آثار هوشنگ گلشیری

شروع موضوع توسط Behrooz ‏25 می 2007 در انجمن داستان

  1. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    213
    محل سکونت:
    Tehran
    سلام خدمت دوستان عزيز
    در تاپيك سعي ميشود كه آثار شادروان هوشنگ گلشيري در اختيار دوستان ديگر قرار گيرد . اگر از دوستان كسي داستاني از ايشان تايپ شده دارند محبت كنند در اين تاپيك قرار دهند
  2. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    213
    محل سکونت:
    Tehran
    دهليز - هوشنگ گلشيري

    --------------------------------------------------------------------------------

    فاجعه از وقتي شروع شد كه مادر بچه ها از حمام برگشت و پا گذاشت روي خرند خانه و ديد كه سه تا بچه هاش تاقباز افتاده اند روي آب حوض . بعد از آن را هم كه همسايه ها ديدند و شنيدند و خيلي هاشان گريه كردند
    غروب كه هنوز همسايه ها توي خانه ولو بودند با دو تا پاسبان و يك پزشك قانوني و مادر بچه ها داشت ساقههاي نازك لاله عباسي و اطلسي باغچه را مي شكست و خاك باغچه را مي ريخت روي س رش باباي بچه ها مثل هر شب آمد . از ميان زنها كه بچه به كول ايستاده بودند توي حياط و تازه كوچه مي دادند رد شد از جلو اتاق اولي كه بچه هاش را كنار هم دراز به دراز خوابانده بودند گذشت و رفت توي اتاق دومي و در را روي خودش بست
    همه ديدند كه صورتش مثل يك تكه سنگ شده بود همان طور گوشه دار و بي خون و از چشمهايش هم چيزي نمي شد خواند نه غم و نه بي خبري را و تازه هيچكس هم سر درنياورد كه از كجا بو برده بود
    شب كه شد نعش سه تا بچه در خانه ماند و چند زن و دو تا مردي كه آمده بودند به باباي بچه ها سرسلامتي بدهند حريف نشدند كه در را باز كند. هر چه داد زدند آقا يدالله آقا يدالله انگار هيچ كس توي اتاق نبود حتي صداي نفس كشيدنش هم شنيده نمي شد اتاق يكپارچه سنگ بود فقط از بالاي پرده ها توي سياهي اتاق روشني سيگارش بود كه مثل يك ستاره دور كورسو مي زد
    روز بعد هم كه همسايه ها دست گران كردند و پول كفن و دفن بچه ها را راه انداختند و پهلوي تكيه بابارك توي سه تا چال خاكشان كردند باباي بچهها مثل هر روز صبح زود رفته بود سر كارش و فقط دم دمهاي غروب پيداش شد با همان چند تا نان هر شبش و صورتش كه همان طور مثل يك تكه سنگ سخت و گوشه دار بود
    در كه زد خواهر زنش در را باز كرد سلام كرد و با گوشه چارقد سياهش كشيد روي چشمهاي سرخ شده اش و مرد فقط به ديوار بندكشي شده دالان خانه نگاه كرد
    توي اتاق كه رفت نانها را داد دست زنش كه سر تا پا سياه پوشيده بود و چمباتمه زده بود كنار ديوار لباسهايش را كند . روي ميخ جالباسي يك پيراهن سياه آويزان بود اما مرد همان پيراهن آستين كوتاه سفيدش را پوشيد و رفت بالاي اتاق نشست
    خواهر زنش بو كه سماور و قوري و استكانها و بعد منقل پر از آتش را آورد توي اتاق و چراغ را روشن كرد و مرد را ديد كه خيره شده بود به دو تا عروسك روي تاقچه بلند و به آن دستهاي كئوچك و سرخشان و پوسته اي كه آدم خيال مي كرد يكپارچه رگ زير آن مي رود
    وقتي در زدند خواهر زنش عروسكها را برداشت و برد توي صندوقخانه . باز همسايه ها آمده بودند دو تا مرد بودند و دو تا زن زنها از همان اول به گل و بوتههاي رنگ و رو رفته قاليها نگاه كردند و بخاري كه از روي استكانهاي چاي بلند مي شد ومرد ها چند تا جمله گفتند كه مثل يخ توي هواي دم كرده اتاق واريخت بعد آنها هم خيره شدند به گل و بوته هاي قالي
    باباي بچه ها همان طور نشسته بود و جلوش را نگاه مي كرد صورتش جمع شده بود و ابروها را كشيده بود پايين و خوب مي شد ديد كه ديگر خون زير پوست صورتش نمي دويد و فقط چشمها بود كه نگاه مي كرد هيچ حرف نزد توي كارخانه هم حرفي نزده بود يعني از خيلي وقت پيش بود كه حرف نمي زد و فقط صداي يكنواخت و كر كننده دستگاههاي بافندگي و حركت ماكوها و دستهايش بود كه فضاي دور و برش را پر مي كرد و حالا مرد توي يك دهليز دراز و بي انتها بود و از پشت ديوارهاي بند كشي شده صداي خفه كننده دستگاههاي بافندگي را مي شنيد و پچ پچ گرم جرو بحثها را و بوي سنگين نان و تاريكي را حس مي كرد كه لحظه به لحظه غليظ و غليظ تر مي شد . و او خيلي خسته بود فقط آن دورها در انتهاي دهليز بندكشي شده سه دريچه بود كه از صافي شيشه هاي معرقش هواي روشن و پاك بيرون مثل سه تا رگه نور توي غلظت دهليز نشت مي كرد . و او مي رفت و صدا ها توي گوشش بود و توي پوستش و خستگي داشت در خونش رسوب مي گذاشت و او مي خواست اين صداها و خستگي و بوي سنگين نان را از پوستش بتكاند و به آن سه دريچه كوچك برسد به آن دريچه ها با شيشه هاي معرق رنگين و به آن طرف دريچه ها كه سكوت بود و ديگر بوي سنگين نان و غلظت تاريكي بيداد نمي كرد و حالا توي دهليز بود و مردها و زنها را نمي ديد فقط وقتي مردها حرف زدند صداي دستگاههاي بافندگي بيشتر اوج گرفت و غلظت تاريكي و بوي نان به پوستش چسبيد
    همسايه ها كه رفتند خواهر زنش چيزي آورد كه سق زدند و فقط مادر بچه ها بود كه هق هقش تمامي نداشت وچيزي از گلويش پايين نمي رفت . سفره كه برچيده شده خواهر زنش گفت :
    چه طوره فردا تو مسجد يه ختم بگيريم ؟
    مرد توي دهليز بود و صورتش مثل سنگ سخت و گوشه دار بود :
    چرا بچه هاتو نياوردي ؟
    و مادر بچه ها بلندتر گريه كرد ومرد نگاهش كرد و ديد كه چه قدر خطوط صورتش كهنه و ناآشنا شده است و بعد نگاه كرد به موهاي زن كه از زير چارقد سياهش زده بود بيرون و تازهداشت مي رفت كه خاكستري بشود
    و حالا داشت بوي نان خفه اش مي كرد و پچپچ جر . بحث ها توي گوشش مثل هزارها بلبل صدا مي كرد و صداي چكش مداوم ماكوها و او مي خواست برود و ديگر فرصت نداشت تا بايستد و به موهاي زن نگاه كند و او را به ياد بياورد و به خطوط صورتي دل ببندد كه هيچ نگاهي روي آن رسوب نمي كرد مي ديد كه اگر مي ايستاد سياهي دهليز سه تا ستاره كوچك را كه داشتند مثل سه تا شمع مي سوختند مي بلعيد و آن وقت او نمي توانست در انبوه آن همه صدا و بوي سنگين نان و غلظت تاريكي راه خودش را پيدا كند
    وقتي برگشت همه فهميدند كه زه زده است او هم ابايي نداشت مي گفت :
    آدم همه چيز را تحمل مي كنه شلاقي كه تو پوس آدم مي شينه دستبند و آتشي سيگار و هزار كوفت ديگه رو اما ديگه نمي تونه ببينه يكي كه يه عمر با آدم همپياله بوده بياد راس راس توي رو آدم بايسته و همه چيزو بگه اون وقت آدم برا هيچ و پوچ يه عمريبمونه تو اون سولدوني كه چي ؟
    گذاشتندش سر كار و همه دورش را خط كشيدند و او هم دور همه را فقط با بعضي هاشان سلام وعليكي داشت بعد زن گرفت و آلونكي راه انداخت و او شد و سه تا بچه
    شش روز تمام از صبح تا شب كار مي كرد با آن همه تيغه نگاه كه مي خواستند گوشش را از استخوان جدا كنند و زمزمههاي مداوم جر وبحث ها و بوي ناني كه روي دستش به خانه مي برد تا بچه ها سق بزنند
    آخر هفته كه همه اينها توي وجودش تلنبار مي شد و نگاهها و گوشه و كنايه ها مثل آتش حلق و دهانش را مي سوزاند و ميرفت كه دستهاش مشت شود خودش را توي يكي از اين كافه رستورانهاي پرك گم و گور مي كرد و تك و تنها مي نشست پشت يك ميز و دو تا شيشه عرق راپشت سر هم ميريخت توي حلقومش و بعد مست مست بر مي گشت خانه
    صبح جمعه ساعت نه ده بلند مي شد مي رفت سر حوض سر و صورتش را مي شست و مي نشست پهلوي بچهها و مادر بچه ها چاي مي ريخت و با بچه هاش بازي مي كرد و بعد گلهاي اطلسي و لالهع عباسي باغچه بود و حوض كه خودش زير آبش را ميزد و آبش مي كرد
    عصر هم با ‌آنها راه مي افتاد مي رفت توي خيابانها گشتي مي زد و بر مي گشت
    ولي حالا فقط سالن كارخانه مانده بود و آن همه صداهاي دستگاههاي بافندگي كه زير انگشتهاي تر و فرزش كه نخها را گره مي زد مثل يك موجود زنده و نيرومند جان داشت و نفسمي كشيد و از دستهاش خون مي گرفت تا نخها را پارچه كند و حالا فقط حركت مداوم ماكو بود كه فضاي تهي اطرافش را پرمي كرد و صداها بود كه مي توانست خودش را با آنها سرگرم كند اما آن روز روز كار نبود يعني از قيافه هاي كارگرها خواند كه امروز بايد خبري باشد و بعد يكي يكي دست از كار كشيدند و از سالن بيرون رفتند و او فقط توانست دست يكي از آنها را بگيرد و بپرسد :
    برا چي كار و لنگ مي كنين ؟
    اين يكي هم حرفي نزد و بعد هم كه همه رفتند او ماند و دستگاه بافندگيش كه هنوز جان داشت و خونمي خواست آن وقت حس كرد كه جريان برقي كه توي دستگاه مي دود از خون او سريعتر و قويتر است و او به تنهايي نمي تواند آن همه خون توي رگ دستگاه بريزد تا نخها را پارچه كند و نگاهش ديگر نمي توانست حركت سريع ماكو را دنبال كند و مي ديد كه دستهايش مي روند تا لاي چرخ و دنده هاي ماشين گير كند
    برق را كه خاموش كردند او هم دست از كاركشيد و لباسهاش را عوض كرد و از كارخانه بيرون رفت و آنها را ديد كه صف بسته بودند زنها و بچه ها جلو و بقيه از دنبال با همان لباسها و گرد پنبه كه روي لباسشان نشسته بود و حالا مي رفتند كه از روي ريل بگذرند و اومانده بود با فضاي تهي و دستهاش كه نمي دانست آنها را به چه بهانه اي سرگرم كند
    همه او را با آن يكي كه آمد مثل شاخ شمشاد جلوش ايستاد و سير تا پياز را گفت به يك چوب راندند ولي با اين تفاوت كه آن يكي رفت توي يكي از اون اداره هاي ولتي با صنار و سه شاهي ماهانه و اين يكي ماند زير تيغه نگاه آن همه آدم و آن جريان قوي برق و آن سه تا بچه و زنش كه آن قدر بيگانه شده بود و توي يكي از همان عرق خوريها بود كه حسن را ديد شيك و پيك و سرزنده با لپهاي گلانداخته و دستهايي كه از آنها خون مي چكيد . نشستند روبروي هم ليوان پشت ليوان
    آن وقت حسن به حرف افتاد بعد از پنج سال پنج سال آزگار كه يك دنيا حرف توي دلش تلنبار شده بود :
    مي دونم از من دلخوري اما من ام يكي بودم مث همه مث اوناي ديگر تو اون سولدوني هرچي مي خواستم باهات حرف بزنم رو نشون ندادي . فكر ميكردي بيرون كه مي آي برات تاق نصرت مي زنن اما هيچ خبري نبود همه يادشان رفته بود ... مي دوني اين نه تقصير تو بود نه من ما دو تا فقط دو تا عروسك بوديم مي فهمي دو تا عروسك
    و يدالله پشت سر هم عرق مي خورد و نگاه مي كرد به خطوط آشناي صورت دوست چندين ساله اش كه حالا زير لايه گوشت محو شده بود و نگاهش كه ديگر فروغ نداشت و فقط همان تري اشك بود كهجلايش مي داد :
    خب بسه ديگه مي دونم تقصير تو نبود آخه شلاق كه با گوشت نمي سازه آدم دردش ميآد
    و حسن با مشت زده بود روي ميز :
    بسه ديگه بازم همون حرفا اين پنج سال برات بس نبود تا سرت به سنگ بخوره مي دوني اونا ارزش اينو ندارن كه آدم يه عمري براشون تو اون سولدوني بپوسه
    راس ميگي ارزش ندارن
    و يدالله يك ليوان ديگر خورده بود تا شعله آتش توي حلق و گلوش را خاموش كند و مشتش را كه گره كرده بود گذاشت روي ميز كه سرد و نمناك بود
    خب پس چرا وقتي منو تو خيابون مي بيني رو تو بر مي گردوني حالا كه ديگه همه حرفا گذشته فقط من موندم و تو پس چرا نمي خواي با هم باشيم ؟
    يدالله نمي توانست حرف بزند پنج سال همه دردهاش نوازش شده بود براي بچه ها و غصه هاش آب شده بود براي گلهاي لاله عباسي و اطلسي و حالا كه حسن كلي روشنفكر شده بود براش مشكل بود كه دوباره به حرف بيايد :
    مي دوني ما كور خونديم نباس تنها موند تنهايي خيلي مشكله يعني خيلي مرد مي خواد كه تنها باشه من و تو مرد اين كارنيستيم مي فهمي باس با هم بود اما براي من و تو ديگه كار از كار گذشته راهش اينه كه زن بسوني و چند تا بچه بريزي دور و بر خودت
    و حسن زده بود زير گريه و از آن شب به بعد هم يدالله نديده بودش و حالا كه ايستاده توي يكي از غرفه هاي پل به جريان آرام آب نگاه مي كرد و بچه ها كه داشتند در گرداب پاي برج شنا مي كردند دلش مي خواست باز حسن را مي ديد تا با هم عرق مي خوردند و حرف مي زدند و او مي توانست باز گريهاش را ببينيد و خطوط آشناي صورتش را كه زير لايه گوشتها محو شده بود
  3. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    213
    محل سکونت:
    Tehran
    شاه سياه پوشان - منسوب به هوشنگ گلشيري - قسمت اول

    --------------------------------------------------------------------------------

    باز امروز صبح كه چشم باز كرد ديد كه مادر فرخنده نگاهش مي كند، نه خيره يا مثلا از يك چشم همان طور كه آدم ها مي بينند، بلكه از خلال دو چشم ماتي كه در عكس از او مانده بود، با آن رنگ تاسيده اي كه در يك عكس سياه و سفيد بارها چاپ شده است. موهاش پريشان بود و نگاهش مي كرد. گفته بود: « آخر يعني چه؟ »
    كنار تخت، گيرم روي ميز آرايش آن هم بي قاب، ايستاده ميان دو گيره ي نقره اي يك پايه ي چوبي سبك، طوري كه گاه انگار تكان تكان هم مي خورد.
    سال ها پيش بوده، وقتي فرخنده شايد پنج سالش بوده است و حالا پانزده شانزده سالي است كه اينجا روي ميز آرايشش هست. پدربزرگ هم كه مرد عكسش را به گوشه ي پايين آينه بند كرد. برادرش هم كه گم شد ( مي گويند شايد اسير باشد، گرچه يك سالي است خبري از او نيست) عكسش به آنجا اضافه شد. بالاي آينه گوشه ي چپ است. خوبي عكس پدربزرگ اين است كه نگاهش نمي كرد، گرچه در عكس چشم دارد. پدربزرگ وقتي مي مرد كور بود، با عينك دودي. چشم هايش، آنچه در عكس هست، چيزي نمي گويد.
    پشت به عكس ها كرد و گفت: « قبرستان درست كرده است. »
    غلتيد. شايد اصولا به خاطر حجله ي سر كوچه بود كه ديروز عصر ديده بود. سرباز يا پاسدار شهيد. ديگر اسم يادش نمي ماند. هنوز هم بايد باشد، پسركي كوچك، بشقاب به دست، خرما خيرات مي كرد. دور تا دور حجله چراغاني عكس شهيد بود، جوان لبخند بر لب، بي ريش. شايد آنقدر جوان بود كه فقط كركي بر صورت داشته است. بالاجبار مي تراشيده است تا مگر خطي بر عذار بدمد. همين بود. دو جوان ديگر هم، سر تا پا سياه پوشيده، بر سكوي دكان بسته نشسته بودند. حرف مي زدند. همين است. جواني نو خط و سياه پوشيده نگاهش مي كرد.
    تلفن كه زنگ زد، جواب نداد. اما يادش آمد چطور فراموشش شده بود؟ يعني همين طور هاست، يك خبر تلفني است و احيانا حضور در مجلس ترحيم يا حتي رفتن بر سر خاك و ديگر تمام؟ امير خان را فقط سه يا حداكثر چهار بار ديده بود. شصت و چند سالي شايد داشت. اگر بگيريم 1318 شروع زدن و خوردن هاش بوده، يعني مثلا سال اول دانشكده اش اين سال بوده است. و حالا سكته كرده است، تلفني گفتند، پيش از اين كه بخواهد به خلوتش برود. شوهر پري بود. جواب داده بود: وظيفه مان است.
    بعد هم شايد ديگر كه تلفن را گذاشت، فكر كرد، حالا اغلب جوان هاش هم سكته مي كنند. اين يكي سكته مغزي بوده. خود امير خان مي گفت: «ديگر بس است .»
    براي همين هم شايد ديگر حرفي نمي زد. چقدر تلاش كرده بود كه شايد به حرفش بكشد، شوخي نيست. ازهمان 1318 يا دست كم از 20 زده و خورده، همينطور تا 1325، وقايع آذربايجان؛ 27 هم غير قانوني شدن حزب است تا برسد به 28 مرداد 32 كه مخفي مي شود، دو سال و يك ماه، تا بالاخره خودش را معرفي مي كند؛ چند سالي هم در پادگان زرهي و بعد هم قزل قلعه بوده. قزل قلعه را خرابش كرده اند انگار كه نبوده است يا حداقل پيرمرد هيچ زنداني نكشيده است. به جاي آن سلول ها حالا دكه هاي ميوه فروشي و سبزي فروشي است. شوهر پري مي گفت: « تمام تنش فلج شد. » اما هنوز هوش و گوش داشته كه بگويد: « بابا، من ديگر نمي خواهم. »
    پيراهن سياه از كجا بايست مي آورد؟ لازم است. چقدر طفره رفتن! كت و شلوار مشكي هم مي خواهد، سر تا پا سياه. باز تلفن اشتباه بود، يا همان بود كه هميشه سكوت مي كند و فقط هاي دم و بازدمش شنيده مي شود. دخترهاش رفته بودند. زنش هم رفته بود. كارهايش را نوشته بود، آويخته از گيره: « ميوه بخر، شلغم دو كيلو. زرد چوبه نداريم. رسيدي نان هم بخر. ماست اگر گيرت آمد. ناهار توي يخچال است. » امضا هم مي كند.
    عصر بايد برود به ختم پيرمرد. بايد سومش باشد. مي گفت: « اين دفعه ديگر حاضر نشدم. همه شان را از دم مي شناختم. »
    پس از 56 به اين طرف را مي گفت.
    انگار بگويد بزرگ شان كرده ام. بچه هاش حالا ديگر هر كدام خانه و زندگي دارند. گاهي هم چيزي مي خواند و هر به چند ماهي خانه ي يكي شان مي رفت. شيراز تمام كرده است. شوهر پري تلفني گفت.
    در مي زدند. برق كه بود. كليد را زد. حتما گداست. از بس زياد شده اند. چاي ريخت. باز صداي در آمد. زنگ هم مي زدند، معلوم بود كه گداست. چايش را شيرين كرد. فقط يكي دو لقمه مي خورد و بعد سيگار مي كشيد. حداقل كاري بود كه مي شد كرد تا براي شروع آماده شود. ديگر صداي در نيامد. پيرمرد به پري گفته بود: « من نمي خواهم مثل نعش يك گوشه بيفتم. » مقصودش شايد اينطور بوده كه شده بود: از گردن به پايين فلج. به دختر برادرش گفته بود: « تمامش كن! »
    پري حالا حتما سر تا پا سياه پوشيده است. با تور زيباتر مي شوند. معمولا قرصي هم به آدم مي دهند، شايد هم هر به چند ساعتي يك مسكن قوي مي زنند. يعني شيراز هم جايي مثل بهشت زهرا دارد، با آن رديف بي انتهاي تخته سنگ هاي يك شكل. خوبي اش اين است كه تازگي ها اجازه ي گذاشتن پايه و عكس روش را داده اند. شايد هم همان طور بهتر بود، بي هيچ چيزي، تا چشم مي بيند صف در صف و پشت سر هم، تا آنجا كه ديوار هست يا آنجا كه بيابان منتظر است. حجله فقط چند روزي سر كوچه ها مي ماند، بعد ديگر همان سنگ است. عكس سياه و سفيد بود. اما چشم هاش انگار به رنگي ديگر بود. لبخند زده بود، چيزي ميان شرم و ترس، از عكاس، يا از اينكه عكس درست نيفتد . يعني آنها هم مثل هم مثل فرخنده بعد عكس را جايي روي ميز آرايشش شان مي گذارند . شايد هم قاب كرده به ديوار مي آويزند. بايد يك پيراهن سياه بخرد. نمي شود تلفن باز زنگ زد و باز هم او بود، يا صاحب عكسي ديگر براي حجله هاي ديگر براي حجله هاي ديگر؟ ديگر تا كه بر نمي داشت، رسمش اين بود.
    سيگارش را آتش زد باز صداي كوبيدن در را شيند. با مشت مي كوبيدند. بكوبند! آشنايان مي دانستند و اغلب دوستان. دخترها هم كليد داشتند، فرخنده هم. فقط همين چند ساعت سهم او بود قرار پنهان شان بود. آ نها نبودند.
    باز كاغذهاي سفيد بود، توي روياهايشان حتي. گاهي حتي وقتي هم سياه ميكرد باز سفيد بود. مچش درد مي گرفت، اماهيچ كلمه اي، حتي نقطه اي بر اين سفيدي ابدي نمي نشست. آن وقت، آن روزها ... چه شدند، راستي؟ بر هر چه به دستش مي آ مد مي نوشت، و لحظه ها، كه حتي ساعت ها و روزها را با اين تكه پاره ها، گوشه روزنامه اي، پشت سفيد كاغذ سيگار، كنار كتابي كه مي خواند، به هم مي چسباند، انگار كه دنباله بادبادك باشد، رفته تا آن آبي دور و دمش همينطور كش آمده باشد تا روي درخت ها و مناره ها، حتي گاهي مي رسيد به كف پيادروها، و آب چاله اي كه وقت نوشتن نديده بود وتا مچ تويش گذاشته بود. بعد هم نمي فهميد. به كافه اي كه مي رسيد از خيسي جوراب و آبّ توي كفشش مي فهميد. آنهم وقتي كاغذ چهار تا زده را توي جيبش مي چپاند. همينطور ها شايد گذشت كه حالا يكدفعه رسيده است به اينجا، به اين چند ساعت، به اين خلاء و اين سكوت پيش از ظهر ها كه دخترهاش مدرسه باشند و اگر دستور دو سه قلم خريد را ناديده بگيريم، ديگر اوست و اين، همين كاغذ ها. از كجا مي آ مدند آن كلمات؟ حالا مي دانست كه بر سر هر كلمه اين همه وسواس داشت، آن سوي اين سه چهار ساعت آدم ها سالي ماهي شعري از او مي خواندند و حتما فكر مي كردند: « خوب، هنوز هستش. » بعضي ها را هم كه نمي شد چاپ كرد. اما خارج چاپ كرده بودند، گزيده اي از آثار آين سال ها. همين پارسال گفته بود اسمش را بگذارند عشره مشئومه. و حالا آ نها كه گريخته بودند تا عكس پسرشان را دور تا دور يكي از اين حجله ها نياويزند، كتاب او را حتما نخوانده توي قفسه كتاب هاشان گذاشته اند، كه او حتي خودش نديده بود تازه اينها چه فايده؟ اينها كه جوابگوي او نبود. فقط او موزون كرده بود، زير هم نوشته بود گاهي هم با تعبيري زيبا، مثلا آراسته بود. اين پنج انگشت پشم آلود كه به گلوي او چنگ انداخته به اين حرف ها رهايش نمي كرد. آنها هم اصلا همه اين صف طولاني را مي بينند كه هر شب سينه زنان و دوان، پر چم هاي سبز و سرخ بدست، نواري حتما سرخ بسته بر پيشاني دارند مي روند تا بعد سر هر كوچه اي عكسي شوند. واقعا زيبا بود، با چال چانه. نگاهش مي كرد. گاهي ديوار خانه صاحب عزايي را سرتاسر رنگ مي زنند و شعارهايشان را رويش مي نويسند. چراغ هم مي آويزند.
    امير خان مي گفت: « كمرم شكسته، باور كن. بزرگترين نوه ي من بود. فقط خبرش را به ما دادند. بعد يك دفعه يك دسته زن در زده و نزده ريختند تو. شيون هم راه مي انداختند. سينه هم مي زدند. نمي گذاشتند ما كه مثلا صاحب عزا بوديم كاري بكنيم. يكي رفت توي آشپزخانه، چاي و قليان و كوفت و زهرمار را به دست گرفت. يكي روضه خوان زنها شد. دو تا هم دو طرف مادر اشكان نشستند، همين طور. بعد هم چند تا مرد آمدند، با موتور، اور به تن كه مواظب من باشند. دلداريم مي دادند. سه روز بودند. من كه نتوانستم، زدم بيرون. »
    قند و چاي و تنباكو و حتي گوشت و بنشنش را از مسجد مي گيرند، دسته ي عزاداران، سياه پوشيده، خودشان مي پزند و پذيرايي مي كنند. حتي گريه هم مي كنند. البته در روضه ي قاسم يا علي اكبر حسين. خانواده ي شهيد فقط اينجا مي توانند گريه كنند. بايد يك پيراهن سياه مي خريديم. اين طور كه نمي شود. اميرخان هم رفت. مي گفت: « من وصيت كرده ام. همه شان مي دانند. اگر سكته كردم راضي نيستم لاشه ام روي زمين يا روي تخت بيمارستان بماند. »
    بعد از اشكان وصيت كرد. آورد و نشان داد. نه، انگار كه بعد حاجيه خانم، زنش، از غصه ي اشكان مرد وصيت كرده بود. عنوان « عشره ي مشئومه » را از وصيت نامه ي او، شايد هم از حرف هاش، گرفته بود. مي گفت: « من مي دانم در اين عشره ي مشئومه رفتني ام، هرچه زودتر، بهتر. »
    آن هم او كه اين همه كشيده بود يا ديده بود. شوخي كه نيست، از بيست بگير تا حالا.
    مي گفت: « باور كن در تظاهرات اول ماه مه همان سال 32 اقلا يكصد هزار نفر شركت كرده بودند. كم نبود. تازه مگر جمعيت تهران چقدر بود. يك مليون هم نبود. نه، نبود. آن وقت 28 مرداد، چند ماه بعد، وقتي شعبان بي مخ ها ريختند بيرون، يكي شان پيداش نشد. خوب، دستور داشتيم. ببين وارطان آدمي، يك عضو ساده، چقدر شكنجه اش داده باشند خوب است؟ وقتي پيداش كردند، توي يكي از بيابان هاي اطراف، تمام بدنش آش و لاش شده بود. از جاي سيگار پوستش لك لك شده بود، آن وقت ... ول كن، من كه ديگر نيستم. »
    پيراهن سياه به تن داشت. تا كمتر سيگار بكشد، سيگار پيچ داشت. صبح به صبح مي پيچيد. كاش پرسيده بود كه از كي لباس سياه پوشيده است. حالا پري و شوهرش و همه ي پسرهاي اميرخان سياه پوشند. مي خرد، حتما.
    از مرگ نمي خواست بگويد، يا حجله ها يا گورستان كفار توي جاده ي خراسان كه حتي نمي گذاشتند سنگ روي آنها بيندازند. و گاهي هم با بولدوزر صافش مي كردند. اين چند روز همه اش در فكر آن فرشته ي گچي حوضك توي باغچه بود، با دو بال و قويي بر سر دو دست. سفيد بود و از نوك گشوده ي قو آب فواره مي زد و فرشته را مي شست، قو را هم. فرشته بر سر يك پا ايستاده بود.
    يك بالش ترك داشت. اگر از او مي گفت، يك بالش را مي شكست، گرچه نگذاشته بود بشكند. حتي امسال اول دي گوني پيچش كرده بود، بعد هم يك پلاستيك رويش انداخته بود و با طناب به لبه ي كنگره ي حوضك محكم بسته بودش. نزديكي هاي عيد بازش مي كرد و پاك مي شستش. آن پاي بر زمين نهاد حتما لجن مي بست، از آب هايي كه حتما نشت مي كرد و كف حوضك جمع مي شد؛ اما پاي بالا گرفته همچنان سفيد مي ماند، البته نه آنقدر سفيد كه احتياج به شستشو نداشته باشد. مثل بچگي دخترها كه حمامشان مي كرد مي شست، با ليف و صابون. از پنجه ي پا گرفته تا ساق ها و آن دو ران باريك و شكم كمي برآمده، مثل بچه ها، سفيد. حتي گودي ناف هم داشت، و دو پستان كوچك و گرد و سفيد. دخترهاش حتما با غز مي خنديدند. اين بار مي توانست يكي از همين صبحاش، را صرفش كند، درست دو ماه و چند روز ديگر. بعد كه بر مي گشتند مي ديدند كه سفيد و پاك بر پا ايستاده است، حتي آبچكان از سر زلف هاي كوتاه گچي، يا از سر انحناي دو آرنج. بعد كه زهره كف مي زد، يك دفعه شير فواره را باز مي كرد.
    چرا از اين ها نمي توانست بگويد، مگر نه دل خوشي هاي كوچك او همين ها بود؟ اگر مي خواست براي دل خودش بگويد از همين چيزها مي گفت نه آنها كه گفته بود؛ براي به خارج گريخته ها يا اينها كه تنها از چيزهاي زير جلكي خوششان مي آمد. انگار كه نمك بر زخم شان بريزند، و هي خودشان براي خودشان سوز و بريز كنند.
    عشره ي مشئومه براي اميرخان اين دهه ي شصت بود، و از مرگ اشكانش يا زنش شروع شده بود. براي او چي؟ از چه سالي شروع شد؟ يك دفعه ديدي قلبش ايستاد، يا جايي تو سر، رگي يك دفعه تركيد. امير خان اول گفته است: « بابا، سرم. »
    زن پسرش شنيده. دو طرف شقيقه هايش را گرفته بود، با رنگ تاسيده و چشم هاي گشاد شده. همين بوده. جايي توي كاسه ي سر مويرگي ديگر تاب نياورده، آن هم وقتي همه اش فكر مي كرد كه: « چرا من نرفتم؟ »
    به مجلس ترحيم هر كس مي رفت مي گفت، كاري برايش نداشته؛ فقط كتي به تن مي كشيده يا پالتويي بر دوش مي انداخته و راه مي افتاده.
    عشره ي او هم شايد همين سال هاست. اين بار كسي زنگ مي زد كه نمي خواست دست از زنگ بردارد. نگاه كرد، هنوز سفيد بود، يك دسته كاغذ سفيد.
    بزنند. انار هم بود، دلخوشي آخر فروردين اش كه تا پاييز و حتي اوايل زمستان مي كشيد، به خصوص وقتي گل مي داد و انگار بر كوهي سبز اينجا و آنجا آتش كرده باشند و آدم از دور دور بايستد و ببيند و فكر كند گرد بر گرد هر يك از اين نقطه هاي سرخ يك دسته نشسته اند، همان طور كه آن سال ها گله به گله توي كوه مي نشستند، گرد بر گرد آتش، و فقط آنها – با آن چشم هاي سرخ شده از دود و آن همه فوتي كه كرده بودند – با صداي بم « مرا ببوس » را مي خواندند. دوتاشان با خانواده در رفتند و يكي هم سر پيري آنجا بود. به قول نادري، سفليس كهنه اش عود كرد.
    نه، اين طورها نمي شد. اين طور كه همه چيز با هم هجوم مي آورد. مگر يك صفحه يا چند صفحه چقدر جا داشت؟ يك جا بايست مي ماند، انگار آدم را توي سلولي بگذارند و فقط يك روزن به او بدهند؛ آن وقت مي شود همه ي جهان را از همين سوراخ يا شايد پنجره ي مشبك يا ميله دار ديد.
    بلند شد، توي راه هم مي شد فكرش را كرد، فقط پالتوش را پوشيد، دمپايي به پا، و ساك به دست. يادداشت خانم را از گيره ي بالاي پلوپز برداشت. توي راه مي ديد و مي خريد.
    بقالي خلوت بود، حجله سر خيابان بود، سياه پوش ها چهار پنج نفري مي شدند. از خيرات خرما خبري نبود. ايستاد و عكس را نگاه كرد. چه راحت مي روند، حتي از روي زمين پوشيده از مين، آزاد از تعلق، انگار كه بپرند. ريشه ها در او بود كه اين همه در خاك دويده بود،حتي تا طوس يا مثلا بگيريم تا گنجه نظامي، در سطر سطر « هفت پيكر ». گنبد سياه را هر سال درس مي داد تا همين اواخر عشره. همه سياه پوش مي شوند، اول فقط درويشي است كه مهمان شاه مي شود، بعد ذره ذره جان شاه بدان سو مي كشاندش، بدان شهر كه اين راز را در آن مي توانست بگشايد. راهي مي شود، وقتي مي رسد مي بيند همه شهر سياه پوشند. پس همه مي دانند. كس نمي گويد. با جوانمرد قصابي طرح الفت مي ريزد. خوب، همين ها بود، همين ها را مي خواند. تفسيرش مي ماند. يعني تجربه دروني بود، هر كس بايد بگذراند، و براي نظامي حتما به آن ناكجا نرسيدن، به وصل آن كه آن سوي فلك الافلاك بود. چه جاي پرييا ماهيا آفتاب، كه هرچه زيباست پرتوي از او را قالبي است جسماني.
    تابداني كه هر كه خاموش است / از چه معني چنين سيه پوش است
    به سبدي مي نشيند و به جادو بر سر ميل مي شود. بعدهم ديگر معلوم بود. نظير اين صحنه در بسياري از قصه ها هست كه مثلا به همت مرغي به دياري دور مي روند، به آن نا كجايي كه نيست، به رويا حتي.
    جلو سبزي فروشي و آخر صف ايستاد. كدام شان آن را از سر گذرانده اند؟ شوخي نمي كرد. زن ها به كنار، مثلاچادري ها سياه پوش ازل و ابد شده اند، يا حتي اين ها با آن روپوش هاي بلند، روسري به سر. يك مرد را مي شد گفت سياه پوشيده. كت و شلوارش سياه بود. اما پلوور به تن داشت، آبي. اواسط عشره مشئومه اش بود. خوب، هر روز خبري مي رسيد: كسي دوستي. گاهي حتي بهتر است از شصت به بالادر نياورد. كه متوجه شد زن جلو او روسري اش را درست كرد. يعني آن كاكل طلايي كرده را زير لبه چارقد فرو كرد. بعد به زن هاي جلوتر گفت، با سقلمه حاليشان كرد. فهميد ماشين گشت بود. تويوتا حالا ديگر ايستاده بود.
    همين طورها خراب مي شوند، امروز وديروز هم ندارد. وگر نه آن همه « نعمت رسول »، « خطاب زمين بوس » را و حتي « معراج » را چه كار با آن پادشاه كه مي رود تا درويش چرا سياه پوش است؟ با اين همه بايد بخرم. دارند مي روند، هرروز يكي، حتي بعضي از شاگردهاش، مثل صديقي كه در سي و دو سالگي سكته كرد. اصلا مي رفت يكدست كت و شلوار مشكي دوخته شده مي خريد. زشت است. و عصر، سر تا پا سياه، ميرفت به مسجد، بعد هم ... گاهي ديده بود، ديگر نمي توانند در بياورند. نه، نظامي اين را نمي خواست بگويد، گرچه به پير سالي اين منظومه را گفته بود، هفت گنبدي كه با هفت گنبد فلك برابر مي شود و نقطه اقبال از ميانه، از روبروي اين هفت با آن هفت سر بر مي زند. مرا كجا مي برند؟ نوبتش كه شد ميوه هم خريد. كاغذ سياهه خريد يك جايي بود. يادش بود. همين رنگ ها را اگر كنار هم مي چيد داد زمانه را داده بود، يا اين انحناها را كه قاب رنگ ها بودند، يا حداقل اين مضرسي لبه برگ ريحان. بعد راه افتاد. آن روز ها حتي روي پول هم مي نوشت. بايست به كتاب فروشي هم سري مي زد. گاهي مي رفت . مي دانست كه چيزي نمي خرد، ولي حداقلش اين بود كه لمس شان مي كرد، گاهي حتي مي بوئيد. تويوتا بود. باز هم ديدشان. همان چهار نفر بودند. با او چكار مي توانستند داشته باشند، وقتي كه چند سالي بود كه چيزي منتشر نكرده بود؟ كتاب هايش را ديده بود روي ميز بررس ارشاد، و بر هم گذاشته. دو تايش را هم خودش نداشت. ممنوع القلم نبود، اما بايست، خوب، كمي، سطري اينجا، چند سطري آنجا دستكاري مي كرد. نه، ديگر از او گذشته بود كه تغييراتي بدهد، آنهم در آن جوشش ها كه نمي دانست از كدام لايه خاك زير اين چشمه بر مي خاستند. حالا آن همه خوب يا بد، روي ميز بررس بود. كاش همين مجموعه را به او مي دادند. حتي عشره مشئو مه اش را هم داشتند. عطفش را ديده بود. سبز خوشرنگي بود.
    نه، به همان رنگ ها مي انديشيد، يا اصلا به اين برف كه مي باريد. چندم بود؟ 25 ديماه 61 و ساعت درست ده و نيم. تا دختر هاش برسند فقط يك ساعت و ربع يا نيم وقت داشت. در كتاب فروشي، توي قفسه به عناوين نگاه مي كرد دو تا تازه در آمده بود، نمي شناخت شان. فروشنده ديگر مي شناختش. ورق زد. باز از همين ثبت لحظه ها بود، انگار پيش از اين هيچ خبري نبوده است. همه شان هم اول بيتي از حافظ را سرلوحه كتاب مي كنند و ديگر تمام. بودند اما نه مثل رشته كه از اين به آن برسد تا برسد به او و بعد همينطور. نه، به اين سادگي ها هيچوقت نيست. اصلا معلوم نيست آن پري از كجا مي آيد، اما همين طورهاست بعدش همه اش صبوري و صبوري مي خواهد تا مبادا آدم چشم بگشايد و ببيند باز توي سبد است. از كنار او كه حالا برخاسته بود، از بس هرز رفته بود، دلگي كرده بود و نه با او كه با بدل هاش خلوت رفته بود.
    برف مي نشست، اما آب مي شد. بر سر شاخه ها و گاهي بر برگي خشك شده مي نشست. كاش مي باريد. زحمت پارو كردنش قبول. دخترها هم كمك مي كردند. بر سرش هم مي نشست. هنوز موهايش سفيد نبود، فقط شقيقه ها و تارهايي ميان موهاي صاف جلوي سر. يعني بازهم وقت داشت، فرصتي مانده بود تا باز پران پران بيايد، يا همان طور كه نظامي گفته بود؟ به خانه كه مي رسيد مي خواند. وقتي شاه به آنجا مي رسيد كه بايد، پاي پرنده را رها مي كند. خوب، معلوم است: جايي است كه نه اينجاست و نه هرجا كه هست و خواهد بود. تا غروب را ره گلگشت مي گذراند. فكر كرد تويوتا دارد همپايش مي آيد. پا تند كرد. به خاطر خواندن همان تكه بود كه اول بادي مي وزد و هرچه غبار كه هست مي برد و بعد ابري مي آيد و بر هرچه نم آبي مي زند، بعدش هم همان جا كه پريان مي آيند شمع و لاله به دست، پران پران، فرش مي گسترند و نخست بارگاه مي زنند و به همان آداب بزم شان اول چنگي بعد هم ساقي و آن پياله با هفت خط. اگر او بود، به سياق خاقاني مي گفت كه: « يك گوش ماهي از همه بيش ده مرا » به صلت سطري اينجا و كلمه اي آنجا كه گفته بود، بعد نوبت آن پريدخت است كه بيايد و بر تخت بنشيند. نه، اين ها را نمي خواست. دلش هواي آنجا را كرده بود كه پريزاد پران به سراغ نه او كه شاه سياه پوشان مي آيد، هم او كه بعد سياه پوشيد، تمام عمر، و به بزم مي خواندش.
    خوانده بود بارها، يادش هم بود، و حالا اگر فقط همان كلمات مصرع هاي اول يادش مي آمد، ديگر همه اش را از حفظ مي خواند.
    تا برسد و خريد ها را جا بدهد و خودش را به زيرزمين برساند – چه خوب بود اگر فرشته را اين طور نمي پوشاند تا حداقل يكبار هم ببيند بي هيچ رنجي سفيدپوش شده است – در مي زدند. هر كس مي خواهد باشد. تا پيدا كند و باز كند، صداهايي شنيد. از توي حياط بود، مثل فروريختن چيزهايي بود. فقط همين قدر فرصت كرد تا اينجا را بخواند كه پريدخت مي گويد:
    كه ز نامحرمان خاك پرست / مي نمايد كه شخصي اينجا هست
    خيز و بر گرد گرد اين پرگار / هر كه پيش آيدت، به پيش من آر
    كه ديد و فهميد. ديگر تا مدتي با هرچه از اين دست وداع بايست مي كرد. يا اصلا نوبت اوست. اين حرف ها را از حفظ بود، حتي با حالت سلام كردنشان، و مثلا « ببخشيد » گفتن هاشان آشنا بود. براي همين هم فكر مي كرد اين رشته، اگر هم رشته باشد، از ازل مثلا از بشار بن تخارستاني شاعر، معروف به گوشواره دار يعني كه برده كه مهدي، اميرالمومنين، خليفه ي عباسي، به تهمت زندقه و از پس تعزير بفرمود تا به باتلاق هاي بطائح بيندازند. بگير تا به فردوسي كه به گورستان مسلمانان خاكش نكردند، تا به او و بعد تا به ابد ادامه دارد، يعني اگر هم بر او مي گذشت آنچه در يكي از سريه ها مثلا بر كعب بن اشرف گذشته بود، همين طورها بايست شروع مي شد، به ناگهان مي آيند، بي خير. و منتظر ماند تا او هم سهمش را بگيرد يا بپردازد.
    گفتند، يكي: « چرا از صبح تا حالا در را باز نمي كردي؟ »
    « مگر فرقي هم مي كند؟ »
    « به تلفن هم جواب نمي دهي؟ »
    « من كه گفتم. »
    ورق زد كه پيدا كند، تا حداقل ببيند چطور اتفاق افتاد، يا چطور آن شاه هنوز سياه نپوشيده را تا كناره ي سرير بردند. مي دانست شباهتي ندارد، هيچوقت، و هر بار هم طوري است.
    يك نفر هم بيرون بود، داشت در را باز مي كرد، انگار بخواهند با ماشين تو بيايند. پس در عشره ي او با ماشين مي بردند، با تويوتاهاي ساخت ‍ژاپن. در چين سيمرغ رمزي از چه بود؟ آسمان بود؟ نه، هم جاودانگي و هم رهبانيت است و گاه حتي خود راهب. پس شاه براي همين به چين مي رود. در مينياتورها انگار از ابر دست مي شود يا از دل ابر بيرون مي آيد: گشوده بال با پرهاي دراز و باريك و رنگين بر فرق سر، هريك به رنگي، انگار كه ابري رنگ رنگ به جاي تاج داشته باشد، و هي بر انحناهاي گردن و پشت خم و راست شود تا برسد به دم.
    پرسيد، باز يكيشان: « حالا چه مي خواني؟ »
    جلد سبز خوشرنگ هفت پيكر را نشان داد.
    هم او پرسيد: « تو هم كلك مي زني؟ »
    « چه كلكي؟ »
    « همين ديگر! »
    كتاب را برداشت لبخند زد، گفت: « مي بينيد كه؟ »
    ورق زد كه مثلا همان جا را بخواند، به خاطر خودش، از دستش بيرون كشيد. ورق زد. بعد باز كرد. همان جا را باز كرد كه مداد او لايش بود. گذاشت روي ميز. با اين همه راستي راستي داشتند كتاب ها را از توي قفسه ها در مي آوردند. كارتون هم داشتند. طناب هم. در خانه را بسته بودند. تويوتا حالا حتما توي حياط بود. به پلاستيك روي فرش نگاه كرد و بعد به ساقه هاي لخت انار. به يادش مي ماند.
    گفت: « بلند شو! »
    خوبي اش اين بود كه لباس پوشيده بود. جعبه ي سيگار و كبريتش را برداشت. حالا ديگر كم مي كشيد، روزي فقط چند تا. آخرهاي دهه اش بود. يك گوني هم دست يكي شان بود.
    گفت: « لطفا توي گوني نريزيدشان، خراب مي شوند. »
    « بلند شو، ببينم. »
    از جا كندش. كجايش را گرفته بود؟ باز لبخند زد. اما مي دانست نبايد شبيه باشد. گوني بر سر او بود. نه پرزهايي كه در دهان و بيني اش رفته بود و يا بوي برنج، كه اين نحوه ي پيچيدن مي آزردش. داشتند بالا تنه اش را طناب پيچ مي كردند. چه جاي خنده! دخترها وقتي ساعت دوازده مي آمدند از جاي خالي كتاب ها مي فهميدند. زنش ديگر آشنا بود، اين سومين بارش بود. به دستور خليفه بشار را حتما در گوني كرده بودند. كعب را كه به عشوه ي برادري از قبيله به ميان تيغ و گزنه ي غازيان كشاندند. راستي مسعود سعد سلمان چند سال در مجموع قلعه هاي ناي و دهك و لهاوور بود؟ بايد برود. سهمش را مي پرداخت. شروع آن مصرع هاي نظامي چه بود، وقتي كه شاه سياه پوشان هوا بگرفت؟ طناب را دور پايش هم پيچيدند و يكي گفت: « راه بيفت. »
    شوخي مي كردند، مجبور بود تاتي تاتي برود. سرش به جايي خورد و دستش به كارتني. مي فهميد كه دارند كارتن ها را پر مي كنند. سعي كرد حداقل تا پاشنه ي در كتابخانه اش برود. بعد ديگر با آنها بود كه ضربه اي فرود آمد. مشت بود. چيزي كه دستشان نبود. خم و راست شد، شايد تنها چرخيده بود، يا افتاده بود و ميان زمين و هوا كسي گرفته بودش. با كتاب فقط مي توانستند اين طور بزنند. با كدام؟ مهم نبود. همين كه با كتاب بزنند و توي سر، جاي خوشحالي است. حتي لبخند زد و باز بوي برنج را حس كرد و پرزهاي دهانش را تف كرد. بلندش كرده بودند، از كمر، ساق پايش به پاشنه ي در شايد خورد كه سرگيجه اش را كمي تخفيف داد. بعد هم دو پايش را گرفتند. بردند و دراز به دراز انداختند كف آهني ماشين. حتما. روي صندلي خودشان مي نشستند. پشت دست به بدنه ي حتما پر از كتاب يك كارتن ساييد. كاش همين جا تمام مي شد. پاياني خوش، يك ضربه ي مغزي و ميان كتاب هايش. اما مگر در همين يك گله جا مي شد همه ي كتاب هايش را جا داد؟ بهتر نبود فقط كتاب هاي خودش را كنار مي گذاشتند، يا همه ي نسخه هاي دو سال در صحافي مانده ي اين كتاب آخرش را رويش مي ريختند و تمام. سعي كرد بخوابد، قرص هاي مسكنش هم توي جيبش بود. خوب، فرخنده كه ول كن نبود. كميته به كميته مي رفت. آن دفعه، جوان كه بود، مادر يخه ي ماموري را گرفته بود، كيسه ي كشك به دست: « مي دهي بهش يا همين كيسه ي كشك را خالي كنم روي سرت. » حالا مي خنديد، مي گفت: « يك دفعه مادر، يخه اش جر خورد. »
    گفته بود: « پوسيده بود. »
    مامور نزديك بود بزندش. كشك را آوردند. بادنجان را خواهر دو روز پيش آورده بود كه پاسبان ها قاچ قاچ كرده بودند. واقعا كشك و بادنجان علم كردند. فقط عرقش كم بود. توي بازجويي به جاي اين كشك و بادنجان خشك و خالي دو كشيده خورده بود. شايد همان مامور بود. مادر كه نمي دانست كيست. مي گفت، شيك بود. اما اين ها مثل خودش، يعني مثلا خاكي بودند، اور پوشيده. براي همين مدت ها بود اورش را نمي پوشيد، گرچه آسترش پوست بود، گرم بود و راحت. در خيابان ها مي چرخاندندش كه مثلا نفهمد كجا مي برندش. مي دانست. با او ديگر زشت بود كه گنبد سياه را آن همه درس داده بود. كاش مي ديد كه در اين خيابان ها چند حجله هست، چند ماهي از اين كربلاي نمي دانم چندم مي گذشت. ساعت حالا حتما يازده بود، شنبه 25 دي 1361. درست نشنيد كه با بي سيم چه گفتند، راديوي ماشين را روشن كرده بودند. نه، همه ي كتاب ها را نياورده بودند. شايد از مركز باز ماشين مي خواستند. چند تا تويوتا هم كم بود. سال 52 فقط متون كهنه اش پس آوردند. حالا چي؟ كارتني رويش افتاده بود.
    شنيد: « چطوري شاعر؟ »
    آن دفعه سال 52، گفته بودند: « شاعر خلق. »
    حالا بهتر بود خلقش ديگر براي سر او گشاد بود به يك جويبار نديده فكر كرد كه انگار از پشت نيزاري با ني هاي بلند در دو سو مي گذشت كه فقط گاهي حضور حتي گذر آهسته اش را از يكي دو موج ريزش مي شد ديد، بعد هم به يك دشت سبز كه نه بلكه مرغزاري بود كه گوسفند ها همين چند روز پيش چريده بودندش و حالا حتي برگچه علف هايش به يك سر انگشت هم نمي رسيد. درخت هاي هم بودند هم سرو آزاد، به كهن، كه تنه شان آنقدر قطور باشد كه از بغل يك يا چند نفر هم بيشتر باشد، فقط يك بغل قطر داشتند اما بلند بودند، آن قدر كه گرماي نسيم آن بالا ها را از خواب و بيداري نوك بلندشان مي شد حدس زد، خودش كجا بود؟ كاش بقيه اش را مي توانست در خواب ببيند، نديده بود بيدار شد. آن هم ار آن همه هياهوي بلند راديو انگار بلند گوش درست زير گوشش بود از روپوش سفيد فهميد كه بايد دكتر باشد. نه، بيمارستان نبود. سلولش بود، از كف سرد و مرطوبش فهميد. از لاي دندان كليد شده چيزي به حلقش ريخته بودند كه حالا دهانش اين همه تلخ بود، اما هنوز جايي در فرق سرش زق مي زد. سعي كرد بنشيند چشم كه گشود، دو چشم خيره را ديد، آن گوشه زانو به بغل نشسته بود: بر پتويي، چهار تا زده. دكتر يا هر كه بود، چيزي گفت. نشنيد. صداي بلندگو نمي گذاشت.
    دكتر يا هر كه بود داد زد: « حالا چطوري ؟ »
    زير لبي گفت: « خوبم. »
    تكيه كرد به ديوار و نشست. سيگاري زير لبش گذاشته شد. به خاطر ديدن رنگ شعله چشم گشود. در تاريكي سلول خوش رنگ تر مي شد. اما دو چشم سياه را ديد و چشم بست و بعد فقط چند پك زد، عميق و حركت آرام و انگار آبي آب را از پشت نيزار ديد. كساني جايي داشتند بر مرغزار آب مي پاشيدند. به مباركي قدوم او كه نبود، و فكر كرد مخصوصا چيزي داده اند تا بي هوشش كنند، اما پشنگه آب بود، و از سر پنجه دكتر بود يا هر كه بود. گفت: « خواهش مي كنم، بگذاريد بخوابم. »
    كه درد به ضرب نوك چيزي مثل چكمه تا استخوان آبگاهش رفت و باز آمد و فريادي كه صداي بلند گو را پس زد.
    « ننه من غريبم بازي در نياور... »
    بقيه اش را نشنيده مي دانست. كشيده كه خورد فقط سيگار را انداخت. با دست جستش. و به لب گذاشت.
    دو چشم خيره هنوز نگاهش مي كرد. چه دهان كوچكي داشت! به جاي ته ريش كركي انگار كه همان خط شاهدانه بر گونه داشت. كجا ديده بودش كه طرح چانه و اين دو كمان ابرو اين همه آشنا مي زد؟ جلو دو پاي دمپايي پوشيده اش يك كاسه خالي بود با يك قاشق. پس از ظهر گذشته بود. اذان را نشنيده بود. پس امروز كي تفسير مي گفت. او را با حوريان و غلامن سرشته از شير و عسل چه كار؟ سروهاش را نتوانسته بودند به غارت ببرند، نه عرب ها نه حتي غز و ترك و مغول و اين جويبار آبي زلال و موج هاي ريزش همين طور آمده بود و آمده بود از جايي حتي دورتر از آنجا كه نظامي از قراضه هاي ابومنصوري يا خداينامك قصه مي پرداخت و بعد هم مي رفت تا آن جا كه يكي ديگر باز، در آن دور دست ها آن جا كه حالا نيست، مي خواهد از تكه پاره هايي كه او نوشته بود يا خواهد نوشت چيزي بسازد. همه اش همين بود. دكتر بلند شد، حرفي زد و رفت. حالا ديگر تنها بود. نه، آن دو چشم صاحب آن نه صورت كه نقش آويخته بر سه كنج نگاهش مي كرد. اشاره كرد و لب تكان داد.
    به اين كاسه ي غذا اشاره مي كرد، يك تكه نان رويش بود و قاشق روي آن. بايست مي خورد. سرد شده بود. چيزي مثل آش بود. واقعا خورد، بعد دست كرد توي جيبش، فقط پاكت سيگارش را گذاشته بودند. هميشه چند مداد تراشيده، يك دفتر چه ي كوچك و حتي يك خود نويس توي جيب هايش بود. دسته كليد هاش هم نبود. چشم بندش بود. داشت همچنان نگاهش مي كرد. خودش را معرفي كرد، نام و نام خانوادگي.
    « مي دانم. »
    « مي شناسي؟ »
    « خيلي وقت است. »
    بعد گفت: « من هم سرمدم، همين سرمد خالي. »
    مي خواست بپرسد شعري هم از من خوانده اي؟ رويش نشد.
    آن روزها گاهي مي شنيد كه دانشجويي را به خاطر كتابي يا حتي شعري از او گرفته بودند. 52 اول شاگردش را گرفتند بعد هم آمدند سراغ خودش.
    پرسيد: « كبريت داري؟ »
    بيشتر به اشاره فهماند تا به لفظ بگويد. كه صداي تقه اي شنيد و دريچه را ديد كه قاب دهاني بود، حفره اي در انبوهي مو. فحش مي داد، نه به او كه به سرمد. بعد هم در باز شد. چكمه ها را ديد و بعد تيپايي كه معلوم نبود به قلم پا خورد يا جايي ديگر:
    « فقط يك بار ديگر بشنوم يا ببينم، آن وقت مي بيني! »
    و به او هم گفت: « تو هم خفه شو، حرف زدن توي سلول قدغن است. اينجا هتل نيست. فهميدي؟ »
    نه نزد. سر بلند كرد. كجا ديده بودش؟ جزو گروه حمل او كه نبود. شايد هم چون همه شبيه اند آشنا مي زنند. از كجا مي فهمند كه كي كي است، وقتي همديگر را صدا مي زنند. از كجا مي فهمند كه كي كي است، وقتي همديگر را صدا مي زنند؟ لباس ها درست. بعضي اسمي بر جيب لباس رسمي شان دارند. اين يكي نداشت. گفت: « مي بخشيد آقا، كبريت مي خواستم. »
    « برادر! » چنان از ته ي گلو گفت كه فكر كرد بعد به خس خس مي افتاد.
    گفت: « ببخشيد برادر، متوجه نشدم. اگر ممكن است ... »
    و يك نخ سيگار از توي جيبش در آورد. سيگار را به ضربه دست انداخت و پا رويش كشيد: « بلند شو ببينم، كي اجازه داده سيگار داشته باشي؟ »
    بلند شد. نمي شد دست به ديوار گرفت. انگار به پهناي دست و به همان سردي كه تا حالا پشتش را يخ مي زد آبي از نسوج ديوار مي گذشت.
    كسي از در يا شايد دريچه گفت: « حالا ولش كن، بعد خدمتش مي رسيم. »
    نشست. مهم نبود. چه خوب كه ديگر آنقدر ها گرفتارش نبود. آماده بايست بود. از آغاز دهه اش، همان سالها همين فكر را مي كرد، اما نبود. شايد از بس به ديگران فكر كرده بود، به آنها كه مي رفتند شكنجه مي شدند، بعد غرامت به ويراني تن برخاست. براي همين گرفتار شد، دستي دستي و از شرم با كلام تاوان شب زنده داري ها را مي داد. شعرهاي اجازه نگرفت و بعد در آمد، مخفي و دست به دست شد. آن وقت آمدند سر وقتش. وقتي بازجو مي خواند، خود مي ديد كه شعر نيست. حالا هم نبودند. حالا گزيده اين سالها را با « عشره مشئومه » منتشر كرده بودند، كه بيشتر دهه خودش بود.
    حالا يعني دهه اش گذشته بود؟
    شنيده: « من كبريت دارم. اگر باز سيگار داري روشنش مي كنم. اما به شرطي كه اول من بكشم. »
    سرمد بود، سر به زير انداخته حرف مي زد. حتي وقتي سر بلند كرد نديد كه دهان انگار نقطه تكان بخورد. بايست او هم ياد مي گرفت. مورس را در 52 ياد گرفته بود ، اما حالا، يعني تا حالايي كه نشسته بود نشنيده بود كه كسي به ديوار چيزي بكوبد.
    يك سيگار از جعبه در آورد و دراز كرد. يك نصفه پوست كبريت در آورد، و يك نخ، نصف يك كبريت. نشانش داد. گفت: « مي بيني؟ متخصص شده ايم. »
    شنيده بود كه كبريت ها را نصف مي كنند، به سيگاري ها روزي دو بار سيگار مي بخشند. البته به آن ها كه بازجويي شان تمام شده است. و حالا منتظر صدور حكم اند: ده پانزده سال و بيشتر اعدام، دسته دسته. نه از او گذشته بود كه اعدامش كنند. همان يك شاعر كه اعدام كرده بودند براي هفت پشت شان بس بود. براي همين جعبه سيگارش را جا گذاشته بودند و برادر نگهبان نزده بود ...، آن طور كه سرمد را زد.
    سرمد مي كشيد. گفت: « دو تا برادر پاسدار را كشته ام. يك سال و سه روز است اينجا هستم، اين ها مي گويند، خوب دروغ هم نيست. »
    باز پك زد :« تو را براي چي آورده اند؟ »
    نگاهش كرد. چطور تا حالا مانده بود؟ خوب، صورتش، كرك داشت، فقط هجده نوزده ساله بود. اما باهوش مي زد. جايي انگار روي صورتش مي پريد. يك دفعه فهميد كه عينكش را نداده اند. جيب هايش را هم گشت. فقط براي خواندن مي زد.
    سيگار داشت به نصفه مي رسيد. از قد زدن سرمد فهميد: با اشاره داشت از سر فيلتر تا آنجا را كه دود مي كرد اندازه مي گرفت. گفت: « دو تا پك ديگر جا دارم، نگفتي؟ »
    « براي عشره مشئو مه »
    « چي؟ »
    توضيح داد. سرمد سيگار را در كونه مشتش پنهان مي كرد و از ميان سر انگشت هاي غنچه كرده پك ميزد و بعد به بالا رو به آن پنجره مشبك بالاي سرش فوت مي كرد. لوله مي شد، اما نه آنقدر كه ديده شود. شايد حالا برف همه جا را پوشانده باشد و فرخنده دارد از كميته نمي دانست چندم بيرون مي آيد كه برود كميته ديگر.
    « بخوان يكيش را. »
    « يادم كه نيست. »
    سيگار را دراز كرد. گفت: « به من نگاه كن، چشمك كه زدم خاموشش كن. »
    واقعا مي چسبد. 52 توي آن چهار ديواري رفقا جيره بندي كردند، فقط اول گذاشتند روزي بيست تايش را بكشند، تا يك هفته بعد كم كردند. مي گفتند به كمون ضرر مي زني. كمون بيشتر از پول اداره مي شد. آنها ملاقاتي نداشتند. راضي شد. بخصوص كه در روزها و شب هايي كه به عمارت تن از آن همه خرابي مي گذشت، رعايتش را كرده بودند. اما كار او از شب دوم شروع شد. وقتي چاي شان را مي خوردند، هر پنج نفر ساكت نشستند. سر به زير. توي هر بند فقط دو نفر بودند، اما موقع شام يا ناهار اجازه داشتند توي يك سلول جمع شوند، شب ها، و تا خاموشي دور هم بودند. داشت جرعه جرعه چاي مي خورد. هنوز سيگارش جيره بندي نشده بود. سيگار دومي اش بود كه جهانگير گفت: « يك چيزي بخوان! چرا منتظري؟ »
    پرسيد:« چي؟ »
    « شعر ديگر. »
    و دست دراز كرد و در را كمي باز كرد. سرد بود. برف نمي آمد. اما ديده بود حوض توي حياط كوچك يخ بسته است. جيره نفت شان آنقدر كه فقط مي توانستد غذاشان را گرم كنند و بعد علاالدين را مي برند بيرون و خاموش مي كردند شب قبل آنها حرف زده بودند، در و بي در. هنوز زير بازجويي بودند جهانگير گفت كه به اتهام حمل اسلحه توي كوه گرفته اندش. مي گفت، بهش بسته اند، دعواي عشيره اي بوده. فقط يكيشان نماز مي خواند و روزها توي سلولش تمرين خط مي كرد. و روزها توي سلولش تمرين خط مي كرد. چي بود اسمش؟
    پس منتظر او بودند. از كدام شعر نيما شروع كرد كه همه سطور يادش نيامد؟ « زن هرجايي » را چند شب بعد خواند. بهرامي چه نگاهي به او كرد! داشت جورابي را نخ نخ گلوله مي كرد. سربلند كرد و نگاهش كرد. بعد ها شنيد كه توي راه از آنجا كه گرفته بودندش تا زير زمين كميته تمام سيبيلش را تار به تار كنده بودند. باز از اول شروع كرد:
    در فرو بند كه با من ديگر
    هوسي نيست به ديداركسي
    يادش بود حدودا كه چه گفته است. خواند و خواند. گفت: « خوب، اينجا - وسط هاي شعر - چند سطري يادم نيست. » اما توضيح نمي توانست بدهد كه چه گفته است يا مي گويد. چايش را جرعه جرعه مي خورد. و بند به بند مي خواند. وقتي تمام شد ، به چايش پرداخت، شايد هم سيگاري ديگر روشن كرد. بهرامي گفت: « خوب؟ »
    حتما به سكنات چهره تعجبش را رسانده بود كه بهرامي گفت: « باز هم بخوان! »
    ليوانش را دراز كرد. بهرامي گلوله نخ و جوراب تا به پاشنه رسيده را رها كرد و چاي ريخت، فقط براي او. گفت: « مي بخشي، اول چايت را بخور بعد شعر بخوان. »
    مگر نه مراسمش بود؟ اول تا خطي از پياله به هر كس از آن تلخ مي پيمودند، و بعد همين طور ساقي دور مي زد و دور مي زد. گيرم يك گوش ماهي بيشترك به شاعر و شايد هم به راويش مي دادند و آن وقت همين طور كه بيت به بيت راوي يا شايد قوال مي خواند، ساقي دور مي زد و هر بيت به آخر دور قاف مي رسيد. و باز ساقي دور مي زد تا راوي ... و باز يك گوش ماهي بيشتر به شاعر مي دادند. چه گرفتاري شده بود! سيگار را ناچار خاموش كرد و چاي را تلخ چند جرعه نو شيد. و چيزي خواند باز از نيما. بالاخره هم به بحث كشيد، همان حكم هميشگي آينه واقعيت بودن هنر و بدهكاري شاعر به مردم فكر كرد او را چرا آورده اند؟ پس بايست مي رفت، بيرونش مي كردند. اما مگر مي شد كنار سياحتگر يا اين نادري يا هر كدام نشست؟ حالا هم همين طور ها بود. نمي خواست. اين سكه دو رويه ذله اش كرده بود. شاعر اين عصر او نبود. اما مگر كي بوده است؟ شايد اين سرمد مي توانست طوري سر كند. پرسيد: « چند سالت است؟ »
    شنيد « آهسته حرف بزن! »
    لب بسته هنوز نمي توانست. شنيد:« نوزده سالم است، با هجيده سال، اما چرا دروغ بگويم؟ من هزار و نوزده سال و سه روزم است.»
    يعني در اين يك سال و اندي الفي بر گذشته بود، همان كه مي گفتند: « به هر الفي الف قدي بر آيد »؟ و اين يك الف بچه همان الف قد بود، هم چنان دو زانو و سر به زير با پيراهن آبي خط دار نخ نما و اين كتي بر سر شانه راست وصله داشت، موي سر تراشيده، آن هم اين طور بلند و كوتاه؟
    وقتي خواست سيگار را خاموش كند، شنيد: « بدهش به من! »
    ديگر نگاه نكرد كه ته سيگار تا كجا كشيده شد، سر به زير پرسيد: « براي دستشويي چكار بايد كرد؟ »
    « خودشان مي آيند، صبح و ظهر و شب، فقط. براي ظهر ما رفته ايم. اما تو مي تواني بگويي مي خواهي وضو بگيري.»
    « من نماز نمي خوانم. »
    « نمي خواني؟‌ »
    سيگار را از لب غنچه كردهاش كند، چشم ها چه برقي مي زد، در شعر به تيغ آبديده اش بايستي تشبيه مي كرد. ته سيگار به فيلتر رسيده و هنوز دود مي كرد. ته سيگار به فيلتر رسيده و هنوز دود مي كرد: « چپي؟ »
    « مقصودت چيست؟ »
    « پرسيدم به خدا اعتقاد داري؟ »
    « اين حرف ها چيست؟ »
    « پرسيدم به خدا اعتقاد داري يا نه. فقط يك كلمه بگو. »
    در آن صداي آهسته بي آهنگ و يك نواخت نفرت هم بود كه بيشتر به دليل وقفه هاي بي دليل ميان كلمات بود .
    « ببين ... »
    « ببين ندارد. جواب من را بده! »
    حالا نگاهش مي كرد. دريچه باز شد: « خفه مي شويد يا نه؟ »
    يكي ديگر بود، رو به جايي توي راهرو داد زد: « برادر، اين دو تا مدام حرف مي زنند. »
    باز شنيد: « نترس بگو، من بايد بدانم. »
    بايزيد بود يا رابعه كه محمد را گفته بود عشق حقم چنان فرو گرفته است كه به تو يا هر غيري نمي توانم پرداخت؟ او چنين ادعايي نداشت كه اين كلمه ها، اين سطوري كه بلند و كوتاهي اش به دست او بود و جاي قافيه ها و حتي نوع تركيب ها چنان تخته بندش كرده اند كه به غير نمي تواند پرداخت. اما خوب، اين پري كه گاهي آمده بود دربندي يا حتي كلمه اي مجالي براي هر چير غير نگذاشته بود.
    با كليدي انگار به در زدند: « چشم هاتان را ببنديد. »
    ديد كه سرمد رو به ديوار ايستاده است دارد مي زند. از او پارچه اي دو لايه بود با يك كش. چشم بند سرمد سياه بود. از پوتين ها فهميد دو تا هستند. سومي بعد آمد. كفش پايش بود با شلوار معمولي. رو به ديوار، سرمد سلام كرد، چقدر خوب مي توانستند درست روي استخوان ساق پا بزنند. با نوك كفش نبود. پيچيد.
    « بلند شو! »
    دست به ديوار يا شايد به زمين يا به جايي و شايد كسي بلند شد، يكي گفت: « اين را بياريدش، تو هم بنشين! »
    مي دانست كه بازجويي مي برندش. اما نه آنطور كه فكر مي كرد. از راهرو هايي كه مي گذشت پاهايش به آدمهايي خورد، خوابيده يا نشسته؛ ناله هايي هم مي شنيد و حتي آن كه مي بردش پا و گاهي دستي تكان مي داد، طوري كه او لنگر مي خورد. يك بار هم افتاد كه دو دست آدمي خفته بر زمين نگهش داشت. با آداب بازجويي شان هم آشنا نبود. در كدام رساله شان بود كه نديده بود؟ موقع نوشتن بايد پشت به بازجو مي كرد و يك بار هم كه به بهانه ي پرسشي رو برگرداند ديد كه فقط دو چشم سوراخ يك كيسه نگاهش مي كند و آن حرف ها هم از سوراخي به جاي دهان مي آمده است. قبا داشت، مطمئن بود. همان جا بود كه حكم تعزير دادند، اما به بهانه ي دروغ او بود كه نوشته بود مرادش از عشره ي مشئومه دهه ي خودش بوده است. نشمرد. همان جا مي زدند. كنار همان دالان بي انتها و غرقه در آدم هاي خفته و نيم خفته و نشسته و گاه نالان. نشسته و به پشت زدند. نديد كدام مي زد. و كدام مي شمرد. مگر مهم بود؟ همان دستي بود كه كتاب سوزان را حكم فرموده بود يا همان دهان كه قتل همه ي مردان قبيله ي بني قريظه را حلال كرده و زنان و كودكانشان را برده كرد. فقط همان دو سه ضربه ي اول كافي بود تا دهان به فرياد بگشايد. از حد تحملش بيرون بود. از پايين چشم بند زير شلوار راه راه به پايي را ديد كه قرآني به دست داشت. مي گفت: « ثواب هر ضربه از نماز و روزه بيشتر است. » آنجا، 52 يا حتي چهل و يك، دهانش را مي گرفتند، اما اين جا آزاد بود كه هرچه مي خواهد فرياد بكشد. حتما كلاهك صدا خفه كن كه صدا را به درون گوش و حتي حلقوم بر مي گرداند به دردشان نمي خورد. با چيزي مثل كمربند چرمي مي زدند. و محكم نه آنگونه كه گفته بودند كه كتابي زير بغلش باشد و در زدن نيفتد. شايد بي هوش شد كه نتوانست شمارش را دنبال كند. وقتي باز راه راه پاچه ي زير شلواري را ديد، پشت به بازجو نشانده بودندش، خودكار به دست.
    شنيد: « وقتي بر مي گردي، يادت باشد، چشم بندت را درست مي كني. فهميدي؟ »
    بله، اين را به هر الفي شنيده بود.
    باز همان كاغذ تازه بود، با اين اولين سوال:
    س: چه ديني داري؟
    برگشته بود كه بپرسد مگر نگفته ايد تفتيش عقايد ممنوع است و حالا جوابش را گرفته بود. براي حفظ بيضه ي اسلام هر حكمي روا بود مي دانست. « ولايت فقيه » را همان سال چهل و چند خوانده بود، اما باورش نشده بود. نوشت:
    ج: من شاعرم.
    و خودكار را گذاشت، يك جايي بايست در برابر اين رگه ي دردي مي ايستاد كه از اعماق شروع مي شد – اگر بشود اسمش را مدينه ي تن گذاشت و يك سرش به اقصاي سمرقند گندمند مي رسيد و اين سرش به ناكجا. او هم تباري داشت، سلسله در سلسله، سلف در سلف و رشته گرچه اغلب يكي بود اما گاهي هم مثل تسمه اي دو تار بود به دو رنگ كه به هم مي پيچيدند.
    وقتي بر مي گشت چشم بسته و از ميان پاها و گاه پا نهاده بر راني تصميم گرفت به سرمد هم همين را بگويد. اما چشم بند را كه گشودند فهميد حالا ديگر چهار نفرند و هر چهار مثل سرمد نشسته بودند؛ دو در سه كنج بالا و يكي هم روبروي آنجا كه انگار جاي او بود. هم او گرفتش وقتي نشست تا درد را در دايره ي تن خودش بپيچاند و يا شايد خفه كند بر دو زانو خم شد. همان روبرويي بود كه گفت: « خشك بشود بدتر است، سعي كن تكان بخوري و با دستت هم دست بكش. »
    سرمد گفت: « تو را خدا حرف نزنيم. همين حرف زدن بود كه اين بلا را سر اين پيرمرد آوردند. »
    خم و راست شد. دست نمي توانست بكشد. پس اينجا ديگر از شعر خواني خبري نبود، يا مثل آن بلايي كه بعد به سرش آمد كه مجبورش كردند، آن هم با جيره ي روزي فقط سه سيگار، هر شب يكي و گاهي حتي چند داستان تعريف كند. بهرامي بحث هم مي كرد، همه شان هم همين طورها شروع مي كنند: « البته من در اين مورد تخصصي ندارم، اما فكر نمي كني كه شعر يا داستان بايد ... »
    تا يك شب گفت: « من نمي توانم بدون جرعه جرعه خوردن اين چاي يا مثلا يكي دو پك سيگار تمركز پيدا كنم. »
    يكي بر جيره اش افزودند، حتي مي گذاشتند عصرها دور حياط كوچك، دور آن باغچه ي مربع وسط تنها قدم بزند. ديگر آداب زندگي شان شده بود. او راه مي رفت و راه مي رفت و هي فكر مي كرد از كي بگويد و چه و يادداشت مي كرد، اغلب چند كلمه تا خلاصه يادش بماند و آنها هريك جايي بودند. اسلامي – بگيريم اسلامي بود – خط مي نوشت و نهج البلاغه مي خواند. بهرامي طناب مي زد. جهانگير هم يك كاري مي كرد. گاهي، رخت مي شست و يكي ديگر كه نوبتش بود توي سلولش مي ماند تا كتاب پنهان كرده را بخواند. آخرش هم نفهميد كجاي سلول پنهان مي كردند، وقتي هر هفته براي تفتيش مي آمدند. براي او هم وقت تعيين كردند كه بخواند.
    باز بر خود خم شد. يكي گفت: « بد جوري زده اند؟ »
    بعد هم اسمش را گفت. يادش نماند.
    سرمد گفت: « حرف مي زديم. »
    و باز يكي ديگر، و اين طور شناخت شان. وقت غذا خوردن يا توي صفي كه براي دستشويي مي رفتند و گاهي وضو، فهميد هر كدام چه كاره است. چرا به او مي گفتند:
    « من هيچ كس را نگفتم، نمي گويم، مي گويند اگر توبه نامه را امضا كني آزادت مي كنيم. دروغ مي گويند، بعد مي رسد به اين كه خوب اگر توبه كرده اي ياالله بگو، بعد حتي ... مي داني بعضي حالا شده اند يك پا بازجو، مثل رفيق خودم. اصلا او دارد سين جيم مي كند. »
    يا باز ... چقدر بود، چقدر هست؟ شب، انگار او هم بود كه يك سوزن به او داد و گفت: « با اين مي تواني شعرهايت را روي هرچه دستت آمد بنويسي. »
    « كاغذ ندارم. »
    « پيدا مي شود، همان جعبه ي سيگارت. »
    سه تايي بر يك دنده دراز كشيده بودند و يكي ايستاده بود، يا چمباتمه زده بود تا نوبت خوابيدنش برسد. سرمد گفت: « تو را به خدا حرف نزنيد. »
    وقتي نوبتش رسيد كه چمباتمه زده بر سر آنها بنشيدند، يكي گفت: « شعري چيزي يادت هست؟ »
    گفت: « خواهش مي كنم، ول كن بگير بخواب. »
    « من فردا يا پس فردا اعدام مي شوم. حكم ابلاغ شده. »
    سر نهاده بر زانو از دور ترين شعري كه بدين زبان گفته بودند خواند. همين طوري:
    شاد زي با سياه چشمان شاد / كه جهان نيست جر فسانه و باد
    ز آمده تنگدل نبايد بود / وز گذشته نكرد بايد ياد
    تا آنجا كه:
    باد و ابر است اين جهان افسوس / باده پيش آر هرچه بادا باد
    سرمد غريد: « بگذار بخوابيم. »
    يكي ديگر گفت: « ما كه وقتش را نداشتيم. »
    گفت: « جاي سيه چشمان هر چيزي مي شود گذاشت. سيه چشم شايد حزب يا سازمان تان بوده. »
    سرمد پرسيد: « مال تو چي؟ »
    گفت: « من شاعرم، همين. »
    باز همان اولي - اسمش چي بود؟ - گفت: « يك بار ديگر بخوان. اسمش چي بود؟ »
    گفت: « غزل. »
    « همين را بخوان. »
    خواند.
    يكي گفت: « يعني مي گويي ما وقتي به رديف مان مي كنند مي توانيم اين را بخوانيم؟ »
    انگار كه از حلقوم بهرامي سخن مي گفت: « اين شاعر ها و داستان نويس ها فقط حرف مي زنند. تو را نمي گويم. من يكي كه اول با همين چيز ها افتادم توي اين خط. پشيمان نيستم. ولي بعد فهميدم اين ها فقط وسيله است براي رسيدن به آرمان مان. »
    گفته بود: « چه آرماني؟ »
    با تعجب نگاهش مي كرد. بعد ها ده سال بهش دادند و بهمن ماه 57 باز هم ديدش، زير اورش انگار اسلحه داشت. مي گفت: « حالا چه مي گويي؟ كتاب هايت كه خوب فروش مي روند. »
    پشت جلد سفيد زده بودند و ورق زر رو به برادران مي ايستند فرياد بزنند ... نه. گفت: « مي داني، گاهي بايد انتخاب كرد. »
    حتما سرمد گفت: « انتخاب؟ »
    يكي به پايش زد، همان كه سوزن بهش داده بود، حتي وقتي از دستشويي بر مي گشت، وضو گرفته، يك كاغذ چهار تا شده به اندازه كف دست توي جيبش انداخته بود. فقط يك بار غزل خواند و گفت: « بخوابيد. »
    نوبتش كه شد سرمد بلند شد و جاي او نشست و او توي خواب همه اش همان چمنزار بي انتها پر از سرو را ديد كه حضور باد را از حركت دور و بلند سروها ميشد حدس زد. و او جايي نبود. مي دانست حتي نيستش. با لگد برادري بيدار شد:
    « نماز كه نمي خواني، دستشويي هم نمي خواهي بروي؟ »
    بعد هم بازجويي بود، وقتي برگشت و چشم بندش را باز كرد كسي نبود، حتي سرمد. صداي اذان مغرب مي آمد. چرا نشنيده بود، مگر شايع نشده كه همين پشت و پناه ها حتي پشت بند ها كار را تمام مي كنند؟ شام نان بود و يك تكه پنير، سهم دو نفر . توي همان كاسه شان هم چاي ريخته بودند. شسته بودش. آداب شان همين چيز ها بود. حسرت استكان گرم را حتي به دل شان مي گذاشتند. مگر نه آزادگان را همين طورها موالي كرده بودند؟ پس يكي بر مي گشت، سرمد حتما. سه سيگار هم سهم او بود. از كبريت كه پرسيد گفتند: « فقط يك برادر دارد، وقتي آمد بهش مي گوييم. » توي بازجويي سيگار اولش را روشن كرده بود، همان حاج آقا بود. اين بار مي خواست معني شعر ها را بفهمد. غزلي هم بود كه از او نبود و مي خواستند بدانند كه مثلا سرو شكسته يا باغ از او نبود و مي خواسنتد بدانند كه مثلا سرو شكسته يا باغ ديده غارت يعني چه؟ اين بار چشم بسته رو به كسي نشسته بود كه حتما كيسه اي بر صورت داشت. انگشتر عقيق به انگشت كوچكش بود. آستين قبا بود. چرا بدانند؟ شنيده بود كه بعضي از نويسندگان و حتي شاعران به قم مي روند تا درس شان بدهند. او را كجا مي برند، كه پري اش حالا فرشته اي گچي بود، گوني پيچ شده و پلاستيك بر سر. گفت:
    « اگر همكاري نكني به حكم شرع مجبوريم تعزيرت بكنيم. »
    آن روز خبري نبود. سومين روز بود كه باز تعزير شد، اين بار خوابيده بر تختي با دست و پاي بسته بر ميله هاي دو سر و بر كف پا و ساق پاها. سرمد مجبورش كرد دراز بكشد و آن وقت بر ماهيچه هايش پا كوبيد و بعد پاهايش را دست ماليد، حتي زير بالش را گرفت تا دور سلول راه برود، يا پا بزند. از ديدن سرمد خوشحال شده بود، نمي دانست آنهاي ديگر كجايند. « شايد رفته اند بند عمومي. » بعد فردا انگار چهار نفر به آنها اضافه شدند. سرمد از قبل به آنها گفته بود كه كيست. دو تا شان برادر بودند، نه دو قلو ، اما شبيه بودند. يكباره نفهميد چرا پريدند و همديگر را بغل كردند. گريه مي كردند و چيز هايي مي گفتند به زمزمه. فقط فهميد دارند از هم عذر خواهي مي كنند. يكي خوابيد و يكي ديگر بالاي سرش نشست. بعد هيچ كدام حاضر نشدند بخوابند. تمام شب، در دو كنج، بر سر آنها نشستند.
    شنيد: « خيلي دردت آمد؟ »
    « مهم نيست داداش. »
    سرمد گفت: « مي گذاريد بخوابيم يا نه؟ »
    بلند مي گفت. سه شب ماندند. شعرهايي هم مي خواند. حتي داستاني تعريف كرد، از شاهنامه و گاهي بيتي ياد آمده را چاشني مي كرد. ديگر مي توانست لب بسته سخن بگويد. بعد نشسته خوابش برد. حتي وقتي بيدار شد و ديد هنوز هستند، دراز به دراز، مزاحم شان نشد. بعد تمام روز زير يك پتوي انداخته بر پاهاي چرك كرده كنار هم نشستند. غروب بلند شدند و گوش بر ديوار گذاشتند. مي شمردند. او هم شنيد. همان بيرون شنيده بود، انگار كاميوني بار آهنش را خالي مي كرد. دور بود. بعد هم شمردند. گفتند: « بيست و سه نفر. » سرمد نبود. گاهي با اذان مي بردندش، وقتي مي آمد دست و رو شسته بود و گاهي حتي خيس.
    ديكر مي دانست كه گرداب آداب اين ها افتاده است. يكي زير شلوار يكي زير پيراهنش را به او داد، و يكي پلوورش را. به پيراهنش اشاره كرد: « با همين هم مي شود رفت. »
    از هر چه به يادش مي آمد مي خواست. پيش از آنكه سرمد پيدايش بشود. اگر بازجويي نداشت كلمات آغازين ابيات يا سطور را بر كاغذ سوزن مي زد، و بعد مي خواند. سرمد هر بار براي او مي ماند، با آن دو چشم سياه و ابروهاي پيوسته كماني و خط بر رخسار، با آن چال زنخدان. موقع هواخوري هم، هفته اي بيست دقيقه، پشت او بود. حرف نمي زد. ديگر مي شناختمش. دسته چندم بود كه قصه گنبد سياه را مي گفت؟ باز پاييز شده بود. بهار را اصلا نديده بود.از هوا مي فهميد كه آمده است. و از جايي دور گاهي بوي علفي مي آورد و بالشش كرد. بعد انگار پاييز آمد و باز هر به چند روزي سه يا چهار و حتي پنج نفر مي آمدند. اين دسته ديگر آش و لاش بودند، همه از يك گروه. حرفي نمي زدند. دو تايشان پيراهن سياه تن شان بود. وقتي صبح سرمد به يكي شان گفت: « فلاني (اسمش را مي دانست)، پيراهنت را مي دهي به من؟ » يادش آمد. سر شام وقتي كاسه شان را از آب و چند دانه حبوبات و چيزي مثل گوشت پر كردند و آنها نشستند، تكيه زده به ديوار داستان را شروع كرد. شروع بعضي بيت ها را با سوزن روي كاغذ هايي زده بود و حتي كناره سفيد يك تكه روزنامه. يكي حتي يك برگه باز جويي برايش آورده بود. گفت: « هر طور مي خواهد بشود، من ديگر مي دانم فردا يا پس فردا شما ها را مي برند ... مي دانيد، اما من مي خواهم يكي از قصه هاي هفت پيكر نظامي را برايتان بگوييم. » و خواند:
    ملكي بود كا مكار و بزرگ / ايمني داده ميش را با گرگ
    رنجها ديده، باز كوشيده / و ز تظلم سياه پوشيده
    و بعد به نثر از ماجراي درويش سر تا سياه گفت و شاه سياه پوشان تاج تخت را رها كرد تا به شهري در چين برود و ببيند كه چرا درويش سياه پوش بوده است. بعد هم از مردمان آنجا گفت كه همه سر تا پا سياه پوش بودند. اما راز را با او نمي گفتند. تا آنجا كه جوان مرد قصابي را به دوستي گرفت و او بالاخره به ويرانه اش برد. چون شاه به سبد نشست، خواند:
    چون تنم در نوا بگرفت / سبدم مرغ شد، هوا بگرفت
    به طلسمي كه بود چنبر ساز / بر كشيدم به چرخ چنبر باز
    شاه بر سر ميل رسيد و بعد به كمك پرنده به آنجا ميرود كه او هم به خواب هاش مي رفت، بخصوص خواب هاي اين چند ماهرش كه مدام ديده بود. بعد از آمدن پريان گفت، مشعله و لاله و شمع به دست.
    چون شب آرايش دگرگون ساخت / كحلي اندوخت قرمزي انداخت
    بادي آمد ز ره فشاند غبار / بادي آسوده تر ز باد بهار
    ابري آمد چو ابر نيساني / كرد بر سبزه ها در افشاني
    راه چون رفته گشت و نم زده / همه راه از بتان چو بتكده شد
    بالاخره هم نه پري كه آفتاب گفت كه آمد و آمد تا بر سرير تخت قرار گرفت و بعد از آداب باده خواري هاشان
    راح و ريحان، نقل و نقال كه بوده است و اين كه هر خط پياله به چه رمزي است، تا وقتي كه او را آن آفتاب روي به تخت مي خواند. يا سر به زير افكنده گوش مي دادند. آيا بايست از آن بوسه بازي ها هم مي گفت، به زلف انگار كمند اما سياه آويختن؛ يا به چال چانه در افتادن؟ وقتي گفت كه آفتاب روي
    گفت امشب به بوسه قانع باش / بيش از اين رنگ آسمان مخراش
    و او را حوالت به ماهرويي داد تا آتشش را از جوشش بنشاند، سرمد به صدا در آمد: « اين مزخرفات چيست؟ ما كه براي اين چيز ها به اينجا نيفتاده ايم؟ »
    حتي وقتي ديگران موافقت شان را اعلام كردند، نگذاشت. داد مي زد. بالاخره هم رفت و به در زد و به برادر نگهبان شكايت كرد، مي گفت: « ما جوانيم، آرزو داشته ايم، هيچوقت دست مان حتي به دست دختري نخورده است. اين بابا، با قصه هاي جنسي اش نمي گذارد راحت باشيم. » يك ماه يا بيشتر سلول تاريك نصيبش شد. سرمد نگفته بود كه چه قصه اي گفته است. داد مي زد: « اگر اين امشب اينجا بخوابد خودم خفه اش مي كنم. »
    مشت و لگد و يا دشنام ها مهم نبود. نمي فهميد كه سرمد ديگر چرا. تجربه اين يكي را هم از سر گذرانده بود، ده پانزده روز به سال 52. فقط بايست برنامه تنظيم كرد. بعد از صبحانه قدم زدن بود، اما بر اين هشت (8) تا سر گيجه نگيرد. بعد مثلا چرت قيلوله بود و اگر آفتابي بود، بازي شعاع نور را نگاه مي كرد. ناهار را طول مي داد و باز قدم زدن و سرودن، هر چه. چند تا از آنچه هنوز داشت تاوان شان را مي پرداخت حاصل همان قدم زدن ها بود. به يادش ماند و وقتي به عمومي رفت چند تايي حاضر شدند حفظ كنند. بد نبود. اما حالا مجبور بود بنشيند از صبح تا غروب كه بعد از اذان كاميوني همين نزديكي ها بار آهنش را خالي كند، بعد او مي توانست تك تيرها را بشمارد. گاهي حتي شعارهايشان را مي شنيد. انگار دخترها را اينجا پشت سلول او تير باران مي كردند. يك روز عصر شنيد : « من فقط مي خواهم مامانم را ببينم. »
  4. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    213
    محل سکونت:
    Tehran
    شاه سياه پوشان - منسوب به هوشنگ گلشيري - قسمت دوم

    --------------------------------------------------------------------------------

    مگر چند سالش بود؟ نكند به جاي آن پري در اين آخر دهه بايد غولي لفج و لب جنبان به سراغش بيايد؟ و شب همه شب ديوها به گردش مي رقصيدند، مشعله بركف ، سنج زنان، با آن پاچين هاي رنگين كوتاه.
    چرا با او اين كار را كرده بودند، كه مثلا از طريق شاعري اين شئامت جاودانه شود؟ مگر مي شد؟ سوزنش را هم سرمد لو داده بود و كاغذها را هم و حالا فقط يك جفت دمپايي داشت و همان پولوور و همان شلوار خودش كه زانويش ديگر جا انداخته بود. كفش را حتي نداند. بايست مي شمرد، بايست تركيب مي ساخت تا استفراغ نكند. كدام برگه را بايست امضاء مي كرد، يا از كدام كار كرده توبه؟ يا از كدام استعاره بايست استغفار مي خواست؟ قدم زدن را براي بعد ظهر مي گذاشت. وقتي كه انگار برادر نگهبان كاري نداشت كه حتما تنها بايد يك گوشه بنشيند. مسعود سعد سلمان به زندان از روزن گنبد ستاره ها را مي ديده است و به تعليم بهرامي نجوم مي آموخته است. اما گاه با نگهبان خوكي كريه روي، حتي طرح الفت مي ريخته. با اينها چه مي شود كرد؟ به خيال بازي، لكه هاي روي ديوارها و سقف را نقش خيال مي كرد و يك يا دو روز بعد ديد، ناگهان، كه ريشه گليم آن گوشه دلقكي است با ريش دو فاق، كلاه بوقي بر سر. به او مي خنديد. فقط از يك زاويه دلقك بود، اما هم چنان در ذهن او مي ماند، مانده بود. حالا اين صداي انگار رگبار و بعد انگار تك تير و بعد انگار آبي كه با فشار بريزند ملازم با غروب هاش بود.
    اين بار چند روز بعد، خوبي اش اين شد كه بعد از صبحانه از سر نوع بازجويي هايش شروع شد، حالا مي خواستند از آغاز زندگي اش را بدانند، درست تا اين جا كه پشت به بازجو، اما چشم بند گشوده، نشسته بود. اين جا در راهرو كسي نبود. چشم بند داشت، اما بازجو كه باز حاج آقايي بود كه كيسه بر سر نمي كشيد، با طمانينه حرف مي زد، همان طور كه اغلب حرف مي زنند، انگار هر كدام براي خودشان لحني با وقف هايي، تكيه هايي حتي خاص ابداع مي كنند. اين يكي اغلب وسط جمله مكث مي كرد، انگار بقيه اش آنقدر مهم است كه مخاطب بايد از پس تمر كزي طولاني بشنود. بالاخره هم معلوم شد ملاقاتي دارد. يك بسته لباس برايش آورده بودند. نام خودش رويش، به خط فرخنده.
    پرسيد: « مي شود ببينمش؟ »
    « حالا كه نيستش، خيلي وقت است آورده. ( به برادر پاسدار دم در نگاه كرد ) بله، يك ماه است آورده. »
    از كاغذش مي شد فهميد و گفت: « اما شما ... »
    وقف كه به درازا كشيد گفت: « مي دانيد حاج آقا، مي بخشيد صريح ... »
    « خفه شو. »
    از پشت سر گفته شده بود و پشت بندش هم يا به پيشوازش اردنگي زده بود: « حق نداري ميان حرف حاج آقا حرف بزني. »
    حاج آقا گفت: « بله، عرض مي كردم ... »
    اين دفعه وقف اين جا بود، اما پشتوانه اي داشت. شايد همين بوده است. همين را نمي خواست اين دو پايه بودن را. دستي روحاني و دستي جسماني كه به تناوب فرود مي آمدند. همه شعر ها شان هم منحصر به همين دو لايه بود. نيما شايد همين را فهميده بود كه ديگر اغلب دو لايه نمي گفت. و او در همه شعر هايش از 50 به اين طرف فقط دو لايه داشت و اغلب هم لايه ظاهري بهانه بود كو آن الماس شش گوش، با اصلا آن چلچراغ با آن همه آويزي كه مي خواست از اين طاق مقرنس بياويزد؟ كجا ديده بودش؟ حاج آقا مي گفت: « مي توانيد با خانواده تلفني حرف بزنيد، فقط خبر سلامتي تان را مي دهيد، عين اين چيز ها. »
    كاغذي جلوش سراند. پشت هم نوشته شده بود: « خوبم . سوتفاهم است. بزودي انشاالله درست مي شود. بچه ها چطورند؟ نامه برايتان مي نويسم. نمي خواهد اينجا بياييد. چيزي كه نيست. »
    يعني بيرون از مرزها چيزي اتفاق افتاه بود، اين راديو هاي بيگانه و يا خودي چيزي گفته بودند؟ زخم پايش پوست نو آورده بود. ديده بود گاهي پاي يكي را از پوست رانش وصله زده بودند. بين بچه ها پا وصله اي مي ناميدندش و مي خنديدند، و بعد اغلب با هر غروب ديگر غم وصله و يا حتي دياليز شدن كايه ها به نقطه وقف آخر مي رسيد، به فرو ريختن بار آهن، نه، به سجع آخر سوره ها كه از راديو پخش مي شد، يا اصلا ترجيع سوره الرحمن: فباي آلاي ربكما تكذبون. همين بود كه بود، به ديگران چه كار. بيشتر از همان ها دلخور بود، كه آدم ها را اينجا هزار هزار و گاه ميليون ميليون به حساب مي آوردند، اما خودشان يكي يكي بودند. حاج آقا پرونده اش را باز كرد. كاغذ پاره هاش را بيرون كشيد: « اما اول بگوييد اين سوزن سوزن ها چيست؟ »
    گفت: « كلمات اول شعر هاي نظامي است، هفت پيكرش شايد توي كتابه اي من باشد. آوردند اين جا. » دلش نمي آمد تمام مصراع ها را با ديدن همان كلمه اول به ذهنش خطور مي كرد بخواند.
    « اينها رمز نيست. »
    « نه حاج آقا. دستور بفرماييد هفت پيكر را بياوريد. نشان تان مي دهم كه اول كدام سطر است. »
    كاغذ ها را تقريبا قاپيد، گفت: « حالا برداريد تلفن كنيد. يادتان باشد چي گفتم. »
    همان ها را گفت. فرخنده بود. همه اش گريه مي كرد، حتي يك كلمه نگفت. بعد صداي ماه بانوش آمد، براي ديپلمش و شايد كنكور آماده مي شد. اما او مي دانست كه به دانشگاه راهش نمي دهند. مگر هيات گزينش انقلاب فرهنگي ممكن بود نام خانوادگي اش را نديد بگيرد؟ گفت: « بابا، ما خوبيم. تو فكر خودت باش. »
    زهره اش حالا ديگر چهارده سالش مي شد. تولدش كي بود؟ چندم اسفند؟ گفت: « تويي بابا، چطوري؟ تا تولدت چند ماه مانده؟ »
    تلفن قطع شد و صدايي آمد از جايي، از گوشي: « حرف اضافي نزنيد. »
    ديگر وصل نشد. جلسات بعد همه اش مصروف اين مي شد كه چرا از 57 به اين طرف او شعري نگفته است. حتي در مورد جنگ، با اين همه جوان كه به عشق شهادت به جهبه مي روند؟
    حجله هاشان را ديده بود، و از تلويزيون آن همه آدم را كه پرچم به دست و نوار قرمز بسته برپيشاني مي دويدند، مي دانست يا شايع بود پس از هر كربلايي حجله گران مي شود، و او حتي پيراهن سياهي نداشت. گفت: « متاسفم، من جنگ را از تلويزيون مي بينم. يك بار هم رفتم تا اهواز، حتي سوسنگرد رفتم كه تازه پس گرفته بوديم ... » ديگر كارش در آمد. تعزير هم شد، چون فقط كربلا گفته بود. بعد ازكربلاي سه بود و به كمك يك عكاس تلويزيوني نگفت. گفت: « من تا اهواز رفتم، بعد با ميني بوس، مثل هر آدم معمولي تا سوسنگرد رفتم. فقط يك شب ماندم. مي خواستم ببينم چه مي گذرد. »
    « پس شعرش كو؟ »
    مي بايست از آن نخل هايي مي گفت كه كنده خشك و خالي بودند نشانده در زمين و همين تنه را هم از هر طرف هدف گرفته بودند و يا از آن يكي كه توي سوسنگرد اشتباهي اعدام كرده بودند وبعد مي خواستند ديه اش را بدهند؟
    باز سرمد بود كه روي پاهايش راه رفت. چرا به سلول او آورده بودنش؟ پيراهن سياه به تن داشت، با شلوار لي و پولووري كه نديده بود، و يك اوور. اوور به ديوار آويخته بود.
    گفت: « از امروز برايمان روزنامه هم مي آورند. »
    نشانش داد. نگاه نكرد.
    « به خاطر تو تقاضا كردم، معمولا در عمومي ها روزنامه مي دهند. ببين چه كارها مي شود باهاش كرد. » لوله درازي را به دستش داد محكم بود. « مي خواهيم اينجا را قفسه بزنم. ديده ام. » ميخ اوورش هم از لوله كرده يك تكه كاغذ بود.
    « ناراحت نشو، كاغذ براي تو هست. »
    راحت حرف مي زد، حتي بلند. گفت: « تقاضا كردم بيام پهلوي تو، يعني راستش با يكي از اين بچه ها توي عمومي حرفم شد. » يخه پولوورش را پايين كشيد، خراش پنجه اي رويش بود.
    « مي خواست خفه ام بكند، فقط همين سلول جا داشت. عادلانه نيست تو تنهايي سلولي به اين بزرگي را اشغال كني در حالي كه توي همين سلول هاي كنارمان اقلا پنج تا آدم هست.»
    گفت: « همه هم زير اعدامي اند؟ »
    « نه، زير بازجويي اند. »
    داشت روزنامه اي را لوله مي كرد، با چه دقتي. مي گفت: « چه چيز ها از همين روزنامه مي سازند. »
    از جان او چه مي خواست؟ نشست، دو زانو و بر زمين رو به او. حالا كه گريه ي فرخنده را شنيده بود، حكم ماه و حتي توصيه ي زهره را، قوي تر شده بود گور پدر آن پري رو يا غول هم كرده. پرسيد: « راستش را بگو. براي چه مرا ول نمي كني؟ »
    « من؟ »
    گفت: « كارت را ول كن، به من نگاه كن! »
    نگاه كرد. چه صورت گردي داشت. خوب كرك صورتش هم هاله اي مي شد سياه به گرد نسترن گونه ها و اين پيشاني. چشم ها هم درشت بود و لب ها سرخ و باريك. لب پاييني اش مي لرزيد. خلجان دهانش از گوشه ي چپ دهان بود.
    گفت: « من نماز نمي خوانم، مي داني، پس دست تر شايد به من نمي شود گذاشت؛ اما تو ... »
    « خودم تقاضا كردم. »
    « مگر اين ها به تقاضاهاي ما اهميت مي دهند؟ »
    « گاهي. »
    منتظر ماند تا خلجان لب پايين فروكش كند. چال زنخدان هم داشت، اگر مي گذاشتند موهاش بلند شود و افشان، حلقه در حلقه آويخته بر پشت و اين سبزه ي نو دميده را به استره ي دلاك مي سپردند ديگر خودش بود. فرخي اگر بود، چه شعرها كه نمي گفت.
    گفت: « راستش باتان كار داشتم. »
    « باشد بعد. »
    سرمد به صفحات باقيمانده روزنامه ها اشاره كرد: « نمي خواهيد بخوانيد؟ »
    مدت ها پيش از اين صعود يا هبوط به اين ميل بر كشيده به ماه يا كنام رفته تا دكارت حتي به عناوين نگاه نمي كرد. حتما باز مساله جنگ بود. دي ماه بود. فقط اين برايش مهم بود.
    سرمد گفت: « مي بيني بيرون انگار ما اصلا وجود نداريم. »
    گفت: « در اين روزنامه ها بله. »
    « نه قبلا خبرهايي مي دادند، ولي حالا نه. »
    كسي دو تقه به در زد: « حرف نباشد. »
    سرمد گفت: « اقلا سعي كن نمازت را بخواني. »
    « براي اين ها يا براي خدا؟ »
    « من كه پيش از اين جا براي او مي خواندم، ولي حالا بيشتر براي رضاي حاج آقا مي خوانم. »
    لوله دوم هم درست شده و سرو ميان و ته لوله ها را با تكه نخي محكم مي بست .
    همين بود. ديگر نگاهش نكرد. او هم حرفي نميزد فردا بعد از غروب كه برگشت، سرمد داشت بر پاهاي تعزير شده اش پا مي كوبيد، گفت: « مي بيني؟ فايده نداشت. »
    « چي؟ »
    نگفت، از پيراهن نيم دار شده او باريكه اي كند و بر زخم پا پيچيد. مي گفت، مال تو ديگر نخ نما شده است. شب نماز هم نخواند. مي گفت: « هنوز ايمان دارم. اما مي داني در اسلام كاري هست كه ديگر نمي شود ازش توبه كرد. »
    گفت: « چي؟ »
    « بعد مي فهمي. »
    بعد از ظهرش مجبورش كرد بر همان هشت انگليسي راه برود. گفت تو آزاد مي شوي. كاري نكرده اي. دست بالاش چند تا شعر گفته اي. وقتي كتاب هايت در نيايد، وقتي نگذارند از شما ها چيزي منتشر شود، يعني اعدام. اين را همه مي دانند. »
    « چطور؟ از كجا؟ »
    « مي داني كه من توابم. »
    شنيده بود.
    شب كه دراز به دراز كنار هم خوابيدند، گفت: « من خيلي خوانده ام، البته آثار تو را كمتر خوانده ام. از دوازده سالگي، برادرم انداختم توي اين خط. اما ما مثل آن دو تا برادر نشديم. يادت هست؟ هم ديگر را زده بودند. برادر من قُد بود. بايست كسي را مي گفت و مرا گفته بود و فكر كرده بود هيجده سالم است. ولم مي كنند. نمي دانست. يادت هست كه حتي فتوي دادند كه توي خيابان ها اعدام كنيد. هر روز تعدادي را اينجا و آنجا مي كشتند. خانه هاي تيمي را با آرپي جي مي زدند. خوب، من نتوانستم. نشد بدن آش و لاش برادرم را كه ديدم ديگر تمام شد. فقط چند بار به قول خودشان پايم را چند شماره بزرگ تر كردند. بسم شد. همين شد ديگر. نه، اينها را نمي خواستم بگويم. فقط آمدم پيشت كه بقيه آن داستان را برايم بگويي. يادت هست؟ »
    گفت: « پس چرا آن شب آنطور كردي؟ »
    « گفتم كه. »
    « چي را گفتي؟ »
    برگشته بود رو به او. گونه هاش درهمان نوري كه از چراغ سقف مي تابيد گل انداخته بود، نه، عناب بود، آنجا كه كرك خط بيرون بود.
    « من مي داني حتي ... »
    نگفت چشم بسته ماند. شايد منتظر تقه به در بود. اينها چه زود به آخر عشره شان رسيده بودند، او هم آرزو مي خواست. چه آسان بود! بعد ديگرغم روز تا روزش نمي چزاند و بيشتر از هر چيز خار خار اين چه گفتن و چگونه و اصلا چرا. غم پياز و نان و اجاره، خجلت از زهره و ماه و حتي زن را مي شد به پرده شعري پوشاند، اما خودش چي؟ اما حق اين زمانه را آنگونه كه بايد عصاره اين همه عشرات و مآت را تا آخر اسفند چگونه بايست مي گزارد؟ براي او كه وقتي نمانده بود تا شايد در اين شب آخرش ... بايست خفه اش مي كرد. پشت به او كرد و گفت: « من خوابم مي ايد. »
    شانه اش را زير پتو تكان داد: « دروغ نگو، وقتي پشت يا پاي آدم زق بزند، نمي شود خوابيد. »
    « خواهش مي كنم بگو. من تقاضا كردم هفت پيكر را برايم بياورند، نداشتند. مي گويند همه ي كتاب هاي تو را داده اند زير ماشين برش. مي توانستم با مادرم ملاقات كنم، نكردم. گفتم پس اقلا بگذارند بيايم پيش فلاني. در عوض آن همه كه براي آن ها كرده بودم حاضر شدند. حتي تهمت زدند كه ... خودت مي داني.»
    باز برگشت: « ببينم فردا غروب نوبت من است يا تو يا هر دومان؟ راستش را بگو. »
    « تو؟ بيچاره تو مي ماني، نترس، سكته مي كني. يا نمي دانم رگ هايت از اوره پر مي شود كه خودت مرگت را به آرزو بخواهي. »
    « پس نوبت توست؟ »
    « اين هم معلوم نيست. اما خوب، آزادم نمي كنند. مي دانم. مي داني من چيز نگفته نگذاشته ام، حتي نامزدم را گفتم. فقط پانزده سالش بود، يعني اينجا وقتي اعدامش كردند پانزده سالش شد. »
    گفت: « من هم بدم نمي آيد، اما چيز هايي دارم. مي داني، بچه ها هستند، زنم، آن همه شعر چاپ نشده، و حتي نگفته. »
    من ديگر با اين حكومت ها نمي جنگم، حتي شهادت هم نمي خواهم بدهم. البته در آن عشره مشئومه اين كار را كرده ام، اما حالا مي خواهم جبران كنم چون كلك خورده ام، ده سالي امثال تو فقط مخاطبم بودند. و حالا مي بينم براي يك آدم چهل و چند ساله حتي خودم چيزي نگفته ام. »
    و فكر كرد: « چيزي كه با خواندنش آدم ماشه را رو به دهان خودش نچكاند.»
    « مي گفتي. »
    « من به آنها گفته ام، شايد هم براي همين تو را نصيبم كردند، يا گذاشتنم توي آن سلول لعنتي چند تا شدند؟ »
    « كي ها؟ »
    « همان ها كه غروب مي بردند. »
    « من نشمرده ام. من مسئول شان نبودم. »
    « خوب پس بگذار بخوابم. »
    « خواهش مي كنم. »
    گفت: « مي داني كه شعرها يادم نيست، اول مصرع ها را تو لو دادي. بدون خود متن لطفي ندارد. »
    گفت: « كحلي اندوخت، قرمزي انداخت يعني چه؟ »
    از سر لجبازي گفت: « كحلي سياهي شب است و قرمزي همان قرمزي غروب است. »
    بعد سرمد خواند:
    بادي آمد ز ره فشاند غبار / بادي آسوده تر ز باد بهار
    ابري آمد چو ابر نيساني / كرد بر سبزه ها در افشاني
    راه چون رفته گشت و نم زده شد / همه راه از بتان چو بتكده شد
    و بعد گفت: « چطور بود؟ »
    گفت: « چه حافظه اي داري! »
    « با اين حافظه خيلي ها را اين جا كشاندم، بدتر از همه نامزدم بود. تو چه مي ناميديش، هان؟ آفتاب رو. حتي باهاش روبرويم كردند، تو چه مي ناميديش، هان؟ دست ها را به ميله اين طرف و پاهاي آش و لاش شده اش را به ميله آنطرف، طوري كه توي هوا بود. رفته بودم بهش بگويم فايده اي ندارد. بي هوش بود. طناب دست هاش را كمي شل كردم، تا شكمش به تخت برسد. حتي چشم باز نكرد. فقط ميگفت، آب. همه شان آب مي خواهند. آب در اين حالت يعني سم، من خودم توي مستراح از آفتابه آب خورده بودم. با آفتابه بهش آب دادم تا بلكه بهوش بيايد. سيراب نمي شد. باز مي خواست. چشم باز كرد، اما گمانم نشناختم. رفتم دنبال بازجوش گفتم شايد تمام كند. حتي نفرستاد دنبال پزشكيار. مي داني كه ما اين جا گاهي اعدام زير تعزير هم داريم. »
    بعد گفت: « ما اشتباه مي كرديم. حكم خدا را ما بهتر مي فهميم يا شيخ انصاري، يا نراقي يا كليني؟ التقاطي بوديم ديگر. اين را فهميدم، قبول كردم. اما همين نشد. بايست ثابت مي كردم. »
    گفت: « اين ها را چرا براي من مي گويي؟ »
    « بقيه اش را بگو تا من تمامش كنم، آنوقت هر دو مي خوابيم. يعني تو مي خوابي. »
    گفت: « بعد تو مي روي همه اينها را گزارش مي دهي؟ »
    « چي را اين كه تو شاعري؟ كه تو عمر مي خواهي، فرصت مي خواهي تا شعرت را بگويي، آن يكي را كه نگفته اي، هيچ كس تا به حال نگفته، تا بعد يك خيابان را به اسمت كنند؟ »
    نمي گذاشت. انگار كه ديوانه شده بود. چرتش هم كه مي برد بيدارش مي كرد: « پس اقلا يك شعري بخوان، چند سطر بعد از آنكه خادمي شاه سيا پوشان را بر سرير بلند نشاند:
    خادمي دست من گرفت به ناز / بر سريرم نشاند آمد باز
    گفت: « اذيت مي كني، خوانده اي. »
    گفت: « باور كن كه نه، همان كاغذ هاي سوزن زده تو را به من دادند، برايشان توضيح دادم كلمه به كلمه برايشان خواندم و گفتم تا اينجاش را گفته، بقيه هم فقط اول بيت هاست. »
    « ديگر چه كار كرده اي؟ »
    « اگر تواب بشوي مي فهمي كه تا كجاها خواهي رفت. »
    بعد غلتيد و نشست: « مي تواني به برادر پاسدار شكايتم را كني، اين اولين قدم است، براي همين به خاطر جيره سيگار و غذا و دستشويي اينهمه سخت مي گيرند، بايد التماس شان كرد. »
    او هم نشست پشت به ديوار و پتو را كشيد روي پايش.
    سرمد پرسيد: « سيگار داري؟ »
    « يكي. »
    « با هم بكشيم چطور است؟ »
    همان پوسته و باز يك نيمه از چوب كبريت را داشت. پرسيد چطور مي شود چوب كبريتي را نصف كرد. به پنجره ي بالا نگاه كرد، شايد سه يا سه ساعت و نيم طول به طلوع مانده بود.
    وقتي سيگار را به سرمد داد تا روشن كند، فكر نمي كرد اول به او بدهد. سرمد گفت: « اول خودت بكش. » بعد رو به دريچه ي هنوز تاريك فوت كرد.
    اي سپيده ي قدسي با عصاي سپيد خود
    بيرون از زندان تخته اي،
    راهي نو نشان شان بده،
    اينان به دست ياري شكنجه،
    با پليدترين نيروي اهريمني
    آشنا شده اند، اما،
    پايداري كرده اند،
    تن هاشان پوشيده از فضيلت و زخم است.
    خنديد، پرسيد: « مال كي بود؟ »
    « پل الوار. »
    بعد گفت: « وقت سيگار كشيدن نبايد حرف بزني. نوبت من است. مي بيني تن من فقط پوشيده از زخم است، آن هم زخم هاي كهنه هزار ساله. » و بعد گفت كه اين مدت يعني اين چند ساله، بخصوص اين آخري ها گاه هر روز و هر به چند روزي، غروب ها، مي بردندش تير خلاص خواهرها را بزند. مي گفت:
    « مي ايستادم يك گوشه اي و بعد كه آنها را مي ريختند روي زمين، يكي يك تير توي سرشان، يعني روي روسري هايشان خالي مي كردم مي انداختم توي نعش كش كه ببرند. روز تا روز فرق ميكرد، گاهي ده دوازده تا گاهي حتي بيست تا. بعضي وقت ها هم هر روز دو يا سه تا بود. مشكل وقتي بود كه بايست مي بردمشان توي نعش كش، خوب يك اور داشتم، يعني دارم كه بيرون مي پوشم. بعد هم خون ها را مي شستم و مي رفتم جلو بخاري خودم را خشك مي كردم، اما بالاخره تن زن است آنهم جوان، من اعتقاد داشتم، هنوز هم دارم. ما اشتباه كرديم بايد تاوان بپردازيم. با علاقه و حتي دقت تير خلاص مي زدم. اما بعد گاهي تن هنوز با آن همه آّب كه ريخته بودم و خون ها را شسته بودم گرم بود. گاهي روسري هاشان پس مي رفت. يك طرف سر هم دهان گشوده باشد باز چيزي از لبي يا گونه اي هست. مي فهمي كه؟ تازه گرم. موها بخصوص مشكل بود. خيس مي شدند، نمي توانستم توي روسري هاشان جا بدهم. آن وقت واي اگر تير خورده بود درست روي يكي دو دكمه روپوش. دو سه بار اتفاق افتاد. گلوله ها سينه ها را سوراخ مي كند، پشت است كه آش و لاش مي شود. اولش به بهانه درست كردن ظاهرشان بود، بعد ديگر عادتم شد. بعد يك روز وقتي يكي شان را بغل كردم كه بيندازم روي بقيه شان همان شد كه تو گفتي، مي خواندي. »
    سيگار را رد كرد. به نيمه رسيده بود اما سرمد داد تا بلكه ديگر نگويد و پرسيد « كلمه ي اولش چي بود ؟ »
    سرمد گفت:« سر، يافتم، صدفي. »
    گفت: « نترس. درباره تو ديگر حساسيتي ندارند. مي دانند، يعني من گفته ام، گيرم كه بگويي اين ها دارند اعدام مي كنند، خوب بگو. هرچه تو به كنايه بگويي، اين ها توي روزنامه هاشان علنا مي نويسند. حتي شنيده ام گاهي برادرها بعد از جاري شدن صيغه به خانه ها مي روند و مي گويند من داماد شما بوده ام. »
    « تو چي؟ »
    « گفتم كه من اين جا مي مانم، براي هميشه. شايد هم يك روز همين طور كه دارم شلنگ به دست دارم نعش ها را مي شويم، بستندم، به رگبار سند كه نمي خواهند بگذارند. همين ديروز يكي شان داد زد: « مادر بخطا. » يوزي اش را رو به من گرفته بود. گفتم كه هنوز جان دارد. خوب اگر زده بود، كسي كاريش نداشت. يك روز مي زنند، مطمئنم، براي اين كه مي دانند حافظه من بي نظير است. مي خواهي اسم همه آن بچه هايي كه توي آن سلول آمدند و اعدام شدند برايت بگويم. »
    گفت: « نه توي روزنامه ها هست. »
    گفت: « نه، مدتي است نمي نويسند، فقط تعدادي را مي گويند. اما مهم نيست. قانون ما اين است، در حديث و سنت ماست. يك ميليارد مسلمان هم همين چيزها را قبول دارند. پس از دست تو يا اين ها كه هر روز پشت اين ديوار ها شعار مي دهند و بعد نعش مي شوند چه برمي آيد؟ »
    سيگار به نزديكي هاي فيلتر رسيده بود.ديگر در كونه مشتش پنهان نمي كرد. دو پك پشت سر هم زد: « تو آزاد مي شوي، مطمئنا، اما من ... شايد اگر اين واقعه ديروز پيش نمي آمد، كارمند دفتري شان مي شدم، يك عضو كوچك از اين چرخ عظيم. راضي هم بودم. »
    « مگر چي شده؟ »
    « حالا تو مي خواهي بداني؟ »
    و ته سيگار را دراز كرد: « بيا بقيه اش را بكش. شايد از برادرها خواستم سر آخر يك سيگارم بدهند، مي بيني كه » به پنجره اشاره كرد. كحلي انداخته بود. چراغ را كي خاموش كرده بودند؟
    بلند شد رفت كنار ديوار و پشت به آن ايستاد، چفته گرفت، پنجه ها درهم: « بيا برو بالا، همان روبروست. »
    گفت: « نه. »
    همانجا پايين دريچه نشست.
    « مي ترسي؟ حق داري. من هم حالا ديگر مي ترسم. دو روز پيش، غروب دورادور ايستاده بودم. پنج دختر به رديف ايستاده بودند. دست ها بسته و چشم ها بسته يكي شعار مي داد. هم قد آفتاب روي من بود. مثل هميشه فكر كردم اين يكي خودش است و فكر مي كردم تير خلاص او را نمي توانم بزنم. جلوتر نرفتم. برادر ها كارشان را كردند. ايستادند به حرف زدن. فقط نوك بافه مو هايش را ديده بودم. با هم سازماني عقد كرده بوديم، اما من بي روسري هيچ وقت نديده بودمش. خودش بود. اين بار فرق مي كرد. سي، شايد هزار بار فكر كردم شايد خود اوست و ماشه را مي چكاندم و حالا بود. نفر سوم بود، گلوله شده، و موها كه بلند بود و انتهايش چين داشت وبه قول شماها از شبق سبق مي برد. از همان چين ها شناختمش. صورتش را پوشانده بود.به او نتوانستم تير خلاص بزنم، فقط دست دراز كردم و موهايش را پس زدم. خودش بود. تيري كنار سرش به زمين خالي كردم و گذشتم. به چهارمي كه رسيدم برگشتم، نگاهم مي كرد، برادر ها رفته بودند. راننده نعش كش هم حتما توي دفتر بود. هواي بيرون ابري است، ميداني كه. وقتي پنجمي را خلاص كردم، رفتم چكمه هاي لاستيكي و اوورم را پوشيدم و با شلنگ آنها را شستم. فكر كردم مي ميرد، حتي آخر همه بردمش. وقتي بغلش كردم چشم باز كرد و نگاهم كرد، با آن رنگ سپيد سپيد. حتي به لب رنگ نداشت، با آن موهاي خيس آويخته بر روپوش سياه اما چسبيده به تن. وقتي روي چهار جنازه ديگر خواباندمش فهميدم هنور تنش گرم است. زنده بود. حتي سري تكان داد، انگار كه بخواهد مرا نبيند يا نشناسد. »
    گريه نبود هق هق مداومي بود كه از ته سردابه اي بيايد و بيايد. تا اين حلقه حلقه زنجيره بي انتهاي هق هق را در جايي بگسلد گفت: « امروز هم مي روي؟ »
    « نه، خواهش كردم كه يك كار ديگر به من بدهند. حاضر نشدند باز از توبه گفتند، و از دو پاسداري كه كشته بودم. »
    باز سر بر زانو گذاشت و از ته سردابه اي هزارتو كش كشان زنجيره هق هق غلتيد و آمد و مي آمد.
    تقه به در زدند: « وقت نماز است، حاضر باشيد. »
    چشم بند ها را بايست مي بستند و منتظر مي ماندند تا صف جلو در آنها برسند به دستشويي.
    سرمد گفت: « تو آزاد مي شوي، مطمئنم، بيا اين را تو بپوش، به موهايت مي آيد. »
    پولوورش را نمي گفت. پيراهن سياه را در آورد: « زود باش. »
    چرا پوشيد؟ سرمد فقط پولوورش را پوشيد. گفت:« پيراهن به چه دردم مي خورد؟ »
    سر آستين ها و آرنج پيراهن خودش پاره شده بود. مچاله كرد و گوشه اي انداخت. بعد هم پولوورش را پوشيد و كتش را.
    سرمد گفت: « خوب ما رفتيم، اما يادت باشد، بقيه اش را نخواندي، به خودت بد كردي. آن دنيا از خود نظامي مي شنوم. »
    مي خنديد.
    شب ديگر بر نگشت. صداي ريختن بار تير آهن را از دور شنيد و از نزديك يك تير آهن انداختند. پنجره روشن بود. دو پا و دو دست را به دو سوي سلول گذاشت. به نيمه راه نرسيده پايين كشيدندش. حاج آقا پرسيد: « چيه؟ مگر چي شده؟ »
    « دلم مي خواست غروب را ببينم. »
    « مي بيني، نترس. »
    نديد، بيرون آبي بود. دو روز بعد توي اتاق نگهباني دم در چشم بندش را باز كردند، برگه ترخيصش را مهر كردند. بيست و پنچم ديماه بود.
    پرسيد: « زنم خبر دارد؟ »
    « بيا تلفن كن! »
    گفت: « نه، باشد. »
    پول نداشت، پرسيد:« پياده بروم؟ »
    دسته كليد و ساعتو عينكش را هم دادند. ساعت خوابيده بود.
    « مي تواني با برادر ها بروي اما باز بايد ... مي داني كه ... »
    چشم بندش را زدند و باز گشتند و پيچيدند. اما اين بار نشسته بود ميان دو برادر در دو سو نشسته بودند. حتي سيگاري زير لبش گذاشتند. تا برسد همه اش به آن سه كلمه فكر مي كرد: سر، يافتم، صدفي. هيچ يادش نيامد. چشم بندش را كه باز كردند درست روبروي درشان بود. دستي هم تكان داد. توي كوچه زني با روپوش و روسري سياه مي رفت. كسي نبود. پلاستيك فرشته را پوشانده بود. وقتي در راهرو را باز كرد، ساعتش را كوك كرد. بايست مي ديد مي خواند. پولوورش را كند و بو كرد، ديگر آن بو را نداشت. مگر نه بعد ظهر بايد به مجلس ترحيم امير خان مي رفت؟ پالتويي چيزي بردوشش انداخت و به زير زمين رفت. قفسه ها خالي بود اما ميز و حتي صندلي اش همانجا بود كه بود و هفت پيكر هم وسط ميز بود، اما بسته و حتما با مداد لايش. تازه رسيده بود به اين سه بيت كه:
    سر به بالين بستر آورديم / هر دو برها به بر آورديم
    يافتم خرمني چوگل در بيد / نازك و نرم و گرم و سرخ و سپيد
    صدفي مهر بسته بر در او / مهر بر داشتم ز گوهر او
    كه صداي در خانه آمد. سرمد حتما مي دانست. همين ها را مي خواند كه داد و بيداد را انداخت. كي بود؟ هر كس گو خواهد بيايد! فرخنده و بچه ها كليد داشتند و ديگران كه قفل و غير قفل نمي شناسند. ماهش بود و بعد هم پشت سرش زهره با روپوش هاي سياه و روسر هاي سياه.
    ماه گفت : « تويي بابا، كي آمدي؟ »
    زهره گريه مي كرد. پرسيد: « مگر چي شده بابا؟ »
    مي خواست بگويد، فقط يك ساعت بوده بابا، گريه ندارد. نگفت. خوبي اين روپوش و روسري ها اين بود كه همين طور هم مي شد به ختم اميرخان رفت. زهره اش به موهاش اشاره مي كرد. و گريه مي كرد. كيفش را گرفت. آينه كوچكش را آورد. با اين پيراهن سياه چند سال، چند قرن بر او گذشته بود كه موهاش همه دانه به دانه سفيد شده بود؟
  5. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    213
    محل سکونت:
    Tehran
    شب شك


    هر سه نفر شك ندارند كه :
    درست سر ساعت پنج يا پنج و نيم و يا شش و سه دقيقه و دو ثانيه وقتي آقاي صلواتي در را باز كرد از ديدن آن عنق منكسر و ريش نتراشيده و موهاي شانه نكرده اش چرت هر سه تاشان پاره شد اما وقتي يكي گفت :
    -چطوري مرد ؟
    به همين مختصر اكتفا نكردند و سر گذاشتند توي خانه و يكراست رفتند اتاق دست راستي
    اما پس از آن شب با همه جر و بحث ها هيچ كدام حاضر نشدند مرد و مردانه بگويند : من بودم كه احوال آقاي صلواتي را پرسيدم آقاي استجاري مي گويد : رفقا از بس مست بودند نفهميدند كه آقاي صلواتي حتي سرش را هم تكان نداد
    وقتي يكي از آنها چراغ را روشن كرد فقط آقاي جمالي متوجه شده بود كه كتابهاي كه سالها بود نو نوار و با آن جلدهاي چرمي و زركوبي شده شان توي قفسه ها جا خوش كرده بودند روي زمين پخش و پلا شده اند
    بدون شك روي زمين ولو شدند و يكي گفت : صلواتي جون يك صلوات بقرست و زود بساط را جور كن كه خيلي پكريم
    بعدها ثابت شد كه اين جمله را حتما آقاي فكرت گفته است و آقاي فكرت هم حرفي ندارد ولي دو تا پايش را توي يك كفش مي كند كه : اين يكي را قبول اما اين دليل نمي شود كه من چراغ را روشن كرده باشم و يا من از صلواتي پرسيده باشم كه چه طوري مرد ؟
    آقاي استحجاري مي گويد : تو قبول كن كه گفتي : چه طوري مرد ؟ من هم به گردن مي گيرم كه چراغ را روشن كرده ام
    با همه اينها هر سه مي گويند : آقاي صلواتي كه آمد توي اتاق اول دست برد گره كراواتش را كه شل شده بود درست كرد و بعد زل زد به ما : تو خونه هيچي نيست فقط ... فقط يه نون و پنيري هست اون ام مال ظهره كه تا حالا مونده
    آقاي استجاري گفته بود : جون بكن مرد ! بعد هم بدو سر خيابون سور سات را جور كن اما چشمات را باز كن زغال جرقه اي بت قالب نكنن كه مث اون شب ...
    و وقتي آقاي صلواتي رنگ به رنگ شده بود و من من كرده بود كه : آخه من ...
    آقاي استجاري از توي كيفش وافور را كشيده بود بيرون : يا الله جون بكن تو متاع را بخر بيار باقيش با من
    اينك چه طور شد كه آقاي صلواتي رفت و از گوشه تاقچه اتاق يك مثقال يا يك مثقال و نيم يا دو مثقال خشك تر ترياك آورد ديگر اختلاف خيلي مي شود آقاي جمالي حاضر است هفت قدم رو به قبله برود و به هفت قرآن قسم بخورد كه :آقاي صلواتي همان وقت رفت و بسته كاغذ را آورد و انداخت جلو من و گفت : من همين را دارم يك شاهي هم پول ندارم هر خاكي مي خواهيد به سرتان بريزيد
    آقاي فكرت مي گويد : با همه اين قسمها آقاي صلواتي از آن آدمها نبود كه اين طور رك و راست توي روي رفقاي چندين و چند ساله اش بايستد بلكه اول مثل معمول من من كرد و بعد دست كشيد به چانه اش و گفت : من يك خرده خريده ام كه ...
    و استجاري داد زد كه : ياالله جون بكن
    و بعد از اين ياالله جون بكن ود كه آقاي صلواتي رفت و بسته را آورد
    ولي آقاي استجاري دو به شك است كه آيا آن شب دو بار گفته است ياالله جون بكن يا سه بار با اين همه هر سه نفر شك ندارند كه آن شب هيچ كدام دو به شك نشدند كه چرا آقاي صلواتي پس از آوردن متاع چراغ خوراك پزي را روشن مي كند كتري را رويش مي گذارد و مي رود بيرون و چند دقيقه با زغال و نان و تخم مرغ و روغن باز مي گردد و باز بدون شك نيمرو را درست مي كند و زغالها را روشن مي كند
    تا اينجا را همه موافقند اما اين مي ماند كه در تمام مدتي كه آقاي صلواتي داشته بساط دود و دم را علم مي كرده است آيا آنها چه بحثي را به ميان كشيده بودند كه حتي يكي بلند نمي شود تا چراغ خوراك پزي را كه دود مي كرده است پايين بكشد ؟ اما هر سه مي گويند : وقتي آقاي صلواتي با منقلش آمد توي اتاق با دمغي گفت :‌ چراغ ... چراغ !
    و كتري را برداشت و چراغ را پايين كشيد و پنجره را كه رو به كوچه بود باز كرد و نشست كنار چراغ و تخممرغها را كه هيچ كس نمي داند چند تا بوده است شكست و ريخت توي يك بشقاب مسي و گذاشت روي چراغ
    آقاي استجاري مي گويد : من بودم كه پنجره را بستم
    اما باز جمالي جاضر است هفت قدم رو به قبله برود و به هفت قرآن قسم بخورد كه : الله و بالله كه پنجره را محكم نبستي صلواتي باز رفت و پنجره را بست نان و تخم مرغ را آورد و وقتي ديد كه ما دوباره اتاق را آن جور پر از دود كرده ايم رفت و لاي يكي از پنجره ها را باز كرد و كتري را روي چراغ گذاشت
    تا اينجا قضيه آن شب را مي شود يك جوري راست و ريس كرد اما باز مي ماند بقيه قضايا و به خصوص اينكه چه طور شد كه آقاي صلواتي كه دشات آن طور تند تند تكههاي بزرگ نان و نيمرو را مي بلعيد يك دفعه گفت : راستي آدم چه طور مي تونه دو مثقال ترياك رو يكدفعه بخوره و اصلا مزه تلخيش را نفهمه ؟
    تنها شنيدن همين عبارت كافي است كه طوفاني از بگو مگو در ميان اين ياران جان در يك قالب برپا كند هر كدام به تنهايي مي توانند پنج جمله بگويند و مرا قانع كنند كه عينا جمله آقاي صلواتي است و به خصوص هر سه متفق القولند كه آقاي صلواتي حتي اسم ترياك را به زبان نياورده بلكه با اشاره به ترياكي كه روي حقه وافور چسبانده شده بود و با گفتن از اين يا از اين متاع و شايد چيز حرفش را زده است
    آقاي استجاري مي گويد : وقتي يكي از پنج جمله اي را كه حتم دارم آقاي صلواتي گفته است با هزار تته پته گفت من كه پشت بساط نشسته بودم گفتم :‌ آخه احمق جون چرا آدم بخوره ؟ پس بش اين همه نشسته و فكر كرده تا اين اختراع رابكنه واسه چي بوده ؟ مگه واسه اين نبوده كه بدون آنكه تلخي اين متاع را حس كنه كليش را نفله كنه و ككش هم نگزه ؟
    براي من مسلم است كه اگر آقاي استجاري صد بار هم اين جمله را تكرار كند آقاي فكرت و آقاي جمالي سرهاشان را به نشانه تصديق پايين مي اندازند و به گلهاي قالي يا برچسب شيشه هاي مشروب خيره مي شوند اما وقتي استجاري نباشد آقاي فكرت مي گويد : استجاري چهار بار گفت احمق جون
    و آقاي جمالي مي گويد : الله و بالله پنج بار
    آقاي فكرت مي گويد من يك بست به آقاي صلواتي تعارف كردم نه اينكه زياد آمده باشد اما ديدم خيلي پكر است و او مثل هميشه شانه هايش را بالا انداخت و فقط دست برد و يك چاي خوشرنگ براي من ريخت و قندان را تكان داد تا آبنباتهاش رو بيايد
    آقاي جمالي مي گويد : من گفتم : صلوات جون ما كه عملي نيستيم يعني اين بست را كه كشيديم خب ديگه ... ميره تا يه بست ديگه ... او هم نيش باز كرد
    استجاري عقيده دارد كه : خنديد و دست كشيد به چانه نتراشيده اش و گره كراواتش را محكم كرد
    فكرت حتم دارد كه لب ورچيد و دمغتر شد
    اما هر سه با هم حاضرند بيست و يك قدم رو به قبله بروند و بيست يك بار به قرآن قسم بخورند كه همان وقت بود كه بلند شد و رفت بيرون و در را پشت سرش بست و باز هر سه شك ندارند كه درست ربع ساعت بود كه صداهايي از بيرون شنيده شد
    جمالي مي گويد : الله و بالله صدا صداي خرخر گلوي آدم نبود
    فكرت مي تواند با مشتش هفت بار روي ميز بزند و هفت بار داد بكشد كه : خير حتما صدا صداي خرخر گلوي آدم بود كه توي طناب خفت افتاده باشد من حتي صداي افتادن صندلي يا شايد كرسي را ...
    و استجاري حاضر است هر هفت بار توي حرفش بدود كه : به شرافتم قسم صداي دو تا گربه بود كه روي پشت بام خره مي كشيدند از همان اول شب صداشان مي آمد حتي وقتي آقاي صلواتي توي حياط داشت باد زغالها را مي زد دو سه بار صدايش را شنيدم كه مي گفت : پيشت صاحب مرده ها و دست آخر كه پر رويي كردند بادبزن يا يك چيز ديگر رابه طرفشان پرت كرد
    اين ديگر مسلم است كه هر سه متوحش مي شوند و آقاي استجاري به آقاي جمالي مي گويد :‌ يالله جون بكن در را باز كن نكند يك بلايي سر خودش آورده باشد
    آقاي جمالي تكان نمي خورد و آقاي فكرت درست سه يا چهر بارمي گويد : توي بد هچلي افتاديم
    از اينجا ديگر همه حرفها ضد و نقيض مي شود گاهي هر سه نفر مي خواهند به من بقبولانند كه بدون شك يكي از آن دو نفر بود كه گفته است : از پنجره در بريم
    و من هر شش بار حاضرم از تعجب شاخ در بياورم كه : از پنجره ؟
    و گاهي همه حاضرند مسووليت اين چند جمله را به تنهايي به عهده بگيرند : شايد هنوز تموم نكرده بريم بلكهبتونيم يه كاري واسش بكنيم
    تازه وقتي فكر كردم كه تنها راه حل اين است كه تك تك آنها را گير بياورم و ته و توي قضيه را در بياورم
    آقاي جمالي گفت : آخه من و آقاي صلواتي پنج ساله دوستيم و دست كم صد بار با هم از همون پنجره زنهاي توي كوچه را ديد زده ايم چطور ممكنه كه من بگويم بهتره از پنجره در بريم ؟
    آقاي فكرت هر دو دستش را مثل دو بال كركس توي هوا تكان داد و داد زد : من اگر چشمهام را ببندم مي توانم بگويم پنجره چند تا ميله داره و حتي فاصله ميلهها از هم چند سانتي متره
    پس مي ماند آقاي استجاري و او هميشه مي گويد و حاضر است سند محضري بدهد كه : اگر چهار سال دوستي با آقاي صلواتي را نديده بگيريم لااقل همه اين را قبول دارند كه آن شب من پنجره را بستم حالا محكم نبستم يادم نيست اما آخر حتما اين چشمهاي كور شده ام ديدند كه پنجره ميله دارد و حتي يك گربه تركه و ريقونه نمي تواند از لابه لاشان رد بشود
    يك شب كه از دهان من پريد : نكنه شما هر سهنفر با هم گفته باشيد : از پنجره در بريم بهتره ؟
    جمالي بلند شد تا قدم اول را رو به قبله بردارد و فكرت دستش رفت كه ميز كافه را با مشتش بشكند و استجاري باز شرافت و وجدانش را از لاي دفترچه بغليش بيرون كشيد و من ناچار شدم كه حرفم را پس بگيرم
    شك نيست كه هر سه ناچار بوده اند كه لباسهايشان را بپوشند وگره كراواتهايشان را محكم كنند و كفشهايشان را ... ولي در به ياد آوردن همين كارهاي ساده هر كدام در غياب آن دو نفر ديگر مي گويد : فكرت دكمه هاي شلوارش را توي كوچه مي بست
    جمالي كمربندش را توي تاكسي
    استجاري آقاي استجاري يادش رفت وافورش را توي كيفش بگذارد دستش بود توي كوچه باور كن
    باز ين مسلم است كه آقاي صلواتي خودش را در راهرو حلق آويز نكرده بود پس مي ماند آشپزخانه و اتاق روبرو كه چراغهايش روشن بوده است آقاي فكرت يك روز تلفن كرد كه : داداش من به چشم خودم نعش حلق آويز شده آقاي صلواتي را از پشت شيشه تار اون اتاق ديدم اما به وي خودم نياوردم مبادا جمالي زهره ترك بشه
    و وقتي همان وقت به آقاي جمالي تلفن كردم كه : بابا اي والله
    كفرش در آمد و نزديك بود از داد و بيدادش پرده گوش بنده را پاره كند : غلط مي كنه اين فكرت اصلا چشمش چپه كه چپه هميشه يكي را دو تا مي بينه تازه از كجا سايه پرده نبوده هان؟
    براي من مسلم است كه آقاي استجاري آن شب به آشپزخانه ظنين بوده است اما وقتي فهميد كه ميان فكرت و جمالي را شكر آب كرده ام ديگر حاضر نشد توضيح بيشتري بدهد
    راستي نكنه كه آقاي صلواتي كلك زده باشد ؟ اما هر كس جرات كند اين عقيده را در حضور يكي از آنها و يا اگر خيلي پردل باشد رو به روي هر سه نفرشان به زبان بياورد حتما ناچار مي شود پول ميز بلكه تمام ظروف شكسته شده را بپردازد پس آقاي صلواتي در آن نصف شبي طناب از كجا گير آورده است ؟ و چرا براي خود كشي دو و حتي سه وسيله جور كرده بوده است ؟ و اگر قبول كنيم كه : ممكن است يعني احتمال دارد كه آقاي صلواتي خودش را با برق كشته باشد
    مگر نمي بايست بر اثر چسبيدن دست آقاي صلواتي به سيم لخت برق هر سه نفر لرزش نور چراغ برق را احساس كنند ؟
    آقاي استجاري مي گويد : به شرافتم قسم علت فرار ما از اون مخمصه فقط و فقط براي آبرومون بود اگه نه كه آقاي صلواتي را كه همه مون دوستداشتيم اما وقتي اين فكر توي كلهمون تخم گذاشت كه نكنه خودشو نفله كرده باشه پاك كلافه شديم نمي دونستيم فردا به مردم محل كلانتري محل دادگستري محل و هزار چيز محلي ديگه چه جواب بدهيم تازه وقتي يكي مرده باشه و به سيم برق ( من از اينجا فهميدم كه او شك ندارد كه آقاي صلواتي خودش را با برق آشپزخانه كشتهاست ) خشك شده باشد آدم چهطور مي تونه دوستش بداره و به او بگويد : احمق جون
    و من با وجود آنكه حتم ندارم كه اين اصطلاح تازه تخم گذاشتن فكر توي كلهكسي را آقاي استجاري گفته باشد ولي فكر مي كنم شايد هنوز آقاي صلواتي زنده باشد براي اينكه از آن شب تا حالا دارم قضيه آن شب را سر هم بندي مي كنم درست هفت بار او را دم دكان كله پزي اول خيابان حكيم قاآني ديده ام كه با وسواس عجيبي به مجسمه كوچك آن فرشته چوبي نگاه مي كند كه هر دو بالش شكستهاست ولي هرگز جرات نكرده ام كه دست روي شانه اش بگذارم و بگويم : چطوري مرد ؟
    و هر بار چشمهايم را مالانده ام كه نكند اين آدم آقاي صلواتي خودمان نباشد و هر بيست و يك بار كه به دوستان تلفن كرده ام كه يك جوري قضيه را به اشان حالي كنم تا صداي طرف بلند شده است كه : حتما خودش را توي اون اطاق روبرو حلق آويز كرده بود
    من چه مي دونم اما حالا كه رفقا اصرار دارند پس حتما تو آشپزخونه ...
    با برق با برق خودشو نفله كرد
    باز دو به شك شده ام
    تازه اگر آقاي صلواتي مي خواسته است خودش را با ترياك يا طناب و يا برق بكشد چرا در خانه اش را به روي اين سه تا لندهور باز كردهاست تا آن پيسي را به سرش بياورند ؟ مگر آن دفعه يادش رفته بود كه نصف شبي يك نشمه آوردند و صبح زدند به چاك ؟و صلواتي كه صورتش مثل شاتوت سرخ شده بود آمد پيش من كه : بي غيرتها كيف نشمه را زدند و صبح زود در رفتند و من مجبور شدم از بقال سر محل قرض كنم تا جيغ و ويغ ضعيفه را بخوابانم
    و بي غيرتها مي خنديند
    كه : افتاده بود رو دست وپاي نشمه
    آبروم را نريز
    حالا اين پول را كه تو خنه هست بگير اين ساعت را هم بردار بعد كه مي بينمت از خجالتت در ميام
    نكند همه اينها بازي بوده ؟ و آقاي صلواتي مي خواسته است رفقايش را آن چنان بترساند كه تا يك ماه از سر حل جدول روزنامه هاي عصر بگذرند تا مبادا در ستون تسليت ها و مرگهاي نا بهنگام و يا خبرهاي داغ قتل و خودكشي عاشقي و فاسقي چشماشن به عكس حلق آويز شده يا جسد جزغاله شده او نيفتد و تا يك سال تمام نگاهاشان را از تمام آگهيهاي فوت كه به در و ديوار شهر مي چسبانند
    بدزدند تا مبادا زير يكي از اين هوالباقي ها بخوانند
    به مناسبت سومين روز ... هفتمين روز ... سالروز درگذشت مرحوم ميرزا محمد حسين صلواتي ولد مرحوم حاج حسين محمد صلواتي مجلس ترحيمي در ....
    اما هيچ يك از ما چهار نفر ( هر چند من هرگز جرات نكردهام عقيده آنها را بپرسم )‌ نمي تواند قبول كند كه آقاي صلواتي كه مال مي شناختيم بتواند براي گرفتن نقشه اش دست بالا دو هفته تمام كتابهاي عزيزش را آن طور روي زمين پخش و پلا كند و دست كم پنج روز تمام از دو تيغه كردن ريشش دست بردارد و آن جور خودش را به پيسي بيندازد كه مجبور شود كراوات نزند عينك نمره به چشمش بگذارد سيگار بكشد و در تمام طول زمستان و تابستان بخه پالتو و حتي كتش را تا زير گوشش بالا بكشد و تا آخر عمر بار آن سبيل چخماقي را روي لبهايش تحمل كند
  6. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    213
    محل سکونت:
    Tehran
    نقشبندان


    وقتي رسيديم در خم رو به رو زني سوار بر دوچرخه مي گذشت . هنوز هم مي گذرد ، با بالاتنه اي به خط مايل پوشيده به بلوز آستين كوتاه سفيد ، ركاب مي زند و مي رود و موهايش بر شانه اي كه رو به درياست باد مي خورد و به جايي نگاه مي كند كه بعد ديديم ، وقتي كه زن ديگر نبود خياباني كه به محاذات اسكله مي رفت و بعد به چپ مي پيچيد تا به جايي برسد كه هنوز هست اما نشد كه ببينيم . زن رفته بود . تقصير هيچ كداممان نبود كه ديگر نديديمش گرچه وقتي ديدم كه نيست فكر كرئم كه شيرين به عمد نگذاشت . با اين همه هنوز مي بينمش كه گوشه ي بلوزش باد مي خورد شلوارش كتان مشكي بود صندل اين پايش را هم ميبينم كه بند پشت پايش را نبسته است پا مي زند و صورتش را راست رو به باد گرفته است و مي رود . يك لحظه كنار پياده رو ايستاديم تا شيرين پياده شود و سيگاري براي هر دوتامان بگيرد و من فقط فرصت كردم يك بار هم بالاتنه ي خم شده و سر برافراشته رو به بادش را با موهاي خرمايي بر متن آبي و آرام دريا ببينم بعد وقتي به سر پيچ رسيديم يادمان رفت ، چون با سوت كشتي به دريا نگاه كرديم . داشت پهلو مي گرفت و مازيار و زهره روي عرشه دست به نرده ايستاده بودند دست تكان نمي دادند . بعد به صرافت زن افتادم كه ديدم خيابان تا آنجا كه پيچ مي خورد خالي است . اما روي اسكله عده اي ايستاده بودند و ماشينهاشان را به محاذات اسكله ، سپر به سپر ، پارك كرده بودند و مثل شيرين كه پياده شده بود دست تكان مي دادند . خواستم به بهانه ي پارك كردن جلوتر بروم . شيرين گفت : مگر نمي بيني كه جا نيست ؟ همين جا باش ما حالا مي آييم
    آن آخر سر پيچ جا بود . فكر كردم پس هنوز اميدي هست كه با هم برگرديم . نيامد . پس نديده بود كه ركاب مي زند و مي رود . حالا هم مي رود حتي اگر پير شده باشد مثل من يا حتي شيرين و صبح به صبح به مهتابي يكي از آن خانه هاي دو طبقه ي رو به دريا مي آيد با بلوز سفيد و شلوار كتان مشكي دستي بر نرده مي گذارد تا آن دست را سايبان صورت برافراشته ي رو به دريا بكند و ببيند كه بر عرشه از تازه رسيدگان چه كسي آشناست
    هميشه همين طور ها مي شود مثل من كه حالا اين جا هستم در اين بهار خواب و مشرف به كوچه اي بي عابر و چشم اندازم بامهاي كاهگلي است كه رنگ يكدستشان را فيروزه ي گنبد دوازده ترك بابا اسماعيل مي شكند تا كي باز بهار شود و كارت پستال شيرين با يك هفته يا حتي ده روز تأخير برسد . سالگرد ازدواجمان هم يادش مانده است و هر بارهمان كارت پستال كاجهاي سبز را مي فرستد با لكه ي زردي به جاي خورشيد ، انگار كه ده دوازده تايي كارت يك شكل خريده باشد يا حتي بيست و چند تا ، اگر تا آن وقت بماند يا يادش بماند . بچه ها مازيار و زهره هم فقط سالي دو تامه مي نويسند كه حالا ديگر همه اش انگليسي است هر بار هم عذر مي خواهند كه فارسي يادشان رفته است و من نه كارت پستال مي فرستم و نه نامه اي مي نويسم
    بله همين طور هاست آدم دنبال چيز ديگري مي رود اما به جايي ديگر مي رسد مثل همان اوايل جنگ وقتي در وضعيت قرمز آدم بيرون بود و دست به ديوار مي رفت تاريكي چنان غليظ بود كه انگار تاريكي مي بردمان يا مثل ما دو تا كه به پيشواز بچه ها رفتيم تا يك ماهي همه با هم يك جا بمانيم و كم كم به بچه ها بفهمانيم كه چرا مي خواهيم جدا بشويم يا من بگويم كه چرا برمي گردم اما حالا به اينجا رسيده ايم و هر بار هم كه به ياد چيزي مي افتم كه آنجا هست يا نامه اي مي رسد يا كارت پستالهاي يك شكل و يك اندازه مي رسند فقط همان خم خيابان را مي بينم و خورشيد را كه بزرگ اما سرد سر از دريا برآورده است و افق رو به رو را نارنجي مايل به زرد كرده است . نه ، خورشيد از آن راسته كه بالا مي رفتيم پيدا نبود ، فقط رنگ نارنجي مايل به زرد افق بود و در خيابان و حتي كنار ساحل ، وقتي باز نگاه كردم كسي نبود . اما هست ، مثل نوار فيلمي كه همه اش برداشتهاي نكرر است از آنچه ديده ام .براي همين هر روز صبح از ساعت شش و نيم كه لقمه اي مي خورم و اين كرم ننه رباب را مي قرستم كه تا پيش از ظهر به هر جا مي خواهد برود ، تا من بنشينم مگر اين بار بشود و بعد وقتي در نمي آيد مي آيم به اين بهار خواب تا نيم ساعت هم شده توي اين صندلي چرمي بنشينم و به هيچ چيز فكر نكنم . نمي شود . آدم تنها نمي تواند باشد ، حتي سنگ هم يك تكه كلوخ هم تنها نيست يا آن بند درخت كه حالا فقط يك پيراهن سفيد مردانه رويش تاب مي خورد و به هر ده دقيقه زن لچك به سري مي آيد تا باز برش گرداند
    به شيرين اگر راستش را مي گفتم حتما مي گذاشت يك شب ديگر بمانيم با بچه ها و حتي در همان مهمانخانه ي سوت و كور . گفته بودند فقط يك جا هست . سه خيابان كه بيشتر نداشت . يكي را نديديم و آن يكي هم كه به محاذات اسكله بود و خانه ي جاشوها يا كارمندان دفتري بندر و پست و بانك بود . همان اوايل اين يكي خيابان پيدايش كرديم . باز هم مي شد برگرديم به همان جا و وقتي بچه ها را راضي كرديم ، يك شب ديگر بمانيم تا من باز فردا ببينمش كه ساعت نه ربع كم از ساحل اين طرف مي آيد ، بعد ركاب زنان تمام پيچ را با پشت خم و سر برافراخته رو به باد مي رود . مازيارمان هم خواست بمانيم اما زهره همه اش مي پرسيد : چرا با هم آمديد ؟ طوري شده ؟
    حالا همان جاست . بيست و دو ساله است . شوهر و دو بچه ي دوقلو دارد كه عكسهاشان را دارم همين پارسال نه پيرارسال با نامه اش فرستاد تازه متولد شده بودند و يكي اين طرف يكي آن طرف روي دامنش خوابيده اند و ديويد هم بالاي سرشان خم شده است و سرش را گذاشته است روي موهاي زهره كه به من رفته است . چاقتر از وقتي است كه هنوز چيزي از فارسي سرش مي شد : پاپا ، من حالا چاقتر هستم . اما هواهم رفت كه خودم را لاغر كنم مثل آن وقت كه تو اينجا آمدي
    لاغر و سبزه بود با موهاي سياه و بلند . گمان نمي كنم دانشكده اش را تمام كرده باشد گفتم : چطور است شب را اينجا بمانيم ؟
    دست بر شانه ي شيرين گذاشت : باشد بمانيم
    شيرين فقط شانه بالا انداخت . حالا هم هر سال جايي است : اول كه لندن بود بعد رفت آلمان ، كارت پستالها را آنجا خريد بعد از كانادا تبريك عيد فرستاد حالا از نيويورك مي فرستد ، كارت پستالهاي آلماني را از آنجامي فرستد . براي تبريك عيد هم فقط دو خط مي نويسد : آقاي جواد بهزاد عزيز ، اين عيد باستاني را كه يادگار اجداد ماست به شما و خانواده ي محترمتان تبريك عرض نموده سلامتي و شادكامي شما را از درگاه ايزد منان خواستاريم
    هر سال هم خطش پس مي رود انگار از روي سرمشقي رو نويس مي كند و هر بار د يا ر يا حتي دو نقطه اي جايي كم ميگذارد بچه ها در تعطيلات عيد ميلاد و تابستان نامه مي نويسند اوايل به فارسي بعد كه نامه ي مازيار از استراليا رسد يك دريمان به فارسي و انگليسي بود حالا ديگر فقط به انگليسي مي نويسد كتابهايي هم مي خواند به فارسي تا يادش نرود گاهي هم سوالي مي كند مثلا جايي مي بيند كه عربسك نوشته اند كه مي خواهد بداند به فارسي چه مي گوييم يا مينياتور را به فارسي چه گفته ايم يا موزاييك را . مهندس معدن است زن ژاپني گرفته است و چنذ پچه هم دارند نشمرده ام . آخر هر نامه هم ساچيگكو و فلان و فلان و فلان سلام مي رسانند به پدربزرگشان حداقل اين يكي يادش نرفته است هيچ وقت هم به خلاف خواهرش گله نمي كند كه چرا جوابش را نمي دهم . چه بنويسم ؟ يا كدام را بقرستم وقتي هنوز تمام نكرده ام ؟ شيرين نوشت كه تو بيا ، رفتم .اما از آنجا يك ماه هم نشده برگشتم . گفتم هر چه هست مال شما من بازنشتگي ام هست و آن خانه ي پدري
    خطي هم گاهي مي كشم و مي فروشم . نمي كشم و نمي شود انگار آدم بخواهد راه بر تاريكي ببندد . مهمتر از همه كانون نور است و سمت غلظت سايه . صبح ديگر هوا آفتابي بود اما شايد در سايه ي كشتي مي رفت . ولي صورتش روشن است و تارهاي مواج موهاي خرمايي اش كنار خط گردن و روي شانه ي آن طرف طلايي مي زد . كشتي هم بايد باشد و آفتابي كه حتما سرد و بزرگ بر بالاي افق آويخته بود بچه ها هم بايد باشند كه بالاخره وقتي شيرين را ديدند دست تكان دادند شيرين هم دست تتكان مي داد و حالا در نيويورك صندوقدار فروشگاه لباس بچه گانه است و شب با قطار مي رود تا نزديكي هاي خيابان بيست و ففتم و بعد پياده تا ساختمان نمي دانمن چندم و تا طبقه ي پنجم هم از پله ها مي رد بالا و به آپارتماني كه فقط دو صندلي راحتي دارد و يك كاناپه كه شبها تخت مي شود و هر شش ماه هم مجبور است شيمي درماني بشود يا اصلا بگذارد يك جاي ديگرش را ببرمد . نديده ام .يك چراغ مالعه هم كنار كاناپه يا تخت شبهاش هست كه وقتي قرصش را مي خورد و چشمبندش را مي زند دستش را دراز مي كند و چراغش را خاموش مي كند و در آن تاريكي بي هاله يا مرز اصلا به صرافت نمي افتد كه چرا باز گفتم : من كه فكر مي كنم بهتر بود يك شب ديگر آنجا مي مانديم
    شيرين گفت : كه چه بشود ؟ مگر نديدي ؟
    گفتم : شايد يك اتاق ديگر برايمان خالي مي كرد
    فقط يك اتاق خالي داشت دير وقت رسيديم رديف چراغهاي زرد خيابان روشن بود. مه هم بود غليظ نبود فانوس دريايي را در آن دورها مي ديديم سر در مهمانخانه روشن نبود در ورودي دو لنگه بود پرده هاش را هم كشيده بودند. بالاي در از نور چراغ سر تير روشن بود ماشين را همان جا طرف چپ گذاشتيم و پياده شديم شيرين از آن طرف و من از اين طرف از لندن تا آنجا همان قدر حرف زده بوديم كه دو آدم غريبه حرف مي زنند وقتي بالاجبار همسفر باشند . نمي توانست بيايد . به آلمان مي رفت و من بعد از اينكه شش ماه در تركيه انتظار كشيده بودم فقط براي دو ماه اجازه ي اقامت گرفته بودم . بچه ها را فرستاده بود هلند با همكلاسي هاشان . دعوا نكرديم . گفت : نمي آيم مي بيني كه نمي توانم
    ناشنم هم داد . سطح صافي بود با دو خط مايل . سرم را زير انداختم اما وقتي به صرافت افتادم كه بايد چيزي بگويم تا مثلا دلداريش بدهم و سر هم بلند كردم ديدم با دو پستان پر رو به به روين استاده است و دارد دكمه هاي بلوز چهارخانه اش را مي بندد موهايش هنوز بود . اينهاست ، باز هم هست ، اما نمي خواهم و هر روز از شش و نيم تا همين ساعت فقط همان رو به رو را طرح مي زنم تا بعد كه نيم ساعت اينجا نشستم بروم و تمامش كنم اما تا ظهر فقط مي رسم دستش را بكشم يا موهاي ريز و مواج را طلايي بزنم ، به نشانه ي بادي كه از روبه رو مي وزد يا آفتابي كه از آنجا شايد از كنار اتاقك ناخدا به سر و صورتش مي تابد كه رو به باد گرفته است و ركاب مي زند و مي رود
    اگر مي مانديم باز مي ديدمش . باز كه گفتم ، شيرين گفت : فايده اي ندارد اما اگر تو مي خواهي برو . همان وقت هم گفت كه رفتم تا فقط كنارش روي آن تخت باريك تك نفره دراز بكشيم . چشمبند زده بود فقط همان يك اتاق خالي را داشت بالاخره كه در را باز كرد و راهمان داد ، گفت . چراغ قوه دستش بود ، روشن بود . بعد چشمهايش را ديدم وقتي چراغ راه پله را روشن كرد : گرد بود و سرخ. اول پول را گرفت كلاهي پشمي هم سرش بود و پالتويي هم روي دوشش كليد را به شيرين داد و گفت . من كه نمي فهميدم . شيرين هم خم شد و باز پرسيد اين با فقط شماره ي اتاق را گرفت و اشاره كرد . شيرين پرسيد : مي خواهي دو اتاق بگيريم ؟
    گفتم : اصلا ببين دارد
    مرد نگاهمان كرد . گذرنامه ي من دستش بود گذرنامه ي شيرين را هم گرفت ورق نزد حالا شيرين گذرنامه هم ندارد مرد چيزي گفت شيرين توي راه پله ها گفت ، با خودش : اين ديگر چه لهجه اي بود
    مرد به كليدهاي آويخته ي پشت سرش نگاه كرد و حرفي نزد . فهميده بوديم . اتاق كوچك بود با دو تخت در دو طرف يك عسلي هم ميانشان بود با يك چراغ مطالعه و يك ليوان آب . آب مانده . يك زير سيگاري هم بود شيرين بارانيش را كند و بعد كفش و جورابهاي ساقه كوتاهش را و وقتي قرصش را خورد و چشمبند سياهش را زد با همان شلوار و بلوز راه راهش دراز كشيد پشت به من و پتو را كشيد رويش و گفت : شب به خير
    چراغ را روشن كردم ، گفتم : ناراحت نمي شوي سيگار بكشم ؟
    گفت : پس آن در را كمي باز كن
    گفتم : به بچه ها چه بگوييم ؟
    گفت : ما كه دعوامان نشده
    گفتم : اما آخر مي فهمند
    گفت : بفهمند مگر تو براي همين نيامدي ؟
    برگشت و دست دراز كرد و كورمال كورمال كليد چراغ را پيدا كرد و زد و گفت : شب به خير
    رفتم در رو به مهتابي را باز كردم كوچك بود و رو به همان خيابان كه فقط چراغهاي زردش پيدا بود يكي دو چراغ هم آنجا روي دريا بود دريايي را نديدم . صداي كشيت هم آمد بچه ها را براي تعطيلات تابستاني فرستاده بود هلند تا ما اول حرف هامان را بزنيم بعد گفت يك ماه بمان به يك ماه نكشيد كه برگشتم زهره مي گفت : همين جا باش بابا مامان كار مي كند تو هم هر شش ماه برو بازنشتگي ات را بگير و برگرد
    گفتم : نمي شود بهت كه گفتم
    همه اش را نگفتم به شيرين هم نگفتم به استانبول كه رسيدم تلفن كردم كه رسيده ام از وان تا آنجا را با اتوبوس ‌آمده بودم . نه ، گفتن نداشت فقط بايست از آن شب مي گفتم كه ميان گوسفند ها چهارنفري چمباتمه زده بوديم سيگارمان هم تمام شده بود تاول پاهايم هم تير مي كشيد از راهنمكا تا اهالي ده هر كس هم كه مي آمد سراغمان اسمش علي بود . بعد جوانكي آمد كه از اسمم علي و بدوعسكر و بدوطويله آن قدر فارسي مي دانست كه سيگاري تعارفمان كند و بگويد كه عسكر بو برده است بايد چيزي بدهيد تا ردشان كنيم . اول طمعش زياد بود بالاخره چهار نفري ده هزار تومان داديم كه رفت بعدش صبح نشده راهنماي تازه با دو اسب پيدايش شد و باز زديم به بيراهه به نوبت سوار مي شديم و مي رفتيم بوي عطر گلها را مي شنيديم اما نمي ديديم و زير پايمان گل بود و يكيمان اسهال داشت گاهي درخشش جوي آبي هم بود اين علي فارسي مي دانست مي گفت : شكر كه ابري است بالاخره رسيديم به گداري كه جاده اي از پايينش مي گذشت يك يا دو ساعت منتظر نشستيم و تاولهامان را تركانديم تا ماشين باري آمد بارش اثاث بود و ما زير صندليها يا توي كمد رفتيم و برزنت را كشيدند رويمان شيرين خودش هم كشيده بود فقط سينه ي چپش را نشانم داد نيامد . گفت : كم بدبختي كشيدي ؟
    برگشتم . اين بار از راه كويته آمدم گفتند راحت تر است تراكتورها را شبانه مي آوردند آن طرف مرز و برگشتن شكر مي بردند مي آوردند نديدم من و راهنما پياده مي آمديم گفت : با پيرمردها كه كاري ندارند
    نداشتند . فقط دو هفته نگهم داشتند . بعدش هم كه ديگر مهم نبود حالا اينجا هستم با اين كرم ننه رباب و زنش كوكب كه آن پايين دارد در هاون سنگي گوشت مي كوبد هميشه همين وقتها شروع مي كند . مي گويد شامي كباب اينطور بهترمي شود . اينهاست . باز هم هست آن هم براي من كه وقتي قلم مو به دست مي گيرم حتي موسيقي نمي گذارم تا بارم را زيادتر نكنم . نمي شود . نمي توانم فقط او را ببينم كه مي رفت نه اين يكي را كه باز مي آيد تا پيراهنم مردانه را برگرداند . نامه هم نمي نويسم چه فايده اي دارد ؟ بچه ها كه نمي توانند بخوانند مازيار مي نويسد به انگليسي كه يك دوره شاهنامه برايم بفرست تا يادم نرود . از مادرش هم مي گويد . نوشت كه طلاق گرفته است تا تو آزاد باشي . كرم هم مي آيد . از صداي سرپايي هايش مي فهمم و غرو لندش كه چه صفي است . باز سبزي خوردن گرفته است و يكي دو گرد رختشويي با چند صابون داد مي زنم : كرم به زنت بگو بس است ديگر مگر نمي بيني كار دارم ؟
    چشم مي بندم چه طور مي شود راه بر تاريكي بست ؟ بندهايس صندلش چرمي بود قهوه اي سير در آفتاب قهوه اي روشن است و ركاب مي زند . قبل از اينكه بپيچند دست دراز مي كنند و علامت مي دهند نديدم كه دست دراز كند فقط ديدم كه رو به باد مي رود از گوشه ي پيراهن مردانه اش مي فمم كه باد مي آيد مه هم نيست اما همه چيز هر چيزي كه در هر جا و به هر وقت اتفاق افتاده است همچنان هست براي من هست پسرم مي نويسد به انگليسي : ما را چرا فراموش كرده اي ؟
    مگر مي توانم بنويسم اينجا شايد عيب ما اين است كه هيچ چيز را هيچ وقت دور نمي ريزيم ؟ كنار شيرين دراز كشيدم و دستم را گذاشتم رو شانه اش گفتم : خوابي ؟
    گفت : هوم
    گفتم : بر گرديم
    گفت : نه
    گفتم : بچه ها را ببريم ؟
    گفت : نه
    گفتم : آنجا هم هست
    گفت : من خوابم مي آيد ديدي كه قرص خوردم
    گفتم : خواهش مي كنم
    گفت : ديدي كه
    گفتم : براي من فرقي نمي كند
    گفت : مي دانم اين دفعه موهايم مي ريزد نمي خواهم به من ترحم كني
    گفتم : ترحم چرا ؟ تو مادر بچه هاي مني
    گفت : همين ؟
    خواستم بگويم ، اما اگر رو در رو مي ديدمش مي شد گفت . نگذاشت . همه ي آن هفت هشت شب نگذاشته بود . گفت : بعد ها آن يكي را هم شايد ببرند
    گفتم : آنجا هم هست . تازه مي تواني شش ماه به شش ماه بيايي
    گفت : با چه پولي ؟ اينجا بيمه مي شوم
    نگذاشت : گفت خواهش مي كنم بگير بخواب
    همان جا رو به سقفي كه پيدا نبود دراز كشيديم و سعي كردم كه شكل تاريكي را بسازم اما باز نشد نمي شود صداي لخ لخ سرپاييهاي كرم نمي گذارد انار هم خريده است و كوكبش هم دان كرده است . يك بشقاب رنگ . اين هم سربار آن همه كه هست آن هم من كه بايد به يمن چهرچوب بومهايم يا حداقل چهارچوب تخته ي سه پايه ام نگذارم بارش زيادتر شود ، كه ركاب مي زند و مي رود . بعد هم ديگر ظهر است و مي روم پايين ناهاري مي خورم و چرتي مي زنم تا باز بعد از ظهر آشنايي بيايد تا بيايم به همين بهار خواب و او همه اش از زنش و بچه هاش بگويد بعد هم كه شب شد و رفت با پشت خم و شانه هايي كه انگار كوهيي رويش گذاشته اند بايد بروم پايين و دراز بكشم تا مگر فردا صبح زودتر بيدار شوم و دوباره كادري بكشم مگر بشود . همينهاس ديگر . بايد هم بشود وگرنه همين فردا يا پس فرداست - شانزدهم يا هفدهم آبان - كه كارت پستال شيرين برسد با همان كاجهاي سردسيري و آن لكه ي زرد كدر به جاي خورشيد و زمين شخم زده ي پيش زمينه كه فقط اين طرفش باريكه ي جويي هست كه آب آبيش معلوم نيست به كجا مي رود همان طور كه او مي رود و خط نيم رخش هم روشن است مثل هاله اي كه مي گويند گرد بر گرد پوست آدمها هست ، به همان قالب كه تن آدمها بايد باشد ، حتي اگر جاييش را بريده باشند شايد همين طلسم است كه نمي گذارد تا حاضر شود و برود به هر جا كه بايد مثل من كه بايد به اتاقم برگردم و باز بنشينم رو به سه پايه ام و ببينم چطور مي شود اينها را كه قلم زده ام و خيلي ها را كه خط زده ام بيرون آن هاله ي قاب بگذارم تا فقط هم او بماند كه مي رود ركاب زنان و رو به باد
  7. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    213
    محل سکونت:
    Tehran
    بانويي و آنه و من

    --------------------------------------------------------------------------------

    هوا كه تاريك شد برگشتم وقتي در را باز كردم ديدم زني روبرويش نشسته است هلويي گفتم و سري تكان دادم بانويي به فارسي گفت : اين خانم همين طوري آمد مي گويد نقاش است و اين دور و برها مي گشته حالا آمده سري به ما زده
    خودم را معرفي كردم و دست داديم بانويي گفت كه اسمش آنه پترز است
    آنه گفت به انگليسي : يك كلمه نفهميدم
    بانويي توضيح داد به فارسي حرف زده قهوه مي خورند كليد آبجوش ساز برقي را چرخاند چند ماهي بايست همين طورها قهوه و چاي مي خورديم : پيچ را مي گردانيم و آب كه در محفظه جوش مي آمد سوتي مي كشيد بعد ديگر توي فنجان مي ريختيم و يكي دو قاشق قهوه يا يك كيسه چاي تويش مي انداختيم
    با بانويي داشت حرف مي زد گوشوارش حلقه حلقه بود زنجيروار موهاش دودي رنگ بود و گردنش بلند با پوستي سفيد و چين هايي ريز در گوشه ي چشم ها و بالاي لب چهل و پنج سالي داشت يا شايد پنجاه بلوزي سياه به تن داشت و شالي سياه با حاشيه اي سفيد بر شانه پريدم : تنها سفر مي كنيد ؟
    گفت : چند ماهي است با دوستم قطع رابطه كرده ام
    و خنديد به ناگهان كه دو رديف دندانهاي سفيد و درشتش را ديدم
    چشم هايش آبي كم رنگ بود حالا داشت با فنجان قهوه اش بازي مي كرد سر به زير
    فرزند چي ؟
    يك دختر دارم بزرگ است
    باز خنديد با تمام شانه و شال روي شانه نيمرخش پاك و محكم بود : با هم رفيقيم
    باز پرسيدم : تنها سفر مي كني ؟
    گفت : بله ماشين دارم پتوهاي گرم دارم
    رو به بانويي گفت : ديشب رفتم همين طرف ها ( با دست اشاره كرد به آن طرف چمن پشت پنجره و يا حتي درختهاي بعدش و بعد با دست راست انحناي دره طوري را ساخت و با انگشت همان دست به جايي در ته دره اي كه نبود اشاره كرد )‌ پتوها را كشيدم روي سرم تا اينجا (‌ به پل بيني اش اشاره كرد ) شب آسمن باز بود ستاره بود صبح چطور بگويم ؟ چه ... چه ...
    بانويي گفت : شكوه ؟
    نه شكوه نه شكوهزيادي انساني است توش غرور است صبح ملايم است مثل
    و با دستش بر پر شالش كشيد و باز رو به بانويي گفت : مثل
    مخمل ؟
    باز خنديد : مثل مخمل اول مه است توي هوا مثل شيشه كه بخار بر آن نشسته باشد
    سرش را زير انداخت : به انگليسي نمي توانم خوب حرف بزنم فرانسوي مي دانيد يا اسپانيايي ؟
    سر به نفي تكان داديم
    آلماني بود با موهاي بلند و صاف و ريخته بر شال بر شانه جرعه اي خورد
    بانويي پرسيد : باز هم قهوه مي خوريد ؟
    گفت : نه
    چاي چي ؟
    به فارسي پرسيدم : چه طور پيدايش شد اصلا كي هست ؟
    گفت : من هم نمي دانم در زد فكر كردم كه از كاركنان بنياد است يا مثلا همسايه است خودش گفت : اجازه مي فرماييد بيايم تو؟ بعد هم گفت كه نقاش است و آمده اين طرف ها مي گردد و نقاشي مي كند شب ها هم بيرون مي خوابد
    آنه گفت : زبان قشنگي است
    گفتم : تنها نمي ترسي ؟
    البته كه مي ترسم ترس هست
    گفتيم خيلي شجاعيد
    شجاع نه من خيلي ...
    برگشت رو به بانويي بانويي با كلاه بره ي من بازي مي كرد هر وقت بيرون مي رفت سرش مي گذاشت مي گفت : سرم سردش مي شود موهاش را كوتاه كرده بود سياه بود و بلند شلال صاف و سياه را بر شانه هاش مي ريخت موخره كه امانش را بريد رفت كوتاهش كرد گفت : وقتي تمام روز هوا نخورد مو خوره مي گيرد
    گفتيم : نشنيدي چي پرسيد ؟
    رو به آنه گفت : عذر مي خوام نشنيدم
    به انگليسي نه شجاع چه مي شود ؟
    ترسو
    بله ترسو من خيلي ترسو هستم اما آسمان خيلي شب ها زيبا مي شود و صبح آن مه چي بايد گفت ؟ مثل پرده اي از آن با دانه هاي ريز و سرد و شفاف كه روي برگهاي صبح زود روي برگ ها مي نشيند ( با دو سر انگشت ريزي شان را نشان داد ) مثل كريستال
    بانويي گفت به فارسي : مي بيني موهاش را ؟
    و به آنه به انگليسي گفتم : شبنم
    آهان شبنم اول تاريك است بعد به هر جا نگاه مي كنم هوا مثل شيشه است خوا يخ بسته است انگار كه پشت حجم هوا هيچ نيست هيچ وقت نمي شود حدس زد كه صبح از كجا پيداش مي شود وقتي هم اين طرف يا آن طرف افق روشن مي شود فقط يك خط پهن است مثل يخ به رنگ يخ
    بانويي دو تا قهوه درست كرده بود براي خودش شير هم ريخت پرسيدم : كسي مزاحمت نمي شود ؟
    گفت من كه چيزي ندارم ماشينم كهنهاست چند تا هم پتو دارم كهنه اند اما خيلي گرم اند ده بيست تا هم بوم دارم رنگ و قلم مو هم هست
    پولي چي ؟ كارت اعتباري چي ؟
    خيلي نيست به زحمت اش نمي ارزد
    بانويي گفت : خودت چي ؟ زني بالاخره
    بلند خنديد : خوب نگاه مي كنم دور از بزرگراه ها پرت دور از آبادي ها مي ايستم فقط گاهي شكارچي ها با سرو صداهاشان ( با دست شكل تفنگ ساخت ) بومب !‌ نمي گذارند صبح را ببينم اينجا ها چند روز است فصل شكار شروع شده
    گفتم : امشب چي ؟ مي خواهي اينجا سر كني ؟
    نگاه مان كرد سري تكان داد گوشواره هاش حلقه در حلقه لنگر برداشته بود
    بانويي گفت به فارسي : ما كه نمي شناسيم اش آن هم اين طور كه پيداش شده تازه شب اول مان است
    آن يكي اتاق كه هست يك تخت هم دارد
    به آنه به انگليسي گفتم : ما همين امروز آمده ايم اينجا ميهمان بنياد هستيم با اين همه اگر خواستي مي تواني شب را اينجا سر كني
    آنه گفت : من خانه دارم نزديك هانوفر خانه ي بدي نيست براي آسمان آمده ام
    بيرون براي ديدن صبح ، مي كشم
    و با دستش گرفتن قلم مويي را نشان داد و بر بومي كه نبود خطي كشيد
    بانويي به انگليسي توضيح داد : همين چندماه پيش نمايشگاه داشته
    آنه جايي را گفت و خنديد : هيچ فروش نداشتم من مشهور نيستم اينجا بيشتر نقاشي كساني را مي خرند كه مرده اند تازه ( خنديد و به خودش اشاره كرد ) من خيلي مدرن ام
    پرسيدم : حتي يك تابلو ؟
    هيچ
    پس چطور زندگي مي كني ؟ با اعانه ي دولتي ؟
    نه نه بد است خيلي بد آدم تحقير مي شود شخصيت آدم را مي شكند
    بانويي با دو دست بر موهاي كوتاهش كشيد همين مانده بود كه ناخنش را هم بجود تمام راه از تهران تا فرانكفورت ناخن مي جويد سر انگشت ميانه ي دست راستش به خون افتاده بود دستش راستش را ميان زمين و هوا گرفتم و به آنه گفتم : ما اگر بمانيم مجبور مي شويم ...
    ماندگار يادم نيامد بانويي نگاهم كرد به فارسي پرسيدم : ماندگار چه مي شود ؟ بانويي به آنه گفت : بچه ها آنجا هستند نمي مانيم من نمي مانم
    آنه گفت : بچه چند تا داريد ؟
    دو تا يك پسر يك دختر دخترم حالا پانزده سالش است
    من پرسيدم : پس چطور زندگي مي كني ؟ بي پول ؟
    دستش را به شكل قلم موي نقاشي كرد و رو به ديوار بالا و پايين برد : گاهي خانه هاي مردم را نقاشي مي كنم هنوز مي توانم
    بانويي دستش را آرام از دستم بيرون كشيد پرسيد : حالا چي بي پول يا يك ماشين قراضه و چند پتو ؟
    گفت : يك چراغ گازي هم دارم ( به دستگاه آب جوش ساز اشاره كرد ) براي قهوه روزي سه تا فقط مي خورم غذا هم يك چيزي مي خورم توي راه غروب هم دنبال يك جايي مي گردم كه دور باشد ( به بانويي نگاه كرد ) به انگليسي چي مي شود ؟
    بانويي داشت ناخن اشاره ي دست چپش را مي جويد زير چشمي نگاهم كرد و دستش را بر چانه اش كشيد و به انگليسي گفت : دنج
    آنه گفت : يك جاي دنج پيدا مي كنم و مي خوابم تا صبح صبح خيلي حيلي زيباست زيبا نه يك چيز زيبا هميشه همان طور است كه بوده اما صبح فرق مي كند هر بار يك طور ديگرست به يك رنگ ديگر است امروز صبح چه طور بگويم ؟ همه ي هوا حجم هوا يك پارچه يخ بود يخهاي قطبي قبل از اينكه شروع كنند به آب شدن نه بد شد مثل هيچ چيز نيست صبح هر بار هم همانطور است كه هست نمي شود كشيد هر قدر هم تندتر بكشم عقب مي مانم
    گريه كردم
    بانويي گفت : خيلي خوب به انگليسي وصف كردي
    به آلماني هم حتي نمي توانم هدا يكدست يخ بسته بود بعد يك باريكه ي سفيد مثل همان يخ هاي قطبي سرتاسر افق را
    شانه بالا انداخت و بعد شالش را دور شانه هاش پيچاند وجلوش گره زد گف : رنگ نارنجي صبح را من خيلي دوست دارم نمي پوشم
    بانويي گفت :‌ غذا چي ؟ همه اش كه نمي شود سوسيس خورد يا كالباس و پنير
    غذا مهم نيست شوهرم غذاي گرم خانگي دوست داشت گفتم : نمي توانم رفت حالا بايك دختر جوانتر از من زندگي مي كند حالا راحت ترم از جايي چيزي مي خرم و توي راه مي خورم تا برسم به يك حاي ديگر دنج ( به بانويي نگاه كرد ) متشكرم براي اين دنج قبل از خواب هم همه چيز را آماده مي كنم
    صبح هوا ... ( دستي تكان داد انگار چيزي را در هوا براند )‌ نمي شود گفت فرق مي كنند اما من دلم مي خواهد همه شان را بكشم از هر تكه زمين كه هست
    گفتم : چند سال است نقاشي مي كني ؟
    سداشت گره شالش را باز مي كرد نگاهم كرد با خم ابروها رو به بالا : چند سال ؟ حساب نكرده ام از بچگي مي كشم اين فصل بهار كه مي آيد و گاهي تابستان كه هوا كمتر ابري است مي زنم بيرون حالا فقط صبح مي كشم مشهور نيستم گفتم اما مي كشم هر روز چند تا صبح بعد راه مي افتم به هر طرف كه دلم بخواهد اگر هوا ابري باشد چند روز مي مانم تا باز ببينم اش وقتي كه هوا ابري نيست قبل از طلوع شروع مي كنم سبزي يك چمن سايه ي چند شاخه
    چشم هايش را بسته بود و با دست بر هوا مي كشيد
    بانويي به فارسي گفت : دعوتش بكنم ؟ مي تواند آن اتاق سر كند يك تخت كه هست
    گفتم : خودت گفتي ما اينجا غريبيم نمي شناسيم اش
    آنه گفت : زبان قشنگي است
    گفتم صبح چي ؟
    گفت : فقط قشنگ نيست يك طوري است مثل شيشه نه مثل يخ به سفيدي و سردي يخ با رنگ هم نمي شود نشانش داد تا رنگ سبزي روي بوم بريزم و يك سبز قهوه اي براي درخت هاي آن طرف و به جاي آن سايه ي دورتر كه جنگل است سياه كم رنگي درست كنم رنگ شان عوض مي شود من آنجا را نگاه مي كنم نه بوم را مثل وقتي تايپ مي كنيم باز نمي شود
    بانويي گفت : ما يك تخت اضافه داريم اگر بخواهي مي تواني امشب را اينجا سر كني
    دستي تكان داد : نه من زير آسمان مي خوابم
    بانويي يك بسته شيريني زنجفيلي آورده بود باز كرد و تعارف كرد آنه پرسيد چي هست ؟ از چي درست شده؟
    بانويي توضيح داد آنه برداشته بود و چشم بسته حتما به مزه فكر مي كرد گفت : خوش مزه است ( بلند شده بود ) من يك نمونه از كارهام دارم عكس است مال نمايشگاهم
    و رفت بيرون بانويي گفت : عجيب است همين طور آمد در زد و راحت آمد تو همه چيزش را گفت از شوهر سابقش گفت و دعواهاشان و بعد از دخترش از خانهاش كه نزديك هانوفر است گفت كه : شنيده ام اينجا هنرمندان زندگي مي كنند گفتم كه : نه بنياد هر به چند ماهي كساني را از سراسر جهان دعوت مي كند ما هم دعوت شده ايم و امروز صبح رسيده ايم
    در زدند آنه بود يك پوستر بزرگ و يك كارت پستال دستش بود به بانويي داد اينجا و آنجا طرح چمن و درخت و سايه ي تپه اي به حدس مي شد فهميد كه چيست يا فقط رنگ بود و سايه اي از قهواي در سبز و يا تهم شاخه اي معلق بر سفيدي متن افق
    گفتم : صبح پس كو ؟
    نشسته بود و با دسته ي فنجان خالي اش بازي مي كرد گفت : بهار كه مي شود راه مي افتم اما فقط بعضي روزها صبح مي شود وقتي ابر نباشد
    گفتم : كسي هم نمي خرد
    بلند خنديد : من مشهور نيستم
    بانويي پرسيد : هيچ وقت كسي مزاحمت نشده رهگذري مستي ؟
    منچيزي ندارم
    خودت چي زيبايي زني ؟
    شوهرم مي گفت : آخرش كشته مي شوي گفتم من كه مي ميرم بگذار اين طور باشد چه فايده دارد پير بشوم و ديگر نتوانم خانه ها را رنگ بزنم ؟
    بلند شد گفت : بايد بروم يك جاي تازه پيدا كنم شايد هم رفتم همان جاي ديشب جاي دنجي است ( به بانويي نگاه كرد ) متشكرم هر وقت يه كار مي برم ياد تو ي افتم
    بانويي داشت تبليغ نمايشگاهش را به ديوار سنجاق مي كرد آنه گفت : اين را پارسال كشيدم حالا فقط صبح مي كشم ديروز چند تا كشيدم خيلي خوب بود مهربان بود توي آن دره آن روبرو افق مثل ... مثل
    بانويي گفت : مخمل
    مخمل سفيد اما سرد
    و دستي تكان داد : به اميد ديدار
    با هم گفتيم : به اميد ديدار
  8. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    213
    محل سکونت:
    Tehran
    ملخ

    --------------------------------------------------------------------------------

    ساعت هفت صبح بود كه راه افتاديم بارها را كه قثط سه تا ساك بود گذاشتيم توي خرجين يكي از خرها و دنبال جاده را گرفتيم
    آنها سه نفر بودند يكي كه خرها را مي برد به ايشوم دو تاي ديگر با هم برادر بودند و مثل ما بارهايشان را گذاشته بودند روي يك خر برادر بزرگتر چشم سبز و خنده رو بود آن يكي جوان و بلندقد با چهره اي كه مثل صخره سخت و گوشه دار بود تازه توي چشمهاي نيم بسته و زير پوست سوخته شده اش يك چيز وول مي خورد كه آدم مورمورش مي شد و مي رفت توي نخ اينكه ساعتش را بگذارد توي جيبش و پولهايش را يك جايي گم وگور كند
    هر سه تاشان كلاه هاي دو گوشي سرشان بود و يكي يك چوب داشتند كه مي گذاشتند پشت گردنهاشان و مثل وقتي كه مي خواهند چوب بازي كنند مچ دستهاشان را روي چوبها انداخته بودند
    راه افتاديم آنها پشت سر چهار تا خر بودند و ما به دنبالشان لا به لاي يك پرده خاك اين طرف آب باريكه يك چشمه بود و يك بيشه كبوده و دست راست تپه هاي پوشيده از بوته هاي يوشن و گون وقتي پيچيديم پرده هاي خاك غليظ تر شد و محمد راه افتاد ميان از ميان خرها و رفت جلو و از همان جابود كه برادر بزرگتر شروع كرد : كي گفت اصفهانو ول كنين بياين بيابون خاك بخورين ؟
    من گفتم : مي خواسيم ببينيم شما تو اين بيابونا چيطور زندگي مي كنين
    خنديد بلند خنديد چوبش را از پشت گردنش برداشت و خرها را هونج كرد
    : زندگي ترك دسته خره كه بياين بيبينين ترك كه آدم نيس همه ش راه برو همه ش جون بكن
    راست مي گفت از بلندي قامتهاش مي شد فهميد كه راهها چه قدر طولاني ست و سياهي كوهها چه قدر دور از هم ايستاده اند
    چپقش را روشن كرد و شروع كرد به تركي حرف زدن با كاظم كه خرها را مي راند
    برادر كوچكتر حرف نمي زد اما گاه گداري موج خنده توي صورتش رها مي شد و همان جا ميان تخته سنگهاي قالب صورتش رسوب مي كرد كلاه دو گوشيش نو نوار بود ولي سرشانه هاي كتش پاره شده بود و اپل كت زده بود بيرون بدنش نرمش عجيبي داشت مثل بازيگراني راه مي رفت كه توي چوب بازي مي خواهند حريق را غافلگير كنند و چوب را روي مچ پايش بچسباند روي انگشتهاي پايش بلند مي شد و چوب را پشت گردن ستبر و سياه شده اش تكان مي داد
    محمد جلوتر مي رفت هميشه همين طور بود اول جلو مي رفت و پشت سرش را هم نگاه نمي كرد وسطهاي راه كه از نفس مي افتاد كم كم مي كشيد عقب آن وقت نوبت ما بود كه بايستيم تا برسد يا فقط لندلندش را بشنويم كه : ديوونه ها مگه سر مي برين ؟ يه كم آهسته برين آخه چند تا كه با هم يه جا مي رن باهاس تا آخر كار با هم باشن
    اسم برادر بزرگتر علي جون بود و آن يكي كه خرها را مي برد به ايشوم كاظم اما اسم برادر كوچكتر را حتي مش كاظم يادش رفته بود مي گفت : نمي دونم شايد سهراب باشد شايدم لهراسب
    باورشان نمي شد كه ما بتوانيم آن همه راه را تاب بياوريم علي جون گفت : خيلي راهه عاجز مي شين
    من گفتم : ما خيلي راه رفته ايم اين راه واسه مون چيزي نيس
    باز خنديد و شروع كرد به تركي حرف زدن و محمد كه جلو خرها مي رفت پا سست كرد و قتي خرها رسيدند دستش را گرفت دم بينيش و گفت : ما همه ش كوه مي ريم هر روز جمعه تمام كوههاي دور و بر اصفهان رفته ايم اين لقمه پيش اونا چيزي نيس
    غرورش جريحه دار شده بود و من ترسيدم كه نكند با همه اين باد و بروت ها زه بزنيم و شروع كردم با صادق حرف زدن هر حرفي كه دم زبانم سبز شد بعد كشيد به بحث و تپه ها به هم نزديكتر شد
    به سرچشمه آب كه رسيديم علي جون گفت : خيلي آب بخورين تا دوتا فرسخ ديگه آب نيس
    خودش روي زمين دراز كشيد و آب خورد و آن دو تاي ديگر هم محمد در فلاسك را كه روي دوشش بود باز كرد و من و صادق با مشتهامان آب خورديم وقتي راه افتاديم باز به تركي حرف زدند و خنديدند
    تپه هاي كنار راه پر از بوته هاي سبز يوشن بود و راه ميان تپه ها و بوته ها گم مي شد چند تا كوه در افق دوردست سياهي مي زد و ما هم بايد مي رفتيم پشت آن كوهها آفتاب توي آسمان آبي بيداد مي كرد
    چند تپه ديگر را كه پشت سر گذاشتيم محمد از خرها و سهترك عقب افتاد و آنها يك تپه جلو افتادند و من ديدم كه داريم زه مي زنيم آن وقت الكي به حرف افتادم وقتي رسيديم به تركها علي جون سوار يكي از خرها بود و داشت چپقش را دود مي كرد
    توي چشمهاي سبزش خنده موج مي زد و خوب مي شد فهميد كه دارد دنبال نخ خاطراتش را مي گيرد سر تپه روبه رو كه رسيديم باز از سر گرفت : شهر و ول كردين اومدين بيابون چي ببينين ؟ اومدين آفتاب بخورين خاك بخورين ؟
    تا آن تپه دو فرسخ راه بود با آن همه سرازيري و سربالايي دانه هاي درشت عرق روي پيشاني و دور كلاه محمد برق مي زد صادق نقاب كلاهش را كشيده بود روي پيشانيش و لبهاي من خشك شده بود من گفتم : ما اون قدر ها هم نازك نارنجي نيستيم
    و يادم آمد آن پياده روي هشت فرسخي كه شرط بستيم و برديم و پاي من تا يك ماه بعد پر از تاول بود صادق گفت : شما رو خر نشستين قبول نيس باس بياين پايين با هم راه بريم تا ببينيم كي خسته مي شه
    و خنديد علي جون هم خنديد و به تپه ها و راه و به سياهي كوههاي دوردست نگاه كرد : اين ساعتو چند خريدي ؟
    تازه علي جون چشمش افتاده بود به ساعت پت و پهن محمد كه روي مچ سوخته اش برق مي زد محمد رفت تو فكر : صد تومن صد و ده تومن
    من نگاه كردم به تپه ها و آهسته زمزمه كردم محمد گوشي دستش آمد : اما حالا كهنه شده يه بيس سي تومني مي ارزه
    و صادق به حرف افتاد
    نگراني زيادي هم نداشتيم براي اينكه وقتي كافه چي توي ده اينها را پيدا كرد كه مي آمدند به ايشوم يك ربع ساعتي با آنها تركي حرف زد و حتما گفته بود كه اينها مي روند سر انوشيروان پسر امير فرج خراب شوند و تركها حتما فهميده بودند كه ما بي گدار به آب نزده ايم
    به صادق گفتم : طوري نيس كاري نمي تونن بكنن ما سه تاييم اونا سه تا و ته دلم شور زد
    :چي با اين چوباشون ؟ تاه اگه خرامونو بردن كي مي تونه پس بگيريه ؟
    بردن كه بردن
    آن وقت متوجه شدم ساعتش از همان وقتي كه راه افتاديم روي مچ دتسش نبود
    صداي هواپيما كه از دوردستها بلند شد و محمد گفت ماشين و پاش سست شد و من رفتم توي فكر كه تركها چه قدر بايد راه بروند بعد فهميديم كه هواپيماست و من به علي گفتم : هواپيما دشمن جون ترك
    چپقش را كه فقط يك ته چوب بود خالي كرد و با چشمهاي سبز و خندانش حاشيه آسمان آبي را ديد زد: ترك از هواپيما نمي ترسه وقتي هواپيما مياد ترك مي ره رو كوه
    و اشاره كرد به كوهي كه داشت توي افق سبز مي شد
    هواپيما مياد روي كوه اونوقت ترك چي مي كند؟
    ترك مي ره پشت سنگ هواپيما هر چي مي خواد بمب بريزه ترك در نمياد
    و خنديد كاظم خرها را تندتر راند و شيار خنده دويد روي لپهاي سوخته سهراب صداي هواپيما كه گم شد صادق پرسيد شما كجا ميرين ؟
    ميريم ايشوم خودمون : سه فرسخ بالاتر از جركون شما زود مي رسين ما باس تا شب راه بريم
    ما مي خواستيم برويم جركان كه چهار فرسخ راه بود
    من پرسيدم : نزديك شيراز بودين دنبال گله ؟
    نه نزديك آباده قاسني جمع مي كرديم
    و نگاهش را انداخت به راه و شروع كرد با برادرش تركي حرف زدن بعد از محمد كه باز داشت عقب مي افتادپرسيد : شما نمي دونين قاسني تو شهر يه من چنده ؟
    نه
    اول يه من هفتاد تومن بود اما حالا يه دفعه شده سي تومن
    من گفتم : مگر اينجا قاسني پيدا نمي شه كه باس برين آباده ؟
    رو اون كوهها پيدا مي شه اما كمه آباده خيلي هسن
    رفتيم جلو صادق تشنه اش شده بود و اگر جلو تركها آب مي خورديم پاك كنف مي شديم يك تپه كه جلو افتاديم محمد در فلاسك را باز كرد و ما توي سرازيري همان طور كه راه مي رفتيم گلوهامان را تر كرديم و محمد افتاد به حرف و من و صادق فقط توي نخ راه بوديم و آسمان آبي و گونها و تركها كه دشاتند از پشت سرمان مي آمدند و حالا دو تاشان نشسته بودند روي خر و يكي داشت خرها را مي راند
    جاده مي رفت روي تپه ها و آن دور سياهي چند كوه بود اول روي تپه سياهي چند راس خر سبز شد وقتي رسيدند دو تا ترك بودند با سه تا خر كه كاه بارشان بود محمد گفت : خسته نباشين
    سلامت باشين
    و چشمهاشان ما را پاييد كه پياده مي رفتيم ايشوم بعد يك وار پيدا شد پير مرد بود و رشيد با لباس تمام عيار قشقاييها و زين و يراق اسب چهره اش سوخته بود و موهاي سفيدش از زير كلاه خسرو خاني زده بود بيرون
    خسته نباشين
    سلامت باشين
    كجا مي رين ؟
    ايشوم
    سيگار دارين ؟
    هيچ كدام سيگاري نبوديم :‌ نه باس ببخشين
    پاشنه زد و رفت پهلوي تركها كه عقب مي آمدند ايستاد و چپق علي جون را دود كرد از تپه كه سرازير شديم من گفتم : خيلي جلو افتاديم باس صبر كنيم برسن
    كنار جاده نشستيم روي چند تا سنگ و يكي يك قلپ آب خورديم و من ميان سنگها يك ملخ عجيب پيدا كردم قد يك انگشت شست صادق گفت : ببريمش شهر چيز عجيبيه
    تركها كه آمدند صادق آبشان داد
    راه كه افتاديم ملخ توي جيب من بود و من سنگيني آن را توي جيبم حس مي كردم و سوزش رانم را و تلاش ملخ را كه از آستر جيبم مي آمد بالا روي تپه بعدي بود كه باز علي جون از سر گرفت
    اينجا گردنه س ترك مي ايسته چوب مي گيره دستش هي كجا ميري ؟
    و چوبش را تكان داد و من جمله اش را درست كردم
    بنو ميگيريه دستش و بادستم نشانه رفتم و چشم چپم را بستم چشمهاش برق زد
    ترك ديگه برنو نداره فقط چماق داره
    راه كه افتاديم تركها شروع كردند به تركي حرف زدن و ما هم آرام آرام انگليسي گپ زديم
    تا حالا سه فرسخ آمده بوديم و خورشيد درست وسط آسمان بود اما نسيم كه مي وزيد و بوته هاي سبز را مي لرزاند آدم سبك مي شد و بوي صمغ يوشنها را تا توي ريه هاش حس مي كرد
    بياين سوار بشين خسته شدين
    مش كاظم اصرار مي كرد و ما افتاده بوديم روي قورت پاي كوه سلطان خليل كه رسيديم چشمه را ديديم و آن طرف تر ميان علفهاي بلند دو اسب نيله را كه فقط سر و دمشان پيدا بود و يالهاشان كه ريخته بود روي گردنهاي ستبرشان خيلي تشنه بوديم اما ما دراز كشيديم روي چمنها و با دهان آب خورديم و بعد تركها مش كاظم جل و خرجين خرها را برداشت و گفت : بشنينين يه چايي چيزي بخورين بعد مي ريم
    محمد نشسته بود روي سبزه اما هنوز از خر شيطون پايين نمي آمد
    نه بريم به ايشوم كه رسيديم يه چيزي گير مياد
    علي جون باز از سر گرفت : حتما انوشيرون يه گوسفند براتون مي كشه كه خودتونو اين قدر هلاك مي كنين ؟
    نصف كله قند و يك كيسه چاي از بندهاشان بيرون كشيدند با دو كتري سياه شده و دو استكان بوته ها را كه توي راه جمع كرده بودند آتش زدند نان خشكيده شان را درآوردند و ما هم رفتيم دور سفره يكي يك تكه نان برداشتيم و به نيش كشيديم و يكي دو تا چاي و ولو شديم روي چمن من ملخ را ول كردم روي چمن كه رنگ سبز سير عجيبي داشت
    تركها نشسته بودند تنگ آتش خوشرنگ بوته و علي جون مي خنديد و چاي مي خورد
    ترك خيلي چاي مي خوره ده تا بيست تا
    اول من دختر را ديدم بعد علي جون و چشمهاش برق زد
    گلين گلين
    محمد پرسيد : گلين ؟
    آره به دختر كه تازه عروس مي شه تركها مي گنگلين بعد ديگه گلين نيس
    دختر بالا بلند بود باسينه اي برآمده چينهاي شليته اش مثل موجهاي رودخانه روي بوته هاي سبز غلط مي خورد صورتش آفتاب خورده بود و چشمهاش سياه بود سلام كرد و رفت سر چشمه و مشكش را پر كرد وقتي مي رفت سهراب را ديدم كه چشمش به چينه هاي شليته دخترك بود و برق گيسوان بافته شده اش كه ريخته بود پشتش و از زير روسريش بيرون زده بود به علي جون گفتم : كاكات زن نداره ؟
    نه
    چرا زنش نمي دي ؟
    نمي تونه زن بگيريه فقيره ترك باشداق دخترش خيلي مي شه ده تا بيس تا گوسفند و گاو مي خواد پول نقد مي خواد تاجيكها فقط يككاغذ مي دن زمين قباله مي كنن ترك زمين نداره خونه نداره
    اشاره كرد به تپه ها و موه سلطان خليل
    اينا زميناي تركه
    خنديد شيشه هاي سبز و شفاف چشمهاش كدرشد
    زميني كه مال خودش نيس باس ول كنه بره گرمسير
    چاي كه تمام شد بنه ها را بار كرديم و راه افتاديم چند تا تپه را كه پشت سر گذاشتيم رسيديم به جركان دشت وسيعي بود با چند تا خط سبز پر رنگ و دو سه تا سياه چادر صادق ماتش برده بود
    فقط چند تا سياه چادر هس
    محمد خيلي كنف شده بود ما را اين همه راه آورده بود و شايد فكر مي كرد كه حالا هم مثل شش سال پيش باز يك دشت سياه چادر مي بيند و شبها مثل آسمان پر ستاره يك دشت چراغ صبحها گله ها مي روند روي تپه ها و ما سوار اسب به تاخت مي رويم سر چشمه و دخترهاي بلند قد را نگاه مي كنيم كه نخ ميريسند يا مشكهاي پر آب را مي گذارند روي خرها و چهار نعل دور مي شوند مش كاظم گفت : ما ميريم به ايشوم خودمون ايشوم انوشيروون اونجاس
    و سينه كوه روبرو را نشان داد كه سايه يك تكه ابر افتاده بود روش محمد گفت : پهلو باغ بيده بول داجي ؟
    آره همونجاس
    و اشاره كرد به يك لكه سبز توي سينه كوه : كار و بارشون بد شده خيلي بدتر از او سالها كه شما اومدين تازه پسرا از امير فرج جدا شدن هر كدام يكي يه سيا چادر برداشتن و رفتن سي خودشون امير فرج هم اونجاس
    و اشاره كرد به اين طرف جاده به سياچادري كه وسط دشت مثل يك غول سياه روي زمين چمباتمه زده بود محمد ول كن نبود
    چند سال پيش وضعشون بد نبود اينجاها همش چمن بود سبز بود
    علي جون خنديد چوبش را گذاشت پشت گردنش مي خواست راه بيفتد :‌ اون وقتها آب سلا بود حالا ديگه آب نيس ملخ همه چمنا رو خورده ترك از اينجا رفته
    و اشاره كرد به كوهها به سايه بي رنگ كوههايي كه تازه داشت توي افق مي روييد محمد پنج تومن گذاشت كف دست مش كاظم و خداحافظي كرديم وقتي خرهاشان را هونج كردند و دور شدند محمد داد زد : سلام همه تاجيكها را به تركها برسونين ما همه برادريم
    و من خجالت كشيدم از خودمان و از آن زميني كه ملخ چمنهاش را پاك خورده بود و چند تا سياه چادري كه آن همه دور از هم زير آفتاب داغ و روي زمين طاعون زده نشسته بودند
    ساكها روي زمين بود و من خيره شده بودم به زمين درندشتي كه تا خط تپه ها طلايي مي زد و به انبوه ملخي كه روي زمين خوابيده بود محمد هنوز ونگ مي زد و صادق نگاه ميكرد به قدمهاي بلند تركها و چوبهاشان و راه پوشيده از ملخي كه ميان تپه ها و سياهي كوههاي دور گم مي شد
  9. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    213
    محل سکونت:
    Tehran
    آتش زردشت
    هفت نفر بوديم و در اتاق پذيرايي مجموعه ي خانه هاي بنياد نشسته بوديم دور ميزي گرد با دو فلاسك چاي و پنج شش ليوان و يك ظرف قند و يك زير سيگاري . سه طرف اتاق شيشه بود و طرف ديگر دست راست طرح باري بود چوبي بي هيچ قفسه بندي پشتش و در وسط دري بود به اتاق تلويزيون و تلفن سكه اي با يك كاناپه و يك قفسه كتاب كه بيشتر آثار هاينريش بل بود طرف چپ در هم شومينه بود كه از سر شب من و بانويي كنده تويش گذاشته بوديم و بالاخره با خرده چوي و كاغذ روشنش كرده بوديم كه حالا داشت خانه مي كرد و با شعله ي كوتاه سرخ ميان كنده ها مي سوخت
    ما ، من و بانويي ، كه يك ههفته بود رسيده بوديم با نقاشي ايراني و زنش دو سه شب بود كه صندلي ها را دور ميز و رو به شومينه مي چيديم و شب مي آمديم تا با آتش گرم شويم گرداگردمان آن طرف شيشه ها سياهي چند درخت پر شكوفه بود بر چمني كه فقط تكه هاييش روشن بود
    غير از ما يك زن نويسنده روس هم بود به اسم ناتاشا و يك زوج آلبانيايي كه ما فقط اسم مرد را مي دانستيم . اسمش يلوي بود كه يكي دو ماهي اينجا بوده تنها و بعد كه در آلباني جنگ داخلي مي شود سعي مي كند زن و بچه هايش را بيرون بكشد و حالا چند روزي بود كه زن و دخترش آمده بودند و امشب اولين باري بود كه به جمع ما مي پيوستند . همان روز اولي كه رسيدند بانويي گفت: اين دختر كوچكه شان تا مرا مي بيند مي رود توي خانه شان
    گفتم : از من هم مي ترسد تا مرا ديد جيغ زنان رفت پشت پدرش قايم شد
    دو سه روز طول كشيد تا با حضور ما اخت شد فقط انگار آلبانيايي مي دانست و حالا ديگر با آن موهاي كوتاه پسرانه از صبح تا ظهر و از بعد از ظهر تا شب توي اتاق تلويزيون بود و مثلا به تلفن ها جواب مي داد و همه اش هم چند باري مي گفت ناين و تلفن را قطع مي كرد و ما كه به تلفن نزديكتر بوديم تا صداي زنگ را مي شنيديم مي دويديم تا قبل از قطع تلفن برسيم نمي دانم از كي شايد هم از زن مرد نقاش سيلويا كه فرانسوي بود و كمي هم فارسي مي دانست شنيديم در تيرانا بچه ها و مادرشان اغلب مجبور بوده اند درازكش روي زمين بخوابند تا هدف تيرهاي آدم هاي مسلح قرار نگيرند
    بانويي ليوان چاي به دست مي گفت : عصر كه آمدم تا اخبار تلويزيون آلمان را ببينم كه مثلا از تصويرهاش بفهمم چه خبر است تصوير تظاهرات جلو سفارت آلمان را كه نشان دادند آنيسا گفت : تيرانا گفتم : ناين ، ايران ، تهران جيغ زد : ناين تيرانا با مهرباني خم شدم طرفش گفتم : ناين تهران و به خودم اشاره كردم جيغ زد : تيرانا تيرانا !‌ و دويد بيرون
    هنوز فنجان اول چاي مان را نخورده بوديم كه اول زن يلوي و بعد خودش آمدند و با تعارف سيلويا نشستند يلوي رو به بانويي كرد و گفت : ناين تيرانا و خنديد
    بانويي گفت : ناين تهران
    به به انگليسي گفت : آمدم كه اخبار گوش بدهم . آنيسا هم بود
    يلوي شانه بالا انداخت و دست هايش را تكان داد و رو به سيلويا چيزي گفت
    سيلويا گفت : انگليسي نمي فهمد فقط كلمات مشترك را تشخيص مي دهد
    بانويي به فارسي و رو به سيلويا گفت : شايد ناراحت شده باشند لطفا توضيج بده كه چي شده
    سيلويا به فارسي شكسته بسته گفت : حال ندارم . مي فهمد
    يلوي آهنگ ساز بود و غير از آلبانيايي و روسي آلماني و فرانسه مي دانست و نمي دانم چند زبان ديگر . من و با نويي انگليسي مي دانستيم و مراد چند كلمه اي انگليسي مي فهميد اما فقط فارسي حرف مي زد زن يلوي ظاهرا انگليسي كمي مي فهميد يا نمي فهميد و فقط همچنان لبخند مي زد ناتاشا كمي انگليسي مي دانست و روسي پس اگر سيلويا و يلوي و بانويي يا من و احتمالا ناتاشا حوصله مي كردند مي شد فهميد كه هر كس چه مي گويد اما سيلويا مريض احوال بود شايد هم واقعا مريض بود نمي دانم از كي شنيده بوديم كه سينه اش را عمل كرده اند
    صداي تلفن كه بلند شد ناتاشا بلند شد و دويد به طرف تلفن و به انگليسي گفت از پاريس است با من كار دارند
    درست حدس زده بود داشت حرف مي زد انگار به روسي ما ساكت نشسته بوديم و به آتش و شايد به سايه ي درخت هاي پرشكوفه ي آن طرف شيشه ها نگاه مي كرديم و به صداي ناتاشا گوش مي داديم كه بلند بلند حرف مي زد من بلند شدم و براي چهارتامان چاي ريختم و به يلوي اشاره كردم كه مي خواهد يا نه و به انگليسي گفتم : چاي
    با اشاره ي سر و دست فهماند كه نمي خواهد و چيزي هم گفت سيلويا گفت : اين ها بيشتر چاي كيسه اي مي خورند
    زن يلوي به انگليسي گفت : بله
    برايش ريختم برداشت و بو كرد و حتي لب نزد صداي خنده ي ناتاشا بلند و جيغ مانند مي آمد يلوي سري تكان داد و با دست انگار صدا را پس زد از سيلويا پرسيدم : انگار از ناتاشا و شايد همه ي روس ها خوشش نمي آيد ؟
    سيلويا فقط دو كلمه اي به فرانسه به ييلوي گفت بعد كه يلوي جوابش را داد دو پر شالش را كه به گرد شانه و بازوهاي لاغرش پيچانده بود بيشتر كشيد و گفت : يلوي مي گويد : صداش و حركاتش خيلي يعني زيادي متجاوز هست انگار فقط خودش اينجا هست
    زبانه ي آتش حالا بلندتر شده بود و به پوسته ي كنده هاي گرد تا گردش مي رسيد چه جاني كنده بوديم تا روشنش كنيم بانويي خرده چوب مي ريخت و من فوت مي كردم بالاخره هم روزنامه اي را مچاله كرديم و زير خرده چوب ها و برگ ها گذاشتيم تا خانه كرد وقتي مراد و سيلويا كندهبه دست پيداشان شد ما نشسته بوديم و به آتش نگاه مي كرديم كه از ميانه ي سياهه برگ ها و روزنامه لرزان لرزان قد مي كشيد و به گرد خرده چوب ها مي پيچيد
    يلوي چيزي گفت . سيلويا گفت : اخبار ايران را شنيده
    مراد گفت : اين كه خيلي حرف زد
    سيلويا با صداي خسته گفت : براي شما ندارد - چه مي گوييد ؟- هان تازگي .
    دانشجو ها و محصل ها رفته اند جلو سفارت ‌آلمان فرياد كرده اند زياد . راجع به همين دادگاه برلن خواسته اند به سفارت آلمان حمله كنند اما پليس بوده زنجير بسته بودند دست به دست پليس ضد شورش بوده بعد هم رفته اند
    ناتاشا آمد مي خنديد خم شده بود به طرف يلوي و بلند بلند چيزي مي گفت و به سر و صورتش اشاره مي كرد و به گردنش و به يخه ي پيراهن سفيدش وبه پاهاش و بعد انگار زير بغل هاش چوب زير بغل ساخت و باز خنديد يلوي نمي خنديد سر به زير انداخت و با صداي نرم و آهسته اش براي سيلويا توضيح داد سيلويا گفت : مي گويد: دوستش قرار هست بيايد جلوش توي ايستگاه از همه چيزش گفته بعد بالاخره يادش آمد چوب زير بغل دارد
    به ناتاشا نگاه كرديم نگاهمان كرد متعجب بود به انگليسي توضيح داد و باز به سر و صورتش خط بالاي لب و به يخه و حتي دامن بلوزش و بالخره شلوارش اشارهكرد و بالاخره شكل دو چوب زير بغل را ساخت و بلند بلند خنديد بانويي و من هم خنديديم بانويي گفت : ناتاشا مي گويد فردا دارد مي رود پاريس . بار اولش است كه به كسي كه اسما مي شناخته زنگ زده كه بيايد جلوش ناتاشا از طرف پرسيده چطور بشناسمت ؟ طرف هم گفته : خوب من كلاه به سر دارم خاكستري است سبيل هم دارم كراواتم زرشكي است با خط هاي آبي كتم هم چهارخانه است شلوار طوسي هم مي پوشم بعد هم گفته : اگر دير رسيدم ناراحت نباش ماه پيش پايم شكسته و هنوز مجبورم با چوب زير بغل راه بروم
    مراد و سيلويا و ما دو تا هم خنديديم زن يلوي فقط لبخند مي زد يلوي انگار به آتش نگاه مي كرد ناتاشا شكل سبيلي بالاي لبش ساخت به انگليسي گفت : سبيل و با تكان هر دو شانه خنديد و بالاخره كنار بانويي نشست اين بار يلوي به آلبانيايي حتما براي زنش گفت و به ناتاشا اشاره كرد و بعد به پشت لبش و پيراهنش و بالاخره شكل چوب زير بغل را ساخت زنش هم خنديد بي صدا ناتاشا باز بلند خنديد
    مراد گفت : از يلوي بپرس اين جريان شاه آلباني ديگر چيست ؟
    سيلويا چيزي گفت و يلوي در جواب فقط با انگشت به سرش اشاره كرد و باز به آتش نگاه كرد زنش همچنان لبخند مي زد
    مراد باز گفت : درباره ي اين شاهه دقيق ازش بپرس براي من جالب است نكند ما هم باز برگرديم به همان نقطه ي اول
    لويا پرسيد . بعد بالاخره ترجمه كرد : مي گويد : ما ، مشكل ما مافيا هست مافياي روسي و ايتاليايي اسلحه دارند همه بعضي ها هم از گرسنگي حمله مي كنند چي مي گوييد ؟ ( و با دست چيزي را در هوا مشت كرد ) هر چه پيدا بشود كرد
    گفتم : غارت
    بله مرسي غارت مي كنند از خانه ها مغازه ها مي گويد خالي است
    يلوي باز توضيحي داد و بعد از آنيسا اسم برد و به انگليسي گفت : دختر من و همچنان باز به فرانسوي حرف زد
    ناتاشا از او به روسي شايد چيزي پرسيد بعد مدتي با هم حرف زدند ناتاشا بلند شده بود و داد مي كشيد يلوي همچنان نرم و سر به زير افكنده جواب مي داد
    سيلويا آهسته گفت : من نمي فهمم كه اما گمان دارم سر روسي بودن يا آلبانيايي بودن همين مافياهاشان حرفشان هست
    من پرسيدم : قبلش چي مي گفت ؟
    يادم نمي آيد
    داشت از آنيسا اسم مي برد
    بلبه بله يادم رفت اين ها خانواده ي يلوي بيشتر وقت هاشان روي زمين خواب مي كرده اند نه خواب نه بيدار بوده اند ( به شيشه ي كنارش اشاره كرد ) از ترس تير روي زمين خوابيده مي بودند حالا هم آنيسا شب ها خواب مي بيند و از تخت مي پرد پرت مي شود نه خودش مي رود روي زمين چه مي گوييد شما ؟
    ناتاشا حالا داشت به انگليسي شكسته بسته براي بانويي توضيح مي داد اول هم عذر خواست كه عصباني شده بانويي ترجمه كرد : مي گويد: يلوي بي رحمي مي كند ما با هم اغلب دعوامان مي شود او همه ي بدبختي هاشان را گردن ما روس ها مي اندازد خوب درست است كه مافياي روسي هست بيشتر هم همان مأموران امنيتي سابق اند گ.پ.او اعضاي عاليرتبه ي دولتي سابق حالا شده اند حامي دار و دسته اراذل همه ي موسسات دولتي را و حتي كارخانجات را همان حاكمان قبلي بين خودشان تقسيم كرده اند آباني چند قرن زير سلطه ي ترك هاي عثماني بوده آخرين ملت بالكان هم بوده كه مستقل شده بعد هم كه ما روسها رفتيم كمونيست شان كرديم آن وقت نوبت آلباني آخرين كشور اروپاي شرقي بود كه مستقل شد با شورش هم شروع شد حالا همان حاكمان قبل يك شبه شده اند ليبرال و دمكرات مافياي ايتاليا هم آمده جوان هاي گرسنه هم هستند بيكارند چند نفر كه دور هم جمع بشوند و يكي دو خانه غارت كنند مي شود يك دار و دسته كادرهاي ارتش هم دست به كار شده اند پليس هم حقوق كه نمي گيرند براي همين غارت مي كنند مي كشند
    ناتاشا با يلوي حرف زد يلوي هم چيزي گفت و بالاخره رو به سيلويا كرد و ترجمه كرد سيلويا گفت : يك ماهي هست كه با هم چيز مي كنند دعوا نه حرف مي زدند من اين حرف ها را حوصله ي ترجمه ندارم هر جا مثل هر جا مي باشد مثل يوگوسلاوي سابق جنگ است مي كشند به زنها ... خودتان مي فهميد انقلاب كرده ايد
    گفتم : در انقلاب ايران اين حرف ها نبود هيچ كس به زني تجاوز نكرد جايي را غارت نكردند
    سيلويا گفت : شيشه ي بانك ها را مي شكستند يك سينما را با همه هر كس كه بود توش آتش انداختند من خودم بودم ايران به صورت زن ها اسيد پاشيدند
    بانويي گفت : اين ها استثنا بود مردم به جايي براي غارت حمله نمي كردند شيشه ي بانك ها را شكستند اما حتي يك مورد هم نشنيديم كه كسي پولي بردارد
    سيلويا گفت : كتاب هاي يكي از همين طاغوت ها - مراد بوده ديده - ريخته بودند توي استخر كتاب ها بيشتر كتابهاي خطي بوده همه جا شبيه هم هستند
    بانويي گونه هاش گل انداخته بود و حالا داشت با دست راست چنگ در موهاي كوتاه كرده اش مي كشيد
    به انگليسي براي ناتاشا توضيح دادم كه چطور بود از تجربه هام مي گفتم يك ستون دو ريالي كه توي اتاق تلفن ديده بودم يا زني بچه به بغل كه سبد ميوه به دست جلو در خانه شان ايستاده بود و به هر كس كه مي گذشت تعارف مي كرد از مردي هم گفتم كه كاسه به يك دست و شلنگ به دست ديگر به راهپيمايان آب مي داد اين را هم تعريف كرددم كه بچه هاي محل پيت نفت مرا گرفتند و تا دم در خانه مان آوردند شب ها هم چوب به دست سر كوچه پاس مي دادند آخرش هم از موتور سواري گفتم كه اسلحه به دست ديدمش اولين آدم غير ارتشي كه اسلحه به دست ديدم و از شادي هورا كشيدم گفتم : همان وقت فهميدم كه حالا ديگر نوبتماست
    ناتاشا پرسيد : حالا كه فكر نمي كني نوبت شماها بوده ؟
    گفتم : همين طوري فكر كردم كه ديگر مردم دست خالي نيستند
    ناتاشا به انگليسي گفت : آقاي يلوي فكر مي كند هر وقت خون و خونريزي باشد برنده كسي است كه مي تواند بكشد اما من فكرمي كنم
    بعد خطاب به يلوي و زنش شايد به روسي چيزهايي گفت بعد يلوي همان طور آرام و يكنواخت جوابي داد كه نفهميديم تا بالاخره سيلويا با آن صداي تيز و حركات دست گفت و گفتو باز يلوي گفت سيلويا گفت : باز - چي مي گوييد ؟ - مثل سگ و گربه به هم پريده اند
    بعد هم به فرانسوي چيزهايي گفت
    مراد آهسته از سيلويا پرسيد : چي داشتي مي گفتي ؟
    همان چيزهايي كه اوايل انقلاب ديديم
    مراد به فارسي گفت : سيلويا اشتباه مي كند آن وقايع را از ديد يك خارجي مي ديد هر خشونت جزيي مي ترساندش وقتي توي يك راهپيمايي راهش نداده بودند گريه كنان برگشت خانه بعد از تظاهرات زن ها در اعتراض به شعار « يا روسري يا توسري » ديگر نماند
    بانويي اول براي ناتاشا ترجمه كرد بعد ناتاشا براي يلوي بعد هم به فارسي گفت : به سر خود من هم آمد كاپشني داشتم كه كلاه سر خود بود
    سيلويا گفت : كلاه چي ؟
    كلاه داشت براي مثلا برف يا سرما
    سيلويا گفت : خوب بعدش چي ؟ بفرماييد
    هيچي زني بود كه پشت سر من مي آمد اولش خواهش كرد كه سرم را بپوشانم چون نامحذم هست خودش هم كمكم كرد و كلاه را سرم كشيد كمي كه رفتم سر و گردنم عرق كرد و من كلاه را انداختم پشت سرم اين بار زن بي آنكه حرفي بزند به سرم كشيد باز من انداختم و چيزي هم بهش گفتم لبخند مي زد و با چشم و ابرو مردهاي طرف پياده رو را نشان داد من يكي دو صف جلوتر رفتم و كلاه را پس زدم باز كسي به زور سرم كشيد خودش بود فقط چشم هايش پيدا بود و باز به پياده رو اشاره كرد اين بار من كلاه را پشت سرم زير لبه ي كاپشن فرو كردم و زيپش را تا زير گلو كشيدم بالا چند قدم كه جلوتر رفتم كفلم آتش گرفت به پشت سرم مگاه كردم يكي دو دختر چارقد به سر پشت سرم بودند و كنارم هم زنهاي چادري فقط يك چشمشان پيدا بود باز جلوتر رفتم و باز تنم سوخت نمي شد ادامه داد از صف بيرون آمدم اما فرداش باز فكر كردم اتفاقي بوده هر روز اتفاقي مي افتاد و ما باز فكر مي كرديم اتفاقي است يا ساواكي ها هستند كه سنگ مي پرانند
    بعد به انگليسي شروع كرد تا براي ناتاشا ترجمه كند گوش نمي داد با يلوي داشت حرف ميزد و حالا ديگر يلوي هم داد مي كشيد و انگشت اشاره ي دست راستش را رو به ناتاشا تكان تكان مي داد
    سيلويا گفت : باز دعواشان شد
    و به فرانسوي به يلوي چيزي گفت يلوي دستي به صورتش كشيد و به دو انگشت چشم هاش را ماليد بعد سيگاري روشن كرد زير لب داشت با زنش حتما به آلبانيايي حرف مي زد
    زبانه ي باريك آتش حالا رسيده بود به سر كنده ها از بدنه ي كنده ها هم زبانه مي كشيد و آن پايين ديگر نه سياهه ي خرده چوبي بود و نه پوسته پوسته هاي سياه كاغذ سوخته كه رنگ هاي سرخ و صورتي در هم مي رفت و به كناره هاي گاهي آبي ختم يم شد زبانه هاي باريك و بلند آبي
    يلوي خطاب به ما من و بانويي حرف مي زد سيلويا گفت : معذرت خواست مي گويد يكي از آهنگهاي زمان انور خوجه مال من هست عضو حزب بوده و عضو اتحاديه ي نويسندگان و هنرمندان بعدش مي گفت يك آهنگ ساختم قشنگ خيل خيلي زيبا نمي دانم چي بايد گفت نگذاشتند پخش بشود
    مراد گفت : ممنوع
    بله ممنوع مي گردد اما آن آهنگ كه هميشه پخش مي شود از راديو نه مي شده بدون نام آهنگ سازش يلوي باز هم گفت يادم نيست مهم نيست همه جا يك جور هست شما هم داريد مانندهاش توي اين دنيا زياد هست
    ناتاشا به انگليسي گفت : من به يلوي مي گويم چرا همه اش را از چشم روس ها مي بيند ؟ همين بلا هم سر ما آمد مقامات ما هم يك شبه صاحب ميليون ها ثروت شدند صاحب ملك و املاك و ويلا مافياه هم هست قاچاق هم هست گاهي سيگارشان را با دلار آتش مي زنند آن وقت زن ها دخترهاي جوان مي روند به دوبي يك هفته دو هفته و بعد بر مي گردند با غذا با پول تا خانواده شان از گرسنگي نميرند
    به مراد ‌آهسته گفتم : ما را بگو كه جواني مان را براي رسيدن به چه آرماني تلف كرديم
    ناتاشا از بانويي پرسيد : شوهرت چه گفت ؟
    بانويي به انگليسي گفت : اين ها يعني راستش همه ي ما براي يك كتاب حتي يك جزوه ي چند صفحه اي ترجمه از روسي گاهي سال ها زندان رفته ايم كه مثلا برسيم به شما كشور ما بشود لهشت باكو بهشت لنينگراد حالا ...ـ
    ديگر گوش نمي دادم به ناتاشا هم كه انگار داشت در جواب چيزي مي گفت گوش ندادم خوشه خوشه هاي شعله ها كوتاه و بلند جمع شده بودند و زبانه ي بلند و باريك رو به دهانه ي ناپيداي لوله ي شومينه گر مي كشيد با اشاره به آتش به فارسي بلند گفتم : آتش زردشت
    بانويي به انگليسي گفت : آتش زردشت
    يلوي خنديد و به زنش چيزي گفت كه زردشت اش را فهميدم
    سيلويا گفت : زردشت بله آتش قبله بوده نه ؟
    هيچ كدام حرفي نزديك كه به آتش نگاهمي كرديم به زبانه ي بلند و رنگ در رنگ و شايد به سينه ي آتش كه سرخ بود و گرم و ديگر حتي يك لكه ي سياه هم در كانونش نبود
  10. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    213
    محل سکونت:
    Tehran
    ظهر پنجشنبه خبر شديم كه دكتر برگشته است و حالا هم مريض است چيزيش نبود دربان بهداري گفته بود كه از ديشب تا حالا يك كله خوابيده هر وقت هم كه بيدار مي شود فقط هق هق گريه مي كند معمولا بعد از ظهر هاي چهار شنبه يا پنج شنبه راه مي افتاد و مي رفت شهر با زنش اين دفعه هم با زنش رفته بود اما راننده باري كهدكتر را آورده بود گفته بود فقط دكتر توي ماشين بود گويا از سرما بي حس بوده دكتر را دم قهوه خانه گذاشته و رفته بود ماشين دكتر را وسطهاي تنگ پيدا كرده بودند اول فكر كرده بودند بايد به ماشيني چيزي ببندند و بياورندش ده براي همين با جيپ بهداري رفته بودند اما تا راننده نشسته پشتش و چند تا هم هلش داده اند راه افتاده راننده گفته : از سرماي ديشب است وگرنه ماشين كه چيزيش نيست حتي برف پاك كن هاش هم عيبي نداشته تا وقتي هم كه دكتر نگفته بود : اختر پس اختر كو ؟ هيچ كس به صرافت زن نيفتاده بود
    زن دكتر قد كوتاه بود و لاغر آن قدر لاغر و رنگ پريده كه انگار همين حالا مي افتد دو تا اتاق داشتند توي همان بهداري بهداري آن طرف قبرستان است يعني درست يك ميدان دور از آبادي زن نوزده سالش بيشتر نبود گاه گداري دم در بهداري پيداش مي شد و يا پشت شيشه ها فقط وقتي هوا آفتابي بود از كنار قبرستان مي آمد ده گشتي مي زد بيشتر كتابي دستش بود و گاهي يك پاكت آب نبات يا شكلات هم توي جيب بلوز سفيد يا كيف دستيش بچه را خيلي دوست داشت براي همين هم بيشتر مي آمد سراغ مدرسه يك روز كه به اش پيشنهاد كردم اگر بخواهد مي توانيم درسي به عهده اش بگذاريم گفت حوصله سر و كله زدن با بچه ها را ندارد راستش دكتر پيشنهاد كرده بود براي اينكه سر زنش گرم بشود . گاهي هم مي رفت لب قنات پهلوي زنهاي ديگر
    برف اول كه افتاد ديگر پيداش نشد زنها ديده بودندش كه كنار بخاري مي نشسته و چيزي مي خوانده و يا براي خودش چاي مي ريخته وقتي هم دكتر مي رفت براي سركشي به دهات ديگر زن راننده يا دربان پيش خانم مي ماند انگار اول صديقه زن راننده فهميده بود به زنها گفته بود : اول فكر كردم دلشوره شوهرش را دارد كه هي مي رود و كنار پنجره مي ايستاده و به صحراي سفيد و روشن نگاه مي كرده صديقه گفته بود : صداي زوزه گرگ كه بلند مي شود مي رود كنار پنجره
    خوب زمستان اگر برف بيفتد گرگ ها مي آيند طرف آبادي هر سال همين طورهاست گاهي هم سگي گوسفندي يا حتي بچه اي گم مي شود كه بعد بايد ده واري رفت تا بلكه قلاده اي كفشي چيزي را پيدا كرد اما صديقه دو چشم براق گرگ را ديده بود و ديده بود كه زن دكتر چه طور به چشمهاي گرگ نگاه مي كند وقتي هم صديقه صداش زده نشنيده است
    برف دوم و سوم كه افتاد دكتر ديگر نتوانست براي سركشي به اطراف برود وقتي هم ديد بايد هر چهار يا پنج شب هفته را توي خانه اش بماند حاضر شد در دوره هامان شركت كند دوره هامان زنانه نبود اما خوب اگر زن دكتر مي آمد مي توانست پهلوي زن ها برود اما زنش گفته بود : من توي خانه مي مانم شبهايي هم كه دوره به خانه دكتر مي افتاد زنش كنار بخاري مي نشست و كتاب مي خواند و يا مي رفت كنار پنجره و به بيابان نگاه مي كرد يا از پنجره اين طرف به قبرستان و گمنام چراغ هاي روشن ده
    خانه ما بود انگار كه دكتر گفت : امشب بايد زودتر بروم مثل اينكه توي جاده يك گرگ بزرگ ديده بود
    مرتضوي گفت : شايد سگ بوده
    اما خودم به دكتر گفتم اين دور و برها گرگ زياد پيدا مي شود بايد احتياط كند هيچ وقت هم از ماشين پياده نشود
    زنم انگار گفت : دكتر خانمتان چي ؟ توي آن خانه كنار قبرستان ؟
    دكتر گفت : براي همين بايد زودتر بروم
    بعد هم گفت كه زنش سر نترسي دارد و تعريف كرد كه يك شب نصفه شب كه از خواب پريده ديده كنار پنجره نشسته روي يك صندلي دكتر كه صداش زده زن گفته : نمي دانم چرا اين گرگ همه اش مي آيد روبروي اين پنجره
    دكتر ديده بود كه گرگ درست ‌آن طرف نرده ها نشسته توي تاريك روشن ماه و گاه گداري رو به ماه زوزه مي كشد
    خوب كسي مي تواتنست فكر كند كه همين روبروي پنجرخ نشستن و خيره شدن به يك گرگ بگيريم بزرگ و تنها كم كم براي دكتر مسئلهاي بشود و حتي براي همه ما ؟ يك شب هم به دورمان نيامد اول فكر كرديم شايد زنش مريض شده باشد يا اقلا دكتر ‚ اما فردا خود زن با ماشين اداره آمد مدرسه و گفت اگر نقاشي بچه ها را به اش بدهيم حاضر است كمكي كند
    راستش شاگرد ها آن قدر كم شده بودند كه ديگر احتياجي به او نبود همه شان را هم كه جمع مي كرديم توي يك كلاس آقاي مرتضوي به تنهايي مي توانست بهشان برسد اما خوب نه من نقاشيم خوب بود نه مرتضوي قرار چهار شنبه صبح را گذاشتيم بعد هم من حرف گرگ را پيش كشيدم و گفتم كه نبايد بترسد كه اگر در را باز نگذارد يا مثلا بيرون نيايند خطري پيش نمي آيد حتي گفتم : اگر بخواهند مي توانند بيايند ده خانه اي بگيرند
    گفت : نه متشكرم مهم نيست
    بعد هم تعريف كرده كه اول ترسيده يعني يك شب كه صداي زوزه اش را شنيده حس كرده كه بايست از نرده آمده باشد اين طرف وحالا مثلا پشت پنجره است يا در چراغ را كه روشن كرده سياهيش را ديده كه از روي نرده پريده و بعد هم دو چشم براق را ديده گفت : درست دو زغال افروخته بود بعد هم گفت : خودم هم نمي دانم چرا وقتي مي بينمش چشم هاش را يا آن حالت سكون ... مي دانيد درست مثل سگهاي گله به دو دستش تكيه مي دهد و ساعت ها به پنجره اتاق ما خيره مي شود
    پرسيدم : شما ديگر چرا ؟
    فهميد ‚ گفت : گفتم كه نمي دانم باور كنيد وقتي مي بينمش به خصوص چشم هاش راديگر نيم توانم از كنار پنجره تكان بخورم
    از گرگ ها همانگار حرف زديم و من برايش تعريف كردم كه گاهي كه گرگ ها خيلي گرسنه مي شوند حلقه وار مي نشينند و به هم خيره مي شوند يك ساعت دو ساعت يعني آن قدر كه يكي از ضعف بغلتد ‌آن وقا حمله مي كنند و مي خورندش از سگهايي هم كه گاهي گم مي شوند و فقط قلاده شان پيدا مي شود هم حرف زدم خانم دكتر هم گفت . مثل اينكه كتابهاي جك لندن را خوانده بود مي گفت : من حالا ديگر گرگ ها را خوب مي شناسم
    هفته بعتد كه آمد انگار گلي يا برگي براي بچه ها كشيده بود من كه نديدم شنيدم
    شنبه روزي بود كه از بچه ها شنيدم توي قبرستان تله گذاشتهاند زنگ سوم خودم با يكي از بچه ها رفتم و ديدم تله بزرگي بود دكتر از شهر خريده بود يك شقه گوشت هم توش گذاشته بود بعد از ظهر هم زنم تعريف كرد كه رفته سراغ زن دكتر گفت حالش خوب نيست گفت انگار زن به اش گفته مي ترسد بچه اش نشود
    زنم دلداريش داده بود يك سال مي شد كه عروسي كرده بودند بعد هم زنم از تله حرف زد و گفت : اينجا معمولا پوستش را مي كنند و مي برند شهر زنم گفت : باور كن يك دفعه چشم هاش گشاد شد و شروع كرد به لرزيدن و گفت : مي شنويد صداي خودش است من گفتم : آخر خانم حالا اين وقت روز ؟
    مثل اينكه زن دكتر دويده بود طرف پنجره بيرون برف مي آمد زنم گفت : پرده را عقب زد و ايستاد كنار پنجره اصلا يادش رفت كه مهمان دارد
    صبح روز بعد راننده و چند تا از رعيت ها رفته بودند سراغ تله دست نخورده بود صفر به دكتر گفت : ديشب حتما نيامده
    دكتر گفت : نه آمده بود خودم صداش را شنيدم
    به خودم گفتم اين زن دارد ديوانه مي شود ديشب هيچ خوابش نبرد همه اش كنار پنجره نشسته بود و به بيابان نگاه مي كرد نصف شب كه از صداي گرگ بيدار شدم ديدم زن دارد به چفت در ور مي رود داد زدم : چه كار مي كني زن ؟
    بعد هم گفت كه چراغ قوه آن هم روشن دست زنش بوده رنگ دكتر پريده بود و دستهاش مي لرزيد با هم رفتيم سراغ تله تله سالم بود شقه گوشت هنوز سر جاش بود از جا پا ها فهميديم كه گرگ تا پهلوي تله آمده حتي كنار تله نشسته بعد هم رد پاهاي گرگ درست مي رسيد به كنار نرده دور بهداري صورت زن را كنار پنجره ديدم داشت به ما نگاه مي كرد دكتر گفت : من كه نمي فهمم تو اقلا يك چيزي به اين زن بگو
    چشمهاي زن گشاد شده بود رنگش كه پريده بود پريده تر هم شده بود موهاي سياهش رادسته كرده بود و ريخته بود جلو سينه اش مثل اينكه فقط چشمهاش را بزك كرده بود كاش لب هاش را لا اقل رژ لبي چيزي مي زد كه آن قدر سفيد نزند گفتم : من كه تا حالا نشنيده ام گرگ گرسنه از سر آن همه گوشت بگذرد
    از جا پا ها برايش تعريف كردم گفت : راننده گفته گرسنه نبوده نمي دانم شايد هم خيلي باهوش است
    فردا خبر آوردند كه تله كنده شده دنبال خط تله را گرفته بودند پيدايش كرده بودند نيمه جان بود با دو تا پره بيل كشته بودندش چندان هم بزرگ نبود دكتر كه ديد گفت : الحمدالله اما زنش به صديقه گفته بود : خودم دم دمهاي صبح ديدمش كه آن طرف نرده ها نشسته اين يكي كه گرفتند حتما سگي دله گرگي چيزي بوده
    شايد بعيد هم نيست همين حرف ها را هم به دكتر گفته بود كه دكتر ناچار رفت سراغ ژاندارم ها بعد هم يكي دو شب ژاندارم ها توي خانه دكتر ماندند شب سوم بود كه صداي تير شنيديم فردا هم كه ژاندارم ها و چند تا رعيت با راننده بهداري دنبال خط خون را گرفته بودند و رسيده بودند به تپه آن طرف آبادي پشت تپه توي تنگ جاي پاي گرگ ها را ديده بودند و ناصافي برف ها را اما نتوانسته بودند حتي يك تكه استخوان سفيد پيدا كنند راننده گفت : بدمذهب ها حتي استخوانهاش را هم خورده اند
    من كه باورم نشد به صفر آقا هم گفتم صفر هم گفت : خانم هم وقتي شنيد فقط لبخند زد راستش خود دكتر گفت برو بهش خبر بده خانم نشسته بود كنار بخاري و انگار چيزي مي كشيد صداي در را شنيد وقتي هم مرا ديد اول كاغذهاش را وارو كرد
    نقاشي هاي خانم تعريفي ندارد فقط همان گرگ را كشيده بود دو چشم سرخ درخشان توي يك صفحه سياه يك طرح سياه قلم از گرگ نشسته و يكي هم وقتي دارد گرگ رو به ماه زوزه مي كشد سايه گرگ خيلي اغراق آميز شده بود طوري كه تمام بهداري و قبرستان را مي پوشاند يكي دو تا هم طرح پوزه گرگ است كه بيشتر شبيه پوزه سگ هاست دندانهاش به خصوص
    عصر چهار شنبه دكتر رفت شهر صديقه گفته حال زنش بد بوده دكتر به اش گفته . باورم نشد خودم صبح چهارشنبه ديده بودمش سر ساعت آمد به بچه ها نقاشي تعليم داد يكي از همان طرح هاش را روي تخته سياه كشيده بود خودش گفت . وقتي هم ازش پرسيدم آخر چرا گرگ ؟ گفت : هرچي خواستم چيز ديگري بكشم يادم نيامد يعني گچ را كه گذاشتم روي تخته خود به خود كشيدمش
    حيف كه بچه ها در زنگ تفريح پاكش كرده بودند بعد از ظهر هم كه نقاشي يكي دو تا شان را دديم فكر كردم شايد بچه ها نتوانسته اند درست بكشند آخر طرح بچه ها همه درست شبيه سگ گله شده بود با گوشهاي آويخته و دمي كه گرد كفلش حلقه زده بود
    ظهر پنج شنبه كه خبر شدم دكتر برگشته فكر كردم حتما زنش را شبانه گذاشته شهر و برگشته سر كارش مريضي كه نداشت يعني از دهات ديگر كه نمي آمدند اما خوب دكتر آدم وظيفه شناسي بودبعد هم كه سراغ اختر را گرفت همه رفتند طرف تنگ با ماشين دكتر و جيپ بهداري ژاندارم ها هم رفته بودند هيچ چيزي پيدا نكرده بودند
    دكت هم كه حرفي نمي زد به هوش كه مي آمد اگر هم گريه نمي كرد فقط خيره نگاه مي كرد به ما يكي يك ي و با همان گشادگي چشمهاي زنش ناچار شديم يكي دو تا استكان عرق به اش بدهيم تا به حرف بيقتد شايد هم نمي خواست جلو بقيه حرف بزند فكر نمي كنم با هم اختلافي داشته بودند اما نمي دانم چرا دكتر همه اش مي گفت : باور كن تقصير مننبود
    از زنم و حتي از صديقه و صفر هم كه پرسيدم هيچ كدام به يادنداشتند كه زن و شوهر صداشان را براي هم بلند كرده باشند اما من كه به دكتر گفته بودم نرود حتي گفتم كه برف حتما توي تنگ بيشتر است شايد هم حق با دكتربوده نمي دانم آخر گفت : حالش خوبنيست فكر مي كنم اينجا نمي تواند تاب بياورد تازه آن نقاشي ها چي ؟
    بعدا ديدم چند تا طرح هم از پنجه گرگ كشيده بود يكي دو تا هم از گوشهاي آويخته اش . گفتم انگار .
    دكتر كه نمي توانست درست حرف بزند اما انگار وسطهاي تنگ برف زياد مي شود طوري كه تمام شيشه را مي پوشاند بعد دكتر متوجه مي شود كه برف پاك كنش خراب شده ناچار شدهبود بايستد گفت : باور كن ديدمش با چشمهاي خودم ديدمش كه وسط جاده ايستاده بود
    اختر گفته : يك كاري بكن. اينجا كه از سرما يخ مي زنيم
    دكتر گفت : مگه نديديش ؟
    دكتر هم دستش را برده بيرون از شيشه بلكه با دست برف را پاك كند اما ديده چاره برف رانمي تواند بكند گفت : خودت كه مي داني آنجا نمي شود دور زد
    راست مي گفت بعد هم انگار موتور خاموش مي شود اختر هم كه چراغ قوه اش را انداخته ديده كه گرگ درست كنار جادهنشسته است گفته : خودش است باور كن خيلي بي آزار است شايد اصلا گرگ نباشد سگ گله باشد يا يك سگ ديگر برو بيرون ببين مي تواني درستش كني
    دكتر گفته : بروم بيرون ؟ مگر خودت نديديش ؟
    حتي وقتي اين ها را مي گفت دندانهاش به هم مي خورد رنگش سفيد شده بود درست مثل رنگ مات صورت اختر وقتي كه پشت پنجره مي ايستاد و به بيابان نگاه مي كرد يا به سگ اختر گفته : چه طور است كيفم را بيندازم براش ؟
    دكتر گفته : كه چي بشود ؟
    گفته : خوب چرمي است در ثاني تا سرش گرم خوردن كيف است تو مي تواني اين را يك كاريش كني
    قبل از اينكه كيف را بيندازد به دكتر گفته : كاش پالتو پوستيم را آورده بودم
    دكتر به من گفت : مگر خودت نگفتي نبايد بيرون رفت يا مثلا در را باز كرد ؟
    اختر كه كيف را انداخته دكتر بيرون نرفته . گفت : به خدا سياهيش را ديدم كه آنجا كنار جاده ايستاده بود نه تكان مي خورد و نه زوزه مي كشيد
    بعد هم كه اختر با چراغ قوه دنبال كيفش گشته پيدايش نكرده اختر گفته : پس من خودم مي روم
    دكتر گفته : تو كه چيزي سرت نمي شه يا شايد گفته : تو كه نمي تواني درستش كني
    اما يادش بود كه تا آمده خبر بشود اختر بيرون بوده دكتر نديده يعني برف نمي گذاشته حتي صداي جيغ هايش را نشينده بود بعد انگار از ترس در را بسته يا اختر بسته بوده خودش كه نگفت
    صبح جمعه باز راه افتاديم ده واري دكتر نيامد نمي توانست برف هنوز مي باريد هيچ كس انتظار نداشت چيزي پيدا كنيم همه جا سفيد بود هر جا را كه به فكرمان رسيد بيل زديم فقط كيف چرمي را پيداكرديم توي راه از صفر كه پرسيدم گفت : برف پاك كن ها هم هيچ باكشان نيست
    من كه نمي فهمم تازه وقتي هم صديقه نقاشي ها را برايم آورد بيشتر گيج شدم يكيادداشت سردستي به آنها سنجاق شده بود كه مثلا تقديم به د بستان ما وقتي مي خواسته برود سپرده به صديقه كه اگر حالش بهتر نشده و يا چهارشنبه نتوانست بيايد نقاشي را بدهد به من تا جاي مدل ازشان استفاده كنيم به صدقيه كه نمي توانستم بگويم به دكتر هم حتي اما آخر طرح سگ آن هم سگ هاي معمولي براي بچه هاي دهاتي چه لطفي دارد ؟
  11. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    213
    محل سکونت:
    Tehran
    پرنده فقط يك پرنده بود
    -------------------------------------------



    روزي بود و روزگاري و شهري بود به اسم علي آباد كه چنين بود و چنان ... تا آن روز كه همه مردمن اين شهر از بهار و پاييز طلوع و غروب وخلاصه از اينكه بهارها اين همه صداي پرنده و چرنده توي گوشهاشان زنگ بزند و پاييز ها اين همه برگ زرد جمع كنند جانشان به لب رسيد ‚ آمدند و هر چه آهن پاره و باديه و بشقاب و كفگير داشتند ريختند توي يك كوره بزرگ بزرگ و بعد دادند دست فلزكارهاي شهر آنها هم نشستند و يك تاق گنده ضربي درست كردند براي سقف شهر با دويست سيصد تا هواكش و همهخانه ها چراغهاي آويزي و زنبوري و مهتابي را آوردند خرد كردند و دادند يك كره بزرگ درست كردند و يك روز با سلام و صلوات بردند زير تاق شهرشان آويزان كردند و برق قوي و خيره كننده اي را دواندند توش آن وقت بود كه رفتند سراغ درختها وپرنده ها و اعلاميه پشت اعلاميه كه:
    هر يك از آحاد مردم اين شهر موظف و مكلف است كه در اسرع وقت يكي از اشجار شهر را ريشه كن كرده به خارج شهر حمل كند و الا طبق تبصره ... ماده ...
    حكم حكم زور بود اگر آنجا بودي ميديدي كه چه طور يكي يكي مردم با بيل و كلنگ و اره و مته افتاده اند به جان چنارهايي كه سالهاي سال بهارها سبز مي شدند و پاييزها برگهاشان را كه مثل پنجه سر گلدسته ها بود ولو مي كردند توي خيابانها و يا صف دراز مردم را ميديدي كه چه طور درختها را كول كرده بودند و از دروازه اي شهر مي بردند بيرون و بچه ها و پيرزنها هم گلدانهاي بزرگ و كوچك نرگس و ياس را مي ريختند توي گودالهاي بيرون شهر
    بعد هم حكم شده كه حالا نوبت پرنده هاست و ماهيها و مرغها و سگها و گربه ها و يك هفته تمام ده بيست تا ماشين باربري راه افتادند دور شهر هر كدام با دو تا مرد كت و كلفت كه قفس قناريها و بلبلها و ظرفهاي پر از ماهي را مي گرفتند و مثل سيب زميني مي ريختند روي هم يا كتونه هاي مرغها و كبوترها را بار مي كردند و سگها و گربهها را كه توي كيسه گوني كرده بودند روي هم مي چيدند و يك ماه نگذشت كه ديگر توي همه شهر علي آباد يك وجب خاك پيدا نمي شد و يك ساقه سبز علف يا يك پرنده كوچك و حالا شهر شده بود يك شهر نمونه نه شبي داشت نه پاييزي درست مثل كشور هميشه بهار توي قصه ها خيابانهاي پاك و پاكيزه اش مثل آيينه مي درخشيد توي آن همه كوچه پس كوچه نه درشكه اي و نه گاري و نه اسبي و راست راستي هر چه مي گشتي و گوش به زنگ مي ايستادي نه واق واق سگي را ميشنيدي و نه قوقولي قوقوي خروسي كه مردم را صبح سياه سحر از خواب خوش زابرا كند
    مردم سر براه شهر سر ساعت 8 كه بوق كارخانه ها بلند مي شد يك چيزي خورده و نخورده لباسهاشان را مي پوشيدند و آويزان مي شدند به تراموايي اتوبوسي چيزي و مي رفتند سر كارهاشان و طرفهاي ساعت 17 جوانها با دو تا ساندويچ و يك پپسي توي سينماها پلاس بودند و مردها و زنهاي پا به سن توي جنده خانه ها و كافه ها ...
    و يا مي رفتند توي ميدانهاي شهر مي ايستادند به تماشاي درختهايي كه از سنگ تراشيده بودند و برگهاشان حلبي سيز سير بود و يا نگاه مي كردند به پرنده هاي فلزي روي شاخه هاي درختها و چراغهاي رنگارنگ نئون و عكسهاي لخت مادرزاد ستاره ها
    تا آن ساعت كه آن بلا نازل شد بله بي شك و شبهه بلا بود آن هم يك بلاي آٍماني يعني خيلي از مردم شهر ايستاده بودند توي ميدان بزرگ و نگاه مي كردند به فواره ها و مرغابيهاي پلاستيكي و درختهاي سنگي كه يكدفعه ميان آن همه پرنده ريز و درشت فلزي چشمشان افتاد به يك قناري كوچك كه درست و حسابي آواز مي خواند و بالهاي زرد و قشنگش را به هم مي زد و براي همين بود كه يك دفعه زنگهاي خطر را به صدا درآوردند و پاسبانها با آن لباسهاي نو و براقشان ريختند توي ميدانها و كوچه ها و خانه ها و هر سوراخ و سنبه اي را گشتند
    همه جا را گشتند حتي توي زير زمين خانه ها و لاي همه خرت و پرت صندوقها را اما پيداش نكردند كه نكردند تازه هيچ كس هم نفهميد كه اين قناري كوچك با آن بالهاي زرد و قشنگش از كجا آمده بود ؟ دروازه ها را كه بسته بودند و تمام باغ و برها هم كه شده بود خانه و هتل و كافه و جنده خانه تاق ضربي هم كه يكدست بود و بي درز براي همين بود كه ريش سفيد هاي عصا به دست شهر نشستند و عقلهاشان را سر هم كردند آن وقت بود كه فهمديند اين بلا از كجا بر سر شهر نازل شده
    گفتند و نوشتند كه :
    اين پرنده فقط از دروازه هاي شهر آمده است
    اما آنها كه دم هر دروازهاي چند تا ششلول بند گذاشته بودند و يكي يك تور سيمي و يك چماق سر نقره داده بودند دستشان پس حتما اين پرنده توي قطار گونيهاي برنج و گندم و بنشن بوده يا شايد يك شير پاك خورده اي از شهر هاي همسايه يك تخم قناري را گذاشته يك گوشه دنج و گرم وبعد اين تخم كوچك پرنده شده و از انبار شهر پريده و آمده نشسته روي شاخه يك درخت سنگي و شروع كرده به خواندن و بالهاي زرد و قشنگش را به هم زده
    براي همين بود كه زنگهاي خطر را به صدا درآوردند و ريختند توي كوچه ها و خاه هاي مردم و اگر تو آنجا بودي مي ديدي كه چه طور بي هوا ميريختند توي خانه ات اينجا را بگرد ‌آنجا را بگرد توي پستو را توي صندوق را توي زير زمين را پشت قفسه هاي كتاب را حتي از سر بقچه بسته هاي بيبي جونها كه قصه هاي قشنگي از پرنده و ستاره و سنگريزه بلد بودند نمي گذشتند اما مگر مي شد پرنده اي به آن كوچكي را پيدايش كرد
    پيش مي آمد كه كارگرها سرگرم كار بودند و صداي دستگاهها بلند بود و سواريها ريز و درشت مثل جوجه از دهانه كارخانه مي آمدند بيرون كه يكدفعه يكي از آنها مات مات زل مي زد به يك گوشه و آن وقت از اين گوش به آن گوش و يك دقيقه نمي گذشت كه همه دست از كار مي كشيدند و مي ايستادند به تماشاي قناري كوچك كه بالهاي زرد و قشنگي داشت اما تا زنگ خطر كارخانه به صدا در مي آمد و ماشينهاي آتش نشاني مثل اجل معلق سر مي رسيدند و پاسبانها با آن لباسهاي آبي و باتونهاي نو و براقشان مي ريختند توي كارخانه ‚ قناري ‚ مثل يك چكه آب تو زمين فرو مي رفت آنها هم همه كرگرها را مي ريختند بيرون و درهاي كارخانه را مي بستند و سر تلمبههاي بزرگ د.د.ت را مي گرفتند تيو سالن كارخانه اما باز دو سه ساعت ديگر مي ديدي قناري كوچك با آن بالهاي زرد و قشنگش مي آمد و مي نشست روي سر شير سنگي روبروي عمارت شهرداري و شروع مي كرد به خواندن و هنوز صداي پاي پاسبانها روي سنگفرش پاك و براق شهر بلند نشده بود كه مردم سر براه شهر آويزان مي شدند به تراموا ها و اتوبوسها و در مي رفتند و قناري هم مي پريد و مي رفت و درست ساعت 17 18 باز توي ميدانهاي شهر پيدايش مي شد
    بچه هاي كوچولوي شهر هم كه سرشان پر بود از قصههاي پرنده ها و دلشان غنج مي زد براي يك قناري كوچك و قشنگ كه بگيرند توي مشتهاشان و يا يك گربه كه بگذارند روي پاهاشان و ناز كنند و يا يك گلدان با يك ساقه نازك گل نرگس ... آن وقت ساعت 8 عوض آن كه كتابهاشان را كه پر بود از عكس درختهاي سنگي و دودكشها و شكل و شمايل پاسبانها بزنند زير بغلشان و مثل بچه آدم بروند روي نيمكتهاي آهني كلاسها بنشينند و به معلمهاي باسوادشان كه هميشه خدا يك عينك پنسي توي صورتهاشان ولو بود گوش بدهند و معادله هاي چند مجهولي را حل كنند ياغي شده بودند بله درست و حسابي پاپيچ مردم شهر و اولياي محترم شهر علي آباد شده بودند يعني از ساعت 5 6 كه هيچ تنابنده اي پيدا نبود راه مي افتادند توي كوچه ها و ميدانها دنبال قناري كوچكي كه بالهايش زرد و قشنگ است
    تازه همه اينها به كنار ساعت 16 17 كه روزنامه ها در مي آمد تمام صفحات اولشان پر بود از عكسهاي قد و نيم قد قناري كه مثلا نشسته بود روي تاق يك اتوبوس دو طبقه و يا روي مجسمههاي رنگ و وارنگ ميدانها و سر مقاله پشت سر مقاله بود كه درباره زحمات طاقت فرساي مامورين براي نابودي قناري كوچك با بالهاي زرد و قشنگ به چاپ مي رسيد
    دست آخر ريش سفيدهاي شهر بس كه نشستند و چاي و بيسكويت خوردند و كميسيون پشت كميسيون و گزارش پشت گزارش از نا افتادند و نوشتند و گفتند كه : ما عقلمون به اين كار قد نمي ده
    براي همين بود كه روزنامه ها با حروف درشت 72 نوشتند كه :
    ريش سفيدها زه زدند
    آن وقت بود كه پسر بچه ها شير شدند و تير كمانها را علم كردند و افتادند به جان پرنده هاي فلزي و مرغابيهاي پلاستيكي و چراغ كت و كلفتي كه زير تاق ضربي شهر علي آباد آويزان بود و يكي از همان گلوله هاي گرد آهني بود كه درست خورد به گوشه راست چراغ و بي بي جونها گفتند كه چراغ هم مثل خورشيد يك چشمش كور شد سپورهاي شهرداري هم از بس عروسك و گلهاي پلاستيكي و پرنده هاي فلزي از توي كوچه پسكوچه هاي شهر جمع كرده بودند خسته شدند و از همان وقت بود كه آسفالت يكدست كف ميدانهاي ورزش و خيابانها و كوچهها ترك خورد و علف سبز و روشني از زمين بيرون زد و تاق ضربي شهر علي آباد نشت كرد و يكدفعه مردم حس كردند كه دوباره باران بله نم نم باران درست و حسابي روي سرشان مي ريزد و بوي نم شامه شان را قلقلك مي دهد
    كم كم داشت كار آب باز مي كرد و پرونده قناري كوچك با بالهاي زرد و قشنگ آن قدر قطور و قطور شده بود كه ديگر توي همه اتاقهاي بايگاني بزرگ شهر جاي سوزن انداز نبود تا آن كه يك روز ساعت 8 هر چه زنگ خطر بود به صدا درآوردند و هر چه پاسبان و پليس آتش نشاني بود ريختند توي خيابانها و كوچه هاي شهر علي آباد و مردم را از خانه ها و كارخانه ها و عرق خوريها و جنده خانه ها كشيدند بيرون و بعد كه جيب و بغل زنها و مردها و بچه ها را خوب خوب گشتند دروازه ها را باز كردند و همه را ريختند بيرون و همه پاسبانها و پليسهاي آتش نشاني با ماسك و تلمبه هاي بزرگ د.د.ت رفتند توي شهر و دروازه ها را كيپ كيپ بستند و هر چه مردها و زنهاي شهر علي آباد با مشت زدند به ديوارهاي شهر و بچه ها گريه كردند هيچ كس دروازه ها را باز نكرد كه نكرد
    بله دروازه ها را بستند كيپ كيپ و هواكشها را خاموش كردند و با آن تلمبه هاي بزرگ كه پر بود از گرد د.د.ت ريختند توي شهر و از اين خانه به آن خانه ... خلاصه همه سوراخ سنبه هاي شهر را ضدعفوني كردند و درزهاي تاق ضربي را گرفتند و آسفالتها را لكه گيري كردند و چراغ را باز راست و ريس كردند و دوباره برگهاي سبز حلبي و پرنده هاي فلزي را نشاندند روي شاخه هاي درختهاي سنگي و يك رنگ آبي سير قشنگ قشنگ زدند به تاق و چند تا ابر سفيد ولو كردند توي آن و وقتي كه يك هفته تمام گذشت و ديدند كه ديگر خبري از آن قناري كوچك با بالهاي زرد و قشنگ نيست دروازه ها را باز كردند
    بله دروازه ها را باز كردند باز باز و پاسبانها با آن لباسهاي آبي و باتونهاي نو و براقشان ايستادند دم دروازه ها و يكي يكي بله يكي يكي ... پشت سر هم ... و جيب بغل همه شان را ...
    بله اما همه مردم شهر علي آباد رفته بودند و هيچ تنابنده اي بيرون دروازه نبود
  12. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    213
    محل سکونت:
    Tehran
    در ولايت هوا - فصل اول ( بخش 1 )

    --------------------------------------------------------------------------------

    پس از چهل روز و چهل شب رياضت بالاخره فهميد موفق شده است. نه در صدايي کرد و نه پرده تکاني خورد. سکهء نور هم، مثل يک سکهء طلا، هنوز بر موزائيک‌ها، و حالا بر گوشهء طرف راستِ اين پايين افتاده بود. فقط بويي، مثل نخي نازک از ميان بوي عود و کندر مي‌آمد، که انگار بوي چرم کهنه و خيس‌خورده بود و داشت نشت مي‌کرد و مثل کلاف مي‌شد و حتي ضخيم‌تر که وقتي هم سر تکان مي‌داد باز بود. در نسخه آمده بود که درست جلو رويتان مي‌ايستد، دو دست بر سينه، و به زباني شکسته‌بسته، مثل کشيدن تيزي ريگي بر جام پنجره، مي‌گويد: «منم غلام حلقه به گوش شما. امر بفرماييد.» اما ميرزا هر چه نگاه کرد جلو رويش کسي نبود. حتي پشت سر و دو طرفش هم نبود. بايستي به بلندي يک کبوده مي‌بود که تا سرش به سقف نخورد پشت خم کند. شايد مي‌توانست سقف را به زور بازو يا جادو از جا بکند، آن وقت سرش مي‌رسيد به ابرها. نکند اصلاً بر اثر اين همه رياضت که قوت روزانه‌اش را رسانده بود به يک بادام، چشمهاش کم‌سو شده بود؟ چندبار پلک زد. بعد هم دست دراز کرد و عينک دسته‌شاخي‌اش را از توي جلد عينک درآورد، با پتهء پيراهن سفيد، دشداشهء عربي‌اش‌، پاک کرد و به چشم زد. صبح شده بود، و به جاي آن يک سکه، چند رنگ نور از پنجرهء خورشيدي بر پشت ترنج قالي لوله‌کرده افتاده بود. قاب قدح بزرگ را هم بر رف ديد. قليان خودش هم کنار تخته‌پوستش بود. حتي سبيل تاب‌دادهء ناصرالدين‌شاه را بر بدنهء کوزهء بلورش مي‌شد ديد. سر قليان خاموش بود. چهل روز بود که کف‌ نفس کرده بود و حالا دلش براي يک پک دود غنج مي‌زد، چه برسد به اينکه پشت سر هم دو سه قلاّج بزند. سماورش هم بود، خاموش. قوري چيني گل‌سرخي‌اش هم رويش بود. شايد به قول صاحب کتاب داشت در عالم بيداري رؤيا مي‌ديد، اما اين بار رؤياي اتاق خودش را. بسم‌اللهي گفت و خم شد و از بيرون دايرهء مندل عصايش را برداشت. عباي دوشش را جا‌به‌جا کرد. کتاب جفر، يا هر چه که بود، روي رحل بود. کنار دستش چراغ موشي هنوز پت‌پت مي‌کرد. نه، بيدار بود و با طلوع آفتاب ديگر چهله‌اش تمام شده بود. رمز را هم خوانده بود: بسم‌الله. س، ب 11، عشمستي بدا، 5، 9، سعر 111، سيصد‌و‌سي‌و‌سه دور تسبيح که مي‌کند به علامت 32967 بار. آيةالکرسي هم سه بار. از پيه گرگ هم که روغن به چراغ موشي ريخته بود؛ فتيله‌اش هم که از پشم گربهء سياه بود؛ صداي غژ و غوژ را هم که شنيده بود، پس همين مانده بود که زعفر يا هر کوفت و زهرماري که در کتاب گفته بود، بيايد و بگويد: «امر بفرماييد، ارباب!» بله، ارباب، آن‌هم ميرزا يدالله درب‌کوشکي شصت‌ و ‌چهار ساله، ولد مرحوم مغفور ميرزا‌ محمود، که آن‌همه وساوس شيطاني نتوانسته بودند از دايرهء مندل بيرونش بکشند. حتي حالا مرحوم زنش، فرخ‌لقا خانمش، که جز به زور دست نمي‌داد، به قد و قوارهء همان جواني‌اش و با همان هيأت: يل صورتي و شليتهء کوتاه آلبالويي به تن و چارقد تور گلدار به سر که با سنجاق زير گلويش بسته بود، آمد: هفت قلم آرايش کرده بود، مثل شب عروسيشان، قرص صورت انگار قرص خورشيد. اول سنجاق زير گلويش را درآورد و موهاي چهل‌گيس شده‌اش را نشانش داد و گفت: «ميرزا‌ يدالله، چرا نشسته‌اي؟ منم، بيا. آدم که نبايد شب عروسيش بق کند و برود سه‌کُنج ديوار.» بعد هم رفت گوشهء لحاف رويه‌ساتنش را پس زد و باز صداش زد. يک بار هم سگي سياه حمله کرد. اما ميرزا حتي پلک نزد. همچنان ورد خواند و خواند. سگ درست ايستاده بود بر لبهء دايرهء مندل و پارس مي‌کرد. دهانش را باز مي‌کرد و زبانش را يک ذرع مي‌داد بيرون. اما ميرزا همان‌طور که چهارزانو نشسته بود چشم به چشمش دوخت. مي‌دانست اينها همه تجسد وساوس نفس اماره است که حالا دارد با آن دندانهاي کل و سياه و زبان دراز آب‌چکان پارس مي‌کند. کافي است بترسد و عقب برود و مثلاً پتهء عباي مرحوم ابوي بيرون دايره قرار بگيرد تا همان‌طور بشود که ايوب ننه‌سلطان شد. عفريت سه‌سر هم آمد، يا آن صداي تار خودش که در گوشهء نصيرخاني نمي‌دانست از کجاست يا کي مي‌نوازد، يا آن خمره که غلتان‌غلتان آمد با آن بوي کهنه و تند که انگار درِ همهء خمره‌هاي سردابهء ملايکشنبهء جوباره‌اي را باز کرده باشند. حالا چقدر سکهء صاحبقراني جلوش کومه کردند، بماند. باغهايي نشانش دادند که باغ اميري به گردشان هم نمي‌رسيد. اما حالا چي؟ نگاه کرد. فقط صداي غژ و غوژي مي‌آمد، همان صداي سنگ که بر شيشه بکشند. دلش مالش مي‌رفت، اما گوش مي‌داد. بايستي حرفي مي‌زد. اين را صاحب تأليف، نورالله مَضْجَعَه، دوبار گفته بود. يک بارش را حتي ناسخ اين رسالهء طيبه با جوهر قرمز نوشته بود. چيزي ديد بر کف برهنهء زمين، انگار که سايه‌اي بر زمين بايستد، کوچک و لرزان. صداي غژ و غوژ از همان‌جا مي‌آمد. سايه انگار سايهء يک کلاه ماهوتي بود بلند و با لبهء پهن، که وقتي پس مي‌رفت يک شکم پيدا مي‌شد و دوتا پا که انگار به دو سم به نمد پيچيده ختم مي‌شد. پس همين بود، حاصل چهل شبانه روز مرارت، ساختن با قار‌ و‌ قور اين بي‌هنر پيچ‌پيچ، تسليم نشدن به آن‌همه وساوس نفس‌ لوامه؟ لعنت بر راقم و دو صد لعنت بر ناسخ همهء اين کتابهاي بي‌جلد حاشيه و هامش‌دار نازل قيمت! شنيد:

    «غلام شما، زعفر، در خدمت حاضر است.»

    صدا از زير لبهء کلاه مي‌آمد، جايي که حتماً صورتي بود و دهاني. گفت: «تو غلام مني؟»

    همه‌اش دو کف دست بود. کلاه مثل لکه‌اي تکان‌تکان خورد و جلو آمد. جست مي‌زد، نه دوپا دوپا، که دو سُم دو سُم. حالا ديگر به وضوح مي‌ديدش. ايستاده بود توي نور پنج‌رنگ پنجرهء خورشيدي که حالا بايست بر کف اتاق مي‌تابيد.

    «بله ارباب، من غلام حلقه‌به‌گوش زنابعالي هستم، تا احضارم فرموديد خدمت رسيدم.»

    ريش بزي داشت. عينکي هم بود که فقط دو شيشهء گرد بود که انگار با نخ قند به دور گوشهايي که نمي‌ديد محکم شده بود. قباي راسته از قدک کرباسي به تن داشت و زير قبا، روي پيراهن يخه حسني‌اش به جاي شال زير آن شکم برآمده کمربند بسته بود. به يک دست کيسه‌اي را به دوش گرفته بود و دست ديگرش بر سينه بود. مدام هم تعظيم مي‌کرد. ميرزا گفت: «من که تو را احضار نکردم.»

    بعد هم خم شد و با غيض کتاب را ورق زد. زعفر گفت: «بله حفظم. س، ب 11، عشمستي بدا، 5، 9، سعر 111، سيصد‌و‌سي‌و‌سه دور تسبيح منم، همان اول که فرموديد بارم را بستم.»

    کيسه‌اش را زمين گذاشت: «خوب، همسايه‌ها هستند، خويشاوندان دور و نزديک. خودتان که مي‌دانيد، ما اگر مسافرت برويم، آن هم اين‌همه دور، اغلب به اين زوديها برگشتي توش نيست، پس بايد با همه خداحافظي بکنيم. آدم آبرودار که نمي‌تواند بار و بنديلش را بردارد و راه بيفتد.»

    همان‌طور غژ و غوژ مي‌کرد و حرف مي‌زد. ميرزا پرسيد: «اسمت چيه؟»

    غژ و غوژ کرد، همان‌طور که همهء لولاهاي زنگ‌زده غژ و غوژ مي‌کنند: «زعفر آقا. نه به ر، ز. زعفر هم بهم مي‌گويند.»

    ميرزا نفس راحتي کشيد، گفت: «پس اشتباه شده، من زعفر را احضار کرده بودم.»

    صداي شکستن شيشه آمد. جعفر داشت مي‌خنديد. بر شکمش خم شده بود و بر طاق کلاهش دست مي‌کوبيد. ميرزا داد زد: «خفه شو، مردک!»

    جعفر راست ايستاد، سر بلند کرد. عينک روي پل بيني‌اش افتاده بود. با يک چشم نگاهش مي‌کرد. چشمِ بسته انگار اشک بسته بود: «چشم ارباب!»

    راستي داشت مي‌لرزيد، سر تا پا. صداي تريک‌تريک دندانهاش هم مي‌آمد، انگار موشي از سرما بلرزد و يا دانه‌هاي کنجد را تندتند بجود. اما، ميرزا خم شد تا بهتر ببيند، با آن چشم داشت مي‌خنديد. ميرزا بر دو زانو نشست و به عصايش تکيه داد، سينه‌اش را هم صاف کرد، گفت: «خوب، حالا بگو ببينم، حرف من کجاش خنده‌دار بود؟»

    باز شيشه شکست، و شکسته‌ها را هم کسي داشت زير پا خرد مي‌کرد که اين‌طور قه‌قره قه‌قره مي‌کرد. ميرزا عصايش را دراز کرد. مي‌توانست دستهء عصا را بيندازد دور گردن و حتي دوپاي او و بکشد جلو. اما هي زد به نَفْسَشْ که نه، شايد هم ترسيد که اگر صدمه‌اي بهش برساند، آن‌وقت اين نيم‌وجبي‌هاي اهل هوا دست از سرش برندارند، آن هم او که آب داغ را بي بسم‌الله به زمين نمي‌ريخت. مگر صاحب کتاب نگفته بود که يکي هستهء خرمايي را بي‌هوا پرت کرد و آمد به سرش آنچه آمد؟ تازه با مرحوم ابوي هر وقت سياه‌ سحر به حمام مي‌رفتند، مي‌گفت: «هر قدم که بر‌مي‌داري، بگو بسم‌الله.»

    عصا و بعد هم دستش را پس کشيد و اين را بر سر آن گذاشت تا ستون چانه شوند، تا مگر خود جعفرخان از سر بنده‌پروري بفرمايند. بالاخره هم شيشه‌ها خرد و خاکشير شد و صدا غلتي خورد و شد همان غژ و غوژ يک لولاي زنگ‌زده: «مي‌بخشيد ارباب، ماها زيم نداريم. ببخشيد مقصودم همان است که بعدش چ و ح و خ مي‌آيد. شايد هم يک چيزي مي‌گوييم ميان همان ز و ز، مثل اصفهانيها. خودم يک‌بار نوکر يک تاجر اصفهاني بودم، بيچاره مي‌گفت زعفر، من مي‌شنيدم زعفر. مي‌گفت زعفر، مي‌شنيدم زعفر. مي‌بخشيد نقل همان ملاي مکتب شد که مي‌گفت، من اگر مي‌گويم انف، شما نگوييد انف، بگوييد انف.»

    ميرزا پرسيد، همان‌طور چانه بر پشت دست نهاده: «يعني فقط همين تو يکي جعفر يا زعفر بودي؟»

    «زعفر، آقا: س، ب 11، عشمستي بدا، 5 ...؟»

    «بله، بله، حفظم. حرفت را بزن.»

    جعفر به سر انگشت موهاي تنک چانه‌اش را خار کرد: «داشتم عرض مي‌کردم فقط آن که شما وردش را مي‌خوانديد، منم. البته زعفرخان هم، نه به ر، ز، هست. شنيده‌ام؛ ميرزاش هم هست که آدم دولت است؛ يکي هم ...»

    ميرزا دندان نه بر جگر که بر پوست و گوشت دستش نهاده بود. از اين آنهايي‌هاي بوداده چه بر‌مي‌آمد؟ سمساري‌اش ديگر درآمدي نداشت. کار اصلاً کساد بود. دريغ از يک کاسه لعابي لب‌شکسته؛ تازه دست زياد شده بود. حالا همه فروشنده شده بودند، روز به روز هم آگهي‌هاي فروش ته ‌خانه‌ها به در قصابي و بقالي زيادتر مي‌شد. همه چيز هم مي‌فروختند، از لباسهاي بظاهر خارجي گرفته تا سنگ‌پا و مگس‌کش. کاسبي که سرش را بخورد، خانه هم خرج روي دستش مي‌گذاشت. همين پارسال‌ پيرارسال اتاقها را نقاشي کرده بود و حالا باز، مثلاً گچ گوشهء سقف همين اتاق طبله کرده بود. به جعفر نگاه کرد تا نشانش بدهد. خير، حضرت ايشان داشت توي کيسه‌اش دنبال چيزي مي‌گشت. اصلاً بالا‌تنه‌اش را درسته کرده بود توي کيسه. آن هم از بچه‌هاش. نامهء ته‌تغاري‌اش سر برج نشده مي‌رسيد که ابوي گرامي مسبوقند بنده در استيصال ... صاد استيصال را هم همچنان به سين سکه مي‌نوشت. دلار آزاد هم که معلوم است. خرج کفن و دفن و سوم و هفته را هنوز مقروض بود. دو تا دخترش هم مدام سر به جانش مي‌کردند که: «آقاجان، اسي بيکار است، بايد لطف بکنيد ...» داشتند پوستش را ورقه‌ورقه مي‌کردند و گوشتش را مثل گوشت شتر قرباني تکه‌تکه مي‌بردند. داشتند به قناره‌اش مي‌کشيدند. همين امروز و فرداست که بدهد برايش استشهاد محلي تمام کنند که بابا، من مفلسم و المفلس في امان‌الله. اين هم از احضار. داد زد: «من نمي‌فهمم. ترا احضار کردم که به همهء آرزوهام برسم، همهء آرزوهاي پيري و حتي جوانيم، برايم هم فرق نمي‌کند که تو جعفري به جيم آنهايي‌ها يا زعفر به ز زرگنده.»

    بالاتنهء جعفر بالاخره از توي کيسه بيرون آمد. حالا به جاي کلاه صدارتي يک عرقچين سرش بود و يک چهارپايهء عروسکي هم به دستش. چهارپايه را از ميان دو سم داد عقب، يک تکه چرم ساغري اصل هم بست به کمربندش. بعد هم رفت آن تو و بيرون آمد و با يک سندان دو قد يک انگشتانه بيرون آمد و وقتي ميان دو کاشي کف اتاق کارش گذاشت، دست برد دامن قباش را عقب زد، چکشي از کمرش باز کرد و يکي دو تا بر سندان کوبيد. محکم که شد، چکش را باز به قلاب کمربندش آويخت. آن وقت راست ايستاد، سينه‌اش را جلو داد، و دو دست بر همان سينه، گفت: «گوش به فرمانم، ارباب.»

    ميرزا گفت: «اين کارها يعني چه؟ من قصر مي‌خواهم با استخر، اتاقهاش هم همه‌شان بايد چلچراغ داشته باشند، اصل اصل نه باسمه‌اي. گوشت با من است؟ بايد مال دورهء لويي پانزدهم باشد. کلک هم بي کلک، که توي اين کار ديگر کلاه نمي‌شود سرم گذاشت. حتي اگر بخواهي مال دورهء ناپلئون را بهم قالب کني توي کتم نمي‌رود، چه برسد به اين بَدَليهاي ژاپني يا امريکايي. بعد هم ماشين مي‌خواهم. مال خودم که ديگر آفتابه خرج‌ لحيم است. براي دامادهايم هم مي‌خواهم. پسرم هم پول مي‌خواهد، دلار، فقط دلار، نقد. حتي حواله هم قبول ندارم.»

    صداي غژ و غوژي آمد، اما ميرزا که از پس چهل روز روزهء صُمت و صيام حرف يوميه را بايستي با منقاش از حلقوم خودش بيرون مي‌کشيدند، حالا حسابي افتاده بود روي دور، اصلاً انگار، خودش هم مي‌فهميد، آرواره‌هاش هرز شده بود: «آره جانم، يک ويلاي کنار دريا هم مي‌خواهم، نه از اين ويلاهاي بنايي‌ساز که کليدشان به جان صاحبانشان بسته است. تاب و سرسره و نمي‌دانم از اين النگ و دولنگ هم نمي‌خواهد تويش کار بگذاري. شنيده‌ام يکي از شازده‌خانمها داده بود يک دست مکانيکي به قد و قوارهء يک صندلي راحتي برايش درست کرده بودند تا هر وقت ويرش گرفت برود تويش بنشيند. نه نه، من يکي نمي‌خواهم اين‌طوري خوش خوشانم بشود. از من يکي قبيح است. ويلاي من بايد حوضخانه داشته باشد، سردابه براي ده بيست خمره، زيرزمين براي ترشي هفت‌سبزي. ايوان و مهتابي هم داشته باشد. هر اتاقي هم يک صندوقخانه. محکم هم باشد، که صد سال، نه، هزار سال دوام بياورد. اما يادت باشد نَمايش حتماً بايد کاهگلي باشد. مي‌فهمي، کاهگلي. من از بوي کاهگل خوشم مي‌آيد.»

    اين دفعه صداي جيغ آمد، انگار که تنهء چناري از وسط بشکند، يا حتي سنگي بخورد درست وسط آينهء قدي. ميرزا دست به چانه گذاشت، شنيد: «ارباب، ارباب!»

    پرسيد: «چيه، جانم؟»

    جعفر به جيم جواهر سرفه‌اي کرد: «از شما ...»

    ميرزا داد زد: «بله؟»

    جعفر سر به زير انداخته بود، اما انگار که کک به تنش باشد، داشت زير بغل و حتي آنجاش را مي‌خاراند. ميرزا هم سرفه کرد: «خوب، بگو، حرفت را بزن.»

    «خواستم عرض کنم ...» بعد سر بلند کرد و مثل اينکه بخواهد چشمکي بزند، گوشهء چشم چپش لرزيد:

    «بله، خواستم بپرسم، شما حالتان خوب است، کسالتي، چيزي ...؟»

    ميرزا عصايش را يک دور توي هوا چرخاند: «چطور مگر؟»
  13. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    213
    محل سکونت:
    Tehran
    «هيچ، اما گفتم، نکند، خداي نکرده، باکيتان شده باشد. اين بادام‌خوريها گاهي به مزاز آدمها نمي‌سازد، حتي بعضي وقتها به کلهء مبارکشان مي‌زند.»

    ميرزا عصايش را رو به جعفر، به جيم هر زهرماري که بود، تکان‌تکان داد: «مي‌فهمي چه مي‌گويي؟»

    «البته، ارباب. قبل از اينکه خيلي عصباني بشويد يکي از آن بادامهاتان را بدهيد ببينم.»

    ميرزا دست کرد توي جيب کتش و يک مشت بادام درآورد و پخش کرد جلو جعفر، به همان جيم جلو، شنيد:

    «بله، حتماً يک چيزتان شده وگرنه اين نعمتهاي خدا را اين‌طور حرام و هرس نمي‌کرديد.»

    بعد هم رفت يکيش را برداشت، عينکش را سراند جلو آن دو چشم باباقوريش. حتي رفت مغز بادام را زير شعاع تازه‌اي گرفت، بو کرد، زير گوشش تکان داد، بالاخره هم، انگار که خودش ارباب باشد، فرمود:

    «درجه يک است.»

    نوکش را با دندانهاي نيش‌موشي‌اش کند و کروچ‌کروچ جويد: «خوشم آمد. خيلي خوش‌سليقه‌ايد. حالا کم پيدا مي‌شود. خوب، حتماً از آشنا گرفته‌ايد.»

    ميرزا گفت: «مقصود؟»

    «من که عرض کردم. بايد عيب از خودتان باشد، از اينها» اشاره کرد به بادامهاي ريخته بر زمين «نيست ... من را بگو که فکر کردم بادام تلخ خورده‌ايد و سوداتان غلبه کرده است. آخر گاهي بادام اگر تلخ باشد، يا مانده باشد، البته براي ماها، مي‌شود عين ترياک، بگيريد سبزک. ماها را که حسابي سودايي مي‌کند، چه برسد به آدمها که عادت ندارند.»

    بعد باز رفت، دولا شد: بادامها را يکي‌يکي برمي‌داشت به آستين قبا پاک مي‌کرد، فوتشان مي‌کرد و مي‌انداخت توي جيب‌هاش. يکي‌اش را انداخت دور، گفت: «مرده، يعني حرام رفته، نبايد خوردش، شما هم نخوريد.»

    ميرزا لب به دندان نداريش گزيد: «بالاخره حرفت را مي‌زني، يا نه؟»

    جعفر اول رفت نشست بر چهارپايه‌اش، بعد هم به سندان اشاره کرد. حتي دامن قبايش را عقب زد، چکش و مشته و جوالدوز را، يکي‌يکي، نشان داد، گفت: «ملاحظه مي‌فرماييد، من پينه‌دوزم.»

    ميرزا داد زد: «پينه‌دوزي، باش. به من چه ربطي دارد؟»

    «از وقتي س، ب 11، عشمستي بدا، 5 ...»

    «بله، بله، مي‌فهمم، حرفت را بزن.»

    «عرض کردم از آن اولين باري که رمز مرا ادا فرموديد، مي‌دانستم اشتباه شده. بيست سالي بود که هيچ‌کس مرا احضار نکرده بود، بعد از آنکه مشهدي‌باقر کمپاني عمر پري به شما داد. براي همين با چند تا از دوستان صلاح و مشورت کردم. حتي رفتم سراغ ميرزا زعفر، نه به "ز" زن ناقص عقل است. ميرزا بزرگِ راستهء ما پينه‌دوزهاست. گفتم، ميرزا، گمانم اشتباهي رخ داده. گوش داد. صداي شما مي‌آمد، از بلندگوي سر تير پخش مي‌شد. ميرزا فرمود، خوشحال باش، مرد، اشتباه نشده، خود تويي.»

    ميرزا گفت: «خوب؟»

    «متوزه عرض من نشديد؟ من نمي‌توانم، فقط پينه‌دوزم. درآمدم، اگر کار خيلي سکه باشد، آنزا توي ولايت خودمان، به پول خودمان سه عباسي است. تازه دو تا زن دارم، پنز تا بچه هم دارم، قد و نيمقد. چطور مي‌توانم براي شما قصر بسازم، يا آن دست الکتريکي که قلقلکتان بدهد؟»

    ميرزا يدالله عصايش را بر زمين گذاشت، عرقچينش را انداخت بيرون دايره. دست انداخت دور تا دور زانوهاش و مثل وقتي که زني شوهر مرده دو بچهء صغيرش را بغل مي‌کند، هر دو را تنگ در بغل گرفت، چانه‌اش را هم گذاشت ميان دو کاسهء زانو، اما گريه نيامد. نفس داشت در سينه‌اش مي‌پيچيد و توي گلويش يک چيزي به بزرگي يک گردو و به گردي يک کلاف نخ بالا و پايين مي‌رفت، اما هق‌هقش حتي به حلقومش نمي‌رسيد. حالا چه‌کار مي‌توانست بکند؟ سررسيد سفته‌اش همين روزها بود. آن دوتا سکهء آل‌بويه و آن پنج‌تاي نادري روي دستش مانده بود، سيني و بشقابهاي کار اصفهان، يا آن‌همه جعبه‌هاي خاتم يا تابلوهاي مينياتور امريکايي‌پسند. پدرسوخته‌ها! انگار همهء اين دعواها سر لحاف من بود، اصلاً مرا محاصرهء اقتصادي کرده‌اند. پول برايشان علف خرس بود، شايد هم اسکناس چاپ مي‌کردند، يا سکه ضرب مي‌زدند، آن وقت حالا او بايد با اين ... با اين ... که باز صداي جيغ بلند شد: «ارباب! ارباب!»

    سرش را بلند کرد، نيم‌نگاهي به قد و بالاي صاحب جيغ کرد. بله ديگر، همين نيم‌نگاه کافي بود تا سر کلاف از توي گلو و دهانش بيرون بجهد و ميرزا بتواند با تکان هر دو شانه و حتي عباي دوشش تمام اتاق را پر از هق‌هق مداوم کند. بعد هم، همان‌طور که ياد گرفته بود تمام فکر و ذکرش را بر يک شعلهء شمع يا نقطهء نون يا جيمي متمرکز کند، تن ‌و ‌جان را رها کرد تا به دل سير بگريد. هر وقت هم که مي‌ديد هق‌هق گريه دارد فروکش مي‌کند، کافي بود تا پلک‌هايش را باز کند و از ميان قطرات اشک باز نيم‌نگاهي به آن سندان و پيشبند چرمي و بخصوص آن ريش بزي ـ که همه‌اش چهار تا شويد مو بود ـ بيندازد تا باز کلافي ديگر باز شود و آينهء سينه‌اش را از آن‌همه زنگار غم بزدايد. با اين‌همه مي‌فهميد که جعفرش هم دارد گريه مي‌کند. ديگر گوشش آموخته شده بود. مي‌دانست که صدا حالا مثل خرد شدن شيشه نيست يا غژ و غوژ يک تکه حلبي بر جام پنجره، يا شکستن تنهء درخت، که صدا حالا مثل آخرين سرفه‌هاي يک آدم محتضر بود، همان‌طور که سينهء مرحوم زنش خس‌خس مي‌کرد و نمي‌توانست حلال‌بودي بطلبد. اين‌بار که نگاه کرد ديد جعفر هم مثل او بر زمين نشسته، زانوان به بغل گرفته، و با لپهاي باد‌کرده و آن دو چشم ريز اشک‌آلود از پشت آن دو شيشهء گرد نگاهش مي‌کند. ميرزا بي‌اختيار خنده‌اش گرفت. حتي به قاه‌قاه خنديد. جعفر هم بالا پريد، مي‌خنديد و روي شکمش ضرب مي‌گرفت و با سُم به زمين مي‌کوبيد. مي‌گفت: «قبولم کرديد. کاش مادر بچه‌ها و کوچول خانم بودند و مي‌ديدند.»

    ميرزا توپيد: «چي را قبول کردم؟»

    «من را، همين من پينه‌دوز يک‌لا قبا را. همه‌اش که نبايد کله گنده‌ها بيايند اينزا. ما فقير و بيچاره‌ها هم بايد هوايي بخوريم. ماها هم حق داريم سفر بياييم، دنيا را بگرديم. دلمان پوسيد. من خودم ارباب، چاکرتم. از سه عباسي يکيش خرز زن و بچه‌هام. چند سال اگر لباس نو نپوشند آسمان به زمين نمي‌آيد. بقيه‌اش هم تقديم به ارباب. کوچول خانم همان دوتا النگو بسش است.»

    رفت طرف کيسه‌اش. اول کلاهش را درآورد. طاقش را صاف کرد، به آستين گرد لبه‌اش را گرفت و گذاشتش زمين. بعد باز دست کرد توي کيسه، يک کاسه و يک تکه چرم در‌آورد، پشت به ارباب کرد. انگار داشت کمربندش را باز مي‌کرد. از تلق‌تلق چکش و شايد مشته و جوالدوز مي‌شد فهميد. بالاخره هم کمربندش را بست و برگشت و کاسه را گذاشت کنار سندان و تکه چرم را انداخت توش. هنوز بخار گرمي از کاسه بلند مي‌شد. بعد هم مشته و جوالدوز و چکش را از حلقه‌حلقه‌هاي کمربند باز کرد و چيد جلوش. از توي جيب قباش هم يک گلولهء کوچک نخ و يک چيزي مثل موم درآورد و شروع کرد به موم کشيدن نخ. حتي سوزنش را از يخهء قباش درآورد و نخ کرد، بعد هم نشست روي چهارپايه‌اش، سرفه‌اي کرد و گفت: «من حاضرم، ارباب. مايه از شما، دست از من.»

    همهء آتشها از گور خود گوربه‌گور شده‌اش برخاسته بود. با همين دست چلاق‌شده‌اش نسخه‌هاي خطي پيرزن را ورق زده بود و با همين دو تا چشم باباغوري اين يکي را پسنديده بود. اول و آخر که نداشت، اما ميرزا چکيدهء کار بود، به يک نظر ادعيه و طلسمات را ديد و شناخت، بعد هم همهء فوت و فن‌هاي اجدادي را به کار زد تا توي سر کتاب بزند، به پيرزن گفته بود: «خوب، چند مادر؟»

    «خودتان بفرماييد، حاجي.»

    «من چه بگويم؟ شما فروشنده‌ايد.»

    بالاخره هم خودش براي هر کدام قيمتي گذاشته بود. اين يکي را که چشمش را گرفته بود، با پشت دست کنار زده بود يعني که نمي‌خرم.

    خم شد و چند صفحه از کتاب را، از همان وسطي که روي رحل باز بود، قاپ زد، مچاله کرد و به دندان گرفت. مي‌جويد، حتي خورد. پيرزن گفته بود: «انصاف داشته باشيد، حاجي.»

    ميرزا دخلش را جلو کشيده بود و هر چه ده‌توماني و بيست‌توماني داشت روي هم گذاشته بود، حتي پول خرد هم برداشته بود تا خيلي بزند. پيرزن پولها را دوباره شمرد. يک بيست‌توماني هم وسط شمردن بهش داده بود. بالاخره هم پيرزن نفهميده بود چقدر شده است. پولها را توي يک گره بسته گذاشته بود و بعد هم کتاب جفرش را برداشته بود و تا دم در هم رفته بود. حالا قلب صاحب‌مردهء ميرزا چقدر مي‌زد، بماند. اما مي‌دانست که برمي‌گردد. پيرزن هم برگشت و از همان آستانهء در گفته بود: «حالا هر چه مي‌خوايد بدهيد، ثواب دارد، مال صغير است.»

    ميرزا کتابها را از روي پيشخوان جلو زده بود و به دست دراز شدهء ديگر اشاره کرده بود: «بده من مادر، اول مي‌گفتي.»

    باز کتابها را جلوتر رانده بود: «آدم خير نمي‌بيند. حلالش وفا نمي‌کند، چه برسد به حرام. بايد قيمشان بيايد.»

    پيرزن گره‌بسته را توي مشتش پنهان کرده بود: «خودم قيمشان هستم، حاجي. مادرشان هستم. دوتاشان ماشاءالله عقل‌رسند. فقط دوتاشان کوچکند. مطمئن باشيد.»

    بالاخره هم ميرزا گفته بود: «رو دستم مي‌ماند. کي کتاب بي‌جلد و پاره مي‌خرد؟ اما باشد، به خاطر آن دوتا صغيرت مي‌خرم.»

    بيست‌توماني از پول‌خردهاي کاسه جدا کرده بود و ريخته بود توي کف دست پيرزن. پيرزن با انگشت شمرده بود: «چي، حاجي، بيست‌تومن؟ اقلاً صد تومن مي‌ارزد. عملش مجرب است. آن خدا بيامرز ...»

    ميرزا گفته بود: «زبانت به خير بگردد، مادر. بگو خدا برکت بدهد. چقدر چانه مي‌زني؟»

    باز توي کاسهء برنجي را گشته بود و اول يک تک‌توماني و بعد هم يک دو‌توماني گذاشته بود روي پولهاي کف دست پيرزن: «خوب ديگر، نمي‌خواهي، ببرش. براي خاطر آن دو تا صغيرت خريدم. سر راهت دوتا بيسکويت برايشان بخر. اصلاً خرما بخر، خيرات آن خدابيامرز بکن.»

    پيرزن بالاخره رفته بود، اما ميرزا تا يک ساعتي انگار که کتاب عقرب جراره باشد دست نزده بود. بالاخره هم رفته بود و در کشويي را تا نيمه پايين کشيده بود و کتاب را برده بود توي پستو، چراغ را روشن کرده بود و شروع کرده بود به خواندن. اما حالا داشت مي‌جويدش. خودش کرده بود. با خودش گفت: «بشکند دستم!»

    جعفر گفت: «خدا نکند، ارباب.»

    ميرزا براق شد که : «ببينم اقلاً اشراف بر ضمير که داري؟»

    «چي؟ من؟ نه به زدّم. عرض کردم که من يک کاسب زحمتکشم. زادو زنبل بلد نيستم.»

    «پس از کجا فهميدي که من گفتم، بشکند دستم؟»

    «اي ارباب، حتي يکي مثل من وقتي ببيند آدميزاده‌اي دارد صفحات کتابي را چنگ‌چنگ مي‌کند و مي‌زود، بخصوص وقتي موهاي ريشش را، چهل روزه هم که باشد، دانه‌دانه مي‌کند، مي‌فهمد چه مي‌گويد.»

    ميرزا حالا ديگر مي‌توانست گلولهء خيس را فرو بدهد. شورمزه بود و بوي چرم دباغي شدهء کهنه مي‌داد. جعفر گفت: «خوب، ارباب، بالاخره من چه کار کنم؟»

    «چي را چه کار کني؟»

    سوزن يا بگيريم جوالدوز نخ‌کرده را تکان‌تکان داد: «کار مايه مي‌خواهد. من که ديديد، همين يک تکه چرم را دارم و همين يک گلوله نخ را. خوب، مصالح مي‌خواهم. تازه آدمها که به من کفش نمي‌دهند. شما بايد برايم زور کنيد. من خيلي ماهرم.»

    حالا ديگر دسته‌دسته مي‌کند و پرت مي‌کرد دور ‌و ‌برش. چراغ موشي‌اش هنوز پت‌پت مي‌کرد. يکي را گرفت روي شعله‌اش. اول وسطش لکهء سياهي بست، بعد پهن شد و بالاخره گر کشيد. اما صداي جعفر همچنان مي‌آمد: «تازه من خرز دارم. مي‌دانيد روزي پنز بادام بايد بخورم. يک ماهش کلي بادام مي‌شود. اينزا هم که شنيده‌ام گران است. از وقي صادر مي‌کنيد گران شده است.»

    ميرزا با دهان پر و آب‌چکان پرسيد: «مگر تو بادام مي‌خوري؟»

    «پس چي خيال کرديد؟ قوت ماها همين است. البته بچه‌ها حريره‌بادام مي‌خورند، کمک شيرشان.»

    «پس خوراک شماها، شب و روز، بادام است؟»

    «مگر چه عيبي دارد؟ بهترين غذايي است که خدا آفريده. شما آدم‌ها فقط وقتي دست از خوردن حيوانيات برمي‌داريد، اگر خيلي کف نفس به خرز بدهيد، تازه مي‌شويد مثل ما. مثلاً خود زنابعالي وقتي همهء فضولات اين همه حيوان که خورده بوديد ازتان زدا شد، من صداتان را واضح شنيدم. اولش همه‌اش خرخر مي‌کرد. مي‌دانستم داريد مرا احضار مي‌کنيد، اما درست نمي‌شنيدم که چه مي‌گوييد، بعد که بالاخره رياضتتان به شبانه‌روزي يک بادام رسيد، صدايتان درست و واضح شنيده شد. همه مي‌شنيدند، حتي من توانستم صورت مثالي‌تان را ببينم.»

    بادامي از جيب قباش درآورد، نازش کرد: «خوبي بادام اين است که فضولات ندارد. تازه زردآب هم ديگر نزس نيست.»

    اشاره کرد به کاسه‌اي که چرم داشت تويش خيس مي‌خورد: «ملاحظه که فرموديد؟»

    بادام را داشت دندان مي‌زد، ميرزا هم چند صفحهء باقي‌مانده را کند، ريزريز کرد و پخش اتاق کرد. دلش داشت قار‌ و ‌قور مي‌کرد. براي بادام نبود. از بويش هم ديگر عقش مي‌نشست. کمر راست کرد که بلند شود. نمي‌توانست. مِفصل زانوهاش، مثل همان لولاي زنگ‌زده، صدا مي‌کرد. دو دستش حتي تاب بار تن پوست و استخوان شده‌اش را نداشت. جعفر هم آمده بود جلو، انگار مي‌خواست عصا را هل بدهد، يا شايد بيايد ... گفت: «لعنت خدا بر دل سياه شيطان!» و خم شد عصا را برداشت، گفت: «متشکرم، خودم مي‌توانم.»

    به دو ساق باريک و استخواني خودش نگاه کرد، به رگهاي برجستهء پشت دست خودش. بالاخره هم بلند شد. پاهاش مي‌لرزيد. به عصا تکيه داد. عصا هم مي‌لرزيد. اگر مي‌توانست حيواني بخورد، چهار پنج سيخ کباب برگ، روبه‌راه مي‌شد. شايد هم همهء اينها اضغاث و احلام بود. آدم گرسنه همين‌طورها بايد بشود. به طرف آشپزخانه راه افتاد، دست به ديوار گرفت و رفت. صداي غژ و غوژ گفت: «آدمها تن و بدنشان بو مي‌دهد، از همان حيوانيات است. اما شما، ماشاءالله بوي بچهء خرگوش، نه، سرو آزاد مي‌دهيد.»

    ميرزا که داشت در يخچالش را باز مي‌کرد، گفت: «تو بادامت را بخور، توي کار من دخالت نکن.»
  14. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    213
    محل سکونت:
    Tehran
    در ولايت هوا - فصل دوم ( بخش 1 )
    --------------------------------------------------------------------------------

    از اين آنهايي‌ها هم آبي گرم نمي‌شد، آن‌هم اين يکي با شش انگشت و دو بند قد و آن کلاه بزرگ صدارتي و آن چند پر شويد زير چانه‌اش و آن عينک شيشه‌گرد دسته‌نخي. ميرزا بايستي مي‌رفت دم دکان و به اميد خدا مي‌چسبيد به کاسبي، حتي مي‌فرستاد دنبال شاگردش، مش‌حسن. بيچاره را يک ماه پيش، نه، درست چهل و يک روز و چهل و يک شب پيش دست به سر کرده بود. يک مشت اسکناس کف دستش گذاشته بود. گفته بود: «من مي‌روم يزد يا اصفهان، شايد هم بروم دست به دامان حضرت بشوم، بلکه گره از کارم باز شود. تو هم برو يک فکري براي خودت بکن. کار سمساري که مي‌بيني کساد است.»

    حالا چه کار مي‌کند؟ خدا مي‌داند، آن‌هم سر سرماي زمستان با زن و سه بچهء قد ‌و ‌نيم‌قد. آدم سي‌و‌پنج ساله که ديگر نمي‌تواند برود در دکان تراشکاري يا مکانيکي شاگردي کند. هر بقال و چقالي هم که به آدم کار نمي‌دهد. نه، خدا را خوش نمي‌آيد. مي‌فرستد دنبالش، دوتايي دکان را حسابي گردگيري مي‌کنند؛ يعني اول خودش بسم‌اللهي مي‌گويد و درِ دکان را باز مي‌کند، مش‌حسن را هم وامي‌دارد جلو دکان را جارويي کند و نم آبي بپاشد.

    ميرزا‌ يدالله از اين دنده به آن دنده شد. تمام شب خوابهاي پريشان ديده بود. يکي‌اش توي حمام عمومي بود. سر بينه پر بود از آنهايي‌هاي سم‌دار، با دمهاي بلند. توي خزينه هم پر بود. شيرجه مي‌رفتند توي آب و يا پشتک و وارو مي‌زدند، همه هم کلاه صدارتي به سر داشتند و ريش بزي بودند. يکي‌شان حتي آمد و دمش را شلال کرد به طرف دست ميرزا و وقتي آن کلاف پر مو را به مچش محکم کرد از پاهاش آمد بالا. ميرزا حتي غسل نکرد. غسل واجب داشت، اما مي‌دانست که زنش مرده است. چراغ‌موشي به دست دويده بود بيرون. توي دالان کنار واجبي‌خانه خورده بود زمين. نتوانسته بود بلند شود. چراغ کنار دستش پت‌پت مي‌کرد و يکي انگار کف هر دو ‌پايش را ليس مي‌زد، با زبان زبر و خيسش مي‌کشيد به دو کف پايش. بالاخره هم دلاک ديدش. زير بالش را گرفت و بلندش کرد و آوردش بيرون. در سر‌بينه فقط دو نفر بودند، به قد و هيأت آدمها. داشتند به نوبت هم را مشت‌مال مي‌دادند. شکل هم بودند و با لباسهاي يکرنگ، اصلاً دوقلو بودند. گاهي يکيشان براي ميرزا شکلک در‌مي‌آورد، و آن يکي سر‌کوفتش مي‌زد. ميرزا هر طور بود خيس و چرک لباس پوشيد. وقتي رسيد به جلو استاد حمامي، ديد آنها هم ايستاده‌اند و دارند سر دادن پول تو‌آبي تعارف مي‌کنند. اولش فقط جانم‌ و قربانم بود، بعد به پس کشيدن دست طرف کشيد، بالاخره هم دست به يقه شدند. يکيشان مي‌گفت: «آخر آدم حسابي، بزرگ و کوچکي گفته‌اند.»

    استاد حمامي فقط قليانش را مي‌کشيد و گاهي هم به ميرزا چشمک مي‌زد يعني که مي‌بيني؟

    بالاخره ميرزا که داشت نمازش قضا مي‌شد، گفت: «حالا هر کس دانگ خودش را بدهد.»

    هر دو برگشتند طرف ميرزا، با هم حرف مي‌زدند. هر يک مي‌خواست ثابت کند که خودش بزرگتر است. ميرزا نمي‌فهميد، گفت: «اصلاً اجازه بفرماييد من حساب کنم.»

    که يکدفعه مثل ترقه بالا پريدند. دست‌و‌بال تکان مي‌دادند و با هم داد مي‌زدند که چه معني مي‌دهد کسي پول حمام ديگري را بدهد. خودشان البته برادر بودند، مي‌گفتند: «چاقو دستهء خودش را نمي‌برد.»

    ميرزا عذر خواست، خواهش کرد روي هم را ببوسند. بوسيدند و بعد ميرزا را حَکَم کردند. با هم گفتند: «شما بفرماييد کي بزرگتر است.»

    کنار هم ايستادند. مو نمي‌زدند. حتي کلاه‌هاشان يک قد و يک اندازه بود. ميرزا خواست کلاه از سر بردارند. اطاعت کردند و باز شانه ‌به ‌شانه جلو ميرزا ايستادند. ميرزا فکر کرد که اين يکي يک هوا که نه يک سر‌ ناخن بزرگتر است. آمد بگويد، ديد آن يکي بلندتر است، بعد اين يکي. همين‌طور گردن مي‌کشيدند يا سينه راست مي‌کردند و قد مي‌کشيدند و به نوبت بلند و بلندتر مي‌شدند تا وقتي که سر هر دوتاشان خورد به سفق گنبد. حتي انگار سر و شانه‌هاشان از هواکش وسط گنبد بيرون رفت. باز هم بلندتر مي‌شدند، که ميرزا دويده بود بيرون، جيغ‌زنان از پله‌هاي خيس و تاريک آمده بود بالا. اما نمي‌رسيد. نتوانسته بود به آن دهنهء روشن برسد تا چه رسد به کوچه، که بيدار شده بود. لعنت خدا بر دل سياه شيطان! دعاي خواب پريشان را هم خواند و به جانب چپ خود سه‌بار آب دهان انداخت، که صداي غژ و غوژ را شنيد. نگاه کرد، جعفر خودش بود. چشم بست و حتي گوشهء لحاف را بر صورت کشيد. نه، بيدار بود و هيچ دعايي هم جلودار غژ و غوژهاي او نبود. داد زد: «چيه جعفر؟ چه مي‌خواهي؟»

    گفت: «ارباب، بلند بشويد.»

    «بلند بشوم که چي بشود؟»

    «نمازتان دارد قضا مي‌شود. بعدش هم ماها نمي‌توانيم بيکار باشيم.»

    گفت: «خوب، برو سر پينه‌دوزيت. اقلاً به جاي آن نمدهات يک جفت کفش براي خودت بدوز. چرم که داري.»

    «من پينه‌دوزم، ارباب، نه کفاش، فقط بلدم به ته کفش تخت بيندازم يا نعل بزنم، يا اگر بخواهيد درز و دورزي را بخيه بزنم، يا وصله.»

    ميرزا بلند شد، خميازه‌اي کشيد و مشت به سينه کوبيد. مفصل پاها و حتي دستهاش همچنان زنگ‌زده بود. کتري را روي گاز گذاشت، بعد هم رفت صورتي صفا داد، دهان‌شويه‌اي کرد، وضو گرفت. غژ و غوژ بلند شد. پايين پاي او ايستاده بود، آستين‌ها بالا‌زده. بر دو سم بلند مي‌شد. بلند مي‌شد که به کجا برسد؟ ميرزا چهار‌پايهء اسباب آرايش زنش را از اتاق‌خواب آورد. بعد هم که جانمازش را پهن کرد، فهميد که جعفر مي‌خواهد به او اقتدا کند. حرفي نزد. چه عيبي داشت؟ اما چرا بادام؟ ميرزا گفت: «جعفر، سجده بر خوردنيها صحيح نيست.»

    جعفر گفت: «اين بادام است.»

    «خوب، خوراکي است.»

    «عرض کردم ارباب، بادام است؛ با خرما يا گوشت يا هر چيز ديگري که آدمها مي‌خورند فرق دارد.»

    فايده‌اي نداشت. نيت کرد. طرف راستش ايستاده بود. يک وجب عقبتر. به رکوع که رفت ديدش. ته سمهايش را به هم چسبانده بود. دو دست بر زانوان گذاشته بود. در سجده هم ديدش. حضور قلبش را به هم مي‌زد. خدا قبول کند. چه گرفتاري شده بود! وقتي سلام داد، جعفر گفت: «ارباب، شما صبحانه‌تان را بخوريد، من مي‌خواهم يک‌بار هم فُرادي بخوانم.»

    ميرزا هم بايست باز مي‌خواند، اما نخواند. چطور مي‌توانست بگويد که تمام مدت با دهان بسته تا نزند زير خنده و حتي در رکوع رکعت دوم گريه‌اش نگيرد، پوست زانويش را ويشگون گرفته است؟ ميرزا گفت: «پس تو برو يک جاي ديگر، من مي‌خواهم با خدا راز و نياز کنم تا بلکه فرجي برساند.»

    بادامش را که بر‌مي‌داشت، پرسيد: «از دست من که نمي‌خواهيد راحت بشويد؟»

    «نه، نه، برو جانم.»

    «نفرينم که نمي‌کنيد؟»

    بايستي تماش مي‌کرد. جانمازش را جمع کرد، جعفرش همان طرفها بود. صندلي را کشيده بود جلو و به هر جان کندني بود رفته بود روي ماشين رختشويي نشسته بود. دو ‌پايش را تکان‌تکان مي‌داد و غژ و غوژ مي‌کرد: «ما مثل شما خاکيها شيله‌ و پيله نداريم، صاف و ساده‌ايم، مثل کف دست.»

    کف دستش چين‌ و ‌چروک داشت و پنج شاخک انگشتهاش کج‌ و ‌کوج از اينجا و آنجاي کف دستهاش روييده بود. ميرزا گفت: «به دل نگير. من فقط خنده‌ام گرفت.»

    «از چي؟»

    «خوب، وقتي ديدم سمهات را بقاعده کنار هم گذاشته‌اي، يا درست نوک تيزترش را به جاي شست پا بر زمين مي‌گذاري، نتوانستم جلو خودم را بگيرم.»

    «من هم داشت خنده‌ام مي‌گرفت، اما زلو خودم را گرفتم.»

    «از چي؟»

    «هيچي ارباب، عادت مي‌کنم. به قول شما خدا خودش قبول بکند.»

    نان و پنير و حتي مربا روي ميز آشپزخانه گذاشت، دو ليوان هم شير داغ. دو بشقاب و دو کارد برد. دو چاي هم ريخت. پس او هم خنده‌اش گرفته بود. اما جعفر همچنان بر ماشين رختشويي نشسته بود. ميرزا گفت: «بالاخره مي‌آيي يک چيزي بخوري، يا نه؟»

    «چي؟ شما مي‌خواهيد همهء اينها را بخوريد، آن‌وقت به ما مي‌خنديد؟»

    عصباني بود و حالا جفت سمهايش را به بدنهء رختشويي مي‌زد: «بارها شنيده‌ايد يا خوانده‌ايد که مستحب است که آدم فقط يک جور غذا بخورد، اما باز ... آن‌وقت به اين سمهاي ما ...»

    ميرزا گفت: «تو هم که خنده‌ات گرفته بود، حتماً هم به شست پاي من خنديده‌اي.»

    «نه، نه، شستتان را درست گذاشته بوديد، اما اين‌طور که شما خاکيها خم مي‌شويد، مثل اين است که يک چوب خشک را به زور خم کنند، نصفه ‌و ‌نيمه خم مي‌شويد. حضور قلب هم نداريد. سزده‌تان هم همين‌طور است. زير‌چشمي هم هي به اينزا ‌و ‌آنزا نگاه مي‌کنيد، مرتب هم با اين يا آن دست خودتان را مي‌خارانيد، گاهي هم با هر دو تا. آن‌وقت به ما مي‌خنديد؟»

    ميرزا داد زد: «بالاخره مي‌آيي، يا نه؟»

    «من دارم مي‌خورم، ارباب.»

    «حتماً هم بادام مي‌خوري؟»

    با نوک زبان گلوله‌اي سفيد و کف کرده را از ميان دو لب بيرون داده بود. ميرزا دلش آشوب شد. پس اين هوايي‌ها، يا اصلاً اهل هوا، بادام را مي‌مکند، انگار آب‌نبات يا نبات باشد. دور دهانش غلت مي‌داد. گاهي اين و گاهي آن لپش خالي مي‌شد. چه ملچ و ملوچي هم مي‌کرد. ميرزا فقط يک ليوان شير خورد و چند لقمه نان و پنير هم سق زد. خجالت مي‌کشيد که چاي هم بخورد. با حسرت گفت: «خدا بيامرز زنم که زنده بود، صبحانه‌ام که تمام مي‌شد، قليان را چاق مي‌کرد، مي‌گذاشت جلوم، اما حالا سال به سال، دريغ از پارسال.»

    جعفر همان‌طور ملچ و ملوچ کنان گفت: «براي همين ديروز عرض کردم بايد زن بگيريد، به قول قديميها خانهء بي‌زن مثل ازاق بي‌آتش است. ضعيفهء ما، البته خانم بزرگ، خدا عمرش بدهد زواهري است، به بچه‌ها مي‌رسد، ظرف مي‌شويد، رخت مي‌شويد. هر چه هم من بخواهم، هنوز لب تر نکرده، زلوم مي‌گذارد. اما خوب، گاهي حداقل هفته‌اي يک‌بار بايد ادبش کرد تا نکند فيلش ياد هندوستان کند.»

    کمربندش را باز کرد، پيراهنش را بالا زد و کلاف باريکي را از دور کمرش باز کرد که انگار زنده بود و دور مچ دستش مي‌پيچيد. جعفر گفت: «مي‌گويم، آهاي ضعيفه، مثل اينکه باز خوشي زير دلت زده.» خودش مي‌آيد، دمرو دراز مي‌کشد زلو رويم و من با اين ده‌تايي بهش مي‌زنم. آخ و واخ نمي‌کند، اما به خودش مي‌پيچد. رسم ما همين است. بعدش تا يک هفته، دو هفته مثل چرخ گاري مي‌چرخد، اما صداش درنمي‌آيد.»

    ميرزا لقمه‌اي را که از گلوش پايين نمي‌رفت، با دست گرفت و به دستشويي دويد. دل و روده‌اش پيچ مي‌خورد و آبي تلخ از دهانش بيرون زد. انگشت بيخ حلقش کرد. اين‌بار زردآبه‌اي تلخ و لزج دستشويي را پر کرد. صداي غژ و غوژ گفت: «سرديتان شده ارباب، يک انگشتانهء نبات آب بزنيد و بخوريد.»

    ميرزا داد زد: «اگر بلدي، برو درست کن.»

    جعفر از آستانه غيبش زد. پيشاني ميرزا داشت تير مي‌کشيد و سرش گيج مي‌رفت. چشم بر هم گذاشت. ده دقيقه يا شايد هزار سال همان‌طور ماند. بالاخره بلند شد و آب سرد به صورتش زد. صورتش را در آينه نگاه کرد. پايين چشمهاش کبود شده بود و گونه‌هاش فرو رفته بود. حالا ديگر حتي جلو سرش يک موي سياه ديده نمي‌شد. فقط چندتايي حنايي بود. چه بلايي سر خودش آورده بود! بيرون که آمد، جعفر را نديد. توي آشپزخانه، روي ماشين رختشويي، هم نبود. داد زد: «جعفر!»

    جوابي نشنيد: توي پنج‌دري هم نبود. کاغذها همچنان پخش اتاق بود. عبايش وسط دايرهء مندل افتاده بود. گفت: «جعفر، کجايي؟»
  15. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    213
    محل سکونت:
    Tehran
    کيسه‌اش کنار در بود. دو نمد پايش هم کنارش افتاده بود. سندان همچنان وسط اتاق بود، حتماً فرو رفته ميان درز دو موزائيک. کاش رفته باشد. کاغذها را جمع کرد. سندان را به هر جان کندني بود از درز موزائيک‌ها بيرون کشيد و انداخت توي کيسه. دو تکه نمد را هم انداخت. قالي را گذاشت زمين و پهن کرد. مخده و تخته‌پوستش را هم انداخت توي شاه‌نشين. چه نفس‌نفسي مي‌زد. کيسه را برد گذاشت گوشهء صندوقخانه. حالا مي‌توانست قلياني چاق کند. روي تخته‌پوستش مي‌نشست، پشت به مخده، و به کام دل دودي مي‌گرفت و سر فرصت فکر مي‌کرد که چه خاکي بايد به سرش بريزد. به مش‌حسن که پيغام مي‌دهد تا بيايد و جارو و گردگيري دکان هم روي شاخش بود. تا عيد که چيزي نمانده بود. زغالها را توي آتش‌گردان چيد و برد گذاشت روي اجاق‌گاز. خدا مي‌داند چندتا سفته دست مردم داشت. اسمش است که ربا ورافتاده. پک اول را که زد فکر کرد برود عامل فروش بلورجات بشود. چه صفي مي‌بندند براي يک استکان و نعلبکي! دويست تا هم که بفروشد و روي هر يکي يک تومان بخورد، خرج دکان که درمي‌آيد. کفش کتاني بچگانه هم بازار دارد. چطور است راه بيفتد هر چه قاشق توي بازار هست بخرد و فقط چند ماه توي انبارش بخواباند؟ مهر و تسبيح هم هنوز مي‌خرند. مظنهء انگشتر عقيق را تلفني هم مي‌تواند بپرسد. قليان چه کيفي داشت. چطور است به دخترهاش بگويد ورشکست شده. به صديقش مي‌گويد به اسي‌جانتان بگوييد، هر کي خربزه خورده بايد پاي لرزش هم بنشيند. هي رفتي توي خيابانها عربده کشيدي، پس حالا بکش. به طاهره مي‌گويد، ندارم بابا، هان و هان، ورشکست شدم. به محمد‌حسين‌اش مي‌نويسد، من که اينجا اسکناس چاپ نمي‌زنم، يک کاري پيدا کن. مگر ديگران چه کار مي‌کنند؟ تازه آقا چه مي‌خواند؟ رقاصي باز شرف دارد. مي‌گويد، هيچ دولتي توي دنيا با کارتون مخالف نيست. بزرگ و کوچک هم ندارد، هر کسي به بزي که به ماتحت صاحبش شاخ بزند مي‌خندد. فقط دو سال، بابا، دو سال مانده. اما ارز دولتي بهش ندادند. گفتند، بيت‌المال را که نمي‌شود صرف اين کارها کرد.

    بلند شد. بايستي شروع مي‌کرد. اصلاً مي‌سپرد به باجي، خواهر‌خواندهء مرحوم زنش، تا يک زن دست‌و‌دل‌پاک برايش پيدا کند. هميشه توي دست و بالش از اين‌طور زنها هست. صيغه‌اش مي‌کند، همين که گوشت و پوستي برايش بار بگذارد و به اينجاها يک جارويي بزند و خريدي بکند کافي است. او که ديگر جوان نيست. ميرزا کفش و کلاه کرد. با اتوبوس مي‌رفت. يکدفعه ديدي شب و نصف شبي به ماشينش احتياج پيدا کرد. وقتي عصازنان از دالان مي‌گذشت بوي چرم مانده به دماغش خورد. پس جعفرخان از همين دالان گذشته بود. در را چطور باز کرده بود؟ شايد نوک دمش را گير داده است به اين چفت و خودش را کشيده بالا. در را که باز کرد خشکش زد. حضرتشان روي سکوي در نشسته بود و دمش را به دست گرفته بود و مثل زنجير دور انگشت و حتي مچش مي‌چرخاند. جعفر از پشت دو شيشهء گرد، آن دو چشم اشک‌آلود نگاهش مي‌کرد، حسابي گريه کرده بود.

    «پس تو نرفتي؟»

    «ما مثل شما خاکيها بي‌وفا نيستيم، ارباب.»

    کسي سلام کرد. ميرزا وحشت‌زده عليکي گفت و دامن پالتويش را جلو اين اهل هوايش گرفت. رفتگر محله بود. گفت: «زيارت قبول، حاجي.»

    داشت جارو مي‌کرد. ميرزا گفت: «کدام زيارت؟ مريض بودم. پام ضرب ديده بود. خانهء دخترم بودم.»

    جعفر داشت غژ و غوژ مي‌کرد که ميرزا دست برد تا مثلاً جلو دهانش را بگيرد. دو سه تار روي چانهء جعفر توي دستش فرو رفت. دستش را عقب کشيد و آهسته زير لب گفت: «تو خفه شو.»

    جعفر جيغ زد: «داريد خفه‌ام مي‌کنيد، ارباب. دستتان را برداريد.»

    «گفتم، خفه شو.»

    رفتگر گفت: «چي فرموديد؟»

    «هيچ، جانم. داشتم با خودم حرف مي‌زدم.»

    رفتگر راه افتاد، غر مي‌زد: «اين هم دشت صبح‌مان، مردم مرض دارند. شايد هم زده به کله‌اش.»

    ميرزا آهسته گفت: «ديدي؟»

    جعفر خنديد: «نترسيد، ارباب. فقط شما صداي مرا مي‌شنويد.»

    ميرزا با عصبانيت گفت: «اين را که مطمئنم، براي اينکه اگر هم بشنوند نمي‌فهمند چه شکري مي‌خوري. اما من چي؟ همين امروز و فرداست که چو بيفتد ميرزا يدالله ديوانه شده.»

    يکي ديگر داشت از ته کوچه مي‌آمد. باز دامن پالتوش را جلو جعفر گرفت. جعفر گفت: «باز که داريد اين کار را مي‌کنيد. هيچ‌کس مرا نمي‌بيند. يک ساعت است آدمها رد مي‌شوند.»

    راست مي‌گفت. ميرزا نفسي کشيد. الحمدلله. اما خودش چي؟ بايست اشاره مي‌کرد. کاش زبان کر و لالها را ياد مي‌گرفت. با صدوق، سرهنگ بازنشسته، سلام و عليک کرد. صدوق گفت: «حال خانم چطور است؟»

    انگار گوشش هم نمي‌شنيد. رسمش همين بود. گفت: «به خانم سلام برسانيد!» چه معني داشت؟ پنج سال است که آن خدا‌بيامرز مرده و اين هر بار باز سلام مي‌رساند. عصازنان مي‌رفت. از جعفر پرسيد: «زبان اشاره که بلدي؟»

    «چي؟ زبان اشاره ديگر چيست؟»

    «همين زباني که کر و لالها باهاش حرف مي‌زنند، توي تلويزيون هم نشان مي‌دهند. خانمي درس مي‌دهد، مثلاً براي درخت يا نان با دست يا انگشت‌ها حرکاتي مي‌کنند.»

    «ما کر و لال نداريم. تلويزيون را هم هنوز اختراع نکرده‌ايم، اما قرار است بکنيم.»

    تلويزيون سرش را بخورد، اما کر و لال چرا ديگر ندارند؟ پرسيد: «يعني توي مملکت شما حتي يک کر و لال هم پيدا نمي‌شود؟»

    «ما همه فقط بادام مي‌خوريم. من که عرض کردم.»

    «بله، بادام، مي‌دانم.»

    با اين‌همه اشاره کرد که برود تو و دستي را سندان کرد و به انگشت اشارهء چکش کرده بر آن زد. جعفر گفت: «پس همين را مي‌گوييد زبان اشاره؟ اين را که ما خيلي وقت است اختراع کرده‌ايم.»

    ميرزا ديگر داشت خون خونش را مي‌خورد. نگاهي به اين طرف و نگاهي به آن طرف کرد. کسي نبود. نشست روبه‌روي جعفر، دو لبهء کلاهش را گرفت و داد زد: «من با تو چه کار کنم؟»

    جعفر فقط با دو چشم از حدقه درآمده نگاهش مي‌کرد.

    «هان، چه کار کنم؟ اگر نوکر يا حتي غلام حلقه‌به‌گوش نخواهم، بايد کي را ببينم؟»

    جعفر دمش را رها کرد. دم جمع شد، از ميان دو سمش سر خورد و ناپديد شد. اصلاً داشت لب ورمي‌چيد. نه چانه‌اش که آن چند شويد زير چانه داشتند تکان‌تکان مي‌خوردند. هر دو گونه‌اش فرو رفته بود، و پاي هر دو چشمش کبود مي‌زد. اگر آن دم که حالا معلوم نبود کجايش پنهان کرده است نبود، انگار المثناي خودش بود. ميرزا دو لبهء کلاه جعفر را ول کرد، و اين بار با مهرباني گفت: «ظرف که نمي‌شويي؛ قليان را هم که زنها بايد چاق کنند؛ ضبط‌ و ‌ربط خانه هم که انگار ربطي به تو ندارد؛ آن هم که از قصر و گنجت، پس تو چه غلام حلقه‌به‌گوشي هستي؟»

    همچنان نگاهش مي‌کرد و گلوله‌هاي ريز اشک از گوشهء چشمهاش مي‌غلتيد. ميرزا گفت: «غلط کردم، بابا، هزار بار غلط کردم، پشت دستم را هم داغ مي‌کنم که ديگر چله‌نشيني نکنم.»

    از ته حلق جعفر صداي قل‌قل آب مي‌آمد. يکي دو حباب هم از گوشهء دهانش بيرون زد و مثل حباب کف‌صابون معلق ميان صورت ميرزا و جعفر ماند. ميرزا بلند شد. جعفر داشت، اين‌بار، راستي راستي گريه مي‌کرد. پس اهل هوا قل‌قل مي‌کنند. شايد هم دلشان مي‌ترکد، از غصه قل مي‌زند و مي‌ترکد و حباب، مثل حباب صابون ... خدا نصيب بندهء عاصي‌اش نکند. پا به پا کرد. مرد و زني مي‌آمدند. بچه‌اي بغل مرد بود. ميرزا دست در جيب کرد، انگار که دارد دنبال کليد مي‌گردد. نمي‌شناختشان. بچهء بغل مرد شايد يک سال و نيمه بود. ريزه‌نقش بود و پستانکي به دهان داشت. روبه‌روي ميرزا که رسيدند بچه پستانکش را انداخت و از سر شانهء پدرش به جايي که حتماً جعفر بود، خيره شد. مي‌خنديد و دست تکان مي‌داد. جعفر گفت: «حالا من را پنهان کن. بچه‌ها مي‌بينندم.»

    ميرزا حسابي دستپاچه شد. بچه داشت از سر و کول پدرش بالا مي‌آمد. انگار مي‌خواست از سر شانهء پدرش جست بزند پايين. چيزهايي مي‌گفت و اشاره مي‌کرد. پدر و مادر ايستادند. هر دو يا هر سه برگشتند و با تعجب به ميرزا نگاه کردند. بچه مي‌گفت: «بابا، بابا!» و باز اشاره مي‌کرد.

    پدر بچه گفت: «آرام بگير بچه.»

    بالاخره مجبور شد زمينش بگذارد و مچ دستش را بگيرد. اما بچه دستش را کشيد و برگشت و به طرف آنها آمد. مي‌دويد، با قدمهاي ريز اما تند، و تا پدرش آمد بگيردش ديگر درست و حسابي شلنگ برمي‌داشت. جعفر گفت: «ارباب، يک کاري بکن.»

    ميرزا دامن پالتو را جلوش گرفت. بچه که ديگر جلو سکو رسيده بود با تعجب به ميرزا نگاه کرد و بعد خنده‌کنان دست دراز کرد و دامن پالتو ميرزا را گرفت و کشيد. ميرزا هول شده بود. دست برد جعفر را مشت کرد و توي جيب پالتو انداخت. بچه دامن پالتو را عقب زد و سرک کشيد. هنوز غش‌غش مي‌خنديد. پدرش ميانهء راه ايستاده بود و مي‌خنديد. ميرزا گفت: «ياد آقاجانش افتاده.»

    دستي هم به سر و گوش بچه کشيد. بچه با غيظ دستش را پس زد و دور پاي ميرزا چرخيد. انگار مي‌خواست با کسي قايم‌باشک بازي کند. بالاخره هم از ميان دو پاي ميرزا سرک کشيد و زد زير گريه، آن‌هم چه گريه‌اي. پدر بچه هول شده بود که آمد بچه را، به زور هم شده، بغل کرد. گفت: «نمي‌دانم يکدفعه چه‌اش شد؟»

    تند‌تند رفت تا به زنش رسيد. بچه همچنان گريه مي‌کرد و ناآرام بود و گاهي هم سرک مي‌کشيد. زن گفت: «وقتي فهميد که آقاجان نيست، زد زير گريه.»

    جعفر جيغ زد: «من را بياور بيرون.»

    «همان‌جا خوب است. فقط کليد را بده به من.»

    کليد را گرفت و در را بست و بسم‌اللهي گفت و راه افتاد. غژ و غوژ جعفر که بلندتر شد، سر خم کرد و پرسيد: «بچه‌ها صدات را مي‌شنوند؟»

    «البته که مي‌شنوند. حتي بچه‌هايي که زبان باز نکرده‌اند مي‌توانند با ماها حرف بزنند.»

    نه، پياده نمي‌شد راه رفت. ميرزا دست کرد و جعفر را زمين گذاشت، گفت: «يک دقيقه همين‌جا باش.»

    رفت در گاراژ را باز کرد، بالا کشيد. کوپنهاي بنزينش را اغلب طاهره اينها مي‌گرفتند. توي باک به اندازهء کفاف امروزش داشت. جعفر درست جلو در گاراژ ايستاده بود. انگار منتظر بود که در را برايش باز کنند. ميرزا پياده شد، در عقب را باز کرد، حتي کمر خم کرد و گفت: «بفرماييد، ارباب، بنده غلام حلقه‌به‌گوش شما هستم.»

    جعفر خودش را از رکاب کشيد بالا و روي صندلي جا خوش کرد: «اختيار داريد، ارباب.»

    ميرزا در را برايش بست. بايست چند کوپن از بازار آزاد مي‌خريد. همهء سيگاريهاي کنار پمپ‌بنزين‌ها دارند. تا نزديکي‌هاي ميدان گلها حرفي نزدند. توي آينه مي‌ديدش که روي صندلي غلت ‌و ‌واغلت مي‌خورد. گاهي هم از دستگيره بالا مي‌آمد و از شيشه‌ء ماشين به بيرون سرک مي‌کشيد. پشت چراغ قرمز جيغ کشيد: «باغ، ارباب!»

    ميرزا گفت: «باغ که باغ.»

    از چراغ قرمز که گذشت، باز جيغ زد: «ارباب من ديگر نمي‌توانم جلو خودم را بگيرم.»

    ميرزا زد روي ترمز و کنار خيابان نگه داشت: «چي، مگر توي خانه نمي‌توانستي سر قدم بروي؟»

    «نه، دودخانه‌هاي آدمها بو مي‌دهد.»

    تا ميرزا آمد چيزي بپرسد جعفر پريده بود بيرون و به طرف نرده‌هاي پارک مي‌دويد. توي پارک و با آنهمه بچه؟ نکند ديوانه شده. ميرزا در را بسته و نبسته دنبالش دويد. جعفر داشت از لاي نرده‌ها مي‌رفت تو. بعد ديگر غيبش زد. ميرزا بايست از در مي‌رفت. کاش براي هميشه مي‌رفت. حيوانات و پرنده‌ها گاهي همينطورها در مي‌روند، به جنگل مي‌زنند يا به کوه، دست‌کم به کوچه. اما ديدش: از باريکهراه ريگ‌ريزي شده رد مي‌شد. دستهاش را پشت سر چفت کرده بود و سلانه‌سلانه مي‌رفت. گاهي هم مي‌ايستاد و انگار که به گردش آمده باشد به درختي نگاه مي‌کرد، بيشتر به کاج يا سروهاي زينتي. به يک درخت سرو که رسيد، يک دور کامل دورش چرخيد. عقب‌عقب رفت و نگاهش کرد. سرو بلندي بود. پشت به درخت کرد. وقتي ميرزا فهميد دارد کمربندش را باز مي‌کند، پا تند کرد. اگر بچه‌ها مي‌ديدندش چي؟ ديگر مي‌دويد که ناگهان ديد دود سياهي تمام درخت را مثل لفافي سياه پوشاند. بعد از نوک درخت تنوره‌کشان بالاتر رفت. نکند دارد درخت را مي‌سوزاند. هنوز چند قدمي به درخت مانده بود که از پردهء دود بيرون آمد، کمربندش را بسته بود.

    نه، الحمدلله درخت عيبي نکرده بود و دود حالا مثل بادکنکي سياه نوک درخت جمع شده بود. ميرزا دستش را دراز کرد تا جعفر راحت بتواند بيايد بالا، مبادا بخواهد از دم درازش استفاده کند. بغلش کرده بود و تندتند مي‌رفت. اما جعفر انگار عين خيالش نبود. صداهايي مثل سوت‌سوتک بچه‌ها از خودش درمي‌آورد. ميرزا پرسيد: «اين دود ديگر چي بود؟»

    جعفر لبهء کلاهش را به سر انگشت بالا زد و از همان پايين نگاهش کرد. بادامي توي لپش بود: «فضولات بادام، ارباب. همانطور که مسبوقيد 2CO است. بو هم ندارد.»

    بعد هم به دود که حالا بر نوک سرو مثل هاله‌اي سياه معلق ايستاده بود اشاره کرد: «مي‌بيني، ارباب. باز هم برو گوشت بخور يا شير. مگر بادام چه عيبي داشت؟»

    ميرزا باز نگاه کرد. هاله‌اي گرد و کامل بود. جعفر گفت: «اگر مزازمان بد عمل کند، مثل بشقاب مي‌شود، يا اصلاً شکل تاز.»

    به در پارک نرسيده زير لبهء پالتو بردش. همچنان داشت از مزاياي بيت‌الدُخان مي‌گفت. ميرزا از بس حرصش گرفته بود پرسيد: «هميشه سياه‌اند؟»

    «اکثراً ...»

    انگار فهميد که سکوت کرد. بعد گفت: «من را بگذار زمين ارباب، بچه که نمي‌بري.»

    چند سالش بود؟ ميرزا گذاشتش زمين. کلاه از سر برداشته بود. وسط سرش طاس بود و موهاي پشت گوش و سرش را بافته بود و مثل حلقهء طنابي بافته از اين گوش تا آن گوش آويخته بود. مي‌گفت: «از مال شما خاکي‌ها که خيلي بهتر است.»

    ميرزا برگشت تا سرو را باز ببيند. از اينجا پيدا نبود. وقتي مي‌خواستند سوار بشوند، از شيشهء عقب ماشيني دختربچه‌اي زبانک مي‌انداخت، گفت: «جعفر، بجنب.»

    باز در را براي جعفر باز کرد و خودش رفت پشت فرمان نشست. هنوز استارت نزده بود که پرسيد: «حالا درختش حتماً بايد سرو باشد؟»

    «حتماً که نه. اما خوب، قشنگ‌تر از همه است، من بيشتر مي‌پسندم. اما گاهي هم بعضي بي‌سليقه‌هاش به بوته‌ها دود مي‌کنند.»

    ماشين که راه افتاد غلت و واغلتي خورد و بالاخره خودش را به دستگيره بند کرد، گفت: «بعد از اين ديگر مزاحم شما نمي‌شوم، خودم ياد گرفتم. هر وقت قضاي حازت داشتم، مي‌آيم اينزا. خيلي باصفاست.»

    بعد هم نطقش باز شد، گفت: «خوب، حالا آمديم سر خودمان، به اصطلاح بهتر است همين حالا سنگ‌هامان را با هم واکَنيم، و الّا اموراتمان نمي‌گذرد.»

    ميرزا غريد: «مقصود؟»

    «عرض به خدمت ارباب خودم، بنده درست است که غلام شما هستم، اما کاسبم، پينه‌دوزم، خيلي هم کاري هستم.»

    ميرزا از آينه نگاهش کرد. کلاهش را بر کاسهء زانو گذاشته بود و در سه کُنج صندلي فرو رفته بود.

    «خوب، حرفت را بزن!»

    «مگر مفهوم نبود؟»

    «البته، قبلاً هم فرموده بوديد. احتياجي به تذکر نبود.»

    «البته که احتيازي نيست. اما مفهوم مخالفي هم دارد، ايندفعه مقصود همان است.»

    «که چي؟»

    «که مثلاً بنده بلد نيستم قليان چاق کنم.»

    «ديگر؟»

    «عرض کردم مثلاً. نظايرش خيلي است. حُسن بادام همين است.»

    «که تا ف مي‌گوييد ما بفهميم فرحزاد؟»

    «نه، مثل ف و فرحزاد نيست. بايد دقيقاً معلوم باشد. ما بهش حذف به قرينهء معنوي مي‌گوييم. صنايع بديعي را خيلي وقت است اختراع کرده‌ايم.»

    ميرزا که بيشتر تراکم ماشين‌ها عصبانيش کرده بود، يا حالا که چند نوع خوردني خورده بود ديگر صبوري دوران چله‌نشيني را نداشت، فرياد زد: «بالاخره حرفت را مي‌زني يا نه؟»

    «چشم ارباب، چشم. تکرار مي‌کنم، گرچه به نظر علماي ما از محسنات بديعي نيست. محض اطلاع بايد عرض کنم ما اخيراً کشف کرديم که حتي قافيه هم براي لاپوشاني کردن است، براي همين ...»

    ميرزا گفت: «خواهش مي‌کنم، برو سر اصل مطلب.»

    «بله، اصل مطلب. خدمت آقاي خودم عرض مي‌کنم، ما رسممان اين است که مرد وقتي از سر کار برمي‌گردد، حتي اگر کارش مثلاً نشستن توي حزره باشد، مي‌رود مي‌نشيند پشت مخده، يا روي صندلي. زن خانه، مثلاً کوچول خانم بنده، آفتابه‌لگن مي‌آورد دست و پاي بنده را مي‌شويد. آن‌وقت بنده‌زاده‌ها به همراه خانم‌بزرگ مي‌آيند به صف مي‌ايستند و گزارش مي‌دهند. ميرزا زعفر عادت دارد روزنامه بخواند. بعضي‌ها ـ البته پيش خودمان باشد ـ بادام تلخ مي‌زوند.»

    «خوب، اين کارها چه ربطي به من و تو دارد؟»

    «چطور ندارد؟»

    «من که نفهميدم. شايد باز علتش بدي مزاج باشد.»

    «بنده چنين زسارتي نکردم.»

    ميرزا داشت پارک مي‌کرد. گفت: «بالاخره نگفتي.»

    جعفر تکاني خورد: «پس رسيديم. خوب، حالا ديگر مي‌شود گفت، ببينيد ارباب، ما مردها توي خانه دست به سياه و سفيد نمي‌زنيم. پس انتظار نداشته باشيد که من يکي بدانم نمکدان کجاست. حتي ظرف هم بلد نيستم بشويم، يا کف دکانتان را کهنه خيس بکشم. اگر مردي توي ولايت‌هوا به بچه‌اش حريره‌بادام بدهد همه تف و لعنتش مي‌کنند.»

    بلند شده بود، کلاه بر سر، و دمش را مثل زنجير دور انگشت اشاره و مچش مي‌چرخاند: «مرد مرد است و زن زن. پينه‌دوز هم پينه‌دوز است.»

    ميرزا برگشت تا ماشينش را قفل کند. مثل همين پارک کردنش شده بود، راه پس‌ و ‌پيش نداشت. سربرداشت و برگشت: «حالا فهميدم، مي‌خواهي بگويي تو بايد کارت را بکني، يعني وصله بزني و صنار بگيري؟»

    شيشه شکست و خرده‌هايش را جعفر زير دندانهاي ريزش خرد و خاکشير مي‌کرد: «زنده باشي ارباب، خوب فهميدي، از اول هم مي‌دانستم ارباب بامعرفتي نصيبم شده.»

    ميرزا گفت: «فقط يک اشکال کوچک، خيلي کوچک هست.»

    «چه اشکالي، ارباب؟»

    «اينکه اينجا پينه‌دوزي ورافتاده، خيلي وقته.»

    «شوخي مي‌کني، ارباب.»

    «نه جان بچه‌هام. کفشهاي ماشيني را سالي، ماهي مي‌پوشند، بعد مي‌اندازندش دور و يکي ديگر مي‌خرند. تعميرش اغلب آفتابه خرج ‌لحيم است.»

    «چي؟ ممکن نيست. پولدارها شايد اين کار را بکنند. اما بي‌پولها، فقير و فقرا چي؟»

    «همان فقرا بيشتر کفش ماشيني مي‌پوشند.»

    جعفر ديگر حرفي نزد، حتي دمش را نمي‌چرخاند، مهره به مهره از ميان دو انگشت رد مي‌کرد. ميرزا گفت: «مي‌خواهي پياده بشوي، يا همين‌جا مي‌ماني، بادام هم که داري؟»

    «اينزا بمانم؟ نه، بايد کمک کنم، اگر برگردم ميان سر و همسر خوار و خفيف مي‌شوم، و بعد، بله، ده يا بگيريم بيست سال ديگر هيچ‌کس مرا احضار نمي‌کند. باز مي‌روند سراغ همان کله‌گنده‌ها.»

    ميرزا پياده شد و در را برايش باز کرد. جيبش را نشان داد: «مي‌خواهي ببرمت؟»

    «خودم مي‌توانم.»

    دمش را تکه‌تکه از ميان دو دکمهء پيراهن تو مي‌داد. هنوز چيزي را کروچ‌کروچ مي‌جويد. ميرزا گفت: «بهتر نيست بماني؟»

    «چرا؟»

    دو حباب از لب غنچه کرده‌اش بيرون زده بود و روي چند پر موي بالاي لب و نوک دماغش معلق مانده بود. ميرزا گفت: «آخر بچه‌ها چي؟»

    از صندلي سُر خورد پايين: «بچه‌ها به من آزاري نمي‌رسانند. دو کلمه حرف مي‌زنند، چيزي مي‌پرسند يا خبري مي‌دهند و مي‌روند. خوبيشان اين است، سمز نيستند، زود هم يادشان مي‌رود.»

    ميرزا درها را بست و راه افتاد. مي‌دانست جعفرخان، به جيم جنابِ ايشان، پشت سرش مي‌آيد. به مردمي که از پياده‌رو مي‌گذشتند نگاه مي‌کرد. کسي توجهي نداشت. دکانها تک و توکي باز بود. با آشنايي سلام و عليکي مي‌کرد و مي‌رفت. حاجي عسکري خم شده بود وقفل باز مي‌کرد. حتماً ديده بودش. ميرزا لاعلاج سلام کرد. حاجي عسکري از جا پريد: «پس تويي؟ من را بگو که فکر مي‌کردم اين بار به حرف من گوش داده‌اي زن گرفته‌اي و حالا از ترس ارث‌خورها در رفته‌اي.»

    مصافحه کردند. حاجي مي‌گفت: «ده دفعه بيشتر آمدم در خانه. از همسايه‌ها پرسيدم. گفتند، خبر نداريم. تلفن هم که جواب نمي‌داد.»

    سر بر شانهء ميرزا گذاشت. گريه مي‌کرد: «آدم چه فکرها که نمي‌کند. گفتم شايد اصلاً سرت را زير آب کرده‌اند.»

    هق‌هق مي‌کرد، ميرزا گفت: «مسافرت بودم، رفته بودم يزد.»

    حاجي عسکري براق شد: «جان عسکري، سياهمان نمي‌کني؟»

    «جان بچه‌هام، رفته بودم ...»

    «تو بميري؟ تا نگويي جان خودم باور نمي‌کنم.»

    ميرزا مي‌خواست بگويد، اما اول پشت سرش را نگاه کرد. جعفر نبودش. حاجي عسکري پرسيد: «اگر راست مي‌گويي، بگو ببينم مظنهء پارچهء چادري چند بود؟»

    همان حاجي عسکري خودمان بود، ختم کار و چکيدهء بازار. ميرزا گفت: «مي‌شود حسني‌ات را بفرستي دنبال مش‌حسن؟»

    «اي به چشم، اما فکر نکنم ديگر کاسب باشد.»

    «تو بفرست.»

    «باشد، اما به اين شرط که بگويي عتيقه متيقه چه خريدي؟»

    «پولم کجا بود، حاجي؟ همينها را بفروشم مي‌بندمش. کسي ديگر عتيقه‌بخر نيست.»

    «خوب مي‌شود، حاجي همين روزهاست که اربابها بيايند، با سلام و صلوات.»

    ميرزا نگفت آمده‌اند، راه افتاد. حاجي گفت: «حالا بفرماييد يک چاي تلخ.»

    «مي‌رسم خدمتتان.»

    جعفر جلو دکان نشسته بود، مثل شاگردي که منتظر استاد است. ميرزا هم که در را باز کرد، رفت تو و ميان خرت و پرتها گم شد.

    ميرزا تا مش‌حسن برسد سر و صورتي به دکان داد. به يکي دو همکار که انگار گذري سري به او زده بودند جواب سربالا داد. به همين زودي فهميده بودند که آمده است. به حسابها رسيد. يک تسبيح شاه‌مقصودي به دو برابر قيمت همين يکي دو ماه پيش فروخت. پولها را که مي‌خواست توي دخل بگذارد، صداي خرد شدن نان خشکه‌اي را شنيد، داد زد: «جعفر، تو کجايي؟»

    «همين طرفها، ارباب.»

    نشسته بود لبهء يک قفسه، پهلوي تنگ شاخدار، گفت: «نترس، ارباب. مواظبم.» دست مي‌کشيد به پايهء تنگ: «ارباب، اين را هم مي‌فروشي؟»

    «اگر مشتري پولدار پيدا بشود.»

    پرسيد: «چرا ديگر اگر مي‌زني؟»

    «گفتم که. اين روزها دست زياد است. تازه پول کجا بود؟»

    داشت مي‌آمد پايين. به لبهء قفسه آويخته بود و پاش را گذاشته بود لبهء قاب قدحي چيني. ميرزا بي‌اختيار دست دراز کرد. کاسه يله داد و برگشت سر جاي اولش. جعفر گفت: «چه گرد و خاکي! پس اين مش‌حسن تو اينزا چه کاره است؟»

    «دستش که به آنجاها نمي‌رسد. تازه از بلندي هم مي‌ترسد.»

    از کنار يک دست کاسهء لعابي کار همدان رد مي‌شد، گفت: «دوباره شروع نکن، ارباب. من غلام حلقه‌به‌گوش هستم، اما کاري را مي‌کنم که برازندهء مردهاست. سي‌سال شاگردي نکرده‌ام که مثل يک پادو گردگيري کنم.»

    «مي‌دانم.»

    قفسه به قفسه پايين مي‌آمد. دو سه ترمهء قديمي را بو کرد. تاي يکي را باز کرد. گفت: «اين يکي را بيد زده.»

    ميرزا کمک کرد تا بيايد پايين. از پايهء صندلي ميرزا بالا رفت و نشست روي صندلي. کلاهش را برداشت، بر سر زانو گذاشت و چند تلنگر بهش زد و باز بر سر گذاشت. چرا حتي يکي از موهاش سفيد نشده بود؟ جعفر گفت: «بعد از هرگز چه اربابي نصيبمان شده.»

    ميرزا براق شد: «چطور مگر؟»

    «خوب، هر کسي که يکي از ما را احضار مي‌کند، معلوم است که توي کارش گرهي هست، اما ...»

    «اما چي؟»

    دو لب قيطانيش را بر هم مي‌فشرد و لپهايش را باد مي‌کرد. معلوم بود که باز شيشه‌اي مي‌شکند. شکست و ميرزا صبر کرد تا به قروچ‌قروچ خرده‌شيشه برسد، پرسيد: «يکدفعه چه‌ات شد؟»

    شايد دست جلو دهان گرفته بود تا ميرزا نشنود. ميرزا چوب گردگيري را برداشت و افتاد به جان آفتابه‌لگن. جعفر جيغ زد: «خواهش مي‌کنم، دست نگه‌ دار. من که مي‌داني به گرد و خاک حساسيت دارم.»

    ميرزا منتظر ماند. جعفر سرفه‌اي کرد و بعد هم سه عطسه پشت سر هم. لب و دهان پاک کرد و گفت: «عافيت باشد.»

    ميرزا گفت: «طفره نرو، جعفر.»

    «خوب، به درد شما که نمي‌خورد، براي اينکه مازرا مال خيلي خيلي قديم است. يکدفعه يادم آمد. من هم شنيده‌ام. مي‌گويند يک شاعري بوده خيلي مشهور، بعد سر چهل و سه سالگي يکدفعه چشمهء الهامش خشک مي‌شود. دست به دامان ماها مي‌شود. بي‌انصاف درست ملک‌الشعراي ما را احضار مي‌کند. بعدش ديگر معلوم است. بيچاره شيخ سديدالدين ما مزبور مي‌شود صبح تا شب اخوانيه صادر کند يا بهاريه، قصيده پشت قصيده، حتي پيغام فرستاد که بابا، به فرياد من برسيد. آن وقت يک بُر طلبه به کمکش بسيز کرديم تا بروند به کتابخانه‌ها و از نسخ قديمي غزل و قصيده رونويس کنند. ملک‌الشعراي شما فقط فرصت مي‌کرد تخلصشان را عوض کند.»

    باز شيشه‌اي شکست، اما فقط يک قاروره بود، تق و تمام: «مي‌داني ميرزا، يکي گنه‌کار شد يک دو بيتي رونويس کرد، يارو هم هوس کرد دوبيتي صادر کند، بعد هم رباعي. تخلص هم نمي‌خواست. وقتي ديديم، خير، ول کن نيست، يک شب تا صبح خانه‌اش را پر کرديم از هر چه ديوان چاپ‌نشده بود، و زديم به چاک، اما بعدش ديگر ملک‌الشعراي ما چشمه‌اش خشک شد، هنوز که هنوز است نتوانسته يک بيت بگويد. صبح تا شب مي‌نشيند پشت به مخده، بادام تلخ سق مي‌زند، اما نمي‌آيد. مي‌رود کنار چشمه، قلمدان کنار دستش، يک دسته کاغذ سفيد روي زانوش و هي به فيضان چشمه نگاه مي‌کند. باز نمي‌آيد. تمام موهاي زنخش را مي‌کند، باز نمي‌آيد.»

    ميرزا پرسيد: «اين ملک‌الشعراي ما حالا کي بود؟»

    «والله درست نيست، در ثاني مأذون نيستيم. مثلاً خود شما خوشتان مي‌آيد کسي بفهمد، يعني روزي يکي از ما بگويد يک کهنه‌چين بوده به اسم ...»

    ميرزا داد زد: «کهنه‌چين؟ کي گفته من کهنه‌چينم؟» به قفسه‌ها اشاره کرد و به منبري که از پايين تا بالاي دکان، پله به پله رويش آن‌همه چيز چيده شده بود: «اينها کلي قيمت دارد، آن گلدان نقره لنگه ندارد، يا آن کاسهء چيني.»

    جعفر گفت: «آن يکي مو دارد. مفت هم گران است.»

    «مو دارد؟ کي مي‌گويد؟»

    «پايم را گذاشتم لبش، صداي مرگ داد.»

    «خوب، يکيشان عيب‌دار است، اما همان هم کلي پول بالاش رفته.»

    ميرزا ديگر حسابي از کوره در رفته بود. دو بامبي کم بود، اصلاً با مشت نه، که با گوشتکوب يا بهتر دسته هاوني برنجي بايست مي‌زد توي سر خودش. متوجه شد که دارد کلاه نازنينش را مچاله مي‌کند. گذاشت روي پيشخوان و دنبال چيزي گشت تا غيظش را سر آن خالي کند. مش‌حسن اگر بود بهانه‌اي پيدا مي‌کرد و دوتا کلفت بارش مي‌کرد. با اين اهل هوا که نمي‌شد طرف شد. اما جعفرخانش چنگه در دو پر موي زنخ انداخته بود و خارشان مي‌کرد، گفت: «اين‌قدر لول نخور، ارباب. بگذار فکر بکنم چطور مي‌شود از اين خنسي نزات پيدا کرد.»

    ميرزا دو دست بر دو دستهء صندليش گذاشت و خم شد. انگشتي هم به ميان دو خط ابرو گذاشته بود. سه چين ريز پيشانيش هم عميق‌تر شده بود. همچنان هم داشت به چنگ يا چنگال موي ريش شانه مي‌زد. جعفر به بالا نگاهي کرد: «ببينم ارباب، راست مي‌گويي که کساني حاضرند بابت اين کاسه‌هاي لب‌پريده يا آن اشکدان، و حتي آن سماور لکنته و ترمه‌هاي بيدزده پول بدهند؟»

    «البته!»

    «چقدر مثلاً؟»

    «کدامش؟»

    «مثلاً همان دسته هاون برنجي قلمکاري؟»

    «سه‌هزار ‌و ‌دويست تومان.»

    نيش نداري جعفر باز شد: «پس شما اين‌همه پول داريد و مرا از خانه و زندگيم آوارهء اين دنياي خاکي کرديد؟»

    ميرزا کنار به کنار جعفرش نشست، گفت: «خرپولهاش رفته‌اند. اين تازه‌به‌دوران‌رسيده‌ها هم دنبال جنس آک‌بند خارجي‌اند. توريست‌ها را هم انگار ملخ تخمشان را خورده است. باور کن براي يک سه پايهء آهني يا دست سر علم کلي پول مي‌دادند. تازه، من که گفتم، دست زياد شده است. آن‌قدر نسخ قديمي، سکه، کوزه، حتي محراب درسته توي دست و بال دلالها هست که کسي خرش گم نشده بيايد دو تکه کاشي مرا بخرد.»

    جعفر که حالا نشسته بود روي دستهء صندلي و نه هر دو پا که سمهايش را تکان مي‌داد، پرسيد: «ببينم، ارباب، گفتي سکه‌هاي قديمي هم خريدار دارد؟»

    «البته، جانم، اما وقتي موزه‌ها هم بفروشند ارزان مي‌شود، مش‌حسن مي‌گويد، گردن خودش. ولي اگر من فقط چند سکهء اشکاني يا حتي از اين جديدترهاش مثلاً مال عضدالدوله يا حتي شاه عباس ثاني داشتم، نانم توي روغن بود.»

    «سکه‌هاي ناصرالدينشاهي چي، ارباب؟»

    «آنها هم، اي! بد نيست. گاهي حتي طلا يا نقره‌شان بيشتر مي‌ارزد.»

    «تو هم داري، ارباب؟»

    «چندتايي. بيشتر احمدشاهي دارم. يک بيست‌تايي هم رضاشاهي. حالا بهار آزادي، و حتي سکهء طلاي آن گور به گور شده حسابي توي بورس است.»

    چطور به صرافتش نيفتاده بود؟ پرسيد: «ببينم جعفرم، تو جايي سکهء طلا يا نقره‌اي سراغ داري، از همانها که توي خمره‌هاي خسروي هست؟»

    «اي ارباب، چه حرفها مي‌زني؟ فقط يادم آمد که يک وقي اربابي داشتم که صراف بود، عادتش بود که سکه‌هاي طلاش را مي‌ريخت توي يک کيسه و هي تکان مي‌داد. سر يک هفته به اندازهء يک يا دو سکه خرده طلا نصيبش مي‌شد. بعد که ديد کاري از من ساخته نيست، مزبورم کرد بنشينم بهشان سوهان بکشم. مي‌گفت، پينه‌دوزيت مال خودت، به عوض بادامي که بهت مي‌دهم، بنشين اين‌ها را بساب.»

    «ميرزا، نشسته‌اي با خودت حرف مي‌زني؟»

    مش‌حسن بود. ريش گذاشته بود. يک تسبيح شاه‌مقصودي اصل هم دستش بود. يک انگشتر عقيق پنج‌تن هم به انگشتش. ميرزا گفت: «اوغور به خير، مش‌حسن. کجايي؟»

    «من کجام؟ شما غيبتان زد.» تختهء پيشخان را بلند کرد و آمد تو. دور و بر را نگاه مي‌کرد: «کسي اينجاست. ميرزا؟»

    ميرزا به جعفر نگاه کرد. از لبهء صندلي آويزان شده بود. نمي‌افتاد. دمش را به لبهء دسته گير داده بود. دمش خط‌مخالي بود. انگشت بر بيني گذاشته بود. ميرزا گفت: «حسن حاجي عسکري پيدات کرد؟»

    «من را؟ مگر گم شده بودم؟»

    مگر ديوانه شده بود که اينجا و آنجا را مي‌گشت؟ حتي خم مي‌شد و زير نيمکت را نگاه مي‌کرد. در پستو را هم باز کرد و نگاهي کرد. ميرزا گفت: «به آنجا چه کار داري؟ اول به همين جا برس، ببين چيزي عيب و علتي پيدا نکرده باشد.»

    به پستو رفت و در را پشت سرش بست. صداي تلق‌ و ‌تلوق مي‌آمد. کاش چاي دم کند. اما زود آمد. لبهء يکي دو قاليچهء آويخته به ديوار روبه‌رو را پس زد. دنبال چيزي مي‌گشت. گرد بر ريشش نشسته بود، گفت: «اينجا که کسي نيست. پس با کي حرف مي‌زديد؟»

    ميرزا گفت: «دنبال کي مي‌گردي، مرد حسابي؟»

    «هيچ‌کس. اما گفتم نکند شما هم ... راستش اين روزها نمي‌شود به کسي اعتماد کرد.»

    هنوز کاسب نشده بود. وقت خريد بايد به جنس نگاه کرد و موقع فروش به خريدار. مش‌حسن، معلوم بود، که امروز کاسب نيست. انگشت به نقش يک مردنگي مي‌کشيد، اما به صرافت گردگيري نمي‌افتاد. جعفر غيبش زده بود. ميرزا رفت که خودش چاي دم کند. وقتي برگشت ديد مش‌حسن توي صندليش نشسته است. پا روي پا انداخته بود و تسبيح مي‌گرداند. چهارپايه‌اش زير صندلي بود. شايد نديده بود. اما کت و شلوارش نونوار شده بود. پوتين پايش بود. پيراهنش هم يخه حسني شده بود، گفت: «چه فکرها که آدم نمي‌کند. شما و اين حرفها؟ آخر چهل‌روز نبوديد. هزار تا حرف برايتان در آورده بودند. حتي گفتند، از مرز در رفته‌ايد. همين حاجي عسکري، به گوش خودم شنيدم که مي‌گفت: يزدي چي، مشهدي چي، اينها حرف است، جانم. چو انداخته بود که توي آستر کتتان دلار دوخته‌ايد. مبل‌فروش سر چهارراه گفته بود، کفش سفارش داده که توي پاشنه‌هاش بشود سکه جا داد. مي‌گفت، خودم ديدم کمربند خريده به چه پهني.»

    «تو هم باور کردي، آن‌هم بعد از بيست سال که نان و نمک من را خورده بودي؟»

    «خوب، راستش اول نه، اما آخر خودتان را بگذاريد جاي من، خانه‌تان که نبوديد؛ به يزد هم نرفته بوديد، به قول حاجي گفتني ما را سياه کرده بوديد. زيارت هم که آدم برود ده دوازده روز طول مي‌کشد.»

    «گفتم که رفته بودم دنبال جنس.»

    مش‌حسن پا عوض کرد، دستي به ريشش کشيد: «اي آقا، پس کو جنس؟ تازه جنس توي همين تهران ريخته.»

    نکند مش‌حسن هم کسي را احضار کرده بود، آن‌هم يکي از آن کله‌گنده‌ها، نه مثل اين پينه‌دوز او، که انگار آب شده و به زمين رفته بود، و گر نه کجا جرأت داشت جلو او پا روي پا بيندازد و اين طوري روي منبر برود؟ گفت: «خيلي خوب، سخنراني‌هات را کردي، حالا بلند شو به کارهات برس.»

    بلند شد، انگشتي هم بر خاک پيشخان کشيد: «نه ميرزا، من نيامدم براي کار، حالا ديگر آن‌قدر کار دارم که سرم را نمي‌توانم بخارانم.»

    «پس رفته‌اي جاي ديگري؟»

    نمک به حرام! حيف آن يک ماه حقوقي که پيش‌پيش بهش داده بود.

    «که شاگردي کنم؟ نه ميرزا. حالا خودم يک پا استادم. راستش، از خدا که پنهان نيست، از شما چه پنهان، آمدند که تو چکيدهء کاري، بيا با ما کار کن. رفتم سر و گوشي آب بدهم. ديدم خدا بده برکت، انبار انبار جنس. من که مي‌دانيد، نان حرام کن نبودم، ديگر به لطف شما استادم. مي‌فهمم اصل چيست و بدل کدام است. حالا هم الحمدلله يک تکه ناني مي‌رسد شکم بچه‌ها را سير کنيم.»

    تختهء پيشخان را بلند کرد: «مي‌داني ميرزا، اگر شما هم بخواهيد برايتان کار هست، من که سفارشتان را بکنم، نانتان توي روغن است.»

    «به کجا، به کي؟»

    «شما موافقت بفرماييد، به کي و کجاش کار نداشته باشيد. فقط بايد في بزنيد. همين ديروز محراب الجايتو را از اصفهان آورده بودند. هزار ‌و ‌چهار‌صد ‌و ‌سي‌ و ‌دو قطعه بود. هر تکه‌اش هم توي يک جعبه. مي‌گفتند جاش يک بدل کار گذاشته‌اند که مو نمي‌زند. کار ايتاليايي‌ها بوده. گفتند، بيا تو في بزن. جواهر چيست، استاد؟ خدا رفتگان همهء ما را بيامرزد. گفتم بايد ببينمش. همه را جلو رويم، به يک چشم به هم زدن سوار کردند. اشکم جاري شده بود. اما خوب، کار و کاسبي است.»

    «چي، تو داري با قاچاقچي‌هاي بين‌المللي کار مي‌کني؟»

    «نه جان ميرزا، از خودمانند. تازه مسجد جامع نبايد که اين‌همه النگ و دولنگ داشته باشد. کي مي‌تواند زير گنبد شيخ‌لطف‌الله با حضور دل نماز بخواند؟»

    ميرزا دست انداخت و يخهء نداري مش‌حسن را چنگ زد: «ببينم مي‌خواهند گنبد شيخ‌لطف‌الله را هم پياده کنند؟»

    دست ميرزا را از يخه‌اش کند، بعد، انگار بخواهد گرد يخهء کتش را بگيرد دو سه تلنگر به آن زد: «جوش نزن، ميرزا، خيلي مانده تا بدليش را بسازند. تازه به قول آن شناس، توي موزه‌هاي آنجا بهتر حفظش مي‌کنند.»

    ميرزا دستش را شلال کرد تا بزند توي گوش مش‌حسن، اما با شنيدن صداي خش‌خش دستش شل شد. جعفر داشت چه کار مي‌کرد؟ مش‌حسن هم شنيده بود. در آستانهء در برگشت و براق شد: «اين صداي چي بود؟»

    «معلوم است، موشها که چيز سالم برايم نگذاشته‌اند.»

    بعد هم تختهء پيشخان را برداشت و رفت به طرف در: «به‌سلامت، جانم، به‌سلامت.»

    مش‌حسن باز دور و بر را نگاهي کرد: «نکند ميرزا واقعاً کسي را اينجا پناه داده باشي؟»

    ميرزا هلش داد بيرون: «برو جانم، برو گنبد نظام‌الملک، حتي تاج‌الملک را آجر به آجر في بزن.»

    مش‌حسن رفت، سلانه سلانه مي‌رفت. ديوانه شده‌اند. شايد هم اين بابا به سرش زده. مگر مي‌شود؟ وقتي برگشت، فهميد صداي خش‌خش بلندتر شده است. ميرزا داد زد: «تو آنجا داري چه کار مي‌کني؟»

    صداي خش‌خش قطع شد، اما صداي جعفر را مثل اينکه از ته چاه باشد، يا حداقل از ته يک گلاب‌پاش نقره يا گلدان ‌چيني شنيد: «ميرزا، گنبد شيخ‌لطف‌الله عزب زواهري است. من ديدم. با همان تازر اصفهاني ديدم.»

    «مگر يهودي نبود؟»

    «يهودي چرا، مگر مسلمان غلام يهودي مي‌شود؟»

    «خوب، حالا بگو آنجا داري چه کار مي‌کني؟»

    «ميرزا، نکند از بيکاري داري ديوانه مي‌شوي؟»

    مش‌حسن باز برگشته بود، سيگار مي‌کشيد. از کي تا حالا سيگاري شده بود؟ ميرزا ديگر نتوانست جلو خودش را بگيرد، داد زد: «ديوانه پدرت است، ديوانه ...»

    اما تا صداي خش‌خش را شنيد، لبش را گزيد و گفت: «جانم، عزيزم، مگر آدم نمي‌تواند با خودش حرف بزند؟»

    «خوب، بله، اما نه اين‌قدر بلند. تازه داشتيد از يهوديها حرف مي‌زديد. نکند با آنها معامله مي‌کنيد؟ ما داريم دست واسطه‌هاشان را از دم قطع مي‌کنيم. هر چه کشيديم از دست همين صهيونيست‌ها بود.»

    ميرزا گفت: «حالا برگشتي که چي؟»

    «هيچ، اما خواستم ازتان بپرسم، شما باشيد آن طاووس سر در مسجد شاه اصفهان را چند في مي‌زنيد؟»

    عصايش دم دستش نبود، اگر نه حتماً مي‌زد روي قوزک پاي مش‌حسن. تبرزين به ديوار داشت. صداي شکستن کاسه‌اي لعابي آمد. نه، عقلش کجا رفته بود؟ فقط هلش داد بيرون: «برو جانم، برو خدا روزي‌ات را جاي ديگري حواله کند.»

    مش‌حسن گفت: «روزي ما را خدا رسانده، ميرزا. شما فکري به حال موشهاتان بکنيد.» و از دکان رفت بيرون. ميرزا دنبالش رفت و پشت سرش داد زد: «از من مي‌شنوي سري هم به تيمارستان چهرازي بزن کند و زنجيرهاش را في بزن.»

    مش‌حسن رو برگرداند: «حتماً ميرزا، بهشان هم مي‌گويم، ميرزا يدالله سمسار از بي‌پولي پاک خل شده.»

    واقعاً داشت خل مي‌شد. آمده بود ابروش را درست کند، چشمش هم کور شده بود. حالا شاگردي به خبرگي مش‌حسن از کجا مي‌توانست پيدا کند؟ دستش کج نبود، شناس هم بود. انگشت که به کاغذ نسخه‌هاي قديمي بکشد، نوع کاغذ و حتي زمان ساختنش را مي‌گويد. حيف که پاک خل شده بود. اما از کجا اين‌همه نونوار شده بود؟ مرد و زني آمدند تو. جوان بودند و يک آينه شمعدان برنجي مي‌خواستند. ميرزا دوتا نشانشان داد. هميشه اولي را نمي‌پسنديدند. جيوء دومي کمي ريخته بود. زن که قيمت پرسيد، ميرزا باز صداي به هم خوردن دو کاسهء چيني را شنيد، دستپاچه گفت: «چهار‌صد تومان.»

    هزار‌ و ‌چهار‌صد تومان هم نمي‌داد. مرد گفت: «چهار‌صد تومان؟ چه خبر است، حاجي‌آقا؟»

    زن گفت: «آينه‌اش که اصلاً به درد نمي‌خورد.»

    جيغ جعفر را از جايي شنيد: «دارند توي سر زنست مي‌زنند. دو‌هزار تومان شيرين مي‌خرند.»

    ميرزا زير لب غريد: «تو خفه شو، دخالت نکن.»

    مرد هاج ‌و ‌واج از سر شانهء ميرزا سرک کشيد: «با کي بوديد، حاجي؟»

    «با شاگردم بودم.»

    زن داشت از کنار حاجي سرک مي‌کشيد. ميرزا آينه شمعدان دوم را سر جايش گذاشت: «باشد، حالا مي‌گويم يکي ديگر برايتان بياورد.»

    صداي جعفر باز آمد. همان نزديکيها بود: «ارباب، زنک دارد پاي شوهرش را لگد مي‌کند، سقلمه هم بهش زد. گمانم بهش به همان زبان که مي‌گفتي، مي‌گويد، بخريم، مفت است.»

    مرد گفت: «زحمت نکشيد، همين خوب است. اما اگر ممکن است يک تخفيفي هم قائل بشويد.»

    از جيب بغل کيفش را درآورد. سه اسکناس صد توماني جدا کرد: «بفرماييد، سيصد تومان است.»

    ميرزا به اولي اشاره کرد: «من که عرض کردم، چهار‌صد تومان، يک کلام.»

    زن گفت: «ما آن را مي‌گفتيم.»

    ميرزا پايهء دومي را نشان داد: «ملاحظه بفرماييد ساخت ايتالياست. تازه، قديمي است. حالا ديگر کسي از اين نقشها به پايه‌ها نمي‌زند. همه‌شان ساده‌اند.»

    جعفر از همان پايين پاي زن داد زد: «زنده باشي، ارباب.»

    مرد گفت: «شما خودتان فرموديد آن يکي چهار‌صد تومان.»

    ميرزا خم شد. نمي‌ديدش. غر زد: «تو دخالت نکن، جعفر.»

    مرد پرسيد: «با من بوديد؟»

    ميرزا گفت: «شاگرد که نيست، بلاي جاي است. بله عرض کردم آن يکي را اگر بخواهيد هزار‌ و ‌چهار‌صد تومان است. آينه‌اش سنگي است. مرگ ندارد. سيصد پول آينه‌اش هم نمي‌شود.»

    جعفر باز جيغ زد: «مي‌خرند، ارباب. زن دارد کت مردک را مي‌کشد.»

    ميرزا جلو پيشخان را هم نگاه کرد و از ميان زن و مرد به رديف کفشهاي ترکمني. پشت سرش هيچ مويي يا کلافي به ريزهء طبله‌ها آويخته نبود، نيست. زن و مرد هم داشتند دور و برشان را نگاه مي‌کردند. ميرزا گفت: «موش همه‌جا را برداشته، بايد تله بگذارم.»

    ديدش. توي ويترين، درست روي گيوهء کار آباده نشسته بود. به ميرزا نگاه مي‌کرد و به انگشت يا دست و حتي دهان و چشمهاي بي‌عينک چيزي مي‌گفت و بعد چشمک مي‌زد. راست مي‌گفت، مرد حلقه به انگشت نداشت. گفت: «آن يکي، همان‌طور که عرض کردم، هزار‌ و ‌چهار‌صد تومان است، اما براي شما، چون مي‌خواهيد سر سفرهء عقدتان بگذاريد، هزار‌ و ‌دويست تومان، يک کلام.»

    متعجب نگاهش مي‌کردند، بعد به هم نگاهي کردند. بالاخره مرد صد تومان ديگر از کيفش درآورد، گفت: «اين هم صد تومان ديگر. مي‌شود چهار‌صد تومان، همان که اول گفتيد.»

    زن گفت: «باشد، دويست تومان ديگر هم بده، بگذار ما به حاجي هديه بدهيم.»

    جعفر باز غژ و غوژ کرد: «باز دامن کتش را کشيد.»

    مرد اسکناسها را از روي پيشخان برداشت، توي کيفش گذاشت. جعفر داد زد: «مردک عصباني است. دامن کتش را از دست زن کشيد. اما زن ول‌کن نيست، مچ دست مرد را گرفته است و فشار مي‌دهد.»

    ميرزا گفت: «يک دقيقه اجازه بدهيد.»

    عصايش را برداشت، وقتي تختهء پيشخان را بلند کرد، ديد که زن و مرد عقب کشيدند. کارش از اين حرفها گذشته بود. شيشهء ويترين را پس زد. عصا را روي سر جعفر تکان‌تکان داد. جعفرش عقب‌عقب رفت و پشت سماور برنجي کار کرمانشاه پنهان شد. ميرزا گفت: «مگر دستم بهت نرسد.»

    زن و مرد داشتند بيرون مي‌رفتند. ميرزا گفت: «حتي توي ويترين هم هستند. همه چيز را مي‌خورند.»

    برگشت سر جايش. آينه شمعدان را جلوش گذاشت. خودش يک‌هزار ‌و ‌صد تومان جرينگي بالاش داده بود. اگر کساد نبود، دو‌هزار تومان شيرين مي‌ارزيد. ميرزا رو به ويترين داد زد: «آخر مرد حسابي، تو برو پينه‌دوزي‌ات را بکن، چه کار به کار من داري؟»

    «خودت گفتي، ارباب، پينه‌دوزي ديگر ور افتاده.»

    ديگر داشت آن روي ميرزا را بالا مي‌آورد. صاحب تأليف نگفته بود اهل هوا را چطور مي‌توان ادب کرد. ناسخ اين نسخهء طيّبه نيز در اين باب در حاشيه ساکت بود. حالا ديگر مش‌حسن را هم نمي‌توانست اردنگي بزند. اما گوشش را که مي‌توانست بکشد. يا اصلاً يک ريگ ريز مي‌گذاشت روي پرهء گوشش و همين‌طور نرم‌نرم مالشش مي‌داد. ميرزا نگاهش کرد. دو دستش را حايل کلاه گرفته بود يا شايد همان‌جا که گوشهايش بايست مي‌بود. اما گوش که نداشت. نديده بود که گوش داشته باشد. توي چهل روز و چهل شب اصلاً به صرافت گوش نيفتاده بود. مگر صاحب تأليف نگفته بود به هر جنس و لون که خواهد حاضر شود؟ تا شايد ببيند که دارد يا نه، يا يک ريگ ريز پيدا کند، راه افتاد، اما غژ و غوژ بلند جعفرش نگذاشت تختهء پيشخان را بردارد: «ارباب برو سر جات، دارند مي‌آيند.»

    زن آمد تو. مرد پشت ويترين ايستاده بود. سيگار مي‌کشيد. زن با گوشهء چارقد چشمش را پاک مي‌کرد: «بفرماييد حاجي، اين هم هزار تومان.»

    پول را گذاشته بود روي پيشخان. خودش خواسته بود. آينه شمعدان را تا کنار دست زن هل داد، گفت: «مبارکتان باشد.»

    جعفر داد زد: «باز هم حاضر است بدهد. در کيفش باز است.»

    ميرزا گفت: «کور که نيستم.»

    زن آينه شمعدان را بغل گرفت. ميرزا لبخند زد: «سفيدبخت بشويد.»

    مرد هم آمد تو، پرسيد: «مطمئني همان است؟»

    جعفر جيغ مي‌زد: «خودت دادي، من ديگر بي‌تقصيرم.»

    ميرزا بي‌توجه به زن و مرد، آمد اين طرف پيشخان. جعفر باز دو دستش را حايل کلاه گرفته بود. ميرزا همان‌قدر صبر کرد تا زن و مرد دوان‌دوان از آن‌طرف ويترين رد بشوند، بعد نشست، مشتش را بلند کرد و داد زد: «اين دفعهء اول و آخرت باشد، ديگر نبايد توي کار من دخالت کني.»

    جعفر عينکش را از جيب قبايش درآورد، شيشه‌هايش را فوت کرد و به چشم گذاشت و نخش را پشت سرش گره زد، گفت: «اين همه حيوانيات آخرش همين مي‌شود.»

    ميرزا باز لب گزيد، حتي شايد لبش را خون انداخت، بالاخره از منفذي ميان دندانهاي نيش و دو لب بسته گفت: «مگر چي شده؟»

    «همه‌اش تکرار مي‌کنيد. تازه دقت هم نداريد که وقتي طرف خطاب چيزي را مي‌داند، نبايد ذکر کرد. اين از تکرار هم بدتر است. ملک‌الشعراي ما، به قول علماي ما، براي همين چشمهء الهامش خشکيد.»

    «خيلي خوب، اما حالا لطفاً بفرماييد تکليف ضرر من چه مي‌شود؟»

    صداي خرد شدن نان‌خشکه آمد. خم و راست مي‌شد. معلوم نبود مي‌خندد يا سرفه مي‌کند. ميرزا بلند شد. باز ممکن بود تکرار کند. ناگهان نه با غژ و غوژ که به وضوع شنيد: «کزا مي‌روي، ارباب؟ من را نزات بده.»

    زني چادري پشت به ويترين ايستاده بود. آدمهايي هم رد مي‌شدند. ميرزا پرسيد: «مگر چي شده؟»

    جعفر به پايين اشاره کرد. بچهء نوپايي به محاذات او، آن‌طرف شيشه، ايستاده بود. پستانک به دهان داشت و با هر دو دست انگار داشت حرفي مي‌زد. ميرزا گفت: «بيا برو پشت سماور.»

    جعفر رفت روي گيوه نشست و گفت: «ديگر دير شده، ارباب.»

    مادر بچه برگشت و دست بچه را گرفت. جعفر گفت: «بچه مي‌گفت، من زيش دارم، اگر سرپام نگيرند، تمام زانش را نزس مي‌کنم.»

    مادر خم شد و بچه را بغل کرد و باز پشت به ويترين ايستاد. جعفر گفت: «يک کاري بکن، ميرزا.»

    «چرا من؟»

    «من که نمي‌توانم. تازه، چرا شما خاکيها فقط به فکر نفع خودتان هستيد؟»

    بچه از روي شانهء زن سرک مي‌کشيد و دست تکان مي‌داد. پستانک نداشت. خوب، ضرري هم نداشت. ميرزا تا درگاهي دکان رفت، آهسته صدا زد: «باجي!»

    جعفر گفت: «برو زلوش، ميرزا.»

    ميرزا بلندتر گفت: «باجي، با شمام.»

    جعفر گفت: «مي‌بيني که، آن طرف را نگاه مي‌کند.»

    ميرزا جلوتر رفت و آهسته بر شانهء حلال مردم زد: «مي‌بخشيد خواهر، بچه‌تان ناآرامي مي‌کند، بهتر است سرپايش بگيريد.»

    زن به پتهء چادر بيني و دهان پوشاند: «به تو چه، مرد حسابي؟ به تو که نمي‌شاشد.»

    ميرزا برگشت. همين‌طورها مي‌شود که مي‌گويند کاردش بزني خونش درنمي‌آيد؟ سردش شده بود، با اين‌همه چيز که پوشيده بود. دست به ستون چهارچوب گرفت. جعفر چيزي مي‌گفت. حتماً با بچه حرف مي‌زد که ميرزا نمي‌شنيد. داشت به صدايي گوش مي‌داد که انگار صداي شوهر زن بود: «چه کارت داشت؟ حرفيت زد؟»

    «نه، اما آمده مي‌گويد بچه را سرپا بگيرم. مردم به چه چيزهايي کار دارند.»

    جعفر گفت: «بچه مي‌گويد، من گفتم، اما حالا ببين چه الم‌شنگه‌اي به پا مي‌کنند.»

    ميرزا برگشت. بگذار بکشند. چهرهء بچه در هم رفت که زن مثل برق‌گرفته‌ها لرزيد: «اه، راستي راستي جيش کرد.»

    بچه را گذاشت زمين. دو بال چادرش را تکان مي‌داد. مي‌خنديد. پستان چپ و شکمش خيس خيس بود. به ميرزا اخم کرد، بعد هم خم شد و زد روي دست بچه: «چند دفعه بهت بگويم، بگو جيش دارم؟»

    بچه چشمک زد. به جعفر بود. جعفر گفت: «مي‌گويد، دردم نيامد، اما ببين چطور عاصي‌شان مي‌کنم.»

    عاصي‌شان هم کرد. يکدفعه جيغ کشيد و پهن زمين شد. پدر، اگر پدر بچه بود، به زن توپيد: «حالا چرا مي‌زنيش؟»

    ميرزا آمد تو. کارش به کجا کشيده بود؟ به جعفر گفت: «بيا برو ته دکان وگرنه همين فرداست که چو بيفتد که من غيب مي‌دانم، يا خدا نصيب نکند، ضميرخوانم.»

    جعفر گفت: «چه بهتر، عوضش به صرافت اصل کاري نمي‌افتند.»

    ميرزا کمکش کرد بيايد پايين. شايد هم ترسيد از دمش استفاده کند، گفت: «بله، جانم. شما درست مي‌فرماييد. حالا لطفاً بفرماييد توي پستو.»

    جعفر دامن قبايش را تکاند: «چشم، اما اقلاً بگذار اين کار را تمامش کنم.»

    رفت دم در. از پشت ستون چهارچوب سرک مي‌کشيد. بچه سر بلند کرده بود و سر و دست تکان مي‌داد. ميرزا پرسيد: «حالا چه مي‌گويد؟»

    «هيچي، فقط مي‌گويد، اينها هر روز يک جور شير خشک بهش مي‌دهند. بي‌زبان! مي‌گويد، يک روز پرچرب، يک شب کم‌چرب. ديشب هم بهش هلندي داده‌اند. هفتهء پيش هم اسرائيلي. بدتر از همه وقتي است که مجارستاني بهش مي‌دهند.»

    غش‌غش مي‌خنديد: «مي‌داني ميرزا، اسمش چيست؟ رستم. مي‌گويد، مي‌بيني، رستم، آن هم من؟»

    پدر خم شد و بچه را از زمين کند: «بلند شو، بابا.»

    ميرزا نفميد کي و چطور رفت جلو. طي الارض که نبود، اما يکدفعه ديد درست ايستاده است روبه‌روي مردک، گفت: «مي‌بخشيد، آقا، که دخالت مي‌کنم. به رستم‌خانتان بهتر است فقط يک جور شير بدهيد. مجارستاني هم هيچ‌وقت بهش ندهيد. نوهء من هر وقت مي‌خورد، گلاب به رويتان، به ريغ مي‌افتد.»

    مرد بچه را بغل کرد: «اي آقا، چه حرفها مي‌زنيد. هر دفعه يک چيزي توي بازار هست.»

    زن گفت: «چه کار کردي؟ همهء جانت را که نجس کردي.»

    مرد گفت: «نفهميدم.»

    بچه را دور از خودش گرفته بود: «شده ديگر.»

    را افتادند، اما مرد برگشت: «مي‌بخشيد، شما از کجا فهميديد اسم بچه رستم است؟»

    حالا بيا و درستش کن، ميرزا گفت: «همين‌طوري از دهنم پريد، اما راستش ماشاءالله هزار ماشاءالله قوي است. لاغر هست، اما معلوم است که قوي مي‌شود.»

    اين بار صداي غژ و غوژ از پايين پايش آمد: «بگو، حريره بادام براش درست کنند.»

    ميرزا گفت: «حريره بادام هم بد نيست. اصلاً بعضي وقتها که اين‌طور مي‌شوند، بهتر است سر دلشان خالي باشد.»

    زن آستين مرد را کشيد: «بيا برويم، ديوانه است.»

    بود ديگر، اما حالا فقط نگران جعفرش، به حرف ششم الفبا، بود که زير دست و پا نرود. بالاخره او مسئول بود. نبودش. اگر بودش، بچه آن‌طور سر بر شانهء پدر نمي‌گذاشت. زن تند‌تند چيزي مي‌گفت و مرد گاهي برمي‌گشت و به ميرزا نگاه مي‌کرد. ميرزا برگشت سر جاش. روي صندلي نشست. اگر مش‌حسن بودش قليان را همين حالا برايش چاق مي‌کرد. ميرزا با خودش، اما بلند گفت: «اين هم از کاسبي امروزمان.»

    صداي غژ و غوژ از جايي آمد که گاه گاه با وقفه‌هاي خش‌خش قطع مي‌شد: «بچهء بي‌زبان! وسط خودشان مي‌خوابانندش. يا پدره خرخر مي‌کند يا مادرش توي خواب حرف مي‌زند.»

    ميرزا ديگر حوصلهء اين حرفها را نداشت. بايستي براي سررسيد سفته کاري مي‌کرد. طاهره و صديقش هم ول‌کُن نبودند. حالا راستي دلار آزاد چند بود؟ صداي خش‌خش بي هيچ وقفه‌اي مي‌آمد. انگار سمباده يا سوهاني نه به لبهء سکه‌اي کتيبه‌دار يا بدنهء گلداني نقره، که بر گوشت صنوبري دل ميرزا مي‌کشيدند.
  16. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    213
    محل سکونت:
    Tehran
    شب پنجشنبه ميرزا ديگر حتي يک لحظه چشم به هم نگذاشت، اما راستش تمام شب انگار قند توي دلش آب مي‌کردند. به صداي خش‌خش مداوم گوش مي‌داد، از اين دنده به آن دنده مي‌شد، به زمين و زمان فحش مي‌داد، اما باز خوشحال بود که فردا سرظهر جعفرش مي‌رفت. شايد بعدازظهر را توي راه بود، شب‌جمعه حتماً به کوچول خانمش مي‌رسيد، دستي هم به سر و گوش خانم بزرگش مي‌کشيد، يا شايد با دم نازک و درازش چندتا به کپلهاي نازنين مادر بچه‌ها مي‌زد و فردا هم تا لنگ‌ ظهر مي‌خوابيد و بعد ـ خدا را چه ديدي؟ ـ شايد ديگر هرگز برنمي‌گشت. هر چه بود امشبش بهتر از ديشب بود. تا نصف شب از اين دنده به آن دنده شده بود، وقتي هم چشمش گرم شده بود، يک ذرع از جا پريده بود. خدا نصيب بندهء عاصي‌اش هم نکند. چه بياباني بود! برهوت خدا. آفتاب هم که ديگر معلوم بود، يک کورهء حدادي که درست يک وجب بالاي سر ميرزا سرخ مي‌شد و زرد مي‌شد. ميرزا رفت و رفت تا بالاخره رسيد بالاي يک تپهء شني. اين طرف را نگاه کرد، هيج دار ‌و ‌درختي نديد. آن طرف هم چيزي يا کسي نبود. حتي دريغ از يک سراب. داشت سرازير مي‌شد که آن دورها يک سياهي ديد. ميرزا را مي‌گويي، دويد به طرف سياهي. مگر نه در مقامات اولياء خوانده بود که يک بابايي همين بلايي به سرش آمده بود که حالا به سر او آمده است؟ صاحب واقعه مي‌رود و مي‌بيند که نه سياهي که يکي از اولياء سوار بر شيري دارد مي‌آيد. ميرزا باز مي‌دود و انگار که طي‌الارض مي‌کند مي‌رسد به جلو سياهي و شکر خدا نه شير که شتري مي‌بيند. حالا شتر تنهاست. مهارش هم پاره است و دارد مي‌آيد. چي؟ صاف مي‌آيد به طرف ميرزا. دهانش هم کف کرده است و هي مي‌آيد و سر تکان مي‌دهد. ميرزا ديگر معطلش نمي‌کند و هي مي‌زند به قدمهاش و شتر هم به دنبالش. ميرزا بدو، شتر بدو. به چپ مي‌پيچد، شتر هم مي‌پيچد؛ به راست مي‌رود، شتر هم مي‌آيد؛ بالا مي‌رفت؛ پايين مي‌رفت ... خير، ول‌کُن نبود. بالاخره ميرزا آن‌قدر مي‌رود که مرده‌اش مي‌رسد به دهي، خودش را مي‌اندازد توي حصار ده و ده برو. باز مي‌بيند شتر دارد مي‌آيد. مي‌زند به کوچه‌اي، شتر هم مي‌آيد. حالا هي هم فرياد مي‌زند. اما مگر بندهء خدايي به فريادش مي‌رسد؟ به هر کوچه‌اي هم مي‌رود، انگار که موي شتر را آتش زده باشند، سلانه سلانه مي‌آيد. کف دهانش را هم به اين طرف و آن طرف مي‌پاشد و يک طوري هم چپ‌چپ به ميرزا نگاه مي‌کند و سر تکان مي‌دهد. ميرزا بالاخره کوچهء تنگي گير مي‌آورد، مي‌رود. اما مي‌بيند شتر تنگ و باريک سرش نمي‌شود. انگار ديوارها پس مي‌روند تا شتر بتواند رد بشود، اصلاً از ديوارها هم رد مي‌شود؛ درها هم جلو پوزه‌اش چارتاق باز مي‌شوند. ميرزا را هم مي‌شناسد، به اسم صداش مي‌زند و مي‌آيد. ميرزا که مي‌فهمد شتر هم از آنهاست از خواب مي‌پرد. تمام تيرهء پشتش خيس عرق شده بود، هنوز هم نفس‌نفس مي‌زد، و باز هم صداي خش‌خش مي‌آمد. ميرزا از خير خواب گذشت، داد زد: «جعفر، آهاي جعفر!»

    جوابي نيامد. بلند شد نشست. عبايش را دور تا دورش پيچيد. چهار ستون بدنش تيريک‌تيريک مي‌لرزيد. ميرزا تسبيحش را از بالاي سرش برداشت و گفت، بسم‌الله، س، ب 11، عشمستي بدا، 5، 9، سعر، 111، اما هنوز دانهء اول را نينداخته بود که ديد جعفر در اتاق خواب را باز کرد و آمد معقول جلو تختش دست به سينه ايستاد و گفت: «اين چه کاري است، ارباب؟»

    ميرزا داد زد: «طلبکار هم هستي؟»

    «نه، ارباب، اما نکنيد، ديگر اين اسم رمز را تکرار نکنيد. ما ضعيفيم. مي‌بينيد که. تازه هر وقت که اين اسم را مي‌بريد تمام رگهاي ما بند‌بند بلند مي‌شوند، يا کش مي‌آيند، تکه‌تکه مي‌شوند. از شمع‌آزين بدتر است.»

    ميرزا گفت: «بله، فهميدم، اما آخر تو شبها چه کار مي‌کني؟»

    جعفر دمش را يک‌بار ديگر دور مچش چرخاند و گفت: «کار مي‌کنم، ارباب.»

    «پينه‌دوزي که صدا ندارد.»

    «مي‌دانم، ارباب، خودم پينه‌دوزم.»

    «پس آخر، گور مرگت، چه کار مي‌کني؟»

    جعفر کلاهش را برداشت. موهاش دور سرش ريخته بود. فقط مغز سرش مو نداشت. همان‌جا را خاراند، گفت: «هنوز مأذون نيستم.»

    «يعني شبها هم بايد کار بکني؟»

    کلاهش را بر سر گذاشت. ميرزا گوشهايش را نديده بود. جعفر داشت لبهء کلاهش را به همان دست چپ صاف مي‌کرد، گفت: «کار ما شب و روز ندارد.»

    ميرزا انگار همين حالا شتر را مي‌بيند که دارد از در چارتاق شده مي‌آيد تو و صداش مي‌زند، سينه‌اش به خس‌خس افتاد: «پس کي استراحت مي‌کني؟»

    «اگر ازازه بفرماييد، زمعه‌ها. همان که پيش ‌از ‌ظهر يک ساعتي توي آب سرد حوض خانه‌مان غلت و واغلت بزنم، خستگي اين يک هفته از تنم درمي‌رود.»

    پس راستي راستي مي‌رفت. کور از خدا چه مي‌خواست؟ ميرزا هم از خوشحالي از خير خواب گذشت و حتي نطقش باز شد: «خوب، که فردا مي‌روي سري به عيال و اولاد بزني؟ به‌سلامتي. سلام من را هم بهشان برسان. سوغات هم يادت نرود.»

    «چشم، اما نه براي زن و بچه، مأذون نيستيم. اما براي دولتمان مجبوريم. هر دفعه هم يک چيزي مي‌بريم.»

    «مثلاً چي؟»

    «از همين چيزها که شماها داريد، بايد ببريم تا ما هم اختراع کنيم. مثلاً همين تلويزيون يا موشکي که مي‌گفتيد موقع موشک‌باران عراق مي‌انداخت.»

    ميرزا اگر مي‌شد به جاي دو شاخ چهار شاخ درمي‌آورد: «تلويزيون مرا ببريد؟»

    «مگر مي‌توانم؟ من که، خودتان مي‌دانيد، زثه‌اي ندارم. همين که يک پيچ يا يک تکه سيم بي‌قابليتش را بتوانم ببرم، خيلي است.»

    شوخي مي‌کرد. ميرزا خنديد: «از من مي‌شنوي ده‌تا پيچش را ببر. توي اين شهر هم تا دلت بخواهد تکه‌هاي موشک ريخته، همه‌اش را ببريد.»

    «خيلي‌شان را برده‌ايم.»

    «که چي بشود؟»

    «که اختراع بکنيم، من که نه، اما هستند. ما، به قول سرمقاله‌نويس روزنامه‌ها، تراشکارهايي داريم که مي‌توانند مثلاً چشم را سلول به سلول از هر چه بخواهيم بتراشند و سوار کنند.»

    ديوانه شده بود. ميرزا افتاده روي دندهء شوخي، گفت: «پس سوغات من را هم يادت نرود. انگشتر يا سرمه‌دان حضرت سليمان را نمي‌خواهم، فقط ببين مي‌تواني آن عرقچين کوچولوش را برايم بياوري.»

    جعفر مثل همان تراشکارها سينه‌اش را تراش داد: «ما را مسخره مي‌کني، ارباب؟»

    «نه به جدم، جدي مي‌گويم.»

    «يعني مي‌گوييد، شما اين قصه‌هاي خاله‌زنکها را باور کرده‌ايد؟»

    حالا داشت نوک دمش را شرق‌شرق به دامن قباش مي‌زد. ميرزا بيشتر سر قوز افتاد: «پس اقلاً از آن ميرزا جعفرتان يا هر کس که مي‌شناسي نسخهء عمل کيميا را براي من بگير.»

    جعفر اين‌بار نوک دمش را کوبيد روي سمش: «ارباب، ما مردم زحتمکشي هستيم، به اين اباطيل هم اعتقاد نداريم.»

    ميرزا سينه صاف کرد و مثل اربابها به پشتي تختش تکيه زد، حتي بالشش را زير آرنج راستش جا داد و گفت: «تو را که قبول دارم، اما من هم ناسلامتي چوب که احضار نکرده‌ام، پس فکري هم به حال من بکن.»

    جعفر به بيرون در، شايد به همان‌ جايي که شبها صداي خش‌خش‌اش مي‌آمد، اشاره کرد: «خودتان که مي‌شنويد، من اين هفته حتي يک دقيقه هم بيکار نبودم.»

    بعد هم راه افتاد که برود. ميرزا گفت: «يک دقيقه صبر کن ببينم. ديروز مي‌گفتي شماها مسلمانيد، از زمان ابراهيم، حتي پيش از آدم‌ ابوالبشر موحد بوده‌ايد. خوب، قبول. گفتي، حالا همه‌تان هم شيعهء خلص هستيد، اين هم قبول، اما آخر فقط شما که اهل هوا نيستيد، باز هم بايد باشند، حتماً سني هم داريد، گبر هم داريد، کافر، يهودي، نمي‌دانم هُرهري مذهب.»

    جعفر نوک سم چپش را خرت‌خرت بر قالي مي‌کشيد: «من نمي‌شناسم.»

    ميرزا گفت: «پس شماها همه يک کاسه ...؟»

    جعفر براي اولين‌بار حرف ميرزا را قطع کرد: «يک دفعه ديگر هم همين سؤال را کرديد. عرض کردم من اينزا براي دلالت يا تبليغ نيامده‌ام. قرار است گره از کار شما باز کنم، حالا هم دارم مي‌کنم، شب و روز زان مي‌کنم.»

    ميرزا باز داشت عصباني مي‌شد: «ببينم جعفر، يعني تو با اين خش‌خش‌هات مي‌خواهي براي من کار بکني؟»

    «البته، خود شما خواستيد، هر شب هم سيصد‌ و ‌سي ‌و ‌سه دور تسبيح مرا صدا زديد، حالا هم من ...»

    ميرزا هم حرفش را قطع کرد: «بله، بله مي‌فهمم، شبها اينجا و روزها توي مغازه مدام خش‌خش مي‌کني، سنگ مي‌کشي به شيشه؟ نمي‌دانم. سم به زمين مي‌کشي؟ نمي‌دانم. شايد هم داري نقب مي‌زني به خزانهء بانک مرکزي.»

    جعفر دستي تکان داد: «احتيازي به اين بچه‌بازيها نيست، ارباب.»

    ميرزا آهسته و مهربان گفت: «ببين جعفرخان ...»

    «زعفر، البته به حرف ششم الفباي شما.»

    «خيل خوب، جعفر، عصباني نشو، فقط خودت را جاي من بگذار. تو به جاي آنکه يک پينه‌دوز ماهر سابق باشي، يا نمي‌دانم زمين سنبونک لاحق، کاش مي‌توانستي فقط دو کلام به من بگويي، کجاي اين خانه يا هر جاي ديگر يک گنج خوابيده، حداقل با بيست تا سي خم خسروي پر از سکه يا در و گوهر؛ يا کاش مي‌توانستي توي چشمهاي من نگاه کني، يک ورد کوچولو از همين اجي مجي‌ها بخواني و فوت کني به من تا براي يک ساعت هم شده بشوم يک گربه يا يک شتر يا يک پرنده.»

    «ما از اين کارها بلد نيستيم. زادوگري مکروه است، بعضي‌ها حتي گفته‌اند حرام است.»

    «پس کي بلد است؟»

    «شما آدمها، خودتان که مي‌بينيد.»

    به خودش اشاره کرد، از شانه تا دو سم، و سر خم کرد، که مرا ببين. حالا ديگر وقتش بود که ميرزا دو بامبي بزند توي سر خودش، يا بلند شود برود با عصايش کاسه‌اي، بشقابي را بشکند؛ اما باز لب گزيد، خون دل هم خورد و گفت: «يعني مي‌گويي، شماها هيچ‌کدامتان توي تن گربه‌ها نمي‌رويد، يا مثلاً سابق بر اين توي آب‌انبارها، زيرزمينهاي تاريک و نمور بزخو نمي‌کرديد، يا حالا اگر بندهء خدايي بسم‌الله يادش برود و آب داغ بريزد روي زمين، جانش را نمي‌گيريد؟»

    «ما مسلمانيم، ارباب، مثلاً خود من تا حالا، حتي يک بار هم نشده، نمازم قضا بشود. پس دليلي ندارد از بسم‌الله شما آدمها بترسم.»

    «کافرهاتان چي؟»

    اما جعفر به جاي جواب بادامي گوشهء لپش گذاشت. يعني نداشتند؟ خوب، خدا کند، ميرزا که بخيل نبود. اما بالاخره بايستي مي‌فهميد. اين ديگر به حد تواتر رسيده بود که از گربهء سياه بايد پرهيز کرد. حتي خودش آن‌وقتها که اين تازه‌به‌دوران‌رسيده‌ها خزينهء حمام شيخ را گل نگرفته بودند، يک بار که با مرحوم ابوي رفته بود، با همين دو گوش خودش صداي تار و تنبور شنيده بود. جعفر بالاخره گفت: «ببينيد ارباب، اين حرفها را شما آدمها براي ما بيچاره‌ها درست کرده‌ايد. قلم هم به قول معروف دست دشمن بوده است. ما نه مي‌توانيم گربه بشويم،نه مي‌دانيم آدمها گنزهاي باد‌آورده‌شان را کزا پنهان کرده‌اند، تا زايي هم که من يادم است هيچ به قول شما اهل هوايي در آن حمامهاي ليز و کثيف با آن خزينه‌هاي پر از شاش يا وازبي‌کش‌خانه‌هاي پر از مو ازدواز نکرده.»

    «چي؟ من خودم خوانده‌ام، حتي به گوش خودم شنيده‌ام که يک بار دختر شاه شماها ...»

    باز جعفر حرف ميرزا را قطع کرد: «حکومت ما سلطنتي نيست، ارباب.»

    با گردن افراشته گفت، حتي کلاهش انگار قد مي‌کشيد، و طوري هم به ميرزا نگاه مي‌کرد که ميرزا فکر کرد کوتوله‌ترين آدم دنياست: «ما اين چيزها را صد و بيست سالي است به زباله‌دان تاريخ فرستاده‌ايم.»

    ميرزا خنده‌اش گرفت، اما جلو خودش را گرفت: «پس شما هم آنجا زباله‌دان تاريخ داريد؟»

    جعفر تعظيمي کرد: «من با کسي شوخي ندارم.»

    با وقار برگشت که برود، ميرزا داد زد: «پس يک باره بگو مسخ و تناسخ و انسلاخ و حتي اتحاد دروغ است.»

    حتي درنگ نکرد، صداي سمهاش مي‌آمد، اما دنبالهء دمش تا مدتها بعد همچنان دراز و باريک و پيچان بر زمين مي‌لغزيد. ميرزا ديگر داشت از خنده مي‌ترکيد، اما وقتي ديد با وجود بلند شدن صداي خش‌خش معهود دم همچنان مي‌لغزيد و مي‌رفت، بي‌اختيار بسم‌اللهي گفت. خير، دم جناب ايشان به اين مفتي‌ها تمام شدني نبود، انگار تا دم دمهاي صبح همچنان مي‌خزيد و از لاي در نيمه‌باز توي تاريکي سينه‌خيز مي‌رفت. با اين‌همه ميرزا گرچه يک گوشهء دلش رخت مي‌شستند، اما گوشهء ديگرش هنوز قند آب مي‌کردند. از ظهر ديگر راحت مي‌شد و شب مي‌توانست خواب راحتي بکند. بلند شد و گرچه صداي خش‌خش همچنان مي‌آمد، وضويي گرفت و تر‌ و ‌چسب نمازي خواند، بعد لباس پوشيد و داد زد: «جعفر، مگر تو نمي‌آيي؟»

    صداي خش‌خش يک لحظه قطع شد و در عوض صداي خرد شدن نان خشکه آمد: «کزا، ارباب؟»

    «مگر نمي‌خواهي برسانمت؟»

    «هنوز که آفتاب نزده. تازه شما که صبحانه نخورده‌ايد؟»

    «پس تا من بروم نان بگيرم، تو حاضر شو. امروز زودتر مي‌روم سر کارم. دست تنهام، خودت که مي‌داني.»

    ديدش. دمش را به دستهء گلدان نقره روي بخاري قلاب کرده بود و از ستون گچ‌بري بخاري پايين مي‌آمد. سمهاش که به زمين رسيد، همهء دمش را، هر چه بيرون بود، توي مشتش جمع کرد: «البته، دست تنها هيچ کاري نمي‌شود کرد.»

    نفس‌نفس مي‌زد. دامن قبايش را با دست چپ تکاند، خنديد: «ارباب، امروز خيلي سرحاليد!»

    ميرزا جوابي نداد. توي جيب پالتوش را هم گشت. پول خردهاش نبود. ديشب کلي پول خرد ريخته بود توي جيبش. لازم مي‌شد. توي جيب شلوارش فقط اسکناس داشت. بايستي پول خرد پيدا مي‌کرد. توي يک گلدان سنگي، کار بمبئي، داشت. ديگر عادتش شده بود. مرحوم زنش مي‌گفت: «خسته شدم از بس گفتم، هر چه مي‌خواهي بدهي، بگذار زير همين گلدان.» حالا، اين چند سال، پول خردهاش را مي‌ريخت تويش. حتي يک سکه تويش نبود. خواست از جعفر بپرسد، حتي جيم بالا ج‌اش را گفت، اما منصرف شد. پس کجا گذاشته بود؟ به نانوايي براي يک نان يا گيرم دو تا تافتون که نمي‌شد صد‌توماني داد. توي اتاق نشيمن يک سکهء پنج‌توماني پيدا کرد. گفت: «من رفتم نان بگيرم، تو هم حاضر شو.»

    صداي بسم‌الله جعفرش را شنيد. ديگر پشت سر اربابش نمي‌خواند. بهتر، فُرادي بخواند. راه افتاد. هر روز صبح کارش همين بود. خارج از نوبت يک نان تافتون مي‌گرفت. نصفش را صبح مي‌خورد و نصفش را شب. پنج‌شنبه‌ها دو تا مي‌گرفت و ناچار صف مي‌ايستاد. وقتي نوبتش شد و پول را داد، شاطر نگاهي به سکه کرد، حتي سبک و سنگينش کرد و با شستش دور آن کشيد. ميرزا لبخند زد: «چيه شاطر، فکر مي‌کني تازگيها من سکه مي‌زنم؟»

    شاطر خنديد و باز با انگشت دور سکه کشيد: «آدم چه فکرهايي مي‌کند.»

    پول را توي قوطي حلبي‌اش انداخت و انصافاً دو نان برشته روي منبر انداخت. ميرزا که رسيد ديد جعفر وسط گل قالي نشسته است، چهار زانو، و موهايش را رشته رشته مي‌بافد. بازشان مي‌کرد و با نوک دمش چند‌بار نرم روي آن‌ها مي‌کشيد و باز مي‌بافت. حالا هم داشت همه را دو رشته مي‌کرد و پشت سرش به هم سنجاق مي‌کرد. تا ميرزا چاي دم کند و توي همان آشپزخانه يکي دو لقمه نان و پنير بخورد جعفر هم آمد کمربند بسته و قبا پوشيده و کلاه به سر و عينک‌زده، گفت: «من حاضرم.»

    اما دمش هنوز توي دست و پايش بود. باز هم رفت روي ماشين رختشويي نشست و سم به بدنهء آن زد. ميرزا گفت: «من که ديگر حاضرم.»

    جعفر هم همان چيز سفيد کف کرده را از ميان دو لب بيرون داد. صبحانه‌اش همين بود. ميرزا رفت توي اتاق نشيمن. همين‌طور پا‌به‌پا مي‌کرد تا بالاخره بيايد. آمد. نمدها را هم به دو سمش بسته بود. اما چرا کيسه‌اش را برنداشته بود؟ ميرزا پرسيد: «چرا کيسه‌ات را برنمي‌داري؟»

    «اي ارباب، آنزا ديگر کسي مرا نمي‌شناسد. حالا ديگر حتماً مشتريهام را آن زعفر لوچ دغل قُر زده.»

    ميرزا پالتوش را پوشيد و کلاه بر سر گذاشت، عصا به دست راه افتاد. امروز طرح ترافيک نبود، اما ميرزا حوصلهء ماشين بردن نداشت. صبح به اين زودي هم که بچه‌اي توي کوچه و خيابان نبود. به سر کوچه که رسيد فکر کرد باز جعفر غيبش زده است. نه، مي‌آمد و سمهاي نمد‌پيچ‌شده‌اش هيچ صدايي نمي‌کرد. باز هم رفتند و باز ميرزا برگشت و نگاه کرد و باز جعفر بودش، گفت: «چرا ميان‌بر نمي‌زنيد؟ از اين کوچه که نزديکتر است.»

    راست مي‌گفت. باز برگشت و نگاهش کرد. چطور مي‌خواست برود، يا حداقل به مرخصي برود؟ بهتر نبود مي‌رفت پارک، يا حداقل جايي که آب و سبزه‌اي باشد، يا شايد کوچه‌باغي، دالاني تاريک؟ دريغ از آن آب‌انبارها با آن‌همه پله، يا يک سردابه با آن آجرهاي لق، يا حتي همان دو سه پلهء ليز و لق که مي‌رسيد به آن دالان تاريک و بوي چسبناک واجبي و بالاخره آن آب داغ و لزج خزينه. جعفر داد زد: «ارباب، امروز همه‌اش داريد دور خودتان مي‌چرخيد.»

    ميرزا گفت: «نه جانم، دارم قدم مي‌زنم. تو که خسته نشدي؟»

    «ماها هيچ‌وقت خسته نمي‌شويم.»

    ميرزا باز رفت. جعفر بي‌صدا به فاصلهء دو قدم خودش دنبالش مي‌آمد. ميرزا بالاخره ايستاد، خم شد: «ببينم دود که نداري؟»

    «پس براي همين داريد به طرف پارک مي‌رويد؟»

    «گفتم، شايد ...»

    چه مي‌توانست بگويد؟ جعفر گفت: «ارباب ما فقط هفته‌اي يک بار، تازه اگر شکممان قبض نباشد، دود مي‌کنيم. بادام همينش خوب است، من که گفتم.»

    بله دود مي‌کنند، پشت به سرو، آن هم سرو ناز، با آن قد و بالاي رعنا که آن‌همه ملک‌الشعراهاي ما در وصفش بيت گفته‌اند و دودشان، 2coهاي مبارکشان، مثل هاله‌اي سياه بر تارک سرو معلق مي‌ماند. جعفر گفت: «حيف که اينزا باد مي‌آيد والا سالها همان‌طور مي‌ماند.»

    ميرزا پرسيد: «ببينم جعفر، يعني توي ولايت شما باد نيست؟»

    «البته که هست، حتي گاهي باد سرخ داريم، همه‌ زا سرخ مي‌شود و بعد يک لايهء خاک سرخ روي همه چيز را مي‌پوشاند، بعضي وقتها هم ...»

    ميرزا گفت: «بله، فهميدم، بعد برايم بگو.»

    باز راه افتاد. گور پدر هر چه باد سرخ است! کاش اصلاً باد سياه بيايد و همه‌شان را ببرد. کاش حداقل مادر رستم امروز پيداش نشود. جعفر باز غژ و غوژ کرد: «باد سرخ براي حاصل خيلي خوب است، اما باد سياه شکوفه‌ها را مي‌ريزد.»

    «مي‌دانم.»

    سر خيابان که رسيدند، جعفر گفت: «ديديد که آخرش خسته شديد؟»

    «تو مي‌خواهي پياده بيايي؟»

    «نه، اما بايد يکي دو زا سر بزنم. گفتم که دولت ما حکم کرده که بايد از همين آهن‌پاره‌هاي موشک‌هاي عراقي، بيشتر از العباس‌ها، سوغات ببريم.»

    «خيلي خوب، برو.»

    کاش ديگر به دکان نيايد. مدام مي‌رود يک جايي و سنگ بر جام شيشه مي‌کشد. آدم دل‌غشه مي‌گيرد. رستم ديروز عصر، ميرزا مطمئن بود، مي‌شنيد. با مادرش آمده بود. ميرزا اول زن را نشناخت. خودش گفت، مادر رستم است. گفت، همين يک بچه را دارد، با دوا و درمان بزرگش کرده است، يکي يکدانه است. بچه‌هاش پا نمي‌گرفتند. اين يکي هم روز به روز لاغرتر مي‌شود. انگار آنهايي‌ها مي‌برندش و يکي ديگر مي‌آورند مي‌گذارند جاش. آمده بود که ميرزا برايش کاري بکند. ميرزا گفته بود: «مگر من دکترم؟»

    گفته بود: «من صدتا دکتر بيشتر برده‌امش. اما شما معجزه کرديد. بچه از اين رو به آن رو شده. نمي‌دانيد چطور حريره بادام مي‌خورد. آن شيرخشکهاي مجارستاني را ريختيم دور. گربه هم حتي نخورد. آب زدم گذاشتم جلوش، لب نزد. حالا فقط شير آلماني بهش مي‌دهيم. اسرائيلي هم داشتيم. من که نمي‌دانستم. دو تا داشتيم. ريختيم دور.»

    ميرزا گفته بود: «آخر باجي، من همين‌طوري گفتم، بيست‌تا بيشتر نوه و نتيجه ديده‌ام. آدم تجربه پيدا مي‌کند.»

    زن پول در‌آورده بود، يک چنگه اسکناس، گفته بود: «هر چه بخواهيد مي‌دهم.»

    «که چه کار کنم؟»

    «نمي‌دانم. من که رويم نمي‌شود. اما اگر بتوانيد دعايي براي رستم ...»

    صداي خش‌خش فقط يک لحظه قطع شد، رستم هم شنيد که پستانکش را ول کرد و ونگ زد. جعفر داد زد: «ارباب خُرخُر و نق‌نق يادت نرود.»

    ميرزا خواست بگويد، صد دفعه گفتم تو دخالت نکن، اما ديد همينش مانده که زن بفهمد که يکيشان را ميرزا تسخير کرده است. دندان بر سر جگر گذاشت. اما باز ديد حالا که يادش آورده بود، مي‌گفت، ثواب که داشت. پرسيد: «ببينم بچه را که پهلوي خودتان نمي‌خوابانيد؟»

    «چي؟ شما از کجا مي‌دانيد؟»

    «از لاغري بچه هر کس مي‌فهمد. خوب، بفرماييد ببينم آقاتان که توي خواب خُرخُر نمي‌کند؟»

    «نه. چطور مگر؟»

    ميرزا از چشمهاي گشادهء زن جا نخورد. خود بچه گفته بود. حرف راست را هم بايد از بچه شنيد. گفت: «ببينيد خانم، من هم توي خواب خُرخُر مي‌کنم. اما زن خدا بيامرزم تا بچه‌دار نشديم ملتفت نشده بود. وقتي بلند مي‌شد بچه را شير بدهد، مي‌شنيد. بعد هم ديگر نمي‌توانست بخوابد. يک بار حتي، خدا بيامرز، نخ بسته بود به شست دستم و هر وقت صدايم بلند مي‌شد، مي‌کشيد. اما بالاخره عادت کرد. حتي اگر يک شب خُرخُرم قطع مي‌شد از خواب مي‌پريد، آن‌وقت بلند مي‌شد و بالش زير سرم را مي‌کشيد يا تکانم مي‌داد، مي‌گفت: «ميرزا، درست بخواب.» من هم مي‌فهميدم که سرم را باز درست گذاشته‌ام. اما بچهء آدم هيهات که عادت کند. گاهي هم، بدبختي است ديگر، زن آدم توي خواب حرف مي‌زند. از سير تا پياز را توي خواب تعريف مي‌کند. هي بگو، هي بگو، آدم هم که گوش مي‌دهد يک کلمه اينجا و يک کلمه آنجا، بالاخره هم نمي‌فهمد گور مرگش امروز چه غلطي کرده است که حالا دارد رفع و رجوعش مي‌کند. اما بچهء بيچاره چي؟»

    زن گفت: «من که الحمدلله حرف نمي‌زنم. آقامان هم خوب، چند سال پيش، اول ازدواجمان بفهمي‌نفهمي بلندبلند نفس مي‌زد، انگار که آدم از پله بدو ‌بدو بيايد بالا.»

    ميرزا که از تاکسي پياده شد ديدش. خير، ول‌کن نبود. باز، شکر خدا، که رستمش را نياورده بود. بر پلهء جلو دکان نشسته بود. فکري بود که يک طوري برگردد، اما ديد که زن بلند شد و حالا است که بيايد و جلو دوست و دشمن دامنش را بگيرد تا مثلاً برايش سرکتاب باز کند يا دعاي بي‌وقتي بنويسد. قدمها را تند کرد و تا در دکان را باز کند زن يک‌نفس از کرامات ميرزا چيزهايي گفت، که «شما فرشته‌ايد؛ شما علم غيب داريد،» پهلوشان حکم تعارف داشت. خوب، زن به مردش گفته بود که خُرخُر مي‌کند. اما مگر به خرجش رفته بود؟ تازه يک چيزي هم طلبکار شده بود که تو خودت از سر شب تا سحر حرف مي‌زني. مي‌گفت: «وقتي خوابش برد، ديدم واي، چه خُرخُري مي‌کند، انگار اتاق مي‌لرزيد. خوب، من هم رفتم ضبط‌صوت را آوردم و صداش را ضبط کردم. امروز صبح که شنيد نزديک بود بزند همه چيز را بشکند. ميرزا، به خدا طوري ضبط را چنگ زد که گفتم مي‌خواهد بزند توي سر من.»

    ميرزا گفت: «بعد هم حتماً با هم دعوا کرديد؟»

    «نه، بچه را برداشت ببرد پارک. من هم آمدم خدمتتان. حالا عصباني است. خوب مي‌شود. خودش ديد که بچه چه راحت خوابيده. جاش را ديشب عوض کردم.»

    پس همين‌طورها اولياء‌الله مي‌شدند و يکدفعه حلولي يا اتحادي از کار درمي‌آمدند و نداي انا‌الحق مي‌زدند و زبانم لال خود را حضرت حق مي‌ديدند؟ نکند همه‌شان از دم جعفري دارند و کار هم با همين خاطرخوانيها شروع مي‌شود؟

    ميرزا ديگر اين قدر مي‌دانست که دور آخر زمان است و در بعثت بسته است و نايب برحقش به پردهء غيب ناظر است. غلط زيادي بود که او هم بخواهد تخته‌پوست بيندازد و مريدها به دستبوس بيايند. اصلاً رسم دستبوسي را شرک مي‌دانست، براي همين هم ديگر به التجاهاي زن گوش نمي‌داد و بالاخره گفت: «ببين خواهر، من هم مثل شما بندهء ضعيف خدا هستم. چيزي که هست دقت مي‌کنم و درد خودم را مي‌شناسم و از روي آن هم ‌مي‌فهمم درد ديگران چيست. اينجا هم که مي‌بينيد جز اين قفسه ديگر کتابي نيست. اسرارالتوحيد چاپ سنگي هست، مقامات اوحدالدين و شيخ جام هم دارم، معارف بهاء ولد چاپ جديد است. آن يکي هم مشجرهء نوربخش است. ديوان شاه نعمت‌الله ولي هم هست. يک جايي است. از حلية المتقين دو نسخه دارم، زادالمعاد، مفاتيح هم که همه جا هست. ديوان ملک‌الشعراء صبا هم هست. بعدي‌اش ملک‌الشعراء قاآني است، اين يکي هم شهريار، طب سنتي هم دارم. کتاب آشپزي بدون گوشت را هم توي خانه دارم. همين‌هاست. کاسب هم هستم. مقروض هم هستم.»

    زن دست برد زير چادرش. ميرزا هم ديد. چشم بست. چه گردني داشت، بلور بارفتن! ميرزا چشم باز کرد و يک‌دفعه سينه‌ريزي با زنجير و يک پنج‌مناتي روسي توي دست زن و بعد بر پيشخان ديد: «بفرماييد اين هم نيازش!»

    توي کدام مقامات خوانده بود که شيخي مريدانِ به‌کيش‌آمده را به فيشي تارانده بود؟ يعني او هم بايد همان‌جا جلو زن ‌نامحرم بي‌صاحبي‌اش را درمي‌آورد و به هر چيز و همه جا زردآب مي‌کرد؟ ميرزا گفت: «ببينم باجي، با باباي رستم انگار حسابي دعوات شده؟»

    زن سر به زير انداخت: «پيش مي‌آيد.»

    «بهتر، خوبترين مردها بالاخره، وقتي پيازشان کونه کرد، اگر هم زن ديگري نگيرند، حتماً نم‌کرده‌اي پيدا مي‌کنند، چه برسد به اين شوهر تو که از خرخرش و ضبط شکستنش معلوم است که زير سرش بلند است. والله حرام است که زني به ملوسي شما ـ البته حالا به چشم خواهري عرض مي‌کنم ـ سر به بالينش بگذارد. بله، عزيزم، طلاق بگير، خودم مي‌گيرمت.»

    «چي، طلاق بگيرم؟»

    «اصلاً بگو مهرم حلال جانم آزاد. غصه‌اش را هم نخور، من هستم، بعد از سه ماه و ده روز مي‌گيرمت، اگر جايي هم نداري بنده‌منزل از همين امشب در اختيارتان هست. فکر بعدش را هم نکن، باز هم دود از کنده بلند مي‌شود.»

    زن پنج‌مناتي را مشت کرده بود: «خجالت بکش، پيرمرد!»

    «چه خجالتي خانم؟ به حرام که نخواستم. اگر مي‌گفتم برويم توي اين پستو تا روي شکمت يک دعاي بي‌وقتي بنويسم، مي‌آمدي، اما حالا که مي‌خواهم زن حلال و طيبم بشوي اطوار مي‌آيي؟»

    با همان دست زده بود. صداي پيشتاب داد. چه ضرب دستي داشت. ميرزا فقط چشم بست. فحش را هم مثل قند و نبات خورد. رو به همان قفسهء کتابها کرد، بالاترش را خجالت مي‌کشيد، و به صدق دل گفت: «خدايا، خداوندا، شاهد باش که به خاطر رضاي تو بود. خودت سبب‌ساز باش کاري بکن که توي اين سرماي زمستان بهتر از اينش نصيبم بشود، يک دختر مثل هلو اما مرد نديده که استخوانهاي من پيرمرد را گرم کند. اصلاً بيا و اين جعفرم را عوض کن، يا اقلاً خوابنمايم کن خودم يک گنج پيدا کنم، يک خزينه پر از دلار، نو، تا نخورده.»

    زن خيلي وقت بود رفته بود، مي‌دانست. ميرزا همچنان چشم بسته ماند و ماند. اشکهايش را هم پاک کرد و رو به همان قفسه آنجا که دو جلد بهاءولد بود انگار بخواهد صاحب تأليف يا ناسخ يا حتي مصحح محترمشان را هم به شهادت بخواند، بلند گفت: «مي‌بينيد اين هم دشت اول ما!»

    صداي غژ و غوژ آمد: «خزالت هم خوب چيزي است.»
  17. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    213
    محل سکونت:
    Tehran
    ميرزا چشم گشود، عمل خودش بود. پشت به جلد اول معارف بهاءولد و بر لبهء قفسه نشسته بود و پا تکان مي‌داد، دکمه‌هاي قبايش هم باز بود و يک رديف هم کيسه‌هاي کوچک با نخهاي رنگ به رنگ از کمربندش آويزان بود. ميرزا باز با پشت دست دو قطرهء آخري از دو چشم گرفت و پرسيد: «چرا جعفر؟»

    «همين ديگر. کم مانده بود همهء اين راسته خيابان را بکشاني اينزا. من بدبخت را بگو. اين‌دفعه چه گرفتاري شده‌ام. تا حالا ده تا ارباب بيشتر داشته‌ام يکي‌اش مثل شما چشم ناپاک نبود. اگر روح آن مرحومه‌ات حالا، همين حالا، اينزا ناظر باشد چي؟»

    ميرزا داد زد: «خودت که حتماً بودي. مي‌خواست برايش دعا بنويسم يا نمي‌دانم چله‌بري کنم.»

    «خوب، معقول مي‌گفتي، نمي‌توانم. مگر شما خاکيها مزبوريد هي قر توي کمر حرف بگذاريد و کشش بدهيد.»

    «جانم، عزيزم، به خرجش نمي‌رفت، گفتم، صد دفعه هم گفتم، نشد. تازه، بد کردم تاراندمش، پاش را از اينجا بريدم؟»

    اگر همه چيز را شنيده باشد چي؟ ميرزا تا حرف توي حرف بياورد پرسيد: «ببينم شما که بچه‌اش را عوض نکرده‌ايد؟»

    «چطور؟»

    «مثلاً برده باشيد و يکي از خودتان را گذاشته باشيد جاش؟»

    «بچه‌ها، ميرزا، توي ولايت ما همه بيمه هستند. ثانياً دولت ما صبح به صبح کاسهء حريرهء بادام را مي‌آورد در خانه‌ها. مغز خر که نه، گوشت گاو و گوسفند نخورده‌ايم که بچه‌مان را بدهيم به شماها که براي يک بطر شير از صبح سياه سحر بايد صف ببنديد.»

    ميرزا باز مهربان شد، همان ميرزا يدالله شد که اول عروسيشان زن طاهرهء طيبه‌اش را مي‌گذاشت توي طاقچه و بعد به دوش مي‌گرفت و دور اتاق مي‌چرخاندش. گفت: «خودت که مي‌بيني جعفر، من جز تو کسي را ندارم. بگير تو همزاد مني، نه، اصلاً مشاور مني، در مشورت هم، از قديم گفته‌اند، نبايد خيانت کرد. حالا بگو ببينم من چه کار مي‌کردم خوب بود؟»

    «هيچي. بهش توصيه مي‌کردي به مردش بيشتر برسد، نه اينکه براي عمل حلال هي قر به کمرش بگذارد و تا ـ خودتان چه مي‌گوييد؟ ـ سلطان حقي‌اش را نگيرد دنده به قضا ندهد. زن ما اهل هوا مثل زمين است، ملک ماست، ديگر حالا و بعد نمي‌کنند، اينزا و آنزاش ندارند. خودتان که مي‌دانيد ما اگر مزازمان خوب کار کند صبح و ظهر و عصر و سرشب و نصف‌شب غسل وازب پيدا مي‌کنيم. بادام اين طور مي‌کند. کله گنده‌هامان دست کمش پنزتا زن دارند، چهار تا عقدي، يکي هم صيغه، آن‌وقت شماها خيلي همّت کنيد، هفته‌اي، گاهي حتي ماهي؛ اما با زنهاتان ...»

    مي‌خنديد و با پهناي هر دو کف دست ـ گر چه پهنايي نداشتند ـ بر دو زانو مي‌زد. ميرزا پرسيد: «تو اين‌ها را از کجا مي‌داني؟»

    «چي را؟»

    «همين که زنک قر ... نمي‌دانم. مي‌فهمي که؟»

    «گفتم که من خيلي نوکري کرده‌ام.»

    ميرزا گفت: «زنها چي، آنها مگر بادام نمي‌خورند؟»

    ابر سياه لبهء کلاه، با آن کرکهاي ريز و سياه، صورتش را پوشاند. يعني سر به زير انداخته بود؟ اصلاً مثل گربه‌اي که بزخو کند خرخر مي‌کرد. ميرزا گفت: «بلند شو، برو به کارهات برس، من هم که مي‌بيني دست‌تنهام. ظهر هم که تو بايد بروي.»

    همان‌طور سر به زير گلويش را خراش داد: «من هم دست تنها هستم، بيشتر هم براي همين مي‌روم تا شايد براي شما کاري بکنم. فقر، به قول خود بنده، نکبت مي‌آورد. نشانه‌هاش هم يکي همين ور رفتن با زن مردم است، يا براي کوچول‌خانم من مضمون کوک کردن.»

    «چي؟ مقصود من که زنهاي تو نبود. کلي گفتم.»

    ابر سياه پرزدار پس رفت: «اين را ما ارباب قياس مي‌گوييم، از ززء به کل و بعد از کل به ززء، يعني هر کلي مصداقهايي دارد، يکي‌اش هم کوچول‌خانم من. منطق را ما تازگي اختراع نکرده‌ايم. خيلي وقت است خودکفا شده‌ايم.»

    حوصلهء ميرزا داشت سر مي‌رفت. کاش يک مشتري مي‌آمد، حتي براي يک کاسهء لعابي، تا گريبانش را از دست اين منطقي بادام‌خور نجات مي‌داد. گفت: «به دل نگير، جعفر، من قياس به نفس کردم.»

    «نبايد کرد، ميرزا، ام‌الفساد همين من است نه زن.»

    شاخهء باريک اما خشکي شکست: «استغفرالله، من هم قافيه به کار بردم. يادش به خير، مدرس ما توي کلاسهاي مبارزه با بي‌سوادي هر وقت يکي قافيه در سخن مي‌آورد، مزبورش مي‌کرد از روي بيست‌ و ‌سه قصيده با همان رَوي رونويس کند، تا بعدها هيچ‌کس به فکر تحدي با مقدسات نيفتد.»

    مي‌فرمود و پايين مي‌آمد، قفسه به قفسه. ميرزا فهميد به خير گذشته است. بايستي مي‌پرسيد. دل به دريا زد، حالا که سر حال بود ديگر مي‌شد پرسيد، اما باز گفت: «حعفر، از اين جنسهاي من هر چه بخواهي مي‌تواني سوغات ببري.»

    به سطح زمين که رسيد، دامن قبا تکاند. نخ يکي از کيسه‌ها را باز کرد و دوباره بست و سه گره روي هم زد، هر سه کور. گفت: «ممنون ارباب، اما ما از اينها داريم. موزه‌هامان پر است.»

    ميرزا اشاره کرد: «حالا اين کيسه‌ها چيست؟»

    انگشت کج و کوج شدهء ابهامش را بر همان کيسه گذاشت: «من که گفتم العباس را خواسته‌اند.»

    «حالا چرا العباس؟»

    «الحسين را خيلي وقت است سوار کرده‌اند.»

    «براي چي؟ مگر شماها هم با کسي جنگ داريد؟»

    «نه، در ولايت ما حالا ديگر نه ياغي هست نه عاصي. اما خوب، صلح، از قديم گفته‌اند، مسلحانه‌اش مطمئن‌تر است.»

    داشت از مرتبه مرتبهء منبرطور بالا مي‌رفت. حالا ديگر از دنبالهء خطمخالي درازش هم استفاده مي‌کرد. سرش را حلقه مي‌کرد و مي‌انداخت دور پايه يا گردن يک کوزه يا صراحي و پايه به پايه مي‌رفت بالا. به آن بالا هم که رسيد شلالش کرد و پرت کرد پايين و بعد گذاشت تا نوکش پايه به پايه از ميان اين جنس و آن جنس نازنين بلغزد تا بالاخره برسد به کف موزائيک‌کاري شدهء دکان. گفت: «ميرزا، من به دل نگرفته‌ام؛ اما فکر نکن که اين فقط طناب ما است يا زنزير، اينها همه فرع بر اصل است.»

    «مقصود؟»

    باز شاخهء نازک را شکست: «اين اطنابهاي ممل کفاره دارد، ميرزا، مگر شما ايزاز نداريد؟»

    «بله، بله، داريم، اما خوب ...»

    خدا بيامرزد مرحوم ابوي را. مي‌گفت تا مطول نخواني همين است که هست. جعفر گفت: «باشد، کفاره مي‌دهم.»

    دم را وجب به وجب بالا مي‌کشيد: «مي‌بينيد که، وقتي زمعش بکنيم و تا بزنيم و چند‌لا ببافيمش، از کابلهاي شماها بيشتر درد مي‌آورد.»

    چند لا کرده بود و حالا داشت با دو دست مي‌بافتش: «ما خيلي وقت است فهميده‌ايم که بدتر از همه همين است. آپولوي شما يا دستبند قپانيتان مفت گران بود. گذاشتيمشان توي موزه.»

    شلالش کرد و بر پايهء يک آفتابه ‌لگن کار نجف‌آباد زد: «هزارسال امتحانش را داد. حالا مي‌فهمي، ارباب، چرا هيچ زني زرأت نمي‌کند بگويد، من هم بادام خورده‌ام. حکمش همين است.»

    باز زد. ميرزا از صداي ضجهء آفتابه‌ لگن و آن‌طور که يله مي‌شد ديگر فهميد، گفت: «شکر خدا که من ديگر بادام نمي‌خورم.»

    «تزاهل نکن ميرزا، مرد و زن ندارد. خاکي و هوايي هم نمي‌شناسيم.»

    ميرزا گفت: «بله، شيرفهم شدم. حالا برو سر خش‌خش خودت.»

    «ديدي ميرزا نقل همان چوب تر است. بقيه‌اش را نمي‌گويم، قافيه دارد، کفاره بايد بدهم، تحدي است. در ثاني درست است که من غلام شما هستم، اما اينها را گفتم تا هواي کار دستتان بيايد تا اگر روزي روزگاري با زني از ولايت ما روبرو شديد فکر نکنيد بي‌باعث و باني است. ما خيلي ناموس‌پرستيم.»

    ميرزا داد زد: «بس است ديگر، خفه‌ام کردي.»

    ديگر نگاهش نکرد. گذاشت تا ظهر خش‌خش‌اش را بکند. چي فروخت؟ نفهميد. يک دست استکان و نعلبکي هم خريد. توي کاسهء دخلش پول خرد نبود. کجا گذاشته بود که يادش نبود؟ مگر حواس براي آدم مي‌گذارد؟ دم ظهر حاجي عسکري سر راه سري بهش زد. مي‌خواست ماشين حسابش را بدهد تعمير کنند. با دُمش گردو مي‌شکست. مظنهء پارچه از نخي تا هر چي داشت بالا مي‌رفت. مي‌گفت: «اگر يک ماه در دکان را ببندم، يک ميليون کاسب مي‌شوم. راستش را بگو، ميرزا، تو اين مدت کجا غيبت زده بود؟»

    از دکانش نمي‌توانست دل بکند، به شاگردهاش هم اعتماد نداشت. مي‌گفت: «عادت کرده‌ايم.» مي‌گفت: «همين که زني با آن دست مثل برگ گلش پارچه را ناز کند جبران مي‌شود.»

    خدايي بود که زود رفت. مي‌گفت: «نمي‌دانم چرا يک‌دفعه از کار افتاد. گمانم باطريش تمام شده. من همين هفتهء پيش عوضش کردم. کره‌اي است.»

    پس در ولايت هوا داشتند اين را هم اختراع مي‌کردند. صداي اذان را که شنيد، گفت: «جعفر، کارت تمام نشد؟»

    «آمدم، ميرزا.»

    بالاخره آمد. روي پيشخان ايستاده بود و حالا از جيبهاي قباش کيسه‌هاي کوچک نخ‌بسته بيرون مي‌آورد و جلو دست ميرزا، کنار هم مي‌چيد. سيزده چهارده تا شد و سر کيسه‌ها را، هر نخي به رنگي، بسته بود. گفت: «اين هم از کار اين هفتهء من، ديگر حلالم کنيد.»

    ميرزا گفت: «باشد، حلال، اما آخر اينها چيست؟»

    «از رنگ نخها يا تعداد گره‌ها بايد بفهميد. زبان اشاره همين است.»

    ميرزا بي‌حوصله گفت: «ممنون.»

    پالتوش را پوشيد، و کلاه بر سر گذاشت. دنبال عصايش گشت. آورده بود، مطمئن بود. جعفر گفت: «اينها را همين‌ زا مي‌گذاريد؟»

    «تو مي‌گويي چه کارشان کنم؟»

    «يک هفته شب و روز من زان کندم، آن‌وقت شما ...»

    صورتش در هم رفت. همين حالا بود که دلش بترکد، و حباب‌هاي ريز و سرخ از ميان دو لب قيطاني‌اش بيرون بزند. يکي هم بيرون زد. ميرزا دخلش را باز کرد و همه را ريخت توي دخلش. غژ و غوژش اين بار با چند حباب همراه شد: «پاره نشوند.»

    «نترس.»

    «نخهاشان را باز نکنيد، شما بلد نيستيد ببنديد، بر اساس زدول مندليف گره زده‌ام.»

    گور پدر مندليف هم کرده. ميرزا گفت: «چشم، مطمئن باش!»

    عصايش توي پستو بود. شوفاژ پستو را کم کرد. حالا کي تا باز گازوئيل بدهند. پولهاي خردش کنار سماور بود. خودش نگذاشته بود. روي‌هم چيده بودند. چند دسته را توي جيبش ريخت. چه کار داشت که بپرسد. مي‌رفت و به اميد خدا ديگر برنمي‌گشت. وقتي هم از دکان بيرون آمد مطمئن شد که جعفرش هم بيرون يک جايي حتماً هست، در کشويي را پايين کشيد. فقط يک قفل زد. بر پلهء اول نشسته بود و يک حباب هنوز به گوشهء لبش چسبيده بود. ميرزا گفت: «حالا چطوري مي‌خواهي بروي؟»

    «خودم مي‌روم، اما اصفهان که بودم يک ساعته مي‌رسيدم. رودخانه همينش خوب است، اما اينزا پياده مي‌روم.»

    ميرزا گفت: «خوب، خداحافظ، من مي‌روم توي چلوکبابي چيزي بخورم.»

    «پس من چي؟»

    «مگر تو بادام نداري، من که همين ديروز باز يک مشت بهت دادم.»

    «هنوز دارم، اما دلم شور مي‌زند. يک هفته است، ارباب. خودتان که مي‌دانيد براي ماها خيلي سخت است. زنها هم که خودتان فرموديد، بادام مي‌خورند.»

    ميرزا ايستاد. چند نفر ايستاده بودند و نگاهش مي‌کردند. حسن دوکله هم از پاي بساط سيگارش سر بلند کرده بود و نگاهش مي‌کرد. راه افتاد. به ميدان که رسيد روي نيمکتي نشست. صبر کرد تا جعفر بيايد کنارش بنشيند، بعد اشاره کرد به استخر وسط ميدان: «با اين آب نمي‌شود؟»

    «نه، آن طرفش را مي‌بينيد. شماها هر چه باشد نامحرميد.»

    هوا ابري بود، اما کو تا باران ببارد. سرد هم بود. يک‌دفعه ميرزا يادش آمد. کاش ماشين‌اش را آورده بود. گفت: «يک پارک هست که استخرش خيلي بزرگ است، تويش قايقراني هم مي‌کنند.»

    کف بر کف زد: «باشد، ارباب، ممنونم که به فکر من هم هستيد.»

    سه بار تاکسي بايست سوار مي‌شدند. جعفر خودش مي‌آمد، بيشتر خوش داشت عقب وانت‌بارها سوار شود، هنوز هيچي نشده رفت و سوار شد و ميرزا نشاني آنجا را داده بود. از تاکسي سوم هم که پياده شد باز متوجه شد که راننده پول خردهاي ميرزا را يکي‌يکي ميان انگشتانش مي‌چرخاند. اين‌بار دل به دريا زد و پرسيد: «چيه، داداش، نکند تو هم فکر مي‌کني تقلبي است؟»

    «گمان نمي‌کنم، چون صرف ندارد، اما مي‌بينيد لبه‌هاي همه‌شان ساب رفته، حتماً دست بچه‌ها بوده.»

    ميرزا نه شستش که حتي تيرهء پشتش خبردار شد: «اجازه بدهيد عوضشان کنم.»

    دست کرد توي جيب پالتوش. با چي عوض کند؟ همان توي جيب دور يکي دوتاش انگشت کشيد. بله دندانه که هيچي، حتي گاهي يک طرفشان رفته بود، انگار بخواهند هشت ضلعي بسازند. راننده گفت: «نداريد، مهم نيست.»

    ميرزا گفت: «دارم، اجازه بفرماييد.»

    از کيف بغلي‌اش اسکناسي نو به راننده داد و توي راه يک پنج‌توماني راننده را با پنج‌تومانيهاي خودش مقايسه کرد. چه بلايي سرشان آورده بود! دوتومانيها هم همين‌طور بود، حتي پنج‌رياليها. با قدمهاي بلند به طرف استخر راه افتاد. هوا حسابي سرد شده بود. حتماً برف مي‌آمد. وقتي نفس‌زنان رسيد، نديدش. دور زد. برف هم شروع شد. امشب حتماً مي‌نشست و فردا صبح مجبور بود چهارصد پانصد‌توماني به برف‌پاروکن‌ها بدهد، اگر نه سقف پنج‌دريش چکه مي‌کرد. دو قايق موتوري را با زنجير به دو ميله بسته بودند. پرچمي سر يکي از ميله‌ها بود. جمعش کرده بودند. پسر بچه‌اي هفت هشت ساله کاپشن به تن و کلاه پشمي به سر پا به پاي پدرش قدم مي‌زد. آن روبه‌رو، نزديک پله‌ها، زن و مردي بر نيمکتي نشسته بودند و به آب نگاه مي‌کردند. خوب وقتي بود. باز دور زد. بالاخره ديدش. بر لبهء سکو‌طور آب نشسته بود و با کاغذ بزرگي، به قد خودش، ورمي‌رفت. صداي پاي ميرزا را شنيد که سر بلند کرد. مي‌خنديد، پس باز سر حال بود. گفت: «ارباب، شما بلديد قايق درست کنيد؟»

    بلد بود، اما گفت: «نه.»

    نگاهش مي‌کرد. اگر باز بترکد؟ حالا که مي‌رفت چرا ديگر به رويش بياورد؟ گفت: «خيلي وقت است درست نکرده‌ام، اما شايد يادم بيايد. حالا بده ببينم.»

    کاغذ روغني بود. کم پيدا مي‌شد. پرسيد: «از کجا گير آوردي؟»

    «برداشتم.»

    «از کجا؟»

    «ارباب، همه چيز را، به قول ما اهل هوا، همگان دانند. من فقط مي‌دانم که ما هر چه نوشت‌افزار مي‌خواهيم مي‌توانيم از يک کتابفروش برداريم. شايد زاي حق‌التحرير است، يا نمي‌دانم، بعضي‌ها هم مي‌گويند نسخه‌هاي خطي ما را افست مي‌کند و بعد برمي‌گرداند، در ثاني ...» به دور و برش اشاره مي‌کرد: «اين چيزها ...» دامن قبايش را پس زد: «اين‌ها هم همه آفريدهء اوست، ماها از آبي و خاکي و هوايي و آتشي فقط امانت‌نگهداريم، چند روزي به قرض پيش ماست.»

    ميرزا نفهميد چطور شد که يک مشت سکه از جيبش بيرون کشيد و جلو صورت جعفرش گرفت: «ببينم جعفر، براي همين به خودت حق دادي اينها را اين‌طور ناقص کني؟»

    جعفر به انگشت دو سکه را نشان داد: «اين دو تا را قبول دارم، مرده‌اند، اما آخر من تازه‌کار بودم. بيست سال بود اين کار را نکرده بودم. تمرين مي‌کردم، بعد ياد گرفتم چه کار کنم، سوهان دندانه ريز که قرض کردم درست شد.»

    ميرزا يک‌دفعه يادش آمد، گفت: «پس آن ده دوازده‌تا کيسه خردهء همين‌ها بود؟»

    «اولاً شانزده‌تا بود، ارباب. در ثاني فقط چهارتاش از اين سکه‌ها بود. بايست ماهر مي‌شدم.»

    «بقيه‌اش چي؟ حالا که ديگر مأذون هستي بگويي؟»

    «من نمي‌گويم، خودتان داريد مي‌فهميد، اين را ما خودزايي سقراطي مي‌گوييم. يکي هي حرف مي‌زند و حرف مي‌زند، زملهء انشايي، خبري، سؤالي، تا بالاخره مي‌فهمد. فقط يادتان باشد که بر اساس مندليف نخ کيسهء طلا سه گره مي‌خورد و نقره دو تا.»

    کم مانده بود که ميرزا سکته کند. خدا کند آن دو سکهء تپهء سيلک يا آن سينه‌ريز چقازنبيل به دستش نرسيده باشد. قايق را درست کرده بود. نفهميد کي. اصطلاح اين يک کارش حتماً طي‌العمل بود، به قياس طي‌الارض يا طي‌الزمان: مي‌بيني که کرده‌اي، اما نمي‌داني کي. اصلاً خودش درست شده، جلوت هست، انگار دستي از پردهء غيب مي‌گذارد ميان دو دستت. گفت: «ببينم جعفر، تو که رضايت‌نامه نمي‌خواهي؟»

    «براي چي؟»

    «که مثلاً خدمات محوله زا به نحو احسن انجام داده‌اي؟»

    قايق درست و حسابي شده بود. براي محمد حسين‌اش درست مي‌کرد و روي آب حوض ول مي‌داد. حالا داشت آنجا بز سه‌شاخ مي‌کشيد. جعفر بند نمدهايش را باز کرده بود، گفت: «خودمان که بگوييم کافي است.»

    ميرزا قايق را گرفت جلوش: «خوب شده، جعفر؟»

    «دستتان درد نکند!»

    برف بيشتر شده بود. ميرزا سردش بود. دندانهايش تيريک‌تيريک به هم مي‌خورد. جعفر نمدهاش را درآورده بود و حالا از لبهء سکو آويخته بود و سم در آب مي‌زد. گفت: «به اين کاغذها نمي‌شود اعتماد کرد، گاهي آب پس مي‌دهند، خودش هم گفت.»

    خودش را بالا کشيد: «خيلي سرد نيست، مي‌توانم.»

    نمدهايش را مي‌پوشيد، گفت: «حيف ميرزا، که دست تنها بودم، اگر نه مي‌ديدي همين يک هفته چه مي‌کردم.»

    «مي‌خواهي تا باز چله بنشينم؟»

    بند نمدهايش را بسته بود: «نه؛ احتيازي نيست. اين کار ـ گر چه به قول علماي بلاغت ما تشبيه اضعف صنايع بديعي است، اما خوب گاهي ناچار لازم مي‌شود ـ مثلاً آن گوشهء اتاق پنزدري شما طبله کرده، امشب هم شايد چکه بکند. صبح هم چند قطره چند قطره مي‌ريزد. اگر فردا کسي برف را پارو نکند ديگر زلو شرشرش را نمي‌شود گرفت. تازه برف را هم که پارو بکنند، ترکش هست.»

    ميرزا لرزيد. از سرما نبود يا از اين باد و بوراني که به صورتش مي‌کوبيد و جلو چشمش را تار مي‌کرد. عينکش را پاک کرد. جعفر نوک دمش را از لاي قبا بيرون کشيده بود و حالا داشت با نوکش اول به قايق و بعد به آب اشاره مي‌کرد: «حالا وقتش است، ميرزا.»

    ميرزا خم شد و قايق را روي آب گذاشت، به جعفر هم کمک کرد تا وسط قايق بايستد. حتي نگهش داشت تا ديگر لنگر نخورد. جعفر گفت: «حالا خوب برو استراحت کن، همين حالاش هم دو سکهء طلا زلويي و يک سکه و يک چهارم نقره. هيچ‌کس هم نمي‌فهمد که سکه‌هات ساب رفته‌اند. ما اهل هوا به قولمان عمل مي‌کنيم، خودت مي‌بيني.»

    دست هم تکان داد و گفت: «خداحافظ، ارباب. ديگر نمي‌خواهد چله بنشيني، احتيازي نيست. از من مي‌شنوي، با دل راحت يک دست چلوکباب با چهار سيخ برگ بخور، نوش زانت.»

    قايق رفت و ميرزا ديد که نوک دمش را به آب مي‌زد، گاهي در اين سو و گاهي آن سو. و تند مي‌رفت و تا آن طرف استخر چيزي نمانده بود.

    «ديدي بابا؟ چه تند رفت.»

    پسرک بود. پدرش هم نگاه مي‌کرد. به ميرزا لبخند زدند. قايق پيچيد و رفت پشت تنهء درختهايي که حالا روي شاخه‌هاشان لايهء نازکي از برف نشسته بود. ميرزا بلند شد، تکيه به عصا داد: «باد بردش، حالا حتماً ديگر غرق شده.»

    پسربچه گفت: «نه، هنوز دارد مي‌رود. خيلي خوب درستش کرديد.»

    کاش دستش مي‌شکست. عينکش را که باز پاک کرد نديد. فقط يک لکهء آب ميان دو تنهء درخت پيدا بود. برف حسابي گرفته بود و ميرزا مي‌لرزيد. پدر و پسر به همان طرف مي‌رفتند که قايق رفته بود. ميرزا ديگر حتي آن لکهء آب را نمي‌ديد. رو به آسمان کرد. ديگر از اين کف نفس بهتر؟ نمي‌ديد، اما با سوز دل گفت: «خودت مي‌داني، من چه بگويم؟»
  18. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    213
    محل سکونت:
    Tehran
    ميرزا يدالله درب‌کوشکي ولد مرحوم ميرزا محمود متولد اصفهان پنجشنبه شب که همان شب جمعه باشد، تخت و بخت خوابيد. عصر پنجشنبه به دکان نرفت. بعد از ناهار سري به طاهره‌اش زد و يک چرت خوابيد. شب هم رفت خانهء صديقه و بالاخره همانجا لنگر انداخت و با داماد شاخ‌ شمشادش، اسماعيل‌خان، تخته‌نرد زد. دور اول سيصد تومان برد، دور دوم سي تومان. مي‌خواست يک دور هم سه‌دستی بزند، و باز افشارش را ببندد و باز شش‌درش کند تا سه‌تا مهره‌اش اين طرف خفت بيفتد و ديگر همين براي اسماعيل‌خان بماند که آن‌طرف هي سيخ کباب درست کند، اما ديد براي سه تومان بي‌قابليت ديگر کرا نمي‌کند که دير بخوابد و صبح نمازش قضا بشود. اصلاً مگر نرفته بود ـ بي‌آنکه بگويد ـ حلال‌بودي بطلبد تا اگر ـ قضا و بلاست ديگر ـ عملش پاپيچش شد، دستش از گور بيرون نماند؟ گفت: «من بايد بروم، مي‌ترسم طاق پنج‌دري چکه بکند.»

    اسماعيل گفت: «مگر نمي‌بينيد چه برفي نشسته است؟ صبح خودم مي‌رسانمتان.»

    گفت: «به شرطي که اگر تو بردي اين‌ها مال تو، اما اگر من بردم سه تا سکهء يک‌توماني بگذاري روي اينها تا سرراست بشوند.»

    اصلاً گوش نداد که سرراست ديگر چرا. داشت مي‌چيد. ميرزا گفت: «باز که چيدي؟ نکند مي‌خواهي باز يا قدّوست را به عرش برسانم؟»

    «حالا مي‌بينيم. تا حالا که من مهمان‌نوازي مي‌کردم، گفتم بعد از هرگز که اينجا تشريف آورديد، دمغ نرويد.»

    ميرزا بالاجبار بازي کرد. قرار شد همان پنج‌دستي باشد. اما مگر حواس برايش مي‌گذاشتند. صديقه همه‌اش با راديو ور مي‌رفت، از اين موج به آن موج. که چي بشود؟ که باز همه‌اش جوش دو تا و نصفي گروگانشان را در لبنان بزنند و اصلاً عين خيالشان نباشد که اينجا دارند ميرزا را به صلابه مي‌کشند. اين هم از اين کاسه‌بشقابيهاي بي‌پير که دوره راه مي‌افتند و همهء جنسها را مي‌خرند و ميرزا مجبور است از صبح تا شب مگس بپراند. دست اول مارس شد. دست بعد اگر حتي جفت چهار مي‌آورد سه به هيچ مي‌شد. بعدش هم که معلوم است. اگر رويش مي‌شد خودش يا قدوسي مي‌کشيد که طاق هفت آسمان ترک مي‌خورد. بلند شد، گفت: «بايد بروم، دلم شور مي‌زند.»

    دامادش جداً همت کرد، زنجير بست و آوردش و ميرزا هم يک‌راست رفت توي تختش خوابيد. برق نبود. صبح سر حال بلند شد. با دامادش بي و بي شده بود. اگر فقط يک سه و پنج نشسته بود الامانش را درمي‌آورد. همه‌اش هم يک و دو آمد. نمازش را هم خواند، بعد هم دو دستش را رو به طاق اتاق و هفت فلک و حتي عرش و کرسي بلند کرد که: «مي‌بيني، خودت فرجي برسان.»

    براي امروزش نان داشت. صديقه گفته بود: «تو را به خدا صبح ديگر نرويد بيرون.»

    مي‌ترسيد لگن خاصرهء او هم بشکند. بعيد نبود. چاي دم کرد و وقتي صداي برف‌پاک‌کن‌ها بلند شد ياد سقف طبله‌کرده‌اش افتاد. نه الحمدلله چکه نمي‌کرد. به فال نيک گرفت. پنج شمع نذر کرد که سر قبر خواجه روشن کند. بعد هم يکي را پيدا کرد به چهارصد تومان تا پشت‌بام را پارو کند. ريزه‌نقش بود، اما چابک. لقمهء آخرش بود که آمد پايين. ميرزا يک نصف نان با پنير بهش داد و يک ليوان چاي داغ هم بست به نافش. براي ظهر و شبش خدا کريم بود. کريم هم هست، نمي‌آيد. بعد هم رفت سراغ هزاربيشهء زنش. سکه‌هاش را روي هم چيده بودند. دورشان ساييده بود. پس آن کيسهء نقلي قراضه اين‌طورها به نفعش شده بود؟ شايد بادام تلخ مي‌خورد. اعتياد همين است. خودش بايست زن مي‌گرفت. حفاظ آدمند. به طاهره‌اش هم گفته بود: «يک بيوه‌اي اگر پيدا مي‌شد، من که حرفي نداشتم.»

    ديلاق بي‌مصرف فرمود: «اين همه دختر هست، آقاجان. شما فقط لب تر کنيد.»

    براي همين شام نماند. معني نمي‌دهد. او که ديگر هوسي برايش نمانده بود. اما خوب اگر خدا مي‌خواست، مي‌شد. خدا را چه ديده‌اي، شايد هم بشود. براي ظهرش چيزي بار گذاشت. نقره‌هاش عيبي نکرده بود. همان‌جا توي کمد بودند، توي همان کهنه‌پاره‌هايي که مرحوم فرخ‌لقاش پيچيده بود. چشم طاهره‌اش به اينها بود. قلمکاري گلدانهاش آدم را لوچ مي‌کرد. اگر يکي از آن گردن‌بلوريها نصيبش مي‌شد، داغ همهء اينها را به دل صفاخان مي‌گذاشت. از تخته‌نرد فقط رجزش را ياد گرفته است. تازه مي‌گيرد. باش بازي نکرد و رفت خانهء صديقه‌اش. تازه هم رفته کلاس موسيقي و هي سيم پاره مي‌کند. چشمش به اين تار ميرزا بود. پيش از ظهر هم رفت نماز جمعه. همان نزديکيهاي پارک مي‌ايستاد، پشت به هر چه درخت که داشت. حاجي عسکري نبود. باز با مش‌حسن، حتماً، رفته بودند توي دانشگاه تا فردا صدايشان مثل خروس تازه‌بالغ بگيرد. بعدازظهر خوابيد، کارتن بعدازظهر جمعه را نديده بود. عصر هم پياده و سواره سري به بيمارستان زد. ايوب ديگر زهوارش در رفته بود. سوند بهش وصل کرده بودند، اما باز کيسهء زردآب به دست هي اين طرف و آن طرف مي‌رفت و با پرستارها لاس خشکه مي‌زد.

    غروب تذکرة‌الاولياء خواند. شب بعد از نماز مغرب و عشاء روي مثنوي چرتش برد. اين بار يک جادهء ريگ‌ريزي شده بود، با صف سروها در دو طرفش. وسطش هم آب قنات، مثل اشک چشم، پله به پله و حوض به حوض مي‌رسيد به آب‌نماي جلو يک کلاه فرنگي که از غرفهء آن بالاش يکي صداش مي‌زد. صدا که نبود، انگار به کاسهء بلور کار لاههء هلند همان دست سياه‌قلم رضا عباسي تلنگر بزند. مي‌گفت: «ميرزا!» و به دنبالش همين‌طور ميرزا ميرزاها ريز و ريز مي‌آمد. رفت بالا، چرخ مي‌زد و مي‌رفت و توي هر اتاقي سر مي‌کرد. خالي بودند. اما آن آخر يک غرفه بود همه چيز تمام. فرشش همه قالي ابريشمي بود و دور تا دورش متکا و بالش و آن بالا هم تختي زده بودند با دشک پر قو و لحافي با رويهء ساتن صورتي. به جاي ترنج قالي وسط اتاق هم يک طبق بود با هفت رنگ غذا از ترشي هفت‌سبزي گرفته تا ته‌چين گوشت بره که هنوز بخار ازش بلند مي‌شد. اين گوشه هم به جاي لچکي قالي يک سيني بود با تنگ شراب و دو ساغر. خدا خودش رحم کند. ميرزا ده سال هم بيشتر بود که توبه کرده بود و از سر بند فوت فرخ‌لقاش زخمه به تار نزده بود. اما ديد فقط حاي يک چيز خالي است، همان که با ميرزا ميرزا گفتنش انگار دل او را در شير و عسل مي‌غلتاندند.

    ميرزا يااللهي گفت و کفش کند و همان‌جا دم در، در صف نعال، نشست تا کي غلامي يا کنيزي بيايد و به مهر دستش بگيرد و ببرد آنجا بنشاند که بايد. سرش را هم گذاشت بر کاسهء زانو. وقتي سر بلند کرد از بوي عطر ياس فهميد رفته است. يک دستمال گرتي هم کنارش انداخته بود. از هر غذايي هم يک لقمه خورده بود و رفته بود. تنگ هم خالي بود و بر تخت جاي تنش مانده بود و بر نازبالش جاي سرش. چرا به زخم دلش نمک نزده بود تا بيدار بماند؟

    ميرزا بلند شد رفت نان خشک و پنير شوري سق زد، يک پياله هم چاي درست کرد، گرد از کاسهء تارش گرفت و در گوشهء نصيرخاني براي دل خودش زد و زد و هي خواست بخواند و هي گفت: «چين چين» و يادش نيامد و باز زد و گريه کرد، بعد هم با دو چشم گريان رفت و خوابيد.

    آفتاب زده بود که بيدار شد. صدايي نمي‌آمد. باز گوش داد. خش خش نمي‌کردند. نيامده بود، شکر خدا! اما پس تکليف او چه مي‌شد؟ باز همان ملک بود و همان روزگار؟

    بايست مي‌رفت دم دکان، حداقل مي‌ديد چه بلايي به سرش آورده‌اند. صدايي آمد. از پنج‌دري بود، مثل اينکه هوار سقف بود. زياد نبود. گچ طبله‌کرده ريخته بود. باز هم نم داشت و حالا قطره‌قطره مي‌ريخت. نکند اصلاً پارو نکرده آمده بود پايين؟ اين يکي هم؟ غژ و غوژ را شنيد: «سلام، ارباب. تا کي مي‌خوابي؟»

    خودش بود. پا روي پا انداخته بود و دمش را بند بند از ميان دو انگشت رد مي‌کرد. گوشهء مبل نشسته بود. چه وقت ميرزا مبلها را دوباره چيده بود که يادش نبود؟ چشم بست و دست به چهارچوب در گرفت تا نيفتد. گفت: «پس آمدي؟»

    «سر وقت ارباب، درست دو ساعت و سه ربع هم هست که منتظريم تا شروع کنيم.»

    جايي چند آويزي به هم خوردند و باز به هم خوردند. ميرزا چشم باز کرد. جعفر حالا ايستاده بود. روي قبايش کليچه پوشيده بود. گفت: «نو نوار شده‌اي؟»

    «پول که بالاش نداديم، ارباب، منزل برايم دوخته.»

    به جايي هم اشاره کرد که همان‌جا باز دو آويزي به هم خوردند. جعفر گفت: «خزالت نکشيد، بياييد بيرون.»

    از پشت گلدان و بوتهء حسن ‌يوسف بيرون آمدند، يکي از اين طرف و يکي از آن طرف، انگار که از مينياتور کار بهزاد بيرون بيايند، چادر به سر و روبنده بر رو. اين يکي يک هوا چاقتر بود. با هم گفتند: «سلام.» آن که لاغر بود، مسلماً کوچول‌خانم، کِرکِر کرد و روبنده‌اش را پس زد. دهان همان نقطه بود. بوي ياس هم مي‌آمد. يک دستمال گرتي هم دستش بود که گرفت جلو نقطهء دهان و حتي چانه که چالش را ميرزا از اينجا و بي‌عينک نتوانسته بود ببيند. باز هم بودند: دو تا که از پشت خانم‌بزرگ سرک کشيدند. چارقد به سر داشتند و به تن از همين روپوشها که طاهره‌اش به تن مي‌کرد.

    باز صداي غژ و غوژ آمد: «اين هم پسر کوچک من است. آن دو تا نيامدند، رفتند سفر، حالا ديگر براي خودشان کسي شده‌اند.»

    ميرزا هر چه نگاه کرد، نديدش. جعفر گفت: «خزالتي است.»

    از پشت مبل جعفر پيدايش شد. باريک بود و قدش يک‌ بند انگشت از جعفرش بلندتر بود: «سلام، ارباب.»

    همان لباس جعفر را پوشيده بود، با همان عينک و ريش بزي اما سياه. يک دستمال آبي هم دور گردنش گره زده بود. جعفر گفت: «مؤدب بايست.»

    ميرزا گفت: «خوش آمدي.» به زنها هم گفت، به دخترها هم و بعد رو به جوان ديلاق کرد: «شما هم خوش آمدي.»

    جعفر گفت: «خوب، حالا برويد بيرون تا من با ارباب حرف بزنم.»

    اول پسر رفت. بعد هم زنها، اول خانم‌بزرگ و دو دخترش، بعد هم کوچول‌خانم. چادرش را تنگ و تير گرفته بود و دو کفش جيرش که فقط دو پاشنهء صناري بود غژ و غوژ صدا مي‌کرد. جلو ميرزا که رسيد توي دلش را باز کرد و ميرزا يل و شليته‌اش را ديد. چاقچور به پا داشت. سر آستين‌ها و روي سينهء يلش نقده‌دوزي بود. ميرزا باز چشم بست. موهايش را بافته بود و روي شانهء چپش انداخته بود. کجا ديده بودش، نه به اين قامت که به همان قامت که مي‌خواست؟ با شروع غژ و غوژ چشم گشود: «شما هم دلتان تنگ شده بود؟»

    «خيلي، حيف که نمي‌دانستم کجايي.»

    «خوب، صدايم مي‌زديد، شما که بلديد: س، ب 11 ...»

    «بله، بله، مي‌دانم.»

    رفت روبه‌روي جعفر نشست. به عادت آن وقتها که توي بازار بر سکوي حجره مي‌نشست، پايي زير نشيمن گذاشت و يک زانو هم به بغل گرفت. فقط نگاهش کرد. جعفر هم همان‌طور نشسته بود. چه بايست مي‌گفت؟ پس دل همين‌طور مي‌ترکيد و بعد قل‌قل مي‌کرد و حبابها يکي‌يکي از ميان دو لب بيرون مي‌زدند و جلو بيني و چشم مي‌ترکيدند؟ شايد هم بايست فرياد مي‌زد و سر و پا برهنه بيرون مي‌دويد و عالم و آدم را خبر مي‌کرد. همين‌طورها ديوانه مي‌شدند؟ تا مبادا جعفرش هم حبابهاي دلش را بيرون بدهد، گفت: «نگفتي اسم پسرت چيست؟»

    جعفر با پشت دست لبهايش را پاک کرد: «ما بهش توي خانه مي‌گوييم، ديلاق. اسمش هم همان زعفر است، نه به "ز" زنبور. اما رمزش س، ب 11، عشمستي بدا، 5 است تا برسد به سعر 114.»

    صداي خروس تازه‌بالغي از کنار چهارچوب در آمد: «در خدمتم، بابا.»

    «برو زانم، موهات را هم بزن تو. زشت است موي مرد مثل امردها از زير کلاهش پيدا بشود.»

    «زنها و دخترهات چي، همين اسم را دارند؟»

    پا به پا کرد، سرفه کرد، نوک بيني‌اش را هم، به دست چنگ کرده، کند: «اسم زن همان خود زن است، حتي بدتر. ما خوش نداريم اسم زنمان را کسي ببرد، چه رسد به رمزش.»

    «بله، ملتفتم. اما آخر خودتان چي؟»

    «فرق مي‌کند. تا کزا باشد. اما توي خانه کوچول‌خانم همان کوچول‌خانم است. همه‌مان همين را مي‌گوييم. اسم هم مثل بقيهء کلمات قرارداد است. زبان‌شناسهاي شما هم گفته‌اند. تازه اختراع کرده‌ايد، مثل ما کلمه به کلمه از کفرستان آورده‌ايد. اما ما، الحمدلله، داشته‌ايم. علماي بلاغت ما مي‌گويند: وقتي بهترش را داريم، چرا بايد اختراع کرد؟»

    ميرزا ديگر گوش نداد. بگذار ور بزند تا دلش نترکد. از جايي صداي تار مي‌آمد. ماهور بود، بعد هم با صداي زير مي‌خواندند: «همه چين‌چين، شکن‌شکن.»

    گفت: «دوقلوهاند. به بزرگه کمان‌ابرو مي‌گوييم. کوچکه را خانم‌بزرگ دماغ‌قلمي صدا مي‌زند. مي‌گويد، به من رفته. اما من بهش لپ‌اناري مي‌گويم. سر همين هم اغلب حرفمان مي‌شود. همين پيش پاي شما ادبش کردم.»

    سر دمش را شلال کرد و زد به دستهء مبل: «معني نمي‌دهد که روي حرف مرد حرف بزنند.»

    ميرزا گفت: «تمام شد؟»

    «نه، اما خوب، اگر شما دستور بفرماييد خفه مي‌شوم.»

    «حالا مي‌خواهيد چه کار کنيد؟ بادام که داريد؟»

    «چند تا فقط.»

    بلند شد. دست توي جيبهاي کليچه‌اش کرد، نبود. توي جيبهاي قباش هم نبود. هر دو دستش تا شانه تويشان مي‌رفت: «يک زايي گذاشته بودم. چندتا بود. از دست اين ديلاق که روزگار ندارم. تا چشم به هم بزنم کف رفته است. اين هم از تار زدنش. آن وقت با اين هوش و حواس مي‌خواهد فيزيک زديد هم بخواند.»

    «اينجا!»

    «فرق نمي‌کند. اما حالا که آورده‌امش تا دست تنها نباشم اگر يک معلمي برايش پيدا کنم، بد نيست. فقط شرطم اين است که از نسبيت و کوانتوم نبايد حرفي بزند. ما مأذون نيستيم. علماي اخلاق ما نهي کرده‌اند. مي‌گويند خودمان صبر مي‌کنيم تا بهترش اختراع شود. بعضي‌ها هم مي‌گويند، احتيازي نيست، ما به بهتر از اينها عمل مي‌کنيم، مثل موشک العباس که همين روزها سوار مي‌کنيم.»

    صداي تار بلندتر شده بود، اما دوقلوها انگار فقط همان همه چين‌چين، شکن‌شکن را بلد بودند. ميرزا گفت: «جعفر، من گرچه همهء آن چيزهايي که گفتم هنوز هم مي‌خواهم، يا اگر تو عرضه داشتي و آن عرقچين را برايم مي‌آوردي، کارها مي‌کردم، اما شده ديگر، اگر هوس است، يک بار بس است. پس ديگر نمي‌خواهد خش‌خش بکني، نه اينجا، نه توي دکان. اصلاً مي‌داني، هر کاري مي‌خواهي بکن، اما به سکه‌هاي من کاري نداشته باش.»

    جعفر دو چنگ بر هم کوبيد: «پس بگو، هزار بيشه را باز کرده‌ايد. ديديد ارباب، چه استاد شده بودم؟»

    «آره، ولي تا همين‌جا بس است. من با اين خاکه‌ها حتي نمي‌توانم پشت‌بام اين اتاق را قيرگوني بکنم، چه برسد به اينکه براي محمد حسينم دلار بخرم.»

    «پس دلار دلتان مي‌خواهد؟»

    «البته که مي‌خواهم، خيلي هم.»

    جعفر چنگ در ريش نداريش زد: «مي‌فهمم، مي‌فهمم، چشم.»

    ميرزا گفت: «بادام حسابي هم برايتان مي‌خرم، يک پاکت. شبها هم بياييد همين‌جا، فقط خش‌خش نکنيد. به آن کاکل به سرت هم بگو دست به تار من نزند، سيمش را پاره مي‌کند.»

    «چشم ارباب، مي‌گويم؛ اما قول نمي‌دهم گوش بدهد. همه‌اش هم که نمي‌شود ادبش کرد. زوانها سرکش شده‌اند. اين راديو که تازه اختراع کرده‌ايم از راه به درشان کرده است. تا مي‌گويي چه مي‌گذارندش روي موز کوتاه. تازه خانم‌بزرگ هم نمي‌گذارد. حق هم دارد. تازه ترک کرده است. همين ديروز رفته بود سر حوض و به آب نگاه مي‌کرد. گفتم، چه کار مي‌کني؟ گفت: ماهيها را مي‌شمارم. گفتم، آخر يک ساعت، دو ساعت، اين پانزده تا ماهي که شمردن ندارد. گفت: بابا، گاهي ده‌تاند، گاهي حتي بيست و سه تا.»

    آه هم کشيد: «اين طور است ديگر.»

    ميرزا گفت: «بادام تلخ مي‌خورد؟»

    «پس شما هم مي‌دانيد؟»

    اين بار باريکهء دودي را، مثل دود دلش، از ميان دو لب بسته بيرون داد: «براي همين خواهش کردم، بادامهاتان را دم دست نگذاريد. من خودم بهش مي‌دهم، گرچه من يکي نخورده نمي‌دانم کدامش تلخ است، کدام شيرين. اما اين ديلاق از پوستشان مي‌فهمد.»

    ميرزا ديگر ديرش شده بود. بلند شد. صداي تارش ديگر نمي‌آمد. لباس پوشيده و نپوشيده زد بيرون. باز ديدش، اين بار از توي آينهء ماشين. به قامت زنش بود و همان عقب نشسته بود، با همان بلوز و دامني که صبح عروسي به زور تنش کرد. يک چادر سفيد گلدار هم سرش بود. رنگ صورتش هم همان‌طور پريده بود. گفت: «ميرزا باز من را کجا مي‌بري؟»

    ميرزا برگشت چيزي بگويد، يا حداقل بگويد: «ببخشيد که اين‌طور کردم. خودت که ديدي پشت در حجله‌خانه چه مي‌کردند.» نبودش. هيچ‌‌کس نبود. اما بوي ياس مي‌آمد. انگار گرتهء دستي بر لوح هوا زده يک شاخهء ياس را از همين شيشهء طرف چپش هي مي‌آورد تو و هي مي‌گرفت زير بيني ميرزا. نزديک هم بود بزند به يک مادر و بچه‌اش. ترمز کرد، فحش هم خورد. بالاخره پياده شد، يک جايي پارک کرد. تا مرز طرح ترافيک را با يک سواري رفت، بعد را هم پياده. پياده‌رو بد‌جوري لغزنده بود. کاش اصلاً نه لگن خاصره که گردنش مي‌شکست که از زنش حلال‌بودي نطلبيده بود. سر راه دو کيلو و نيم بادام خريد. مي‌گذاشت روي طاقچهء پنج‌دري. اصلاً همان پنج‌دري مال آنها. بگذار همهء سقفش طبله کند و بريزد پايين. تا ظهر يک آينه فروخت و دو چراغ پايه بلند. بد نبود. نزديک ظهر سر و کلهء مش‌حسن پيدا شد. نونوار شده بود. پس داشتند ياد مي‌گرفتند که باز بدلي بسازند؟ مي‌خواست برود اصفهان. لابد مي‌بردندش تا باز في بزند. بالاخره خودش مُقِر آمد که درب‌کوشک يک خانهء قديمي زمان شاه سليمان افتاده است توي خيابان و حالا در و تخته‌اش را خود شهرداري حراج کرده است. مي‌گفت: «بيشتر سفارتخانه‌چي‌ها مي‌خرند، بعد تکه‌تکه با پست سياسي مي‌فرستند آنجا سوار کنند. يکدفعه ديدي توي ايتاليا يک خانه ساختند عين همين خانهء درب‌کوشک.»

    مي‌گفت: «بهتر از اين دلالهاي هيچي‌ندارند که هر تکه را به يکي مي‌فروشند. حالا اقلاً آدم دلش قرص است که يک‌راست مي‌روند به يک موزه نه به هزار تا کلکسيون خصوصي که هيچ‌کس رنگشان را نمي‌بيند.»

    بالاخره هم رفت. ميرزا حرفي نزد. مي‌خواست بگويد: «از من مي‌شنويد همهء خاک اين ولايت ما را تا عمق صد متري به خيش بکشيد و همه چيزش را بدهيد ببرند،» اما نگفت. مگر از جانش سير شده بود؟ سر ظهر جعفر آمد. تنها بود و کلاه صدارتي‌اش خاک‌ خالي بود. بادام مي‌خواست. با اتوبوس دوطبقه آمده بود. به يکي از کيسه‌هاي آويخته از کمربندش اشاره کرد. ميرزا پاکت را گذاشت جلوش. جعفر گفت: «من که دو تا دست بيشتر ندارم.»

    فقط پنج تا برداشت. نوار رنگيني هم، به باريکي مو، از جيب پيش‌سينه‌اش درآورد و از ميرزا خواست جاي مطمئني بگذارد. گفت: «توي دخل نه.» لاي نصاب‌الصبيان هم درست نبود. مي‌گفت: «يکدفعه ديديد نيست.»

    بعد هم گفت: «بگذاريدش توي آن اشکدان توي پستو. البته کمد مرحوم زنتان از همه‌زا امن‌تر است.»

    ميرزا حوصله نداشت. باريکهء رنگين را گذاشت لاي دفترچهء تلفنش. گفت: «باشد، بعد فکرش را مي‌کنم.»

    بالاخره رفت. باز داشت چه قابي سوراخ مي‌کرد، يا اصلاً مي‌خواست چه قابي سوار کند؟ بعد از ناهار ديگر هيچ مشتري نيامد. شوهر طاهره زنگ زد که: «يک شب هم اينجا بد بگذرانيد.»

    ميرزا عذر خواست. گفت: «باشد آخر هفته.»

    بعد هم اذان‌نشده، دکان را بست. توي راه، وقتي با ماشينش ميدان را دور مي‌زد، همان تلنگر به کاسهء چيني را شنيد، بعد هم دو آويزي به هم خوردند. جايي ايستاد و از قصابي آشنا گوشت آزاد خريد. گوشت تن او را داشتند با منقاش مي‌کندند. ميوه هم خريد. بايست فرياد مي‌زد يا قدوس. وقتي باز سوار شد بوي عود آمد. مرحوم زنش غروبها يک عود آتش مي‌زد و بعد از نماز مغرب و عشاء مي‌نشست و تا يک جزء قرآن نمي‌خواند از سر سجاده‌اش بلند نمي‌شد. پنج شکم زاييد، دوتاش که مردند، اين سه تا را هم خودش بزرگ کرده بود، اما هنوز که هنوز بود از بوي تن ميرزا از خواب مي‌پريد. خدا رحمتش کند که اگر آسمان به زمين مي‌آمد اين عادت غروبهاش ترک نمي‌شد. حالا کجا بود که ببيند نه سقف پنج‌دري، که سقف آسمان ترک خورده بود؟ سر راه، ميرزا هوس کرد سري به پارک بزند. کسي نبود. راه باريکه‌هاش هنوز برف نشسته بود و دور تا دور استخرش. فواره‌هاش هم خاموش بود. يکي دو پيرمرد هم ديد. بعد يکدفعه ديد، دو هاله و بر تارک دو سرو کنار هم. بر نوک يک سرو مطبق هم سه هاله ديد. روي هم. ششمي را هم پيدا کرد. اين يکي سياه نبود. اصلاً انگار رنگين بود و يکي دو جاش زده داشت. از توي ماشين هم پيدا بود، که غژ و غوژ را شنيد. جعفرش بود وسط صندلي عقب ميان خانم‌بزرگ و کوچول‌خانمش که باز توي دلش باز بود.

    «ملاحظه مي‌فرماييد، ارباب. باز هم دارد مي‌خورد. اما مادرش مي‌گويد، نه. شما يک چيزي بهش بگوييد.»

    کيسه‌اي هم بر دوش داشت. کليچه‌اش هم خاک خالي بود. تلنگري به يک کاسهء لعابي کار همدان خورد. مو داشت. حتماً خانم‌بزرگ بود. انگشت کوچکش را از زير چادر به گوشهء دهان گذاشته بود و حرف مي‌زد. ميرزا گفت: «من که نفهميدم، جعفر.»

    «خوب، نامحرميد. زن همين را مي‌گويند، نه بعضي‌ها که تا مرد مي‌بينند، روبنده‌شان را پس مي‌زنند و گل و گردن مي‌آيند.»

    صداي کاسهء لعابي باز بلند شد. اصلاً ترک داشت. جعفر گفت: «مي‌گويد، بچه است. همه‌اش هم سرکوفت آن وقتها را به من مي‌زند که مگر يادت رفته؟»

    بعد هم افسوس خورد که چرا نمي‌توانند در ولايت هوا اعدام را اختراع کنند.

    بالاخره هم ميرزا صورت صاحب صداي کاسهء چيني را در آينهء ماشين ديد که از آن نه دهان که نقطهء وحدت گفت: «خدا نکند.»

    آن رنگ طلايي دو آستينش انگار بدل مينياتورهاي طرز هرات بود. بعد هم گفت که ديده است. از سه جرثقيل مي‌کشيده‌اند بالا. پرسيد: «مگر شماها نبايد، قانوناً، آرزوي محکوم را بر‌آورده سازيد؟ نکند اين مرد ما هم يک چيزي بافته.»

    جعفر گفت: «من برايش تعريف کردم. آن ارباب اصفهاني تعريف مي‌کرد. خودم که نديدم. يک بابايي کارد زده بود توي دل کسي. رسمش همين بوده؛ تا گلاويز مي‌شده‌، کت يا ژاکت يا حتي پيراهن حريف را مي‌کشيده روي سر يارو تا ديگر نتواند دست دربياورد، بعد هم با سر فارغ شکم طرف را کاردي مي‌کرده.»

    خانم‌بزرگ گفت: «مي‌گذاري سر غذا دل و روده‌مان بالا نيايد؟»

    کاسه‌اش همچنان ترک داشت. جعفر چيزي مثل آدامس مي‌جويد، اما صدايش همچنان غژ و غوژ بود، گفت: «من که ديگر نگفتم، تعبير لاتي‌اش را به کار بردم.»

    «خوب، گفته‌اي، صد دفعه همين قصه را تعريف کرده‌اي. هر چه هم عوضش کني باز همان اولي يادم مي‌آيد.»

    صدابلوري گفت: «زود بگو و خيالمان را راحت کن.»

    جعفر گفت: «عرض مي‌کردم، وقتي مي‌خواستند به دارش بزنند، گفته، آخرين آرزويم اين است که يک دست چلوکباب بخورم از چلوکبابي مشتي، فقط از او. تلفن مي‌کنند، مشتي مي‌گويد، صبح به اين زودي چلوکبابم کجا بود؟ مي‌گويند که براي تقي يک‌پاچه است. يک ساعته ترتيبش را مي‌دهد. تقي هم نامردي نمي‌کند، مي‌نشيند سرپوش را بر‌مي‌دارد و دو لپه مي‌خورد. حتي دوغش را تا ته سر مي‌کشد و بعد مي‌گويد، من حاضرم.»

    صدابلوري گفت: «باز من آمدم حرف بزنم، تو آخرش را گفتي؟»

    ميرزا ديگر مي‌دانست، برگشته بود و نگاهش مي‌کرد: «حالا بفرماييد، من که نفهميدم.»

    ريز مي‌خنديد. دست از زير چانه برداشت. از بالاي دالبُر يخه سفيدي گردن به پهناي گلوي صراحي ژاپني بود که حتي وقتي آب به دهانه‌اش مي‌ريختند صداي قمري مي‌کرد، گفت: «تعارف مي‌کنيد.»

    اول يکي و بعد دو حباب رنگين از ميان نقطهء وحدتش پر زدند و بر نوک بيني ترکيدند. توي دلش ديگر باز باز بود. هر دو شانه‌اش با چادر تکان مي‌خورد: «داد مي‌زد، مردم، من شش ماه و دو روز است خمارم. آخرين آرزوم هم فقط اين است که يک بست بکشم. نگذاريد خمار از دار دنيا بروم. فقط يک بست آن‌هم بزرگ برايم بچسبانيد. قول مي‌دهم اصلاً طولش ندهم، قلاج بکشم. بعدش ديگر اين گردن من.»

    ميرزا هم دلش ترکيد. تا نبينند برگشت و ماشين را روشن کرد و راه افتاد. در آينه مي‌ديد که حالا فقط يک حباب ريز و آبي به گوشهء لب گردن بلوري چسبيده بود.

    کجا ديده بودش. به خانه که رسيدند ديلاق هنوز نيامده بود. دوقلوها يکي‌ يکي آمدند، چادرنماز چيت گلدار به سر، تعظيم کردند و يکي سه نخ دراز و سياه به ميرزا دادند و بعد هم گريه‌کنان رفتند. ميرزا پرسيد: «ببينم، جعفر اين‌ها ديگر چيست؟»

    «اگر ازازه بدهيد، بعد توضيح مي‌دهم.»

    دنبال دخترها رفت. خانم‌بزرگ گفت: «تو را به خدا نگذاريد طفل‌معصومها را ادب کند.»

    ميرزا به پنج‌دري رفت. جعفر توي مبل نشسته بود و دخترها را يکي بر اين زانو و يکي بر آن ناز مي‌کرد: «گريه ندارد، کارگاهها هم بايد کار کنند. در ثاني اينها تا بگويي چه، در‌مي‌روند.»

    سرهاشان باز بود. موهاشان را دم اسبي کرده بودند. با هم گفتند: «بابا، چنان آهي مي‌کشند که دل سنگ کباب مي‌شود.»

    جعفر سر بلند کرد: «ارباب، درست است که من غلام شما هستم، اما اينها هنوز آزادند.»

    دخترها چادرهاشان را به سر کشيدند. ميرزا گفت: «مي‌بخشيد، متوجه نشدم.»

    «يک يا الله که بگوييد کافي است.»

    «گفتم که متوجه نشدم.»

    جعفر گفت: «حالا گذشت، اما اين لپ‌اناري ديگر نمي‌خواهد کمک حال باباش باشد.»

    سر به هر دو سو چرخاند: «کدامتان هستيد؟»

    هر کدام به ديگري اشاره کردند. جعفر خنديد: «مي‌بينيد، ارباب، اينها هم مرا بازي مي‌دهند، انگار چهار تا زن داشته باشم.»

    دل‌ريسه مي‌رفت و به دو دست نه بر زانوان خود که بر هر دو زانوي دخترها مي‌زد. همصدا گفتند: «بابا، باز که زدي؟»

    جعفر بيشتر خنديد: «خوب، بلند شويد برويد، بگذاريد من با ارباب حرف بزنم.»

    ميرزا رفت روي مبل کنارش نشست. آن‌قدر خسته بود که انگار کوه کنده بود. نديده بود که چراغ بزنند. شانه به شانه آمده بودند و بعد از دو سوي ميرزا رفتند. صداي قربان‌صدقه‌رفتن خانم‌بزرگ مي‌آمد. ميرزا نخها را نشان داد: «خوب، بفرماييد، ارباب.»

    «شوخي نکنيد ارباب، آن‌هم زلو زن و بچه‌ها.»

    «بله، بله، باز هم معذرت مي‌خواهم.» اما نخها را همان‌طور جلو او گرفته بود تا نخهاي دراز اما پيچان را درست ببيند.

    جعفر گفت: «ديدم، ارباب. اينها تازه نمونه است. اين طفل‌معصومها از صبح تا حالا جان کنده‌اند. مي‌گويند، ديگر نمي‌کنيم. آن‌وقت شما سر زده مي‌آييد تو. اينها هنوز عادت نکرده‌اند، يادشان مي‌رود که شما مي‌توانيد ببينيد.کوچول‌خانم مي‌گويد، هنوز هم باورم نمي‌شود که مي‌بيند.»

    آن‌وقت باز گل و گردن مي‌آمد. جعفر سرفه کرد: «يادتان هست که مي‌گفتم براي ما زن زن است و مرد مرد؟ خوب، نامحرم هم نامحرم است. به سن و سال هم نيست. مرد در ولايت ما مي‌تواند، اگر حتي با دختر شيرخواره، ازدواز کند. زز عمل مباشرت از همهء نعم زنش سود ببرد. براي همين ما از بدو تولد حزاب سر دخترهامان مي‌کنيم. در ولايت هوا حتي نگاه کردن به زن نامحرم حد دارد، به اصطلاح چشم‌چراني است در ملک غير.»

    نکند خاطر او را هم مي‌خواند؟ ميرزا لرزيد گر چه جعفر دم بافتهء کابل شده‌اش را به دست نگرفته بود تا مثلاً بر دستهء صندلي يا حداقل زانويش بزند. گفت: «گوشتان با من است، ارباب؟ مباصره هم از همان باب ملامسه است. توي المنجد هست. توي خانه‌هاي ما حتماً يکي هست. به زبان شما دست‌درازي مثل چشم‌درازي است. در فرهنگ معين نيست. در لغتنامه هم نبود. ميرزا زعفر مي‌گفت ...»

    ميرزا نخها را دور انگشت اشاره‌اش مي‌پيچاند: «لغتنامه را هم برده‌ايد؟»

    «البته.»

    «آخر چطور؟»

    «خودتان که ديده‌ايد. توي هر ززوه گاهي يکي و گاهي دو صفحه کم هست. مي‌رويد عوض مي‌کنيد. باز مي‌بينيد دو صفحه زاي ديگري کم دارد. بالاخره يا زيراکس مي‌کنيد يا با دست مي‌نويسيد. در عوض نسخه‌هاي ما کامل است، افست کرده‌ايم.»

    ميرزا گفت: «پس افست را هم اختراع کرده‌ايد؟»

    «پس چه خيال کرده‌ايد؟ ما گفته‌ايم، احتياز مادر اختراع است.»

    ميرزا ديگر فهميده بود که حالا نمي‌گويد. شايد هم مأذون نبود. بلند شد، گفت: «من بروم چيزي بخورم. پاکت بادام را گذاشتم توي آشپزخانه. اگر خواستيد، بردار.»

    «ارباب، پس تکليف خانم‌بزرگ چه مي‌شود؟»

    ميرزا باز نشست: «چه تکليفي؟»

    «خانم‌بزرگ که مي‌دانيد خيلي مؤمن است.» بعد آهسته‌تر گفت: «براي هيچ‌کس چراغ نمي‌زند، حتي اگر بداند که نمي‌بيند. از کور مادرزاد هم رو مي‌گيرد.»

    «مقصود؟»

    «مقصود اينكه، مي‌گويد اگر ميرزا مي‌خواهد ما اينزا بمانيم بايد يکي از دخترها را عقد کند. هر کدام را که بخواهد.»

    «مگر تو نگفتي براي شما دختر شيرخواره هم زن است؟»

    باز نه شاخه که تنهء درختي شکست: «اي ارباب، گر چه براي ما نيت هم مثل عمل است، حتي بدتر، اما شما خاکيها معذوريد. در ثاني با اين حيوانيات کدام خاکي بعد از شصت سال عملش مي‌شود، اگر هم بخواهد، نمي‌شود. مگر فقط بادام بخورد.»

    ميرزا بلند شد. جعفر هنوز مي‌گفت: «من که مي‌گويم نظربازي شماها را به اين روز نشانده.»

    صداي تارش مي‌آمد. يار مبارک بادا را در گوشهء همايون مي‌زدند. کل هم مي‌زدند. پس ديلاق آمده بود. مي‌خواست حرفي بزند که مگر قرار نشد دست به تار من نزند، نگفت. از اين حرفها گذشته بود. رفت وضو گرفت و به اتاق خواب رفت. نماز مغرب و عشاء خواند. دعا خواند، حتي گريه کرد، گفت: «خدايا، همين بود؟ درست است که نگفتم، اما آخر تو که از دل من خبر داشتي. من با اين يک الف عروس، که تازه بالغ هم نشده، چه بکنم؟»

    سر شام، که توي آشپزخانه مي‌خورد، عقدش کرد. جعفر گفت: «شما صيغه‌اش را بخوانيد، من بله‌اش را ازش مي‌گيرم.»

    به طرف راستش اشاره کرد: «لپ‌اناري حاضر شده است.»

    از هر کدام دستي به دست گرفته بود. حالا هر دو پشت سرش پنهان بودند. صداي هره و کره‌شان مي‌آمد. ميرزا صيغه‌اش را زيرلبي خواند. دو صدا با هم گفتند: «قَبِلتُ.»

    جعفر آن يکي را که شايد کمان‌ابرو بود، جلو کشيد و بامبي توي سرش زد: «دو تا خواهر را نمي‌شود با هم عقد کرد، تو خفه شو.»

    فقط چارقد سرش بود. دامن بلندش دور ساقهاي از ني قليان باريکترش تاب مي‌خورد. گريه مي‌کرد و صداي گريه‌اي هم از پشت جعفر مي‌آمد. ميرزا گفت: «بچه است، جعفر، کاريش نداشته باش.»

    باز صداي کل مي‌آمد. ميرزا دفعهء دوم و حتي سوم صيغه را خواند، اما هر بار دو صداي بغض‌کرده گفتند: «قَبِلتُ.» جعفر بالاخره گفت: «مبارک است.»

    اين بار همه با هم خواندند:

    کوچه تنگ و باريکه عروس بلند و باريکه
    يار مبارک بادا ايشالله مبارک بادا
  19. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    213
    محل سکونت:
    Tehran
    وقتي ميرزا چاي به دست به نشيمن رفت، نديدشان. صداي تار هم نمي‌آمد. تلويزيون را روشن کرد. الحمدلله هنوز عيبي نکرده بوده، مستند بود. ميرزا از کارتون هم بيشتر دوست داشت. کشتي‌هاي ژاپني داشتند با تورهاي حلقه ريز و درشت درياها را از هر چه ماهي خالي مي‌کردند، آن وقت ميرزا اينجا نشسته بود و آنها جايي حتماً داشتند پشت دستهايش را خال‌خال حنا مي‌گذاشتند و موهايش را گيس به گيس مي‌بافتند. کدام يکي را عقد کرده بود؟ يک‌بار هم خانم‌بزرگ بي‌چادر و چارقد رد شد. پيراهن بلند تنش بود و چاقچور به پا. موهاش جوگندمي بود، ميرزا سر به زير انداخت. گفت: «خجالت نکشيد، شما ديگر محرميد.»

    صداش حتي مو نداشت. ميرزا به فرخ‌لقا هم همين را گفته بود. ده دفعه هم گفت. مي‌رفت سه کُنج اتاق و زانوهاش را بغل مي‌کرد و با دو چشم گشاد که همه‌اش سفيدي بود نگاهش مي‌کرد. زنهاي پشت در حجله‌خانه مگر مي‌گذاشتند ميرزا بفهمد چه کار بايد بکند؟ هي مي‌خواندند و دايره مي‌زدند. گاهي حتي از بالاي پرده‌هاي پشت شيشه‌ها سرک مي‌کشيدند. ميرزا بالاخره رفت پرده‌هاي سرتاسري را کشيد. بعد هم رفت فرخ‌لقا را بغل کرد آورد گذاشتش روي رختخواب. باز هم در رفت. يکبار هم لحاف رويه ساتن را تا زير چشمها روي خودش کشيد و باز نگاهش کرد. ميرزا ديگر نفهميد. رفت شالش را آورد، اول هم دستهاي فرخ‌لقاش را از پشت محکم بست، بعد هم با يک دست دهانش را گرفت. ناقصش کرده بود. مگر يک الف بچه بيشتر بود! مثل جوجه مي‌لرزيد. چرا يادش رفت ازش حلال بودي بطلبد؟

    غژ و غوژ، اما از گلوي خراشيدهء خروسي نوبالغ، ميرزا را از جا پراند. ديلاق بود. اين ديگر لال‌پتي بود، بعضي از حروف را مي‌خورد، و هجاهاي بلند را کش مي‌داد. گفت: «ارباب، بابام مي‌گويد، تشريف بياوريد.»

    اگر دست به دستشان مي‌داد، ميرزا چه خاکي به سر مي‌ريخت؟ وسط ميز ناهارخوري نشسته بود. ديلاق نوک حلقه کردهء دم دراز و خط‌مخالي‌اش را به چراغ روشن روي ميز بند کرد و بالا رفت و دور تا دورشان باريکه‌هاي رنگين بود. چند تا را جعفرش روي يک تکه مقوا کنار هم گذاشته بود، يکي ديگر هم از ديلاقش گرفت و کنار بقيه گذاشت، صافشان کرد. انگشتي در مايع سر يک بطري زد و رويش کشيد، گفت: «نيمه بده، زانم.»

    ديلاق يکي ديگر داد. جعفرش گفت: «سيصد و پانزده را بده، زانم.»

    ديلاق گشت و داد. جعفر خواند: «نيمه بده، زانم.»

    باز گرفت و صاف کرد. گفت: «چسب بريز، زانم.»

    دو تيوپ بود، اما کوچک. با چوب کبريتي به هم مي‌زد. جعفر به آواز و در گوشهء دشتي مي‌خواند: «امان، امان، دل اي دل. بزنب زانم، زعفرم بزنب، خوب هم بزن. حالا نيمه بده، نيمه بده.»

    داد. گفت: «سيصد و سي و سه.»

    ميرزا خم شد. ديد. داشت يک چهارم يک اسکناس صد دلاري مي‌شد. بايست گريه مي‌کرد؟ کونهء پايي بر شست ناسور آن پا گذاشت و فشار داد تا نخندد، يا حتي گريه نکند. گفت: «پس تو هم داري اختراع مي‌کني؟»

    «نه، دارم ماهر مي‌شوم. هر چه ما بيشتر بکنيم، بيشتر استاد مي‌شويم. من که عرض کردم تراشکارهاي ما رو دست ندارند. حتي مي‌توانند اگر سلول به سلول يکي از کله گنده‌هاي دنيا را براشان ببريم روي هم سوار کنند. اما از حق نگذريم به قول ميرزا زعفر خودمان، شماها هم بد نيستيد. خروارها خردهء کاغذهاي لانهء زاسوسي را از ماشين برش در‌آورديد و چسبانديد. به قول همين ديلاق اين‌زا همين امروز رمانهايي ديده است که هر سطرش از کتابي است؛ فيلمي ديده است که هر فريمش از کسي است؛ شعرهايي که هر تعبيرش از شعري است.»

    بعد باز در همان گوشه خواند: «چرتت نبرد، زعفر. نيمه بده، زعفر. به قول خاکيها، زانم، کفارهء شرا، زانم، بُ خوريها، زانم، بي‌حساب نيمه بده، بده. مخمور در ميا، زانم، نهء ميدان، زانم، نشستن است، زانم. بده، زانم. حالا چسب بريز، زعفر، باز هم بريز، حالا نيمه، همش بزن، حالا بده، نيمه بده.»

    ميرزا صد دلاري را گرفت. مو داشت، اما جلو آفتاب يا نور اگر مي‌گرفتند. پرسيد: «حالا تکليف آن‌همه اسکناس مرده چه مي‌شود؟»

    «چرا مرده، ارباب؟ هر کدام فقط يک باريکه، آن‌هم يک زاش کم دارند. کسي هم که اسکناسها را اندازه نمي‌زند. تازه وقتي همهء اسکناسها هم‌اندازه باشند، کي مي‌فهمد کدام کوتاهتر است و کدام بلندتر؟»

    ميرزا انگشت نخ پيچيده‌اش را برد جلو: «با اين‌ها حتماً مي‌خواهيد براي من جوراب ببافيد.»

    «مگر خيال داريد زوراب دانتل بپوشيد؟»

    ميرزا، انگشتش را، انگار که زنبور گزيده باشد، پس کشيد. نخ‌ها را نگاه کرد. هر کدام هم از يک جوراب بودند. جعفر گفت: «البته اگر خواستيد مي‌شود، زنها مي‌توانند. نگران صاحبانشان هم نباشيد. از هر زوراب فقط يک يا دو نخ مي‌کشند، دست بالاش سه تا. طوري نمي‌شود. دوقلوها براي همين ناراحت بودند. تازه‌کارند. مثلاً فرض بفرماييد زني پا روي پايش انداخته است و دارد رازع به، چه مي‌دانم، برادر حاتم طايي ما، داد سخن مي‌دهد، يکدفعه مي‌بيند يا حتي حس مي‌کند که زورابش در رفت. آه مي‌کشد. دخترها مي‌گويند، بابا، آهي مي‌کشند که يک‌دفعه مي‌بينيم وسط موزائيک يا سنگ زير پايشان به اندازهء دل ما آب مي‌بندد و بعد هم مي‌چکد. نمي‌خواهند بروند دنبال اين کار. اما من راضي‌شان مي‌کنم.»

    باز رفت سر کارش: «چرت نزن، زعفر. نيمه بده، يا الله. بده، بده، بده.»

    ميرزا را مي‌گويي مثل برق و باد رفت سر کمد زنش، کليد صندوق فرخ‌لقاش را پيدا کرد، بعد کليد دو اتاق تو در توي طرف نسرد را. چيزي هم روي دوشش انداخت. باز هم سرد بود. خدايي بود که بخاري ديواري داشتند. فرخ‌لقاش چه عقلي کرده بود که اينجا را هم داد بخاري بگذارند. بعد که دستهايش را گرم کرد، رفت سر صندوق زنش. باجي، خواهر خواندهء زنش، هر به شش ماهي مي‌آمد و اينها را زير و رو مي‌کرد و سر هر تکه‌شان زار مي‌زد، بعد مي‌آورد روي بند پهن مي‌کرد. آخرش هم نفتالين مي‌زد و همان‌طور که بود مي‌چيد. نه، عيب و علتي نکرده بودند، حتي تور عروسي زنش. کلاه حصيري و نوار آبي‌اش را جلو نور چراغ گرفت. يک‌وري سرش مي‌گذاشت و نوار را زير گلويش گره پروانه‌اي مي‌زد. دو قواره هم پارچهء کت و شلواري بود. براي محمد حسينش گذاشته بود. نديد که نخهايشان را کشيده باشند. کاش مي‌رفتند جايي ديگر. شبها که کارگاهها کاري ندارند. تازه مواد خامشان کجا بود؟ روزها هم مي‌توانستند بروند کارخانه‌هاي پارچه‌بافي. با دلار آزاد بايست وارد مي‌کردند. کسي هم کروکر مي‌خنديد. ميرزا لباسهاي کوه کرده را، يکي‌يکي، رو به نور چراغ نگاه مي‌کرد، تا مي‌زد و حتي گاهي مي‌بوييد و مي‌بوسيد و باز مي‌گذاشت همان‌جا که بود. بايست باجي را خبر کند که بيايد سري بزند. پاش کجا بود؟ او هم مثل ميرزا عاقبت به خير نشد. جلو پيراهن بلند و گشاد و آبستني‌اش نخ‌نما شده بود. سر محمد حسينش ميرزا اصلاً بيمارستان نماند. کجا رفته بود که حالا يادش نمي‌آمد؟ هنوز توبه نکرده بود. حالا هم همان صداي دايره‌زنگي مي‌آمد. پري بلنده چه تن و بدني داشت. پشت به او استکان را مي‌گذاشت روي پيشانيش و ريزريز چينهاي دامنش را مي‌لرزاند و دستهايش را در هوا مي‌چرخاند و کمرش را رو به او خم مي‌کرد و حلقه به حلقهء موهايش مي‌آمد پايين تا پيشانيش مي‌رسيد به جلو سينهء ميرزا. آن‌وقت فرخ‌لقاش وقتي مي‌نشست تا براي محمد حسينش املاء بگويد، مجبور بود پاشنهء پاش را زير نشيمنش بگذارد تا مبادا صدا کند و بچه خنده‌اش بگيرد. در صندوق را قفل کرد. بخاريها را خاموش کرد. چادرشب روي رختخوابهاي بچه‌ها همان‌طور بود که باجي پهن کرده بود. نه، ديگر کسي چادرشب نمي‌خواهد تا اينها نخ کشش کنند. لباسهاي کهنهء ميرزا را در کشوهاي پاييني کمد مي‌گذاشت. ژاکت هم مي‌بافند. ببافند. داشتند ميرزا را درست و حسابي کهنه‌چين مي‌کردند. درها را بست و کليدها را توي جيبش گذاشت. هوا صاف بود و تک و توکي ستارهء يخ‌بسته به سقف آسمان چسبيده بود. اما در تن هوا بويي بود که مي‌شد فهميد که همين روزهاست که يخها آب شوند. صدايي از جايي گفت: «ميرزا.»

    همان گردن‌بلوري بود. بايست بدهد خانه را بکوبند و چند طبقه بسازند. حداقل سه دست خانه که به او مي‌دادند. يکيش را مي‌گذاشت براي محمد حسينش. صداي جعفرش هنوز مي‌آمد: «نيمه بده، بده، زانم.»

    يک دسته اسکناس روي هم چيده بود. هزارتوماني هم داشت. چند تا هم ده‌توماني بود. ديلاق نبود. صداي طاس مي‌آمد. جعفرش اگر يک باريکهء ديگر وسط اين يکي مي‌چسباند يک بيست‌توماني به نفع جيب ميرزا بود. جعفر گفت: «مي‌بيني، ميرزا، اين بچه زان ندارد. خدا اين برادر حاتم طايي ما را نيامرزد که بال و پر اينها را چيد.»

    ميرزا ديگر گوش نداد.گذاشت تا هر چه مي‌خواهد از ولايت هواشان بگويد. چه کار مي‌خواست بکند که يادش نمي‌آمد؟ ديلاق نشسته بود روي زمين، جلو تخته‌نرد ميرزا، و طاس مي‌ريخت. نچيده بود. داشت تمرين مي‌کرد. نوک دمش را هم به دهان گرفته بود، گفت: «بازي مي‌کني، ارباب؟»

    شايد مي‌خواست سر همين ديلاق داد بکشد که به تخته‌نرد من چه کار داري. نگاه کرد. يک و دو آورده بود. باز ريخت. فقط دو و سه آمده بود. ميرزا گفت: «سر چي؟»

    «هر کس هر چيز دلش مي‌خواهد.»

    ميرزا نشست. زعفر سعر 114 گفت: «فقط به اين شرط که مهرهء من را هم شما جابه‌جا کنيد. من که مي‌بينيد دستم نمي‌رسد.»

    ميرزا چيد. گفت: «اگر بردم بايد بروي برايم بياوري.»

    «به اين زودي نيت کرديد؟»

    جعفر گفت: «با اين بازي نکن، مي‌گيرد.»

    نمي‌گرفت. ميرزا دست اول را برد. مجبورش مي‌کرد که اگر پشت کوه قاف هم باشد بياوردش. مي‌گذاشت سرش، آن‌وقت ديگر مي‌دانست چه بکند. يک برادر حاتم طايي بسازد که هفت تا از پهلوش دربيايد. تازه، به او چه که برادر حاتم طايي گفته بود که هر کس عيبي دارد، همان را به رخش بکشيد و بعد بزنيد توي سرش. او را به اهل هوا چه کار. احوال خودش و بچه‌هاي خودش را نکو مي‌ساخت. وسط دست دوم گردن‌بلوري و خانم‌بزرگ آمدند. چادر و چاقچور کرده بودند و هر کدام يک گره بسته به دست داشتند. باز گردن‌بلوري گل و گردن آمد. جعفرش مي‌گفت، چطور بروند و با چي. گله مي‌کردند که دخترها نمي‌آيند. مي‌گفتند: «تازه تار و پود اين پارچه‌ها که حالا مي‌پوشند دوام ندارند، به زحمتش نمي‌ارزند.»

    جعفر گفت: «باشد، هر چه پوسيده‌تر بهتر، فرداش باز مي‌آيند و مي‌خرند.»

    داد مي‌زد: «مگر نمي‌بينيد گردن من زير دين اين باباست. خودش که به فکر نيست. نشسته است با اين چرتي قمار مي‌کند.»

    ميرزا در شش و بش يک دست مارس بود، نمي‌خواست به دلش بد بياورد. جعفر بالاخره رفت. دمش را تا زد و بافت و با زنها رفت. ميرزا دست دوم را با والزّاريات برد. گفت: «سه دستي است ديگر.»

    «ما که قرار نگذاشتيم.»

    «ما معمولاً سه دستي بازي مي‌کنيم.»

    دست سوم را باخت. صداي کرکر خنده مي‌آمد. شاخه‌هايي هم شکست. جعفرش بود، مي‌گفت: «دم بريده‌ها، بايستيد ببينم. مگر باهاتان شوخي دارم.»

    حتماً دنبال لپ‌اناري ميرزا کرده بود، مي‌گفت: «گيرم که از شلوار يا دامن يکي دو سه نخ کم بشود، آسمان که به زمين نمي‌آيد. در ثاني لباس همان روز اولش نو است. فردا ديگر حکم اين کليچه را دارد. زوراب هم همين‌طور است، بخصوص اگر تور باشد، بالاخره يک روز در‌مي‌رود.»

    بعدش ديگر ميرزا نفهميد چطور شد. يکي از طاسهاي ديلاق مي‌نشست و دومي مي‌چرخيد و مي‌چرخيد و بالاخره همان مي‌آمد که آن يکي. ميرزا يکي دو بار مهره‌هاي ديلاق را عمداً اشتباه گذاشت. حتي يکي از مهره‌هاي خودش را کف رفت. اما نشد. باز مي‌آورد، نه تنها جفت، بلکه همان که ميرزا فکر مي‌کرد اگر بياورد حساب ميرزا با کرام‌الکاتبين است. ديلاق مي‌گفت: «خوب، حالا ببينيم چند مي‌خواهيم.»

    بعد مي‌گفت، چند مي‌خواهد. ميرزا هم همان را زير لب مي‌گفت، حتي نقش سه و پنج يا جفت چهار را پيش‌پيش مي‌ديد و طاسها مُک همان را مي‌نشستند. وقتي هم ميرزا چشم بست به نقش سه و چهار که مي‌خواست فکر کرد، ديلاق گفت: «سه و چهار که ندارد.»

    نداشت. ميرزا گفت: «قبول ندارم، صبر کن تا استکان بياورم.»

    جاي مهره‌ها را به خاطر سپرد و رفت دو استكان آورد. ديلاق گفت: «من كه با اين نمي‌توانم.»

    ميرزا مهره‌ها را نگاه کرد. سه کشته داشت و دو سيخ کباب اين طرف. افشارش را هم ديلاق بسته بود. ميرزا پرسيد: «دست که نزدي؟»

    ديلاق سر بالا کرد. ميرزا فقط ريش بزيش را مي‌ديد. ديلاق گفت: «ما در ولايت هوا، سر برد و باخت بازي نمي‌کنيم. شرافتي مي‌زنيم. براي همين کسي تقلب نمي‌کند.»

    ميرزا رفت و يک استکان شستي کوچک آورد. اگر هم زهرماري داشت توبه‌اش را نمي‌شکست، آن‌هم حالا که آن عرقچين توي مشتش بود. فقط يک قلپ مي‌خورد، همان‌قدر که زبان را بسوزاند و آدم بفهمد که تلخ است، اما بعد همان يک قلپ مي‌رفت پايين تا مي‌رسيد به نک شست پاش. جعفرش هنوز با دخترها يکي به دو مي‌کرد. يکي اين طرف و يکي آن طرف چادر خانم‌بزرگ را گرفته بودند و گريه مي‌کردند. جعفر مي‌گفت: «من نمي‌دانم. به احياء مي‌رويد، برويد؛ به شب‌نشيني مي‌رويد، برويد.»

    کوچول‌خانم گفت: «من چه کار کنم؟»

    «من که گفتم، توي اين شهر همهء کارگاههاي زوراب‌بافي و پارچه‌بافي شبها تعطيلند، روزها هم اغلب تعطليند، حتي وقتي برق هست. دلار آزادشان کزا بود که مواد خام وارد کنند. توليدي ما دارد، هر چه بخواهيم.»

    اگر از ميرزا مي‌شنيدند مي‌توانستند بروند همهء ژاکتها، روسريها را نخ‌نخ کنند؛ کرک يا پشم همهء کلاهها را بريزند توي بقچه‌هاشان. کرستها را شل و بي‌قواره کنند، اصلاً ... که ميرزا گفت: «لااله‌الاالله.»

    گردن‌بلوري باز چراغ زده بود. پيراهن آستين کوتاه يخه بسته تنش بود و يک روبان آبي هم گل کرده بود جلو يخه. دامنش هم زمينه سفيد بود با گلهاي ريز آبي. روي چاقچور پوشيده بود. اصلاً چاقچور نداشت. دو پاچهء چين‌دار روي ساقهاش کشيده بود تا از زير چادر پيدا نباشند، مثل طاهرهء خودش که تابستانها دو پاچه به پاش مي‌کشيد تا نبينند که چيزي نپوشيده است. چهار کشته داشت. ديلاق هم يکي، نوبت ديلاق بود. ميرزا گفت: «اگر بردم، بايد بروي برايم بياوري.»

    استکان را هم گذاشته بود وسط تخته نرد، گفت: «اين هم استکان کوچک.»

    ديلاق طاسها را ريخت توي استکان شستي‌اش و تکان‌تکان داد: «همان که اول نيت کرديد؟»

    «البته، بايد بياوريش.»

    «عرض کردم، چشم.» و تق نشست. گفت: «پس اجازه بدهيد خودم مهره‌هام را جا‌به‌جا کنم.»

    با نوک حلقه‌شدهء دمش مهره را گرفت و توي افشار ميرزا گذاشت. سه تا پنج ديگر هم داشت. اصلاً ميرزا مارس شد. جعفرش هنوز امر و نهي مي‌کرد: «خودتان را خوب بپوشانيد. از من مي‌شنويد شالي، چيزي ببنديد به سينه و اينزاتان. مگر نمي‌فهميد چشم ناپاک باز هم هست.»

    طعنه بزند. بايست مي‌برد. آن وقت مي‌دانست چه بکند. وقتي نوبتش مي‌شد، بلند مي‌گفت تا نه تنها ديلاق و جعفر، حتي دوقلوها که بالاخره نرفتند بشنوند، خودش هم نقش را به قول صاحب شرح به مدد قوهء خيال و در ميانهء خانهء پيشين مغز احضار مي‌کرد، همان‌طور که در مراقبتهاش به شمع نگاه مي‌کرد و بعد چشم مي‌بست و نورش را از دو چشم به قلب مي‌برد و آنجا آن‌قدر نگاه مي‌داشت تا در خزانهء صنوبري دلش شعله بکشد و همهء تنش را گرم کند. ميرزا هم مُک مي‌نشست. وقتي هم نوبت ديلاق مي‌شد يا پول‌خردها را در دستش تکان مي‌داد، يا نقشي را بلند مي‌گفت تا باز ننشيند. بالاخره هم ششدرش کرد. اما نشد. اول جعفر سعر 111 آمد. رفته بود روي عسلي و از همان‌جا نگاه مي‌کرد و چيزي مي‌خورد. شايد هم فقط لب مي‌جنباند، يا اصلاً ورد مي‌خواند تا ميرزا تک بدهد. دوقلوها هم آمدند. هر دو عروس شده بودند. همان کنار دستش نشسته بودند و مثلاً موهاي هم را چهل‌گيس مي‌بافتند. نمي‌گذاشتند. کل هم مي‌کشيدند. ميرزا يازده مهره خورده بود و حالا نوبت ديلاق بود که بنشيند، نشست و زد. بعد هم راحت خانه‌هايش را بست، گفت: «ارباب، حالا مي‌تواني بروي، سر فارغ مثنوي‌ات را بخواني.»

    بعد هم خورد و خورد. ميرزا گفت: «اينها که نمي‌گذارند.»

    به جعفرش گفته بود. جعفر گفت: «شما، ارباب، يک چيزي بهشان بگوييد. کلاه ما ديگر پيش اينها پشم ندارد.»

    کلاهش را هم برداشت و نشان ميرزا داد. ديلاق هم راحت مي‌زد و هم مي‌خورد. دوقلوها بازي حنابندان درآورده بودند و هي زبان مي‌ريختند. ميرزا داد زد: «مي‌رويد از اينجا، يا نه؟»

    دوقلوها گريه‌کنان رفتند. جعفر اول گفت: «اي قربان دهنت. سرمان را بردند.»

    جعفر ثاني طاسها را در استکانش ريخت، گفت: «خوب ميرزا، حالا بگو ببينم من چند بياورم، برده‌ام.»

    ميرزا از دهنش پريد: «فقط جفت شش.»

    سعي هم کرد در همان خزانهء خيال نقش دو و سه را احضار کند، اما چشم که باز کرد، ديد يک جفت شش وسط لوزي است. ديلاق هنوز استکان را تکان مي‌داد، ميرزا گفت: «دست بالاش جفت سه مي‌آوري، شايد هم پنج و چهار.»

    اما فقط همان جفت شش را مي‌ديد. نشست. روي لوزي يک شش آمد و آن يکي چرخيد و چرخيد، مثل فرفره و اين گوشه، نزديک حلقهء دم يک شش ديگر نقش بست. ميرزا گفت: «گرفتيش، قبول ندارم.»

    جعفر اول گفت: «اگر اين‌طور است، پس من هم دبه مي‌آيم.»

    اگر جفت شش نمي‌آورد، ميرزا با يک نقش يک و دو بي‌قابليت مي‌برد. گفت: «تو برو سر کاه‌گل‌مالي‌ات.»

    «همه را کاه‌گل‌مالي کردم. منتظرم تا اين جفت شش بياورد تا با هم برويم دنبال بدبختي‌مان.»

    جعفر ثاني گفت: «ارباب، بلند بگو ياقدوس، که همين حالا عرقچين از مشتت مي‌پرد.»

    جفت شش آورد. استکانش را بوسيد و گذاشتش روي اين يکي لوزي، گفت: «يادت باشد ارباب، اگر شما برده بوديد، از پشت کوه قاف هم بود، برايتان مي‌آوردمش.»

    ميرزا گلولهء گرد و چسبندهء توي گلويش را فرو داد: «حالا چي نيت کرده بودي؟»

    ديلاق دستش را دراز کرد، آن‌قدر دراز که درست رسيد زير چانهء ميرزا: «زود باش ارباب، سه تا از آن تلخاش بده که خيلي خمارم.»
  20. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    213
    محل سکونت:
    Tehran
    ميرزا تا صبح علي‌الطلوع نخوابيد. صبح هم که غسل واجب کرد و نمازش را خواند، باز نتوانست بخوابد. ترسيد که باز باجي بيايد، خميده و عصازنان، بعد هم دستي به پشت بگيرد و با عصايش ميرزا را نشان بدهد و بگويد: «خودش است، من با چشمهاي خودم ديدم.»

    از سر شب يا صداي کر و کر مي‌آمد و يا گاهي اين و گاهي آن لالهء گوشش را دندان مي‌زدند. وقتي هم از جا پريد، هنوز چيزي مثل زبان، شايد از بس نرم و ليز و گرم بود، بر پوست گردنش مي‌کشيدند. کسي نبود. چند بار هم که دست دراز کرد و چراغ را روشن کرد و همه جا را گشت کسي را نديد. همان سر شب فکر کرده بود که يکي آن طرف لحافش، پشت به او، خوابيده است. آهسته گفته بود: «فرخ‌لقا!»

    همين‌طور قوز مي‌کرد. هر دو پايش را توي دلش جمع مي‌کرد و مثل يک بچهء توي دلي مي‌خوابيد و مدام هم حرف مي‌زد، در و بي‌در. يک جمله هم نمي‌گفت که سر و ته داشته باشد. گاهي هم باجي باجي مي‌کرد و قربان صدقهء کسي مي‌رفت. ميرزا ترسيد که اگر توي تاريکي رويش را پس بزند، باز فرخ‌لقاش را ببيند. هر کس هم که بود حرف نمي‌زد. چراغ را روشن کرد. دوتاي فرخ‌لقا جا گرفته بود. چه بلايي مي‌خواستند سرش بياورند؟ به تن حلال مردم که نمي‌توانست نگاه کند. رفت در حمام را باز کرد. کسي نبود. توي مستراح هم کسي نبود. يک در هم به دالان داشت. قفل کرده بود، از همان سر بند که فرخ‌لقاش مي‌گفت: «يکي همه‌اش به اين در ور مي‌رود.»

    به نشيمن و آشپزخانه هم سر زد. در رو به پنج‌دري را باز کرد، و صدا زد: «جعفر!»

    صدايي نيامد. به اتاق محمدحسين و صندوقخانهء آن‌طرف پنج‌دري ديگر نرفت، فقط چراغشان را روشن کرد و باز صدا زد: «جعفر!»

    چيزي به تن کشيد و کلاه پشمي منگوله‌دارش را به سر گذاشت و از همان در پنج‌دري به ايوان رفت. حياط ساکت بود و فقط درخت لخت انار از چراغ سر تير کوچه روشن بود. به دالان هم سر زد. پردهء روي در اندروني را پس زد و قفل سرد بلژيکي‌اش را امتحان کرد و باز داد زد: «جعفر!»

    به حياط هم رفت. هنوز برف بود، اما زمين نفس کشيده بود. هوا سبک بود و بهار زير پوستهء خاک خف کرده بود. سه اتاق تو در توي طرف مغرب، از وقتي طاهره اينها خانه خريدند، خالي مانده بود. يکي را بايستي بياورد، حداقل يک زن و شوهر، اما بي‌بچه. به دو اتاق تو در توي طرف نسرد نگاه هم نکرد. کاش همان‌جا باشند. به اتاق خوابش برگشت. پالتوش را کند، بخاري گازي ديواري را روي زياد گذاشت، اما تا خواست چراغ را خاموش کند، ديد هر کس بود اين بار پشت به بخاري خوابيده است و پايش را تا جاي ميرزا دراز کرده است. نيت به جاي خود، اما به حلال مردم که نمي‌توانست دست بگذارد، گفت: «کوچول‌خانم!»

    باز کِر و کِر خنده آمد و يکي هم پچ‌پچ کرد. ميرزا برگشت، در کمد فرخ‌لقاش را باز کرد. لباسهاش را پس زد. حتي نشست و يکي دو کشو را جلو کشيد. بالاخره هم رفت و خم شد و به همان‌جا که دو پاي کشيده‌اش را دراز کرده بود، دست زد. خالي بود. لحاف را هم که پس زد، کسي نبود. اما بوي ياس مي‌آمد و کسي هم ريز مي‌خنديد، انگار که دست جلو دهان بگيرند و بخندند.

    کاش رفته بود خانهء طاهره‌اش. جهنم که به صفا مي‌باخت. مگر اين‌همه نباخته بود؟ اين هم که از قمار آخرش. ديلاق و جعفرش با هم رفتند. جعفر گفت: «اول بايد سري به زنها بزنم.»

    دوقلوها نمي‌خواستند بمانند. لپ‌اناري مي‌گفت: «بابا، خواهش مي‌کنم. ما اينجا تنها مي‌ترسيم.»

    آنها هم رفتند. جعفر مي‌گفت: «چه معني مي‌دهد که زن بنشيند و هي زير ابروش را بردارد؟»

    ديلاق چشمک مي‌زد. معلوم بود که برمي‌گردد. نيم ساعت هم نشده برگشت. آمده بود دنبال سفيدآب. جعفرش گفته بود: «فقط ميرزا دارد.»

    ميرزا گفت: «خودت که بلدي، برو بردار.»

    مي‌دانست که نمي‌رود. ميرزا پرسيد: «تو که هنوز اينجايي؟»

    نگاهش مي‌کرد و با لبهء کلاهش ور مي‌رفت. ميرزا تا هر چه زودتر از شرّش راحت شود، رفت توي آشپزخانه و ظرف آجيل را آورد گرفت جلوش: «بيا، خودت انتخاب کن، اما بالاغيرتاً فقط همان سه تا را بردار.»

    اول سه تا برداشت، بعد باز بادامها را با دو چنگش به هم زد، يکي دو تا را عوض کرد، بالاخره هم سه تا بادام به ميرزا نشان داد. اما ميرزا مطمئن بود که يکي دو تا هم کف رفته است. وقتي باز بقچه‌اش را به دوش انداخت که برود، ميرزا گفت: «ببينم، جعفر، يعني اگر من برده بودم، عرقچين را برايم مي‌آوردي؟»

    اول نوک بادامش را دندان زد و کروچ‌کروچ جويد، اخم هم کرد و چشم بست، بعد تنها چشم چپش را باز کرد: «مطمئن بودم که نمي‌بريد.»

    «گفتم، اگر.»

    «بله فرموديد.»

    باز هم دندان زد: «ما مأذون نيستيم ببازيم، آن‌هم به اهالي اينجا.»

    رفت، اما هنوز غژ و غوژ مي‌کرد: «هوسهاي شماها که يکي دو تا نيست، اگر سر اشپختر را هم برايتان بياوريم، باز مي‌گوييد، برو دندان شيريش را هم بياور، مثل همين برادر حاتم طايي خودمان. هر ساعت يک چيزي ويار مي‌کند.»

    بالاخره از در رو به دالان رفت. ميرزا در را قفل کرد. مي‌دانست فايده‌اي ندارد. فرخ‌لقاش دستهء کليدهاش را مي‌گذاشت توي جيب جليقه‌اش. همهء چراغها را خاموش کرد و رفت دراز کشيد. باز صداي کر و کر را که شنيد، فهميد نبايد بخوابد. از توي کوچه هم صداي "کوچه تنگ و تاريکه" مي‌آمد. کِل هم مي‌زدند. يک‌بار هم، نصف شب بود که با وجود چلچراغ روشن سقف، مثل تلنگري که به کاسهء بلور بزنند، يکي گفت: «ميرزا!»

    چيزي هم کنارش، زير لحاف، لوليد. ميرزا از همان زير لحاف دستش را دراز کرد که به چيزي خورد. حتماً عضوي از بدن بود که اين‌همه گرم بود. مثل حرير هم نرم بود. نفهميد که کجاش بود. هر چه هم دستش را جلو و عقب برد، نفهميد. نه انتهايي داشت و نه حتي انحنايي. تا هر جا كه ميرزا دستش را مي‌برد همان‌طور تخت بود و گرم، و نرم مثل حرير. ميرزا بلند شد و لحاف را پس زد. کسي نبود، اما جاي کسي بر دشک مانده بود که دو تا هيکل فرخ‌لقاش را داشت. مي‌دانست اضغاث و احلام است، حتي آن پق‌پق خنده‌هايي که حالا از دور تا دورش مي‌شنيد، مثل اينکه مي‌چرخيدند، و از ميان خنده‌ها باز يکي هي مي‌گفت: «ميرزا، ميرزا!»

    نفهميد از بوي عود بود يا از تکرار اين‌همه ميرزا ميرزا که پلکهاش سنگين شد. خواب نبود. مي‌دانست که نشسته است و هر دو زانويش را به بغل گرفته است. اما باز آنجا نبود. يک جايي بود که اينجا نبود. داشتند پوستش را از هر طرف مي‌کشيدند، انگار همهء تنش را بادکش مي‌کردند. پوست پايش هم ناسور بود، براي همين نمي‌توانست راه برود. شايد زير بالش را گرفته بودند و مي‌بردند، يا همان باد مي‌بردش که داشت پوستش را قلفتي از تن جدا مي‌کرد. بعد هم همان باد پرده‌اي قلمکار را پس زد و ميرزا ديد که جعفرش بر سکويي سنگي که فقط سه پله مي‌خورد نشسته است. يک کلاه بوقي هم سرش بود که منگوله‌اش مي‌رسيد به سقف. دستش را هم دراز کرده بود تا زير چانهء ميرزا. ميرزا نمي‌خواست دست ببوسد. مکروه بود. اما بوسيد و حتي به ضرب همان باد يا همان دستها که مي‌آوردندش بر خاک افتاد. دستي هم پس کله‌اش را گرفت و پوزه‌اش را به خاک ماليد. چه فايده داشت که فکر کنند نبوسيده است، حتي اگر ميرزا مي‌گفت به اجبار بوده است؟ اين‌طور که حالا خودش را مي‌ديد به خاک افتاده بود. بوي کاهگل هم مي‌آمد. باز جاي شکرش باقي بود که هنوز خاک هست. شايد هم خواست چيزي بگويد. پس تازيانه‌اش زده بودند، از روي لباس. مي‌دانست هر طور هست نبايد اقرار کند، حتي اگر در يک مجلس باشد. پس چهار شاهد‌شان کجا بود؟ گيرم که جعفرهاش دو تا باشند و زنها هم يکي. دو زن عاقل و بالغ ديگرشان کو؟ دوقلوها که حساب نبودند. حاکم ديوان بلخ هم که باشد نمي‌تواند، که باجي آمد جلو، با کمر خميده و عصا به دست، همان‌طور که بود، دستش را هم همان‌طور به پشت گذاشت و با نوک عصا به ميرزا اشاره کرد: «خودش است، من با چشمهاي خودم ديدم. فرخ‌لقا نمي‌خواست، اما اين...»

    بعد هي گفت اين و سرفه کرد. پس حالا همين مانده بود که با آب و سدر و کافور و حتي آب پاک غسل بکند و کفن بپوشد و خودش بايستد تا همين‌جا، جلو جعفرش، او را از نوک پا تا حد ران در اين خاک دفن کنند؟ چشم گشود. يعني همهء اينها القاي خيال بود؟ تازه او که مجرد بود ديگر چرا حد زناي محصن را مي‌خواستند جاري کنند؟ آن‌طور که جعفرش نشسته بود انگار حاجي‌فيروز را حاکم کرده بودند. ديگر تا صبح حتي چشم بر هم نگذاشت. همه‌اش هم سعي کرد به چيزي نگاه کند، مثل همان شبهاي چهله‌اش. يک‌بار هم آن‌قدر به چلچراغ نگاه کرد که ديد لنگر برداشت. صداي به هم خوردن آويزه‌هاش را هم شنيد. بالاخره هم صبح شد. بلند شد. سرش گيج مي‌رفت. چرا اين بلاها را به سر او مي‌آوردند؟ تا چاي دم بکشد، غسل واجب کرد و پس از تشهد و سلام گفت: «خدايا، خداوندا، مي‌بيني و مي‌گذاري؟»

    بعد هم پيشاني بر مهر گذاشت و گريه کرد. وقتي سجاده‌اش را جمع مي‌کرد، سجادهء جعفرش را هم ديد. يک وجب عقب‌تر از او ايستاده بود. ميرزا رفت توي آشپزخانه. زنش چه عقلي کرده بود که آشپزخانه را گفته بود همين جا بسازند. فقط سر مستراح و حمام جر و منجر داشتند. اما بالاخره حرفش را پيش برد. وقتي ميرزا از سفر عتبات برگشت ديد کار خودش را کرده است. براي ميرزا فقط همين مانده بود که در و دريچه‌ها و آينه‌هاي سنگي گوشواره‌ها را ببرد در دکانش و به چند غاز بفروشد. حالا فقط همان پنج‌دري مانده بود. طاهره و صديقه‌اش هم چشم به راه بودند تا کي همه را بکوبند و شش دستگاه ازشان در بياورند. اين هم از جعفرش که ده بيست‌تايي کيسه روي ماشين رختشويي در دو صف چيده بود که ميرزا ببيند دارند کار مي‌کنند تا او سر پيري به افلاس نيفتد. کلاه صدارتي‌اش را هم گذاشته بود درست وسط ميز آشپزخانه که انگار کرک لبهء اين طرفش ريخته بود. ميرزا گفت: «جعفر، چرا کلاهت اين‌طور شده؟»

    اول رفت روي ماشين رختشويي نشست. چند کيسه را هم سبک و سنگين کرد و کنار گذاشت: «پس بالاخره متوجه شديد که دارد چه بلايي سر من مي‌آيد؟»

    «يعني چه؟»

    به کلاه، شايد هم به خط باريک و سفيد لبهء آن اشاره کرد: «همين ديگر. مي‌بينيد، اما نه انگار که ديده‌ايد.»

    ميرزا، تا حرفي نزند، دو سه مويي از سوراخ بيني‌اش کند، حتي لالهء گوش خودش را کشيد. جعفرش نمي‌ديد. هنوز به کلاهش نگاه مي‌کرد، آه هم کشيد: «ما اهل هوا، ارباب، خيلي وقت است فهميده‌ايم که هر چه به زبان آيد، به زيان آيد؛ چون به قول ما اسم همان مسمي است. اما شماها، مثلاً خود شما، از بس چشمتان به دست توريستها بوده تا دو تا تکه عتيقه ازتان بخرند، يادتان رفته که يک روزي ...»

    ميرزا سرفه کرد، لالهء اين يکي گوشش را هم کشيد. اگر بخواهد از جنگهاي صليبي شروع کند چي؟ باز سرفه کرد. جعفر هم سرفه کرد، بعد سر بلند کرد و با دو چشم بسته با غژ و غوژ گفت: «خلاصه، ارباب، عمل فرع بر نيت است، مثلاً نيت زنا همان زناست؛ کافي است يکي فکرش را بکند تا زناکار بشود. واي به وقتي که ديگر نگاه کند، يا خداي ناکرده کارش به مباشرت با حلال مردم بکشد.»

    ميرزا از زبانش در رفت: «کله‌ام باد کرد، جعفر، حرفت را بزن.»

    جعفر چشم راستش را گشود: «بله، مي‌بينم. گاهي هم من همين‌طور مي‌شوم، بخصوص وقتي دوقلوها با هم يک‌بند حرف مي‌زنند، مي‌فهمم که کله‌ام دارد باد مي‌کند، مثل حالا که پشم کلاه من لحظه به لحظه بيشتر مي‌ريزد. اول نفهميدم که چرا، بعد که ديدم حمام رفته‌ايد يا اصلاً بي‌وضو به نماز ايستاديد ديدم ...»

    به جايي در نمد پاي راستش اشاره کرد: «آن شستم دارد مي‌خارد. خوب، ديگر فهميدم. اولش البته خانم‌بزرگ ديد. توي زوراب‌بافي ستاره داشت نخ کلاف مي‌کرد. کوچول‌خانم، يا به قول شما، گردن‌بلوري نبود. گفتم: کزاست؟ اشاره کرد به کلاهم که، از خودت بپرس.»

    «حالا کجا هستش؟»

    «شما اربابيد، از شما بايد پرسيد.»

    «خجالت بکش، مرد.»

    «چرا من، ارباب؟ آن زن بايد خزالت بکشد. تازه او چرا، زنها ضعيف‌اند، مردها مقصرند، هر کس که اين بلا را سر من آورده مقصر است.»

    به کلاه اشاره مي‌کرد. به اصطلاح صاحب کتاب کلاه صدارتي‌اش مسخر او بود که کرکهاش گره به گره مي‌ريخت. ميرزا نگاهش کرد. دست زير چانه گذاشته بود و به ميرزا نگاه مي‌کرد. تا مبادا باز دلش بترکد، گفت: «ببينم جعفر، جدي مي‌گفتي که يکصد و بيست سال است که حکومتتان سلطنتي نيست؟»

    پقي زير گريه زد، اما حبابي در کار نبود. ميرزا گفت: «با تو بودم، جعفر.»

    چنگ در بافه‌هاي حتماً بافتهء پشت سرش زد، گفت: «حرف توي حرف مي‌آوريد تا من فراموشم بشود که اينها همين‌طور دارند مي‌ريزند؟»

    «نه، فقط خواستم بدانم.»

    نفسش را تو داد، يا شايد گريه‌اش را خورد. سر و سينه راست کرد. يک بافهء مويش را هم به چنگ حلقه مي‌کرد: «ما مأذون نيستيم نسبت به گذشته‌ها دبه بياييم.»

    ميرزا خنديد: «فهميدم، پس جمهوري است.»

    «مگر ديوانه‌ايم که يکي را انتخاب کنيم تا شش يا حتي چهار سال هي بنشينيم و غصه بخوريم که چه غلطي کرديم؟»

    «خوب، همين برادر حاتم طايي‌تان چطور حاکم شد؟»

    «خودمان خواستيم، حالا هم هر وقت بخواهد باز رأي مي‌آورد. معلوم است.»

    «جداً اسمش برادر حاتم طايي است؟»

    «نه، لقبش اين است، مثل همين ديلاق.»

    صداي سرفه‌اي آمد. ديلاق بود. بقچه‌اي بر دوش داشت، نفس‌نفس‌زنان بر زمين گذاشت. کليچه و بعد قبايش را پس زد و کيسه‌هاي آويخته به حلقه‌حلقه‌هاي کمربندش را نشان داد: «اينها را کجا بگذارم؟»

    از ميرزا نمي‌پرسيد. جعفرش گفت: «از ارباب بپرس، همين‌طور که نمي‌شود اينها را پخش و پلا کرد، آن‌هم اين دم عيدي.»

    ميرزا گفت: «فقط توي کمد زن من مأذون نيستيد بگذاريد.»

    «نترسيد، ارباب. ما، اهل هوا، چشممان پاک است. تن مرده‌ها را نمي‌لرزانيم.»

    ميرزا گفت: «جعفر، راست بگو، حداقل احضار ارواح که بلدي؟»

    «من؟»

    از بالاي ماشين رختشويي لغزيد و افتاد پايين. آه و ناله هم کرد. مي‌شليد. گفت: «شلم کرديد، ارباب. دعا کنيد که فقط رگ‌به‌رگ شده باشد، اگر نه به قانون ما بايد قصاص شويد.»

    شلان رفت. ديلاق هم زير بالش را گرفته بود. صداي غژ و غوژ هنوز مي‌آمد: «اين‌زا پسرم، عدالت کزا بود؟ کو تا احکام ما را اختراع کنند.»

    ميرزا ديگر معطل نکرد. صبحانه خورده و نخورده راه افتاد. اول توي حمام در جعبهء کمکهاي اوليه کپسولهاش را پيدا کرد. پنج سال بود که نمي‌خورد. دکتر، حالا يادش نبود کي، گفته بود معجزه مي‌کند. با حلال خودش که نمي‌خواست. با فرخ‌لقاش که ديگر خواهر و برادر شده بودند. اما، خوب، مي‌خورد. خدا را چه ديده‌اي؟ حالا هم به اميد خدا خورد. تا ظهر هم دو نسخهء خطي خريد. دو نمکدان فروخت و يک دست استکان و نعلبکي. به يک خانم چشم ميشي هم شش بشقاب لعابي فروخت. ميرزا دو بار زير لبي به شيطان رجيم لعنت فرستاد و يک بار هم هر چهار انگشتش را لاي کشو دخلش گير داد تا مبادا دست دراز کند و لپ حلال مردم را بگيرد که اصلاً همه‌اش پيشکش. يک قليان پايه بلور هم فروخت. سر قليان سنگي نداشت. سه حقهء چيني هم فروخت که کلي سود کرد. يکي‌اش مو داشت. شناس بود و همين عصر حتماً مي‌فهميد. بعد از ناهار در دکان را پايين کشيد و رفت توي پستو يک ساعتي خوابيد. هيچ خواب نديد. داشت به خير مي‌گذشت. پس خيال نداشتند گردن‌بلوري‌اش را سنگسار کنند. اما بعدازظهر مادر رستم آمد. رستم را هم آورده بود. پا بيرون داشت. نسخهء دو دکتر را عمل کرده بود. ميرزا مشتري داشت. زن و مردي دو تا پردهء قلمکار اصفهان مي‌خواستند که همه‌اش بته‌جقه باشد. داشت، اما گفت، هفتهء بعد سري بزنند تا برايشان پيدا کند. وقتي رفتند، مادر رستم گفت: «من بعد فکرش را کردم، ديدم شما مي‌خواستيد من را از سرتان باز کنيد.»

    ميرزا ديگر انگشتهايش را توي دخلش گير نداد، گفت: «خوب؟»

    جاي دختر ميرزا بود، گل و گردن هم نمي‌آمد، اما، خوب، لبهاش قلوه‌اي بود. يعني حالا که پير شده بود داشت از زمين و آسمان نعمت مي‌باريد؟ زن گفت: «شما جاي پدر من هستيد.»

    «يکدفعه بفرماييد، پدربزرگ.»

    رستم لاغرتر شده بود و دو مردمک سياهش مدام در چشمخانه مي‌دويد. ميرزا گوش داد. صدايي نمي‌آمد. به جايي برنمي‌خورد. طلسمي مي‌نوشت و مي‌داد روي شکم بچه يا روي شکم خودش ببندند. تلقين، علماي جديد هم گفته‌اند، مؤثر است. اما خودش اطمينان نداشت. ناگهان صداي تلنگري شنيد، به يک لگن مسي‌بود. صداي گريه‌اي هم مي‌آمد. گفت: «من چه کار مي‌توانم بکنم؟ مگر از غيب مددي برسد.»

    شنيد: «خجالت بکش، مرد. کوچول‌خانم بس نبود، حالا مي‌خواهي اين يکي را هم بي‌سيرت کني.»

    خانم‌بزرگ بود، فقط سه گلوله بود که روي هم سوار کرده باشند و زير بزرگترين گلوله دو شاخهء سفيد بود که به تناسب سه گوي بالاتنه دو ستون سفيد بود که به کفش جير پاشنه صناري ختم مي‌شد. صداي گريه بلندتر شده بود. ميرزا گفت: «چشم، خواهر.»

    دست دراز کرد و همين‌طوري کتابي از قفسه برداشت، يکي از همان دو نسخهء خطي بود که صبح خريده بود: «همين حالا درستش مي‌کنم. فقط شما دو دقيقه تشريف ببريد توي پستو.»

    پتهء چادر را جلو لبهاي قلوه‌اي‌اش گرفت: «باز که شروع کرديد؟»

    «نه، به جدم، نظري ندارم. تازه خودتان که مي‌بينيد، از من گذشته است. جاي پدربزرگ شما هستم.»

    شنيد: «دست به دست نکن، ميرزا، کوچول‌خانم را مي‌خواهند سنگسار کنند.»

    زن نگاهش مي‌کرد. ميرزا گفت: «نترسيد خانم، سنگسارتان نمي‌کنند.»

    بچه ناگهان زير گريه زد، به جايي هم اشاره مي‌کرد. زن گفت: «چي شده؟ معصومه پيش‌مرگت بشود. يکدفعه چه‌ات شد؟»

    ميرزا بلند شد و به همان‌جا نگاه کرد که بچه هنوز اشاره مي‌کرد. دوقلوها، روبه‌روي هم، و بر لب پيشاب‌داني برنجي نشسته بودند. فقط يکي گريه مي‌کرد، آن‌که چادر داشت. جفت روبه‌روش مايوي دو تکه تنش بود، که اگر توي مجله‌هايي بود که محمدحسين گاهي مي‌فرستاد، حتماً همه‌جاش را ماژيک مي‌کشيدند. حق دارند که بکشند. بعيد نيست که ما هم اختراع کنيم. شکمش برآمده بود، شايد هم اصلاً بادش کرده بود. پيشاب‌دان را هم تکان مي‌داد، اصلاً الاکلنگ مي‌کردند. ميرزا گفت: «بفرماييد، معصومه خانم. معطل نکنيد. مي‌بينيد که چه‌قدر کار سرم ريخته است.»

    خانم‌بزرگ جيغ زد. دست و بال تکان مي‌داد. عجب شلاته‌اي بود! حتي خم شد و کفش پاشنه صناري را درآورد و آمد جلو. آمده بود جلو که چه بکند؟ داد مي‌زد: «عرضه که نداريد، فقط چشم و دلتان مي‌دود.»

    ميرزا بازوي معصومه را گرفت و به طرف پستو هلش داد: «نترسيد، چشمهايم را مي‌بندم. نمي‌گذارم چشمم به تن و بدنتان بيفتد. فرض کنيد رفته‌ايد دکتر زنان. تا چشم به هم بزنيد تمام مي‌شود.»

    بعد هم توي کشوهايش را گشت يک ني پيدا کرد و تراشيد. خانم‌بزرگ هنوز جيغ مي‌کشيد و سعي مي‌کرد از قفسه‌ها بالا بيايد، مي‌گفت: «بگذار دستم بهت برسد.»

این صفحه را با دیگران به اشتراک بگذارید