي تراود مهتاب
مي درخشد شبتاب
نيست يك دم شكندخواب به چشم كس وليك
غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم مي شكند
نگران با من ايستاده سحر
صبح مي خواهد از من
كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر
در جگر ليكن خاري
از ره اين سفرم مي شكند
نازك آراي تن ساق گلي
كه به جانش كشتم
و به جان دادمش آب
اي دريغا به برم مي شكند
دستهاي سايم
تا دري بگشايم
بر عبث مي پايم
كه به در كس آيد
در وديوار به هم ريخته شان
بر سرم مي شكند
مي تراود مهتاب
مي درخشد شبتاب
مانده پاي ابله از راه دور
بر دم دهكده مردي تنها
كوله بارش بر دوش
دست او بر در مي گويد با خود
غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم ميشكند
خانه ام ابري است
خانه ام ابري است
يكسره روي زمين ابري است با آن
از فراز گردنه ,خرد وخراب ومست
باد مي پيچد
يكسره دنيا خراب از اوست
وحواس من
آي ني زن ,كه تو را آواي ني برده است دور از ره,كجايي؟
خانه ام ابري است اما
ابر بارانش گرفته است
در خيال روزهاي روشنم كز دست رفتندم
من رو به آفتابم
مي برم در ساحت ذريا نظاره
و همه دنيا خراب وخرد از باد است
و به ره ,ني زن كه دايم مي نوازد ني ,در اين دنياي ابر اندود
راه خود را دارد اندر پيش
شعر افسانه كه به اعتقاد كارشناسان ادبي بهترين اثر نيما است
افسانه : در شب تيره ، ديوانه اي كاو
دل به رنگي گريزان سپرده
در دره ي سرد و خلوت نشسته
همچو ساقه ي گياهي فسرده
مي كند داستاني غم آور
در ميان بس آشفته مانده
قصه ي دانه اش هست و دامي
وز همه گفته ناگفته مانده
از دلي رفته دارد پيامي
داستان از خيالي پريشان
اي دل من ، دل من ، دل من
بينوا ، مضطرا ، قابل من
با همه خوبي و قدر و دعوي
از تو آخر چه شد حاصل من
جز سر شكي به رخساره ي غم ؟
آخر اي بينوا دل ! چه ديدي
كه ره رستگاري بريدي ؟
مرغ هرزه درايي ، كه بر هر
شاخي و شاخساري پريدي
تا بماندي زبون و فتاده ؟
مي توانستي اي دل ، رهيدن
گر نخوردي فريب زمانه
آنچه ديدي ، ز خود ديدي و بس
هر دمي يك ره و يك بهانه
تا تو اي مست ! با من ستيزي
تا به سرمستي و غمگساري
با فسانه كني دوستاري
عالمي دايم از وي گريزد
با تو او را بود سازگاري
مبتلايي نيابد به از تو
افسانه : مبتلايي كه ماننده ي او
كس در اين راه لغزان نديده
آه! ديري است كاين قصه گويند
از بر شاخه مرغي پريده
مانده بر جاي از او آشيانه
ليك اين آشيان ها سراسر
بر كف بادها اندر آيند
رهروان اندر اين راه هستند
كاندر اين غم ، به غم مي سرايند
او يكي نيز از رهروان بود
در بر اين خرابه مغازه
وين بلند آسمان و ستاره
سالها با هم افسرده بوديد
وز حوادث به دل پاره پاره
او تو را بوسه مي زد ، تو او را
عاشق : سال ها با هم افسرده بوديم
سالها همچو واماندگي
ليك موجي كه آشفته مي رفت
بودش از تو به لب داستاني
مي زدت لب ، در آن موج ، لبخند
افسانه : من بر آن موج آشفته ديدم
يكه تازي سراسيمه
عاشق : اما
من سوي گلعذاري رسيدم
در همش گيسوان چون معما
همچنان گردبادي مشوش
افسانه : من در اين لحظه ، از راه پنهان
نقش مي بستم از او بر آبي
عاشق : آه! من بوسه مي دادم از دور
بر رخ او به خوابي چه خوابي
با چه تصويرهاي فسونگر
اي اسفانه ، فسانه ، فسانه
اي خدنگ تو را من نشانه
اي علاج دل ، اي داروي درد
همره گريه هاي شبانه
با من سوخته در چه كاري ؟
چيستي ! اي نهان از نظرها
اي نشسته سر رهگذرها
از پسرها همه ناله بر لب
ناله ي تو همه از پدرها
تو كه اي ؟ مادرت كه ؟ پدر كه ؟
چون ز گهواره بيرونم آورد
مادرم ، سرگذشت تو مي گفت
بر من از رنگ و روي تو مي زد
ديده از جذبه هاي تو مي خفت
مي شدم بيهوش و محو و مفتون
رفته رفته كه بر ره فتادم
از پي بازي بچگانه
هر زماني كه شب در رسيدي
بر لب چشمه و رودخانه
در نهان ، بانگ تو مي شنيدم
اي فسانه ! مگر تو نبودي
آن زماني كه من در صحاري
مي دويدم چو ديوانه ، تنها
داشتم زاري و اشكباري
تو مرا اشك ها مي ستردي ؟
آن زماني كه من ، مست گشته
زلف ها مي فشاندم بر باد
تو نبودي مگر كه همآهنگ
مي شدي با من زار و ناشاد
مي زدي بر زمين آسمان را ؟
در بر گوسفندان ، شبي تار
بودم افتاده من ، زرد و بيمار
تو نبودي مگر آن هيولا
آن سياه مهيب شرربار
كه كشيدم ز بيم تو فرياد ؟
دم ، كه لبخنده هاي بهاران
بود با سبزه ي جويباران
از بر پرتو ماه تابان
در بن صخره ي كوهساران
هر كجا ، بزم و رزمي تو را بود
بلبل بينوا ناله مي زد
بر رخ سبزه ، شب ژاله مي زد
روي آن ماه ، از گرمي عشق
چون گل نار تبخالع مي زد
مي نوشتي تو هم سرگذشتي
سرگذشت مني اي فسانه
كه پريشاني و غمگساري ؟
يا دل من به تشويش بسته
يا كه دو ديده ي اشكباري ؟
يا كه شيطان رانده ز هر جاي ؟
قلب پر گير و دار مني تو
كه چنين ناشناسي و گمنام ؟
يا سرشت مني ، كه نگشتي
در پي رونق و شهرت و نام ؟
يا تو بختي كه از من گريزي ؟
هر كس از جانب خود تو را راند
بي خبر كه تويي جاودانه
تو كه اي ؟ اي ز هر جاي رانده
با منت بوده ره ، دوستانه ؟
قطره ي اشكي آيا تو ، يا غم ؟
ياد دارم شبي ماهتابي
بر سر كوه نوبن نشسته
ديده از سوز دل خواب رفته
دل ز غوغاي دو ديده رسته
باد سردي دميد از بر كوه
گفت با من كه : اي طفل محزون
از چه از خانه ي خود جدايي ؟
چيست گمگشته ي تو در اين جا ؟
طفل ! گل كرده با دلربايي
كرگويجي در اين دره ي تنگ
چنگ در زلف من زد چو شانه
نرم و آسهته و دوستانه
با من خسته ي بينوا داشت
بازي وشوخي بچگانه
اي فسانه ! تو آن باد سردي ؟
اي بسا خنده ها كه زدي تو
بر خوشي و بدي گل من
اي بسا كامدي اشك ريزان
بر من و بر دل و حاصل من
تو ددي ، يا كه رويي پريوار ؟
ناشناسا ! كه هستي كه هر جا
با من بينوا بوده اي تو ؟
هر زمانم كشيده در آغوش
بيهشي من افزوده اي تو ؟
اي فسانه ! بگو ، پاسخم ده
افسانه : بس كن ازپرسش اي سوخته دل
بس كه گفتي دلم ساختي خون
باورم شد كه از غصه مستي
هر كه را غم فزون ، گفته افزون
عاشقا ! تو مرا مي شناسي
از دل بي هياهو نهفته
من يك آواره ي آسمانم
وز زمان و زمين بازمانده
هر چه هستم ، بر عاشقانم
آنچه گويي منم ، و آنچه خواهي
من وجودي كهن كار هستم
خوانده ي بي كسان گرفتار
بچه ها را به من ، مادر پير
بيم و لرزه دهد ، در شب تار
من يكي قصه ام بي سر و بن
عاشق : تو يكي قصه اي ؟
افسانه : آري ، آري
قصه ي عاشق بيقراري
نا اميدي ، پر از اضطرابي
كه به اندوه و شب زنده داري
سال ها در غم و انزوا زيست
قصه ي عاشقي پر ز بيمم
گر مهيبم چو ديو صحاري
ور مرا پيرزن روستايي
غول خواند ز آدم فراري
زاده ي اضطراب جهانم
يك زمان دختري بوده ام من
نازنين دلبري بوده ام من
چشم ها پر ز آشوب كرده
يكه افسونگري بوده ام من
آمدم بر مزاري نشسته
چنگ سازنده ي من به دستي
دست ديگر يكي جام باده
نغمه اي ساز ناكرده ، سرمست
شد ز چشم سياهم ، گشاده
قطره قطره سرشك پر از خون
در همين لحظه ، تاريك مي شد
در افق ، صورت ابر خونين
در ميان زمين و فلك بود
اختلاط صداهاي سنگين
دود از اين خيمه مي رفت بالا
خواب آمد مرا ديدگان بست
جام و چنگم فتادند از دست
چنگ پاره شد و جام بشكست
من ز دست دل و دل ز من رست
رفتم و ديگرم تو نديدي
اي بسا وحشت انگيز شب ها
كز پس ابرها شد پديدار
قامتي كه ندانستي اش كيست
با صدايي حزين و دل آزار
نام من در بن گوش تو گفت
عاشقا ! من همان ناشناسم
آن صدايم كه از دل بر آيد
صورت مردگان جهانم
يك دمم كه چو برقي سر آيد
قطره ي گرم چشمي ترم من
چه در آن كوهها داشت مي ساخت
دست مردم ، بيالوده در گل ؟
ليك افسوس ! از آن لحظه ديگر
ساكنين را نشد هيچ حاصل
سالها طي شدند از پي هم
يك گوزن فراري در آنجا
شاخه اي را ز برگش تهي كرد
گشت پيدا صداهاي ديگر
شمل مخروطي خانه اي فرد
كله ي چند بز در چراگاه
بعد از آن ، مرد چوپان پيري
اندر آن تنگنا جست خانه
قصه اي گشت پيدا ، كه در آن
بود گم هر سراغ و نشانه
كرد از من درين راه معني
كي ولي با خبر بود از اين راز
كه بر آن جغد هم خواند غمناك ؟
ريخت آن خانه ي شوق از هم
چون نه جز نقش آن ماند بر خاك
هر چه ، بگريست ، جز چشم شيطان
عاشق : اي فسانه ! خسانند آنان
كه فروبسته ره را به گلزار
خس ، به صد سال طوفان ننالد
گل ، ز يك تندباد است بيمار
تو مپوشان سخن ها كه داري
تو بگو با زبان دل خود
هيچكس گوي نپسندد آن را
مي توان حيله ها راند در كار
عيب باشد ولي نكته دان را
نكته پوشي پي حرف مردم
اين ، زبان دل افسردگان است
نه زبان پي نام خيزان
گوي در دل نگيرد كسش هيچ
ما كه در اين جانيم سوزان
حرف خود را بگيريم دنبال
كي در آن كلبه هاي دگر بود ؟
افسانه : هيچكس جز من ، اي عاشق مست
ديدي آن شور و بنشييدي آن بانگ
از بن بام هايي كه بشكست
روي ديوارهايي كه ماندند
در يكي كلبه ي خرد چوبين
طرف ويرانه اي ، ياد داري ؟
كه يكي پيرزن روستايي
پنبه مي رشت و مي كرد زاري
خامشي بود و تاريكي شب
باد سرد از برون نعره مي زد
آتش اندر دل كلبه مي سوخت
دختري ناگه از در درآمد
كه همي گفت و بر سر همي كوفت
اي دل من ، دل من ، دل من
آه از قلب خسته بر آورد
در بر ما درافتاد و شد سرد
اين چنين دختر بيدلي را
هيچ داني چهزار و زبون كرد ؟
عشق فاني كننده ، منم عشق
حاصل زندگاني منم ، من
روشني جهاني منم ، من
من ، فسانه ، دل عاشقانم
گر بود جسم و جاني ، منم ، من
من گل عشقم و زاده ي اشك
ياد مي آوري آن خرابه
آن شب و جنگل آليو را
كه تو از كهنه ها مي شمردي
مي زدي بوسه خوبان نو را ؟
زان زمان ها مرا دوست بودي
عاشق : آن زمان ها كه از آن به ره ماند
همچنان كز سواري غباري ...ـ
افسانه : تند خيزي كه ، ره شد پس از او
جاي خالي نماي سواري
طعمه ي اين بيابان موحش
عاشق : ليك در خنده اش ، آن نگارين
مست مي خواند و سرمست مي رفت
تا شناسد حريفش به مستي
جام هر جاي بر دست مي رفت
چه شبي ! ماه خندان ، چمن نرم
افسانه : آه عاشق ! سحر بود آندم
سينه ي آسمان باز و روشن
شد ز ره كاروان طربناك
جرسش را به جا ماند شيون
آتشش را اجاقي كه شد سرد
عاشق : كوهها راست استاده بودند
دره ها همچو دزدان خميده
افسانه : آري اي عاشق ! افتاده بودند
دل ز كف دادگان ، وارميده
داستانيم از آنجاست در ياد
هر كجا فتنه بود و شب و كين
مردمي ، مردمي كرده نابود
بر سر كوه هاي كباچين
نقطه اي سوخت در پيكر دود
طفل بيتابي آمد به دنيا
تا به هم يار و دمساز باشيم
نكته ها آمد از قصه كوتاه
اندر آن گوشه ، چوپان زني ، زود
ناف از شيرخواري ببريد
عاشق : آه
چه زماني ، چه دلكش زماني
قصه ي شادمان دلي بود
باز آمد سوي خانه ي دل
افسانه : عاشقا ! جغد گو بود ، و بودش
آشنايي به ويرانه ي دل
عاشق : آري افسانه ! يك جغد غمناك
هر دم امشب ، از آنان كه بودند
ياد مي آورد جغد باطل
ايستاده است ، استاده گويي
آن نگارين به ويران ناتل
دست بر دست و با چشم نمناك
افسانه : آمده از مزار مقدس
عاشقا ! راه درمان بجويد
عاشق : آمده با زباني كه دارد
قصه ي رفتگان را بگويد
زندگان را بيابد در اين غم
افسانه : آمده تا به دست آورد باز
عاشق ! آن را كه بر جا نهاده است
ليك چو سود ، كاندر بيابان
هول را باز دندان گشاده است
بايد اين جام گردد شكسته
به كه اي نقشبند فسونكار
نقش ديگر بر آري كه شايد
اندر اين پرده ، در نقشبندي
بيش از اين نز غمت غم فزايد
جلوه گيرد سپيد ، از سياهي
آنچه بگذشت چون چشمه ي نوش
بود روزي بدانگونه كامروز
نكته اينست ، درياب فرصت
گنج در خانه ، دل رنج اندوز
از چه ؟ آيا چمن دلربا نيست ؟
آن زماني كه امرود وحشي
سايه افكنده آرام بر سنگ
كاكلي ها در آن جنگل دور
مي سرايند با هم همآهنگ
گه يكي زان ميان است خوانا
شكوه ها را بنه ، خيز و بنگر
كه چگونه زمستان سر آمد
جنگل و كوه در رستخيز است
عالم از تيره رويي در آمد
چهره بگشاد و چون برق خنديد
توده ي برف از هم شكافيد
قله ي كوه شد يكسر ابلق
مرد چوپان در آمد ز دخمه
خنده زد شادمان و موفق
كه دگر وقت سبزه چراني است
عاشقا ! خيز كامد بهاران
چشمه ي كوچك از كوه جوشيد
گل به صحرا در آمد چو آتش
رود تيره چو توفان خروشيد
دشت از گل شده هفت رنگه
آن پرده پي لانه سازي
بر سر شاخه ها مي سرايد
خار و خاشاك دارد به منقار
شاخه ي سبز هر لحظه زايد
بچگاني همه خرد و زيبا
عاشق : در سريها به راه ورازون
گرگ ، دزديده سر مي نمايد
افسانه : عاشق! اينها چه حرفي است ؟ اكنون
گرگ كاو ديري آنجا نپايد
از بهار است آنگونه رقصان
آفتاب طلايي بتابيد
بر سر ژاله ي صبحگاهي
ژاله ها دانه دانه درخشند
همچو الماس و در آب ، ماهي
بر سر موج ها زد معلق
تو هم اي بينوا ! شاد بخرام
كه ز هر سو نشاط بهار است
كه به هر جا زمانه به رقص است
تا به كي ديده ات اشكبار است ؟
بوسه اي زن كه دوران رونده است
دور گردان گذشته ز خاطر
روي دامان اين كوه ، بنگر
بره هاي سفيد و سيه را
نغمه ي زنگ ها را ، كه يكسر
چون دل عاشق ، آوازه خوان اند
بر سر سبزه ي بيشل اينك
نازنيني است خندان نشسته
از همه رنگ ، گل هاي كوچك
گرد آورده و دسته بسته
تا كند هديه ي عشقبازان
همتي كن كه دزديده ، او را
هر دمي جانب تو نگاهي است
عاشقا ! گر سيه دوست داري
اينك او را دو چشم سياهي است
كه ز غوغاي دل قصه گوي است
عاشق : رو ، فسانه ! كه اينها فريب است
دل ز وصل و خوشي بي نصيب است
ديدن و سوزش و شادماني
چه خيالي و وهمي عجيب است
بيخبر شاد و بينا فسرده است
خنده اي ناشكفت از گل من
كه ز باران زهري نشد تر
من به بازار كالافروشان
داده ام هر چه را ، در برابر
شادي روز گمگشته اي را
اي دريغا ! دريغا ! دريغا
كه همه فصل ها هست تيره
از گشته چو ياد آورم من
چشم بيند ، ولي خيره خيره
پر ز حيراني و ناگواري
ناشناسي دلم برد و گم شد
من پي دل كنون بي قرارم
ليكن از مستي باده ي دوش
مي روم سرگران و خمارم
جرعه اي بايدم تا رهم من
افسانه : كه ز نو قطره اي چند ريزي ؟
بينوا عاشقا
عاشق : گر نريزم
دل چگونه تواند رهيدن ؟
چون توانم كه دلشاد خيزم
بنگرم بر بساط بهاران
افسانه : حاليا تو بيا و رها كن
اول و آخر زندگاني
وز گذشته مياور دگر ياد
كه بدين ها نيرزد جهاني
كه زبون دل خودشوي تو
عاشق : ليك افسوس ! چون مارم اين درد
مي گزد بند هر بند جان را
پيچم از درد بر خود چو ماران
تنگ كرده به ان استخوان را
چون فريبم در اين حال كان هست ؟
قلب من نامه ي آسمان هاست
مدفن آرزوها و جان هاست
ظاهرش خنده هاي زمانه
باطن آن سرشك نهان هاست
چون رها دارمش؟ چون گريزم ؟
همرها ! باز آمد سياهي
مي برندم به خواهي نخواهي
مي درخشد ستاره بدانسان
كه يكي شعله رو در تباهي
مي كشد باد ، محكم غريوي
زير آن تپه ها كه نهان است
حاليا روبه آوازه خوان است
كوه و جنگل بدان ماند اينجا
كه نمايشگه روبهان است
هر پرنده به يك شاخه در خواب
افسانه : هر پرنده به كنجي فسرده
شب دل عاشقي مست خورده
عاشق : خسته اين خاكدان ، اي فسانه
چشم ها بسته ، خوابش ببرده
با خيال دگر رفته از خوش
بگذر از من ، رها كن دلم را
كه بسي خواب آشفته ديده است
عاشق و عشق و معشوق و عالم
آنچه ديده ، همه خفته ديده است
عاشقم ، خفته ام ، غافلم من
گل ، به جامه درون پر ز ناز است
بلبل شيفته چاره ساز است
رخ نتابيده ، ناكام پژمرد
بازگو ! اين چه غوغا ، چه راز است ؟
يك دم و اين همه كشمكش ها
واگذار اي فسانه ! كه پرسم
زين ستاره هزاران حكايت
كه : چگونه شكفت آن گل سرخ ؟
چه شد ؟ اكنون چه دارد شكايت ؟
وز دم بادها ، چون بپژمرد ؟
آنچه من ديده ام خواب بوده
نقش يا بر رخ آب بوده
عشق ، هذيان بيماري اي بود
يا خمار ميي ناب بود
همرها ! اين چه هنگامه اي بود ؟
بر سر ساحل خلوتي ، ما
مي دويديم و خوشحال بوديم
با نفس هاي صبحي طربناك
نغمه هاي طرب مي سروديم
نه غم روزگار جدايي
كوچ مي كرد با ما قبيله
ما ، شماله به كف ، در بر هم
كوه ها ، پهلوانان خودسر
سر برافراشته روي در هم
گله ي ما ، همه رفته از پيش
تا دم صبح مي سوخت آتش
باد ، فرسوده ، مي رفت و مي خواند
مثل اينكه ، در آن دره ي تنگ
عده اي رفته ، يك عده مي ماند
زير ديوار از سرو و شمشاد
آه ، افسانه ! در من بهشتي است
همچو ويرانه اي در بر من
آبش از چشمه ي چشم غمناك
خاكش ، از مشت خاكستر من
تا نبيني به صورت خموشم
من بسي ديده ام صبح روشن
گل به لبخند و جنگل سترده
بس شبان اندر او ماه غمگين
كاروان را جرس ها فسرده
پاي من خسته ، اندر بيابان
ديده ام روي بيمار ناكان
با چراغي كه خاموش مي شد
چون يكي داغ دل ديده محراب
ناله اي را نهان گوش مي شد
شكل ديوار ، سنگين و خاموش
درههم فتاد دندانه ي كوه
سيل برداشت ناگاه فرياد
فاخته كرد گم آشيانه
ماند توكا به ويرانه آباد
رفت از يادش انديشه ي جفت
كه تواند مرا دوست دارد
وندر آن بهره ي خود نجويد ؟
هركس از بهر خود در تكاپوست
كس نچيند گلي كه نبويد
عشق بي حظ و حاصل خيالي ست
آنكه پشمينه پوشيد ديري
نغمه ها زد همه جاودانه
عاشق زندگاني خود بود
بي خبر ، در لباس فسانه
خويشتن را فريبي همي داد
خنده زد عقل زيرك بر اين حرف
كز پي اين جهان هم جهاني ست
آدمي ، زاده ي خاك ناچيز
بسته ي عشق هاي نهاني ست
عشوه ي زندگاني است اين حرف
بار رنجي به سربار صد رنج
خواهي ار نكته اي بشنوي راست
محو شد جسم رنجور زاري
ماند از او زباني كه گوياست
تا دهد شرح عشق دگرسان
حافظا ! اين چهكيد و دروغيست
كز زبان مي و جام و ساقي ست ؟
نالي ار تا ابد ، باورم نيست
كه بر آن عشق بازي كه باقي ست
من بر آن عاشقم كه رونده است
در شگفتم ! من و تو كه هستيم ؟
وز كدامين خم كهنه مستيم ؟
اي بسا قيد ها كه شكستيم
باز از قيد وهمي نرستيم
بي خبر خنده زن ، بيهده نال
اي فسانه ! رها كن در اشكم
كاتشي شعله زد جان من سوخت
گريه را اختياري نمانده ست
من چه سازم ؟ جز اينم نيامخوت
هرزه گردي دل ، نغمه ي روح
افسانه : عاشق ! اينها سخن هاي تو بود ؟
حرف بسيارها مي توان زد
مي توان چون يكي تكه ي دود
نقش ترديد در آسمان زد
مي توان چون شبي ماند خاموش
مي توان چون غلامان ، به طاعت
شنوا بود و فرمانبر ، اما
عشق هر لحظه پرواز جويد
عقل هر روز بيند معما
و آدميزاده در اين كشاكش
ليك يك نكته هست و نه جز اين
ما شريك هميم اندر اين كار
صد اگر نقش از دل برآيد
سايه آنگونه افتد به ديوار
كه ببينند و جويند مردم
خيزد اينك در اين ره ، كه ما را
خبر از رفتگان نيست در دست
شادي آورده ، با هم توانيم
نقش ديگر براين داستان بست
زشت و زيبا ، نشاني كه از ماست
تو مرا خواهي و من تو را نيز
اين چه كبر و چه شوخي و نازي ست ؟
به دوپا راني ، از دست خواني
با من آيا تو را قصد بازي است ؟
تو مرا سر به سر مي گذاري ؟
اي گل نوشكفته ! اگر چند
زود گشتي زبون و فسرده
از وفور جواني چنيني
هر چه كان زنده تر ، زود مرده
با چنين زنده من كار دارم
مي زدم من در اين كهنه گيتي
بر دل زندگان دائما دست
در از اين باغ اكنون گشادند
كه در از خارزاران بسي بست
شد بهار تو با تو پديدار
نوگل من ! گلي ، گرچه پنهان
در بن شاخه ي خارزاري
عاشق تو ، تو را بازيابد
سازد از عشق تو بي قراري
هر پرنده ، تو را آشنا نيست
بلبل بينوا زي تو آيد
عاشق مبتلا زي تو آيد
طينت تو همه ماجرايي ست
طالب ماجرا زي تو آيد
تو ، تسليده ، عاشقاني
عاشق : اي فسانه ! مرا آرزو نيست
كه بچينندم و دوست دارند
زاده ي كوهم ، آورده ي ابر
به كه بر سبزه ام واگذارند
با بهاري كه هستم در آغوش
كس نخواهم زند بر دلم دست
كه دلم آشيان دلي هست
زاشيانم اگر حاصلي نيست
من بر آنم كز آن حاصلي هست
به فريب و خيالي منم خوش
افسانه : عاشق ! از هر فريبنده كان هست
يك فريب دلاويزتر ، من
كهنه خواهد شدن آن چه خيزد
يك دروغ كهن خيزتر ، من
رانده ي عاقلان ، خوانده ي تو
كرده در خلوت كوه منزل
عاشق : همچو من
افسانه : چون تو از درد خاموش
بگذرانم ز چشم آنچه بينم
عاشق : تا بيابي دلي را همه جوش
افسانه : دردش افتاده اندر رگ و پوست
عاشقا ! با همه اين سخن ها
به محك آمدت تكه ي زر
چه خوشي ؟ چه زياني ، چه مقصود ؟
گردد اين شاخه يك روز بي بر
ليك سيراب از اين چوي اكنون
يك حقيقت فقط هست بر جا
آنچناني كه بايست ، بودن
يك فريب است ره جسته هر جا
چشم ها بسته ، پابست بودن
ماچنانيم ليكن ، كه هستيم
عاشق : آه افسانه ! حرفي است اين راست
گر فريبي ز ما خاست ، ماييم
روزگاري اگر فرصتي ماند
بيش از اين با هم اندر صفاييم
همدل و همزبان و همآهنگ
تو دروغي ، دروغي دلاويز
تو غمي ، يك غم سخت زيبا
بي بها مانده عشق و دل من
مي سپارم به تو ، عشق و دل را
كه تو خود را به من واگذاري
اي دروغ ! اي غم ! اي نيك و بد ، تو
چه كست گفت از اين جاي برخيز ؟
چه كست گفت زين ره به يكسو
همچو گل بر سر شاخه آويز
همچو مهتاب در صحنه ي باغ
اي دل عاشقان ! اي فسانه
اي زده نقش ها بر زمانه
اي كه از چنگ خود باز كردي
نغمه هيا همه جاودانه
بوسه ، بوسه ، لب عاشقان را
در پس ابرهايم نهان دار
تا صداي مرا جز فرشته
نشنوند ايچ در آسمان ها
كس نخواند ز من اين نوشته
جز به دل عاشق بي قراري
اشك من ريز بر گونه ي او
ناله ام در دل وي بياكن
روح گمنامم آنجا فرود آر
كه بر آيد از آنجاي شيون
آتش آشفته خيزد ز دل ها
هان ! به پيش آي از اين دره ي تنگ
كه بهين خوابگاه شبان هاست
كه كسي را نه راهي بر آن است
تا در اينجا كه هر چيز تنهاست
بسراييم دلتنگ با هم
پيام نيما
نيما پدر شعر نوی فارسی لقب گرفته است. اين عنوان به حق برازنده ی اوست چرا که با تلاش و تکاپو به آن دست يافته است.
به قول نادر نادرپور: « دوران معاصر از لحاظ شعر فارسی دوران تلاش و تکاپو ست ... در تلاش و تکاپو اصل مطلب راه جويی است يعنی آزمودن راه های گوناگون. بين آزمودن همه ی راه ها و يافتن يک يا چند راه مطمئن فاصله چندان نزديک نيست. »
مهدی اخوان ثالث نيز از اين کوشش هنری چنين ياد می کند: « او قدم به قدم کاملتر شده است و در سرانجام سفر به جايی رسيده که از حيث فضا و محيط و خصال اقليمی به کلی متفاوت است با اقاليم کهن. او در يکی دو جهت لمحاتی از تغير و تغيير نشان نداده بلکه از جميع جهات چنين است. »
خود او اين کار طاقت فرسا را قوی تر وصف می کند: « مسئله ی کار خرد شدن استخوان است و همه ی زحمت ها در اين است. »
و درباره ی روند تحول هنری و ماهيت آن می گويد: « شعرهای مرا در مجله ی موسيقی دليل قرار ندهيد. به شعرهای اخير من، که نسخه های خطی آن در پيش شماست رجوع کنيد. »
يا: « ادبيات ما بايد از هر حيث عوض شود. موضوع تازه کافی نيست و نه اين کافی است که مضمونی را بسط داده به طرز تازه بيان کنيم. نه اين کافی است که با پس و پيش آوردن قافيه و افزايش و کاهش مصراع ها يا وسايل ديگر دم دست به فرم تازه زده باشيم. عمده اين است که طرز کار عوض شود و آن مدل وصفی و روايی را ... به شعر بدهيم. »
« وقتی يک چيز عوض می شود همه چيز بايد عوض شود. »
« شعر فارسی بايد دوباره قالب بندی شود. باز تکرار می کنم: نه فقط از حيث فرم، از حيث طرز کار. »
در نامه ای که به تاريخ ۴ شهريور ۱۳۲۵ از جنگل کلارزمی به شين پرتو می گويد : « ... رميده خيلی دير رام شد: هر سنگ با چه کند و کو برآورد دقيق از جا کنده شد و پل به روی آب با چه روزها و شب های پر زحمت طرح بست تا ديگران آسان بگذرند و ديوانه ها به آب زده بگويند: پل لازم نيست. اما در پيش و پای کسی که می گويد لازم ايت هر کار بعدی در عالم هنر از يک کار قبلی آب می خورد. »
به نظر نيما ساختن نو آسان نيست و بردباری و کار مستمر و تدريجی و ازمايش های سخت می طلبد: « هيچ چيز نيست که ناگهان تغيير کند. هيچ سنتی هم نيست که ناگهان عوض شود. همين طور هيچ شکلی از اشکال هنری وجود ندارد که برای نفوذ خود در مردم راه ناگهانی پيدا کنند. »
« هنر دو بر نمی دارد. هنر می گويد: فرصت بده، من دير خواهم آمد. »
نيما منکر ارزش سنت هنری نيست، اما: « ( اشعار کلاسيک ) هم در ژانر خود زيبا هستند، اما از زيبايی ديگر صحبت می کنيم ... اگر به حال طبيعی زمزمه داشته باشيد حتما شعر شما طبيعی می شود، چون در اين حال با احساسات و حالات انسان برداشت می شود. »
« من خودم يکی از طرفداران پا بر جای ادبيات قديم فارسی و عربی هستم و سرگرمی من با آنهاست. »
برای نيما، نوآوری تفنن نبود، ضرورت بود، تلقی او از اشعار و رسالت و مقام هنر مند اين نوآوری را ايجاب می کرد. نيما مفهوم تازه ای از شعر را را معتبر می داند. وی آن را در فرصت های متعدد از زوايای گوناگون تعريف می کند: « قدمای ما ( شعر ) را بی پيرايه تعريف کرده اند. بع اعتبار يکی از کتاب های معروف ميرداماد در منطق رسمی، شعر مبادی انفعالات نفسانی است. بنابر اين، به عقيده ی قدما « حامل » است و مثل عقل « عامل » نيست. چيزهايی را که شعر می رساند نه در بر دارد بلکه در آن دخالت می کند ... شعر برد خاص تاثرات و ديده های ماست که در تصوير دادن و ماده دادن به انديشه های ما کمک می کند. »
در جای ديگر: « اگر شاعری برای ضعف باصره و پا درد و ثقل سامعه يا زندانی شدن شخص خود اشعاری صادر کرده است، مانعی ندارد. اما اين غم و رنج، که فقط خود او در آن جای گرفته است، غم و رنج شاعرانه و مربوط به ديگران نيست. »
و باز: « از مرحله دور نشده ايم اگر بگوييم: شعر نشانه ی يک زندگانی عالی و خيلی بشری است. ادبيات عالی جز محصول يک وجدان عالی محصول چيزی ديگر نمی تواند باشد. »
« هنرمند رهنورد است که پيشاپيش ديگران می رود ... سرگرمی هنرمند واقعی هنر خود اوست. او مهارت به خرج نمی دهد بلکه زندگی می کند. »
کوشش نيما در اساس و بنيان تازه دادن به شعر فارسی دو هدف عمده دارد: جدا کردن آن از موسيقی؛ نزديک ساختن آن به نثر. در اين باره می گويد: « مقصود من جدا کردن شعر زبان فارسی از موسيقی آن است که با مفهوم شعر وصفی سازش نزديک کرده به آن اثر دلپذير نثر را بدهم ... شعر را از مصرع سازی های ابتدايی ... آزاد ( کنم ) . »
و در جای ديگر: « هميشه از آغاز جوانی سعی من نزديک ساختن نظم به نثر بوده است. »
و باز: « در تمام اشعار قديم يک حالت تصنعی است که به واسطه ی انقياد و پيوستگی خود بت موسيقی اين حالت را يافته است. »
شايد با توجه به همين معنی باشد که شاملو ادعا می کند: « شعر امروز ادامه ی منطقی شعر ديروز نيست. »
اما جدايی شعر از موسيقی به معنای حذف نظم و وزن نيست: « چيزی که نظم ندارد وجود ندارد ... هر شکل محصول بلاانفکاک وزنی است که در کار بوده نيما برای وزن شعر فارسی سه دوره ی ممتاز قايل است: دوره ی انتظام موزيکی، دوره ی انتظام عروضی که متکی به دوره ی اولی است، و دوره ی انتظام طبيعی. »
برای آن که شعر از انقياد موسيقی رهايی يابد بايد حالت طبيعی نثر در آن ايجاد شود: « تمام کوشش من اين است که حالت طبيعی نثر را در شعر ايجاد کنم. در اين صورت، شعر از انقياد موسيقی مقيد ما رها می شود. شعر جهانی است سوا و موسيقی سوا. در يک جا که به هم می رسند می توان برای شعر آهنگ ساخت، اما شعر آهنگ نيست. همچنين می توان برای آهنگی شعر به وجود آورد اما شعر موسيقی نيست. در نهاد شعر موسيقی هست که موسيقی طبيعی است.
اما ماهيت اين وزن جدا از موسيقی چيست؟
« وزن شعر يکی از ابزارهای کار شاعر است. وسيله برای هماهنگ ساختن مصالحی است که به کار رفته است و با درونی های او می بايد سازش داشته باشد ... ماهيت اين وزن با طبيعت کلام مربوط است، با حال گوينده عوض می شود. »
در جای ديگر: « وزن بايد پوشش متناسب برای مفهومات و احساسات باشد. »
نيما وزن را طنين و آهنگ يک مطلب معين می داند. و می گويد: « من سعی می کنم به شعر فارسی وزن و قافيه بدهم. شعر بی وزن و قافيه شعر قديمی است ... يک مصرع يا يک بيت نمی تواند وزن طبيعی کلام را توليد کند. وزن ... در بين مطالب يک موضوع فقط به توسط « آرمونی » به دست می آيد ... بايد مصراع ها و ابيات دسته جمعی و به طور مشترک وزن را توليد کنند. من واضع اين « آرمونی » هستم ... »
شاملو می نويسد: « در وزن نيمايی ... شاعر هيچ قالب از پيش آماده ای برای کار خود ندارد و محتوای اثر ناگزير است فرم شايسته ی خود را هم با خودش بيافزايند. »
در اين وزن - به خلاف شعر کلاسيک - « وزن و قافيه پيشاپيش مسير شاعر را معين نمی کند »، اما - به خلاف شعر سپيد - حداقل وزنی که شاعر انتخاب می کند « بستری می سازد که وی ناچار استدر آن حرکت کند ». با اين همه، در شعر سپيد « همه چيز می بايد در تعادلی بسيار دقيق با ضوابطی که در عين حال کاملا خلق الساعه است قابل انطباق باشد. »
در نظم نيمايی « هر مصراع مديون مصراع پيش و داين مصراع بعد است. »
اخوان و نادرپور هر دو به ملازمه ی وزن با شعر معتقدند. اخوان می گويد: « شعر در معنی ويژه اش با نوعی وزن ملازمه دارد. » نادرپور خود را از او هم مقيدتر نشان می دهد: من وزن را ... يکی از ذوات و خصايص اصلی شعر فارسی می دانم و معتقدم که در ذهن و گوش مردم ايران کلام خالی از وزن شعر تلقی نمی شود ... عروض فارسی دارای امکانات فراوانی است که هنوز کاملا شناخته نشده و شاعر امروز و شاعر آينده هر دو می توانند از اين امکانات ناشناخته بهره ها جويند و دامنه ی اوزان شعر کلاسيک فارسی را تا « بی نهايت » گسترش دهند. »
و باز: « در ذهن خاصترين و عامترين مردم ايران شعر به معنای اخص ملازمه ای جاودانه با وزن دارد. »
با اين همه، به نوعی بيو زنی در بافت های خاص پروانه ی قبول می دهد: « مجموع اين وزن و بيو زنی گونه ای شعر پديد می آورد که نه کاملا « منظوم » است و نه کاملا « منثور ». و من نه تنها با اين نوع وزن مخالف نيستم بلکه به علت گسترش و گشايشی که در قلمرو عروض فارسی پديد می آورد هوادار آنم. »
اما شاملو، که از پيروان آگاه و بی نظير نيماست. بعدا راه تازه ای در پيش گرفت. وی معتقد است: « اگر شعر سر سختی می کند و در قالب خويش قرار نمی گيرد با آن به ستيزه نمی يابد برخاست. »
« شعر سفيد در همان حال که به وجود می آيد معيارهای سنجش خود را هم به دست می دهد. »
اما درباره ی قافيه، نيما معتقد است که « شعر بی قافيه آدم بی استخوان است ... قافيه بندی، آن طور که من می دانم و « زنگ مطلب » آن را اسم می گذارم، بسيار بسيار مشکل است و بسيار بسيار لطيف، و ذوق می خواهد. قافيه غلام شاعر است نه شاعر غلام قافيه، و من قافيه را برده ی خويش ساخته ام. »
و در جای ديگر : « قافيه بايد زنگ آخر مطلب باشد. مطلب که جداشد قافيه جداست ... لازم نيست قافيه در حرف « روی » متفق باشد، دو کلمه از حيث وزن و حروف متفاوت گاهی اثر قافيه را به هم می دهند. فراموش نکنيد وقتی مطلب تکه تکه و در جملات کوتاه است، اشعار شما حتما بايد قافيه نداشته باشد. همين نداشتن عين داشتن است و در گوش من لذت بيشتری می دهد. »
و باز: « قافيه يک موزيک جداگانه از وزن برای مطلب است. شعر بی قافيه خانه ی بی سقف و در است.
اگر قافيه نباشد چه خواهد بود؟ - حباب تو خالی. شعر بی قافيه مثل آدم بی استخوان و وزن بی ضرب است.
... به حسب ذوق و پس از کار زياد خودتان می توانيد پيدا کنيد کجا خواننده منتظر قافيه است. هر که اين انتظار را شناخت قافيه را شناخته است. »
شاملو نيز می گويد: « قافيه از نظر من دارای اهميت خاصی است. »
اما وی برای کلمات، علی الاعم، اهميت فراوان قايل است: « ابزار کار شاعر کلمه است، اما کُميت بسياری از شاعران ما در اينجا می لنگد. »
« انديشيدن با کلمات صورت می گيرد نه با اشکال و تصاوير. »
شعر در نظر نيما سلاح شاعر در اجتماع است و در عين حال دينی است که او به جامعه ادا می کند: « چون زندگی ما را ديگران ساخته اند هنر چيزی را به ديگران مديون است. »
در جای ديگر صريحتر اين مقصود را بيان می کند: « اگر شاعر نتواند معنی را جسم بدهد و خيالی را پيش چشم بگذارد ... کاری نکرده است، شاعر نيست ... شاعر بايد موضوع را لباس واقعه و صحنه بدهد. آن وزن را که در خود دارد در مردم توليد کند. »
و باز از اين بی پرده تر: « ادبياتی که با سياست مربوط نبوده در هيچ زمان وجود نداشته و دروغ است ... مفهوم بی طرفی هم بسيار خيالی و بی معنی است. »
نيما معتقد است که شعر امروز بايد در خور « دکلامه » شدن باشد. به قول شاملو ( در سخنرانی دانشکده ی ادبيات تبريز): « امروز نقاش و شاعر با ديگر مردم - که نه نقاش اند و نه شاعر - دانه های يک تسبيح اند. امروز ديگر هنرمند تماشاچی ميدان سيرک نيست. او ديگر بر سکوهای گرد ميدان به تماشای نبرد بردگان ننشسته است، بلکه خود در پهنه ی ميدان قرار دارد.
امروز شعر حربه ی خلق است ...
بيگانه نيست شاعر امروز
با دردهای مشترک خلق
او با لبان مردم لبخند می زند
درد و اميد مردم را
با استخوان خويش
پيوند ميزند. »
شاعر امروز به قول شاملو « مورخ است، مورخ زمانه ی خود ... تاريخ، شعر مستند می خواهد، شعر لحظه های مستند تاريخ ... شعر شاعر در لحظه ی زندگيش حرف زمانه ی اوست. »
باری، اگر کهنه پرستان همچنان در انکار نيما اصرار ورزيدند، نسل جوان هنری او را به نام راهبر و راه گشا پذيرا شد. خيل شاعران روزگار نو معنای عميق رسالت او را درک کردند و راه او را با آگاهی و خلاقيت ادامه دادند.
ندای نيما در فضای شعر ايران امروز انعکاس گسترده ای يافت. شاعر از ميدان نبردی گاه خاموش و گاه پر غوغا پيروز به در آمده بود:
« پادشاه فتح در آن دم که بر تختش لميده است
بر بد و خوب تو دارد دست
از درون پرده می بيند
آنچه با انديشه های ما نيايد راست
يا ندارد جای در انديشه های ناتوان ما
وز برون پرده می يابد
نيروی بيداريی را پای بگرفته،
که از خواب فلاکت زای روزان پريشانی هلاک است. »
جمع مريدانش روز به روز فزونی گرفت. وی فاتح عرصه ی شعر پارسی روزگار خود شده بود. يکی پس از ديگری به زبانی سرشار از صداقت و صميميت او را ستوده يا بهتر بگوييم توصيف کردند.
فروغ فرخزاد گفت: « نيما شاعری بود که من در شعرش ... يک فضای فکری ديدم و يک جور کمال انسانی مثل حافظ؛ حس کردم که با يک انسان طرف هستم ... سادگی او مرا شگفت زده می کرد؛ به خصوص که در پشت اين سادگی، ناگهان با تمام پيچيدگی ها و پرسش های تاريک زندگی بر خورد می کردم، مثل ستاره که آدم را متوجه آسمان می کند.
مهدی اخوان ثالث نوشت : « من نيما را برای خود به درستی « کشف » کرده بودم ... قلم برداشتم و دانسته ها و دريافت ها و شناخت های خود را نسبت به نيما به کاغذ آوردم که شد سلسله مقالات « بدعت ها و بدايع ». »
پيشنهادهای نيما به اين نسل جديد شاعران ما چه بود؟ از زبان اخوان بشنويم: « در وهله ی اول صميميت و صداقت را به شاعران و شعر زمان خود پيشنهاد کرد که ... می رسد به شناخت شاعر از وجود خودش و از دنيايی که در آن به سر می برد. پيشنهاد اصلی ديگر او با چشم خود دنيا را ديدن و با دل و انديشه ی خود احساس و انديشه کردن است ... سومين اصل پيشنهادی نيما ... نجابت ذاتی و روحی انسان شاعر است. »
در حقيقت، نيما اين پيشنهادها را در عبارتی کوتاه خلاصه کرده بود: « هر کس خودش را بيان می کند. بايد ديد خود او چطور ساخته و پرداخته شده است ... « سخن سايه ی مرد است ». »
و اکنون اين سايه برای نوجويان و اين کابوس برای نشخوارگران در سرتاسر پهنه ی شعر امروز پارسی گسترده شده است.
اما ماهيت اين وزن جدا از موسيقی چيست؟
« وزن شعر يکی از ابزارهای کار شاعر است. وسيله برای هماهنگ ساختن مصالحی است که به کار رفته است و با درونی های او می بايد سازش داشته باشد ... ماهيت اين وزن با طبيعت کلام مربوط است، با حال گوينده عوض می شود. »
در جای ديگر: « وزن بايد پوشش متناسب برای مفهومات و احساسات باشد. »
نيما وزن را طنين و آهنگ يک مطلب معين می داند. و می گويد: « من سعی می کنم به شعر فارسی وزن و قافيه بدهم. شعر بی وزن و قافيه شعر قديمی است ... يک مصرع يا يک بيت نمی تواند وزن طبيعی کلام را توليد کند. وزن ... در بين مطالب يک موضوع فقط به توسط « آرمونی » به دست می آيد ... بايد مصراع ها و ابيات دسته جمعی و به طور مشترک وزن را توليد کنند. من واضع اين « آرمونی » هستم ... »
شاملو می نويسد: « در وزن نيمايی ... شاعر هيچ قالب از پيش آماده ای برای کار خود ندارد و محتوای اثر ناگزير است فرم شايسته ی خود را هم با خودش بيافزايند. »
در اين وزن - به خلاف شعر کلاسيک - « وزن و قافيه پيشاپيش مسير شاعر را معين نمی کند »، اما - به خلاف شعر سپيد - حداقل وزنی که شاعر انتخاب می کند « بستری می سازد که وی ناچار استدر آن حرکت کند ». با اين همه، در شعر سپيد « همه چيز می بايد در تعادلی بسيار دقيق با ضوابطی که در عين حال کاملا خلق الساعه است قابل انطباق باشد. »
در نظم نيمايی « هر مصراع مديون مصراع پيش و داين مصراع بعد است. »
اخوان و نادرپور هر دو به ملازمه ی وزن با شعر معتقدند. اخوان می گويد: « شعر در معنی ويژه اش با نوعی وزن ملازمه دارد. » نادرپور خود را از او هم مقيدتر نشان می دهد: من وزن را ... يکی از ذوات و خصايص اصلی شعر فارسی می دانم و معتقدم که در ذهن و گوش مردم ايران کلام خالی از وزن شعر تلقی نمی شود ... عروض فارسی دارای امکانات فراوانی است که هنوز کاملا شناخته نشده و شاعر امروز و شاعر آينده هر دو می توانند از اين امکانات ناشناخته بهره ها جويند و دامنه ی اوزان شعر کلاسيک فارسی را تا « بی نهايت » گسترش دهند. »
و باز: « در ذهن خاصترين و عامترين مردم ايران شعر به معنای اخص ملازمه ای جاودانه با وزن دارد. »
با اين همه، به نوعی بيو زنی در بافت های خاص پروانه ی قبول می دهد: « مجموع اين وزن و بيو زنی گونه ای شعر پديد می آورد که نه کاملا « منظوم » است و نه کاملا « منثور ». و من نه تنها با اين نوع وزن مخالف نيستم بلکه به علت گسترش و گشايشی که در قلمرو عروض فارسی پديد می آورد هوادار آنم. »
اما شاملو، که از پيروان آگاه و بی نظير نيماست. بعدا راه تازه ای در پيش گرفت. وی معتقد است: « اگر شعر سر سختی می کند و در قالب خويش قرار نمی گيرد با آن به ستيزه نمی يابد برخاست. »
« شعر سفيد در همان حال که به وجود می آيد معيارهای سنجش خود را هم به دست می دهد. »
اما درباره ی قافيه، نيما معتقد است که « شعر بی قافيه آدم بی استخوان است ... قافيه بندی، آن طور که من می دانم و « زنگ مطلب » آن را اسم می گذارم، بسيار بسيار مشکل است و بسيار بسيار لطيف، و ذوق می خواهد. قافيه غلام شاعر است نه شاعر غلام قافيه، و من قافيه را برده ی خويش ساخته ام. »
و در جای ديگر : « قافيه بايد زنگ آخر مطلب باشد. مطلب که جداشد قافيه جداست ... لازم نيست قافيه در حرف « روی » متفق باشد، دو کلمه از حيث وزن و حروف متفاوت گاهی اثر قافيه را به هم می دهند. فراموش نکنيد وقتی مطلب تکه تکه و در جملات کوتاه است، اشعار شما حتما بايد قافيه نداشته باشد. همين نداشتن عين داشتن است و در گوش من لذت بيشتری می دهد. »
و باز: « قافيه يک موزيک جداگانه از وزن برای مطلب است. شعر بی قافيه خانه ی بی سقف و در است.
اگر قافيه نباشد چه خواهد بود؟ - حباب تو خالی. شعر بی قافيه مثل آدم بی استخوان و وزن بی ضرب است.
... به حسب ذوق و پس از کار زياد خودتان می توانيد پيدا کنيد کجا خواننده منتظر قافيه است. هر که اين انتظار را شناخت قافيه را شناخته است. »
شاملو نيز می گويد: « قافيه از نظر من دارای اهميت خاصی است. »
اما وی برای کلمات، علی الاعم، اهميت فراوان قايل است: « ابزار کار شاعر کلمه است، اما کُميت بسياری از شاعران ما در اينجا می لنگد. »
« انديشيدن با کلمات صورت می گيرد نه با اشکال و تصاوير. »
شعر در نظر نيما سلاح شاعر در اجتماع است و در عين حال دينی است که او به جامعه ادا می کند: « چون زندگی ما را ديگران ساخته اند هنر چيزی را به ديگران مديون است. »
در جای ديگر صريحتر اين مقصود را بيان می کند: « اگر شاعر نتواند معنی را جسم بدهد و خيالی را پيش چشم بگذارد ... کاری نکرده است، شاعر نيست ... شاعر بايد موضوع را لباس واقعه و صحنه بدهد. آن وزن را که در خود دارد در مردم توليد کند. »
و باز از اين بی پرده تر: « ادبياتی که با سياست مربوط نبوده در هيچ زمان وجود نداشته و دروغ است ... مفهوم بی طرفی هم بسيار خيالی و بی معنی است. »
نيما معتقد است که شعر امروز بايد در خور « دکلامه » شدن باشد. به قول شاملو ( در سخنرانی دانشکده ی ادبيات تبريز): « امروز نقاش و شاعر با ديگر مردم - که نه نقاش اند و نه شاعر - دانه های يک تسبيح اند. امروز ديگر هنرمند تماشاچی ميدان سيرک نيست. او ديگر بر سکوهای گرد ميدان به تماشای نبرد بردگان ننشسته است، بلکه خود در پهنه ی ميدان قرار دارد.
امروز شعر حربه ی خلق است ...
بيگانه نيست شاعر امروز
با دردهای مشترک خلق
او با لبان مردم لبخند می زند
درد و اميد مردم را
با استخوان خويش
پيوند ميزند. »
شاعر امروز به قول شاملو « مورخ است، مورخ زمانه ی خود ... تاريخ، شعر مستند می خواهد، شعر لحظه های مستند تاريخ ... شعر شاعر در لحظه ی زندگيش حرف زمانه ی اوست. »
باری، اگر کهنه پرستان همچنان در انکار نيما اصرار ورزيدند، نسل جوان هنری او را به نام راهبر و راه گشا پذيرا شد. خيل شاعران روزگار نو معنای عميق رسالت او را درک کردند و راه او را با آگاهی و خلاقيت ادامه دادند.
ندای نيما در فضای شعر ايران امروز انعکاس گسترده ای يافت. شاعر از ميدان نبردی گاه خاموش و گاه پر غوغا پيروز به در آمده بود:
« پادشاه فتح در آن دم که بر تختش لميده است
بر بد و خوب تو دارد دست
از درون پرده می بيند
آنچه با انديشه های ما نيايد راست
يا ندارد جای در انديشه های ناتوان ما
وز برون پرده می يابد
نيروی بيداريی را پای بگرفته،
که از خواب فلاکت زای روزان پريشانی هلاک است. »
جمع مريدانش روز به روز فزونی گرفت. وی فاتح عرصه ی شعر پارسی روزگار خود شده بود. يکی پس از ديگری به زبانی سرشار از صداقت و صميميت او را ستوده يا بهتر بگوييم توصيف کردند.
فروغ فرخزاد گفت: « نيما شاعری بود که من در شعرش ... يک فضای فکری ديدم و يک جور کمال انسانی مثل حافظ؛ حس کردم که با يک انسان طرف هستم ... سادگی او مرا شگفت زده می کرد؛ به خصوص که در پشت اين سادگی، ناگهان با تمام پيچيدگی ها و پرسش های تاريک زندگی بر خورد می کردم، مثل ستاره که آدم را متوجه آسمان می کند.
مهدی اخوان ثالث نوشت : « من نيما را برای خود به درستی « کشف » کرده بودم ... قلم برداشتم و دانسته ها و دريافت ها و شناخت های خود را نسبت به نيما به کاغذ آوردم که شد سلسله مقالات « بدعت ها و بدايع ». »
پيشنهادهای نيما به اين نسل جديد شاعران ما چه بود؟ از زبان اخوان بشنويم: « در وهله ی اول صميميت و صداقت را به شاعران و شعر زمان خود پيشنهاد کرد که ... می رسد به شناخت شاعر از وجود خودش و از دنيايی که در آن به سر می برد. پيشنهاد اصلی ديگر او با چشم خود دنيا را ديدن و با دل و انديشه ی خود احساس و انديشه کردن است ... سومين اصل پيشنهادی نيما ... نجابت ذاتی و روحی انسان شاعر است. »
در حقيقت، نيما اين پيشنهادها را در عبارتی کوتاه خلاصه کرده بود: « هر کس خودش را بيان می کند. بايد ديد خود او چطور ساخته و پرداخته شده است ... « سخن سايه ی مرد است ». »
و اکنون اين سايه برای نوجويان و اين کابوس برای نشخوارگران در سرتاسر پهنه ی شعر امروز پارسی گسترده شده است.
منابع:
- تاريخ تحليلی شعر نو جلد اول، شمس لنگرودی، ص ۹۵.
- از نيما تا روزگار ما، يحيی آرين پور، ص ۶۱۸.
- يادمان نيما يوشيج، زير نظر محمد رضا لاهوتی، ص. ۲۸.
- گفت و شنود درباره ی شعر امروز، مجله ی بازار ( ويژه ی هنر و ادبيات )، شماره ی ۹۹۸.
- اطلاعات ( هفته نامه ی هنر )، ۱۲ اسفند ۱۳۵۵.
- حرف های همسايه، شهريور ۱۳۵۱.
- يادداشت ها و مجموعه ی انديشه، ص ۴۳.
- سخنرانی احمد شاملو در دانشکده ی ادبيات تبريز.
- مجله ی اميد فردا، ۱۵ مرداد ۱۳۵۸.
- اطلاعات، ۱۶ دی ۱۳۵۵.
- شعر چيست؟، کيهان، ۷ شهريور ۱۳۵۷.
خاطرات شادروان احسان طبري از نيما يوشيج
در كودكی منظومه "خانوادهسرباز" نيما را خوانده بودم، بيآن كه او را بشناسم. نام نيما و سبك اشعارش برای من در آن ايام غريبه بود. سپس در گزينهای از محمدضياء هشترودي در باره شعرای آغاز عصر پهلوي، شعر "ايشب" را با شرح حالی از نيما خواندم و نيز مثنوي "ای فسانه، فسانه، فسانه" را. روی هم رفته سبك نيما را نپسنديدم ولی احساس كردم كه او به راه به كلی تازهای ميرود.
پس از آزادی از زندان ابتدا برخی وصفهای منفي در باره نيما از نوشين شنيدم. آنها در "مجله موسيقي" با هم كار ميكردند. نيما با كمك حقوق زنش عاليه خانم جهانگير به سر ميبرد و در باره قريحهاش نيز تاريخ با بانگ رسا داوری كرد و به او مقامی ارجمند كه در خوردش بود عطا نمود. در آستانه ازدواج خود با آذر بينياز، دانستم كه خانوادهآنها با نيما رفت و آمد دارد. نيما، چنان كه در مجموعه نامههايش ( كه شراكيم نيمايوشيج فرزندش نشر داده) ديده ميشود، به پدر همسرم، يعنی عبدالرزاقبينياز، يك انقلابی ايرانی كه با حيدرعمواوغلی به هم راه اروجونی كيدزه در دوران انقلاب مشروطيت به ايران آمده بودند، مهری فراوان داشت. من نخستين بار نيمای "فسانه" و نيماي افسانهای را در نزد خانواده همسرم ديدم.
همه، عكس های "نيما" را ديدهاند. او بسيار شبيه اين عكسها بود. مردی مازندرانی و جنگلي، دُرشت چشم، آشفته مو، ميانه بالا، با تخيل شاعرانهای كم نظير.
من و او از همان آغاز ديدار به هم اُنس يافتيم. نيما مردی بسيار شوخ طبع بود و ميتوانست رويدادهای روزمره زندگی را با طنزی كه شخص را حتی گاه به خندههای هيستريك وا ميداشت، وصف كند. يك سناريوساز عالی كمدي، از سادهترين حوادتْ زندگی بود...
نيما به فشار عاليه خانم (همسرش) به دنبال كار ميرفت. ولی البته كاری به دلخواه خود نمييافت. تنها از جريان كاريابيهای خود صحنههائـي چنان مضحك پرورش ميداد كه همه ما را از خنده به تمام معنی روده بر ميكرد.
نيما در اثر اُنس خويشاوندمآبانه با من، شروع به همكاری با حزب(حزب تودهايران) كرد. من از او خواهش كردم كه اشعارش را برای چاپ به ما بدهد. او برخی اشعار كهنهاش مانند "آی آدمها" را به ما داد و دو قطعه شعر "مادری و پسري" و "پادشاه فتح" را برای ما سرود. برخی اشعار قديميخود را در مجلهای كه تحت نظارت حزبی من بود (ماه نامه مردم) به چاپ رساند. از اين كه وارد محيط هنري شد شادمان بود. در كنگره اول نويسندگان شركت جست. نامش به تدريج بر سر زبانها افتاد.
در جريان انشعاب (شكست حكومت خودمختار آذربايجان و انشعاب خليل ملكي) عدهای او را عليه حزب تحريك كردند. بی دليل رنجيده خاطر شد.
دوست شاعر من، سياوش كسرائی ميگويد، كه پس از عزيمت من به مهاجرت، نيما شعر زيباي "پی دارو چوپان" را با يادی از من نوشت. نميدانم و تعجب ميكنم. اگر چنين باشد، بسيار شادمان ميشوم، زيرا من نيما را به دلائل مختلف هنري، انساني، خانوادگی و فكري زياد دوست داشتم و دور شدنش از ما برای من بسی ناگوار بود و اين عدالت تاريخ است، اگر او پی برده باشد، كه زيادهروی كرده و به عواطف محبت آميز خود بازگشته باشد.
من، نيما را سكان دار بزرگ كشتی شعر در معبر از يك اقيانوس (يعنی اقيانوس كلاسيك) به اقيانوس ديگر (يعنی اقيانوس نوپردازي) ميدانم. او را مانند ويكتور هوگو شمردهام كه "باستيل" (يا قزل قلعه) وزن و قافيه را تصرف كرده و ويران ساخته و شعر را از اسارت عروض رها كردهاست. نيما از جهت انديشه اجتماعي، انقلابی بود ولی انقلاب واقعی او در عرصه قدوسی شعر روي داد... او كاروان سالار نوپردازان و از سيماهای برجسته ادب ما است. بافت انديشهاي و هنری و استه تيك ظريف و بديعی در روانش بود. از آن محصولات ويؤه است كه تاريخ ما پيوسته عرضه داشتهاست.
موزه نيما يوشيج
موزه تخصصي پدر شعر نو ايران، كنار آرامگاه ابدي او در روستاي يوش مازندران راه اندازي مي شود.
به گزارش «ميراث خبر»، اين موزه كه در راستاي تحقق انديشه هاي والاي نيما يوشيج و با هدف حفظ آثار و شواهد به جامانده از اين شاعر، شكل خواهد گرفت، در خانه پدري نيما راه اندازي مي شود.
«كبري نيكبخت»، كارشناس موزه داري اداره ميراث فرهنگي و گردشگري استان مازندران با اشاره به تصويب طرح كلي اين موزه در كميته محتوايي موزه ها، درباره چگونگي تشكيل موزه نيما گفت: «در اين موزه اسناد، اشيا، آثار و وسايل شخصي نيما از سراسر كشور جمع آوري و به نمايش درخواهد آمد.»
به گفته وي كار مرمت خانه تا پايان شهريور ماه به پايان مي رسد و پس از آن آماده سازي موزه آغاز خواهد شد.
نيكبخت با اشاره به اينكه قرار است در هر يك از اتاق هاي خانه، يك بخش از زندگي پدر شعر نو به تصوير كشيده شود افزود: «اين موزه به گونه اي طراحي شده است كه در گالري هاي مختلف، دوران زندگي نيما با يك سري دكورهاي خاص و با استفاده از نور و صدا به تصوير كشيده مي شود.»
اتاق هاي موزه براساس طرح اوليه قرار است شامل اين موضوعات باشد:
1- از بدو تولد تا مدرسه و خانواده نيما 1276، 2- از مدرسه تا دانشگاه و اولين شغل نيما، 3- اولين شعرها از 1299، 4- نيما و همسرش 1305، 5- نيما در بارفروش (بابل) 1308_1307، 6- نيما در رشت و لاهيجان 1309 – 1308، 7- نيما در آستارا 1312_1309، 8- نيما در تهران 1326_1312، 9- نيما در تهران تا مرگ.
همچنين در اين موزه سالني براي نمايش فيلم هايي از زندگي نيما به صورت مستند، داستاني و انيميشن طراحي مي شود.
در طرح اوليه موزه تخصصي نيما يوشيج بر استفاده از نامه هاي نيما در دوران مختلف زندگي اش، درباره يوش تاكيد شده است. همچنين قرار است متن دست نويس ها و نامه ها به صورت صوتي نيز در اختيار بازديدكنندگان قرار گيرد. در اين طرح همچنين پخش بوهاي مربوط به فضاهاي سالن هاي مختلف مثل بوي عطر گل هاي كوهستان در دوران كودكي و عطر بوي بهار نارنج مورد توجه است. بازديدكنندگان اين موزه مي توانند اشيا آن را نيز لمس كنند.
نيكبخت با اشاره به اين موضوع كه پيش از اين قرار بود خانه پدري نيما يوشيج تبديل به موزه تخصصي شعر يا خانه شعر شود، افزود: «با توجه به اهميت شخصيت نيما يوشيج و پس از بحث و گفتگوهاي فراوان، قرار شد موزه به طور تخصصي به زندگي شخصي نيما اختصاص پيدا كند.»
ساماندهي بافت روستاي يوش نيز يكي از نكات طرح موزه نيما يوشيج است.
نيكبخت با اشاره به اين نكته گفت: «با توجه به كمبود امكانات رفاهي در روستاي يوش، ساماندهي فضاي تاريخي يوش و ايجاد مهمانسرا و اماكن رفاهي از بخش هاي اين طرح است كه در فاز دوم راه اندازي خواهد شد.»
علي اسفندياري ملقب به نيما يوشيج پدر شعر نوي ايران در ۲۱ آبان ۱۲۷۴ شمسي در دهكده دورافتاده «يوش» مازندان به دنيا آمد. وي وزن را در شعر از شيوه سنتي خارج كرد و سبكي كه به شعر نو مشهور شد را پايه گذاشت.نيما در سيزدهم دي 1338در تهران فوت كرد و پيكرش در ابن بابويه به امانت گذاشته شد و در بيست و ششم شهريور 1373 توسط دوستان وي به يوش، از توابع كجور و بلده در استان مازندران منتقل و در محل حياط مركزي عمارت پدري به خاك سپرده شد.
اين بنا كه قدمتي بيش از يك صد سال دارد، توسط اداره ميراث فرهنگي استان مازندران و همكاري كميته ملي يونسكو مرمت شد. خانه پدري نيما در زلزله خرداد ماه 1383 آسيب چنداني نديد.
زماني که دست به قلم گرفته، قصد نوشتن در مورد شخصيتي از شعرا را داشته باشيم ناچاريم که از بالاترين توان و قريحه ادبي خود بهره جسته تا حق کلام را ادا کنيم. وقتي که تصميم گرفتم در مورد يک نابغه شعر ايراني با يکي از دوستانم مذاکره کنم به دليل اينکه نيما يوشيج را نميشناختم در دقايق اول مصاحبه، دچار سردرگمي شدم. من نيما يوشيج را فقط از بعد ادبي ويژه خود ميشناختم و به ديگر جنبههاي روحي او توجهي نداشتم و اعتراف ميکنم که در اين مورد بسيار ناقص هستم. علي اسفندياري که در ادبيات معاصر ايران به نيما يوشيج معروف است، شخصيتي چندبعدي است. او خود را نيما ناميد و نيما در ادبيات ايران به معناي کوچک است اين تواضع را خاص ايرانيها ميتوان به حساب آورد. در ايران اتفاقا از همان منطقه شمال که داراي جنگلهاي انبوه است و روستاي يوش محل تولد نيما در آن قرار دارد مبارزيني بودهاند که خود را پيروان ميرزاي کوچک مينامند و حتي خاندان بسيار بزرگي وجود دارند که نام فاميلي کوچک يا کوچکي يا کوچکزاده را انتخاب کردهاند و همانگونه که گفتم اين تواضع خاص ايرانيها است. شعر معاصر ايران وابستگي شديدي به گفتههاي ظاهرا نامنظوم نيما يوشيج دارد او اين نوع شعر را شعر نو ناميد و در عمر خود چنان آن را ساخته و پرداخته نمود که پس از او شاعراني پاي به عرصه ادبيات ايران و جهان نهادند که پيرو سبک او بودند. او مرزهاي قافيه را درهم شکست و تمامي آنچه را که ميخواست در قالب شعر بگويد در قالب سبک خاص خود گفت و هيچ محدوديتي را از نظر وزن نپذيرفت و شعر نو را به مردم سرزمين خود شناساند. يوش روستايي در دل جنگل است و نيما هر روز با گل و گياه و صداي آبشاران و سکوت جنگل سر و کار داشت او اگرچه اشعار منظوم نيز دارد اما شهرت جهاني خود را مديون اشعار غيرکلاسيک است. اسفندياري در سال 1897 به دنيا آمد و در آن سالها بسياري از کشورهاي جهان بدون نظام مشخص سياسي بودند اما نيما بدون توجه به اين موضوع خود را ايراني معرفي کرد تا هويت ملي و وطني خود را به اثبات رساند. رواني اشعار او را به راحتي ميتوان درک کرد او هيچگاه از الفاظ سنگين استفاده نکرد تا خوانندگان اشعار خود را به زحمت اندازد. در تمامي اشعار خود از اينکه از واژگان بيگانه استفاده کند پروايي نداشت و اين همان نکتهاي است که باعث شد در جهان عرب کساني امثال احمد الفراهيدي از سبک او پيروي کنند. انتشار اولين آثار نيما يوشيج در سال 1921 را ميتوان آغاز انقلاب شعري غيرکلاسيک ناميد. نيما يوشيج در زمينههاي مختلفي شعر سرود و دوستداران شعر رادر ايران و جهان از اشعار خود سيراب نمود ادبيات ايران پس از ظهور نيما يوشيج بسيار مديون اين مرد است. رشيد ياسمي، مسعود فرزاد، رعدي آذرخشي، پروين اعتصامي و سهراب سپهري شاعراني هستند که از اشعار نيما يوشيج بهرهها بردهاند. در جهان عرب السياب، البياتي و الحيدري پيروان او هستند و اگر نيما يوشيج را يکي از حلقههاي تکامل شعر ايران و عرب بدانيم سخني به گزاف نگفتهايم. او به زبان فرانسوي کاملا آشنا بود و ترکي را خوب ميفهميد، عربي ا به خوبي مينوشت و فارسي را زبان مادري خود ميدانست. او اگرچه خود را «نيما» نام نهاد اما در واقع بزرگي است که نيماها (کوچک) را به هم متصل کرد. سلسله اديبان و شاعران ايرانزمين بويژه آنان که ميخواهند خود را از انواع قيد و بندهاي قافيه کهن برهانند، مرهون نوآوري اين شاعر زيباگوي ايراني است. او در 1960 در تهران ديده بر جهان فروبست و پس از آن روز بهروز بر اهميت کار او افزوده ميشود و اگرچه در ايران بر اشعار او پاياننامههاي بسيار مهم دانشگاهي نوشته شد اما جا دارد تا هنوز شعر دوستان جهان به بررسي آثار او پرداخته و خود را از زلال شيرين سخن اين شاعر فارسيزبان، سيراب نمايند
دکتر توفيق آلتونگي
خاطرات "مفتون اميني"از نيما
*****************************
شعر از كي حضورش را در شما اعلام كرد؟
شعر را اولين بار خيلي وقت پيش شروع كردم، ولي شعر نبود، نظم بود؛ اولين شعرم در سال 1319 در مجله راهنماي زندگي چاپ شده كه است؛ دارم اميد آنكه جوانان جان نثار / جان در ره شرافت ميهن فدا كنند... . چند ماه بعد هم حمله سوم شهريور كه شد شعر ديگري نوشتم. شعري هم راجع به كار و كوشش، ولي بعد از سوم شهريور آنقدر مشغوليت ها و تازگي ها بود كه كمتر به شعر فكر مي كرديم. از لحاظ اينكه ايران را اشغال كردند، به هر حال عواطف وطن پرستانه ما جريحه دار بود، ولي دنياي زيبا و آزادي فراهم شده بود؛ مثلا همه مي توانستند روزنامه منتشر كنند؛ كسي كه مي رفت در چاپخانه كه يك كارت ويزيت سفارش بدهد، نام يك روزنامه را هم ثبت مي كرد. بعد اين كارت را به اداره نگارش مطبوعات مي داد و بعد از چهار پنج روز همه شرايط انتشار روزنامه آماده مي شد.
خيلي ها كارت ويزيت و روزنامه داشتند. دنياي خيلي آزادي بود؛ اولا زبان هاي خارجي آزاد شده بود،( تا پيش از آن ما زبان فرانسه مي خوانديم. زبان هاي روسي و انگليسي و آلماني محدوديت داشتند. بيشتر، زبان فرانسه تدريس مي شد. بعدها تحصيل انواع زبان ها آزاد شد).
ديگر اين كه بازي هاي گوناگون از قبيل شطرنج رايج شد. بعد خود آموز زبان منتشر شد. مرامنامه هاي مختلف و تشكيل حزب ها كه ممنوع بود آزاد شد و جريان هاي فرهنگي از قبيل بحث تغيير الفبا پيش آمد كه بين من و شعر فاصله انداخت تا اينكه جريانات مصدق پيش آمد. به نوعي فعاليت اجتماعي تحريك شدم. از سال 1330 كه در رضاييه بودم، دوباره شروع كردم و اولين شعر اين دوره ام را آنجا نوشتم به اسم درياچه كه آقاي فريدون مشيري پسنديدند و در منتخب شعرهايشان گذاشتند.
(درياچه هر زمان كه تو را بينم / بر عمر و آرزوي خود انديشم / گاهي براي آنچه كه خواهد شد / گاهي به ياد آنچه شد انديشم).
از آنجا شروع شد و البته من هيچ اطميناني نداشتم كسي قبول كند. آقاي دكتر علي اكبر مجتهدي كه در تبريز روزنامه داشت خيلي از اين شعر خوشش آمد و آن را چاپ كرد و تفسير نوشت و گفت كه اين شعر از شعر درياچه لامارتين به اين دليل و به آن دليل بهتر است. اين كار خيلي گرفت و در تهران و تبريز و همه جا سروصدا كرد.
بعد از آن خيلي از روزنامه ها از قبيل روشنفكر ، اميد ايران و اطلاعات هفتگي از من شعر خواستند. آن موقع غزل هم مي گفتم. غزل هاي من به طور مرتب، بار اول در اطلاعات هفتگي چاپ مي شد، شعرهاي تازه ام را هم روشنفكر و سپيد و سياه منتشر مي كرد. بعد كم كم فهميدم كه عده اي در تهران من را تشويق مي كنند، بزرگ مي كنند و تعجب كردم؛ مثلا يك روز رفتم به روزنامه اطلاعات كه آقاي مهندس كردبچه كه مسئول بود، يك چك به مبلغ 350 تومان نوشت. گفتم: 350 تومان، پول زيادي ست. اين چك براي چيست؟ . گفت: شما براي من هفت هشت تا غزل عالي فرستاده ايد كه همه هم در صفحه اول چاپ شده اند و همه به همين خاطر مجله را مي خرند و سراغ شما را مي گيرند.
آخر معلوم شد كه رهي معيري و علي دشتي و اميري و ورزي و دور و بري هايشان كه با شهريار مخالف بودند، مي خواستند من را در مقابل او قرار داده و بهتر جلوه بدهند كه من هم اصلا چنين چيزي را نمي پذيرفتم، چراكه احترام فوق العاده اي براي شهريار قائل بودم.
شهريار هم البته از همين چيزها رنجيده بود كه چرا شما شعرهايتان را براي چاپ به اينها مي دهيد و مدتي نسبت به من كم لطف شده بود كه البته من بعدا گفتم كه تقصير من نيست، به هر حال نمي شود جلو شاعري را گرفت. شهريار گفت: پس تو شاعري بكن، ولي در جايي كه من هستم، خودت را نشان نده و من هم به ايشان گفتم كه اين البته وظيفه شاگردي من است و تا وقتي هم كه شهريار زنده بود اين مورد را رعايت كردم .
با شهريار چقدر مرتبط بوديد؟
خيلي زياد، مرتب؛ من مثلا هر هفته حداقل دو روز را از ساعت 4 كه به خانه شهريار مي رفتم تا ساعت 10-9 شب آنجا بودم.
از چه سالي اين ارتباط شروع شد؟
از سال 1333 كه شهريار به تبريز آمد و ازدواج كرد. مي رفتم منزل شان و ابتدا از اخبار روز ايران مي پرسيد. من خبرهايي كه داشتم را مي گفتم. بعد براي من شعر مي خواند؛ شعرهايي كه تازه نوشته بود و آخرش هم مي زد به آواز و از ديوان حافظ و... . ميهمان هم هر كس خانه شهريار مي آمد به واسطه من بود. مثلا سايه، عماد خراساني، نادرپور و حتي نيما مستقيم و غيرمستقيم به واسطه من با شهريار ملاقات مي كردند. اغلب هم براي اينكه در محضر شهريار زياد راحت نبودند، به خانه ما مي آمدند. آل احمد هم دو- سه روز خانه ما بود و با هم به ديدار شهريار رفتيم.
ارتباط شما با نيما از كجا شروع شد؟
اين ماجرا هم مفصل است. گفتم كه من وقتي در دادگستري مشغول شدم، ديدم كه نمي توانم با اين وضع كار كنم. همان سالي كه رتبه من را ندادند، از دادگستري قهر كردم. آمدم بيرون و گفتم كه نه قضاوت مي خواهم و نه وكالت؛ چيزي از پدرم رسيده كه حدود 8-7 هزار تومان هست و فعلا براي ما كافي ست تا ببينيم چه مي شود. آمدم تهران و قاطي بچه ها شدم؛ نصرت رحماني، محمد زهري، شهاب ابراهيم زاده (كه حالا ديگر رفته شمال و از شاعري دست كشيده)، فرخ تميمي، اسماعيل شاهرودي، منوچهر شيباني و... از اول صبح با هم بوديم تا آخر شب. ناهار را هم بيرون مي خورديم. اكثر اوقات هم كه به شعرخواني مي گذشت.
پاتوق كجا بود؟
ما كافه فيروز بوديم. گاهي، فردوسي هم مي رفتيم. كل اوقات با هم بوديم. بزرگ ما هم زهري بود كه به او شاممد مي گفتيم؛ مرد خيلي نجيب و شريفي بود. بعد از ايشان هم نصرت بزرگتر ما محسوب مي شد كه همه دوستش داشتند. فريدون كار هم بود كه تازگي ها مرحوم شد؛ مرد خيلي عميق و پخته اي بود كه تصدي شعر سپيد و سياه را به عهده داشت.
كي اقدام به چاپ اولين اثرتان كرديد و آثار بعدي با چه فاصله اي منتشر شدند؟
كتاب اول من به نام درياچه و به تشويق فريدون مشيري در سال 1336 منتشر شد. كتاب دوم من با نام كولاك هم در سال 1344 از چاپ درآمد كه خيلي سر و صدا راه انداخت و به قول معروف خيلي گرفت ؛ مجموعه مفصلي هم هست كه انواع شعر در آن وجود دارد. نوشتند كه براي اولين بار ديواني چاپ شده كه همه نوع شعر در آن هست و همه نوع آن هم قابل قبول است، البته من هم قدري خوشم مي آمد و هم قدري مشتبه مي شدم. خيلي تعريف و تشويق نوشتند و درصدر همه روزنامه ها كه به اين موضوع پرداختند هم مطلب دكتر براهني بود و من ديگر راه افتادم. يك سال و نيم بعد آن، يك كتاب ديگر با عنوان انارستان منتشر كردم كه تحت تاثير جريانات بچه ها حال و هواي انقلابي داشت. موقعي هم كه ماموران ساواك به خانه ما آمدند، يكي از چيزهايي كه با خودشان بردند همين كتاب بود.
يكي از آنها كه راننده بود، گفت: آقا، كتاب نيما هم هست و نفر ديگر خنديد و گفت: كتاب نيما مشكلي ندارد، لازم نيست آن را برداريد . مدرك ديگري كه با خودشان برداشتند كتاب قشنگ و جالبي بود به اسم ارگ كه منتخب مقاله و شعر اشخاص مختلف بود و دو- سه بار هم تجديد چاپ شد در تهران و تبريز. اين كتاب را هم با خودشان برداشتند و گفتند كه شما در اين كتاب هم با اسم مستعار شعر داشته ايد. من در آن مجموعه آقاي عليرضا ناب دل شاعر آذري- را معرفي و شعرش را هم ترجمه كرده بودم. سه- چهار شعر بودار هم در آن مجموعه داشتم كه هيچ كدام به اسم خودم نبود.
بعد هم به من گفتند: چشم ما روشن، يكي از كتاب هايي كه ما در سياهكل ديده ايم همين ارگ بوده است. مامور مربوطه ساواك احمد نيك طبع بود كه بعد از انقلاب در خيابان فروردين كشته شد؛ خيلي آدم سختگيري بود. از صبح مي گفت روي اين صندلي بنشين و نمي گذاشت بلند شوم تا حدود غروب. حالا شما در نظر بگيريد روي يك صندلي آهني، آن هم در روزهاي طولاني خرداد ماه چقدر مشكل بود و ... كه گفتني نيست.
... و نيما را اولين بار كي ملاقات كرديد؟
گفتم كه فريدون كار، مرد خيلي نجيبي بود و ربطي به امثال رهي نداشت. من كه آمدم تهران من را برد پيش نيما و ما را با هم آشنا كرد. اول من را برد پيش دكتر بهزادي، مدير سپيد و سياه . خيلي ها را مي ديدم؛ مي آمدند آنجا كه شعرهايشان را براي چاپ به دكتر بهزادي بدهند. فروغ هم مي آمد آنجا و من هم همانجا با فروغ آشنا شدم. بعد با ابراهيم زاده آشنا شدم. بعد با فرخ تميمي از همين جا آشنا شدم. بعد فريدون كار من را به جاهاي مختلف برد و با افراد مختلف آشنا كرد.
يك بار هم از من پرسيد: دوست داري پيش نيما هم برويم؟ گفتم: من ملاقات نيما را هميشه در خواب مي بينم. از خدا مي خواهم. چرا پيش نيما نرويم؟ داستانش مفصل است.گفت كه خانم نيما سختگير است و اگر در خانه باشد، اجازه نمي دهد. رفتيم و ديديم كه خود نيما آمد و در را باز كرد (خانه اش طرف دزاشيب بود؛ تازه اول زمستان بود و گلوله گلوله برف مي آمد. آن طرف ها تازه ساز بود و سگ ها و حيوانات ديگر رها بودند. بچه ها داشتند بازي مي كردند. به محض اينكه گفتيم خانه نيما ؛ بچه ها دويدند و خانه را به ما نشان دادند). من فكر مي كردم كه نيما آدم خيلي هيكل مندي باشد.
وقتي در را باز كرد، ديدم آدمي خيلي محجوب و معمولي و خجالتي است. رفتيم داخل و پاي كرسي نشستيم و مرتب چاي پررنگ و سيگار. آن موقع من هم سيگار مي كشيدم. سيگار نيما هم اشنوويژه بود. من آن روز آنقدر سيگار كشيدم كه بعد مجبور شدم دو- سه تا قرص ساريدون بخورم. آنجا كه بودم، حس مي كردم در آسمان پرواز مي كنم. خيلي حرف زد و شوخي كرد. مي گفت: دو تا برادر دارم؛ يكي فهميده است و ديگري هم كه چه عرض كنم. آن يكي كه فهميده است در يكي از دانشگاه هاي خارجي (مسكو) استاد دانشگاه بين المللي ست (مثل اينكه در دانشگاه لومومبا مسكو تدريس مي كرد و گويا بعدها به او مشكوك شدند و تيربارانش كردند). برادر ديگر هم كه در مازندران است، مي گويد: شما چه مي گويي كه رفتي نشسته اي در اداره معارف و شده اي رئيس اداره ميرزا بنويس ها كه ماهي 160 تا 200 هزار تومان به تو حقوق بدهند؟ يا بيا اينجا، يا اينكه ما برايت يك اسب و يك ماديان بفرستيم، خودت آنجا يك طويله اجاره كن تا هر سال برايت دو سه تا كره اسب بياورند. اين كره ها را كه بفروشي دو سه برابر آنچه كه اداره معارف به تو مي دهد گيرت مي آيد .
چرا نيما كمتر در جمع هاي شاعرانه حضور پيدا مي كرد؟
نيما آدمي منزوي بود كه بيشتر به خاطر كشف خودش از اجتماعات آن شكلي دور مي ماند. نه اينكه در خانه بخورد و بخوابد؛ آدم خيلي باسوادي بود. همان روز ما مجله هايي كه از لبنان و مصر آمده بود را در خانه اش ديديم. يك قسمت از كتابخانه اش هم كه مربوط به كتاب هاي فرانسوي بود. خيلي خوب زبان فرانسه مي دانست، چون از كودكي در مدرسه فرانسوي ها درس خوانده بود. من پرسيدم: شما وزن افسانه را از كجا پيدا كرديد؟
گفت: موقع عزاداري عاشورا ما به تكيه دولت مي رفتيم. آنجا در تعزيه خواني و شبيه خواني، نوحه اي را به عنوان زبان حال جناب علي اصغر مي خواندند كه مصراع اصلي آن اين بود كه (اي عموجان، عموجان كجايي). من ديدم كه در اين وزن خيلي خوب مي شود شعر گفت. بعدها كه من افسانه را نوشتم، ديدم كه بچه ها ياد گرفته اند و در كوچه ها اشعاري مثل آن را مي خوانند و من فهميدم كه ديگر افسانه رستگار شده است . البته فريدون كار من را به عنوان دوست شهريار پيش نيما برد. من ديگر نيما را نديدم تا اينكه يك بار آمد تبريز. يك بار هم يك سال قبل از فوتش به طرز عجيب و اسرارآميزي به تبريز آمد؛ مثل اينكه مي خواست از طريق آستارا از مرز خارج شود. ظاهرا بعد كه جريان برادرش پيش آمد و گفتند كه تحت تعقيب يا تحت نظر است، منصرف شد.
تبريز كه مي آمد، منزل شهريار بود؟
بله، هميشه منزل شهريار بود. يك شب بيشتر نبود. مي گفتند رفته آستارا؛ مثل همان سفر صمدبهرنگي، اين سفر نيما هم خيلي احساسي و شورزده بود.
ذات الريه كردن نيما هم در سفري مثل همين سفر بود؛ سوار بر اسب رفته بود دوروبر يوش آن هم اول زمستان و آنجا مريض شده بود. پيرمرد هم كه ذا ت الريه بگيرد خيلي سخت است كه نجات پيدا كند. نوعي استقبال مرگ بود. مرگ فروغ هم همين طور بود يا آلبركامو هم در چنين شرايطي به سراغ مرگ رفت.
نكته ديگر ميزان استقبال چشمگيري ست كه آن زمان از شعر مي شد.
البته استقبال بود، ولي نه به اندازه الان، چون امروزه همه نوع شعري را مي پسندند، ولي آن زمان اگر شما مي خواستي شعرت مورد پسند واقع شود، حتما بايد گرايش هاي سياسي اجتماعي را درنظر مي گرفتي و آن شعرها خوب در نمي آمد. همين مجموعه انارستان من به خوبي كولاك نيست، به خوبي كتاب هاي بعدي نيست. من بعدها شعرهايم را صميمانه نوشتم. صمد بهرنگي هم از من پرسيد كه شما همه اين مطالب را صميمانه مي گوييد؟ من جواب دادم كه بعضي از شعرها را صميمانه مي گويم و بعضي را هم مي گويم ديگر.
ارتباط شعر با عامه مردم بيشتر شده يا كمتر؟
بيشتر شده. آن موقع شعر خيلي بودار بود. اصلا
شعر نو به نوعي زبان سوسياليسم و كمونيسم بود.
يعني به ثمر رسيدن انقلاب نيما، از شرايط غيرادبي (مثلا جريانات اجتماعي) تا چه حد موثر بوده است و چقدر جريانات به نيما كمك كردند؟
نيما در شروع كارش رمانتيك بود. آن موقع تازه رمانتيسيسم به ايران آمد و شاخه شاخه شد. مثلا يك شاخه را شهريار گرفت و به آن ترتيب دنبال كرد. يك شاخه ديگر را مشفق كاظمي گرفت و رمان تهران مخوف را نوشت.
يكي از بدي هاي حزب توده اين بود كه هر شخصي كه چپ نبود را بدنام مي كرد و با رمانتيسيسم هم به همين طريق رفتار كرد. مثلا وقتي بحث گوته پيش مي آمد، مي گفتند گوته مثل همين حجازي خودمان است. البته حجازي نثرنويس خيلي مسلطي بود، ولي گوته نابغه خيلي عجيبي ست.
آلماني ها به همين راحتي كسي را نابغه به حساب نمي آورند. گوته 16 زبان بلد بوده، هفت تا هشت علم از قبيل گياه شناسي، ستاره شناسي، علوم حيوانات و نظريات فيزيكي را مي دانسته. لهجه هاي قديم كل اروپا را در تحقيقي مورد شناخت قرار داده بود و در مورد آن كتابي نوشته، حافظ را شناخته بود و ... . آنها آن موقع جلو رمانتيسيسم را گرفته بودند، در صورتي كه خودشان نوعي رمانتيسيسم داشتند كه شاخه شاهرخ مسكوب بود كه خيلي عالي مي نوشت.
شاخه ديگر هم به حسينقلي مستعان مربوط مي شد كه هر ماه يك رمان عاشقانه در قطع جيبي منتشر مي كرد. كار ما از رمانتيسيسم شروع شده و در ايران هم اين سبك نبوده است. حزب توده هم بي خود ايراد مي گرفت. تا وقتي ما از رمانتيسيسم رد نمي شديم كه به مراحل بعدي نمي رسيديم. ما كه نمي توانستيم از كلاسيك منشآت قائم مقام به رئاليسم برسيم، البته رئاليسمي كه اينها مي گفتند هم آبكي بود. نيما هم يكي از شاخه هاي رمانتيسيسم را گرفت كه به صورت افسانه اتفاق افتاد. او خواست كه رمانتيسيسم فرانسه را به ايران بياورد. اين اختلاف همان زمان هم وجود داشت.
نادرپور مي گفت كه اين جريان، ادامه ادبيات كلاسيك ايران است، ولي شاملو معتقد بود كه اين جريان ادامه ادبيات قديم ايران نيست و نظر من هم بر همين است كه اين شعر ادامه ادبيات قديم نيست.
و بعد از نيما ...
بعد از نيما با آتشي كار راحت شد، چراكه با آتشي، اينها 6 نفر شدند؛ نيما، اخوان، شاملو، فروغ و سپهري. اين گروه را به راحتي مي توان به دو قسمت سه نفره تقسيم كرد. اينكه الان اغراق مي شود كه آتشي هم مثل اخوان و شاملو بوده، برخورد درستي نيست. شاملو بهترين شاعر در اين بين بود و بنده هم به او بيش از همه معتقد بودم و صريحا هم مي گفتم. البته احمدرضا احمدي هم حقي دارد، چون شعر سپيد تنها كار شاملو نيست.
م. آزاد هم به موقع خودش خيلي كارها كرد. اگر آزاد نبود، اصلا فروغ نبود. آزاد بين نيما و شاعران ديگري از قبيل فروغ، محمد حقوقي، كيومرث منشي زاده، طاهره صفارزاده، اوجي و... پل زد.
و نصرت رحماني؟
نصرت يك جزيره كوچك مستقل بود. نه از كسي تقليد كرده و نه كسي از او تقليد كرده. به هيچ كس شباهت نداشت. نادرپور و توللي هم يك شاخه سليس و آرام و راحت از نيما را برداشتند و قدري هم از خانلري استفاده كردند. به عقيده من خودشان شاخه نيما نيستند. ذهنيت آنها هم با نيما متفاوت است. در ابتدا ذهنيت نيما شرط است. مشيري هم نيمايي نبود. درست است كه در سبك نيما گفته، ولي ما سبك را در نظر نمي گيريم، همان ذهنيت نيما مهم است. ديد نيما شرط است، البته به عقيده من بهترين شاگرد نيما همان آتشي ست كه خيلي جلو آمد و پيشرفت كرد. در ابتدا خيلي ها از نيما شروع كردند، ولي بعد هر كدام به راه ديگري پرت شدند.
سئوال من هم دقيقا همين است كه اين جريان چقدر طبيعي ادامه يافت... ؟
طبيعي تر از همه همان آتشي ست؛ آتشي از داخل شعر بيرون زده، از بيرون داخل شعر نشده. يك عده مي نشينند مي گويند كه حالا چون مجله ها بيشتر فلان نوع شعر را مي پسندند، من هم به همين شكل شعر مي گويم، مثلا آثار دكتر براهني و باباچاهي را مي خوانند و مي خواهند يك چيزي نظير آن بگويند؛ اينها از بيرون وارد شعر مي شوند. حسن عمده آتشي اين است كه از بيرون وارد شعر نشده؛ مثل جوجه، تخم مرغ را شكسته و بيرون آمده و اين يعني اينكه شعر آتشي كاملا طبيعي پيش آمده. منتهي به نظر من آتشي در شعر سپيد صاحب مكتبي نشد.
ممكن است در مورد آن تقسيم بندي دودسته اي بيشتر توضيح بدهيد؟
سه نفر اول شامل نيما واخوان و شاملو مي شود كه قدرت فوق العاده اي دارند. دراين بين نيما اصلا قابل قياس نيست و مهمترين شاعر محسوب مي شود، اگرچه ممكن است بزرگترين شاعر نباشد. مثلا يعقوب ليث بزرگترين پادشاه نيست، ولي مهمترين است، براي اينكه نفر اول است، در صورتي كه در آن زمان سلطان محمود بزرگترين پادشاه محسوب مي شد. نيما هم مهمترين شاعر ايران است؛ حتي از حافظ هم مهمتر است. حافظ بزرگتر است، ولي تحولي كه نيما ايجاد كرده، هيچ شاعر ديگر ايراني به وجود نياورده است، حتي رودكي نيز اين قدر مهم نبوده است. نيما به همين لحاظ اصلا قابل قياس نيست. شعر و سخن شاملو هم به نوبه خودش قابل قياس نيست.
حالا كاري به انديشه هايش نداريم، ولي شعري كه او گفته قابل مقايسه نيست. از اميرالمومنين(ع) پرسيدند كه بهترين شاعر كيست؟ فرزدق است يا امرءالقيس؟ حضرت فرمودند فرزدق مسلمان خوبي ست و امرءالقيس شاعر خوبي ست، چون اگر چه او مخضرم (كسي كه هم در دوره جاهليت شعر مي گفته و هم بعد از اسلام) بوده و مسلمان نشده، ولي شعرش قابل قياس نيست. از سوي ديگر هم حضرت پيامبر(ص) فرمودند كه به فرزدق در بهشت به ازاي هر بيت يك قصر پاداش داده مي شود، ولي به امرءالقيس داده نخواهد شد، ولي او دوزخي هم نخواهد شد.
من هم كاري به طرز تفكر شاملو ندارم. مثلا در مورد صميميت آتشي هم چنين صحبتي هست كه چطور او مي توانسته با همه گروه ها و نحله ها صميمي باشد و عده ديگري در جواب مي گويند كه اين خلقيات را ما در ايران نمي پسنديم، ولي در خيلي از كشورها ممكن است يك نفر با همه معاشرت داشته باشد. آتشي هم بزرگ شده ايلات دشتستان بوده و صميمي بزرگ شده. كسي كه خوش اخلاق باشد، نمي تواند با افراد مختلف خوش اخلاقي يا بداخلاقي كند.
صميميت آتشي هم فطري بوده و با خونش عجين شده است. به همين دليل حتي با افراد و گروه هاي مخالف و موافق در عين حال صميمي بوده است، اما ما در ايران هنوز با اين نوع ادبيات خو نگرفته ايم. از اين لحاظ نمي توان به آتشي ايراد گرفت. كسي از اهالي غرب گفته بود كه من با هر دو طرف صميمي هستم. ديگري پرسيده بود:چطور مي شود كه شما مثلا هم با آلماني ها صميمي باشيد و هم با لهستاني ها؟ و جواب شنيده بود كه ما اينجا قصه سكندر و دارا نخوانده ايم . مسئله اصلي عشق و ادبيات است
تاثير نيما بر غزل معاصر از ديدگاه صاحب نظران
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس فرهنگ و ادب - ادبيات
علي اسفندياري، مردي كه بعدها به «نيما يوشيج» معروف شد، در بيستويكم آبانماه سال 1276 مصادف با 11 نوامبر 1897 در يكي از مناطق كوه البرز در منطقهاي بهنام يوش، از توابع نور مازندران، ديده به جهان گشود.
او 62 سال زندگي كرد و اگرچه سراسر عمرش در سايهي مرگ مدام و سختي سپري شد؛ اما توانست معيارهاي هزارسالهي شعر فارسي را كه تغييرناپذير و مقدس و ابدي مينمود، با شعرها و رايهاي محكم و مستدلش، تحول بخشد.
ابراهيم نوري (اعظامالسلطنه) ـ پدر نيما ـ از بزرگ گلهداران و كشاورزان ناحيهي نور بود و از طرف مادري، به گرجيهاي متواري ميرسيد كه از ساليان دور، در شمال ايران، مسكن گزيده بودند. مادرش ـ طوبي مفتاح ـ فرزند حكيم نوري ـ شاعر و فيلسوف ـ بود.
نيما يوشيج، خود دربارهي اين دوره از زندگياش مينويسد: ”از تمام دورهي بچگي خودم، بهجز زدوخوردهاي مربوط به كودكي و چيزهاي مربوط به زندگي كوچنشيني و تفريحهاي سادهي آنها در آرامش يكنواخت و كور و بيخبر از همهجا، چيزي بهخاطر ندارم. در همان دهكده كه متولد شدم، خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده ياد گرفتم”.
نيما 11 ساله بوده كه به تهران كوچ ميكند و روبهروي مسجد شاه كه يكي از مراكز فعاليت مشروطهخواهان بوده است؛ در خانهاي استيجاري، مجاور مدرسهي دارالشفاء مسكن ميگزيند. او ابتدا به دبستان «حيات جاويد» ميرود و پس از چندي، به يك مدرسهي كاتوليك كه آن وقت در تهران به مدرسهي «سنلويي» شهرت داشته، فرستاده ميشود. نيما دربارهي دوران زندگياش در سنلويي، مينويسد: ”سالهاي اول به زد و خورد با بچهها گذشت. وضع رفتار و سكنات من، كنارهگيري و حجبي كه مخصوص بچههاي تربيت شده در بيرون شهر است، موضوعي بود كه در مدرسه مسخره برميداشت. هنر من خوب پريدن و با رفيقم «حسين پژمان» فرار از مدرسه بود. در مدرسه، خوب كار نميكردم و فقط نمرات نقاشي به داد من ميرسيد. اما بعدها در مدرسه، مراقبت و تشويق يك معلم خوشرفتار كه «نظام وفا» ـ شاعر بنام امروز ـ باشد، مرا به شعر گفتن انداخت”. و نظام وفا استادي است كه نيما، شعر بلند «افسانه» كه بهقولي، سنگ بناي شعر نو در زبان فارسي است را به او تقديم كرده است.
نيما در سال 1296 (15 ژوئن 1917) در 20 سالگي، با آشنايي كامل به زبان فرانسه، از مدرسهي سنلويي، فارغالتحصيل ميشود؛ درحاليكه در مدت تحصيل در مدرسهي «خان مروي» نزد شيخ هادي يوشي، زبان عربي را نيز ميآموخته است.
او نخستين شعرش را در 23 سالگي مينويسد؛ يعني همان مثنوي بلند «قصهي رنگ پريده» كه خودش آنرا يك اثر بچگانه معرفي كرده است. اين شعر، مثنوي بلندي نزديك به 500 بيت است؛ در شرح نامراديها و نامردميهاي شهريان، مصايب شاعر زندگي خوش روستايي و عدالتخواهي او.
شاعر، اين شعر بلند را با هزينهي شخصي در اسفند 1299 در 32 صفحه بهچاپ ميرساند.
نيما در سال 1298 به استخدام وزارت ماليه درميآيد و دو سال بعد، با گرايش به مبارزهي مسلحانه عليه حكومت قاجار و اقدام به تهيهي اسلحه ميكند. در همين سالهاست كه ميخواهد به نهضت مبارزان جنگلي بپيوندد؛ اما بعدا منصرف ميشود.
نيما در دي ماه 1301 «افسانه» را ميسرايد و بخشهايي از آن را در مجلهي قرن بيستم به سردبيري «ميرزاده عشقي» به چاپ ميرساند. در 1305 با عاليه جهانگيري ـ خواهرزادهي جهانگيرخان صوراسرافيل ـ ازدواج ميكند. در سال 1317 به عضويت در هيات تحريريهي مجلهي موسيقي درميآيد و در كنار «صادق هدايت»، «عبدالحسين نوشين» و «محمدضياء هشترودي»، به كار مطبوعاتي ميپردازد و دو شعر «غراب» و «ققنوس» و مقالهي بلند «ارزش احساسات در زندگي هنرپيشگان» را به چاپ ميرساند. در سال 1321 فرزندش شراگيم بهدنيا ميآيد ـ كه بعد از فوت او، با كمك برخي دوستان پدر، به گردآوري و چاپ برخي شعرهايش اقدام كرد. نيما يوشيج در سال 1325 در نخستين كنگرهي نويسندگان ايران در انجمن روابط فرهنگي ايران و شوروي، با شعرخواني، شرح كوتاهي از زندگي خود را نيز بيان ميكند. همانجايي كه «محمدتقي بهار» بهعنوان مدير جلسه، «حميدي شيرازي» را بهخاطر هزليهاي كه براي نيما ميخواند، از پشت تريبون پايين كشيد.
نوشتههاي نيما يوشيج را ميتوان در چند بخش مورد بررسي قرار داد: ابتدا شعرهاي نيما؛ بخش ديگر، مقالههاي متعددي است كه او در زمان همكاري با نشريههاي آن دوران مينوشته و در آنها به چاپ ميرسانده است؛ بخش ديگر، نامههايي است كه از نيما باقي مانده است. اين نامهها اغلب، براي دوستان و همفكران نوشته ميشده است و در برخي از آنها به نقد وضع اجتماعي و تحليل شعر زمان خود ميپرداخته است؛ ازجمله در نامههايي كه به استادش «نظام وفا» مينوشته است.
آثار خود نيما عبارتند از: «تعريف و تبصره و يادداشتهاي ديگر» ، «حرفهاي همسايه» ، «حكايات و خانوادهي سرباز» ، «شعر من» ، «مانلي و خانهي سريويلي» ،«فريادهاي ديگر و عنكبوت رنگ» ، «قلمانداز» ، «كندوهاي شكسته» (شامل پنج قصهي كوتاه)، «نامههاي عاشقانه» و غيره.
دربارهي نيما زندگاني و آثارش، پژوهشگران بسياري نوشتهاند كه از اين ميان ميتوان به «دنيا خانهي من است» ، «خانهام ابري است» نوشتهي «تقي پورنامداريان» ، «روشنتر از خاموشي» نوشتهي «مرتضي كاخي»، «منتخبي از شعر و نثر نيما» به كوشش «سيروس طاهباز»، «گزينهي اشعار نيما» با مقدمهي «يدالله جلالي»، «نامههاي نيما يوشيج» با گردآوري شراگيم يوشيج، «نگاهي به شعر نيما»ي «محمود فلكي»، «نيما چشم جلال بود» از «جلال آل احمد»، «نيما يوشيج» (شرح منظومهي مانلي و پانزده قطعهي ديگر از نيما)ي «عبدالمحمد آيتي»، «اسنادي دربارهي نيما» اثر «علي ميرانصاري»، «نيما يوشيج به روايت «جلال آل احمد» از «منوچهر عليپور، «نيمايي ديگر» نوشتهي «ضياءالدين ترابي»، «نيما يوشيج، زندگاني و آثار» «ابوالقاسم جنتي عطايي» و آثار بسيار ديگري، اشاره كرد.
و عاقبت در اواخر عمر اين شاعر بزرگ، درحاليكه به علت سرماي شديد يوش، به ذاتالريه مبتلا شده بود و براي معالجه به تهران آمد؛ معالجات تاثيري نداد و در تاريخ 13 ديماه 1338، نيما يوشيج، آغازكنندهي راهي نو در شعر فارسي، براي هميشه خاموش شد. او را در تهران دفن كردند؛ تا اينكه در سال 1372 طبق وصيتش، پيكرش را به يوش برده و در حياط خانه محل تولدش به خاك سپردند.
نيما علاوه بر شكستن برخي قوالب و قواعد، در زبان قالبهاي شعري تاثير فراواني داشت؛ او در قالب غزل ـ بهعنوان يكي از قالبهاي سنتي ـ نيز تاثير گذار بوده؛ به طوري كه عدهاي معتقدند غزل بعد از نيما شكل ديگري گرفت و به گونهاي كاملتر راه خويش را پيمود.
عبدالجبار كاكايي ـ شاعر غزلسرا از نسل اول پس از پيروزي انقلاب ـ تاثير نيما را بر تمامي قالبهاي شعر فارسي، غير قابل انكار ميداند و مي گويد: مهمترين دستاورد نيما، همان دگرگوني نگاه شاعر به هستي بود؛ چراكه آن تغييرات فرمي غزل پيش از نيما هم اتفاق افتاده بود. مثلا در شعر ”مادر” «محمدحسين شهريار» اين تغيير فرم اتفاق افتاده بود؛ ولي زاويه نگاه شاعر عوض نشد و شاعر هيچ فاصلهاي با ادبيات كلاسيك نگرفت. اگر مهمترين تحول نيما را تغيير زاويه ديد نگاه شاعر و بيان استنباطهاي جديد از هستي محسوب كنيم، غزل از زماني كه به سمت اعتدال پيش رفت، تا دوره حركت به سمت نوگرايي، تابع نظريهپردازي نيما بوده و بخشي از غزلسراها بهصراحت در مقدمه و شعرهايشان به تاثيرپذيري از نظريههاي نيما اشاره كردهاند؛ مثلا شاعري مانند «محمدعلي بهمني» خود را يك غزلسراي نيمايي ميداند.
اما زندهياد نصرالله مرداني به تاثيرپذيري غزل نو از شعر نيمايي اعتقادي نداشت و در دليل اين اعتقاد يادآوري ميكرد: غزلهاي حافظ از نظر ظرفيت، تصويرسازي، اسطوره و تشخيص و نوآوري در زبان، داراي قابليتهاي زيادي است و بهترين نامهايي كه انتخاب شده، از تركيبهايي است كه حافظ در ابياتش آورده است و بسياري از نوآوريها و تصويرسازيهايي كه در غزل امروز اتفاق افتاده است، در همان زبان و ادب گذشته ما ريشه دارد.
محمد مشرف تهراني (م.آزاد) تاثير نيما را كشف زبان شاعرانه نزديك به طبيعت و بروز آن در غزل ميداند و ميافزايد: در تعدادي از كارهاي نيما و دورهاي كه ”افسانه” را كار كرد، گرايشي به شعرهاي قديم وجود داشت و به قول خود نيما، غزلهاي او سبك خراساني داشت. او تحولي در بافت زبان شعري ايجاد كرد و طبيعتي كه برايش آشنا بود را در شعرهايش آورد و با اين كار توانست در زبان معاصر تاثير بگذارد؛ حتا كساني كه نيماگرا نبودند، به طرف اين زبان گرايش يافته، اين امر در زبان غزل تاثير گذاشت.
منوچهر آتشي هم تاثير نيما را در غزل آنقدر زياد ميداند كه ميگويد: ما به يمن نيما ادبيات كلاسيكمان را بهتر خوانديم. وي ميافزايد: بعد از نيما غزل كليشهيي به وجود نيامد. اگر قرار بود ما باز روي غزل بمانيم و تكيه كنيم، ديگر به شعر نو و نيما نيازي نبود، ميگفتيم ميتوانيم؛ ولي امتحان كرديم و نشد.
اين شاعر نيما را بزرگترين حادثه در طول يكصد سال گذشته دانسته و ميگويد: نيما تنها كسي است كه با توجه به رشد فكر و گسترش آفاق ذهني، جهان را درك ميكند و ميفهمد كه جامعه و فرهنگ چه ميخواهد و بهوسيله آن نوگرايي خاص خود و مكتبش را پيريزي ميكند. نيما دقيقا زمينهاي براي نوع ديگري از غزل فراهم ميكند؛ با آنكه نيما غزلگو نبود و گاهي قصيده مينوشت. اوج شعرياش با ”افسانه” آغاز ميشود و سعي ميكند بهجاي عناصر كليشهيي كه در غزل وجود داشت، عناصر جديدتري را وارد كند. به قول خودش، ”ما ديگر اين عينك كلاسيك را دور مياندازيم و با چشم خود مستقيم نگاه ميكنيم تا تاثير مستقيم طبيعت را در خود دريابيم”.
عليرضا طبايي ـ بهعنوان كسي كه غزلسراياني از چند نسل را استادي كرده است ـ نيز در اينباره معتقد است كه اگرچه نيما در عمر خود غزل معاصر نگفت، چيزي كه به عنوان غزل معاصر به آن استناد كنيم، در آثار او نداريم؛ ولي بقيه آثارش مطمئنا در ذهن و انديشه كساني كه غزل معاصر ميگويند، مؤثر بوده است.
زندهياد عباس صادقي (پدرام) هم با استناد به اين گفته نيما كه شعر امروز بايد به آن طبيعت مفهومي كلام نزديك باشد، ميگفت: شاعري مانند «نادر نادرپور» كه شاعري سمبوليسم است نيز ميگويد خيلي از كلمات هستند كه در غزل يا حتا اشعار نيمايي جواز صدور ندارند و اينها كلماتي غيرشعري هستند كه بعدها جا باز كرده، كاربردشان را بهطور قطعي نشان ميدهند. اين يادمان باشد كه سرهها از ناسرهها بايد مشخص شود. به قول نيما زمان، قاضي قهاري است كه در پي خواهد رسيد و غربالكنان، سرهها را از ناسرهها تشخيص خواهد داد. .
كريم رجبزاده، ديگر شاعر غزلسرا، با اشاره به قالبشكني نيما در زماني كه غزل با بنبست مواجه شده بود، يادآوري ميكند: با تاسي از حركت نيما و بعدها با بهرهگيري از امكانات شعر سپيد، غزل پوسته و نگاهش را عوض كرده و بهنوعي دگرگون شد و با تاثير از شعر نيمايي و سپيد، خود را تكان داد.
شاپور پساوند ـ شاعر شيرازي ـ هم تاثير نيما را زنده نگهداشتن غزل ياد ميكند و ميافزايد: تا قبل از نيما، چند چهرهي برجسته بيشتر نداريم كه البته اينها هم در تمامي آثارشان موفق نبودند؛ بلكه با چند شعر معدود توانستهاند ريشههاي غزل را همچنان در آب نگهدارند.
مرتضي نوربخش نيز تاثير نيما را دميدن تفكري جديد به شعر معاصر و انتقال و نمود اين تاثيرات در غزل ميداند و اظهار ميدارد: با آنكه نيما شاعري غزلسرا نبود و دامنه تحولات وي به غزل ميرسد و به لحاظ واژگان به غزل كمك زيادي كرده است، آن را غنيتر ميسازد. البته در اين ميان تاثيرات سبك هندي را نبايد ناديده گرفت. اين سبك زمينهاي را فراهم كرد كه شعر نيمايي با تماشاي جديد خود بتواند عرض اندام كند.
سيداكبر ميرجعفري، شاعر غزلسراي ديگر، بيشترين تاثير نيما را بر جريان كلي شعر، در بخش محتوا دانسته و ميگويد: «شعر نو» راههاي جديدي را پيش روي شاعران معاصر گشود. درواقع با تولد اين قالب، سيل عظيمي از فضاها و مضاميني كه تا كنون استفاده نميشد، به دنياي ادبيات هجوم آورد. درواقع بايد بگوييم نوع نگاه نيما به شعر بر كل جريان شعر تاثير نهاد. در اين نگاه همه اشيايي كه در اطراف شاعرند جواز ورود به شعر را دارند. تفاوت عمده شعر نيما و طرفداران او با گذشتگان، درواقع منظري است كه اين دو گروه از آن به هستي مينگرند.
احمد نادمي هم تاثير نيما را در غزل معاصر تاثير نگاه او بر شعر عنوان ميكند و اظهار ميدارد: درواقع شعري كه به سمت انسان گرايش دارد، يكي از ويژگيهاي پس از نيماست كه در غزل اين اتفاق بيشتر رخ داده است. شيوهاي كه نيما ارايه ميكند، فقط در صورت شعر نيست كه شكل قالب را در ادبيات قدمايي ما عوض ميكند؛ و در نوع نگاه به جهان تاثير ميگذارد.
وي همچنين معتقد است: بعد از نيما شعري كه در آسمان سير ميكرد، به سمت زمين بازميگردد؛ اين شعر سعي ميكند از سمت آسمان به سمت زمين بازگشته، بر اين زمين سفت گام بگذارد و پس از نيما خود را نگاه دارد. در اين زمان، آرام آرام روايت جاي خود را در غزل مييابد و آن تصويرپردازيهاي سادهاي كه قبلا وجود داشت و با استفاده از عناصر خاصي به ذهن شاعر ميرسيد، تغيير كرده، از تمامي مظاهر زندگي اجتماعي در غزل بعد از نيما استفاده ميشود.
همچنين مهدي مظفري ساوجي ـ شاعر غزلسراي جوان ـ معتقد است: شايد غزلسرايان امروز نوع نگاه خود به غزل را مديون نيما باشند؛ البته نه در همهي موارد، بلكه در نگاه عيني و جزيي ويژهاي است كه نيما وارد حوزه شعر فارسي كرد.
رضا عبداللهي نيز با اشاره به جرات نيما در شكستن وزن عنوان ميكند: شاعر وقتي توسعه زباني يافت، بايد به دنبال آهنگهاي مختلف برود. نيما هرچند با درگيريهاي زيادي مواجه شد؛ ولي بالاخره شعر مانند جرياني آمد و گذشت و بعدها نيما، نيما شد. اينكه شاعران غزل را به يك سبك و سياق بگويند، مخالفم؛ غزل، جاي كار فراواني داشته و تنها اين نيست كه در مضمون مانا باشد. تا شعر هست، غزل نيز وجود خواهد داشت و هرگز كهنه نميشود.
مفتون اميني ـ از همدورهيي هاي نيما ـ او را آغازگر شعر نو ميداند و معتقد است: ما - همه - از نيما تاثير و الهام گرفتهايم. اگر نيما نبود، ما آن خيز اصلي و جهش راستين را در شعر نداشتيم؛ نهتنها بنده، بلكه ديگران هم همينطور.
شاعران به تاسي از نيما كلمات روزمره را وارد شعر خود كردند كه غزلسرايان همزمان و حتا بعد از او جرات اين كار را نداشتند. البته تمام شاعران اوليه اين كار را كردند؛ ولي خيلي موفق نبودند.
«نيما يوشيج» به روايت دكتر روژه لسكو و پروفسور ماخالسكي
شاعر افسانه اي
علي اسفندياري متخلص به «نيما يوشيج» براي اروپاييان بويژه فرانسه زبانان چهره اي ناشناخته نيست. علاوه براينكه ايرانيان برخي از اشعار نيما را به زبان فرانسه ترجمه كردند، بسياري از ايرانشناسان فرانسوي نيز دست به ترجمه اشعار او زدند و به نقد آثارش پرداختند. بزرگاني چون دكتر حسن هنرمندي، روژه لسكو، پروفسور ماخالسكي، آ.بوساني و… كه در حوزه ادبيات تطبيقي كار مي كردند عقيده داشتند چون نيما با زبان فرانسه آشنابوده، بسيار از شعر فرانسه و از اين طريق از شعر اروپا تأثير پذيرفته است. از نظر اينان اشعار سمبوليستهايي چون ورلن، رمبو و بويژه ماگارمه در شكل گيري شعرسپيدنيمايي بي تأثير نبوده است.
پروفسور «روژه لسكو» مترجم برجسته «بوف كور» صادق هدايت، كه در فرانسه به عنوان استاد ايران شناسي در مدرسه زبانهاي زنده شرقي، زبان كردي تدريس مي كرد، ترجمه بسيار خوب و كاملي از «افسانه» نيما ارائه كرد و در مقدمه آن به منظور ستايش از اين اثر و نشان دادن ارزش و اهميت نيما در شعر معاصر فارسي، به تحليل زندگي و آثار او پرداخت و نيما را به عنوان بنيانگذار نهضتي نو در شعر معاصر فارسي معرفي كرد.كه فصلي تازه در تاريخ ادبيات ايران گشوده است. او در مقدمه ترجمه «افسانه» مي نويسد: «از ميان تحولات بسياري كه در طول نيم قرن اخير در ادبيات ايران به وجود آمده، مسلماً يكي از مهمترين آنها انقلاب شعري است كه به دست نيما يوشيج بنيان گذاشته شد. او رهبري «شعرنو» را در ايرا ن به دست گرفت.
البته اين جريان از مدتها پيش در غرب آغاز شده بود و جسارت ها و بي پروايي هاي «شعرنو» كار چندان تازه اي نبود اما در ايران كاملاً ناشناخته مانده بود و اين شاعر نابغه با الهام از شعر غرب به ويژه با تأثيرگرفتن از شاعران فرانسه سعي كرد راهي نو در ادبيات ايران ايجاد كند. او به انگيزه بيان كامل انديشه هاي خود در قالبي جديد و با مفهومي كاملاً تازه از قوانين عروض و قافيه شعر كهن فارسي و مضمونهاي كهنه و تكراري خود را جدا كرد.
نيمايوشيج «شعر آزاد» را پذيرفت و اين كار از نظر اديبان زبان فارسي نشانه گستاخي جنون آميزي بود براي كسي كه آن همه آهنگهاي غني و بسيار متنوع شعر كهن فارسي را در اختيار داشت.
نيما قراردادهاي كهن، تصاوير، مضامين و زبان احساساتي و عرفاني شعر هزارساله سرزمين خود را كنار نهاد و برآن شد تا اضطرابها و احساسات قلبي و انساني اش را در برابر زندگي، عشق، طبيعت، رنج درماندگان و گذشت بي رحمانه زمان، بازباني تازه و گاه منحرف كننده اما سرشار از هيجان بيان كند كه ارزش اين نوآوري نيما كمتر از زبان و شعر بهترين پشتيبان او نبود. هرچند نيما اصول و قواعد شعر گذشته را كنار نهاد اما هرگز به آنها پشت نكرد بلكه هميشه آنها را پيش روي خود نگاه داشت و گاهي هم بسيار از آنها الهام گرفت.»
«افسانه» نخستين آزمايش شعري نيما به عنوان يكي از شاهكارهايش قطعاً برسينه تاريخ ادبيات ايران حك خواهدشد تا شاعران نسل جوان آينده از روي آن مشق كنند.
اما تلاش نيما براي احياي شعر فارسي به سختي و با تندي مورد انتقاد قرارگرفت و در ابتدا كمتر ستايش منتقدين ادبي كشورش را برانگيخت. اما باوجود اين همانند «هدايت» توانست در دل نسل جوان نوجو راه يابد و تأثير شايسته اي برآنان گذارد. كه هر كدام ازآنان بعدها نامهاي پرآوازه اي در ادبيات معاصر ايران شدند.
«شعر آزاد» يكي از دستاوردهاي اساسي مكتب سمبوليسم بود كه توسط ورلن، رمبو و … در «عصر روشنگري» بنا نهاده شد و شاعران و نويسندگان بسياري را با خود همراه كرد كه نيمايوشيج نيز با الهام از ادبيات فرانسه يكي از همراهان اين مكتب ادبي شد.
هدف در شعر آزاد آن است كه شاعر به همان نسبت كه اصول خارجي نظم سازي كهن را به دور مي افكند هرچه بيشتر ميدان را به موسيقي وكلام واگذارد. در واقع در اين سبك ارزش موسيقيايي و آهنگ شعر در درجه اول اهميت قرارمي گيرد.
شعر آزاد به دست شاعران سمبوليست فرانسه چهره اي تازه گرفت و به شعري اطلاق مي شد كه از همه قواعد شعري كهن بركنار ماند و مجموعه اي از قطعات آهنگدار نابرابر باشد.
در چنين شعري، قافيه نه در فواصل معين، بلكه به دلخواه شاعر و طبق نياز موسيقيايي قطعه در جاهاي مختلف شعر ديده مي شود و «شعر سپيد» در زبان فرانسه شعري است كه از قيد قافيه به كلي آزاد باشد و آهنگ دار بودن به معناي موسيقي دروني كلام از اجزا جدايي ناپذير اين نوع شعر است. كه اين تعاريف كاملاً با ماهيت و سبك اشعار نيما هماهنگي دارد.
در مجموع مي توان گفت كه:
.۱ نيما كوشيد تجربه چندنسل از شاعران برجسته فرانسوي را در شعر فارسي بارور سازد.
۲ . نيما توانست شعر كهن فارسي را كه در شمار پيشروترين شعرهاي جهان بود ولي در چند قرن اخير كارش به دنباله روي و تكرار رسيده بود را با شعر جهان پيوند زند و بارديگر جاي والاي شعر فارسي را در خانواده شعر جهان به آن بازگرداند.
.۳ نيما توانست عقايد متفاوت و گاه متضاد برخي از بزرگان شعر فرانسه را يكجا در خود جمع كند و از آنها به سود شعر فارسي بهره گيرد. او عقايد و اصول شعري «مالارمه» كه طرفدار عروض و قافيه بود را در كنار نظر انقلابي «رمبو» كه خواستار آزادي كامل شعر بود، قرارداد و با پيوند و هماهنگي بين آنها «شعر سپيد» خود را به ادبيات ايران عرضه كرد.
۴ . نيما از نظر زبانشناسي ذوق شعري ايرانيان را تصحيح كرد و با كاربرد كلمات محلي دايره پسند ايرانيان را در بهره برداري از زبان رايج و جاري سرزمينش گسترش داد. او يكي از بزرگان شعر فولكلور ايران شمرده مي شود.
.۵ نيما جملات و اصطلاحات متداول فارسي و صنايع ادبي بديهي و تكراري را كنار نهاد تا از فرسودگي بيشتر زبان پيشگيري كند و اينچنين زبان شعري كهن فارسي كه تنها استعداد بيان حالات ملايم و شناخته شده عرفاني و احساساتي را داشت، توانايي بيان هيجانات، دغدغه ها، اضطرابات و بي تابي هاي انسان مدرن امروزي را به دست آورد. بدين ترتيب زبان شعري «ايستا و فرسوده» گذشته را به زبان شعري «پويا و زنده» بدل كرد.
.۶ نيما همچون مالارمه ناب ترين معني را به كلمات بدوي بخشيد. او كلمات جاري را از مفهوم مرسوم و روزمره آن دور كرد و مانند مالارمه شعر را سخني كامل و ستايشي نسبت به نيروي اعجاب انگيز كلمات تعريف كرد.
.۷ نيما همچون ورلن تخيل و خيال پردازي را در شعر به اوج خود رساند و شعر را در خدمت تخيل و توهم گرفت نه تفكر و تعقل.
.۸ نيما بر «وزن» شعر بسيار تأكيد داشت. او وزن را پوششي مناسب براي مفهومات و احساسات شاعر مي دانست.
***
علاوه بر مقاله دكتر روژه لسكو، مفصل ترين بحثي كه تاكنون درباره نيما به زبان فرانسه به قلم غربيان نگاشته شده، مقاله پنجاه صفحه اي بود كه پروفسور ماخالسكي، ايران شناس برجسته لهستاني در سال ۱۹۶۰ يعني همان سالي كه نيما چشم از جهان فروبست به بهانه مرگ او منتشركرد و بدين وسيله بيوگرافي، افكار و آثار نيما را به جامعه فرانسه معرفي كرد و اين دو مقاله اهميت نيما را از ديدگاه ايران شناسان و جايگاهش را در ادبيات جهان نشان مي دهد.
پروفسور ماخالسكي در اين مقاله به شرح جزئيات زندگي نيما مي پردازد. و از محل تولد او، عشق دوران جواني اش، محل تحصيل و وضعيت شغلي نيما مي نويسد و در ادامه به تفسير و نقد آثار نيما و تأثير پذيرش از ادبيات فرانسه مي پردازد كه در زير خلاصه بسيار كوتاهي از مقاله پروفسور ماخالسكي را درباره نيما مي خوانيد.
«من در سال ۱۹۴۴ اين شانس را داشتم تا در تهران با نيما يوشيج ملاقات كنم. در آن هنگام نيما به عنوان شاعري نوپرداز تازه به شهرت رسيده بود. من اين نوشته را، كه اولين مقاله درباره نيما پس از مرگ اوست، به روح اين شاعر نوپرداز تقديم مي كنم تا نشانه كوچكي باشد از ستايشي كه من براي آثار او دارم.
نيما يوشيج نخستين شاعري بود كه در سال ۱۳۰۱ نياز به تغيير در اصول شعري قدما را چه از نظر قالب و چه از لحاظ انديشه عميقاً احساس كرد و با سرودن «افسانه» شيوه تازه اي را در شعر و شاعري بنا نهاد و معروف به «شاعرافسانه» شد.
هدف نيما و دنباله روهاي او شكست قالبهاي قديمي شعر و بنا نهادن اصول جديد در شعر و شاعري بود. او توانست قيدوبندهاي اصول شعري فارسي كلاسيك را از دست وپاي شاعران ايراني بازكند و احساس آنها را درقالبي جديد بپروراند.
شعر نوي نيما جريان جديدي را در شعر ايران به وجود آورد. البته اين نوع شعر از مدتها پيش در اروپا رواج داشت و از آنجا كه نيما زبان فرانسه مي دانست و از اين طريق با شعر فرانسه واروپا آشنا بود، از اين جريان شعر نو تأثير گرفته بود. اما از يك سو هواداران شعر كلاسيك و سنتي بر اين كار او خرده گرفتند كه او ابتدايي ترين اصول شعر فارسي را نمي داند و از سوي ديگر عده اي از اديبان مترقي او را متهم به «فرماليسم» افراطي كردند. به همين دليل زماني بس طولاني، شعر نيما نتوانست در محافل ادبي رسمي جايي براي خود بازكند و تنها تعداد انگشت شماري بودند كه هنر و ابتكار را در شعر نيما ديدند و به او ايمان آوردند. يكي از آنها محمدرضا عشقي، دوست صميمي نيما و مدير روزنامه «قرن بيستم» بود كه با چاپ اشعار نيما در روزنامه اش، عملاً او را به عرصه ادبيات ايران وارد كرد و باعث معرفي شعر نوي نيما شد. بعد از اين كم كم اشعار نيما به ديگر روزنامه ها و مجلات از جمله هفته نامه «نوبهار» كه توسط ملك الشعرا بهار منتشر مي شد، راه پيدا كرد و پس از اين بود كه دسته اي از نويسندگان و شاعران جوان ايراني به صف هواداران نيما پيوستند و به او به عنوان بنيانگذار آيين جديد در شعر فارسي ايمان آوردند و پيرو مكتب او شدند. اما با وجود اين باز محافل ادبي رسمي، آثار نيما را به سكوت برگزار مي كردند و اشعار نيما به هيچ وجه در برگزيده شعرهاي فارسي جديد آن دوره نظير كتابهاي «سخنوران ايران در عصر حاضر»، «شعر جديد فارسي» از م.اسحق، «شاعران عصر پهلوي» از دينشاه ايراني، «بهترين اشعار» از حسين پژمان و «ادبيات معاصر» از رشيد ياسمي، هيچ نام و اثري از نيما ديده نمي شود. چون آنان هنوز شعر نيما را به رسميت نمي شناختند و او را شاعري هنجارگريز مي دانستند كه تيشه به ريشه شعر فارسي زده است.
اما در مورد ويژگيهاي اشعار نيما بايد گفت كه نخستين آثار او داراي خصوصيات فردي هستند. در اولين منظومه او تحت عنوان «قصه رنگ پريده» كه به دلهاي خونين تقديم شده است، نشانه هاي بسياري از شعر كلاسيك فارسي دارد. ولي محتواي آن صريحاً تحت تأثير شعر اروپايي است.
«قصه رنگ پريده» سرگذشت عاشقانه جواني شاعر است كه موضوع آن ناكامي ها و خيالپردازيهاي دل شاعر است و ناشناختگي شاعر در ميان مردمي كه اطراف او گردآمدند، بدبيني، خيالات بي حاصل، احساساتي بودن و همچنين آشفتگي در سبك و زبان و تكرار تصاوير يكسان از خصوصيات اصلي اين منظومه كاملاً جوانانه است. با اين حال نيما با همين شعر به عنوان شاعري هنرمند و نوپرداز به جامعه شعري ايران معرفي شد.
شعر بعدي نيما با نام «افسانه» كه شاهكار او محسوب مي شود، كاملاً نيما را از قلمرو شاعران كلاسيك فارسي دور مي كند و در اينجا تأثير شديد شعر اروپايي بويژه شعر فرانسه در اشعار او بروز مي كند.
نيما در اين شعر مي كوشد به شيوه اي كاملاً تازه احساسات، هيجانات و اضطرابهاي شخصي خود را بيان كند و مضاميني چون تنهايي، سرخوردگي، تلخكامي و عشق نامراد در اين شعر او كاملاً مشهود است.
در «افسانه» نيما تصاوير شاعرانه، اشارات، كنايه ها و مجازها را جانشين استعاره هاي شعر كلاسيك فارسي مي كند و اين چنين شعرش را به شعر رمانتيك اروپايي نزديك مي كند كه در شعر فارسي كاري كاملاً جديد و بديع محسوب مي شد.
«افسانه» زندگينامه شاعرانه اي است درقالب گفت و شنودي ميان شاعر عاشق و همزاد جدايي ناپذير دوران جواني او، افسانه، كه بيانگر الهام شاعرانه، اندوه و غمي عميق و تصاويري خيالپردازانه درباره عشق است. «افسانه» براي شاعر، معشوقه دلخواه و دست نيافتني اي است كه شاعر در سراسر زندگي به دنبال اوست بدون اينكه از او چيزي جز رنج و غصه نصيبش شود. در «افسانه» احساس رمانتيك، با استفاده از تصاويري شكل گرفته است كه تا آن موقع براي شعر فارسي بيگانه بود.
اما بي شك تأثير شديد شعر رمانتيك و پارناسي فرانسه و الهام نيما از شاعراني چون آلفرد دو وين يي و سولي پرودوم، كاملاً در فضا و تصاوير شعر «افسانه» مشهود است و در دست ديگر جام باده اي دارد و اين تصوير كاملاً ما را به ياد شعر آلفرد دو وين يي با نام «الوآ» "Eloa" مي اندازد كه بي ترديد نيما از او الهام گرفته است. محور اصلي اشعار رمانتيك نيما را «طبيعت» مي سازد كه از اين نظر نيما يك نقاش معاصر از طبيعت ايران به شمار مي رود.
در شعر «اي شب» نيما بيشتر بدبيني، اندوه و مردم گريزي را بيان مي كند. اما به تدريج اين حالات روحي از نيما دور مي شود و او به رئاليسم و واقع گرايي روي مي آورد و سعي مي كند موضوع شعرهاي خود را از درون زندگي مردم ايران بيرون بكشد و حتي در شعري به نام «محبس» او وضع اجتماعي ايران را به نقد مي كشد.
اشعار واقع گرايانه نيما چون «خانواده سرباز»، «مادري و پسري» و «كار شب پا» كه همانند تابلوهايي از زندگي مردم كشورش هستند از بعد ديگر كاملاً به سبك سمبوليسم رمزگونه و مبهم هستند و تأملات بسياري را مي طلبند.
از آنجايي كه نيما تحت تأثير شاعران فرانسه بود شعر «افسانه خروس و روباه» او، دستكاري ساده اي است از قصه «كلاغ و روباه» اثر «لافونتن» و قصه شعر «چشمه كوچك» يادآور شعر معروف «چشمه» اثر تئوفيل گوتيه است.
نيما نه تنها متأثر از شعر اروپا است بلكه او از شاعران كلاسيك كشورش نيز بسيار تأثير پذيرفته است. به عنوان مثال در شعر معروف «آي آدمها» كه حكايت مردي است كه در برابر نگاههاي بي اعتناي مردمي كه در ساحل نشسته اند غرق مي شود كه اين مرد غريق تمثيلي از خود شاعر است كه دستخوش موجهاي آشفته زندگي است و بيهوده مي كوشد با مردمش كه نسبت به او كاملاً بي اعتنا هستند، رابطه برقرار كند اما كسي صداي او را نمي شنود.