آژانس هواپیماییexchanging

آثار صمد بهرنگي

شروع موضوع توسط Behrooz ‏17 دسامبر 2005 در انجمن داستان

  1. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    سلام خدمت دوستان عزيز

    صمد بهرنگي شايد براي همه ما آشنا باشد . همه ما شايد زماني از كودكي خود را با داستانهاي زيباي اين نويسنده و معلم دردآشنا آذربايجاني سپري كرده باشيم .
    براي آشنايي و دسترسي بيشتر دوستان و همچنين يادبودي از اين مرد بزرگ نمونه اي از آثارش را در اينجا ارايه مي كنيم .
     
  2. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    ● كوراوغلو و كچل حمزه
    چند سال پيش در آذربايجان پهلوان جوانمردي بود به نام كوراوغلو. كوراوغلو پيش از آنكه به پهلواني معروف شود، روشن نام داشت. پدر روشن را علي كيشي مي گفتند. علي مهتر و ايلخي بان حسن خان بود. در تربيت اسب مثل و مانندي نداشت و با يك نگاه مي فهميد كه فلان اسب چگونه اسبي است.
    حسن خان از خان هاي بسيار ثروتمند و ظالم بود. او مثل ديگر خان ها و اميران نوكر و قشون زيادي داشت و هر كاري دلش مي خواست مي كرد: آدم مي كشت، زمين مردم را غصب مي كرد، باج و خراج بيحساب از دهقانان و پيشه وران مي گرفت، پهلوانان آزاديخواه را به زندان مي انداخت و شكنجه مي داد. كسي از او دل خوشي نداشت. فقط تاجران بزرگ و اعيان و اشراف از خان راضي بودند، آن ها به كمك هم مردم را غارت مي كردند و به كار وامي داشتند. مجلس عيش وعشرت برپا مي كردند، براي خودشان در جاهاي خوش آب و هوا قصرهاي زيبا و مجلل مي ساختند و هرگز به فكر زندگي خلق نبودند. فقط موقعي به ياد مردم و دهقانان مي افتادند كه مي خواستند ماليات ها را بالا ببرند.
    خود حسن خان و ديگر خان ها هم نوكر و مطيع خان بزرگ بودند. خان بزرگ از آن ها باج مي گرفت و حمايتشان مي كرد و اجازه مي داد كه هر طوري دلشان مي خواهد از مردم باج و خراج بگيرند اما فراموش نكنند كه بايد سهم او را هر سال زيادتر كنند.
    خان بزرگ را خودكار مي گفتند. خودكار ثروتمندترين و باقدرت ترين خان ها بود. صدها و هزارها خان و امير و سركرده و جلاد و پهلوان نانخور دربار او بودند مثل سگ از او مي ترسيدند و فرمانش را بدون چون و چرا، كوركورانه اطاعت مي كردند.
    روزي به حسن خان خبر رسيد كه حسن پاشا، يكي از دوستانش، به ديدن او مي آيد. دستور داد مجلس عيش و عشرتي درست كنند و به پيشواز پاشا بروند.
    حسن پاشا چند روزي در خانه حسن خان ماند و روزي كه مي خواست برود گفت: حسن خان، شنيده ام كه تو اسبهاي خيلي خوبي داري!
    حسن خان بادي در گلو انداخت و گفت: اسبهاي مرا در اين دور و بر هيچ كس ندارد. اگر بخواهي يك جفت پيشكشت مي كنم.
    حسن پاشا گفت: چرا نخواهم.
    حسن خان به ايلخي بانش امر كرد ايلخي را به چرا نبرد تا پاشا اسبهاي دلخواهش را انتخاب كند.
    علي كيشي، ايلخي بان پير، مي دانست كه در ايلخي اسبهاي خيلي خوبي وجود دارند اما هيچكدام به پاي دو كره اسبي كه پدرشان از اسبان دريايي بودند، نمي رسد. روزي ايلخي را به كنار دريا برده بود و خودش در گوشه اي دراز كشيده بود. ناگهان ديد دو اسب از دريا بيرون آمدند و با دو تا ماديان ايلخي جفت شدند. علي كيشي آن دو ماديان را زير نظر گرفت تا روزي كه هر كدام كره اي زاييد. علي كره ها را خيلي دوست مي داشت و مي گفت بهترين اسبهاي دنيا خواهند شد. اين بود كه وقتي حسن خان گفت مي خواهد براي مهمانش اسب پيشكش كند با خود گفت: چرا اسبها را از چرا بازدارم؟ در ايلخي بهتر از اين دو كره اسب كه اسب پيدا نمي شود!
    ايلخي را به چرا ول داد و دو كره اسب را پاي قصر خان آورد.
    حسن پاشا خندان خندان از قصر بيرون آمد تا اسبهايش را انتخاب كند. ديد از اسب خبري نيست و پاي قصر دو تا كره ي كوچك و لاغر ايستاده اند. گفت: حسن خان، اسبهاي پيشكشي ات لابد همينها هستند، آره؟ من از اين يابوها خيلي دارم. شنيده بودم كه تو اسبهاي خوبي داري. اسب خوبت كه اينها باشند واي به حال بقيه.
    حسن خان از شنيدن اين حرف خون به صورتش دويد. دنيا جلو چشمش سياه شد. سر علي كيشي داد زد: مردكه، مگر نگفته بودم اسبها را به چرا نبري!
    علي كيشي گفت: خان به سلامت، خودت مي داني كه من موي سرم را در ايلخي تو سفيد كرده ام و اسب شناس ماهري هستم. در ايلخي تو بهتر از اين دو تا، اسب وجود ندارد.
    خان از اين جسارت علي كيشي بيشتر غضبناك شد و امر كرد: جلاد، زود چشمهاي اين مرد گستاخ را درآر.
    علي كيشي هر قدر ناله و التماس كرد كه من تقصيري ندارم، به خرجش نرفت. جلاد زودي دويد و علي را گرفت و چشمهايش را درآورد.
    علي كيشي گفت: خان، حالا كه بزرگترين نعمت زندگي را از من گرفتي، اين دو كره را به من بده.
    خان كه هنوز غضبش فرو ننشسته بود فرياد زد: يابوهاي مردني ات را بردار و زود از اينجا گم شو!
    علي با دو كره اسب و پسرش روشن سر به كوه و بيابان گذاشت. او در فكر انتقام بود، انتقام خودش و انتقام ميليون ها هموطنش. اما حالا تا رسيدن روز انتقام مي بايست صبر كند.
    او روزها و شبها با پسرش و دو كره اسب بيابانها و كوهها را زير پا گذاشت، عاقبت بر سر كوهستان پر پيچ و خمي مسكن كرد. اين كوهستان را چنلي بل مي گفتند.
    علي كيشي به كمك «روشن» در تربيت كره ها سخت كوشيد چنانكه بعد از مدتي كره ها دو اسب بادپاي تنومندي شدند كه چشم روزگار تا آن روز مثل و مانندشان را نديده بود.
    يكي از اسبها را قيرآت ناميدند و ديگري را دورآت.
    قيرآت چنان تندرو بود كه راه سه ماهه را سه روزه مي پيمود و چنان نيرومند و جنگنده بود كه در ميدان جنگ با لشگري برابري مي كرد و چنان باوفا و مهربان بود كه جز كوراوغلو به كسي سواري نميداد مگر اين كه خود كوراوغلو جلو او را بدست كسي بسپارد. و اگر از كوراوغلو دور مي افتاد گريه مي كرد و شيهه مي زد و دلش مي خواست كه كوراوغلو بيايد برايش ساز بزند و شعر و آواز پهلواني بخواند. قيرآت زبان كوراوغلو را خوب مي فهميد و افكار كوراوغلو را از چشمها و حركات دست و بدن او مي فهميد.
    البته دورآت هم دست كمي از قيرآت نداشت.
    «روشن» از نقشه ي پدرش خبر داشت و از جان و دل مي كوشيد كه روز انتقام را هر چه بيشتر نزديكتر كند.
    وقتي علي كيشي مي مرد، خيالش تا اندازه اي آسوده بود. زيرا تخم انتقامي كه كاشته بود، حالا سر از خاك بيرون مي آورد. او يقين داشت كه «روشن» نقشه هاي او را عملي خواهد كرد و انتقام مردم را از خانها و خودكار خواهد گرفت.
    «روشن» جنازه ي پدرش را در چنلي بل دفن كرد.
    «روشن» در مدت كمي توانست نهصد و نود و نه پهلوان از جان گذشته در چنلي بل جمع كند و مبارزه ي سختي را با خانها و خان بزرگ شروع كند در طول همين مبارزه ها و جنگها بود كه به كوراوغلو معروف شد. يعني كسي كه پدرش كور بوده است.
    به زودي چنلي بل پناهگاه ستمديدگان و آزاديخواهان و انتقام جويان شد. پهلوانان چنلي بل اموال كاروانهاي خانها و اميران و خودكار را غارت مي كردند و به مردم فقير و بينوا مي دادند. چنلي بل قلعه ي محكم مرداني بود كه قانونشان اين بود: آن كس كه كار مي كند حق زندگي دارد و آن كس كه حاصل كار و زحمت ديگران را صاحب مي شود و به عيش و عشرت مي پردازد، بايد نابود شود. اگر نان هست، همه بايد بخورند و اگر نيست، همه بايد گرسنه بمانند و همه بايد بكوشند تا نان به دست آيد، اگر آسايش و خوشبختي هست، براي همه بايد باشد و اگر نيست براي هيچكس نمي تواند باشد.
    كوراوغلو و پهلوانانش در همه جا طرفدار خلق و دشمن سرسخت خانها و مفتخورها بودند. هيچ خاني از ترس چنلي بلي ها خواب راحت نداشت. خانها هر چه تلاش مي كردند كه چنلي بلي ها را پراكنده كنند و كوراوغلو را بكشند، نمي توانستند. قشون خان بزرگ چندين بار به چنلي بل حمله كرد اما هر بار در پيچ و خم كوهستان به دست مردان كوهستاني تارومار شد و جز شكست و رسوايي چيزي عايد خان نشد.
    زنان چنلي بل هم دست كمي از مردانشان نداشتند. مثلا زن زيباي خود كوراوغلو كه نگار نام داشت، شيرزني بود كه بارها لباس جنگ پوشيده و سوار بر اسب و شمشير به دست به قلب قشون دشمن زده بود و از كشته پشته ساخته بود.
    هر يك از پهلواني ها و سفرهاي جنگي كوراوغلو، خود داستان جداگانه اي است. داستانهاي كوراوغلو در اصل به تركي گفته مي شود و همراه شعرهاي زيبا و پرمعناي بسياري است كه عاشق هاي آذربايجان آنها را با ساز و آواز براي مردم نقل مي كنند.

    داستان ربوده شدن قيرآت
    قيام چنلي بلي ها رفته رفته چنان بالا گرفت كه ميدان بر خان بزرگ تنگ شد و موقعي كه ديد نمي تواند از عهده ي كوراوغلو برآيد، ناچار به تمام خانها و اميران و سركرده ها و پهلوانان و بزرگان قشون نامه نوشت و آنها را پيش خود خواند تا مجلس مشورتي درست كند.
    وقتي همه در مجلس حاضر شدند و هر كس در جاي خود نشست خان بزرگ شروع به سخنراني كرد:
    «حاضران، چنان كه خبر داريد، مدتي است كه مشتي دزد و آشوبگر در كوهستان جمع شده اند و آسايش و امنيت مملكت را بر هم زده اند. رهبر اين دزدان غارتگر مهترزاده ي بي سر و پايي است به نام كوراوغلو كه در آدمكشي و دزدي و چپاول مثل و مانند ندارد. هر جا و در هر گوشه ي مملكت هم كه دزدي، آدمكشي و ماجراجويي وجود دارد، داخل دسته او مي شود. روز به روز دار و دسته ي كوراوغلو بزرگتر و خطرناكتر مي شود. اگر ما دست روي دست بگذاريم و بنشينيم، روزي چشم باز خواهيم كرد و خواهيم ديد كه چنلي بلي ها همه ي سرزمينها و اموال ما را غصب كرده اند. آنوقت يا بايد دست و پايمان را جمع كنيم و فرار كنيم يا برويم پيش اين راهزنهاي آشوبگر نوكري و خدمتكاري كنيم. تازه معلوم نيست كه خداوند يك ذره رحم در دل اين خائنان گذاشته باشد... خانها، اميران، سركردگان، پهلوانان به شما هشدار مي دهم: اين دزدان آشوبگر به مادر و برادر خود نيز رحم نخواهند كرد.
    خطر بزرگي كه امنيت مملكت را تهديد مي كند، مرا مجبور كرد كه امر به تشكيل اين مجلس بدهم. اكنون تدبير كار چيست؟ چگونه مي توانيم اين دزد ماجراجو را سر جايش بنشانيم؟ آيا اينهمه نجيب زاده و اينهمه خان محترم و پهلوان و سركرده ي بنام از عهده ي يك مهترزاده ي بي سر و پا بر نخواهند آمد؟..»
    خودكار نطقش را تمام كرد و بر تخت جواهر نشانش نشست. اهل مجلس كف زدند و فرياد بركشيدند: زنده باد خودكار، ضامن امنيت ملك و ملت!.. مرگ بر آشوب طلبان چنلي بل!..
    صداي فرياد اهل مجلس ديوارها را تكان مي داد. خودكار با حركت سر و دست جواب خانها و سركرده ها را ميداد. بعد كه صداها خوابيد، جر و بحث شروع شد. يكي گفت: اگر پول زيادي بدهيم، كوراوغلو دست از راهزني بر مي دارد.
    ديگري گفت: همان املاك دور و بر چنلي بل را به كوراوغلو بدهيم كه هر طور دلش خواست از مردم باج و خراج بگيرد و ديگر مزاحم ما نشود.
    ديگري گفت: كسي پيش كوراوغلو بفرستيم ببينيم حرف آخرش چيست. پول و زمين هر چقدر مي خواهد، بدهيم و آشتي كنيم.
    «حسن پاشا» نيز در اين مجلس بود. او حاكم توقات بود. همان كسي بود كه حسن خان به خاطر او چشمان علي كيشي را درآورده بود. حسن پاشا دست راست خان بزرگ بود. در مهماني هاي خودكار هميشه سر سفره مي نشست و هنگامي كه خودكار كسالت داشت، بر سر بالين او چمباتمه مي زد و راست يا دروغ خود را غمگين نشان مي داد. فوت و فن قشون كشي را هم مي دانست. تك تك آدمهاي قشون مثل سگ از او مي ترسيدند و مثل گوسفند از بالادستهاي خود اطاعت مي كردند.
    غرض، حسن پاشا در مجلس خودكار بود و هيچ حرفي نزده بود. خودكار پيشنهاد همه را شنيد و عاقبت گفت: هيچكدام از اين پيشنهادهاي شما آشوب چنلي بل را علاج نمي كند. اكنون گوش كنيم ببينيم حسن پاشا چه مي گويد.
    خانها و اميران در دل به حسن پاشا فحش و ناسزا گفتند. آخر خانها و اميران و بزرگان هميشه به جاه و مقام يكديگر حسودي مي كنند. آنها آرزو مي كنند كه نزد خان بزرگ عزيزتر از همه باشند تا بتوانند با آزادي و قدرت بيشتري از مردم باج و خراج بگيرند و بهتر عيش و عشرت كنند.
    حسن پاشا بلند شد، تعظيم كرد و زمين زير پاي خودكار را بوسيد و گفت: خودكار به سلامت باد، من سگ كي باشم كه مقابل سايه ي خدا لب از لب باز كنم اما اكنون كه امر مبارك خودكار بر اين است كه من كمتر از سگ هم حرفي بزنم، ناچار اطاعت مي كنم كه گفته اند: «امر خودكار فرمان خداوند است.»
    حسن پاشا تعظيم ديگري كرد و گفت: خودكار به سلامت باد، من كوراوغلو را خوب مي شناسم. او را با هيچ چيز نمي شود آرام كرد مگر با طناب دار. چشمان پدر گستاخش را من گفتم درآوردند، اكنون نيز ميل دارم كوراوغلو را با دستان خودم خفه كنم. تا اين راهزن زنده است آب گوارا از گلوي ما پايين نخواهد رفت. بايد به چنلي بل لشكر بكشيم. يك لشكر عظيم كه گردش چشمه ي خورشيد را تيره و تار كند و اول و آخرش در شرق و غرب عالم باشد. البته باز امر، امر مبارك خودكار است و ما سگان شماييم و جز واق واق چيزي براي گفتن نداريم.
    حسن پاشا باز تعظيم كرد و زمين زير پاي خودكار را بوسيد و بر جاي خود نشست.
    مجلس ساكت بود. همه چشم به دهان خودكار دوخته بودند. عاقبت خودكارگفت: آفرين، حسن پاشا، آفرين بر هوش و فراست تو. راستي كه سگ باهوشي هستي.
    حسن پاشا از اين تعريف مثل سگها كه جلو صاحبشان دم تكان مي دهند تا شادي و رضايتشان را نشان دهند، لبخند زد و خود را شاد و راضي نشان داد، بعد خودكارگفت: ما جز لشگر كشي به چنلي بل چاره اي نداريم. لشگر كشي اين دفعه بايد چنان باشد كه از بزرگي آن لرزه بر تخته سنگهاي چنلي بل بيفتد. حسن پاشا، از اين ساعت تو اختيار تام داري كه هر طوري صلاح ديدي سربازگيري كن و آماده ي حمله باش. تو فرمانده كل قشون خواهي بود. تدارك حمله را ببين و كار ماجراجويان كوهستان را تمام كن. اگر كوراوغلو را از پاي درآوردي، ترا صدراعظم خودم مي كنم.
    خان بزرگ بعد رو كرد به اهل مجلس و گفت: حاضران، بدانيد و آگاه باشيد كه از اين ساعت به بعد حسن پاشا فرمانده كل قشون است و اختيار تام دارد. هر كس از فرمان او سرپيچي كند، طناب دار منتظر اوست.
    اهل مجلس ندانستند چه بگويند. دلهايشان از حسد و كينه پر شده بود.
    ***
    حسن پاشا از مجلس خودكار خارج شد و بدون معطلي به توقات رفت و سربازگيري را شروع كرد. در حين سربازگيري با پهلوانان و سركردگان زيردست خود شوراي جنگي ترتيب مي داد كه نقشه حمله به چنلي بل را بكشند. در يكي از اين شوراها مهتر مورتوز كه پهلوان بزرگي بود، به حسن پاشا گفت: پاشا به سلامت، ما خاك پاي خودكار و شما هستيم و مي دانيم كه فرمان شما، فرمان خداوند است و هيچكس حق ندارد از فرمان شما سرپيچي كند اما اين هم هست كه تا وقتي كوراوغلو بر پشت قيرآت نشسته، اگر مردم تمام دنيا جمع شوند، باز نمي توانند مويي از سر او كم كنند. اگر مي خواهيد كوراوغلو از ميان برداشته شود، اول بايد اسبش را از دستش درآوريم والا جنگيدن با كوراوغلو نتيجه اي نخواهد داشت.
    حرف مهترمورتوز به نظر حسن پاشا عاقلانه آمد. گفت: مورتوز، كسي كه درد را بداند درمان را هم بلد است. بگو ببينم چطور مي توانيم قيرآت را از چنگ كوراوغلو درآوريم؟
    مهتر مورتوز گفت: پاشا به سلامت، قيرآت را كه نمي شود با پول خريد، يك نفر از جان گذشته بايد كه به چنلي بل برود يا سرش را به باد بدهد يا قيرآت را بدزدد و بياورد.
    حسن پاشا به اهل مجلس نگاه كرد. همه سرها به زمين دوخته شده بود. از كسي صدايي برنخاست، ناگهان از كفشكن مجلس پسر ژنده پوش پابرهنه ي كچلي برپاخاست. اهل مجلس نگاه كردند و كچل حمزه را شناختند. كچل حمزه نه پدر داشت و نه مادر و نه خانه و زندگي. هيچ معلوم نبود از كجا مي خورد و كجا مي خوابد. به هيچ مجلس و مسجدي راهش نمي دادند كه كفش مردم را مي دزدد. سگ محل داشت، او نداشت. حالا چطوري در اين شوراي جنگي راه پيدا كرده بود، فقط خودش مي دانست كه از قديم گفته اند، كچلها هزار و يك فن بلدند.
    غرض، حمزه به وسط مجلس آمد و گفت: پاشا، اين كار، كار من است. اينجا ديگر پهلواني و زور بازو به درد نمي خورد، حقه بايد زد. و حقه زدن شغل آبا و اجدادي من است. اگر توانستم قيرآت را بياورم كه آورده ام، اگر هم نتوانستم وكوراوغلو مچم را گرفت، باز طوري نمي شود: بگذار از هزاران كچل مملكت يك سر كم بشود.
    حسن پاشا گفت: حمزه، اگر توانستي قيرآت را بياوري، از مال دنيا بي نيازت مي كنم.
    حمزه گفت: پاشا، مال دنيا به تنهايي به درد من نمي خورد.
    پاشا گفت: ترا حمزه بيگ مي كنم. مقام بيگي به تو مي دهم.
    حمزه گفت: نه، پاشا. اين هم به تنهايي گره از كار من نمي گشايد.
    حسن پاشا گفت: ترا پسر خودم مي كنم.
    حمزه گفت: نه، قربانت اهل مجلس گردد! من هيچكدام اينها را به تنهايي نمي خواهم و تو هم كه هر سه را يكجا به من نمي دهي. بگذار چيزي از تو بخواهم كه براي من از هر سه ي اينها قيمتي تر باشد و براي تو ارزانتر.
    حسن پاشا گفت: بگو ببينم چه مي خواهي؟
    حمزه گفت: پاشا، من دخترت را مي خواهم.
    حسن پاشا به شنيدن اين سخن عصباني شد، مشت محكمي بر دسته ي تخت زد و فرياد كشيد: اين احمق بي سر و پا را بيرون كنيد. يك باباي كچلي بيشتر نيست مي خواهد داماد من بشود...
    اگر مهتر مورتوز به داد كچل نرسيده بود، جلادان همان دقيقه او را پاره پاره مي كردند. مهتر مورتوز جلو جلادان را گرفت و به حسن پاشا گفت: قربانت گردم پاشا، مگر فرمان خان بزرگ را فراموش كرده ايد كه بايد هر طوري شده كار كوراوغلو را تمام بكنيم؟
    حسن پاشا آرام شد و پيش خود حساب كرد ديد كه راهي ندارد جز اين كه بايد كچل حمزه را راضي كند. بنابراين به حمزه گفت: آخر آدم احمق، تو در اين دختر چه ديده اي كه او را بالاتر از همه چيز مي داني؟
    حمزه گفت: پاشا، خودت مي داني كه كچلها همه فن حريف مي شوند. من هم كه خوب ديگر، بالاخره حساب دخل و خرج خودم را مي كنم. مي دانم كه تو نمي آيي اين سه چيز را يكجا به من بدهي. يعني هم مال و ثروت بدهي، هم مرا حمزه بيگ بكني و هم پسر خودت. اما اگر دخترت را بگيرم، مي شوم داماد تو. و داماد آدم مثل پسرش است ديگر. بعد هم كه مال و ثروت و مقام خود به خود خواهد آمد.
    تمام اهل مجلس بر هوش و فراست حمزه آفرين گفتند. حسن پاشا به فكر فرو رفت. هيچ دلش نمي آمد دختر را به كچل حمزه بدهد اما از طرف ديگر فكر مي كرد كه اگر قيرآت به دست بيايد، كوراوغلو درب و داغون خواهد شد و آنوقت مقام صدراعظمي به او خواهد رسيد. بنابراين گفت: حمزه، قبول دارم.
    حمزه گفت: نه پاشا، اينجوري نمي شود. زحمت بكش دو خط قولنامه بنويس و پايش را مهركن بده من بگذارم به جيب بغلم، بعد مهلت تعيين كن، اگر تا آخر مهلت قيرآت را آوردم، دختر را بده، اگر نياوردم بگو گردنم را بزنند.
    حسن پاشا ناچار دو خط قولنامه نوشت و پايش را مهر كرد و داد به دست كچل حمزه و مهلت تعيين كرد. كچل حمزه كاغذ را گرفت و تا كرد گذاشت به جيب بغلش و با سنجاق بزرگي جيبش را محكم بست و گفت: پاشا، حالا اجازه بده من مرخص شوم.
    ***
    اكنون ما حسن پاشا و ديگران را به حال خود مي گذاريم كه تدارك قشون كشي و حمله به چنلي بل را ببينند و مي رويم دنبال كچل حمزه.
    كچل چارقهايش را به پا كرد، «زنگال (پاپيچ، نواري كه به ساق پا مي پيچند)» هايش را محكم پيچيد، مشتي نان توي دستمالش گذاشت و به كمرش بست و دگنكي به دست گرفت و راه افتاد. روز و شب راه رفت. شب و روز راه رفت، منزل به منزل طي منازل كرد، در سايه ي خار بوته ها مختصر استراحتي كرد، و از كوهها و دره ها بالا و پايين رفت تا يك روز عصر به پاي كوهستان چنلي بل رسيد.
    كوراوغلو روي تخته سنگ بزرگي ايستاده بود، راههاي كاروان رو را زير نظر گرفته بود كه ديد يك نفر رو به چنلي بل گذاشته است و بعد چهار دست و پا از كوه بالا مي آيد. كوراوغلو آنقدر منتظر شد كه كچل حمزه رسيد به پاي تخته سنگ و شروع كرد خود را از تخته سنگ بالا كشيدن. كوراوغلو خود پايين آمد و جلو كچل حمزه را گرفت و گفت: تكان نخور! بگو ببينم كيستي؟ از كجا مي آيي، و به كجا مي روي؟
    حمزه ناگهان سر بلند كرد و ديد جواني روبرويش ايستاده چنان و چنان كه آدم جرئت نمي كند به صورتش نگاه كند. چشمانش پر از كينه و سبيلهايش مانند شاخهاي پيچاپيچ قوچ، آماده ي فرو رفتن و دريدن. شمشيري به كمر داشت چنان و چنان كه آدم به خودش مي گفت: اين شمشير هرگز از ريختن خون خانها و دشمنان مردم سير نخواهد شد. ببين چگونه درون غلاف خود احساس خفگي مي كند! فولاد اين شمشير را گويا با كينه جوشانده اند! گويي شمشير كوراوغلو هميشه به تو مي گفت: «آه اي كينه، تو هم مانند محبت مقدس هستي! ما نمي توانيم محبت خود را به مردم ثابت كنيم مگر اينكه به دشمنان مردم كينه بورزيم. تو با ريختن خون ظالم، به ستمديدگان محبت مي نمايي.»
    كچل حمزه با نگاه اول كوراوغلو را شناخت اما در حال حيله كرد و خود را به آن راه زد و گفت: دنبال كوراوغلو مي گردم.
    كوراوغلو پرسيد: كوراوغلو را مي خواهي چكار كني؟
    حمزه گفت: درد و بلات به جان من! من ايلخي بان هستم. روز و شبم را در نوكري خانها و پاشاها هدر كرده ام. اينقدر از آبگيرهاي پر قورباغه آب خورده ام كه لب و لوچه ام پر زگيل شده. كاشكي مادرم به جاي من يك سگ سياه مي زاييد و ديگر مرا گرفتار مصيبت نمي كرد. چون سرم كچل است، نمي توانم هيچ جا بند شوم، هر قدر هم جان مي كنم و برايشان كار مي كنم، تا مي فهمند سرم كچل است بيرونم مي كنند. ديگر از دست كچلي دنياي به اين گل و گشادي برايم تنگ شده. ديگر نمي دانم چه خاكي به سرم بكنم. حالا آمده ام كوراوغلو را ببينم. قربان قدمهايش بروم، شنيده ام خيلي گذشت و جوانمردي دارد و يك لقمه نان را از هيچ كس مضايقه نمي كند. يا بگذار پس مانده ي سفره اش را بخورم و در پس سنگي و سوراخي چند روز آخر عمرم را سر كنم، يا اينكه سرم را از تنم جدا كند كه براي هميشه از درد و غم آزاد شوم. اين سر ناقابل كه ارزشي ندارد، قربان قدمهاي كوراوغلو بروم.
    كچل حمزه حرفهايش را تمام كرد و هاي هاي شروع كرد به گريه كردن و اشك ريختن. چنان گريه مي كرد و اشك مي ريخت كه كوراوغلو دلش به حال او سوخت و گفت: پاشو برويم! كوراوغلو خود من هستم.
    حمزه تا اين حرف را شنيد افتاد به پاهاي كوراوغلو و گفت: قربان تو، كوراوغلو،‌ مرا از در مران! به من رحم كن!
    كوراوغلو حمزه را از زمين بلند كرد و گفت: بلند شو، آخر تو مردي! مرد كه نبايد به خاطر يك لقمه نان به پاي كسي بيفتد.
    كچل حمزه بلند شد. كوراوغلو گفت: خوب، بگو ببينم چه كاري از دستت برمي آيد؟
    حمزه گفت: من به قربانت، كوراوغلو، خودم مي دانم كه تو نمي تواني مرا با اين سر كچلم كبابپز و شرابدار بكني. همينقدر كه يك اسبي دست من بدهي برايت پرورش بدهم، راضي ام. پدرم و پدربزرگم هم اينكاره بوده اند.
    كوراوغلو دست كچل حمزه را گرفت و با خود آورد پيش ياران.
    ياران گفتند: كوراوغلو، اين را ديگر از كجا پيدا كردي؟ بهتر است هر چه مي خواهد بدهيم برود پي كارش. خوب نيست در چنلي بل بماند.
    كوراوغلو گفت: مگر فراموش كرده ايد كه ما به خاطر همين آدمها، همين بيچاره ها مي جنگيم؟ اصلا ما در چنلي بل جمع شده ايم كه چه چيز را نشان بدهيم؟ اين را مي خواهم به من بگوييد.
    دلي حسن، يكي از ياران گفت: كوراوغلو، راستي كه انسان واقعي تو هستي. كينه ي تمام نشدني در كنار محبت تمام نشدني در جان و دل تو جاي گرفته است. وقتي كسي را محتاج محبت مي بيني حاضري از همه چيزت دست برداري، و وقتي هم با دشمن روبرو مي شوي از همه چيزت دست بر مي داري تا با تمام قوه ات به دشمن كينه بورزي و خونش را بريزي...
    زنان چنلي بل از گوشه و كنار آمده بودند و به گفتگو گوش مي دادند. نگار خانم، زن كوراوغلو، مردان و زنان را كنار زد و خود را وسط انداخت و رو به دلي حسن گفت: تو راست مي گويي دلي حسن، اما اين دفعه مثل اينكه كوراوغلو محبت بيخودي مي كند. از كجا معلوم كه اين آدم جاسوس و خبرچين حسن پاشا نباشد؟
    كسي چيزي نگفت. كوراوغلو كه ديد ياران همه طرف نگار را گرفتند، گفت: اين بيچاره اگر سراپا آتش هم باشد، نمي تواند حتي زير پاي خودش را بسوزاند. بهتر است بگذاريم در چنلي بل بماند يك لقمه نان بخورد و چند روز آخر عمرش را بي دردسر بگذراند.
    كچل حمزه در چنلي ماند. شكمش را سير مي كرد و دنبال كارهايي مي رفت كه ياران به او مي گفتند. كارها را چنان تند و چنان خوب انجام مي داد كه به زودي احترام همه را به دست آورد. چنلي بل جايي نبود كه احترام آدم به لباس و ثروت باشد. اصلا در آنجا كسي ثروتي نداشت. هر چه بود مال همه بود. همه كار مي كردند، همه مي جنگيدند، همه مي خوردند و به وقت خود مجلس شراب و ساز و رقص و آواز برپا مي كردند.
    كوراوغلو وقتي زرنگي كچل حمزه را ديد، مراقبت يابويي مردني را به او داد. اين يابو بس كه كار كرده بود و بار كشيده بود، ديگر پوست و استخواني بيشتر برايش نمانده بود.
    كچل حمزه شروع كرد به مراقبت و تيمار يابو، چه جور هم! صبح و عصر تيمارش مي كرد و با جان و دل در خدمت يابو مي كوشيد. گاهي هم از جو و علوفه ي اسبهاي ديگر مي دزديد و مي ريخت جلو يابو. يابو مي خورد و مي خورد و تيمار مي ديد و روز به روز آب زير پوستش مي دويد، چنان كه در مدت كمي حسابي چاق شد و آماده ي كار كردن.
    روز كوراوغلو براي سركشي به طويله آمد. يابو را كه ديد، اول نشناخت، بعد كه شناخت مات و مبهوت ماند. گفت: حمزه، من هيچ نمي دانستم تو اينقدر خوب مي تواني تيمار اسبها را بكني.
    حمزه گفت: قربانت بروم كوراوغلو. من چشم باز كرده ام و خودم را اينكاره ديده ام و پدرم و پدربزرگم هم اينكاره بوده اند...
    كوراوغلو گفت: نمي دانم چطور شده كه امسال دورآت كمي لاغر و نزار شده. بهتر است آن را به دست تو بسپارم. حمزه، بايد چنان مراقبش باشي كه هر چه زودتر بپاي قيرآت برسد.
    كچل حمزه از شنيدن اين حرف قند توي دلش آب شد. امروز دورآت را به دست او مي سپارند، لابد فردا هم نوبت قيرآت خواهد شد.
    ياران كوراوغلو، از زن و مرد، راضي نبودند كه دورآت به دست حمزه سپرده شود. اما حمزه چنان در دل كوراوغلو جا باز كرده بود كه كوراوغلو كوچكترين شكي به او نداشت.
    دورآت و قيرآت دو تايي در يك طويله نگهداري مي شدند. پاي هر دو اسب بخو داشت با كليدهاي جداگانه، بعلاوه زنجير محكمي به گردن هر كدام بود كه زنجير هم به ديواره ي طويله ميخكوب شده بود. هيچ پهلواني قادر نبود پيش اسبها برود و اگر هم به نحوي مي رفت هيچ طوري نمي توانست اسبها را باز كند و در ببرد. كليدها را خود كوراوغلو نگاه مي داشت.
    كوراوغلو حمزه را برد و دورآت را به دستش سپرد. حمزه در تيمار اسب سخت كوشيد اما وقتي اسب شروع كرد كه آبي زير پوستش بدود و به حال اولش در بيايد، كچل حمزه جو و علوفه اش را كم كرد. اسب باز شروع كرد به لاغر شدن. كوراوغلو از حمزه پرسيد: آخر، حمزه چرا دورآت باز شروع كرده روز به روز ناتوان تر مي شود؟ نكند خوب مراقبش نيستي؟
    كچل حمزه گفت: من آنچه از دستم برمي آيد مضايقه نمي كنم. اما خيال مي كنم دورآت احتياج به هواي آزاد دارد. آخر كوراوغلو، اين حيوان زبان بسته شب و روزش توي طويله مي گذرد. از پا و گردن هم زنجير شده. حتماً علت ناتوانيش همين است.
    كوراوغلو كليد بخوي دورآت را درآورد داد به حمزه كه اسب را گاهگاهي بيرون بياورد تا هواي آزاد به تنش بخورد.
    باز ياران اعتراض كردند كه آدم نبايد به هر كس و ناكسي اطمينان كند. اگر كچل حمزه دورآت را بردارد فرار كند چكار مي شود كرد؟
    كوراوغلو باز زنان و مردان را ساكت كرد و گفت: هيچ نترسيد، طوري نمي شود.
    كچل حمزه چند روزي دورآت را چنان كرد كه اصلا نشاني از ناتواني و لاغري در اسب نماند.
    روزها پشت سر هم مي گذشت و حمزه مي ترسيد كه نتواند به موقع قيرآت را به حسن پاشا برساند. مهلت نيز داشت تمام مي شد. بعد از مدتها فكر و خيال و شك و نگراني عاقبت شبي به خودش گفت: من اگر يك سال و دو سال هم اينجا بمانم كوراوغلو هرگز كليد قيرآت را به من نخواهد داد. بعلاوه در توقات كسي نيست كه بين قيرآت و دورآت فرق بگذارد. بهتر است همين امشب دورآت را ببرم بدهم به حسن پاشا بگويم كه قيرآت همين است. بعد هم دختر پاشا را بگيرم و چند روزي عيش و نوش بكنم و غم دنيا را فراموش كنم. تا كي بايد پس مانده ي سفره ي هر كس و ناكس را بخورم و از همه جا رانده شوم؟ دختر پاشا كه زنم شد، ديگر كسي نمي تواند به من چپ نگاه كند، ديگر كسي جرئت نمي كند به من كچل حمزه بگويد. من مي شوم حمزه بيگ! مي شوم داماد پاشا. داماد پاشا هم كه هر كاري دلش خواست مي تواند بكند. آنوقت تلافي تمام شبهايي را كه گرسنه مانده ام و توي خاكروبه ها خوابيده ام، در خواهم آورد. براي خودم در ييلاق ها قصرهاي باشكوهي خواهم داشت، كنيز و كلفت بي حساب خواهم داشت، ميليون ميليون پول خرج خواهم كرد، شرابهاي گران قيمت خواهم خورد، جوجه كباب و گوشت بوقلمون و تيهو خواهم خورد و لباسهاي پر زر و زيور خواهم پوشيد، شكارگاه مخصوص خواهم داشت، مهتر و دربان و چه و چه خواهم داشت!.. آخ، خدايا!.. دارم از زيادي خوشي ديوانه مي شوم!..
    كچل حمزه اين فكرها را مي كرد و آماده ي رفتن مي شد. دورآت را زين كرد و سوار شد، و راه افتاد و مثل باد از چنلي بل دور شد.
    صبح دلي مهتر آمد به اسبها سر بزند، ديد نه دورآت سر جايش است و نه كچل حمزه. فهميد كه كار از كار گذشته. با خشم و فرياد بالاي سر كوراوغلو آمد و بيدارش كرد و گفت: بلند شو كه ديگر وقت خواب نيست. كچل حمزه دورآت را در برده!..
    در چنلي بل ولوله افتاد. ياران از زن و مرد شروع كردند به سرزنش كوراوغلو كه:
    - مگر به تو نگفتيم كه به هر كس و ناكسي نمي شود اعتبار كرد؟ فرق نمي كند كه اسب پهلوان را ببرند يا زنش را. هر دو ناموس اوست. تاكنون از ترس ما پرنده نمي توانست در آسمان چنلي بل پر بزند. نام كوراوغلو، چنلي بل و ياران كه مي آمد خانها و پاشاها و خان بزرگ چون بيد بر خود مي لرزيدند اما اكنون ببين كار ما به كجا كشيده كه يك باباي كچل بي نام و نشان آمده از اينجا اسب مي دزدد و مي برد. همين امروز و فرداست كه خبر به همه جا برسد و از هر طرف دشمنان رو به سوي ما بياورند. كوراوغلو، تو به دست خود چنان كاري كردي كه اگر همه ي عالم دست به يكي مي شد، نمي توانست بكند، حالا بگو ببينم دورآت را از كجا پيدا خواهي كرد؟
    كوراوغلو گفت: دورآت نيست اما قيرآت كه سر جاش هست. سوارش مي شوم و مي روم دورآت را پيدا مي كنم. كمتر سرزنشم بكنيد.
    نگار خانم جلو آمد و گفت: چرا سرزنشت نكنيم؟ تو قانون چنلي بل را شكسته اي. مگر تو خودت به ما نگفته اي كه اسير احساس رحم و محبت بيجاي خود نشويم؟ مگر تو خودت نگفته اي كه گاهي يك محبت نابجا هزار و يك خيانت و گرفتاري به دنبال مي آورد؟ تو با رحم و شفقت نابجايت پاي خبرچينان و خيانتكاران را به چنلي بل باز كرده اي.
    تو از كجا مي داني كه آن خبرچين از كجا آمده بود و دورآت را به كجا برده كه مي گويي دنبالش خواهي رفت و اسب را پيدا خواهي كرد؟ دورآت رفت و اكنون بايد منتظر حمله ي دشمنان شد… ديوار پولادين چنلي بل ترك برداشته اين كار دشمنان ما را خوشحال و جري خواهد كرد…
    كوراوغلو سخت غضب ناك بود اما چون مي دانست كه خود او گناهكار است هيچ صدايش در نمي آمد و فقط از زور غضب و پريشاني سبيلهايش را مي جويد و پيچ و تاب مي خورد.
    ناگهان بلند شد و رو به ايواز كرد و نعره زد: ايواز، به من شراب بده!
    ايواز پهلوان شراب آورد. كوراوغلو هفت كاسه شراب پشت سر هم سركشيد. بعد رو كرد به دلي مهتر و نعره زد: اسب را زين كن!
    قيرآت را زين كردند و پيش آوردند. انگار كوراوغلو لال و بي زبان شده بود. لب از لب بر نمي داشت. صورتش چنان سرخ شده بود كه آدم خيال مي كرد كه اكنون آتش خواهد گرفت. قيرآت تا كوراوغلو را بر پشت خود ديد، شدت غضب او را نيز دريافت. در حال سم بر زمين زد و چنان گردي راه انداخت كه پهلوان را از چشمها پنهان كرد. آنگاه كوراوغلو نعره اي زد، چنان نعره اي كه هر گاه ميدان جنگ مي بود، قشون زهره ترك مي شد و اسلحه از دستش بر زمين مي افتاد. قيرآت در جواب نعره ي كوراوغلو روي دو پا بلند شد و يال و گردن برافراشت و چنان شيهه اي كشيد كه سنگها از بلندي ها لرزيد و افتاد و برگردان صدايش از صد نقطه ي كوهستان در چنلي بل پيچيد، انگاري صد و يك اسب با هم شيهه مي زدند. آنگاه مرد و مركب چون برق از ميان گرد و غبار بيرون جستند و از كوهستان سرازير شدند. لحظه اي بعد ياران چنلي بل از بالاي تخته سنگ نگهباني، در دل دشت لكه ي سفيدي را ديدند كه به سرعت دور مي شد و خط سفيدي دنبال خود مي كشيد.
    ***
    كچل حمزه از ترس جان در هيچ جايي توقف نكرد. اسب مي راند و مي رفت. گاهي هم پشت سرش نگاه مي كرد و بر اسب هي مي زد. سر راه كم مانده بود به چهل آسياب ها برسد كه باز پشت سرش نگاه كرد ديد در آن دور دورها چنان گردي به هوا بلند مي شود انگاري زمين خاك مي شود و پخش مي شود. كمي كه دقت كرد ديد كوراوغلوست كه بر پشت قيرآت مي راند و هيچ پستي و بلندي نمي شناسد و چون باد مي آيد چنان و چنان كه اگر بر زمين بيفتد هزار تكه مي شود.
    آب دهان كچل حمزه خشك شد، زبان در دهانش بيحركت ماند و حس كرد كه خيلي وقت پيش مرده است و توي قبر گذاشته اند. ديگر كاري نتوانست بكند جز اين كه هر چه تندتر خود را به در آسياب رساند و پياده شد و جلو دورآت را به تير دم در بست و با عجله آسيابان را صدا زد، آهاي آسيابان، زود بيا بيرون بدبخت! اجلت رسيده دم در...
    آسيابان فوري بيرون آمد اما نا نداشت روي دو پا بايستد. با نگراني و ترس پرسيد: چي شده برادر؟ از جان من پيرمرد چه مي خواهي؟
    حمزه گفت: من هيچ چيز نمي خواهم. نگاه كن. آنكه دارد مي آيد كوراوغلوست. از چنلي بل مي آيد. ايلخي اش دچار گري شده. هيچ دوا و درماني ناخوشي اسبها را از بين نبرده. آخر سر حكيمها و كيمياگرها گفته اند كه مغز آسيابان دواي اين درد است. حالا كوراوغلو دنبال مغز آسيابان مي گردد كه اسبهايش خوب شوند والا بدون اسب كه نمي توانند با خانها و پاشاها بجنگند. من را حسن پاشا فرستاده آسيابانها را خبر كنم كه به موقع جانشان را در ببرند. مگر نشنيده اي كه حسن پاشا مي خواهد به چنلي بل قشون بكشد؟
    آسيابان نا نداشت حرف بزند. عاقبت گفت: چرا، شنيده ام اما حالا مي گويي چه خاكي به سر كنم؟ هفت هشت سر نانخور دارم. كجا مي توانم فرار كنم؟
    كچل حمزه گفت: زود باش لخت شو لباسهاي مر بپوش برو زير ناو قايم شو. من كوراوغلو را يك جوري دست به سر مي كنم. اگر هم نتوانستم دست به سر كنم بگذار مرا بكشد، تو زن و بچه داري، هيچ دلم نمي آيد كه هشت تا نانخور يتيم و بي سرپرست بمانند. من آدم بي كس و كاري هستم، از زندگي هم سير شده ام.
    آسيابان در حال لباسهايش را درآورد و لباسهاي كچل را پوشيد و رفت زير ناو آسياب قايم شد. كچل حمزه هم فوري لباسهاي آسيابان را پوشيد و يكدفعه خودش را انداخت توي كپه ي آرد و سر و صورتش را سفيد كرد.
    ناگهان كوراوغلو چون اجل بر در آسياب رسيد و نعره زد: آهاي آسيابان، زود بيا بيرون!
    كچل حمزه با لباس آسياباني بيرون آمد و گفت: با من بوديد؟ در خدمتگزاري حاضرم.
    كوراوغلو گفت: اسب سواري كه همين حالا پيش از من اينجا آمد چطور شد؟
    كچل حمزه گفت: رفته زير ناو قايم شده. نمي دانم چه كاري كرده كه تا شما را ديد رنگش زرد شد و رفت تپيد زير ناو. به من هم گفت كه جايش را به كسي نگويم.
    كوراوغلو جست زد از اسب پياده شد و گفت: تو جلو اسب مرا بگير، خودم مي دانم چه به روزگارش بياورم.
    آنگاه جلو قيرآت را به دست حمزه سپرد و تو رفت، بعد خم شد و گفت: د بيا بيرون، حمزه!
    آسيابان خود را دورتر كشيد و گفت: چرا بيايم بيرون؟ من از آن مغزهايي كه گري ايلخي تو را خوب كند ندارم. بهتر است همينجا بميرم و بيرون نيايم.
    كوراوغلو گفت: ول كن احمق! گري كدام بود؟ مغز كدام بود؟ مي گويم بيا بيرون، مرا عصباني نكن!
    آسيابان باز خود را دورتر كشيد. كوراوغلو هم تو تپيد تا بالاخره پاي آسيابان را گرفت و بيرون كشيد اما وقتي چشمش به او افتاد، ديد كه كچل كجا بود، اين يك آدم ديگري است. آنوقت فهميد كه كچل بدجوري كلاه سرش گذاشته است. فوري از جا جست و بيرون دويد. در بيرون چه ديد؟ ديد كه كچل حمزه بر پشت قيرآت نشسته و آماده ي حركت است. آنوقتهايي كه حمزه تيمار دورآت را مي كرد، مختصر آشنايي هم با قيرآت به هم زده بود، بعلاوه چون خود كوراوغلو جلو او را به دست حمزه سپرده بود، اين بود كه حمزه توانسته بود با كمي نوازش و زبان نرم سوار قيرآت شود. كوراوغلو ديگر زمين و زمان را نمي شناخت. غضب چشمانش را كور كرده بود. خواست شمشير بكشد و حمله كند اما فكر كرد كه اگر قيرآت قدم از قدم بردارد ديگر پرنده هم نمي تواند به گرد پايش برسد و آنوقت كار بدتر از بد مي شود. بنابراين كمي آرام شد و به حمزه گفت: آهاي، حمزه، تند آمده ام قيرآت عرق كرده. آنجوري سوار مي شوي آخر اسب مريض مي شود. بيا پايين كمي راه ببر عرقش خشك شود.
    حمزه گفت: عيبي ندارد. عجله اي ندارم. يواش يواش مي روم، عرقش خود به خود خشك مي شود.
    حمزه اين را گفت و اسب را به حركت درآورد. كوراوغلو ديد حمزه خيلي ناشيانه اسب مي راند، جلو را چنان مي كشد كه كم مي ماند دهنه لبهاي اسب را پاره كند. كوراوغلو تاب نياورد و گفت: آخر نمك بحرام، نانكور، چرا جلو چشم من حيوان را اذيت مي كني؟ مگر نمي داني من قيرآت را از دو ديده بيشتر دوست دارم؟ حق نان و نمكي را كه به تو دادم، خوب كف دستم گذاشتي.
    حمزه گفت: كوراوغلو، تو پهلواني، اسم و رسم داري. به مردي و گذشت مشهور شده اي. يك ماه كمتر پس مانده ي سفره ات را خورده ام ديگر چرا به رخم مي كشي؟ از تو خوب نيست. تازه،‌ يك اسب چه ارزشي دارد كه اينهمه التماس مي كني!
    كوراوغلو گفت: حمزه ي حقه باز، خودت را به آن راه نزن. تو خودت مي داني كه قيرآت يعني چه. حالا اگر خانها و پاشاها بشنوند كه قيرآت را برده اند، هيچ مي داني چقدر خوشحالي خواهند كرد؟
    حمزه گفت: كوراوغلو، من ديگر بايد بروم. اين حرفها به درد من نمي خورد.
    خواست حركت كند كه كوراوغلو گفت: آهاي حمزه، گوش كن ببين چه مي گويم. من مي دانم كه تو خودت قيرآت را نگاه نخواهي داشت. راستش را بگو ببينم كي ترا به چنلي بل فرستاده بود؟
    حمزه گفت: كوراوغلو، بدان و آگاه باش، هر چه در چنلي بل به تو گفتم راست بود. اين سر كچل دنياي به اين گل و گشادي را بر من تنگ كرده است. هر جا رفته ام مثل سگ مرا رانده اند. كسي رغبت نكرده به صورت من نگاه كند. اكنون قيرآت را مي برم به حسن پاشا بدهم تا من هم روز سفيدي ببينم و انتقام خودم را از سرنوشت بگيرم.
    كوراوغلو گفت: تو خودت به اين فكر افتادي يا حسن پاشا اين راه را پيش پايت گذاشته؟
    حمزه گفت: حسن پاشا.
    كوراوغلو فكري كرد و گفت: تو خيال مي كني چه كساني ترا به اين روز سياه انداخته اند؟
    حمزه گفت: من چه مي دانم. لابد سرنوشت من اينجوري بوده... شايد هم خدا... من چه مي دانم. من فقط مي خواهم از سرنوشت خودم انتقام بگيرم.
    كوراوغلو گفت: حمزه، تو هم مثل ميليونها هموطن ديگر ما به دست آدمهايي مثل حسن پاشا به روز سياه نشسته يي. تو به جاي اينكه با آنها بجنگي، كمكشان مي كني. تو به چنلي بل، به ميليونها هموطنت خيانت مي كني. قيرآت را بيار برگرديم به چنلي بل. تو بايد جزو ياران چنلي بل باشي و با حسن پاشا بجنگي. تو از اين راه مي تواني انتقام بگيري و همراه ميليونها هموطن ديگر به روز سفيد برسي.
    كچل حمزه گفت: كوراوغلو، من راه خودم را انتخاب كرده ام. هيچ علاقه اي هم به هموطنانم ندارم. هر كس در فكر آسايش خودش است. من رفتم.
    كوراوغلو گفت: خيانتكار، اسب را بده هر چه پول مي خواهي، ثروت مي خواهي از من بگير.
    كچل خنديد و گفت: كوراوغلو، تو خودت كه دنيا ديده يي مگر تو نمي داني كه كچلها را خود خدا هم نمي تواند گول بزند؟ خوب، گرفتيم كه من از اسب پياده شدم، آنوقت تو مرا سالم مي گذاري كه هر چقدر پول مي خواهم، بدهي؟ جان كوراوغلو، نمي توانم معامله كنم. ديگر ولم كن بروم. راه درازي در پيش دارم. من مي روم به توقات. تو اگر راستي كوراوغلو هستي، خودت بيا قيرآت را از حسن پاشا بگير. بگذار من هم از اين راه به نوايي برسم. ديگر از من دست بردار.
    كوراوغلو گفت: حمزه، بگذار قيمت اسب را بگويم كه گولت نزنند: قيرآت بالاتر است از هشتاد هزار سركرده و هشتاد هزار قوچ سفيدموي و هشتاد هزار خزانه و پول. بالاتر است از هشتاد هزار ايلخي و هشتاد هزار اسب و هشتاد هزار گاو نر.
    حمزه گفت: كوراوغلو، مطمئن باش من قيرآت را با مال دنيا عوض نخواهم كرد. با حسن پاشا شرط كرده ام كه دختر كوچكش دونا خانم را به من بدهد. من ديگر رفتم تو هم خودت مي داني، اگر قيرآت را دوست داري خودت بيا به توقات. من هم آنجا هستم، قول مي دهم كه كمكت كنم. خداحافظ.
    كوراوغلو ديگر نتوانست جلو خودش را بگيرد و داد زد: برو خائن، اما بدان كه كوراوغلو نيستم اگر سرت را چون كونه ي خيار از تن جدا نكنم. به حسن پاشا هم پيام مرا برسان و بگو كه: زبانش را از پس گردنش درنياورم كوراوغلو نيستم، خاك خانه اش را مزارش نكنم نامردم. قيرآت را در خون خانها جولان ندهم، ناكسم.
    حمزه گفت: اين را خودت مي داني و حسن پاشا. به من مربوط نيست.
    حمزه اين را گفت‌ و به اسب هي زد و در يك لحظه از چشم ناپيدا شد. كوراوغلو تنها بر در آسياب افتاد و نعره زد. بعد نشست و ساز را بر سينه فشرد و حسرت آميز ساز زد و عاشقانه و كينه توزانه آواز خواند.
    حالا چگونه مي توانست به چنلي بل برگردد و به صورت ياران نگاه كند؟ اگر نگار، دلي حسن، دلي مهتر، ايواز، دميرچي اوغلو و ديگر پهلوانان بپرسند كه قيرآت را چكار كردي، جوابي دارد كه بدهد؟
    كچل حمزه چنان داغي بر سينه اش گذاشته بود كه انگاري هيچ آب سردي آن را تسكين نخواهد داد. آسياب سوت و كور بود و او. چه تنهايي آزاردهنده يي!
    ساز را به سويي انداخت و به رو افتاد و زمين را چنگ زد.
    شب در رسيد. آسيابان خيلي وقت بود كه فرار كرده بود و رفته بود. كوراوغلو يك وقت چشم باز كرد ديد آفتاب تازه درآمده است. سخت گرسنه بود. دورآت نيز خيلي وقت بود كه جو نخورده بود، در اين موقع مردي با دو گاو بار بر پشت از راه رسيد. از كوراوغلو پرسيد: رفيق، آسيابان كجاست؟
    كوراوغلو گفت: آسيابان نيست. فعلا من اينجا هستم.
    مرد باورش نشد. كوراوغلو ديگر مجال حرف نداد و فوري جوال ها را از پشت گاوها برداشت و انداخت تو.
    دو تا جوال جو بود، آنها را ريخت جلو دورآت. دو جوال گندم كه آنها را ريخت به آسياب كه آرد كند. مرد خواست چيزي بگويد كه نگاه غضبناك كوراوغلو او را سر جايش نشاند و زبانش را لال كرد. تا آفتاب پهن بشود، كوراوغلو خمير هم كرده بود و نان هم پخته بود. بعد يكي از گاوها را سر بريد و كباب كرد و نشست به خوردن. سير كه شد به مرد گفت: عمو، مرا ببخش كه تندي كردم. چقدر پول بايد به تو بدهم؟ بيا جلو، از من نترس.
    مرد زبانش بند آمده بود. كوراوغلو قيمت گاو و گندم و جو را چند برابر حساب كرد و به او داد بعد سوار دورآت شد و راه افتاد به طرف چنلي بل.
    ***
    ياران از زن و مرد خيلي نگران كوراوغلو بودند. چشم به راه دوخته بودند كه كوراوغلو كي برمي گردد. ناگهان كوراوغلو را ديدند كه مي آيد: از جلو دورآت را گرفته، سرش را پايين انداخته و سر و صورتش مثل آسيابانها سفيد. همان دقيقه فهميدند كه حمزه در چهل آسيابها سر كوراوغلو كلاه گذاشته. همه سرشان را پايين انداختند. نه سلامي و نه هيچ كلامي. كسي حال و احوالش را هم نپرسيد.
    كوراوغلو كه رسيد، ايواز جلو رفت و گفت: معامله ي خوبي كرده اي، كوراوغلو. بگو ببينم چقدر بالايش دادي دورآت را گرفتي؟ آسياباني هم كه ياد گرفته اي، مبارك باد.
    كوراوغلو بارها سفر كرده بود اما هرگز وقتي از سفر برمي گشت ياران اين چنين سرد با او روبرو نشده بودند. زنان از او رو برمي گرداندند و مردان جواب سلامش را نمي دادند. از همه بدتر سخنان نيشدار ايواز بود كه چون كوه بر سينه اش سنگيني مي كرد و دلش را مي آزرد. كوراوغلو چنان حالي داشت كه كم مانده بود اشك از چشمانش جاري شود. عاقبت ساز را بر سينه فشرد و آواز غمناكي خواند كه:
    آخر شما چرا اينقدر ملول و گرفته ايد؟ چرا مرا به يك لبخند، دو كلمه حرف خوش شاد نمي كنيد؟ ثروت دنيا مانند چرك كف دست است، اين كه ديگر ماتم گرفتن نمي خواهد. مرا به يك لبخند شاد كنيد. ملول نباشيد. شما آتش به جان من زديد. دلم را كباب كرديد. اندوه خود من، مرا كفايت مي كند شما ديگر اينهمه خودتان را نگيريد.
    ياران چنان رنجيده بودند كه حتي اين سخنان نيز دلشان را نرم نكرد. كسي نگاهي به كوراوغلو نكرد. بعضي ها هم شروع كردند به اعتراض كه: حالا كه سخن ما پيش كوراوغلو يك پول سياه ارزش ندارد ديگر در چنلي بل ول معطليم. بهتر است هر كس برود پي كار خودش.
    اين سخن به كوراوغلو برخورد. از طرفي قيرآت را از دست داده بود، از طرفي يك باباي كچلي سرش كلاه گذاشته بود، حالا هم اينهمه درد و محنت بس نبود كه ياران شروع كردند به سرزنش و بدخلقي. كوراوغلو ديگر نتوانست خودداري كند و ناگهان به درشتي گفت: من كسي را به زور نگه نداشته ام. هر كس دلش بخواهد مي تواند برود. اسب مال خودم بود، حالا از دستش دادم كه دادم. به كسي مربوط نيست.
    اين سخن ياران را از جا دربرد. در چنلي بل ولوله افتاد. از گوشه و كنار يكي دو نفر از پهلوانان آماده ي حركت شدند. دلي حسن، تانري تانيماز، ديل بيلمز، قورخو قانماز كه از سركردگان بنام كوراوغلو بودند و چند سركرده ي ديگر، به صورت نگار خانم نگاه كردند. نگار خانم در ميان ياران احترام زيادي داشت. او علاوه بر زيبايي و پهلوانيش، سخت كاردان و باهوش بود. ياران همه از او حرف شنوي داشتند.
    نگار خانم وقتي ديد اختلاف در ميان پهلوانان افتاد و نزديك است كه كار به جدايي بكشد، برپاخاست. همه آنهايي كه آماده ي حركت بودند، دوباره سر جايشان نشستند. دميرچي اوغلو، ايواز، دلي مهدي، چوپور سفر و ديگران نشستند. نگار رو به همه ي آنها كرد و گفت: مگر يادتان رفته براي چه به چنلي بل آمده ايد؟ ما اين اردوگاه را به بهاي خون خودمان بر پا كرده ايم و تا وقتي كه حتي يك نفر ستمديده در اين مملكت وجود داشته باشد، دست از مبارزه بر نخواهيم داشت. تا وقتي كه زندگي خواهر و برادرانه ي چنلي بل در تمام مملكت و براي همه ي مردم ممكن نشود، ما حق نداريم از هم جدا شويم. كوراوغلو اگر دلش بخواهد خودش مي تواند برود. ما تا جان در بدن داريم شمشير را بر زمين نخواهيم گذاشت مگر روزي كه همه ي دشمنان مردم و همه مفتخورها را از پاي درآورده باشيم...
    نگار خانم حرفش را تمام كرد و آمد وسط همه ي سركردگان و پهلوانان نشست و از كوراوغلو رو برگرداند.
    قهر نگار در يك چنين موقعي دل كوراوغلو را پاك از غصه پر كرد. ساز را برداشت و بر سينه فشرد و به ساز و آواز شروع كرد به گلايه كردن از نگار كه:
    اي نگار زيباروي من، تو ديگر از كي ياد گرفتي كه دل مرا بشكني؟ آخر چرا مثل آهوي غضبناك نگاهم مي كني؟ تو كه هيچوقت قهر كردن بلد نبودي!
    نگار حرفي نزد. حتي سرش را هم بلند نكرد كه به صورت كوراوغلو نگاه كند. كوراوغلو چنان شد كه كم مانده بود گريه كند. دوباره سازش را بر سينه فشرد و شروع كرد به گلايه و تمنا و خواهش كه:
    آخر چرا روي از من برمي گرداني، نگار؟ دو كلمه بگو من بفهمم كه گناهم چيست.
    نگار چپ چپ نگاهش كرد و به درشتي گفت: يعني تو كارت به آنجا رسيده كه مي گويي هر كس دلش خواست مي تواند برود پي كارش؟ قدر زر زرگر بداند. تو كه از حالا شروع كرده اي به خودستايي، پس چه جوري مي خواهي به داد مردم برسي و آنها را به قيام و مبارزه بكشاني؟ البته هر كس مثل تو كارش بالا بگيرد، هيچوقت قدر و قيمت مردم را نمي داند. ما اينجا جمع نشده ايم كه هر كس هر كاري دلش خواست بكند. عاشق چشم و ابروي تو هم نشده ايم كه هر چه گفتي قبول كنيم. ما به هواي شجاعت و آزادفكري تو به چنلي بل آمده ايم و سركردگي تو را قبول كرده ايم. ما همه در اينجا كار مي كنيم و مي جنگيم و خواهر و برادرانه زندگي مي كنيم و همه حق داريم حرفهايمان را بزنيم وعيب و اشتباه ديگران را بگوييم. اگر كسي در ميان ما باشد كه نخواهد عيب و اشتباه خودش را قبول كند، البته بايد از او رو برگرداند. حالا اين كس هر كه مي خواهد باشد. من، محبوب خانم، كوراوغلو، دميرچي اوغلو، گورجي ممد يا آنكس كه تازه به اينجا آمده و هيچگونه نام و شهرتي ندارد.
    روايت مي كنند كه كوراوغلو ديگر يك كلام حرف نزد. چنان از اشتباه خود شرمنده بود كه سرش را پايين انداخت و رفت در گوشه اي روي سبزه ها به رو افتاد. سه شبانروز تمام تشنه و گرسنه بيحركت خوابيد.
    از اين طرف ياران هم از كرده ي خود پشيمان شدند. نشستند با هم مصلحت و مشورت كردند و گفتند كه: ما هم بد كرديم كه به جاي قوت قلب دادن به كوراوغلو، او را سرزنش كرديم و حالش را پريشانتر كرديم و دلش را شكستيم.
    هر چه دور و بر كوراوغلو رفت و آمد كردند بيدار نشد. عاقبت دست به دامن نگار خانم شدند. دميرچي اوغلو گفت: نگار، حالا ديگر تو بايد دست به كار شوي. غير از تو كس ديگري نمي تواند دل كوراوغلو را به دست آورد.
    نگار گفت: باشد. حالا بگذاريد بخوابد. وقتي مي خواهد بيدار بشود، همه تان پراكنده مي شويد، آنوقت ايواز او را پيش من مي آورد، من مي دانم چه جوري دل كوراوغلو را به دست بياورم و همه را آشتي بدهم.
    ياران هر كس رفت به منزلگاه خودش. حالا بشنويد از كوراوغلو. روز سوم خواب ديد كه در توقات سوار بر قيرآت، پيش حسن پاشا ايستاده و نعره مي زند و مرد ميدان مي طلبد. ناگهان از خواب پريد و ايواز را ديد كه بالاي سرش نشسته چنان و چنان كه انگاري تمام غمهاي عالم را توي دلش جمع كرده اند و با دو كلمه حرف مانند ابر بهاري گريه سر خواهد داد. دل كوراوغلو از ديدن ايواز آتش گرفت. ساز را بر سينه فشرد و آوازي غمناك و شورانگيز سر داد كه:
    ايواز، از چه رو چنين پريشاني؟ سرم را مي خواهي؟ جانم را مي خواهي؟ هر چه مي خواهي، بگو! چنين گرفته و غمگين ننشين كه تا كوراوغلو زنده است نبايد غبار غم بر چنلي بل بنشيند.
    ايواز گفت: بلند شو، كوراوغلو. بلند شو برويم. همه منتظر تو هستند.
    كوراوغلو ساز را بر زمين گذاشت و گفت: ايواز، مگر ممكن است بار ديگر مردان و زنان چنلي بل منتظر من باشند؟ من آنها را چنان رنجانده ام كه ديگر كسي به روي من نگاه نخواهد كرد.
    ايواز گفت: كوراوغلو، اين چه حرفي است مي زني؟ تو سركرده ي ما هستي.
    كوراوغلو گفت: تا قيرآت را برنگردانده ام، نمي توانم پيش ياران بروم
    ايواز گفت: در اين صورت ديگر معطل چه هستي؟ پاشو لباس بپوش، اسلحه بردار و برو.
    كوراوغلو پا شد. يكي دو قدم راه نرفته بود كه صداي ساز و آوازي به گوشش رسيد، چنان سوزناك و چنان حسرت آميز كه پرنده ها را در آسمان از پرزدن باز مي داشت. كوراوغلو نگاهي به اطراف انداخت، ناگهان نگار را ديد كه ساز بر سينه بالاي بلندي، زير درختي ايستاده و ساز و آواز سر داده و كوراوغلو را دعوت مي كند.
    كوراوغلو ديگر تاب نياورد و به طرف نگار رفت. وقتي به بالاي بلندي رسيد و قدم در چمنزار گذاشت، چه ديد؟ ديد كه مجلس دوستانه اي از تمام ياران چنلي بل از زن و مرد برپاست. سفره ها را پهن كرده اند، غذا و شراب آماده است، پهلوانان زن و مرد، دورادور نشسته اند اما كسي نه حرفي مي زند و نه دست به غذايي مي برد. همه منتظر كوراوغلو بودند.
    كوراوغلو وارد مجلس شد. آنوقت بازار بوس و آشتي رونق گرفت. پهلوانان و كوراوغلو هر يك به زباني دوستي و آشتي خود را نشان دادند. ايواز به وسط مجلس درآمد و ساقيگري كرد. همه خوردند و نوشيدند و كيف همه كوك شد و رنجش و گلايه ها از يادها رفت. كوراوغلو سرگذشت خود را با كچل حمزه به آنها گفت. پهلوانان هر كدام از گوشه اي گفتند كه: من همين حالا مي روم قيرآت را برمي گردانم و سر حسن پاشا را بر سر نيزه پيشكش مي آورم.
    كوراوغلو همه را ساكت كرد و گفت: بهتر است خودم دنبال اسب بروم. قيرآت چشم به راه من است. آنوقت كوراوغلو بلند شد از سر تا پا لباس جنگي پوشيد، تيغ آبدار بر كمر بست، سپر و عمود و ديگر لوازم جنگي با خود برداشت و پوستين از رو پوشيد و ساز بر شانه تك و تنها، با پاي پياده، راه توقات را در پيش گرفت. شب و روز راه رفت و رفت، سرش بالين نديد و چشمش خواب، تا رسيد به شهر توقات. هوا داشت تاريك مي شد. كوراوغلو در خانه ي پيرزني را زد. پيرزن در را باز كرد. كوراوغلو مشتي پول به پيرزن داد كه برايش غذا تهيه كند و بگذارد كه شب را در خانه اش بخوابد.
    شب كه شام راخوردند و سفره را جمع كردند، پيرزن نگاهي به ساز كوراوغلو انداخت و گفت: عاشق، حالا سازت را بردار يك كمي بخوان گوش كنيم.
    كوراوغلو گفت: ننه جان، حالا ديگر وقت خواب است. فردا صبح برايت مي خوانم.
    پيرزن گفت: فردا من به عروسي «حمزه بگ» خواهم رفت. مي خواهي حالا بخوان نمي خواهي هم نخوان.
    كوراوغلو گفت: حمزه بگ كيست، ننه جان!
    پيرزن گفت: حمزه بگ داماد حسن پاشاست... جوان نترس و شجاعي است. مي گويند يك كوراوغلويي نمي دانم چه چيزي هست... تو مي شناسي اش؟
    كوراوغلو گفت: اسمش را شنيده ام. خوب؟
    پيرزن گفت: حمزه رفت اسب او را گرفته آورده. حسن پاشا او را «بيگي» داده و بعلاوه دخترش «دونا خانم» را. فردا عروسيشان است من هم خدمت دخترها و عروس را خواهم كرد. بايد صبح زود پاشوم بروم.
    كوراوغلو گفت: ننه جان، تو مي داني اسب كوراوغلو را كجا نگه مي دارند؟
    پيرزن گفت: در طويله ي حسن پاشا. اما مي گويند اسب ديوانه اي است. كسي را پهلويش راه نمي دهد. تمام مهترهاي حسن پاشا را زخمي كرده. حالا ديگر جو و علوفه اش را از سوراخ پشت بام طويله مي ريزند.
    كوراوغلو آنچه ياد گرفتني بود ياد گرفت و عاقبت گفت: ننه جان، من خسته ام. بهتر است بخوابم.
    پيرزن گفت: گوش كن ببين چه مي گويم. بهتر است تو هم صبح به عروسي بيايي سازي بزني و آوازي بخواني پول مولي گير بياوري. شوخي نيست، عروسي دختر پاشاست!
    خلاصه، شب را خوابيدند. صبح كوراوغلو پا شد و مثل روز پيش لباس پوشيد و مشتي پول به پيرزن داد و گفت: اگر شب آمدم، اين پولها را خرج خورد و خوراك مي كني، اگر هم نيامدم مال تو.
    ***
    كوراوغلو آمد و آمد تا رسيد به قصر حسن پاشا. در آنجا چه ديد؟ ديد جشني راه انداخته اند كه چشم روزگار نظيرش را نديده. اهل مجلس تا شنيدند عاشق غريبه اي آمده شاد شدند و كوراوغلو را كشان كشان به مجلس عروسي بردند.
    حسن پاشا نگاهي به قد و بالاي كوراوغلو انداخت ديد عاشقي است قد بلند و شانه پهن، گردنش مثل گردن گاو نر و سبيلهايش از بناگوش در رفته. خلاصه هيچ شباهتي به عاشقهايي كه ديده ندارد. پرسيد:
    - عاشق، اهل كجايي؟
    كوراوغلو گفت: اهل آن بر قاف.
    پاشا گفت: كوراوغلو را مي شناسي؟
    كوراوغلو گفت: خيلي هم خوب مي شناسم. بلايي به سر من آورده كه تا دنيا دنياست فراموشم نمي شود.
    حسن پاشا پرسيد: چه بلايي؟
    كوراوغلو گفت: پاشا به سلامت، كوراوغلو يك اسب لعنتي ديوانه اي دارد. اسمش را قيرآت مي گويند.
    يكي از پاشاها خواست حرفي بزند، حسن پاشا جلوش را گرفت. بعد به كوراوغلو گفت:
    - خوب، مي گفتي.
    - بله، قربان، اسب خوبي است افسوس كه ديوانه است. روزي از روزها داشتم مي رفتم، همين ساز هم روي شانه ام بود. يكدفعه عده اي روي سرم ريختند و چشمهايم را بستند و مرا با خود بردند. حالا كجا رفتيم و چطوري رفتيم، اينش را ديگر نمي دانم. چشمهايم را كه باز كردند ديدم سر كوهي هستم و جوان گردن كلفتي هم روبرويم ايستاده. نگو كه اينجا چنلي بل است و آن جوان گردن كلفت هم خود كوراوغلوست. حالا چرا مرا آنجا برده بودند داستان شنيدني و عجيبي دارد. نگو كه باز اين اسب ديوانگيش گل كرده. هر قدر دوا و درمان داده اند سودي نكرده. نمي گذارد هيچكس سوارش شود. هر كس هم جرئت مي كند و نزديكش مي شود با لگد و دندان تكه پاره اش مي كند. كوراوغلو يك دوست حكيم و كيمياگري داشت، مي روند و پيدايش مي كنند. حكيم گور به گور شده هم مي گويد اسب را جن زده. بايد سه شبانه روز كسي بيايد بنشيند برايش ساز بزند و آواز بخواند تا جن بگذارد برود. آنوقتها كوراوغلو خودش ساز و آواز بلد نبود. اين بود كه دنبال عاشقي مي گشتند كه من بيچاره را گير آوردند.
    غرض، سرتان را درد نياورم. مرا هلم دادند و انداختند جلو اسب. حالا در آن سه شبانه روز چه ها بر سرم آمد خدا مي داند. راستي پدرم درآمد.
    حسن پاشا هولكي پرسيد: اسب چي؟ حالش جا آمد؟
    كوراوغلو گفت: حسابي هم جا آمد. از همان روز كوراوغلو شروع كرد ساز و آواز ياد بگيرد. مي گويند حالا هم ده پانزده روز يك بار باز اسب به سرش مي زند. آنوقت كوراوغلو سازش را بر مي دارد و آواز مي خواند و اسب حالش سر جا مي آيد.
    باز يكي از پاشاها خواست حرفي بزند، حسن پاشا چشمش را دراند و ساكتش كرد. گفت: عاشق، حالا كمي بزن و بخوان تا گوش كنيم.
    كوراوغلو گفت: چه بخوانم؟
    حسن پاشا گفت: تو كه قيرآت را ديده اي، بگو ببينم قد و بالايش چطور است، نشانيهايش چيست.
    كوراوغلو گفت: پاشا به سلامت. لعنتي اسب خوبي است افسوس كه گاهي ديوانگيش گل مي كند.
    بعد ساز را به سينه فشرد و خواند:
    پاشا نشانيهاي قيرآت را از من مي خواهي، قيرآت اسبي است يالش از ابريشم. گردن بلندش در ميدان جنگ هرگز خم نمي شود. از كره اسب ميان باريكتر است و از گرگ گرسنه پرخوارتر. در شب سياه هم راهش را مي يابد. در ميدان جنگ هرگز سوارش را رها نمي كند. اسب كوراوغلو مثل خودش ديوانه بايد.
    حسن پاشا گفت: قيرآتي كه اينهمه تعريفش كردي حالا در طويله ي من است. بگو ببينم كوراوغلو دلاورتر است يا من كه اسبش را ربوده ام؟
    كوراوغلو گفت: اگر راستي اسبش را ربوده باشي كه دلاوري. اما مرد دلاور نشانيهاي زيادي دارد. گوش كن ببين اين نشانيها را هم داري:
    - نشانيهاي مرد دلاور را بشنو: دلاور يكتنه بر قشون خصم مي زند و هنگامي كه نعره مي زند و وارد ميدان مي شود دشمن چاره اي جز فرار ندارد.
    دلاور كسي است كه سر تسليم فرود نمي آرد و در پيش مرگ نيز از يار و ياور خود رو برنمي گرداند. دشمن لاف مردي و دلاوري مي زند، اما دلاور شجاعي بايد تا گوسفند را از چنگال گرگ برهاند.
    حسن پاشا گفت: عاشق، اين نشانيها را كه گفتي دارم. خودت هم خواهي ديد. حالا بلند شو برويم پيش قيرآت ببين مي تواني علاجش بكني يا نه.
    كوراوغلو از شنيدن اين حرف به وجد آمد اما شاديش را بروز نداد. گفت: باشد، برويم. اما شرط من اينست كه من مي نشينم بيرون طويله و سازم را مي زنم، شما هم از لاي در نگاهي به اسب بكنيد. اگر ديديد ساز و آواز من تأثيري كرد، حرفي ندارم مي روم تو و باز ساز مي زنم. اما اگر تأثيري نكرد، آنوقت گردنم را هم بزنيد حاضر نيستم وارد طويله بشوم. آخر من مي دانم چه حيوان نانجيبي است!
    پاشا قبول كرد و بلند شدند راه افتادند و رسيدند به جلو طويله. كوراوغلو از لاي در نگاه كرد ديد انگار قيرآت بويش را شنيده و چشمهايش را به در دوخته و گوشهايش را تيز كرده است. خودش را كنار كشيد و گفت: خوب، حالا شما اسب را بپاييد، من هم سازم را مي زنم.
    پاشاها مثل مور و ملخ جمع شدند و از شكاف در به طويله چشم دوختند. كوراوغلو سازش را بر سينه فشرد و خواند:
    - دلاوران سرزمين ما در ميدان مردانه مي ايستند و تا دم مرگ از برابر دشمن نمي گريزند. فقط نامردان از حرف نيشدار نمي رنجند. هرگز شغالي به شجاعت گرگ نيست. يارانم فوج فوج، بر پشت اسبان تندرو، شمشير مصري بر كمر هر يك كوراوغلوي ديگري است.
    قيرآت از شنيدن صداي كوراوغلو چنان شاد شد كه شروع كرد به رقصيدن و پا كوفتن. گويي طويله را از جا خواهد كند. حسن پاشا از خوشحالي نمي دانست چه كار كند. به پهلوي دوستانش مي زد و مي گفت: ببين، نگاهش كن! چه رقصي مي كند!
    كوراوغلو كه آوازش را تمام كرد، حسن پاشا گفت: عاشق، زود باش برو تو. اگر علاجش كردي ترا از مال دنيا سيراب مي كنم. حالا كوراوغلو مي فهمد كه دنيا دست كيست. ديگر لاف مردي و دلاوري نمي زند.
    در را باز كردند و كوراوغلو را انداختند تو. كوراوغلو ساز را بر سينه فشرد و آواز عاشقانه اي خواند كه تنها صدايش را قيرآت مي شنيد. بعد دستهايش را دور گردنش انداخت و شروع كرد به بوسيدن سر و رويش. قيرآت هم روي پا بند نمي شد. صورتش را به صورت كوراوغلو مي ماليد و چنان مي بوييدش كه انگار گاو ماده گوساله اش را مي بويد.
    كوراوغلو ناگهان يكه خورد و به خود آمد، گويي از خواب پريده، با خود گفت: اي دل غافل، چكار مي كني؟ دشمن اطرافت را گرفته و تو داري خودت را لو مي دهي؟
    زود خودش را كنار كشيد، در را باز كرد و گفت: پاشا، حالا شما كنار بكشيد، من اسب را بياورم بيرون كمي هوا بخورد. بعد بسپارم به دستتان سوارش بشويد. اما پاشا، بايد انعام حسابي بدهيد. اين كار خيلي دردسر دارد!..
    حسن پاشا گفت: مطمئن باش، آنقدر طلا به سرت بريزم كه خودت بگويي بس است. اما كمي دست نگهدار تا ما برويم بعد. مي ترسم باز كاري دستمان بدهد.
    پاشاها دوان دوان خودشان را به برج قلعه رساندند و نشستند آنجا و چشم به طويله دوختند. پاشاها كه رفتند كوراوغلو زين اسب را پيدا كرد و به پشت قيرآت گذاشت و شروع كرد به بستن و سفت كردن آن. حالا بشنو از كچل حمزه بيگ، داماد حسن پاشا.
    كچل حمزه ايستاده بود پاي پنجره ي دونا خانم و التماس مي كرد كه در را باز كند، او بيايد تو. دونا خانم مسخره اش مي كرد و از آن بالا آب به سر و رويش مي پاشيد. حمزه ناگهان ديد مردم مي دوند به طرف برج قلعه. پرسيد: چه خبر است؟
    گفتند: خبر نداري؟ عاشقي آمده و ديوانگي قيرآت را علاج كرده و حالا دارد قيرآت را مي آورد به ميدان.
    كچل حمزه از شنيدن اين حرف بند دلش پاره شد و زبانش به تته پته افتاد و شروع كرد دنبال آنها دويدن و ناله كردن. وقتي به برج رسيدند كچل حمزه خودش را به حسن پاشا رساند و ترسان و لرزان گفت: حسن پاشا، بيچاره شدي، عاشق كدام بود؟ آن مرد خود كوراوغلو است!
    حسن پاشا لبخند مسخره آميزي زد و گفت: حمزه، مي دانم كه دردت چيست. دونا خانم هنوز هم نمي گذارد بروي تو؟ باشد، كم كم به راه مي آيد و رام مي شود. غصه نخور.
    حمزه گفت: پاشا، تا وقت نگذشته فكري بكن. كوراوغلو الان مي آيد و قلعه را به سرت خراب مي كند.
    حسن پاشا باز خنديد و گفت: خوب، برو، برو كه دونا خانم منتظرت است!..
    كچل حمزه از برج پايين آمد. چاره ي ديگري نداشت. آمد به طويله. ديد كوراوغلو سوار قيرآت شده و به ميدان مي رود. دويد جلو و خنده كنان گفت: اي قربان قدمهايت كوراوغلو، چه به موقع رسيدي! مي دانستم كه خواهي آمد. از دولت سر تو من هم به نوايي رسيدم. لقب بيگي گرفتم و ...
    كوراوغلو نگاه غضبناكي به حمزه كرد. حمزه سر جا خشك شد و رنگش مثل زعفران زرد شد.
    كوراوغلو گفت: حمزه، تو به كسي كه پناهت داد خيانت كردي. هدف تو پول و مقام و نفع شخصي است. تو براي مردم از خانها و پاشاها هم خطرناكتري، چون اقلا آدم مي داند كه آنها دشمن اند. اما تو در لباس دوست وارد شدي، و كاري كردي كه من از تو حمايت كنم و يارانم را برنجانم. درچنلي بل نفاق انداختي و پاشاها را دلير كردي كه قشون بر چنلي بل بياورند.
    حمزه خود را به موش مردگي زد و گفت: فداي قدمهايت بشوم كوراوغلو، مرا ببخش. حالا فهميدم كه چه اشتباهي كرده ام. بعد از اين قول مي دهم...
    كوراوغلو نگذاشت حرفش را تمام كند. شمشيرش را كشيد و زد گردن كچل ده متر آن طرفتر افتاد. مهميزي به اسب زد و قيرآت مثل شاهيني پردرآورد و پريد و كوراوغلو را به وسط ميدان رساند.
    حسن پاشا از بالاي برج داد زد: آهاي، عاشق، كمي اين ور و آن ور راه ببرش ببينم!
    كوراوغلو اشاره به قيرآت كرد و قيرآت گرد و خاكي در ميدان راه انداخت كه حسن پاشا از شادي يا شايد هم از ترس بالاي برج شروع كرد به لرزيدن. گفت: عاشق، اسب سواري هم بلدي!
    كوراوغلو سازش را درآورد و خواند:
    حسن پاشا، ديگر لاف مردي نزن. حالا كجايش را ديده اي، شمشيرزني هم بلدم. ياران دلاورم اگر از چنلي بل برسند، شهر و قلعه ات خالي از سرباز مي شود. كوراوغلو هستم و از چنلي بل آمده ام، مي بيني كه در لباس عاشق سوار قيرآت شده ام. هزارها از اين فوت و فن ها بلدم.
    يكي از پاشاها گفت: حسن پاشا، من كه چشمم از اين عاشق تو آب نمي خورد. بلا به دور، نكند خود كوراوغلو باشد!
    حسن پاشا انگارخواب بود و بيدار شد. يكه اي خورد و گفت: نه جانم، كوراوغلو كجا بود. يعني ما آنقدرها احمقيم كه كوراوغلو بيايد و همه مان را خر كند و قيرآت را ببرد؟
    كوراوغلو باز مي خواند: ما را مي گويند «مرادبگلي». در ميدانها مردانه مي ايستم. سر كوههاي بلند جلو كاروانهاي خانها و پاشاها را مي گيرم. هاي و هويي در كوه و صحرا مي اندازم. اگر نعره اي بزنم سربازان شهر و قلعه ات را مي گذارند و فرار مي كنند.
    حسن پاشا ديد كلاه تا خرخره به سرش رفته و كار از كار گذشته است. دنيا جلو چشمش سياه شد و لرزه به تنش افتاد. امر كرد فوري درهاي قلعه را به بندند و كوراوغلو را دستگير كنند.
    كوراوغلو ديد يكي از درهاي قلعه را بستند. رو كرد به حسن پاشا و خواند:
    از قاصدي خبر گرفتم گفت: قلعه پنج راه دارد نعره اي اگر بزنم همه ي راهها خالي مي شود.
    اين را گفت و خواست از راه دوم بيرون برود. قشون جلوش را گرفت، كوراوغلو شمشير آبدار كشيد و مثل گرگي كه به گله مي افتد خودش را به قشون زد. سرها مثل كونه ي خيار به زمين مي ريخت اما آنقدر قشون بود كه راه باز نمي شد.
    كوراوغلو برگشت از راه سوم برود. آنجا هم آنقدر سنگ و شن ريخته بودند كه اسب به دشواري مي توانست راهش را پيدا كند. كوراوغلو باز خودش را به قشون دشمن زد و نعش بر نعش انبار كرد. قيرآت هم با چنگ و دندان دست كمي از كوراوغلو نداشت.
    سه طرف قلعه ي توقات خشكي بود و يك طرفش آب بود، رودخانه ي وحشي تونا (رودخانه ي دانوب). حسن پاشا اين راه را باز گذاشته بود كه كوراوغلو يا به دست سربازان كشته شود و يا خود را به آب بزند و غرق شود.
    كوراوغلو ديد همه ي راهها بسته است، هر قدر هم شمشير بزند و سرباز بكشد راهها را بيشتر بند خواهد آورد. نگاهي به طرف رودخانه ي تونا انداخت ديد راه باز است. قيرآت را به آن طرف راند. گفت:
    اسبم را به جولان درآورده ام، تا دشمن را زهره ترك كنم. امروز بايد باج و خراج هفت ساله از پاشا بگيرم، چون قيرآت مثل غواصي از رودخانه ي تونا خواهد گذشت.
    اين را گفت و خود را به آب زد. آب تا گوشهاي اسب بالا آمد. كوراوغلو ديد كه آب خيلي پرزور است و اسب مأيوسانه دست و پا مي زند. دستهايش را دور گردن قيرآت انداخت و نعره زد:
    اي اسب آهوتك من، اي اسب شاهين پر من، تندتر كن، تندتر كن. هر صبح و شام تيمارت مي كنم، طلا به نعلت مي زنم، هر طوري شده مرا از اينجا بيرون ببر و به چنلي بل برسان.
    قيرآت از شنيدن آواز كوراوغلو گويي پر درآورد. شناكنان خود را به آن طرف رودخانه رساند. كوراوغلو برگشت و نگاه كرد ديد حسن پاشا هنوز هم از برج پايين نيامده. فرياد زد: آهاي پاشا، اين دفعه بالاي برج پنهان شدي خوب از دستم در رفتي. دفعه ي ديگر ببينم كجا را داري فرار كني. باز همديگر را مي بينيم!..
    اين را گفت و راه افتاد. آمد و آمد تا به چنلي بل رسيد. قيرآت تا بوي چنلي بل را شنيد چنان شيهه اي زد كه صدايش در كوه و كمر پيچيد. ياران همگي دور كوراوغلو را گرفتند و پرسيدند: كوراوغلو، خوش آمدي! بگو ببينم چه ها ديدي؟ چطور اسب را پيدا كردي آوردي؟
    كوراوغلو سرگذشت خود را از آسياب تا رودخانه ي تونا به ياران گفت. ياران از اينكه او را رنجانده بودند پشيمان شدند و سرهايشان را پايين انداختند. كوراوغلو گفت: ناراحت نشويد. حق با شما بود. من نمي بايست به هر كس و ناكسي اطمينان مي كردم و كليد اسب را به كچل مي دادم. حالا كاري است شده. اما اين را هم بدانيد كه مرا مي گويند كوراوغلو!
    نگار خانم ديد كوراوغلو باز دارد از كوره در مي رود چشمكي به ياران زد و گفت: كوراوغلو، ما مي دانيم كه تو واقعاً كوراوغلو هستي. اگر نه كه دورت جمع نمي شديم! راست است مردانه اي، دلاوري، چم و خم كارها را بلدي اما ميان خودمان بماند. سياه سوخته يي و سر و برت تعريف زيادي ندارد!..
    ياران همگي خنديدند. خود كوراوغلو هم خنديد. بعد ساز را بر سينه فشرد و خواند:
    اي زيباروي كه سياهم مي خواني، مگر ابروي تو سياه نيست؟
    گيسوانت كه به گردنت ريخته، مگر سياه نيست! اي زيباي چنلي بل، آن دانه ي خال در صورت چون ماه و خورشيدت مگر سياه نيست؟ كوراوغلو از جان دوستت دارد، گوش به ساز و نوايم ده، آن سرمه اي كه به چشمها كشيده اي مگر سياه نيست؟
    تابستان
     
  3. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    سرگذشت دومرول ديوانه سر
    چند كلمه مقدمه درباره ي افسانه هاي قديمي
    انسانهاي قديمي هم مثل ما آرزوهاي دور و درازي داشتند. از طرف ديگر در زمان آنها علم آنقدر پيشرفت نكرده بود كه علت همه چيز را براي آنها معلوم كند. بنابراين انسانهاي قديمي براي همه چيز علتهاي بي اساس و افسانه اي مي تراشيدند و چون در عمل و زندگيشان نمي توانستند به آرزوهاي خود برسند، افسانه ها مي ساختند و در عالم افسانه به آرزوهايشان مي رسيدند.
    مثلا زرتشتيان چون نمي دانستند كه دنيا و آدمها از كجا پيدا شده اند، افسانه هايي ساختند و معتقد شدند كه دنيا را دو خدا آفريده: يكي اهريمن كه تاريكي، بدي، ناخوشي، خشكسالي و ديگر چيزهاي زيان آور را درست كرده. ديگري هرمزد كه روشنايي، نيكي، تندرستي، خرمي و بركت و ديگر چيزهاي خوب را به وجود آورده. و چون راه علمي و عملي از بين بردن بديها را نمي دانستند مي گفتند كه خداي خوب و خداي بد هميشه با هم مي جنگند و ما هم بايد با انجام دادن كارهاي خوب، خداي خوب را كمك كنيم تا او بر خداي بد غلبه كند. و مي گفتند اين غلبه حتمي است.
    البته آرزوي تمام انسانهاست كه روزي از روي زمين بديها نابود شوند. زرتشتيان اين آرزو را در افسانه هايشان به خوبي بيان كرده اند. اما نتوانسته اند يك راه علمي و عملي بيابند و بديها را نابود كنند.
    امروز تمام رشته هاي علم به انسان ياد داده است كه هرمزد و اهريمن جز افسانه چيز ديگري نيستند و فقط انسانها خودشان مي توانند از راههاي علمي و عملي بديها را از ميان بردارند و به خوشبختي دسته جمعي برسند.
    همه ي ملتها براي خودشان افسانه هايي دارند. از ملتهاي يونان و افريقا و عربستان گرفته تا ايران و هندوستان و چين همه روزگاري از اين افسانه هاي بي پايه فراوان ساخته اند.
    البته هيچكدام از اين افسانه ها از نظر علم ارزشي ندارند. ما فقط با خواندن آنها مي فهميم كه انسانهاي قديمي هم مثل ما كنجكاو بوده اند و مطابق علم خود درباره ي عالم نظر داده اند و مطابق فهم خود براي چيزها و بديها و خوبيها علت پيدا كرده اند. مثلا قديميها مي گفتند كه زمين روي شاخ گاو است و هر وقت گاو تنش مي خارد و شاخش را تكان مي دهد، زمين مي لرزد و زلزله مي شود. مي دانيم كه اين حرف چرند است و زلزله علت ديگري دارد كه علم به ما آموخته است.
    ما با خواندن افسانه هاي قديمي باز مي فهميم كه انسانهاي قديمي هم مثل ما آرزوهاي بلندي داشته اند و هميشه در پي رسيدن به آرزوهايشان بوده اند. مثلا افسانه هاي قديمي به ما نشان مي دهد كه بشر از زمانهاي بسيار قديم آرزو داشته است كه مثل پرنده ها پر بگيرد و به آسمان برود. امروز بشر به كمك علم به اين آرزويش رسيده است و مي تواند حتي تا كره ي ماه پرواز كند و در آينده ي نزديكي به ستارگان دورتري هم پرواز خواهد كرد.
    يكي ديگر از آرزوهاي قديمي و بزرگ انسان داشتن عمر جاوداني است يا بهتر بگويم « نمردن» است. در افسانه هاي آذربايجاني، يوناني، ايراني، بابلي و ديگر ملتها اين آرزو خوب گفته شده است. رويين تن بودن اسفنديار (از پهلوانان كتاب شاهنامه) حكايت از اين آرزو دارد. در يكي از افسانه هاي بابلي پهلواني به نام « گيل گمش» سفر پر زحمتي پيش مي گيرد كه عمر جاوداني به دست آورد. در دل آدمهاي داستانهاي آذربايجان هم اين آرزو هست.
    ***
    كتاب « دده قورقود» از داستانهاي قديمي آذربايجان است كه از چند سال پيش به يادگار مانده است. داستانها مربوط به تركان قديمي است كه به آنها « اوغوز» مي گفتند. قوم اوغوز داراي پهلوانان و سركردگان و دسته هاي زيادي بود. « دده قورقود» نام پير ريش سفيد اوغوز بوده است كه در شادي و غصه شريك آنها مي شد و داستان پهلوانيهاي آنها را مي سرود.
    « دومرول ديوانه سر» يكي از پهلوانان دلير اوغوز بوده است. در اين كتاب سرگذشت او را خواهيد خواند كه چطور خواست « مرگ» و « عزراييل» را از ميان بردارد.
    در اين سرگذشت قسمتي از آرزوهاي انسانهاي قديمي خوب گفته شده است. مثلا نشان داده شده است كه انسانها هميشه از مرگ هراسان بوده اند و مرگ ناجوانمردانه آنها را درو كرده است و انسانها خواسته اند از مرگ فرار كنند. باز در اين سرگذشت نشان داده شده است كه اگر انسانها همديگر را دوست بدارند و خوشبختي خود را در خوشبختي ديگران جستجو كنند، حتي مي توانند بر عزراييل غلبه كنند و به شادي و خوشبختي دسته جمعي برسند.
    ***
    من اين افسانه را از زبان اصلي كتاب، يعني تركي، ترجمه كرده ام و بعد قسمتهاي كوچكي از آن را انداخته ام و قسمتهاي كوچك ديگري به آن افزوده ام و ساده اش كرده ام كه مناسب حال شما نوجوانان باشد.
    باز تكرار مي كنم كه هيچكدام از افسانه هاي قديمي ارزش علمي ندارند و نبايد اعتقادهاي آدمهاي اين افسانه ها را حقيقت پنداشت. افكار و گفتگوها و رفتار قهرمانان اين افسانه ها نمي تواند براي ما سرمشق باشد. ما بايد افكار و گفتگوها و رفتارمان را از زمان و مكان خودمان بگيريم. ما بايد قهرمانان زمان خودمان را جستجو كنيم و خودمان را در يك زمان و در يك مكان محدود نكنيم. قرن بيستم زمان ماست و سراسر دنيا مكان ما. زمان و مكان افسانه هاي قديمي تنگتر بوده است و كهنه شده است.
    ما افسانه هاي قديمي را براي اين مي خوانيم كه بدانيم قديميها چگونه فكر مي كردند، چه آرزوهايي داشتند، چه اندازه فهم و دانش داشتند و بد و خوبشان چه بود و بعد آنها را با خودمان مقايسه كنيم و ببينيم كه انسانهاي امروزي تا كجا پيش رفته اند و چه كارهايي مي توانند بكنند و بعد هم به انسانهاي آينده فكر كنيم كه تا كجا پيش خواهند رفت و چه كارهايي خواهند كرد...

    سرگذشت دومرول ديوانه سر*
    Domrol *

    روزي روزگاري ميان قوم اوغوز پهلواني بود به نام « دومرول ديوانه سر». او را ديوانه مي گفتند براي اينكه در كودكي نه گاو نر وحشي را كشته بود و كارهاي بزرگ ديگري نيز كرده بود. حالا هم بر روي رودخانه ي خشكي پلي درست كرده بود و تمام كاروانها و رهگذرها را مجبور مي كرد كه از پل او بگذرند. از هر كه مي گذشت سي« آخچا»** مي گرفت و هر كه خود داري مي كرد و مي خواست از راه ديگري برود، كتكي حسابي نوش جان مي كرد و چهل آخچا مي پرداخت و مي گذشت.
    ** پول نقره
    شما هيچ نمي پرسيد دومرول چرا چنين مي كرد؟
    او خودش مي گفت كه: مي خواهم پهلوان پرزوري پيدا شود و از فرمان من سرپيچي كند و با من بجنگد تا او را بر زمين بزنم و نام پهلواني ام در سراسر جهان بر سر زبانها بيفتد.
    دومرول چنين دلاوري بود.
    روزي طايفه اي آمدند و در كنار پل او چادر زدند. در ميان ايشان جواني بود كه به نيكي و پهلواني مشهور بود. روزي ناگهان مريض شد و جان سپرد. فرياد ناله و زاري به آسمان برخاست. يكي مي گفت: « واي، فرزند!..» و مويش را مي كند. ديگري مي گفت: « واي، برادر!..» و خاك بر سر مي كرد. همه مي گريستند و شيون مي كردند و نام آن دلاور را بر زبان مي آوردند.
    ناگهان دومرول پهلوان از شكار برگشت و صداي ناله و شيون شنيد. عصباني شد و فرياد زد: آهاي، بدسيرتها! چرا گريه مي كنيد؟ اين چه ناله و زاري است كه در كنار پل من راه انداخته ايد؟
    بزرگان طايفه پيش آمدند و گفتند: پهلوان، عصباني نشو. ما جوان دلاوري داشتيم كه همين امروز مرد، از ميان ما رفت. به خاطر او گريه مي كنيم.
    دومرول ديوانه سر شمشيرش را كشيد و فرياد زد: آهاي، كي او را كشت؟ كي جرئت كرد در كنار پل من آدم بكشد؟
    بزرگان گفتند: پهلوان، كسي او را نكشته. خداوند به عزراييل فرمان داد و عزراييل كه بالهاي سرخ رنگي دارد ناگهان سررسيد و جان آن جوانمرد را گرفت.
    دومرول ديوانه سر غضبناك فرياد برآورد: عزراييل كيست؟ من عزراييل مزراييل نمي شناسم. خداوندا، ترا سوگند مي دهم عزراييل را پيش من بفرست و چشم مرا بر او بينا كن تا با او دست و پنجه نرم كنم و مردانگي ام را نشان بدهم و جان جوان دلاور را از او باز گيرم و تا عزراييل باشد ديگر ناجوانمردانه آدم نكشد و جان دلاوران را نگيرد.
    دومرول اين سخنان را گفت و به خانه اش برگشت.
    خداوند از سخن دومرول خوشش نيامد. به عزراييل گفت: اي عزراييل، ديدي اين ديوانه ي بدسيرت چه سخنان كفرآميزي گفت؟ شكر يگانگي و قدرت مرا به جا نمي آورد و مي خواهد در كارهاي من دخالت كند و اين همه بر خود مي بالد.
    عزراييل گفت: خداوندا، فرمان بده بروم جان خودش را بگيرم تا عقل به سرش برگردد و بداند كه مرگ يعني چه.
    خداوند گفت: اي عزراييل، هم اكنون فرو شو و به چشم آن ديوانه ديده شو و بترسانش و جانش را بگير و پيش من بياور.
    عزراييل گفت: هم اكنون پيش دومرول مي روم و چنان نگاهي بر او مي اندازم كه از ديدنم مثل بيد بلرزد و رنگش چون زعفران شود...
    ***
    دومرول ديوانه سر در خانه ي خود نشسته بود و با چهل پهلوان برگزيده اش گرم صحبت بود. از شكار شير و پلنگ و پهلوانيهاشان گفتگو مي كردند. و نگهبانان درها را گرفته بودند و نگهباني مي كردند. ناگهان عزراييل پيش چشم دومرول ظاهر شد. كسي از دربانان و نگهبانان او را نديده بود. پيرمردي بدصورت و ترسناك كه شير بيشه از ديدارش زهره ترك مي شد. چشمان كورمكوري اش تا قلب راه پيدا مي كرد.
    دومرول تا او را ديد دنيا پيش چشمش تيره و تار شد. دست پرتوانش به لرزه افتاد و روزگار بر او تنگ شد. فرياد برآورد. حالا نگاه كن ببين چه گفت. گفت: اي پير ترسناك، كيستي كه دربانانم نديدندت، نگهبانانم نديدندت؟ چشمانم را تيره و تار كردي و دستهاي توانايم را لرزاندي. آهاي، پير ريش سفيد، بگو ببينم كيستي كه لرزه بر تنم انداختي و پياله ي زرينم را بر زمين افكندي؟ آهاي، پير كورمكوري، بگو اينجا چه كار داري؟ وگرنه بلند مي شوم و چنان درد و بلا بر سرت مي بارم كه تا دنيا باشد در داستانها بگويند.
    دومرول ديوانه سر چنان برآشفته بود كه سبيلهايش را مي جويد و با دستش قبضه ي شمشيرش را مي فشرد. پهلوانان ديگر ساكت نشسته بودند و يقين داشتند كه پيرمرد جان سالم از دست دومرول به در نخواهد برد.
    وقتي سخن دومرول تمام شد، عزراييل قاه قاه خنديد و گفت: آهاي، ديوانه ي بدسيرت! از ريش سفيدم خوشت نيامد، ها؟ بدان كه خيلي پهلوانان سياه مو بوده اند كه جانشان را گرفته ام. از چشم كورمكوري ام نيز خوشت نيامد، ها؟ بدان كه خيلي دختران و نوعروسان آهوچشم بوده اند كه جانشان را گرفته ام و مادران و شوهران بسياري را سياهپوش كرده ام...
    از كسي صدايي برنمي آمد. دهن دومرول كف كرده بود. مي خواست هر چه زودتر پيرمرد خود را بشناساند تا بلند شود و با يك ضربه ي شمشير دو تكه اش كند. فرياد برآورد و گفت: آهاي، پيرمرد! اسمت را بگو ببينم كيستي. والا بي نام و نشان خواهمت كشت... من ديگر حوصله ي صبر كردن ندارم.
    عزراييل گفت: حالا خودت مي فهمي من كي هستم. اي ديوانه ي بدسيرت، يادت هست كه بر خود مي باليدي و مي گفتي اگر عزراييل سرخ بال را ببينم مي كشمش و جان مردم را خلاص مي كنم؟
    دومرول گفت: باز هم مي گويم كه اگر عزراييل به چنگم بيفتد بالهايش را خواهم كند و مغزش را داغون خواهم كرد.
    عزراييل گفت: اي ديوانه ي خودسر، اكنون آمده ام كه جان خودت را بگيرم!.. جان مي دهي يا با من سر جنگ و جدال داري؟
    دومرول ديوانه سر تا اين را شنيد از جا جست و فرياد زد: آهاي، عزراييل سرخ بال تويي؟
    عزراييل گفت: آره، منم.
    دومرول گفت: پس بالهايت كو، بدبخت!
    عزراييل گفت: من هزار شكل دارم.
    دومرول گفت: جان اين همه دلاوران و نوعروسان را تو مي گيري، ناجوانمرد؟
    عزراييل گفت: راست گفتي. اكنون نيز نوبت تست!
    دومرول فرياد زد: بدفطرت، ترا در آسمان مي جستم در زمين به چنگم افتادي. حالا به تو نشان مي دهم كه چگونه جان مي گيرند.
    دومرول اين را گفت و به نگهبانان و دربانان فرمان داد: دربانان، نگهبانان، درها را ببنديد، خوب مواظب باشيد كه اين بدفطرت فرار نكند!
    آنوقت شمشيرش را كشيد و بلند كرد و به عزراييل هجوم كرد. عزراييل كبوتر شد و از روزنه ي تنگي بيرون پريد و ناپديد شد. دومرول دست بر دست زد و قاه قاه خنديد و به پهلوانانش گفت: ديديد كه عزراييل از ضرب شمشيرم ترسيد و فرار كرد! چنان هول شد كه در گشاده را ول كرد و مثل موشها به سوراخ تپيد. اما من دست از سرش برنخواهم داشت. بلند شويد پهلوانانم!.. دنبالش خواهيم كرد و قسم مي خورم كه تا او را شكار شاهينم نكنم آسوده نگذارمش.
    چهل و يك پهلوان برخاستند و سوار اسب شدند و راه افتادند. دومرول ديوانه سر شاهين شكاري اش را بر بازو گرفته بود و دنبال عزراييل اسب مي تاخت. هر كجا كبوتري ديد شكار كرد اما عزراييل را پيدا نكرد. در بازگشت تنها شد. از بيراهه مي آمد كه مگر عزراييل را گير آورد. كنار گودالي رسيد. ناگهان عزراييل پيش چشم اسب دومرول ظاهر شد. اسب به تاخت مي آمد كه ناگهان رم كرد و دومرول را بلند كرد و به ته گودال انداخت. سر سياه موي دومرول خم شد و خميده ماند. عزراييل فوري فرود آمد و پايش را بر سينه ي سفيد دومرول گذاشت و نشست و گفت: آهاي دومرول ديوانه سر، اكنون چه مي گويي؟ حالا كه دارم جانت را مي گيرم، چرا ديگر عربده نمي كشي و پهلواني نمي كني؟
    دومرول به خرخر افتاده بود. گفت: آهاي عزراييل، ترا چنين ناجوانمرد نمي دانستم. نمي دانستم كه با راهزني جان مي گيري و از پشت خنجر مي زني... آهاي!..
    عزراييل گفت: حرف بيخودي نزن. اگر حرف حسابي داري بگو كه داري نفسهاي آخرت را مي كشي.
    دومرول پهلوان توانا، دلاور جوانمرد، اسير موجود ناجوانمردي شده بود كه هزار شكل دارد و با راهزني جان مي گيرد و از پشت خنجر مي زند. دومرول آن پهلوان آزاده اكنون حال پريشاني داشت و دل در سينه اش مي تپيد و نمي خواست بميرد. مي خواست مرگ نباشد و زندگي باشد و زندگي پر از شادي باشد و شادي براي همه باشد و او شادي را براي ديگران فراهم كند، چنان كه پيش از اين براي قوم خودش جانفشاني كرده بود و شادي و خوشبختي را به سرزمين خود آورده بود.
    آخر گفت: عزراييل يك لحظه مهلت بده. گوش كن ببين چه مي گويم: در سرزمين زيباي ما كوههايي است بزرگ و سترگ با قله هاي برف پوش و چنان بلند كه حتي تير پهلواني مثل من به نوك آن نمي تواند برسد. در دامنه ي اين كوهها، ما باغهاي فراواني داريم پر درخت. و درخت مو در اين باغها فراوان است. و اين موها انگورهاي سياهي مي آورند، چه شيرين و چه لطيف و چه پاك و تميز. انگورها را مي چلانيم و خمها را از آبش پر مي كنيم و منتظر مي مانيم كه آبها شراب شود آنگاه از آن شراب مي خوريم و سرمست مي شويم و بيخود مي شويم و بي باك مي شويم و چنان نعره مي زنيم كه شير بيشه از ترس مي لرزد و مو بر اندامش راست مي شود. من نيز از آن شراب خوردم و بيخود شدم و ندانستم چه گفتم كه خداوند خوشش نيامد. والا پهلواني ملولم نكرده، از زندگي سير نشده ام و از مرگ بدم مي آيد و نمي خواهم بميرم، مي خواهم باز هم زندگي كنم، باز هم جوانمردي كنم، نيكي كنم. آهاي!.. عزراييل، مدد!.. جانم را مگير!.. مرا به حال خودم بگذار و برو جان آنهايي را بگير كه بدند و بدي مي كنند و خوشبختي را در بيچارگي ديگران جستجو مي كنند و نانشان را با گرسنه نگهداشتن ديگران به دست مي آورند. برو!.
    عزراييل گفت: حرفهاي بيخود مي زني بدسيرت!.. از التماس و خواهش تو نيز بوي كفر مي آيد. يكي هم اينكه التماس به من نكن. من خودم نيز مخلوق عاجزي هستم و كاري از دستم ساخته نيست. من فقط فرمان خداوند را اجرا مي كنم.
    دومرول گفت: پس جان ما را خداوند مي گيرد؟
    عزراييل گفت: درست است. به من مربوط نيست.
    دومرول گفت: پس تو چه بلاي نابهنگامي كه خود را قاتي مي كني؟ از پيش چشمم دور شو تا من خودم كار خودم را بكنم.
    عزراييل از سينه ي دومرول برخاست. اما همچنان پايش را بر سينه ي سفيد او مي فشرد و نفس دومرول پهلوان تنگي مي كرد و پاي عزراييل ضربه هاي قلب او را حس مي كرد و گرمي اش را مي فهميد.
    دومرول ديوانه سر پاي شكسته اش را دراز كرد و خون پيشاني اش را پاك كرد و گفت: خداوندا، نمي دانم كيستي، چيستي، در كجايي. بيخردان بسياري در آسمانها پي تو مي گردند، در زمين جستجويت مي كنند اما هيچ نمي دانند كه تو خود در دل انسانها جا داري. خداوندا، اگر هم جانم را مي گيري خودت بگير، به اين عزراييل ناجوانمرد واگذار مكن!..
    عزراييل گفت: بيچاره ي بدبخت، از دعا و زاري تو هم بوي كفر مي آيد، خلاصي نخواهي داشت!..
    خداوند از سخن دومرول خوشش آمد و به عزراييل فرمان داد: آهاي عزراييل، اين كارها به تو نيامده. بگو دومرول جان ديگري پيدا كند و به من بدهد و تو ديگر جان او را مگير.
    عزراييل گفت: خداوندا، اين انسان گستاخ را سر خود ول كردن خوب نيست.
    خداوند گفت: عزراييل، تو ديگر در كارهاي من دخالت نكن.
    عزراييل پايش را از روي سينه ي دومرول برداشت و گفت: بلند شو. اگر بتواني جان ديگري پيدا كني كه عوض جان خودت به من بدهي، با تو كاري نخواهم داشت.
    دومرول پهلواني تكاني به خود داد و بلند شد روي پاي شكسته اش ايستاد و گفت: ديدي عزراييل، چگونه از دستت در رفتم؟ بيا برويم پيش پدر پيرم. او خيلي دوستم دارد، جانش را دريغ نخواهد كرد.
    دومرول ديوانه سر پيش افتاد و عزراييل پشت سرش، آمدند پيش پدر پير دومرول. نام پدرش « دوخاقوجا» بود. وقتي دومرول را با سر و صورت خونين ديد، فرياد برآورد و گفت: فرزند، اين چه حالي است؟ اسبت كجا مانده؟ اين كيست كه چنين چشم بر من مي دوزد؟
    دومرول خم شد و دست پدر پيرش را بوسيد و گفت: پدر، ببين چه بر سرم آمده: كفر گفتم و خداوند خوشش نيامد. به عزراييل فرمان داد كه از آسمانهاي بلند فرود آيد و جانم را بگيرد. عزراييل پا بر سينه ي سفيدم گذاشت و به خرخرم افكند و خواست جانم را بگيرد. اكنون پدر، تو جانت را به عزراييل مي دهي كه مرا ول كند و يا مي خواهي در عزاي من سياه بپوشي و « واي، فرزند!..» بگويي؟ كدام را مي خواهي پدر؟ زودتر بگو كه وقت زيادي نداريم.
    دوخاقوجا ساكت شد و به فكر فرو رفت. چهل پهلوان دومرول از شكار باز آمده اسب رميده ي او را ديده بودند كه تك و تنها از راه رسيد و دومرول را نياورد. همه نگران دومرول شده بودند و اكنون مي ديدند كه پهلوان شكسته و زخمي پيش پدرش ايستاده است.
    پدرش آخر به سخن آمد و گفت: اي دومرول، اي جگر گوشه، اي پسر، اي پهلواني كه در كودكي ات نه گاو نر وحشي را كشتي، تو ستون خانه و زندگي مني! تو نوگل دختران و عروسكان زيباروي مني! من نمي گذارم تو بميري. اين كوههاي سياه بلند كه روبرو ايستاده اند، مال من است، اگر عزراييل مي خواهد بگو مال او باشد. من چشمه هاي سرد سردي دارم، اسبهاي گردنفرازي دارم، قطار در قطار شتر دارم، آغلها و طويله هايي دارم پر گوسفند و بز، اگر عزراييل لازم دارد همه مال او باشد. هر چقدر زر و سيم لازم دارد مي دهمش، اما فرزند، زندگي شيرين است و جان عزيز، از آنها نمي توانم چشم پوشي كنم.
    دومرول گفت: پدر، همه چيزت مال خودت باد، من جانت را مي خواهم، مي دهي يا نه؟
    دوخاقوجا گفت: فرزند، عزيزتر و مهربانتر از من مادرت را داري. برو پيش او.
    عزراييل دست به كار شده بود كه جان دومرول را بگيرد. دومرول گفت: دست نگهدار، ناجوانمرد!.. مي رويم پيش مادرم.
    رفتند پيش مادر پير دومرول. دومرول دست مادرش را بوسيد و گفت: مادر، نمي پرسي كه چرا شكسته شده ام، چرا زخمي شده ام و چه بر سرم آمده؟
    مادرش ناله كنان گفت: واي فرزندم، چه بلايي بر سرت آمده؟
    دومرول گفت: مادر، عزراييل سرخ بال از آسمانهاي بلند پر كشيد و فرود آمد و برسينه ام نشست و بر خرخرم افكند و خواست جانم را بگيرد. از پدرم جانش را خواستم كه عزراييل از من درگذرد، پدرم نداد. اكنون از تو مي خواهم، مادر. جانت را به من مي بخشي يا مي خواهي در عزاي من سياه بپوشي و « واي، فرزند!..» بگويي؟.. مادر، چه مي گويي؟
    مادرش لحظه اي به فكر فرو رفت بعد سر برداشت و گفت: فرزند، اي فرزند، اي نور چشم، اي كه نه ماه در شكمم زندگي كردي، اي كه شير سفيدم را خوردي، كاش در قلعه هاي بلند و برجهاي دست نيافتني گرفتار مي شدي مي آمدم زر و سيم مي ريختم و نجاتت مي دادم. اما چه كنم كه در جاي بدي گير كرده اي و من پاي آمدن ندارم. فرزند، زندگي شيرين است و جان عزيز، از جانم نمي توانم چشم بپوشم. چاره اي ندارم...
    مادر دومرول نيز جانش را دريغ كرد. دومرول دلتنگ شد. عزراييل پيش آمد كه جانش را بگيرد. دومرول برآشفت و نعره زد: دست نگهدار، ناجوانمرد!.. يك لحظه امان بده، بي مروت!..
    عزراييل ريشخندكنان گفت: پهلوان، حالا ديگر چه مي خواهي؟ ديدي كه هيچ كس بر تو رحم نكرد و جان نداد. هر چه زودتر جان بدهي به خير و صلاح خودت است.
    دومرول گفت: مي خواهي حسرت به دلم بماند؟
    عزراييل گفت: حسرت چه كسي؟
    دومرول گفت: من همسر دارم. دو پسر دارم، امانتند. برويم آنها را به همسرم بسپارم، آنوقت هر چه مي خواهي با من بكن.
    دومرول پيش افتاد و پيش همسر خود رفت. همسر دومرول دو پسرش را روي زانوانش نشانده شير به آنها مي داد و نوازششان مي كرد و بچه ها با مشت به پستانهاي پر مادرش مي زدند و نفس زنان شير مي خوردند و چشمانشان مي خنديد.
    دومرول وارد شد. زنش را ديد، پسرانش را نگاه كرد و دلش از شادي و حسرت لبريز شد. زنش تا دومرول را ديد، پسرانش را بر زمين نهاد و فرياد برآورد و از گردن دومرول آويخت و گفت: اي دومرول، اي پشت و پناه پهلوان من، اين چه حالي است؟ تو كه هيچوقت دلتنگي نمي شناختي، تو كه شكست يادت نمي آيد، حالا چرا چنين گرفته و پريشاني؟.. پسرانت را تماشا كن...
    دومرول به دو پسرش نگاه كرد. بچه ها روي پوست آهو غلت مي خوردند و يكديگر را با چنگ و دندان مي گرفتند و مي كشيدند و صدا برمي آوردند و چشمانشان از زيادي شادي و خوشي مي درخشيد.
    دومرول لحظه اي تماشا كرد. آنوقت به زنش گفت: اي زن، اي همسر شيرينم و اي مادر فرزندانم، بدان كه امروز عزراييل سرخ بال از بلندي آسمانها فرود آمد و ناجوانمردانه روي سينه ام نشست و خواست جان شيرينم را بگيرد. پيش پدر پيرم رفتم، جانش را نداد، پيش مادر پيرم رفتم، جانش را نداد. گفتند: زندگي شيرين است و جان عزيز، نمي توانيم از آنها چشم پوشي كنيم. اكنون، اي زن، اي مادر فرزندانم، آمده ام پسرانم را به تو بسپارم. كوههاي سياه بلندم ييلاقت باد! آبهاي سرد سردم نوش جانت باد! اسبهاي گردنفراز زيادي در طويله ها دارم، مركبت باد! خانه هاي پرشكوه زرينم سايه بانت باد! شتران قطار در قطارم باركشت باد! گوسفندان بيشماري در آغل دارم، مركبت باد! اي زن، اي مادر فرزندانم، بعد از من با هر مردي كه چشمت بپسندد و دلت دوست بدارد عروسي كن اما دل فرزندانم را مشكن، پيش تو امانت مي گذارم و مي روم...
    عزراييل پيش آمد: دومرول بيحركت ايستاد. ناگهان زن دومرول از جا جست و ميان عزراييل و شوهرش سد شده و فرياد زد: اي عزراييل، دست نگهدار!.. هنوز من هستم و نمي گذارم كه شوهرم، پشت و پناهم، پهلوانم بميرد و جواني و پهلواني پسرانش را نبيند.
    آنوقت رويش را به طرف شوهرش گرفت و گفت: اي دومرول، اي شوهر، اي پدر پهلوان پسرانم، اين چه حرفي است كه گفتي؟.. اي كه تا چشم باز كرده ام ترا شناخته ام، اي كه به تودل داده ام و دوستت داشته ام، اي كه با دلي پر از محبت زنت شده ام و با تو خرسند شده ام، خوشبخت شده ام، پس از تو كوههاي سرسبزت را چه مي كنم؟ قبرستانم باد اگر قدم در آنها بگذارم. پس از تو آبهاي سرد سردت را چه مي كنم؟ خون باد اگر جرعه اي بياشامم. پس از تو زر و سيمت را چه مي كنم؟ فقط به در كفن خريدن مي خورد. پس از تو اسبهاي گردنفرازت را چه مي كنم؟ تابوتم باد اگر پا در ركابشان بگذارم. پس از تو شوهر را چه مي كنم؟ چون مار بزندم اگر شوهر كنم. اي مرد اي پدر پسرانم، جان چه ارزشي دارد كه پدر و مادر پيرت از تو دريغ كردند؟.. آسمان شاهد باشد، زمين شاهد باشد، خداوند شاهد باشد، پهلوانان و زنان و مردان قبيله شاهد باشند، من به رضاي دل جانم را به تو بخشيدم!..
    زن شوهرش را بوسيد، پسرانش را بوسيد و پيش عزراييل آمد و ساكت و آرام ايستاد. عزراييل خواست جان زن را بگيرد. اين دفعه دومرول تكان خورد و نعره زد: اي عزراييل ناجوانمرد، تو چه عجله اي داري كه ما را سياه بپوشاني؟.. دست نگهدار كه من هنوز حرف دارم.
    عزراييل دومرول را چنان غضبناك ديد كه جرئت نكرد دست به زن دومرول بزند. يك قدم دور شد و ايستاد.
    دومرول پهلوان بزرگ و پردل تاب ديدن مرگ همسرش را نداشت. دهن باز كرد و بلند بلند گفت: خداوندا، نمي دانم كيستي، چيستي و در كجايي!.. بيخردان بسياري در آسمانها پي تو مي گردند، در زمين جستجويت مي كنند اما هيچ نمي دانند كه تو خود در دل انسانها جا داري. خداوندا، بر سر راهها عمارتها درست خواهم كرد، گرسنگان را سير خواهم كرد، برهنگان را لباس در تن خواهم كرد، خوشبختي را براي همه خواهم آورد. من زنم را دوست دارم، اگر مي خواهي جان هر دومان را بگير و اگر نمي گيري جان هر دومان را رها كن!..
    خداوند از سخن دومرول خوشش آمد و به عزراييل فرمان داد: اي عزراييل، اين دو همسر صد و چهل سال ديگر زندگي خواهند كرد، تو برو جان پدر و مادر دومرول را بگير و برگرد.
    عزراييل بلند شد رفت جان پدر و مادر دومرول را گرفت و برگشت.
    دومرول همسر و فرزندانش را در آغوش كشيد و غرق بوسه شان كرد. همه شاد شدند و آوازهاي پهلواني خواندند و سرودهاي خوشبختي سردادند و نعره كشيدند و زن و مرد رقصيدند و اسب تاختند و در اين هنگام « دده قورقود»، پير ريش سفيد قوم اوغوز، پيش آمد و در شادي آنها شريك شد و احوال دومرول و همسرش را داستان كرد و ترانه به نام آنها ساخت تا پهلوانان بخوانند و بدانند و درس بياموزند.
     
  4. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    ● يك هلو و هزار هلو
    بغل ده فقير و بي آبي باغ بسيار بزرگي بود، آباد آباد. پر از انواع درختان ميوه و آب فراوان. باغ چنان بزرگ و پردرخت بود كه اگر از اين سرش حتي با دوربين نگاه مي كردي آن سرش را نمي توانستي ببيني.
    چند سال پيش ارباب ده زمين ها را تكه تكه كرده بود و فروخته بود به روستاييان اما باغ را براي خودش نگاه داشته بود. البته زمين هاي روستاييان هموار و پردرخت نبود. آب هم نداشت. اصلا ده يك همواري بزرگ در وسط دره داشت كه همان باغ اربابي بود، و مقداري زمين هاي ناهموار در بالاي تپه ها و سرازيري دره ها كه روستاييان از ارباب خريده بودند و گندم و جو ديمي مي كاشتند.
    خلاصه. از اين حرف ها بگذريم كه شايد مربوط به قصه ي ما نباشد.
    دو تا درخت هلو هم توي باغ روييده بودند، يكي از ديگري كوچكتر و جوانتر. برگ ها و گل هاي اين دو درخت كاملا مثل هم بودند به طوري كه هر كسي در نظر اول مي فهميد كه هر دو درخت يك جنسند.
    درخت بزرگتر پيوندي بود و هر سال هلوهاي درشت و گلگون و زيبايي مي آورد چنان كه به سختي توي مشت جا مي گرفتند و آدم دلش نمي آمد آنها را گاز بزند و بخورد.
    باغبان مي گفت درخت بزرگتر را يك مهندس خارجي پيوند كرده كه پيوند را هم از مملكت خودشان آورده بود. معلوم است كه هلوهاي درختي كه اينقدر پول بالايش خرج شده باشد چقدر قيمت دارد.
    دور گردن هر دو درخت روي تخته پاره يي دعاي « وان يكاد» نوشته آويزان كرده بودند كه چشم زخم نخورند.
    درخت هلوي كوچكتر هر سال تقريباً هزار گل باز مي كرد اما يك هلو نمي رساند. يا گل هايش را مي ريخت و يا هلوهايش را نرسيده زرد مي كرد و مي ريخت. باغبان هر چه از دستش برمي آمد براي درخت كوچكتر مي كرد اما درخت هلوي كوچكتر اصلا عوض نمي شد. سال به سال شاخ و برگ زيادتري مي روياند اما يك هلو براي درمان هم كه شده بود، بزرگ نمي كرد.
    باغبان به فكرش رسيد كه درخت كوچكتر را هم پيوندي كند اما درخت باز عوض نشد. انگار بناي كار را به لج و لجبازي گذاشته بود. عاقبت باغبان به تنگ آمد، خواست حقه بزند و درخت هلوي كوچكتر را بترساند. رفت اره يي آورد و زنش را هم صدا كرد و جلو درخت هلوي كوچكتر شروع كرد به تيز كردن دندانه هاي اره. بعد كه اره حسابي تيز شد. عقب عقب رفت و يكدفعه خيز برداشت به طرف درخت هلوي كوچكتر كه مثلا همين حالا تو را از بيخ و بن اره مي كنم و دور مي اندازم تا تو باشي ديگر هلوهايت را نريزي.
    باغبان هنوز در نيمه راه بود كه زنش از پشت سر دستش را گرفت و گفت: مرگ من دست نگهدار. من به تو قول مي دهم كه از سال آينده هلوهايش را نگاه دارد و بزرگ كند. اگر باز هم تنبلي كرد آنوقت دوتايي سرش را مي بريم و مي اندازيم توي تنور كه بسوزد و خاكستر شود.
    اين دوز و كلك و ترساندن هم رفتار درخت را عوض نكرد.
    لابد همه تان مي خواهيد بدانيد درخت هلوي كوچكتر حرفش چه بود و چرا هلوهايش را رسيده نمي كرد. بسيار خوب. از اينجا به بعد قصه ي ما خودش شرح همين قضيه خواهد بود.
    ***
    گوش كنيد!..
    خوب گوش هايتان را باز كنيد كه درخت هلوي كوچكتر مي خواهد حرف بزند. ديگر صدا نكنيد ببينيم درخت هلوي كوچكتر چه مي گويد. مثل اين كه سرگذشتش را نقل مي كند:
    « ما صد تا صد و پنجاه تا هلو بوديم و توي سبدي نشسته بوديم. باغبان سر و ته سبد و كناره هاي سبد را برگ درخت مو پوشانده بود كه آ‏فتاب پوست لطيفمان را خشك نكند و گرد و غبار روي گونه هاي قرمزمان ننشيند. فقط كمي نور سبز از ميان برگ هاي نازك مو داخل مي شد و در آنجا كه با سرخي گونه هايمان قاتي مي شد، منظره ي دل انگيزي درست مي كرد.
    باغبان ما را صبح زود آفتاب نزده چيده بود، از اين رو تن همه مان خنك و مرطوب بود. سرماي شبهاي پاييز هنوز توي تنمان بود و گرماي كمي از برگ هاي سبز مي گذشت و تو مي آمد، به دل همه مان مي چسبيد.
    البته ما همه فرزندان يك درخت بوديم. هر سال همان موقع باغبان هلوهاي مادرم را مي چيد، توي سبد پر مي كرد و مي برد به شهر. آنجا مي رفت در خانه ي ارباب را مي زد. سبد را تحويل مي داد و به ده برمي گشت. مثل حالا.
    داشتم مي گفتم كه ما صد تا صد و پنجاه تا هلوي رسيده و آبدار بوديم. از خودم بگويم كه از آب شيرين و لذيذي پر بودم. پوست نرم و نازكم انگار مي خواست بتركد. قرمزي طوري به گونه هايم دويده بود كه اگر من را مي ديدي خيال مي كردي حتماً از برهنگي خودم خجالت مي كشم. مخصوصاً كه سر و برم هنوز از شبنم پاييزي تر بود، انگار آب تني كرده باشم.
    هسته ي درشت و سفتم در فكر زندگي تازه يي بود. بهتر است بگويم خود من به زندگي تازه يي فكر مي كردم. هسته ي من جدا از من نبود.
    باغبان من را بالاي سبد گذاشته بود كه در نظر اول ديده شوم. شايد به اين علت كه درشت تر و آبدارتر از همه بودم. البته تعريف خودم را نمي كنم. هر هلويي كه مجال داشته باشد رشد كند و بزرگ شود و برسد، درشت و آبدار خواهد شد مگر هلوهايي كه تنبلي مي كنند و فريب كرم ها را مي خورند و به آن ها اجازه مي دهند كه داخل پوست و گوشتشان بشوند و حتي هسته شان را بخورند.
    اگر همانطوري كه توي سبد نشسته بوديم پيش ارباب مي رفتيم، ناچار من قسمت دختر عزيز دردانه ي ارباب مي شدم. دختر ارباب هم يك گاز از گونه ام مي گرفت و من را دور مي انداخت. آخر خانه ي ارباب مثل خانه ي صاحبعلي و پولاد نبود كه يك دانه زردآلو و خيار و هلو از درش وارد نشده بود. در صورتي كه باغبان نقل مي كند كه ارباب براي دخترش از كشورهاي خارجه ميوه وارد مي كند. سفارش مي كند كه با طياره براي دخترش پرتقال و موز و انگور حتي گل بياورند. البته براي اين كارها مثل ريگ پول خرج مي كند. حالا خودت حساب كن ببين پول لباس و مدرسه و خوراك و دكتر و پرستار و نوكر و اسباب بازي ها و مسافرت ها و گردش هاي دختر ارباب چقدر مي شود. تو بگو هر ماه ده هزار تومان. باز كم گفته يي – از مطلب دور افتادم.
    باغبان سبد در دست از خيابان وسطي باغ مي گذشت كه يك دفعه زير پايش لانه ي موشي خراب شد به طوري كه كم مانده بود باغبان به زمين بخورد اما خودش را سر پا نگه داشت فقط سبد تكان سختي خورد و در نتيجه من ليز خوردم و افتادم روي خاك. باغبان من را نديد و گذاشت رفت.
    حالا ديگر آفتاب توي باغ پهن شده بود. خاك كمي گرم بود اما آفتاب خيلي گرم بود. شايد هم چون تن من خنك بود، خيال مي كردم آفتاب خيلي گرم بود.
    گرما يواش يواش از پوستم گذشت و به گوشتم رسيد. شيره ي تنم هم گرم شد. آنوقت گرما رسيد به هسته ام. كمي بعد حس كردم دارم تشنه مي شوم.
    پيش مادرم كه بودم، هر وقت تشنه ام مي شد ازش آب مي نوشيدم و خورشيد را نگاه مي كردم كه بيشتر بر من بتابد و بيشتر گرمم كند. خورشيد بر من مي تابيد. گونه هايم داغ مي شدند. من از مادرم آب مي مكيدم، غذا مي خوردم، و شيره ي تنم به جوش مي آمد، و هر روز درشت تر و درشت تر و زيباتر و گلگون تر و آبدارتر مي شدم، و قرمزي بيشتري توي رگ هاي صورتم مي دويد و سنگيني مي كردم و بازوي مادرم را خم مي كردم و تاب مي خوردم.
    مادرم مي گفت: دختر خوشگلم، خودت را از آفتاب ندزد. خورشيد دوست ماست. زمين به ما غذا مي دهد و خورشيد آن را مي پزد. بعلاوه خوشگلي تو از خورشيد است. ببين، آنهايي كه خودشان را از آفتاب مي دزدند چقدر زردنبو و استخواني اند. دختر خوشگلم، بدان كه اگر روزي خورشيد از زمين قهر كند و بر آن نتابد، ديگر موجود زنده يي بر روي زمين نخواهد ماند. نه گياه نه حيوان.
    از اين رو تا مي توانستم تنم را به آفتاب مي سپردم و گرماي خورشيد را مي مكيدم و در خودم جمع مي كردم و مي ديدم كه روز به روز قوتم بيشتر مي شود. هميشه از خودم مي پرسيدم:
    « اگر روزي كسي خورشيد را برنجاند و خورشيد از ما قهر كند، ما چه خاكي به سر مي كنيم؟» عاقبت جوابي پيدا نكردم و از مادرم پرسيدم: مادر، اگر روزي كسي خورشيد خانم را برنجاند و خورشيد خانم از ما قهر كند، ما چكار مي كنيم؟
    مادرم با برگ هايش غبار روي گونه هايم را پاك كرد و گفت: چه فكرهايي مي كني! معلوم مي شود كه تو دختر باهوشي هستي. مي داني دخترم، خورشيد خانم به خاطر چند نفر مردم آزار و خودپسند از ما قهر نمي كند فقط ممكن است روزي يواش يواش نور و گرمايش كم بشود بميرد آنوقت ما بايد به فكر خورشيد ديگري باشيم والا در تاريكي مي مانيم و از سرما يخ مي زنيم و مي خشكيم.
    راستي كجاي قصه بودم؟
    آري، داشتم مي گفتم كه گرما به هسته ام رسيد و تشنه شدم. كمي بعد شيره ي تنم به جوش آمد و پوستم شروع كرد به خشك شدن و ترك برداشتن. مورچه سواري دوان دوان از راه رسيد و شروع كرد به دور و بر من گرديدن.
    وقتي كه از سبد به زمين افتاده بودم، پوستم از جايي تركيده بود و كمي از شيره ام به بيرون ريخته بود و جلو آفتاب سفت شده بود. مورچه سوار نيش هايش را توي شيره فرو كرد و كشيد. بعد ول كرد. مدتي به جاي نيش هايش خيره شد بعد دوباره نيش هايش را فرو كرد و شاخك هايش را راست نگاه داشت و پاهايش را به زمين فشرد و چنان محكم شروع كرد به كشيدن كه من به خودم گفتم الان نيش هايش از جا كنده مي شود. مورچه سوار كمي ديگر زور داد. عاقبت تكه يي از شيره ي سفت شده را كند و خوشحال و دوان دوان از من دور شد.
    همين موقع ها بود كه صدايي شنيدم. دو نفر از بالاي ديوار توي باغ پريدند و دوان دوان به طرف من آمدند. صاحبعلي و پولاد بودند و آمده بودند شكمي از ميوه سير بكنند. مثل آن يكي روستاييان هيچ ترسي از تفنگ باغبان نداشتند. آن يكي روستائيان هيچوقت قدم بباغ نميگذاشتند، اما پولاد و صاحبعلي هميشه پابرهنه با يك شلوار پاره و وصله دار توي باغ ولو بودند. باغبان حتي چند دفعه پشت سرشان گلوله در كرده بود اما پولاد و صاحبعلي در رفته بودند. آن موقع ها هر دو هفت هشت ساله بودند.
    خلاصه، آن روز دوان دوان آمدند از روي من پريدند و رفتند به سراغ مادرم. كمي بعد ديدم دارند برمي گردند اما اوقاتشان بدجوري تلخ است. از حرف زدن هايشان فهميدم كه از دست باغبان عصباني اند.
    پولاد مي گفت: ديدي؟ اين هم آخرين ميوه ي باغ كه حتي يك دانه اش قسمت ما نشد.
    صاحبعلي گفت: آخر چكار مي توانستيم بكنيم؟ يك ماه آزگار است كه نره خر تفنگ به دست گرفته نشسته در پاي درخت، تكان نمي خورد.
    پولاد گفت: پدرسگ لعنتي! حتي يك دانه براي ما نگذاشته. آخ كه چقدر دلم مي خواست يك دانه از آن آبدارهايش را زوركي توي دهانم مي تپاندم!.. يادت مي آيد سال گذشته چقدر هلو خورديم؟
    صاحبعلي گفت: انگاري ما آدم نيستيم. همه چيز را دانه دانه مي چيند مي برد تحويل مي دهد به آن مردكه ي پدرسگ كه حرامش بكند. همه اش تقصير ماست كه دست روي دست گذاشته ايم و
    نشسته ايم و مي گذاريم كه ده را بچاپد.
    پولاد گفت: مي داني صاحبعلي، يا بايد اين باغ مال ده باشد يا من همه ي درخت ها را آتش مي زنم.
    صاحبعلي گفت: دو تايي مي زنيم.
    پولاد گفت: بي غيرتيم اگر نزنيم.
    صاحبعلي گفت: بچه ي پدرمان نيستيم اگر نزنيم.
    بچه ها چنان عصباني بودند و پاهايشان را به زمين مي زدند كه يك دفعه ترسيدم نكند لگدم كنند. اما نه، نكردند. درست جلو رويشان بودم كه خاري به پاي پولاد فرو رفت. پولاد خم شد خار را دربياورد كه چشمش به من افتاد و خار پايش را فراموش كرد. من را از زمين برداشت و به صاحبعلي گفت: نگاه كن صاحبعلي!
    بچه ها من را دست به دست مي دادند و خوشحالي مي كردند. دلشان نيامد كه من را همينجوري بخورند. من خيلي گرم بودم. دلم مي خواست من را خنك بكنند بخورند كه زير دندانشان بيشتر مزه كنم. دست هاي پر چروك و پينه بسته شان پوستم را مي خراشيد اما من خوشحال بودم چون مي دانستم كه من را تا آخرين ذره با لذت خواهند خورد و پس از خوردن، لب ها و انگشت هايشان را خواهند مكيد و من روزها و هفته ها زير دندانشان مزه خواهم كرد.
    صاحبعلي گفت: پولاد، شرط مي كنم تا حالا همچنين هلوي درشتي نديده بوديم.
    پولاد گفت: نه كه نديده بوديم.
    صاحبعلي گفت: برويم كنار استخر. خنكش كنيم بخوريم خوشمزه تر است.
    من را چنان با احتياط مي بردند كه انگار تنم را از شيشه ي نازكي ساخته بودند و با يك تكان مي افتادم مي شكستم.
    كنار استخر سايه و خنك بود. بيدها و نارون هاي پيوندي چنان سايه ي خنكي انداخته بودند كه من در نفس اول خنكي را حتي در هسته ام حس كردم. من را با احتياط توي آب گذاشتند و چهار دست كوچك و پينه بسته شان را جلو آب گرفتند كه من را نبرد توي استخر بيندازد. آب حسابي يخ بود. كمي كه نشستند پولاد گفت: صاحبعلي!
    صاحبعلي گفت: ها، بگو.
    پولاد گفت: مي گويم اين هلو خيلي قيمت داردها!
    صاحبعلي گفت: آري.
    پولاد گفت: آري كه حرف نشد. اگر مي داني بگو چند.
    صاحبعلي فكري كرد و گفت: من هم مي گويم خيلي قيمت دارد.
    پولاد گفت: مثلا چقدر؟
    صاحبعلي باز فكري كرد و گفت: اگر حسابي سردش بكنيم – حسابي ها! – هزار تومان.
    پولاد گفت: پول نديدي خيال مي كني هزار هم شد پول.
    صاحبعلي گفت: خوب، تو كه ماشاالله سر خزانه نشسته يي بگو چقدر.
    پولاد گفت: صد تومان.
    صاحبعلي گفت: هزار كه از صد بيشتر است.
    پولاد گفت: تو بميري! من كه از خودم حرف در نمي آورم. از پدرم شنيده ام.
    صاحبعلي گفت: اگر اين جوري است شايد هم هر دو يكي باشد. من هم از خودم حرف در نمي آورم. از پدرم شنيده ام.
    پولاد من را يواشكي لمس كرد و گفت: دست هايم يخ كرد. به نظرم وقتش است بخوريم.
    صاحبعلي هم من را با احتياط لمس كرد و گفت: آري، سرد سرد است.
    آنوقت من را از آب درآورد. از آب كه درآمدم بيرون را گرم حس كردم. حالا دلم مي خواست من را زودتر بخورند تا نشان بدهم كه لذيذتر از آن هستم كه خيال مي كنند. دلم مي خواست تمام قوت و گرمايي را كه از خورشيد و از مادرم گرفته بودم به تن اين دو بچه ي روستايي برسانم.
    در حالي كه پولاد و صاحبعلي براي خوردن من تصميم مي گرفتند، من توي اين فكرها بودم كه در عمرم چند دفعه حال به حال شده ام و چند دفعه ي ديگر هم خواهم شد. به خودم مي گفتم: « روزي ذره هاي بدنم خاك و آب بودند، بعضي هايشان هم نور خورشيد. مادرم آن ها را كم كم از زمين مي مكيد و تا نوك شاخه هايش بالا مي آورد. بعد مادرم غنچه كرد، بعد گل كرد و يواش يواش من درست شدم. من ذره هاي تنم را كم كم، از تن مادرم مكيدم و با ذره هاي نور خورشيد قاتي كردم تا هسته و پوست و گوشتم درست شد و شدم هلويي رسيده و آبدار. اما اكنون پولاد و صاحبعلي من را مي خورند و مدتي بعد ذره هاي تن من جزو گوشت و مو و استخوان بدن آنها مي شود. البته آنها هم روزي خواهند مرد، آنوقت ذره هاي تن من چه خواهند شد؟»
    بچه ها تصميم گرفتند من را بخورند. صاحبعلي من را داد به پولاد و گفت: يك گاز بزن.
    پولاد يك گاز زد و من را داد به صاحبعلي و خودش شروع كرد لب هايش را مكيدن. صاحبعلي هم يك گاز زد و من را داد به پولاد.
    همانطوري كه به خودم گفته بودم زير دندانشان خيلي مزه كردم.
    اكنون گوشت تن من از بين مي رفت اما هسته ام در فكر زندگي تازه يي بود. يك دقيقه بعد از هلويي به نام من اثري نمي ماند در حالي كه هسته ام نقشه مي كشيد كه كي و چه جوري شروع به روييدن كند. من در يك زمان معين هم مي مردم و هم زنده مي شدم.
    آخرين دفعه پولاد من را توي دهانش گذاشت و آخرين ذره گوشتم را مكيد و فرو برد و وقتي من را دوباره بيرون آورد، ديگر هلو نبودم، هسته يي زنده بودم كه پوسته ي سختي داشتم و تويش تخم زندگي تازه را پنهان كرده بودم. فقط احتياج به كمي استراحت و خاك نمناك داشتم كه پوسته ام را بشكافم و برويم.
    وقتي بچه ها انگشت ها و لب هايشان را چند دفعه مكيدند، پولاد گفت: حالا چكار كنيم؟
    صاحبعلي گفت: برويم توي آب.
    پولاد گفت: هسته اش را نمي خوريم؟
    صاحبعلي گفت: برايش نقشه يي دارم. بگذار باشد.
    پولاد من را گذاشت در پاي درخت بيدي و عقب عقب رفت و خيز برداشت خودش را به پشت انداخت توي آب در حالي كه زانوانش را توي شكمش جمع كرده بود و دست هايش را دور آن ها حلقه بسته بود. يك لحظه رفت زير آب، دست و پايي زد و سرپا ايستاد و لاي و لجن ته آب از اطرافش بلند شد. آب تا زير چانه اش مي رسيد. خزه هاي روي آب از سر و گوش و صورتش آويزان بود.
    صاحبعلي گفت: پولاد، رويت را بكن آن بر.
    پولاد گفت: شلوارت را در مي آوري؟
    صاحبعلي گفت: آري. مي خواهم پدرم نفهمد باز آمديم شنا كرديم. كتكم مي زند.
    پولاد گفت: هنوز كه تا ظهر بشود برگرديم به خانه، خيلي وقت داريم.
    صاحبعلي گفت: مگر خورشيد را بالاي سرت نمي بيني؟
    پولاد ديگر چيزي نگفت و رويش را آن بر كرد. وقتي صداي افتادن صاحبعلي در آب شنيده شد، پولاد رويش را برگرداند و آنوقت شروع كردند به شنا كردن و زيرآبي زدن و به سر و صورت يكديگر آب پاشيدن. بعد هر دو گفتند: بيوقت است. بيرون آمدند. پولاد پاچه هاي شلوارش را چند دفعه چلاند. آنوقت من را هم از پاي بيد برداشتند و راه افتادند. از ديوار ته باغ بالا رفتند و پريدند به آن بر. خانه هاي ده دورتر از باغ اربابي بود.
    پولاد گفت: خوب، گفتي كه برايش نقشه يي داري.
    صاحبعلي گفت: سايه كه پهن شد مي آيم صدايت مي كنم مي رويم بالاي تپه مي نشينيم برايت مي گويم چه نقشه يي دارم.
    كوچه هاي ده خلوت اما از مگس و بوي پهن پر بود. سگ گنده يي از بالاي ديواري پريد جلوي پاي ما. پولاد دستي به سر و صورت سگ كشيد و خم شد و رفت به خانه شان. سگ هم به دنبال او توي خانه تپيد.
    كوچه سربالا بود چنان كه كمي آن برتر كف كوچه با پشت بام خانه ي پولاد يكي مي شد. صاحبعلي از همان پشت بام ها راهش را كشيد و رفت. چند خانه آن برتر خانه ي خودشان بود. من را توي مشتش فشرد و جست زد توي حياط خانه شان و پايش تا زانو رفت توي سرگين خيس و نرمي كه مادرش يك ساعت پيش آنجا ريخته بود و صاحبعلي خبر نداشت. مادرش به صداي افتادن، سرش را از سوراخ خانه بيرون كرد و گفت: صاحبعلي، زود باش بيا براي پدرت يك لقمه نان و آب ببر.
    صاحبعلي من را برد به طويله و در گوشه يي، توي پهن سوراخي كند و من را چال كرد. ديگر جز سياهي و بوي پهن چيزي نفهميدم. نمي دانم چند ساعتي در آنجا ماندم. بوي تند پهن كم مانده بود كه خفه ام كند. عاقبت حس كردم كه پهن از رويم برداشته مي شود. صاحبعلي بود. من را درآورد و يكي دو دفعه وسط دست هايش ماليد و به شلوارش كشيد تا تميز شدم. از همان راهي كه آمده بوديم رفتيم تا رسيديم پشت بام خانه ي پولاد. مادر و خواهر پولاد پشت بام تاپاله درست مي كردند و با زن همسايه حرف مي زدند كه تاپاله هاي خشك را از ديوار مي كند و تلنبار مي كرد.
    صاحبعلي از مادر پولاد پرسيد كه پولاد كجاست؟ مادر پولاد گفت كه پولاد بزه را برده به صحرا، در خانه نيست.
    پولاد را سر تپه پيدا كرديم. بز سياهشان را ول كرده بود پشت تپه چرا مي كرد و خودش با سگش چشم به راه ما نشسته بود. من ناگهان ملتفت شدم كه رنگ پوست پولاد و صاحبعلي درست مثل پوسته ي من است. هر دو از بس برهنه جلو آفتاب راه رفته بودند كه سياه سوخته شده بودند.
    پولاد با بيصبري گفت: خوب، نقشه ات را بگو.
    صاحبعلي گفت: مي خواهي صاحب يك درخت هلو بشوي؟
    پولاد گفت: مگر ديوانه ام كه نخواهم!
    صاحبعلي گفت: پس برويم.
    پولاد گفت: بزه را چكار كنيم؟
    صاحبعلي گفت: ولش مي كنيم توي خانه.
    پولاد گفت: مادرم گفته تا خورشيد ننشسته برش نگردانم.
    صاحبعلي گفت: پس سگه را مي گذاريم پيش بزه.
    پولاد دستي به سر و گوش سگ كشيد و گفت: بزه را مي پايي تا من برگردم. خوب؟
    ما سه تايي دوان دوان رفتيم تا رسيديم پاي ديوار باغ. صاحبعلي گفت: بپر بالا.
    پولاد گفت: ديگر نمي خواهد نقشه ات را پنهان كني. خودم فهميدم. مي خواهيم هسته ي هلومان را بكاريم.
    صاحبعلي گفت: درست است. هسته مان را پشت تل خاكي كه ته باغ ريخته مي كاريم. آنوقت چند سالي كه گذشت ما خودمان صاحب درخت هلويي هستيم. خودت كه مي فهمي چرا جاي ديگر نمي خواهيم بكاريم.
    پولاد گفت: سر تپه، توي سنگها كه درخت هلو نمي رويد. درخت آب مي خواهد، خاك نرم مي خواهد.
    صاحبعلي گفت: حالا ديگر مثل آخوند مرثيه نخوان، من رفتم بالا ببينم باغبان برنگشته باشد.
    باغبان هنوز از شهر برنگشته بود. پولاد و صاحبعلي در يك گوشه ي خلوت باغ، پشت تل خاكي، زمين را كندند و من را زير خاك كردند و دستي روي من زدند و گذاشتند رفتند.
    خاك تاريك و مرطوب من را بغل كرد و فشرد و به تنم چسبيد. البته من هنوز نمي توانستم برويم. مدتي وقت لازم بود تا قدرت رويش پيدا كنم.
    از سرمايي كه به زير خاك راه پيدا مي كرد، فهميدم زمستان رسيده و برف روي خاك را پوشانده است. خاك تا نيم وجبي من يخ بست اما زير خاك آنقدر گرم بود كه من سردم نشود و يخ نكنم.
    بدين ترتيب من موقتاً از جنب و جوش افتادم و در زير خاك به خواب خوش و شيريني فرو رفتم. خوابيدم كه در بهار آماده و با نيروي بيشتري بيدار شوم، برويم، از خاك درآيم و براي پولاد و صاحبعلي درخت پر ميوه يي شوم. درختي با هلوهاي درشت و آبدار و با گونه هاي گلگون مثل دخترهاي خوشگل خجالتي.
    از خواب هايي كه در زمستان ديدم چيز زيادي به ياد ندارم فقط مي دانم كه يك دفعه خواب ديدم درخت بزرگي شده ام، پولاد و صاحبعلي از من بالا رفته اند شاخه هايم را تكان مي دهند و تمام بچه هاي لخت ده جمع شده اند هلوهاي من را توي هوا قاپ مي زنند با لذت مي خورند و آب از دهانشان سرازير مي شود سينه و شكم و ناف برهنه شان را خيس مي كند. بچه ي كچلي هي پولاد را صدا مي زد و مي گفت: پولاد. نگفتي اينها كه مي خوريم اسمش چيست؟ آخر من مي خواهم به خانه كه برگشتم به مادر بزرگم بگويم چي خوردم، و زياد هم خوردم اما از بس لذيذ بود هنوز سير نشده ام، و حاضرم باز هم بخورم، و حاضرم شرط كنم كه باز هم سير نشوم.
    دو تا بچه ي كوچك هم بودند كه اصلا چيزي به تنشان نبود و مگس زيادي دور و بر بل و بيني و دهانشان نشسته بود. بچه ها هر كدام هلوي درشتي در دست گرفته بودند و با لذت گاز مي زدند و به به مي گفتند.
    اين، يكي از خواب هايم بود.
    آخرين دفعه گل بادام را در خواب ديدم.
    مريض و بيهوش افتاده بودم يك دفعه صداي نرمي بلند شد و من حس كردم همراه صدا بوهاي آشناي زيادي به زير خاك داخل شدند. صدا گفت: گل بادام، بيا جلو عطرت را توي صورت هلو خوشگله بزن. اگر باز هم بيدار نشد، دست هايت را بكش روي صورت و تنش بگذار بوي گل را خوب بشنود. خلاصه هر چه زودتر بيدارش كن كه وقت رويش و جوانه زدن است. همه ي هسته ها دارند بيدار مي شوند.
    عطر گل بادام و دست هايش كه بروي تن و صورت من حركت مي كردند، چنان خوشايند بودند كه دلم مي خواست هميشه بيهوش بمانم. اما نشد. من به هوش آمدم. خواستم دوباره خودم را به بيهوشي بزنم كه گل بادام خنديد و گفت: ديگر ناز نكن جانم. تو تخم زندگي را توي شكمت داري و تصميم گرفته يي برويي و درخت بزرگي شوي و ميوه بياوري. مگر نه؟
    گل بادام مثل عروس خوشگلي بود كه از برف سفيد و تميزي لباس پوشيده و لپ هايش را گل انداخته باشد. البته من هنوز برف نديده بودم. تعريف برف را وقتي هلو بودم از مادرم شنيده بودم.
    دلم مي خواست بدانم گل بادام قبلا با كي حرف مي زد و كي او را بالاي سر من آورده. گل بادام دست هايش را دور گردن من انداخت، من را بوسيد و خندان گفت: چه هيكل گنده يي داري. وسط دست هايم جا نمي گيري.
    بعد گفت: بهار هم اينجا بود. گفت كه وقت رويش و جوانه زدن است.
    من به شنيدن نام بهار انگار خواب بودم بيدار شدم. خيال كردم بهار آمده و رفته و من هنوز پوسته ام را نشكافته ام. با اين خيال پريشان سراسيمه از خواب پريدم ديدم خاك تاريك و خيس من را بغل كرده ناز مي كند. پوسته ام از بيرون خيس بود و از داخل عرق كرده بود. ذره هاي آب از بالا روي من مي ريخت و از اطراف بدنم سرازير مي شد و مي رفت زير تنم و زير خاك. چند دانه ي خاكشير كه دور و بر من بودند، داشتند ريشه هايشان را پهن مي كردند. يكيشان اصلا قد كشيده بود و گويا از خاك بيرون زده بود. ريشه هاي نازكش سرهايشان را اين بر و آن بر مي كردند و ذره هاي غذا و آب را مي مكيدند و يكجا جمع مي كردند و مي فرستادند به بالا. دانه ي ناشناس ديگري هم بود كه ريشه ي كوچكي رويانده بود و سرش را خم كرده بود و خاك را با حوصله و آرام آرام سوراخ مي كرد و بالا مي رفت. تصميم داشت دو روز ديگر تيغ زدن آفتاب را تماشا كند.
    ريشه ي تازه يي از زير تنم رد مي شد و هر دم كه به جلو مي خزيد و درازتر مي شد، قلقلكم مي داد. مي گفت كه مال درخت بادام لب جوست. ريشه ي بادام هم با قوت تمام رطوبت خاك و ذره هاي غذا را مي مكيد و تو مي برد.
    آبي كه روي من مي ريخت مال برف روي خاك بود و چند روز بعد قطع شد.
    روزي صداي خش و خشي شنيدم و كمي بعد دسته يي مورچه ي سياه و زبر و زرنگ رسيدند پيش من و شروع كردند من را نيش زدن و گاز گرفتن. مورچه ها گرماي خورشيد و بوي هواي بهاري را به داخل خاك آورده بودند. از نيش زدن هايشان فهميدم كه دارند نقب مي زنند. مدتي من را نيش زدند وقتي ديدند نمي توانند سوراخم بكنند، راهشان را كج كردند و نقب را در جهت ديگري زدند. من ديگر آن ها را نديدم تا وقتي كه خودم روي خاك آمدم و درخت شدم.
    آنقدر آب مكيده بودم كه باد كرده بودم و عاقبت پوسته ام پاره شد. آنوقت ريشه چه ام را به صورت ميله ي سفيدي از شكاف پوسته ام بيرون فرستادم و توي خاك فرو بردم كه رشد كند و ريشه ام بشود تا بتوانم روي آن بايستم و قد بكشم. بعد ساقه چه ام را بيرون فرستادم و يادش دادم كه سرش را خم بكند و رو به بالا خاك را سوراخ بكند و قد بكشد برود خورشيد را پيدا كند. نوك سر ساقه چه ام جوانه ي كوچكي داشتم كه وقتي از خاك درمي آمدم، از آن ساقه ي برگدار درست مي كردم. تا ريشه ام ريشه بشود و بتواند غذا جمع كند، از غذاي ذخيره يي كه خودم داشتم مي خوردم و به ريشه چه و ساقه چه ام مي خوراندم.
    توي خاك هوا هم داشتم كه خفه نشوم. گرماي بيرون هم باز به داخل خاك مي رسيد.
    در اين موقع ها من ديگر خسته نبودم. من قبلا توي خودم رشد كرده بودم و خودم را از بين برده بودم و شده بودم يك چيز ديگري. البته وقتي هسته بودم، هسته ي كاملي بودم و ديگر نمي توانستم رشد و حركت كنم اما حالا كه مي خواستم درخت بشوم، درخت بسيار ناقصي بودم و هنوز جاي رشد و حركت بسياري داشتم. فكر مي كردم شايد فرق يك هسته ي كامل با يك درخت ناقص اين باشد كه هسته ي كامل به بن بست رسيده و اگر تغيير نكند خواهد پوسيد؛ اما درخت ناقص، آينده ي بسيار خوبي در پيش دارد. اصلا همه چيز ثانيه به ثانيه تغيير مي كند و وقتي اين تغييرها روي هم انباشته شد و به اندازه معيني رسيد، حس مي كنيم كه ديگر اين، آن چيز قبلي نيست بلكه يك چيز ديگري است. مثلا من خودم كه حالا ديگر هسته نبودم بلكه شكل درخت بودم. ريشه و ساقه چه داشتم و جوانه و برگچه هاي زردم را، لاي دو لپه ام، روي سرم جمع كرده بودم و مرتب بالا كشيده مي شدم. مي خواستم وقتي از خاك درآمدم برگچه هايم را جلو آفتاب پهن كنم كه خورشيد رنگ سبز بهشان بزند. خيال شاخه هاي پر شكوفه و هلوهاي آبدار و گل انداخته را در سر مي پروراندم. درختچه ي ناچيزي بودم با وجود اين چه آينده ي درخشاني جلو روي من بود!..
    سنگريزه يي به اندازه ي گردو جلوم را گرفته بود و نمي گذاشت بالا بروم. ديدم كه نمي توانم سوراخش كنم ناچار دور زدم و رد شدم رفتم بالا.
    هر چه بالاتر مي رفتم گرماي آفتاب را بيشتر حس مي كردم بيشتر به طرف خورشيد كشيده مي شدم. حالا ديگر از ميان ريشه هاي علف هاي روي خاك حركت مي كردم. عاقبت به جايي رسيدم كه روشنايي آفتاب كم و بيش خاك را روشن كرده بود. فهميدم كه بالاي سرم پوسته ي نازكي بيشتر نمانده. چند ساعت بعد بود كه با يك تكان سر، خاك را شكافتم و نور و گرما را ديدم كه به پيشواز آمده بودند.
    من اكنون روي خاك بودم خاكي كه مادر مادرم بود و مادر من نيز هست و مادر تمام موجودات زنده هم هست.
    درخت بادام، سراپا سفيد، از آن بر تل خاك، زير آفتاب برق مي زد و چنان حال خوشي داشت كه من را هم از ته دل خوشحال كرد. من سلام كردم. درخت بادام گفت: سلام به روي ماهت، جانم. روي خاك خوش آمدي. زيرزمين چه خبر؟
    بوته هاي خاكشير قد كشيده بودند و سايه مي انداختند اما من هنوز دو تا برگچه ي كمرنگ بيشتر نداشتم و سرم را يواش يواش راست مي كردم.
    روزي كه پولاد و صاحبعلي به سراغم آمدند، ده دوازه برگ سبز داشتم و قدم از بعضي گياهان بلندتر بود اما بوته هاي خاكشير از حالاي من خيلي بلندتر بودند. آنها چنان با عجله و تند تند قد مي كشيدند كه من تعجب مي كردم. اول خيال مي كردم چند روز ديگر سرشان از درخت بادام هم بالاتر خواهد رفت اما وقتي ملتفت شدم كه رگ و ريشه ي محكمي توي خاك ندارند، به خودم گفتم كه بوته هاي خاكشير بزودي پژمرده خواهند شد و از بين خواهند رفت.
    پولاد و صاحبعلي از ديدن من خوشحال شدند. هر دو گفتند: اين درخت ديگر ما ل ماست. چند مشت آب از جوي آوردند ريختند در پاي من و گذاشتند رفتند. گويا باغبان همان نزديك ها كرت ها را آب مي داد. صداي بيلش شنيده مي شد.
    آخرهاي بهار بود كه ديدم بوته هاي خاكشير مثل اين است كه ديگر نمي توانند بزرگ بشوند. آن ها گل كرده بودند و دانه هايشان را مي پراكندند و يواش يواش زرد مي شدند. تابستان كه رسيد، من هم قد آن ها بودم اما هنوز شاخه يي نداشتم. مي خواستم كمي قد بكشم بعد شاخه بدهم.
    پولاد و صاحبعلي زياد پيش من مي آمدند و گاهي مدتي مي نشستند و از آينده ي من و نقشه هاي خودشان حرف مي زدند. روزي هم مار بزرگي، سرخ و براق، آورده بودند كه معلوم بود سرش را با چماق داغون كرده بودند. آنوقت زمين را در نيم متري من كندند و مار را همانجا زير خاك كردند.
    پولاد دست هايش را به هم زد و گفت: عجب كيفي خواهد كرد!
    البته منظورش من بودم.
    صاحبعلي گفت: يك مار با چند بار كود و پهن برابر است.
    پولاد گفت: خيال مي كنم سال ديگر نوبرش را بخوريم.
    صاحبعلي گفت: چه مي دانم. ما كه تا حالا درخت نداشتيم.
    پولاد گفت: باشد. من شنيده ام درخت هلو و شفتالو زودتر بار مي دهند.
    من خودم هم اين را مي دانستم. مادرم در دو سالگي دو هلو نوبر آورده بود.
    فكر مي كردم كه وقتي هلوهايم بزرگ و رسيده بشوند چه شكلي خواهم شد. دلم مي خواست زودتر ميوه بياورم تا ببينم هلوها چه جوري شيره ي تنم را خواهند مكيد. دلم مي خواست هلوهايم سنگيني بكنند و شاخه هايم را خم بكنند بطوريكه نوكشان به زمين برسد.
    تابستان گذشت و پاييز آمد.
    توي تنم لوله هاي نازكي درست كرده بودم كه ريشه هايم هر چه از زمين مي گرفتند از آن لوله ها بالا مي فرستادند. وسط هاي پاييز لوله ها را از چند جا بستم و ريشه هايم ديگر شيره به بالا نفرستادند. آنوقت برگ هايم كه غذا برايشان نمي رسيد، شروع كردند به زرد شدن. من هم دم همه شان را بريدم تا باد زد و به زمين انداخت و لخت شدم.
    بيخ دم هر برگي گره كوچكي بسته بودم. در نظر داشتم بهار ديگر از هر كدام از اين ها جوانه يي بزنم و شاخه يي درست كنم. فكر نوبرم را هم كرده بودم. مي خواستم مثل مادرم در دو سالگي ميوه بدهم. درست يادم نيست، چهار يا پنج گره در بالاهاي تنم داشتم كه در نظرم بود از آنها غنچه و گل بدهم. دوست داشتم مرتب به گل هايم فكر كنم.
    هر چه هوا سردتر مي شد بيشتر من را خواب مي گرفت چنان كه وقتي برف بر زمين نشست و زمين يخ بست، من كاملا خواب بودم.
    پولاد و صاحبعلي دور من كلش و تكه پاره ي گوني پيچيده بودند. آخر من هنوز پوست نرم و نازكي داشتم و در يخ بندان زمستان براي خرگوش ها غذاي لذيذي به حساب مي آمدم بعلاوه ممكن بود سرما بزندم آنوقت در بهار مجبور بودم دوباره از ته برويم بالا بيايم.
    بهار كه رسيد اول از همه ريشه هايم به خود آمدند بعد ساقه ام با رسيدن شيره ي تازه بيدار شد و جوانه هايم تكان خوردند و كمي باد كردند. آبي كه از خاك به من مي رسيد، همه ي اندام هايم را از خواب مي پراند و به حركت وا مي داشت. توي جوانه هايم برگ هاي ريزريزي درست مي كردم كه وقتي جوانه هايم سر باز كردند، بزرگ و پهنشان كنم. اكنون غنچه هايم مثل دانه ي جو، كمي بزرگتر، شده بودند. سه غنچه بيشتر برايم نمانده بود. آن يكي ها را گنجشك شكمويي نك زده بود و خورده بود.
    سه گل باز كردم اما وسط هاي كار ديدم نمي توانم هر سه را هلو بكنم. يكي از گل هايم اول ها پژمرد و افتاد. دومي را چغاله كرده بودم بعد نتوانستم غذا برايش برسانم پژمرد و باد زد انداخت به زمين. آنوقت تمام قوتم را جمع كردم تا هلوي بي مثل و مانندي برسانم كه هر كس ببيند چشم هايش چهار تا بشود و هر كس بخورد تا عمر دارد لب به ميوه ي ديگري نزند.
    گلبرگ هايم را چند روز بعد از گل كردن ريختم و شروع كردم ميوه ام را در درون كاسه ي گل غذا دادن و بزرگ كردن تا جايي كه كاسه ي گل پاره شد و چغاله ام بيرون آمد.
    هلوي من كمي به نوك سرم مانده قرار داشت بنابراين از همان روزي كه به اندازه ي چغاله ي بادام بود، من را كم و بيش خم مي كرد و من نگران مي شدم كه اگر بخواهم هلويي به دلخواه خودم برسانم بايد كمرم خم بشود و شايد هم بشكند اما من اصلا نمي خواستم به خاطر زحمتي كه ناچار پيش مي آمد، هلويم را پژمرده كنم و دور بيندازم. راستش را بخواهيد من تصميم گرفته بودم در سال هاي آينده هلوهايم را تا هزار برسانم از اين رو لازم بود كه در قدم اول و در هلوي اول خودم را از امتحان بگذرانم. ماري كه بچه ها در نزديكي من زير خاك كرده بودند حالا ديگر متلاشي شده بود و خاك اطرافم را پر قوت كرده بود. از بركت همين مار، صاحب شاخ و برگ حسابي شده بودم.
    پولاد و صاحبعلي اين روزها كمتر به سراغ من مي آمدند. فكر مي كنم پيش پدرهايشان به مزرعه يا براي درو و خرمن كوبي مي رفتند. اما روزي به ديدن من آمدند و چوب دستيشان را در كنار من به زمين فرو كردند و من را به آن بستند. به نظرم همان روز بود كه پولاد يكدفعه گفت: صاحبعلي!
    صاحبعلي گفت: ها، بگو.
    پولاد گفت: مي گويم نكند اين باغبان پدر سگ درخت ما را پيدايش كند!..
    صاحبعلي گفت: پيدايش كند كه چي؟
    پولاد چيزي نگفت. صاحبعلي گفت: هيچ غلطي نمي تواند بكند. درخت را خودمان كاشتيم و بار آورديم، ميوه اش هم مال خود ماست.
    پولاد توي فكر بود. بعد گفت: زمين كه مال ما نيست.
    صاحبعلي گفت: باز هم هيچ غلطي نمي تواند بكند. زمين مال كسي است كه آن را مي كارد. اين يك تكه زمين كه ما درخت كاشته ايم مال ماست. پولاد دل و جرئتي پيدا كرد و گفت: آري كه مال ماست. اگر غلطي بكند همه ي باغ را آتش مي زنيم.
    صاحبعلي با مشت زد به سينه ي لخت و آفتاب سوخته اش و گفت: اين تن بميرد اگر بگذارم آب خوش از گلويش پايين برود. آتش مي زنيم و فرار مي كنيم.
    خيال مي كنم اگر آن روز پولاد و صاحبعلي جوبدستشان را به من نمي دادند، شب حتماً مي شكستم. چون باد سختي برخاسته بود و شاخ و برگ همه را به هم مي زد و صبح ديدم كه چند تا از شاخه هاي درخت بادام شكسته است.
    روزها پشت سر هم مي گذشتند و من با همه ي قوتم هلويم را درشت تر و درشت تر مي كردم و مي گذاشتم كه آفتاب گونه هايش را گل بيندازد و گرما داخل گوشتش بشود. دخترم چنان محكم تنم را چسبيده مي مكيد كه گاهي تنم به درد مي آمد اما هيچوقت از دستش عصباني نمي شدم. آخر من حالا ديگر مادر بودم و براي خودم دختر خوشگلي داشتم.
    صاحبعلي و پولاد چنان سرگرم من شده بودند كه درختان ديگر باغ را تقريباً فراموش كرده بودند و مثل سالهاي گذشته در كمين هلوهاي مادرم ننشسته بودند. من خودم را مال آن ها مي دانستم و به آن ها حق مي دادم كه وقتي هلويم كاملا رسيده باشد آن را بچينند و با لذت بخورند همانطوري كه روزي خود من را خورده بودند.
    اول هاي پاييز بود كه روزي پولاد تنها و غمگين پيش من آمد. دفعه ي اول بود كه يكي از آن ها را تنها مي ديدم. پولاد اول من را آب داد بعد نشست روي علف ها و آهسته آهسته به من و هلويم گفت: درخت هلويم، هلوي قشنگم، مي دانيد چه شده؟ هيچ مي دانيد چرا امروز تنهام؟ آري مي بينم كه نمي دانيد. صاحبعلي مرد. او را مار گزيد... « ننه منجوق پيرزن» يك شب تمام بالاي سرش بود. به خيالم او هم كاري ازش نمي آمد. همه ي دواهايي را كه گفته بود من و پدر صاحبعلي رفته بوديم از كوه و صحرا آورده بوديم اما باز صاحبعلي خوب نشد. طفلك صاحبعلي!.. آخر چرا رفتي من را تنها گذاشتي؟..
    پولاد شروع كرد به گريه كردن. بعد دوباره به حرف آمد و گفت: چند روز پيش، ظهر كه از صحرا برمي گشتم سر تپه به هم برخورديم، قرار گذاشتيم برويم ماري بگيريم بياوريم مثل سال گذشته همينجا چال كنيم كه خاكت را پر قوت كند. رفتيم به دره ي ماران. توي دره ي ماران تا بگويي مار هست. يك طرف دره كوهي است كه همه اش از سنگ درست شده. نه خيال كني كه كوه سنگ يك پارچه است. نه. خيال كن سنگ هاي بزرگ و كوچك بسياري از آسمان ريخته روي هم تلنبار شده. مارها وسط سنگ ها لانه دارند و گرما كه به تنشان بخورد بيرون مي آيند.
    زمين خود ما و همسايه مان و زمين پسر خاله ي صاحبعلي و چند تاي ديگر هم توي دره ي ماران است. توي زمين ها هميشه صداي سوت مار شنيده مي شود.
    من و صاحبعلي در پاي كوه پس سنگ ها را نگاه مي كرديم و چوبدستي هامان را توي سوراخ ها مي كرديم كه مار پر چربيي برايت پيدا كنيم. همينجوري لخت هم بوديم. يك تا شلوار تنمان بود. پشتمان اينقدر داغ شده بود كه اگر تخم مرغ را رويش مي گذاشتي مي پخت. همچنين داشتيم از اين سنگ به آن سنگ مي پريديم كه يك دفعه پاي صاحبعلي ليز خورد و به پشت افتاد و يك دفعه طوري جيغ زد كه دره پر از صدا شد. صاحبعلي به پشت افتاده بود روي سنگي كه ماري رويش چنبر زده بود. صاحبعلي جيغ ديگري هم كشيد و افتاد ته دره روي خاك ها. من ديگر فرصت به مار ندادم. يك چوب زدم به سرش و بعد به شكمش بعد باز به سرش. دو موش و يك گنجشك توي شكمش بودند.
    صاحبعلي بيهوش افتاده بود و صدايي ازش نمي آمد. چوبدستي اش پرت شده بود نمي دانم به كجا. جاي نيش مار قرمز شده بود. اگر مار پايش يا دستش را زده بود مي دانستم چكار بايد بكنم اما با وسط پشتش چكار مي توانستم بكنم؟ ناچار صاحبعلي را كول كردم و آوردم به ده. « ننه منجوق پيرزن» صبح، سر قبر، به ننه ي من گفته بود كه اگر صاحبعلي را زودتر پيش او مي بردم نمي مرد. آخر من چه جوري مي توانستم صاحبعلي را زودتر ببرم. درخت هلو، تو خودت مي داني كه صاحبعلي از من سنگين تر بود. اگر الاغي داشتم و باز دير مي كردم آنوقت ننه منجوق حق داشت بگويد كه دير كرده ام. آخر من چكار مي توانستم بكنم؟..
    پولاد باز شروع كرد به گريه كردن. من حالا حس مي كردم كه صاحبعلي و پولاد را خيلي خيلي دوست داشتم. وقتي فكر كردم كه ديگر صاحبعلي را نخواهم ديد، كم مانده بود از شدت غصه تمام برگ هايم را بريزم و براي هميشه بخشكم و جوانه نزنم.
    پولاد گريه اش را تمام كرد و گفت: من ديگر نمي توانم توي ده بمانم. هر جا كه مي روم شكل صاحبعلي را جلو چشمم مي بينم و غصه مي كنم. به كوه كه ميروم، بز را كه به صحرا ميبرم، دست كه بر سر سگ ها مي كشم، روي سرگين ها كه راه مي روم، با بچه هاي ديگر كه توي مزرعه ملخ و سوسمار مي گيرم، علف كه خرد مي كنم، پشت بام ها كه مي روم، هميشه شكل صاحبعلي جلو چشمم است. انگار هميشه من را صدا مي كند. پولاد!.. پولاد!.. آري درخت هلو، من طاقت ندارم اين صدا را بشنوم. مي خواهم بروم به شهر پيش دايي ام شاگرد بقال بشوم. من نمي دانم چكار بايد مي كردم تا صاحبعلي زنده مي ماند. حالا نمي دانم چكار بايد بكنم كه من هم مثل او يكدفعه نيفتم بميرم. من كوچكم. عقلم به هيچ چيز قد نمي دهد. همينقدر مي دانم كه نمي توانم توي ده بمانم. من رفتم، درخت هلو. هلويت را هم گذاشتم بماند براي خودت.
    وقتي ديدم پولاد مي خواهد پا شود برود، گذاشتم هلويم بيفتد جلو پايش. پولاد هلو را برداشت بوييد بعد خاك هايش را پاك كرد و من را از ته تا نوك سر دو دستي ناز كرد و گذاشت رفت.
    سال ديگر من خوب قد كشيده بودم و شاخ و برگ فراواني از همه جاي تنم روييده بود. بيست سي تا گل داده بودم و ديگر مي توانستم سرم را از تل خاك بالاتر بگيرم و سرك بكشم و آن برهاي باغ را تماشا كنم.
    روزي باغبان ملتفت سرك كشيدن هاي من شد و آمد من را ديد. از شادي نمي دانست چكار بكند. از شكل و رنگ برگ و گلم فهميد كه بچه ي كي هستم. درخت هلوي خوبي توي باغش روييده بود بدون آنكه برايش زحمتي كشيده باشد. من خيلي ناراحت بودم كه عاقبت به دست باغباني افتاده ام كه خودش نوكر آدم پولدار ديگري است و به خاطر پول، مردم ده را دشمن خودش كرده است.
    ده پانزده هلو رسانده بودم اما وقتي فكر مي كردم كه هلوهايم قسمت چه كساني خواهد شد، از خودم بدم مي آمد. من را پولاد و صاحبعلي كاشته بودند، بزرگ كرده بودند و حق هم اين بود كه هلوهايم را همان ها مي خوردند.
    روزي فكري به خاطرم رسيد و از همان روز شروع كردم هلوهايم را ريختن. باغبان وقتي ملتفت شد كه ديگر هلويي بر من نمانده بود. خيال كرد جايم بد است. بلند بلند گفت: سال ديگر جايت را عوض مي كنم كه بتواني خوب آب بخوري و هلوهاي درشت و خوشگل بياوري.
    بهار سال ديگر كه ريشه هايم را بيدار كردم ديدم نظم همه شان به هم خورده و بعضي ها اصلا خشكيده اند و بعضي ها كنده شده اند. البته ريشه هاي سالم هم زياد داشتم. اول شروع كردم ريشه هاي سالم را توي خاك هاي مرطوب فرو كردن بعد ريشه هاي تازه يي درآوردم و به اطراف فرستادم. آنوقت به فكر جوانه زدن و برگ و شكوفه افتادم و مادرم را شناختم.
    از آنوقت تا حالا كه نمي دانم چند سال از عمرم مي گذرد، باغبان نتوانسته هلوي من را نوبر كند و از اين پس هم نوبر نخواهد كرد. من از او اطاعت نمي كنم حالا مي خواهد من را بترساند يا اره كند يا قربان صدقه ام برود.
     
  5. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    ماهي سياه كوچولو​


    شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت:
    «يکي بود يکي نبود. يک ماهي سياه کوچولو بود كه با مادرش در جويباري زندگي مي کرد.اين جويبار از ديواره هاي سنگي کوه بيرون مي زد و در ته دره روان مي شد.
    خانه ي ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقفي از خزه. شب ها ، دوتايي زير خزه ها مي خوابيدند. ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده بود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توي خانه شان ببيند!
    مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همديگر مي افتادند و گاهي هم قاطي ماهي هاي ديگر مي شدند و تند تند ، توي يک تکه جا ، مي رفتند وبر مي گشتند. اين بچه يکي يک دانه بود - چون از ده هزار تخمي که مادر گذاشته بود - تنها همين يک بچه سالم در آمده بود.
    چند روزي بود که ماهي کوچولو تو فکر بود و خيلي کم حرف مي زد. با تنبلي و بي ميلي از اين طرف به آن طرف مي رفت و بر مي گشت و بيشتر وقت ها هم از مادرش عقب مي افتاد. مادر خيال ميکرد بچه اش کسالتي دارد که به زودي برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهي سياه از چيز ديگري است!
    يک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهي کوچولو مادرش را بيدار کرد و گفت:
    «مادر، مي خواهم با تو چند کلمه يي حرف بزنم».
    مادر خواب آلود گفت:« بچه جون ، حالا هم وقت گير آوردي! حرفت را بگذار براي بعد ، بهتر نيست برويم گردش؟ »
    ماهي کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر نمي توانم گردش کنم. بايد از اينجا بروم.»
    مادرش گفت :« حتما بايد بروي؟»
    ماهي کوچولو گفت: « آره مادر بايد بروم.»
    مادرش گفت:« آخر، صبح به اين زودي کجا مي خواهي بروي؟»
    ماهي سياه کوچولو گفت:« مي خواهم بروم ببينم آخر جويبار کجاست. مي داني مادر ، من ماه هاست تو اين فکرم که آخر جويبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چيزي سر در بياورم. از ديشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصميم گرفتم خودم بروم آخر جويبار را پيدا کنم. دلم مي خواهد بدانم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست.»
    مادر خنديد و گفت:« من هم وقتي بچه بودم ، خيلي از اين فکرها مي کردم. آخر جانم! جويبار که اول و آخر ندارد ؛همين است که هست! جويبار هميشه روان است و به هيچ جايي هم نمي رسد.»
    ماهي سياه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ، مگر نه اينست که هر چيزي به آخر مي رسد؟ شب به آخر مي رسد ، روز به آخر مي رسد؛ هفته ، ماه ، سال...... »
    مادرش ميان حرفش دويد و گفت:« اين حرفهاي گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برويم گردش. حالا موقع گردش است نه اين حرف ها!»
    ماهي سياه کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، مي خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست. ممکن است فکر کني که يك کسي اين حرفها را به ماهي کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيلي وقت است در اين فکرم. البته خيلي چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماهي ها، موقع پيري شکايت مي کنند که زندگيشان را بيخودي تلف کرده اند. دايم ناله و نفرين مي کنند و از همه چيز شکايت دارند. من مي خواهم بدانم که ، راستي راستي زندگي يعني اينکه توي يک تکه جا ، هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ ، يا اينکه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي کرد؟.....»
    وقتي حرف ماهي کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:« بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنيا!..... دنيا!.....دنيا ديگر يعني چه ؟ دنيا همين جاست که ما هستيم ، زندگي هم همين است که ما داريم...»
    در اين وقت ، ماهي بزرگي به خانه ي آنها نزديک شد و گفت:« همسايه، سر چي با بچه ات بگو مگو مي کني ، انگار امروز خيال گردش کردن نداريد؟»
    مادر ماهي ، به صداي همسايه ، از خانه بيرون آمد و گفت :« چه سال و زمانه يي شده! حالا ديگر بچه ها مي خواهند به مادرهاشان چيز ياد بدهند.»
    همسايه گفت :« چطور مگر؟»
    مادر ماهي گفت:« ببين اين نيم وجبي کجاها مي خواهد برود! دايم ميگويد مي خواهم بروم ببينم دنيا چه خبرست! چه حرف ها ي گنده گنده يي!»
    همسايه گفت :« کوچولو ، ببينم تو از کي تا حالا عالم و فيلسوف شده اي و ما را خبر نکرده اي؟»
    ماهي کوچولو گفت :« خانم! من نمي دانم شما «عالم و فيلسوف» به چه مي گوييد. من فقط از اين گردش ها خسته شده ام و نمي خواهم به اين گردش هاي خسته کننده ادامه بدهم و الکي خوش باشم و يک دفعه چشم باز کنم ببينم مثل شماها پير شده ام و هنوز هم همان ماهي چشم و گوش بسته ام که بودم.»
    همسايه گفت:« وا ! ... چه حرف ها!»
    مادرش گفت :« من هيچ فکر نمي کردم بچه ي يکي يک دانه ام اينطوري از آب در بيايد. نمي دانم کدام بدجنسي زير پاي بچه ي نازنينم نشسته!»
    ماهي کوچولو گفت:« هيچ کس زير پاي من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و مي فهمم، چشم دارم و مي بينم.»
    همسايه به مادر ماهي کوچولو گفت:« خواهر ، آن حلزون پيچ پيچيه يادت مي آيد؟»
    مادر گفت:« آره خوب گفتي ، زياد پاپي بچه ام مي شد. بگويم خدا چکارش کند!»
    ماهي کوچولو گفت:« بس کن مادر! او رفيق من بود.»
    مادرش گفت:« رفاقت ماهي و حلزون ، ديگر نشنيده بوديم!»
    ماهي کوچولو گفت:« من هم دشمني ماهي و حلزون نشنيده بودم، اما شماها سر آن بيچاره را زير آب کرديد.»
    همسايه گفت:« اين حرف ها مال گذشته است.»
    ماهي کوچولو گفت:« شما خودتان حرف گذشته را پيش کشيديد.»
    مادرش گفت:« حقش بود بکشيمش ، مگر يادت رفته اينجا و آنجا که مي نشست چه حرف هايي مي زد؟»
    ماهي کوچولو گفت:« پس مرا هم بکشيد ، چون من هم همان حرف ها را مي زنم.»
    چه دردسرتان بدهم! صداي بگو مگو ، ماهي هاي ديگر را هم به آنجا کشاند. حرف هاي ماهي کوچولو همه را عصباني کرده بود. يکي از ماهي پيره ها گفت:« خيال کرده اي به تو رحم هم مي کنيم؟»
    ديگري گفت:« فقط يک گوشمالي کوچولو مي خواهد!»
    مادر ماهي سياه گفت:« برويد کنار ! دست به بچه ام نزنيد!»
    يکي ديگر از آنها گفت:« خانم! وقتي بچه ات را، آنطور که لازم است تربيت نمي کني ، بايد سزايش را هم ببيني.»
    همسايه گفت:« من که خجالت مي کشم در همسايگي شما زندگي کنم.»
    ديگري گفت:« تا کارش به جاهاي باريک نکشيده ، بفرستيمش پيش حلزون پيره.»
    ماهي ها تا آمدند ماهي سياه کوچولو را بگيرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بيرونش بردند. مادر ماهي سياه توي سر و سينه اش مي زد و گريه مي کرد و مي گفت:« واي ، بچه ام دارد از دستم مي رود. چکار کنم؟ چه خاکي به سرم بريزم؟»
    ماهي کوچولو گفت:« مادر! براي من گريه نکن ، به حال اين پير ماهي هاي درمانده گريه کن.»
    يکي از ماهي ها از دور داد کشيد :« توهين نکن ، نيم وجبي!»
    دومي گفت:« اگر بروي و بعدش پشيمان بشوي ، ديگر راهت نمي دهيم!»
    سومي گفت:« اين ها هوس هاي دوره ي جواني است، نرو!»
    چهارمي گفت:« مگر اينجا چه عيبي دارد؟»
    پنجمي گفت:« دنياي ديگري در کار نيست ، دنيا همين جاست، برگرد!»
    ششمي گفت:« اگر سر عقل بيايي و برگردي ، آنوقت باورمان مي شود که راستي راستي ماهي فهميده يي هستي.»
    هفتمي گفت:« آخر ما به ديدن تو عادت کرده ايم.....»
    مادرش گفت:« به من رحم کن، نرو!.....نرو!»
    ماهي کوچولو ديگر با آن ها حرفي نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهي کردند و از آنجا برگشتند. ماهي کوچولو وقتي از آنها جدا مي شد گفت:« دوستان ، به اميد ديدار! فراموشم نکنيد.»
    دوستانتش گفتند:« چطور ميشود فراموشت کنيم ؟ تو ما را از خواب خرگوشي بيدار کردي ، به ما چيزهايي ياد دادي که پيش از اين حتي فکرش را هم نکرده بوديم. به اميد ديدار ، دوست دانا و بي باک!»
    ماهي کوچولو از آبشار پايين آمد و افتاد توي يک برکه ي پر آب. اولش دست و پايش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت نديده بود که آنهمه آب ، يکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهي توي آب وول مي خوردند.ماهي سياه کوچولو را که ديدند ، مسخره اش کردند و گفتند:« ريختش را باش! تو ديگر چه موجودي هستي؟»
    ماهي ، خوب وراندازشان کرد و گفت :« خواهش ميکنم توهين نکنيد. اسم من ماهي سياه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگوييد تا با هم آشنا بشويم.»
    يکي از کفچه ماهي ها گفت:« ما همديگر را کفچه ماهي صدا مي کنيم.»
    ديگري گفت:« داراي اصل و نسب.»
    ديگري گفت:« از ما خوشگل تر، تو دنيا پيدا نمي شود.»
    ديگري گفت:« مثل تو بي ريخت و بد قيافه نيستيم.»
    ماهي گفت:« من هيچ خيال نمي کردم شما اينقدر خودپسند باشيد. باشد، من شما را مي بخشم ، چون اين حرفها را از روي ناداني مي زنيد.»
    کفچه ماهي ها يکصدا گفتند:« يعني ما نادانيم؟»
    ماهي گفت: « اگر نادان نبوديد ، مي دانستيد در دنيا خيلي هاي ديگر هم هستند که ريختشان براي خودشان خيلي هم خوشايند است! شما حتي اسمتان هم مال خودتان نيست.»
    کفچه ماهي ها خيلي عصباني شدند ، اما چون ديدند ماهي کوچولو راست مي گويد ، از در ديگري در آمدند و گفتند:
    « اصلا تو بيخود به در و ديوار مي زني .ما هر روز ، از صبح تا شام دنيا را مي گرديم ، اما غير از خودمان و پدر و مادرمان ، هيچکس را نمي بينيم ، مگر کرم هاي ريزه که آنها هم به حساب نمي آيند!»
    ماهي گفت:« شما که نمي توانيد از برکه بيرون برويد ، چطور ازدنيا گردي دم مي زنيد؟»
    کفچه ماهي ها گفتند:« مگر غير از برکه ، دنياي ديگري هم داريم؟»
    ماهي گفت:« دست کم بايد فکر کنيد که اين آب از کجا به اينجا مي ريزد و خارج از آب چه چيزهايي هست.»
    کفچه ماهي ها گفتند:« خارج از آّب ديگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را نديده ايم! هاها...هاها.... به سرت زده بابا!»
    ماهي سياه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهي ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه يي حرف بزند ، پرسيد:« حالا مادرتان کجاست؟»
    ناگهان صداي زير قورباغه اي او را از جا پراند.
    قورباغه لب برکه ، روي سنگي نشسته بود. جست زد توي آب و آمد پيش ماهي و گفت:« من اينجام ، فرمايش؟»
    ماهي گفت:« سلام خانم بزرگ!»
    قورباغه گفت:« حالا چه وقت خودنمائي است ، موجود بي اصل و نسب! بچه گير آورده يي و داري حرف هاي گنده گنده مي زني ، من ديگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنيا همين برکه است. بهتر است بروي دنبال کارت و بچه هاي مرا از راه به در نبري.»
    ماهي کوچولو گفت:« صد تا از اين عمرها هم كه بکني ، باز هم يک قورباغه ي نادان و درمانده بيشتر نيستي.»
    قورباغه عصباني شد و جست زد طرف ماهي سياه کوچولو. ماهي تکان تندي خورد و مثل برق در رفت و لاي و لجن و کرم هاي ته برکه را به هم زد.
    دره پر از پيچ و خم بود. جويبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر مي خواستي از بالاي کوه ها ته دره را نگاه کني ، جويبار را مثل نخ سفيدي مي ديدي. يک جا تخته سنگ بزرگي از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتي ، به اندازه ي کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمي آفتاب لذت مي برد و نگاه مي کرد به خرچنگ گرد و درشتي که نشسته بود روي شن هاي ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه يي را که شکار کرده بود ، مي خورد. ماهي کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسيد. از دور سلامي کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهي کرد و گفت:
    « چه ماهي با ادبي! بيا جلو کوچولو ، بيا!»
    ماهي کوچولو گفت:« من مي روم دنيا را بگردم و هيچ هم نمي خواهم شکار جنابعالي بشوم.»
    خرچنگ گفت:« تو چرا اينقدر بدبين و ترسويي ، ماهي کوچولو؟»
    ماهي گفت: “من نه بدبينم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم مي بيند و عقلم مي گويد ، به زبان مي آورم.»
    خرچنگ گفت:« خوب ، بفرماييد ببينم چشم شما چه ديد و عقلتان چه گفت که خيال کرديد ما مي خواهيم شما را شکار کنيم؟»
    ماهي گفت:« ديگر خودت را به آن راه نزن!»
    خرچنگ گفت:« منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدي بابا! من با قورباغه ها لجم و براي همين شکارشان مي کنم. مي داني ، اين ها خيال مي کنند تنها موجود دنيا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من مي خواهم بهشان بفهمانم که دنيا واقعا‏ً دست کيست! پس تو ديگر نترس جانم ، بيا جلو ، بيا !»
    خرچنگ اين حرف ها را گفت و پس پسکي راه افتاد طرف ماهي کوچولو. آنقدر خنده دار راه مي رفت که ماهي ، بي اختيار خنده اش گرفت و گفت:« بيچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نيستي ، از کجا مي داني دنيا دست کيست؟»
    ماهي سياه از خرچنگ فاصله گرفت. سايه يي بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ي محکمي خرچنگ را توي شن ها فرو کرد. مارمولک از قيافه ي خرچنگ چنان خنده اش گرفت که ليز خورد و نزديك بود خودش هم بيفتد توي آب. خرچنگ ، ديگر نتوانست بيرون بيايد. ماهي کوچولو ديد پسر بچه ي چوپاني لب آب ايستاده و به او و خرچنگ نگاه مي کند. يک گله بز و گوسفند به آب نزديک شدند و پوزه هايشان را در آب فرو کردند. صداي مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.
    ماهي سياه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت:
    «مارمولک جان! من ماهي سياه کوچولويي هستم که مي روم آخر جويبار را پيدا کنم . فکر مي کنم تو جانور عاقل و دانايي باشي ، اينست که مي خواهم چيزي از تو بپرسم.»
    مارمولک گفت:« هر چه مي خواهي بپرس.»
    ماهي گفت:« در راه ، مرا خيلي از مرغ سقا و اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار مي ترساندند ، اگر تو چيزي درباره ي اين ها مي داني ، به من بگو.»
    مارمولک گفت:« اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار، اين طرف ها پيداشان نمي شود ، مخصوصاً اره ماهي که توي دريا زندگي مي کند. اما سقائک همين پايين ها هم ممکن است باشد. مبادا فريبش را بخوري و توي کيسه اش بروي.»
    ماهي گفت :« چه کيسه اي؟»
    مارمولک گفت:« مرغ سقا زير گردنش کيسه اي دارد که خيلي آب مي گيرد. او در آب شنا مي کند و گاهي ماهي ها ، ندانسته ، وارد کيسه ي او مي شوند و يکراست مي روند توي شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهي ها را در همان کيسه ذخيره مي کند که بعد بخورد.»
    ماهي گفت:« حالا اگر ماهي وارد کيسه شد ، ديگر راه بيرون آمدن ندارد؟»
    مارمولک گفت:« هيچ راهي نيست ، مگر اينکه کيسه را پاره کند. من خنجري به تو مي دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدي ، اين کار را بکني.»
    آنوقت، مارمولک توي شكاف سنگ خزيد و با خنجر بسيار ريزي برگشت.
    ماهي كوچولو خنجر را گرفت و گفت:« مارمولك جان! تو خيلي مهرباني. من نمي دانم چطوري از تو تشكر كنم.»
    مارمولک گفت:« تشکر لازم نيست جانم! من از اين خنجرها خيلي دارم. وقتي بيکار مي شوم ، مي نشينم از تيغ گياه ها خنجر مي سازم و به ماهي هاي دانايي مثل تو مي دهم.»
    ماهي گفت:« مگر قبل از من هم ماهي يي از اينجا گذشته؟»
    مارمولک گفت:« خيلي ها گذشته اند! آن ها حالا ديگر براي خودشان دسته اي شده اند و مرد ماهيگير را به تنگ آورده اند.»
    ماهي سياه گفت:« مي بخشي که حرف ، حرف مي آورد. اگر به حساب فضولي ام نگذاري ، بگو ببينم ماهيگير را چطور به تنگ آورده اند؟»
    مارمولک گفت:« آخر نه که با همند ، همينکه ماهي گير تور انداخت ، وارد تور مي شوند و تور را با خودشان مي کشند و مي برند ته دريا.»
    مارمولک گوشش را گذاشت روي شکاف سنگ و گوش داد و گفت: « من ديگر مرخص مي شوم ، بچه هايم بيدار شده اند.»
    مارمولک رفت توي شکاف سنگ. ماهي سياه ناچار راه افتاد. اما همينطور سئوال پشت سر سئوال بود که دايم از خودش مي کرد:« ببينم ، راستي جويبار به دريا مي ريزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستي ، اره ماهي دلش مي آيد هم جنس هاي خودش را بكشد و بخورد؟ پرنده ي ماهيخوار، ديگر چه دشمني با ما دارد؟
    ماهي کوچولو، شنا کنان ، مي رفت و فکر مي کرد. در هر وجب راه چيز تازه اي مي ديد و ياد مي گرفت. حالا ديگر خوشش مي آمد که معلق زنان از آبشارها پايين بيفتد و باز شنا کند. گرمي آفتاب را بر پشت خود حس مي کرد و قوت مي گرفت.
    يک جا آهويي با عجله آب مي خورد. ماهي کوچولو سلام کرد و گفت:
    «آهو خوشگله ، چه عجله اي داري؟»
    آهو گفت:« شکارچي دنبالم کرده ، يک گلوله هم بهم زده ، ايناهاش.»
    ماهي کوچولو جاي گلوله را نديد اما از لنگ لنگان دويدن آهو فهميد که راست مي گويد. يک جا لاک پشت ها در گرماي آفتاب چرت مي زدند و جاي ديگر قهقهه ي کبک ها توي دره مي پيچيد. عطرعلف هاي کوهي در هوا موج مي زد و قاطي آب مي شد.
    بعد از ظهر به جايي رسيد که دره پهن مي شد و آب از وسط بيشه يي مي گذشت. آب آنقدر زيآد شده بود که ماهي سيآه ، راستي راستي ، کيف مي کرد. بعد هم به ماهي هاي زيادي برخورد. از وقتي که از مادرش جدا شده بود ، ماهي نديده بود. چند تا ماهي ريزه دورش را گرفتند و گفتند:« مثل اينکه غريبه اي ، ها؟»
    ماهي سياه گفت:« آره غريبه ام. از راه دوري مي آيم.»
    ماهي ريزه ها گفتند:« کجا مي خواهي بروي؟»
    ماهي سياه گفت:« مي روم آخر جويبار را پيدا کنم.»
    ماهي ريزه ها گفتند:« کدام جويبار؟»
    ماهي سياه گفت:« همين جويباري که توي آن شنا مي کنيم.»
    ماهي ريزه ها گفتند:« ما به اين مي گوييم رودخانه.»
    ماهي سياه چيزي نگفت. يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« هيچ مي داني مرغ سقا نشسته سر راه ؟»
    ماهي سياه گفت:« آره ، مي دانم.»
    يکي ديگر گفت:« اين را هم مي داني که مرغ سقا چه کيسه ي گل و گشادي دارد؟»
    ماهي سياه گفت:« اين را هم مي دانم.»
    ماهي ريزه گفت:« با اينهمه باز مي خواهي بروي؟»
    ماهي سياه گفت:« آره ، هر طوري شده بايد بروم!»
    به زودي ميان ماهي ها چو افتاد که: ماهي سياه کوچولويي از راه هاي دور آمده و مي خواهد برود آخر رودخانه را پيدا کند و هيچ ترسي هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهي ريزه ها وسوسه شدند که با ماهي سياه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نيامد. چند تا هم گفتند:« اگر مرغ سقا نبود ، با تو مي آمديم ، ما از کيسه ي مرغ سقا مي ترسيم.»
    لب رودخانه دهي بود. زنان و دختران ده توي رودخانه ظرف و لباس مي شستند. ماهي کوچولو مدتي به هياهوي آن ها گوش داد و مدتي هم آب تني بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زير سنگي گرفت خوابيد.نصف شب بيدار شد و ديد ماه ، توي آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.
    ماهي سياه کوچولو ماه را خيلي دوست داشت. شب هايي که ماه توي آب مي افتاد ، ماهي دلش مي خواست که از زير خزه ها بيرون بخزد و چند کلمه يي با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بيدار مي شد و او را زير خزه ها مي کشيد و دوباره مي خواباند.
    ماهي کوچولو پيش ماه رفت و گفت:« سلام ، ماه خوشگلم!»
    ماه گفت:« سلام ، ماهي سياه کوچولو! تو کجا اينجا کجا ؟»
    ماهي گفت:« جهانگردي مي کنم.»
    ماه گفت:« جهان خيلي بزرگ ست ، تو نمي تواني همه جا را بگردي.»
    ماهي گفت:« باشد ، هر جا كه توانستم ، مي روم.»
    ماه گفت:« دلم مي خواست تا صبح پيشت بمانم. اما ابر سياه بزرگي دارد مي آيد طرف من که جلو نورم را بگيرد.»
    ماهي گفت:« ماه قشنگ! من نور تو را خيلي دوست دارم ، دلم مي خواست هميشه روي من بتابد.»
    ماه گفت:« ماهي جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشيد به من نور مي دهد و من هم آن را به زمين مي تابانم . راستي تو هيچ شنيده يي که آدم ها مي خواهند تا چند سال ديگر پرواز کنند بيايند روي من بنشينند؟»
    ماهي گفت:« اين غير ممکن است.»
    ماه گفت:« کار سختي است ، ولي آدم ها هر کار دلشان بخواهد ...»
    ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سياه رسيد و رويش را پوشاند و شب دوباره تاريک شد و ماهي سياه ، تک و تنها ماند. چند دقيقه ، مات و متحير ، تاريکي را نگاه کرد. بعد زير سنگي خزيد و خوابيد.
    صبح زود بيدار شد. بالاي سرش چند تا ماهي ريزه ديد که با هم پچ پچ مي کردند. تا ديدند ماهي سياه بيدار شد ، يکصدا گفتند:« صبح به خير!»
    ماهي سياه زود آن ها را شناخت و گفت:« صبح به خير! بالاخره دنبال من راه افتاديد!»
    يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« آره ، اما هنوز ترسمان نريخته.»
    يکي ديگر گفت:« فکر مرغ سقا راحتمان نمي گذارد.»
    ماهي سياه گفت:« شما زيادي فکر مي کنيد. همه اش که نبايد فکر کرد. راه که بيفتيم ، ترسمان به کلّي مي ريزد.»
    اما تا خواستند راه بيفتند ، ديدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشي روي سرشان گذاشته شد و همه جا تاريک شد و راه گريزي هم نماند. ماهي سياه فوري فهميد که در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده اند.
    ماهي سياه کوچولو گفت:« دوستان! ما در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده ايم ، اما راه فرار هم به کلّي بسته نيست.»
    ماهي ريزه ها شروع کردند به گريه و زاري ، يکيشان گفت:« ما ديگر راه فرار نداريم. تقصير توست که زير پاي ما نشستي و ما را از راه در بردي!»
    يکي ديگر گفت:« حالا همه ي ما را قورت مي دهد و ديگر کارمان تمام است!»
    ناگهان صداي قهقهه ي ترسناکي در آب پيچيد. اين مرغ سقا بود که مي خنديد. مي خنديد و مي گفت:« چه ماهي ريزه هايي گيرم آمده! هاهاهاهاها ... راستي که دلم برايتان مي سوزد! هيچ دلم نمي آيد قورتتان بدهم! هاهاهاهاها ...»
    ماهي ريزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما تعريف شما را خيلي وقت پيش شنيده ايم و اگر لطف کنيد ، منقار مبارک را يک کمي باز کنيد که ما بيرون برويم ، هميشه دعاگوي وجود مبارک خواهيم بود!»
    مرغ سقا گفت:« من نمي خواهم همين حالا شما را قورت بدهم. ماهي ذخيره دارم ، آن پايين را نگاه کنيد ....»
    چند تا ماهي گنده و ريزه ته کيسه ريخته بود . ماهي هاي ريزه گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما که کاري نکرده ايم ، ما بي گناهيم. اين ماهي سياه کوچولو ما را از راه در برده ...»
    ماهي کوچولو گفت:« ترسوها ! خيال کرده ايد اين مرغ حيله گر ، معدن بخشايش است که اين طوري التماس مي کنيد؟»
    ماهي هاي ريزه گفتند:« تو هيچ نمي فهمي چه داري مي گوئي. حالا مي بيني حضرت آقاي مرغ سقا چطور ما را مي بخشند و تو را قورت مي دهند!»
    مرغ سقا گفت:« آره ، مي بخشمتان ، اما به يک شرط.»
    ماهي هاي ريزه گفتند:« شرطتان را بفرماييد ، قربان!»
    مرغ سقا گفت:« اين ماهي فضول را خفه کنيد تا آزادي تان را به دست بياوريد.»
    ماهي سياه کوچولو خودش را کنار کشيد به ماهي ريزه ها گفت:« قبول نکنيد! اين مرغ حيله گر مي خواهد ما را به جان همديگر بيندازد. من نقشه اي دارم ...»
    اما ماهي ريزه ها آنقدر در فکر رهائي خودشان بودند که فکر هيچ چيز ديگر را نکردند و ريختند سر ماهي سياه کوچولو. ماهي کوچولو به طرف کيسه عقب مي نشست و آهسته مي گفت:« ترسوها ،به هر حال گير افتاده ايد و راه فراري نداريد ، زورتان هم به من نمي رسد.»
    ماهي هاي ريزه گفتند:« بايد خفه ات کنيم ، ما آزادي مي خواهيم!»
    ماهي سياه گفت:« عقل از سرتان پريده! اگر مرا خفه هم بکنيد باز هم راه فراري پيدا نمي کنيد ، گولش را نخوريد!»
    ماهي ريزه ها گفتند:« تو اين حرف را براي اين مي زني که جان خودت را نجات بدهي ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمي کني!»
    ماهي سياه گفت:« پس گوش کنيد راهي نشانتان بدهم. من ميان ماهي هاي بيجان ، خود را به مردن مي زنم؛ آنوقت ببينيم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد يا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنيد ، با اين خنجر همه تان را مي کشم يا کيسه را پاره پاره مي کنم و در مي روم و شما ...»
    يکي از ماهي ها وسط حرفش دويد و داد زد:« بس کن ديگر! من تحمل اين حرف ها را ندارم ... اوهو ... اوهو ... اوهو ...»
    ماهي سياه گريه ي او را که ديد ، گفت:« اين بچه ننه ي ناز نازي را چرا ديگر همراه خودتان آورديد؟»
    بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهي هاي ريزه گرفت. آن ها ناچار پيشنهاد ماهي کوچولو را قبول کردند. دروغکي با هم زد و خوردي کردند ، ماهي سياه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا ، ماهي سياه فضول را خفه کرديم ...»
    مرغ سقا خنديد و گفت:« کار خوبي کرديد. حالا به پاداش همين کار، همه تان را زنده زنده قورت مي دهم که توي دلم يک گردش حسابي بکنيد!»
    ماهي ريزه ها ديگر مجال پيدا نکردند. به سرعت برق از گلوي مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.
    اما ماهي سياه ، همان وقت ، خنجرش را کشيد و به يک ضربت ، ديواره ي کيسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فريادي کشيد و سرش را به آب کوبيد ، اما نتوانست ماهي کوچولو را دنبال کند.
    ماهي سياه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا ديگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواري مي گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ي کوچک ديگر هم به آن پيوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهي سياه از فراواني آب لذت مي برد. ناگهان به خود آمد و ديد آب ته ندارد. اينور رفت ، آنور رفت ، به جايي برنخورد. آنقدر آب بود که ماهي کوچولو تويش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جائي نخورد. ناگهان ديد يک حيوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله مي کند. يک اره ي دو دم جلو دهنش بود . ماهي کوچولو فکر کرد همين حالاست که اره ماهي تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبيد و جا خالي کرد و آمد روي آب ، بعد از مدتي ، دوباره رفت زير آب که ته دريا را ببيند. وسط راه به يک گله ماهي برخورد – هزارها هزار ماهي ! از يکيشان پرسيد:« رفيق ، من غريبه ام ، از راه هاي دور مي آيم ، اينجا کجاست؟»
    ماهي ، دوستانش را صدا زد و گفت:« نگاه کنيد! يکي ديگر ...»
    بعد به ماهي سياه گفت:« رفيق ، به دريا خوش آمدي!»
    يکي ديگر از ماهي ها گفت:« همه ي رودخانه ها و جويبارها به اينجا مي ريزند ، البته بعضي از آن ها هم به باتلاق فرو مي روند.»
    يکي ديگر گفت:« هر وقت دلت خواست ، مي تواني داخل دسته ي ما بشوي.»
    ماهي سياه کوچولو شاد بود که به دريا رسيده است. گفت:« بهتر است اول گشتي بزنم ، بعد بيايم داخل دسته ي شما بشوم. دلم مي خواهد اين دفعه که تور مرد ماهيگير را در مي بريد ، من هم همراه شما باشم.»
    يکي از ماهي ها گفت:« همين زودي ها به آرزويت مي رسي، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روي آب رفتي مواظب ماهيخوار باش که اين روزها ديگر از هيچ کس پروايي ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهي شکار نکند ، دست از سر ما بر نمي دارد.»
    آنوقت ماهي سياه از دسته ي ماهي هاي دريا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمي بعد آمد به سطح دريا ، آفتاب گرم مي تابيد. ماهي سياه کوچولو گرمي سوزان آفتاب را در پشت خود حس مي کرد و لذت مي برد. آرام و خوش در سطح دريا شنا مي کرد و به خودش مي گفت:
    « مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد ، اما من تا مي توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم – که مي شوم – مهم نيست ، مهم اين است که زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ...»
    ماهي سياه کوچولو نتوانست فکر و خيالش را بيشتر از اين دنبال کند. ماهيخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهي کوچولو لاي منقار دراز ماهيخوار دست و پا مي زد ، اما نمي توانست خودش را نجات بدهد. ماهيخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در مي رفت! آخر ، يک ماهي کوچولو چقدر مي تواند بيرون از آب زنده بماند؟
    ماهي فکر کرد که کاش ماهيخوار همين حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقيقه اي جلو مرگش را بگيرد. با اين فکر به ماهيخوار گفت:« چرا مرا زنده زنده قورت نمي دهي؟ من از آن ماهي هايي هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر مي شود.»
    ماهيخوار چيزي نگفت ، فکر کرد:« آي حقه باز! چه کلکي تو کارت است؟ نکند مي خواهي مرا به حرف بياوري که در بروي؟»
    خشکي از دور نمايان شده بود و نزديکتر و نزديکتر مي شد. ماهي سياه فکر کرد:« اگر به خشکي برسيم ديگر کار تمام است.»
    اين بود که گفت:
    «مي دانم که مي خواهي مرا براي بچه ات ببري، اما تا به خشکي برسيم، من مرده ام و بدنم کيسه ي پر زهري شده. چرا به بچه هات رحم نمي کني؟»
    ماهيخوار فکر کرد:« احتياط هم خوب كاري ست! تو را خودم ميخورم و براي بچه هايم ماهي ديگري شکار مي کنم ... اما ببينم ... کلکي تو کار نباشد؟ نه ، هيچ کاري نمي تواني بکني!»
    ماهيخوار در همين فکرها بود که ديد بدن ماهي سياه ، شل و بيحرکت ماند. با خودش فکر کرد:
    «يعني مُرده؟ حالا ديگر خودم هم نمي توانم او را بخورم. ماهي به اين نرم و نازکي را بيخود حرام کردم!»
    اين بود که ماهي سياه را صدا زد که بگويد:« آهاي کوچولو! هنوز نيمه جاني داري که بتوانم بخورمت؟»
    اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همينکه منقارش را باز کرد ، ماهي سياه جستي زد و پايين افتاد. ماهيخوار ديد بد جوري کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهي سياه کوچولو. ماهي مثل برق در هوا شيرجه مي رفت، از اشتياق آب دريا ، بيخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دريا سپرده بود. اما تا رفت توي آب و نفسي تازه کرد ، ماهيخوار مثل برق سر رسيد و اين بار چنان به سرعت ماهي را شکار کرد و قورت داد که ماهي تا مدتي نفهميد چه بلايي بر سرش آمده، فقط حس مي کرد که همه جا مرطوب و تاريک است و راهي نيست و صداي گريه مي آيد. وقتي چشم هايش به تاريکي عادت کرد ، ماهي بسيار ريزه يي را ديد که گوشه اي کز کرده بود و گريه مي کرد و ننه اش را مي خواست. ماهي سياه نزديک شد و گفت:
    «کوچولو! پاشو درفکر چاره يي باش ، گريه مي کني و ننه ات را مي خواهي که چه؟»
    ماهي ريزه گفت:« تو ديگر ... کي هستي؟ ... مگر نمي بيني دارم ... دارم از بين ... مي روم ؟ ... اوهو .. اوهو ... اوهو ... ننه ... من ... من ديگر نمي توانم با تو بيام تور ماهيگير را ته دريا ببرم ... اوهو ... اوهو!»
    ماهي کوچولو گفت:« بس کن بابا ، تو که آبروي هر چه ماهي است ، پاک بردي!»
    وقتي ماهي ريزه جلو گريه اش را گرفت ، ماهي کوچولو گفت:
    « من مي خواهم ماهيخوار را بکشم و ماهي ها را آسوده کنم ، اما قبلا بايد تو را بيرون بفرستم که رسوايي بار نياوري.»
    ماهي ريزه گفت:« تو که داري خودت مي ميري ، چطوري مي خواهي ماهيخوار را بکشي؟»
    ماهي کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:
    « از همين تو ، شکمش را پاره مي کنم، حالا گوش کن ببين چه مي گويم: من شروع مي کنم به وول خوردن و اينور و آنور رفتن ، که ماهيخوار قلقلکش بشود و همينکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، توبيرون بپر.»
    ماهي ريزه گفت:« پس خودت چي؟»
    ماهي کوچولو گفت:« فکر مرا نکن. من تا اين بدجنس را نکشم ، بيرون نمي آيم.»
    ماهي سياه اين را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اينور و آنور رفتن و شکم ماهيخوار را قلقلک دادن. ماهي ريزه دم در معده ي ماهيخوار حاضر ايستاده بود. تا ماهيخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، ماهي ريزه از دهان ماهيخوار بيرون پريد و در رفت و کمي بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهي سياه خبري نشد. ناگهان ديد ماهيخوار همينطور پيچ و تاب مي خورد و فرياد مي کشد ، تا اينکه شروع کرد به دست و پا زدن و پايين آمدن و بعد شلپي افتاد توي آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهي سياه کوچولو هيچ خبري نشد و تا به حال هم هيچ خبري نشده...
    ماهي پير قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« ديگر وقت خواب ست بچه ها ، برويد بخوابيد.»
    بچه ها و نوه ها گفتند:« مادربزرگ! نگفتي آن ماهي ريزه چطور شد.»
    ماهي پير گفت:« آن هم بماند براي فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خير!»
    يازده هزار و نهصد و نود و نه ماهي کوچولو«شب به خير» گفتند و رفتند خوابيدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهي سرخ کوچولوئي هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دريا بود .......
     
  6. amirhoman

    amirhoman کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏25 آپریل 2005
    نوشته ها:
    1,095
    تشکر شده:
    6
    محل سکونت:
    Tehran
    دستت درد نکنه . یادمه یه زمانی تمام این داستانها رو مادرم برام از رو کتاب میخوند . انقلاب که شد از ترس همه کتابهاشو اتیش زدن . ولی همیشه یادش برام مونده . بیشتر از همه از اولدوز و کلاغها خوشم میومد. بعدش سرگذشت یک دانه . امیدوارم ادامه بدی و موفق باشی.
     
  7. appbannerkhuniresbanner
  8. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    اولدوز و كلاغها (قسمت اول)​

    براي
    كاظم – دوست بچه ها –
    و
    روح انگيز،
    كه بچه هاي خوبي براي ما تربيت كنند
    با اين اميد كه در بزرگي زندگيشان بهتر از ما باشد.
    ب .

    چند كلمه از اولدوز:
    * بچه ها، سلام! اسم من اولدوز است. فارسيش ميشود: ستاره. امسال ده سالم را تمام كردم. قصه اي كه مي خوانيد قسمتي از سرگذشت من است. آقاي « بهرنگ» يك وقتي معلم ده ما بود. در خانه ي ما منزل داشت. روزي من سرگذشتم را برايش گفتم. آقاي « بهرنگ» خوشش آمد و گفت: اگر اجازه بدهي، سرگذشت تو و كلاغها را قصه مي كنم و تو كتاب مي نويسم. من قبول كردم به چند شرط: اولش اينكه قصه ي مرا فقط براي بچه ها بنويسد، چون آدمهاي بزرگ حواسشان آنقدر پرت است كه قصه ي مرا نمي فهمند و لذت نمي برند. دومش اين كه قصه ي مرا براي بچه هايي بنويسد كه يا فقير باشند و يا خيلي هم نازپرورده نباشند. پس، اين بچه ها حق ندارند قصه هاي مرا بخوانند:
    1- بچه هايي كه همراه نوكر به مدرسه مي آيند. 2- بچه هايي كه با ماشين سواري گرانقيمت به مدرسه مي آيند. آقاي « بهرنگ» مي گفت كه در شهرهاي بزرگ بچه هاي ثروتمند اين جوري مي كنند و خيلي هم به خودشان مي نازند.
    اين را هم بگويم كه من تا هفت سالگي پيش زن بابام بودم. اين قصه هم مال آن وقتهاست. ننه ي خودم توي ده بود. بابام او را طلاق داده بود، فرستاده بود پيش دده اش به ده و زن ديگري گرفته بود. بابا در اداره اي كار مي كرد. آن وقتها ما در شهر زندگي مي كرديم. آنجا شهر كوچكي بود. مثلا فقط يك تا خيابان داشت. پس از چند سال من هم به ده رفتم.
    ** به هر حال، آقاي « بهرنگ» قول داده كه بعد از اين، قصه ي عروسك گنده ي مرا بنويسد. اميدوارم كه از سرگذشت من خيلي چيزها ياد بگيريد.
    دوست شما – اولدوز

    * پيدا شدن ننه كلاغه


    اولدوز نشسته بود تو اتاق. تك و تنها بود. بيرون را نگاه مي كرد. زن باباش رفته بود به حمام. در را قفل كرده بود. به اولدوز گفته بود كه از جاش جنب نخورد. اگرنه، مي آيد پدرش را درمي آورد. اولدوز نشسته بود تو اتاق. نگاه مي كرد. فكر مي كرد. مثل آدمهاي بزرگ تو فكر بود. جنب نمي خورد. از زن باباش خيلي مي ترسيد. تو فكر عروسك گنده اش هم بود. عروسكش را تازگيها گم كرده بود. دلش آنقدر گرفته بود كه نگو. چند دفعه انگشتهايش را شمرد. بعد يواشكي آمد كنار پنجره. حوصله اش سر رفته بود. يكهو ديد كلاغ سياهي نشسته لب حوض، آب مي خورد. تنهاييش فراموش شد. دلش باز شد. كلاغه سرش را بلند كرد. چشمش افتاد به اولدوز. خواست بپرد. وقتي ديد اولدوز كاريش ندارد، نرفت. نوكش را كمي باز كرد. اولدوز فكر كرد كه كلاغه دارد مي خندد. شاد شد. گفتش: آقا كلاغه، آب حوض كثيف است، اگر بخوري مريض مي شوي.
    كلاغه خنده ي ديگري كرد. بعد جست زد و پيش آمد، گفت: نه جانم، براي ما كلاغها فرق نمي كند. از اين بدترش را هم مي خوريم و چيزي نمي شود. يكي هم اينكه به من نگو « آقا كلاغه». من زنم. چهار تا هم بچه دارم. به ام بگو « ننه كلاغه».
    اولدوز نفهميد كه كلاغه كجاش زن است. آنقدر هم مهربان بود كه اولدوز مي خواست بگيردش و ماچش كند. درست است كه كلاغه زيبا نبود، زشت هم بود، اما قلب مهرباني داشت. اگر كمي هم جلو مي آمد، اولدوز مي گرفتش و ماچش مي كرد.
    ننه كلاغه باز هم جلو آمد و گفت: تو اسمت چيه؟
    اولدوز اسمش را گفت. بعد ننه كلاغه پرسيد: آن تو چكار مي كني؟
    اولدوز گفت: هيچ چيز. زن بابام گذاشته اينجا و رفته حمام. گفته جنب نخورم.
    ننه كلاغه گفت: تو كه همه اش مثل آدمهاي بزرگ فكر مي كني. چرا بازي نمي كني؟
    اولدوز ياد عروسك گنده اش افتاد. آه كشيد. بعد دريچه را باز كرد كه صداش بيرون برود و گفت: آخر، ننه كلاغه، چيزي ندارم بازي كنم. يك عروسك گنده داشتم كه گم و گور شد. عروسك سخنگو بود.
    ننه كلاغه اشك چشمهاش را با نوك بالش پاك كرد، جست زد و نشست دم دريچه ي پنجره. اولدوز اول ترسيد و كنار كشيد. بعدش آنقدر شاد شد كه نگو. و پيش آمد. ننه كلاغه گفت: رفيق و همبازي هم نداري؟
    اولدوز گفت: « ياشار» هست. اما او را هم ديگر خيلي كم مي بينم. خيلي كم. به مدرسه مي رود.
    ننه كلاغه گفت: بيا با هم بازي كنيم.
    اولدوز ننه كلاغه را گرفت و بغل كرد. سرش را بوسيد. روش را بوسيد. پرهاش زبر بود. ننه كلاغه پاهاش را جمع كرده بود كه لباس اولدوز كثيف نشود. اولدوز منقارش را هم بوسيد. منقارش بوي صابون مي داد. گفت: ننه كلاغه، تو صابون خيلي دوست داري؟
    ننه كلاغه گفت: مي ميرم براي صابون!
    اولدوز گفت: زن بابام بدش مي آيد. اگر نه، يكي به ات مي آوردم مي خوردي.
    ننه كلاغه گفت: پنهاني بيار. زن بابات بو نمي برد.
    اولدوز گفت: تو نمي روي به اش بگويي؟
    ننه كلاغه گفت: من؟ من چغلي كسي را نمي كنم.
    اولدوز گفت: آخر زن بابام مي گويد: « تو هر كاري بكني،‌ كلاغه مي آيد خبرم مي كند».
    ننه كلاغه از ته دل خنديد و گفت: دروغ مي گويد جانم. قسم به اين سر سياهم، من چغلي كسي را نمي كنم. آب خوردن را بهانه مي كنم،‌ مي آيم لب حوض، بعدش صابون و ماهي مي دزدم و درمي روم.
    اولدوز گفت: ننه كلاغه، دزدي چرا؟ گناه دارد.
    ننه كلاغه گفت: بچه نشو جانم. گناه چيست؟ اين، گناه است كه دزدي نكنم، خودم و بچه هام از گرسنگي بميرند. اين، گناه است جانم. اين، گناه است كه نتوانم شكمم را سير كنم. اين، گناه است كه صابون بريزد زير پا و من گرسنه بمانم. من ديگر آنقدر عمر كرده ام كه اين چيزها را بدانم. اين را هم تو بدان كه با اين نصيحتهاي خشك و خالي نمي شود جلو دزدي را گرفت. تا وقتي كه هر كس براي خودش كار مي كند دزدي هم خواهد بود.
    اولدوز خواست برود يك قالب صابون كش برود و بياورد براي ننه كلاغه. زن بابا
    خوردني ها را تو گنجه مي گذاشت و گنجه را قفل مي كرد. اما صابون را قايم نمي كرد. ننه كلاغه را گذاشت لب دريچه و خودش رفت پستو. يك قالب صابون مراغه برداشت و آورد.
    بچه ها،‌ چشمتان روز بد نبيند! اولدوز ديد كه ننه كلاغه در رفته و زن باباش هم دارد مي آيد طرف پنجره. بقچه ي حمام زير بغلش بود. صورتش هم مثل لبو سرخ بود. اولدوز بدجوري گير افتاده بود. زن بابا سرش را از دريچه تو آورد و داد زد: اولدوز، باز چه شده خانه را زيرورو مي كني؟ مگر نگفته بودم جنب نخوري، ‌ها؟
    اولدوز چيزي نگفت. زن بابا رفت قفل در را باز كند و تو بيايد. اولدوز زودي صابون را زد زير پيرهنش، گوشه اي كز كرد. زن بابا تو آمد و گفت: نگفتي دنبال چه مي گشتي؟
    اولدوز بيهوا گفت: مامان ... مرا نزن! داشتم دنبال عروسك گنده ام مي گشتم.
    زن بابا از عروسك اولدوز بدش مي آمد. گوش اولدوز را گرفت و پيچاند. گفت: صد دفعه گفته ام فكر عروسك نحس را از سرت در كن! مي فهمي؟
    بعد از آن، زن بابا رفت پستو براي خودش چايي دم كند. اولدوزجيش را بهانه كرد، رفت به حياط. اينور آنور نگاه كرد، ديد ننه كلاغه نشسته لب بام، چشمهاش نگران است. صابون را برد و گذاشت زير گل و بته ها. چشمكي به ننه كلاغه زد كه بيا صابونت را بردار. ننه كلاغه خيلي آرام پايين آمد و رفت توي گل و بته ها قايم شد. اولدوز ازش پرسيد: ننه كلاغه، يكي از بچه هات را مي آري با من بازي كند؟
    ننه كلاغه پچ و پچ گفت: بعد از ناهار منتظرم باش. اگر شوهرم هم راضي بشود، مي آرم.
    آنوقت صابونش را برداشت، پر كشيد و رفت.
    اولدوز چشمش را به آسمان دوخته بود. وقتي كلاغ دور شد،‌ از شاديش شروع كرد به جست و خيز. انگار كه عروسك سخنگويش را پيدا كرده بود. يكهو زن بابا سرش داد زد: دختر، براي چه داري رقاصي مي كني؟ بيا تو. گرما مي زندت. من حال و حوصله ندارم پرستاري ات بكنم.
    وقت ناهار خوردن بود. اولدوز رفت نشست تو اتاق. چند دقيقه بعد باباش از اداره آمد. اخم و تخم كرده بود. جواب سلام اولدوز را هم نداد. دستهايش را نشسته، نشست سر سفره و شروع كرد به خوردن. مثل اينكه باز رييس اداره اش حرفي به اش گفته بود.
    كم مانده بود كه بوي سيب زميني سرخ شده ، اولدوز را بيهوش كند. به خوردن باباش نگاه مي كرد و آب دهنش را قورت مي داد. نمي توانست چيزي بردارد بخورد. زن بابا هميشه مي گفت: بچه حق ندارد خودش براي خودش غذا بردارد. بايد بزرگترها در ظرف بچه غذا بگذارند، بخورد.


    * « آقا كلاغه» را بشناسيم


    ماه شهريور بود. ناهار مي خوردند. بابا و زن بابا خوابشان مي آمد، مي خوابيدند. اولدوز هم مجبور بود بخوابد. اگرنه،‌ بابا سرش داد مي زد، مي گفت: بچه بايد ناهارش را بخورد و بخوابد. اولدوز هيچوقت نمي فهميد كه چرا بايد حتماً بخوابد. پيش خود مي گفت: امروز ديگر نمي توانم بخوابم. اگر بخوابم، ننه كلاغه مي آيد، مرا نمي بيند، بچه اش را دوباره مي برد.
    پايين اتاق دراز كشيد، خود را به خواب زد. وقتي بابا و زن بابا خوابشان برد، پاورچين پاورچين گذاشت رفت به حياط، نشست زير سايه ي درخت توت. سه دفعه انگشتهايش را شمرده بود كه كلاغه سر رسيد. اول نشست لب بام، نگاه كرد به اولدوز. اولدوز اشاره كرد كه مي تواند پايين بيايد. ننه كلاغه آمد نشست پهلوش. يك كلاغ كوچولوي ماماني هم با خودش آورده بود. گفت: مي ترسيدم خوابيده باشي.
    اولدوز گفت: هر روز مي خوابيدم. امروز بابا و زن بابا را به خواب دادم و خودم نخوابيدم.
    ننه كلاغه گفت: آفرين، خوب كاري كردي. براي خوابيدن خيلي وقت هست. اگر روزها بخوابي، پس شبها چكار خواهي كرد؟
    اولدوز گفت: اين را به زن بابا بگو ... كلاغ كوچولو را براي من آوردي؟ چه ماماني!
    ننه كلاغه بچه اش را داد به دست اولدوز. خيلي دوست داشتني بود. ناگهان اولدوز آه كشيد. ننه كلاغه گفت: آه چرا كشيدي؟
    اولدوز گفت: ياد عروسكم افتادم. كاشكي پهلوم بود، سه تايي بازي مي كرديم.
    ننه كلاغه گفت: غصه اش را نخور. دختر بزرگ يكي از نوه هام چند روزه تخم مي گذارد و بچه مي آورد. يكي از آنها را برايت مي آورم، مي شويد سه تا.
    اولدوز گفت: مگر تو خودت بچه ي ديگري نداري؟
    ننه كلاغه گفت: چرا، دارم. سه تاي ديگر هم دارم.
    اولدوز گفت: پس خودت بيار.
    ننه كلاغه گفت: آنوقت خودم تنها مي مانم. دده كلاغه هم هست. اجازه نميدهد. اين را هم كه برايت آوردم، هنوز زبان باز نكرده. راه مي رود، پرواز بلد نيست. تا يك هفته زبان باز مي كند. تا دو هفته ي ديگر هم مي تواند بپرد. مواظب باش كه تا آخر دو هفته بتواند بپرد. اگر نه، ديگر هيچوقت نمي تواند پر بكشد. يادت باشد.
    اولدوز گفت: اگر نتواند پر بكشد، چه؟
    ننه كلاغه گفت: معلوم است ديگر، مي ميرد. غذا مي داني چه به اش بدهي؟
    اولدوز گفت: نه، نمي دانم.
    ننه كلاغه گفت: روزانه يك تكه صابون. كمي گوشت و اينها. اگر هم شد، گاهي يك ماهي كوچولو. تو حوض ماهي خيلي داريد. كرم هم مي خورد. پنير هم مي خورد.
    اولدوز گفت: خيلي خوب.
    ننه كلاغه گفت: زن بابات اجازه مي دهد نگهش داري؟
    اولدوز گفت: نه. زن بابام چشم ديدن اين جور چيزها را ندارد. بايد قايمش كنم.
    كلاغ كوچولو تو دامن اولدوز ورجه ورجه مي كرد. منقارش را باز مي كرد، يواشكي دستهاي او را مي گرفت و ول مي كرد. چشمهاي ريزش برق مي زد. پاهاش نازك بود. درست مثل انگشت كوچك خود اولدوز. پرهاش چه نرم بود مثل پرهاي ننه اش زبر نبود. از ننه اش قشنگتر هم بود.
    ننه كلاغه گفت: خوب، مي خواهي كجا قايمش كني؟
    اولدوز فكر اين را نكرده بود. رفت توي فكر. كجا را داشت؟ هيچ جا را. گفت: تو گل و بوته ها قايمش مي كنم.
    ننه كلاغه گفت: نمي شود. زن بابات مي بيندش. از آن گذشته، وقتي به گلها آب مي دهد، بچه ام خيس مي شود و سرما مي خورد.
    اولدوز گفت: پس كجا قايمش كنم؟
    ننه كلاغه نگاهي اينور آنور انداخت و گفت: زير پلكان بهتر است.
    پلكان پشت بام مي خورد. در شهرهاي كوچك و ده از اين پلكانها زياد است. زير پلكان لانه ي مرغ بود. توي لانه فقط پهن بود. كلاغ كوچولو را گذاشتند آنجا درش را كيپ كردند كه گربه نيايد بگيردش، زن بابا بو نبرد. يك سوراخ ريز پايين دريچه بود و كلاغ كوچولو مي توانست نفس بكشد.
    اولدوز به ننه كلاغه گفت: ننه كلاغه، اسمش چيست؟
    ننه كلاغه گفت: به اش بگو « آقا كلاغه».
    اولدوز گفت: مگر پسر است؟
    ننه كلاغه گفت: آره.
    اولدوز گفت: از كجاش معلوم كه پسر است؟ كلاغها همه شان يك جورند.
    ننه كلاغه گفت: شما اينطور فكر مي كنيد. كمي دقت كني مي فهمي كه پسر، دختر فرق مي كنند. سر و روشان نشان مي دهد.
    كمي هم از اينجا و آنجا حرف زدند و از هم جدا شدند. اولدوز رفت به اتاق. دراز كشيد، چشمهاش را بست. وقتي زن بابا بيدار شد، ديد كه اولدوز هنوز خوابيده است. اما اولدوز راستي راستي نخوابيده بود. خوابش نمي آمد. تو فكر آقا كلاغه اش بود. زير چشمي زن بابا را نگاه مي كرد و تو دل مي خنديد.


    * عنكبوتهاي خوشمزه


    چند روزي گذشت. اولدوز خيلي شنگول و سرحال شده بود. بابا و زن بابا تعجب مي كردند. شبي زن بابا به بابا گفت: نمي دانم اين بچه چه اش است. همه اش مي خندد. همه اش مي رقصد. اصلا عين خيالش نيست. بايد ته و توي كارش را دربيارم.
    اولدوز اين حرفها را شنيد، پيش خود گفت: بايد بيشتر احتياط كنم.
    هر روز دو سه بار به آقا كلاغه سر مي زد. گاهي خانه خلوت مي شد، آقا كلاغه را از لانه درمي آورد، بازي مي كردند. اولدوز زبان يادش مي داد. ننه كلاغه هم گاهي مي آمد، چيزي براي بچه اش مي آورد: يك تكه گوشت، صابون و اين چيزها. يك دفعه دو تا عنكبوت آورده بود. عنكبوتها در منقار ننه كلاغه گير كرده بودند، دست و پا مي زدند، نمي توانستند در بروند. چه پاهاي درازي هم داشتند. اولدوز ازشان ترسيد. ننه كلاغه گفت: نترس جانم، نگاه كن ببين بچه ام چه جوري مي خوردشان.
    راستي هم آقا كلاغه با اشتها قورتشان داد. بعد منقارش را چند دفعه از چپ و راست به زمين كشيد و گفت: ننه جان، باز هم از اينها بيار. خيلي خوشمزه بودند.
    ننه اش گفت: خيلي خوب.
    اولدوز گفت: تو آشپزخانه، ما از اينها خيلي داريم. برايت مي آورم.
    آقا كلاغه آب دهنش را قورت داد و تشكر كرد.
    از آن روز به بعد اولدوز اينور آنورمي گشت، عنكبوت شكار مي كرد، مي گذاشت تو جيب پيراهنش، دكمه اش را هم مي انداخت كه در نروند، بعد سر فرصت مي برد مي داد به آقا كلاغه. البته اينها براي او غذا حساب نمي شد. اينهاجاي خروسك قندي و نقل و شيريني و اين جور چيزها بود. ننه كلاغه گفته بود كه اگر موجود زنده غذا نخورد حتماً مي ميرد. هيچ چيز نمي تواند او را زنده نگه دارد. هيچ چيز، مگر غذا.
    يك روز سر ناهار، زن بابا ديد كه چند عنكبوت دست و پا شكسته دارند توي سفره راه مي روند. اولدوز فهميد كه از جيب خودش در رفته اند. دلش تاپ تاپ شروع كرد به زدن. اول خواست جمعشان كند و بگذارد توي جيبش. بعد فكر كرد بهتراست به روي خودش نياورد. زن بابا پاهاشان را گرفت و بيرون انداخت. و بلا به خير گذشت.
    بعداز ناهار اولدوز به سراغ آقا كلاغه رفت كه باقيمانده عنكبوتها را به اش بدهد. يكي دو تاي عنكبوتهاي قبلي را هم از گوشه و كنار حياط باز پيدا كرده بود. يكيشان را با دو انگشت گرفت كه توي دهن آقا كلاغه بگذارد. اين را از ننه كلاغه ياد گرفته بود كه چطوري با نوك خودش غذا توي دهن بچه اش مي گذارد.
    آقا كلاغه مي خواست عنكبوت را بگيرد كه يكهو چندشش شد و سرش را عقب كشيد و گفت: نمي خورم اولدوز جان.
    اولدوز گفت: آخر چرا، كلاغ كوچولوي من؟
    آقا كلاغه گفت: ناخنهات را نگاه كن ببين چه ريختي اند؟
    اولدوز گفت: مگر چه ريختي اند؟
    آقا كلاغه گفت: دراز، كثيف، سياه! خيلي ببخشيد اولدوز خانم، فضولي مي كنم. اما من نمي توانم غذايي را بخورم كه ... مي فهميد اولدوز خانم؟
    اولدوز گفت: فهميدم. خيلي ازت تشكر مي كنم كه عيب مرا تو صورتم گفتي. خود من ديگر بعد از اين نخواهم توانست با اين ناخنهاي كثيف غذا بخورم. باور كن.


    * داد و بيداد بر سر ماهي و حكم اعدام ننه كلاغه


    تو حوض چند تا ماهي سرخ و ريز بودند. روز ششم يا هفتم بود كه اولدوز يكي را با كاسه گرفت و داد آقا كلاغه قورتش داد. اولين ماهي بود كه مي خورد. از ننه اش شنيده بود كه شكار ماهي و قورت دادنش خيلي مزه دارد، اما نديده بود كه چطور. ننه ي او مثل زن باباي اولدوز نبود، خيلي چيز مي دانست. مي فهميد كه چه چيز براي بچه اش خوب است، چه چيز بد است. اگر آقا كلاغه چيز بدي ازش مي خواست سرش داد نمي زد. مي گفت كه: بچه جان، اين را برايت نمي آرم، براي اينكه فلان ضرر را دارد، براي اينكه اگر فلان چيز را بخوري نمي تواني خوب قارقار بكني، براي اينكه صدايت مي گيرد،‌ براي اينكه ...
    علت همه چيز را مي گفت. اما زن بابا اينجوري نبود. هميشه با اوقات تلخي مي گفت: اولدوز، فلان كار را نكن، بهمان چيز را نخور، فلانجا نرو، اينجوري نكن، آنجوري نكن، راست بنشين، بلند حرف نزن، چرا پچ و پچ مي كني، و از اين حرفها. زن بابا هيچوقت نمي گفت كه مثلا چرا بايد بلند حرف نزني، چرا بايد ظهرها بخوابي. اولدوز اول ها فكر مي كرد كه همه ي ننه ها مثل زن بابا مي شوند. بعد كه با ننه كلاغه آشنا و دوست شد، فكرش هم عوض شد.
    زن بابا فرداش فهميد كه يكي از ماهيها نيست. داد و فريادش رفت به آسمان. سر ناهار به شوهرش گفت: كار، كار كلاغه است. همان كلاغه كه هي مي آيد لب حوض صابون دزدي. خيلي هم پرروست. اگر گيرش بيارم، دارش مي زنم؛ اعدامش مي كنم.
    فحش هاي بدبد هم به ننه كلاغه داد. اولدوز صداش درنيامد. اگر چيزي مي گفت، زن بابا بو مي برد كه او با كلاغه سر و سرّي دارد. بخصوص كه روز پيش نزديك بود لب حوض مچش را بگيرد.
    بابا گفت: اصلا كلاغها حيوانهاي كثيفي هستند، دله دزدند. يك كلاغ حسابي در همه ي عمرم نديدم. خوب مواظبش باش. اگرنه، يك دانه ماهي توي حوض نمي گذارد بماند.
    زن بابا گفت: آره، بايد مواظبش باشم. حالا كه زير دندانش مزه كرده، دلش مي خواهد همه شان را بگيرد.
    اولدوز تو دل به ناداني زن باباش خنديد. براي اينكه كلاغها دندان ندارند. ننه كلاغه خودش مي گفت.


    * ننه كلاغه خيلي چيزها مي داند و از مرگ نمي ترسد


    ظهري ننه كلاغه آمد. همه خواب بودند. دو تايي نشستند زير سايه ي درخت توت. اولدوز همه چيز را گفت.
    ننه كلاغه گفت: فكرش را هم نكن. اگر زن بابا بخواهد مرا بگيرد، چشمهاش را در مي آرم.
    بعد آقا كلاغه را از لانه درآوردند. آقا كلاغه ديگر زبان باز كرده بود. مثل اولدوز و ننه كلاغه كه البته نه، اما نسبت به خودش بد حرف نمي زد. كمي لاي گل و بته ها جست و خيز كرد، اينور آنور رفت، پر زد و بعد آمد نشست پهلوي مادرش. ننه كلاغه به اش ياد داد كه چه جوري شپشهاش را با منقار بگيرد و بكشد.
    ننه كلاغه زخمي زير بال چپش داشت. آن را به اولدوز و پسرش نشان داد، گفت: اين را پنجاه شصت سال پيش برداشتم. رفته بودم صابون دزدي، مرد صابون پز با دگنك زد و زخمي ام كرد. پنج سال تمام طول كشيد تا زخمم خوب شد. از ميوه هاي صحرايي پيدا كردم و خوردم، آخرش خوب شدم.
    اولدوز از سواد و دانش ننه كلاغه حيرت مي كرد. آرزو مي كرد كه كاش مادري مثل او داشت. ننه ي خودش يادش نمي آمد. فقط يك دفعه از زن بابا شنيده بود كه ننه اي هم دارد: يك روز بابا و زن بابا دعوا مي كردند. زن بابا گفت: دخترت را هم ببر ده ، ول كن پيش ننه اش،‌ من ديگر نمي توانم كلفتي او را هم بكنم، همين امروز و فردا خودم صاحب بچه مي شوم.
    راستي راستي باز هم شكم زن بابا جلو آمده بود و وقت زاييدنش رسيده بود.
    يكي دو دفعه هم عموي اولدوزچيزهايي از مادرش گفته بود. عمو گاه گاهي از ده به شهر مي آمد و سري به آنها مي زد. اولدوز فقط مي دانست كه ننه اش در ده زندگي مي كند و او را دوست دارد. چيز ديگري از او نمي دانست.
    آن روز ننه كلاغه اولدوز را بوسيد، بچه اش را بوسيد و پر كشيد نشست لب بام كه برود به شهر كلاغها. اولدوز گفت: سلام مرا به آن يكي بچه هات و « دده كلاغه» برسان.
    بعد يادش افتاد كه تحفه اي چيزي هم به بچه ها بفرستد. پستانكي تو جيب پيرهنش داشت. زن بابا برايش خريده بود. آن را درآورد،‌ از پله ها رفت پشت بام، پستانك را داد به ننه كلاغه كه بدهد به بچه هاش. آنوقت ننه كلاغه پريد و رفت نشست سر يك درخت تبريزي. روش را كرد به طرف اولدوز، قارقاري كرد و پريد و رفت از چشم دور شد.


    * ديدار كوتاهي با « ياشار»

    اولدوز پشت بام ايستاده بود، همينجوري دورها را نگاه مي كرد. ناگهان يادش آمد كه بيخبر از زن بابا آمده پشت بام. كمي ترسيد. نگاهي به حياط و خانه هاي دور و بر كرد. راستي پشت بام چقدر قشنگ بود. به حياط همسايه ي دست چپي نگاه كرد. اينجا خانه ي « ياشار» بود. يكهو « ياشار» پاورچين پاورچين بيرون آمد، رفت نشست دم لانه ي سگ كه هميشه خالي بود. ياشار دو سه سال از اولدوز بزرگتر بود. يك پسر زرنگ و مهربان. اولدوز هرچه كرد كه ياشار ببيندش، نشد. صداش را هم نمي توانست بلندتر كند. داشت مأيوس مي شد كه ياشار سرش را بلند كرد، او را ديد. اول ماتش برد، بعد با خوشحالي آمد پاي ديوار و گفت: تو آنجا چكار مي كني، اولدوز؟
    اولدوز گفت: دلم تنگ شده بود،‌ گفتم برم پشت بام اينور آنور نگاه كنم.
    ياشار گفت: زن بابات كجاست؟
    اولدوز همه چيز را فراموش كرده بود. تا اين را شنيد يادش افتاد كه آقا كلاغه را گذاشته وسط حياط ، ممكن است زن بابا بيدار شود، آنوقت ... واي ، چه بد! هولكي از ياشار جدا شد و پايين رفت. آقا كلاغه را آورد تپاند تو لانه. داشت درش را مي بست كه صداي زن بابا بلند شد: اولدوز، كدام گوري رفتي قايم شدي؟ چرا جواب نمي دهي؟
    دل اولدوز تو ريخت. اول نتوانست چيزي بگويد. بعد كمي دست و پاش را جمع كرد و گفت: اينجا هستم مامان، دارم جيش مي كنم.
    زن بابا ديگر چيزي نگفت. بلا به خير و خوشي گذشت.


    * اعدام ننه كلاغه


    فردا صبح زود اولدوز از خواب پريد. ننه كلاغه داشت قارقار مي كرد و كمك مي خواست. مثل اينكه دارند كسي را مي كشند و جيغ مي كشد. اولدوز با عجله دويد به حياط. زن بابا را ديد ايستاده زير درخت توت، ننه كلاغه را آويزان كرده از درخت ، حيوانكي قارقار مي كند، زن بابا با چوب مي زندش و فحش مي دهد. صورت زن بابا زخم شده بود و خون چكه مي كرد. كلاغه پرپر مي زد و قارقار مي كرد. از پاهاش آويزان بود.
    اولدوز خودش هم ندانست كه چه وقت دويد طرف زن بابا، پاهاش را بغل كرد و گازش گرفت. زن بابا فرياد زد: آ...خ! و اولدوز را از خود دور كرد. سيلي محكمي خواباند بيخ گوشش. اولدوز افتاد، سرش خورد به سنگها، از هوش رفت و ديگر چيزي نفهميد.


    * خواب پريشان اولدوز


    اولدوز وقت ظهر چشمش را باز كرد. چند نفر از همسايه ها هم بودند. زن بابا نشسته بود بالاي سرش. با قاشق دوا توي حلق اولدوز مي ريخت. يك چشم و پيشانيش را با دستمال سفيدي بسته بود. چشمهاي اولدوز تاريك روشن مي ديد. بعد يك يك آدمها را شناخت. ياشار را هم ديد كه نشسته بود پهلوي ننه اش و زل زده بود به او.
    زن بابا ديد كه اولدوز چشمهاش را باز كرد،‌ هولكي گفت: شكر! چشمهاش را باز كرد. ديگر نمي ميرد. اولدوز!.. حرف بزن!..
    اولدوز نمي توانست حرف بزند. سرش را برگرداند طرف زن بابا. ناگهان صداي قارقار ننه كلاغه از هر طرف برخاست. اولدوز مثل ديوانه ها موهاي زن بابا را چنگ انداخت و جيغ كشيد. اما سرش چنان درد گرفت كه بي اختيار دستهايش پايين آمد و صداش بريد. آنوقت هق هق گريه اش بلند شد و گفت: ننه كلاغه ... كو؟ .. كو؟ .. ننه كلاغه ... كو؟ .. كلاغ كوچولو چه شد؟.. ننه!.. ننه!..
    ياشار پيش از همه به طرفش دويد. هر كسي حرفي مي گفت و مي خواست او را آرام كند. اما اولدوز هاي هاي گريه مي كرد. زن بابا مهرباني مي كرد. نرم نرم حرف مي زد. مي گفت: گريه نكن اولدوز جان، دوات را بخوري زود خوب مي شوي.
    آخرش اولدوز از گريه كردن خسته شد و به خواب رفت. خواب ديد كه ننه كلاغه از درخت توت آويزان است، دارد خفه مي شود، مي گويد: ا ولدوز، من رفتم، حرفهايم را فراموش نكن، نترس! اولدوز دويد طرف درخت. يكهو زن بابا از پشت درخت بيرون آمد، خواست با لگد بزندش. اولدوز جيغ كشيد و ترسان از خواب پريد و هق هق گريه اش بلند شد. اين دفعه فقط بابا و زن بابا در اتاق بودند. باز به خواب رفت. كمي بعد همان خواب را ديد، جيغ كشيد و از خواب پريد. تا شب همينجوري هي مي پريد و مي خوابيد. يك دفعه هم چشم باز كرد، ديد كه شب است، دكتر دارد معاينه اش مي كند. بعد شنيد كه دكتر به باباش مي گويد: زخمش مهم نيست. زود خوب مي شود. اما بچه خيلي ترسيده. پرپر مي زند. از چيزي خيلي سخت ترسيده. الان سوزني به اش مي زنم، آرام مي گيرد و مي خوابد.
    اولدوز گفت: من گرسنه ام.
    زن بابا برايش شيرآورد. اولدوز شير را خورد. دكتر سوزني به اش زد، كيفش را برداشت و رفت.
    اولدوز نگاه مي كرد به سقف و چيزي نمي گفت. مي خواست حرفهاي بابا و زن بابا را بشنود. اما چيز زيادي نشنيد. زود خوابش برد.


    * درد دل آقا كلاغه و چگونه ننه كلاغه گرفتار شد


    فردا صبح، اولدوز ياد آقا كلاغه افتاد. دستش لرزيد، چايي ريخت روي لحاف. زن بابا چشم غره اي رفت اما چيزي نگفت. بابا سر پا بود. شلوارش را مي پوشيد كه به اداره برود. اولدوز مي خواست پا شود برود پيش آقا كلاغه. اما كار عاقلانه اي نبود. هيچ نمي دانست چه بر سر آقا كلاغه آمده ، نمي دانست ننه كلاغه چه جوري گير زن بابا افتاده، آن هم صبح زود. زن بابا دستمال روي چشمش را باز كرده بود. جاي منقار ننه كلاغه روي ابرو و پيشانيش معلوم بود.
    بابا كه رفت، زن بابا گفت: من مي رم پيش ننه ي ياشار، زود برمي گردم. خيلي وقت است به حمام نرفته ام. اين دفعه كه نمي توانم ترا با خودم ببرم. مي خواهم ببينم ننه ي ياشار مي تواند با من به حمام برود.
    زن بابا راستي راستي مهربان شده بود. هيچوقت با اولدوز اينطور حرف نمي زد. اما اولدوز نمي خواست با او حرف بزند. ازش بدش مي آمد. يك دفعه چيزي به خاطرش رسيد و گفت: مامان، حالا كه تو داري مي روي به حمام، ياشار را هم بگو بيايد اينجا. من تنهايي حوصله ام سر مي رود.
    زن بابا كمي اخم كرد و گفت: ياشار مي رود به مدرسه اش.
    اولدوز چيزي نگفت. زن بابا رفت. اولدوز پا شد و رفت سراغ آقا كلاغه. حيوانكي آقا كلاغه توي پهن كز كرده بود و گريه مي كرد. تا اولدوز را ديد، گفت: اوه، بالاخره آمدي!..
    اولدوز گفت: مرا ببخش تنهات گذاشتم.
    آقا كلاغه گفت: حالا چيزي بيار بخورم، بعد صحبت مي كنيم. خيلي گرسنه ام، خيلي تشنه ام.
    اولدوز رفت و آب و غذا آورد. آقا كلاغه چند لقمه خورد و گفت: من فكر كردم تو هم رفتي دنبال ننه ام.
    اولدوز گفت: ننه ات كجا رفت؟
    آقا كلاغه گفت: هيچ جا. زن بابا آنقدر زدش كه مرد، بعد انداختش تو زباله داني يا كجا.
    اولدوز گريه اش را خورد و گفت: چه آخر و عاقبتي! حالا سگها بدنش را تكه تكه كرده اند و خورده اند.
    آقا كلاغه گفت: ممكن نيست، آخر ما كلاغها گوشتمان تلخ است. سگها حتي جرئت نمي كنند نيششان را به گوشت ما بزنند. مرده ي ما آنقدر روي زمين مي ماند كه بپوسد و پخش شود. الانه ننه ام تو زباله داني يا يك جاي ديگري افتاده و دارد مي پوسد.
    اولدوز نتوانست جلو خودش را بگيرد. زد زير گريه. آقا كلاغه هم گريست. آخر اولدوز گفت: حالا زن بابا مي آيد، ما را مي بيند، من مي روم. بعد كه زن بابا رفت به حمام، باز پيشت مي آيم.
    آنوقت در لانه را بست و رفت زير لحافش دراز كشيد. زن بابا آمد. بقچه اش را برداشت، رفت. اولدوز با خيال راحت آمد پيش كلاغه اش. آفتاب قشنگ پهن شده بود. آقا كلاغه را بيرون آورد. در را باز گذاشت كه آفتاب توي لانه بتابد.
    آقا كلاغه بالهايش را تكان داد، منقارش را از چپ و راست به زمين كشيد و گفت: راستي اولدوز جان، آزادي چيز خوبي است.
    اولدوز آه كشيد و گفت: تو فهميدي ننه كلاغه صبح زود آمده بود چكار؟
    آقا كلاغه گفت: فهميدم.
    اولدوز گفت: مي تواني به من هم بگويي؟
    آقا كلاغه گفت: راستش، آمده بود مرا ببرد پرواز يادم بدهد. تيغ آفتاب آمد پيش من، گفت: امروز روز پرواز است. برادرها و خواهرت را مي برم پرواز ياد بدهم. تو هم بايد بيايي. بعد برمي گردانمت. من به ننه ام گفتم: اولدوز چه؟ خبرش نمي كني؟
    ننه ام گفت: خبرش مي كنم. ننه ام در لانه را بست، آمد ترا خبر كند، كمي گذشت تو بيرون نيامدي. من توي لانه بودم. يكهو صداي بگير ببند شنيدم. ننه ام جيغ كشيد: « قار!.. قا.. ر!..» دلم ريخت. ننه ام مي گفت: « مگر ما توي اين شهر حق زندگي نداريم؟ چرا نبايد با هر كه خواستيم آشكارا دوستي نكنيم؟» از سوراخ زير دريچه نگاه كردم و ديدم زن بابا ننه ام را زير غربال گير انداخته. معلوم بود كه چيزي از حرفهاي ننه ام را نمي فهميد.
    اولدوز بي تاب شده بود. به عجله پرسيد: بعد چه شد؟
    آقا كلاغه گفت: بعد ننه ام را با طناب بست، از درخت توت آويزان كرد. ننه ام يكهو جست زد و با منقارش زد صورت زن بابا را زخم كرد. آنوقت زن بابا از كوره در رفت و شروع كرد با دگنك ننه ام را بزند. اولدوز گفت: ننه كلاغه حرف ديگري نگفت؟
    آقا كلاغه گفت: چرا. گفت كه اي زن باباي نفهم، تو خيال مي كني كه كلاغها از دزدي خوششان مي آيد؟ اگر من خورد و خوراك داشته باشم كه بتوانم شكم خودم و بچه هايم را سير كنم، مگر مرض دارم كه باز هم دزدي كنم؟.. شكم خودتان را سير مي كنيد، خيال مي كنيد همه مثل شما هستند!..
    آقا كلاغه ساكت شد. اولدوز گريه اش را خورد و پرسيد: بعد چه؟
    آقا كلاغه گفت: بعد تو بيرون آمدي. با يك تا پيراهن ... باقيش را هم كه خودت مي داني.
    لحظه اي هر دو خاموش شدند. اولدوز گفت: پس ننه كلاغه رفت و تمام شد! حالا چكار كنيم؟
    آقا كلاغه گفت: من بايد پرواز ياد بگيرم.
    اولدوز گفت: درست است. من همه اش به فكر خودم هستم.
    آقا كلاغه گفت: كاش دده ام، برادرهام، خواهرم، ننه بزرگم مي دانستند كجا هستيم.
    اولدوز گفت: آره ، كمكمان مي كردند.
    آقا كلاغه گفت: يادت هست ننه ام مي گفت تا چند روز ديگر پرواز ياد نگيرم مي ميرم؟
    اولدوز گفت: يادم هست.
    آقا كلاغه گفت: تو حساب دقيقش را مي داني؟
    اولدوز با انگشتهاش حساب كرد و گفت: بيشتر از شش روز وقت نداريم.
    آقا كلاغه گفت: به نظر تو چكار بايد بكنيم؟
    اولدوز گفت: مي خواهي ترا بدهم به ياشار، ببرد تو صحرا پرواز يادت بدهد؟
    آقا كلاغه گفت: ياشار كيست؟
    اولدوز گفت: همين همسايه ي دست چپيمان.
    آقا كلاغه گفت: اگر پسر خوبي باشد من حرفي ندارم.
    اولدوز گفت: خوب كه هست، سرّ نگهدار هم هست. اما چه جوري خبرش كنيم؟
    آقا كلاغه گفت: الانه برو پشت بام،‌ بگو بيايد مرا ببرد.
    اولدوز گفت: حالا نمي شود، رفته مدرسه.
    آقا كلاغه گفت: مدرسه؟ هنوز چند روز ديگر از تعطيلهاي تابستاني داريم.
    اولدوز گفت: تو راست مي گويي. زن بابا گولم زده. الانه مدرسه ها تعطيل است. من مي روم پشت بام، تو همينجا منتظرم باش.
    در پله دوم بود كه صداي پايي از كوچه آمد. اولدوز زود كلاغه را گذاشت توي لانه، درش را بست، رفت به اتاق، زير لحاف دراز كشيد و چشم به حياط دوخت.


    * خانه قرق مي شود


    صداي عوعوي سگي شنيده شد. در صدا كرد. بابا تو آمد. بعد هم عمو، برادر كوچك بابا. سگ سياهي هم پشت سر آنها تو تپيد. سر طناب سگ در دست عمو بود.
    بابا گفت: حالا ديگر هيچ كلاغي نمي تواند پاش را اينجا بگذارد.
    عمو گفت: زمستان كه رسيد بايد بيايم ببرمش.
    بابا گفت: عيب ندارد. زمستان كه بشود ما هم سگ لازم نداريم.
    عمو گفت: اولدوز كجاست؟ همراه زن داداش رفته؟
    بابا گفت: نه، مريض شده خوابيده.
    طناب سگ را به درخت توت بستند و آمدند به اتاق. اولدوز عموش را دوست داشت. بيشتر براي اين كه از ده ننه ي خودش مي آمد.
    عمو حال اولدوز را پرسيد، اما از ننه اش چيزي نگفت. بابا بدش مي آمد كه پهلوي او از زن اولش حرف بزنند.
    عمو به بابا گفت: به اداره ات بر نمي گردي؟
    بابا گفت: نه، اجازه گرفتم. وقت هم گذشته.
    پس از آن باز صحبت به سگ و كلاغها كشيد. بابا هي بد كلاغها را مي گفت. مثلا مي گفت كه: كلاغها دزدهاي كثيف و ترسويي هستند. مي آيند دزدي مي كنند، اما تا كسي را مي بينند كه خم شد سنگي و چيزي بردارد، زودي در مي روند.
    يك ساعت از ظهر گذشته، زن بابا آمد. سگ اول غريد، بعد كه عمو از پنجره سرش داد زد، صداش را بريد.
    زن بابا از عمو رو مي گرفت. عمو هم پهلوي اوسرش را پايين مي انداخت و هيچ به صورت زن داداش نگاه نمي كرد. اولدوز خاموش نشسته بود. به عمو زل زده بود. ناگهان گفت: عمو، نمي تواني سگت را هم با خودت ببري؟
    بابا يكه خورد. عمو برگشت طرف اولدوز و پرسيد: براي چه ببرمش؟
    زبان اولدوز به تته پته افتاد. نمي دانست چه بگويد. آخرش گفت: من ... من مي ترسم.
    بابا گفت: ول كن بچه. ادا در نيار!
    عمو گفت: نترس جانم، سگ خوبي است. مي گويم ترا گاز نمي گيرد.
    بابا گفت: ولش كن! زبان آدم سرش نمي شود. خودش بدتر از سگ همه را گاز مي گيرد. بيخود و بيجهت هم طرف كلاغهاي دله دزد را مي گيرد. هيچ معلوم نيست از اين حيوانهاي كثيف چه خوبي ديده.
    اولدوز ديگر چيزي نگفت. لحاف را سرش كشيد و خوابيد. وقتي بيدار شد، ديد كه عمو گذاشته رفته، سگ توي حياط عوعو مي كند و كلاغها را مي تاراند.
    از آن روز به بعد خانه قرق شد. هيچ كلاغي نمي توانست پايين بيايد. حتي اولدوز با ترس و لرز به حياط مي رفت. يك دفعه هم تكه اي گوشت گوسفند به آقا كلاغه مي برد كه سگ سياه از دستش قاپيد و خورد، اولدوز جيغ كشيد و تو دويد.


    * روزهاي پريشاني و نگراني ، گرسنگي و ترس


    اولدوز از رختخواب درآمد. زخم پيشاني زن بابا زود خوب شد، اما زخم سر اولدوز خيلي طول كشيد تا خوب شد. رفتار زن بابا دوباره عوض شده بود. بدتر از پيش سر اولدوز داد مي زد. جاي دندان هاي اولدوز تو گوشت رانش معلوم بود.
    وضع آقا كلاغه خيلي بد شده بود. هميشه گرسنگي مي كشيد. اولدوز هر چه مي كوشيد نمي توانست آب و غذاي او را سر وقت بدهد. سگ سياه چهار چشمي همه جا را مي پاييد. به هر صداي ناآشنايي پارس مي كرد. تنها اميد اولدوز و آقا كلاغه، ياشار بود. اگر ياشار كمكشان مي كرد، كارها درست مي شد. اما نمي دانستند چه جوري او را خبر كنند. اولدوز از ترس سگ، پشت بام هم نمي رفت. يعني نمي توانست برود. سگ سياه مجال نمي داد. سر و صدا راه مي انداخت. ممكن بود گاز هم بگيرد. هميشه حياط را گشت مي زد و بو مي كشيد.
    ننه ي ياشار گاهگاهي به خانه ي آنها مي آمد. اما نمي شد چيزي به اش گفت. از كجا معلوم كه او هم دست راست زن باباش نباشد؟ به آدمهاي اين دور و زمانه نمي توان زود اطمينان كرد. تازه ، زن بابا هيچوقت او را با كسي تنها نمي گذاشت.
    روزها پشت سر هم گذشتند، پنج روز با پريشاني و نگراني گذشت، يك روز فرصت ماند. اولدوز مي دانست كه بايد همين امروز آقا كلاغه را پرواز بدهد. اگرنه، خواهد مرد. اما چه جوري بايد پرواز بدهد؟ نمي دانست.
    آخرش فرصتي پيش آمد و توانست ياشار را ببيند. همان روز زن بابا مي خواست به عروسي برود. اولدوز گفت: مامان، من از سگ مي ترسم. تنهايي نمي توانم تو خانه بمانم.
    زن بابا اخم كرد و دست او را گرفت و برد سپرد دست ننه ي ياشار. اولدوز از ته دل شاد بود. ياشار را در خانه نديد. از ننه اش پرسيد: پس ياشار كجاست؟
    ننه گفت: رفته مدرسه ، جانم. آخر از ديروز مدرسه ها باز شده.
    اولدوز نشست و منتظر ياشار شد.


    * نقشه براي آزاد كردن آقا كلاغه


    ظهر شد، ياشار دوان دوان آمد. تا اولدوز را ديد، سرخ شد و سلام كرد. اولدوز جواب سلامش را داد. ياشار خواهر شيرخواري هم داشت. ننه اش او را شير مي داد كه بخواباند. اولدوز و ياشار رفتند به حياط.
    اولدوز آرام و غمگين گفت: ياشار مي داني چه شده؟
    ياشار گفت: نه.
    اولدوز گفت: آقا كلاغه دارد مي ميرد.
    ياشار گفت: كدام آقا كلاغه؟
    اولدوز گفت: آقا كلاغه ي من ديگر!
    ياشار گفت: مگر تو كلاغ هم داشتي؟
    اولدوز گفت: آره ، داشتم. حالا چكار كنيم؟
    ياشار با هيجان پرسيد: از كجا گيرت آمده ؟
    اولدوز گفت: بعد مي گويم ، حال مي گويي چكار كنيم؟
    ياشار گفت: از گرسنگي مي ميرد؟
    اولدوز گفت: نه.
    ياشار گفت: زخمي شده ؟
    اولدوز گفت: نه.
    ياشار گفت: آخر پس چرا مي ميرد؟
    اولدوز گفت: نمي تواند بپرد. كلاغ اگر نتواند بپرد، حتماً مي ميرد.
    ياشار گفت: بده من يادش بدهم.
    اولدوز گفت: زير پلكان قايمش كرده ام.
    ياشار گفت: زن بابات خبر دارد؟
    اولدوز گفت: اگر بو ببرد، مي كشدش.
    ياشار گفت: بايد كلكي جور كنيم.
    اولدوز گفت: اول بايد كلك سگه را بكنيم. مگر صداش را نمي شنوي؟
    ياشار گفت: چرا، مي شنوم. سگه نمي گذارد آقا كلاغه را در ببريم. يكي دو روز مهلت بده،‌ من فكر بكنم ، نقشه بكشم ، كارش را بكنم.
    اولدوز گفت: فرصت نداريم. بايد همين امروز آقا كلاغه را در ببريم. اگرنه، مي ميرد. ننه كلاغه به خودم گفته بود.
    ياشار به هيجان آمده بود. حس مي كرد كه كارهاي پر جنب و جوشي در پيش است. با عجله پرسيد: ننه كلاغه ديگر كيست؟
    اولدوز گفت: ننه ي آقا كلاغه است. اينها را بعد مي گويم. حالا بايد كاري بكنيم كه آقا كلاغه نميرد.
    ياشار گفت: بعد از ظهر من به مدرسه نمي روم، دزدكي مي رويم و آقا كلاغه را مي آريم.
    ناهار، نان و پنير و سبزي خوردند. بعد از ناهار، دده ي ياشار رفت سر كارش. ننه اش با بچه ي شيرخوارشان خوابيد.
    ياشار گفت: من و اولدوز نمي خوابيم. من بايد به درس و مشقم برسم.
    ياشار گاهگاهي از اين دروغها سر هم مي كرد كه ننه اش او را تنها بگذارد.


    * قتل براي آزادي آقا كلاغه از زندان


    كمي بعد، هر دو بيرون آمدند. از پلكان رفتند پشت بام. نگاهي به اينور آنور كردند، ديدند سگ سياه را ول داده اند، آمده لم داده به در خانه ي آقا كلاغه و خوابيده.
    ياشار گفت: من مي روم پايين، كلاغه را مي آرم.
    اولدوز گفت: مگر نمي بيني سگه خوابيده دم در؟
    ياشار گفت: راست مي گويي. بيچاره آقا كلاغه، ببيني چه حالي دارد!
    اولدوز گفت: فكر نمي كنم زياد بترسد. كلاغ پر دلي است.
    ياشار گفت: حالا چكار بكنيم؟
    اولدوز گفت: فكر بكنيم، دنبال چاره بگرديم.
    ياشار گفت: الان فكري مي كنم. الان نقشه اي مي كشم...
    خم سركه ي زن بابا در يك گوشه ي بام جا گرفته بود. زن بابا دور خم سنگ چيده بود كه نيفتد. چشم ياشار به سنگها افتاد. يكهو گفت: بيا سگه را بكشيم.
    اولدوز يكه خورد، گفت: بكشيم؟
    ياشار گفت: آره. اگر بكشيم براي هميشه از دستش خلاص مي شوي.
    اولدوز گفت: من مي ترسم.
    ياشار گفت: من مي كشمش.
    اولدوز گفت: گناه نيست؟
    ياشار گفت: گناه ؟ نمي دانم. من نمي دانم گناه چيست. اما مثل اين كه راه ديگري نيست. ما كه به كسي بدي نمي كنيم گناه باشد.
    اولدوز گفت: سگ مال عمويم است.
    ياشار گفت: باشد. عموت چرا سگش را آورده بسته اينجا كه ترا بترساند و آقا كلاغه را زنداني كند، ها؟
    اولدوز جوابي نداشت بدهد. ياشار پاورچين پاورچين رفت سنگ بزرگي برداشت و آورد، به اولدوز گفت: تو خانه كسي هست؟
    اولدوز گفت: مامان رفته عروسي. بابا را نمي دانم. من دلم به حال سگ مي سوزد.
    ياشار گفت: خيال مي كني من از سگ كشي خوشم مي آيد؟ راه ديگر ي نداريم.
    بعد يك پله پايين رفت، رسيد بالاي سر سگ. آنوقت سنگ را بالا برد و يكهو آورد پايين، ول داد. سنگ افتاد روي سر سگ. سگ زوزه ي خفه اي كشيد و شروع كرد به دست و پا زدن. ناگهان صداي باباي اولدوز بگوش رسيد. اينها خود را عقب كشيدند. بابا بيرون آمد و ديد كه سگ دارد جان مي دهد.
    ياشار بيخ گوش اولدوز گفت: بيا در برويم. حالا بابات سنگ را مي بيند و مي آيد پشت بام.
    اولدوز گفت‌: كلاغه را ول كنيم؟
    ياشار گفت: بعد من مي آيم به سراغش.
    هر دو يواشكي پايين آمدند و رفتند در اتاق نشستند. كتابهاي ياشار را ريختند جلوشان،‌ طوري كه هر كس مي ديد خيال مي كرد كه درس حاضر مي كنند. اما دلشان تاپ تاپ مي زد. رنگشان هم كمي پريده بود. صداي پاي بابا پشت بام شنيده شد. بعد صدايي نيامد. ياشار به تنهايي رفت پشت بام. باباي اولدوز لباس پوشيده بود و ايستاده بود كنار لاشه ي سگ. بعدش گذاشت رفت به كوچه.
    ياشار يادش آمد كه روزي سنگ پرانده بود، شيشه ي خانه ي اولدوز را شكسته بود، باباي اولدوز مثل حالا رفته بود به كوچه ،‌ آجان آورده بود و قشقرق راه انداخته بود. با اين فكرها تندي پايين رفت. اول، آقا كلاغه را درآورد گفت: من ياشار هستم. سگه را كشتيم كه تو آزاد بشوي.
    آقا كلاغه له له مي زد. گفت: تشكر مي كنم. اما ديگر وقت گذشته.
    ياشار گفت: چرا؟
    آقا كلاغه گفت: قرار ننه ام تا ظهر امروز بود. از آن گذشته، من آنقدر گرسنگي كشيده ام كه نا ندارم پرواز كنم.
    ياشار غمگين شد. كم مانده بود گريه كند. گفت: حالا نمي آيي من پرواز يادت بدهم؟
    آقا كلاغه گفت: گفتم وقت گذشته. به اولدوز بگو چند تا از پرهاي مرا بكند نگه بدارد، بالاخره هر طوري شده كلاغها به سراغ من و شما مي آيند.
    آقا كلاغه اين را گفت، منقارش را بست و تنش سرد شد. ياشار گريه كرد. ناگهان فكري به نظرش رسيد. چشمهايش از شيطنت درخشيد. لبخندي زد و جنازه ي آقا كلاغه را خواباند روي پلكان، سنگ را برداشت برد گذاشت وسط آشپزخانه، لاشه ي سگ را انداخت پاي درخت توت، يك سطل آب آورد، خون دريچه و پاي پلكان را شست، سطل را وارونه گذاشت وسط اتاق. آنوقت آقا كلاغه را برداشت و در رفت. پشت بام يادش آمد كه بايد جاپايي از خودشان نگذارد. اين جوري هم كرد.
    اولدوز خيلي غمگين شد. گريه هم كرد. اما ديگر كاري بود كه شده بود و چاره اي نداشت. ياشار او را دلداري داد و گفت: اگر مي خواهي كار بدتر نشود، بايد صدات را درنياري، كسي بو نبرد. بلايي به سرشان بيايد كه خودشان حظ كنند. امروز چيزهايي از آموزگار ياد گرفته ام و مي خواهم بابا و زن بابا را آنقدر بترسانم كه حتي از سايه ي خودشان هم رم كنند.
    بعد هر چه آقا كلاغه گفته بود و هر چه را خودش كرده بود، به اولدوز گفت. حال اولدوز كمي جا آمد. چند تا از پرهاي آقا كلاغه را كند و گذاشت تو جيبش. ياشار جنازه را برد در جايي پنهان كرد كه بعد دفن كنند.
    ننه ي ياشار بچه اش را بغل كرده بود و خوابيده بود.
     
  9. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
     
  10. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    اولدوز و عروسك سخنگو



    چند كلمه از عروسك سخنگو:

    بچه ها، سلام! من عروسك سخنگوي اولدوز خانم هستم. بچه هايي كه كتاب « اولدوز و كلاغها» را خوانده اند من و اولدوز را خوب مي شناسند. قصه ي من و اولدوز پيش از قضيه ي كلاغها روي داده، آنوقتها كه زن باباي اولدوز يكي دو سال بيشتر نبود كه به خانه آمده بود و اولدوز چهار پنج سال بيشتر نداشت. آنوقتها من سخن گفتن بلد نبودم. ننه ي اولدوز مرا از چارقد و چادر كهنه اش درست كرده بود و از موهاي سرش توي سينه و شكم و دستها و پاهام تپانده بود.
    يك شب اولدوز مرا جلوش گذاشت و هي برايم حرف زد و حرف زد و درد دل كرد. حرفهايش اينقدر در من اثر كرد كه من به حرف آمدم و با او حرف زدم و هنوز هم حرف زدن يادم نرفته.
    سرگذشت من و اولدوز خيلي طولاني است. آقاي « بهرنگ» آن را از زبان اولدوز شنيده بود و قصه كرده بود. چند روز پيش نوشته اش را آورد پيش من و گفت: « عروسك سخنگو، من سرگذشت تو و اولدوز را قصه كرده ام و مي خواهم چاپ كنم. بهتر است تو هم مقدمه اي برايش بنويسي.»
    من نوشته ي آقاي « بهرنگ» را از اول تا آخر خواندم و ديدم راستي راستي قصه ي خوبي درست كرده اما بعضي از جمله هاش با دستور زبان فارسي جور در نمي آيد. پس خودم مداد به دستم گرفتم و جمله هاي او را اصلاح كردم. حالا اگر باز غلطي چيزي در جمله بنديها و تركيب كلمه ها و استعمال حرف اضافه ها ديده شود، گناه من است، آن بيچاره را ديگر سرزنش نكنيد كه چرا فارسي بلد نيست. شايد خود او هم خوش ندارد به زباني قصه بنويسد كه بلدش نيست. اما چاره اش چيست؟ هان؟
    حرف آخرم اين كه هيچ بچه ي عزيز دردانه و خودپسندي حق ندارد قصه ي من و اولدوز را بخواند. بخصوص بچه هاي ثروتمندي كه وقتي توي ماشين سواريشان مي نشينند، پز مي دهند و خودشان را يك سر و گردن از بچه هاي ولگرد و فقير كنار خيابانها بالاتر مي بينند و به بچه هاي كارگر هم محل نمي گذارند. آقاي « بهرنگ» خودش گفته كه قصه هاش را بيشتر براي همان بچه هاي ولگرد و فقير و كارگر مي نويسد.
    البته بچه هاي بد و خودپسند هم مي توانند پس از درست كردن فكر و رفتارشان قصه هاي آقاي « بهرنگ» را بخوانند. بم قول داده.
    دوست همه ي بچه هاي فهميده: عروسك سخنگو

    * عروسك ، سخنگو مي شود


    هوا تاريك روشن بود. اولدوز در صندوقخانه نشسته بود، عروسك گنده اش را جلوش گذاشته بود و آهسته آهسته حرف مي زد:
    - « ... راستش را بخواهي، عروسك گنده ، توي دنيا من فقط ترا دارم. ننه ام را مي گويي؟ من اصلا يادم نمي آيد. همسايه مان مي گويد خيلي وقت پيش بابام طلاقش داده و فرستاده پيش دده اش به ده. زن بابام را هم دوست ندارم. از وقتي به خانه ي ما آمده بابام را هم از من گرفته. من تو اين خانه تنهام. گاوم را هم ديروز كشتند. او ميانه اش با من خوب بود. من برايش حرف مي زدم و او دستهاي مرا مي ليسيد و از شيرش به من مي داد. تا مرا جلوي چشمش نمي ديد، نمي گذاشت كسي بدوشدش. از كوچكي در خانه ي ما بود. ننه ام خودش زايانده بودش و بزرگش كرده بود... عروسك گنده ، يا تو حرف بزن يا من مي تركم!.. آره ، گفتم كه ديروز گاوم را كشتند. زن بابام ويار شده و هوس گوشت گاو مرا كرده. حالا خودش و خواهرش نشسته اند تو آشپزخانه ، منتظرند گوشت بپزد بخودند... بيچاره گاو مهربان من!.. مي دانم كه الانه داري روي آتش قل قل مي زني... عروسك گنده ، يا تو حرف بزن يا من مي تركم!.. غصه مرگ مي شوم... زن بابام ، از وقتي ويار شده ، چشم ديدن مرا ندارد. مي گويد: « وقتي روي ترا مي بينم ، دلم به هم مي خورد. دست خودم نيست.» من مجبورم همه ي وقتم را در صندوقخانه بگذرانم كه زن بابام روي مرا نبيند و دلش به هم نخورد. عروسك گنده ، يا تو حرف بزن يا من مي تركم!.. من هيچ نمي دانم از چه وقتي ترا دارم. من چشم باز كرده و ترا ديده ام. اگر تو هم با من بد باشي و اخم كني ، ديگر نمي دانم چكار بايد بكنم... عروسك گنده ، يا تو حرف بزن يا من مي تركم!.. دق مي كنم... عروسك گنده!.. عروسك گنده!.. من دارم مي تركم. حرف بزن!.. حرف...»
    ناگهان اولدوز حس كرد كه دستي اشك چشمانش را پاك مي كند و آهسته مي گويد: اولدوز ، ديگر بس است ، گريه نكن. تو ديگر نمي تركي. من به حرف آمدم… صداي مرا مي شنوي؟ عروسك گنده ات به حرف آمده. تو ديگر تنها نيستي…
    اولدوز موهاش را كنار زد، نگاه كرد ديد عروسك گنده اش از كنار ديوار پا شده آمده نشسته روبروي او و با يك دستش اشكهاي او را پاك مي كند. گفت: عروسك ، تو داشتي حرف مي زدي؟
    عروسك سخنگو گفت: آره. باز هم حرف خواهم زد. من ديگر زبان ترا بلدم.
    هوا تاريك شده بود. اولدوز به زحمت عروسكش را مي ديد. كورمال كورمال از صندوقخانه بيرون آمد و رفت طرف تاقچه كه كبريت بردارد و چراغ روشن كند. كبريت كنار چراغ نبود. چراغ را زمين گذاشت رفت از تاقچه ي ديگر كبريت برداشت آورد. ناگهان پايش خورد به چراغ و چراغ واژگون شد ، شيشه اش شكست و نفتش ريخت روي فرش. بوي نفت قاتي تاريك شد و اتاق را پر كرد. در اين وقت در زدند. اولدوز دستپاچه شد. عروسك كه تا آستانه ي صندوقخانه آمده بود گفت: بيا تو، اولدوز. بهتر است به روي خودت نياري و بگويي كه تو اصلا پات را از صندوقخانه بيرون نگذاشته اي.
    صداي باز شدن در كوچه و بابا و زن بابا شنيده شد. زن بابا جلوتر مي آمد و مي گفت: تو آشپزخانه بودم چراغ روشن نكردم، الانه روشن مي كنم.
    عروسك باز به اولدوز گفت: زود باش ، بيا تو!
    اولدوز گفت: بهتر است اينجا بايستم و به شان بگويم كه شيشه شكسته ، اگر نه ، پا روي خرده شيشه مي گذارند و بد مي شود.
    وقتي زن بابا پاش را از آستانه به درون مي گذاشت ، اولدوز كبريتي كشيد و گفت: مامان ، مواظب باش. چراغ افتاد شيشه اش شكست.
    بابا هم پشت سر زن بابا تو آمد. زن بابا دست روي اولدوز بلند كرده بود كه بابا گرفتش و آهسته به اش گفت: گفتم چند روزي ولش كن…
    وقت كشتن گاو، اولدوز آنقدر گريه و بيصبري كرده بود كه همه گفته بودند از غصه خواهد تركيد. ديشب هم شام نخورده بود و تا صبح هذيان گفته بود و صداي گاو در آورده بود. براي خاطر همين ، بابا به زنش سپرده بود چند روزي دختره را ولش كند و زياد پاپي اش نباشد.
    زن بابا فقط گفت: بچه اينقدر دست و پا چلفتي نديده بودم. چراغ هم بلد نيست روشن كند. حالا ديگر از پيش چشمم دور شو!
    اولدوز رفت به صندوقخانه. زن بابا چراغ ديگري روشن كرد و به شوهرش گفت: بوي نفت دلم را به هم مي زند.
    تابستان بود و پنجره باز. زن بابا سرش را از پنجره بيرون كرد و بالا آورد. بابا لباسهاش را كنده بود و داشت خرده شيشه ها را جمع مي كرد كه خواهر زن بابا با عجله تو آمد و گفت: خانم باجي ، گوشتها مثل زهر تلخ شده.
    زن بابا قد راست كرد و گفت: چه گفتي؟ گوشتها تلخ شده؟
    پري تكه اي گوشت به طرفش دراز كرد وگفت: بچش ببين.
    زن بابا گوشت را از دست خواهرش قاپيد و گذاشت توي دهنش. گوشت چنان تلخ مزه و بدطعم بود كه دل زن بابا دوباره به هم خورد.
    چه دردسر بدهم. بابا و زن بابا و پري با عجله رفتند به آشپزخانه.
    اولدوز و عروسك سخنگو در روشنايي كمي كه به صندوقخانه مي افتاد داشتند صحبت مي كردند. اولدوز مي گفت: شنيدي عروسك سخنگو ، پري چه گفت؟ گفت كه گوشت گاو برايشان تلخ شده.
    عروسك سخنگو گفت: من خيال مي كنم گاو گوشتش را فقط براي آنها تلخ كرده. توي دهن تو ديگر تلخ نمي شود.
    اولدوز گفت:‌من خواهم خورد.
    عروسك گفت: يك چيزي از اين گاو را هم بايد نگه داري. حتماً به دردمان مي خورد. اين جور گاوها خيلي خاصيت دارند.
    اولدوز گفت: به نظر تو كجاش را نگه دارم؟
    عروسك گفت: مثلا پاش را.


    * تلخ براي زن بابا ، شيرين براي اولدوز


    در آشپزخانه ، بابا و زن بابا و پري دور اجاق جمع شده بودند و تكه هاي گوشت را يكي پس از ديگري مي چشيدند و تف مي كردند. هنوز مقدار زيادي گوشت از قناري آويزان بود ، گذاشته بودندش كه فردا يكجا قورمه كنند. بابا تكه اي بريد و چشيد. نپخته اش هم تلخ و بد طعم بود. گفت: نمي دانم پيش از مردن چه خورده كه اين جوري شده.
    زن بابا گفت: هيچ چيز نخورده. دختره زهر چشمش را روش ريخته. اكبيري بدريخت!..
    بابا گفت: گاو را بيخود حرام كرديم ، هي به تو گفتم بگذار از قصابي گوشت گاو بخرم ، قبول نكردي...
    زن بابا گفت: حالا گاو به جهنم ، من خودم دارم از پا مي افتم. بوي گند دلم را به هم مي زند...
    پري بازوش را گرفت و گفت: بيا برويم بيرون.
    زن بابا روي بازوي پري تكيه داد و رفت نشست لب كرت وگفت: اولدوز را صداش كن بيايد اين گوشتها را ببرد بدهد خانه ي كلثوم. بوي گند خانه را پر كرده.
    كلثوم همسايه ي دست چپشان بود. شوهرش در تهران كار مي كرد. كارگر آجرپز بود. پسر كوچكي هم داشت به اسم ياشار كه به مدرسه مي رفت. خودش اغلب رختشويي مي كرد.
    پري دويد طرف اتاق و صدا زد: اولدوز ، اولدوز ، مامان كارت دارد. مي روي خانه ي ياشار.
    اولدوز داشت براي عروسكش تعريف ياشار را مي كرد كه صداي پري صحبتشان را بريد.
    عروسك سخنگو گفت: اگر ميل داري خبر حرف زدن مرا به ياشار هم بگو.
    اولدوز گفت: آره ، بايد بگويم.
    آنوقت رفت به حياط. نور چراغ برق سر كوچه حياط را كمي روشن مي كرد. زن بابا نشسته بود و عق مي زد و بالا مي آورد. بابا قابلمه را آورده و گذاشته بود پاي درخت توت. كف دستش روي پيشاني زن بابا بود.
    پري به اولدوز گفت: قابلمه را ببر بده كلثوم.
    زن بابا گفت: ننشيني با آن پسره ي لات به روده درازي!.. زود برگرد!..
    اولدوز گفت: مامان ، تو خودت چرا گوشت نمي خوري؟
    زن بابا با بيحوصلگي گفت: مگر توي بيني ات پنبه تپانده اي ، بوي گندش را نمي شنوي؟.. برش دار ببر.
    پري به زن بابا گفت: اصلا ، خانم باجي ، اين گاو وقتي زنده بود هم ، گوشت تلخي مي كرد. حيوان نانجيبي بود.
    بابا چيزي نمي گفت. برگشت اولدوز را نگاه كند كه ديد اولدوز تكه هاي گوشت را از قابلمه در مي آورد و با لذت مي جود و مي بلعد. يكهو فرياد زد: دختر ، اينها را نخور. مريضت مي كند.
    همه به صداي بابا برگشتند و اولدوز را نگاه كردند و از تعجب بر جا خشك شدند.
    بابا يك بار ديگر گفت: دختر ، گفتم نخور. تف كن زمين.
    اولدوز گفت: بابا ، گوشت به اين خوبي و خوشمزگي را چرا نخورم؟
    پري گفت: واه ، واه! مثل لاشخورها هر چه دم دستش مي رسد مي خورد.
    زن بابا گفت: آدم نيست كه.
    اولدوز تكه اي ديگر به دهان گذاشت و گفت: من تا حال گوشت به اين خوشمزگي نخورده ام.
    زن بابا چندشش شد. پري رو ترش كرد. بابا ماتش برد. اولدوز باز گفت: چه عطري!.. مزه ي كره و گوشت مرغ و اينها را مي دهد ، مامان ...
    زن بابا كه دست و روش را شسته بود ، پا شد راه افتاد طرف اتاق و گفت: آنقدر بخور كه دل و روده ات بريزد بيرون. به من چه.
    بابا گفت: بس است ديگر، دختر. مريض مي شوي. ببر بده خانه ي كلثوم.
    اولدوز گفت: بگذار يكي دو تا هم بخورم ، بعد.
    بابا و پري هم رفتند تو. زن بابا در اتاق اينور و آنور مي رفت و دست روي دلش گذاشته بود و مي ناليد. بابا و پري كه تو آمدند گفت: بوي گند همه جا را پر كرده.
    پري گفت: بوي نفت است ، خانم باجي.
    زن بابا گفت: يعني من اينقدر خرم كه بوي نفت را نمي شناسم؟.. واي دلم!.. روده هام دارند بالا مي آيند... آ...خ!..
    بابا گفت: پري خانم ، ببرش حياط ، هواي خنك بخورد.
    پري دست زن بابا را گرفت و برد به حياط. اولدوز هنوز نشسته بود پاي درخت با لذت و اشتها گوشت مي خورد و به به مي گفت و انگشتهاش را مي ليسيد. زن بابا داد زد: نيم وجبي ، ديگر داري كفرم را بالا مي آري. گفتم بوي گند را از خانه ببر بيرون!..
    اولدوز گفت: مامان بوي گند كدام بود؟
    زن بابا قابلمه را با لگد زد و فرياد كشيد:‌اين گوشتهاي گاو گر ترا مي گويم. د پاشو بوش را از اينجا ببر بيرون!.. دل و روده هام دارد بالا مي آيد.
    اولدوز گفت: مامان ، بگذار چند تكه بخورم ، گرسنه ام است.
    زن بابا موهاي اولدوز را چنگ زد و سرش داد زد: داري با من لج مي كني، توله سگ!
    بابا به سر و صدا از پنجره خم شد و پرسيد: باز چه خبر است؟
    زن بابا گفت: تو فقط زورت به من بدبخت مي رسد. هي به من مي گويي با اين زردنبو كاري نداشته باشم. حالا ببين چه لجي با من مي كند.
    اولدوز قابلمه را برداشت و رفت طرف در كوچه. پشت در قابلمه را زمين گذاشت و حلقه را گرفت و يك پاش را به در چسباند و خودش را بالا كشيد و در را باز كرد و پايين آمد. قابلمه را برداشت و بيرون رفت. زن بابا دنبالش داد كشيد: در را نبندي!..


    * گفتگوي ساده و مهربان


    آن شب بابا و زن بابا و پري در حياط خوابيدند. اولدوز گفت من تو اتاق مي
    خوابم.
    بابا گفت: دختر ، تو كه هميشه مي گفتي تنهايي مي ترسي تو صندوقخانه بخوابي ، حالا چه ات است كه مي خواهي تك و تنها بخوابي؟
    اولدوز گفت: من سردم مي شود.
    پري گفت: هواي به اين گرمي ، مي گويد سردم مي شود. بيچاره خانم باجي! حق داري چشم ديدنش را نداشته باشي.
    زن بابا گفت: ولش كنيد كپه مرگش را بگذارد. آدم نيست كه. گوشت گنديده را مي خورد ، به به هم مي گويد.
    وقتي قيل و قال خوابيد ، اولدوز عروسك سخنگو را صدا كرد. عروسك آمد و تپيد زير لحاف اولدوز. دو تايي گرم صحبت شدند.
    عروسك پرسيد: ياشار را ديدي؟
    اولدوز گفت: آره ، ديدم. باورش نمي شد تو سخنگو شده اي. بايد يك روزي سه تايي بنشينيم و ...
    عروسك گفت: حالا كه تابستان است و ياشار به مدرسه نمي رود ، مي توانيم صبح تا شام با هم بازي كنيم و گردش برويم.
    اولدوز گفت: ياشار بيكار نيست. قاليبافي مي كند.
    عروسك گفت: پس دده اش؟
    اولدوز گفت: رفته تهران. تو كوره هاي آجرپزي كار مي كند.
    عروسك گفت: اولدوز ، تو بايد از هر كجا شده پاي گاو را براي خودمان نگه داري. آن ، يك گاو معمولي نبوده.
    اولدوز گفت: من هم قبول دارم. هر كه گوشتش را مي چشيد دلش به هم مي خورد. اما براي من مزه ي كره و عسل و گوشت مرغ را داشت. ياشار و ننه اش هم خوششان آمد و با لذت خوردند.
    عروسك گفت: ياشار حالش خوب بود؟
    اولدوز گفت: امروز صبح تو كارخانه انگشت شستش را كارد بريده. بد جوري. ديگر نمي تواند گره بزند.
    ناگهان زن بابا دادش بلند شد: دختر ، صدات را ببر!.. آخر چرا مثل ديوانه ها داري ور و ور مي كني. هيچ معلوم است چه داري مي گويي؟
    بابا گفت: خواب مي بيند.
    زن بابا گفت: خواب سرش را بخورد.
    عروسك يواشكي گفت: بهتر است ديگر بخوابي.
    اولدوز پچ و پچ گفت: من خوابم نمي آيد. مي خواهم با تو حرف بزنم ، بازي كنم. تو قصه بلدي؟
    عروسك گفت: حالا يك كمي بخواب ، وقتش كه شد بيدارت مي كنم. مي خواهم تو و ياشار را ببرم به جنگل.
    اولدوز ديگر چيزي نگفت و به پشت دراز كشيد و از پنجره چشم دوخت به آسمان تا ستاره هايي را كه مي افتادند ، نگاه كند.


    * شب جنگل. شبي كه انگار خواب بود. پشتك وارو در آسمان


    نصف شب گذشته بود. ماه داشت از پشت كوهها در مي آمد. روي زمين هوا ايستاده بود ،‌ نفس نمي كشيد. اما بالاترها نسيم ملايمي مي وزيد. سه تا كبوتر سفيد توي نسيم پرواز مي كردند و نرم نرم مي رفتند ، مي لغزيدند. زير پايشان و بالشان شهر خوابيده بود در سايه روشن مهتاب. پر شكسته ي يكي از كبوترها را با نخ بسته بودند. پشت بعضي از بامها كساني خوابيده بودند. بچه اي بيدار شد و به مادرش گفت: ننه ، كبوترها را نگاه كن. انگار راهشان را گم كرده اند.
    مادرش در خواب شيريني فرو رفته بود ، بيدار نشد. چشم بچه با حسرت دنبال كبوترها راه كشيد و خودش همان جور ماند تا دوباره به خواب رفت.
    ماه داشت بالا مي آمد و سايه ها كوتاهتر مي شد. حالا ديگر كبوترها از شهر خيلي دور شده بودند. كبوتر پر شكسته به كبوتر وسطي گفت: عروسك سخنگو ، جنگل ، خيلي دور است؟
    كبوتر وسطي جواب داد: نه ، ياشار جان. وسط همان كوههايي است كه ماه از پشتشان در آمد. نكند خسته شده باشي.
    ياشار ، همان كبوتر پر شكسته ، گفت: نه ، عروسك سخنگو. من از پرواز كردن خوشم مي آيد. هر چقدر پرواز كنم خسته نمي شوم. تابستانها خواب مي بينم سوار بادبادكم شده ام و مي پرم.
    كبوتر سومي گفت: من هم هر شب خواب مي بينم پر گرفته ام پرواز مي كنم.
    كبوتر وسطي ، همان عروسك سخنگو، گفت: مثلا چه جور؟
    كبوتر سومي گفت: يك شب خواب ديدم قوطي عسل را برداشته ام همه را خورده ام ، زن بابا بو برده دنبالم گذاشته. يك وردنه هم دستش بود. من هر چقدر زور مي زدم بدوم ، نمي توانستم. پاهام سنگيني مي كرد و عقب مي رفت. كم مانده بود زن بابا به من برسد كه يكهو من به هوا بلند شدم و شروع كردم به پرزدن و دور شدن و از اين بام به آن بام رفتن. زن بابا از زير داد مي زد و دنبالم مي كرد.
    ياشار گفت: آخرش؟
    اولدوز گفت: آخرش يكهو زن بابا دست دراز كرد و پام را گرفت و كشيد پايين. من از ترسم جيغ زدم و از خواب پريدم. ديدم صبح شده و زن بابا نوك پام را گرفته تكانم مي دهد كه: بلند شو! آفتاب پهن شده ، تو هنوز خوابي.
    ياشار و عروسك سخنگو خنديدند و گفتند: عجب خوابي!
    بعد عروسك سخنگو گفت: آخر تو چه بدي به زن بابا كرده اي كه حتي در خواب هم دست از سرت بر نمي دارد؟
    اولدوز گفت: من چه مي دانم. يك روزي به بابام مي گفت كه تا من توي خانه ام ، بابام او را دوست ندارد. بابام هم هي قسم مي خورد كه هر دوتامان را دوست دارد.
    ياشار گفت: من مي خواهم چند تا پشتك وارو بزنم.
    عروسك گفت: هر سه تامان مي زنيم.
    آن شب چوپانهايي كه در آن دور و برها بودند و به آسمان نگاه مي كردند ، مي ديدند سه تا كبوتر سفيدتر از شير تو دل آسمان پر مي زنند و پشتك وارو مي زنند و حرف مي زنند و راه مي روند و هيچ هم خسته نمي شوند.
    ناگهان ياشار گفت: اوه!.. صبر كنيد. زخمم سر باز كرد.
    عروسك و اولدوز نگاه كردند ديدند خون از پر شكسته ي ياشار چكه مي كند. عروسك از كركهاي سينه ي خودش كند و زخم ياشار را دوباره بست و گفت: به جنگل كه رسيديم ، زخمت را مرهم مي گذاريم ، آنوقت زود خوب مي شود.
    حالا پاي كوهها رسيده بودند. اول دره ي تنگي ديده شد. كوهها در دهانه ي دره سر به هم آورده بودند و دهانه را تنگتر كرده بودند. كبوترها وارد دره شدند. ياشار از عروسك پرسيد: عروسك سخنگو ، تو هيچ به ما نگفتي براي چه به جنگل مي رويم.
    عروسك گفت: امشب همه ي عروسكها مي آيند به جنگل. هر چند ماه يك بار ما اين جلسه را داريم.
    اولدوز گفت: جمع مي شويد كه چه؟
    عروسك گفت: جمع مي شويم كه ببينيم حال پسر بچه ها و دختر بچه ها خوب است يا نه. از اين گذشته ، ما هم بالاخره جشن و شادي لازم داريم.
    دره تمام شد. جنگل شروع شد. درختها ،‌ دراز دراز سرپا ايستاده بودند و زير نور ماه مي درخشيدند. مدتي هم از بالاي درختها پرواز كردند تا وسط جنگل رسيدند. سر و صدا و همهمه ي گفتگو به گوش رسيد. زمين بزرگ بي درختي بود. بركه اي از يك گوشه اش شروع مي شد و پشت درختها مي پيچيد. دورادور درختهاي گوناگون بلند قدي ، سرپا ايستاده بودند و پرندگان رنگارنگي رويشان نشسته آواز مي خواندند يا صحبت مي كردند. كنار بركه آتش بزرگي روشن بود كه نور سرخش را همه جا مي پاشيد. صدها و هزارها عروسك كوچك و بزرگ اينور و آنور مي رفتند يا دسته دسته گرد هم نشسته گپ مي زدند. عروسكهاي گنده و ريزه ، خوش پوش و بد سر و وضع و پسر و دختر قاتي هم شده بودند.
    آن شب جانوران جنگل هم نخوابيده بودند. دورادور ، پاي درختها ، جا خوش كرده بودند و عروسكها را تماشا مي كردند.
    ياشار و اولدوز از ديدن اين همه عروسك و پرنده و جانور ذوق مي كردند. هيچ بچه اي حتي در خواب هم چنين چيزي نديده است. ماه در آب بركه ديده مي شد. درختها و پرنده ها و شعله هاي آتش هم ديده مي شد. همه چيز زيبا بود. همه چيز مهربان بود. خوب بود. دوست داشتني بود. همه چيز . همه چيز. همه.


    * طاووسي با دم چتري و پرچانه


    طاووس تك و تنها روي درختي نشسته و دمش را آويخته بود. عروسك سخنگو به ياشار و اولدوز گفت: بياييد شما را ببرم پيش طاووس ، باش صحبت كنيد. من مي روم پيش سارا. صداتان كه كردم ، مي آييد پيش عروسكها.
    اولدوز گفت: سارا ديگر كيست؟
    عروسك گفت: سارا بزرگ ماست.
    عروسك بچه ها را با طاووس آشنا كرد و خودش رفت پيش دوستانش.
    طاووس گفت: پس شما دوستان عروسك سخنگو هستيد.
    اولدوز گفت: آره. ما را آورده اينجا كه جشن عروسكها را تماشا كنيم.
    ياشار گفت: راستي ، طاووس ، تو چقدر خوشگلي!
    طاووس گفت: حالا شما كجاي مرا ديده ايد. دمم را نگاه كنيد...
    ياشار و اولدوز نگاه كردند. ديدند دم طاووس يواش يواش بالا آمد و آمد و مثل چتر بزرگي باز شد. در نور ماه و آتش ، پرهاي طاووس هزار رنگ مي زدند. بچه ها دهانشان از تعجب باز مانده بود.
    طاووس گفت: بله ، همانطور كه مي بينيد من پرنده ي بسيار زيبايي هستم. مي بينيد با دمم چه طاق زيبايي بسته ام؟ همه ي بچه ها مي ميرند براي يك پر من. تمام شاعران از زيبايي و لطافت من تعريف كرده اند. مثلا سعدي شيرازي مي گويد: از لطافت كه هست در طاووس – كودكان مي كنند بال و پرش. حتي در يك كتاب قديمي خواندم كه ابوعلي سينا ، حكيم بزرگ ، تعريف گوشت و پيه مرا خيلي كرده و گفته كه درمان بسياري از مرضهاست. شاعران ، خورشيد را به من تشبيه مي كنند و به آن مي گويند: طاووس آتشين پر. در بعضي از كتابهاي قديمي نام مرا ابوالحسن هم نوشته اند. من حتي از جفت خودم زيباترم...
    ياشار از پرچانگي طاووس به تنگ آمده بود. اما چون در نظر داشت يكي دو تا از پرهاش را از او بخواهد ، به حرفهاي طاووس خوب گوش مي داد و پي فرصت بود. آخرش سخن طاووس را بريد و گفت: طاووس جان ،‌ يكي دو تا از پرهاي زيبايت را به من و اولدوز مي دهي؟ مي خواهم بگذارم لاي كتابهام.
    طاووس يكه خورد و گفت: نه. من نمي توانم پرهاي قيمتي ام را از خودم دور كنم. اينها جزو بدن منند. مگر تو مي تواني چشمهات را درآري بدهي به من؟
    اولدوز حواسش بيشتر پيش عروسكها و جانوران بود و به حرفهاي طاووس كمتر گوش مي دادم. بنابراين زودتر از ياشار ديد كه عروسك سخنگو صداشان مي زند. عروسك جلدش را انداخته بود و ديگر كبوتر نبود. اولدوز نگاه كرد ديد ياشار بدجوري پكر است. گفت: ياشار بيا برويم پايين. عروسك سخنگو صدامان مي كند.
    طاووس را بدرود گفتند و پركشيدند و رفتند پايين. طاووس تا آن لحظه دمش را بالا نگهداشته بود و از جاش تكان نخورده بود كه مبادا پاي زشتش ديده شود. وقتي ديد بچه ها مي خواهند بروند ، گفت: خوش آمديد. اميدوارم هر جا كه رفتيد فراموش نكنيد كه از زيبايي من تعريف كنيد.


    * آشنايي با سارا و ديگر عروسكها


    عروسك سخنگو دستي به سر و صورت اولدوز و ياشار كشيد و از جلد كبوتر درشان آورد. عروسك ريزه اي قد يك وجب روي سنگي نشسته بود. عروسك سخنگو به او گفت: سارا ، دوستان من اينها هستند ، اولدوز و ياشار.
    ياشار و اولدوز سلام كردند. سارا پا شد. بچه ها خم شدند و با او دست دادند.
    سارا گفت: به جشن ما خوش آمده ايد. من از طرف تمام عروسكها به شما خوشآمد مي گويم.
    ياشار گفت: ما هم خيلي افتخار مي كنيم كه توانسته ايم محبت عروسك سخنگو را به دست آوريم. و خيلي خوشحاليم كه به جمع خودتان راهمان داده ايد و با ما مثل دوستان خود رفتار مي كنيد. از همه تان تشكر مي كنيم.
    سارا گفت: اول بايد از خودتان تشكر كنيد كه توانسته ايد با اخلاق و رفتار مهربان خود عروسكتان را به حرف بياوريد و به اين جنگل راه بيابيد.
    بعد رويش را كرد به عروسك سخنگو و گفت: بچه ها را ببر با عروسكها ي ديگر آشنا كن و به همه بگو بيايند پيش من. چند كلمه حرف مي زنيم و رقص را شروع مي كنيم.
    عروسكها تا شنيده بودند عروسك سخنگو دوستانش را هم آورده است ، خودشان دسته دسته جلو مي آمدند و بچه ها را دوره مي كردند و شروع مي كردند به خوشآمد گفتن و محبت كردن و حرف زدن.


    * خودپسندها چه ريختي اند؟


    درد انگشت ياشار شدت يافته بود. دست عروسك را گرفت و گفت: انگشتم بدجوري درد مي كند ، يك كاري بكن.
    عروسك گفت: پاك يادم رفته بود. خوب شد يادم انداختي.
    عروسك گنده اي پيش آمد و گفت: زخمي شدي ، ياشار؟
    ياشار گفت: آره ، عروسك خانم. انگشت شستم را كارد بريده.
    اولدوز اضافه كرد: تو كارخانه ي قاليبافي.
    عروسك گنده گفت: بيا برويم جنگل. من مرهمي بلدم كه زخم را چند ساعته خوب مي كند. بيا.
    بعد دست ياشار را گرفت و كشيد.
    عروسك سخنگو گفت: برو ياشار. عروسك مهرباني است. دواهاي گياهي را خوب مي شناسد.
    دو تايي از وسط عروسكها گذشتند و پاي درختان رسيدند. جانوران جنگل راه باز كردند. خرگوش سفيدي داشت ساقه ي گياهي را مي جويد. عروسك به او گفت: رفيق خرگوش ، مي تواني بروي از آن سر جنگل يكي دو تا از آن برگهاي پت و پهن برايم بياري؟
    خرگوش گفت: اين دفعه زخم كه را مي بندي؟
    عروسك گفت: زخم ياشار را مي بندم. همينجا پاي درخت چنار نشسته ايم.
    خرگوش ديگر چيزي نگفت و خيز برداشت و در پيچ و خم جنگل ناپديد شد. عروسك چند جور برگ و گياه جمع كرد و نشست پاي درخت چناري و سنگ پهني جلوش گذاشت و شروع كرد برگ و گياه را كوبيدن.
    عروسكهاي ديگر از اينجا ديده نمي شدند. فقط شعله هاي آتش كم و بيش از وسط شاخ و برگ درختان ديده مي شد.
    ياشار گفت: عروسك خانم ، تو طاووس را مي شناسي؟
    عروسك گفت: خيلي هم خوب مي شناسم. همه اش فيس و افاده مي فروشد، پز مي دهد.
    ياشار گفت: عروسك سخنگو ما را برد پيش او كه باش صحبت كنيم اما او همه اش از خودش گفت.
    عروسك گفت: عروسك سخنگو شما را پيش او برده كه با چشم خودتان ببينيد خودپسندها چه ريختي اند.
    ياشار گفت: بش گفتم از پرهاش يكي دو تا بدهد بگذارم لاي كتابهام ، نداد. گفت كه پرهاش به آن ارزانيها هم نيست كه من گمان مي كنم.
    عروسك گنده همانطور كه برگ و گياه را مي كوبيد گفت: بيخود مي گويد.. همين روزها وقت ريختن پرهاش است. آنوقت هر چقدر بخواهي مي تواني برداري.
    ياشار گفت: راستي؟
    عروسك گفت: طاووس هر سال همين روزها پرهاش را مي ريزد.
    ياشار گفت: آنوقت چه ريختي مي شود؟
    عروسك گفت: يك چيز زشت و بد منظره. بخصوص كه پاهاي زشتش را هم ديگر نمي تواند قايم كند.


    * شبهاي تاريك جنگل و كرم شب تاب


    ياشار داشت توي تاريك جنگل را نگاه مي كرد كه چشمش افتاد به روشنايي ضعيفي كه از وسط گياهها يواش يواش به آنها نزديك مي شد. به عروسك گفت: عروسك خانم ، آن روشنايي از كجا مي آيد؟
    عروسك نگاه كرد و گفت: كرم شب تاب است. او كرم مهرباني است كه توي تاريكي نور پس مي دهد. مثل اينكه مي آيد پيش ما. نمي خواهد ما توي تاريك بمانيم.
    عروسك و ياشار آنقدر صبر كردند كه كرم شب تاب نزديك شد و سلام كرد.
    عروسك گفت: سلام ، كرم شب تاب. كجا مي خواهي بروي؟
    كرم شب تاب گفت: داشتم توي تاريكي جنگل مي گشتم كه صداي شما را شنيدم و پيش خود گفتم « من كه يك كم روشنايي دارم ، چرا پيش آنها نرم؟»
    عروسك تشكر كرد و ياشار را نشان داد و گفت: براي زخم ياشار مرهم درست مي كنيم. پسر خوبي است. باش آشنا شو.
    ياشار و كرم شب تاب گرم صحبت شدند. ياشار از مدرسه و قاليبافي و ننه و دده اش به او گفت ، و او هم از جنگل و جانوران و درختان و شبهاي تاريك جنگل. عروسك گنده هم مرهم را كوبيد و حاضر كرد. بعد رفت از يك درختي ميوه اي كند و آورد. آبش را گرفت و با آب زخم ياشار را شست و تميز كرد.


    * هر نوري هر چقدر هم ناچيز باشد ، بالاخره روشنايي است. وصله هاي سر زانوي ياشار


    چند دقيقه بعد خرگوش از راه رسيد. دو تا برگ نرم و پهن به دندان گرفته بود. آنها را داد به عروسك. وقتي چشمش به كرم افتاد ، سلام كرد و گفت: عجب مجلس دوستانه اي!
    كرم شب تاب گفت: رفيق خرگوش ، من هميشه مي كوشم مجلس تاريك ديگران را روشن كنم ، جنگل را روشن كنم ، اگر چه بعضي از جانوران مسخره ام مي كنند و مي گويند « با يك گل بهار نمي شود. تو بيهوده مي كوشي با نور ناچيزت جنگل تاريك را روشن كني.»
    خرگوش گفت: اين حرف مال قديمي هاست. ما هم مي گوييم « هر نوري هر چقدر هم ناچيز باشد ، بالاخره روشنايي است.»
    عروسك مرهم را روي زخم ماليده ، برگ را روش پيچيده بود. خرگوش از او پرسيد: عروسك خانم ، ديگر با من كاري نداشتي؟
    عروسك گفت: يك كار ديگر هم داشتم. طاووس نشسته روي درخت زبان گنجشك، كنار بركه. اين روزها وقت ريختن پرهاش است. مي روي يك كاري مي كني كه يكهو تكان بخورد ، يكي دو تا از پرهاش بيفتد. آنوقت آنها را برمي داري مي آري مي دهيم به ياشار. مي خواهد بگذارد لاي كتابهاش.
    خرگوش گذاشت رفت. كرم شب تاب گفت: اين همان طاووس خودپسند است؟
    عروسك گفت: آره.
    ياشار گفت: خيلي به پرهاش مي نازد.
    كرم شب تاب گفت: رفيق ياشار ، عروسك خانم را مي بيني چه لباسهاي رنگارنگ و قشنگي پوشيده! همه جاش زيباتر از طاووس است اما يك ذره فيس و افاده تو كارش نيست. براي همين هم است كه اگر لباسهاش را بكند دور بيندازد ، باز هم ما دوستش خواهيم داشت. اين هيچوقت زشت نيست. چه با لباسهاش چه بي لباسهاش.
    ياشار در تاريك روشن وسط درختان ، دستي به وصله هاي سر زانوي خود كشيد و نگاهي به آستينهاي پاره و پاهاي لخت و پاشنه هاي ترك ترك خود كرد و چيزي نگفت.
    عروسك گفت: ياشار ، خيال نكني من هم مثل طاووس اسير لباسهاي رنگارنگم هستم. اينها را در خانه تن من كرده اند. آخر من در خانه ي ثروتمندي زندگي مي كنم. عروسك سخنگو خانه ي ما را خوب مي شناسد...
    عروسك تكه اي از دامن پيرهنش را پاره كرد و دست ياشار را بست. پاشدند كه بروند ، كرم شب تاب گفت: من همينجا مي مانم كه رفيق خرگوش برگردد. دنبالتان مي فرستمش.
    عروسك و ياشار هنوز از وسط درختان خارج نشده بودند كه خرگوش به ايشان رسيد. دو تا پر زيباي طاووس را به دهان گرفته بود. ياشار پرها را گرفت و راه افتادند.


    * بهترين رقص دنيا


    كنار بركه ي آب ، سارا ، بزرگ عروسكها ، داشت حرف مي زد و عروسكهاي ديگر ساكت گوش مي دادند. اولدوز كناري ايستاده بود.
    سارا مي گفت: من ديگر بيشتر از اين دردسرتان نمي دهم. اول چله ي كوچك باز همديگر را مي بينيم. و در پايان حرفهايم بار ديگر از مهمانان عزيزمان تشكر مي كنم كه با مهربانيها و خوبي هاي خودشان عروسكشان را به حرف آورده اند. همه مي دانيم كه تاكنون هيچ بچه اي نتوانسته بود اينقدر خوب باشد كه عروسكش را به حرف بياورد. اميدوارم كه دوستي اولدوز و ياشار و عروسكشان هميشگي باشد. حالا به افتخار مهمانان عزيزمان« رقص گل سرخ» را اجرا مي كنيم.
    همه براي سارا كف زدند و پراكنده شدند. عروسك سخنگو بچه ها را روي سنگ بلندي نشاند و گفت: همينجا بنشينيد و تماشا كنيد.« رقص گل سرخ» بهترين رقص دنياست.


    * رقص گل سرخ. سرود گل سرخ


    لحظه اي ميدان خالي بود. دورادور جانوران پاي درختان نشسته بودند و پرندگان روي درختان و ديگر چيزي ديده نمي شد. بعد صداي نرم و شيرين موسيقي بلند شد و ده بيست تا عروسك بنفش پوش ساز زنان وارد شدند و نرم نرم آمدند در گوشه اي ايستادند. بعد قايقي شگفت و سفيد مثل برف از ته بركه نمايان شد كه به آهنگ موسيقي تكان مي خورد و پيش مي آمد. عروسكان سفيدپوش بسياري روي قايق خاموش ايستاده بودند. صداي نرم و زمزمه وار آب شنيده مي شد. مرغابيها و قوهاي سفيد فراواني از پس و پيش ، قايق را مي راندند و ماهيان سرخ ريز و درشتي دور سفيدها را گرفته بودند و راست مي لغزيدند به پيش. ماهتاب هم توي آب بود. قايق كه لب آب رسيد ، عروسكهاي سفيد رقص كنان پا به زمين گذاشتند. مرغابيها و قوها و ماهيها لب آب رج بستند. عروسكها دستها و بدنشان را حركت مي دادند و نرم مي رقصيدند. لبه ي پيرهنشان تا زمين مي رسيد. مي رقصيدند و به هم نزديك مي شدند و لبخند مي زدند و دوتا دوتا و سه تا سه تا باز مي رقصيدند. يكي دو تا شروع كردند به خواندن. رفته رفته ديگران هم به آنها پيوستند و صداي موسيقي و آواز فضاي جنگل را پر كرد.
    عروسكها چنين مي خواندند:


    روزي بود ، روزگاري بود:
    لب اين آب كبود
    گل سرخي روييده بود
    درشت ،
    زيبا ،
    پر پر.
    باد آمد
    باران آمد
    بوران شد
    توفان شد
    گل سرخ از جا كنده شد
    گلبرگهاش پراكنده شد.
    كجا رفتند؟
    چكارشان كردند؟
    مرده اند ، زنده اند؟
    كس نمي داند.
    آه چه گل سرخ زيبايي بود؟..


    عروسكهاي سفيد آواز خوانان و رقص كنان جمع شدند و پهلوي عروسكهاي بنفش ايستادند. كمي بعد عروسك كوچولوي سرخي از پشت درختان رقص كنان درآمد.
    عروسكهاي سفيد شروع كردند به خواندن:


    ما اين را مي شناسيم:
    گلبرگ گل سرخ است.
    از كجا مي آيد؟
    به كجا مي رود؟
    كس نمي داند؟


    عروسك سرخ كمي اينور و آنور پلكيد و از گوشه ي ديگري خارج شد. بعد عروسك سرخ ديگري وارد شد.
    عروسكهاي سفيد شروع كردند به خواندن.


    يك گلبرگ سرخ ديگر
    از كجا مي آيد؟
    به كجا مي رود؟
    كس نمي داند؟


    عروسك سرخ كمي اينور آنور پلكيد و خواست از گوشه اي خارج شود كه به عروسك سرخ ديگري برخورد. لحظه اي به هم نگاه كردند و دست هم را گرفتند و شروع كردند به رقص بسيار تند و شادي. مدتي رقصيدند. بعد عروسك سرخ ديگري به آنها پيوست. بعد ديگري و ديگري تا صدها عروسك بزرگ و كوچك سرخ وارد شدند. دسته دسته حلقه زده بودند و مي رقصيدند. رقصي تند و شاد. ماه درست بالاي سرشان بود. آتش خاموش شده بود.
    صداي موسيقي باز هم تندتر شد. عروسكها دست هم را رها كردند و پراكنده شدندو درهم شدند و لب بركه جمع شدند.
    اولدوز و ياشار روي سنگ نشسته بودند و چنان شيفته ي رقص عروسكها شده بودند كه نگو. ياشار حتي پر طاووس را هم فراموش كرده بود. ناگهان ديدند لب بركه گل سرخي درست شد. درشت ، زيبا ، پر پر. گل سرخ شروع كرد به چرخيدن و رقصيدن. عروسكهاي سفيد حركت كردند و دور گل سرخ را گرفتند و آنها هم شروع كردند به رقص و چرخ.
    آهنگ رقص يواش يواش تندتر و تندتر شد. بچه ها چنان به هيجان آمده بودند كه پاشدند و دست در دست هم ، آمدند قاطي عروسكها شدند. جانوران و پرندگان و درختان هم به جنب و جوش افتاده بودند.
    عروسكها رقصيدند و رقصيدند ، آنوقت همه پراكنده شدند و باز ميدان خالي شد. لحظه اي بعد عروسكها با لباسهاي اوليشان درآمدند.
    ديگر وقت رفتن بود. ماه يواش يواش رنگ مي باخت.


    * رفت و آمد كبوترها ، معمايي كه براي زن بابا هرگز حل نشد


    هوا كمي روشن شده بود. زن بابا چشم باز كرد ديد سه تا كبوتر سفيد نشسته اند روي درخت توت. كمي همديگر را نگاه كردند. بعد يكيشان پريد رفت به خانه ي ياشار و دوتاشان از پنجره رفتند تو. زن بابا هر چه منتظر شد كبوترها بيرون نيامدند. خواب از سرش پريد. پاشد رفت از پنجره نگاه كرد ديد اولدوز و عروسكش دوتايي خوابيده اند و چيزي در اتاق نيست. خيلي تعجب كرد. كمي هم ترسيد. نتوانست تو برود. چند دقيقه همانجا ايستاد. بعد نگران آمد تپيد زير لحافش. اما هنوز چشمش به پنجره بود. گوش به زنگ بود. كمي بعد صداي ناآشنايي از اتاق به گوش رسيد. بعد صداي پچ وپچ ديگري جوابش داد. مثل اينكه دو نفر داشتند با هم حرف مي زدند. زن بابا از ترس عرق كرد. چشمهاش را بيحركت دوخته بود به پنجره. صداي پچ و پچ دو نفره باز به گوش رسيد. اين دفعه زن بابا اسم خودش را هم شنيد و پاك ترسيد. شوهرش را بيدار كرد و گفت: پاشو ببين كي تو اتاق است. من مي ترسم.
    بابا گفت: زن ، بخواب. اين وقت صبح كي مي آيد خانه ي مردم دزدي؟
    زن بابا گفت: دزد نيست. يك چيز ديگري است. دو تا كبوتر سفيد رفتند تو اتاق و ديگر بيرون نيامدند.
    بابا براي خاطر زنش پا شد و رفت از پنجره نگاه كرد ديد اولدوز عروسكش را بغل كرده و خوابيده. برگشت به زنش گفت: ديدي زن به سرت زده! حتي كبوترها را هم توي خواب ديده اي! پاشو سماور را آتش كن. اين فكرهاي بچگانه را هم از سرت در كن.
    زن بابا پا شد رفت به آشپزخانه كه آتش روشن كند. بابا آفتابه برداشت و رفت به مستراح. پري هنوز خواب بود. اگر بيدار بود البته مي ديد كه كبوتر سفيدي از خانه ي ياشار بالا آمد و از پنجره ي خانه ي اينها تپيد تو ، بعد هم صداي پچ پچ بلند شد.
    زن بابا آتش چرخان به دست داشت از دهليز مي گذشت كه صداي گفتگويي شنيد:
    صدايي گفت: عروسك سخنگو بلند شو مرا از جلد كبوتر درآور ، بعد بخواب.
    صداي ديگري گفت: خوب شد كه آمدي. من اصلا فراموش كرده بودم كه تو توي جلد كبوتر رفتي به خانه ات ،‌ بيا جلو از جلدت درآرمت.
    صداي اولي گفت: بايد برويم خانه ي خودمان. اينجا نمي شود.
    صداي دومي گفت: آره. بپر برويم. نبايد ترا اينجا ببينند.
    زن بابا داشت ديوانه مي شد. از ترس فريادي كشيد و دويد به حياط. بابا داشت لب كرت دست و روش را مي شست كه ديد دو تا كبوتر سفيد پركشان از پنجره درآمدند و يك كمي توي هوا اينور و آنور رفتند ، بعد نشستند در حياط خانه ي دست چپي ، بابا كبوترها را نگاه كرد و به زنش گفت: ديگر چرا جنقولك بازي درمي آري؟ مگر از كبوترها نمي ترسيدي؟ اينها هم كه گذاشتند رفتند.
    پري به سروصدا بلند شد نشست. زن بابا آتش چرخان به دست كنار ديوار ايستاد گفت: باز هم داشتند حرف مي زدند. « از ما بهتران» بودند.
    پري هاج و واج مانده بود. زن بابا و بابا يكي بدو مي كردند و ملتفت نبودند كه كبوتر سفيدي پشت هره ي بام قايم شده مي خواهد دزدكي تو بخزد. اين كبوتر ، عروسك سخنگو بود كه از پيش ياشار برمي گشت. وقتي ديد كسي نمي بيندش از پنجره تپيد تو. اما زن بابا به صداي بالش سر بلند كرد و ديدش و داد زد: اينها!.. نگاه كن!.. باز يكي رفت تو.
    بابا دويد طرف پنجره. ديد كبوتر تپيد به صندوقخانه. بابا هم خودش را به صندوقخانه رساند اما چيزي نديد. مات و معطل ماند كه ببيني اين كبوتر لعنتي كجا قايم شد. يكهو چشمش افتاد به عروسك سخنگو كه پشت در سرپا ايستاده بود.
    اولدوز چنان خوابيده بود كه انگار چند شبانه روز بيخوابي كشيده و هرگز بيداربشو نيست. بابا نگاهي به او كرد و لحافش را بلند كرد ديد تنهاست. فكر برش داشت كه ببيني عروسك را كي برده گذاشته توي صندوقخانه پشت در. زن بابا و پري داشتند جلو پنجره بابا را زل مي زدند. زن بابا گفت: عروسك دختره چي شده؟ من كه آمدم نگاه كردم پهلوش بود.
    بابا گفت: تو صندوقخانه است. كبوتر هم نيست.
    زن بابا گفت: به نظرم اين عروسك يك چيزيش است. مي ترسم بلايي سرمان بياورد...
    زن بابا دعايي خواند و به خودش فوت كرد و بعد گفت: حالا تو دختره را بيدارش كن...
    بابا با نوك پا اولدوز را تكان داد و گفت: د بلند شو دختر!..


    * ياشار نظركرده ي امامها شده بود


    ننه ي ياشار ظهر به خانه شان برگشت و ديد ياشار هنوز خوابيده. كلثوم از صبح تا حالا پيش زن باباي اولدوز بود. رخت شسته بود و گوشت گاو را كه گنديده بود ، برده بود انداخته بود جلو سگهاي كوچه.
    هوا گرم بود. ياشار سخت عرق كرده بود و لحافش را دور انداخته بود. روي پهلوي چپش خوابيده بود و زانوانش را تاشكمش بالا آورده بود. ننه اش نگاه كرد ديد پارچه ي روي زخمش عوض شده ، همان پارچه نيست كه خودش بسته بود ، يك تكه پارچه ي آبي ابريشمي بود. ياشار را تكان داد. ياشار چشم باز كرد و گفت: ننه ، بگذار يك كمي بخوابم.
    ننه اش گفت: پسر بلند شو. ظهر شده. تو از كي اينقدر تنبل شده اي؟ اين پارچه ي آبي را از كجا آوردي زخمت را بستي؟
    ياشار نگاه تندي به انگشت شستش كرد ، همه چيز ناگهان يادش آمد. لحظه اي دودل ماند. ننه اش نشست بالاي سرش ، عرق پيشانيش را با چادرش پاك كرد و گفت: نگفتي پسرم اين پارچه ي تر و تميز را از كجا آورده اي؟
    ياشار گفت: خواب ديدم يك مرد نوراني آمد نشست پهلويم و به من گفت: پسرم ، مي خواهي زخمت را خوب كنم؟ من گفتم: چرا نمي خواهم ، آقا. آن مرد نوراني مرهمي از جيبش درآورد و زخمم را دوباره بست و گفت: تا تو بيدار بشوي زحمت هم خوب خواهد شد...
    ياشار لحظه اي ساكت شد و باز گفت: مرد مهرباني بود صورتش اينقدر نوراني بود كه نگو. وقتي زخمم را بست ، به من گفت: نگاه كن ببين آن چيست ايستاده پشت سرت. من عقب برگشتم و ديدم چيزي نيست. اما وقتي به جلو هم نگاه كردم باز ديدم چيزي نيست. مرد رفته بود.
    ننه ي ياشار با چنان حيرتي پسرش را نگاه مي كرد و بي حركت نشسته بود كه ياشار اولش ترسيد ، بعد كه ننه اش به حرف آمد فهميد كه يخش خوب گرفته.
    ننه اش گفت: گفتي صورتش هم نوراني بود؟
    ياشار گفت: آره ، ننه. عين همان كه آن روز مي گفتي يك وقتي بخواب ننه بزرگ آمده بود و پاي چلاقش را خوب كرده بود. ببين زخم من هم ديگر درد نمي كند.
    ننه ي ياشار گريه اش گرفت. از شوق و شادي گريه مي كرد. پسرش را در آغوش كشيد و سر و رويش را بوسيد و گفت: تو نظر كرده ي امامها شده اي. از تو خوششان آمده. اگر دده ات بداند!.. گفتي انگشتت ديگر درد نمي كند؟
    ياشار گفت: عين اين يكي انگشتهام شده. از فردا باز مي توانم كار كنم.
    آنوقت زخمش را باز كرد و برگها و مرهم گياهي را برداشت زخمش را به ننه اش نشان داد. جاي زخم سفيد شده بود و هيچ چرك و كثافتي نداشت. زخم را دوباره بستند. ياشار پا شد لحاف و تشكش و متكايش را جمع كرد گذاشت به رخت چين و گفت: ننه ، هوا ديگر گرم شده. امشب پشت بام مي خوابم.
    ننه اش بهت زده نگاهش مي كرد. چيزي نگفت. ياشار گذاشت رفت به حياط كه دست و رويش را بشويد. كلثوم داشت توي اتاق دعا مي خواند ، شكر مي گزارد. ياشار تازه يادش آمد كه پرهاي طاووس را تو جنگل جا گذاشته.


    * مورچه سواره ها


    ياشار لب كرت ايستاده بود مي شاشيد كه چشمش افتاد به پاي گاو كه كنار ديوار افتاده بود. گربه ي سياهي هم روي ديوار نشسته بو مي كشيد. ياشار از پاي گاو چيزي نفهميد ، بعد يادش آمد كه ديشب اولدوز و عروسك چه به اوگفته بودند.
    ديشب وقتي از جنگل برمي گشتند ، اولدوز به او گفته بود: صبح كه ننه ات مي آيد خانه ي ما ، پاي گاو را مي فرستم پيش تو. خوب مواظبش باش.
    ياشار گفته بود: براي چه؟
    عروسك سخنگو جواب داده بود: اين ، از آن گاوهاي معمولي نبوده. پاش را نگه مي داريم ، به دردمان مي خورد. هر وقت مشكلي داشتيم مي توانيم ازش كمك بخواهيم.
    ياشار تو همين فكرها بود كه صداي جيغ و داد اولدوز بلند شد. وسط جيغ و دادش مي شد شنيد كه مي گفت: نكن مامان!.. غلط كردم!.. خاله پري كمكم كن!.. آخ مردم!..
    ياشار گيج و مبهوت لب كرت ايستاده بود و نمي دانست چكار بايد بكند. ناگهان دويد به طرف پاي گاو و برش داشت و يواشكي گفت: زن بابا دارد اولدوز را مي كشدش. حالا چكار كنيم؟
    صداي ضعيفي به گوش ياشار آمد: مرا بينداز پشت بام. مواظب گربه ي سياه هم باش.
    ياشار گربه ي سياه را زد و از خانه دور كرد. بعد پا را انداخت پشت بام. به صداي افتادن پا ، ننه اش از اتاق گفت: ياشار ، چي بود افتاد پشت بام؟
    ياشار گفت: چيزي نبود. پاي گاو را كه برايم آورده بودي انداختم پشت بام خشك بشود.
    ننه اش گفت: اولدوز داده. هيچ معلوم است پاي گاو مي خواهي چكار؟
    ياشار گفت: ننه ، باز مثل اينكه زن بابا دارد اولدوز را مي زند. بهتر نيست يك سري به آنها بزني؟
    ننه اش گفت: به ما مربوط نيست، پسر جان. هر كي صلاح كار خودش را بهتر مي داند.
    ياشار گفت: آخر ننه...
    ننه اش گفت: دست و روت را زود بشور بيا ناهار بخوريم.
    ياشار ديگر معطل نكرد. از پلكاني كه پشت بام مي خورد ، رفت بالا. پاي گاو گفت: ده بيست تا از مورچه سواره هام را فرستادم به حساب زن بابا برسند. مواظب گربه ي سياه باش. مي ترسم آخرش روزي مرا بقاپد ببرد.
    ياشار دور و برش را نگاه كرد ديد گربه ي سياه نوك پا نوك پا دارد جلو مي آيد. كلوخي دم دستش بود. برش داشت و پراند. گربه ي سياه خيز برداشت و فرار كرد.


    * فلفل چه مزه اي دارد؟ مورچه سواره ها به داد اولدوز مي رسند


    حالا براي اينكه ببينيم اولدوز چه اش بود ، كمي عقب برمي گرديم و پيش اولدوز و زن باباش مي رويم.
    خانه ي باباي اولدوز دو اتاق رو به قبله بود با دهليزي در وسط. يكي اتاق نشيمن بود كه صندوقخانه اي هم داشت و ديگري براي مهمان و اينها. اتاق پذيرايي بود. آشپزخانه ي كوچكي هم ته دهليز بود. طرف ديگر حياط مستراح بود و اتاق مانندي كف آن تنوري بود با سوراخي بالايش در سقف. پلكاني از كنار اتاق پذيرايي ، پشت بام مي خورد.
    آن روز وقتي ننه ي ياشار به خانه شان رفت، زن بابا نشسته بود توي آشپزخانه براي خودش خاگينه مي پخت. پري را گذاشته بود پشت در اتاق كه زاغ سياه اولدوز را چوب بزند. ته و توي كارش را دربياورد. زن بابا از همان صبح زود بويي برده بود و فكر كرده بود كه ميان اولدوز و عروسك حتماً سر و سرّي هست.
    پري بي سروصدا پشت در گوش ايستاده بود و از شكاف در اولدوز را مي پاييد. بابا هنوز از اداره اش برنگشته بود.
    اولدوز تا آنوقت فرصت نكرده بود با عروسك حرف بزند. بابا و زن بابا خيلي كوشيده بودند از او حرف بيرون بكشند اما نتوانسته بودند. اولدوز خود را به بيخبري زده بود. وقتي دلش قرص شد كه كسي نمي بيندش ، رفت سراغ عروسكش. گفت: زن بابا سراپا چشم و گوش شده. انگار بويي برده.
    عروسك سخنگو گفت: بهتر است چند روزي از هم دوري كنيم.
    اولدوز گفت: خاله پري بد نيست. اما امان از دست زن بابا! اگر بداند من عروسك سخنگو دارم ، يك دقيقه هم نمي تواند صبر كند. تنور را آتش مي كند و مي اندازدت توي آتش ، بسوزي خاكستر شوي.
    پري وسط صحبت پا شد رفت زن بابا را خبر كرد. زن بابا خاك انداز به دست آمد پشت در. صدايي نمي آمد ، از شكاف در اولدوز را ديد كه در صندوقخانه را كيپ كرد آمد نشست كنار ديوار و شروع كرد به شمردن انگشتهاش و بازي با آنها. زن بابا در را باز كرد و گفت: با كي داشتي حرف مي زدي؟.. زود بگو والا دستهات را با سوزن سوراخ سوراخ مي كنم!.. دختره ي بيحيا!..
    اولدوز دلش در سينه اش ريخت. خواست چيزي بگويد ،‌ زبانش به تته پته افتاد و من و من كرد. زن بابا سوزني از يخه اش كشيد و فرو كرد به دست اولدوز. اولدوز داد زد و گريه كرد. زن بابا باز فرو كرد. اولدوز دست و پا زد و خواست در برود كه پري گرفتش و نگهداشتش جلو روي زن بابا. زن بابا آن يكي دستش را هم سوزني فرو كرد و گفت: حالا ديگر نمي تواني دروغ سر هم كني. من بابات نيستم كه سرش شيره بمالي. بگو ببينم آن عروسك مسخره ات چه تخمي است؟ چه بارش است؟ مي گويي يا فلفل توي دهنت پر كنم؟
    اولدوز وسط گريه اش گفت: من چيزي نمي دانم مامان... آخر من چه مي دانم!..
    زن بابا رو كرد به پري و گفت: پري ، برو شيشه ي فلفل را زود بردار بيار. فلفل خوب مي تواند اين را سر حرف بياورد.
    پري دويد رفت شيشه ي فلفل را آورد. زن بابا مقداري فلفل كف دستش ريخت و خواست اولدوز را بگيرد كه از دستش در رفت و پناه برد به كنج ديوار. زن بابا به پري گفت: بيا دستهاش را بگير. من بايد امروز به او بفهمانم كه زن بابا يعني چه.
    پري و زن بابا اولدوز را به پشت خواباندند. زن بابا نشست روي پاهاش و پري بالاي سرش و دستهاي اولدوز را محكم گرفت. زن بابا دهن اولدوز را باز كرد و خواست فلفل بريزد كه اولدوز جيغش بلند شد صدايش را چنان سرش انداخته بود گريه مي كرد كه صدايش تا چند خانه آن طرفتر به گوش مي رسيد. اولدوز جيغ مي زد و مي گفت: غلط كردم!.. خاله پري كمكم كن!..
    پري چيزي نگفت. زن بابا گفت: تا حرف راست نگفته اي نمي تواني از دستم سالم در بروي.
    اولدوز گريه كنان گفت: من كه چيزي نمي دانم... ولم كنيد!.. آخ مردم!..
    و تقلا كرد كه خودش را رها كند. زن بابا فلفل را توي دهنش ريخت و گفت: حالا فلفل بخور ببين چه مزه اي دارد!
    اولدوز به سرفه افتاد و تف كرد به سر و صورت زن بابا. فلفل رفت تو چشمهاش. ناگهان پري جيغ زد و از جا جست. دست برد پشت گردنش. مورچه سواره اي با تمام قوتش گوشت گردنش را نيش مي زد. بعد مورچه ي ديگري ساق پاي زن بابا را گزيد. بعد مورچه ي ديگري بازوي پري را گزيد. بعد مورچه ي ديگري پشت زن بابا را. چنان شد كه هر دو دويدند به حياط. آخرش مورچه ها را با لنگه كفش زدند و له كردند. اما جاي نيششان چنان مي سوخت كه پري گريه اش گرفت. اولدوز وسط اتاق به رو افتاده بود ، با دو دستش دهنش را گرفته بود و زار مي زد.
    بوي سوختگي غذا از آشپزخانه مي آمد.


    * مهمانان زن بابا و پري


    تنگ غروب ، ياشار جاش را پشت بام انداخته بود و آمده بود نشسته بود لب بام ، پاهايش را آويزان كرده بود و نشستن خورشيد را تماشا مي كرد. آفتاب زردي ، رنگهاي تو در توي افق و ابرهاي شعله ور غروب هميشه برايش زيبا بود. هوا كه گرگ و ميش شد، ستارگان درآمدند. تك و توك ، اينجا و آنجا و رنگ پريده – كه يواش يواش پر نور مي شدند و مي درخشيدند. چشمك مي زدند.
    صداي پري او را از جا پراند. پري جلو پنجره ايستاده بود و به ننه اش مي گفت: كلثوم ، پاشو بيا خانه ي ما. از شوهرت نامه داري.
    چند دقيقه بعد ياشار و ننه اش پيش باباي اولدوز نشسته بودند و چشم به دهان او دوخته بودند. پري و زن بابا هم در اتاق بودند. اولدوز نبود.
    دده ي ياشار نامه هاش را به آدرس بابا مي فرستاد. در نامه نوشته بود كه كمي مريض است و ديگر نمي تواند كار كند، همين روزها برمي گردد پيش زن و بچه اش.
    آخرهاي نامه بود كه در زدند. چند تا مهمان آمدند. برادر و زن برادر زن بابا بودند با پسر كوچكشان بهرام. از راه دوري آمده بودند. از يك شهر ديگر. نشستند و صحبت گل انداخت. زن بابا كلثوم را نگهداشت كه شام درست كند.
    ياشار گاه مي رفت پيش ننه اش به آشپزخانه ، گاه مي آمد مي نشست پاي پنجره. اما هيچ حرفي براي گفتن نداشت. البته حرف خيلي داشت، اما گفتني نبود. دلش مي خواست كاريش نداشته باشند و او را بگذارند برود پيش اولدوز.
    وسط بگو بخند زن برادر رو كرد به زن بابا و گفت: ما آمديم تو و پري را ببريم. صبح حركت مي كنيم.
    زن بابا گفت: نامزد پري برگشته؟
    زن برادر گفت: آره. همين فردا عروسي راه مي افتد.
    آنوقت رو كرد به پري و تو صورتش خنديد.


    * آيا هرگز خواهد شد كسي بداند زن بابا چه بلايي سر اولدوز آورده؟


    شام كه خوردند زن بابا پا شد شروع كرد به جمع و جور كردن اسباب سفر و لباسهاش و چيزهاي ديگري كه لازمش بود. در صندوقخانه كه باز شد، چشم ياشار افتاد به اولدوز كه به پشت خوابيده بود و دهنش را با پارچه بسته بودند.
    ننه ي ياشار گفت: اين دختر چه اش است؟ شام هم كه چيزي نخورد.
    زن بابا گفت: مريض است. بهتر است چيزي نخورد.
    كلثوم گفت: چه اش است؟
    زن بابا گفت: دهنش تاول زده.
    كلثوم و زن بابا توي صندوقخانه حرف مي زدند. برادر زن بابا دم در صندوقخانه نشسته بود، حرفهاشان را شنيد و در را نيمه باز كرد و اولدوز را ديد و رو كرد به بابا، گفت: پس اين دختره را هنوز نگه داشته ايد، خيال مي كردم...
    بابا حرفش را بريد و گفت: آره ، هنوز پيش خودمان است.
    برادر نگاهي به زن خودش كرد و زن نگاهي به شوهرش و ديگر چيزي نگفتند.


    * كي از تاريكي مي ترسد؟ شب پشت بام چه جوري است؟


    شب ديروقت بود. كلثوم در آشپزخانه ظرف مي شست، ديگران گرم صحبت بودند كه بهرام به مادرش گفت: مامان ،‌ من شاش دارم.
    مادرش گفت: خودت برو ديگر ، مادر جان.
    بهرام گفت: نه من مي ترسم.
    زن بابا رو كرد به ياشار و گفت: پاشو پهلوي بهرام برو...
    ياشار خودش هم از خيلي وقت پيش شاش داشت اما يك جور تنبلي او را سر جاش چسبانده بود و نمي توانست پا شود برود بشاشد. دو تايي پا شدند رفتند بيرون. همينجوري كه لب كرت ايستاده بودند مي شاشيدند ،‌ بهرام گفت: تو هم مدرسه مي روي؟ من كلاس چهارم هستم.
    ياشار گفت: آره ،‌ من هم.
    باز سكوت شد. ياشار هيچ حال حرف زدن نداشت. بعد بهرام گفت: من شاگرد اول كلاسمان هستم. بابام گفته يك دوچرخه برايم مي خرد. تو چطور؟
    ياشار گفت: من نه...
    وقتي خواستند برگردند چشم بهرام به پله ها خورد. پرسيد: اين پله ها ديگر براي چيست؟
    ياشار گفت: پشت بام مي خورد. مي خواهي برويم بالا نگاه كنيم.
    بهرام گفت: من از تاريكي مي ترسم. برويم تو.
    ياشار گفت: اول من مي روم بالا. تو پشت سرم بيا.
    بهرام دو دل شد. گفت: تو از تاريكي نمي ترسي؟
    ياشار گفت: نه. من شبها تنهايي مي خوابم پشت بام و باكي هم ندارم.
    بهرام گفت: شب پشت بام چه جوري است؟
    ياشار گفت: اگر بيايي پشت بام، خودت مي بيني.
    ياشار اين را گفت و پا در پلكان گذاشت و چابك رفت بالا. بهرام كمي دو دل ايستاد و بعد يواش يواش بالا رفت. ياشار دستش را گرفت و برد وسط بام. توي آسمان يك وجب جاي خالي پيدا نبود. همه اش ستاره بود و ستاره بود. ميليونها ميليون ستاره.
    ياشار گفت: مي بيني؟
    ستاره اي بالاي سرشان افتاد و كمانه كشيد و پايين آمد. ستاره ي ديگري در دوردست داغون شد. چند تا سگ در سكوت شب عوعو كردند و دور شدند. پروانه اي داشت مي رفت طرف سر كوچه. شبكوري تندي از جلو روشان رد شد و پروانه را شكار كرد و در تاريكي گم شد. ستاره ي ديگري افتاد و خط روشني دنبال خودش كشيد. بوي طويله از چند خانه آن طرفتر مي آمد.
    ياشار « راه مكه» را بالاي سرشان نشان داد و گفت: اين روشنايي پهن را كه تو آسمان كشيده شده ، مي بيني؟
    بهرام گفت: آره.
    ياشار گفت: اين را بش مي گويند « راه مكه».
    بهرام گفت: ‌حاجي ها از همين راه به مكه مي روند؟
    ياشار خنديد و گفت: نه بابا. مردم بيسواد بش مي گويند راه مكه. اينها ستاره هاي ريز و درشتي اند كه پهلوي هم قرار گرفته اند. خيال نكني به هم چسبيده اند. خيلي هم فاصله دارند. از دور اين شكلي ديده مي شوند.
    بهرام گفت: پس چرا مردم بش مي گويند راه مكه؟
    ياشار گفت: معلوم است ديگر. آدمهاي قديمي كه از علم خبري نداشتند ، براي هر چه كه خودشان بلد نبودند افسانه درست مي كردند. اين هم يكي از آن افسانه هاست.
    بهرام با ترديد گفت: تو اين حرفها را از خودت در نمي آري؟
    ياشار گفت: اينها را از آموزگارمان ياد گرفته ام. مگر آموزگار شما برايتان از اين حرفها نمي گويد؟
    بهرام گفت: نه. ما فقط درسمان را مي خوانيم.
    ياشار گفت: مگر اين حرفها درس نيست؟
    ستاره ي درخشاني از يك گوشه ي آسمان بلند شده بود و به سرعت پيش مي آمد. بهرام بدون آن كه جواب ياشار را بدهد گفت: آن ستاره را نگاه كن. كجا دارد مي رود؟
    ياشار گفت: آن كه ستاره نيست. قمر مصنوعي است. از زمين به آسمان فرستاده اند.
    بهرام گفت: كجا دارد مي رود؟
    ياشار گفت: همين جوري دور زمين مي گردد.
    بهرام گفت: تو مرا دست انداخته اي. از خودت حرف در مي آري.
    ياشار گفت: از خودم حرف درمي آرم؟ آموزگارمان بم گفته. تو هم مي تواني از آموزگار خودتان بپرسي.
    بهرام گفت: آموزگار ما از اين جور چيزها نمي گويد.
    ياشار گفت: لابد بلد نيست بگويد.
    بهرام گفت: نه. آموزگار ما همه چيز بلد است. خودش مي گويد. تو دروغ مي گويي.
    بازار صحبت و بحث داشت گرم مي شد كه داد زن بابا تو حياط بلند شد: كجاييد ، بهرام؟
    بچه ها كمي از جا جستند. بهرام باز ياد تاريكي شب افتاد و خواست گريه كند كه ياشار دستش را گرفت و گفت: نترس پسر ، من پهلوت ايستاده ام.
    زن بابا صداي ياشار را شناخت و غريد: گوساله ، بچه را چرا بردي پشت بام؟
    و معطل نكرد و تندي رفت پشت بام. بهرام را از دست ياشار درآورد و گفت: برو گم شو!.. لات هرزه!..
    ياشار گفت: قحبه!..
    زن بابا از كوره در رفت. محكم زد تو صورت ياشار. بعد دست بهرام را گرفت رفتند پايين. ياشار لحظه اي ايستاد. آخرش بغضش تركيد و زد زير گريه. برگشت رفت پشت بام خودشان و به رو افتاد روي رختخوابش.

    * گربه ي سياه آخرش كار خودش را كرد


    ياشار صبح به سر و صداي مسافرها بيدار شد. آفتاب پشت بام پهن شده بود و گرماي خوشايندي داشت. ننه اش چمدان زن بابا را روي دوش گرفته بود و آخر از همه از در بيرون رفت. هر دو خانه خلوت شد. ياشار دهن دره اي كرد و پا شد از پلكان رفت پيش اولدوز. اولدوز پارچه ي جلو دهنش را باز كرده بود ،‌ داشت گوشه و كنار صندوقخانه را مي گشت. ياشار صداش زد: دنبال چي مي گردي اولدوز؟
    اولدوز سرش را بلند كرد و گفت: تويي ياشار؟
    ياشار گفت: آره. چه بلايي سر عروسك آمده؟
    اولدوز گفت: نمي دانم. پيداش نيست.
    اولدوز سرگذشت ديروزش را در چند كلمه به ياشار گفت. ياشار هم احوال پاي گاو و مورچه هاش را گفت. آنوقت هر دو شروع كردند تمام سوراخ سنبه ها را گشتن. خبري نبود. ياشار گفت: نكند زن بابا ازمان ربوده باشد!
    اولدوز گفت: چكار مي توانيم بكنيم؟
    ياشار گفت: مورچه ها مي توانند پيدايش كنند. اگر زير زمين هم باشد ، باز مي توانند نقب بزنند بروند سراغش.
    اولدوز گفت: پس برو پاي گاو را بردار بيار.
    ياشار تندي رفت. پشت بام گربه ي سياه را ديد كه يك چيزي به دندان گرفته با عجله دور مي شود. ياشار آمد پايين و رفت سراغ لانه ي سگ كه در گوشه ي حياط بود و پاي گاو را آنجا قايم كرده بود. لانه خالي بود. باعجله آمد پشت بام. اما از گربه ي سياه هم خبري نبود. باز آمد پايين. باز رفت پشت بام. همين جور كارهاي بيهوده اي مي كرد و هيچ نمي دانست چكار بايد بكند. آخرش به صداي ننه اش به خود آمد. ننه اش داشت لب كرت دست و روي اولدوز را مي شست. ياشار هم رفت پيش آنها. ننه اش گفت: ياشار ، اگر انگشتت ديگر درد نمي كند ، بهتر است سر كار بروي.
    ياشار گفت: ننه ، تو نمي روي رختشوري؟
    كلثوم گفت: باباي اولدوز گفته من خانه بمانم مواظب اولدوز باشم. ناهار هم برايش درست خواهم كرد.
    ياشار گفت: دده امروز مي آيد؟
    ننه اش گفت: اگر آمد ، به تو خبر مي دهم.


    * عروسكي همقد اولدوز. آواز بچه هاي قاليباف


    دو سه روز بعد دده ي ياشار آمد. چنان مريض بود كه صبح تا شام مي خوابيد و زار مي زد. كلثوم و ياشار برايش دكتر آوردند ، دوا خريدند. ننه ي ياشار ديگر نمي توانست دنبال كار برود. در خانه مي ماند و از شوهرش و اولدوز مراقبت مي كرد. گاهي هم روشور درست مي كرد كه زنهاي همسايه مي آمدند ازش مي خريدند يا خودش مي برد سر حمامها مي فروخت.
    ياشار قاليبافي مي كرد. خرج خانه بيشتر پاي او بود. وقت بيكاري را هم هميشه با اولدوز مي گذراند. چند روزي حسرت عروسك سخنگو را خوردند و به جستجوهاي بيهوده پرداختند. آخرش قرار گذاشتند عروسك ديگري درست كنند و زود هم شروع به كار كردند.
    اولدوز سوزن نخ كردن و برش و دوخت را از ننه ي ياشار ياد گرفت. از اينجا و آنجا تكه پارچه هاي جور واجوري گير آوردند و مشغول كار شدند. ياشار خرده ريز پشم و اينها را از كارخانه مي آورد كه توي دستها و پاهاي عروسك بتپانند. مي خواستند عروسك را همقد اولدوز درست كنند. قرار گذاشتند كه صورتش را هم ياشار نقاشي كند. اعضاي عروسك را يك يك درست مي كردند و كنار مي گذاشتند كه بعد به هم بچسبانند. براي درست كردن سرش از يك توپ پلاستيكي كهنه استفاده كردند. روي توپ را با پارچه ي سفيدي پوشاندند و ياشار يك روز جمعه تا عصر نشست و چشمها و دهان و ديگر جاهاش را نقاشي كرد.
    بيست روز بعد عروسك سر پا ايستاده بود همقد اولدوز اما لب و لوچه اش آويزان ، اخمو. نمي خنديد. خوشحال نبود. بچه ها نشستند فكرهايشان را روي هم ريختند كه ببينند عروسكشان چه اش است، چرا اخم كرده نمي خندد. آخرش فهميدند كه عروسكشان لباس مي خواهد.
    تهيه ي لباس براي چنين عروسك گنده اي كار آساني نبود. پارچه زياد لازم داشت. تازه برش و دوخت لباس هم خود كار سخت ديگري بود. دو سه روزي به اين ترتيب گذشت و بچه ها چيزي به عقلشان نرسيد.
    ياشار سر هفته مزدش را مي آورد مي داد به ننه اش و دهشاهي يك قران از او روزانه مي گرفت. روزي به اولدوز گفت: من پولم را جمع مي كنم و براي عروسك لباس مي خرم.
    اما وقتي حساب كردند ديدند با اين پولها ماهها بعد هم نمي شود براي عروسك گنده لباس خريد. چند روزي هم به اين ترتيب گذشت. عروسك گنده همچنان لخت و اخمو سر پا ايستاده بود. بچه ها هر چه باش حرف مي زدند جواب نمي داد.
    يك روز ياشار همچنان كه پشت دار قالي نشسته بود دفه مي زد فكري به خاطرش رسيد. او فكر كرده بود كه عروسك همقد اولدوز است و بنابراين مي شود از لباسهاي اولدوز تن عروسك هم كرد. از اين فكر چنان خوشحال شد كه شروع كرد به آواز خواندن. از شعرهاي قاليبافان مي خواند. بعد دفه را زمين گذاشت و كارد را برداشت. همراه ضربه هاي كارد آواز مي خواند و خوشحالي مي كرد. چند لحظه بعد بچه هاي ديگر هم با او دم گرفتند و فضاي نيمه تاريك و گرد گرفته ي كارخانه پر شد از آواز بچه هاي قاليباف:
    رفتم نبات بخرم
    تو استكان بندازم
    در جيبم دهشاهي هم نداشتم
    پس شروع به ادا و اطوار كردم
    *
    دكاندار سنگ يك چاركي را برش داشت
    و زد سرم را شكافت
    خون سرم بند نمي آمد
    پس برادرم را صدا زدم*


    * اصل شعر تركي اين است:
    گئتديم نابات آلماغا
    ايستكانا سالماغا
    جيبيمده اون شاهيم يوخ
    باشلاديم قير جانماغا
    *
    قاپدي چره ك داشيني
    ياردي منيم باشيمي
    باشيمين قاني دورمور
    سسله ديم قارداشيمي

    * بازگشت زن بابا


    عصر كه ياشار به خانه برگشت، ننه اش گفت كه زن بابا با برادرش برگشته. ياشار رنگش پريد و براي اين كه ننه اش چيزي نفهمد دويد رفت به كوچه. آن شب نتوانست اولدوز را ببيند. شب پشت بام خوابيد. ننه اش مي خوابيد در اتاق پيش شوهرش كه مريض افتاده بود. نصف شب ياشار بيدار شد ديد يك چيزي وسط كرت همسايه شان دود مي كند و مي سوزد ، زن بابا هم پيت نفت به دست ايستاده كنار آتش. ياشار مدتي با كمي نگراني نگاه كرد ، بعد گرفت خوابيد. صبح هم پا شد رفت دنبال كار.


    * آه ، عروسك گنده! چرا ترا آتش زدند و هيچ نگفتند كه بچه ها ترا با هزار آرزو درست كرده بودند؟


    حالا كمي عقب برگرديم و ببينيم وقتي زن بابا برگشت چه بر سر اولدوز و عروسك گنده آمد.
    اولدوز هميشه وقتي با عروسك كاري نداشت ، آن را مي برد در صندوقخانه پشت رختخوابها قايم مي كرد. بنابراين وقتي زن بابا ناگهان سر رسيد چيزي نديد. فقط ديد كه اولدوز لب كرت نشسته انگشتهاش را مي شمارد و كلثوم هم حياط را جارو مي كند. بابا در اتاق شلوارش را اتو مي كرد. برادر زن بابا همان عصر برگشت. اما پيش از رفتن كمي با بابا حرف زد. اولدوز كم و بيش فهميد كه درباره ي او حرف مي زنند. گويا زن بابا پيش پدر و برادرش از دست اولدوز گله و شكايت كرده بود.
    شب ، وقت خوابيدن پيشآمد بدي شد: زن بابا وقتي رختخواب خودش را بر مي داشت ، ديد چيز گنده و بدتركيبي پشت رختخوابها افتاده. به زودي داد و بيداد راه افتاد و معلوم شد كه آن چيز گنده و بدتركيب عروسك اولدوز است. عروسكي است كه خودش درست كرده. زن بابا عروسك گنده را از پنجره انداخت وسط كرت و سر اولدوز داد زد: رو تخت مرده شور خانه بيفتي با اين عروسك درست كردنت!.. مرا ترساندي. به تو نشان مي دهم كه چه جوري با من لج مي كني. خودم را تازه از شر آن يكي عروسكت خلاص كرده ام. تو مي خواهي باز پاي « از ما بهتران» را توي خانه باز كني، ها؟
    بابا مات و معطل مانده بود. فكري بود كه عروسك به اين گندگي از كجا آمده ، هيچ باورش نمي شد كه اولدوز درستش كرده باشد. گفت: دختر، اين را كي درست كردي من خبر نشدم؟
    اولدوز دهنش براي حرف زدن باز نمي شد. زن بابا گفت: برو دعا كن كه با اين وضع نمي خواهم خودم را عصباني كنم والا چنان كتكت مي زدم كه خودت از اين خانه فرار مي كردي.
    بابا به زنش گفت: آره ، تو نبايد خونت را كثيف كني. براي بچه ات ضرر دارد.
    زن بابا شوهرش را نشان داد و گفت: من به حرف اين ، ترا تو خانه نگه مي دارم. پدر و برادرم مرا براي كلفتي تو كه به اين خانه نفرستاده اند.
    بابا گفت: بس است ديگر زن. هر چه باشد بچه است. نمي فهمد.
    زن بابا گفت: هر چه مي خواهد باشد. وقتي من نمي توانم خود اين را تحمل كنم، اين چرا مي نشيند براي اذيت من عروسك درست مي كند؟
    ناگهان اولدوز زد به گريه و وسط هق هق گريه اش بلند بلند گفت: من... من... عروسك سخنگوم... را... را مي ... مي خواهم!..
    زن بابا تا نام عروسك سخنگو را شنيد عصباني تر شد و موهاي اولدوز را چنگ زد و توپيد: ديگر حق نداري اسم آن كثافت را پيش من بياري. فهميدي؟ من نمي خواهم بچه م تو شكمم يك چيزيش بشود. اين جور چيزها آمد نيامد دارند ، پاي « از ما بهتران» را تو خانه باز مي كنند. فهميدي يا بايد با مشت و دگنك تو سرت فرو كنم؟
    ناگهان اولدوز خودش را از دست زن بابا خلاص كرد و خيز برداشت طرف در كه برود عروسك گنده اش را بردارد – كه دمرو افتاده بود وسط كرت. زن بابا مجالش نداد كه از آستانه آن طرفتر برود.
    چند دقيقه بعد اولدوز تو صندوقخانه كز كرده بود هق هق مي كرد و در بسته بود. زن بابا پيت نفت به دست وسط كرت سوختن و دود كردن عروسك گنده را تماشا مي كرد. بابا هنوز فكري بود كه ببيني عروسك به اين گندگي از كجا به اين خانه راه پيدا كرده بود.


    * در تنهايي و غصه. اميد شب چله


    روزها پي در پي مي گذشت. دده ي ياشار تمام تابستان مريض افتاده بود و دوا مي خورد. بچه ها خيلي كم همديگر را مي ديدند. در تنهايي غم عروسكهايشان را مي خوردند. مخصوصاً غم عروسك سخنگو را. اولدوز اجازه نداشت پيش زن بابا نام عروسك را بر زبان بياورد. اما مگر مي شد او به فكر عروسك سخنگويش نباشد؟ مگر مي شد آن شب شگفت را فراموش كند؟ آن شب جنگل را ، آن جنگل پر از اسرار را. مگر مي شد به فكر شب چله نباشد؟ شب چله تمام عروسكها باز در جنگل جمع مي شدند اما ديگر اولدوز و ياشار عروسكي نداشتند كه آنها را به جنگل ببرد.
    آه ، اي عروسك سخنگو!
    تو با عمر كوتاه خود چنان در دل بچه ها اثر كردي كه آنها تا عمر دارند فراموشت نخواهند كرد.
    روزها و هفته ها و ماهها گذشت. اولدوز به اميد شب چله دقيقه شماري مي كرد. يقين داشت كه تا آن شب عروسك سخنگو هر طوري شده خودش را به او مي رساند.
    زن بابا شكمش جلو آمده بود. به بچه ي آينده اش خيلي مي باليد. اولدوز را به هر كار كوچكي سرزنش مي كرد.


    * اميدواري بيهوده. همه ي شاديها چه شدند؟


    يك روز بابا سيمكش آورد ، خانه سيمكشي شد. بابا يك راديو هم خريد. از آن پس چراغ برق در خانه روشن مي شد و صداي راديو همه جا را پر مي كرد.
    اميدواري به شب چله هم اميدواري بيهوده اي بود. انگار عروسك سخنگو براي هميشه گم و گور شده بود. بعد از شب چله اولدوز پاك درمانده شد. همه ي شاديها و گفتگوها و بلبل زبانيهايش را فراموش كرد. شد يك بچه ي بي زبان و خاموش و گوشه گير.
    ياشار به مدرسه مي رفت. بچه ها خيلي خيلي كم يكديگر را مي ديدند. بخصوص كه زن بابا ياشار را به خانه شان راه نمي داد. مي گفت: اين پسره ي لات هرزه اخلاق دختره را بدتر مي كند.


    * قصه ي ما به سر نمي رسد. اولدوز و كلاغها

    لابد منتظريد ببينيد آخرش كار عروسك و بچه ها كجا كشيد ...
    اگر قضيه ي « كلاغها» پيش نمي آمد ، شايد اولدوز غصه مرگ مي شد و از دست مي رفت. اما پيدا شدن « ننه كلاغه» و دوستي بچه ها با « كلاغها» كارها را يكسر عوض كرد. اولدوز و ياشار دوباره سر شوق آمدند و چنان سخت كوشيدند كه توانستند به « شهر كلاغها» راه پيدا كنند.
    همانطور كه خوانده ايد و مي دانيد ، قضيه ي « كلاغها» خود قصه ي ديگري است كه در كتاب « اولدوز و كلاغها» نوشته شده است. قصه ي «عروسك سخنگو» همين جا تمام شد.

    * نويسنده ي اين كتاب مي گويد:


    من سالها بعد از گم شدن عروسك سخنگو با اولدوز آشنا و دوست شدم چنان كه خود اولدوز در مقدمه ي كتاب « اولدوز و كلاغها» نوشته است. من در ده ننه ي اولدوز با او آشنا شدم. آنوقتها اولدوز دوازده سيزده ساله بود. من هم در همان ده معلم بودم. آخرش من و شاگردانم توانستيم عروسك سخنگوي اولدوز را پيدا كنيم. اين احوال ، خود قصه ي ديگري است كه آن را در كتاب « كلاغها ، عروسكها و آدمها» خواهم نوشت. از همين حالا منتظر چاپ اين قصه باشيد.
    دوست همه ي بچه هاي فهميده
    و همه ي دوستان اولدوز و
    ياشار و كلاغها و عروسك سخنگو
     
  11. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    كچل كفتر باز

    چند كلمه:

    بچه ها، بيشك آينده در دست شماست و خوب و بدش هم مال شماست. شما خواه ناخواه بزرگ مي شويد و همپاي زمان پيش مي رويد. پشت سر پدرانتان و بزرگهايتان مي آييد و جاي آنها را مي گيريد و همه چيز را بدست مي آوريد، زندگي اجتماعي را با همه ي خوب و بدش صاحب مي شويد. فقر، ظلم، زور، عدالت، شادي و اندوه، بيكسي، كتك، كار و بيكاري، زندان و آزادي، مرض و بيدوايي،‌ گرسنگي و پابرهنگي و صدها خوشي و ناخوشي اجتماعي ديگر مال شما مي شود.
    مي دانيم كه براي درمان ناخوشيها اول بايد علت آن را پيدا كرد. مثلا دكترها براي معالجه ي مريضهاشان اول دنبال ميكروب آن مرض مي گردند و بعد دواي ضد آن ميكرب را به مريضهاشان مي دهند. براي از بين بردن ناخوشي هاي اجتماعي هم بايد همين كار را كرد. مي دانيم كه در بدن سالم هيچوقت مرض نيست. در اجتماع سالم هم نبايد نشاني از ناخوشي باشد. ورشكستگي، زور گفتن، دروغ، دزدي و جنگ هم ناخوشيهايي هستند كه فقط در اجتماع ناسالم ديده مي شوند. براي درمان اينهمه ناخوشي بايد علت آنها را پيدا كنيم. هميشه از خودتان بپرسيد: چرا رفيق همكلاسم را به كارخانه ي قاليبافي فرستادند؟ چرا بعضيها دزدي مي كنند؟ چرا اينجا و آنجا جنگ و خونريزي وجود دارد؟ بعد از مردن چه مي شوم؟ پيش از زندگي چه بوده ام؟ دنيا آخرش چه مي شود؟ جنگ و فقر و گرسنگي چه روزي تمام خواهد شد؟
    و هزاران هزار سؤال ديگر بايد بكنيد تا اجتماع و دردهايش را بشناسيد. اين را هم بدانيد كه اجتماع چهار ديواري خانه تان نيست. اجتماع هر آن نقطه اي است كه هموطنان ما زندگي مي كنند. از روستاهاي دوردست تا شهرهاي بزرگ و كوچك. با همه ي كوچه هاي پر از پهن و لجن روستا تا خيابانهاي تر و تميز شهر. با كلبه هاي تنگ و تاريك و پر از مگس روستاييان فقير تا قصرهاي شيك و رخشان شهريهاي دولتمند. با بچه هاي كشاورز و قاليباف مزدور و ژنده پوش تا بچه هايي كه كمترين غذايشان چلومرغ و بوقلمون و موز و پرتقال است. اينها همه اجتماعي است كه شما از پدرانتان به ارث خواهيد برد. شما نبايد ميراث پدرانتان را دست نخورده به دست فرزندان خود برسانيد. شما بايد از بديها كم كنيد يا آنها را نابود كنيد. بر خوبيها بيفزاييد و دواي ناخوشيها را پيدا كنيد يا آنها را نابود كنيد. اجتماع ، امانتي نيست كه عيناً حفظ مي شود.
    براي شناختن اجتماع و جواب يافتن به پرسشها چند راه وجود دارد. يكي از اين راهها اين است كه به روستاها و شهرها سفر كنيد و با مردم مختلف نشست و برخاست داشته باشيد. راه ديگرش كتاب خواندن است. البته نه هر كتابي. بعضيها مي گويند « هر كتابي به يك بار خواندنش مي ارزد». اين حرف چرند است. در دنيا آنقدر كتاب خوب داريم كه عمر ما براي خواندن نصف نصف آنها هم كافي نيست. از ميان كتابها بايد خوبها را انتخاب كنيم. كتابهايي را انتخاب كنيم كه به پرسشهاي جوراجور ما جوابهاي درست مي دهند، علت اشيا و حوادث و پديده ها را شرح مي دهند، ما را با اجتماع خودمان و ملتهاي ديگر آشنا مي كنند و ناخوشيهاي اجتماعي را به ما مي شناسانند. كتابهايي كه ما را فقط سرگرم مي كنند و فريب مي دهند، به درد پاره كردن و سوختن مي خورند.
    بچه ها قصه و داستان را با ميل مي خوانند. قصه هاي با ارزش مي توانند شما را با مردم و اجتماع و زندگي آشنا كنند و علتها را شرح دهند. قصه خواندن تنها براي سرگرمي نيست. بدينجهت من هم ميل ندارم كه بچه هاي فهميده قصه هاي مرا تنها براي سرگرمي بخوانند.
    بهرنگ

    در زمانهاي قديم كچلي با ننه ي پيرش زندگي مي كرد. خانه شان حياط كوچكي داشت با يك درخت توت كه بز سياه كچل پاي آن مي خورد و نشخوار مي كرد و ريش مي جنباند و زمين را با ناخنهاش مي كند و بع بع مي كرد. اتاقشان رو به قبله بود با يك پنجره ي كوچك و تنوري در وسط و سكويي در بالا و سوراخي در سقف رو به آسمان براي دود و نور و هوا و اينها. پنجره را كاغذ كاهي چسبانده بودند، به جاي شيشه. ديوارها كاهگل بود، دورادورش تاقچه و رف.
    كچل صبحها مي رفت به صحرا، خار و علف مي كند و پشته مي كرد و مي آورد به خانه، مقداري را به بز مي داد و باقي را پشت بام تلنبار مي كرد كه زمستان بفروشد يا باز به بزش بدهد. بعد از ظهرها كفتر مي پراند. كفترباز خوبي بود. ده پانزده كفتر داشت. سوت هم قشنگ مي زد.
    پيرزن صبح تا شام پشت چرخ پشم ريسي اش مي نشست و پشم مي رشت. مادر و پسر اينجوري زندگيشان را در مي آوردند.
    خانه ي پادشاه روبروي خانه ي اينها بود. عمارت بسيار زيبايي بود كه عقل از تماشاي آن حيران مي شد. دختر پادشاه عاشق كچل شده بود. هر وقت كه كچل پشت بامشان كفتر مي پراند دختر هم با كلفت ها و كنيزهاش به ايوان مي آمد و تماشاي كفتر بازي كچل را مي كرد به سوتش گوش مي داد. گاهي هم با چشم و اشاره چيزهايي به كچل مي گفت. اما كچل اعتنايي نمي كرد. طوري رفتار مي كرد كه انگاري ملتفت دختر نيست. اما راستش، كچل هم عاشق بيقرار دختر پادشاه بود ولي نمي خواست دختر اين را بداند. مي دانست كه پادشاه هيچوقت نمي آيد دخترش را به يك باباي كچل بدهد كه در دار دنيا فقط يك بز داشت و ده پانزده تا كفتر و يك ننه ي پير. و اگر هم بدهد دختر پادشاه نمي تواند در آلونك دود گرفته ي آنها بند شود و بماند.
    دختر پادشاه هر كاري مي كرد نمي توانست كچل را به حرف بياورد. حتي روزي دل گوسفندي را سوراخ سوراخ كرد و جلو پنجره اش آويخت، اما كچل باز به روي خود نياورد. كنار تل خارها كفترهاش را مي پراند و سوت مي كشيد و به صداي چرخ ننه اش گوش مي داد.
    آخر دختر پادشاه مريض شد و افتاد. ديگر به ايوان نمي آمد و از پنجره تماشاي كچل را نمي كرد.
    پادشاه تمام حكيم ها را بالاي سر دخترش جمع كرد. هيچ كدام نتوانست او را خوب بكند.
    همه ي قصه گوها در اين جور جاها مي گويند« دختر پادشاه راز دلش را بر كسي فاش نكرد». از ترس يا از شرم و حيا. اما من مي گويم كه دختر پادشاه راز دلش را به پادشاه گفت. پادشاه وقتي شنيد دخترش عاشق كچل كفترباز شده عصباني شد و داد زد: اگر يك دفعه ي ديگر هم اسم اين كثافت را بر زبان بياري، از شهر بيرونت مي كنم. مگر آدم قحط بود كه عاشق اين كثافت شدي؟ ترا خواهم داد به پسر وزير. والسلام.
    دختر چيزي نگفت. پادشاه رفت بر تخت نشست و وزير را پيش خواند و گفت: وزير، همين امروز بايد كفترهاي كچل را سر ببري و قدغن كني كه ديگر پشت بام نيايد.
    وزير چند تا از نوكرهاي ورزشكار خودش را فرستاد به خانه ي كچل. كچل از همه جا بيخبر داشت كفترها را دان مي داد كه نوكرهاي ورزشكار به خانه ريختند و در يك چشم به هم زدن كفترها را سربريدند و كچل را كتك زدند و تمام بدنش را آش و لاش كردند و برگشتند. يك پاي چرخ پيرزن را هم شكستند، كاغذهاي پنجره را هم پاره كردند و برگشتند.
    كچل يك هفته ي تمام جنب نخورد. توي آلونكشان خوابيده بود و ناله مي كرد. پيرزن مرهم به زخمهاش مي گذاشت و نفرين مي كرد. سر هفته كچل آمد نشست زير درخت توت كه كمي هواخوري بكند و دلش باز شود. داشت فكر مي كرد كفترهاش را كجا خاك كند كه صدايي بالاي سرش شنيد. نگاه كرد ديد دو تا كبوتر نشسته اند روي درخت توت و حرف مي زنند.
    يكي از كبوترها گفت: خواهر جان، تو اين پسر را مي شناسي اش؟
    ديگري گفت: نه، خواهر جان.
    كبوتر اولي گفت: اين همان پسري است كه دختر پادشاه از عشق او مريض شده و افتاده و پادشاه به وزيرش امر كرده، وزير و نوكرهاش را فرستاده كفترهاي او را كشته اند و خودش را كتك زده اند و به اين روزش انداخته اند. پسر تو فكر اين است كه كفترهاش را كجا چال بكند.
    كبوتر دومي گفت: چرا چال مي كند؟
    كبوتر اولي گفت: پس تو مي گويي چكار بكند؟
    كبوتر دومي گفت: وقتي ما بلند مي شويم چهار تا برگ از زير پاهامان مي افتد، اگر آنها را به بزش بخوراند و از شير بز به سر و گردن كفترهاش بمالد كفترها زنده مي شوند و كارهايي هم مي كنند كه هيچ كفتري تاكنون نكرده...
    كبوتر اولي گفت: كاش كه پسر حرفهاي ما را بشنود!..
    كفترها بلند شدند به هوا. چهار تا برگ از زير پاهاشان جدا شد. كچل آنها را در هوا گرفت و همانجا داد بز خورد و پستانهاش پر شير شد. كچل باديه آورد. بز را دوشيد و از شيرش به سر و گردن كفترهاش ماليد. كفترها دست و پايي زدند زنده شدند كچل را دوره كردند.
    پيرزن به صداي پرزدن كفترها بيرون آمد. كچل احوال كفترها را به او گفت. پيرزن گفت: پسر جان، دست از كفتر بازي بردار ديگر. اين دفعه اگر پشت بام بروي پادشاه مي كشدت.
    كچل گفت: ننه، كفترهاي من ديگر از آن كفترهايي كه تا حال ديده اي،‌ نيستند. نگاه كن...
    آنوقت كچل به كفترهاش گفت: كفترهاي خوشگل من، يك كاري بكنيد و دلم را شاد كنيد و ننه ام را راضي كنيد.
    كفترها دايره شدند و پچ و پچ كردند و يكهو به هوا بلند شدند رفتند. كچل و ننه اش ماتشان برد. مدتي گذشت. از كفترها خبري نشد. پيرزن گفت: اين هم وفاي كفترهاي خوشگل تو!..
    حرف پيرزن تمام نشده بود كه كفترها در آسمان پيدايشان شد. يك كلاه نمدي با خودشان آورده بودند. كلاه را دادند به كچل. پيرزن گفت: عجب سوقاتي گرانبهايي برايت آوردند. حالا ببين اندازه ي سرت است يا نه.
    كچل كلاه نمدي را سرش گذاشت و گفت: ننه، بم مي آيد. نه؟
    پيرزن با تعجب گفت: پسر، تو كجايي؟
    كچل گفت: ننه، من همينجام.
    پيرزن گفت: كلاه را بده من ببينم.
    كچل كلاه را برداشت و به ننه اش داد. پيرزن آن را سرش گذاشت. كچل فرياد كشيد: ننه، كجا رفتي؟
    پيرزن جواب نداد. كچل مات و متحير دوروبرش را نگاه مي كرد. يكهو ديد صداي چرخ ننه اش بلند شد. دويد به اتاق. ديد چرخ خود به خود مي چرخد و پشم مي ريسد. حالا ديگر فهميد كه كلاه نمدي خاصيتش چيست. گفت: ننه، ديگر اذيتم نكن كلاه را بده بروم يك كمي خورد و خوراك تهيه كنم. دارم از ضعف و گرسنگي مي ميرم.
    پيرزن گفت: قسم بخور دست به مال حرام نخواهي زد، كلاه را بدهم.
    كچل گفت: قسم مي خورم كه دست به چيزهايي نزنم كه براي من حرامند.
    پيرزن كلاه را به كچل داد و كچل سرش گذاشت و بيرون رفت.
    چند محله آن طرفتر حاجي علي پارچه باف زندگي مي كرد. چند تا كارخانه داشت و چند صد تا كارگر و نوكر و كلفت. كچل راه مي رفت و به خودش مي گفت: خوب، كچل جان، حساب كن ببين مال حاجي علي برايت حلال است يا نه. حاجي علي پولها را از كجا مي آورد؟ از كارخانه هاش. خودش كار مي كند؟ نه. او دست به سياه و سفيد نمي زند. او فقط منفعت كارخانه ها را مي گيرد و خوش مي گذراند. پس كي كار مي كند و منفعت مي دهد، كچل جان؟ مخت را خوب به كار بينداز. يك چيزي ازت مي پرسم،‌ درست جواب بده. بگو ببينم اگر آدمها كار نكنند، كارخانه ها چطور مي شود؟ جواب: تعطيل مي شود. سؤال: آنوقت كارخانه ها باز هم منفعت مي دهد؟ جواب: البته كه نه. نتيجه: پس، كچل جان، از اين سؤال و جواب چنين نتيجه مي گيريم كه كارگرها كار مي كنند اما همه ي منفعتش را حاجي برمي دارد و فقط يك كمي به خود آنها مي دهد. پس حالا كه ثروت حاج علي مال خودش نيست، براي من حلال است.
    كچل با خيال راحت وارد خانه ي حاجي علي پارچه باف شد. چند تا از نوكرها و كلفتها در حياط بيروني در رفت و آمد بودند. كچل از ميانشان گذشت و كسي ملتفت نشد. در حياط اندروني حاجي علي با چند تا از زنهايش نشسته بود لب حوض روي تخت و عصرانه مي خورد. چايي مي خوردند با عسل و خامه و نان سوخاري. كچل دهنش آب افتاد. پيش رفت و لقمه ي بزرگي براي خودش برداشت. حاجي علي داشت نگاه مي كرد كه ديد نصف عسل و خامه نيست. بنا كرد به دعا خواندن و بسم الله گفتن و تسبيح گرداندن. كچل چايي حاجي علي را از جلوش برداشت و سركشيد. اين دفعه زنها و حاجي علي از ترس جيغ كشيدند و همه چيز را گذاشتند و دويدند به اتاقها. كچل همه ي عسل و خامه را خورد و چند تا چايي هم روش و رفت كه اتاقها را بگردد. توي اتاقها آنقدر چيزهاي گرانقيمت بود كه كچل پاك ماتش برده بود. شمعدانهاي طلا و نقره، پرده هاي زرنگار، قاليها و قاليچه هاي فراوان و فراوان، ظرفهاي نقره و بلور و خيلي خيلي چيزهاي ديگر. كچل هر چه را كه پسند مي كرد و توي جيبهاش جا مي گرفت برمي داشت.
    خلاصه، آخر كليد گاو صندوق حاجي را پيدا كرد. شب كه همه خوابيده بودند، گاو صندوق را باز كرد و تا آنجا كه مي توانست از پولهاي حاجي برداشت و بيرون آمد. به خانه هاي چند تا پولدار ديگر هم دستبرد زد و نصف شب گذشته بود كه به طرف خانه راه افتاد. كمي پول براي خودشان برداشت و باقي را سر راه به خانه هاي فقير داد.
    در خانه ها را مي زد، صاحبخانه دم در مي آمد، كچل مي گفت: اين طلاي مختصر و دو هزار تومن را بگير خرج بچه هات بكن. سهم خودت است. به هيچكس هم نگو.
    صاحبخانه تا مي آمد ببيند پشت در كي هست و صدا از كدام ور مي آيد، مي ديد يك مشت طلا و مقدار زيادي پول جلو پاش ريخت و تازه كسي هم آن دور و برها نيست.
    كچل ديروقت به خانه رسيد. پيرزن نخوابيده بود. نگران كچل هنوز پشت چرخ بود. خواب چشمهاش را پر كرده بود. كفترها توي آلونك اينجا و آنجا سرهاشان را توي بالشان كرده بودند و خوابيده بودند. كچل بيصدا وارد آلونك شد و نشست كنار ننه اش يكهو كلاه از سر برداشت. پيرزن تا پسرش را ديد شاد شد. گفت: تا اين وقت شب كجا بودي، پسر؟
    كچل گفت: خانه ي حاجي علي پارچه باف. مال مردم را ازش مي گرفتم.
    پيرزن براي كچل آش بلغور آورد. كچل گفت: آنقدر عسل و خامه خورده ام كه اگر يك هفته ي تمام لب به چيزي نزنم، باز هم گرسنه نمي شوم.
    پيرزن خودش تنهايي شام خورد و از شير بز نوشيد و پا شدند خوابيدند.
    كچل پيش از خواب هر چه بلغور داشتند جلو كفترها ريخت. فردا صبح زود كلاه را سرش گذاشت و رفت پشت بام بنا كرد به كفتر پراندن و سوت زدن. يك چوب بلندي هم دستش گرفته بود كه سرش كهنه اي بسته بود.
    دختر پادشاه، مريض پشت پنجره خوابيده بود و چشم به پشت بام دوخته بود كه يكهو ديد كفترهاي كچل به پرواز درآمدند و صداي سوتش شنيده شد اما از خودش خبري نيست. فقط چوب كفترپرانيش ديده مي شد كه توي هوا اينور و آنور مي رفت و كفترها را بازي مي داد.
    نوكرهاي وزير به وزير گفتند و وزير به پادشاه خبر برد كه كچل كارش را از سر گرفته و ممكن است حال دختر بدتر شود. پادشاه وزير را فرستاد كه برود كفترها را بگيرد و بكشد.
    از اين طرف دختر پادشاه نگران كچل شد و كنيز محرم رازش را فرستاد پيش پيرزن كه خبري بياورد و به پيرزن بگويد كه دختر پادشاه عاشق بيقرار كچل است، چاره اي بينديشد.
    از اين طرف حاجي علي و ديگران اشتلم كنان به قصر پادشاه ريختند كه: پدرمان درآمد، زندگيمان بر باد رفت. پس تو پادشاه كدام روزي هستي؟ قشونت را بفرست دنبال دزدها، مال ما را به خودمان برگردان...
    اينها را همينجا داشته باش، به تو بگويم از خانه ي كچل.
    كچل كلاه به سر پشت بام كفتر مي پراند و پيرزن چادر به سر زير بام پشم مي رشت و بز توي حياط ول مي گشت و دنبال برگ درخت توت مي گشت كه باد مي زد و به زمين مي انداخت.
    پيرزن يكهو سرش را بلند كرد ديد بز دارد تو صورتش نگاه مي كند. پيرزن هم نگاه كرد به چشمهاي بز. انگاري بز گفت كه: كچل و كفترها در خطرند. پاشو برگ توت براي من بيار بخورم و بگويم چكار بايد بكني.
    پيرزن ديگر معطل نكرد. پاشد رفت با چوب زد و برگها را به زمين ريخت. بز خورد و خورد و شكمش باد كرد. آنوقت زل زد تو صورت پيرزن. انگار به پيرزن گفت: تشكر مي كنم. حالا تو برو تو. من خودم مي روم پشت بام كمك كچل و كفترها.
    پيرزن ديگر چيزي نگفت و تو رفت. بز از پلكاني كه پشت بام مي خورد بالا رفت و رسيد كنار تل خار و بنا كرد باز به خوردن.
    چيزي نگذشته بود كه چند تا از نوكرهاي وزير به حياط ريختند. چوب كفترپراني توي هوا اينور و آنور مي رفت. هر كه مي خواست پاش را پشت بام بگذارد، چوب مي زدش و مي انداختش پايين، آخر همه شان برگشتند پيش وزير.
    دختر پادشاه همه چيز را از پشت پنجره مي ديد و حالش كمي خوب شده بود. اين برايش دلخوشكنكي بود.
    پادشاه و حاجي علي كارخانه دار و ديگر پولداران نشسته بودند صحبت مي كردند و معطل مانده بودند كه كدام دزد زبردست است كه در يك شب به اين همه خانه دستبرد زده و اينقدر مال و ثروت با خود برده. در اين وقت وزير وارد شد و گفت: پادشاه، چيز غريبي روي داده. كچل خودش نيست اما چوب كفترپراني اش پشت بام كفتر مي پراند و كسي را نمي گذارد به كفترها نزديك شود.
    پادشاه گفت: كچل را بگيريد بياريد پيش من.
    وزير گفت: پادشاه، عرض شد كه كچل هيچ جا پيدايش نيست. توي آلونك، ننه اش تنهاست. هيچ خبري هم از كچل ندارد.
    حاجي علي كارخانه دار گفت: پادشاه، هر چه هست زير سر كچل است. از نشانه هاش مي فهمم كه به خانه ي همه ي ما هم كچل دستبرد زده.
    آنوقت قضيه ي نيست شدن عسل و خامه و چايي را گفت. يكي ديگر از پولدارها گفت: جلو چشم خودم گردن بند زنم از گردنش نيست شد. انگار بخار شد و به هوا رفت.
    يكي ديگر گفت: من هم ديدم كه آينه ي قاب طلايي مان از تاقچه به هوا بلند شد و راه افتاد، تا آمدم به خودم بجنبم كه ديدم آينه نيست شد. حاجي علي راست مي گويد، اين كارها همه اش زير سر كچل است.
    پادشاه عصباني شد و امر كرد كه قشون آماده شود و برود خانه ي كچل را محاصره كند و زنده يا مرده اش را بياورد.
    درست در همين وقت دختر پادشاه با كنيز محرم رازش نشسته بود و دوتايي حرف مي زدند. كنيز كه تازه از پيش پيرزن برگشته بود مي گفت: خانم، ننه ي كچل گفت كه كچل زنده است و حالش هم خيلي خوب است. امشب مي فرستمش مي آيد پيش دختر پادشاه با خودش حرف مي زند...
    دختر پادشاه با تعجب گفت: كچل مي آيد پيش من؟ آخر چطور مي تواند از ميان اين همه قراول و قشون بگذرد و بيايد؟ كاش كه بتواند بيايد!..
    كنيز گفت: خانم، كچلها هزار و يك فن بلدند. شب منتظرش مي شويم. حتماً مي آيد.
    در اين موقع از پنجره نگاه كردند ديدند قشون خانه ي كچل را مثل نگين انگشتري در ميان گرفته است. دختر پادشاه گفت: اگر هزار جان هم داشته باشد، يكي را سالم نمي تواند درببرد. طفلكي كچل من!..
    حالا ديگر كفترها پشت بام نشسته بودند و دان مي خوردند. چوب كفترپراني راست ايستاده بود، بز داشت مرتب خار مي خورد و گلوله هاي سخت و سرشكن پس مي انداخت.
    قشون آماده ايستاده بود. رييس قشون بلند بلند مي گفت: آهاي كچل، تو اگر هزار جان هم داشته باشي، يكي را نمي تواني سالم درببري. خيال كردي... هر چه زودتر تسليم شو وگرنه تكه ي بزرگت گوشت خواهد بود...
    پيرزن در آلونك از ترس بر خود مي لرزيد. صداي چرخش ديگر به گوش نمي رسيد. از سوراخ سقف نگاه كرد اما چيزي نديد.
    در اينوقت كچل به كفترهاش مي گفت: كفترهاي خوشگل من، مگر نمي بينيد بز چكار مي كند؟ براي شما گلوله مي سازد. يك كاري بكنيد و دلم را شاد كنيد و ننه ام را راضي كنيد...
    كفترها دايره شدند و پچ و پچي كردند و به هوا بلند شدند و گم شدند.
    رييس قشون دوباره گفت: آهاي كچل، اين دفعه ي آخر است كه مي گويم. به تو امر مي كنيم حقه بازي و شيطنت را كنار بگذاري. تو نمي تواني با ما در بيفتي. آخرش گرفتار مي شوي و آنوقت ديگر پشيماني سودي ندارد. هر كجا هستي بيا تسليم شو!..
    كچل فرياد زد: جناب رييس قشون، خيلي ببخشيد كه معطلتان كردم. داشتم بند تنبانم را محكم مي كردم، الانه خدمتتان مي رسم. شما يك سيگاري روشن بكنيد آمدم.
    رييس قشون خوشحال شد كه بدون دردسر كچل را گير آورده. سيگاري آتش زد و گفت: عجب حقه اي!.. صدايت از كدام گوري مي آيد؟
    كچل گفت: از گور بابا و ننه ات!..
    رييس قشون عصباني شد و داد كشيد: فضولي موقوف!.. خيال كردي من كي هستم داري با من شوخي مي كني؟..
    در اينوقت صدها كفتر از چهار گوشه ي آسمان پيدا شدند. كفترهاي خود كچل هم وسط آنها بودند. بز تند تند خار مي خورد و گلوله پس مي انداخت.
    كچل گلوله اي برداشت و فرياد كرد: جناب رييس قشون، نگاه كن ببين من كجام.
    و گلوله را پراند طرف رييس قشون. رييس قشون سرش را بالا گرفته بود و سيگار بر گوشه ي لب، داشت به هوا نگاه مي كرد كه گلوله خورد وسط دو ابرويش و دادش بلند شد. قشون از جا تكان خورد. اما كفترها مجال بشان ندادند. گلوله بارانشان كردند. گلوله ها را به منقار مي گرفتند و اوج مي گرفتند و بر سر و روي قشون ول مي كردند. گلوله ها بر سر هر كه مي افتاد مي شكست. شب،‌ قشون عقب نشست. كچل بز و كفترهاش را برداشت و پايين آمد. آن يكي كفترها هم بازگشتند.
    پيرزن از پولهايي كه كچل داده بود شام راست راستكي پخته بود. مثل هر شب شام دروغي نبود: يك تكه نان خشك يا كمي آش بلغور يا همان نان خالي كه روش آب پاشيده باشند. براي كفترها هم گندم خريده بود. بز هم ينجه و جو خورد.
    پس از شام پيرزن به كچل گفت: حالا كلاه را سرت بگذار و پاشو برو پيش دختر پادشاه. من بش قول داده ام كه ترا پيشش بفرستم.
    كچل گفت: ننه، آخر ما كجا و دختر پادشاه كجا؟
    پيرزن گفت: حالا تو برو ببين حرفش چيه...
    كچل كلاه را سرش گذاشت و رفت. از ميان قراولها و سربازها گذشت و وارد اتاق دختر پادشاه شد. دختر پادشاه با كنيز محرم رازش شام مي خورد. حالش جا آمده بود، به كنيز مي گفت: اگر كچل بداند چقدر دوستش دارم، يك دقيقه هم معطل نمي كند. اما مي ترسم گير قراولها بيفتد و كشته شود. دلم شور مي زند.
    كنيز گفت: آره، خانم، من هم مي ترسم. پادشاه امر كرده امشب قراولها را دو برابر كنند. پسر وزير را هم رييسشان كرده.
    كچل آمد نشست كنار دختر پادشاه و شروع كرد به خوردن. شام پلو مرغ بود با چند جور مربا و كوكو و آش و اينها. خانم و كنيز يك دفعه ديدند كه يك طرف دوري دارد تند تند خالي مي شود و يك ران مرغ هم كنده شد و نيست شد.
    كنيز گفت: خانم، تو هر چه مي خواهي خيال كن، من حتم دارم كچل توي اتاق است. اين كار، كار اوست. نگفتم كچلها هزار و يك فن بلدند!..
    دختر پادشاه شاد شد و گفت: كچل جانم، اگر در اتاق هستي خودت را نشان بده. دلم برايت يك ذره شده.
    كچل صداش را درنياورد. كنيز گفت: خانم، ممكن است براي خاطر من بيرون نمي آيد. من مي روم مواظب قراولها باشم...
    كنيز كه رفت كچل كلاهش را برداشت. دختر پادشاه يكهو ديد كچل نشسته پهلوي خودش. خوشحال شد و گفت: كچل، مگر نمي داني من عاشق بيقرار توام؟ بيا مرا بگير، جانم را خلاص كن. پادشاه مي خواهد مرا به پسر وزير بدهد.
    كچل گفت: آخر خانم، تو يك شاهزاده اي، چطور مي تواني در آلونك دودگرفته ي ما بند شوي؟
    دختر پادشاه گفت: من اگر پيش تو باشم همه چيز را مي توانم تحمل كنم. كچل گفت: من و ننه ام زوركي زندگي خودمان را درمي آوريم، شكم تو را چه جوري سير خواهيم كرد؟ خودت هم كه شاهزاده اي و كاري بلد نيستي.
    دختر پادشاه گفت: يك كاري ياد مي گيرم.
    كچل گفت: چه كاري؟
    دختر گفت: هر كاري تو بگويي...
    كچل گفت: حالا شد. به ننه ام مي گويم پشم ريسي يادت بدهد. تو چند روزي صبر كن، من مي آيم خبرت مي كنم كه كي از اينجا در برويم.
    كچل و دختر گرم صحبت باشند،‌ به تو بگويم از پسر وزير كه رييس قراولها بود و عاشق دختر پادشاه.
    كچل وقتي پيش دختر مي آمد ديده بود كه پسر وزير روي صندليش خم شده و خوابيده. عشقش كشيده بود و شمشير و نيزه ي او را برداشته بود و با خودش آورده بود. پسر وزير وقتي بيدار شد و اسلحه اش را نديد، فهميد كه كچل آمده و كار از كار گذشته. فوري تمام قراولها را هم به اتاق دختر پادشاه فرستاد. قراول دم در كنيز را ديد. زور زد و در را باز كرد و كچل و دختر پادشاه را گرم صحبت ديد. زود در را بست و فرياد زد كه: كچل اينجاست. زود بياييد!.. كچل اينجاست.
    پسر وزير و ديگران دوان دوان آمدند. پادشاه به هياهو بيدار شد و بر تخت نشست و امر كرد زنده يا مرده ي كچل را پيش او بياورند.
    رييس قراولها كه همان پسر وزير باشد، و چند تاي ديگر وارد اتاق دختر شدند. دختر پادشاه روي تختش دراز كشيده بود و قصه مي خواند. از كچل خبري نبود. پسر وزير كه عاشق دختر هم بود ازش پرسيد: شاهزاده خانم، تو نديدي اين كچل كجا رفت؟ قراول مي گويد يك دقيقه پيش اينجا بود.
    دختر به تندي گفت: پدرم پاك بي غيرت شده. به شما اجازه مي دهد شبانه وارد اتاق دختر مريضش بشويد و شما هم رو داريد و اين حرفها را پيش مي كشيد. زود برويد بيرون!
    پسر وزير با ادب و احترام گفت: شاهزاده خانم، امر خود پادشاه است كه تمام سوراخ سنبه ها را بگرديم. من مأمورم و تقصيري ندارم. آنوقت همه جاي اتاق را گشتند. چيزي پيدا نشد مگر شمشير و نيزه ي پسر وزير كه كچل با خودش آورده بود و زير تخت قايمش كرده بودند. پسر وزير گفت: شاهزاده خانم، اينها مال من است. كچل ازم ربوده. اگر خودش اينجا نيست، پس اينها اينجا چكار مي كند؟ من به پادشاه گزارش خواهم داد.
    در اين موقع كچل پهلوي دختر پادشاه ايستاده بود و بيخ گوشي بش مي گفت: تو نترس، دختر، چيزي به روي خودت نيار. همين زوديها دنبالت مي آيم.
    بعد، از وسط قراولها گذشت و دم در رسيد. سه چهار نفر در آستانه ي در ايستاده بودند و گذشتن ممكن نبود. خواست شلوغي راه بيندازد و در برود كه يكهو پايش به چيزي خورد و كلاهش افتاد.
    كچل هر قدر زبان ريزي كرد كه كلاهم را به خودم بده، بد است سر برهنه پيش پادشاه بروم، پسر وزير گوش نكرد.
    پادشاه غضبناك بر تخت نشسته بود و انتظار مي كشيد. وقتي كچل پيش تختش رسيد داد زد: حرامزاده، هر غلطي كردي به جاي خود- خانه ي مردم را چاپيدي، قشون مرا محو كردي، اما ديگر با چه جرئتي وارد اتاق دختر من شدي؟ همين الان امر مي كنم وزيرم بيايد و سرب داغ به گلويت بريزد.
    كچل گفت: پادشاه هر چه امر بكني راضي ام. اما اول بگو دستهام را باز بكنند و كلاهم را به خودم بدهند كه بي ادبي مي شود پيش پادشاه دست به سينه نباشم و سربرهنه بايستم.
    پادشاه امر كرد كه دستهاش را باز كنند و كلاهش را به خودش بدهند.
    پسر وزير خواست كلاه را ندهد، اما جرئت نكرد حرف روي حرف پادشاه بگويد و كلاه را داد و دستهاش را باز كرد. كچل كلاه را سرش گذاشت و ناپديد شد. پادشاه از جا جست و داد زد: پسر كجا رفتي؟ چرا قايم باشك بازي مي كني؟
    پسر وزير ترسان ترسان گفت: قربان، هيچ جا نرفته، زير كلاه قايم شده، امر كن درها را ببندند، الان در مي رود.
    كچل تا خواست به خودش بجنبد و جيم شود كه ديد حسابي تو تله افتاده است. قراولها اتاق پادشاه را دوره كردند به طوري كه حتي موش هم نمي توانست سوراخي پيدا كند و دربرود.
    پادشاه وقتي ديد كچل گير نمي آيد جلاد خواست. جلاد آمد. پادشاه امر كرد: جلاد، بزن گردن پسر حرامزاده ي وزير را!..
    پسر وزير به دست و پا افتاد و التماس كرد. پادشاه گفت:‌حرامزاده، تو كه مي دانستي كلاه نمدي كچل چه جور كلاهي است چرا به من نگفتي؟.. جلاد، رحم نكن بزن گردنش را!..
    و بدين ترتيب پسر وزير نصف شب گذشته كشته شد.
    حالا به تو بگويم از دختر پادشاه. وقتي ديد كچل تو هچل افتاد و پسر وزير كشته شد، به كنيزش گفت: هيچ مي داني كه اگر وزير بيايد پاي ما را هم به ميان خواهد كشيد؟ پس ما دست روي دست بگذاريم و بنشينيم كه چي؟ پاشو برويم پيش ننه ي كچل. بلكه كاري شد و كرديم. طفلك كچل جانم دارد از دست مي رود.
    قراولها سرشان چنان شلوغ بود كه ملتفت رفتن اينها نشدند. پيرزن در خانه تنها نشسته بود و پشم مي رشت. بز و كفترها خوابيده بودند. دختر پادشاه به پيرزن گفت كه كچل چه جوري تو هچل افتاد و حالا بايد يك كاري كرد.
    پيرزن فكري كرد و رفت بز را بيدار كرد، كبوترها را بيدار كرد و گفت: آهاي بز ريشوي زرنگم، آهاي كفترهاي خوشگل كچلكم، پسرم در خانه ي پادشاه تو هچل افتاده. يك كاري بكنيد، دل كچلكم را شاد كنيد و مرا راضي ام كنيد. اين هم دختر پادشاه است و مي خواهد عروسم بشود، از غم آزادش كنيد!..
    بز خوردني خواست، پيرزن و دخترها برايش خار و برگ درخت توت آوردند. كفترها رفتند دوستان خود را آوردند. بز بنا كرد به خوردن و گلوله پس انداختن. پيرزن تنور را آتش كرد، ساج رويش گذاشت كه براي كفترها گندم برشته كند.
    كفترها گندم مي خوردند و گلوله ها را برمي داشتند و به هوا بلند مي شدند و آنها را مي انداختند بر سر و روي قشون و قراول. در تاريكي شب كسي كاري از دستش برنمي آمد.
    حالا وزير هم خبردار شده بود آمده بود. به پادشاه گفت: پادشاه، اگر يكي دو ساعت اينجوري بگذرد كفترها در و ديوار را بر سرمان خراب مي كنند، بهتر است كچل را ولش كنيم بعد بنشينيم يك فكر درست و حسابي بكنيم.
    پادشاه سخن وزير را پسنديد. امر كرد درها را باز كردند و خودش بلند بلند گفت: آهاي كچل، بيا برو گورت را از اينجا گم كن!.. روزي بالاخره به حسابت مي رسم.
    چند دقيقه در سكوت گذشت. كچل از حياط داد زد: قربان، از فرصت استفاده كرده به خدمتتان عرض مي كنم كه هيچ جا با خواستگار اينجوري رفتار نمي كنند...
    پادشاه گفت: احمق، تو كجا و خواستگاري دختر پادشاه كجا؟
    كچل گفت: پادشاه، دخترت را بده من، بگويم كفترها آرام بگيرند. من و دخترت عاشق و معشوقيم.
    پادشاه گفت: من ديگر همچو دختر بيحيايي را لازم ندارم. همين حالا بيرونش مي كنم...
    پادشاه چند تا از نوكرها را دنبال دخترش فرستاد كه دستش را بگيرند و از خانه بيرونش كنند. نوكرها رفتند و برگشتند گفتند: پادشاه، دخترت خودش در رفته.
    كچل ديگر چيزي نگفت و اشاره اي به كفترها كرد و رفت به خانه اش. ننه اش، دختر پادشاه و كنيزش شير داغ كرده مي خوردند.
    ***
    كچل با مختصر زر و زيوري كه دختر پادشاه آورده بود و با پولي كه خودش و ننه اش و دختر پادشاه به دست مي آوردند، خانه و زندگي خوبي ترتيب داد. اما هنوز خاركني مي كرد و كفتر مي پراند و بزش را زير درخت توت مي بست و ننه اش و زنش در خانه پشم مي رشتند و زندگيشان را درمي آوردند.
    كنيز را هم آزاد كرده بودند رفته بود شوهر كرده بود. او هم براي خودش صاحب خانه و زندگي شده بود.
    حاجي علي كارخانه دار و ديگران هنوز هم پيش پادشاه مي آمدند و از دست كچل دادخواهي مي كردند، بخصوص كه كچل باز گاهگاهي به ثروتشان دستبرد مي زد. البته هيچوقت چيزي براي خودش برنمي داشت.
    پادشاه و وزير هم هر روز مي نشستند براي كچل و كفترهاش نقشه مي كشيدند و كلك جور مي كردند. پادشاه پسر كوچك وزير را رييس قراولها كرده بود و دهن وزير را بسته بود كه چيزي درباره ي كشته شدن پسر بزرگش نگويد...
    ***
    همه ي قصه گوها مي گويند كه « قصه ي ما به سر رسيد». اما من يقين دارم كه قصه ي ما هنوز به سر نرسيده. روزي البته دنبال اين قصه را خواهيم گرفت...
     
  12. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    پسرك لبو فروش

    چند سال پيش در دهي معلم بودم. مدرسه ي ما فقط يك اتاق بود كه يك پنجره و يك در به بيرون داشت. فاصله اش با ده صد متر بيشتر نبود. سي و دو شاگرد داشتم. پانزده نفرشان كلاس اول بودند. هشت نفر كلاس دوم. شش نفر كلاس سوم و سه نفرشان كلاس چهارم. مرا آخرهاي پاييز آنجا فرستاده بودند. بچه ها دو سه ماه بي معلم مانده بودند و از ديدن من خيلي شادي كردند و قشقرق راه انداختند. تا چهار پنج روز كلاس لنگ بود. آخرش توانستم شاگردان را از صحرا و كارخانه ي قاليبافي و اينجا و آنجا سر كلاس بكشانم. تقريباً همه ي بچه ها بيكار كه مي ماندند مي رفتند به كارخانه ي حاجي قلي فرشباف. زرنگترينشان ده پانزده ريالي درآمد روزانه داشت. اين حاجي قلي از شهر آمده بود. صرفه اش در اين بود. كارگران شهري پول پيشكي مي خواستند و از چهار تومان كمتر نمي گرفتند. اما بالاترين مزد در ده 25 ريال تا 35 ريال بود.
    ده روز بيشتر نبود من به ده آمده بودم كه برف باريد و زمين يخ بست. شكافهاي در و پنجره را كاغذ چسبانديم كه سرما تو نيايد.
    روزي براي كلاس چهارم و سوم ديكته مي گفتم. كلاس اول و دوم بيرون بودند. آفتاب بود و برفها نرم و آبكي شده بود. از پنجره مي ديدم كه بچه ها سگ ولگردي را دوره كرده اند و بر سر و رويش گلوله ي برف مي زنند. تابستانها با سنگ و كلوخ دنبال سگها مي افتادند، زمستانها با گلوله ي برف.
    كمي بعد صداي نازكي پشت در بلند شد: آي لبو آوردم، بچه ها!.. لبوي داغ و شيرين آوردم!..
    از مبصر كلاس پرسيدم: مش كاظم، اين كيه؟
    مش كاظم گفت: كس ديگري نيست، آقا... تاري وردي است، آقا... زمستانها لبو مي فروشد... مي خواهي بش بگويم بيايد تو.
    من در را باز كردم و تاري وردي با كشك سابي لبوش تو آمد. شال نخي كهنه اي بر سر و رويش پيچيده بود. يك لنگه از كفشهاش گالش بود و يك لنگه اش از همين كفشهاي معمولي مردانه. كت مردانه اش تا زانوهاش مي رسيد، دستهاش توي آستين كتش پنهان مي شد. نوك بيني اش از سرما سرخ شده بود. رويهم ده دوازده سال داشت.
    سلام كرد. كشك سابي را روي زمين گذاشت. گفت: اجازه مي دهي آقا دستهام را گرم كنم؟
    بچه ها او را كنار بخاري كشاندند. من صندلي ام را بش تعارف كردم. ننشست. گفت: نه آقا. همينجور روي زمين هم مي توانم بنشينم.
    بچه هاي ديگر هم به صداي تاري وردي تو آمده بودند، كلاس شلوغ شده بود. همه را سر جايشان نشاندم.
    تاري وردي كمي كه گرم شد گفت: لبو ميل داري، آقا؟
    و بي آنكه منتظر جواب من باشد، رفت سر لبوهاش و دستمال چرك و چند رنگ روي كشك سابي را كنار زد. بخار مطبوعي از لبوها برخاست. كاردي دسته شاخي مال « سردري» روي لبوها بود. تاري وردي لبويي انتخاب كرد و داد دست من و گفت: بهتر است خودت پوست بگيري، آقا... ممكن است دستهاي من ... خوب ديگر ما دهاتي هستيم ... شهر نديده ايم ... رسم و رسوم نمي دانيم...
    مثل پيرمرد دنيا ديده حرف مي زد. لبو را وسط دستم فشردم. پوست چركش كنده شد و سرخي تند و خوشرنگي بيرون زد. يك گاز زدم. شيرين شيرين بود.
    نوروز از آخر كلاس گفت: آقا... لبوي هيچكس مثل تاري وردي شيرين نمي شود ... آقا.
    مش كاظم گفت: آقا، خواهرش مي پزد، اين هم مي فروشد... ننه اش مريض است، آقا.
    من به روي تاري وردي نگاه كردم. لبخند شيرين و مردانه اي روي لبانش بود. شال گردن نخي اش را باز كرده بود. موهاي سرش گوشهاش را پوشانده بود. گفت: هر كسي كسب و كاري دارد ديگر، آقا... ما هم اين كاره ايم.
    من گفتم: ننه ات چه اش است، تاري وردي؟
    گفت: پاهاش تكان نمي خورد. كدخدا مي گويد فلج شده. چي شده. خوب نمي دانم من ، آقا.
    گفتم: پدرت...
    حرفم را بريد و گفت: مرده.
    يكي از بچه ها گفت: بش مي گفتند عسگر قاچاقچي، آقا.
    تاري وردي گفت: اسب سواري خوب بلد بود. آخرش روزي سر كوهها گلوله خورد و مرد. امنيه ها زدندش. روي اسب زدندش.
    كمي هم از اينجا و آنجا حرف زديم، دو سه قران لبو به بچه ها فروخت و رفت. از من پول نگرفت. گفت: اين دفعه مهمان من، دفعه ي ديگر پول مي دهي. نگاه نكن كه دهاتي هستيم، يك كمي ادب و اينها سرمان مي شود، آقا.
    تاري وردي توي برف مي رفت طرف ده و ما صدايش را مي شنيديم كه مي گفت: آي لبو!.. لبوي داغ و شيرين آوردم، مردم!..
    دو تا سگ دور و برش مي پلكيدند و دم تكان مي دادند.
    بچه ها خيلي چيزها از تاري وردي برايم گفتند: اسم خواهرش « سولماز» بود. دو سه سالي بزرگتر از او بود. وقتي پدرشان زنده بود، صاحب خانه و زندگي خوبي بودند. بعدش به فلاكت افتادند. اول خواهر و بعد برادر رفتند پيش حاجي قلي فرشباف. بعدش با حاجي قلي دعواشان شد و بيرون آمدند.
    رضاقلي گفت: آقا، حاجي قلي بيشرف خواهرش را اذيت مي كرد. با نظر بد بش نگاه مي كرد، آقا.
    ابوالفضل گفت: آ... آقا... تاري وردي مي خواست، آقا، حاجي قلي را با دفه بكشدش، آ...
    ***
    تاري وردي هر روز يكي دو بار به كلاس سر مي زد. گاهي هم پس از تمام كردن لبوهاش مي آمد و سر كلاس مي نشست به درس گوش مي كرد.
    روزي بش گفتم: تاري وردي، شنيدم با حاجي قلي دعوات شده. مي تواني به من بگويي چطور؟
    تاري وردي گفت: حرف گذشته هاست، آقا. سرتان را درد مي آورم.
    گفتم: خيلي هم خوشم مي آيد كه از زبان خودت از سير تا پياز، شرح دعواتان را بشنوم.
    بعد تاري وردي شروع به صحبت كرد و گفت: خيلي ببخش آقا، من و خواهرم از بچگي پيش حاجي قلي كار مي كرديم. يعني خواهرم پيش از من آنجا رفته بود. من زيردست او كار مي كردم. او مي گرفت دو تومن، من هم يك چيزي كمتر از او. دو سه سالي پيش بود. مادرم باز مريض بود. كار نمي كرد اما زمينگير هم نبود. تو كارخانه سي تا چهل بچه ي ديگر هم بودند – حالا هم هستند – كه پنج شش استادكار داشتيم. من و خواهرم صبح مي رفتيم و ظهر برمي گشتيم. و بعد از ظهر مي رفتيم و عصر برمي گشتيم. خواهرم در كارخانه چادر سرش مي كرد اما ديگر از كسي رو نمي گرفت. استادكارها كه جاي پدر ما بودند و ديگران هم كه بچه بودند و حاجي قلي هم كه ارباب بود.
    آقا، اين آخرها حاجي قلي بيشرف مي آمد مي ايستاد بالاي سر ما دو تا و هي نگاه مي كرد به خواهرم و گاهي هم دستي به سر او يا من مي كشيد و بيخودي مي خنديد و رد مي شد. من بد به دلم نمي آوردم كه اربابمان است و دارد محبت مي كند. مدتي گذشت. يك روز پنجشنبه كه مزد هفتگي مان را مي گرفتيم، يك تومن اضافه به خواهرم داد و گفت: مادرتان مريض است، اين را خرج او مي كنيد.
    بعدش تو صورت خواهرم خنديد كه من هيچ خوشم نيامد. خواهرم مثل اينكه ترسيده باشد، چيزي نگفت. و ما دو تا، آقا، آمديم پيش ننه ام. وقتي شنيد حاجي قلي به خواهرم اضافه مزد داده، رفت تو فكر و گفت: ديگر بعد از اين پول اضافي نمي گيريد.
    از فردا من ديدم استادكارها و بچه هاي بزرگتر پيش خود پچ و پچ مي كنند و زيرگوشي يك حرفهايي مي زنند كه انگار مي خواستند من و خواهرم نشنويم.
    آقا! روز پنجشنبه ي ديگر آخر از همه رفتيم مزد بگيريم. حاجي خودش گفته بود كه وقتي سرش خلوت شد پيشش برويم. حاجي، آقا، پانزده هزار اضافه داد و گفت: فردا مي آيم خانه تان. يك حرفهايي با ننه تان دارم.
    بعد تو صورت خواهرم خنديد كه من هيچ خوشم نيامد. خواهرم رنگش پريد و سرش را پايين انداخت.
    مي بخشي، آقا، مرا. خودت گفتي همه اش را بگويم – پانزده هزارش را طرف حاجي انداختم و گفتم: حاجي آقا، ما پول اضافي لازم نداريم. ننه ام بدش مي آيد.
    حاجي باز خنديد و گفت: خر نشو جانم. براي تو و ننه ات نيست كه بدتان بيايد يا خوشتان...
    آنوقت پانزده هزار را برداشت و خواست تو دست خواهرم فرو كند كه خواهرم عقب كشيد و بيرون دويد. از غيظم گريه ام مي گرفت. دفه اي روي ميز بود. برش داشتم و پراندمش. دفه صورتش را بريد و خون آمد. حاجي فرياد زد و كمك خواست. من بيرون دويدم و ديگر نفهميدم چي شد. به خانه آمدم. خواهرم پهلوي ننه ام كز كرده بود و گريه مي كرد.
    شب، آقا، كدخدا آمد. حاجي قلي از دست من شكايت كرده و نيز گفته بود كه: مي خواهم باشان قوم و خويش بشوم، اگر نه پسره را مي سپردم دست امنيه ها پدرش را در مي آوردند. بعد كدخدا گفت حاجي مرا به خواستگاري فرستاده. آره يا نه؟
    زن و بچه ي حاجي قلي حالا هم تو شهر است،‌ آقا. در چهار تا ده ديگر زن صيغه دارد. مي بخشي آقا، مرا. عين يك خوك گنده است. چاق و خپله با يك ريش كوتاه سياه و سفيد، يك دست دندان مصنوعي كه چند تاش طلاست و يك تسبيح دراز در دستش. دور از شما، يك خوك گنده ي پير و پاتال.
    ننه ام به كدخدا گفت: من اگر صد تا هم دختر داشته باشم يكي را به آن پير كفتار نمي دهم. ما ديگر هر چه ديديم بسمان است. كدخدا، تو خودت كه ميداني اينجور آدمها نمي آيند با ما دهاتي ها قوم و خويش راست راستي بشوند...
    كدخدا، آقا، گفت: آره، تو راست مي گويي. حاجي قلي صيغه مي خواهد. اما اگر قبول نكني بچه ها را بيرون مي كند، بعد هم دردسر امنيه هاست و اينها... اين را هم بدان!
    خواهرم پشت ننه ام كز كرده بود و ميان هق هق گريه اش مي گفت: من ديگر به كارخانه نخواهم رفت... مرا مي كشد... ازش مي ترسم...
    صبح خواهرم سر كار نرفت. من تنها رفتم. حاجي قلي دم در ايستاده بود و تسبيح مي گرداند. من ترسيدم، آقا. نزديك نشدم. حاجي قلي كه زخم صورتش را با پارچه بسته بود گفت: پسر بيا برو، كاريت ندارم.
    من ترسان ترسان نزديك به او شدم و تا خواستم از در بگذرم مچم را گرفت و انداخت توحياط كارخانه و با مشت و لگد افتاد به جان من. آخر خودم را رها كردم و دويدم دفه ديروزي را برداشتم. آنقدر كتكم زده بود كه آش و لاش شده بودم. فرياد زدم كه: قرمساق بيشرف، حالا بت نشان ميدهم كه با كي طرفي... مرا مي گويند پسر عسگر قاچاقچي...
    تاري وردي نفسي تازه كرد و دوباره گفت: آقا، مي خواستم همانجا بكشمش. كارگرها جمع شدند و بردندم خانه مان. من از غيظم گريه مي كردم و خودم را به زمين مي زدم و فحش مي دادم و خون از زخم صورتم مي ريخت... آخر آرام شدم.
    يك بزي داشتيم. من و خواهرم به بيست تومن خريده بوديم. فروختيمش و با مختصر پولي كه ذخيره كرده بوديم يكي دو ماه گذرانديم. آخر خواهرم رفت پيش زن نان پز و من هم هر كاري پيش آمد دنبالش رفتم...
    گفتم: تاري وردي، چرا خواهرت شوهر نمي كند؟
    گفت: پسر زن نان پز نامزدش است. من و خواهرم داريم جهيز تهيه مي كنيم كه عروسي بكنند.
    ***
    امسال تابستان براي گردش به همان ده رفته بودم. تاري وردي را توي صحرا ديدم، با چهل پنجاه بز و گوسفند. گفتم: تاري وردي، جهيز خواهرت را آخرش جور كردي؟
    گفت: آره. عروسي هم كرده... حالا هم دارم براي عروسي خودم پول جمع مي كنم. آخر از وقتي خواهرم رفته خانه ي شوهر، ننه ام دست تنها مانده. يك كسي مي خواهد كه زير بالش را بگيرد و هم صحبتش بشود... بي ادبي شد. مي بخشي ام، آقا.
     
  13. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran

    تقديم به شما دوست عزيز



    سرگذشت دانه ي برف

    يك روز برفي پشت پنجره ايستاده بودم و بيرون را تماشا مي كردم. دانه هاي برف رقص كنان مي آمدند و روي همه چيز مي نشستند. روي بند رخت، روي درختها، سر ديوارها، روي آفتابه ي لب كرت، روي همه چيز. دانه ي بزرگي طرف پنجره مي آمد. دستم را از دريچه بيرون بردم و زير دانه ي برف گرفتم. دانه آرام كف دستم نشست. چقدر سفيد و تميز بود! چه شكل و بريدگي زيبا و منظمي داشت! زير لب به خودم گفتم: كاش اين دانه ي برف زبان داشت و سرگذشتش را برايم مي گفت!
    در اين وقت دانه ي برف صدا داد و گفت: اگر ميل داري بداني من سرگذشتم چيست، گوش كن برايت تعريف كنم: من چند ماه پيش يك قطره آب بودم. توي درياي خزر بودم. همراه ميلياردها ميليارد قطره ي ديگر اينور و آنور مي رفتم و روز مي گذراندم. يك روز تابستان روي دريا مي گشتم. آفتاب گرمي مي تابيد. من گرم شدم و بخار شدم. هزاران هزار قطره ي ديگر هم با من بخار شدند. ما از سبكي پر درآورده بوديم و خود به خود بالا مي رفتيم. باد دنبالمان افتاده بود و ما را به هر طرف مي كشاند. آنقدر بالا رفتيم كه ديگر آدمها را نديديم. از هر سو توده هاي بخار مي آمد و به ما مي چسبيد. گاهي هم ما مي رفتيم و به توده هاي بزرگتر مي چسبيديم و در هم مي رفتيم و فشرده مي شديم و باز هم كيپ هم راه مي رفتيم و بالا مي رفتيم و دورتر مي رفتيم و زيادتر مي شديم و فشرده تر مي شديم. گاهي جلو آفتاب را مي گرفتيم و گاهي جلو ماه و ستارگان را و آنوقت شب را تاريكتر مي كرديم.
    آنطور كه بعضي از ذره هاي بخار مي گفتند، ما ابر شده بوديم، باد توي ما مي زد و ما را به شكلهاي عجيب و غريبي در مي آورد. خودم كه توي دريا بودم، گاهي ابرها را به شكل شتر و آدم و خر و غيره مي ديدم.
    نمي دانم چند ماه در آسمان سرگردان بوديم. ما خيلي بالا رفته بوديم. هوا سرد شده بود. آنقدر توي هم رفته بوديم كه نمي توانستيم دست و پاي خود را دراز كنيم. دسته جمعي حركت مي كرديم: من نمي دانستم كجا مي رويم. دور و برم را هم نمي ديدم. از آفتاب خبري نبود. گويا ما خودمان جلو آفتاب را گرفته بوديم. خيلي وسعت داشتيم. چند صد كيلومتر درازا و پهنا داشتيم. مي خواستيم باران شويم و برگرديم زمين.
    من از شوق زمين دل تو دلم نبود. مدتي گذشت. ما همه نيمي آب بوديم و نيمي بخار. داشتيم باران مي شديم. ناگهان هوا چنان سرد شد كه من لرزيدم و همه لرزيدند. به دور و برم نگاه كردم. به يكي گفتم: چه شده؟ جواب داد: حالا در زمين، آنجا كه ما هستيم، زمستان است. البته در جاهاي ديگر ممكن است هوا گرم باشد. اين سرماي ناگهاني ديگر نمي گذارد ما باران شويم. نگاه كن! من دارم برف مي شوم. تو خودت هم...
    رفيقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد. برف شد و راه افتاد طرف زمين. دنبال او، من و هزاران هزار ذره ي ديگر هم يكي پس از ديگري برف شديم و بر زمين باريديم.
    وقتي توي دريا بودم، سنگين بودم. اما حالا سبك شده بودم. مثل پركاه پرواز مي كردم. سرما را هم نمي فهميدم. سرما جزو بدن من شده بود. رقص مي كرديم و پايين مي آمديم.
    وقتي به زمين نزديك شدم، ديدم دارم به شهر تبريز مي افتم. از درياي خزر چقدر دور شده بودم!
    از آن بالا مي ديدم كه بچه اي دارد سگي را با دگنك مي زند و سگ زوزه مي كشد. ديدم اگر همينجوري بروم يكراست خواهم افتاد روي سر چنين بچه اي، از باد خواهش كردم كه مرا نجات بدهد و جاي ديگري ببرد. باد خواهشم را قبول كرد. مرا برداشت و آورد اينجا. وقتي ديدم تو دستت را زير من گرفتي ازت خوشم آمد و...
    ***
    در همين جا صداي دانه ي برف بريد. نگاه كردم ديدم آب شده است.
     
  14. avajang.com .leftavajang.com.right
  15. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    پيرزن و جوجه ي طلايي اش​

    پيرزني بود كه در دار دنيا كسي را نداشت غير از جوجه ي طلايي اش. اين جوجه را هم يك شب توي خواب پيدا كرده بود. پيرزن روشور درست مي كرد و مي برد سر حمامها مي فروخت. جوجه طلايي هم در آلونك پيرزن و توي حياط كوچكش دنبال مورچه ها و عنكبوت ها مي گشت. از دولت سر جوجه طلايي هيچ مورچه اي جرئت نداشت قدم به خانه ي پيرزن بگذارد. حتي مورچه سواره هاي چابك و درشت. جوجه طلايي مورچه ها را خوب و بد نمي كرد. هم جورشان را نك مي زد مي خورد. از پس گربه هاي فضول هم برمي آمد كه همه جا سر مي كشند و به خاطر يك تكه گوشت همه چيز را به هم مي زنند.
    حياط پيرزن درخت گردوي پرشاخ و برگي هم داشت. فصل گردو كه مي رسيد، كيف جوجه طلايي كوك مي شد. باد مي زد گردوها مي افتاد، جوجه مي شكست و مي خورد.
    عنكبوتي هم از تنهايي و پيري پيرزن استفاده كرده توي رف، پشت بطريهاي خالي تور بافته دام گسترده بود و تخم مي گذاشت. پيرزن روزگاري توي اين بطريها سركه و آبغوره و عرق شاه اسپرم و نعناع پر مي كرد و از فروش آنها زندگيش را درمي آورد. اما حالا ديگر فقط روشور درست مي كرد. بطريهاي رنگارنگش خالي افتاده بود.
    عنكبوت دلش از جوجه طلايي قرص نبود. هميشه فكري بود كه آخرش روزي گرفتار منقار جوجه طلايي خواهد شد. بخصوص كه چند دفعه جوجه او را لبه ي رف ديده بود و تهديدش كرده بود كه آخر يك لقمه ي چپش خواهد كرد. چند تا از بچه هاي عنكبوت را هم خورده بود. از طرف ديگر جوجه طلايي مورچه هاي زرد و ريزه ي خانه را ريشه كن كرده بود كه هميشه به بوي خرده ريزي كه پيرزن توي رف مي انداخت، گذرشان از پشت بطريهاي خالي مي افتاد و براي عنكبوت شكار خوبي به حساب مي آمدند.
    شبي عنكبوت به خواب پيرزن آمد و بش گفت: اي پيرزن بيچاره، هيچ مي داني جوجه ي پررو مال و ثروت ترا چطور حرام مي كند؟
    پيرزن گفت: خفه شو! جوجه طلايي من اينقدر ناز و مهربان است كه هرگز چنين كاري نمي كند.
    عنكبوت گفت: پس خبر نداري. تو مثل كبكها سرت را توي برف مي كني و خيالهاي خام مي كني.
    پيرزن بي تاب شد و گفت: راستش را بگو ببينم منظورت چيست؟
    عنكبوت گفت: فايده اش چيست؟ قر و غمزه ي جوجه طلايي چشمهات را چنان كور كرده كه حرف مرا باور نخواهي كرد.
    پيرزن با بي تابي گفت: اگر دليل حسابي داشته باشي كه جوجه طلايي مال مرا حرام مي كند، چنان بلايي سرش مي آورم كه حتي مورچه ها به حالش گريه كنند.
    عنكبوت كه ديد پيرزن را خوب پخته است، گفت: پس گوش كن بگويم. اي پيرزن بيچاره، تو جان مي كني و روشور درست مي كني و منت اين و آن را مي كشي مي گذارند روشورهات را مي بري سر حمامهاشان مي فروشي و يك لقمه نان در مي آوري كه شكمت را سير كني، و اين جوجه ي پررو و شكمو هيچ عين خيالش نيست كه از آن همه گردو چيزي هم براي تو كنار بگذارد كه بفروشيشان و دستكم يكي دو روز راحت زندگي كني و شام و ناهار راست راستي بخوري. حالا باور كردي كه جوجه طلايي مالت را حرام مي كند؟
    پيرزن با خشم و تندي از خواب پريد و براي جوجه طلايي خط و نشان كشيد. صبح براي روشور فروختن نرفت. نشست توي آلونكش و چشم دوخت به حياط، به جوجه طلايي كه خيلي وقت بود بيدار شده بود و بلند شدن آفتاب را تماشا مي كرد.
    جوجه طلايي آمد پاي درخت گردو، بش گفت: رفيق درخت، يكي دو تا بينداز، صبحانه بخورم.
    درخت گردو يكي از شاخه هاش را تكان داد. چند تا گردوي رسيده افتاد به زمين. جوجه طلايي خواست بدود طرف گردوها، داد پيرزن بلند شد: آهاي جوجه ي زردنبو، دست بشان نزن! ديگر حق نداري گردوهاي مرا بشكني بخوري.
    جوجه طلايي با تعجب پيرزن را نگاه كرد ديد انگار اين يك پيرزن ديگري است: آن چشمهاي راضي و مهربان، آن صورت خوش و خندان و آن دهان گل و شيرين را نديد. چيزي نگفت. ساكت ايستاد. پيرزن نزديك به او شد و با لگد آن طرفتر پراندش و گردوها را برداشت گذاشت توي جيبش.
    جوجه طلايي آخرش به حرف آمد و گفت: ننه، امروز يكجوري شده اي. انگار شيطان تو جلدت رفته.
    پيرزن گفت: خفه شو!.. روت خيلي زياد شده. يك دفعه گفتم كه حق نداري گردوهاي مرا بخوري. مي خواهم بفروشمشان.
    جوجه طلايي سرش را پايين انداخت، رفت نشست پاي درخت. پيرزن رفت توي آلونك. كمكي گذشت. جوجه پا شد باز به درخت گفت: رفيق درخت، يكي دو تاي ديگر بينداز ببينم اين دفعه چه مي شود. امروز صبحانه مان پاك زهر شد.
    درخت يكي ديگر از شاخهاي پرش را تكان داد. چند تا گردو افتاد به زمين. جوجه تندي دويد و شكست و خوردشان. پيرزن سر رسيد و داد زد: جوجه زردنبو، حالا به تو نشان مي دهم كه گردوهاي مرا خوردن يعني چه.
    پيرزن اين را گفت و رفت منقل را آتش كرد. آنوقت آمد جوجه طلايي را گرفت و برد سر منقل و كونش را چسباند به گلهاي آتش. كون جوجه طلايي جلزولز كرد و سوخت. درخت گردو تكان سختي خورد و گردوها را زد بر سر و كله ي پيرزن و زخميش كرد. پيرزن جوجه را ولش كرد اما وقت خواست گردوها را جمع كند، ديد همه از سنگند. نگاهي به درخت انداخت و نگاهي به جوجه و خودش و رفت تو آلونكش گرفت نشست.
    جوجه طلايي كنج حياط سرش را زير بالش گذاشته، كز كرده بود. گاهي سرش را درمي آورد و نگاهي به كون سوخته اش مي انداخت و اشك چشمش را با نوك بالش پاك مي كرد و باز توي خودش مي خزيد. پيرزن چشم از جوجه طلاييش برنمي داشت.
    نزديكهاي ظهر باد برخاست، زد و گردوها را به زمين ريخت. جوجه از سر جاش بلند نشد. باز باد زد و گردوهاي ديگري ريخت. جوجه طلايي همينجور توي لاك خودش رفته بود و تكان نمي خورد. تا عصر بشود، گردوها جاي خالي در حياط پيرزن باقي نگذاشتند. پيرزن همينجور زل زده بود به جوجه طلاييش و جز او چيزي نمي ديد. ناگهان صدايي شنيد كه مي گفت: اي پيرزن شجاع، جوجه زردنبو را سر جاش نشاندي. ديگر چرا معطل مي كني؟ پاشو گردوهات را ببر بفروش. آفتاب دارد مي نشيند و شب درمي رسد و تو هنوز ناني به كف نياورده اي.
    پيرزن سرش را برگرداند و ديد عنكبوت درشتي دارد از رف پايين مي آيد. لنگه كفشي كنارش بود. برش داشت و محكم پرت كرد طرف عنكبوت. يك لحظه بعد، از عنكبوت فقط شكل تري روي ديوار مانده بود. آنوقت پيرزن با گوشه ي چادرش اشك چشمهايش را خشك كرد و پاشد رفت پيش جوجه طلاييش و بش گفت: جوجه طلايي نازي و مهربان من، گردوها ريخته زير پا، نمي خواهي بشكني بخوريشان؟
    جوجه طلايي بدون آنكه سرش را بلند كند گفت: دست از سرم بردار پيرزن. به اين زودي يادت رفت كه كونم را سوختي؟
    پيرزن با دست جوجه طلاييش را نوازش كرد و گفت: جوجه طلايي نازي و مهربان من، گردوها ريخته زير پا. نمي خواهي بشكني بخوريشان؟
    جوجه طلايي اين دفعه سرش را بلند كرد و تو صورت پيرزن نگاه كرد ديد آن چشمهاي راضي و مهربان، آن صورت خوش و خندان و آن دهان گل و شيرين باز برگشته. گفت: چرا نمي خواهم، ننه جان. تو هم مرهمي به زخمم مي گذاري؟
    پيرزن گفت: چرا نمي گذارم، جوجه طلايي نازي و مهربان من. پاشو برويم تو آلونك.
    ****
    آن شب پيرزن و جوجه طلايي سر سفره شان فقط مغز گردو بود. صبح هم پيرزن پا شد هر چه تار عنكبوت در گوشه و كنار بود، پاك كرد و دور انداخت.
     
  16. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    دو گربه روي ديوار

    يكي از شبهاي تابستان بود. ماه نبود. ستاره هم نبود. هوا تاريك تاريك بود. نصف شب بود. سوسكها آواز مي خواندند. صداي ديگري نبود. گربه ي سياهي از آن طرف ديوار مي آمد. سرش را پايين انداخته بود، بو مي كشيد و سلانه سلانه مي آمد.
    گربه ي سفيدي هم از اين طرف ديوار مي آمد. سرش را پايين انداخته بود، بو مي كشيد و سلانه سلانه مي آمد.
    اينها آمدند و آمدند، و درست وسط ديوار كله هاشان خورد به هم. هر يكي يك « پيف ‏ف!..» كرد و يك وجب عقب پريد. بعد نشستند و به هم زل زدند. فاصله شان دو وجب بيشتر نبود. دل هردوشان « تاپ تاپ» مي زد. لحظه اي همين جوري نشستند. چيزي نگفتند. لنديدند و نگاه كردند. آخرش گربه ي سياه جلو خزيد. گربه ي سفيد تكاني خورد و تند گفت: مياوو!.. جلو نيا!..
    گربه ي سياه محل نگذاشت. باز جلو خزيد. زير لب لند لند مي كردند. فاصله شان يك وجب شده بود. گربه ي سياه باز هم جلوتر مي خزيد. گربه ي سفيد ديگر معطل نشد. تند پنجولش را انداخت طرف گربه ي سياه، زد و گوشش را پاره كرد. بعد جيغ زد: مياوو!.. پيف ف!.. احمق نگفتم نيا جلو؟..
    گربه ي سياه هم به نوبه ي خود فرياد كرد: پاف ف!..
    اما او نتوانست حريفش را زخمي كند. خيلي خشمگين شد. كمي عقب كشيد و سرپا گفت: مياوو!.. راه بده من بروم. اگرنه هر چه ديدي از چشم خودت ديدي!
    گربه ي سفيد قاه قاه خنديد، سبيلهايش را ليسيد و گفت: چه حرفهاي خنده داري بلدي تو! راه بدهم بروي؟ اگر راه دادن كار خوبي است، چرا خودت راه نمي دهي من بروم آن سر ديوار؟
    گربه ي سياه گفت: گفتم راه بده من بگذرم، بعد تو بيا و هر گوري مي خواهي برو.
    گربه ي سفيد بلندتر خنديد و گفت: اين دفعه اگر حرفم را گوش نكني، يك لقمه ات خواهم كرد.
    گربه ي سياه عصباني شد و يكهو فرياد زد: ميااوو!.. برگرد برو پشت بام! راه بده من بروم! موش مردني!..
    گربه ي سفيد به رگ غيرتش برخورد. خنده اش را بريد. صدايش مي لرزيد. فريادي از ته گلو برآورد:‌مياووو!.. گفتي موش؟.. احمق!.. پيف ف!.. بگير!.. پيف ف ف!..
    باز پنجولش را طرف گربه ي سياه انداخت. گربه ي سياه اين دفعه جاخالي كرد و زد بيني او را پاره كرد. خون راه افتاد. حالا ديگر نمي شد جلو گربه ي سفيد را گرفت. پشتش را خم كرد. موهاش سيخ شد. طوري سر و صدا راه انداخت كه سوسكها صداشان را بريدند و سراپا گوش شدند.
    يك گل سرخ كه داشت باز مي شد، نيمه كاره ماند. ستاره ي درشتي در آسمان افتاد.
    گربه ي سفيد با خشم زيادي گفت: مياوو!.. مگر نشنيدي كه گفتم برگرد عقب، راه بده من بروم؟.. موش سياه مردني!..
    اكنون نوبت گربه ي سياه بود كه بخندد. خنديد و گفت: اولش كه موش بيشتر سفيد مي شود تا سياه. پس موش خودتي. دومش اين كه زياد هم سر و صدا راه نينداز كه آدمها بيدار مي شوند و مي آيند هر دوتامان را كتك مي زنند. من خودم از سر و صدا نمي ترسم و عقب گرد هم نمي كنم. همين جا مي نشينم كه حوصله ات سر برود و برگردي بروي پي كارت. گربه ي سفيد كمي آرام شد و گفت: من حوصله ام سر برود؟ دلم مي خواهد ظهري تو آشپزخانه ي حسن كله پز بودي و مي ديدي كه چطور سه ساعت تمام چشم به هم نزدم و نشستم دم لانه ي موش.
    گربه ي سياه ديگر سخني نگفت. آرام نشسته بود و نگاه مي كرد. گربه ي سفيد هم نشست و چيزي نگفت. صداي گريه ي بچه اي شنيده شد. بعد بچه خاموش شد. باز صداي سوسكها بود و خش و خش گل سرخ كه داشت باز مي شد. دو دقيقه گربه ها تو چشم هم زل زدند هيچيك از رو نرفت. اما معلوم بود كه صبرشان تمام شده است. هر يك مي خواست كه ديگري شروع به حرف زدن كند.
    ناگهان گربه ي سفيد گفت: من راه حلي پيدا كردم.
    گربه ي سياه گفت: چه راهي؟
    گربه ي سفيد گفت: من كار واجبي دارم. خيلي خيلي واجب. تو برگرد برو آخر ديوار، من بيايم رد بشوم بعد تو برو.
    گربه ي سياه خنده اش گرفت و گفت: عجب راهي پيدا كردي! من خود كاري دارم بسيار واجب و بسيار فوري. نيم ثانيه هم نمي توانم معطل كنم.
    گربه ي سفيد پكر شد و گفت: باز كه تو رفتي نسازي! گفتم كار واجبي دارم، قبول كن و از سر راهم دور شو!..
    گربه ي سياه بلندتر از او گفت: مياوو! مگر تو چي مني كه امر مي كني؟ حرف دهنت را بفهم!..
    گربه ي سفيد لنديد، پا شد و داد زد: مياوو!.. من حرف دهنم را خوب مي فهمم. تو اصلا گربه ي لجي هستي. من بايد بروم خانه ي حسن كله پز. آنجا بوي كله پاچه شنيده ام. حالا باز نفهميدي چه كار واجبي دارم؟
    گربه ي سياه لنديد و گفت: مياوو!.. تو فكر مي كني من روي ديوارهاي مردم ول مي گردم؟ من هم آن طرفها بوي قرمه سبزي شنيده ام و خيلي هم گرسنه هستم. اگر باز هم سر راهم بايستي، همچو مي زنم كه بيفتي پايين و مخت داغون بشود.
    گربه ي سفيد نتوانست جلو خود را بگيرد و داد زد: مياوو!.. احمق برو كنار!.. پيف ف!.. بگير!..
    و يكهو با ناخنهايش موي سر گربه ي سياه را چنگ زد. موها تو هوا پخش شد. هر دو شروع كردند به « پيف پيف» و افتادند به جان هم و بد و بيراه بر سر و روي هم ريختند.
    گربه ها سرگرم دعوا بودند كه كسي از پاي ديوار آب سردي روشان پاشيد. هر دو دستپاچه شدند. تندي برگشتند و فرار كردند.
    هر كدام از راهي كه آمده بود فرار كرد و پشت سر هم نگاه نكرد.
     
  17. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    سرگذشت دومرول ديوانه سر



    چند كلمه مقدمه درباره ي افسانه هاي قديمي


    انسانهاي قديمي هم مثل ما آرزوهاي دور و درازي داشتند. از طرف ديگر در زمان آنها علم آنقدر پيشرفت نكرده بود كه علت همه چيز را براي آنها معلوم كند. بنابراين انسانهاي قديمي براي همه چيز علتهاي بي اساس و افسانه اي مي تراشيدند و چون در عمل و زندگيشان نمي توانستند به آرزوهاي خود برسند، افسانه ها مي ساختند و در عالم افسانه به آرزوهايشان مي رسيدند.
    مثلا زرتشتيان چون نمي دانستند كه دنيا و آدمها از كجا پيدا شده اند، افسانه هايي ساختند و معتقد شدند كه دنيا را دو خدا آفريده: يكي اهريمن كه تاريكي، بدي، ناخوشي، خشكسالي و ديگر چيزهاي زيان آور را درست كرده. ديگري هرمزد كه روشنايي، نيكي، تندرستي، خرمي و بركت و ديگر چيزهاي خوب را به وجود آورده. و چون راه علمي و عملي از بين بردن بديها را نمي دانستند مي گفتند كه خداي خوب و خداي بد هميشه با هم مي جنگند و ما هم بايد با انجام دادن كارهاي خوب، خداي خوب را كمك كنيم تا او بر خداي بد غلبه كند. و مي گفتند اين غلبه حتمي است.
    البته آرزوي تمام انسانهاست كه روزي از روي زمين بديها نابود شوند. زرتشتيان اين آرزو را در افسانه هايشان به خوبي بيان كرده اند. اما نتوانسته اند يك راه علمي و عملي بيابند و بديها را نابود كنند.
    امروز تمام رشته هاي علم به انسان ياد داده است كه هرمزد و اهريمن جز افسانه چيز ديگري نيستند و فقط انسانها خودشان مي توانند از راههاي علمي و عملي بديها را از ميان بردارند و به خوشبختي دسته جمعي برسند.
    همه ي ملتها براي خودشان افسانه هايي دارند. از ملتهاي يونان و افريقا و عربستان گرفته تا ايران و هندوستان و چين همه روزگاري از اين افسانه هاي بي پايه فراوان ساخته اند.
    البته هيچكدام از اين افسانه ها از نظر علم ارزشي ندارند. ما فقط با خواندن آنها مي فهميم كه انسانهاي قديمي هم مثل ما كنجكاو بوده اند و مطابق علم خود درباره ي عالم نظر داده اند و مطابق فهم خود براي چيزها و بديها و خوبيها علت پيدا كرده اند. مثلا قديميها مي گفتند كه زمين روي شاخ گاو است و هر وقت گاو تنش مي خارد و شاخش را تكان مي دهد، زمين مي لرزد و زلزله مي شود. مي دانيم كه اين حرف چرند است و زلزله علت ديگري دارد كه علم به ما آموخته است.
    ما با خواندن افسانه هاي قديمي باز مي فهميم كه انسانهاي قديمي هم مثل ما آرزوهاي بلندي داشته اند و هميشه در پي رسيدن به آرزوهايشان بوده اند. مثلا افسانه هاي قديمي به ما نشان مي دهد كه بشر از زمانهاي بسيار قديم آرزو داشته است كه مثل پرنده ها پر بگيرد و به آسمان برود. امروز بشر به كمك علم به اين آرزويش رسيده است و مي تواند حتي تا كره ي ماه پرواز كند و در آينده ي نزديكي به ستارگان دورتري هم پرواز خواهد كرد.
    يكي ديگر از آرزوهاي قديمي و بزرگ انسان داشتن عمر جاوداني است يا بهتر بگويم « نمردن» است. در افسانه هاي آذربايجاني، يوناني، ايراني، بابلي و ديگر ملتها اين آرزو خوب گفته شده است. رويين تن بودن اسفنديار (از پهلوانان كتاب شاهنامه) حكايت از اين آرزو دارد. در يكي از افسانه هاي بابلي پهلواني به نام « گيل گمش» سفر پر زحمتي پيش مي گيرد كه عمر جاوداني به دست آورد. در دل آدمهاي داستانهاي آذربايجان هم اين آرزو هست.





    ***


    كتاب « دده قورقود» از داستانهاي قديمي آذربايجان است كه از چند سال پيش به يادگار مانده است. داستانها مربوط به تركان قديمي است كه به آنها « اوغوز» مي گفتند. قوم اوغوز داراي پهلوانان و سركردگان و دسته هاي زيادي بود. « دده قورقود» نام پير ريش سفيد اوغوز بوده است كه در شادي و غصه شريك آنها مي شد و داستان پهلوانيهاي آنها را مي سرود.
    « دومرول ديوانه سر» يكي از پهلوانان دلير اوغوز بوده است. در اين كتاب سرگذشت او را خواهيد خواند كه چطور خواست « مرگ» و « عزراييل» را از ميان بردارد.
    در اين سرگذشت قسمتي از آرزوهاي انسانهاي قديمي خوب گفته شده است. مثلا نشان داده شده است كه انسانها هميشه از مرگ هراسان بوده اند و مرگ ناجوانمردانه آنها را درو كرده است و انسانها خواسته اند از مرگ فرار كنند. باز در اين سرگذشت نشان داده شده است كه اگر انسانها همديگر را دوست بدارند و خوشبختي خود را در خوشبختي ديگران جستجو كنند، حتي مي توانند بر عزراييل غلبه كنند و به شادي و خوشبختي دسته جمعي برسند.
    ***
    من اين افسانه را از زبان اصلي كتاب، يعني تركي، ترجمه كرده ام و بعد قسمتهاي كوچكي از آن را انداخته ام و قسمتهاي كوچك ديگري به آن افزوده ام و ساده اش كرده ام كه مناسب حال شما نوجوانان باشد.
    باز تكرار مي كنم كه هيچكدام از افسانه هاي قديمي ارزش علمي ندارند و نبايد اعتقادهاي آدمهاي اين افسانه ها را حقيقت پنداشت. افكار و گفتگوها و رفتار قهرمانان اين افسانه ها نمي تواند براي ما سرمشق باشد. ما بايد افكار و گفتگوها و رفتارمان را از زمان و مكان خودمان بگيريم. ما بايد قهرمانان زمان خودمان را جستجو كنيم و خودمان را در يك زمان و در يك مكان محدود نكنيم. قرن بيستم زمان ماست و سراسر دنيا مكان ما. زمان و مكان افسانه هاي قديمي تنگتر بوده است و كهنه شده است.
    ما افسانه هاي قديمي را براي اين مي خوانيم كه بدانيم قديميها چگونه فكر مي كردند، چه آرزوهايي داشتند، چه اندازه فهم و دانش داشتند و بد و خوبشان چه بود و بعد آنها را با خودمان مقايسه كنيم و ببينيم كه انسانهاي امروزي تا كجا پيش رفته اند و چه كارهايي مي توانند بكنند و بعد هم به انسانهاي آينده فكر كنيم كه تا كجا پيش خواهند رفت و چه كارهايي خواهند كرد...

    سرگذشت دومرول ديوانه سر*
    Domrol *

    روزي روزگاري ميان قوم اوغوز پهلواني بود به نام « دومرول ديوانه سر». او را ديوانه مي گفتند براي اينكه در كودكي نه گاو نر وحشي را كشته بود و كارهاي بزرگ ديگري نيز كرده بود. حالا هم بر روي رودخانه ي خشكي پلي درست كرده بود و تمام كاروانها و رهگذرها را مجبور مي كرد كه از پل او بگذرند. از هر كه مي گذشت سي« آخچا»** مي گرفت و هر كه خود داري مي كرد و مي خواست از راه ديگري برود، كتكي حسابي نوش جان مي كرد و چهل آخچا مي پرداخت و مي گذشت.
    ** پول نقره


    شما هيچ نمي پرسيد دومرول چرا چنين مي كرد؟
    او خودش مي گفت كه: مي خواهم پهلوان پرزوري پيدا شود و از فرمان من سرپيچي كند و با من بجنگد تا او را بر زمين بزنم و نام پهلواني ام در سراسر جهان بر سر زبانها بيفتد.
    دومرول چنين دلاوري بود.
    روزي طايفه اي آمدند و در كنار پل او چادر زدند. در ميان ايشان جواني بود كه به نيكي و پهلواني مشهور بود. روزي ناگهان مريض شد و جان سپرد. فرياد ناله و زاري به آسمان برخاست. يكي مي گفت: « واي، فرزند!..» و مويش را مي كند. ديگري مي گفت: « واي، برادر!..» و خاك بر سر مي كرد. همه مي گريستند و شيون مي كردند و نام آن دلاور را بر زبان مي آوردند.
    ناگهان دومرول پهلوان از شكار برگشت و صداي ناله و شيون شنيد. عصباني شد و فرياد زد: آهاي، بدسيرتها! چرا گريه مي كنيد؟ اين چه ناله و زاري است كه در كنار پل من راه انداخته ايد؟
    بزرگان طايفه پيش آمدند و گفتند: پهلوان، عصباني نشو. ما جوان دلاوري داشتيم كه همين امروز مرد، از ميان ما رفت. به خاطر او گريه مي كنيم.
    دومرول ديوانه سر شمشيرش را كشيد و فرياد زد: آهاي، كي او را كشت؟ كي جرئت كرد در كنار پل من آدم بكشد؟
    بزرگان گفتند: پهلوان، كسي او را نكشته. خداوند به عزراييل فرمان داد و عزراييل كه بالهاي سرخ رنگي دارد ناگهان سررسيد و جان آن جوانمرد را گرفت.
    دومرول ديوانه سر غضبناك فرياد برآورد: عزراييل كيست؟ من عزراييل مزراييل نمي شناسم. خداوندا، ترا سوگند مي دهم عزراييل را پيش من بفرست و چشم مرا بر او بينا كن تا با او دست و پنجه نرم كنم و مردانگي ام را نشان بدهم و جان جوان دلاور را از او باز گيرم و تا عزراييل باشد ديگر ناجوانمردانه آدم نكشد و جان دلاوران را نگيرد.
    دومرول اين سخنان را گفت و به خانه اش برگشت.
    خداوند از سخن دومرول خوشش نيامد. به عزراييل گفت: اي عزراييل، ديدي اين ديوانه ي بدسيرت چه سخنان كفرآميزي گفت؟ شكر يگانگي و قدرت مرا به جا نمي آورد و مي خواهد در كارهاي من دخالت كند و اين همه بر خود مي بالد.
    عزراييل گفت: خداوندا، فرمان بده بروم جان خودش را بگيرم تا عقل به سرش برگردد و بداند كه مرگ يعني چه.
    خداوند گفت: اي عزراييل، هم اكنون فرو شو و به چشم آن ديوانه ديده شو و بترسانش و جانش را بگير و پيش من بياور.
    عزراييل گفت: هم اكنون پيش دومرول مي روم و چنان نگاهي بر او مي اندازم كه از ديدنم مثل بيد بلرزد و رنگش چون زعفران شود...
    ***
    دومرول ديوانه سر در خانه ي خود نشسته بود و با چهل پهلوان برگزيده اش گرم صحبت بود. از شكار شير و پلنگ و پهلوانيهاشان گفتگو مي كردند. و نگهبانان درها را گرفته بودند و نگهباني مي كردند. ناگهان عزراييل پيش چشم دومرول ظاهر شد. كسي از دربانان و نگهبانان او را نديده بود. پيرمردي بدصورت و ترسناك كه شير بيشه از ديدارش زهره ترك مي شد. چشمان كورمكوري اش تا قلب راه پيدا مي كرد.
    دومرول تا او را ديد دنيا پيش چشمش تيره و تار شد. دست پرتوانش به لرزه افتاد و روزگار بر او تنگ شد. فرياد برآورد. حالا نگاه كن ببين چه گفت. گفت: اي پير ترسناك، كيستي كه دربانانم نديدندت، نگهبانانم نديدندت؟ چشمانم را تيره و تار كردي و دستهاي توانايم را لرزاندي. آهاي، پير ريش سفيد، بگو ببينم كيستي كه لرزه بر تنم انداختي و پياله ي زرينم را بر زمين افكندي؟ آهاي، پير كورمكوري، بگو اينجا چه كار داري؟ وگرنه بلند مي شوم و چنان درد و بلا بر سرت مي بارم كه تا دنيا باشد در داستانها بگويند.
    دومرول ديوانه سر چنان برآشفته بود كه سبيلهايش را مي جويد و با دستش قبضه ي شمشيرش را مي فشرد. پهلوانان ديگر ساكت نشسته بودند و يقين داشتند كه پيرمرد جان سالم از دست دومرول به در نخواهد برد.
    وقتي سخن دومرول تمام شد، عزراييل قاه قاه خنديد و گفت: آهاي، ديوانه ي بدسيرت! از ريش سفيدم خوشت نيامد، ها؟ بدان كه خيلي پهلوانان سياه مو بوده اند كه جانشان را گرفته ام. از چشم كورمكوري ام نيز خوشت نيامد، ها؟ بدان كه خيلي دختران و نوعروسان آهوچشم بوده اند كه جانشان را گرفته ام و مادران و شوهران بسياري را سياهپوش كرده ام...
    از كسي صدايي برنمي آمد. دهن دومرول كف كرده بود. مي خواست هر چه زودتر پيرمرد خود را بشناساند تا بلند شود و با يك ضربه ي شمشير دو تكه اش كند. فرياد برآورد و گفت: آهاي، پيرمرد! اسمت را بگو ببينم كيستي. والا بي نام و نشان خواهمت كشت... من ديگر حوصله ي صبر كردن ندارم.
    عزراييل گفت: حالا خودت مي فهمي من كي هستم. اي ديوانه ي بدسيرت، يادت هست كه بر خود مي باليدي و مي گفتي اگر عزراييل سرخ بال را ببينم مي كشمش و جان مردم را خلاص مي كنم؟
    دومرول گفت: باز هم مي گويم كه اگر عزراييل به چنگم بيفتد بالهايش را خواهم كند و مغزش را داغون خواهم كرد.
    عزراييل گفت: اي ديوانه ي خودسر، اكنون آمده ام كه جان خودت را بگيرم!.. جان مي دهي يا با من سر جنگ و جدال داري؟
    دومرول ديوانه سر تا اين را شنيد از جا جست و فرياد زد: آهاي، عزراييل سرخ بال تويي؟
    عزراييل گفت: آره، منم.
    دومرول گفت: پس بالهايت كو، بدبخت!
    عزراييل گفت: من هزار شكل دارم.
    دومرول گفت: جان اين همه دلاوران و نوعروسان را تو مي گيري، ناجوانمرد؟
    عزراييل گفت: راست گفتي. اكنون نيز نوبت تست!
    دومرول فرياد زد: بدفطرت، ترا در آسمان مي جستم در زمين به چنگم افتادي. حالا به تو نشان مي دهم كه چگونه جان مي گيرند.
    دومرول اين را گفت و به نگهبانان و دربانان فرمان داد: دربانان، نگهبانان، درها را ببنديد، خوب مواظب باشيد كه اين بدفطرت فرار نكند!
    آنوقت شمشيرش را كشيد و بلند كرد و به عزراييل هجوم كرد. عزراييل كبوتر شد و از روزنه ي تنگي بيرون پريد و ناپديد شد. دومرول دست بر دست زد و قاه قاه خنديد و به پهلوانانش گفت: ديديد كه عزراييل از ضرب شمشيرم ترسيد و فرار كرد! چنان هول شد كه در گشاده را ول كرد و مثل موشها به سوراخ تپيد. اما من دست از سرش برنخواهم داشت. بلند شويد پهلوانانم!.. دنبالش خواهيم كرد و قسم مي خورم كه تا او را شكار شاهينم نكنم آسوده نگذارمش.
    چهل و يك پهلوان برخاستند و سوار اسب شدند و راه افتادند. دومرول ديوانه سر شاهين شكاري اش را بر بازو گرفته بود و دنبال عزراييل اسب مي تاخت. هر كجا كبوتري ديد شكار كرد اما عزراييل را پيدا نكرد. در بازگشت تنها شد. از بيراهه مي آمد كه مگر عزراييل را گير آورد. كنار گودالي رسيد. ناگهان عزراييل پيش چشم اسب دومرول ظاهر شد. اسب به تاخت مي آمد كه ناگهان رم كرد و دومرول را بلند كرد و به ته گودال انداخت. سر سياه موي دومرول خم شد و خميده ماند. عزراييل فوري فرود آمد و پايش را بر سينه ي سفيد دومرول گذاشت و نشست و گفت: آهاي دومرول ديوانه سر، اكنون چه مي گويي؟ حالا كه دارم جانت را مي گيرم، چرا ديگر عربده نمي كشي و پهلواني نمي كني؟
    دومرول به خرخر افتاده بود. گفت: آهاي عزراييل، ترا چنين ناجوانمرد نمي دانستم. نمي دانستم كه با راهزني جان مي گيري و از پشت خنجر مي زني... آهاي!..
    عزراييل گفت: حرف بيخودي نزن. اگر حرف حسابي داري بگو كه داري نفسهاي آخرت را مي كشي.
    دومرول پهلوان توانا، دلاور جوانمرد، اسير موجود ناجوانمردي شده بود كه هزار شكل دارد و با راهزني جان مي گيرد و از پشت خنجر مي زند. دومرول آن پهلوان آزاده اكنون حال پريشاني داشت و دل در سينه اش مي تپيد و نمي خواست بميرد. مي خواست مرگ نباشد و زندگي باشد و زندگي پر از شادي باشد و شادي براي همه باشد و او شادي را براي ديگران فراهم كند، چنان كه پيش از اين براي قوم خودش جانفشاني كرده بود و شادي و خوشبختي را به سرزمين خود آورده بود.
    آخر گفت: عزراييل يك لحظه مهلت بده. گوش كن ببين چه مي گويم: در سرزمين زيباي ما كوههايي است بزرگ و سترگ با قله هاي برف پوش و چنان بلند كه حتي تير پهلواني مثل من به نوك آن نمي تواند برسد. در دامنه ي اين كوهها، ما باغهاي فراواني داريم پر درخت. و درخت مو در اين باغها فراوان است. و اين موها انگورهاي سياهي مي آورند، چه شيرين و چه لطيف و چه پاك و تميز. انگورها را مي چلانيم و خمها را از آبش پر مي كنيم و منتظر مي مانيم كه آبها شراب شود آنگاه از آن شراب مي خوريم و سرمست مي شويم و بيخود مي شويم و بي باك مي شويم و چنان نعره مي زنيم كه شير بيشه از ترس مي لرزد و مو بر اندامش راست مي شود. من نيز از آن شراب خوردم و بيخود شدم و ندانستم چه گفتم كه خداوند خوشش نيامد. والا پهلواني ملولم نكرده، از زندگي سير نشده ام و از مرگ بدم مي آيد و نمي خواهم بميرم، مي خواهم باز هم زندگي كنم، باز هم جوانمردي كنم، نيكي كنم. آهاي!.. عزراييل، مدد!.. جانم را مگير!.. مرا به حال خودم بگذار و برو جان آنهايي را بگير كه بدند و بدي مي كنند و خوشبختي را در بيچارگي ديگران جستجو مي كنند و نانشان را با گرسنه نگهداشتن ديگران به دست مي آورند. برو!.
    عزراييل گفت: حرفهاي بيخود مي زني بدسيرت!.. از التماس و خواهش تو نيز بوي كفر مي آيد. يكي هم اينكه التماس به من نكن. من خودم نيز مخلوق عاجزي هستم و كاري از دستم ساخته نيست. من فقط فرمان خداوند را اجرا مي كنم.
    دومرول گفت: پس جان ما را خداوند مي گيرد؟
    عزراييل گفت: درست است. به من مربوط نيست.
    دومرول گفت: پس تو چه بلاي نابهنگامي كه خود را قاتي مي كني؟ از پيش چشمم دور شو تا من خودم كار خودم را بكنم.
    عزراييل از سينه ي دومرول برخاست. اما همچنان پايش را بر سينه ي سفيد او مي فشرد و نفس دومرول پهلوان تنگي مي كرد و پاي عزراييل ضربه هاي قلب او را حس مي كرد و گرمي اش را مي فهميد.
    دومرول ديوانه سر پاي شكسته اش را دراز كرد و خون پيشاني اش را پاك كرد و گفت: خداوندا، نمي دانم كيستي، چيستي، در كجايي. بيخردان بسياري در آسمانها پي تو مي گردند، در زمين جستجويت مي كنند اما هيچ نمي دانند كه تو خود در دل انسانها جا داري. خداوندا، اگر هم جانم را مي گيري خودت بگير، به اين عزراييل ناجوانمرد واگذار مكن!..
    عزراييل گفت: بيچاره ي بدبخت، از دعا و زاري تو هم بوي كفر مي آيد، خلاصي نخواهي داشت!..
    خداوند از سخن دومرول خوشش آمد و به عزراييل فرمان داد: آهاي عزراييل، اين كارها به تو نيامده. بگو دومرول جان ديگري پيدا كند و به من بدهد و تو ديگر جان او را مگير.
    عزراييل گفت: خداوندا، اين انسان گستاخ را سر خود ول كردن خوب نيست.
    خداوند گفت: عزراييل، تو ديگر در كارهاي من دخالت نكن.
    عزراييل پايش را از روي سينه ي دومرول برداشت و گفت: بلند شو. اگر بتواني جان ديگري پيدا كني كه عوض جان خودت به من بدهي، با تو كاري نخواهم داشت.
    دومرول پهلواني تكاني به خود داد و بلند شد روي پاي شكسته اش ايستاد و گفت: ديدي عزراييل، چگونه از دستت در رفتم؟ بيا برويم پيش پدر پيرم. او خيلي دوستم دارد، جانش را دريغ نخواهد كرد.
    دومرول ديوانه سر پيش افتاد و عزراييل پشت سرش، آمدند پيش پدر پير دومرول. نام پدرش « دوخاقوجا» بود. وقتي دومرول را با سر و صورت خونين ديد، فرياد برآورد و گفت: فرزند، اين چه حالي است؟ اسبت كجا مانده؟ اين كيست كه چنين چشم بر من مي دوزد؟
    دومرول خم شد و دست پدر پيرش را بوسيد و گفت: پدر، ببين چه بر سرم آمده: كفر گفتم و خداوند خوشش نيامد. به عزراييل فرمان داد كه از آسمانهاي بلند فرود آيد و جانم را بگيرد. عزراييل پا بر سينه ي سفيدم گذاشت و به خرخرم افكند و خواست جانم را بگيرد. اكنون پدر، تو جانت را به عزراييل مي دهي كه مرا ول كند و يا مي خواهي در عزاي من سياه بپوشي و « واي، فرزند!..» بگويي؟ كدام را مي خواهي پدر؟ زودتر بگو كه وقت زيادي نداريم.
    دوخاقوجا ساكت شد و به فكر فرو رفت. چهل پهلوان دومرول از شكار باز آمده اسب رميده ي او را ديده بودند كه تك و تنها از راه رسيد و دومرول را نياورد. همه نگران دومرول شده بودند و اكنون مي ديدند كه پهلوان شكسته و زخمي پيش پدرش ايستاده است.
    پدرش آخر به سخن آمد و گفت: اي دومرول، اي جگر گوشه، اي پسر، اي پهلواني كه در كودكي ات نه گاو نر وحشي را كشتي، تو ستون خانه و زندگي مني! تو نوگل دختران و عروسكان زيباروي مني! من نمي گذارم تو بميري. اين كوههاي سياه بلند كه روبرو ايستاده اند، مال من است، اگر عزراييل مي خواهد بگو مال او باشد. من چشمه هاي سرد سردي دارم، اسبهاي گردنفرازي دارم، قطار در قطار شتر دارم، آغلها و طويله هايي دارم پر گوسفند و بز، اگر عزراييل لازم دارد همه مال او باشد. هر چقدر زر و سيم لازم دارد مي دهمش، اما فرزند، زندگي شيرين است و جان عزيز، از آنها نمي توانم چشم پوشي كنم.
    دومرول گفت: پدر، همه چيزت مال خودت باد، من جانت را مي خواهم، مي دهي يا نه؟
    دوخاقوجا گفت: فرزند، عزيزتر و مهربانتر از من مادرت را داري. برو پيش او.
    عزراييل دست به كار شده بود كه جان دومرول را بگيرد. دومرول گفت: دست نگهدار، ناجوانمرد!.. مي رويم پيش مادرم.
    رفتند پيش مادر پير دومرول. دومرول دست مادرش را بوسيد و گفت: مادر، نمي پرسي كه چرا شكسته شده ام، چرا زخمي شده ام و چه بر سرم آمده؟
    مادرش ناله كنان گفت: واي فرزندم، چه بلايي بر سرت آمده؟
    دومرول گفت: مادر، عزراييل سرخ بال از آسمانهاي بلند پر كشيد و فرود آمد و برسينه ام نشست و بر خرخرم افكند و خواست جانم را بگيرد. از پدرم جانش را خواستم كه عزراييل از من درگذرد، پدرم نداد. اكنون از تو مي خواهم، مادر. جانت را به من مي بخشي يا مي خواهي در عزاي من سياه بپوشي و « واي، فرزند!..» بگويي؟.. مادر، چه مي گويي؟
    مادرش لحظه اي به فكر فرو رفت بعد سر برداشت و گفت: فرزند، اي فرزند، اي نور چشم، اي كه نه ماه در شكمم زندگي كردي، اي كه شير سفيدم را خوردي، كاش در قلعه هاي بلند و برجهاي دست نيافتني گرفتار مي شدي مي آمدم زر و سيم مي ريختم و نجاتت مي دادم. اما چه كنم كه در جاي بدي گير كرده اي و من پاي آمدن ندارم. فرزند، زندگي شيرين است و جان عزيز، از جانم نمي توانم چشم بپوشم. چاره اي ندارم...
    مادر دومرول نيز جانش را دريغ كرد. دومرول دلتنگ شد. عزراييل پيش آمد كه جانش را بگيرد. دومرول برآشفت و نعره زد: دست نگهدار، ناجوانمرد!.. يك لحظه امان بده، بي مروت!..
    عزراييل ريشخندكنان گفت: پهلوان، حالا ديگر چه مي خواهي؟ ديدي كه هيچ كس بر تو رحم نكرد و جان نداد. هر چه زودتر جان بدهي به خير و صلاح خودت است.
    دومرول گفت: مي خواهي حسرت به دلم بماند؟
    عزراييل گفت: حسرت چه كسي؟
    دومرول گفت: من همسر دارم. دو پسر دارم، امانتند. برويم آنها را به همسرم بسپارم، آنوقت هر چه مي خواهي با من بكن.
    دومرول پيش افتاد و پيش همسر خود رفت. همسر دومرول دو پسرش را روي زانوانش نشانده شير به آنها مي داد و نوازششان مي كرد و بچه ها با مشت به پستانهاي پر مادرش مي زدند و نفس زنان شير مي خوردند و چشمانشان مي خنديد.
    دومرول وارد شد. زنش را ديد، پسرانش را نگاه كرد و دلش از شادي و حسرت لبريز شد. زنش تا دومرول را ديد، پسرانش را بر زمين نهاد و فرياد برآورد و از گردن دومرول آويخت و گفت: اي دومرول، اي پشت و پناه پهلوان من، اين چه حالي است؟ تو كه هيچوقت دلتنگي نمي شناختي، تو كه شكست يادت نمي آيد، حالا چرا چنين گرفته و پريشاني؟.. پسرانت را تماشا كن...
    دومرول به دو پسرش نگاه كرد. بچه ها روي پوست آهو غلت مي خوردند و يكديگر را با چنگ و دندان مي گرفتند و مي كشيدند و صدا برمي آوردند و چشمانشان از زيادي شادي و خوشي مي درخشيد.
    دومرول لحظه اي تماشا كرد. آنوقت به زنش گفت: اي زن، اي همسر شيرينم و اي مادر فرزندانم، بدان كه امروز عزراييل سرخ بال از بلندي آسمانها فرود آمد و ناجوانمردانه روي سينه ام نشست و خواست جان شيرينم را بگيرد. پيش پدر پيرم رفتم، جانش را نداد، پيش مادر پيرم رفتم، جانش را نداد. گفتند: زندگي شيرين است و جان عزيز، نمي توانيم از آنها چشم پوشي كنيم. اكنون، اي زن، اي مادر فرزندانم، آمده ام پسرانم را به تو بسپارم. كوههاي سياه بلندم ييلاقت باد! آبهاي سرد سردم نوش جانت باد! اسبهاي گردنفراز زيادي در طويله ها دارم، مركبت باد! خانه هاي پرشكوه زرينم سايه بانت باد! شتران قطار در قطارم باركشت باد! گوسفندان بيشماري در آغل دارم، مركبت باد! اي زن، اي مادر فرزندانم، بعد از من با هر مردي كه چشمت بپسندد و دلت دوست بدارد عروسي كن اما دل فرزندانم را مشكن، پيش تو امانت مي گذارم و مي روم...
    عزراييل پيش آمد: دومرول بيحركت ايستاد. ناگهان زن دومرول از جا جست و ميان عزراييل و شوهرش سد شده و فرياد زد: اي عزراييل، دست نگهدار!.. هنوز من هستم و نمي گذارم كه شوهرم، پشت و پناهم، پهلوانم بميرد و جواني و پهلواني پسرانش را نبيند.
    آنوقت رويش را به طرف شوهرش گرفت و گفت: اي دومرول، اي شوهر، اي پدر پهلوان پسرانم، اين چه حرفي است كه گفتي؟.. اي كه تا چشم باز كرده ام ترا شناخته ام، اي كه به تودل داده ام و دوستت داشته ام، اي كه با دلي پر از محبت زنت شده ام و با تو خرسند شده ام، خوشبخت شده ام، پس از تو كوههاي سرسبزت را چه مي كنم؟ قبرستانم باد اگر قدم در آنها بگذارم. پس از تو آبهاي سرد سردت را چه مي كنم؟ خون باد اگر جرعه اي بياشامم. پس از تو زر و سيمت را چه مي كنم؟ فقط به در كفن خريدن مي خورد. پس از تو اسبهاي گردنفرازت را چه مي كنم؟ تابوتم باد اگر پا در ركابشان بگذارم. پس از تو شوهر را چه مي كنم؟ چون مار بزندم اگر شوهر كنم. اي مرد اي پدر پسرانم، جان چه ارزشي دارد كه پدر و مادر پيرت از تو دريغ كردند؟.. آسمان شاهد باشد، زمين شاهد باشد، خداوند شاهد باشد، پهلوانان و زنان و مردان قبيله شاهد باشند، من به رضاي دل جانم را به تو بخشيدم!..
    زن شوهرش را بوسيد، پسرانش را بوسيد و پيش عزراييل آمد و ساكت و آرام ايستاد. عزراييل خواست جان زن را بگيرد. اين دفعه دومرول تكان خورد و نعره زد: اي عزراييل ناجوانمرد، تو چه عجله اي داري كه ما را سياه بپوشاني؟.. دست نگهدار كه من هنوز حرف دارم.
    عزراييل دومرول را چنان غضبناك ديد كه جرئت نكرد دست به زن دومرول بزند. يك قدم دور شد و ايستاد.
    دومرول پهلوان بزرگ و پردل تاب ديدن مرگ همسرش را نداشت. دهن باز كرد و بلند بلند گفت: خداوندا، نمي دانم كيستي، چيستي و در كجايي!.. بيخردان بسياري در آسمانها پي تو مي گردند، در زمين جستجويت مي كنند اما هيچ نمي دانند كه تو خود در دل انسانها جا داري. خداوندا، بر سر راهها عمارتها درست خواهم كرد، گرسنگان را سير خواهم كرد، برهنگان را لباس در تن خواهم كرد، خوشبختي را براي همه خواهم آورد. من زنم را دوست دارم، اگر مي خواهي جان هر دومان را بگير و اگر نمي گيري جان هر دومان را رها كن!..
    خداوند از سخن دومرول خوشش آمد و به عزراييل فرمان داد: اي عزراييل، اين دو همسر صد و چهل سال ديگر زندگي خواهند كرد، تو برو جان پدر و مادر دومرول را بگير و برگرد.
    عزراييل بلند شد رفت جان پدر و مادر دومرول را گرفت و برگشت.
    دومرول همسر و فرزندانش را در آغوش كشيد و غرق بوسه شان كرد. همه شاد شدند و آوازهاي پهلواني خواندند و سرودهاي خوشبختي سردادند و نعره كشيدند و زن و مرد رقصيدند و اسب تاختند و در اين هنگام « دده قورقود»، پير ريش سفيد قوم اوغوز، پيش آمد و در شادي آنها شريك شد و احوال دومرول و همسرش را داستان كرد و ترانه به نام آنها ساخت تا پهلوانان بخوانند و بدانند و درس بياموزند.
     
  18. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    افسانه ي محبت​



    تحفه ي ناچيز براي سهيلا
    به خاطر محبتي كه به بچه ها داشت


    روزي روزگاري پادشاهي بود و دختري داشت شش هفت ساله. اين دختر كنيز و كلفت خيلي داشت، نوكري هم داشت كمي از خودش بزرگتر به نام قوچ علي. وقت غذا اگر دستمال دختر زمين مي افتاد، قوچ علي بش مي داد. وقت بازي اگر توپ دورتر مي افتاد، قوچ علي برايش مي آورد. گاهي هم دختر پادشاه از ميليونها اسباب بازي دلش زده مي شد و هوس الك دولك بازي مي كرد. الك دولك دختر پادشاه از طلا و نقره بود.
    اول دفعه اي كه دختر هوس الك دولك بازي كرد، پادشاه تمام زرگرهاي شهر را جمع كرد و امر كرد كه تا يك ساعت ديگر بايد الك دولك طلا و نقره اي دخترش حاضر شود. اين الك دولك صد هزار تومان بيشتر خرج برداشت. يك زرگر هم سر همين كار كشته شد. چون كه گفته بود كار واجبي دارد و نمي تواند بيايد. زرگر داشت براي دختر نوزاد خود گوشواره درست مي كرد.
    هر وقت كه دختر پادشاه هوس الك دولك مي كرد، قوچ علي به فاصله ي كمي از او مي ايستاد و منتظر مي شد. دختر پادشاه چوب كوتاه نقره اي را روي زمين مي گذاشت، با چوب دراز طلايي به سر آن مي زد و آن را به هوا پرتاب مي كرد. قوچ علي وظيفه داشت دنبال چوب بدود و آن را بردارد بيندازد به طرف دختر. دختر آن را توي هوا محكم مي زد و دورتر پرتاب مي كرد. قوچ علي باز مي رفت آن را برمي داشت مي انداخت به طرف دختر. وقتي دختر خسته مي شد، قوچ علي مي رفت كنيز كلفتها را خبر مي كرد مي آمدند دختر را روي تخت روان به قصرش مي بردند. قوچ علي هم مي رفت خزانه دار مخصوص اسباب بازي هاي دختر را خبر مي كرد كه بيايد الك دولك را ببرد بگذارد سر جايش كنار ميليونها اسباب بازي ديگر، قوچ علي بعد مي رفت پيش خزانه دار لباس هاي دختر پادشاه كه لباس مخصوص غذا براي دختر ببرد و لباس مخصوص الك دولك بازي را بياورد سر جايش بگذارد.
    قوچ علي بعد مي رفت آشپز مخصوص دختر پادشاه را خبر مي كرد كه غذاي بعد از الك دولك بازي دختر را ببرد. دختر پادشاه بعد از هر بازي غذاي مخصوصي مي خورد.
    قوچ علي هميشه دنبال اينجور كارها بود. وقتي دختر مي خوابيد، او وظيفه داشت پشت در بخوابد تا كنيز و كلفتها و نوكرها بدانند خانم خوابيده و چيزي نپرسند و نگويند.
    دختر پادشاه هر امري داشت قوچ علي با ميل دنبالش مي رفت و كارها را چنان خوب انجام مي داد كه دختر پادشاه هرگز دست روي او بلند نكرده بود. قوچ علي عاشق دختر پادشاه بود. صاف و ساده دوستش داشت. به نظر خودش هيچ عيب و علتي تو كارش نبود. به همين جهت روزي راز دلش را به دختر گفت.
    آن روز دختر در باغ پروانه مي گرفت. قوچ علي هم پاي درختي ايستاده بود و او را تماشا مي كرد و گاهي هم كه پروانه اي مي رفت بالاي درختي مي نشست، قوچ علي وظيفه داشت از درخت بالا رود و پروانه را بلند كند. يك بار دختر پروانه ي درشتي ديد. قوچ علي را صدا كرد و گفت: قوچ علي، بيا اين را تو بگير. من ازش مي ترسم.
    قوچ علي تندي دويد، پروانه را گرفت انداخت توي سبد توري. وقتي سرش را بلند كرد، ديد دختر روبرويش ايستاده، صاف و ساده گفت: شاهزاده خانم، من عاشق شما هستم. خواهش مي كنم وقتي هر دو بزرگ شديم، زن من بشويد.
    اما هنوز حرفش تمام نشده بود كه دختر پادشاه كشيده ي محكمي زد بيخ گوشش و داد زد: نوكر بي سر و پا، تو چه حق داري عاشق من بشوي؟ مگر يادت رفته من يك شاهزاده خانمم و تو نوكر مني؟ تو لياقت درباني سگ مرا هم نداري. توله سگ!.. گم شو از پيش چشمم!.. برو كلفتهايم را بگو بيايند مرا ببرند، ترا هم بيرون كنند كه ديگر نمي خواهم چشم كثيفت مرا ببيند.
    قوچ علي گذاشت رفت و كلفتها را خبر كرد، كلفتها با تخت روان آمدند ديدند دختر پادشاه بيهوش افتاده. ريختند بر سر قوچ علي كه پسر، دختر پادشاه را چكار كردي. قوچ علي گفت: من هيچكارش نكردم. خودش عصباني شد، مرا زد و بيهوش شد. به كي به كي قسم!
    اما كي باور مي كرد. گلاب و شربت آوردند، حال دختر را جا آوردند گذاشتندش روي تخت روان و بردند به قصرش. دختر پادشاه امر كرد: به پدرم بگوييد گوش اين نوكر نمك نشناس كثيف را بگيرند، مثل سگ از قصر بيرون كنند. نمي خواهم چشمهاي كثيفش مرا ببيند.
    پادشاه امر كرد قوچ علي را همان دقيقه، راستي هم مثل سگ بيرون كردند. دختر پادشاه چند روزي مريض شد. هر روز چند تا حكيم بالاي سرش كشيك مي دادند. آخرش خودش گفت كه ديگر خوب شده و حكيمها را مرخص كرد.
    2
    سالها مي گذشت و دختر پادشاه هر روز و هر سال خودپسندتر از پيش مي شد، محل سگ به كسي نمي گذاشت. چنان كه وقتي هفده هيجده ساله شد، امر كرد كه هيچكس حق ندارد به او نگاه كند و بدن پاك او را با نگاهش كثيف كند. اگر كسي از كلفتها و نوكرها اشتباهي نگاهي به او مي كرد حسابي شلاق مي خورد و اگر لب از لب باز مي كرد و حرفي مي گفت، زنده زنده مي انداختندش جلو گرگهاي گرسنه كه دختر پادشاه براي تفريح خودش توي باغ نگهشان مي داشت. پادشاه دخترش را به خاطر همين كارهايش خيلي دوست داشت. هميشه به دخترش مي گفت: دخترم، تو داري از خود من تقليد مي كني. ازت خوشم مي آيد.
    دختر پادشاه چنان شده بود كه هميشه تنها توي باغ گردش مي كرد و با كسي حرف نمي زد. مي گفت كه كسي لياقت حرف زدن با مرا ندارد. دو تا استخر بزرگ هم وسط باغ درست كرده بودند كه هميشه يكي پر شير تازه بود و ديگري پر گلاب و عطر گل سرخ و ياسمن و اينها. دو تا كلفت جوان وظيفه داشتند سر ساعت معيني سرشان را پايين بيندازند و همانطور تا لب استخر بيايند تا دختر از استخر شير بيرون بيايد و توي استخر گلاب برود و بيرون بيايد و خود را در حوله بپيچد. كلفتها حق نداشتند دست به بدن او بزنند. اگر حتي نوك انگشت كسي به پوست و موي او مي خورد، همان روز دست جلادها سپرده مي شد كه انگشتش يا دستش بريده شود.
    دختر پادشاه اينقدر ديگران را از خود دور مي كرد كه تنهاي تنها مي ماند و نمي دانست چگونه وقت بگذراند. از پروانه گرفتن و گل چيدن و شستشوي توي شير و گلاب و اسباب بازي و خوردن و نوشيدن و تماشاي گرگها هم سير شده بود. ناچار بيشتر وقتها مي خوابيد. هميشه هم قوچ علي را خواب مي ديد. قوچ علي مي آمد با دختر پادشاه بازي كند. دختر اولش خوشحال مي شد. ناگهان يادش مي آمد كه دختر پادشاه است و با ديگران خيلي فرق دارد. آنوقت يادش مي آمد كه دختر پادشاه است و با ديگران خيلي فرق دارد. آنوقت قيافه مي گرفت و قوچ علي را از خود دور مي كرد. اما قوچ علي ول نمي كرد. مي خواست دست او را بگيرد. دختر زور مي زد كه دستش را بدزدد. اما آخرش وا مي داد و قوچ علي مي توانست دست او را بگيرد و دوتايي شروع مي كردند به بازي و جست و خيز و پروانه گرفتن. وسط بازي قوچ علي مي گفت: شاهزاده خانم. من عاشق شما هستم. خواهش مي كنم وقتي من هم مثل تو بزرگ شدم، زن من بشويد.
    در اينجا باز دختر پادشاه يادش مي آمد كه دختر پادشاه است و قوچ علي را سيلي مي زد و داد و بيداد مي كرد. قوچ علي را مي سپرد دست جلادها و ناگهان به صداي فرياد خودش از خواب مي پريد...
    هميشه اين خواب را مي ديد. نمي توانست همبازي ديگري را خواب ببيند. تازه قوچ علي را هم با همان سن و سال و سر و وضع كودكي خواب مي ديد.
    دختر پادشاه خواستگار هم داشت. چند شاهزاده از مملكتهاي دور به خواستگاريش آمده بودند، اما او نديده ردشان كرده بود كه من غير از خودم كسي را دوست ندارم.
    3
    روزي دختر پادشاه توي استخر شستشو مي كرد. كبوتري آمد نشست روي درخت انار لب استخر و گفت: اي دختر زيبا، تو چه بدن قشنگي داري! من عاشق تو شدم. خواهش مي كنم از توي شير بيا بيرون تا خوب تماشايت كنم.
    دختر پادشاه گفت: اي پرنده ي كثيف، به تو امر مي كنم از اينجا بروي. من يك شاهزاده خانمم. كسي حق ندارد مرا نگاه كند. كسي لياقت حرف زدن با مرا ندارد.
    كبوتر خنديد و گفت: اي دختر زيبا، من مي دانم كه خيلي وقت است همصحبتي نداشته اي...
    دختر پادشاه يادش رفت دختر پادشاه است و ناگهان نرم شد و گفت: اي كبوتر خوش صحبت، خواهش مي كنم به من نگاه نكن. خوب نيست.
    كبوتر گفت: اي دختر زيبا، دست خودم نيست كه نگاهت نكنم. دوستت دارم.
    دختر گفت: اي كبوتر خوش صحبت، من كه نمي توانم عشق يك كبوتر را قبول كنم. اگر عاشق راست راستكي هستي، از جلدت بيا بيرون تا من هم ترا تماشا كنم.
    كبوتر گفت: اي دختر زيبا، من دلم قرص نيست كه تو عشق مرا قبول كني. يك چيزي گروگان بده تا دلم قرص شود از جلدم بيرون بيايم.
    دختر گفت: اي كبوتر خوش صحبت، هر چه مي خواهي بخواه، مي دهم.
    كبوتر گفت: اي دختر زيبا، خوابت را بده من.
    دختر گفت: اي كبوتر خوش صحبت، خواب من به چه دردت مي خورد؟
    كبوتر گفت: اي دختر زيبا، بعد مي بيني خواب تو به چه درد من مي خورد.
    دختر گفت: اي كبوتر خوش صحبت، خواب من مال تو.
    در اين موقع صداي پاي كلفتهاي دختر شنيده شد كه حوله به دست، سرشان را پايين انداخته بودند مي آمدند. كبوتر گفت: اي دختر زيبا، خوابت شده مال من. كلفتهايت دارند مي آيند. من رفتم. بعد باز مي آيم. من اسمت را گذاشتم « قيز خانم». خوب نيست دختر زيبايي مثل تو اسم نداشته باشد.
    دختر پادشاه ناگهان يادش آمد كه دختر پادشاه است و داد زد: اي حيوان كثيف، تو چه حقي داشتي با من حرف مي زدي؟ خواب مرا به خودم برگردان. والا دل و روده ات را از پس گردنت درمي آورم، تو حق نداري با آن دهان كثيف روي من اسم بگذاري.
    اما كبوتر از روي درخت انار خيلي وقت بود كه پا شده بود رفته بود. دختر پادشاه بيخودي عصباني مي شد و جلادهايش را به كمك مي خواست.
    4
    چند هفته بود كه دختر پادشاه يك دقيقه هم نخوابيده بود. اصلا خواب به چشمش نمي آمد. اولها بيخوابي چنانش كرده بود كه همه خيال مي كردند ديوانه شده است. مثل سگ هار توي اتاقش راه مي رفت، در و ديوار را چنگ مي زد و به همه فحش مي داد. كسي را پيش خود راه نمي داد، حتي پدرش را، حكيمها را. روزها و شبها تنهاي تنها بود. آخرش خسته و مريض شد و افتاد. اين دفعه هم خواب به چشمش نمي آمد. اما نه حرفي مي زد نه حركتي مي كرد. مي گذاشت كه حكيمها را يكي پس از ديگري بالاي سرش بياورند و ببرند. هيچ حكيمي نتوانست دختر را خوب كند. پادشاه امر كرده بود هيچكس حق ندارد دست به بدن دختر بزند. اين بود كه حكيمها نمي توانستند ببينند درد دختر چيست. روزي حكيم پير و غريبه اي آمد گفت: من بدون دست زدن به بدن بيمار مي توانم او را معاينه كنم و دوايش را بگويم. اگر نتوانستم گردنم را بزنند.
    پادشاه گفت كه او را پيش دختر ببرند. حكيم پير مدت درازي پهلوي دختر نشست تماشايش كرد. بعد گفت: تنها علاج او « افسانه ي محبت» است. بايد كسي بالاي سر او « افسانه ي محبت» بگويد تا خوب شود و بتواند بخوابد.
    پادشاه امر كرد جارچيها در چهار گوشه ي شهر جار زدند كه: هر كه « افسانه ي محبت» بلد است بيايد براي دختر پادشاه بگويد تا پادشاه او را از مال دنيا بي نياز كند.
    خيلي ها به طمع مال آمدند كه ما « افسانه ي محبت» بلديم، اما وقتي رسيدند پشت پرده ي اتاق دختر، مجبور شدند دروغهايي سر هم كنند كه البته اثري در دختر پادشاه نكرد و پادشاه هم همه شان را دست جلادها داد. ديگر كسي جرئت نداشت قدم جلو بگذارد. چند روزي گذشت. باز حكيم پير و غريبه پيدايش شد. به پادشاه گفت: اين چه شهري است كه كسي « افسانه ي محبت» بلد نيست؟ در فلان كوه چوپان جواني زندگي مي كند. او « افسانه ي محبت» بلد است. برويد او را بياوريد. اما پادشاه، بدان كه اگر خود تو دنبال او نروي، هرگز از كوه پايين نمي آيد.
    حكيم گذاشت رفت. پادشاه با چند نفر ديگر سوار اسب شد و راه افتاد. رفتند رسيدند پاي كوه. چوپان جوان را صدا كردند. چوپان از بالاي كوه گفت: شما كيستيد؟ چكارم داشتيد؟
    پادشاه گفت: من پادشاهم. مگر تو نشنيدي دختر من مريض شده؟ مي خواهم بيايي برايش...
    پادشاه يادش رفت كه حكيم چه گفته بود. چوپان يادش انداخت: « افسانه ي محبت» مي خواهي؟
    پادشاه گفت: آره، همان كه گفتي. حكيم پير و غريبه اي گفت كه تو بلدي.
    چوپان جوان گفت: آره، بلدم.
    پادشاه گفت:‌اگر دخترم را خوب كني هر چقدر طلا و نقره و ثروت بخواهي، مي دهم.
    چوپان كه داشت از كوه پايين مي آمد گفت: پادشاه، اگر حرف مال دنيا را بياري، من نمي آيم. « افسانه ي محبت» همين به خاطر محبت گفته مي شود.
    پادشاه ديگر چيزي نگفت. دلش مي خواست اين چوپان فضول را دست جلادها بسپارد اما چيزي نگفت. چوپان سوار ترك اسب پادشاه شد و راه افتادند. وقتي به قصر رسيدند، چوپان را پشت پرده اي نشاندند و گفتند: از همين جا بگو. چشم نامحرم نبايد به صورت دختر پادشاه بيفتد.
    چوپان جوان گفت: « افسانه ي محبت» هم چيزي نيست كه هركس بتواند بشنود. اگر غير از من و دختر كس ديگر اين دور و برها باشد، افسانه اثري نخواهد داشت. همه دور شوند.
    پادشاه ناچار امر كرد قصر دختر را خلوت كردند. توي قصر فقط چوپان ماند و دختر پادشاه. آنوقت چوپان جوان پرده را كنار زد و داخل اتاق شد. دختر آرام دراز كشيده بود و هيچ اعتنايي به كسي و چيزي نداشت. چوپان كنار در نشست و بلند بلند گفت: اي دختر زيبا، اي قيز خانم، مي خواهم « افسانه ي محبت» بگويم، گوش مي كني؟
    دختر انگار صداي آشنايي شنيده سرش را برگرداند و چشمهايش را دوخت به چوپان جوان و گفت: آره، گوش مي كنم بگو.
    چوپان شروع كرد به گفتن « افسانه ي محبت». گفت:
    - « روزي روزگاري پادشاهي بود و دختري داشت شش هفت ساله. اين دختر كنيز و كلفت خيلي داشت، نوكري هم داشت كمي بزرگتر از خودش به نام قوچ علي. وقت غذا اگر دستمال دختر زمين مي افتاد، قوچ علي بش مي داد. وقت توپ بازي اگر توپ دورتر مي افتاد، قوچ علي برايش مي آورد. گاهي هم دختر هوس الك دولك بازي مي كرد. الك دولك او از طلا و نقره بود. وقتي دختر مي خوابيد، قوچ علي وظيفه داشت پشت در بخوابد تا كنيز و كلفتها و نوكرها بدانند خانم خوابيده و چيزي نپرسند و نگويند. دختر پادشاه هر امري داشت، قوچ علي با ميل دنبالش مي رفت و كارها را چنان خوب انجام مي داد كه دختر پادشاه هرگز دست روي او بلند نكرده بود. قوچ علي عاشق دختر پادشاه بود. صاف و ساده دوستش داشت. به نظر خودش هيچ عيب و علتي تو كارش نبود. آخر دوست داشتن چه عيب و علتي ممكن است داشته باشد؟ وقتي با هم توي باغ بودند و دختر پادشاه پروانه مي گرفت يا الك دولك بازي مي كرد، قوچ علي خودش را چنان شاد و سبك مي ديد كه نگو. هرگز از تماشاي او سير نمي شد. دلش مي خواست دختر اجازه بدهد كه دستش را بگيرد و دوتايي قدم بزنند و پروانه بگيرند. اما دختر پادشاه كسي را پسند نمي كرد، كلفت ها و نوكرها را سگ مي گفت و پيش خود راه نمي داد. قوچ علي همينطور شاد و سبك زندگي مي كرد تا روزي كه ديد ديگر نمي تواند راز دلش را به دختر نگويد. اين بود كه روزي وقت پروانه گرفتن به دختر گفت: شاهزاده خانم، من عاشق شما هستم. خواهش مي كنم وقتي هر دو بزرگ شديم زن من بشويد.
    دختر پادشاه از اين حرف چنان بدش آمد كه قوچ علي را سيلي زد و بعد هم مثل سگ از پيش خود راند. دختر پادشاه قوچ علي را بيرون كرد و هرگز فكر نكرد كه چه بلايي سر او آمد.»
    چوپان جوان ساكت شد. دختر گفت: چوپان، بگو بعد چه شد؟
    چوپان گفت: اي دختر زيبا، تو فكر مي كني چه بلايي سر قوچ علي آمد؟
    دختر گفت: من هرگز فكر نكرده ام كه چه بلايي سر قوچ علي آمد. تو مي داني قوچ علي آخرش چه شد؟ بيا جلو بگو.
    چوپان پا شد رفت نشست كنار تخت دختر دست او را در دست گرفت و دنباله ي « افسانه ي محبت» را چنين گفت:
    - « پدر قوچ علي چوپاني مي كرد. قوچ علي پاي پياده سر به بيابان گذاشت و رفت پدرش را سر كوه پيدا كرد. پدرش سخت مريض بود و در غار گوسفندان خوابيده بود. خواهر قوچ علي كه به سن و سال خود او بود، گوسفندان را به چرا برده بود. پدر از ديدن پسرش خيلي خوشحال شد و گفت: قوچ علي، چه به موقع آمدي. من دارم مي ميرم. خواهرت را تنها نگذار. تنهايي درد كشنده اي است.
    پدر مرد. پسر او را همانجا سر كوه خاك كرد. عصر كه خواهر برگشت، به جاي پدرش، برادرش را ديد. با هم براي پدرشان گريه كردند و سر قبرش گل و درخت كاشتند.
    روزها و هفته ها و ماهها و سالها گذشت. قوچ علي و خواهرش شدند هفده هيجده ساله. دو تايي كوه و صحرا را از پاشنه در مي كردند و گوسفندانشان را در بهترين جاها مي چراندند. شبها را با سگهايشان در غار مي گذراندند. فقط گاهي در زمستان به شهر مي آمدند، موقعي كه گوسفندان در غار زمستاني بودند و وقت بيكاري بود.
    خواهر قوچ علي مثل هواي بهار لطيف بود، مثل آفتاب تابستان درخشان بود، مثل ميوه هاي پاييز معطر و دوست داشتني بود و مثل ماه شبهاي زمستان صاف و دلچسب بود و مثل لاله ي صحرايي سرخ رو و وحشي بود. به همين جهت قوچ علي لاله صدايش مي كرد.
    روزي وقتي گوسفندان را برمي گرداندند، قوچ علي ديد كه بزي از گله گم شده. يكي از سگها را برداشت و رفت دنبال بز. چند كوه را پشت سر گذراندند بالاخره ديدند بز نشسته سر چشمه اي گريه مي كند و مثل بيد مي لرزد. سگ تا بز را ديد عوعو كرد و گفت: بز، گريه نكن آمديم.
    بز شاد شد و گفت: مي ترسيدم دنبالم نياييد، قسمت گرگ شوم. تشكر مي كنم.
    هوا داشت تاريك مي شد. قوچ علي نگاه كرد ديد از آنور كوه هفت تا اسب سفيد دارند بالا مي آيند. بز را دست سگ سپرد و راهشان انداخت و خودش پشت سنگي منتظر نشست. اسبها آمدند رسيدند سر چشمه. هر كدام مشكي به پشت داشت. پر كردند، خواستند برگردند كه يكي از اسبها گفت: من ديگر نمي توانم تنهاي تنها توي آن قصر زندگي كنم. همينجا خودم را مي كشم يا برمي گردم به شهر خودمان. شما هم برگرديد پيش دختر عموها.
    اسبهاي ديگر دلداري اش دادند و بالاخره با هم برگشتند. قوچ علي پا شد افتاد دنبال اسبها. رفتند و رفتند چند تا كوه را پشت سر گذاشتند. رسيدند به جنگل خلوتي كه كوچكترين پرنده و خزنده و چرنده اي توش نبود. هفت قصر زيبا ديده مي شد. هر كدام از اسبها رفت توي يكي از قصرها. قوچ علي منتظر شد ديد شش كبوتر سفيد از آسمان پايين آمدند و هر كدام رفت به يكي از قصرها. قوچ علي باز منتظر شد.
    صداي گريه شنيد. به يك يك قصرها سر كشيد. ديد در هر قصري دختري مثل ماه و پسري مثل خورشيد، گرم صحبت و خنده اند، اما در قصر هفتمي پسري مثل خورشيد تنها نشسته با يك تكه گچ عكس گل لاله مي كشد و زار زار گريه مي كند. چنان گريه اي كه دل سنگ كباب مي شد. قوچ علي داخل شد. سلام كرد و گفت: اي جوان، گريه نكن، دلم را كباب كردي.
    جوان سرش را بلند كرد و گفت: تو كيستي؟ از كجا آمدي؟
    قوچ علي گفت: من چوپان كوهستانم. صداي گريه ات مرا اينجا كشاند.
    جوان گفت: صبح ترا سر كوه ديدم. خوب شد آمدي. بيا بنشين، دلم همصحبتي مي خواست.
    قوچ علي نشست و گفت: چرا چنين گريه مي كردي؟
    جوان گفت: قصه ي من كمي طولاني است. اگر حوصله ي شنيدن داري، برايت بگويم.
    آنوقت شروع كرد سرگذشت خود را چنين گفت:
    - « ما هفت برادريم. دو روز بيشتر نيست به اين جنگل آمده ايم. توي شهر خودمان آهنگري مي كرديم. پدر پيري داشتيم كه بهترين شمشيرساز شهر بود. روزها آهنگري مي كرديم و شبها مخفيانه، در زيرزمين، شمشير مي ساختيم. پادشاه اسلحه سازي را قدغن كرده بود. اما چون مردم شهر شمشير لازم داشتند، ما مجبور بوديم شبها اين كار را بكنيم. توي دكان سنداني داشتيم ده بيست برابر سندانهاي معمولي. هشت نفري دوره اش مي كرديم و پتك مي زديم. روزي پدرمان به ما گفت: پسرها، من ديگر دارم مي ميرم. اما شما سالهاي درازي زندگي خواهيد كرد و احتياج به يك رفيق و همسر داريد. وقت زن كردنتان هم رسيده. شما زني لازم داريد كه مثل خودتان آستينها را بالا بزند و پتك بزند و شمشير بسازد. دخترعموهاي شما مي توانند چنين همسرهايي باشند. اما براي اين كه شما هم لياقت خود را نشان داده باشيد، من و عموي مرحومتان امتحاني برايتان ترتيب داده ايم. نشاني دخترعموهايتان را توي دل همين سندان گذاشته ايم. شما بايد شمشيري چنان تيز بسازيد كه بتواند با يك ضربت سندان را دو تكه كند تا نشاني دخترعموها از توي آن در بيايد.
    پدرمان چند روز بعد مرد. ما هفت برادر دست به كار شديم. بيشتر وقتها در زيرزمين با فولاد و آهن و پتك و اينها درمي افتاديم. اما هر شمشيري كه مي ساختيم بر سندان اثر نمي كرد. خودش دو تكه مي شد. بالاخره در يك شب تاريك و سرد زمستان شمشيري از زير دست ما درآمد كه سندان سنگين را شكافت. از دل سندان قوطي كوچكي درآمد. توي قوطي تكه كاغذي بود كه بر روي آن نوشته بودند: « پسرعموهاي شمشير ساز، قربان تيزي شمشيرتان، هر چه زودتر دنبال ما بياييد. دلمان براي شما تنگ شده، بيابان برهوت را درخت كاشته ايم، جنگل كرده ايم و آب و جارو كرده ايم و منتظر شماييم. نشاني ما را از نخستين لاله ي سرخ بهار بپرسيد. دختر عموهاي شما.»
    اين كاغذ ما را چنان بيقرار كرد كه نگو. مي خواستيم همان شب پا شويم دنبال دخترها برويم. اما نه نشاني آنها را مي دانستيم و نه مي توانستيم كارمان را ول كنيم برويم. جنگجويان شهر همان روز هزار قبضه شمشير آبديده سفارش داده بودند كه زمستان تمام نشده تحويل بدهيم. از قضا زمستان طولاني شد و بهار دير رسيد و ما هر روز بيقرارتر شديم. برف، تازه تمام شده بود كه سر تپه اي لاله ي سرخي و درشتي ديديم با خال سياه و درشتي در سينه. از لاله پرسيديم: گل لاله، دخترعموهاي ما كجايند؟ نشانيشان را بگو.
    لاله قد راست كرد و به من گفت: پسرعمو، مرا ببوس بگويم.
    من خم شدم و لاله را بوسيدم. آنوقت لاله گفت: امسال زمستان سخت گذشت و بهار دير رسيد. دخترعموها خيلي نگران و بيقرارند. چنان بيقرارند كه اگر زودتر به دادشان نرسيد، ممكن است خودشان را بكشند. من به شما ياد مي دهم كه چطور گاه تو جلد كبوتر برويد و گاه تو جلد اسب تا زودتر به آنها برسيد.
    بعد گل لاله نشاني دخترها را داد و يادمان داد كه چطور گاه تو جلد كبوتر برويم و گاه تو جلد اسب. حرف آخرش باز به من بود. گفت: پسرعمو، خيلي دلم مي خواهد كه تو مرا بچيني با خودت داشته باشي اما اما چكاركنم كه زمستان هر چه تخم لاله بود خشكانده و اگر من هم نباشم ديگر اين تپه ها را كسي لباس سرخ نخواهد پوشاند. مي خواهم مرا نچيني تا تخمم را همه جا بپاشم و تپه ها را باز پر لاله كنم، سرخ كنم.
    از لاله جدا شديم. شمشيرها را تحويل داديم و رفتيم توي جلد كبوتر و راه افتاديم. بعد، از پر زدن خسته شديم و رفتيم توي جلد اسب. از دريا و كوه و صحرا گذشتيم بالاخره ديروز عصر رسيديم به همين جنگل خاموش و خلوت. قصرها را ديديم، چند تا تخت گذاشته بودند. نشستيم و منتظر شديم. شب، شش كبوتر سفيد از شش گوشه ي جنگل پيدايشان شد. ما را كه ديدند شاد شدند. پايين آمدند. از جلد كبوتر درآمدند و شدند شش دختر ماه. گفتند: پسرعموها، خوش آمده ايد!
    بعد به من نگاه كردند و گفتند: پسر عمو كوچك، تو هم خوش آمده اي! خواهر كوچكمان لاله گفت كه صبر داشته باشي. آخر امسال زمستان سخت و طولاني شد و هر چه تخم لاله بود خشكاند. اگر لاله اين كار را نمي كرد، شما ما را براي هميشه گم مي كرديد. چون ديگر تخمي نبود كه گل بدهد و نشاني ما را به شما برساند. اگر خواهرمان لاله خون خودش را بر زمين نمي ريخت، زمين براي هميشه لاله را فراموش مي كرد، مردم هم ديگر لاله را نمي ديدند.
    من از شنيدن اين حرفها چنان شدم كه خيال كردم دارم ديوانه مي شوم فرياد زدم: پس آن لاله ي سرخ تپه لاله ي خود من بود؟
    خواهرها گفتند: بلي. آن لاله ي سرخ سر تپه خواهر كوچك ما لاله بود. او نمي خواست مردم باور كنند كه راستي راستي لاله اي در صحرا نمانده. مي خواست تپه ها را باز پر لاله كند، سرخ كند. آره، محبت او بيشتر از همه ي ما بود. او خودش را قرباني ما و زمين كرد.
    يك لحظه به فكرم رسيد كه برگردم لاله را بچينم. اما فداكاري لاله چنان بزرگ بود كه من ساكت ماندم. دخترعموها مرا به قصر لاله بردند كه خالي افتاده بود. ديشب همه در قصر لاله بوديم، در همين قصر. دخترعموهايم گفتند كه لاله مرا خيلي دوست داشت. خيلي هم سخت كار مي كرد. براي درختان جنگل از چشمه ي سر كوه آب مي آورد. دخترعموهايم گفتند كه مدتي است جانوران شكارگاههاي پادشاه را تبليغات مي كنند كه به جنگل آنها كوچ كنند، جانوران هم قبول كرده اند. روز عروسي همه شان خواهند آمد. اما برادرهايم و دخترعموهايم بخاطر من عروسيشان را عقب مي اندازند. مرا هم نمي گذارند كه برگردم به شهر. امشب ديگر تنهايي زورآور شد گريه كردم. خواستم بار دلم را سبك كرده باشم. از تو تشكر مي كنم كه درد دلم را گوش كردي.»
    ***
    وقتي جوان سرگذشت خود را تمام كرد، قوچ علي گفت: تو حق داري گريه كني. من هم يك وقت عاشق دختر پادشاه شدم. اما او مرا از قصرش راند و من ديگر دنبالش نگشتم.
    جوان پرسيد: ازش بدت آمد؟
    قوچ علي گفت: نه. اكنون هم اگر ببينم باز عاشقش مي شوم. چنان زيباست كه مانند ندارد. اما اخلاق و رفتار بد و خودپسندانه اي دارد. من يك موي لاله ي ترا به هزار تا مثل دختر پادشاه نمي دهم.
    بعد جوان گفت: قوچ علي، پس تو تنها زندگي مي كني؟
    قوچ علي گفت: نه، من با خواهرم لاله زندگي مي كنم.
    جوان گفت: گفتي لاله؟ همان دختري كه با تو گوسفند مي چراند؟
    قوچ علي گفت: آره. همان دختر سرخ روي وحشي. او خواهر من است.
    جوان از جا جست و گفت: قوچ علي، مي خواهم يك چيزي به تو بگويم اما مي ترسم بدت بيايد.
    قوچ علي گفت: مي دانم كه خواهرم را مي خواهي. باشد. پاشو همين حالا برويم. اگر راضي شد، بردار بيار. گوسفندها را تنهايي هم مي توانم بچرانم.
    آنوقت جوان به قوچ علي ياد داد كه چطور توي جلد اسب و كبوتر برود.
    ***
    توي غار، لاله داشت ريش بزها را يك يك شانه مي كرد. هر وقت كه خوابش نمي آمد و تنها بود، اين كار را مي كرد. بزها به نوبت نشسته بودند و قصه ي لاله را گوش مي كردند. گوسفندها هم گوش مي كردند. البته بعضي ها هم خوابيده بودند يا آهسته نشخوار مي كردند. سگها هم در دهانه ي غار چرت مي زدند. ماه نيمه شب از بالاي غار خم شده بود توي غار را روشن مي كرد و نگاه مي كرد. كمي بعد ماه به لاله گفت: لاله، پاشو آتش روشن كن. من ديگر نمي توانم بيشتر از اين بمانم. مي روم.
    لاله پا شد در دهانه ي غار آتش روشن كرد. ماه يواش از دهانه ي غار سريد و رفت. قصه تازه تمام شده بود كه دو تا كبوتر داخل غار شدند. يكي سفيد سفيد، ديگري سفيد با خال سرخي در سينه. لاله گفت: حيوانكي ها، راه گم كرده ايد؟ بياييد پيش من.
    كبوتر سفيد به كبوتر خالدار نگاه كرد و انگاري گفت: برو پيشش. نترس. كبوتر خالدار رفت نشست توي دستهاي لاله. لاله نگاهش كرد و بوسيدش. آن يكي كبوتر هم آمد نشست توي دامن لاله. بعد لاله هر دوشان را زمين گذاشت و گفت: همين جا باشيد بروم برايتان دانه بياورم.
    آنوقت رفت ته غار. سنگي را كنار زد سوراخي بود. غار كوچكتري بود. رفت تو، كبوترها زودي از جلدشان درآمدند. سگها به ديدن قوچ علي آمدند نشستند جلو روش. لاله با مشتهاي پر گندم برگشت ديد برادرش با جوان رعنا و رشيدي نشسته توي غار و كبوترها نيستند. گفت: قوچ علي، پس تو كجا رفته بودي؟ خيلي دير كردي!
    قوچ علي گفت: حالا بيا با دوست تازه ي من آشنا شو، بعد مي گويم. اين دوست من دنبال تو آمده اينجا.
    لاله اول ساكت شد. بعد گفت: كبوترهاي مرا نديديد كجا رفتند؟
    قوچ علي گفت: ما كه تو آ‌مديم، پر كشيدند رفتند بيرون. من مي روم پيداشان كنم. نمي توانند از اينجا زياد دور شوند. شما دو تا بنشينيد حرفهايتان را بزنيد.
    قوچ علي اين را گفت و رفت بيرون، نشست روي تخته سنگي رو به دشت. كمي بعد ديد لاله و جوان دست همديگر را گرفته اند مي آيند. گفت: مبارك باشد.
    جوان گفت: رفيق، اگر حرفي نداشته باشي من مي خواهم همين حالا با لاله بروم به جنگل، كه دخترعموها و برادرهام نگران من نباشند.
    قوچ علي با لبخند به لاله گفت: لاله، كبوترهايت را نمي خواهي برايت بگيرم؟
    لاله با لبخند جواب داد: بس كن، قوچ علي. خوب سر به سر من گذاشتيد. امشب تو شوخي ات گل كرده.
    آنوقت هر سه خنديدند. جوان به قوچ علي گفت: فردا عصر منتظرتيم، بيا جنگل عروسي ما.
    بعد رفت توي جلد اسبي سفيد سفيد و لاله را بر پشت گرفت و راه افتاد. قوچ علي تا بانگ خروس همانجا روي تخته سنگ بيدار نشست.
    بعد پا شد و رفت پهلوي گله گرفت خوابيد.
    ***
    فردا شب جنگل پرهياهو بود. پرندگان و چرندگان و خزندگان بيشماري از چهار گوشه ي آسمان و زمين مي آمدند و روي درختان و زير درختان و در خاك و زمين لانه مي ساختند. هفت برادر آهنگر با زنهاي جوان و زيبايشان دور ميز بزرگي نشسته بودند، شام شب عروسي شان را مي خوردند. قوچ علي هم بود. قرار گذاشته بودند نصف شب عروسها و دامادها جنگل را به جانوران بسپارند و برگردند به شهر. مي خواستند قوچ علي را هم ببرند كه راضي نشد و گفت: من بايد مواظب گوسفندها و بزهام باشم.
    نصفه شب، هفت داماد دست هم را گرفتند و رفتند توي جلد كبوتر و پركشيدند رفتند. قوچ علي كمي توي جنگل گشت، اما نتوانست غم تنهاييش را كم كند. آخرش نشست زير درختي و مدتي گريه كرد. باز دلش كه كمي سبك شد، آمد به غار پيش گله اش.»
    چوپان جوان باز ساكت شد. چشمهايش را دوخت به چشمهاي دختر. مي خواست اثر حرفهايش را توي چشمهاي دختر ببيند. دختر با صداي لرزاني گفت: باز هم بگو. بگو قوچ علي چه شد؟ چوپان گفت:
    - « فرداي آنشب بود كه قوچ علي دوباره ياد دختر پادشاه افتاد و ديد كه هنوز از ته دل دوستش دارد. پيش خود گفت: چوپان كوهستان نيستم اگر نتوانم او را سر عقل بياورم، آدم كنم. مي دانم چكارش بايد بكنم كه دختر پادشاه خلق و خوي حيواني اش را كنار بگذارد. اصلا بايد او را از زندگي آن جوري دور كنم.
    آنوقت رفت توي جلد كبوتر و رفت به باغ دختر پادشاه. آنقدر صبر كرد كه دختر آمد رفت توي استخر شير. قوچ علي هم آمد نشست سر درخت انار لب استخر و گفت: اي دختر زيبا تو چه بدن قشنگي داري! من عاشق تو شدم. خواهش مي كنم از توي شير بيا بيرون تا خوب تماشايت كنم. دختر پادشاه اولش مثل سگ هار داد و بيداد كرد. فحش داد. امر كرد، اما بعد يادش رفت دختر پادشاه است و مثل دخترهاي خوب ديگر مهربان شد و گفت: اي كبوتر خوش صحبت، خواهش مي كنم مرا نگاه نكن. خوب نيست.
    قوچ علي گفت: دست خودم نيست كه نگاهت نكنم. دوستت دارم.
    دختر گفت: اي كبوتر خوش صحبت، من كه نمي توانم عشق يك كبوتر را قبول كنم. اگر عاشق راست راستكي هستي از جلدت بيا بيرون تا من هم ترا تماشا كنم.
    قوچ علي از جلدش درنيامد. دختر پادشاه راضي شد خوابش را به قوچ علي بدهد تا او از جلد كبوتر درآيد. قوچ علي خواب دختر را گرفت و پريد رفت. از آن روز به بعد خواب به چشم دختر نيامد. آنقدر بيخوابي كشيد كه مريض و بستري شد. حكيمهاي شهر نتوانستند دردش را دوا كنند، چون پادشاه امر كرده بود هيچ حكيمي حق ندارد دست كثيفش را به بدن دختر بزند. روزي قوچ علي خودش را به صورت حكيم پير و غريبه اي درآورد، رفت پيش پادشاه و بعد پيش دختر كه بدون دست زدن معالجه اش كند. مدتي دختر را تماشا كرد كه مثلا دارد معاينه اش مي كند، بعد گفت كه اگر دختر « افسانه ي محبت» بشنود خوب خواهد شد. كسي در شهر « افسانه ي محبت» بلد نبود. قوچ علي باز به صورت حكيم پير و غريبه آمد به پادشاه گفت كه در فلان كوه چوپان جواني زندگي مي كند كه « افسانه ي محبت» را خوب مي داند و اگر پادشاه خودش دنبال او برود، بالاي سر دختر مي آيد.»
    ***
    چوپان جوان باز ساكت شد و به چشمان حيران دختر نگاه كرد. خنديد و گفت: بلي، اي دختر زيبا، اي قيز خانم چنين شد كه پدرت كه روزي مرا مثل سگ از خانه اش رانده بود،‌ به كوهستان آمد و مرا پيش تو آورد، حالا چه مي گويي؟
    قيز خانم نتوانست جلو گريه اش را بگيرد. گفت: قوچ علي، من ديگر براي هميشه فراموش كردم كه دختر پادشاهم. من ترا مي خواهم. من حالا مي فهمم كه چقدر به محبت تو احتياج داشتم. مرا با خودت ببر. مي خواهم مثل همه زندگي كنم.
    قوچ علي گفت: براي تو كار آساني نيست كه مثل همه زندگي كني. چون توي ناز و نعمت بزرگ شده اي. اما اگر خودت بخواهي البته به زندگي تازه ات هم عادت مي كني.
    قيز خانم گفت: اگر با تو و با ديگران باشم، هر كاري براي من آسان است. قوچ علي، مرا با خودت ببر. قيز خانم را تنها نگذار.
    قوچ علي اشك او را پاك كرد و سيبي از جيب درآورد گفت: حالا تو خسته اي. بيا اين سيب را از دست من بخور بعد مي آيم به سراغت. تو ديگر براي هميشه مرا دوست خواهي داشت. مي دانم.
    دختر زيبا سيب را گرفت خورد، به پشت دراز كشيد، آنوقت چشمانش يواش يواش بسته شد و به خواب شيريني فرو رفت.
    قوچ علي پا شد بوسه اي از گونه ي دختر گرفت و بيرون رفت. به پادشاه گفت: خواب دخترت را به خودش برگرداندم. تا سه روز كسي دور و بر قصر قدم نگذارد كه بدخواب مي شود. روز چهارم برويد بيدارش كنيد.
    5
    صبح روز دوم، آفتاب نزده، قوچ علي به صورت كبوتر آمد پيش قيز خانم، از جلدش درآمد و گل سرخي زير دماغ دختر گرفت. دختر چشمانش را باز كرد و بيصدا و نرم خنديد. قوچ علي گفت: راحت خوابيدي؟
    قيز خانم گفت: خواب شيريني كردم. مثل قند و عسل. حالا مرا با خودت مي بري؟
    قوچ علي گفت: آره. پاشو برويم توي باغ شستشو كن بعد برويم.
    ***
    آفتاب تازه زده بود كه دو تا كبوتر سفيد از روي درخت انار لب استخر بلند شدند و به طرف خورشيد پرواز كردند.
     
  19. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    24 ساعت در خواب و بيداري​




    خواننده ي عزيز،
    قصه ي « خواب و بيداري» را به خاطر اين ننوشته ام كه براي تو سرمشقي باشد. قصدم اين است كه بچه هاي هموطن خود را بهتر بشناسي و فكر كني كه چاره ي درد آنها چيست؟







    اگر بخواهم همه ي آنچه را كه در تهران بر سرم آمد بنويسم چند كتاب مي شود و شايد هم همه را خسته كند. از اين رو فقط بيست و چهار ساعت آخر را شرح مي دهم كه فكر مي كنم خسته كننده هم نباشد. البته ناچارم اين را هم بگويم كه چطور شد من و پدرم به تهران آمديم:
    چند ماهي بود كه پدرم بيكار بود. عاقبت مادرم و خواهرم و برادرهايم را در شهر خودمان گذاشت و دست من را گرفت و آمديم به تهران. چند نفر از آشنايان و همشهري ها قبلا به تهران‌آمده بودند و توانسته بودند كار پيدا كنند. ما هم به هواي آنها آمديم. مثلا يكي از آشنايان دكه ي يخفروشي داشت. يكي ديگر رخت و لباس كهنه خريد و فروش مي كرد. يكي ديگر پرتقال فروش بود. پدر من هم يك چرخ دستي گير آورد و دستفروش شد. پياز و سيب زميني و خيار و اين جور چيزها دوره مي گرداند. يك لقمه نان خودمان مي خورديم و يك لقمه هم مي فرستاديم پيش مادرم. من هم گاهي همراه پدرم دوره مي گشتم و گاهي تنها توي خيابان ها پرسه مي زدم و فقط شب ها پيش پدرم بر مي گشتم. گاهي هم آدامس بسته يك قران يا فال حافظ و اين ها مي فروختم.
    حالا بياييم بر سر اصل مطلب:
    آن شب من بودم، قاسم بود، پسر زيور بليت فروش بود، احمد حسين بود و دو تاي ديگر بودند كه يك ساعت پيش روي سكوي بانك با ما دوست شده بودند.
    ما چهار تا نشسته بوديم روي سكوي بانك و مي گفتيم كه كجا برويم تاس بازي كنيم كه آن ها آمدند نشستند پهلوي ما. هر دو بزرگتر از ما بودند. يكي يك چشمش كور بود. آن ديگري كفش نو سياهي به پايش بود اما استخوان چرك يكي از زانوهايش از سوراخ شلوارش بيرون زده بود و سر و وضعش بدتر از ما بود.
    ما چهار تا بنا كرديم به نگاه هاي دزدكي به كفش ها كردن. بعد نگاه كرديم به صورت هم. با نگاه به همديگر گفتيم كه آهاي بچه ها مواظب باشيد كه با يك دزد كفش طرفيم. يارو كه ملتفت نگاه هاي ما شد گفت: چيه؟ مگر كفش نديده ايد؟
    رفيقش گفت: ولشان كن محمود. مگر نمي بيني ناف و كون همه شان بيرون افتاده؟ اين بيچاره ها كفش كجا ديده بودند.
    محمود گفت: مرا باش كه پاهاي برهنه شان را مي بينم باز دارم ازشان مي پرسم كه مگر كفش به پايشان نديده اند.
    رفيقش كه يك چشمش كور بود گفت: همه كه مثل تو باباي اعيان ندارند كه مثل ريگ پول بريزند براي بچه شان كفش نو بخرند.
    بعد هر دوشان غش غش زدند زير خنده. ما چهار تا پاك درمانده بوديم. احمد حسين نگاه كرد به پسر زيور. بعد دوتايي نگاه كردند به قاسم. بعد سه تايي نگاه كردند به من: چكار بكنيم؟ شر راه بيندازيم يا بگذاريم هرهر بخندند و دستمان بيندازند؟
    من بلند بلند به محمود گفتم: تو دزدي!.. تو كفش ها را دزديده يي!..
    كه هر دو پقي زدند زير خنده. چشم كوره با آرنج مي زد به پهلوي آن يكي و هي مي گفت: نگفتم محمود؟.. ها ها!.. نگفتم؟.. هه...هه...هه!..
    ماشين هاي سواري رنگارنگي كنار خيابان توقف كرده بودند و چنان كيپ هم قرار گرفته بودند كه انگار ديواري از آهن جلو روي ما كشيده بودند. ماشين سواري قرمزي كه درست جلو روي من بود حركت كرد و سوراخي پيدا شد كه وسط خيابان را ببينم.
    ماشين هاي جوراجوري از تاكسي و سواري و اتوبوس وسط خيابان را پر كرده بودند و به كندي و كيپ هم حركت مي كردند و سر و صدا راه مي انداختند. انگار يكديگر را هل مي دادند جلو مي رفتند و به سر يكديگر داد مي زدند. به نظر من تهران شلوغ ترين نقطه ي دنياست و اين خيابان شلوغ ترين نقطه ي تهران.
    چشم كوره و رفيقش محمود كم مانده بود از خنده غش بكنند. من خدا خدا مي كردم كه دعوامان بشود. فحش تازه اي ياد گرفته بودم و مي خواستم هر جور شده، بيجا هم كه شده، به يكي بدهم. به خودم مي گفتم كاش محمود بيخ گوش من بزند آنوقت من عصباني مي شوم و بهش مي گويم: « دست روي من بلند مي كني؟ حالا مي آيم خايه هايت را با چاقو مي برم، همين من!» با اين نيت يقه ي محمود را كه پهلويم نشسته بود چسبيدم و گفتم: اگر دزد نيستي پس بگو كفش ها را كي برايت خريده؟
    اين دفعه خنده قطع شد. محمود دست من را به تندي دور كرد و گفت: بنشين سر جايت، بچه. هيچ معني حرفت را مي فهمي؟
    چشم كوره خودش را به وسط انداخت و نگذاشت دعوا دربگيرد. گفت: ولش كن محمود. اين وقت شب ديگر نمي خواهد دعوا راه بيندازي. بگذار مزه ي خنده را توي دهنمان داشته باشيم.
    ما چهار تا خيال دعوا و كتك كاري داشتيم اما محمود و چشم كوره راستي راستي دلشان مي خواست تفريح كنند و بخندند.
    محمود به من گفت: داداش، ما امشب خيال دعوا نداريم. اگر شما دلتان دعوا مي خواهد بگذاريم براي فردا شب.
    چشم كوره گفت: امشب، ما مي خواهيم همچين يك كمي بگو بخند كنيم. خوب؟
    من گفتم: باشد.
    ماشين سواري براقي آمد روبروي ما كنار خيابان ايستاد و جاي خالي را پر كرد. آقا و خانمي جوان و يك توله سگ سفيد و براق از آن پياده شدند. پسر بچه درست همقد احمد حسين بود و شلوار كوتاه و جوراب سفيد و كفش روباز دو رنگ داشت و موهاي شانه خورده و روغن زده داشت. در يك دست عينك سفيدي داشت و با دست ديگر دست پدرش را گرفته بود. زنجير توله سگ در دست خانم بود كه بازوها و پاهاي لخت و كفش پاشنه بلند داشت و از كنار ما گذشت عطر خوشايندي به بيني هايمان خورد. قاسم پوسته يي از زير پايش برداشت و محكم زد پس گردن پسرك. پسرك برگشت نگاهي به ما كرد و گفت: ولگردها!..
    احمد حسين با خشم گفت: برو گم شو، بچه ننه!..
    من فرصت يافتم و گفتم: حالا مي آيم خايه هايت را با چاقو مي برم.
    بچه ها همه يك دفعه زدند زير خنده. پدر دست پسرك را كشيد و داخل هتلي شدند كه چند متر آن طرفتر بود.
    باز همه ي چشم ها برگشت به طرف كفش هاي نو محمود. محمود دوستانه گفت: كفش براي من زياد هم مهم نيست. اگر مي خواهيد مال شما باشد.
    بعد رو كرد به احمد حسين و گفت: بيا كوچولو. بيا كفش ها را درآر به پايت كن.
    احمد حسين با شك نگاهي به پاهاي محمود انداخت و جنب نخورد. محمود گفت: چرا وايستادي نگاه مي كني؟ كفش نو نمي خواهي؟ د بيا بگير.
    اين دفعه احمد حسين از جا بلند شد و رفت روبروي محمود خم شد كه كفش هايش را در بياورد. ما سه تا نگاه مي كرديم و چيزي نمي گفتيم. احمد حسين پاي محمود را محكم گرفت و كشيد اما دست هايش ليز خوردند و به پشت بر پياده رو افتاد. محمود و چشم كوره زدند زير خنده طوري كه من به خودم گفتم همين حالا شكمشان درد مي گيرد. دست هاي احمد حسين سياه شده بود. چشم كوره هي مي زد به پهلوي محمود و مي گفت: نگفتم محمود؟.. هاها...ها!.. نگفتم؟.. هه...هه...هه!..
    جاي انگشتان ليز خورده ي احمد حسين روي پاي محمود ديده مي شد. ما سه تا تازه ملتفت شديم كه حقه را خورده ايم. خنده ي آن دو رفيق حقه باز به ما هم سرايت كرد. ما هم زديم زير خنده. احمد حسين هم كه ناراحت از زير پاي مردم بلند شده بود، مدتي ما را نگاه كرد بعد او هم زد زير خنده. حالا نخند كي بخند! جماعت پياده رو ما را نگاه مي كردند و مي گذشتند. من خم شدم و پاي محمود را از نزديك نگاه كردم. كفش كجا بود! محمود فقط پاهايش را رنگ كرده بود به طوري كه آدم خيال مي كرد كفش نو سياهي پوشيده. عجب حقه يي بود!
    ***
    محمود گفت كه شش نفره تاس بازي كنيم.
    من چهار هزار داشتم. قاسم نگفت چقدر پول دارد. آن دو تا رفيق پنج هزار داشتند. پسر زيور بليت فروش يك تومان داشت. احمد حسين اصلا پول نداشت. كمي پايين تر مغازه يي بسته بود. رفتيم آنجا و جلو مغازه بنا كرديم به تاس ريختن. براي شروع بازي پشك انداختيم. پشك اول به پسر زيور افتاد. تاس ريخت. پنج آورد. بعد نوبت قاسم بود. تاس ريخت، شش آورد. يك قران از پسر زيور گرفت. بعد دوباره تاس ريخت، دو آورد. تاس را داد به محمود. محمود چهار آورد. دو قران از قاسم گرفت و با شادي دست هايش را بهم زد و گفت: بركت بابا! بختمان گفت.
    اين جوري دو به دو تاس مي ريختيم و بازي مي كرديم.
    دو تا جوان شيك پوش از دست راست مي آمدند. احمد حسين جلو دويد و التماس كرد: يك قران... آقا يك قران بده... ترا خدا!..
    يكي از مردها احمد حسين را با دست زد و دور كرد. احمد حسين دويد و جلوشان را گرفت و التماس كرد: آقا يك قران بده... يك قران كه چيزي نيست... ترا خدا...
    از جلو ما كه رد مي شدند، مرد جوان پس گردن احمد حسين را گرفت و بلندش كرد و روي شكمش گذاشت روي نرده ي كنار خيابان. سر احمد حسين به طرف وسط خيابان آويزان بود و پاهايش به طرف پياده رو. احمد حسين دست و پا زد تا پاهاش به زمين رسيد و همانجا لب جو ايستاد. دو تا دختر جوان با يك پسر جوان خنده كنان از دست چپ مي آمدند. دخترها پيراهن كوتاه خوشرنگي پوشيده بودند و در دو طرف پسر راه مي رفتند. احمد حسين جلو دويد و به يكي از دخترها التماس كرد: خانم ترا خدا يك قران بده... گرسنه ام... يك قران كه چيزي نيست... ترا خدا!.. خانم يك قران!..
    دختر اعتنايي نكرد. احمد حسين باز التماس كرد. دختر پولي از كيفش درآورد گذاشت به كف دست احمد حسين. احمد حسين با شادي برگشت پيش ما و گفت: من هم مي ريزم.
    پسر زيور گفت: پولت كو؟
    احمد حسين مشتش را باز كرد نشان داد. يك سكه ي دو هزاري كف دستش بود.
    قاسم گفت: باز هم گدايي كردي؟
    و خواست احمد حسين را بزند كه محمود دستش را گرفت و نگذاشت. احمد حسين چيزي نگفت. براي خودش جا باز كرد و نشست. من بلند شدم و گفتم: من با گداها تاس نمي ريزم.
    حالا من يك قران بيشتر پول نداشتم. سه هزار از چهار هزارم را باخته بودم. محمود هم كه خيلي بد آورده بود گفت: تاس بازي ديگر بس است. بيخ ديواري بازي مي كنيم.
    قاسم به من گفت: لطيف، باز با اين حرف هايت بازي را به هم نزن.
    بعد به همه گفت: كي مي ريزد؟
    چشم كوره گفت: خودت تنهايي بريز. ما بيخ ديواري بازي مي كنيم.
    پسر زيور به قاسم اشاره كرد و گفت: تاس بازي با اين فايده اي ندارد. همه ش پنج و شش مي آورد. شير يا خط بازي مي كنيم.
    احمد حسين گفت: باشد.
    محمود گفت: نه. بيخ ديواري.
    خيابان داشت خلوت مي شد. چند تا از مغازه هاي روبرويي بسته شده بود. براي شروع بازي هر كدام يك سكه ي يك قراني را از لب جو تا بيخ ديوار انداختيم. هنوز سكه ها بيخ ديوار بود كه احمد حسين داد زد: آژان!..
    آژان باتون به دست در دو سه قدمي ما بود. من و احمد حسين و چشم كوره در رفتيم. محمود و پسر زيور هم پشت سر ما در رفتند. قاسم خواست پول ها را از بيخ ديوار جمع كند كه آژان سر رسيد. قاسم از ضربت باتون فريادي كشيد و پا به دو گذاشت. آژان پشت سرش داد زد: ولگردهاي قمارباز!.. مگر شما خانه و زندگي نداريد؟ مگر پدر و مادر نداريد؟
    بعد خم شد يك قراني ها را جمع كرد و راه افتاد.
    از چهار راه كه رد شدم ديدم تنها مانده ام. چلوكبابي آن بر خيابان بسته بود. دير كرده بودم. هر وقت شاگرد چلوكبابي در آهني را تا نصف پايين مي كشيد، وقتش بود كه پيش پدرم برگردم. از خيابان ها و چهارراه ها به تندي مي گذشتم و به خودم مي گفتم: «حالا ديگر پدرم گرفته خوابيده. كاشكي منتظر من بنشيند... حالا ديگر حتماً گرفته خوابيده.» بعد باز به خودم گفتم: «مغازه ي اسباب بازي فروشي چي؟ آن هم بسته است ديگر. اين وقت شب كي حوصله ي اسباب بازي خريدن دارد؟.. لابد حالا شتر من را هم چپانده اند توي مغازه و در مغازه را هم بسته اند و رفته اند... كاشكي مي توانستم با شترم حرف بزنم. مي ترسم يادش برود كه ديشب چه قراري گذاشتيم. اگر پيشم نيايد؟.. نه. حتماً مي آيد. خودش گفت كه فردا شب مي آيم سوارم مي شوي مي رويم تهران را مي گرديم. شتر سواري هم كيف دارد آ!..»
    ناگهان صداي ترمزي بلند شد و من به هوا پرت شدم به طوري كه فكر كردم ديگر تشريف ها را برده ام. به زمين كه افتادم فهميدم وسط خيابان با يك سواري تصادف كرده ام اما چيزيم نشده. داشتم مچ دستم را مالش مي دادم كه يكي سرش را از ماشين درآورد و داد زد: د گم شو از جلو ماشين!.. مجسمه كه نيستي.
    من ناگهان به خود آمدم. پيرزن بزك كرده يي پشت فرمان نشسته بود سگ گنده يي هم پهلويش چمباتمه زده بود بيرون را مي پاييد. قلاده ي گردن سگ برق برق مي زد. يك دفعه حالم طوري شد كه خيال كردم اگر همين حالا كاري نكنم، مثلا اگر شيشه ي ماشين را نشكنم، از زور عصباني بودن خواهم تركيد و هيچ وقت نخواهم توانست از سر جام تكان بخورم.
    پيرزن يكي دو دفعه بوق زد و دوباره گفت: مگر كري بچه؟ گم شو از جلو ماشين!..
    يكي دو تا ماشين ديگر آمدند و از بغل ما رد شدند. پيرزن سرش را درآورد و خواست چيزي بگويد كه من تف گنده يي به صورتش انداختم و چند تا فحش بارش كردم و تند از آنجا دور شدم.
    كمي كه راه رفتم، نشستم روي سكوي مغازه ي بسته يي. دلم تاپ تاپ مي زد.
    مغازه در آهني سوراخ سوراخي داشت. داخل مغازه روشن بود. كفش هاي جوراجوري پشت شيشه گذاشته بودند. روزي پدرم مي گفت كه ما حتي با پول ده روزمان هم نمي توانيم يك جفت از اين كفش ها بخريم.
    سرم را به در وا دادم و پاهايم را دراز كردم. مچ دستم هنوز درد مي كرد، دلم مالش مي رفت، يادم آمد كه هنوز نان نخورده ام. به خودم گفتم: «امشب هم بايد گرسنه بخوابم. كاشكي پدرم چيزي برايم گذاشته باشد...» ناگهان يادم آمد كه امشب شترم خواهد آمد من را سوار كند ببرد به گردش. از جا پريدم و تند راه افتادم. مغازه ي اسباب بازي فروشي بسته بود اما سر و صداي اسباب بازي ها از پشت در آهني به گوش مي رسيد. قطار باري تلق تلوق مي كرد و سوت مي كشيد. خرس گنده ي سياه انگار نشسته بود پشت مسلسل و هي گلوله در مي كرد و عروسك هاي خوشگل و ملوس را مي ترساند. ميمون ها از گوشه يي به گوشه ي ديگر جست مي زدند و گاهي هم از دم شتر آويزان مي شدند كه شتر دادش درمي آمد و بد و بيراه مي گفت. خر درازگوش دندان هايش را به هم مي ساييد و عرعر مي كرد و بچه خرس ها و عروسك ها را به پشتش سوار مي كرد و شلنگ انداز دور بر مي داشت. شتر گوش به تيك تيك ساعت ديواري خوابانيده بود. انگار وعده يي به كسي داده باشد. هواپيماها و هليكوپترها توي هوا گشت مي زدند. لاك پشت ها توي لاكشان چرت مي زدند. ماده سگ ها بچه هايشان را شير مي دادند. گربه از زير سبد دزدكي تخم مرغ در مي آورد. خرگوش ها با تعجب شكارچي قفسه ي روبرو را نگاه مي كردند. ميمون سياه ساز دهني من را كه هميشه پشت شيشه بود، روي لب هاي كلفتش مي ماليد و صداهاي قشنگ جوراجوري از آن درمي آورد. اتوبوس ها و سواري ها عروسك ها را سوار كرده بودند و مي گشتند. تانك ها و تفنگ ها و تپانچه ها و مسلسل ها تند تند گلوله در مي كردند. بچه خرگوش هاي سفيد زردك هاي گنده يي را با دست گرفته مي جويدند در حالي كه نيششان تا بناگوش باز شده بود. مهمتر از همه شتر خود من بود كه اگر مي خواست حركتي بكند همه چيز را در هم مي ريخت. آنقدر گنده بود كه ديگر پشت شيشه جا نمي گرفت و تمام روز لب پياده رو مي ايستاد و مردم را تماشا مي كرد. حالا هم ايستاده بود وسط مغازه و زنگ گردنش را جرينگ جرينگ به صدا در مي آورد، سقز مي جويد و گوش به تيك تيك ساعت خوابانيده بود. يك رديف بچه شتر سفيد مو از توي قفسه هي داد مي زدند: ننه، اگر به خيابان بروي ما هم با تو مي آييم، خوب؟
    خواستم با شتر دو كلمه حرف زده باشم اما هر چه فرياد زدم صدايم را نشنيد. ناچار چند لگد به در زدم بلكه ديگران ساكت شوند اما در همين موقع كسي گوشم را گرفت و گفت مگر ديوانه شده يي بچه؟ بيا برو بخواب.
    ديگر جاي ايستادن نبود. خودم را از دست آژان خلاص كردم و پا به دو گذاشتم كه بيشتر از اين دير نكنم.
    وقتي پيش پدرم رسيدم، خيابان ها همه ساكت و خلوت بود. تك و توكي تاكسي مي آمد رد مي شد. پدرم روي چرخ دستيش خوابيده بود به طوري كه اگر مي خواستم من هم روي چرخ بخوابم، مجبور بودم او را بيدار كنم كه پاهايش را كنار بكشد و جا بدهد. غير از چرخ دستي ما چرخ هاي ديگري هم لب جو يا كنار ديوار بودند كه كساني رويشان خوابيده بودند. چند نفري هم كنار ديوار همينجوري روي زمين به خواب رفته بودند. اينجا چهار راهي بود و يكي از همشهري هاي ما در همين جا دكه ي يخفروشي داشت. سر پا خوابم مي گرفت. پاي چرخ دستيمان افتادم خوابيدم.
    ***
    جرينگ!.. جرينگ!.. جرينگ!..
    - آهاي لطيف كجايي؟ لطيف چرا جواب نمي دهي؟ چرا نمي آيي برويم بگرديم.
    جرينگ!.. جرينگ!.. جرينگ!..
    - لطيف جان، صدايم را مي شنوي؟ من شترم. آمدم برويم بگرديم د بيا سوار شو برويم.
    شتر كه زير ايوان رسيد من از رختخوابم درآمدم و از آن بالا پريدم و افتادم به پشت او و خنده كنان گفتم: من كه نشسته ام پشت تو ديگر چرا داد مي زني؟
    شتر از ديدن من خوشحال شد و كمي سقز به دهانش گذاشت وكمي هم به من داد و راه افتاديم. كمي راه رفته بوديم كه شتر گفت: ساز دهنيت را هم آورده ام. بگير بزن گوش كنيم.
    من ساز دهني قشنگم را از شتر گرفتم و بنا كردم محكم در آن دميدن. شتر هم با جرينگ جرينگ زنگ هاي بزرگ و كوچكش با ساز من همراهي مي كرد.
    شتر سرش را به طرف من برگرداند و گفت: لطيف، شام خورده يي؟
    من گفتم: نه. پول نداشتم.
    شتر گفت: پس اول برويم شام بخوريم.
    در همين موقع خرگوش سفيد از بالاي درختي پايين پريد و گفت: شتر جان، امشب شام را در ويلا مي خوريم. من مي روم ديگران را خبر كنم. شما خودتان برويد.
    خرگوش ته زردكي را كه تا حالا مي جويد، توي جوي آب انداخت و جست زنان از ما دور شد.
    شتر گفت: مي داني ويلا يعني چه؟
    من گفتم: به نظرم يعني ييلاق.
    شتر گفت: ييلاق كه نه. آدم هاي ميليونر در جاهاي خوش آب و هوا براي خودشان كاخ ها و خانه هاي مجللي درست مي كنند كه هر وقت عشقشان كشيد بروند آنجا استراحت و تفريح كنند. اين خانه ها را مي گويند ويلا. البته ويلاها استخر و فواره و باغ و باغچه هاي بزرگ و پرگلي هم دارند. يك دسته باغبان و آشپز و نوكر و كلفت هم دارند. بعضي از ميليونرها چند تا ويلا هم در كشورهاي خارج دارند. مثلا در سويس و فرانسه. حالا ما مي رويم به يكي از ويلاهاي شمال تهران كه گرماي تابستان را از تنمان درآوريم.
    شتر اين را گفت و انگار پر در آورده باشد، مثل پرنده ها به هوا بلند شد. زير پايمان خانه هاي زيبا و تميزي قرار داشت. بوي دود و كثافت هم در هوا نبود. خانه ها و كوچه ها طوري بودند كه من خيال كردم دارم فيلم تماشا مي كنم. عاقبت به شتر گفتم: شتر، نكند از تهران خارج شده باشيم!
    شتر گفت: چطور شد به اين فكر افتادي؟
    من گفتم: آخر اين طرف ها اصلا بوي دود و كثافت نيست. خانه ها همه اش بزرگ، مثل دسته گل هستند.
    شتر خنديد و گفت: حق داري لطيف جان. تهران دو قسمت دارد و هر قسمتش براي خودش چيز ديگري است. جنوب و شمال: جنوب پر از دود و كثافت و گرد و غبار است اما شمال تميز است. زيرا همه ي اتوبوس هاي قراضه در آن طرف ها كار مي كنند. همه ي كوره هاي آجرپزي در آن طرف هاست. همه ي ديزل ها و باري ها از آن برها رفت و آمد مي كنند. خيلي از كوچه و خيابانهاي جنوب خاكي است، همه ي آب هاي كثيف و گنديده ي جوهاي شمال به جنوب سرازير مي شود. خلاصه. جنوب محله ي آدم هاي بي چيز و گرسنه است و شمال محله ي اعيان و پولدارها. تو هيچ در «حصيرآباد» و «نازي آباد» و «خيابان حاج عبدالمحمود» ساختمان هاي ده طبقه ي مرمري ديده يي؟ اين ساختمان هاي بلند هستند كه پايينشان مغازه هاي اعياني قراردارند و مشتري هايشان سواري هاي لوكس و سگهاي چند هزار توماني دارند.
    من گفتم: در طرف هاي جنوب همچنين چيزهايي ديده نمي شود. در آنجا كسي سواري ندارد اما خيلي ها چرخ دستي دارند و توي زاغه مي خوابند.
    چنان گرسنه بودم كه حس مي كردم ته دلم دارد سوراخ مي شود.
    زير پايمان باغ بزرگي بود پر از چراغهاي رنگارنگ، خنك و پر طراوت و پر گل و درخت. عمارت بزرگي مثل يك دسته گل در وسط قرار داشت و چند متر آن طرفتر استخر بزرگي با آب زلال و ماهي هاي قرمز و دور و برش ميز و صندلي و گل و شكوفه. روي ميزها يك عالمه غذاهاي رنگارنگ چيده شده بود كه بويشان آدم را مست مي كرد.
    شتر گفت: برويم پايين. شام حاضر است.
    من گفتم: پس صاحب باغ كجاست؟
    شتر گفت: فكر او را نكن. در زيرزمين دست بسته افتاده و خوابيده.
    شتر روي كاشي هاي رنگين لب استخر نشست و من جست زدم و پايين آمدم. خرگوش حاضر بود. دست من را گرفت و برد نشاند سر يكي از ميزها. كمي بعد سر مهمان ها باز شد. عروسك ها با ماشين هاي سواري، عده يي با هواپيما و هليكوپتر، الاغ شلنگ انداز، لاك پشت ها آويزان از دم بچه شترها، ميمون ها جست زنان و معلق زنان و خرگوش ها دوان دوان سر رسيدند. مهماني عجيب و پر سر و صدايي بود با غذاهايي كه تنها بوي آن ها دهان آدم را آب مي انداخت. بوقلمون هاي سرخ شده، جوجه كباب، بره كباب، پلوها و خورش ها ي جوراجور و خيلي خيلي غذاهاي ديگر كه من نمي توانستم بفهمم چه غذاهايي هستند. ميوه هم از هر چه دلت بخواهد، فراوان بود. زير دست و پا ريخته بود.
    شتر در آن سر استخر ايستاد و با اشاره ي سر و گردن همه را ساكت كرد و گفت: همه از كوچك و بزرگ خوش آمده ايد، صفا آورده ايد. اما مي خواستم از شما بپرسم آيا مي دانيد به خاطر كي و چرا همچنين مهماني پرخرجي راه انداخته ايم؟
    الاغ گفت: به خاطر لطيف. مي خواستيم او هم يك شكم غذاي حسابي بخورد. حسرت به دلش نماند.
    خرس پشت مسلسل گفت: آخر لطيف اينقدر مي آيد ما را تماشا مي كند كه ما همه مان او را دوست داريم.
    پلنگ گفت: آري ديگر. همانطور كه لطيف دلش مي خواهد ما مال او باشيم، ما هم دلمان مي خواهد مال او باشيم.
    شير گفت: آري. بچه هاي ميليونر خيلي زود از ما سير مي شوند. پدرهايشان هر روز اسباب بازي هاي تازه يي برايشان مي خرند آنوقت اين ها يكي دو دفعه كه با ما بازي كردند، دلشان زده مي شود و ديگر ما را به بازي نمي گيرند و ولمان مي كنند كه بمانيم بپوسيم و از بين برويم.
    من به حرف آمدم گفتم: اگر شما هر كدامتان مال من باشيد، قول مي دهم كه هيچوقت ازتان سير نشوم. هميشه با شما بازي مي كنم و تنهايتان نمي گذارم.
    اسباب بازي ها يكصدا گفتند: مي دانيم. ما تو را خوب مي شناسيم. اما ما نمي توانيم مال تو باشيم. ما را خيلي گران مي فروشند.
    بعد يكيشان گفت: من فكر نمي كنم حتي درآمد يك ماه پدر تو براي خريدن يكي از ماها كفايت بكند.
    شتر باز همه را ساكت كرد و گفت: برگرديم بر سر مطلب. حرف هاي همه ي شما درست است ولي ما مهماني امشب را به خاطر چيز بسيار مهمي راه انداختيم كه شما به آن اشاره نكرديد.
    من باز به حرف آمدم گفتم: من خودم مي دانم چرا من را به اينجا آورديد. شما خواستيد به من بگوييد كه ببين همه ي مردم مثل تو و پدرت گرسنه كنار خيابان نمي خوابند.
    چند زن و مرد دور ميزي نشسته بودند و تند تند غذا مي خوردند. معلوم بود كه نوكر و كلفت هاي خانه بودند. من هم بنا كردم به خوردن اما انگار ته دلم سوراخ بود كه هر چه مي خوردم سير نمي شدم و شكمم مرتب قار و قور مي كرد. مثل آن وقت هايي كه خيلي گرسنه باشم. فكر كردم كه نكند دارم خواب مي بينم كه سير نمي شوم؟ دستي به چشم هايم كشيدم. هر دو قشنگ باز بودند. به خودم گفتم: «من خوابم؟ نه كه نيستم. آدم كه به خواب مي رود ديگر چشم هايش باز نيست و جايي را نمي بيند. پس چرا سير نمي شوم؟ چرا دارم خيال مي كنم دلم مالش مي رود؟»
    حالا داشتم دور عمارت مي گشتم و به ديوارهاي آن و به سنگ هاي قيمتي ديوارها دست مي كشيدم. نمي دانم از كجا گرد و خاك مي آمد و يك راست مي خورد به صورت من. حالا توي زيرزمين بودم كه خيال مي كردم گرد و خاك از آنجاست. در اولين پله گرد و خاك چنان توي بيني و دهنم تپيد كه عطسه ام گرفت: هاپ ش!..
    ***
    به خودم گفتم: چي شده؟ من كجام؟
    جاروي سپور درست از جلو صورتم رد شد و گرد و خاك پياده رو را به صورتم زد.
    به خودم گفتم: چي شده؟ من كجام؟ نكند خواب مي بينم؟
    اما خواب نبودم. چرخ دستي پدرم را ديدم بعد هم سر و صداي تاكسي ها را شنيدم بعد هم در تاريك روشن صبح چشمم به ساختمانهاي اطراف چهار راه افتاد. پس خواب نبودم. سپور حالا از جلوي من رد شده بود اما همچنان گرد و غبار راه مي انداخت و پياده رو را خط خطي مي كرد و جلو مي رفت.
    به خودم گفتم: پس همه ي آن ها را خواب ديدم؟ نه!.. آري ديگر خواب ديدم. نه!.. نه!.. نه..
    سپور برگشت و من را نگاه كرد. پدرم از روي چرخ خم شد و گفت: لطيف، خوابي؟
    من گفتم: نه!.. نه!..
    پدرم گفت: خواب نيستي چرا ديگر داد مي زني؟ بيا بالا پهلوي خودم.
    رفتم بالا. پدرم بازويش را زير سرم گذاشت اما من خوابم نمي برد. دلم مالش مي رفت. شكمم درست به تخته ي پشتم چسبيده بود. پدرم ديد كه خوابم نمي برد گفت: شب دير كردي. من هم خسته بودم زود خوابيدم.
    گفتم: دو تا سواري تصادف كرده بودند وايستادم تماشا كنم دير كردم.
    بعد گفتم: پدر. شتر مي تواند حرف بزند و بپرد...
    پدرم گفت: نه كه نمي تواند.
    من گفتم: آري. شتر كه پر ندارد...
    پدرم گفت: پسر تو چه ات است؟ هر صبح كه از خواب بلند مي شوي حرف شتر را مي زني.
    من كه فكر چيز ديگري را مي كردم گفتم: پولدار بودن هم چيز خوبي است، پدر. مگر نه؟ آدم مي تواند هر چه دلش خواست بخورد، هر چه دلش خواست داشته باشد. مگر نه، پدر؟
    پدرم گفت: ناشكري نكن پسر. خدا خودش خوب مي داند كه كي را پولدار كند، كي را بي پول.
    پدرم هميشه همين حرف را مي زد.
    هوا كه روشن شد پدرم چستك هايش را از زير سرش برداشت به پايش كرد. بعد، از چرخ دستي پايين آمديم. پدرم گفت: ديروز نتوانستم سيب زميني ها را آب كنم. نصف بيشترش روي دستم مانده.
    من گفتم: مي خواستي جنس ديگري بياوري.
    پدرم حرفي نزد. قفل چرخ را باز كرد و دو تا كيسه ي پر درآورد خالي كرد روي چرخ دستي. من هم ترازو و كيلوها را درآوردم چيدم. بعد، راه افتاديم.
    پدرم گفت: مي رويم آش بخوريم.
    هر وقت صبح پدرم مي گفت «مي رويم آش بخوريم» من مي فهميدم كه شب شام نخورده است.
    سپور پياده رو را تا ته خيابان خط خطي كرده بود. ما مي رفتيم به طرف پارك شهر. پيرمرد آش فروش مثل هميشه لب جو، پشت به وسط خيابان، نشسته بود و ديگ آش جلوش، روي اجاق فتيله يي، قل قل مي كرد. سه تا مشتري زن و مرد دوره نشسته بودند و از كاسه هاي آلومينيومي آششان را مي خوردند. زن بليت فروش بود. مثل زيور بليت فروش چادر به سر داشت. چمباتمه زده بود و دسته بليت ها را گذاشته بود وسط شكم و زانوهايش و چادر چركش را كشيده بود روي زانوهايش.
    پدرم با پيرمرد احوال پرسي كرد و نشستيم. دو تا آش كوچك با نصفي نان خورديم و پا شديم. پدرم دو قران پول به من داد و گفت: من مي روم دوره بگردم. ظهر مي آيي همينجا ناهار را با هم مي خوريم.
    ***
    اول كسي كه ديدم پسر زيور بليت فروش بود. جلو مردي را گرفته و مرتب مي گفت: آقا يك دانه بليت بخر. انشاالله برنده مي شوي. آقا ترا خدا بخر.
    مرد زوركي از دست پسر زيور خلاص شد و در رفت. پسر زيور چند تا فحش زير لبي داد و مي خواست راه بيفتد كه من صدايش زدم و گفتم: نتوانستي كه قالب كني!
    پسر زيور گفت: اوقاتش تلخ بود، انگار با زنش دعواش شده بود.
    دو تايي راه افتاديم. پسر زيور دسته ي ده بيست تايي بليت هايش را جلو مردم مي گرفت و مرتب مي گفت: آقا بليت؟.. خانم بليت؟..
    پسر زيور براي هر بليتي كه مي فروخت يك قران از مادرش مي گرفت. خرجي خودش را كه در مي آورد ديگر بليت نمي فروخت، مي رفت دنبال بازي و گردش و دعوا و سينما. پولدارتر از همه ي ما بود. ظهرها عادتش بود كه توي جوي آبي، زير پلي، دراز بكشد و يكي دو ساعتي بخوابد. صبح آفتاب نزده بيدار مي شد و از مادرش ده بيست تايي بليت مي گرفت و راه مي افتاد كه مشتري هاي صبح را از دست ندهد تا كارش را ظهر نشده تمام كند. دلش نمي آمد بعد از ظهرش را هم با بليت فروشي حرام كند.
    تا خيابان نادري پسر زيور سه تا بليت فروخت. آنجا كه رسيديم گفت: من ديگر بايد همينجاها بمانم.
    مغازه ها تك وتوك باز بودند. مغازه ي اسباب بازي فروشي بسته بود. شترم هنوز كنار پياده رو نيامده بود. دلم نيامد در را بزنم كه نكند خواب صبحش را حرام كرده باشم. گذاشتم رفتم بالاتر و بالاتر. خيابان ها پر شاگرد مدرسه يي ها بود. توي هر ماشين سواري يكي دو بچه مدرسه يي كنار پدر و مادرهايشان نشسته بودند و به مدرسه مي رفتند.
    در اين وقت روز فقط مي توانستم احمد حسين را پيدا كنم تا از دست تنهايي خلاص بشوم. باز از چند خيابان گذشتم تا رسيدم به خيابان هايي كه ذره يي دود و بوي كثافت درشان نبود. بچه ها و بزرگترها همه شان لباس هاي تر و تميز داشتند. صورت ها همه شان برق برق مي زدند. دخترها و زن ها مثل گل هاي رنگارنگ مي درخشيدند. مغازه ها و خانه ها زير آفتاب مثل آينه به نظر مي آمدند. من هر وقت از اين محله ها مي گذشتم خيال مي كردم توي سينما نشسته ام فيلم تماشا مي كنم. هيچوقت نمي توانستم بفهمم كه توي خانه هاي به اين بلندي و تميزي چه جوري غذا مي خورند، چه جوري مي خوابند، چه جوري حرف مي زنند، چه جوري لباس مي پوشند. تو مي تواني پيش خود بفهمي كه توي شكم مادرت چه جوري زندگي مي كردي؟ مثلا مي تواني جلو چشم هات خودت را توي شكم مادرت ببيني كه چه جوري غذا مي خوردي؟ نه كه نمي تواني. من هم مثل تو بودم. اصلا نمي توانستم فكرش را بكنم.
    جلو مغازه يي سه تا بچه كيف به دست ايستاده بودند چيزهاي پشت شيشه را تماشا مي كردند. من هم ايستادم پشت سرشان. عطر خوشايندي از موهاي شانه زده شان مي آمد. بي اختيار پشت گردن يكيشان را بو كردم. بچه ها به عقب نگاه كردند و من را برانداز كردند و با اخم و نفرت ازم فاصله گرفتند و رفتند. از دور شنيدم كه يكيشان مي گفت: چه بوي بدي ازش مي آمد!
    فقط فرصت كردم كه عكس خودم را توي شيشه ي مغازه ببينم. موهاي سرم چنان بلند و پريشان بودند كه گوش هايم را زيرگرفته بودند. انگار كلاه پر مويي به سرم گذاشته ام. پيراهن كرباسي ام رنگ چرك و تيره يي گرفته بود و از يقه ي دريده اش بدن سوخته ام ديده مي شد. پاهام برهنه و چرك و پاشنه هام ترك خورده بودند. دلم مي خواست مغز هر سه اعيان زاده را داغون كنم.
    آيا تقصير آن ها بود كه من زندگي اين جوري داشتم؟
    مردي از توي مغازه بيرون آمد و با اشاره ي دست، من را راند و گفت: برو بچه. صبح اول صبح هنوز دشت نكرده ايم چيزي به تو بدهيم.
    من جنب نخوردم و چيزي هم نگفتم. مرد باز من را با اشاره ي دست راند و گفت: د گم شو برو. عجب رويي دارد!
    من جنب نخوردم و گفتم: من گدا نيستم.
    مرد گفت: ببخشيد آقا پسر، پس چكاره ايد؟
    من گفتم: كاره يي نيستم. دارم تماشا مي كنم.
    و راه افتادم. مرد داخل مغازه شد. تكه كاشي سفيدي ته آب جو برق مي زد. ديگر معطل نكردم. تكه كاشي را برداشتم و با تمام قوت بازويم پراندم به طرف شيشه ي بزرگ مغازه. شيشه صدايي كرد و خرد شد. صداي شيشه انگار بار سنگيني را از روي دلم برداشت و آنوقت دو پا داشتم دو پاي ديگر هم قرض كردم و حالا در نرو كي در برو! نمي دانم از چند خيابان رد شده بودم كه به احمد حسين برخوردم و فهميدم كه ديگر از مغازه خيلي دور شده ام.
    احمد حسين مثل هميشه جلو دبستان دخترانه اين بر آن بر مي رفت و از ماشين هاي سواري كه دختر بچه ها را پياده مي كردند، گدايي مي كرد. هر صبح زود كار احمد حسين همين بود. من عاقبت هم نفهميدم كه احمد حسين پيش چه كسي زندگي مي كند اما قاسم مي گفت كه احمد حسين فقط يك مادر بزرگ دارد كه او هم گداست. احمد حسين خودش چيزي نمي گفت.
    وقتي زنگ مدرسه زده شد و بچه ها به كلاس رفتند ما راه افتاديم. احمد حسين گفت: امروز دخل خوبي نكردم. همه مي گويند پول خرد نداريم.
    من گفتم: كجا مي خواهيم برويم؟
    احمد حسين گفت: همين جوري راه مي رويم ديگر.
    من گفتم: همين جوري نمي شود. برويم قاسم را پيدا كنيم يكي يك ليوان دوغ بزنيم.
    قاسم ته خيابان سي متري دوغ ليواني يك قران مي فروخت و ما هر وقت به ديدن او مي رفتيم نفري يك ليوان دوغ مجاني مي زديم. پدر قاسم در خيابان حاج عبدالمحمود لباس كهنه خريد و فروش مي كرد. پيراهن يكي پانزده هزار، زير شلواري دو تا بيست و پنج هزار، كت و شلوار هفت هشت تومن. خيابان حاج عبدالمحمود با يك پيچ به محل كار قاسم مي خورد. در و ديوار و زمين خيابان پر از چيزهاي كهنه و قراضه بود كه صاحبانشان بالا سرشان ايستاده بودند و مشتري صدا مي زدند. پدر قاسم دكان بسيار كوچكي داشت كه شب ها هم با قاسم و زن خود سه نفري در همانجا مي خوابيدند. خانه ي ديگري نداشتند. مادر قاسم صبح تا شام لباس هاي پاره و چركي را كه پدر قاسم از اين و آن مي خريد، توي دكان يا توي جوي خيابان سي متري مي شست و بعد وصله مي كرد. خيابان حاج عبدالمحمود خاكي بود و جوي آب نداشت و هيچ ماشيني از آنجا نمي گذشت.
    من و احمد حسين پس از يكي دو ساعت پياده روي رسيديم به محل كار قاسم. قاسم در آنجا نبود. رفتيم به خيابان حاج عبدالمحمود. پدر قاسم گفت كه قاسم مادرش را به مريضخانه برده. مادر قاسم هميشه يا پا درد داشت يا درد معده.
    ***
    نزديك هاي ظهر من و احمد حسين و پسر زيور در خيابان نادري، لب جو، كنار شتر نشسته بوديم و تخمه مي شكستيم و درباره ي قيمت شتر حرف مي زديم. عاقبت قرار گذاشتيم كه برويم توي مغازه و از فروشنده بپرسيم. فروشنده به خيال اين كه ما گداييم، از در وارد نشده گفت: برويد بيرون. پول خرد نداريم.
    من گفتم: پول نمي خواستيم آقا. شتر را چند مي دهيد؟
    و با دست به بيرون اشاره كردم. صاحب مغازه با تعجب گفت: شتر؟!
    احمد حسين و قاسم از پشت سر من گفتند: آري ديگر. چند مي دهيد؟
    صاحب مغازه گفت: برويد بيرون بابا. شتر فروشي نيست.
    دماغ سوخته از مغازه بيرون آمديم انگار اگر فروشي بود، آنقدر پول نقد داشتيم كه بدهيم و جلو شتر را بگيريم و ببريم. شتر محكم سر جايش ايستاده بود. ما خيال مي كرديم مي تواند هر سه ما را يكجا سوار كند و ذره يي به زحمت نيفتد. دست احمد حسين به سختي تا شكم شتر مي رسيد. پسر زيور هم مي خواست دستش را امتحان كند كه فروشنده بيرون آمد و گوش قاسم را گرفت و گفت: الاغ مگر نمي بيني نوشته اند دست نزنيد؟
    و با دست تكه كاغذي را نشان داد كه بر سينه ي شتر سنجاق شده بود و چيزي رويش نوشته بودند ولي ما هيچكدام سر در نمي آورديم. از آنجا دور شديم و بنا كرديم به تخمه شكستن و قدم زدن. كمي بعد پسر زيور گفت كه خوابش مي آيد و جاي خلوتي پيدا كرد و رفت توي جوي آب، زير پلي، گرفت خوابيد. من و احمد حسين گفتيم كه برويم به پارك شهر. هوا گرم و خفه بود. چنان عرقي كرده بوديم كه نگو. هيچ يكيمان حرفي نمي زديم. من دلم مي خواست الان پيش مادرم بودم. بدجوري غريبيم مي آمد.
    دم در پارك شهر احمد حسين دو هزار داد و ساندويچ تخم مرغ خريد و گذاشت كه يك گاز هم من بزنم. بعد رفتيم در جاي هميشگي توي جو، آب تني بكنيم. چند بچه ي ديگر هم بالاتر از ما آب تني مي كردند و به سر و روي هم آب مي پاشيدند. من و احمد حسين ساكت توي آب دراز كشيديم و سر و بدنمان را شستيم و كاري به كار آنها نداشتيم. نگهبان پارك به سر و صدا به طرف ما آمد و همه مان پا به فرار گذاشتيم و رفتيم جلو آفتاب نشستيم روي شن ها. من و احمد حسين با شن شكل شتر درست مي كرديم كه صداي پدرم را بالاي سرمان شنيدم. احمد حسين گذاشت رفت. من و پدرم رفتيم به دكان جگركي و ناهار خورديم. پدرم ديد كه من حرفي نمي زنم و تو فكرم گفت: لطيف، چي شده؟ حالت خوب نيست؟
    من گفتم: چيزي نيست.
    آمديم زير درخت هاي پارك شهر دراز كشيديم كه بخوابيم. پدرم ديد كه من هي از اين پهلو به آن پهلو مي شوم و نمي توانم بخوابم. گفت: لطيف، دعوا كردي؟ كسي چيزي بهت گفته؟ آخر به من بگو چي شده.
    من اصلا حال حرف زدن نداشتم. خوشم مي آمد كه بدون حرف زدن غصه بخورم. دلم مي خواست الان صدا و بوي مادرم را بشنوم و بغلش كنم و ببوسم. يك دفعه زدم زير گريه و سرم را توي سينه ي پدرم پنهان كردم. پدرم پا شد نشست من را بغل كرد و گذاشت كه تا دلم مي خواهد گريه كنم. اما باز چيزي به پدرم نگفتم. فقط گفتم كه دلم مي خواست پيش مادرم بودم. بعد خواب من را گرفت و چشم كه باز كردم ديدم پدرم بالاي سر من نشسته و زانوهايش را بغل كرده و توي جماعت نگاه مي كند. من پايش را گرفتم و تكان دادم و گفتم: پدر!
    پدرم من را نگاه كرد، دستش را به موهايم كشيد و گفت: بيدار شدي جانم؟
    من سرم را تكان دادم كه آري.
    پدرم گفت: فردا برمي گرديم به شهر خودمان. مي رويم پيش مادرت. اگر كاري شد همانجا مي كنيم يك لقمه نان مي خوريم. نشد هم كه نشد. هر چه باشد بهتر از اين است كه ما در اينجا بي سر و يتيم بمانيم آن ها هم در آنجا.
    توي راه، از پارك تا گاراژ، نمي دانستم كه خوشحال باشم يا نه. دلم نمي آمد از شتر دور بيفتم. اگر مي توانستم شتر را هم با خودم ببرم، ديگر غصه يي نداشتم.
    رفتيم بليت مسافرت خريديم باز توي خيابان ها راه افتاديم. پدرم مي خواست چرخ دستيش را هر طوري شده تا عصر بفروشد. من دلم مي خواست هر طوري شده يك دفعه ي ديگر شتر را سير ببينم. قرار گذاشتيم شب را بياييم طرف هاي گاراژ بخوابيم. پدرم نمي خواست من را تنها بگذارد اما من گفتم كه مي خواهم بروم يك كمي بگردم دلم باز شود.
    ***
    طرف هاي غروب بود. نمي دانم چند ساعتي به تماشاي شتر ايستاده بودم كه ديدم ماشين سواري رو بازي از راه رسيد و نزديك هاي من و شتر ايستاد. يك مرد و يك دختر بچه ي تر و تميز توي ماشين نشسته بودند. چشم دختر به شتر دوخته شده بود و ذوق زده مي خنديد. به دلم برات شد كه مي خواهند شتر را بخرند ببرند به خانه شان. دختر دست پدرش را گرفته از ماشين بيرون مي كشيد و مي گفت: زودتر پاپا. حالا يكي ديگر مي آيد مي خرد.
    پدر و دختر مي خواستند داخل مغازه شوند كه ديدند من جلوشان ايستاده ام و راه را بسته ام. نمي دانم چه حالي داشتم. مي ترسيدم؟ گريه ام مي گرفت؟ غصه ي چيزي را مي خوردم؟ نمي دانم چه حالي داشتم. همين قدر مي دانم كه جلو پدر و دختر را گرفته بودم و مرتب مي گفتم: آقا، شتره فروشي نيست. صبح خودش به من گفت. باور كن فروشي نيست.
    مرد من را محكم كنار زد و گفت: راه را چرا بسته يي بچه؟ برو كنار.
    و دو تايي داخل مغازه شدند. مرد شروع كرد با صاحب مغازه صحبت كردن. دختر مرتب برمي گشت و شتر را نگاه مي كرد. چنان حال خوشي داشت كه آدم خيال مي كرد توي زندگيش حتي يك ذره غصه نخورده. من انگار زبانم لال شده بود و پاهايم بي حركت، دم در ايستاده بودم و توي مغازه را مي پاييدم. ميمون ها، بچه شترها، خرس ها، خرگوش ها و ديگران من را نگاه مي كردند و من خيال مي كردم دلشان به حال من مي سوزد.
    پدر و دختر خواستند از مغازه بيرون بيايند. پدر يك سكه ي دو هزاري به طرف من دراز كرد. من دستهايم را به پشتم گذاشتم و توي صورتش نگاه كردم. نمي دانم چه جوري نگاهش كرده بودم كه دو هزاري را زود توي جيبش گذاشت و رد شد. آنوقت صاحب مغازه من را از دم در دور كرد. دو نفر از كارگران مغازه بيرون آمدند و رفتند به طرف شتر. دختر بچه رفته بود نشسته بود توي سواري و شتر را نگاه مي كرد و با چشم و ابرو قربان صدقه اش مي رفت. كارگرها كه شتر را از زمين بلند كردند، من بي اختيار جلو دويدم و پاي شتر را گرفتم و داد زدم شتر مال من است. كجا مي بريد. من نمي گذارم.
    يكي از كارگرها گفت: بچه برو كنار. مگر ديوانه شده يي!
    پدر دختر از صاحب مغازه پرسيد: گداست؟
    مردم به تماشا جمع شده بودند. من پاي شتر را ول نمي كردم عاقبت كارگرها مجبور شدند شتر را به زمين بگذارند و من را به زور دور كنند. صداي دختر را از توي ماشين شنيدم كه به پدرش مي گفت: پاپا، ديگر نگذار دست بهش بزند.
    پدر رفت نشست پشت فرمان. شتر را گذاشتند پشت سر پدر و دختر. ماشين خواست حركت كند كه من خودم را خلاص كردم و دويدم به طرف ماشين. دو دستي ماشين را چسبيدم و فرياد زدم: شتر من را كجا مي بريد. من شترم را مي خواهم.
    فكر مي كنم كسي صدايم را نشنيد. انگار لال شده بودم و صدايي از گلويم در نمي آمد و فقط خيال مي كردم كه فرياد مي زنم. ماشين حركت كرد و كسي من را از پشت گرفت. دست هايم از ماشين كنده شده و به رو افتادم روي اسفالت خيابان. سرم را بلند كردم و آخرين دفعه شترم را ديدم كه گريه مي كرد و زنگ گردنش را با عصبانيت به صدا در مي آورد.
    صورتم افتاد روي خوني كه از بيني ام بر زمين ريخته بود. پاهايم را بر زمين زدم و هق هق گريه كردم.
    دلم مي خواست مسلسل پشت شيشه مال من باشد.
    تابستان 1347
     
  20. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    تلخون




    تلخون به هيچ يك از دختران مرد تاجر نرفته بود. ماه فرنگ، ماه سلطان، ماه خورشيد، ماه بيگم، ماه ملوك و ماه لقا، شش دختر ديگر مرد تاجر، هر يك ادا و اطوارهائي داشت، تقاضاهائي داشت. وقتي مي شد كه به سر و صداي آنها پسران همسايه به در و كوچه مي ريختند. صداي خنده ي شاد و هوسناك دختران تاجر ورد زبانها بود. خوش خوراكي و خوش پوشي آنها را همه كس مي گفت. بدن گوشتالو و شهوانيشان، آب در دهن جوانان محل مي انداخت. براي خاطر يك رشته منجوق الوان يك هفته هرهر مي خنديدند، يا توي آفتاب مي لميدند و منجوقهايشان را تماشا مي كردند. گاه مي شد كه همان سر سفره ي غذا بيفتند و بخوابند. مرد تاجر براي هر يك از دخترانش شوهري نيز دست و پا كرده بود كه حسابي تنه لشي كنند و گوشت روي گوشت بيندازند. شوهران در خانه ي زنان خود زندگي مي كردند و آنها هم حسابي خوش بودند. روزانه يكي دو ساعت بيشتر كار نمي كردند. آن هم چه كاري؟ سر زدن به حجره ي مرد تاجر و تنظيم دفترهاي او. بعد به خانه برمي گشتند و با زنان تنه لش و خوشگذرانشان تمام روز را به خنده و هر و كر مي گذراندند.
    تلخون در اين ميان براي خودش مي گشت. گوئي اين همه را نمي بيند يا مي بيند و اعتنائي نمي كند. گوشتالو نبود، اما زيبائي نمكيني داشت. ته تغاري بود. مرد تاجر نتوانسته بود او را به شوهر بدهد. مثل خواهرهايش لباسهاي جور واجور نمي پوشيد. دامن پيراهنش بيشتر وقتها كيس مي شد، و همين جوري هم مي گشت. خواهرهايش به كيسهاي لباسش نگاه مي كردند و در شگفت مي شدند كه چطور رويش مي شود با آن سر و بر بگردد. پدرش هيچ وقت به ياد نداشت كه تلخون از او چيزي بخواهد. هر چه پدرش مي خريد يا قبول مي كرد، قبول داشت. نه اعتراضي، نه تشكري، گوئي به هيچ چيز اهميت نمي دهد. نه جائي مي رفت، نه با كسي حرفي مي زد. اگر چيزي از او مي پرسيدند جواب هاي كوتاه كوتاه مي داد. خرمن خرمن گيسوي شبق رنگ روي شانه ها و پشتش موج مي زد. راه كه مي رفت به پريان راه گم كرده ي افسانه ها مي مانست. فحش مي دادند يا تعريفش مي كردند، مسخره اش مي كردند يا احترامش، به حال او بي تفاوت بود. گوئي خود را از سرزمين ديگري مي داند، يا چشم به راه چيزي است كه بالاتر از اين چند و چون هاست.
    كارها بر همين منوال بود كه جشني بزرگ پيش آمد. دختران از چند روز پيش در اين فكر بودند كه چه تحفه ي گرانبهائي از پدرشان بخواهند. مثل اين كه در اين دنياي گل و گشاد نمي شد كار ديگري يافت. هر كار ديگرشان را ول كرده بودند و چسبيده بودند به اين يكي كار: چه تحفه اي بخواهند. اما اين جشن به حال تلخون اثري نداشت. برايش روزي بود مانند هر روز ديگر. همان مردم، همان سرزمين، همان خانه ي دختران تنه لش و شوهران شهوت پرست و راحت طلب، همان آسمان و همان زمين. حتي باد توفانزائي هم كه هر روز عصر هنگام برمي خاست و خاك در چشمها مي كرد، دمي عادت ديرين را ترك نكرده بود، اين را فقط تلخون مي دانست و حالش تغييري نكرده بود.
    يك روز به جشن مانده، مرد تاجر دخترانش را دور خود جمع كرد و برايشان گفت كه مي خواهد به شهر برود و خريد كند، هر كس تحفه اي مي خواهد بگويد تا او از شهر بخرد. نخست دختر بزرگ، ماه فرنگ، شروع كرد. اين دختر هر وقت از پدرش چيزي مي خواست روي زانوي او مي نشست، دست در گردن پدرش مي انداخت، از گونه هايش بوسه مي ربود و دست آخر سر در بيخ گوش او مي گذاشت، سينه اش را به شانه ي پدرش مي فشرد و حرف مي زد. اين بار نيز همين كار را كرد و گفت: من يه حموم مي خوام كه برام بخري، حوضش از طلا، پاشوره ي حوضش از نقره باشه، از دوشاش هم گلاب بريزه. خودش هم تا عصر حاضر بشه كه با شوهرم بريم حموم كنيم.
    ماه سلطان، دختر دومي، كه عادت داشت دست پدرش را روي سينه ي خود بگذارد و بفشارد، در حالي كه گريه مي كرد – و معلوم نبود براي چه – گفت: منم مي خوام يه جفت كفش و يه دس لباس برام بخري. يه لنگه از كفشام نقره باشه يكيش طلا، يه تار از لباسام نقره باشه يه تارش طلا.
    ماه خورشيد، دختر سومي، صورتش را به صورت پدر ماليد و گفت مي خوام دو تا كنيز سياه و سفيد برام بخري كه وقتي مي خوابم سياه لباسامو درآره، وقتي هم مي خوام پاشم سفيد لباسامو تنم كنه.
    ماه بيگم، دختر چهارمي، لبهايش را غنچه كرد، پدرش را بوسيد و گفت: يه گردن بند مي خوام كه شبا سفيد شه مثه پشمك، روزا سياه شه مثه شبق، تا يه فرسخي هم نور بندازه.
    ماه ملوك، دختر پنجمي، زودي دامنش را بالا زد و گفت: يه جفت جوراب از عقيق مي خوام كه وقتي مي پوشم تا اينجام بالا بياد، وقتي هم كه درميارم تو يه انگشتونه جا بدمش.
    ماه لقا، دختر ششمي، كه هميشه اداي دختر نخستين را درمي آورد و اين دفعه هم درآورد، گفت: يه چيزي ازت مي خوام كه وقتي به حموم ميرم غلامم بشه، وقتي به عروسي ميرم كنيزم بشه، وقتي هم كه لازم ندارم يه حلقه بشه بكنم به انگشتام.
    مرد تاجر به حرفهاي دخترانش گوش داد و به دل سپرد. اما بيهوده انتظار كشيد كه تلخون، دخترهفتمي، هم چيزي بگويد. او تنها نگاه مي كرد. شايد نگاه هم نمي كرد و تنها به نظر مي رسيد كه نگاه مي كند. دست آخر تاجر نتوانست صبر كند و گفت: دخترم، تو هم چيزي از من بخواه كه برايت بخرم. دختر رويش را برگرداند. مرد تاجر گفت: هر چه دلت مي خواهد بگو برايت مي خرم. تلخون چشمهايش درخشيد – اين حالت سابقه نداشت – و با تندي گفت: هر چه بخواهم مي خري؟ مرد تاجر كه فكر نمي كرد نتواند چيزي را نخرد، با اطمينان گفت: هر چه بخواهي. همانطور كه خواهرانت گفتند. دختر صبر كرد تا همه چشم بدهان او دوختند. نخستين بار بود كه تلخون تقاضائي مي كرد. آن گاه زير لب، گوئي كه پريان افسانه ها براي خوشبختي كسي زير لب دعا و زمزمه مي كنند گفت: يك دل و جگر! اين را گفت و آرام مثل دودي از ته سيگاري پا شد و رفت.
    خواهرهايش و پدرش گوئي چيزي نشنيده اند و رفتن او را نديده اند، همانطور چشم به جاي دهان او دوخته بودند و مانده بودند. آخرش مرد تاجر ديد كه دخترش رفته است و چيزي نگفته است. هيچ كدام صداي او را نشنيده بودند. تنها ماه لقا، دختر ششمي كه پهلوي راست تلخون نشسته بود، شنيده بود كه او يواشكي گفته است: يك دل و جگر!
    دل و جگر براي چه؟ مگر در خانه ي مرد تاجر خوردني كم بود كه تلخون هوس دل و جگر كرده باشد؟ مرد تاجر دنبال تلخون رفت. خواهرهايش شروع به لودگي كردند.
    ماه فرنگ، خواهر بزرگتر، به زحمت جلو خنده اش را گرفت وگفت: خواهر راستي مسخره نيس كه آدم يه عمر چيزي نخواد، وقتي هم كه مي خواد دل و جيگر بخواد؟ من كه از اين چيزا اقم مي شينه... دل و جيگر ها... ها... دل و جيگر ... راستي كه مسخره اس ... هاها... ها...
    از لبهايش شهوت ديوانه كننده اي الو مي كشيد.
    ماه سلطان، خواهر دومي، يقه ي پيراهنش را باز كرد كه باد توي سينه اش بخورد (بوي عرق آدمي از ميان پستانهايش بيرون مي زد و نفس را بند مي آورد) و گفت: دل و جيگر ... هاها... ها... راستي ماه لقا جونم تو خودت شنفتي؟ مسخره است... ها... هاها... ها... هيچ معلوم نيست دل و جيگر رو مي خواد چكار...
    ماه خورشيد، خواهر سومي، به پشت دراز كشيد، سرش را تكان داد موهايش را بصورتش ريخت و خيلي شهواني گفت: واه... چه حرفها... شما هم حوصله دارين... بيچاره شوهرهامون حالا تنهائي حوصله شون سر رفته. پاشين بريم پيش اونا ... پاشين بريم پيش شوهرهامون!
    ماه بيگم، خواهر چهارمي، با سر از گفته ي او پشتيباني كرد. ماه ملوك، دختر پنجمي و ماه لقا، دختر ششمي هم همين حركت را كردند. پاشدند كه بروند. مرد تاجر را وسط درگاه ديدند. گفت: چيز ديگه نمي خواد. هر چه گفتم آخه دختر حسابي دل را مي خواهي چكار؟ فقط يك دفعه گفت مي خواهم داشته باشم. بعدش گفتم خوب گرفتيم كه دل را مي خواهي داشته باشي جيگر را مي خواهي چكار؟ اون كه همه اش خون است. خون را مي خواهي چكار؟ باز هم يواشكي گفت مي خواهم داشته باشم، مي خواهم داشته باشم يعني چه؟ به نظر شما مسخره نيس كه آدم بخواد دل داشته باشه، خون داشته باشه؟
    دخترها همآواز گفتند: چرا پدر جان مسخره اس، خيلي هم مسخره اس، براش شوهر بگير.
    مرد تاجر گفت: نمي خواد. ميگه شوهر كردن مسخره اس. اما دوستي مردان غنيمته.
    دختران با شيطنت گفتند: خوب اسمشو ميذاريم دوست. چه فرق مي كنه؟ بعد زدند زير خنده و يكديگر را نيشگون گرفتند.
    پدرشان گفت: ميگه اونا مرد نيستن. حتي شوهراي شما، حتي من...
    دخترها با شگفتي گفتند: چطور؟ نيستن؟ ما با چشمامون ديديم...
    پدرشان گفت: ميگه اون علامت ظاهريه، مي شنفين؟ ميگه اون علامت ظاهريه، علامت مردي نيس. من كه سر در نميارم. شما سر در ميارين؟
    دختران گفتند: مسخره است. ماه خورشيد آخر از همه گفت: خواهرا، خوب نيس مغزتونو با اين جور چيزا خسته كنين، خوبه پيش شوهرامون بريم. پدرمون هم بره شهر برامون چيزهايي رو كه گفتيم، بخره. بريم خواهرا!
    ***
    مرد تاجر براي ماه فرنگ حمامش را سفارش داد، براي ماه سلطان لباس و كفش را تهيه كرد، براي ماه خورشيد دو تا كنيز ترگل ورگل كه پستانهايشان تازه سر زده بود خريد، براي ماه بيگم گردنبندي سفيدتر از پشمك و سياه تر از شبق بدست آورد، براي ماه ملوك جورابي از عقيق پيدا كرد كه در توي يك انگشتانه جا مي گرفت، براي ماه لقا يك حلقه از زمرد خريد كه وقتي به حمام مي رود غلامش باشد، وقتي به عروسي مي رود كنيزش باشد، آن وقت خواست براي تلخون ته تغاري دل و جگر بخرد. پيش خود گفت: اينو ديگه يه دقيقه نمي كشه كه مي خرم. براي چيزهاي ديگر زياد وقت صرف كرده بود، يك ساعت تمام.
    نخست به بازارچه اي رفت كه يادش مي آمد زماني در آنجا دل و جگر مي فروختند، اما هر چه گشت يك دل و جگر فروشي هم پيدا نكرد. در دكانهائي كه يادش مي آمد وقتي دل و جگر مي فروختند حالا همه اش آينه مي فروختند. آينه هائي كه يكي را هزارها نشان مي داد، كوچك را بزرگ، زشت را زيبا، دروغ را راست و بد را خوب. چقدر هم مشتري داشت. پيش خود گفت كه چطور دخترش از اين آينه ها نخواسته است؟ اگر خواسته بود حالا زودي يكي را مي خريد و برايش مي برد. حيف كه نخواسته بود.
    دو ساعت تمام ويلان و سرگردان توي بازار گشت تا يك دكان دل و جگر فروشي پيدا كند. بعضي از آنها بسته بود و چيزي نوشته به درشان زده بودند، مثل: كور خوندي، به تو چه، برو كشكت رو بساب، ديگه از اين شكرخوريها راه نيندازي...
    مرد تاجر هيچ سر در نمي آورد. از يكي پرسيد: اينا چرا بسته ان؟ جواب شنيد: به تو چه؟ از ديگري پرسيد: اين دل و جگر فروشي ها كي باز ميشن؟ جواب شنيد: برو كشكت رو بساب. باز از سومي پرسيد: چرا اين آقايون بهم جواب سربالا ميدن، من كه چيزي نميگم! سيلي آبداري نوش جان كرد و جواب شنيد: ديگه از اين شكرخوريها راه نيندازي...
    مرد تاجر ديد كه مسجد جاي اين كارها نيست. دست و پايش را جمع كرد و رفت. از كجا ديگر مي توانست دل و جگر بخرد؟ از رفيق همكاري پرسيد: داداش نشنيدي كه تو اين شهرتون يه جائي دل و جگر بفروشند؟
    همكارش يكي از آن نگاه هاي عاقل اندر سفيه به مرد تاجر كرد و گفت: ياد چه چيزها افتاده اي! و تاجر را هاج و واج وسط راه گذاشت و رفت. از جلو يك قصابي كه رد مي شد از قصاب پرسيد: ممكنه بفرمائين دل و جگر گوسفنداتونو چيكار مي كنين؟ جواب شنيد: به تو چه! از ترس سيلي خوردن دنبالش را نگرفت. اگر دنبالش را مي گرفت باز هم سيلي مي خورد. اگر بعد از اين سيلي خوردن باز هم دنبالش را مي گرفت چكارش مي كردند! مرد تاجر بي جربزه تر و محافظه كارتر از آن بود كه به اين پرسش ها برسد.
    تمام شهر را زير پا گذاشت. چيزي پيدا نكرد. عصر خسته و كوفته در قهوه خانه اي نشست. كمي نان و پنير، دو تا چائي خورد و به راه افتاد. در اين فكر بود كه به دخترش چه جوابي خواهد داد. شش دختر ديگرش مي توانستند خواسته شان را داشته باشند، اما دختر هفتمي، ته تغاري، نمي توانست و خيلي بد مي شد. مرد تاجر از هيچ چيز سر در نمي آورد. فقط پس از مدتها فكر اين را دريافت كه تلخون مي دانسته در شهر دل و جگر پيدا نمي شود، و او و شش دخترش نمي دانسته اند. يكي مي دانست، هفت تاي ديگر نمي دانسته اند. خوب از كجا مي دانست؟ مرد تاجر اين را هم نمي دانست. اصلا هيچ چيز نمي دانست. از بس كه خسته بود سر راه كنار ديوار باغي نشست كه خستگي در كنه. تازه نشسته بود كه صدايي از باغ به گوشش آمد:
    - پس همه چيز رو به راه شده و ديگه هيچ دلي نمونده. نه ميشه خريد، نه ميشه فروخت.
    - نه دخترم، ديگه اينجوراهم نيست. اگه خوب بگردي، ميتوني پيدا كني.
    مرد تاجر تا اين را شنيد بلند شد و سرش را از ديوار باغ تو كرد و اما فقط ديد خرگوش سفيدي در باغ هست كه دارد بچه هايش را شير مي دهد.
    مرد تاجر فكر كرد هوا به سرش زده، تند راهش را پيش كشيد و رسيد به سر پيچ كوچه شان، كه ديد پاهايش كند شد. نمي توانست دست خالي به خانه برود. به دخترش چه جوابي مي داد؟ هيچ وقت اين اندازه عاجز نشده بود. آهي از ته دل كشيد كه بگويد اگر قدرت اين را داشتم كه به دل و جگر دسترسي پيدا كنم ديگر غمي نداشتم. ناگاه چيزي مركب از سوز و دود و آتش جلويش سبز شد: تو كيستي؟ جواب شنيد: آه!
    مرد تاجر گفت: آه؟
    آه گفت: بلي، چه مي خواهي؟
    مرد تاجر گفت: دل و جگر.
    آه گفت: دارم، اما به يك شرط مي دهم.
    مرد تاجر قد و بالاي ريزه آه را ورانداز كرد. باور نمي كرد كه يك همچو موجودي حرف بزند و دل وجگر داشته باشد. اما آخر سر دل به دريا زد و گفت: هر چي باشه، قبول. آه گفت: تلخون را به من بده!
    مرد تاجر گفت: همين حالا؟
    آه گفت: حالا نه، هر وقت كه دلم خواست مي آيم مي برم. تاجر قبول كرد. زياد در فكر اين نبود كه اين شرط چه آخر و عاقبتي خواهد داشت. دل و جگر را گرفت و به خانه آمد.
    دخترها كمي پكر شده بودند كه چرا پدرشان اين قدر سهل انگاري مي كند و آنها را چشم براه مي گذارد. اما وقتي تحفه هاشان را حاضر و آماده ديدند، ديگر همه چيز از يادشان رفت مگر ور رفتن با آنها و رفتن به پيش شوهرانشان. تلخون را تا وقت شام نتوانستند پيدا كنند. يكي از شوهر خواهرها او را ديده بود كه سر ظهري از يك درخت تبريزي بسيار بلند در وسط باغ خانه شان بالا مي رفت و سخت تعجب كرده بود كه خودش با آن كه مرد هم بود نميتوانست آن كار را بكند. ديگر كسي از او خبري نداشت.
    وقتي همه دور سفره نشسته بودند، تلخون آرام وارد شد و آنها فقط نشستن او را ديدند. از پدرش نپرسيد كه دل و جگر پيدا كرده است يا نه. گوئي يقين داشت كه پيدا نكرده است، يا يقين پيدا كرده است. نمي شد گفت به چه چيز يقين داشت. مرد تاجر دل و جگر او را در بشقابي برايش آورد. تلخون آنها را گرفت و از اطاق بيرون رفت. دمي بعد صداي شكستن بشقاب را شنيدند و ديدند كه دختر به اطاق آمد. سينه اش باز و وسط دو پستانش سخت شكافته بود. تلخون چالاكتر از هميشه پنجره را باز كرد و چشم به در كوچه دوخت. مرد تاجر داشت حكايت مي كرد كه در شهر چه ديده است. به حكايت آينه فروش ها كه رسيد آرزو كرد كه اي كاش يكي از دخترانش از آن آينه ها خواسته بود و آهي كشيد. در همين حال در خانه را زدند. تلخون از پنجره بيرون پريد. مرد تاجر هراسان به طرف پنجره دويد. بر خلاف انتظارش ديد كه دخترش با جوان بالا بلندي دم در كوچه حرف مي زند. زود خود را به دم در رسانيد. خواهران از پنجره سرك مي كشيدند و روي هم خم مي شدند و مي خنديدند.
    جوان گفت: مرا آه فرستاده است كه تلخون را ببرم.
    تاجر به دو علت قضيه را از تلخون پنهان كرده بود: يكي اين كه مي ترسيد دخترش بيشتر غصه بخورد، ديگر اين كه اگر هم او مي گفت تلخون حال و حوصله ي شنيدن نداشت و اعتنائي نمي كرد كه صحبتهاي او درباره ي چه چيزي است. اما تلخون گوئي از نخست اين را مي دانست كه حالش تغييري نكرد.
    پدرش گفت: من نمي تونم اين كار رو بكنم، من دخترم رو نميدم.
    جوان با خونسردي گفت: اختيار از دست تو خارج شده است. اين كار بايد بشود و دوباره شرط او و آه را به يادش آورد.
    مرد تاجر كمي نرم شد و بهانه جويانه گفت: به نظر تو اين مسخره نيست كه آدم دخترشو دست آدمي بده كه نه مي شناسدش نه اونو جائي ديده؟
    جوان گفت: شناسائي تلخون كافي است.
    مرد تاجر به تلخون نگريست، تا به حال او را چنين شكفته و سرحال نديده بود. تلخون سر را به علامت رضا پائين آورد. آخر سر پدر راضي شد. جوان تلخون را به ترك اسب سفيد رنگش سوار كرد و اسبش را هي زد. تلخون دست در كمر مرد جوان انداخته، سرش را به پشت او تكيه داد و خودش را محكم به او چسبانيد. مثل اين كه مي ترسيد او را از دستش بقاپند.
    اسب دو به دستش افتاد و به تاخت دور شد.
    ماهها و سالها از درياهاي آب و آتش گذشتند، ماهها و سالها دره هاي پر از ددان خونخوار را زير پا گذاشتند، ماهها و سالها عرق ريختند و از كوههاي يخ زده و آتش گرفته بالا رفتند و از سرازيري هاي يخ زده و آتش گرفته پائين آمدند. ماهها و سالها از بيشه هاي تيره و تاريك كه صداهاي « مي كشم، مي درم» از هر گوشه ي آن به گوش مي رسيد، گذشتند. ماهها و سالها تشنگي كشيدند و گرسنگي ديدند، ماهها و سالها با هزاران دام و تله روبرو آمده به سلامت بدر رفتند. ماهها و سالها اژدهاي هفت سر و هزار پا سر در عقب آنها گذاشتند و نفس آتشين و گند خود را روي آنها ريختند و عاقبت جرقه هاي سم اسب جوان چشمهاي آنها را كور گردانيد و راه را گم كردند، هزاران فرسخ به سوي خاور و هزاران فرسخ به سوي باختر راه سپردند، هزار و يك صحراي خشك و بي علف را كه آتش از آسمان آن ها مي باريد پشت سر گذاشتند، ليكن تمام اين ها در نظر تلخون به اندازه يك چشم بر هم زدن طول نكشيد. وقتي چشم باز كرد خود را در باغي پر صفا ديد كه درختان ميوه از هر طرف سر كشان و سرسبز صف كشيده بودند. از آن دقيقه باغ و جوان متعلق به او بود. حالا مي شد گفت كه تلخون تنها نگاه نمي كند، بلكه هم مي خندد، هم شادي مي كند، هم كار مي كند و هم هر چيز ديگر كه يك آدم مي تواند بكند، مي كند. ماهها به خوشي و خرمي و زنده دلي گذراندند.
    روزي تلخون و جوان در باغ گردش مي كردند، دست در دست هم و دلها يكي. اگر مرغي در هوا مي پريد هر دو در يك دم آن را مي ديدند. به درخت سيبي رسيدند. سيبهاي رسيده به زمين ريخته بود. تلخون خم شد كه يكي را بردارد. با اين كه جوان هم در اين دم خم شده بود ناگاه گفت: نه از اينها نخوريم. خوب است از آن سيبهاي تر و تازه بخوريم، من از درخت بالا مي روم. لباسهاي روئي را كند و به تلخون داد و از درخت بالا رفت – رفت كه از سيب هاي تر و تازه ي بالائي بچيند. تلخون از پائين نگاه مي كرد و از قامت كشيده ي جوان لذت مي برد. يك پر مرغ كوچك به كمر جوان چسبيده بود. تلخون دست دراز كرد آن را بردارد، اينها همه در يك دم اتفاق افتاد. معلوم نشد كه چرا اين دفعه جوان احساس تلخون را نخواند. گو اين كه اين كار سابقه نداشت. تلخون نوك پر را گرفت و كشيد، كشيدن همان و سرنگون شدن جوان از درخت همان. تلخون نخست گيج شد، ندانست چكار كرده است و چكار بايد بكند. بعد كه به روي جوان خم شد ديد مرده است. دو دستي بر سر خودش كوفت. خواست پر مرغ را به جاي نخستين بچسباند، اما هر دفعه پر لغزيد و به روي خاكها و سبزه ها افتاد. تلخون را اندوه سختي فرا گرفت. آهي از نهادش برآمد و ناگهان آه در جلويش سبز شد.
    آه گفت: ديگر از من كاري ساخته نيست. بيا ترا ببرم در بازار برده فروشان بفروشم. باشد كه راه چاره اي پيدا كني.
    همين كار را هم كردند.
    ***
    كليد دار مرد ثروتمندي كه لباس سياه پوشيده بود او را ديد و پسنديد. تلخون را به قيمت يك چكه اشك چشم و يك قطره خون براي مادر آن مرد خريد. مادر آن مرد مدتها بود كه دنبال نديم خوبي مي گشت و در بين كنيزان خود كسي را لايق اين كار نمي يافت. كليد دار هر روز به بازار برده فروشان مي رفت و كسي را نمي يافت. تا آخر تلخون را پسنديد و فكر كرد كه خانمش نيز او را خواهد پسنديد. آه چشم و روي تلخون را بوسيد و گفت كه اميدوار است دوباره تلخون او را صدا كند. تلخون تنها نگاه كرد. گوئي به عادت پيشين برگشته است. با اين تفاوت كه اين بار نگاههايش جور ديگري بود. نمي شد گفت كه چه جور.
    كليد دار تلخون را از راههاي زيادي گذراند و به در بزرگي رسيد كه غلاماني در آنجا نگهباني مي كردند. از آنجا گذشتند و وارد باغي شدند. در وسط باغ، قصر بسيار باشكوهي قرار گرفته بود كه چشم را خيره مي كرد و زمين باغ را گلهاي خوشبوئي پوشانده بود. مرغهاي خوش آواز دسته دسته روي درختان مي نشستند و برمي خاستند. كليد دار به تلخون گفت: هر چه بخواهي، از شير مرغ گرفته تا جان آدميزاد در اين باغ پيدا مي شود، و اين همه نعمت متعلق به آقاي جوان سخاوتمند من است كه چند ماه پيش ناگهان گم شد و ما هر چه او را جستجو مي كنيم نمي يابيم. خانم من كه مادر آقا باشد از همان روز لباس سياه پوشيده اند. تو هم بايد همين كار را بكني.
    تلخون نگاه كرد و گوشه هاي باغ را از چشم گذراند. در دلش گفت « صاحب باغ به اين زيبائي باشي. اما ناگهان گم شوي و سگ هم سراغت را ندهد. پس اينجا هم ... آه چه بد!» ليكن آه نيامد، چون كه كاري از دستش ساخته نبود. اين را خودش گفته بود.
    تلخون را به حمام بردند، سر و برش را شستند، عطر و گلاب به سر و رويش زدند، يك دست لباس سياه پوشانيدند و پيش مادر آن آقاي جوان گمشده آوردند. مادر سخت غمگين مي نمود. دل به صحبت تلخون سپرد و او را خوش آيند يافت. كنيزان ديگر حسد بردند كه دير آمده، زود صاحب مقام شد. اما تلخون باز هم نگاه مي كرد. هيچ اهميت نمي داد كه نديم مادر آن آقا باشد يا كنيز مطبخي.
    تلخون يك شب از جلو اطاق كنيزان مي گذشت كه برود و در اطاق خانم زير پاي او بخوابد. ديد كه يكي از كنيزان كه زن آشپزباشي نيز بود – و خانم روي اعتماد و محبتي كه به اين كنيز داشت از پسرش خواسته بود او را با جهيز مناسبي به آشپزباشي زن بدهد – با قابي پلو و تازيانه اي سياه رنگ در دست وارد اطاق شد. تلخون از دريچه نگاه مي كرد. زن آشپزباشي بالاي سر يك يك كنيزان مي رفت و در گوشش مي گفت: خوابي يا بيدار؟ وقتي از هيچكس صدا درنيامد كنيز خواست كه به اطاق خانم برود. تلخون زودتر از او دويد و زير پاي خانم خود را بخواب زد. زن آشپزباشي نخست بالاي سر خانم آمد و گفت: خوابي يا بيدار؟ وقتي صدائي درنيامد دست به زير بالش خانم برد و دسته كليدي از آنجا بيرون آورد و رفت. تلخون با اين فكر كه «نكند به دزدي مي رود» پاشد و به دنبال كنيز افتاد. زن آشپزباشي دري را باز كرد، اطاقي بود، باز هم دري را باز كرد، اطاق ديگري بود. به همين ترتيب چهل در را باز كرد و از چهل اطاق گذشت تا به باغچه اي رسيد كه حوضي با آب زلال در ميان آن قرار داشت. زن آشپزباشي زير آب را باز كرد. در ته حوض، تخته سنگي آشكار شد. زن آشپزباشي آن را برداشت. پلكاني بود سخت پيچيده و فرورونده. زن آشپزباشي سرازير شد، تلخون هم پشت سرش. از زيرزمين هاي مرطوب زيادي گذشتند تا به محوطه اي رسيدند كه از سقف آن جواني از زنجيري كه به دستهايش بسته بودند آويخته بود. جوان، سخت نزار مي نمود. از هوش رفته بود. زن آشپزباشي كمي آب به روي جوان پاشيد و او را به هوش آورد. قاب پلو را به كناري گذاشته تازيانه را در دست راستش گرفته بود.
    زن آشپزباشي گفت: پسر اين دفعه مي خواهي سرت را با من يكي كني* (*اصطلاحي است محلي. زن ميخواهد بگويد«مي خواهي با من همخوابه شوي؟») جوان فقط گفت: نه! زن آشپزباشي سه دفعه حرفش را تكرار كرد و هر بار يك نه شنيد. آخرش خون به چشمانش زد و با تازيانه آنقدر بر بدن جوان كوفت كه دوباره از هوش رفت. زن دوباره او را به هوش آورد. وقتي سه دفعه ديگر نه شنيد باز او را آنقدر زد كه باز بيهوش شد. جوان سه دفعه تازيانه خورد سه دفعه بيهوش شد اما يك دفعه نگفت كه مي خواهد سرش را با زن آشپزباشي يكي كند. دفعه ي سوم كه به هوش آمد، زن آشپز باشي قاب پلو را جلو دهنش گرفت كه بخورد. جوان خودداري كرد تا زن به زور پلو را به او خوراند.
    تلخون اين همه را از پشت ستوني مي ديد. فقط يك بار پيش خود گفت: «صاحب باغ به آن زيبائي باشي. اما ناگهان گم بشوي و سگ هم سراغت را ندهد. آن وقت يك كنيز مطبخي ترا در زيرزمين و سردابهاي خانه ي خودت با زنجير آويزان كند و تازيانه ات بزند. پس اينجا هم... آه چه بد!» ليكن آه نيامد، چون كه كاري از دستش ساخته نبود. خودش اين را گفته بود.
    زن گفت: خوب گوشهايت را باز كن. فردا شب باز هم پيشت ميام. اگر خواستي به حرفم گوش كني از زنجير بازت مي كنم، بغل خودم مي خوابانم، نوازشت مي كنم، هر چه بخواهي برات تهيه مي كنم. هر چه بخواهي مي تواني بكني. هر چه بخواهي. اما اگه بازم كله شقي بكني، تازيانه ات را مي خوري و باز هم آويزان مي موني.
    تلخون وقتي ديد زن آشپزباشي مي خواهد بيرون آيد از پيش دويد و از وسط حوض سر درآورد. زودي رفت و زير پاي خانم خود را به خواب زد. زن آشپزباشي از زيرزمين بيرون آمد، تخته سنگ را سر جاي نخستينش گذاشت، حوض را از آب زلال پر كرد، گل هاي آن را به شناوري واداشت، از چهل اطاق گذشت، چهل در را قفل كرد تا بالاي سر خانم رسيد. كليدها را زير بالش قرار داد رفت لباسهاي سياهش را كه پيش از اين كنده بود پوشيد و سر بر بالش گذاشت و خوابيد.
    صبح كه شد و تلخون و خانم پاي صحبت هم نشستند، تلخون گفت: خانم اگر گمشده ات را پيدا كنم به من چه مي دهي؟ خانم گفت هر چه بخواهي. تلخون گفت: تا شب برسد بايد صبر كرد. شب كه شد تلخون به خانمش گفت: بايد انگشت خود را با كارد ببري و نمك به زخم بپاشي كه خوابت نبرد. آن وقت خودت را به خواب بزني. يك نفر مي آيد مي گويد خوابي يا بيدار؟ جواب نمي دهي و مي گذاري هر كار كه مي خواهد بكند. وقتي من صدايت زدم پا مي شوي با هم مي رويم و پسرت را نشان مي دهم.
    همين كار را هم كردند. خانم بخصوص نمك زيادي به زخمش پاشيد كه از بيخ خوابش نبرد. مثل شب گذشته زن آشپزباشي در دستش قابي پلو و در دستي تازيانه سياه آمد و گفت: خوابي يا بيدار؟ وقتي صدائي در نيامد كليدها را از زير بالش برداشت و همان در را باز كرد و داخل شد. تلخون خانمش را صدا كرد و دو نفري پشت سر زن آشپزباشي راه افتادند. چهل در باز شد. تلخون يك حبه قند و كمي آب با خود آورده بود. وقتي خانم پسرش را در آن حال و روز ديد و خواست داد بزند تلخون حبه قند را در دهن خانم گذاشت آب را به او خوراند و گفت: خانم مگر نمي بينيد كه در كجا هستيم! اگر زن عفريت صداي ما را بشنود، ما هم به حال و روز پسرت مي افتيم. خوب است تا صبح صبر كنيم و آن وقت با كمك ديگران او را نجات بدهيم. خانم حرف تلخون را قبول كرد و پيش از كنيز مطبخي از زيرزمين بيرون آمدند.
    ***
    صبح خانم دستور داد غلامهايش زن آشپزباشي را دست و پا بسته حاضر كردند. آنگاه او را مجبور كردند كه هر چه را تا آن وقت بر سر آقاي جوان سخاوتمند آورده بود اقرار كند. البته اين كار به آساني صورت نگرفت. او را روي تختي گذاشتند و از نوك انگشتان پايش تكه تكه بريدند و در دهانش گذاشتند كه بخورد. آخر سر ديد راه علاجي ندارد حكايت را گفت، بعد او را كشان كشان به زيرزمين بردند. آقا را از زنجير باز كردند. به حمام بردند، سلماني صدا كردند تا موي سر و صورتش را اصلاح كند و او را مثل نخست يك آقاي سخاوتمند، منتها كمي پژمرده، به خانه آوردند. زن آشپزباشي را هم از گيسوهايش به دم قاطر چموشي بستند و در كوه و دره رها كردند تا هر تكه اش بهره ي سنگي يا سگي گردد.
    خانم دستور داد همه لباسهاي سياه را از تن درآورند و شادي كنند. آقاي جوان وقتي تلخون را ديد و حكايت نجات خود را شنيد عاشقش شد و خواست او را زن خود بكند. مادرش نيز از جان و دل به اين كار راضي شد. با خود مي گفت كه از كجا خواهد نتوانست عروسي به اين جمال و كمال پيدا كند، لايق پسرش همين دختر است. وقتي اين حرفها را به تلخون رساندند فقط نگاه كرد و يك بار گفت: نه! و از خانم خواهش كرد كه او را ببرد در بازار برده فروشان بفروشد. از خانم اصرار، از تلخون انكار، نشد كه نشد. حتي تلخون راضي نشد كه اگر هم زن آقاي جوان نمي شود، درست مثل يك خانم جوان بماند و در آن خانه زندگي كند. او فقط گفت: خانم شما علاج دردتان را يافتيد، من هم دردي دارم كه بايد بروم علاجش را بيابم.
    ***
    اين دفعه تلخون را پيرمرد آسياباني خريد و به آسياي خودش برد. آسياي اين مرد در پاي كوهي بود. چشمه ي پر آبي كه از بالاي كوه بيرون مي آمد آسياي او را به كار مي انداخت. اژدهائي داشت كه او را گذاشته بود كه جلو آب را بگيرد. هر وقت مي گفت اژدها يك كم تكان مي خورد و آسيا بكار مي افتاد. آسيابان به دهاتيان مي گفت: من زورم به اژدها نمي رسد كه بگويم جلو آب را نگيرد. شما بايد هر روز يك از دختران جوانتان را به اژدهاي من بدهيد تا بخورد و كمي تكان بخورد و آسيا به كار بيفتد. اگر اين كار را نكنيد من نمي توانم گندمهاي شما را آرد كنم و شما هم نمي توانيد گندمهاي خود را آبياري كنيد. چون كه اژدهايم جلو آب را گرفته است.
    دهاتيان ناچار اين كار را مي كردند و ديگر نمي دانستند كه آسيابان بخصوص به اژدها مي گويد كه جلو آب را بگيرد تا آسيابان بتواند گندمهاي خود را كه در دامنه ي كوهها بود آبياري كند. تلخون وظيفه داشت كه هر روز خوراك اژدها را به او برساند و برگردد در آسيا كار كند. آسيابان گفته بود: اگر روزي يكي از دخترها از دستت فرار كند خواهم داد كه اژدها خودت را بخورد. در اينجا تلخون گفته بود: «چشمه ي به اين زلالي باشد، يك مرد دغلباز بيايد جلوش را بگيرد و از مردم قرباني بخواهد، كلي هم طلبكار باشد. پس اينجا هم... آه چه بد!» اما آه نيامده بود. چون كاري از دستش ساخته نبود. اين را خودش گفته بود. تلخون مي ديد كه هر وقت خوراك اژدها كمي دير مي شود اژدها جست و خيز مي كند و در نتيجه آب بيشتري به آسيا وارد مي شود و پره هاي آن را تند تند مي چرخاند. روزي جلو آسيا نشسته بود و نگاه مي كرد. آسيابان براي آبياري گندمهاي خود رفته بود. تلخون ديد كه پسر كدخدا براي آسيا گندم مي آورد. وقتي گندمها را از الاغ پائين آوردند، تلخون به پسر كدخدا گفت: مي خواهيد شما را از دست اژدها و آسيابان راحت بكنم؟ از وقتي كه آسيابان او را خريده بود، اين نخستين باري بود كه حرف مي زد. آسيابان و دهاتيان او را لال تصور مي كردند. تلخون هر چه مي خواست، مي توانست با نگاه كردنهايش بيان كند. پسر كدخدا كه خيلي تعجب كرده بود گفت: تو چطور مي تواني اين كار را بكني؟ تلخون گفت: آنجا – و جائي را با انگشت نشان داد – يك گودال بزرگ بكنيد و بعد خبرم بدهيد ديگر كاري نداشته باشيد كه چه كار خواهم كرد. پسر رفت. مي دانست كه آسيابان نبايد از اين كار خبردار شود.
    تلخون از آن روز شروع كرد كه خوراك اژدها را مرتب برساند. اين كار را مي كرد كه اژدها از جايش تكان نخورد و آب زياد جمع بشود. حتي از گندمهاي دهاتي ها نيز به او مي خورانيد. اژدها حسابي چاق و چله شده بود و راه آب را پاك مسدود كرده بود. دختر به دهاتيان گفته بود كه گندم كمتر بياورند و آنها هم قبول كرده بودند. روزي آسيابان متوجه شد كه اگر آب بيشتر از اين سد شود، تمام گندمهاي او را آب فرا خواهد گرفت. هولكي به آسيا آمد و به تلخون گفت كه برود و هر طور است اژدها را كمي تكان بدهد تا آب پائين بيايد. تلخون از پسر كدخدا خبر گرفت كه گودال حاضر است: آن وقت دختري را كه قرار بود به اژدها بدهد پيش خود خواند و گفت: امروز ترا نخواهم داد كه اژدها بخورد. اژدها را خواهم داد كه تو بخوري. اژدها در خواب ناز بود. وقتي موقع خوراكش رسيد بيدار شد. ديد چيزي نياورده اند. باز هم چرتي زد و بيدار شد و ديد كه چيزي نياورده اند. نعره اي كشيد و دوباره به خواب رفت. دفعه سومي كه بيدار شد ديگر پاك عصباني شده بود. آسيابان هم توي آسيا مشغول آرد كردن بود و از بيرون خبري نداشت. تلخون دختر قرباني را از پشت درختي بيرون آورد و به اژدها نشان داد. اژدها كه اشتهايش پاك تحريك شده بود و از دست تلخون سخت عصباني بود خيز برداشت كه تلخون و دختر ديگر، هر دو را بگيرد و بخورد. تلخون و دختر فرار كردند و اژدها در گودال غلتيد و نعره زد. آسيابان به صداي نعره ي اژدهايش دانست كه بلائي بسرش آورده اند. اما مجال نكرد كه بيرون رود و ببيند چه خبر است. چون كه آب سيل اسا از هر طرف آسيا را فرا گرفت و آسيا و آسيابان با خاك يكسان شدند.
    دهاتيان جسد اژدها را تكه تكه كردند و در كوهها انداختند كه خوراك گرگها شود. آن وقت تلخون را با احترام به خانه ي كدخدا بردند. پسر كدخدا عاشق تلخون شده بود و مي خواست او را زن خود بكند. كدخدا و زنش هم از جان و دل راضي بودند. پيش خود گفتند: از كجا خواهيم توانست عروسي به اين جمال و كمال پيدا كنيم؟ لايق پسرمان همين است. وقتي اين حرفها را به تلخون گفتند، او فقط نگاه كرد و گفت: نه! گويي باز هم لال شده بود. از دهاتيان اصرار، از تلخون انكار، نشد كه نشد. از آنها خواهش كرد كه او را ببرند و در بازار برده فروشان بفروشند. آخرين حرفش اين بود: دوستان شما علاج دردتان را يافتيد، من هم دردي دارم كه بايد بروم علاجش را بيابم.
    ***
    بار سوم تلخون را مرد تاجري خريد. اين تاجر در دار دنيا فقط يك زن داشت كه او هم بچه اي نياورده بود. تاجر تلخون را ديد و پسنديد و خوشش آمد كه او را به قيمت يك چكه اشك چشم و يك قطره خون دل بخرد و براي خودش فرزند بكند. همين كار را هم كرد. تاجر مرد ثروتمندي بود، فقط به قولي اجاقش كور مانده بود و فرزندي نداشت. زنش را بسيار دوست داشت و هر گونه وسيله ي راحت براي او آماده كرده بود. تاجر به زنش گفت: اين كنيز را براي تو خريده ام كه هم به جاي دختر ما باشد و هم شبها كه من دير به خانه مي آيم تو در تنهائي دلت نگيرد، از اين گذشته مي تواند در كارها هم به تو كمك كند.
    شب هنگام دور هم نشستند با هم شام خوردند و خوابيدند. تاجر و زنش در يك طرف اطاق و تلخون در طرف ديگر. طرفهاي نيمشب تلخون به صدائي چشم گشود. ديد كه زن تاجر از پهلوي شوهرش برخاست. شمشيري از گنجه درآورد، سر شوهرش را گوش تا گوش بريد و در تاقچه گذاشت. آن وقت از صندوقي بهترين لباسهايش را درآورد پوشيد، هفت قلم آرايش كرد و مثل يك عروس زيبا شد. بعد از خانه بيرون رفت – تلخون هم پشت سرش – به قبرستاني رسيدند. هفت قبر به جلو رفت هفت قبر به راست و هفت قبر به چپ. آن وقت قبر هشتمي را با سنگي زد. سنگ قبر مثل دري باز شد و زن داخل شد، تلخون هم در پشت سر او. از پلكاني سرازير شدند. به تالار بزرگي رسيدند كه دور تا دورش چهل حرامي با سبيلهاي از بناگوش در رفته نشسته بودند و ترياك دود مي كردند. بزرگ حراميان به تندي گفت چرا امشب دير كردي! زن گفت: مگر مي شد آن كفتار نخوابيده بلند شوم بيايم؟ بعد حراميان با دف و دايره ميدان گرمي كردند و زن زد و رقصيد و خنديد.
    تلخون اين همه را از پشت ستوني نگاه مي كرد. فقط يك بار پيش خود گفت: «صاحب زن به اين زيبائي باشي، برايش هر گونه وسيله راحت بخري آن وقت او سرت را ببرد و بيايد با چنين حرامياني خوش بگذراند. پس اينجا هم... آه چه بد!» اما آه نيامد. چون كه كاري از دستش ساخته نبود. اين را خودش گفته بود. تلخون بار ديگر انديشيد: بروم مردك را خبر كنم بلكه كسي هم باشد كه مرا خبر كند. در اين موقع نزديك صبح بود. زن تاجر خواست به خانه برود. زودتر از او آمد و به رختخوابش رفت و خود را به خواب زد. وقتي زن تاجر به اطاق آمد نخست لباسهايش را كند، سر و صورتش را پاك كرد بعد از گنجه فنجاني بيرون آورد كه توي آن پر مرغي و آبي بود. پر را به آب زد آب را به گردن و سر شوهرش كشيد و سرش را به جايش چسباند. فنجان را در گنجه گذاشت و خواست كه پهلوي شوهرش بخوابد. مرد تاجر عطسه اي كرد و بيدار شد. تاجر گفت: زن بدنت خيلي خنك است از كجا مي آئي؟ زن گفت: رفته بودم قضاي حاجت. گردنت كه درد نمي كند؟ از بالش پائين افتاده بود. مرد گفت نه! و هر سه به خواب رفتند.
    روز كه شد تلخون خواست مرد تاجر را باخبر كند. گفت اگر فاسق هاي زنت را نشانت بدهم هر چه بخواهم برايم مي دهي؟ مرد تاجر عصباني شد كه اين چه فضولي وتهمتي است. مگر حرف تمام شده است كه يك نفر كنيز به خانمش اين طور افترا بزند. بعد قسم خورد كه اگر تلخون نتواند گفته اش را ثابت كند، سرش را خواهد بريد و اگر هم بتواند هر چه تلخون بخواهد برايش خواهد داد. تلخون تا نيمشب مهلت خواست. نيمشب زن تاجر كار ديشبي را از سر گرفت، و هنگامي كه از در بيرون رفت تلخون پا شد فنجان را از گنجه درآورد پر را به آب زد، آب را به گردن و سر تاجر كشيد. كمي بعد تاجر عطسه اي كرد و بيدار شد. گفت: زن توئي؟ تلخون گفت: نه، من هستم. زنت رفته است پيش فاسقهايش، گردنت كه درد نمي كند؟ مرد تاجر گفت: نه! بعد تلخون دست او را گرفت و بر سر همان قبر برد. داخل شدند و در گوشه اي به تماشا ايستادند. مرد، كه زن خود را ديد هفت قلم آرايش كرده و بهترين لباسش را پوشيده و براي چهل حرامي سبيل از بناگوش در رفته مي زند و مي رقصد، سخت غضبناك شد. خواست به جلو رود و با آنها دست به گريبان شود. تلخون او را مانع شد و گفت كه بهتر است بروند آدمهاي زن را خبردار كنند تا آنها هم به چشم خود خيانت زن را ببينند. بعد به كمك آنها حراميان و زن را بكشند. همين كار را هم كردند.
    آن وقت تاجر خواست تلخون را به زني بگيرد. تلخون نگاه كرد و فقط گفت: نه! بهتر است به جاي همه اينها آن فنجان و پر توي آن را به من بدهي. تاجر آنها را به تلخون داد. تلخون از تاجر خواهش كرد كه او را ببرد و در بازار برده فروشان به قيمت يك چكه اشك چشم و يك قطره خون دل بفروشد. تاجر هر قدر خواست او را در خانه نگهدارد نشد كه نشد. سرانجام دست تلخون را گرفت و به بازار برده فروشان برد.
    تلخون بالاي سكوي بلندي ايستاده بود. جماعت خريداران از جلو او مي گذشتند و محو تماشايش مي شدند. اما او، تلخون، گوئي اين همه را نمي ديد يا مي ديد و اعتنائي نمي كرد. پيش خود به آدمهائي كه علاج دردشان پيدا شده بود فكر مي كرد. مي گفت كه چطور خواهد توانست حالا كه علاج دردش را پيدا كرده است بالاي سر مراد خودش برسد و او را زير درخت سيب ببيند. كاش اين كار را مي توانست. اگر بالاي سر او مي رسيد ديگر كار تمام مي شد. اندوهي دلش را فرا گرفت. فكر كرد «اي كاش مي توانستم، اما نمي توانم...آه چه بد!» و اين آه از نهادش برآمده بود. در حال چشمش به آه افتاد كه به او نزديك مي شود. به مرد تاجر گفت: مرا به او بفروش. آه نزديك شد. معامله سر گرفت. تاجر تلخون را به قيمتي كه خريده بود، يك چكه اشك چشم و يك قطره خون دل، فروخت و به خانه رفت.
    تلخون گفت: آه توئي؟ آه گفت: بلي منم. تلخون گفت: هنوز هم دراز كشيده است؟ آه گفت: بله. تلخون گفت: مرا بالاي سرش ببر! آه او را به همان باغ برد. باغ به همان حالت پيشين بود. منتها همه چيز در همان حال كه بود، ايستاده بود، خشك شده بود. حتي برگ درختي هم تكان نخورده بود. مرغان وسط هوا يخ زده بودند، پروانه ها روي گلها؛ و جوان زير درخت سيب دراز كشيده بود.
    آه گفت ده سال است كه آب از آب تكان نخورده، ده سال است كه مرغي نغمه نخوانده، ده سال است كه پروانه اي پر نزده، ده سال است كه درختي جوانه اي نزده، ده سال است كه تري و طراوت از همه چيز رفته، ده سال است كه جوان زير اين درخت دراز كشيده، ده سال است كه خونش منجمد شده، ده سال است كه دلش نتپيده...
    تلخون با تلخي گفت: آه راست مي گوئي!
    بعد پر را به آب زد، آب را به كمر جوان كشيد. جوان عطسه اي كرد و بلند شد.
    تلخون چرا مرا بيدار نكردي؟ مثل اين كه زياد خوابيده ام.
    تلخون گفت: تو نخوابيده بودي، مرده بودي. مي شنوي؟ مرده بودي... ده سال است كه غمت را مي پرورم.
    تبريز 6/2/40
     
  21. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    عادت





    اين معلم ما مثل اكثر آدمها كه مي خواهند نان بخور و نميري داشته باشند، نبود. مي خواست ترقي كند، بيش از توقع ديگران. زندگي داشته باشد، بهتر از آنچه ديگران مي توانستند برايش پيش بيني كنند. وقتي از امتحان ورودي دانشسرا گذشت، شايد زياد هم خوشحال نبود. اصلا يادش نمي آمد كه با كشش كدام نيرو به اين محيط قدم مي گذاشت، درباره ي خودش چطور فكر مي كرد و عقيده ي صحيحش چه بود. از دوران دو ساله ي دانشسرا خاطرات شيرين و بيشماري در پرده هاي لطيف مغزش موج ميزد كه بعدها يادآوري اين خاطرات در لحظات تنهايي و بي كاري براي او نوعي سرگرمي و دلخوشكنك محسوب مي شد.
    مثل كودكي كه با هر كدام از اسباب بازيهايش مدتي ور مي رود و از هر كدام لذت خاصي در درونش حس مي كند، از هر يك از خاطراتش لحظه اي متأثر مي شد و نوعي خوشي دروني توي دلش مي جوشيد. اين خاطرات وقتي شاداب تر و زنده تر بودند كه بچه هاي مدرسه را مي ديد بازي مي كنند و از سر و كول هم بالا مي روند يا دور هم جمع شده اند و مي خواهند كاري بكنند. لحظه اي لبخندي خوش روي لبانش بازي مي كرد و بعد مثل شبنمي كه از تابش آفتاب محو شود، از روي لبانش ليز مي خورد و مي رفت. آن وقت‌ آقا معلم دستهايش را بهم مي ماليد و با صدايي كه آهنگ لذت و حسرت در آن موج مي زد زير لب زمزمه مي كرد: خوش روزگاري بود كه گذشت.
    زماني او و دو نفر از دوستانش در دانشسرا روزنامه ي ديواري مي نوشتند و اول هر ماه به ديوار مي زدند. آن وقت دانش آموزان جلو آن جمع مي شدند و براي مطالعه ي مطالب آن بهمديگر پيشي مي گرفتند و اينها از دور ناظر اين صحنه ي خوشي آور بودند و با خود مي گفتند كه اين لحظات از بهترين اوقات زندگي آنهاست. مخصوصاً وقتي بياد مي آورد به خاطر مطالب تندي كه درباره ي وضع دانشسرا نوشته بود مي خواستند چند روزي اخراجش كنند اما دبير تاريخ و جغرافي از او دفاع كرده بود و گفته بود:
    - « اگر نوشتن اين مطلب بد باشد پس چه چيز خوب خواهد شد؟ ديگر قلم اينها را نبايد مقيد ساخت.» وقتي اين را بياد مي آورد غرور لذت بخشي از نگاهش خوانده مي شد.
    دوره ي دانشسرا كه تمام شد به يك از ده هاي اطراف شهر مأموريت يافت. اين ده چند كيلومتر دورتر از راه شوسه ي اصلي بود و با ديوارهاي كاه گلي و كج و معوج خود در دامن تپه هاي پر درخت و پر دود و دم خود افتاده بود، كوچه هاي پر فراز و نشيب و پيچ و خم دار آن آدم را به ياد رودخانه اي مي انداخت كه در دامن كوهي با چند دست و پا مي لغزد. باغهاي وسيع و سرسبز اطراف مثل نگيني جلوه گر بود و از بالاي تپه ها مانند توده هيزم هاي پراكنده اي كه آتش درونشان افتاده و دودشان به هوا بلند شده باشد به نظر مي آمد. دود تنورها اين منظره را به خانه هاي دهكده مي داد. جمعيت تقريباً هفت هزار نفره اي توي كوچه هاي آن مي لوليدند، بعضي ها از وضع خراب دهشان زير لب مي دنديدند اما بهر حال خس و نس با زندگي مي ساختند. بعضي ها هم در پي جور كردن دم و دستگاه خود بودند.
    از عمده خصوصيت هاي اخلاقي آنها خستشان بود و بددليشان. حتي براي او هم كه آموزگار آنجا بود داستانها ساخته بودند. از جمله مي گفتند روزي در ميان جمعي گفته بود: لامپ بيست و پنجي! خوب روشني نداره! من تمام چراغهايم سي تمامند. آنوقت يكي از همين جماعت نكته سنج سي چهل هزار تومن پول گذاشته بود كه چاه عميق بزند و آب بكشد بيرون اما از بخت بد و شايد از آنجا كه قناعت به او نمي ساخت چاه به شن رسيده بود و پولهايش به زيان رفته بود. در تاريخ چهل سال قبل هم مدرسه اي ساخته بودند كه بدون كم و اضافه همينطور باقي بود. دهكده هاي اطراف دو سه تا مدرسه داشتند ولي اين، به همان يكي قناعت كرده بود.
    بايد گفته شود كه اگر به حمامهايش مي رفتي ناپاك بيرون مي آمدي. خزينه اي داشتند كه سال به سال شستشو به خود نمي ديد. حالا با اين اوضاع احمقي مي خواست «دهش» را به «شهر» تبديل كند. يك شهردار مافنگي و ترياكي هم برايش فرستاده بودند كه عوايد آنجا پول ترياكش را هم نمي ديد.
    آقا معلم مي بايستي در چنين دهكده اي استخوان خرد كند و جوانان شجاع و ميهن پرستي در دامن اجتماعش بار بياورد. روح افسرده ي اطفال را كه تحت تأثير افكار پوچ و سفسطه آميز اوليائشان زنگ و سياهي گرفته بود، پاك گرداند. در هر حال به كارش مشغول شد بدون ذره اي بي علاقگي. طبق معمول حقوقش را چهار پنج ماه بعد پرداخت مي كردند و تا آن وقت لازم بود از جيب فتوت خرج كند.
    براي رفتن به شهر هم چند كيلومتر پياده راه مي رفت و در راه شوسه اصلي منتظر اتوبوسها و باركش ها مي شد. پس از يكي دو ساعت (نيم ساعت حداقلش) انتظار سوار مي شد و عازم شهر مي شد. زمستان ها كولاك و برف و سرما و ترس از حمله گرگهاي گرسنه در پياده روها پدرش را در مي آورد.
    يك روز توي كلاس اول سرگرم بود. سرگرم اينكه براي بچه هاي كوچولو نان و بادامي ياد بدهد و گوشه اي از حقوق فعلي كم دوامش را چنگ بزند. يك مرتبه در زردرنگ كلاس صدا كرد و از لاي آن سر آقاي بازرس مثل علم يزيد نمايان شد و با قدمهاي سنگين پا به كلاس گذاشت. هيچكس همراهش نبود. حتي مدير مدرسه. او هم ازش كم و زياد خوشش نمي آمد. بازرس مرد سن و سال داري بود از آن شش كلاسه هاي قديمي. از اوان تأسيس اداره ي فرهنگ توش جلد عوض مي كرد. با اين يا آن رئيس فرهنگ خودش را جور مي كرد و سر همان كار اوليش باقي مي ماند. براي بازرسي مي آمد مدرسه كه كلاسها را ببيند و به درس شاگردان و پيشرفت آنها رسيدگي كند. عصر هم يك جلسه ي آموزگاران تشكيل مي داد. از اداره كردن جلسه و رسيدگي صحيح وچيزهاي ديگرش كه بگذريم حرف زدن متوسط هم برايش چه ناشي گريهايي كه بار نمي آورد. براي آنها كه هزار تا مثل او را تشنه تشنه لب جو مي بردند و باز مي آوردند، از پيشرفت هاي جديد درسي و آموزش و پرورش نوين! سخن هاي نامربوط و متناقض و سر در زمين و پا در هوا مي گفت. خودش هم اصلا از اين چيزها خبري نداشت. حرفهايش همين جوري تو فضاي يخ بسته ي اتاق معلق مي ماند و به گوش هيچ كس فرو نمي رفت، اصلا گوششان از حرفهاي او اشباع شده بود. او مي گفت: «آقايان بايد با متد جديد تدريس كنند. امروز ديگر عصر تازه اي است.» و متد را به ضم ميم و كسر تا مي گفت و معلوم نبود كه اين عصر تازه چه رنگي داشت. چه تحفه اي مي توانست براي اين بچه هاي دهاتي از همه جا بي خبر داشته باشد. اصولا اگر هم چيزكي خوب داشت او نمي توانست گفته ي خودش را تشريح كند، تا چه رسد به اين حرف هاي گنده گنده. از بازرس شش ابتدايي سواد دار هم بيش از اين نبايد انتظار داشت. تقصير اداره بود كه تا آخر هيچ دستشان نيامد كه اين مرد فكستني را كي براي بازرسي معين كرده. و علتش چه بود؟ شايد همان سبزي پاك كردن ها.
    وقتي بازرس وارد كلاس شد آقا معلم از سرگرميش دست كشيد و منتظر شيرين كاري ها و به گير انداختن هاي بازرس زبردست فرهنگ شد، كه فقط بازرسي كلاس ها را در «سؤال»هاي مشكل كردن و قادر نبودن شاگردان به جواب دادن، مي دانست كه بعد از آن با لحن طنز و مسخره به آموزگار كلاس بگويد:«خب، آقا مثل اين كه زياد پيشرفت نداريد! بايد زياد كار كرد، اين بچه ها اميد آينده ايرانند...» گويا عرق خور عجيبي هم بود كه در اوقات بي پولي الكل صنعتي نوش جان مي كرد.
    آن روز هم يكي از آن سؤال هاي مسخره ي خودش را كرد. گفت: بچه ها! بگوئيد ببينم شيشه ي پنجره چه رنگ است؟
    يكي گفت: سفيد. يكي گفت: نمي دونم! و همين جوري تا آخر. همه شان غلط گفتند. آقا معلم هم انتظار نداشت كه درست بشنود. بازرس فرهنگ گل از گلش شكفت و با شادي گفت: اين را كه ندانستيد!
    بعد چند سؤال ديگر كرد و از كلاس بيرون رفت. عصر هم توي جلسه ي كذايي گفت: «از پنجاه شاگرد يك كلاس يكي ندانست كه شيشه اصلا رنگ نداره... بايد زحمت كشيد... آقايان!...»
    و از اين حرفهاي هزار تا هيچ. يك ساعت تمام سر همه را درد آورد. آخرش هم نتيجه گرفت كه چون وظيفه ي مقدس او ايجاب مي كند تمام آنچه را كه ديده است عيناً به رئيس خود گزارش خواهد داد و از او خواهد خواست كه طبق مقررات...
    با وجود تمام اينها آقا معلم عادت كرد. به اين كارها، به درس دادن، به ديدن پاهاي برهنه ي اطفال كوچولو، به چشمان معصوم آنها كه گاهي هنگام آمدن به مدرسه تر بود، به زرت و پرت اداره، به زنگهاي ورزشي كه دو تا توپ زوار در رفته را مي انداخت جلو پنجاه شاگرد كه ورزش كنند، به محيط، به مردم و به همه چيز عادت كرد، حتي به بچه هايي كه هنوز نمي دانستند شيشه چه رنگ است.
    زمستان 38
     
  22. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    پوست نارنج




    آري گناه من بود. گناه من بود كه مجبور شدم روز جمعه در شهر بمانم. شايد هم گناه زن قهوه چي بود كه دل درد گرفته بود. اما نه، نه گناه من بود و نه گناه زن قهوه چي. قضيه به اين سادگي هم نيست. بهتر است اول ماجرا را براي شما نقل كنم تا خودتان بگوئيد كه گناه از كه بود، شايد هم گناهي در بين نباشد.
    ظهر روز پنجشنبه بود. جلو قهوه خانه زير سايه ي درخت توت نشسته بودم. ديزي مي خوردم كه بعد بروم سر جاده. و از آنجا با اتوبوس به شهر. مدرسه را تازه تعطيل كرده بودم. طاهر، نمي دانم چه زود، كتابهايش را به خانه برده بود و گاري را آورده بود همانجا سر استخر و به اسب آب مي داد. از جيب هاي باد كرده اش مرتب نان در مي آورد و مي خورد. قهوه چي بساط ديزي را از جلوي من برداشت و به پسرش صاحبعلي گفت چايي و قليان براي من بياورد و پهلوي من نشست و گفت: آقا معلم خواهش كوچكي داشتم.
    من گفتم: امر بكن، نوروش آقا.
    صاحبعلي چاي آورد و رفت قليان چاق كند. قهوه چي گفت: «مادر صاحبعلي شب تا حال دل درد گرفته و آرام و قرار ندارد. عرق شاه اسپرم داديم خوب نشد، زنجبيل و نعناع دم كرديم داديم خوب نشد، ننه منجوق گفته كه اگر پوست نارنج دم بكند و بخورد خوب مي شود. اما توي ده پوست نارنج پيدا نمي شود. من خودم يك تكه داشتم كه چند روز پيش نمي دانم به كي دادم. خوب، آقا معلم، حالا كه تو مي خواهي بروي شهر، زحمت بكش يك كمي پوست نارنج براي ما بياور.»
    صاحبعلي قليان را آورد و گذاشت جلو من و خودش سرپا كنار من ايستاد كه حرف هاي ما را بشنود. وقتي من گفتم: روي چشم نوروش آقا. حتماً مي آورم، صاحبعلي چنان خوشحال شد كه انگار مادرش را سالم و سرپا مي ديد.
    صبح روز شنبه كه سر جاده از اتوبوس پياده شدم نارنج درشتي توي كيف دستيم داشتم. از قديم گفته اند دم كرده ي پوست نارنج براي دل درد خوب است. اما كدام دل درد؟
    از سر جاده تا ده، تند كه مي رفتي، سه ربع ساعت طول مي كشيد. قدم زنان آمدم و به ده رسيدم. اول سري به منزل خودم زدم. نارنج و دو سه كتابي را كه سر كلاس لازم بود، برداشتم و بيرون آمدم. صاحبخانه در حياط جلوم را گرفت و پس از سلام و عليك گفت: خدا رحمتش كند. همه رفتني هستيم.
    آخ!.. صاحبعلي بي مادر شد. طفلك صاحبعلي! حالا چه كسي صبح ها نان به دستمال تو خواهد بست كه بياوري سر كلاس بخوري؟
    نارنج انگار در كف دستم تبديل به سنگ شده بود و سنگيني مي كرد.
    پرسيدم: كي؟
    صاحبخانه گفت: شب پنجشنبه، از نصف شب گذشته. ديروز خاكش كرديم.
    دوباره به منزل برگشتم و نارنج را پشت كتاب ها قايم كردم. بعد، از آنجا درآوردم و توي رختخوابم تپاندم. نمي خواستم وقتي صاحبعلي يا قهوه چي به منزل من مي آيند، نارنج را ببينند.
    قهوه خانه يكي دو روز تعطيل شد، بعد دوباره راه افتاد. اما صاحبعلي تا ده بيست روز هوش وحواس درست و حسابي نداشت، انگار خنديدن يادش رفته، بازي نمي كرد، هميشه تو فكر بود. با من اصلا حرف نمي زد. انگار سالهاست با هم قهريم. حتي به قهوه خانه هم كه مي رفتم زوركي جواب سلام مرا مي داد.
    قهوه چي از رفتار سرد صاحبعلي نسبت به من خجالت مي كشيد و به من مي گفت: با همه اين جور رفتار مي كند، بخاطر شما نيست آقا معلم.
    من مي گفتم: معلوم است ديگر. بچه تحملش را ندارد. چند ماهي بايد بگذرد تا كم كم فراموش كند.
    از وقتي كه مادر صاحبعلي مرده بود، قهوه چي خانه و زندگي مختصرش را هم جمع كرده آورده بود به قهوه خانه و پدر و پسر شب و روزشان را آنجا مي گذراندند. من گاهي وقت ها نصفه هاي شب از قهوه خانه به منزلم برمي گشتم.
    مدتي گذشت اما صاحبعلي به حال اولش برنگشت. روز به روز رفتارش با من بدتر مي شد. كمتر به درس گوش مي داد و كمتر ياد مي گرفت. البته در بيرون و با ديگران رفتارش مثل اول بود. فقط به من روي خوش نشان نمي داد.
    من هر چه فكر كردم عقلم به جايي نرسيد. نتوانستم بفهمم كه صاحبعلي چرا بعد از مرگ مادرش از من بدش مي آيد. گاهي با خودم مي گفتم «نكند صاحبعلي فكر مي كند كه در مرگ مادرش من مقصرم؟» اما اين فكر آنقدر احمقانه و نامربوط بود كه اصلاً نمي شد اهميتي به آن داد.
    پيش خود خيال مي كردم مادر صاحبعلي از آپانديسيت مرده است و احتياج به عمل جراحي فوري داشت تا زنده مي ماند.
    روزي سر درس به كلمه ي نارنج برخورديم. من از بچه ها پرسيدم: كي نارنج ديده است؟
    صدا از كسي بلند نشد. اما نوه ي ننه منجوق انگار مي خواست چيزي بگويد اما نگفت.
    من باز پرسيدم: كي مي داند نارنج چي است؟
    باز صدا از كسي بلند نشد. اما نوه ي ننه منجوق انگار دلش مي خواست چيزي بگويد ولي دهانش باز نمي شد.
    من گفت: حيدرعلي. مثل اين كه مي خواهي چيزي بگويي، ها؟ هر چه دلت مي خواهد بگو جانم.
    حالا همه چشم ها به طرف نوه ي ننه منجوق برگشته بود. غير از صاحبعلي كه راست تخته سياه را نگاه مي كرد كه مثلا به حرف هاي من گوش نمي دهد. از لحظه اي كه حرف نارنج پيش آمده بود صاحبعلي راست نشسته بود و تخته سياه را نگاه مي كرد.
    نوه ي ننه منجوق با كمي ترس و احتياط گفت: آقا من نارنج دارم.
    كسي از حيدرعلي انتظار چنين حرفي را نداشت. از اين رو همه يك دفعه زدند زير خنده. صاحبعلي هم برق از چشمانش پريد و بي اختيار به طرف نوه ي ننه منجوق برگشت. همه مي خواستند شكل و شمايل نارنج را زودتر ببينند.
    علي درازه، شيطان ترين شاگرد كلاس، بلند شد و گفت: دروغ مي گويد آقا، اگر نارنج دارد نشان بدهد.
    علي درازه را سر جايش نشاندم و گفتم: خودش مي خواهد نشان بدهد.
    راستي هم نوه ي ننه منجوق كتاب علوم خود را درآورده بود و صفحه هايش را به هم مي زد و دنبال چيزي مي گشت اما پيدا نمي كرد و مرتب مي گفت: الان نشانتان مي دهم. گذاشته بودم وسط عكس قلب و عكس رگ ها.
    من كتاب را از نوه ي ننه منجوق گرفتم. حالا همه ي چشم ها به دست هاي من دوخته شده بود حتي چشم هاي صاحبعلي. همه مي خواستند ببينند نارنج چه تحفه اي است. من از اين كه صاحبعلي را يواش يواش سر مهر و محبت مي آوردم، خوشحال بودم. اما نمي توانستم بفهمم كه كجاي كار باعث شده است كه صاحبعلي به من توجه كند. آيا فقط مي خواست شكل نارنج را ببيند؟
    تصوير قلب و رگ هاي بدن را در كتاب حيدرعلي پيدا كردم و آن دو صفحه را به همه نشان دادم. البته نارنجي در كار نبود اما لكه ي زرد رنگي روي هر دو صفحه كتاب ديده مي شد.
    قبل از همه صاحبعلي بلند شد وسط كتاب را نگاه كرد و بعد منتظر حرف زدن من شد. بوي نارنج از لاي كتاب مي آمد. يك دفعه چيزي به يادم آمد كه تا آن لحظه پاك فراموش كرده بودم.
    چند روز بعد از مرگ مادر صاحبعلي من نارنج را برده بودم و به ننه منجوق داده بودم كه نگاه دارد تا اگر باز كسي احتياج پيدا كرد بيايد از او بگيرد.
    ننه منجوق گيس سفيد ده بود. مردم مي گفتند كه همه جور دوا و درمان بلد است. مامايي هم مي كند.
    ننه منجوق با نوه اش حيدرعلي زندگي مي كرد و ديگر كسي را توي دنيا نداشت. از اين رو حيدرعلي را خيلي دوست مي داشت. حيدرعلي هم غير از مادر بزرگش كسي را نداشت. توي ده همه به او «نوه ي ننه منجوق» مي گفتيم. كمتر اسم خودش را بر زبان مي آورديم. وقتي يادم آمد كه نارنج را به ننه منجوق داده بودم، فهميدم كه لكه ي زرد كتاب حيدرعلي هم مال تكه اي از پوست همان نارنج است كه ننه منجوق به نوه اش داده و او هم گذاشته لاي صفحه هاي كتابش.
    من خودم هم وقتي به مدرسه مي رفتم پوست نارنج و پرتقال را لاي صفحه هاي كتابم مي گذاشتم كه كتاب خوشبو بشود.
    نوه ي ننه منجوق وقتي ديد چيزي لاي كتاب نيست مثل اين كه چيز پرقيمتي را گم كرده باشد زد زير گريه و گفت: آقا نارنج ما را برداشته اند.
    من به صورت يك يك بچه ها نگاه كردم. كدام يك ممكن بود نارنج حيدرعلي را برداشته باشد؟ علي درازه؟ طاهر؟ صاحبعلي؟ كدام يك؟
    نوه ي ننه منجوق را ساكت كردم و گفتم: حالا گريه نكن ببينم چكارش كرده اي. شايد هم گم كرده باشي.
    نوه ي ننه منجوق گفت: نه آقا. صبح نگاهش كردم، سر جاش بود. ظهر هم به خانه نرفتم.
    راست مي گفت. ننه ي طاهر از شب پيش شكمش درد گرفته بود و مي خواست بزايد و ننه منجوق هم بالاي سر او بود و حيدرعلي ناچار ظهر در مدرسه مانده بود.
    من گفتم: بچه ها، هر كي از نارنج حيدرعلي خبري دارد خودش بگويد. ما كه ديگر نبايد به هم دروغ بگوييم. ما با هم دوست هستيم. گفتيم دروغ را به كسي مي گوييم كه دشمن ما باشد و ما بهش اعتماد نداشته باشيم.
    صاحبعلي دو چشم و دو گوش داشت و دو چشم و دو گوش ديگر هم قرض كرده بود و با دقت نگاه مي كرد و گوش مي كرد.
    من دوباره گفتم: خوب، بالاخره معلوم نشد نارنج را كي برداشته؟
    لحظه اي صدا از كسي بلند نشد. بعد علي درازه دست دراز كرد و گفت: آقا ما برداشتيم اما حالا ديگر پيش من نيست.
    من گفتم: پس چكارش كردي؟
    علي درازه گفت: آقا دادم به قهرمان كه كتابش را خوشبو كند، حالا مي گويد كه پيش من نيست، پس داده ام.
    قهرمان از جا بلند شد و گفت: آقا راستش را بخواهي نصفش پيش من است.
    من گفتم: پس نصف ديگرش؟
    قهرمان گفت: آقا نصف ديگرش را دادم به طاهر.
    قهرمان يك تكه ي كوچك پوست نارنج از وسط كتاب حسابش درآورد و آورد گذاشت روي ميز من. پوست نارنج مثل سفال خشك شده بود. همه ي نگاه ها از صورت طاهر برگشت به طرف ميز من. همه مي خواستند آن را بردارند و نگاه بكنند و بو كنند. من دفتر نمره را روي پوست نارنج گذاشتم و رويم را به طرف طاهر كردم. طاهر ناجار بلند شد و گفت: آقا من نصف نصفش را دارم. باقيش را دادم به دلال اوغلي.
    طاهر هم تكه ي كوچكتري از پوست نارنج از وسط كتاب علوم درآورد و داد به من. به اين ترتيب پوست نارنج پنج شش بار نصف شده بود و به آخرين نفر فقط تكه ي بسيار كوچكي به اندازه ي نصف بند انگشت رسيده بود.
    با پيدا شدن هر تكه ي پوست نارنج نوه ي ننه منجوق كمي بيشتر به حال اولش بر مي گشت. اما صاحبعلي بدون آن كه حرفي بزند يا بخندد با دقت تكه هاي پوست نارنج را مي پاييد و منتظر آخر كار بود.
    وقتي تمام تكه ها جمع شد، همه را توي دستم گرفتم كه ببينم چكار بايد بكنم. مي خواستم اول از همه به بچه ها بگويم كه اين، خود نارنج نيست بلكه تكه اي از پوست آن است كه خشك شده. اما صاحبعلي مجالي به من نداد. يك دفعه از جايش بلند شد و با قهر و غضب با مشت به دست من زد، بطوري كه تكه هاي پوست نارنج به هوا پرت شد و هر كدام به طرفي افتاد.
    چند نفري دنبال آن ها به زير نيمكت ها رفتند اما به صداي من همه بيرون آمدند و ساكت و بي صدا نشستند. خيال كرده بودند كه من عصباني شده ام و ممكن است كسي را بزنم. صاحبعلي رفت نشست سر جايش و زد زير گريه. چنان گريه اي كه نزديك بود همه را به گريه بيندازد.
    ***
    شب آنقدر در قهوه خانه ماندم كه همه ي مشتري ها رفتند و فقط من و صاحب قهوه خانه و صاحبعلي مانديم.
    مطمئن بودم كه سر نخ را پيدا كرده ام و با كمي دقت مي توانم همه چيز را بفهمم. منظورم اين است كه علت ترشرويي و قهر صاحبعلي از من حتماً يك جوري به قضيه ي نارنج مربوط مي شد، اما چه جوري؟ اين را هنوز ندانسته بودم.
    صاحبعلي روي سكو نشسته بود و روي كتاب خم شده بود كه مثلا دارد درس مي خواند و كارهاي مدرسه اش را مي كند. اما من خوب ملتفت بودم كه منتظر حرف زدن من است. وقتي قهوه خانه خلوت شد من گفتم: حالت چطور است صاحبعلي؟
    صاحبعلي جواب نداد. قهوه چي گفت: پسر، آقا معلم با تو است.
    صاحبعلي سرش را كمي بلند كرد و گفت: حالم خوب است.
    گفتم: صاحبعلي اگر دلت مي خواهد اين دفعه كه به شهر رفتم برايت نارنج بخرم بياورم، ها؟
    من اين را گفتم كه صاحبعلي را به حرف بياورم و منظور ديگري نداشتم. قهوه چي مي خواست باز حرفي بزند كه من خواهش كردم كاري به كار ما نداشته باشد. صاحبعلي چيزي نگفت. من دوباره گفتم: صاحبعلي نارنج نمي خواهي؟
    صاحبعلي ناگهان مثل توپ تركيد و گفت: اگر راست مي گويي چرا وقتي ننه ام مي مرد، نارنج نياوردي؟ اگر تو نارنج مي آوردي ننه ام زنده مي ماند.
    صاحبعلي دق دلش را خالي كرد و زد زير گريه. نوروش آقا نمي دانست چكار بكند، پسرش را آرام كند يا از من بخشش بخواهد و جلو اشكي را كه چشمهايش را پر كرده بگيرد.
    حالا لازم بود كه يك جوري صاحبعلي را قانع كنم كه پوست نارنج نمي توانست جلو مرگ مادرش را بگيرد. اما اين كار، كار بسيار مشكلي بود.
    براي مجموعه ي «آقا معلم گفت»
    مرداد ماه 47