esam

بستن این دسته بندی گزیده ای از بازارچه پرشین تولز


صفحه 1 از 5 1 2 3 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 70
Like Tree4Likes

موضوع: حكايات، رسالات و اشعار طنز عبيد زاكاني

  1. #1
    Registered User Mehrzad Mehrzad آواتار ها

    تاریخ عضویت
    May 2006
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    44

    حكايات، رسالات و اشعار طنز عبيد زاكاني

    سلام دوستان.

    اسم عبيد زاكاني حتما زياد به گوشتون خورده، توي كتابهاي ادبيات از دبستان گرفته تا دانشگاه، حكايات و رواياتي چند از عبيد زاكاني ذكر گرديده. اما غير از دانشجويان رشته‌هاي ادبي، سايرين كمتر فرصت مطالعه آثار عبيد زاكاني رو پيدا مي‌كنند.

    عبيد زاكاني يكي از بزرگترين (و شايد بشه گفت كه اصولا بزرگترين) طنز‌پردازان ايران است.

    توي اين بحث، سعي مي‌كنم كه روايات و حكايات و اشعاري چند از عبيد رو بگذارم.

    اميدوارم مقبول خاطر ياران بيايد.

    مهرزاد


  2. تبلیغات در اینترنت
  3. #2
    Registered User Mehrzad Mehrzad آواتار ها

    تاریخ عضویت
    May 2006
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    44
    شخصي را زنبور بر كير زد، سخت بزرگ شد! در خانه رفت با زن خود گفت: «اين كير در بازار مي‌فروشند. مقرر كرده‌ام كه كير خود را بدهم و صد دينار ديگر بر سر، اين كير را بستانم، اگر نيك است بگوي تا بخريم.»

    زن را سخت خوش آمد، جامه‌ها و حلي (1) هر چه داشت همه در هم فروخت و صد دينار بداد كه اين را از دست مده.

    شوهر برفت و باز آمد كه خريدم. يك دو روز به كار مي‌داشتند، ناگاه آماسش فرو نشست و با قرار اصل آمد. شوهر پريشان از در آمد و گفت: «اي زن، خدا بلاي سخت از ما بگردانيد. آن كير از آن تركي بود، دزديده بيرون آمد. مرا بگرفتند و به ديوان بردند به هزار زحمت صد دينار دادم و همچنان كير كهنه‌ي خود را باز ستدم و از آن شنقصه (2) خلاص يافتم.»

    زن گفت: «من خود روز اول مي‌دانستم كه آن دزدي باشد وگر نه بدان ارزاني نفروختندي!»



    1- خرت و پرت
    2- مخمصه
    حكايت از رساله‌ي دلگشاي عبيد زاكاني

  4. #3
    Registered User Mehrzad Mehrzad آواتار ها

    تاریخ عضویت
    May 2006
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    44
    شخصي خواست كه پف (1) در آتش كند، ناگاه بادي از كونش بجُست!

    في‌الحال (2) پشت در آتشدان كرد و كونش را گفت: «اگر ترا تعجيلست (3) بفرماي!»


    1 – پف كردن : فوت كردن
    2 – في‌الحال : به سرعت
    3 – تعجيلست : عجله داري

    حكايت از رساله‌ي دلگشا

  5. #4
    کاربر فعال ورزش raxtastar آواتار ها

    تاریخ عضویت
    Jun 2005
    نوشته ها
    1,857
    سلام بر آقا مهرزاد

    میبینم که به سلامتی کلنگ این تاپیک را زدید

    امید وارم موفق باشید

  6. #5
    کاربر فعال ورزش raxtastar آواتار ها

    تاریخ عضویت
    Jun 2005
    نوشته ها
    1,857
    مهرزاد جان مانند تاپیک جک به جای لفظ از **ر استفاده کن

    راستی آیا این نیز از عبید است؟

    گوییند در مجلسی نوازنده ای نی می نواخت که از روی زور صدای **زش بلند شد


    برای رفع ضایعگی سر نی را به سمت پایین گرفت و در جمع گفت:


    گر تو بهتر می توانی بستان بزن


  7. تبلیغات در اینترنت
  8. #6
    Registered User Mehrzad Mehrzad آواتار ها

    تاریخ عضویت
    May 2006
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    44
    نقل قول نوشته اصلی توسط raxtastar
    مهرزاد جان مانند تاپیک جک به جای لفظ از **ر استفاده کن

    راستی آیا این نیز از عبید است؟

    گوییند در مجلسی نوازنده ای نی می نواخت که از روی زور صدای **زش بلند شد


    برای رفع ضایعگی سر نی را به سمت پایین گرفت و در جمع گفت:


    گر تو بهتر می توانی بستان بزن


    اين حكايت از عبيد نيست. حداقل من تا حالا تو هيچ كدوم از مطالبي كه از عبيد خوندن نديدم. من نسخه‌هاي مختلفشو خوندم، اما هميشه احتمال اين هست كه يه چيزي توي نسخه‌هاي مختلف فرق كنه. درست تر اينه كه بگم تو نسخه هاي من نبوده.


    والا، اول خواستم از --ر يا -س استفاده كنم، اما نخواستم به هيچ بهانه‌اي تو متن عبيد دست ببرم، حتي به بهانه‌ي ادب!! بعد مي‌دوني، متنش بعضي جاها يه كم امروزي نيست، اگه اين كارارو بكنم يه كم درك معني‌اش سخت مي‌شه.
    ممنون

  9. #7
    Registered User

    تاریخ عضویت
    Oct 2005
    محل سکونت
    COM3
    نوشته ها
    311
    اي ول...

  10. #8
    Registered User Mehrzad Mehrzad آواتار ها

    تاریخ عضویت
    May 2006
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    44
    مخنثي (1) مست در راه افتاده بود. كسي بگاييد و انگشتري زرين داشت، برد.

    چون بيدار شد در كون خود تر ديد، گفت: «امشب بي ما عيش‌ها كرده‌اي.» چون حال انگشتري معلوم كرد گفت: «بخشش نيز فرموده‌اي.»




    1- ابنه‌اي، مردي كه در ازاي مبلغي يا دستمزدي، جماع دهد.
    حكايت از رساله‌ي دلگشا

  11. #9
    Registered User Mehrzad Mehrzad آواتار ها

    تاریخ عضویت
    May 2006
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    44
    اُستُر(1) طلحك بدزديدند. يكي مي‌گفت گناه تست كه از پاس(2) آن اهمال (4) ورزيدي. ديگري گفت گناه مِهتَر(3) است كه در طويله باز گذاشته است. طلحك گفت: «پس در اين صورت دزد را گناه نباشد.»


    يه توضيح كوچولو: طَلحك، دلقك دربار سلطان محمود غزنوي بود. عبيد زاكاني از شخصيت طلحك در حكايت‌هايش به دفعات استفاده مي‌كند.

    1-چهارپا
    2-پاس = نگهباني
    3-آنكه مواظب چهارپايان باشد، همان مكانيك اسب و الاغ (!)
    4-اهمال = كوتاهي
    حكايت از رساله‌ي دلگشا

  12. #10
    Registered User Mehrzad Mehrzad آواتار ها

    تاریخ عضویت
    May 2006
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    44
    چند پند از "رساله‌ي صد پند" عبيد زاكاني:

    - بر خودپسندان سلام ندهيد.
    - طمع از خير كسان ببريد تا به ريش مردم توانيد خنديد.
    - خواجگان و بزرگان بي‌مروت را به ريش بتيزيد(1).
    - تا توانيد سخن حق مگوييد تا بر دل‌ها گران نشويد و مردم بي‌سبب از شما نرنجند.
    - جلق زني را به از غُر زني دانيد.
    - مسخرگي و قوادي و دف زني و غمازي و گواهي به دروغ دادن و دين به دنيا فروختن و كفران نعمت پيشه سازيد تا پيش بزرگان عزيز باشيد و از عمر برخوردار گرديد.
    - مستان را دست گيريد.
    - راستي و انصاف و مسلماني از بازاريان مطلبيد.
    - شراب فروشان و بنگ فروشان را دل به دست آريد تا از عيش ايمن باشيد.
    - از كودكان نابالغ به ميان‌پاي(2) قانع شويد تا شفقت(3) به جاي آورده باشيد.


    1 – تيزيدن = گوز دادن
    2 – ميان‌پاي = لاي پا
    3 – شفقت = مهرباني، دل رحمي


  13. تبلیغات در اینترنت
  14. #11
    Registered User Mehrzad Mehrzad آواتار ها

    تاریخ عضویت
    May 2006
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    44
    اين هم حكايتي از "ريش نامه" عبيد زاكاني:

    يكي از انبياء بني اسراييل را پرسيدند كه چرا ريش روستاييان بزرگ است و از آن مغولان كم و از آن ختاييان(1) كمتر. گفت: «چون آيه‌ي "ان عليك لعنتي الي يوم‌الدين" (مسلماً لعنت من بر تو تا روز قيامت ادامه خواهد داشت، سوره ص آيه‌ي 78) در حق ابليس نازل شد، فرمان آمد كه او را از بهشت بيرون كنند.

    ابليس از حضرت عزت(2) درخواست كرد كه يك بار ديگر گرد بهشت طواف كند آنگاه بيرون رود، حاجتش روا شد(3). ابليس تفرج‌كنان به هر گوشه‌اي از بهشت مي‌گذشت. ناگاه چشمش بر مشاهده آدم آمد. انديشيد كه چون سبب لعنت من آدم شدي، هر بدي كه بدتر از آن نباشد درباره او و فرزندان او به جاي آورم روا باشد(4). همان بهتر كه طوق لعنت ريش در گردن ايشان تقليد كنم(5).
    پس آدم را از بهشت بيرون كرد.
    چون فرزندان آدم غلبه شدند، ابليس خود را به صورت يكي از مشايخ فرا نمود(6) و گفت من از بهشت مي‌آيم و آن طوق (يعني ريش را )بنمود كه اين نعمت بهشت است براي شما آورده‌ام. روستاييان با حرص و آز آنقدر كه از آن نعمت لايق رنج ايشان بود بربودند.

    مغولان كه بعد از آن پرسيدند(7) نصيب ايشان زياد از آن دو تاره نشد كه دارند.

    چون آوازه به ختاييان رسيد(8) روي به خدمت شيخ نهادند و نعمت را به غارت رفته ديدند و فرياد برآوردند كه اي شيخ ما را هم از اين نمد كلاهي(9). چندان زنخ زدند(10) كه مردك چاره جز آن ندانست كه دو تار مو از در كون خود بركند و بر زنخ(11) ايشان چسبانيد.



    1 – خُتاييان = طايفه‌اي از تركان كه ريش بسيار كم پشتي دارند.
    2 – حضرت عزت = خداوند
    3 – حاجتش روا شد = درخواستش برآورده شد.
    4 – هر بدي كه بر ايشان كنم حقشان باشد.
    5 – زنجير "ريش" را به نشانه‌ي حقارت و بندگي بر صورت ايشان نَهم.
    6 – وقتي كه فرزندان آدم روي زمين پخش شدند، شيطان خود را به صورت شيخي ظاهر كرد و ايشان را فريفت.
    7 – مغولان كه ديرتر رسيدند.
    8 – وقتي كه ختاييان خبر شدند.
    9 – ما را هم از اين نمد كلاهي = به ما هم از اين نعمت چيزي بده.
    10 – آنقدر التماس و داد و قال كردند.
    11 – زنخ در اينجا يعني صورت.

  15. #12
    Registered User Mehrzad Mehrzad آواتار ها

    تاریخ عضویت
    May 2006
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    44
    عبيد زاكاني رساله‌اي دارد به نام "اخلاق‌الاشراف". وي در اين رساله، به شرح و توضيح اخلاق و خصوصيات اخلاقي نظير "شجاعت"، "حلم و وقار"، "حكمت" و ساير مسايل از اين دست مي‌پردازد.
    وي در باب‌هاي مختلف اين رساله‌ي شيرين و خواندني، به ذكر حكايات و اشعاري مي‌پردازد تا اخلاق مربوط به آن باب را شرح دهد.

    باب سوم اين رساله، در مورد "عفت" است.

    حكايتي از اين باب در زير آمده است.

    باب سوم: در عفت

    مشاهده مي‌رود كه هر كس از زن و مرد جماع نداد، هميشه مفلوك و منكوب(1) باشد و به داغ حرمان و خذلان سوخته. و به براهين قاطعه مبرهن گردانيده‌اند(2) كه از زمان آدم صفي تا اكنون، هر كس كه جماع نداد، مير و وزير و پهلوان و لشكرشكن و قتال و مال‌دار و دولت‌يارو معرف نشد. دليل صحت اين قول آنكه متصوفه(3) جماع دادن را "عله‌المشايخ" گويند.

    در تواريخ آمده است كه رستم زال آن همه ناموس و شوكت از كون دادن يافت، چنان‌ كه گفته‌اند:
    تهمتن چو بگشاد شلوار بند------ به زانو درآمد يل ارجمند
    عمودي برآورد هومان چو دود------ بدان‌سان كه پيرانش فرموده بود
    "چنان در زِه كون رستم سپوخت------كه از زخم آن كير رستم بسوخت
    دگر باره هومان درآمد به زير------ تهمتن به سان هژير دلير
    بدو در سپوزيد يك كيرسخت------كه شد كون هومان همه لَخت لَخت
    دو شمشيرزن كون دريده شدند------ميان يلان بر گزيده شدند
    تو نيز اي برادر چو گردي قوي----- سزد گر سخن‌هاي من بشنوي
    بخسبي و كون سوي بالا كني------ هنر‌هاي خود را هويدا كني
    كه تا هركس آيد همي گايدت------ دل از كير خوردن بياسايدت
    چو بر كَس نماند جهان پايدار------همان به كه نيكي بود يادگار


    به حقيقت معلوم شده است كه كون درستي، يمني ندارد. مرد بايد كه دهد و ستاند، چه نظام كارها بر داد و ستد است.





    1 – بدبخت و بيچاره
    2 – با دلايل و برهان‌هاي قوي ثابت كرده‌اند.
    3 - صوفيان

    ویرایش توسط Mehrzad Mehrzad : June 17th, 2006 در ساعت 01:29 PM

  16. #13
    Registered User Mehrzad Mehrzad آواتار ها

    تاریخ عضویت
    May 2006
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    44
    لولئي(1) با پسر خود ماجرا مي‌كرد(2) كه تو هيچ كار نمي‌كني و عمر در بطالت به سر مي‌بري. چند با تو گويم كه معلق زدن بياموز(3) سگ ز چنبر جهانيدن و رسن بازي(4) تعلم كن تا از عمر خود برخوردار شوي. اگر از من نمي‌شنوي به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ريك (5) ايشان بياموزي و دانشمند شوي و تا زنده باشي در مذلت و فلاكت و ادبار بماني و يك جو از هيچ جا حاصل نتواني كرد.


    1 – لولئي = يك لؤلؤ، لؤلؤ يعني دلقك
    2 – ماجرا مي‌كرد = دعوا و جر و بحث مي‌كرد.
    3 – معلق زدن = آكروبات بازي
    4 – سگ ز چنبر جهانيدن و رسن بازي = تربيت سگ جهت آكروبات و نمايش، رسن‌بازي به معني طناب بازي است.
    5 – مرده ريك = بي ارزش، بي‌فايده

    حكايت از رساله‌ي دلگشا
    ویرایش توسط Mehrzad Mehrzad : June 17th, 2006 در ساعت 01:27 PM

  17. #14
    Registered User iranvig آواتار ها

    تاریخ عضویت
    May 2003
    نوشته ها
    407
    ادامه بده خيلي ممنون .
    زین پس تمامی قاطبه عوام الناس People(پی پی ال) شریف و نجیب ایران بجای USED کردن از Terminology های سخیف و نحیف Persian میتوانند Anglicist شده و با بکار گیری واژگان Beautiful و با Class خارجه دانش خود را به رخ Commons تر از خود بکشند.

    اشکان Entitlely موکذیید الرعایا


  18. تبلیغات در اینترنت
  19. #15
    Registered User Mehrzad Mehrzad آواتار ها

    تاریخ عضویت
    May 2006
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    44
    شخصي از مولانا عضد‌الدين(1) پرسيد كه چونست كه در زمان خلفا مردم دعوي(2) خدايي و پيغمبري بسيار مي‌كردند و اكنون نمي‌كنند؟
    گفت: «مردم اين روزگار را چندان از ظلم و گرسنگي افتاده است كه نه از خدايشان ياد مي‌آيد و نه از پيغامبر.»



    1 – مولانا عضد‌الدين ازديگر شخصيت‌هايي است كه در حكايت‌هاي عبيد زاكاني بسيار به او اشاره گرديده است.
    2 – دعوي خدايي و پيغمبري = ادعاي خدا و يا پيغمبر بودن


    حكايت از رساله‌ي دلگشا

صفحه 1 از 5 1 2 3 ... آخرینآخرین