![]() |
|
|
#31 | ||
|
مدیر علم و دانش
|
خسته نباشی ...
Quote:
Quote:
![]()
__________________
|
||
|
|
|
|
|
#32 |
|
کاربر فعال فرهنگ و هنر
Join Date: Nov 2005
Posts: 1,206
|
ضمن تشکر از سیمور، الان جواب سیروس اومد. اون میگه:
"احتمالا منظور از «ماسک کنار فواره Mascherone da fontana » حالت چهره مجسمه های آبخوریهای وسط میدونای ایتالیاست که متفاوت هستند، با توجه به اینکه جمله میخواد حالت تعجب رو نشون بده. به زبون دیگه : بیشتر به "ماسک " شبیه بود تا آدم. از دوستان ایتالیایی هم نظر خواستم." خوب پس معنی این جمله هم مشخص شد. سیروس جان خیلی ممنون! ![]() |
|
|
|
|
|
#33 |
|
کاربر فعال فرهنگ و هنر
Join Date: Nov 2005
Posts: 1,206
|
A quel garbo insolente e derisorio, Geppetto si fece tristo e melanconico, come non era stato mai in vita sua: e voltandosi verso Pinocchio, gli disse: - Birba d'un figliuolo! Non sei ancora finito di fare, e già cominci a mancar di rispetto a tuo padre! Male, ragazzo mio, male! - E si rasciugò una lacrima. Restavano sempre da fare le gambe e i piedi. این رفتار گستاخانه و مسخره آمیز ، ژپتو رو انقدر ناراحت و غمگین کرد، بطوریکه تا حالا تو زندگیش اینقدر ناراحت نشده بود. رو به پینو کیو کرد و گفت: پسره ناخلف! هنوز ساختنت تموم نشده، داری پدرت رو اذیت میکنی! بده، پسرم، اینکار بده. بعد اشکشو پاک کرد. هنوز ساخت پاها باقی مونده بود. |
|
|
|
|
|
#34 |
|
کاربر فعال فرهنگ و هنر
Join Date: Nov 2005
Posts: 1,206
|
Quando Geppetto ebbe finito di fargli i piedi, sentì arrivarsi un calcio sulla punta del naso. - Me lo merito! - disse allora fra sé. - Dovevo pensarci prima! Oramai è tardi! - Poi prese il burattino sotto le braccia e lo posò in terra, sul pavimento della stanza, per farlo camminare. Pinocchio aveva le gambe aggranchite e non sapeva muoversi, e Geppetto lo conduceva per la mano per insegnargli a mettere un passo dietro l'altro. Quando le gambe gli si furono sgranchite, Pinocchio cominciò a camminare da sé e a correre per la stanza; finché, infilata la porta di casa, saltò nella strada e si dètte a scappare. وقتی ژپتو پاها رو هم درست کرد، احساس کرد یه لگدی خورد تو دماغش! به خودش گفت، - حقمه! باید قبلا فکرشو میکردم! حالا دیگه دیر شده. بعدش عروسکو رو دستش بلند کرد و گذاشت رو زمین، روی کف اطاق تا راه بره. پینوکیو پاهاش بی حس بود و نمیدونست چطوری حرکت کنه، ژپتو با دست گرفتش تا بهش یاد بده که چطور قدم به قدم راه بره. وقتی پاها رون شد، پینوکیو شروع کرد به تنهایی راه رفتن، تا به در خونه رسید، پرید تو خیابون و فرار کرد. |
|
|
|
|
|
#35 |
|
Registered User
|
دوست عزیز نمیشه همشو تو یه pdf ارائه کنید؟
درضمن، ممنون از زحماتتون ![]() Last edited by jhoseinii; 07-11-2007 at 02:19 PM.. |
|
|
|
|
|
#36 |
|
کاربر فعال فرهنگ و هنر
Join Date: Nov 2005
Posts: 1,206
|
ميبينم كه اين تاپيك رو از قبر كشيديد بيرون
![]() دوست عزيز حوصله ام نيومد همه اشو ترجمه كنم واسه همين لزومي به تبديل اين ترجمه نصفه نيمه به pdf نميبينم. ![]() |
|
|
|
![]() |
| امکانات بيشتر | |
|
|