![]() |
|
|
#1 |
|
مدیر بازنشسته
Join Date: Jul 2005
Location: Persian Empire
Posts: 5,064
|
پيش گفتار: در سال 1975 مجموعه کتاب هايى با عنوان "قصه هاى مردم آسيا براى کودکان همه جا" با همکارى يونسکو، مرکز فرهنگى آسيا براى يونسکو و مرکز ترويج کتاب توکيو طى "برنامه ى انتشارات مشترک آسيا" به چاپ مى رسد. داستان هاى اين کتاب ها که برگرفته از قصه هاى کهن قاره ى آسيا هستند با همکارى کميسيون ملى يونسکو در کشورهاى آسيا گردآورى شده و توسط گروه مرکزى ويراستاران پنج کشور آسيايى انتخاب و ويرايش شده اند. در اين مجموعه که در دور اول با همکارى کشورهاى ايران، اندونزى، بنگلادش، هندوستان، ژاپن، کامبوج، کره، لائوس، مالزى، نپال، پاکستان، فيليپين، سنگاپور، سريلانکا، تايلند و ويتنام در 3 جلد فراهم شده است قصه هايى گرد آورى شده اند که قرن هاست مادرها و مادربزرگ ها آنها را براى بچه ها و نوه هايشان بازگو کرده اند. بعضى از اين قصه ها به سرزمين هاى مختلفى رفته و در آنجا تغيير يافته اند، با اينحال هنوز به صورت همان قصه هاى ساده باقى مانده و همچنان بازگوکننده ى شادى ها و غم ها هستند و از دليرى ها و پهلوانى ها و پيروزى نيکى بر بدى حکايت دارند. داستان هاى زير برگرفته از اين مجموعه کتاب هاست که در آذرماه سال 2535 (1355) و بهمن ماه 2536 (1356) در ايران توسط انتشارات کانون پرورش فکرى کودکان و نوجوانان به زبان فارسى به چاپ رسيده بودند. Copyright © 1975 by the Asian Cultural Centre for Unesco / Tokyo Book Development Centre (ح) حق نشر به زبان فارسى: انتشارات کانون پرورش فکرى کودکان و نوجوانان ... Last edited by Persiana; 09-21-2007 at 08:18 PM. |
|
|
|
|
|
#2 |
|
مدیر بازنشسته
Join Date: Jul 2005
Location: Persian Empire
Posts: 5,064
|
ايران
کلاغ و روباه يکى بود، يکى نبود. در جنگلى کلاغى براىخودش ميان درخت نارونى لانه اى درست کرده بود که اگر روزى تخم بگذارد تخم ها را جوجه کند و جوجه ها را پرورش بدهد و بزرگ کند و به پرواز درآورد. پس از چندى پنج شش تا تخم کرد و بيست و يک روز روى تخم ها خوابيد و از گرمى بدنش به آنها دميد تا جوجه ها سر از تخم بيرون آوردند. رنج کلاغ زيادتر شد، هر روز اين در و آن در ميزد و خوراک بچه ها را از هر جا بود فراهم مى کرد تا بچه ها پر درآوردند و به جيک جيک افتادند. در آن نزديکى روباهى بود نابکار، از صداى جيک جيک بچه کلاغ ها فهميد که غذايش توى اين لانه است، رفت توى فکر که به چه حقه اى يکى دو تا از اين جوجه ها را بگيرد و بخورد. لانه دردسترسش نبود و با جست و خيز هم نمى توانست خودش را به آنجا برساند. آخر سر اين در و آن در زد تا توىخاکروبه هاى بيرون ده يک کلاه نمدى پاره پيدا کرد و يک اره هم از باغبان دزديد و يک روز صبح، پيش از اينکه کلاغ از لانه اش بيرون بپرد، رفت پاىدرخت و بنا کرد اره را به پايين درخت کشيدن. کلاغ که از دور روباه را ديد وقتى که صداى خش خش بلند شد سرش را پايين کرد و گفت :"چه مى کنى؟" روباه گفت: "هيچ! من باغبان اين باغم، مىخواهم اين درخت را بيندازم" کلاغ گفت: "لانه ى من روى اين درخت است، بچه هاى من در اينجا هستند." روباه گفت:" بى خود کردى روى درخت من لانه درست کردى و تخم گذاشتى و بچه درآوردى. من همين الان درخت را مىاندازم تا بدانى دنيا بى صاحب نيست." کلاغ بنا کرد آه و ناله کردن که يک دو سه روزى دست نگه دار تا بچه هاىمن يک خرده بزرگتر بشوند و جان بگيرند. روباه گفت: "دريغ از يک ساعت." کلاغه بيچاره شد و گفت: "اى روباه، مرا بدر و خون جگر نکن، من راه بردار به جايى نيستم. دو سه روز به من مهلت بده، بچه ها همين که توانستند بپرند من از اينجا مى روم." روباه گفت:"من اين چيزها سرم نمى شود، درخت مال من است و مى خواهم همين الان بيندازمش." بارى، بگو مگو را زياد کردند، آخر کار بنا شد کلاغ يکى از بچه هايش را پيشکش روباه کند و دو سه روز مهلت بگيرد بلکه فکرى به روزگار سياهش بکند. با چشم گريان و دل بريان، يکى از بچه ها را با دست خودش براى روباه انداخت پايين. روباه نابکار بچه کلاغ را خورد و خوشحال شد که حقه اش گرفت و اين بازى را مى تواند سر تمام پرنده ها در بياورد. Last edited by Persiana; 09-21-2007 at 08:23 PM. |
|
|
|
|
|
#3 |
|
مدیر بازنشسته
Join Date: Jul 2005
Location: Persian Empire
Posts: 5,064
|
روز ديگر زاغچه اى که همسايه ىکلاغ بود به ديدنش رفت، ديد کلاغ سر دماغ نيست و توى غصه و فکر است. پرسيد : چرا چنينى؟" کلاغ گزارشش را براى زاغچه گفت. زاغچه گفت: " تو خيلىنادانى، هيچ وقت باغبان درخت تر و سايه افکن را اره نمى کند، اگر بار ديگر آمد تو بيا او را به من نشان بده تا ببينم راست مىگويد، باغبان است يا نه." از آنطرف روباه، که چشده خور شده بود، روز ديگر باز اره را دست گرفت و کلاه نمد را سرش گذاشت و به سراغ درخت کلاغ رفت. هنوز به درخت نرسيده بود که کلاغ رفت و زاغچه را خبر کرد. زاغچه از لاى درخت باغبان را خوب ورانداز کرد و گفت:" اى نادان، اين روباه بدجنس است، گول اين کلاه نمد و اره ى کندش را نخور. اين باغبان نيست. برو و اگر گفت من مى خواهم درخت را بيندازم بگو زود باش بينداز. مگر مىتواند اين درخت کهن را اين نابکار با اين اره ى کند بيندازد. انداختن اين درخت اره ى تيز دو سر مى خواهد و بازوى پر زور درودگر." کلاغ وقتى به لانه رسيد که روباه، اره را به ساق درخت مى کشيد. سرش را پايين کرد و گفت: "تو کى هستى و چکار مىکنى؟" روباه گفت: "من باغبانم و مى خواهم اين درخت را بيندازم، تو هم زودباش هر کجا که مى روى برو." کلاغ گفت: "هيچ جا نمىروم، همين جا منزلم است. تو هم باعبان نيستى و هيچ کارى نمى توانى بکنى، درخت را هم مى خواهى بيندازى بينداز." روباه ديد کلاغ، کلاغ ديروزى نيست، ديروز با آه و ناله و بيچارگى حرف ميزد ولى امروز اشتلم مى کند. فهميد که از يکى ديگر چيزى ياد گرفته. گفت: "من به يک شرط ميگذارم تو روى اين درخت لانه داشته باشى که به من بگويى چه کسى به تو گفته که من باغبان نيستم و درخت را نمىتوانم ببرم؟" کلاغ نادانىکرد و راز فاش نمود و گفت: "زاغچه." روباه با خودش گفت همچين دمار از روزگار زاغچه بکشم که به داستان ها بنويسند. چند روزى گذشت، يک روز روباه رفت توى لجنزار و خودش را لجن مال کرد و آمد پايين درختى که اشيان زاغچه در آن بود و مرده وار طاقواز روى زمين لش شد. همچين که هر کس مى ديدش مى گفت اين مرده است. زاغچه آمد پايين به سراغ روباه، اول نوکى به پهلويش زد، وقتى ديد که هيچ جنب نمى خورد آمد روى سرش نشست تا چشمش در بياورد که ناگهان روباه او را به دهان گرفت. زاغچه ديد بدجورى گير افتاده. به روباه گفت: "تو حق دارى مرا بگيرى و بکشى براى اين که منم ميان اين پرنده ها که همه چيز را يادشان مى دهم، اگر با تو هم دوست بودم فوت و فنى يادت مى دادم که روزى دو تا مرغ گيرت بيايد." روباه با خودش گفت: "اين زاغچه خيلى داناست، دوستى اين با من براى من خيلى خوبست. باهاش دوست مى شوم تا روزى يکى دو تا زاغ و کلاغ بچنگم بيايد." زاغچه گفت: "خوب فکرهايت را بکن. اگر دوست مى شوى به فروغ آفتاب و روشنى ماه و خداى جنگل قسم بخور." روباه دهانش را باز کرد که قسم بخورد، زاغچه بيرون جست و پريد بالاى درخت. روباه از حقه ى زاغچه انگشت به دهان و سرگردان ماند. زاغچه فرداى آن روز تمام مرغ هاىجنگلى را خبر کرد تا همه دست به يکى کنند و روباه را از ميان بردارند. همه جمع شدند. وقتى که روباه کنار استخرى خوابيده بود هزارها پرنده ى جنگلى يورش بردند و آنقدر به کمرش و دمش نوک زدند تا از دستپاچگى توى استخر افتاد و غرق شد. هنوز هم که ما داريم سرگذشتش را براى شما مى گوييم از آب بيرون نيامده است! باز نوشته ى مرحوم صبحى نقاشى از نورالدين زرين کلک Last edited by Persiana; 09-21-2007 at 08:22 PM. |
|
|
|
|
|
#4 |
|
مدیر بازنشسته
Join Date: Jul 2005
Location: Persian Empire
Posts: 5,064
|
خوب چون اينها متن آماده نيستند و من بايد تايپشون کنم، بنابراين داستان بعدى را در چند روز آينده خواهم گذاشت ^_^
|
|
|
|
| Sponsored links | |
|
|
|
|
|
#5 |
|
Registered User
Join Date: Jul 2007
Posts: 521
|
خیلی ممنون پرشیانای عزیز من هم این کتاب رو خوندم خیلی داستان هاش زیباست باز هم ممنون
![]()
__________________
در صفوف ایستاده بر نماز این ملجم ها فراوانند باز سر به لاک خویش بردید ای دریغ نان به نرخ روز خوردید ای دریغ |
|
|
|
|
|
#6 |
|
مدیر بازنشسته
Join Date: Jul 2005
Location: Persian Empire
Posts: 5,064
|
ژاپن زن تصويرى روزى روزگارى مردى زندگى مى کرد به نام "گومبى". گومبى فقير و کم عقل بود و در کلبه اى تک و تنها زندگىمى کرد چون کسى حاضر نبود با او ازدواج کند. يک روز تنگ غروب، زن جوانى به در خانه ى او آمد و خواهش کرد شب را در آنجا به صبح برساند. گومبى که تا آن زمان چنين زن زيبايى نديده بود خيلى خوشحال شد که آن زن ميخواست شب در آن کلبه بماند. همان شب بعد از شام زن جوان گفت: "انگار تو اينجا تنها زندگى مى کنى. من هم تنها هستم. دلت مى خواهد زنت بشوم؟" گومبى مى خواست از خوشحالى پر در بياورد! به اين ترتيب آنها با هم ازدواج کردند. ازدواج، گومبى را خيلى خوشحال کرد اما مانع کارش هم شد چون او به قدرى به زن جوانش علاقمند بود که حتى يک لحظه هم نمى توانست چشم از او بردارد. وقتىکفش حصيرى مى بافت، درازى کفش ها به يک و نيم يا دو متر مى رسيد و او اصلا متوجه نمى شد چون فقط به زنش نگاه مى کرد نه به کارش. وقتى بارانى هاى حصيرى درست مىکرد درازى بارانىها به سه چهار متر مى رسيد چون بجاى اينکه متوجه کارش باشد تمام هوش و حواسش به اين بود که زنش چکار مى کند. اين بود که کفش ها و بارانى هايى که او مى بافت به درد کسى نمى خورد. پس کار بيرون از خانه را انتخاب کرد و به مزرعه رفت. اما باز هرچند دقيقه يک بار به سوى منزل مى دويد و فرياد مى کشيد: "زن عزيز، آنجا هستى؟" و به اين ترتيب بيرون از خانه هم نمى توانست زياد کار کند. زن با خودش گفت: "اينطورى نمى شود!" و رفت به شهر و از يک نقاش خواست که صورت او را روى کاغذ نقاشى کند. بعد آن نقاشى را برداشت و اورد به خانه و به گومبى گفت: "اين تصوير من است. موقعى که در مزرعه کار مى کنى آنرا به نزديک ترين درخت آويزان کن. وقتى به آن نگاه مى کنى دلت براى من تنگ نمى شود." گومبى همانطور که زنش گفته بود عمل کرد. هر چند دقيقه دست از کار مىکشيد تا به تصوير زنش نگاه کند و به اين ترتيب ديگر تند و تند به طرف خانه نمى دويد. اما يک روز باد تندى وزيد و تصوير را کند و به اسمان برد. گومبى تلاش کرد آنرا بگيرد اما فايده اى نداشت و کاغذ نقاشى شده با باد رفت. گومبى گريه کنان به خانه دويد و قضيه را براى همسرش تعريف کرد. زن گفت: "شوهر عزيز، ناراحت نباش. به شهر مى روم و از نقاش مى خواهم تصوير ديگرى از من بکشد." ![]() اما بشنويم از آن تصوير که پرواز کنان رفت و رفت و سرانجام در باغ قلعه اى پايين آمد. وقتىحاکم قلعه تصوير را ديد يک دل نه صد دل عاشق آن زن شد و با خود گفت: "لابد چنين زنى هست که تصويرش را کشيده اند." آنگاه به غلامانش فرمان داد که هرچه زودتر آن زن را پيدا کنند و به حضورش بياورند. آدم هاى حاکم آن تصوير را دستشان گرفتند و ده به ده گشتند و از هر کسى سراغ آن زن را گرفتند. بالاخره به دهى رسيدند که گومبى در آن زندگىمى کرد. آن تصوير را به روستايى ها نشان دادند و پرسيدند: "آيا اين زن را مى شناسيد؟" روستايىها همينکه تصوير را ديدند گفتند: "البته که مى شناسيم. اين تصوير زن گومبى است." وقتى به خانه ى گومبى رسيدند زنى را ديدند که بى کم و کاست شبيه آن تصوير بود. خود خودش بود. گفتند: "بايد او را به قصر حاکم ببريم." و کوشش کردند او را ببرند. گومبى التماس کنان گفت: "خواهش مىکنم او را نبريد." اما خواهش و التماس او بى نتيجه بود. آنقدر گريه کرد که از اشک هايش حوضچه اى درست شد. زنش آهسته گفت: "انقدر گريه نکن گومبى. حالا کارى از دست ماها ساخته نيست، اما درست گوش کن. تو بايد شب سال نو به آن قلعه بياييى، وقتى هم که مى ايى چند تا درخت کاج با خودت بياور. آنوقت دوباره همديگر را مى بينيم و همه چيز را روبراه مى کنيم." پيش از آنکه زن بتواند چيز ديگرى بگويد او را کشان کشان به سوى قلعه بردند. از آن به بعد هر روز کار گومبى غصه خوردن بود و فکر کردن که ايا وقت رفتن است يا نه، بالاخره يک وقت کسى به او گفت که امشب شب سال نو است. او هم چند تا بريده ى درخت کاج به دوش گرفت و به راه افتاد. به اين فکر که بزودى زن عزيزش را مى بيند! وقتى به دروازه ى قلعه رسيد فرياد کرد: "درخت کاج، درخت کاج، کاج هاى خوب براى شب عيد!" زنش از داخل قلعه صداى او را شنيد و لبخند زد. از وقتى او را به زور به قلعه آورده بودند اين اولين بار بود که لبخند مى زد. حاکم قلعه از دين لبخند شاد او چنان خوشحال شد که به خدمتکارانش دستور داد مرد کاج فروش را به داخل قلعه بياورند. وقتى گومبى پيدا شد زن شادتر هم شد و چنان با شادى او را نگاه کرد که حاکم با خودش گفت: "اگر يک کاج فروش بتواند او را اينهمه خوشحال کند من هم الان يک کاج فروش مى شوم." آنگاه به گومبى دستور داد که لباس هايش را با او عوض کندو در حاليکه لباس هاى ژنده ى کاج فروش را به تن داشت در باغ قلعه بالا و پايين رفت و فرياد زد: "درخت کاج، درخت کاج، کاج هاى خوب براى شب عيد!" اين وضع زن گومبى را شادتر کرد. دست هاى کوچکش را به هم زد و از ته دل خنديد. حاکم از ديدن خنده ى زن چنان خوشحال شد که همانطور کاج به پشت توى باغ شروع کرد به رقصيدن و مرتب فرياد زدن: "درخت کاج، درخت کاج؛ کاج هاى خوب براى شب عيد." او همچنان دور باغ مى دويد و مى رقصيد و بعد بى آنکه بفهمد به همان صورت از دروازه ى قلعه بيرون رفت. همينکه حاکم از دروازه بيرون رفت، زن گومبى به خدمتکار گفت دروازه هاى قلعه را ببندند. بعد از مدتىحاکم فهميد که از باغ بيرون آمده است و فورا به سوى دروازه ى قلعه برگشت و با کمال تعجب ديد که دروازه ها بسته است. فرياد کشيد: "بگذاريد داخل شوم! بگذاريد داخل شوم!" اما کسى به فريادهايش توجهى نکرد. اما در داخل قلعه، گومبى و زن زيرکش هر چه را که مى شد آرزو کنند در اختيار داشتند و آن پس به خوبى و خوشى با هم زندگى کردند. بازگو شده توسط کى گوسکى نقاشى از توشيو کاجى ياما اديت: سايت freeshare متأسفانه ديگر کار نمىکند به همين دليل عکس را رى آپلود کردم. Last edited by Persiana; 09-21-2007 at 09:06 PM. |
|
|
|
|
|
#7 |
|
مدیر بازنشسته
Join Date: Jul 2005
Location: Persian Empire
Posts: 5,064
|
کامبوج چهار کچلون روزى روزگارى مردى زندگى مى کرد که زندگيش را با ساختن زنبيل از برگ هاى نخل مى گذراند. يک روز که بالاى نخل بلندى نشسته بود و برگ براى ساختن زنبيل مى چيد، خوش و خرم به اين فکر افتاد که: "چه خوب بود که خدمتکارى داشتم و اين کار را برايم انجام مى داد. وقتى اين زنبيل را ساختم آن را به بهاى گزافى مى فروشم و بعد آنقدر زنبيل مى سازم تا پول کافى براى داشتن يک خدمتکار به دست آورم." خوشحال از اين خيال ادامه داد: "و اگر هم درست کار نکرد، يک لگد بهش خواهد زد - اينطورى!" در حالىکه فراموش کرده بود کجا ايستاده است، يک پايش را بلند کرد و لگد سختى پراند به طورى که تعادلش را از دست داد و از بالاى درخت به پايين افتاد. بختش بلند بود که توانست شاخه اى را بچسبد و در همان حال که از دست هايش آويزان بود فرياد کند: "کمک! کمک!" در همان وقت فيلبانى سوار بر فيلش از آن نزديکى مىگذشت. وقتى فرياد کمک را از آسمان شنيد سر بلند کرد و ديد زنبيل ساز از درخت آويزان شده است. زنبيل ساز فرياد کشيد: " مرا پايين بياور، در عوض قول مى دهم تا آخر عمر خدمتکارت باشم." فيلبان فورا فيل را به طرف آن درخت راند و روى پشت فيل ايستاد و دستش به پاى زنبيل ساز رسيد و توانست آن را بگيرد. در اين موقع فيل احساس کرد که فيلبان با پا به پشتش سخت فشار مىآورد تا راه بيفتد. با اين خيال به راه افتاد و آنها را در حاليکه زنبيل ساز از شاخه ى درخت و فيلبان از پاى زنبيل ساز آويزان بود به حال خود گذاشت. حالا هر دو مرد فرياد مى کردند: " کمک! کمک!" اتفاقا چهار مرد کچل از آن نزديکىمىگذشتند و وقتى فرياد کمک را شنيدند شگفت زده ايستادند. زنبيل ساز و فيلبان فرياد زدند: "ما را نجات دهيد! در عوض قول مى دهيم که تا آخر عمر خدمتکار شما باشيم." آن چهار مرد کچل از اين که به آسانى مىتوانستند دو تا خدمتکار پيدا کنند خوشحال شدند و فرياد زدند: " يک کم خودتان را نگهداريد!" و بعد دويدند و تورى آوردند و گوشه هاى تور را به دور گردن خود بستند و تور را زير درخت نگهداشتند و فرياد کشيدند: " حالا بپريد پايين. ما شما را خواهيم گرفت!" زتبيل ساز دستش را از شاخه ى نخل رها کرد و هر دو درست افتادند وسط تور. ضربه ى سقوط آنها چنان شديد بود که چهار مرد کچل به سوى همديگر کشيده شدند و سرهاى کچلشان آنچنان به همديگر خورد که هر چهار تا نقش زمين شدند. زنبيل ساز و فيلبان بدون اينکه اسيبى ببينند به زمين رسيدند و همان موقع پا به فرار گذاشتند و تصميم گرفتند پس از اين مواظب رفتارشان باشند. بازگو شده توسط کن کان نقاشى از هو ئوتون . Last edited by Persiana; 09-21-2007 at 08:39 PM. دلیل: به دليل بر باد رفتن هاست هاىعکس، تصاوير اتچ شدند! |
|
|
|
|
|
#8 |
|
کاربر فعال فرهنگ و هنر
Join Date: May 2007
Location: Valinor
Posts: 2,458
|
واااااای خواهر پرشیانا ممنون خیلی تاپیک جالبیه من تازه دیدمش واقعا دستتون درد نکنه!کلی ذوقیدم!
![]() |
|
|
|
| Sponsored links | |
|
|
|
|
|
#9 |
|
مدیر بازنشسته
Join Date: Jul 2005
Location: Persian Empire
Posts: 5,064
|
مرسى ايون استار جان، به پاى مطالب شما که نميرسه
![]() از لطف ديگر دوستان هم ممنونم (پست هاى تشکر قبليمو پاک کردم تا نظم صفحه بهتر حفظ شود ^0^) Last edited by Persiana; 09-05-2007 at 07:19 AM. دلیل: همونىکه تو خط دوم نوشتم -_^ |
|
|
|
|
|
#10 |
|
مدیر بازنشسته
Join Date: Jul 2005
Location: Persian Empire
Posts: 5,064
|
نپال پيرزن تو کدو تنبل خيلى خيلى وقت پيش از اين، پيرزنى بود که تنها دخترش را به راه دورى شوهر داده بود. يک روز پيرزن هواى ديدن دخترش را کرد و به راه افتاد. همينطور رفت و رفت تا به جنگل انبوهى رسيد و در آنجا به روباهى برخورد. روباه گفت: "آهاى پيرزن، ده روز است که من غذا نخورده ام. تو از اينجا نمى توانى جلوتر بروى چون من ميخواهم تو را بخورم!" پيرزن گفت: "روباه عزيز، صبر داشته باش. من الان دارم ميرم دخترم را ببينم، اما بعد از يک ماه از همين راه بر مى گردم. پس بيا و لطفى کن و بگذار بروم. من الان لاغرم، اما موقع برگشتن چاق مى شوم و تو مى توانى هر وقت دلت خواست مرا بخورى." روباه فکر کرد: "براىخوردن، يک زن چاق البته که بهتر از يک زن لاغر است." اين بود که گذاشت پيرزن برود. پيرزن به شتاب پيش رفت به اين اميد که ديگر کسى جلويش را نگيرد. خيلى دور نشده بود که سلطان درنده ى جنگل، ببر، در مقابلش ظاهر شد و غريد: " آهاى پيرزن، چهار روز است که هيچ غذا نخورده ام. تو خوراک خوبى براىمن هستى. براى مردن آماده شو!" پيرزن گفت: "اى سلطان جنگل، لطفا اجازه بده بروم. من الان دارم مى روم دخترم را ببينم، اما پس از يک ماه از همين راه بر مى گردم. من الان لاغرم اما موقع برگشتن چاق مى شوم و تو مى توانى هر وقت دلت خواست من را بخورى" ببر لطف کرد و اجازه داد تا برود. خيلىدور نشده بود که شاه ميمون ها با همراهانش در برابر پيرزن ظاهر شد. پيرزن براى گول زدن ميمون با ادب به او سلام کرد و دسته گل خوشبويى تقديمش کرد. اما ميمون با دلخورى گفت: " آهاى پيرزن، به موقع آمده اى. خوردن تو چه لذتى دارد!" پيرزن گفت: " اى بزرگ ميمون ها، صبر داشته باش. من الان دارم مى روم دخترم را ببينم، لطفا اجازه بده بروم. من الان لاغرم اما بعد از يک ماه موقع برگشتن چاق و چله ام و تو هر وقت دلت خواست مى توانىمرا بخورى." اما شاه ميمون ها مثل روباه و ببر زود گول نمى خورد و به فرمان او گروه بسيارى از ميمون ها در حالىکه جيغ و داد ميکردند پيرزن را دوره کردند. ميمون هاى کوچکتر بى هيچ ترسى از سر و کول پيرزن بالا مى رفتند. پيرزن التماس و زارى کرد که اجازه بدهند برود اما سلطان ميمون ها گفت: "من باور نمى کنم که تو دوباره برگردى مگر اينکه به بودا قسم بخورى!" پيرزن هم فورا قسم خورد و آن ها هم اجازه دادند به راه خودش برود. Last edited by Persiana; 09-21-2007 at 08:44 PM. |
|
|
|
|
|
#11 |
|
مدیر بازنشسته
Join Date: Jul 2005
Location: Persian Empire
Posts: 5,064
|
پيرزن پس از مدتى بالاخره به خانه ى دخترش رسيد و با خوشحالى مدتى آنجا ماند. اما زمان به سرعت گذشت و يک ماه به آخر رسيد. آنوقت او به ياد قولى که به حيوانات داده بود افتاد و همه چيز را براى دخترش تعريف کرد. آنها فکرهايشان را روى هم ريختند و نقشه اى کشيدند. دختر، دو تا کدو تنبل بزرگ آورد. يکى "لانکا" که شبيه به بطرى است و ديگرى "چيندا" که شبيه مار است. دختر، مادرش را توى کدوى "لانکا" کرد و از کدوى "چيندا" خواهش کرد که راهنما باشد. به اين ترتيب آنها به جنگل رسيدند، يعنى به جايى که ميمون ها و ببر و روباه گرسنه در انتظار خوردن پيرزن بودند. ميمون ها وسط جنگل جمع شده بودند و لحظه به لحظه بيشتر به قول پيرزن شک مى کردند. اما ناگهان صداى خش خشى شنيدند و ديدند که "چيندا" يى دارد نزديک مى شود و "لانکا"يى هم به دنبالش روان است. "چيندا" به صداى بلند گفت: "راه را باز کنيد! منظورتان چيست که اينطور راه ما را بسته ايد؟" شاه ميمون ها از صداى محکم و تند "چيندا" جا خورد و با ادب گفت: " ما در واقع منتظر پيرزنى بوديم که به ما قول داده بود خوراک ما بشود. شما در راه که مى آمديد او را نديديد؟" "چيندا" با افاده جواب داد: "ما چکار به پيرزن شما داريم؟ زود از سر راه ما برويد کنار!" و به اين ترتيب "چيندا" و "لانکا" به راه خود ادامه دادند. مدتى نگذشت که آنها به جايى رسيدند که ببر انتظار مىکشيد. ببر تصميم گرفته بود که اينبار به حرف پيرزن گوش نکند و قورا او را بگيرد و لقمه ى چپش کند. ببر اول صداىعجيبى شنيد و بعد ديد که "چيندا" و به دنبال او "لانکا" يى دارند قل مىخورند و به طرف او مى ايند. چيندا فرياد کشيد: " از سر راه ما برو کنار!" ببر حيرت زده رفت کنار اما ناگهان چيزى به يادش آمد و پرسيد: "راستى شما پيرزنى را که به من قول داده خوراکم شود را نديده ايد؟" "چيندا" گفت :"ما چکار به پيرزن تو داريم! از سر راه ما برو کنار!" و به اين ترتيب "چيندا" و "لانکت" به راه خود ادامه دادند. تا اين موقع روباه شنيده بود که گارى عجيبى در جاده ى جنگلى در حرکت است و از اين بابت خيلى به شک افتاده بود. پس يک سنگ نوک تيز را وسط جاده انداخت و خودش پشت درختى پنهان شد و انتظار مى کشيد. به زودى "چيندا" و "لانکا" با سرعت زياد به آنجا رسيدند. پيرزن داشت به خودش ميگفت که به ميمون ها و ببر عجب حقه ى خوبى زدند که در همين موقع "لانکا" به سنگ نوک تيز برخورد و ترقى صدا کرد و از بالا تا پايين شکافته شد و پيرزن از آن تو پرتاب شد به بيرون. در اين مدت، ببر و ميمون ها هم فهميده بودند که گول خورده اند، از پشت سر به دنبال "لانکا" راه افتاده بودند. درست همان موقع که روباه ميخواست پيرزن را بخورد، همه ى حيوانات سر رسيدند. پيرزن مى دانست که اين بار نمىتواند از چنگ آنها بگريزد با اينحال اميدش را از دست نداد. قبول کرد که آن حيوانات بايد او را بخورند، اما گفت: " بهتر است اول مرا کباب کنيد، اينطورى بهتر مزه خواهم داد." بنابراين حيوانات آتشى روشن کردند که او را کباب کنند. پيرزن گفت: "بايد بگذاريد آتش کاملا تبديل به خاکستر شود آنوقت پختن من هيچ وقتى نمىگيرد." پيرزن به اين ترتيب اميدوار بود که آنها را سرگرم کند و کارشان را به تأخير بيندازد. بالاخره وقتى آتش تبديل به خاکستر شد، پيرزن سنگى برداشت و گذاشت وسط خاکسترها و روى آن نشست. حيوان ها که فکر مى کردند غذايشان به زودى آماده خواهد شد چشم هايشان را بستند و شروع کردند به ورد خواندن. پيرزن به چابکى خاکسترها رو توى صورت حيوانات پاشيد و به اين ترتيب آنها نتوانستند چيزى را ببينند و پيش از آنکه حيوان ها دوباره بينايى خود را بازيابند پيرزن از جنگل خارج شده و پا به فرار گذاشت. روباه و ببر و شاه ميمون ها که به شدت خشمگين و گرسنه بودند براى جستن پيرزن همه جا را گشتند اما هيچ اثر و نشانه اى از اون نيافتند. بازنوشته: مادها و لعل کارماچاريا نقاشى : تک بير موخيا Last edited by Persiana; 09-21-2007 at 08:42 PM. |
|
|
|
|
|
#12 |
|
کاربر فعال علم و دانش
Join Date: Jan 2006
Location: abadan
Posts: 1,435
|
خواهر , داستان های جالبی هستن !! ...
اون داستان ژاپنی ( زن تصویری ) هم جالب بود... چیزی توی این داستان بود که متوجه نشدم ... نمی دونم که چرا یه حس ناراحت کننده ای توش هست ... توضیح یا نتیجه گیری ندارن ؟ ...
__________________
ظاهرا وقت لذت بردنه , رفیق ! پس تا یک ماه ! ![]() |
|
|
|
| Sponsored links | |
|
|
|
|
|
#13 | |
|
مدیر بازنشسته
Join Date: Jul 2005
Location: Persian Empire
Posts: 5,064
|
سلام خواشان جان، از اين طرف ها ^0^
Quote:
؟ من راستش مشکلى با اين قصه ها نداشتم، چه 20 سال پيش چه الان، تقريبا شبيه همون قصه هايىهستند که عمه ى بزرگ خدا بيامرزم برام تعريف مىکرد (قصه هاى شاه پريان ^_^) و يا نوار قصه هاى مرحوم صبحى. ميگم ميشه يه خورده بيشتر توضيح بديد برادر جان که چه حس ناراحت کننده اى رو توشون مى بينيد ![]() |
|
|
|
|
|
|
#14 |
|
مدیر بازنشسته
Join Date: Jul 2005
Location: Persian Empire
Posts: 5,064
|
پاکستان ببر و زن دهقان يک روز دهقانى گاوهاى نر کارى اش را پيش انداخت و رفت که مزرعه اش را شخم برند. تازه يک رديف شخم زدخ بود که ببرى پيش آمد و گفت: "سلام بر تو، رفيق عزيز، در اين صبح به اين خوبى حال و احوالت چطور است؟" دهقان که از ترس داشت مى لرزيد فکر کرد که بهتر است مؤدب باشد پس پاسخ داد: "سلام بر شما، سرور من، من کاملا خوب هستم، خسلىمتشکرم." ببر با خوشحالىگفت: "از اين موضوع خيلى خوشحالم چون آسمان مرا مأمور کرده گاوهاى تو را بخورم. مى دانم که تو مرد خدا ترسى هستى بنابراين شتاب کن و يوغ هاى آنها را بردار." دهقان پرسيد: "اشتباه نمىکنى سرور من؟" و وقتى فهميد که فهميد منظور ببر از خوردن، گاوهاست و نه خود او، دل و جرأتش را بازيافت و گفت: " آسمان مرا مأمور کرده اين مزرعه را شخم بزنم و براى انجام اين کار به اين گاوها احياج دارم. بهتر نيست که بروى و درباره ى اين موضوع بيشتر تحقيق کنى؟" ببر گفت: "نيازى نيستکه کار را به تأخير بيندازيم. من خيلى متأسفم که وقتت را گرفته ام اما اگر يوغ را از پشت آنها بردارى من در يک چشم به هم زدن آنها را خواهم بلعيد." و بعد از اين حرف به شکل ترسناکى شروع کرد به تيز کردن دندان و چنگال هايش. دهقان بنا کرد به التماس و زارى کردن که اگر ممکن است از خوردن اين گاوها چشم پوشى کند و در عوض قول داد که گاو شيرده و پروار زنش را در اختيار او بگذارد. ببر با اين قرار موافقت کرد و دهقان به شتاب به سوى خانه رفت و براى اطمينان گاوهايش را هم با خود برد. زنش که ديد شوهرش زودتر از هميشه به خانه برگشته اش سرش فرياد کرد که: " يعنى چه آدم تنبل! من تازه کارم را شروع کرده ام آنوقت تو از سر کار برگشته اى؟!" دهقان براى زنش تعريف کرد که چطور با ببر برخورد کرده و چطور گاوهايش را نجات داده و در عوض قول داده که ماده گاو او را در اختيار ببر بگذارد. با شنيدن اين حرف زنش بناى داد و بيداد را گذاشت و گفت: "چه داستان قابل قبولى! آخر اين معنى دارد که تو آن گاوهاى احمق را نجات دهى و آنوقت گاو خوشگل مرا قربانىکنى؟ پس بچه ها از کجا شير بخورند؟ من چطورى بدون کره پخت و پز کنم؟" دهقان جواب داد: همه ى اينها درست، اما بدون گندم ما چطور مىتوانيم نان درست کنيم؟ بدون اين گاوها که زمين را شخم مى زنند چطور مىتوانيم گندم به دست بياوريم؟ مسلما اگر بدون شير و کره بمانيم بهتر از آن است که بدون نان بمانيم. پس عجله کن و افسار گاو را باز کن تا آنرا با خودم ببرم. زن او را تحقير کرد و گفت: " تو يک احمق واقعى هستى. اگر يک جو عقل تو کله ات بود فکر مىکردى و نقشه مىکشيدى تا از اين گرفتارى خلاص شويم." مرد با خشم تمام گفت: "خودت يک فکرى بکن و راهى پيش پاى من بگذار." زن جواب داد: " بسيار خوب راهى پيدا خواهيم کرد، برگرد پيش ببر و بگو که ماده گاو با تو نمى آيد و زنم دارد آنرا مى آورد." . Last edited by Persiana; 09-21-2007 at 08:51 PM. دلیل: عکس از کار افتاده مجددا آپلود شد. |
|
|
|
|
|
#15 |
|
مدیر بازنشسته
Join Date: Jul 2005
Location: Persian Empire
Posts: 5,064
|
دهقان وقتىکه به سر زمين برگشت ديد که ببر هنوز دارد دندان و چنگال هايش را تيز مىکند. ببر خيلىگرسنه بود و وقتىکه فهميد براىخوردن خوراکش هنوز بايد مدتى ديگر را صبر کند با حالت ترسنتکى غرش کرد.
از آنطرف وقتى دهقان از خانه بيرون رفت زنش رفت سر طويله و ماديان را زين کرد و بعد بهترين لباس شوهرش را پوشيد و دستار او را طورى به سرش بست و به طرف بالا پيچ و تاب داد که تا حد ممکن بلندقد تر به نظر برسد. سپس سوار ماديان شد و به سوى مزرعه و ببر منتظر راه افتاد. زن مانند مردها با غرور تمام پيش مى تاخت و وقتى به باريکراهى رسيد که به مزرعه ختم مى شد، گستاخانه فرياد کشيد: " کاش مىتوانستم در اين مزرعه ببرى پيدا کنم! تا ديروز مزه ىگوشت ببر را نچشيده بودم اما ديروز صبح سه تا ببر را بجاى صبحانه ام خورده ام!" ببر وقتىاين حرف را شنيد و بعد ديد که گوينده ى آن صاف دارد به سمت او مى ايد چنان ترسيد که به طرف جنگل پا به فرار گذاشت. اون چنان وحشت زده و دستپاچه بود که نزديک بود شغال همراهش را زير دست و پا له کند (هر ببر هميشه شغالى به همراه خود دارد چون وقتى ببرها از خوردن دست مى کشند شغال ها به خوردن پس مانده ى خوراک آنها مى پردازند). شغال فرياد کشيد: "سرور من! سرور من! با اين عجله کجا مى رويد؟" ببر نفس نفس زنان گفت: "فرار کن! فرار کن! در مزرعه ى آنطرفى مرد وحشتناکىهست که خيلى راحت سه تا ببر را بجاى صبحانه اش مىخورد!" شغال پنجه اش را جلوى صورتش گرفت و يواشکى خنديد و بعد گفت: "ارباب عزيز من، آفتاب توىچشمتان افتاده و شما را به اشتباه انداخته است. آنجا غير از زن دهقان که لباس مردانه پوشيده آدم ديگرى وجود ندارد!" ببر که خيلى ترسيده بود براى اطمينان بيشتر گفت: "اما ممکن است اشتباه کنى چون او مثل يک مرد سوارکار غول آسا به نظر مى رسيد!" شغال پاسخ داد: " از او نترسيد. راه بيفتيد! ناهار به آن خوبى را از دست ندهيد!" ببر ترسان گفت: "نه! تو ممکن است مرا ببرى آنجا و بعد خودت فرار کنى و مرا تنها بگذارى!" شغال زيرک پيشنهاد کرد: "بسيار خوب، پس بياييد دم هايمان را به هم ببنديم تا من نتوانم فرار کنم!" شغال نمىخواست از استخوان و پس مانده هاى آن غذاى عالىو لذيذ محروم شود. ببر با اين پيشنهاد موافقت کرد و آنوقت آنها دم هايشان را به هم گره زدند و بازو به بازو راه افتادند. دهقان و زنش توى مزرعه بودند و به حقه اى که زده بودند مى خنديدند. ناگهان ديدند که ببر و شغال، در حاليکه دم هايشان را به هم گره زده اند دارند از دور به سوى آنها مى آيند. مرد دهقان وحشت زده فرياد کرد: "فرار کن! از دست رفتيم!" زنش با خونسردى جواب داد: "اين که چيز مهمى نيست کودک هيکل گنده، سر و صدايت را ببر. من حتى نمىتوانم حرف هاىخودم را بشنوم!" و منتظر شد تا ببر و شغال نزديک شوند و آنگاه فرياد کشيد: " چقدر تو مهربان هستى آقاى شغال عزيز. متشکرم که برايم يک ببر چاق و چله آوردى! در يک لحظه کار او را تمام مىکنم و تو مى توانى استخوان هايش را پاک کنى!" به شنيدن اين حرف ببر چنان وحشت زده شد که حتى شغال و دم هاىمحکم به هم گره خورده شان را از ياد برد و پا به فرار گذاشت و شغال را به دنبال خود کشيد. ترق و توروق خوردن شغال به سنگ ها بلند بودو و جر و جور به بوته هاى خاردار کشيده شدنش! شغال بيهوده داد و فرياد مى کرد که ببر بايستد و ببر از صداهاى پشت سرش بيشتر وحشت مىکرد و همينطور آشفته و ترسان آنقدر گريخت تا از خستگى تقريبا به حال مرگ افتاد و شغال هم از ضرب خوردن و کوفتگى واقعا مرد. و به اين ترتيب دهقان و زن خردمندش براى هميشه از شر ببر راحت شدند. بازنوشته: اکرام چوغتاى نقاشى: ناهيد جعفرى . Last edited by Persiana; 09-21-2007 at 08:49 PM. |
|
|
|