برگزیده های پرشین تولز

آیا من می توانم نویسنده بشوم

به نظر شما داستان من چطور است


  • Total voters
    6
وضعیت
موضوع بسته شده است.

شاه شبکه

Registered User
تاریخ عضویت
16 ژوئن 2008
نوشته‌ها
198
لایک‌ها
14
سلام

به نظر شما آیا من توان نویسندگی دارم ؟!

من یک داستان کوناه نوشته ام ؛ لطفا نظرتان را بگویید !

با تشکر

:blush:
 

شاه شبکه

Registered User
تاریخ عضویت
16 ژوئن 2008
نوشته‌ها
198
لایک‌ها
14
من یک فیزیکدان نظری هستم که به طور بیسابقه ای توانسته ام فرمولهای

فیزیکی ای را کشف کنم که می تواند از خمش های فضا -زمان استفاده کرده

و من با کمک آن می توانم در زمان سفر کنم.


به تدریج خاطرات خود از سفر در زمان را برایتان خواهم نوشت.

اولین سفر من به 300 سال آینده بود , ولی متاسفانه کنترلی بر روی مکان نداشتم, وقتی از ماشین زمان

بیرون آمدم.روبوتی به استقبال من آمد و گفت :

-در خدمتگزاری حاضرم ارباب ! چه امر میفرماییدارباب؟

-اینجا کجاست ؟

-استان آفریقایی بنین , یکی از بکرترین مناطق جمهوری زمین !

گفتم:

-من را به موزه مردم شناسی ببر ! شنیده ام که معتبر ترین موزه مردم شناسی فدراسیون سیارات متحد در

اینجاست !

روبوت که از مدل 345-پ ن 98 بود راهنمایی مرا در موزه آغاز کرد .روبوت و من به اولین بخش موزه رفتیم .بخش مذهب جوجو ,

روبوت با صدایی یکنواخت توضیح داد:
تا 300 سال پیش , یعنی اوائل قرن بیست و یکم , جوجو دین قاطبه مردم این منطقه بود . این چند عروسک مومی را که در اینجا می بینید نشانه سلسله مراتب در کاهنین جوجو است .
من پرسیدم:
- چه سلسله مراتبی ؟

ربوت پاسخ داد :
1- یتولوزما
2- یتول
3- هجتولولمسل
4- هجتول
5- سقتول
6-تبله

و ادامه دا د:

- هر کاهنی که از رده بالاتری بود , از معتقدین پول بیشتری را دریافت می کرد و البته چون خودشان هم حکومت بودند از بودجه منابع کثیری را بر داشت می کردند.

من به مجسمه کاهنان خیره شدم , همگی مردانی قوی هیکل و شکم گنده بودند.

روبوت که نگاه مرا دیده بود گفت :

-آنها کار مفید که نمی کردند و فقط خون توده عوام ر ا می مکیدند برای
همین چنین هیکلی به هم زده اند.


در غرفه بعدی تعدادی عروسک مومی را دیدم که در حال خم و راست شدن بودند و یا وردهایی را زیر لب نشخوار می کردند .
کنجکاوانه پرسیدم:
- اینها دیگر چیست ؟
- این فریضه ای است که به وسیله آن مردم را تحمیق می کردند و ماناس نام دارد که هر نفر باید یک سری وردها را روزی 4 بار تکرار می کرد با این نوع تحمیقات , ملت را گول می زدند و می دوشیدند .یکی سری دولا و خم شدن بی معنی با ذکرهای بی منطق به زبانی بیگانه و نامفهوم.

پرسیدم دیگر چه نوع تحمیقاتی داشتند ؟

- به مردم درباره سرزمین دختران سیه چشم وعده میدادند و ملت هم که توده نادان بودند راحت گول می خوردند و پول و قدرت را در اختیار کاهنین می گذاشتند .
چنین افسانه های دروغین و احمقانه ای را بخورد ملت میدادند.

ما به غرفه ای رسیده بودیم که درآن , معتقدان طی اعمالی مازوخیستی خود را آزار میدادند , مثلا با شمشیر فرق سر خود را می شکافتند و هزار کار احمقانه دیگر.

از روبوت پرسیدم: این یعنی چه ؟

- اصولا کاهنان این مذهب برای اینکه مردم را سرگرم کنند فهمیده بودند که بهترین راه اینست که ملت بزنند توی سر خودشان , در آیین جوجو , 2.5 ماه در سال عزاداری رسمی است و بقیه سال هم عزاداری غیر رسمی است, مثلا دعایی داشتند به نام هندب که به زبان سنگالی به معنی گریه است که هفته ای یک بار آن را می خواندند و یا مثلا برای کشته شدن یک نفر در هزاران سال پیش , مجلس زوره برگزار میکردند که البته کاهن که نهایت حرفه ای گری بود بابت این مجالس درآمدش , 245 برابر یک کارگر بود.

ادامه دارد
 
Last edited:

شاه شبکه

Registered User
تاریخ عضویت
16 ژوئن 2008
نوشته‌ها
198
لایک‌ها
14
پرسیدم : واقعا برای کشته شدن یک نفر به نام هزیم در هزاران سال پیش , خود را آزار می داند .

او گفت : بله حتی یک شاعر روشنفکر , دراین باره شعر مفصلی گفت که البته کاهنین سریعا اورا تکفیر کردند
روبوت شعر را دکلمه کرد:

-بیچاره چه می کشی خودت را.... دیگر نشود هزیم زنده
کشتند و گذشت و رفت و شد خاک ... خاکش علف و علف چرنده

و من با تعجب به عکس وحشتناک اما واقعی خیره شدم که یک نفر فرق سر بچه 3 ساله اش را به خاطر

هزیم شکافته بود.

پس از مکثی گفتم: پس آزاداندیشانی هم پیدا می شدند ؟
- بله ولی کاهنین یک سری سگ نگهبان داشنتد که دگر اندیشان را ***** میکردند , یعنی یک نیرویی به نام سبیچ ساخته بودند که وظیفه کشتن و خفه کردن هر صدای مخالفی را داشت , به پاس این خدماتشان , کاهنان استخوانی را جلوی اعضای سپیچ پرت می کردند.

در جلوی یکی از غرفه ها , روبوت مجسمه مومی را نشان داد که جوانکی ریشو و تصبیه به دست بود که شال نازک سفید با چهارخانه های سیاه به دور گردنش بود , سبعیت عجیبی در چشمان این پسر به چشم می خورد. پیراهنش را روی شلوار خاکی رنگش انداخته بود.


روبوت راهنما گفت :

مجمسه را از روی یک نمونه واقعی ساخته اند او که از چماق به دستهای جیره خوار کاهنان بوده است تراتوفل بیفیوکرا نام داشته است .او یک سپیچی تمام عیار بوده که به دنبال استخوانی از کاهنان بوده است.

گردش ما در موزه رو به اتمام بود
من به روبوت گفتم :

آیا درست فهمیده ام ,کل سامانه جوجو این بوده , که کاهنان ملت را با خرافات و باورهای احمقانه و مناسکی همچون ماناس تحمیق می کرده اند و سپس آن ها را مثل گاو شیری می دوشیده اند ؟!

- بله درست فهمیده ای, همانطور که یکی از متفکران 450 سال پیش , به نام مارکس گفته است , اقتصاد زیربناست و سیاست و فرهنگ و دین روبنا !

- پس کل جوجو , دکانی بیش نبوده است !

در این لحظه ناگهان سقف شکافته شد و فرشته ای بالدار ظاهر شد او گفت :

-ای کافران به جوجو ! چون کفر گفتید و ژاژخایی کردید وساحت جوجو را آلودید باید به مرگی بد بمیرید و به جهنم واصل شوید !

فرشته آذرخشی را به سوی من و روبوت فرستاد , ولی برخلاف انتظار فرشته , هیچ اتفاقی برای ما نیفتاد, من قاه قاه خندیدم و گفتم :

-ای فرشته نادان ! کمربندی که من بسته ام یک میدان انرژی محافظتی ایجاد می کند که حتی در برابر یک بمب اتمی هم مقاوم است , چه برسد به صاعقه حقیر تو ! اینک عصر دانایی و خرد است . علم و دانش , خرافات و ادیان خرافی را از بین می برد وآزادی و نور را به همراه می آورد .

فرشته که دید کاری از دستش ساخته نیست , دمش را روی کولش گذاشت و رفت.

ادامه دارد
 

شاه شبکه

Registered User
تاریخ عضویت
16 ژوئن 2008
نوشته‌ها
198
لایک‌ها
14
دومین خاطره من از سفر در زمان :


روبوتی که راهنمای من در قرن بیست و سوم بود , ابراز علاقه کرده بود که مصاحب من شود و در سفرهای زمانی , مرا همراهی کند , ابتدا نمی خواستم بپذیرم ولی روبوت استدلالی کرد که به نظر منطقی آمد:

-اریاب من را هم با خودتان ببرید , من یک دائره المعارف متحرک هستم و تمام تاریخ بشریت به علاوه تحلیلهای جامعه شناختی آن را در حافظه الکترونیک 100 میلیون ترابایتی ام دارم.

من و روبوت به درون ماشین زمان رفتم , من قرن هفتم میلادی و کشور آفریقایی بنین را انتخاب کردم , کلید سفر زمان را زدم و سپس در کسری از ثانیه , خود را در دشتی بی آب و علف دیدم.

مردی را دیدم که برای جنگجویان قبیله اش سخنرانی می کرد
روبوت گفت :
-راحت باشید ارباب , من با دستگاه پراکسیناتور, خودمان را نامریی کرده ام آنها مارا نخواهند دید .

مرد می گفت :
- ای اعتقادچی ها ! بکشید قبیله جمبا جمبا را !در جوجونامه آمده است : بر کافران به جوجو سخت بگیرید!و این سخن, حق است , خود جوجو گار گفته است که من هرکه را بخواهم راهنمایی می کنم و هرکه را بخواهم کور می کنم .پیش به سوی گرفتن مرتع های قبیله جوجو نشناس جیمبا جیمبا !

جنگجویان قبیله یکصدا فریاد زدند:

- جوجوگار بزرگترین است !

مرد ادامه داد :

-مردان در این جنگ دو حالت بیشتر , پیش روی شما نیست :یا پیروز می شوید و گوسفندان و کنیزکان زییا غنیمت میگیرید یا کشته می شوید و به سرزمین دخترکان باکره سیه چشم خواهید رقت .پس در هر حال برنده اید.ولی یادتان باشد نصف غنیمت ها سهم خودم است و هرکس بخواهد کلک بزند و از سهم من بدزدد لاجوجو محسوب می شود و خونش هدر است.

من به روبوت گفتم : عجب جای مضحکیه این سرزمین بنین !

روبوت گفت : حالا بهتر است به یکی از جوجوکده ها برویم و بببینم آنجا چه خبر است ؟!

در جوجو کده , عده ای از پیرمردها را دیدیم که مثل مرغی که به زمین نک بزند , خم و راست می شدند !

من پرسیدم :
-اینجا چه خبره ؟

این همون ماناسه که قبلا هم توی موزه با هم دیدیم , یک سری مناسک که به اعتقاد آنها جوجوگار دستور به انجامش داده .

پوزخندی زدم , روبوت گفت:

- نه ! ماناس را دست کم نگیر , روسای جوجو خیلی زرنگتر از تو بوده اند , آنها فهمیده بوده اند که توده عامی از این جور بازی ها , خوشش می آید و هرچه مناسک بیشتر , توده راضی تر !

در ضمن اینجور مناسک کورکورانه و یکنواخت , اثر تخدیری فوق العاده ای دارد , حتی از تریاک هم قوی تر !
درست مثل **** جمع در ارتش , که اراده سربازان را از بین میبرد و آنها را عروسک کوکی می کرد.
الیته چه چاره ! که خود توده هم از این سواری دادن لذت میبرد.کاهنان هم که این قضیه را دیده بودند به مرور , مناسک و دعاها و قانونهای جدید وضع می کردند .کار به جای رسده بود که 37 قانون.فقط برای پاک کردن پایین تنه موجود بود , البته جالب اینجا بود که خیلی ازقانونهاشان هم همدیگر را نقض می کرد . در یک کلام ,ملت , حتی در نوع آب خوردن هم باید از کاهن تقلید می کرد .

من گفتم :

-یادمه که وقتی ما به دبستان می رفتیم یک شعری می خواندیم :تقلید کار میمونه / میمون جز حیوونه

از جوجوکده که بیرون آمدبم مردم را دیدیم که در حال کتک زدن به قصد کشت یک مرد لاغر اندام هستند , چند کاهن هم در کناری ایستاده بودند و مدام می گفتند اهسنتم , بتارک الجوجو !

من با نفرت گفتم : قضیه چیه !؟ این چه عمل وحشیانه ایه ؟

-این مرد فلسفی مشربه , اون 325 تناقض عقلی و منطقی را در جوجونامه پیدا کرده است , برای همین کاهن ها حکم مرگش را صادر کرده اند .

- سریعا این مرد را با دستگاه پراکسیناتور نامریی کن ! نباید بگذاریم یک آزاده , توسط بربرها , کشته شود.
-بله ارباب !

وقتی مرد نامریی شد , جمعیت برانگیخته , ناگهان خشکش زد , همگی مات و مبهوت , با سردرگمی به کاهنین خیره شدند .یکی از کاهنهای شکم گنده , فریاد زد :

-معجزه , معجزه ! جوجوگار فرشته های عذابش را فرستاده تا این فیلسوف یاوه گو را مستقیما به سرزمین آتش ابدی ببرند , مردم شادی کنید.

مردم فریاد سر دادند :

- جوجوگار بزرگترین است


ما مرد بیهوش شده را به داخل کابین ماشین زمان آوردیم و من به سرعت با جعبه کمکهای اولیه , مداوا می کردم . روبوت گفت :

-ارباب , به 2 نکته جالب در رابطه با این کاهنها دقت کردی ؟

-آره درهرکاری ملت را جلو می اندازند و توده را تحریک می کنند تا خواسته هاشان را انجام دهند , در حالی که خودشان حتی انگشتشان را تکان نمی دهند. ولی منظورت از نکته دوم چیست ؟

-وقتی که مرد ناپدید شد همه مردم دستپاچه شدند ولی کاهنها قافیه را نباختند و سریعا یک توجیهی تراشیدند , امکان ندارد که یک کاهن کم بیاورد ! آنها استاد سفسطه بودند.
-
بلندگوهای ماشین زمان شروع به هشدار دادن کردند , باتری های ماشین زمان در حال اتمام بود

من به روبوت گفتم :

-دیگر باید برگردیم , این مرد را هم با خودمان می بریم تا در یک بیمارستان مجهز بستری شود وگرنه
خواهد مرد ! این را به آزاداندیشی و انساندوستی مدیونیم.
 

شاه شبکه

Registered User
تاریخ عضویت
16 ژوئن 2008
نوشته‌ها
198
لایک‌ها
14
تا آنجا خواندید که ما مردی را نجات دادیم , اینک ادامه ماجرا:

مردی را که نجات داده بودیم , آسیبهای شدیدی دیده بود و خونریزی داخلی کرده بود او چندین روز در کما بود وسپس به نحو معجره آسایی , علائم حیاتی او بهبود یافت و پزشک معالج او پیش بینی کرد که تا چند ساعت دیگر به هوش خواهد آمد روبوت دستیارم پیشنهاد کرد که ما او را قبل از به هوش آمدن به همان زمان خودش یعنی قرن یازدهم میلادی بازگردانیم زیرا اگر فناوری های نوین را ببیند ممکن است دچار اختلالات روانی شود .

من و دستیارم که روبوتی انسان نما است او را به درون ماشین زمان بردیم و من کنترل ماشین را بر روی قرن 11 قرار دادم.

ماشین زمان , ما را به شهر تمبوکتو ( کشور مالی فعلی ) برد وما در باغی در حاشیه شهر , پدیدار شدیم .

من مرد را که در حال به هوش آمدن بود در سایه درختی گذاردم و روبوت با دستگاه پراکسیناتور , ماشین زمان را نامریی کرد.

مرد که به هوش آمده بود با تعجب ما را نگاه کرد و گفت :
ای جوانمردان ! مرا چه گذشته است و شما کیستید؟

خوشبختانه روبوت از مدل 345-پ ن 98 بوداین مدل کاملا شبیه انسان است و فقط متخصصان می توانند روبوت بودن آن را تشخیص دهند بنابراین مرد متوجه روبوت نشد .
من گفتم :
-عده ای از عوام الناس در حال ضرب و شتم تو بودند که
ما تو را نجات دادیم و به این باغ آوردیم وگرنه حتما کشته شده بودی!

مرد گفت :دوصد سپاس ای جوانمردان ! من غیاث الدین ابو الفتح عمر بن ابراهیم هستم , به دیده منت دارم اگر به سرای من بیاید و با قدومتان کلبه درویشی مرا منور کنید.

من گفتم :
-درست شنیدم تو غیاث الدین ابو الفتح عمر بن ابراهیم هستی ؟
مرد گفت :
-آری
-آیا تو لقب خیام داری؟
- بلی , عده ای مرا عمر خیام می نامند !

من گفتم :
- ای استاد بزرگوار ! چه اقبال بلندی دارم ! که با شما دیدار می کنم.مژده می دهم به شما که هزار و اندی سال خواهد گذشت ولی نام شما در سراسر ارض مسکون پر آوازه خواهد بود .

خیام با تعجب به ما می نگریست او گفت :
-من اسم خود را به شما گفتم , نام و آوازه شما چیست ای جوانمردان ؟

من گفتم :
- ای حکیم ما مسافرانی از آینده هستیم !
حکیم با دهان باز به ما خیره شد گویی که ما مجنونینی یاوه سرا هستیم.

من به روبوت گفتم:
- با پراکسیناتور ماشین زمان را مریی کن !
-ولی ارباب!؟
-شان حکیم بالاتراز اینها ست او درک خواهد کرد.
وقتی ماشین زمان مریی شد , حکیم به شدت جا خورد ولی به خاطر هوش سرشارش به سرعت , واقعیت وجودی آن را پذیرفت و شروع به وارسی ابزارهای ماشین زمان کرد .پس از چند دقیقه گفت :

- راست گفتید که راستگویید ! حال به جد دانستم که از آتیه آمده اید.

ما در کنار جوی آبی نشستیم و من به او گفتم :
-حکیم آن مردمان سفله , چرا شما را ضرب و شتم می کردند؟
- من تناقضاتی را در کتاب جوجونامه یافتم , و کاهنان به ریاست شخص میخ سوزنی که کاسبی خود را در خطر می دیدند , مرا تکفیر کردند و خونم را مباح,توده احمق هم فریاد واجوجوا سر دادند و اگر شما نرسیده بودید مرا کشته بودند.

حکیم با صدای دلنشینش خواند :

ای صاحب فتوی ز تو پر کار تریم
با این همه مستی ز تو هشیارتریم
ما خون رزان خوریم و تو خون کسان
انصاف بده کدام خونخوارتریم.

من گفتم : گویا این کاهنان تو را دهری خوانده اند.
-آری به خاطر این رباعی نغز :

خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماه رخى اگر نشستى خوش باش
پایان همه چیز جهان نیستیست
پندار که نیستی چو هستی خوش باش

خیام ادامه داد :

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه توخوانی و نه من
هست از پس پرده گفت و گوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

من گفتم یکی از ابیات شما را حفظم :

این قافله عمر عجب می گذرد
نیکوست دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای قیامت چه خوری
درده قدح باده که شب می گذرد

خیام خوشحال شد و گفت: من هنوز این رباعی را نگفته بودم خیلی خوشحال شدم که آن راشنیدم.

حکیم عمر خیام گفت :

دانی که چرا کاهنان نمی توانستند چون منی را روادارند ؟
او بدون اینکه منتظر پاسخ من شود ادامه داد :
-تمام این تکفیر ها و فتواها و شرایع همه و همه ریشه در همان دکان کذایی دارد , منظورم همان خمس و زکات و عشریه و سهم جوجو و... است و من که این اعتقادات را سست می کردم , مورد نفرت آن کاهنان قرار می گرفتم چون منافع مالیشان به خطر می افتاد . مثلا این رباعی من اعتقاد به جهان دیگر را به سخره می گیرد:

ما لعبتکانیم و فلک لعبتباز
از روی حقیقت نه که از روی مجاز
بازیچه همی کنیم بر نطع وجود
افتیم به صندوق عدم یک یک باز

من گفتم :
-چه شعرهای زیبایی ! خوب می فهم که چرا شما را تکفیر می کردند , در سرزمین آفریقایی بنین , در کتابهای درسی شان پر بود از شعرهای شعرای چاپلوس مثل نصرالله مردانی , حمید سبزواری و قیصر امینپور ,در حالیکه اثری از شعرهای زیبا و پرمفهوم شما نبود.چون آن حکومت جوجو وار هم , دکانی بیش نبود و شعرهای فلسفی شما , در نظر آنها مارهای زهرآگین و گرگهای خونخوار بودکه به بنیانهای کاسبی آنها حمله می کرد.

حکیم گفت :
دوست دارم از دنیای آینده بشنوم تو نیز...

ادامه داستان در قسمت بعدی
 

راينهارد هيدريك

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
25 آپریل 2011
نوشته‌ها
0
لایک‌ها
3
دوست عزيز نويسندگي اصول داره... بايد طرز استفاده از كلمات و فعل ها و صفت ها و قيدها و ... رو بدوني
شخصيت سازي رو بلد باشي... راوي داستان رو انتخاب كني... فضاسازي كني... طرز استفاده از آرايه هاي ادبي رو بلد باشي
اول بايد انتخاب كني كه داستاني كه ميخواي بنويسي fiction هست يا literary word
:happy: ولي اگه تلاش كني ميتوني .... بايد دايره لغاتت قوي باشه... تخيل قوي داشته باشي و اصولش رو ياد بگيري ;)
 

آرمین

Registered User
تاریخ عضویت
23 ژوئن 2010
نوشته‌ها
262
لایک‌ها
3
محل سکونت
خیابون
داستان کوتاهت بلنده
 
Last edited:

راينهارد هيدريك

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
25 آپریل 2011
نوشته‌ها
0
لایک‌ها
3
اي ناقلا :D داري به زبان سمبليك به جمهوري اسلامي ميزني؟؟! :D:blink::lol::lol::lol: حواست باشه "دهكده حيوانات 2" نشه :lol::lol::lol:
 

Blocker

Registered User
تاریخ عضویت
2 ژانویه 2010
نوشته‌ها
1,116
لایک‌ها
24
محل سکونت
Where May I Roam
فکـر کنـم استعدادشو داشتـه باشـی . یکـم زیادی علامت استفـاده میکنـی . . . اما خوبـه ! کـار کنـی یـه نویسنده خوب میشی . :دی

موفق باشـی .
 

آرمین

Registered User
تاریخ عضویت
23 ژوئن 2010
نوشته‌ها
262
لایک‌ها
3
محل سکونت
خیابون
من الان خوندم میگم خدا وکیلی چه بیکاری بودی واسه اینکه این چیزا رو به ما بفهمونی انقد نوشتی
خداوکیلی من چه بیکاری بودم که خوندم
 

شاه شبکه

Registered User
تاریخ عضویت
16 ژوئن 2008
نوشته‌ها
198
لایک‌ها
14
دوست عزيز نويسندگي اصول داره... بايد طرز استفاده از كلمات و فعل ها و صفت ها و قيدها و ... رو بدوني
شخصيت سازي رو بلد باشي... راوي داستان رو انتخاب كني... فضاسازي كني... طرز استفاده از آرايه هاي ادبي رو بلد باشي
اول بايد انتخاب كني كه داستاني كه ميخواي بنويسي fiction هست يا literary word
:happy: ولي اگه تلاش كني ميتوني .... بايد دايره لغاتت قوي باشه... تخيل قوي داشته باشي و اصولش رو ياد بگيري ;)


بسیار ممنون از راهنمایی شما ,
:)
 

شاه شبکه

Registered User
تاریخ عضویت
16 ژوئن 2008
نوشته‌ها
198
لایک‌ها
14
فکـر کنـم استعدادشو داشتـه باشـی . یکـم زیادی علامت استفـاده میکنـی . . . اما خوبـه ! کـار کنـی یـه نویسنده خوب میشی . :دی

موفق باشـی .

آره , الان نگاه کردم دیدم زیاد از نشانه های سجاوندی استفاده کرده ام.

.
 

iGeek

Registered User
تاریخ عضویت
15 ژانویه 2011
نوشته‌ها
564
لایک‌ها
122
محل سکونت
Beside the Pirates
جان استدلال بیا بیخیال شو! این یکی هم بن میشه ها!
 

Omen_booster

Registered User
تاریخ عضویت
3 آگوست 2007
نوشته‌ها
104
لایک‌ها
12
محل سکونت
Sydney
میگم که اگه واقعا می خوای ادامه بدی اول با مطالعه ی زیاد ،به خصوص داستان های کوتاه چخوف(مجموعه ی 8 جلدی ) شروع کن،داستان کوتاه خیلی انگیزه برای آدم میزاره، یه دفعه ای نپری شهریار مندنی پور بخونیا:D...

دوم : نوشتن بدون وسواس فکری

سوم : بازخوانی و تصحیح
 

Amirbahal3

Registered User
تاریخ عضویت
3 سپتامبر 2007
نوشته‌ها
3,200
لایک‌ها
538
سلام
به نظر من داستانت ضعیفه ولی خب معلومه علاقشو داری و میتونی با یکم ادامه دادن خیلی بهتر بنویسی.
موفق باشی
 

Amirbahal3

Registered User
تاریخ عضویت
3 سپتامبر 2007
نوشته‌ها
3,200
لایک‌ها
538
میگم که اگه واقعا می خوای ادامه بدی اول با مطالعه ی زیاد ،به خصوص داستان های کوتاه چخوف(مجموعه ی 8 جلدی ) شروع کن،داستان کوتاه خیلی انگیزه برای آدم میزاره، یه دفعه ای نپری شهریار مندنی پور بخونیا:D...

دوم : نوشتن بدون وسواس فکری

سوم : بازخوانی و تصحیح

سلام
خیلی تایید میشه :)
خدانگهدار
 

Chuck N00b

Registered User
تاریخ عضویت
10 آگوست 2008
نوشته‌ها
321
لایک‌ها
244
مثل انشای بچه های دوم راهنماییه.
 

sinnaa

Registered User
تاریخ عضویت
27 جولای 2010
نوشته‌ها
6,525
لایک‌ها
3,555
محل سکونت
بر بال خوش خیالی
وضعیت
موضوع بسته شده است.
بالا