خرید بک لینک,خرید رپورتاژ آگهی
zula

!!!!!!ایرانی ها دست و دل بازند

شروع موضوع توسط reza_badkonaki ‏19 ژوئن 2007 در انجمن گفتگوی آزاد

  1. reza_badkonaki

    reza_badkonaki کاربر فعال سریال های تلویزیونی کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4 سپتامبر 2005
    نوشته ها:
    3,262
    تشکر شده:
    327
    محل سکونت:
    با قيد وثيقه فعلا ازادم
    نميدونم چي بگم .........شايد بعضي بگن در مورد اين مسئله زياد بحث شده اما به نظرم هيچ وقت كافي نبوده و شايد هيچ وقت هم كافي نباشه
    ..........................................................................
    دست و دل بازی ما
    اول:تا خرخره پر شده. حتی جا نیست که نفس بکشی.هموطنان عزیز از سر و کول هم بالا می روند تا به اصطلاح پز بدهند "امارات ایرلاین" سوار شدن! بدرقه رسمی می شوی با برادرهایی که بی سیم به دست سر تا پای تورا برانداز می کنند که ارشاد شده به آن سوی آبها بروی! مهماندارها لبخند به لب سعی می کنند تا آنجا که می توانند مهر و محبت ارزانی ات کنند.ظاهرا تا اینجای کار همه چیز خوب پیش می رود.هواپیمای اماراتی از زمین کنده می شود و تا یک ساعت و ۴۵ دقیقه بعد میهمانان ایرانی را در فرودگاه شماره یک دوبی پیاده می کند.موقع خارج شدن تصور می کنی تمام میهمانها تغییر چهره داده اند.روسری ها برداشته شده و به جای مانتوهای تیره یک عالمه رنگ از پله های هواپیما در هوای شرجی دوبی رها می شود.دستی به روسری ات می کشی و از ثابت بودن آن اطمینان حاصل می کنی.ضمن خروج نگاههای سنگین برادران بی سیم به دست را هم یک بار دیگر در ذهنت مرور می کنی.اگرچه آنها را دیگر نمی بینی .شهر شلوغ است.پر از آدمهای رنگارنگ.با پوست های رنگا رنگ.کیسه های خرید جابجا می شوند.تاکسی ها پر و خالی می شوند و "درهم" ها انباشته در جیب اعرابی که اینک حتی برای دیدنشان باید هزینه بپردازی.زیرا نه در شهر دیده می شوند و نه در مراکز خرید.تا چشم کار می کند مردمان چشم بادومی با پوست های زرد کار می کنند و زحمت میزبانی اعراب حاشیه خلیج فارس را بر دوش می کشند.ساختمانها یکی پس از دیگری مثل قارچ از زمین خشک و برهوت این شهر می رویند.اینجا حتی برای رویش چمن خاک می خرند تا ثابت کنند پول جذابیت طبیعت را هم به همراه می آورد.راننده تاکسی اهل پاکستان است.فارسی نمی داند٬انگلیسی هم.با دست اشاره می کند که باید ۵۲ درهم از فرودگاه تا هتل بپردازم٬یعنی ۱۲۵۰۰ برای یک مسیر ده دقیقه ای!حتی مسافت آن از میدان انقلاب تا آزادی هم نیست.ناچاری بپردازی.ناچاری اینجا برای اعراب پول خرج کنی و آنها با پول من و تو هر ۶ ماه شاید هم کمتر٬چند برج جدید بسازند و به تو افتخار بدهند که مستاجر ۹۹ ساله آنها باشی و حتی نه مالک ۱۰۰ درصدی ٬چه افتخاری بالاتر از این برای آنان که به بهای یک "کشف حجاب" ساده پول خود را به اعراب آنسوی آبهای هدیه کنند و درمقابل اقامتی ۹۹ ساله دریافت کنند!

    دوم:خسته ای.هنوز پیاده نشدی دخترکی چشم بادومی می پرسد پروازت بیزنس کلاس است یا اکانومی؟جمله منعقد نشده بارت را از جعبه عقب ماشین برمی دارد و تو مجبوری دنبالش بروی.کارت پرواز می گیری و خودت را برای سوار شدن به هواپیما آماده می کنی.ناگهان از بلندگو های فرودگاه اعلام می شود که به جای گیت ۷ باید به گیت ۴۳ بروی.تا زمان پرواز فاصله زیادی نیست.مسیر طولانی و فرودگاه از آدم لبریز شده.بعضی ها تا دقیقه ۹۰ دارند برای اعراب پول خرج می کنند.نفست بند می آید.یکی به شوخی می گوید"یک صفا و مروه طی شد٬آقایون و خانوم ها بگویید زیارت قبول!" حتی حال نداری بخندی.بر صندلی هواپیما مستقر می شوی.ده دقیقه ٬بیست دقیقه٫چهل و پنج دقیقه و رکورد شکست٬یک ساعت است که سرجایت میخکوب شده ای!هواپیما نمی پرد.صندلی ها خالی از سکنه است.کسی از ته هواپیما بلند می گوید"حالا اگه مملکت خودمون بود دو تا فحش هم می دادیم.مگه می شه به این عربها گفت بالای چشمت ابرو!"

    سوم:اینجا فرودگاه امام است.روی سنگهای فرودگاه که قدم برمی داری ناخودآگاه به یاد روز افتتاحیه فرودگاه می افتی.آن میهمانی عجیب و غریب که پر شده بود از ترکهایی که ازمناقصه احساس غرور می کردند اما غرورشان دوامی نداشت.مجلس هفتم طومار قرارداد را در هم پیچید و به وزرات احمد خرم پایان داد!چه قیمتی پرداخت این فرودگاه! برج مراقبت از پشت شیشه سالن پروازهای خروجی قامت افراشته.مرور می کنی روزی را که باند فرودگاه در اعتراض به این قرارداد بسته شد و رییس فرودگاه در دفتر کارش قرنطینه. چه هیجانی داشت آن گزارشی که نوشتی ودر تیتر یک "شرق" جا شد! نمی خواهی از افکارت دست برداری.گوشه گوشه این فرودگاه نوستالژی دارد اگرچه از عمرش زمان زیادی نمی گذرد.صفهای کناری ات پر و خالی می شوند و تو غرق در خاطرات از جای خود تکان نمی خوری.زنی سراسیمه از جلویت می گذرد و می گوید اینجا نایست چند تا خارجی تو صف هستند.تا بخواهند بازرسی شوند طول می کشد.بعد هم به طعنه می گوید"شاید هم به جرم جاسوسی بگیرنشون!"نوبتت که می رسد نفسی تازه می کنی.برادری از حراست فرودگاه در اتاقک شیشه ای به سلامت جواب نمی دهد.لحن تندش تو را از افکارت بیرون می اندازد "برای چی رفته بودی؟مقیمی یا..."منتظر جواب است.جواب می دهی و پاسپورتت از پشت شیشه به بیرون پرتاب می شود.حالا از پشت شیشه چشم انداز سالن را می بینی که خالی است.حتی آدمهایی که برای استقبال آمده اند نمی توانند دیده شوند.چه آرزوهای داشته این فرودگاه٬"هاب" منطقه ای شود٬اما با کدام پرواز و با کدام مسافر؟ از گیت عبور می کنی.دیگر حتی لباسهایی که از لابلای چمدان مسافران به بیرون ریخته می شود تا شاید کالای قاچاقی "کشف"شود برایت جذاب نیست.نسیم خنک صبح به اسقبالت می آید.غصه ات را قورت می دهی و خود را به نسیم می سپاری.شاید نسیم آروزهایت را برآورده کنند.شاید برای مبارزه دعوتت کنند٬شاید...

    و آخر:حالا دلت نمی سوزد که چراکیش و قشم و چابهار با آن همه پتانسیل دوبی نشدند٬چون ماسهم خود را به عربها دادیم٬شاید به کسان دیگری هم دادیم.حتما در آینده هم از این سهام می پردازیم٬چون ایرانی ها دست و دل بازند!

    منبع:http://www.manand.blogfa.com
     
  2. کوتاه کننده لینک
avanak عسل طبیعی و گرده گل ایرانی همکاری در فروش