شعر براي مادر

شروع موضوع توسط hameddam ‏20 ژانویه 2007 در انجمن شعر

  1. hameddam

    hameddam کاربر فعال عکاسی

    تاریخ عضویت:
    ‏21 ژوئن 2006
    نوشته ها:
    1,639
    تشکر شده:
    1,381
    محل سکونت:
    تهران - کرج
    لا سلام خدمت دوستان
    راستش چند بيت شعر براي مادر مي خواستم البته براي فوت يك مادر يا يك مادر مرحوم
    با تشكر از دوستان
     
  2. Mahmoud58

    Mahmoud58 کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏29 نوامبر 2005
    نوشته ها:
    853
    تشکر شده:
    5
    یاد دارم کودکی بودم خرد
    با صدای گرم مادر
    هر صبحدم
    در میان بستری نرم و تمیز
    می گشودم چشم بر نور سفید
    می گشودم دل بر نور امید
    یاد دارم سفره خانه ما
    بوی سنت می داد
    داخل خانه ما
    جلوه ای زیبا داشت
    از زن ایرانی
    جلوه ای از یک شمع
    ذره ذره می سوخت
    و نداشت پرو ایی
    که به آخر برسد
    کودکم هوش بدار
    قبر مادر اینجاست
    جای مادر خالیست
    دل من تنگ شده
    مادرم دیگر نیست


    شاهین ز. رضایی
     
  3. Mahmoud58

    Mahmoud58 کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏29 نوامبر 2005
    نوشته ها:
    853
    تشکر شده:
    5
    شد صفحه روزگار تیره
    تا دفتر من گشود مادر
    از هستی من، نشانه ای نیست
    خود بودن من چه بود، مادر
    ناموخت مرا زمانه درسی
    رندانه ام آزمود، مادر
    من در یتیم و گردش چرخ
    از دست توام ربود مادر
    در دامن روزگارم افکند
    از دامن خود چه زود مادر
    حالیست مرا که گفتی نیست
    گریم همه رود رود مادر
    هر روز سپهر سفله داغی
    بر داغ دلم فزود مادر
    از اختر من شدست گویی
    دریای فلک کبود مادر
    این ابر منم کز آتش دل
    بر چرخ شدم چو دود، مادر
    با من همه بخت در ستیزاست
    من خاستم، او غنود، مادر
    ابریشم بخت من تهی گشت
    یکباره ز تار و پود، مادر
    این کودک درد آشنا را
    ایکاش نزاده بود، مادر
    شعریست که در غم تو، فرزند
    با خون جگر سرود مادر


    تابستان 44

    محمد معلم
     
  4. parsa

    parsa Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏19 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,294
    تشکر شده:
    91
    عشق يعنی چه؟

    عشق يعنی پر گسستن در هوايه بيشه زار

    عشق يعنی پاره پاره کردنه زنجيره تن

    عشق يعنی گريه کردن با صدايه مادرم

    عشق يعنی آسمانی زيستن

    عشق يعنی پرسه در قلبه مادر زدن

    عشق يعنی بغض کردن با صدايه مادرم

    عشق يعنی خلوته سکوته مادرم

    عشق يعنی هستی و ماوايه من

    عشق يعنی سبزيه فصله بهار

    عشق يعنی يعنی رنگه سبزه بيشه زار

    عشق يعنی جا نمازه مادرم

    عشق يعنی مشقه شب در پيکرم

    عشق يعنی کودکانه زيستن

    عشق يعنی فرياده دله بی مادران

    عشق يعنی چرخشه نيلوفری بر دوره ياس

    عشق يعنی پيچشه تسبحه مادرم

    عشق يعنی مردانگی همچون علی

    عشق يعنی مردمه ايرانه من

    عشق يعنی يک صدايه آشنا

    عشق يعنی نم نمه باران در بوته ها

    [​IMG]عشق يعنی مادرم[​IMG]



    - جهت حفظ امانت، منبع: http://www.doranekodaki18.blogfa.com/
     
  5. parsa

    parsa Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏19 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,294
    تشکر شده:
    91
    مادر ای مهر آسمان افروز

    گرمی ی کلبهء دل سردم

    بيتو در انعقاد تنهايی

    ماتمم حسرتم غمم دردم

    در طراوت سرای باغ اميد

    شاخه های شکستهء زردم

    بيتو تا زنده ام شکسته ترم

    دل پر عقده را کجا ببرم

    تا در اقليم کاج ها رفتی

    پايمال خزان غم شده ام

    از نم اشک صبح و گريهء شام

    همچو ديوار کهنه خم شده ام


    هارون راعون
     
  6. parsa

    parsa Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏19 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,294
    تشکر شده:
    91
    مادر



    نرفت از سرم هـــــر گز هواي تو مادر
    هنوز مي تپد اين دل براي تو مـــــــــادر

    چســـــــان زبان بگشايم كه خجلت آهنگم
    نكرده ام دل و جـــــــــان را فداي تو مادر

    چه چـــــاره گر نبرم داغ هجر تو به عدم
    اميد قلب حزينم لــــــــــــــقاي تو مـــــــادر

    چو شبنم است سرو برگ رنگ اين گلشن
    مدام ميشنوم من صــــــــــــــــداي تو مادر

    درين چمن كه حضور جفاست مضمونش
    چه نعمت است به عـــــــــالم وفاي تو مادر

    مــــــــــــقيم منزل عزت كسي توان گشتن
    كه بود حـــــــــاصل كارش رضاي تو مادر

    نشد ز كيف و كــــــم عمر چشم ما روشن
    حقيقت است به هــــــــر جا صفاي تو مادر

    رموز جـــــوهر تُست ( بايزيد) و( بايقرا)
    به اين مـــــــــــــقام رسيدن عطاي تو مادر

    نبود لايق اين گنج و اين كمــــــــا ل (رفيع)
    اگر نبود نصيبش دعــــــــــــــــــاي تو مادر

    سميع (رفيع)


     
  7. parsa

    parsa Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏19 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,294
    تشکر شده:
    91
  8. parsa

    parsa Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏19 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,294
    تشکر شده:
    91
  9. hameddam

    hameddam کاربر فعال عکاسی

    تاریخ عضویت:
    ‏21 ژوئن 2006
    نوشته ها:
    1,639
    تشکر شده:
    1,381
    محل سکونت:
    تهران - کرج
    بابا ايول
    خيلي كارتون درسته خيلي فعال هستيد واقعا دمتون گرم
    بسيار ممنونم از هر دو دوست عزيز كه در اين مدت بسيار كم چندين شعر زيبا برامون قرار دادن من كه بسيار استفاده كردم نمي دونم تايپيك ديگه هم در اين ضمينه وجود داشته يا نه ولي اگه نداشته خيلي جاي يه همچين چيزي خالي بوده من هم سعي مي ميكنم اگه شعر قشنگي پيدا كردم قرار بدم منتظر ادامه كار دوستان هستيم دريغ نفرماييد
    باز هم ممنونم
     
  10. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    216
    محل سکونت:
    Tehran
    به نظر من بهترين شعر را در مورد مادر استاد شهريار سروده است .

    شعري كه هر بار مي خوانم تمام بدنم مي لرزد


    آهسته باز از بغل پله ها گذشت
    در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
    اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
    او مرده است و باز پرستار حال ماست
    در زندگي ما همه جا وول ميخورد
    هر كنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
    در ختم خويش هم بسر كار خويش بود
    بيچاره مادرم
    هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
    آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
    امروز هم گذشت
    در باز و بسته شد
    با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود
    چادر نماز فلفلي انداخته بسر
    كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
    او فكر بچه هاست
    هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
    بيچاره پيرزن ، همه برف است كوچه ها
    او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش
    آمد بجستجوي من و سرنوشت من
    آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
    آمد كه پيت نفت گرفته بزير بال
    هر شب در آيد از در يك خانه فقير
    روشن كند چراغ يكي عشق نيمه جان
    او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
    تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
    در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
    هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري است
    اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
    اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل
    مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
    در ، باز و سفره ، پهن
    بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
    يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
    او مادر من است
    انصاف ميدهم كه پدر رادمرد بود
    با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
    روزي كه مرد ، روزي يكسال خود نداشت
    اما قطارهاي پر از زاد آخرت
    وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
    اين مادر از چنان پدري يادگار بود
    تنها نه مادر من و درماندگان خيل
    او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود
    خاموش شد دريغ
    نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
    با بچه ها هنوز سر و كله ميزند
    ناهيد ، لال شو
    بيژن ، برو كنار
    كفگير بي صدا
    دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
    او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت
    اقوامش آمدند پي سر سلامتي
    يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
    بسيار تسليت كه بما عرضه داشتند
    لطف شما زياد
    اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
    اين حرفها براي تو مادر نميشود .
    پس اين كه بود ؟
    ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
    ليوان آب از بغل من كنار زد ،
    در نصفه هاي شب .
    يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب
    نزديكهاي صبح
    او زير پاي من اينجا نشسته بود
    آهسته با خدا ،‌
    راز و نياز داشت
    نه ، او نمرده است .
    نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
    او زنده است در غم و شعر و خيال من
    ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
    كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
    آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
    هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق
    او با ترانه هاي محلي كه ميسرود
    با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت
    از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
    اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود
    او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت
    وانگه باشكهاي خود آن كشته آب داد
    لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
    وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
    تا ساختم براي خود از عشق عالمي
    او پنجسال كرد پرستاري مريض
    در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
    اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
    تنها مريضخانه ، باميد ديگران
    يكروز هم خبر : كه بيا او تمام كرد .
    در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
    پيچيد كوه و فحش بمن داد و دور شد
    صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه
    طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
    درياچه هم بحال من از دور ميگريست
    تنها طواف دور ضريح و يكي نماز
    يك اشك هم بسوره ياسين چكيد
    مادر بخاك رفت .
    آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد
    او هم جواب داد
    يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه
    معلوم شد كه مادره از دست رفتني است
    اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
    شايد كه جان او بجهان بلند برد
    آنجا كه زندگي ،‌ ستم و درد و رنج نيست
    اين هم پسر ، كه بدرقه اش ميكند بگور
    يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او
    اما خلاص ميشود از سرنوشت من
    مادر بخواب ، خوش
    منزل مباركت .
    آينده بود و قصه بيمادري من
    ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ
    من ميدويدم از وسط قبرها برون
    او بود و سر بناله برآورده از مغاك
    خود را بضعف از پي من باز ميكشيد
    ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
    خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
    ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
    باز آن سفيدپوش و همان كوشش و تلاش
    چشمان نيمه باز :
    از من جدا مشو
    ميآمديم و كله من گيج و منگ بود
    انگار جيوه در دل من آب ميكنند
    پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
    خاموش و خوفناك همه ميگريختند
    ميگشت آسمان كه بكوبد بمغز من
    دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه
    وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد
    يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
    ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
    تنها شدي پسر .
    باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
    ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
    پيراهن پليد مرا باز شسته بود
    انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
    بردي مرا بخاك كردي و آمدي ؟
    تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
    ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
    اما خيال بود
    اي واي مادرم
     
  11. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    216
    محل سکونت:
    Tehran
    داد معشوقه به عاشق پیغام
    که کند مادر تو با من جنگ
    هر کجا بیندم از دور کند
    چهره پر چین و جبین پر آژنگ
    با نگاه غضب آلود زند
    بر دل نازک من تیر خدنگ
    از در خانه مرا ترد کند
    همچو سنگ از دهن قلماسنگ
    مادر سنگ دلت تا زنده ست
    شهد در کام من و توست شرنگ
    نشوم یک دل و یک رنگ ترا
    تا نسازی دل او از خون رنگ
    گر تو خواهی به وصالم برسی
    باید این ساعت بی خوف و درنگ
    روی و سینه تنگش بدری
    دل برون آری از آن سینه تنگ
    گرم و خونین به منش بازآری
    تا برد زآينه قلبم زنگ
    عاشق بی خرد ناهنجار
    نه بل آن فاسق بی عصمت وننگ
    حرمت مادری ازياد ببرد
    خيره ازباده وديوانه زننگ
    رفت ومادر را افکند به خاک
    سينه بدريد ودل آورد به چنگ
    قصد سر منزل معشوق نمود
    دل مادربه کفش چون نارنگ
    ازقضا خورد دم در به زمین
    واندکی سوده شد او را آرنگ
    وآن دل گرم که جان داشت هنوز
    اوفتاد از کف آن بی فرهنگ
    از زمین باز چو بر خاست نمود
    پی برداشتن آن آهنگ
    دید کز آن دل آغشته به خون
    آید آهسته برون این آهنگ:
    "آه! دست پسرم یافت خراش
    آخ! پای پسرم خورد به سنگ".
     
  12. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    216
    محل سکونت:
    Tehran
    بیمارم ،مادر جان!
    میدانم،میبینی
    میبینم،میدانی
    میترسی،میلرزی
    از کارم،رفتارم،مادر جان!
    میدانم ،میبینی
    گه گریم،گه خندم
    گه گیجم،گه مستم
    و هر شب تا روزش
    بیدارم،بیدارم،مادر جان!
    میدانم،میدانی
    کز دنیا ، وز هستی
    هشیاری ،یا مستی
    از مادر،از خواهر
    از دختر،از همسر
    از این یک، وآن دیگر
    بیزارم،بیزارم،مادر جان!
    من دردم بی ساحل.
    تو رنجت بی حاصل.
    ساحر شو،جادو کن
    درمان کن،دارو کن
    بیمارم،بیمارم،بیمارم،مادر جان!

    مهدی اخوان ثالث
     
  13. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    216
    محل سکونت:
    Tehran
    در بیابانی دور
    که نروید جز خار
    که نتوفد جز باد
    که نخیزد جز مرگ
    که نجنبد نفسی از نفسی
    خفته در خاک کسی

    زیر یک سنگ کبود
    در دل خاک سیاه
    میدرخشد دو نگاه
    که بناکامی ازین محنت گاه
    کرده افسانه هستی کوتاه

    باز می خندد مهر
    باز می تابد ماه
    باز هم قافله سالار وجود
    سوی صحرای عدم پوید راه
    با دلی خسته و غمگین -همه سال-
    دور ازین جوش و خروش
    میروم جانب آن دشت خموش
    تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
    تا کشم چهره بر آن خاک سیاه

    وندر این راه دراز
    میچکد بر رخ من اشک نیاز
    میدود در رگ من زهر ملال

    منم امروز و همان و راه دراز
    منم اکنون و همان دشت خموش
    من و آن زهر ملال
    من و آن اشک نیاز

    بینم از دور،در آن خلوت سرد
    -در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی-
    ایستادست کسی!

    "روح آواره کیست؟
    پای آن سنگ کبود
    که در آن تنگ غروب
    پر زنان آمده از ابر فرود؟"

    می تپد سینه ام از وحشت مرگ
    می رمد روحم از آن سایه دور
    می شکافد دلم از زهر سکوت!

    مانده ام خیره براه
    نه مرا پای گریز
    نه مرا تاب نگاه!


    شرمگین میشوم از وحشت بیهوده خویش
    سرو نازی است که شادابتر از صبح بهار
    قد برافراشته از سینه دشت
    سر خوش از باده تنهائی خویش!

    "شاید این شاهد غمگین غروب
    چشم در راه من است؟
    شاید این بندی صحرای عدم
    با منش یک سخن است؟"

    من،در اندیشه که :این سرو بلند
    وینهمه تازگی و شادابی
    در بیابانی دور
    که نروید جز خار
    که نتوفد جز باد
    که نخیزد جز مرگ
    که نجنبد نفسی از نفسی...

    غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه:
    خنده ای میرسد از سنگ بگوش!
    سایه ای میشور از سرو جدا!
    در گذرگاه غروب
    در غم آویز افق
    لحظه ای چند بهم می نگریم
    سایه میخندد و میبینم : وای...
    مادرم میخندد!...

    "مادر ،ای مادر خوب
    این چه روحی است عظیم؟
    وین چه عشقی است بزرگ؟
    که پس از مرگ نگیری آرام؟

    تن بیجان تو،در سینه خاک
    به نهالی که در این غمکده تنها ماندست
    باز جان میبخشد!
    قطره خونی که بجا مانده در آن پیکر سرد
    سرو را تاب و توان می بخشد!

    شب،هم آغوش سکوت
    میرسد نرم ز راه
    من از آن دشت خموش
    باز رو کرده باین شهر پر از جوش و خروش
    میروم خوش به سبکبالی باد
    همه ذرات وجودم آزاد
    همه ذرات وجودم فریاد

    فریدون مشیری
     
  14. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    216
    محل سکونت:
    Tehran
    قارنیم آچ دی ، یادا یانیاردیم درده

    آغلاماق دان، چاره تاپمازذیم درده

    هودلاپ هودلاپ یاتیران دیلینگ

    ملهم دی آخردا ، چاره سیز درده



    انه جان ، انه جان باغیشلا منی

    اونؤتدیم هودینگی ، اونوتدیم سنی

    بؤگؤن کی گؤن دؤشیپ اؤلاکان درده

    گپ لاپ بیلمان اؤتین ییتیریپ دیلی



    ساچلارینی سیپاپ سرملان بالانگ

    انه جان آدینی آیدیپ بیلمه یار

    نه سن دؤشؤنیارسیتگ اؤنینگ دیلینه

    نه ده اؤل دؤشؤنیار سنینگ دیلینگه



    یاقمرده ک بیر زمان یاغسام دا ولی

    سودییپ سالغینه چاپیارین چؤلی

    یتیریپ یولیمی یتیریپ دیلی

    ییتماین انه جان ،هودی له منی
     
  15. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    216
    محل سکونت:
    Tehran
    فريدون مشيري :




    تاج از فرق فلك برداشتن

    جاودان آن تاج بر سر داشتن

    در بهشت آرزو ره يافتن

    هر نفس شهدي به ساغر داشتن

    روز در انواع نعمت ها و ناز

    شب بتي چون ماه دربر داشتن

    صبح، از بام جهان چون آفتاب

    روي گيتي را منور داشتن

    شامگه ، چون ماه رويا آفرين

    ناز بر افلاك و اختر داشتن

    چون صبا در مزرع سبز فلك

    بال در بال كبوتر داشتن

    حشمت و جاه سليمان يافتن

    شوكت و فر سكندر داشتن

    تا ابد در اوج قدرت زيستن

    ملك هستي را مسخر داشتن

    بر تو ارزاني كه ما را خوشتر است

    لذت يك لحظه مادر داشتن
     
  16. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    216
    محل سکونت:
    Tehran
    نغمه لالايي براي مادر :



    تكرار كن برايم كلمات شنيده را
    مثل باد مثل باد
    عينهو يك سنگ

    در آلونك‌هاي محقر نان شامگاهي
    برف
    و خرده چوب‌هاي ريزان
    دستمالي نخي و
    آكاردئوني لال

    دندانهاش برق مي‌زنند در تاريكي
    مي‌لرزد به رعشه تن كشيده در تاريكي
    تنها خواب جدامان مي‌كند
    تنها برف
    دور هم جمع‌مان مي‌كند

    تكرار كن برايم كلمات لالايي
    عينهو باد عينهو باد
    عينهو يك سنگ
    عينهو سنگي شعله‌ور
    اي مادر

    مهرۀ ساكت صدف
    نگاهي بي‌همتا
    لبخندي دردانه
    عينهو باد عينهو باد
    عينهو آهنگي سنگي و دور
    كه حامي ماست.
     
  17. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    216
    محل سکونت:
    Tehran
    آليانا آميني :


    خدای را مهلتی مهلتی
    كه این فرشتة جانگیر
    دیرگاهی به انتظار پای فرسوده ست

    شتاب كن؛ شتاب كن ربابه
    ماه كامل چارده
    برخاك پاك تو چهره بگشوده ست
    ز چهره بركش حجب آن جامة اهورائی
    كه میزبانت خزانه دار بهشت موعود است

    چه گفتی به گوش این خزانه دار زبردستی
    كه پیش تو هزار قفل بسته بگشوده ست
    ستاره ای به شب نیست رفته موكب نور
    ولی دلم حریم گدازه و دود است
    كه خانه ای داشتیم و امیدی و مادر
    كنون كه رفته ای و خانه و كومه نابود است

    به انتظار تو نشستن عبادت محض است
    شماتتم اگر بكنند كه انتظار بیهوده ست
    نزاید چون تو دیگر این پیرمادر گیتی
    هما نظری كه مرگش نیز؛ صبح مسعود است
     
  18. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    216
    محل سکونت:
    Tehran
    اي بي نشانه اي كه خدا را نشانه اي
    هرجا نشان تست، ولي بي نشانه اي ...

    تصوير شاعرانه ي در خود گريستن
    راز بلند سوختن عارفانه اي
     
  19. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    216
    محل سکونت:
    Tehran
    هم خضر آب داشت، هم اسكندر آينه
    مثل تويي كه ديد در آب و در آينه؟

    از بيم چشم زخم فلك ز آفتاب و ماه
    حاضر كند به بزم تو با مجمر آينه

    عكس ترا كه شعله ي صف سركش آمده است
    در بر اگر كشد نكند باور آينه
     
  20. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,986
    تشکر شده:
    216
    محل سکونت:
    Tehran
    مادر منم كه بر سر آرامگاه تو
    باز آمدم كه شرح غمت باز گويم
    باز آمدم كه با سر مژگان اشكبار
    خاك مزار پاك تو را شستشو كنم