منتخب بازارچه

الله الله

وضعیت
موضوع بسته شده است.

boros

کاربر تازه وارد
تلویزیون این آهنگ
الله الله تو پناهی بر ضعیفان یا الله رو گذاشته بود
تا جاییکه یادمه چند سالی بود که نمیگذاشتند یا خیلی به ندرت یه تیکه اش رو پخش میکردند . چی شده مهربون شدند ؟
 

roje_aria79

Registered User
تلویزیون این آهنگ
الله الله تو پناهی بر ضعیفان یا الله رو گذاشته بود
تا جاییکه یادمه چند سالی بود که نمیگذاشتند یا خیلی به ندرت یه تیکه اش رو پخش میکردند . چی شده مهربون شدند ؟
بله این کار از هاتفه که واقعا زیبا و دلنشینه.اگر فارغ از دید سیاسی نگاه کنیم.کار بسیار دلنشینه و کاملا شور و حس و حال اون دوران را در خودش داره.فقط جالبش اینه که هیچ وقت مسئولین مربوطه اسم خواننده اون را اعلام نمی کنن.
 

boros

کاربر تازه وارد
جدی این آهنگ رو هاتف خونده بود؟ اینجا لیست تقریبا کامل آهنگ هاش هست: http://www.iransong.com/person/126.htm

اصلا فکر نمیکردم این آهنگ کار او باشه ...!

صدای آشنای هاتف یادآور خاطرات انقلاب

هاتف خواننده و آهنگ انقلابی اش و تاريخچه بهاران خجسته باد
صدای زیبای هاتف یادآور روزهای شادی و هیجان

الله الله تو پناهی بر ضعیفان یا الله ...
الله الله تو پناهی بر ضعیفان یا الله ...
در جواب یک ندا خلقی آمد به خروش
گفت هان ای زن و مرد جامهء رزم بپوش
خلق بیدار شدند همه آماده جنگ
سینه ها مثل سپر جلوی تیر و تفنگ
الله الله تو پناهی بر ضعیفان یا الله ...

بشنوید دوست عزیز بهزاد با هاتف مصاحبه ای صمیمی داشتند


وقتی که انقلاب شد من ۱۲ سالم بود. . .

. . . و هيچ فکر نمی کردم که اونسال تحصيلی ، بهترين سال تحصيلی از بابت تعطيلی باشه.

پاييز که رفتيم سر کلاس و دو سه روزی گذشت دانشکده کنار دبيرستان ما تظاهرات راه انداخت و پليس ريخت و مدرسه تعطيل شد.

بعد، هفته ای نمی شد که نريزيم تو حياط و راه پيمايی نکنيم . حالا اصلا نمي دونستيم که چی داره مي شه .

ولی يک خواسته مشترک داشتيم، تعطيلی مدرسه و حمله به ساندويچ فروشيهای اطراف و بعدش هم علافی کنار مدرسه دخترونه انوشيروان دادگر( آخه ما البرز مي رفتيم).

اون پاييز چون بيشتر وقتا يا مدرسه تعطيل می کرديم يا که پدرمادرا می گفتن نرين خطرناکه ، بچه ها بيشتر دور هم جمع مي شدن و دختر و پسر يا می شستيم آهنگ گوش مي داديم يا بحثهای سياسی ای که شنيده بوديم رو تکرار مي کرديم.

اينجوری شد که در اون پايير من برای اولين بار در زندگيم کسی رو بوسيدم .

همونطوری که گفتم شانس آورده بوديم که مدرسه البرز کنار چند تا دانشگاه بود و دائمأ کنارش تظاهرات و زد و خورد مي شد و ما هم مي ريختيم بيرون.

اينجوری قاطی دانشگاهی ها هم مي شديم و يواش يواش فهممون مي رفت بالا .

کتابهايی مي خونديم که اصلأ نمی فهميديم چی نوشته ولی جمله هاشو حفظ مي کرديم و بحث های داغ راه مي نداختيم .

توی بيشتر خونه ها هم خانواده ها دو دسته شده بودن . اقليت شاهی و اکثريت انقلابی.

نوجوونای اونموقع که من جزوشون بودم تحت تأثير گروههای چريکی بودن و لباسهای پاره پوره مي پوشيدن و يک چيزی که مد شده بود پيرهنای گشاد بود که دگمه هاشو تا ته مي بستيم . دخترا هم همينطوری بودن جين و پيرهن چهار خونه می پوشيدن.

بهش مي گفتيم "تيکه کمونيست" ( به من مربوط نيست واقعيته) .

اون موقع ديگه لذت تعطيلی مدارس و اينکه ما ها که نوجوون بوديم، جزو آدم بزرگ ها مي شستيم و بحث مي کرديم خيلی کيف داشت، انگار که يک شبه ره صد ساله رفته بوديم چون ديگه کسی به چشم بچه به ما نگاه نمي کرد ( حداقل ما اينجوری گمان ميکرديم).

بعد اينقدر در طول يک روز اتفاقات جالب تو تهران می افتاد که اصلأ تلويزيون لازم نبود يا می رفتيم ضد و خوردا رو نگاه مي کرديم يا ازدست اخبار يک طرفه راديو و تلويزيون حرص می خورديم.

يک خورده هم از دو روز انقلاب بگم که هوا شده بود مثل بهار ملايم (با اينکه وسط زمستون بود).

اما بهار آزادی خيلی کيف داشت. بعد از انقلاب خيلی از بچه ها از خارج برگشته بودن و تا صبح تو خيابون ها انگار که جشن بود.

بيشتر دانشگاهی ها کنار خيابون پهلوی اونموقع دکه زده بودن و کتاب و نوار و اغذيه می فروختن و دائمأ يا مهمونی بود يا پيک نيک شبا هم که مي شد نمی دونم از کجا موتورهای آخرين سيستم چهار سيلندر آمده بود و دائمأ تو خيابونا بچه ها با اين موتورها مانوور مي دادن ( بعدأ همه رو مصادره کردن ). کنار اتوبانهای تهران هم همينطور بود خيلی از جوونا دکه زده بودن و صندلی و ميز گذاشته بودن و چراغونی های رنگی کرده بودن .

دائمأ اعلاميه های سياسی اين دست اون دست مي گشت و اکثرأ هم نوجوونای ۱۵ و ۱۶ ساله بودن که هوادار سازمانهای فدائيان و مجاهدين بودن .

اين بهار آزادی ادامه داشت که يک روز که با دوستام رفته بوديم کنار مدرسه پيتزا بخوريم يک دفعه صدای سوت و داد و اينجور چيزا اومد . فوری کرکره پيتزائی رو کشيدن پا يين . گفتم چی شده ؟ گفتن "حزب الهی ها ريختن دارن بچه های چپو مي زنن" اونجا صدای کتک خوردن بچه ها رو از پشت کرکره شنيدم .

چند روز بعد هم که نمي دونم برای چه کاری رفته بوديم کميته محل، ديدم که يک بنز آخرين سيستم وارد حياط کميته شد (کميته جوانان درميدان کتابی تهران) در ماشين باز شد و راننده که يک ته ريشی داشت پياده شد .بعد در عقب ماشين و چند تا خانم با چادر سياه پياده شدن و بعد يک پسرکه همسنای خودم بود رو از ماشين کشيدن پايين .
دستش کلی کاغذ بود.
آقايی که ته ريش داشت به پاسدار پيری که با اسلحه وايساده بود گفت " اين داره اعلاميه چريکا رو پخش مي کنه "

آقا فوری اون پاسدار پير محکم زد تو گوش پسره و دو نفر ديگه و اون راننده شروع کردن بچه رو کتک زدن.

مامانم گفت "بدو بريم" من پشت سرمو نگاه کردم و ديدم که با قنداق تفنگ دارن پسره رو مي زنن .

اونجا فهميدم که بهار آزادی برای من تمام شد و برای ديگران شروع شد ...

https://www.sureproxy.com/nph-index.cgi/011110A/http/music.tirip.com/news/12.htm
 

bar bad rafte

کاربر تازه وارد
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی

اينم قصه فرار منه از خدمت حالا چی کار کنم
 

RPG 8

فروشنده معتبر [؟]
وضعیت
موضوع بسته شده است.
بالا