![]() |
|
|
#1 |
|
Registered User
|
فروغی بسطامی
فروغی بسطامی
1213- 1274 میرزا عباس بسطامی متخلص به «فروغی» فرزند آقا موسی، متولد 1213 در عتبات(کربلا یا نجف) است. او در ساری اقامت داشت. روزگاری نیز در خدمت فتحعلیشاه بود. فروغی، فتحعلیشاه، محمد شاه و ناصرالدین شاه را مدح كرد و در چند غزل نیز ابیات ناصرالدین شاه را تضمین كرد. وی مدتی را نیز در كرمان در خدمت حسنعلی میرزا شجاع السلطنه– كه حامی «قاآنی» نیز بود– گذراند و همین شاهزاده تخلص «فروغی» را، به مناسبت لقب فرزندش، فروغالدوله، به او داد. فروغی به مجلس عرفا گرایش داشت و قسمت بزرگ عمر خود را به ریاضت و درویشی و گوشهنشینی گذراند. هنر فروغی در غزلسرایی است و روش حافظ و سعدی را در غزل برگزیده است. غزلیات او در نزد معاصرانش نیز زبانزد بود. دیوان فروغی را تا بیست هزار بیت گفتهاند. از اشعار اوست: خدا خوان تا خدا دان فرق دارد كه حیوان تا به انسان فرق دارد موحد را به مشرك نسبتی نیست كه واجب تا به امكان فرق دارد موحد را مقلد كی توان گفت؟ كه دانا تا به نادان فرق دارد مناجاتی خراباتی نگردد كه سرّ جسم تا جان فرق دارد مخوان آلوده دامن هر كسی را كه دامان تا به دامان فرق دارد من و ابروی یار و شیخ و محراب مسلمان تا مسلمان فرق دارد من و میخانه، خضر و راه ظلمات كه می با آب حیوان فرق دارد مخوان دور فلك را دور ترسا كه دوران تا به دوران فرق دارد مكن تشبیه زلفش را به سنبل پریشان تا پریشان فرق دارد مبر پیش دهانش غنچه را نام كه خندان تا به خندان فرق دارد رخش را مه مگو هرگز فروغی! كه خور با ماه تابان فرق دارد
__________________
بکوش تا زیبایی در نگاه تو باشد نه در آنچه که می نگری اخبار ، مقالات و دانستی های نجوم و فضا خانهء دلتنگیها فروغی بسطامی |
|
|
|
|
|
#2 |
|
Registered User
|
دیوان اشعار فروغی شامل :
1-غزلیات. 2-تضمین ها. 3-رباعیات. میباشد.(اشعار بارنگ قهوه ای=غزل ----آبی=تضمین---مشکی=رباعی) Last edited by roje_aria79; 06-06-2006 at 03:45 PM.. |
|
|
|
|
|
#3 |
|
Registered User
|
صف مژگان تو بشکست چنان دلها را
صف مژگان تو بشکست چنان دلها را که کسی نشکند این گونه صف اعدا را نیش خاری اگر از نخل تو خواهم خوردن کافرم ، کافر، اگر نوش کنم خرما را گر ستاند ز صبا گرد رهت را نرگس ای بسا نور دهد دیدهی نابینا را بیبها جنس وفا ماند هزاران افسوس که ندانست کسی قیمت این کالا را حالیا گر قدح باده تو را هست بنوش که نخوردهست کس امروز غم فردا را کسی از شمع در این جمع نپرسد آخر کز چه رو سوخته پروانهی بیپروا را عشق پیرانه سرم شیفتهی طفلی کرد که به یک غمزه زند راه دو صد دانا را سیلی از گریهی من خاست ولی میترسم که بلایی رسد آن سرو سهی بالا را به جز از اشک فروغی که ز چشم تو فتاد قطره دیدی که نیارد به نظر دریا را |
|
|
|
|
|
#4 |
|
Registered User
|
تا اختیار کردم سر منزل رضا را
تا اختیار کردم سر منزل رضا را مملوک خویش دیدم فرماندهی قضا را تا ترک جان نگفتم آسودهدل نخفتم تا سیر خود نکردم، نشناختم خدا را چون رو به دوست کردی، سر کن به جور دشمن چون نام عشق بردی، آماده شو، بلا را دردا که کشت ما را شیرین لبی که میگفت من دادهام به عیسی انفاس جانفزا را یک نکته از دو لعلش گفتیم با سکندر خضر از حیا بپوشید سرچشمهی بقا را دوش ای صبا از آن گل در بوستان چه گفتی کاتش به جان فکندی مرغان خوش نوا را بخت ار مدد نماید از زلف سر بلندش بندی به پا توان زد صبر گریز پا را یا رب چه شاهدی تو کز غیرت محبت بیگانه کردی از هم، یاران آشنا را آیینه رو نگارا از بیبصر حذر کن ترسم که تیره سازی دلهای با صفا را گر سوزن جفایت خون مرا بریزد نتوان ز دست دادن سر رشتهی وفا را تا دیدهام فروغی روشن به نور حق شد کمتر ز ذره دیدم خورشید با ضیا را |
|
|
|
|
|
#5 |
|
Registered User
|
به جان تا شوق جانان است ما را
به جان تا شوق جانان است ما را چه آتشها که بر جان است ما را بلای سختی و برگشته بختی از آن برگشته مژگان است ما را از آن آلوده دامانیم در عشق که خون دل به دامان است ما را حدیث زلف جانان در میان است سخن زان رو پریشان است ما را چنان از درد خوبان زار گشتیم که بیزاری ز درمان است ما را ز ما ای ناصح فرزانه بگذر که با پیمانه پیمان است ما را ز بس خو با خیال او گرفتیم وصال و هجر یکسان است ما را سر کوی نگاری جان سپردیم که خاکش آب حیوان است ما را شبی بی روی آن مه روز کردن برون از حد امکان است ما را گریبان تو تا از دست دادیم اجل دست و گریبان است ما را به غیر از مشکل عشقش فروغی چه مشکلها که آسان است ما ر |
|
|
|
|
|
#6 |
|
Registered User
|
در خلوتی که ره نیست پیغمبر صبا را
در خلوتی که ره نیست پیغمبر صبا را آنجا که میرساند پیغامهای ما را گوشی که هیچ نشنید فریاد پادشاهان خواهد کجا شنیدن داد دل گدا را در پیش ماهرویان سر خط بندگی ده کاین جا کسی نخواندهست فرمان پادشا را تا ترک جان نگفتم، آسوده دل نخفتم تا سیر خود نکردم نشناختم خدا را بالای خوشخرامی آمد به قصد جانم یا رب که برمگردان از جانم این بلا را ساقی سبو کشان را می خرمی نیفزود برجام می بیفزا لعل طرب فزا را دست فلک ز کارم وقتی گره گشاید کز یکدیگر گشایی زلف گره گشا را در قیمت دهانت نقد روان سپردم یعنی به هیچ دادم جان گرانبها را تا دامن قیامت، از سرو ناله خیزد گر در چمن چمانی آن قامت رسا را خورشید اگر ندیدی در زیر چتر مشکین بر عارضت نظر کن گیسوی مشکسا را جایی نشاندی آخر بیگانه را به مجلس کز بهر آشنایان خالی نساخت جا را گر وصف شه نبودی مقصود من، فروغی ایزد به من ندادی طبع غزلسرا را شاه سریر تمکین شایسته ناصرالدین کز فر پادشاهی فرمان دهد قضا را شاها بسوی خصمت تیر دعا فکندم از کردگار خواهم تاثیر این دعا را |
|
|
|
|
|
#7 |
|
Registered User
|
نگارم گر به چین با طرهی پرچین شود پیدا
نگارم گر به چین با طرهی پرچین شود پیدا ز چین طرهی او فتنهها در چین شود پیدا کی از برج فلک ماهی بدین خوبی شود طالع کی از صحن چمن سروی بدین تمکین شود پیدا هر آن دل را که با زلف دلآویزش بود الفت کجا طاقت شود ممکن کجا تسکین شود پیدا صبا کاش آن مسلسل سنبل مشکین بیفشاند که از هر حلقهاش چندین دل مسکین شود پیدا شکار خویشتن سازد همه شیران عالم را گر از صحرای چین آن آهوی مشکین شود پیدا کجا فرهاد خواهد زنده شد از شورش محشر مگر شیرین به خاکش با لب شیرین شود پیدا من از خاک درش صبح قیامت دم نخواهم زد که ترسم رخنهها در قصر حورالعین شود پیدا نشاید توبه کرد از میپرستی خاصه در بزمی که ترک ساده با جام می رنگین شود پیدا نخواهد در صف محشر شهیدی خونبهایش را اگر از آستین آن ساعد سیمین شود پیدا دلم در سینه میلرزد ز چین زلف او آری کبوتر میطپد هر چا پر شاهین شود پیدا به غیر از روی او زیر عرق هرگز ندیدستم که خورشید از میان خوشهی پروین شود پیدا چنان گفتم غزل در خوبی رعنا غزال خود که گر بر سنگ بسرایم از آن تحسین شود پیدا سزد گر در بپاشد لعل او هر گه که در گیتی ز صلب ناصرالدین شه، معین الدین شود پیدا بلند اختر شهنشاهی که بهر جشن او هر شب مهی از پردهی گردون به صد آیین شود پیدا فروغی از دعای پادشه فارغ نباید شد دعا کن کز لب روح الامین آمین شود پید |
|
|
|
|
|
#8 |
|
Registered User
|
مکن حجاب وجودت لباس دیبا را
مکن حجاب وجودت لباس دیبا را که نیست حاجت دیبا وجود زیبا را تو را برهنه در آغوش باید آوردن گرفتی از همه عضوت مراد اعضا را ز پای تا به سرت میمکم چو نیشکر به دستم ار بسپارند آن سر و پا را هنوز اهل صفا پرده در میان دارند بیار ساقی مجلس می مصفا را ز گریهی سحری گرد دیده پاک بشوی که در قدح نگری خندههای صهبا را شبانه جام جهانبین ز دست ساقی گیر که آشکار ببینی نهان فردا را چه شعله بود که سر زد ز خیمهی لیلی که سوخت خرمن مجنون دشتپیما را کمال حسن وی از چشم من تماشا کن ببین ز دیدهی وامق جمال عذرا را دلش هنوز نیامد به پرسش دل من مگر به دلها نشیند راه دلها را سحر فرشتهی فرخ سرشتهای دیدم که مینوشت به زر این سه بیت غرا را ستاره درگه مولود شاه ناصردین گرفت دامن اقبال مهد علیا را ستوده پرده نشینی که فر معجز او شکسته اختر پرویز و تاج دارا را خجسته کوکب بختش به آسمان میگفت که من خریدم خورشید عالمآرا را فروغی آن مه تابنده سوی خویشتنم چنان کشید که رخشنده مهر حربا را |
|
|
|
|
|
#9 |
|
Registered User
|
زره ز زلف گره گیر بر تن است تو را
زره ز زلف گره گیر بر تن است تو را به روز رزم چه حاجت به جوشن است تو را سزاست گر صف ترکان به یکدگر شکنی که صف شکن مژهی لشگر افکن است تو را توان شناختن از چشم مست کافر تو که خون ناحق مردم به گردن است تو را چگونه روز جزا دامنت به دست آرم که دست خلق دو عالم به دامن است تو را به دوستی تو با عالمی شدم دشمن چه دشمنی است ندانم که با من است تو را دلم شکستی و چشم از دو عالمم بستی دو زلف پرشکن و چشم پر فن است تو را به سایهی تو خوشم ای همان زرین بال که بر صنوبر دلها نشیمن است تو را کجا ز وصل تو قطع نظر توان کردن که در میان دل و دیده مسکن است تو را چسان متاع دل و دین مردمان نبری که چشم کافر و مژگان رهزن است تو را ز بخت تیره فروغی بدان که دم نزند که تیره بختی عشاق روشن است تو را |
|
|
|
|
|
#10 |
|
Registered User
|
گر باغبان نظر به گلستان کند تو را
گر باغبان نظر به گلستان کند تو را بر تخت گل نشاند و سلطان کند تو را گر صبحدم به دامن گلشن گذر کنی دست نسیم، گل به سرافشان کند تو را مشرق هزار پاره کند جیب خویشتن گر یک نظر به چاک گریبان کند تو را ای کاش چهرهی تو سحر بنگرد سپهر تا قبله گاه مهر درخشان کند تو را دور فلک به چشم تو تعلیم سحر داد تا چشم بند مردم دوران کند تو را چون مار زخم خورده، دل افتد به پیچ و تاب هرگه که یاد طرهی پیچان کند تو را در هیچ حال خاطر ما از تو جمع نیست قربان حالتی که پریشان کند تو را با هیچکس به کشتن من مشورت مکن ترسم خدا نکرده، پشیمان کند تو را الحق سزد که تربیت خسرو عجم میر نظام لشکر ایران کند تو را جم احتشام ناصرالدین شه که عون او همداستان رستم دستان کند تو را داند هلاک جان فروغی به دست کیست هر کس که سیر نرگس فتان کند تو را |
|
|
|
|
|
#11 |
|
Registered User
|
کی رفتهای زدل که تمنا کنم تو را
کی رفتهای زدل که تمنا کنم تو را کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را غیبت نکردهای که شوم طالب حضور پنهان نگشتهای که هویدا کنم تو را با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را چشمم به صد مجاهده آیینهساز شد تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را بالای خود در آینهی چشم من ببین تا با خبر زعالم بالا کنم تو را مستانه کاش در حرم و دیر بگذری تا قبلهگاه ممن و ترسا کنم تو را خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من چندین هزار سلسله در پا کنم تو را طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را زیبا شود به کارگه عشق کار من هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را رسوای عالمی شدم از شور عاشقی ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را با خیل غمزه گر به واثاقم گذر کنی میر سپاه شاه صفآرا کنم تو را جم دستگاه ناصردین شاه تاجور کز خدمتش سکندر و دارا کنم تو را شعرت ز نام شاه، فروغی شرف گرفت زیبد که تاج تارک شعرا کنم تو را Last edited by roje_aria79; 06-06-2006 at 04:25 PM.. |
|
|
|
|
|
#12 |
|
Banned
Join Date: Sep 2005
Posts: 898
|
شما چه علاقه ای داری فونت ها رو بزرگ می کنی ؟!
فکر می کنم این طوری خوندنش سخت میشه |
|
|
|
|
|
#13 | |
|
Registered User
|
Quote:
Last edited by roje_aria79; 06-06-2006 at 04:26 PM.. |
|
|
|
|
|
|
#14 |
|
Registered User
|
ای بهشتی رخ طوبی قد خورشید لقا
ای بهشتی رخ طوبی قد خورشید لقا بشنو این بیت خوش از خسرو جاوید لقا « تو اگر پای به دشت آری شیران دژم بگریزند ز پیش تو چو آهوی ختا» با دو زلفت سخن از مشک ختن محض غلط با دو چشمت مثل از آهوی چین عین خطا چشم پر خواب تو هم خسته و هم خسته نواز زلف پر تاب تو هم عقده و هم عقده گشا هم فکندی سر یک قوم به شمشیر ستم هم شکستی دل یک جمع به بازوی جفا مدعا در دل من هیچ نماند از دهنت بس که دشنام شنیدم به مکافات دعا دوش حرفی زدم از گوشه به چمن تا ننازد پس از این نرگس بی شرم و حیا خون مژگان تو امروز گذشت از سر من تا دگر پا نگذارم به سر کوی وفا دست خالی نتوان رفت به خاک در دوست قدمی همرهم ای چشم گهربار بیا بر سر طالب اگر تیغ ببارد ز سپهر نکند دامن مطلوب خود از چنگ رها بیدل شیفته هرگز نخروشد ز گزند عاشق دلشده هرگز نگریزد ز بلا گر فروغی لب خسرو مددی ننماید من کجا نکتهی شیرین شکربار کجا شرف کعبهی اسلام ملک ناصردین آن که جان آمده در حضرتش از بهر فدا آن شهنشاه کرم پیشه که بر خاک درش شیوهی بنده بود گاه دعا، گاه ثن |
|
|
|
|
|
#15 |
|
Registered User
|
بگشای گوش هوش و بیا در سرای ما
بگشای گوش هوش و بیا در سرای ما بشنو کلام خسرو کشورگشای ما «ساقی بیار بادهی سرخی برای ما تا بگذرد ز چرخ برین جای پای ما در ساکنان هفت فلک خواب و خور نماند از نالهی شبانه و از های های ما معشوق جام می به کفم داد و گفت نوش وز خاطر غمین ببر این دم جفای ما رحم آمدش به حال من و این سخن بگفت خوش باش بعد از این که ببینی وفای ما از آتش جهندهی عشقت جهان بسوخت یک شعله هم گرفت به طرف قبای ما در زندگی گذر نکنی سوی ما ولیک رحمی به دل بیاور بعد از فنای ما وقتی به ما گذر کنی ای سرو سیم تن ما خاک گشتهایم و نیاید صدای ما برخواستیم از سر کویت ز دست چرخ یا رب که دیگری ننشیند به جای ما» |
|
|
|
![]() |
| امکانات بيشتر | |
|
|