آژانس هواپیمایی
pop up

ابولفضل زرویی نصر آباد

شروع موضوع توسط dedboy ‏5 مارس 2008 در انجمن ادبیات

  1. dedboy

    dedboy Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏7 جولای 2007
    نوشته ها:
    652
    تشکر شده:
    100
    محل سکونت:
    TEHROON !
    در این تاپیک نوشته هایشون رو نقل میکنم . دوستان هم میتونند نظر بدهند و بحث کنند .

    بامعرفت ها 8


    شهر بدون مرد، شهر درده

    قربون شكل ماه هرچي مرده


    قربون اون مرداي دل‌شكسته

    قربون اون دستاي پينه‌بسته


    مرداي ده، مرداي كاه و گندم

    مرداي ده، مرداي خوان هشتم


    مرداي پشت كوه، مثل خورشيد

    تودلشون هزار جام جمشيد


    مرداي سوخته زير هرم آفتاب

    مرداي ناب و كم‌نظير و كم‌ياب


    كيسه چپق‌ها به پرشالشون

    لشكر بچه‌ها به دنبالشون


    بيل و كلنگشون هميشه براق

    قليونشون به راه، دماغشون چاق


    صبح سحر پا مي‌شن از رختخواب

    يكسره روپان تا غروب آفتاب


    چارتاي رستمن به قدوقامت

    هيكلشون توپ، تنشون سلامت


    نبوده غيرگرده گلاشون

    غبار اگر نشسته روكلاشون


    كلامشون دعا، دعاشون روا

    سلام و نون و عشقشون بي‌ريا


    ****


    مرداي نازدار، مرد شهرن

    با خودشون هم اين قبيله قهرن


    مرداي اخم و طعنه بي‌دليل

    مرداي سرشكسته زن ذليل


    مرداي دكتراي حل جدول

    مرداي نق‌نقوي لوس تنبل


    لعنت و نفرين مي‌كنند به جاده

    اگر برن چار تا قدم پياده


    مرداي خواب تو ساعت اداري

    تازه دو ساعتم اضافه‌كاري


    توي رگاشون مي‌كشه تنوره

    تري‌گليسيريد و قند و اوره


    انگار آتيش گرفته ترمه‌هاشون

    هميشه تو همه سگرمه‌هاشون


    به زيردست، ترشي و عبوسي

    به منشي اداره چاپلوسي


    براي جستن از مظان شك ‌ها

    دايره‌المعارف كلك ‌ها


    بچه به دنيا مي‌آرن با نذور

    اغلبشون يه دونه اون ‌هم به زور


    پيش هم از عاطفه دم مي‌زنن

    پشت سر اما واسه هم مي‌زنن


    اينجا فقط مهم مقام و پسته

    مرداي شهري كارشون درسته !


    این شعر، تَهِ دراز دارد !!


    http://zaruee.blogfa.com/
     
  2. dedboy

    dedboy Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏7 جولای 2007
    نوشته ها:
    652
    تشکر شده:
    100
    محل سکونت:
    TEHROON !
    نقل اين حرف ها نيست !


    يكي بود، يكي نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود .

    جانم برايتان بگويد كه روزي روزگاري، پهلوان اول پايتخت ولايت غربت ، عمرش را داد به شما . خلايق جمع شدند در ميدان شهر، كه چه بكنيم چه نكنيم ؟ يك عده گفتند : « اصلا ما پهلوان اول مي خواهيم چه كار؟» يك عدة ديگر گفتند : «پايتخت بدون پهلوان اول، مثل آش بي نمك است.» بعضي ديگر گفتند : « اگر پهلوان اول هم نشد، يك پهلوان دومي، پهلوان سومي، چيزي كه بايد داشته باشيم.» بعضي ديگر گفتند: « پهلوان اول داشته باشيم كه چي ؟ كه هي بيايد بگويد: برايم تهديدنومچه فرستاده اند ؟ »

    خلاصه بحث بالا گرفت. در همين گير و دار ، ناغافلي روح پهلوان مرحوم ، آمد وسط ميدان شهر و گفت : « جماعت ! شما اول برويد بگرديد ببينيد كه اصلا توي اين مملكت پهلواني پيدا مي شود ، بعدا سرش جر و بحث كنيد . » بعد هم يك دفعه ناپديد شد .

    مردم ديدند كه اي دل غافل، راست مي گويد اين خدابيامرز. اين شد كه گفتند ما همين جا مي نشينيم تا يك پهلوان اول پيدا كنيم .

    يك نفر پاشد و رفت ايستاد روي سكوي ميدان گفت : « آهاي جماعت ! مي خواستم دو كلوم عرض كنم در باب اين كه پهلوون اول براي پايتخت از شوم شب واجب تره . لذا من را انتخاب كنيد براي پهلوون اولي . »

    مردم كفتند : « حالا اگر تو پهلوان اول شهر بشوي ، چه گلي بر سر ما مي زني ؟ »

    پهلوان گفت : « يك جامعة مدني برايتان درست مي كنم به چه خوبي . طوري كه گرگ و ميش كنار هم زندگي كنند . اصلا همه اش تساهل و تسامح ! »

    مردم گفتند : « اي آقا ، پهلواني به زور است . نقل اين حرف ها نيست . »
    پهلوان بندة خدا از سكو آمد پايين و يكي ديگر رفت بالا و گفت : « آهاي جماعت ، در خصوص اين فقره خواستم عرض كنم كه مرا انتخاب كنيد . زور من خيلي زياد است . ميتوانم يك گاري را يك تنه با بارش از زمين بلند كنم .»

    مردم گفتند : « اين كار را "ژان والژان" خدا بيامرز هم مي توانست بكند . تازه ، آن بنده خدا با آن زور و بازو نهايتا شد شهردار ؛ پهلوان اول كه نشد . نخير . نقل اين حرف ها نيست . »

    پهلوان دوم هم آمد پايين و پهلوان سوم رفت بالا . يك نگاهي به مردم كرد و گفت : « آهاي جماعت ، اصلا شما اينجا ميتينگ راه انداخته ايد كه چي ؟ من باب تذكر عرض مي كنم كه راهتان را بكشيد برويد خانه هايتان . هر كس نرود ، حكما كتك مي خورد . »

    مردم گفتند : « بر و بابا دلت خوش است . ما فكر اينجايش را هم كرده ايم . از وزارت كشور مجوز گرفته ايم . نقل اين حرف ها نيست !»

    پهلوان گفت : « كه اين طور ! » بعد از سكو آمد پايين وهمة جماعت را لت و پار و تار و مار كرد .

    مردم كه ديدند نه بابا ، اين بندة خدا جوهرة بزن بهادري دارد ، به اتفاق آرا ، او را انتخاب كردند به پهلوان اولي شهر !

    ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه نقل اين حرف ها نيست !
    قصة ما به سر رسيد ، غلاغه به خونش نرسيد !


    http://www.sokhan.com/zarooee/articles.asp?id=6412