کلمه خدا یعنی چه

شروع موضوع توسط @gh@m@hdi ‏4 سپتامبر 2006 در انجمن بایگانی

  1. @gh@m@hdi

    @gh@m@hdi Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏13 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,726
    تشکر شده:
    189
    محل سکونت:
    فعلا پشت شیشه مونیتور شما
    چند وقتی هست تو این فکرم که کلمه خدا از کجا به وجود اومده یعنی بار اول چه کسی ازش استفاده کرده.....اصلا ریشه ای داره؟ایا اینکه از زبانی وارد فارسی شده؟
  2. ARTA_ADOBE CO

    ARTA_ADOBE CO کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏22 مارس 2006
    نوشته ها:
    132
    تشکر شده:
    0
    کلمه خدا یک لغت زرتشتیه !
    آنها مانن ما که جوشن کبیر داریم دعایی دارند که اسامی خداوند توشه که خدا یکیشه !
    اما معنیش رو نمیدونم !؟
  3. sia_torkeh

    sia_torkeh کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏30 جولای 2006
    نوشته ها:
    106
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    حلبی آباد
    گذاشتن نام برای خداوند هر چند زیبا باشه اما اون رو محدود می کنه
    اما چاره ای نیست باید یک نامی برای خدا گذاشت
    ما هم بهش می گیم "تانری"
    فکر کنم خدا ریشه دیگری داشته باشه
    چون در آیین زردشتی بهش اهورا مزدا می گویند
    امیدوارم یکی از دوستان اطلاعاتی در این مورد بنویسند چون من هم مشتاق یادگیری هستم
  4. @gh@m@hdi

    @gh@m@hdi Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏13 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,726
    تشکر شده:
    189
    محل سکونت:
    فعلا پشت شیشه مونیتور شما
    فکر کنم مدیران این تالار اطلاعات داشته باشند.آقا بهروز هستید تا بگید؟
  5. بامداد

    بامداد Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏24 ژوئن 2006
    نوشته ها:
    1,358
    تشکر شده:
    69
    محل سکونت:
    زیر سایه دوستان
    تا اونجا که من می دونم یعنی : خود + آ

    و میگن یعنی بازگشت به خود و خودشناسی و... 0( دقیقا نمی دونم )

    دوستانی که مطالعات باستانی دارن در این فروم شاید بتونن کمک کنن مثل آتورپات ، کوروش بزرگ و ...
  6. Parham

    Parham Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏24 سپتامبر 2003
    نوشته ها:
    1,039
    تشکر شده:
    1
    ببخشید دیگه، هر کاری کردم نتونستم از دهخدا کپی بگیرم، مجبور شدم تصویرشو بزارم. البته ظاهرا بعضی جاهاش کمی به ریخته.

    [​IMG]

    فایل های ضمیمه:

    • khoda.gif
      khoda.gif
      اندازه فایل:
      71.8 KB
      نمایش ها:
      106
  7. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    11,006
    تشکر شده:
    215
    محل سکونت:
    Tehran
    اغلب زبان شناسان تعبيري نزديك به چيزي كه جناب بامداد فرمودند را بيان مي كنند .

    اما دوستاني كه علاقه مند به اين حوزه هستند مي توانند از اين منبع فوق العاده خوب استفاده نمايند .

    فرهنگ ريشه شناختی زبان فارسی
    دکتر محمد حسن دوست
    زير نظر دکتر بهمن سرکاراتی
    فرهنگستان زبان و ادب فارسی، ۱۳۸۳




    در ضمن من از استاد زيان شناس جناب آتاباي دعوت مي كنم كه در اين مورد هم اطلاعاتي به كاربران بدهند .

    هر چند بعيد ميدانم كه ايشان به همه جاي فروم سر بزنند و اين مورد را ببينند . چون تا امروز ايشان فقط در انجمن فرهنگ و هنر و آنهم فقط در يك تاپيك اطلاع رساني كرده اند .
  8. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    11,006
    تشکر شده:
    215
    محل سکونت:
    Tehran
    پرهام جان

    ممنون بابت قرار دادن اين صفحه .


    البته نويسنده كتابي كه معرفي كردم در مورد فرهنگ لغات دهخدا چنين نظري دارد




  9. @gh@m@hdi

    @gh@m@hdi Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏13 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,726
    تشکر شده:
    189
    محل سکونت:
    فعلا پشت شیشه مونیتور شما
  10. moonomid

    moonomid کاربر فعال علم و دانش

    تاریخ عضویت:
    ‏15 اکتبر 2004
    نوشته ها:
    1,443
    تشکر شده:
    3
    دوست عزيز لطفا در صورتي كه اطلاعات نداريد الكي نپرانيد [​IMG]

    اولا كه زرتشتي ها به خدا مي گويند اهورامزدا

    اهورا يعني هستي بخش


    مز يعني بزرگ

    دا يعني دانش و دانائي

    [​IMG]
  11. atabay danyeli

    atabay danyeli کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏12 می 2006
    نوشته ها:
    32
    تشکر شده:
    0
    کنکاشی پیرامون واژه " خدا "


    بنام خدا وبرای خدا
    در شب نیمه شعبان اگر پاکی و طهارتی در این نوشته باشد نذر قدوم مبارکش باد.

    مقدمه :
    نمیدانم چرا مدیر محترم انجمن فکر میکنند بنده مثل آقای ووپی میتوانم برای هر سوالی جوابی داشته باشم ، بنده نوازی میکنند و تکلیف قرار میدهند و بدلایلی امتناع میسر نمیشود و من می مانم و یک دل رسوا.
    از آنجائیکه همواره برای دل خودم نی زده ام ، می آیم حرف هایی میزنم که خوشایند عده ای نیست و بجای اینکه دوستان اندکی تمرین تحمل و صبر( به اصطلاح بعضی ها تمرین دموقراسی) کنند ، پرخاش و فحاشی و بعد هم که کمیت منطق میلنگد شروع به تهمت و افترا میکنند. امیدوارم در ارائه این مطالب بر من ایراد بگیرند اما تهمت نبندند.که وارد شدن در مسئله دین پژوهی از دیدگاه زبانشناختی وسوسه ای زبان شناختی است و بنده حقیر اصلا تخصص دین پژوهی ندارد.
    مطالبی که در برپایی و تعمیم معنی واژه " خدا " در پی خواهد آمد تنها از دیدگاه زبان- باستانشناسی اهمیت دارد و ربطی به دین و دیانت و سیاست نداردو از آنجاییکه این تفکرات را برای اولین بار منتشر میکند طبیعی است که نظر نقادانه دوستان و اهالی بی نظر دانش زبانشناسی را می طلبد،موجب امتنان خواهد بود که دوستان این حقیر را در ارائه این مطالب از نظرات انتقادی خود محروم نسازند


    • - آفریننده

    دانشمندان و محققین تاریخ جوامع بشری به ما می آموزند که بشر از زمانی که به زیور تفکر آراسته شد یکی از اساسی ترین سوالاتی که برایش مطرح بود یافتن علت وچگونگی حیات بود وابنای بشر قبل از ظهور پیامبران بزرگ بنا بر اصل فطرت ، قایل به وجود نیروی ماورایی در تکوین هستی و حیات بودند.
    طبیعی است که چنین تفکراتی بدلیل عدم برخورداری از هدایت مستقیم ( آمده توسط پیامبران بزرگ) از انسجام و سختگی و پختگی کافی برخوردار نبوده و گاه در شکل های انحرافی ( به تعبیر امروز) و پراکنده از اشکال توتم وتابو پرستی تا چند خدا پرستی را شامل میشد ، لاکن تمام این اشکال در یک نقطه به وحدت رسیده بودند و آن اعتقاد به نیرویی قدرتمند و سازنده و آفریننده بود.
    این نیرو در زبان اقوام مختلف اشکال مختلف اسمی داشت ( و گاه هم مشترک بود که بررسی علت آن مطلب دیگری است) و بسته به نوع جغرافیا و موانع طبیعی و ... نوع توانایی ها و ... مختلف می شد.
    این خدایان گاه بنام یکی از خصوصیات بارز خود( بهمن و یا ووهومان ) و گاه بنام قبایل و فرق پرستنده شان مسمی میشدند ( آنا هیتی ) و در حین غلبه قبیله ای بر قبیله ای دیگر با تضعیف شدن موقعیت قبیله هوادار خود تا مقام دیو و اهریمن سقوط و گاه دوباره اوج گرفته و به مقام سروری برمی گشتند.( مانند میترا ) اما حتی در صورت از سکه افتادن مذهب قبلی و جانشین شدن مذهب جدید ، مذهب قبلی به طور کامل از میان نرفته و در مذهب جدید با پذیرفتن تغییراتی به اثر فرهنگی و حیات خود ادامه میداد( تانری) و حتی بعد از رسیدن بشر به عهد پرستش خداوند تحت ارشادات پیامبران بزرگ ، فرهنگ پرستش قبلی به یکباره حذف نشد و به حیات پنهانی خود در فرهنگ جدید ادامه داد. در این بین بررسی اثرات مذاهب قبل از زرتشت و بعدها مذاهب موازی با آن در باور های زرتشتی غیر قابل انکار است.
    از اینجا این تفکر پیش می آید که خدایان نه زاده میشوند و نه می میرند تنها ما در سیر تکاملی اندیشه هایمان در خصوصیت ها ی آنها تجدید نطر کرده و گاه بنا بر اضطرارهای جغرافیایی و سیاسی اسامی آنها را عوض می کنیم.
    و واژه خدا دارای چنین سرنوشتی است
    ایرانیان زرتشتی خدای خود را " اهوره مزدا " ، ترکان " تانری " ( در مقاله آزربایجان در همین فروم این کلمه را برپا کرده ام ) ، اعراب " الله " و اهالی مکاتب عبرانی " یهوه " نام نهاده اند.
    و بعد از استیلای اعراب بر سرزمین " مزدا " ، " الله " در باور و ذهن ایرانیان بر تمام بود ها و نمود ها غلبه و به عنوان یگانه آفریننده به باور می نشیند اما کم کم ایرانیان پارسی زبان واژه " خدا " را برمیگزینند ، گاه با پسوند " وند " و گاه با " وندگار" همراه و بر تمام اشکال قبلی و حتی بعدی ( پروردگار ،آفریدگار) تسلط عام و عمومی تری پیدا میکند.
    آ


    * - معنی واژه " خدا " در لغت نامه ها

    فرهنگ دهخدا:
    [خُ] [اِخ] نام ذات باری تعالی است همچو " اله " و " الله " [برهان قاطع ] [ آنندراج ] [ ناظم الاطبا]. در حاشیه برهان قاطع در وجه اشتقاق این کلمه اینچنین آمده است: پهلوی متاخر xvatāy ، پهلوی اشکانی xvatādh ، پازند " xvadāi هوبشمان ص54 "" مسینا 139: 2 ". بعضی این کلمه را از اوستایی xvadhāya [hudhāya ]، مشتق دانسته اند و نولدکه به حق در این وجه اشتقاق شک کرده ، چون خدای فارسی و خواتای پهلوی به کلمه xwatāya یا xwatādha اقرب است و آن هم با سانسکریت svatas+āyi[از خود زنده] یا سانسکریت svatas+ādi[از خود آغاز کرده ] رابطه دارد ...

    فرهنگ معین :
    [= خدای ، پهـ xvatāy ] 1 - آفریدگار جهان ، الله 2- مالک صاحب ....

    غیاث اللغات :
    / بالضم / بمعنی مالک و صاحب. چون لفظ خدا مطلق می باشد برغیرذات باریتعالی اطلاق نکنند مگر در صورتی که چیزی مضاف شود چون کدخدا و ده خدا و گفته اند که خدا به معنی خود آینده است چه مرکب است از کلمه خود و کلمه آ که صیغه امر است از آمدن و ظاهر است که امر بترکیب اسم معنی فاعل پیدا میکند وچون حقتعالی بظهور خود به دیگری محتاج نیست لهذا بدین صفت خواندند ( از رشیدی و خیابان و خان آرزو) و در سراج اللغات و نیز از علامه دوانی و امام فخرالدین رازی نیز همین نقل کرده اند.

    (همچنان که مشاهده میشود در زمان های قبل از حضرت علامه دهخدا تقریبا برخورد به لغت مثل دیگر شاخه های علوم غیر فنی و غیر قابل استناد است و از این حهت آوردم که نگرش رو بنایی و غیر ساخت نگر قدما را در پرکاربرد ترین مطالب ( دینی ) مشاهده و قیاس نمایند آنجایی که می گوییم نظرات گذشتگان در تبیین بسیاری از مسایل علمی غیر قابل استناد است بر ما ایراد نباشد.از دیگر سو متاسفانه لغت شناسان نه واقف به جامعه شناسی ادیان بوده اند و نه از این تخصص ها سود برده اند.)

    *- نقبی در گذشته

    قبل از ورود به مطلب ذکر این نکته بایسته است که در نامیدن حضرت حق ، به یک نام اکتفا نمی گردد گاه ما خداوند را به نامی که او خود ، خود را نامیده است مینامیم مانند کلمه شریف " الله " در قران و یا اورمزد و اهورا و ... در دین زرتشتی و گاه از یکی از صفاتش سود می بریم مانند " خالق " و ...
    گاه این اسامی جامد ند و گاه مشتق . گاه خاصند و گاه عام.گاه ذاتند و گاه معنی و ...

    در بین ایرانیان از قدیم اسامی متعددی برای نامیدن خدایان ( در زمان هایی که اعتقادات دینی بر مبنای چند خدایی استوار بود) و بعد ها خدا معمول بوده است:

    زمان باستان ( baga ) اوستایی ( baγa ) پارتی ( baγ )

    از آنسوی تاریخ تا امروز شکل " بغ " محفوظ و مورد استفاده است و اتفاقا جزو کلمات خاموشی گزیده اما فراموش نشده است.
    زندگی با طراوت و زیبای خیره کننده آن در واژه های " بغداد " ، " بغاوند" ، " بغدخت" ، " بغپور" ، " بغستان" ، " بغلان "و ... تماشایی است. از پشت خاکستر قرون چونان دماوندی یله درآغوش ماه ومه.

    *- و اما " خدا"

    دیدیم که گذشتگان این واژه را مرکب از دو جز " خود و آ" و در زمان های متاخرتر بر گرفته و بر ساخته از svatas+āyi[از خود زنده] سانسکریت و باز در همان معنی گرفته اند و این به زعم ما معنی ظاهر و ارجاع آن به گذشته است و در زبان شناسی علمی روش نیکی به شمار نمی آید.

    ما بااین دید به عقب بر می گردیم که در برهه ای از تاریخ یا بدلیل نا کار آمدی خصایص اختصاص به خدایان قدیم تر ( دقت شود که در این زمان هنوز اثری از اسلام و تعالیم روشنگر آن در میان نیست) که با تغییرات در زمینه های مختلف اجتماع حاصل شده است ( مانند سرنوشتی که مهر در تاریخ اروپا و رم پیدا کرد) و یا غلبه اندیشه ای یا با جوهر قوی تر ( مانند اسلام ) و یا سیاستی دیگر ( مانند تسخیر منطقه ای توسط اقوام دیگر) به وقوع پیوسته باشد که اسما مصطلح برای نامیدن آفریننده رو به خاموشی و واژه جدیدی ( نه لزوماخلق الساعه) کم کم جایگزین آن شده است.

    واژه نزدیک به " خدا " که در ادیان ایرانی مطرح است واژه " اهورا مزدا " و یا " مزدا" می باشد.
    ( بحث اشکال اهورا ، مزدا ، اهورا مزدا ، مزدا اهورا و تقدم و تاخر تاریخی و قدرت آفرینندگی هریک و اینکه از هم جدا ویا در حکم یک اسم هستند بحثی مفصل و خارج از حوصله این مقال است)
    " مزدا " متشکل از دو جزء " مز و دا " می باشد.
    - بخش نخست : [maz ] [مز] به معنای بزرگ ، برجسته و عالی می باشد و شاید به عربی بتوان گفت همان معنی " اکبر " را افاده می کند.
    - بخش دویم : [ dā ] [ دا ] و [ da ] [ دَ ] به هر دو شکل در اوستا و متون اوستایی بکار رفته ( به صورت ādā هم کاربرد دارد) و معنی خرد و هوش و اندیشه را میرساند.

    در این صورت معنی تحت اللفظ میشود "خرد و دانایی بزرگ" و از آنجاییکه در ادیان یکتاپرست خداوند مظهر عقل کل است معنی مزدا میشود " خداوند و آفریننده یزرگ"

    در اوستا کلمه ای به صورت [ daman ] در همان معنی خرد و و گاه بینایی و فرزانگی کاربرددارد که باز خود از دو بخش [ da ] و [ man ] تشکیل شده و [ man ] در معنی مینوی و بهشتی و روانی کاربرد داشته و کلمه پرکاربرد " منش " یادگاری از همین کلمه و ترکیب manas paoiry در معنی بزرگترین نیروی مینوی کاربرد وسیع دارد.

    واژه دیگری که اوستا و فرهنگ باستان کاربرد فراوان دارد واژه [ hu ] در معنی نیک و خوب می باشد. در حقیقت این واژه همان واژه خوب امروزی است که بنا بر اصول زبان شناسی " ه یا ح " به " خ " تبدیل شده و این نوع تبدیلات در تاریخ زبان شایع و اختصاصی تنها پارسی نیست.
    ( این واژه در اوستا به معنی زایندگی و باروری هم میباشد که ریشه نوشابه معروف زرتشتی ها " هوم " محسوب میگردد.)
    به چند مثال از کاربرد این واژه در ساخت کلمات جدید توجه کنیم :

    Hu-kereta ( به معنی خوش ریخت و خوساخت و خوش هیکل )
    Hu-xrata ( خوش فکر و خردمند - xrata به معنی خرد و عقل استو در اوستا خرد و هوش و عقل و دانایی واندیشه و فکر دارای کلمات مستقلی هستند که کاربرد شان با هم متفاوت میباشد.)
    Hu- nara( به معنی هنر امروز و صورت تحت اللفظ " نرینه و مرد خوب " میباشد.)

    حال که با چند کلمه اوستایی آشنایی پیدا کردیم خوب است به کلمات زیر دقت کنیم:

    Huδāwaňha ( تقریبا δ=th ) با تلفظ هوذاونگه و به معنی خرد بزرک و دادگر و بسیار نیک اندیش
    Huδāta به معنی جان و روان بسار نیکو
    Huδāman دارنده خرد و دانایی و بسیار آگاه

    عنایت داریم که بخش مشترک این کلمات همان [ Huδā ] در معنای خرد خوب و عالی می باشدو این واژه در سیر تاریخی خود با تبدیل " ه " به " خ " به صورت [Xuδā ] و تبدیل" δ " به " T " ( که در تبدیل کلمات اوستایی امری رایج است ) به شکل [Xwtā ]( پهلوی) و بعد ها با تبدیل رایج " T "به " d " به شکل امروزی
    یعنی [Xudā ] [ خدا ] در آمده است.
    و افاده همان معنای مزدا را دقیقا با همان قالب زبان شناخی می کند.
  12. sia_torkeh

    sia_torkeh کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏30 جولای 2006
    نوشته ها:
    106
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    حلبی آباد
    آتابای عزیز اطلاعات من به دلیل این که از هرچی فقط گوشه ای بلدم وقتی مطرح میشوند کاربران عزیز کنترل خود را از دست داده و با تعصب جواب میدهند که بهشون حق میدم
    اما به قول بهروز جان شما واقعا استاد زبان شناسی هستی هرچی هم تو اون تاپیک تا به حال نوشتی قبول دارم
    امیدوارم همیشه سلامت باشی و مشغله هایی هم که مانند خیلیها دارید تموم شوند و بتونید بیشتر مارو مورد عنایت قرار دهید:)
  13. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    11,006
    تشکر شده:
    215
    محل سکونت:
    Tehran
    سپاس جناب استاد آتاباي را

    فكر نمي كردم به اين زودي دعوت اين بخش را هم بپذيرند و اطلاعات خود را بيش از پيش در اختيار ما قرار دهند .

    مطلب بسيار عميق و تحقيقي زيبايي بود فقط پس از خواندن مطلب 1-2 نكته اي به نظرم رسيد كه پرسشي در مورد آنها دارم . البته بايد دوباره مقاله را بخوانم و . . .

    اگر اين سوالها در ذهنم حل نشدند حتما دوباره در همين تاپيك مي پرسم .
  14. @gh@m@hdi

    @gh@m@hdi Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏13 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,726
    تشکر شده:
    189
    محل سکونت:
    فعلا پشت شیشه مونیتور شما
    خوب من نمی دونم اگر این همه دوست وب اینجا نداشتم چه می کردم!!!!واقعا هر بار اونقدر زیبا جواب می دید که آدم لذت می بره.خیرتون قبول
  15. sia_torkeh

    sia_torkeh کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏30 جولای 2006
    نوشته ها:
    106
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    حلبی آباد
    دوست نه
    داداش کوچیکه
  16. siroos1

    siroos1 کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏16 می 2006
    نوشته ها:
    23
    تشکر شده:
    0
    لغتنامه دهخدا منابع زيادي براي معني خدا آورده كه همه اونو براتون كپي ميكنم ولي كاشكي يكي از استادايي كه زبانهاي باستاني رو بلدن مثل آتورپات يا دوست زاده يا ردكيش يا... نظرشون رو ميگفتن كه مطمئن بشيم.

    به هر حال چيزهايي كه تو لغتنامه هست رو ميارم و ظاهرا كسي از دوستان منبع ديگه اي كه تو زبون پهلوي و اوستا رو نشون بده ارائه نكرده. خودم هم ميگردم ببينيم چيزي پيدا ميكنم.

    خدا. [ خ ] (اخ ) نام ذات باري تعالي است همچو »اله « و »ا&«. (برهان قاطع )(آنندراج ) (ناظم الاطباء). در حاشيه برهان قاطع در وجه اشتقاق اين کلمه چنين آمده است : پهلوي متاخر yatavx ‚ پهلوي اشکاني hdatavx ‚ پازند » iadavxهوبشمان ص 54
    ح « »مسينا 139:2«. بعضي اين کلمه را از اوستايي ayahdavx (ayahduh)‚ مشتق دانسته اند و نولدکه بحق در اين وجه اشتقاق شک کرده ‚ چون خداي فارسي و خواتاي پهلوي بکلمه ayatawx يا ahdatawx اقرب است و آنهم با سانسکريت uya + satavs (از خودزنده ) يا سانسکريت ida + satavs (از خود آغازکرده ) رابطه دارد. براي اطلاع از عقايدمختلف رجوع شود به بارتولمه 1862‚ اساس اشتقاق فارسي 471‚ هوبشمان 471‚ تتبعات
    ايراني ‚ دارمستتر 1 ص 7‚ يشتها 1:42‚ خرده اوستا 255‚ کردي » edavxاساس فقه اللغه
    ايراني 1:2 ص 285«‚ اشکاشمي adux‚ زباکي » iaduxگريرسن 84«‚ گيلکي adux. درپهلوي و پازند خواتاي بمعني شاه آمده و »خواتاي نامک «‚ يعني »شاهنامه «. خدا در زبان فارسي بمعني ا& گرفته شده . رجوع شود به خداوند. (حاشيه برهان قاطع چ معين ). چون لفظ خدا مطلق باشد بر غير ذات باري تعالي اطلاق نکنند‚ مگر در صورتي که بچيزي مضاف شود‚ چون : کدخداي و ده خدا. گفته اند که خدا بمعني خودآينده است چه مرکب است از کلمه خود و کلمه »آ« که صيغه امر است از آمدن و ظاهر است که امر به ترکيب اسم معني اسم فاعل پيدا مي کند و چون حق تعالي بظهور خود بديگري محتاج نيست ‚ لهذا به اين صفت خواندند. (از غياث اللغات ). پارسيان اطلاق اين لفظ تنها بر خداوند تعالي کنند. بندگي »شيخ واحدي « مي فرمودند که اکثر محل در اصل وضع فارسي دال معجمه بوده است که ايدون بدال مهمله مي خوانند‚ مگر لفظ خدا که بغير نام خداوند جل جلاله روا نيست وخدمت امير شهاب الدين حکيم بدال مهمله مي خواندند. فاما چون مرکب مستعمل باشدمانند خانه خدا‚ کدخدا‚ دولت خدا‚ آن هنگام اطلاق آن بر غير خدا هم کنند آن اسم خالق و جميع موجودات و حاکم کل کاينات مي باشد و او روحي است بي انتها وازلي و در وجود و حکمت و قدرت و عدالت و کرامت بي تغيير و تبديل و به انواع مختلفه وطرق متنوعه خود را در موجودات ظاهر مي سازد. اما صفات خدايي دلالت مي نمايد بر اين که
    از جميع ممکنات کاملتر مي باشد‚ زيرا قدوس است و لايفني و همه جا حاضر و قادر کل وبي تبديل و عادل و رحيم و کليم و محب مي باشد :
    سوي آسمان کردش آن مرد روي
    بگفت اي خدا اين تن من بشوي
    از اين اژغها پاک کن مر مرا
    همه آفرين ز آفرينش ترا.
    ابوشکور بلخي .
    خدا را نستودم که کردگار من است
    زبانم از غزل و مدح بندگانش بود.
    رودکي .
    بنام خداي جهان آفرين
    نمانم ز گردان يکي بر زمين .
    فردوسي .
    تا دستگير خلق بود خواجه لامحال
    او را بود خدا و خداوند دستگير.
    منوچهري .
    اين است نبشته اميرالمومنين و گفتگوي او با تو که نيکو گرداند خدا برخورداري ما را بتو.(تاريخ بيهقي ص 314). پدر خواست و خدا نخواست . (تاريخ بيهقي ).
    چون تو خداي خر شدي از قوت خرد
    پس در تو عقل عقل خدايست قول راست .
    ناصرخسرو.
    معين و يار تو بادا خداي عزوجل
    به از خداي که يار و معين تواند بود.
    ابوالفرج روني .
    و بمثل پيرزنان در است که چون کار ساخته نيايد‚ گويند: بر خدايمان هيچ وام نماند. (ازاسرار التوحيد في مقامات شيخ ابوسعيد).
    هم از دوست آزرده ام هم ز دشمن
    پس از هر دو تن در خدا مي گريزم .
    خاقاني .
    جانا بخدا توان رسيدن
    زلف تو اگر کمند گردد.
    خاقاني .
    اي دل خاقاني از گذشته مکن ياد
    کآنچه بسر آمد ز قضاي خدا بود.
    خاقاني .
    نه افضلم تو خوانده اي ببزم خود نشانده اي
    کنون ز پيش رانده اي تو داني و خداي تو.
    خاقاني .
    جز خودي زاهد چيست بگو
    تو که از پيش خدا آمده اي .
    خاقاني .
    تو نزادي و ديگران زادند
    تو خدايي و ديگران بادند.
    نظامي .
    شه شنيدم که داشت دستوري
    ناخداترسي از خدادوري .
    نظامي .
    در ادبيات مذهبي فارسي اسماء و ترکيبات زير براي خدا آمده است که پاره اي از آنها اصل وصفي داشته و کم کم بجاي موصوف نشسته اند. البته هر يک از آنها بجاي خود در اين لغت نامه مي آيند و اينک فهرست آنها <1> : آخر‚ آفريدگار‚ آفريننده ‚ احد‚احسب الحاسبين ‚ احسن الخالقين ‚ احکم الحاکمين ‚ ارحم الراحمين ‚ اسرع الحاسبين ‚اعظم ‚ اکبر‚ اکرم الاکرمين ‚ اله ‚ ا&‚ اله العالمين ‚ امين ‚ اواب ‚ اول ‚ ايزد متعال ‚ بار‚باراله ‚ بارپروردگار‚ باري ‚ باري تعالي ‚ باسط‚ باسطاليدين بالعطيه ‚ باطن ‚ باعث ‚ باقي ‚بخشنده ‚ بخشنده بي منت ‚ بديع ‚ بديع السماوات ‚ بر‚ بصير :
    يکي قدير بر از قدرت مقدر خويش
    يکي بصير بر از دانش اولوالابصار.
    ناصرخسرو.
    بعيد‚ بنده نواز‚ پاک داد‚ پروردگار‚ پيروزگر‚ تواب ‚ توانا‚ جاعل النور و الظلمات ‚ جامع ‚جان آفرين ‚ جبار :
    چنين که کرد تواند مگر خداي بزرگ
    که قادر است و حکيم است و عالم و جبار.
    ناصرخسرو.
    جليل ‚ جميل ‚ جميل الستر‚ جهان آرا‚ جهان آفرين ‚ جهان بان ‚ جهان دار‚ جهان داور‚جواد‚ چاره بيچارگان ‚ چاره ساز‚ حافظ‚ حبيب ‚ حسن التجاوز‚ حسيب ‚ حضرت ‚ حضرت احديت ‚ حضرت باري ‚ حضرت باري تعالي ‚ حضرت بيچون ‚ حضرت رب العزة‚ حضرت عزت ‚ حضرت کبريائي ‚ حفيظ‚ حق ‚ حکم ‚ حکيم :
    بدين افعال منطق فاعلي گشت
    حکيم و عادل و قادر مقرر.
    ناصرخسرو.
    چنين که کرد تواند مگر خداي بزرگ
    که قادر است و حکيم است و عالم و جبار.
    ناصرخسرو.
    حکيم علي الا طلاق ‚ حلا ل مشکلات ‚ حليم ‚ حميد‚ حنان ‚ حي :
    مدبر و غني و صانع و مقدر و حي
    همه بلفظ برآويخته ست از او بيزار.
    ناصرخسرو.
    حي لايموت ‚ خافض ‚ خالق ‚ خالق البرايا‚ خالق بيچون :
    بشکر بود بسي سال تا خلاصي يافت
    به امر خالق بيچون و واحد اکبر.
    ناصرخسرو.
    خبير‚ خفي الا حسان ‚ خلا ق ‚ خلا ق عالم ‚ خيرالحاسبين ‚ خيرالرازقين ‚ خيرالماکرين ‚دائم ‚ دائم الفضل ‚ دادآفريد‚ دادآور‚ دادگر‚ دادار‚ دارا‚ داراي جهان ‚ دارنده ‚ دافع ‚دليل المتحيرين ‚ ديار‚ ديان ‚ ديان الدين ‚ داور‚ ذاري ‚ ذوالا کرام ‚ ذوالا نعام ‚ ذوالجلال ‚ذوالجلال و الا کرام ‚ ذوالحول ‚ ذوالطول ‚ ذوالعرش ‚ ذوالعرش المجيد‚ ذوالعز‚ذوالفضل العظيم ‚ ذوالقوةالمتين ‚ ذوالمجد‚ ذوالمعارج ‚ ذوالمن ‚ ذوالمنن ‚ ذوانتقام ‚ رائي ‚راحم ‚ رازق ‚ رافع ‚ رافع الدرجات ‚ روف ‚ رب الا رباب ‚ رب العالمين ‚ رب العباد‚ رب العزه ‚
    رب جليل ‚ رب عباد‚ رحمن ‚ رحيم ‚ رزاق ‚ رشيد‚ رفيع الدرجات ‚ رقيب ‚ روزي رسان ‚ رهنما‚
    زه ‚ ساتر‚ سامع ‚ سبب ساز‚ سبحان ‚ حضرت سبحان ‚ سبوح ‚ ستارالعيوب ‚ سريع الحساب ‚
    سرمدي ‚ سلام ‚ سيد‚ شافي ‚ شاکر‚ شديدالعقاب ‚ شديدالقوي ‚ شکور‚ شهيد‚ شيذر‚ شيذير‚صابر‚ صادق ‚ صادق الوعد‚ صانع :
    مدبر و غني و صانع و مقدر و حي
    همه بلفظ برآويخته ست از او بيزار.
    ناصرخسرو.
    صبور‚ صمد‚ صورت آفرين ‚ ضار‚ طاهر‚ ظاهر‚ عادل :
    بدين افعال منطق فاعلي گشت
    حکيم و عادل و قادر مقرر.
    ناصرخسرو.
    عالم :
    چنين که کرد تواند مگر خداي بزرگ
    که قادر است و حکيم است و عالم و جبار.
    ناصرخسرو.
    عالم الا سرار‚ عالم السر والخفيات ‚ عالم الغيب و الشهادة‚ عالي ‚ عدل ‚ عزيز‚ عطوف ‚عظيم ‚ عفو‚ علا م الغيوب ‚ عليم :
    بنالم بتو اي عليم قدير
    ز اهل خراسان صغير و کبير.
    ناصرخسرو.
    عليم بذات الصدور‚ علةالعلل ‚ علي ے‚ علي الاعلي ‚ عميد‚ غافر‚ غافرالذنب ‚ غفار‚غفارالذنوب ‚ غفور‚ غني :
    ندانست در بارگاه غني
    که بيچارگي به ز کبر و مني .
    سعدي (بوستان ).
    غوث ‚ غياث المستغيثين ‚ غيب دان ‚ فاتق الحب و النوي ‚ فاتح ‚ فاطرالسماوات ‚ فاطرالسماوات و الا رض ‚ فالق ‚ فالق الاصباح ‚ فتاح ‚ فرد‚ فعال لما يشاء‚ فلک گردان ‚ فياض ‚قابض ‚ قابل التوب ‚ قادر :
    بدين افعال منطق فاعلي گشت
    حکيم و عادل و قادر مقرر.
    ناصرخسرو.
    چنين که کرد تواند مگر خداي بزرگ
    که قادر است و حکيم است و عالم و جبار.
    ناصرخسرو.
    قاسم الا رزاق ‚ قاضي ‚ قاضي الحاجات ‚ قاهر‚ قدوس ‚ قدير :
    بنالم بتو اي عليم قدير
    ز اهل خراسان صغير و کبير.
    ناصرخسرو.
    يکي قدير بر از قدرت مقدر خويش
    يکي بصير بر از دانش اولوالابصار.
    ناصرخسرو.
    قديم ‚ قديم الا حسان ‚ قديم تعالي ‚ قريب ‚ قويم ‚ قوي ‚ قهار‚ قيام ‚ قيم ‚ قيوم ‚ کارساز‚ کاشف ‚
    کافي ‚ کافي المهمات ‚ کبير‚ کردگار‚ کريم :
    هنوز ار سر صلح داري چه بيم
    در عذرخواهان نبندد کريم .
    سعدي (بوستان ).
    کفي ے‚ گروگر‚ گروگو‚ گيتي آراي ‚ گيهان خدا‚ گيهان خديو‚ لطيف :
    لطيفي که آوردت از نيست هست
    عجب گر بيفتي نگيردت دست .
    (بوستان ).
    لطيف بالعباد‚ مالک الملک ‚ مالک يوم الدين ے‚ مبدي ‚ مبدي النعم ‚ مبدع ‚ مبين ‚ مبين ‚متعالي ‚ متکبر‚ متين ‚ مجري الفلک ‚ مجوهرالجواهر‚ مجيےب ‚ مجيب الدعوات ‚مجيب السائلين ‚ مجيد‚ مجير‚ محبوب ‚ محسن ‚ محصي ‚ محمود‚ محول الحول والا حوال ‚
    محيط‚ مدبر :
    مدبر و غني و صانع و مقدر و حي
    همه بلفظ برآويخته ست از او بيزار.
    ناصرخسرو.
    مدرک ‚ مذل ‚ مرسل الرياح ‚ مريد‚ مسبب الاسباب ‚ مستجيب الدعوات ‚ مستعان ‚ مستعين ‚مستغاث ‚ مسخرالرياح ‚ مصور‚ مضل ‚ معاني ‚ معبود‚ معز‚ معطي ے‚ معيد‚ معين ‚ مغني ‚مغيث ‚ مفتح الابواب ‚ مقتدر‚ مقدر :
    مدبر و غني و صانع و مقدر و حي
    همه بلفظ برآويخته ست از او بيزار.
    ناصرخسرو.
    مقدم ‚ مقدم ‚ مقسط‚ مقلب القلوب ‚ مقيت ‚ مقيل العثرات ‚ ملک ‚ ملک الحق المبيےن ‚ملک العرش ‚ مليک ‚ مليک مقتدر‚ مميت ‚ منان ‚ منتقم ‚ منشي ‚ منيع ‚ موخر يا موخر‚موفق ‚ مومن ‚ مهدي ‚ مهين داور‚ ناصر‚ نافع ‚ نصير‚ نعم النصير‚ نعم المولي ‚ نعم الوکيل ‚نقش بند حوادث ‚ نور‚ نيکي دهش ‚ واجب ‚ واجب الوجود‚ واجد‚ واحد‚ واحد اکبر :
    بشکر بود بسي سال تا خلاصي يافت
    به امر خالق بيچون و واحد اکبر.
    ناصرخسرو.
    وارث ‚ واسع ‚ واسع الفضل ‚ واسع المغفرة‚ والي ‚ واهب ‚ واهب الصور‚ وتر‚ ودود‚ وسيله ساز‚
    وفي ‚ وکيل ‚ ولي ے‚ ولي التوفيق ‚ ولي الحمد‚ وهاب ‚ هادي ‚ هادي المضليےن ‚ هادي الي سبيل الرشاد‚ هدي ‚ هو‚ يزدان ‚ يکتا‚ يگانه .
    - امثال :آنقدر خداخدا کردم
    تا ابره را قبا کردم .
    (يادداشت بخط مولف ).
    از خودت که گذشته خدا عقلي به بچه هات بدهد . (يادداشت بخط مولف ).
    خدا از پدر و مادر مهربانتر است ‚ نظير: و هو ارحم الراحمين . (قرآن 64/12 و 92)(امثال و حکم دهخدا).
    خدا از چنان بنده خرسند نيست
    که راضي بقسم خداوند نيست .
    سعدي (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا از دلت بپرسد ; شرم يا لجاج ترا بر آن داشته که گويي فلان چيز يا فلان کس را نخواهم و
    دل تو جز آن گويد. (امثال و حکم دهخدا).
    خدا از دهنت بشنود ; اي کاش چنان شود که تو گويي . (امثال و حکم دهخدا).
    خدا از رگ گردن به بنده نزديک تر است . اقتباس از آيه شريفه : نحن اقرب اليه من حبل الوريد. (قرآن 16/50) (امثال و حکم دهخدا).
    خدا از موي سپيد شرم مي کند ; حرمت را نگاه بايد داشت :دلم مي دهد وقت وقت اين نويد
    که حق شرم دارد ز موي سپيد
    عجب دارم ار شرم دارد ز من
    که شرمم نمي آيد از خويشتن .
    سعدي (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا اول حلال کرد بعد حرام . مقصود اين است : اصل اباحه مي باشد. (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا اين چشم را به آن چشم محتاج نکند ; احتياج و نياز‚ خواري و زبوني آرد. (امثال وحکم دهخدا).
    خدا بحق چو دري بر کسي فروبندد
    ز راه لطف و کرم ديگري گشايد باز.
    ؟ (امثال و حکم دهخدا).
    خدا بنده را کآزمايش کند
    خدابنده بايد ستايش کند.
    اديب پيشاوري (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا به آدم چشم داده ; مقصود اين است چرا بد انتخاب کرده ايد. (امثال و حکم دهخدا).
    خدا به آدم شعور داده ; منظور اين است : چرا بد گزيني ‚ چرا نيک نسنجي و نداني ؟! (ازامثال و حکم دهخدا).
    خدا به آدم عقل داده . رجوع به »خدا به آدم شعور داده « شود. (امثال و حکم دهخدا).
    خدا به او دست داده ; مقصود اين است : کارهاي خويش را به ديگران نبايد گذاشت . (امثال و حکم دهخدا).
    خدا بخت بدهد ; اين خدا به آدم هوش داده ‚ رجوع به »خدا به آدم شعور داده « شود. (ازامثال و حکم دهخدا). خدا بخت بدهد‚ اين تعبير بيشتر نزد زنان متداول است و به رشک وحسد درباره زني که نزد شوي يا کسان خويش محبوب باشد‚ گفته مي شود. (يادداشت به خطمولف ).
    خدا بخواهد از نر هم بچه مي دهد ; ابلهي را گفتند: چرا بجاي گوسفندان نر‚ ميش نگاه نداري تا از نتايج آن فايدتي حاصل کني ‚ گفت : اگر خداي خواهد از نر هم بچه دهد. (ازامثال و حکم دهخدا).
    خدا برف بقدر بام مي دهد ‚ نظير:هرکه بامش بيش برفش بيشتر.
    (امثال و حکم دهخدا).
    خدا بزرگ است ; هنوز بايد اميدوار بود. (امثال و حکم دهخدا).
    خدا بقدر قلب هر کس مي دهد ; حسود و رشگن غالبا فقير و بي بضاعت باشد‚ نظير:هر کس آب دلش را مي خورد .
    خدا بگيردشان زآنکه چاره دل ما
    به يک نگاه نکردند و مي توانستند.
    هاتف (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا بي عيب است ‚ نظير: گل بي عيب خداست . (از امثال و حکم دهخدا).
    خدابيني از خويشتن بين مخواه ; يعني متواضع خدابين است نه متکبر. (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا پاکمان کند و خاکمان کند ; دعائي است که بدان بخشايش و غفران ‚ خدا را پيش ازمرگ خواهند. (از امثال و حکم دهخدا).
    خداپرست شکم پرست نباشد ; مثلي است در ذم شکم پرستي . (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا پنج انگشت را يکسان نيافريده ‚ نظير: پنج انگشت برادرند نه برابر. (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا تنگ روزي مي کند اما قحط روزي نميکند . نظير: دهن باز بي روزي نميماند‚ الرزق علي ا&. (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا جامه دهد کو اندام ‚ نان دهد کو دندان ; يعني مردي بي ارز است و درخورد دولت ونعمتي که دارد نيست . (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا جاي حق نشسته است ; يعني ستمکار بکيفر زشتکاري خود رسد. (امثال و حکم دهخدا).
    خدا جاي ميخ گذاشته بود شکر ; مرحوم دهخدا در امثال و حکم نوشته اند که اين مثل راشنيده ام ولي ماخذ و مورد استعمال آنرا نمي دانم . ظاهرا ماخذ آن اين است : ديوانه اي مي خواست ميخي بمحلي فروبرد اتفاقا سوراخي بر ديوار يافت و ميخ را بدانجا فروبرد.عاقلي چون اين ديد‚ گفت : خدا را شکر که خدا جاي ميخ را گذاشته بود و الا ممکن بود اين ديوانه آنرا بيکي از سوراخهاي بدن ما فروکند. اين مثل را در جايي ميزنند که کاري بگره افتد و شخصي گيج شود و ناگاه مفري فرارسد.
    خدا چشم راست را بچشم چپ محتاج نکند ; مقصود آن است که خدا انساني را به انساني محتاج نکند. (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا خر را ديد شاخش نداد ‚ نظير:
    آن دو شاخ گاو اگر خر داشتي
    تخم انسان از زمين برداشتي .
    (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا خواسته است ‚ اگر حضرت عباس بگذارد ; بمزاح اين دولت باقي نماند. (از امثال وحکم دهخدا).
    خداخواه را دوستي بايد نه خودخواه را . (يادداشت بخط مولف ).
    خداخواهي بود يا خداخواهي شد که فلان طور شد . (يادداشت مولف ).
    خدا داده بما مالي يک خر مانده سه پا نالي ; از نال نعل اراده شده و حکايت اين است که مردي نعلي يافته بود و بزن مي گفت : خدا بما خري داده است . زن پرسيد: در کجا. است ‚گفت : اينک يک نعل آنرا يافته ام ‚ تنها خر و سه نعل ديگر مي ماند. (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا داناتر است ; ا& اعلم . (يادداشت بخط مولف ).
    خدا داناست ; العلم عند ا& . (امثال و حکم دهخدا).
    خدا درد داده درمان هم داده يا دوا هم داده ; رنجوري و بيماري را پزشک و داروست . نظير:المتاني في علاج الداء بعدان عرف وجه الدواء کالمتاني في اطفاء النار و قد اخذت بحواشي
    ثيابه :
    درد در عالم ار فراوان است
    هر يکي را هزار درمان است
    شپش ار هست ناخنت هم هست
    کيک را گوش مال چون برجست
    کوه اگر پر ز مار شد مشکوه
    سنگ و ترياک هست اندر کوه
    ور ز کژدم بدل گمان داري
    کفش و نعل از براي آن داري .
    سنائي .
    دان که هر رنجي ز مردن پاره ايست
    جزو مرگ از خود بر آن گر چاره ايست
    چون ز جزو مرگ نتواني گريخت
    دان که کلش بر سرت خواهند ريخت .
    مولوي .
    خدا درد را به اندازه طاقت مي دهد . (امثال و حکم دهخدا).خدا درد را به دوستان ميدهد . (از جامع التمثيل ). نظير: البلاء للولاء. (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا ديرگير است اما سخت گير است . (از امثال و حکم دهخدا) :نيست غم گر دير بي او مانده اي
    ديرگير و سخت گيرش خوانده اي .
    مولوي .
    ديرگير و سخت گيرد رحمتش
    يکدمت غائب ندارد حضرتش .
    مولوي .
    نظير:
    لطف حق با تو مداراها کند
    چونکه از حد بگذرد رسوا کند.
    مولوي (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا را بر آن بنده بخشايش است
    که خلق از وجودش در آسايش است .
    سعدي (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا را بنده نيست ; وقتي که کسي بسيار خوشحال باشد درباره او اين را مي گويند. (ازامثال و حکم دهخدا).
    خدا را خدا بگويند کفر نيست ; چرا از برشمردن عيبها و آهوهاي شما بر شما آزرده ميشويد؟(از امثال و حکم دهخدا).
    خدا را کسي نديده ولي بدليل عقل شناخته اند ; مقصود اين است حدس من در اين امرصائب است . (امثال و حکم دهخدا).
    خدا رحم کرد خونش را گرفتيم ; مثل از طبيب احمقي مشهور شده است که از مريضي خون گرفته و مريض مرده بود و او ميگفت ... ولي حالا اين تعبير را در موردي که چاره اي انديشيده اند و آن تا حدي از حدت و شدت پيش آمد سوئي کاسته است ‚ گويند. (از امثال وحکم دهخدا).
    خدا رزاق است ; الرزق علي ا& :
    گرم نيست روزي ز خوان کسان
    خدايست رزاق و روزي رسان .
    نظامي (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا زياد کند ; در مورد نان يا غذائي که بسيار بد است و مرد يا زني که سخت زشت وکريه المنظر است ‚ بکار برند. (امثال و حکم دهخدا).
    خدا ساخته اگر حضرت عباس بگذارد ‚ نظير: خدا خواسته است ‚ اگر حضرت عباس بگذارد.از امثال و حکم دهخدا).
    خدا سرما را بقدر بالاپوش مي دهد ‚ نظير: خدا درد را به اندازه طاقت مي دهد. (امثال وحکم دهخدا).
    خدا سيمي را بخير بگذارد ; يکي از عقايد خرافي عامه است که گمان کنند هر چيز يا هر کاري
    که دو بار شد بي شک سومي خواهد داشت ‚ هيچ دومي نيست که سه نشود; لاتثني الا و قدتثلث . (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا شاه خلها را بيامرزد ; بمزاح اين کار شما از روي کودکي و سبک دلي است . (از امثال وحکم دهخدا).
    خدا شاه ديواري خراب کند تا چاله ها پر شود ; براي خرجهايي که پيش است مالي گزاف ضرور است . (امثال و حکم دهخدا).
    خدا صابران را دوست دارد ; اقتباس از آيه شريفه : و ا& يحب الصابرين . (قرآن 146/3)(از امثال و حکم دهخدا).
    خدا عالم است ; ا& عالم . (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا کريم است ; اميد است که فلان مقصود برآيد‚ نظير: لعل ا& يحدث بعد ذلک امرا.(قرآن 1/65) (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا کس بي کسان است :خداي خردبخش روزي رسان
    پناه فقيران کس بيکسان .
    امير وحيدالدين مسعود.
    دستگير است بيکسان را او
    نپسندد چو ما خسان را او.
    سنائي (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا کشتي آنجا که خواهد برد
    وگر ناخدا جامه بر تن درد.
    سعدي .
    نظير: يحب المرء ان يلقي مناه
    و يابي ا& الا ما يشاء.
    قيس بن خطيم .
    ما کل ما يتمني المرء يدرکه
    تجري الرياح بما لاتشتهي السفن
    برد کشتي آنجا که خواهد خداي
    درد جامه بر تن اگر ناخداي .
    ؟ (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا کي ميدهد عمر دوباره ‚ نظير: آدم دو دفعه به دنيا نمي آيد :
    ساقيا عشرت امروز بفردا مفکن
    يا ز ديوان قضا خط اماني بمن آر.
    حافظ (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا گر ببندد ز حکمت دري
    برحمت گشايد در ديگري .
    سعدي (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا ميان دانه گندم خط گذاشته است ; مرد بايد به بخش خويش خرسند باشد و بسهم ديگران تجاوز نکند :
    زآن دو نيم است دانه گندم
    که يکي خود خوري يکي مردم .
    مکتبي (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا نان دهد کو دندان ‚ جامه دهد کو اندام ; رجوع شود به خدا جامه دهد کو اندام ‚ نان دهدکو دندان . (امثال و حکم دهخدا).
    خدا نجار نيست اما در و تخته را خوب بهم مي اندازد ; اين دو رفيق يا دو قرين در نهاد ومنش بسيار بيکديگر ماننده اند. (امثال و حکم دهخدا).
    خدا ندهد‚ سليمان کي دهد . (امثال و حکم دهخدا).
    خدا وسيله ساز است ‚ نظير: از پي هر گريه آخر خنده اي است . (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا وقتي مي دهد نمي پرسد کيستي . (امثال و حکم دهخدا).
    خدا وقتي ها ميده ورور جماران هم ها ميده . بلهجه روستائيان اطراف طهران . خدا چون خواهد به بنده نعمتي دهد در نزديکي جماران (جماران قريه کوچکي در شمال شميران است )
    نيز تواند داد. و مثل از مرد جماراني است که براي تحصيل معاش بطهران آمد و چيزي تحصيل نکرد بجماران برگشت و در نزديکي قريه کيسه زري يافت . (از امثال و حکم دهخدا).
    خداوند گيتي ستمکاره نيست
    که راز خدايست زين چاره نيست .
    دقيقي (از امثال و حکم دهخدا).
    خدايا هرچه مي آيد بدست :خداوندا سه درد آمد بيکبار
    خر لنگ و زن زشت و طلبکار
    خداوندا زن زشت را تو بردار.
    خودم دانم خر لنگ و طلبکار.
    ؟ (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا ترا غريب و بيکس نکند :خداوندا غريبان خوار و زارند
    بنزد هيچکس قربي ندارند.
    ؟
    زبان حال و طفل مسلم بن عقيل در شبيه شهادت مسلم است . (امثال و حکم دهخدا).
    خداي عقل هميشه جاي صلح را باقي مي گذارد .
    خداوندان فرهنگ ‚ بمانند آشتي را جاي در جنگ <2> . (از امثال و حکم دهخدا).خداي عقل دل بدنيا نمي دهد :خداوند تاج و خداوند گنج
    نبندد دل اندر سراي سپنج .
    فردوسي (از امثال و حکم دهخدا).
    خداي در نظر صاحب روزي است :خداوند روزي به حق مشتغل
    پراکنده روزي پراکنده دل .
    سعدي (از امثال و حکم دهخدا).
    خداي حق را به حقدار مي دهد‚ نظير :
    خداوند سزا را بسزاوار دهد.
    سنائي (از امثال و حکم دهخدا).
    خدايا دنيا چه قديم است .
    خداوند شمشير و گاه و نگين
    چو ما ديد و بسيار بيند زمين .
    فردوسي (از امثال و حکم دهخدا).
    خداي هرچه داده پس مي گيرد و سرفه و عطسه را عوض مي دهد ‚ نظير:
    و تسلبني الايام کل وديعة
    و لا خير في شيي يردو يسلب
    کستني رداء من شباب و منطقا
    فسوف الذي ما قد کستني و ينهب .
    ابن رومي (از امثال و حکم دهخدا).
    بشستم سال چون ماهي در شستم
    بحلقم در تو اي شستم قوي شستي
    ز ما نه هرچه دادت بازبستاند
    تو اي نادان تن من اين ندانستي .
    ناصرخسرو (از امثال حکم دهخدا).
    خداي همانقدر که بنده بد دارد بنده خوب هم دارد . خداي جهان را جهان تنگ نيست ‚ نظير:
    ارض ا& واسعة و دنيا فاني نيست . (امثال و حکم دهخدا).
    خداي همه چيز را به يک بنده نمي دهد :خداي ما که با عدل است و داد است
    همه چيزي به يک بنده نداده ست .
    ؟ (از امثال و حکم دهخدا).
    خداي هيچ بنده را بگرسنگي امتحان نکند . (از امثال و حکم دهخدا).
    خدايا آنکه را عقل دادي پس چه ندادي و آنکه را عقل ندادي پس چه دادي ; منسوب به خواجه عبدا& انصاري و بزرجمهر‚ نظير:
    عدو الرجل حمقه و صديقه عقله . (از امثال و حکم دهخدا).
    خدايا تو شبرو به آتش مسوز
    که ره ميزند سيستاني بروز.
    سعدي .
    نظير:
    دزد بشمشير تيز گر بزند کاروان
    بر در دکان زند خواجه بزخم پله .
    سنائي (از امثال و حکم دهخدا).
    خدايا راست گويم فتنه از تو است
    ولي از ترس نتوانم چغيدن
    لب و دندان ترکان ختا را
    بدين خوبي نبايست آفريدن
    که از دست لب و دندان ايشان
    به دندان دست و لب بايد گزيدن .
    اگر ريگي بکفش خود نداري
    چرا بايست شيطان آفريدن .
    ناصرخسرو (از امثال و حکم دهخدا) و ديوان چ تقوي ص 366.
    خدا يار تنبلهاست ; بمزاح ‚ پيشامدهاي خوب بيشتر کاهلان را نصيب شود‚ نظير: خدا يارشلخته هاست ‚ فاطمه زهرا براي شلخته ها دو رکعت نماز خوانده .
    خدا يار شلخته هاست ; رجوع شود به خدا يار تنبلهاست شود. (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا يار مظلومان است . (سياست نامه خواجه نظام الملک از امثال و حکم دهخدا).
    خدايا زين معما پرده بردار . امري روشن و ساده نيست . ماخوذ از بيت ذيل است :
    سخن سربسته گفتي با حريفان
    خدايا زين معما پرده بردار.
    حافظ (از امثال و حکم دهخدا).
    خداي است بهتر نگهدار و بس
    از او به نباشد خداوند کس .
    فردوسي .
    نظير: فا& خير حافظا و هو ارحم الراحمين . (قرآن 64/12). (امثال و حکم دهخدا).
    خدايا طاقت مردي ندارم زنم کن ; مزاحي است با مردي که لباس زنان پوشد يا ساير خويهاو منش هاي آنان را تقليد کند. <3> (امثال و حکم دهخدا).مرا با ملک طاقت جنگ نيست
    بصلح ويم نيز آهنگ نيست
    ملک شهريار است و از شهريار
    هزيمت شدن بنده را ننگ نيست
    اگر بادپايست خنگ ملک
    کميت مرا نيز پالنگ نيست
    به خوارزم آيد به سقسين روم
    خداي جهان را جهان تنگ نيست .
    ؟ (از امثال و حکم دهخدا).
    خداي داني خلق خداي را مآزار ‚ يعني :اگر خداي پرستي تو خلق را بپرست .
    ناصرخسرو (از امثال و حکم دهخدا).
    خداي درخور هر کس دهد هر آنچه دهد
    در اين حديث يقينند مردمان اغلب .
    فرخي (از امثال و حکم دهخدا).
    خدايست بيچارگان را پناه
    به بي دست و پاييم کم کن نگاه .
    اديب پيشاوري (از امثال و حکم دهخدا).
    خداي کار چو بر بنده اي فروبندد
    بهرچه دست برد رنج او بيفزايد
    چو نااميد شود کز کسيش نايد هيچ
    خداي قدرت والاي خويش بنمايد.
    از نفثة المصدور (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا يک جو بخت بدهد . (از امثال و حکم دهخدا).
    خدا يک زبان داده و دو گوش ; يعني يکي بگوي و دو بنيوش . (يادداشت بخط مولف ).
    خدا يک عقلي بتو دهد يک پول زيادي بمن . (يادداشت بخط مولف ).
    خدا يکي ‚ يار يکي ‚ نظير:
    يک زن خوب مرد را کافي است
    بيش ازين هم دگر نمي شايد
    گر فزون شد ز عمر خواهد کاست
    هيچ بر عيش هم نه بفزايد
    از يکي بيش اگر بخواهي زن
    بجز اندوه و غم نمي زايد
    اي که زن بيش خواهي و گويي
    که بقرآن خداي فرمايد
    گر خدا گفت با عدالت گفت
    وآن ز دست تو برنمي آيد
    بر سر زن اگر بخواهي زن
    هيچيک زآن دومي نياسايد
    گاه باشد زن از تو گيرد ياد
    چشم بر روي غير بگشايد
    ور زن پارسا چنين نکند
    خويش را بهر کس نيارايد
    هرچه از شوي کج روي بيند
    راه صدق و صفا بپيمايد
    پروراند بجان و دل فرزند
    جان در آن ره نثار بنمايد
    دل بديگر زني نبايد داد
    مرد را هم خجالتي بايد.
    ؟ (از امثال و حکم دهخدا).
    خداي ملک نبخشد بناسزاواري .
    ؟ (يادداشت بخط مولف ).
    خداي نعمت ما را ز بهر خوردن داد .
    ؟ (از امثال و حکم دهخدا).
    خداي هرچه دهد بنده را ز فتح و ظفر
    به دين پاک دهد يا به عقل يا به هنر.
    اميرمعزي (از امثال و حکم دهخدا).
    خداي هرچه کس را دهد غلط ندهد
    غلط روا نبود بر خداي ما سبحان .
    عنصري (از امثال و حکم دهخدا).
    خداي يوسف صديق را عزيز نکرد
    بخوبرويي لکن بخوب کرداري .
    سعدي (از امثال و حکم دهخدا).
    گل بي عيب خدا است ‚ نظير:
    گل بي عيب ميسر نشود در بوستان .
    سعدي (از امثال و حکم دهخدا).
    ما هم خدايي داريم ; چون کسي خود را بي پناه حس کند‚ کس ديگر را باپناه بيند‚ گويد: ماهم خدايي داريم . (از مجموعه امثال چ هند).
    هرچه دلم خواست نه آن مي شود
    هرچه خدا خواست همان ميشود.
    ؟ (يادداشت بخط مولف ).
    هرکه از خدا نترسد از او بترسيد . (يادداشت بخط مولف ).هم خدا و هم خرما نمي شود ; اين مثل در جايي زده مي شود که بايد از دو چيز يکي راانتخاب کند. (يادداشت بخط مولف ).
    - از خدا بيابي ; عوض از خدا يابي :مي ريختي و سبو شکستي
    اي محتسب از خدا بيابي .
    جويا (از آنندراج ).
    - باخدا ; مقدس . عابد. پارسا.- بارخدا ; خدا. اله :حکيم بارخدايي که صورت گل خندان
    درون غنچه ببندد چو در مشيمه جنين را.
    سعدي .
    اي بارخداي عالم آراي .
    سعدي (گلستان ).
    - از خدا بي خبر ; کنايه از آدم بدکار و ستمکار.- بخدا سپردم ; بخداي سپارم . خداحافظ.- براه خدا ; بي عوض . قربة الي ا&.- خداحافظ ; ترکيبي است که بوقت وداع گويند.- خداآگاه ; اين ترکيب مرادف است با »خدا آگاه است « و خدا آگاه است عبارتي است که در جواب سوال از امري که حقيقت آن معلوم نيست ‚ گويند. مثلا چون کسي سوال کند فرداچه خواهد شد؟ مخاطب جواب مي دهد: خدا آگاه است . (از ناظم الاطباء). مرادف »العلم عندا&«.
    - خداآمرزيده ; مرحوم . مغفور. نعت است مر آن کس را که مرده <4> ‚ توقيريست که بازماندگان مرده ‚ بوقت خطاب به او مي گذارند.
    - خدا بخواهد ; <5> خداوند ميل داشته باشد.- خدا بدور ; <6> پناه بر خدا. مقابل ماشاء ا&. (يادداشت بخط مولف ): خدا بدوربچه هاي فلاني يکي دو تا نيستند. خدا بدور چقدر روز طولاني بود. خدا بدور چه شب سردي بود.
    - خدا برد ; <7> کجا ميروي و اين را در جايي گويند که عزيزي براي کاري برود و بتمنا ازاو سوال کنند: خدا برد. (آنندراج ) :
    اگر خدا برد اي دل سر کجا داري
    که مدتي است که آتش بزير پاداري .
    صائب (از آنندراج ).
    عروس دامن قاسم گرفت و گفت ز شرم
    خدا برد بکجا ميروي چنين سرگرم .
    مير محمد افضل ثابت در مرثيه (از آنندراج ).
    هر جا دو چار ميشود از کار ميروم
    يکبار از غرور نپرسد خدا برد.
    اسير (از آنندراج ).
    - خدا بردارد ; بميراند. از ميان بردارد. (آنندراج ) (از غياث اللغات ) :بنشسته چنان قوي که برداشتنش
    کار ديگري نيست خدا بردارد.
    عالي (از آنندراج ).
    بسوي او نبينم نيز تا آگه نگردي تو
    خدا از پيش چشم من ترا اي غير بردارد.
    سنجر کاشي (از آنندراج ).
    - || روا دارد. (آنندراج ) :تا کي از جور تو دل بار جفا بردارد
    آنقدر جور بما کن که خدا بردارد.
    فضلي جربادقاني (از آنندراج ).
    - خدابرکت ; دعايي است که گذرنده به خرمن ‚ به مباشر و صاحب آن کند. (يادداشت بخطمولف ). مقصود از اين دعا آن است : خداوند خرمن را زياد کند‚ خداوند مقدار آن را افزوني دهد.
    - خدا برکت بده ; دعايي است که گذرنده بخرمن ‚ بمباشر و صاحب آن کند.- خداوند زياد کند ; خداوند مقدار آن را افزون کند‚ خدا آن را کثير گرداند. گاهي اين جمله بجهت تعجب نيز گفته مي آيد‚ يعني در وقت تعجب از اندازه امري کسي آن را بکار ميبرد.گاه نيز بطعنه در وقت کم بودن مقدار چيزي آن را بکار ميبرند.
    - خدا بزرگه ; اين عبارت که اصل آن »خدا بزرگ است « مي باشد و ترجمه »ا& اکبر«عربي است ‚ در تداول عوام در موردي بکار ميرود که نتيجه بد امري قبل از پايان آن به اقدام کننده گوشزد مي شود و او در جواب مي گويد: »هر طور که مي خواهد بشود خدا بزرگه « وقصد او از اطلاق »خدا بزرگه « اين است که با آمدن آن نتيجه بد باز چون خداوند بزرگ وعظيم است ; اگر دري بسته شود در ديگري گشاده مي گردد چه عنايت او همواره بر سر آدمي است .
    - خدا بگيرد ; به غضب الهي گرفتار آيد. (آنندراج ) :کسي از رقيب هر دم سخني چرا بگيرد
    ز گرفت ما چه خيزد مگرش خدا بگيرد.
    باقر کاشي (از آنندراج ).
    درحقيقت ‚ بمعني خدا از ميان ببرد و خدا نابود کند نفريني مي باشد.
    - خدا بهمراه ; ترکيبي است که بوقت وداع گويند. خداحافظ.- خداخدا کردن ; خواندن خدا را براي برآمدن حاجتي . پناه بخدا بردن :آنقدر خداخدا کردم
    تا ابره را قبا کردم .
    - خدا نکرده ; عبارتي است که شخص بترس از وقوع امري مي گويد و با اين گفتن آرزو داردکه آن امر واقع نشود. شما را بخدا. انشد کم با&.
    - در راه خدا دادن ; بي عوض بخشيدن . بي منظور و اجر بخشش کردن .- مرد خدا ; پارسا. زاهد :سعدي ره کعبه رضا گير
    اي مرد خدا ره خدا گير.
    سعدي .
    - نيم خدا ; موجودات روحاني . موجودات عالم علوي چون کروبيان و فريشتگان .|| (ا) صاحب . مالک . در اين معني خدا با ذال نقطه دار هم خوانده ميشود. (از برهان قاطع ).
    - خانه خدا ; صاحب خانه . مالک خانه :مرغ مالوف که با خانه خدا انس گرفت
    گر بسنگش بزني جاي دگر مي نرود.
    سعدي (طيبات ).
    - خرخدا ; صاحب خر. مالک خر.- دولت خدا ; صاحب دولت :هنر هر کجا يافت قدري تمام
    بدولت خدايي برآورد نام .
    نظامي .
    || شاه . (يادداشت بخط مولف ). فرزندان ماهويه ‚ کشنده يزدگرد را خداکشان مي گفتند.- بخارخدا ; بخارا خداة. شاه بخارا.- توران خدا ; پادشاه توران :مگر شاه ارجاسب توران خدا
    که ديوان بدندي به پيشش بپا.
    فردوسي .
    - زابل خدا ; پادشاه زابلستان :برون رفت مهراب کابل خدا
    سوي خانه زال زابل خدا.
    فردوسي .
    چو دختر چنان ديد زابل خدا
    تو گفتي روانش برآمد ز جا.
    فردوسي .
    - کابل خدا ; پادشاه کابل :برون رفت مهراب کابل خدا
    سوي خانه زال زابل خدا.
    فردوسي .
    بدستوري بازگشتن بجا
    شدن شادمان پيش کابل خدا.
    فردوسي .
    - کشورخدا ; پادشاه :ز کشورخدايان و شهزادگان
    نظر بيش کردي به افتادگان .
    نظامي .
    نه من جمله کشورخدايان چين .
    نظامي .
    || رئيس . سرور. بزرگ قوم :- دژخدا ; رئيس قلعه . فرمانده قلعه . بزرگ قلعه .- ده خدا ; رئيس ده :نکويي کن امسال چون ده تراست
    که سال دگر ديگر دهخداست .
    سعدي (بوستان ).
    در همه ده جويي نداريم
    ما لاف زنان که دهخداييم .
    ؟
    - شهرخدا ; رئيس شهر. بزرگ شهر.- کتخدا ; کدخدا. رئيس ده . دهخدا.- کدخدا ; رئيس ده . دهخدا :اگر گنجي کني بر عاميان بخش
    رسد هر کدخدايي را برنجي .
    سعدي (گلستان ).
    سرکه از دسترنج خويش و تره
    بهتر از نان کدخدا و بره .
    سعدي (گلستان ).
    - ناوخدا ; فرمانده ناو. رئيس کشتي . فرمانده کشتي :برد کشتي آنجا که خواهد خدا
    اگر جامه بر تن درد ناخدا.
    ؟
    - وردان خدا ; رئيس وردانه که ناحيتي بوده است : يکي وزير از ترکستان آمده بود. نام اووردان خدا و ناحيه وردانه او را بود. (تاريخ بخاراي نرشخي ).
    و معني آن خداوند و خداوند خانه و خداوند دولت بود. (شرفنامه منيري ). نزد يهوديان »يهوه « و بهندي خدا را »رام « مي گويند و در قاموس کتاب مقدس آمده است : خدا يعني ‚ از خود بوجودآمده.
  17. sia_torkeh

    sia_torkeh کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏30 جولای 2006
    نوشته ها:
    106
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    حلبی آباد
    ممنونم سیروس جان اما نمیدونم چرا فقط نظر هم عقیده هاتون رو در اولویت قرار دادید در صورتی که آتابای هم مطلبی در این خصوص نوشته اند .
    در هر صورت ممنونم
    البته یادم هست که ما آشنایی خوبی باهم نداشته ایم
  18. live for what?

    live for what? مدیر بازنشسته مدیر انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18 آگوست 2006
    نوشته ها:
    9,017
    تشکر شده:
    362
    محل سکونت:
    Wish! In Your Mind!
    راستش از لحاظ ادبیاتی فکر کنم تقریبآ چیزی از قلم نیفتاد باشه! اما در مورد بحث مذهبی که تو یکی از پست ها اشاره شده بود یه جای دیگه هم گفتم بازم اینجا میگم!!!
    کلمه هایی که در زبان پارسی و بین مردم ایران زمین به ذات باری تعالی اطلاق میشه مثل خدا ، ایزد ، پروردگار و....
    همه مصداق کلمه الله هستند جدا از ریشه ای که دارن یا کاربردی که قبلآ داشتند علت این امر هم نفوذ اسلام در ایران بوده که بیش از 80 درصد مردم این سرزمین البته با مرزهای زمان نادری!!!!! به این دین مشرف بودن!
    اما خدا یا کلمه های دیگه که در بالا اشاره شد در معنای حقیقی کلمات فرنگی مثل god , lord و ... نیستند!
    چون اصولآ از نظر اعتقادی بین این دسته از کلمات و خدا و کلمات هم خانواده تفاوت هست همین امر برای اهورامزدا هم صادقه!
    اما یه نکته ادبی!
    اگر مسلمان هستید و نامه نگاری میکنید به زبان انگلیسی یا به این زبان سخنرانی میکیند نباید از جمله In The Name Of God استفاده کنید به جای God باید بگید الله
  19. بامداد

    بامداد Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏24 ژوئن 2006
    نوشته ها:
    1,358
    تشکر شده:
    69
    محل سکونت:
    زیر سایه دوستان
    فکر نمی کنم اینطور باشه
  20. live for what?

    live for what? مدیر بازنشسته مدیر انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18 آگوست 2006
    نوشته ها:
    9,017
    تشکر شده:
    362
    محل سکونت:
    Wish! In Your Mind!
    گفتم به ریشه ی کلمات کاری ندارم یا اینکه از نظر زبان شناسی چه معنی می دی از نظر اعتقادی گفتم اونم در فارسی امروز
    کلماتی که عوام الناس به خدا نسبت میدن مصداق خدای مسلمانانه که همون الله است!

این صفحه را با دیگران به اشتراک بگذارید