PersianTools Forums

Go Back   PersianTools Forums > فرهنگ و هنرهای سنتی > ادبیات > شعر

Reply
 
امکانات بيشتر
Old 02-15-2008, 12:15 AM   #181
Special Member
جاوید ایران
مدیر بازنشسته
 
جاوید ایران's Avatar
 

Join Date: Jan 2007
Location: اسپادانا
Posts: 2,411
وطن

وطن


تنت را پاره پاره می خواهند وطن

نفتت را رايگان

خاكت را مزارع پر پشت سر نيزه

و نفست را در قفس

دريچه های رهايی را يكایک بر تو می بندند

و تنها دروازه افتخار بر تو باز است ای وطن

وطن تن واحد شو

وطن، وطن مجروح من

به نيروی ايمان و اتحاد تهمتن شو

كه باران تير در راه است



سیاوش کسرایی
__________________

ببین این شگفتی که دهـقـان چه گفت ............... بـدانـگـه که بگـشـــاد راز از نهـفـت

به شهر کـجـاران به دریـــای پـــــارس ............... چه گـویـد ز بـالا و پـهـنـای
پــــــارس


جاوید ایران is offline   Reply With Quote
Old 02-16-2008, 11:17 PM   #182
Special Member
جاوید ایران
مدیر بازنشسته
 
جاوید ایران's Avatar
 

Join Date: Jan 2007
Location: اسپادانا
Posts: 2,411
مهر مهر

مُهر مِهر

من همان بگریخته ایرانیم ............... مُهر مِهرت خورده بر پیشانیم

گر بپرسی کیش و آیین مرا ............... من فقط ایرانیم ایرانیم



ناصر انقطاع
جاوید ایران is offline   Reply With Quote
Old 02-17-2008, 11:42 PM   #183
Special Member
جاوید ایران
مدیر بازنشسته
 
جاوید ایران's Avatar
 

Join Date: Jan 2007
Location: اسپادانا
Posts: 2,411
خلیج فارس



خلیج فارس، خلیج ع *ر*ب نخواهد شد ............... که نام روز دل افروز، شب نخواهد شد

خلیج همره تاریخ و پیشتر از آن ............... نهاده سر چو عزیزی به دامن ایران

ز روزگار کهن، نام پارس بر آن است ............... چو پارس، پهنه دریادلان ایرانست

کتیبه ای که از آن روزگار بجاست ............... به آبراه سوئز، خور چراغ راهنماست

ز داریوش جهاندار آن کتیبه بود ............... که نام سرمدی پارس، بر خلیج سزد

به نقشه های جهان بر خلیج، این نام است ............... جز این هر آن چه بگویند، گفته ای خام است

به چشم دل بنگر بر تلاطم آبش ............... بگوش جان بشنو از خروش پهنایش

بگوید اینکه، به این شهرتم زمانه شناخت ............... جهان مرا به همین نام جاودانه شناخت

مباد آن که سیاست دسیسه آغازد ............... مرا ز ریشه دیرینه ام جدا سازد

برای باختریها است این بهین برهان ............... مرا بخواند به این نام، از آن زمان یونان

قسم به تنگه هرمز که رهگشای منست ............... که تا بروز پسین، پارس پا به پای منست

مرا به نام دگر، در زمانه کاری نیست ............... برای من بجز این نام، اعتباری نیست

چو بر سرم ز ازل، سایه ای از ایرانست ............... ز نام پارس، دل و سینه ام خروشانست

شکوه و هیمنه پارس، بر جبین منست ............... هزاره هاست که این نام راستین منست

خدا گواست بر آن استوار پیمانیم ............... که ما دو نام، بسان دو جسم و یک جانیم

خلیج و پارس، از آغاز چون دو همزادیم ............... که در سپیده تاریخ، توامان زادیم



توران شهریاری(بهرامی)
جاوید ایران is offline   Reply With Quote
Old 02-20-2008, 10:54 PM   #184
Special Member
جاوید ایران
مدیر بازنشسته
 
جاوید ایران's Avatar
 

Join Date: Jan 2007
Location: اسپادانا
Posts: 2,411
پیام زرتشت

پیام زرتشت


شعر واره 1

هزاران سال پیش از روزگار ما

به هنگامی که انسان را نبودی کیش و آیینی

و گر بودی همانا

در پی یکتاپرستی راه ننمودی

قبایل با عشیرتها به چیزی دل همی بستند و آنرا می پرستیدند

بدین خوشدل که معبودی نمادین را

به منظور عبادت از برای خویش بگزیدند

نبودی رهنمایی خاص تا عنوان نماید رهنمودی را

ز بهر قوم خود وآنگه به دست آرد درودی را

نه قانونی، نه دستوری، نه امری بود و نه منعی

که انسان را به کار آید

همانند فروغی در دل شبهای تار آید

در آن هنگام، مردی از تبار نیک مردان خرد پرور

به الهامات یزدانی و توفیقات سبحانی

بر آن شد تا ره یکا پرستی را به قوم خویش بنماید

که جز یزدان کسی چیز دگر زنهار نستاید

سروش عالم غیبش ندا در داد

که بر پاخیز و دین پاک را در رهنمایی ها کمر بربند

به یزدان راه بنمای و تناویز تقدس را بر «آذر» بند

بگو پروردگار عالم کون و مکان یکتاست

که بر تدبیر «خیر» و «شر» دو تن بگماشت

یکی باشد «سپنتا» جاه و آن دیگر «هریمن» راه

نبرد این دو در گیتی ست ناموس طبیعت را پی افکنده

که تا روزی ظفر یابد به «شر» «خیر» فزاینده

تویی «زرتشت» نیک آیین، وُ هومن، با خرد همراز

به کیشِ مزدیـَـسنانی توانی داد نیکی داد

فروزان ساز چون مهر درخشان سر به سر آفاق دلها را

به مانند فلق بشکاف قلب تیرگیهای غم افزا را

بگو تا مردم ایران زمین

در شاهراه مردمی

سپاه «خیر» و خوبی را به یاری پاک بر خیزند

ز راه نیک مردیهای خود با رهروانِ «شر» در آویزند

به کف بگرفته تیغ راد مردی را

شبیخون را به لشکرگاه «شر» هردم کمر بندند

درختی را که بارش حنظل است از بس دروغ و ناروایی ها

بگو تا برکنند از بیخ و بنیادش نگون سازند

بگو تا «نیکی پندار» را چون «نیکی گفتار»

به زرّین رشته یی از «نیکی کردار» در بندند

درین نیکو ترازو سر به سر اعمال خود سنجند

بگو تا جنگ را در زیر پای صلح سرکوبند

سرای مهر را با کوبه ارفاق در کوبند

بگو تا کشت ورزی را به جان و دل بیارایند

روان و جسم خود را از پلیدیها بپالایند

بگو تا«دام» را برعکس «دد» هرگز نیازارند

به جای دام گستردن

و کشتار بسی جنبندگان بی گـُـنـَه

خوراک خویشتن را از طریق کشت ورزی یا ز راه پیشه یی نیکو

به چنگ آرند.

به فرمان میهن دادار

اشو زرتشت

«اوستا» را به موزون «گاثه ها» آراست

صلای دین پناهی را در این مرز اهورایی نکو سرداد

به دستی مجمرآتش، به دستی «باژ» و «بَـرسم» 2 را نثاردین پناهان کرد

نماد «خیر» را «آتش» نمود و هالهً قدسش بدان پیوست

مقدس داشت آتش را که کانون محبت را کند گرم و کند اندیشه را روشن

بدان سان کاندر آفاق جهان هرجای تاری را برافروزد

نیایش را سزاوار خدا دانست

و یزدان را نماز آورد

هریمن را نکوهش کرد و راهش را ره ظلمت سرای کژروی دانست

سپنتا وُ هومن را به پیکار هریمن رهگشایی کرد

که تا در عالم هستی

ظفر یابد به شرّ و ظلمت و کژ راهه ها،

خیرو فضیلت ها


1- منظور از «شعرواره» سخن منظومی است که واجد تمام ویژگیهای اصالت شعر اصیل نباشد و نوعی از سخن است که موزون و واجد «پیام» می باشد و شعر کامل عیار نیست.

2- بـَـرسـَـم: در آیین زرتشتی شاخه های بریده درختی که هر یک از آنها به زبان پهلوی(تاک) و (تای) گویند. منظور از«بـَـرسـَـم» به دست گرفتن ِ آن و دعا خواندن و نیایش به درگاه خداوند است.


ادیب برومند
جاوید ایران is offline   Reply With Quote
Old 02-24-2008, 12:37 AM   #185
Special Member
جاوید ایران
مدیر بازنشسته
 
جاوید ایران's Avatar
 

Join Date: Jan 2007
Location: اسپادانا
Posts: 2,411
ایران عروسی کرده

ایران عروسی کرده


یه شب تو خواب، خواب می دیدم ایران عروسی کرده ............... هرکی با هرکی قهر بوده، رفته رو بوسی کرده

به به چه خواب خوبی، شمالی و جنوبی ............... با هم یه سفره داشتیم، چه اتحاد خوبی

ایران من تاج سرِ زمین ............... اسم مبارکش قشنگـترین

با پرچم سه رنگ و شیر و خورشید ............... بین سرای دنیا سرتـرین

دلم برات تنگ وطن هـمـش سرت جـنگ وطن ............... برای آزادی تو، تفنگم آهنگ وطن


کاظم عالمی
جاوید ایران is offline   Reply With Quote
Old 03-01-2008, 09:33 PM   #186
Special Member
جاوید ایران
مدیر بازنشسته
 
جاوید ایران's Avatar
 

Join Date: Jan 2007
Location: اسپادانا
Posts: 2,411
همه چشمها به ایرانه

همه چشمها به ایرانه


تماشا كن نگاه آسمان را ............... رخ شبرنگ ماه و اختران را

به گرد شمع روي ماه ميهن ............... ببين پروانه آتش و جان را

همه چشمها به ايرانه به مهد علم و عرفانه ............... به اين خاكي كه هر دررش برام عزيزتر از جانه

شمال جنگل و دريا پر از دامنه زيبا ............... كه رقصد جنگل از باد خوش دريا

جنوبش گرم و رويايي سرا پايش تماشايي ............... به اون سو ميزند فانوس دريايي

چه دلهايي كه در غربت اميد ديدن روي وطن داره ............... چه دلهايي كه با حسرت نگاه آرزو سوي وطن داره

كه با شادي بسازه كلبه اي از عشق برخاكش ............... غروب زندگي رو سر كنه آسوده در خاكش

همه چشمها به ايرانه به محض علم و عرفانه ............... به اين خاكي كه هر دررش برام عزيزتر از جانه
جاوید ایران is offline   Reply With Quote
Old 03-12-2008, 10:48 PM   #187
Special Member
جاوید ایران
مدیر بازنشسته
 
جاوید ایران's Avatar
 

Join Date: Jan 2007
Location: اسپادانا
Posts: 2,411
یاد خانه

یاد خانه


باز امشب در سرم افتاده یاد خانه ام ............... یاد ایران کرده پر هر گوشه ی کاشانه ام

یاد میگون و فشم، مستم کند در این دیار ............... چهره ام را تر کند این گریه ی مستانه ام

من همان گنجور پر آوازه ام کز بخت بد ............... کرده ام گم در جهان، آن گوهر یکدانه ام

یار می پرسد ز من، این گریه ها از بهر چیست ............... عاجزم از پاسخش، پیوسته لرزد چانه ام

آفرین بر غم، که یکدم از دلم بیرون نرفت ............... مرحبا بر باوفا همخانه ی جانانه ام

بار اندوه جدایی از وطن، پشتم شکست ............... چون توان بردن آنرا ندارد شانه ام

این مکان زیبا و دلباز است لیکن روح من ............... می زند پر، در هوای خانه ی ویرانه ام

زندگی افسانه ی تلخی است ای یاران ولی ............... باز باید ساخت با این تلخی افسانه ام

گاه پندارم فراموشم شود آن خانه، لیک ............... باز می بینم به سر افتاده یاد خانه ام



ناصر انقطاع
جاوید ایران is offline   Reply With Quote
Old 03-14-2008, 07:57 PM   #188
سعدي
Registered User
 
سعدي's Avatar
 

Join Date: Mar 2008
Posts: 86
سر از خاك بردار و ايران ببين

نقل است كه چون عبدالله خان ازبك، خراسان را متصرف شد، بر سر قبر رستم آمد و اين بيت را خواند:

سر از خاك بردار و ايران ببين

بكام دليران توران زمين

وزير او گفت: رستم جوابى دارد، اگر مرخص باشم، عرض كنم .

گفت: بگو . گفت: رستم در جواب مى‏گويد:

چو بيشه تهى ماند از نره شير

شغالان به بيشه درآيد دلير

چو بيشه ز شيران تهى يافتند

سگان فرصت روبهى يافتند

خزائن، ص 143
سعدي is offline   Reply With Quote
Old 03-31-2008, 11:27 PM   #189
ROOZBEH33
Registered User
 
ROOZBEH33's Avatar
 

Join Date: Jan 2005
Location: زندان قصر
Posts: 771
########### تقدیم به جاویدایران عزیز ##########


قصیده ای از ملک الشعرای بهار که خیلی وقت بود دنبالش می گشتم :

1- «لزن» نام دهکده اي ست در سوييس که روانشاد بهار براي درمان بيماري سل در آنجا بستري بود
2- این قصیده کامل نیست . در صورت یافتن کامل آن این پست را ادیت نموده و ما را هم با تکمیل آن مستفیض کنید .

به یاد وطن :


مِه كرد مُسخّر دره و كوه لِزن را *** پر كرد زسيماب روان دشت و چمن را


گيتى به غبار دمه و ميغ، نهان گشت *** گفتى كه برفتند به جاروب، لِزن را


گم شد زنظر كنگره كوه جنوبى *** پوشيد زنظّارگى، آن وجه حَسن را


آن بيشه كه چون جعد عروسان حبش بود *** افكند به سر مِقنعه بُردِ يَمَن را


برف آمد و بر سلسله آلپ كفن دوخت *** و آمد مه و پوشيد به كافور كفن را


كافور بر افشاند كز او زنده شود كوه *** كافور شنيدى كه كند زنده بدن را؟


من بر زِبَرِ كوه نشسته به يكى كاخ *** نظّاره كنان جلوه گه سرو و سمن را


ناگاه يكى سيل رسيد از دره اى ژرف *** پوشيد سراپاى در و دشت و دمن را


هر سيل زبالا به نشيب آيد و اين سيل *** از زير به بالا كند آهيخته تن را


گفتى زكمين خاست نهنگى و به ناگاه *** بلعيد لِزن را و فرو بست دهن را


مرغان، دهن از زمزمه بستند، تو گويى *** بردند در اين تيرگى از ياد، سخن را


خور تافت چنان كز تكِ دريا به سر آب *** كس در نِگَرد تابش سيمينه لگن را


تاريك شد آفاق تو گفتى كه به عمدا *** يكباره زدند آتش، صد تلّ جَگن را


گفتى كه مگر جهل بپوشيد رخ علم *** يا برد سَفَهْ آبروى دانش و فن را


گم شد زنظر آن همه زيبايى و آثار *** وين حال فرا ياد من آورد وطن را


شد داغ دلم تازه كه آورد به يادم *** تاريكى و بدروزى ايران كهن را


آن روز چه شد كايران زانوار عدالت *** چون خلد برين كرد زمين را و زَمَن را


آن روز كه گودرز، پى دفع عدو كرد *** گلرنگ زخونِ پسران دشت پَشَن را


و آن روز كه پيوست به اَروند و به اُردُن *** كورش كُر و وَخش و تَرَك و مُرو و تَجن را


و آن روز كه كمبوجيه پيوست به ايران *** فينيقى و قرطاجنه و مصر و عدن را


وآنروز که شاپور به پيش سم شبرنگ *** افکند به زانوي ادب والرين را


و آن روز كه داراى كبير از مدد بخت *** بركند زبُن ريشه آشوب و فِتَن را


افزود به خوارزم و به بلغار، حبش را *** پيوست به ليبى و به پنجاب، ختن را


زان پس كه زاسكندر و اخلاف لعينش *** يك قرن كشيديم بلايا و مِحَن را


ناگه وزش خشم دهاقين خراسان *** از باغ وطن كرد برون زاغ و زغن را


آن روز كز ارمينيه بگذشت تراژان *** بگرفت تسيفون، صفتِ بيت حزن را


رومى زسوى مغرب و سگزى زسوى شرق *** بيدار نمودند فرو خفته فِتَن را


در پيش دو درياى خروشان، سِپَهِ پارت *** سد گشت و دليرانه نگه داشت وطن را


پرخاشگرانِ رى و گرگان و خراسان *** كردند زتن سنگر و از سينه مِجن را


خون در سر من جوش زند از شرف و فخر *** چون ياد كنم رزم كراسوس و سورن را


آن روز كجا شد كه زيك ناوك وَهْرَزْ *** بنهاد نجاشى ز كف، اقليم يمن را


و آن روز كجا رفت كه يك حمله بهرام *** افكند ز پا ساوه و آن جيش گُشَن را


آن روز كجا شد كه زپنجاب و ز كشمير *** اسلام برون كرد وَثَن را و شَمن را


و آن روز كه شمشير قزلباش برآشفت *** در ديده رومى به شب تيره، وسن را


آن روز كه نادر، صف افغانى و هندى *** بشكافت، چو شمشير سحر، عِقد پَرن را


و آنگه به كف آورد به شمشير مكافات *** پيشاور و دهلى و لهاوور و دكن را


و آن ملك ببخشيد و بشد سوى بخارا *** وز بيم بلرزاند بدخشان و پكن را


و امروز چه كرديم كه در صورت و معنى *** داديم زكف تربيت سرّ و عَلَن را


نيكو نشود روز بد از تربيت بد *** درمان نتوان كرد به كافور عِنن را


بالجمله مُحال است كه مشّاطه تدبير *** از چهره اين پير بَرَد چين و شكن را


جز آنكه سراپاى جوان گردد و جويد *** در وادى اصلاح، ره تازه شدن را


ايران بود آن چشمه صافى كه به تدريج *** بگرفته لجن تا گلو و زير ذقن را


كو مرد دليرى كه به بازوى توانا *** بزدايد از اين چشمه، گل و لاى و لجن را؟


هر چند كه پيچيده به هم رشته تدبير *** آرد سوى چنبر سر گم گشته رسن را


اصلاح ز نامرد مخواهيد كه نبود *** يك مرتبه، شمشير زن و دايره زن را


من نيك شناسم فن اين كهنه حريفان *** نحوى به عمل نيك شناسد لَم و لَن را


آن گرْ سَنه چشمى كه بگيرد زسر قهر *** املاك رعايا و كند بلع ثمن را


آن كهنه حريفى كه گذارد ز لئيمى *** در بيع و شَرى جمله قوانين و سُنَن را


طامع نكند مصلحت خويش فراموش *** لقمه به مثل گم نكند راه دهن را


جز فرقه مصلح نكند دفع مفاسد *** آن فرقه كه آزرم ندارد تو و من را


بى تربيت، آزادى و قانون نتوان داشت *** «سَعْفَص» نتوان خواند، نخوانده «كَلَمن» را


امروز اميد همه زى مجلس شوراست *** سر بايد كآسوده نگه دارد تن را


گر سر عمل متّحد از پيش نگيرد *** از مرگ صيانت نتوان كرد بدن را


جز مجلس ملّى نزند بيخ ستبداد *** افريشتگان قهر كنند اهريمن را


بى نيروى قانون نرود كارى از پيش *** جز بر سر آهن نتوان برد ترن را


گفتار بهار است وطن را غَذىِ روح *** مام از لب كودك نكند منع، لَبَن را


اين گونه سخن گفتن، حدّ همه كس نيست *** داند شمن، آراستنِ روى وَثَن را


يارب! تو نگهبان دل اهل وطن باش *** كاميد بديشان بود ايران كهن را
__________________
music I recommend

Last edited by ROOZBEH33; 03-31-2008 at 11:37 PM..
ROOZBEH33 is offline   Reply With Quote
Old 04-04-2008, 01:34 AM   #190
Special Member
جاوید ایران
مدیر بازنشسته
 
جاوید ایران's Avatar
 

Join Date: Jan 2007
Location: اسپادانا
Posts: 2,411
Quote:
نوشته ای از ROOZBEH33 View Post
########### تقدیم به جاویدایران عزیز ##########


قصیده ای از ملک الشعرای بهار که خیلی وقت بود دنبالش می گشتم :
سپاس فراوان از شما دوست بزرگوار روزبه گرامی

براستی که قصیده بسیار زیبایی است.
جاوید ایران is offline   Reply With Quote
Old 04-11-2008, 12:50 PM   #191
Special Member
جاوید ایران
مدیر بازنشسته
 
جاوید ایران's Avatar
 

Join Date: Jan 2007
Location: اسپادانا
Posts: 2,411
من ایرانم

من ایرانم


من آن گنجینه ی پر مایه و پر در دورانم ............... من آن گهواره ی پاکان و مردان و دلیرانم

منم آن مادر فرزانه و والا و آزرمین ............... که نوشیدند شیر مردمی از نوک پستانم

جلال الدین بود سردار غران و دلیر من ............... که او بر سینه ی دشمن فرود آورد پیکانم

من ایرانم من ایرانم

منم تاریخ گویای هزاران ساله ی گیتی ............... که پیچیده است در گوش جهان آوای شاهانم

منم گردون گردنده، منم کیهان چرخنده ............... من آن ماه درخشانم. من آن خورشید تابانم

شگفتی نیست گر شیرین زبان و پارسی گویم ............... که چونان چامه ی سعدی و چون فریاد خاقانم

من ایرانم من ایرانم

نگر بر تیسفون تا بارگاه داد را بینی ............... که از آن دادگر خسرو، من این جامانده ایوانم

منم داد انوشروان منم شمشمیر نادر شه ............... منم سرمایه ی دانش من آن گسترده کیهانم

اگر دردی است در دوران منم آن درد را درمان ............... که دارم پور سیناها و رازی ها به انبانم

من ایرانم من ایرانم

منم زاینده ی بابک که من شیر ژیان زایم ............... من آن استاده الوندم من آن کوبیده سندانم

اگر خیام و فردوسی شدند آوازه ی گیتی ............... که من پروردم آنها را در این پر بار دامانم

اگر دستم تهی باشد دلم گنجینه ی راز است ............... که من منصور حلاجم که من بابای عریانم

من ایرانم من ایرانم

منم آن مادر فرهنگ والای اوستایی ............... که باشد نیک پنداری شعار پاک مردانم

منم آموزگار مازیار و نخشب و آرش ............... از این برجستگان هستند شاگرد دبستانم

اشو زرتشت بالیده است در دامان پاک من ............... من آن زالم من آن سامم من آن سهراب و ساسانم

من ایرانم من ایرانم

پدید آورده ام یعقوب را در دامن پاکم ............... منم زاینده ی رستم من آن پر زور دستانم

من آن پر مایه فرهنگم من آن گسترده آیینم ............... هراسانم ز نادانی ز بی مغزان گریزانم

چو مرد آویزها بسیار پروردم به آغوشم ............... که من آن مرد جنگی هزاران رزم و میدانم

من ایرانم من ایرانم

منم مام ابومسلم منم زاینده ی کوروش ............... ز من شوریده شد حافظ که من چون باده جوشانم

هم از تاجیک و از کردم هم از قشفایی و افغان ............... هم از تهرانی و گیلک هم از اینم هم از آنم

در این آشفته بازار جهان کالای کمیابم ............... در این دریای آلوده چو مروارید غلتانم

من ایرانم من ایرانم

اگر بینی که اندر چار میخ و بند و زنجیرم ............... نپنداری که می ترسم نپنداری هراسانم

ولی اندوه در ژرفای جانم ریشه افکنده ............... که من زین شورش بیهوده و بیجا پشیمانم

تو ای فرزند دلبندم فراموشم مکن هرگز ............... ز من پیمان خود مگسل که من آن سخت پیمانم

من ایرانم من ایرانم



ناصر انقطاع
جاوید ایران is offline   Reply With Quote
Old 05-22-2008, 01:04 AM   #192
Special Member
جاوید ایران
مدیر بازنشسته
 
جاوید ایران's Avatar
 

Join Date: Jan 2007
Location: اسپادانا
Posts: 2,411
ایران من

ایران من


ای غایت ایمان هر فرهیخته ............... خاک رهت با هر گُلی آمیخته

با هر چراغ روشنت صد نور عشق آویخته ............... بر هر گُل پیراهنت خون عزیزی ریخته

نام یلانت در جهان، افسانه عالم شده ............... سودای عشق تو شرر در عالم و آدم زده

در هر کتاب و دفترت بسیار یاد و یادگار ............... ای سرزمین آفتاب، ای تا همیشه ماندگار

با هر دَم گرم نفس، عشق تو می ماند و بس ............... یک دم جدا از یاد تو دنیای پهناور، قفس

ایران من، ایران من، اول الف آزادگی ............... ی- یکصدا ، همبستگی ، ر- راه و رسم، زندگی

دوم الف- انسانیت، نونت- نشان ملییت ............... ای مظهر ایمان من ، ایران من، ایران من

ای زادگاه تَهَمتَن ، ای مرز تو، دشمن شکن ............... ای خاک عاشق آفرین، ای مهر تو آیین من

ماهم تویی ، مهرم تویی ، شعرم تویی ، شورم تویی ............... نارم تویی ، نورم تویی ، گهواره و گورم تویی

ایران من ، ایران من



آرش سزاوار
جاوید ایران is offline   Reply With Quote
Old 01-10-2009, 04:45 PM   #193
Moderator
live for what?
مدیر فرهنگ و هنر
 
live for what?'s Avatar
 

Join Date: Aug 2006
Location: Wish! In Your Mind!
Posts: 11,756
دوش می گفت این سخن دیوانه ای بی بازخواست --------- درد ایران بی دواست
عاقلی گفتا که از دیوانه بشنو حرف راست ------------------ درد ایران بی دواست
مملکت از چها رسو در حال بحران و خطر --------------------- چون مریض محتضر
با چنین دستور این رنجور مهجور از شفاست ----------------- درد ایران بی دواست
پادشه بر ضد ملت ملت اندر ضد شاه ------------------------- زین مصیبت آه آه
چون حقیقت بنگری هم این خطا هم آن خطاست ----------- درد ایران بی دواست
هر کسی با هر کسی خصم است و بد خواه است و ضد ---- گوید اورا مستبد
با چنین شکل ای بسا خونها هدر جانها هباست -------------- درد ایران بی دواست
صور اسرافیل زد صبح سعادت در دمید ------------------------ ملا نصرالدین رسید
مجلس و حبل المتین سوی عدالت رهنماست ---------------- درد ایران بی دواست
با وجود این جراید خفته ای بیدار نیست ------------------------ یک رگی هشیار نیست
این جراید همچو شیپور و نفیر و کرناست ---------------------- درد ایران بی دواست
شکر می کردیم جمعی کارها مضبوطه شد ------------------- مملکت مشروطه شد
باز می بینیم آن کاسه است و آن آش است وماست ---------- درد ایرا ن بی دواست
با خرد گفتم که آخر چارهء این درد چیست؟ --------------------- عقل قاطع هم ریست
بعد آه ناله گفتا چاره در دست خداست ------------------------- درد ایران بی دواست
شیخ فضل الله یک سو آملی از یک طرف ----------------------- بهر ملت بسته صف
چار سمت توپخانه حربگاه شیخ ماست -------------------------- درد ایران بی دواست
هیچ دانی قصد قاطر چی در این هنگامه چیست؟ ------------- یاری اسلام نیست
مقصد اوساعت است و کیف و زنجیر طلاست ------------------- درد ایران بی دواست
مسجد مروی پر از اشرار غارتگر شده --------------------------- مدرسه سنگر شده
روح واقف در بهشت از این مصیبت در عزاست ------------------ درد ایران بی دواست
تو نپنداری قتیل دستهء قاطر چیان ------------------------------- خونشان رفت از میان
وعده گاه انتقام اشقیا روز جزاست ------------------------------ درد ایران بی دواست
اشرفا هر کس در این مشروطه جانبازی نمود ------------------- رفعت و قدرش فزود
در جزا استبرق جنات عدنش متکاست -------------------------- درد ایران بی دواست

هرچند این شعر رو سید اشرف الدین قزوینی در باب قضایای مشروطه گفته اما عجیب اینجاست که بعد از حدود 100 سال هنوز هم مصداق داره متاسفانه
live for what? is offline   Reply With Quote
Old 07-15-2009, 06:12 PM   #194
سرباز
Registered User
 
سرباز's Avatar
 

Join Date: Jul 2009
Location: مرز پر گوهر
Posts: 4
در مداری دیگر

در مداری دیگر...



آی پای بوسان حرم های فریب

فصلی از فاجعه ی مرگ اساطیر گذشت

و کس از مکتب ننگین شما شعر نگفت!



در شروع غزل رویش برگ

باد، این هرزه درا

ساقه ی ترد اقاقیها را

به غرامت می خواست



و در این فصل فجیع

هیچکس وحشت لبریز اقاقیها را

زیر دلتنگی هر برگ ندید



و زمین، این هجو بزرگ

همچنان حول یک محور فرضی چرخید..



برگ آخر ، ما شهادت دادیم

که سکوت آغاز صبوری صنوبرها نیست



و زمین، در مداری دیگر

حول دستان فزاینده ی ما می چرخد

انتظار برگهای دیگری باید داشت..



و کسی خواست که باور نکند!

این غزلواره پریشانی احوال کسانیست

که در خشم شکوفنده ی ما شک کردند

و چنین است که تاوان گزافی دارند
سرباز is offline   Reply With Quote
Old 07-16-2009, 12:31 PM   #195
سرباز
Registered User
 
سرباز's Avatar
 

Join Date: Jul 2009
Location: مرز پر گوهر
Posts: 4
زمستان

ای کلاغان سیاه و پیر
در هوایی اینچنین دلگیر
در زمستانی سیاه و سرد
در دیاری بی امید و پست

هیچ شوق زندگیتان هست؟!

هیچ بانگی سرکشد از نایتان خوشحال
جز صدای قارقار تلخ
وز غم و اندوه مالامال؟!

با شما می گویم ای مرغان بداقبال
ای سیه پوشان چرکین تن
ای که الفت با ستم بستید همچون من
ای که بر دلهایتان تخم ریا پاشید اهریمن

گر دیاری بهتر از اینجا خبر دارید
گر نشانی از جهانی خوبتر دارید
بگذرید از این دیار درد
زین زمستان سیاه و سرد
..
سرباز is offline   Reply With Quote
Reply

امکانات بيشتر

Posting Rules
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is On
Smilies are On
[IMG] code is On
HTML code is Off

Forum Jump


All times are GMT +4.5. The time now is 08:27 PM.

PersianTools RSS Feeds


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2010, Jelsoft Enterprises Ltd.