nexpay

اولین عشق

شروع موضوع توسط peiman ‏12 مارس 2006 در انجمن گفتگوی آزاد

  1. peiman

    peiman Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏23 فوریه 2003
    نوشته ها:
    1,544
    تشکر شده:
    20
    تازه اومدن بودن تو همسایگی ما و هنوز از هم خجالت میکشیدیم .بعضی وقتها که تو کریدور همدیگه رو میدیدیم فقط با یه سلام ساده از کنار هم میگذشتیم اما خوب میدونستم تو دل اون هم مثل من غوغاست خب ادمم دیگه از نگاهش میفهمیدم خیلی وقت بود که اوضا به همین منوال می اومد و میرفت می خواستم سر صحبت رو باز کنم ولی یه چیزی مانع میشد شاید از اینکه تک فرزند بود میترسیدم از خانوادش جداش کنم از صحبتهای خانم همسایه با مامان فهمیده بودم یه سال از من کوچکترو پشت کنکوریه و باباش استاد دانشگاه تهران تو علوم سیاسیه و از زندانی های سیاسی قبل و بعد از انقلاب بوده آشناییش با پدرم هم از دانشگاه بوده و پدرم پیشنهاد کرده طبقه بالای خونمون رو از اون آقای معتادو خوانوادش که جون به لبمون کرده بودن بخره اما اونا میخواستن از ایران برن و درخواست ویزا از کانادا هم داده بودن اما وقتی پاسپورت اونا رو توقیف کردن به سفارش پدرم گوش کرد و اومد و خونه رو خرید و همسایه شدیم تقریبا هر شب با پدرم بساط بحث سیاسی داشت و جالب بود انگار از هیچ کس متنفر نیست نه از قبل انقلابی ها و نه از بعد انقلابی ها اقای همسایه و پدرم اینقدر خوب تجزیه و تحلیل میکردن که من همیشه فکر میکردم جای جفتشون تو زندانه چون معمولا حکومتها این جور ادما رو تحمل نمی کردن ادمهایی که می تونن دست حکومتها رو رو کنن .اما اون همیشه کنار مادرش بود و تا سوالی ازش نمی پرسیدن حرفی نمیزد و من هم سعی میکردم از میون حرفا اطلاعات جمع کنم اما چیز دندون گیری نصیبم نمی شد تا اینکه تصمیم گرفتم مستقیم و از خودش بپرسم
    گذشت و گذشت تا یه روز که میخواستم از راه پله برم پایین دیدم که اون هم داره میاد بالا نفسم رو تو سینه حبس کردم و رفتم پایین تقریبا بینابین راه پله بود که به هم رسیدیم سلام کرد و من فوری جوابشو دادم خواستم یه چیز دیگه بگم اما زبونم قفل شده بود به زحمت گفتم:"مینا . .. ."یه لحظه بیحرکت موند .جواب داد :"بله. . . .".لحن غریبی داشت (چون تا حالا غیر از سلام چیزی ازش نشنیده بودم به نظرم عجیب اومد چیز دیگه ای بگه) :"میخواستم یه چیزی بهت بگم"سکوت کرد به نشانه انتظار .من مغزم قفل شده بود نمی دونستم چی بگم اصلا انگاری حرف زدن یادم رفته به زحمت گفتم:"من .....من......من فکر میکنم .. . .. تو . .. . . . ..با همه فرق داری"یه لحظه انگار همه چیز از حرکت ایستاد از یه طرف خوشحال بودم که حرفمو زدم اما عکس العمل اون نگرانم کرده بود فکر میکنم چند سالی همونطور موندیم تا اینکه شروع به حرکت کرد و رفت بالا باورم نمی شد یعنی میشد بدنم شرو کرد به لرزیدن از آخرین جمله ای که گفت :" منم . . .. همینطور .. . . فکر میکنم"می خواستم پرواز کنم ولی نمی دونستم باید بعدش چه کار کنم یعنی انگار به همین جوابش قانع شده بودم و دلم نمی خواست به بقیش فکر کنم اما دست روزگار هم به فرصت تصمیم گیری بیشتر رو بمن نداد امیدوار بود با گذشت زمان بتونم راهی برای وصلت خوانواده ها پیدا کنم اما چند روز بعد اونا به قبرس رفتن تا از شیطان بزرگ پناهندگی بگیرن.یادمه روز خداحافظی بارون میبارید پدرم خونه رو از آقای همسایه رو با تمام لوازمش خرید و گفت:ما و خونه منتظر بازگشتتون میمونیم " من تو اطاقم موندم.آخه هرچقدر هم صورتم خیس بارون میشد بازهم میشد قطره های اشک رو تشخیص داد .از تو یه فیلمی یاد گرفته بودم هیچکس نباید گریه یه مرد رو ببینه ومن فکر میکنم بعد از حرفهایی که به مینا زدم مرد شده باشم.روز رفتنشون از ایران 24 اسفند بود و من الان سه ساله که دو عید منتظرم برگردن.مطمئنم برمیگردن ​
     
  2. Mojgan110

    Mojgan110 کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏5 مارس 2006
    نوشته ها:
    240
    تشکر شده:
    8
    محل سکونت:
    www.DotNetSource.com
    قشنگ بود. ممنون. از ته دل نوشته بودين ها !!

    پيشنهاد :: متن هايي كه مينويسيد و طولاني هستند را مثلا با پاراگراف گذاشتن ، bold كردن ، رنگي كردن و ....
    يك مقدار جاي نفس كشيدن به متن بدهيد كه خواننده هم رغبت بيشتري پيدا كنه به خوندن كاملش .
     
  3. balabala

    balabala کاربر قدیمی پرشین تولز

    تاریخ عضویت:
    ‏22 می 2005
    نوشته ها:
    7,344
    تشکر شده:
    1,314
    محل سکونت:
    یه خورده اونورتر
    قشنگ بود با این که نخوندم! (شوخی) :happy:

    میدونی دی جی پیمان جان...
    به قول شاعر فراموش کن فراموش کن فرا مـــوش! [​IMG]
    موندم نموند نمون نمیمونه!!! :wacko:
     
  4. Bluepyramid

    Bluepyramid کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 نوامبر 2005
    نوشته ها:
    238
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    Tehranِ
    قشنگ بود
    میگن حرفی که از دل بر میاد به دل هم میشینه
     
  5. shervin

    shervin ASP.net

    تاریخ عضویت:
    ‏26 ژوئن 2005
    نوشته ها:
    6,303
    تشکر شده:
    254
    محل سکونت:
    تهران
    خيلي قشنگ بود
    ايشالا بر ميگرده
    منم منتظر بودم
    پيشم بود ولي داشت ميرفت سال پيش خيلي واسه ي من بد گذشت خيلي زجر کشيدم الان که فکرشو ميکنم نميدونم چجوري اون روزا رو تحمل کردم چجوري طاقت آوردم.
    خيلي سخت بود البته واتسه جفتمون ولي خدارو شکر من موندم اونم موند همه اونايي که داشتن همه چيزو به هم ميزدن اگه رفتني بودن رفتن اگه موندن راضي شدن وما الان با هميم واسه هميشه.
    از ته دل چونميدونم چه درد بديه برات آرزو ميکنم که برگرده. با اينکه نبايد اشک مردو کسي ببينه ولي تو که نميبيني دارم برات يه کوچولوي زياد اشک ميريزم.
    .........................
     
  6. fotocopy

    fotocopy مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏9 جولای 2003
    نوشته ها:
    2,850
    تشکر شده:
    35
    محل سکونت:
    قشنگ بود .. برای خودت اتفاق افتاده ؟
     
  7. IcedAngel

    IcedAngel Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏13 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,286
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    Philadelphia
    به قول شاعر یا خودت ؟!؟! ادبیاتش میخوره نوشته خودت باشه ... مصزع دوم رو من نوفهمیدم [​IMG]
     
  8. balabala

    balabala کاربر قدیمی پرشین تولز

    تاریخ عضویت:
    ‏22 می 2005
    نوشته ها:
    7,344
    تشکر شده:
    1,314
    محل سکونت:
    یه خورده اونورتر
    هرچی فکر میکنم خودمم نمی فهمم! [​IMG]
     
  9. peiman

    peiman Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏23 فوریه 2003
    نوشته ها:
    1,544
    تشکر شده:
    20
    ممنون ,ببین خیلی وقت اومدی تو این فروم لازم نیست به بچه ها بگی"بودين" می تونی بگی:"بودی"
    ببخشید دفع بعد که دلم گرفت میگم اول پاراگرافاش فاصله بزاره که شما رغبت کنید بخونید

    ممنون با اینکه نخوندی

    ممنون
    به هر حال طاقت اوردنش زیاد سخت نیست
    ادما اینقدر فراموشکارن که زود به همه چیز عادت میکنن
    ممنون و متاسفانه بله
    از شما هم ممنونم آیس جان lol
     
  10. IcedAngel

    IcedAngel Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏13 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,286
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    Philadelphia
    چون میدونستم گیر دادم [​IMG]
     
  11. IcedAngel

    IcedAngel Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏13 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,286
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    Philadelphia
    [​IMG]
     
  12. fotocopy

    fotocopy مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏9 جولای 2003
    نوشته ها:
    2,850
    تشکر شده:
    35
    محل سکونت:
    این جور عشق رو تجربه کردم
    و متاسفانه بد میسوزونه دل آدمو ..
     
  13. avajang.com .leftjee.ir.right
  14. peiman

    peiman Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏23 فوریه 2003
    نوشته ها:
    1,544
    تشکر شده:
    20
    خدا نصیب گرگ بیابون کنه!!
     
  15. IcedAngel

    IcedAngel Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏13 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,286
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    Philadelphia
    ای بابا پیمان پس تو هم دچار بیماری روابط شدی ؟ نمیدونم آدما که انقدر به هم پشت میکنن برای پی روابط رو ایجاد میکنن ... من یکی که انقدر از این بلاها و داستانها سرم اومده (به خصوص مورد آخر که هنوز جای زخماش هست ) دیگه غلط بکنم به چیزی دل ببندم ... حتی به اشیا [​IMG]
     
  16. peiman

    peiman Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏23 فوریه 2003
    نوشته ها:
    1,544
    تشکر شده:
    20
    خودت که جواب خودتو دادی "من یکی که انقدر از این بلاها و داستانها سرم اومده "
    اینم جزو همون بلاها که سرم اومد و من فهمیدم که باید گرگ باشم بود البته چند تا دیگه هم هست که اینشالا دفعه های بعد که نصفه شب یدفه از خواب پردم و شدم ابر بهای واستون تعریف میکنم ببینید من تو زندگی چی کشیدم
    راستی این واسه دیشب بود
     
  17. vahidrk

    vahidrk کاربر قدیمی پرشین تولز

    تاریخ عضویت:
    ‏2 جولای 2005
    نوشته ها:
    3,376
    تشکر شده:
    500
    محل سکونت:
    Home
    آقا پيمان خدا بهت صبر بده.ايشالا كه بر مي گرده و با هم خوشبخت مي شين...
     
  18. peiman

    peiman Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏23 فوریه 2003
    نوشته ها:
    1,544
    تشکر شده:
    20
    میگی آقا پیمان بدنم مور مور میشه
    اما ممنون
     
zarpopخرید بک لینک عسل طبیعی و گرده گل ایرانیfootbal