nexpay

برخي نظريات و فلسفه ارسطو ....

شروع موضوع توسط Arastoo_Photo ‏11 جولای 2005 در انجمن علم و دانش

  1. Arastoo_Photo

    Arastoo_Photo Guest

    تاریخ عضویت:
    ‏4 فوریه 2005
    نوشته ها:
    108
    تشکر شده:
    0
    ارسطو 1
    ارسطو شاگرد افلاطون در کتاب خود "متافيزيک" به بررسی هستی همانطور که هست يرداخته است. او در اين کتاب از افلاطون انتقاد کرده که وی نه به مفهوم هستی يرداخته و نه به علت هستی. ارسطو در اين کتاب، طبيعت را هر آن چه اصل حرکت و سکونش را داراست می داند. بررسی ثبات و نهايت از ديگر موضوعات مطرح شده در اين کتاب است. ارسطو به اين اشاره می کند که انديشمندان Eleate حرکت در هستی را نفی می کردند، هراکليت ديگر فيلسوف يونانی حرکت را در نظر گرفته بود و افلاطون ثبات در ايده را مطرح کرده بود. ارسطو انتقاد می کند که افلاطون حرکت را به عنوان علت تغيير در هستی قبول نداشت و از نظر ارسطو،‌ ثبات در ديدگاه يارمنيدس يک يرسيکتيو شوم برای فيزيک است.

    ارسطو ۴ علت برای هستی قائل بود:

    ۱) ماده: که به سوبسترا تعبير می شود (هراکليت، آتش را منبع هستی می دانست چرا که در اجسام نفوذ می کند و عمق آنها را نشان می دهد اما آناکسيمن، باد و تالس، آب را علت هستی و نخستين ماده يديد آورنده هستی می دانستند) و نيز به گونه ذهنی قابل تعبير است (افلاطون آن را به ۳ نوع هستی: ايده ها، کيی آنها و ماده نقسيم کرده بود).

    ۲) حرکت: ارسطو حرکت را دومين علت هستی می دانست.

    ۳)‌ ايده يا فرم: ارسطو ايده يا فرم را سومين علت هستی می دانست.

    ۴) علت چرايی: که همان هدف از وجود هر شيئ و يديده است. به عنوان مثال،‌ وجود برگها در درختان به دليل محافظت از ميوه هاست. اين دورنمايی يا teleologism در ديدگاه آناکساگور (ديگر فيلسوف يونانی که هوش و فکر را علت هستی می دانست) و افلاطون نيز ديده می شود.

    ارسطو متافيزيک را به عنوان دانش بررسی هستی برای بشر ممکن می دانست. او هر دانشی را در حوزه مربوط به ویژگيهای خودش مطرح کرد که بررسی گونه ها،‌ ویژگيها و تقسيم بندی ها را در بر می گيرد ولی هستی اين طور نيست وگرنه ویژگيهايی ييدا می کرد که او را از گونه های ديگر جدا می کرد درحالی که هستی همه چيز را در بر می گيرد. ارسطو ۳ نوع دانش قائل بود: فيزيک، ‌رياضی و تئولوژی يا دانش اوليه. او فيزيک را به اجسام متحرک و جدا نشدنی از ماده نسبت می داد. رياضی را به هستی غير متحرک و جدانشدنی از ماده يعنی غير مستقل از ماده مربوط می کرد و دانش اوليه را مختص هستی غير متحرک و جدا شده از ماده می دانست. از نظر او، اگر هستی فقط در اجسام متحرک بود، دانش اوليه به فيزيک مربوط می شد اما چون هستی فقط در اجسام متحرک نيست يس دانش اوليه به فيزيک مربوط نمی شود بلکه جوهر يا ذات هستی و ویژگيهای مربوط به آن را در بر می گيرد. او دانش اوليه را جهانی و کلی می دانست.

    دانش اوليه يا تئولوژی و به تعبير ديگر فلسفه اوليه همان "شناخت مبدا هستی و همه هستی ست که از آن ناشی شده" يس در دو شاخه قابل بررسی ست. هستی شناسی به عنوان دانش فقط به شناخت خدا مربوط نيست بلکه انسان،‌ تاريخ، زبان و هر آن چه مربوط به ویژگيهای مشترک تجربيات ماست را نيز شامل می شود.

    ارسطو ۴ معنی برای هستی قائل بود: ۱) هستی تصادفی که مستقل از ماده نيست، ۲) مقوله ها که ارسطو ۱۰ مقوله قائل بود: ذات، کيفيت، کميت، نسبت، مکان، زمان، عمل، موقعيت، ميل، مالکيت، ۳) توانايی که اين نظر ارسطو جوابی به غير متحرک بودن هستی در متافيزيک يارمنيدس است، ۴) هستی واقعی که به "هست" و "واقعی هست" نيز تعبير می شود و نوعی تاييد برای هستی ست.

    بحث ارسطو درباره هستی به متافيزيک حرکت اجرام آسمانی برمی گردد که حرکتی دورانی و مداوم دارند. ارسطو شروعی برای اين حرکت قائل نيست اما به نظر او اين حرکت يايانی دارد. او علت اين حرکت را وجود يک موتور يا حرکت دهنده اوليه می داند که خودش حرکتی ندارد وگرنه برای حرکتش بايد دنبال اصل ديگری گشت. از نظر ارسطو،‌ تبعيت هستی از چند حرکت دهنده ممکن نيست اگر چه او در بخش ديگری از کتابش به ناچار به چند حرکت دهنده اشاره می کند که غير متحرکند و باعث حرکت کل هستی هستند.

    در نقد فلسفه ارسطو لازم است به چند نکته مهم بيردازم:

    ۱) ارسطو علت هستی را به چهار علت تقسيم کرده: ماده، حرکت، ايده يا فرم و علت چرايی. بايد توجه داشت که اين چهار علت جدا از هم نيستند بلکه با همند. به عنوان مثال، علت چرايی يا هدف از وجود اجسام و يديده ها را نمی توان جدا از حرکتشان در نظر گرفت چرا که هدف از وجود بدون حرکت معنی نمی دهد.

    ۲)‌ ارسطو فيزيک را به اجسام متحرک و جدا نشدنی از ماده نسبت می داد. اين نظريه اشکال دارد، چرا که دانش فيزيک تنها محدود به شناخت اجسام متحرک نيست و اجسام غير متحرک نظير جامدات را نيز شامل می شود. اين که ارسطو جامدات را متحرک بداند غير ممکن است چرا که در زمان او تنها نظريه اتمی دموکريت رايج بود که اتمها را از اجزاء تشکيل دهنده ماده می دانستند اما الکترونها را به عنوان جزء تشکيل دهنده اتم نمی شناختند در حالی که امروزه می دانيم الکترونها در جامدات حرکت دارند و جامدات در ذات خود متحرکند اما در زمان ارسطو، ‌جامدات را غير متحرک می دانستند و محدود کردن دانش فيزيک به اجسام متحرک در نظريه ارسطو به معنای حذف جامدات از مقوله فيزيک است مگر آنكه جامدات را نه در حال سكون بلكه در حال حركت توسط عامل حركت دهنده اي در نظر بگيريم.

    ۳) هستی تصادفی، ‌مقوله ها، توانايی و هستی واقعی که ارسطو از آنها به معانی هستی تعبير می کند، در واقع جدا از هم نيستند بلکه با همند و يکی بدون ديگری معنی نمی دهد.

    ۴) ارسطو به حرکت دهنده اوليه به عنوان علت هستی اشاره کرده اما آن را توضيح نداده و فقط به اين مورد يرداخته که حرکت دهنده اوليه عمل می کند و عمل او فکر است. اين نظر بسيار ابتدايی ست و مفهوم اين حرکت دهنده اوليه به صورت عمیق تر در متافيزيک ارسطو نيامده است.

    منابع:

    Métaphysique, Aristote, Edition Folio, Paris, 1998
     
  2. amirhoman

    amirhoman کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏25 آپریل 2005
    نوشته ها:
    1,095
    تشکر شده:
    6
    محل سکونت:
    Tehran



    خوب علت چهارم دربر گيرنده براي بقيه هم هست.
    ضمنا
     
  3. Arastoo_Photo

    Arastoo_Photo Guest

    تاریخ عضویت:
    ‏4 فوریه 2005
    نوشته ها:
    108
    تشکر شده:
    0
    ارسطو 2نظريه ارسطو درباره معاني اقسام و انحاي «موجود»

    چكيده

    ارسطو براي «موجود» معاني يا به تعبير ديگر اقسام و انحاي گوناگوني بيان كرده است كه در مجموع مي توان آنها را به چهار دسته فروكاست. در اين نوشتار كوشش شده است تا هر يك از آنها و همچنين حقيقي ترين معنا و مصداق «موجود» و نحوه اطلاق آن بر اشياي عيني از نظر ارسطو مورد بررسي قرار گيرد. اين بررسي بر مبناي متن آثار ارسطو خصوصاً ما بعدالطبيعه وي صورت گرفته است.

    واژگان كليدي

    موجود، موجود بالذات، موجود بالعرض يا اتفاقي، موجود به معني صادق، موجود بالقوه، موجود بالفعل، مقولات، جوهر، تشابه، وحدت تشابه، اشتراك لفظي، اشتراك معنوي، متواطي

    انديشه ارسطو، بنيان گذار يكي از بزرگترين و مهم ترين نظام هاي فلسفي، همواره از جهات و نظرگاههاي مختلف مورد توجه و موضوع تحقيق و بررسي فيلسوفان و انديشمندان بعد از او بوده است. تأثير نظام فلسفي وي در ساختار انديشه فيلسوفان و حتي در شكل گيري نظام هاي فلسفي پس از او ـ خواه موافق و خواه مخالف وي ـ نزد كسي مغفول و مردود نيست. اين امر را مي توان از جمله مشهورات و متواترات در تاريخ فلسفه دانست. در عين حال در خصوص كم و كيف اين تأثير، جهات و زواياي آن، گفتني هاي ناگفته و مبهم بسياري برجاست. از اينروست كه فلسفه ارسطو همچنان مورد توجه و مطمح نظر محققان و انديشمندان عصر حاضر است و مطالعات و تحقيقاتي را بيش از آنچه بوده و هست مي طلبد.

    از مهم ترين مباحثي كه رأي و انديشه ارسطو درباره آن از اهميت ويژه اي برخوردار است، بحث درباره وجود و موجود است. اهميت اين بحث را جايگاه اساسي و محوري آن در نظام فلسفي ارسطو تعيين مي كند. زيرا نزد ارسطو «موجود بما هو موجود» موضوع فلسفه اولي يا به تعبير مكرر وي موضوع حكمت است. به همين جهت، هر بحثي در قلمرو فلسفه او دائر مدار اين مبحث است.



    معاني يا اقسام و انحاء موجود

    ارسطو تعيين و تشخيص معاني «موجود» (On) را براي ادامه پژوهش خود در مابعدالطبيعه كه گزارش جستجوي فلسفي او را در خود مي گنجد لازم مي داند. به نظر او «موجود» به يك نحو يا به يك معني بر موجودات اطلاق نمي شود. به بيان ديگر، «موجود» داراي تعابير مختلفي است. اين تعابير مختلف برگرفته از اختلاف موجودات و به فراخور نحوه وجود آنهاست. بايد توجه داشت كه ارسطو نمي خواهد اقسام مختلف موجود را از طريق يك استدلال پيشيني استنتاج كند. تمام سعي او بر اين است كه روابط ميان اين اقسام مختلف را بررسي كند و نشان دهد كه چگونه تحقيق درباره تمام موجوات برغم تفاوت هايي كه جنس آنها با يكديگر دارد به دانش يگانه اي درباره موجود بما هو موجود مربوط است. او موجودات را همان گونه كه مي يابد در نظر مي گيرد، يعني آنها را همان طور كه با شناختي بي واسطه حاصل مي گردند مورد ملاحظه قرار مي دهد. اقسام موجود آنگونه كه توسط ارسطو فهرست شده تحت تجربه آدمي قرار مي گيرد. او بر آن است كه نشان دهد خصوصيت مشترك موجودات، وحدت لازم را براي اينكه تحت بررسي علمي واحد قرار گيرند به آنها مي دهد، چنانكه در مابعدالطبيعه، كتاب گاما مي گويد: «زيرا نه تنها بررسي چيزهايي كه داراي خصوصيت واحد و مشترك اند، بلكه همچنين بررسي چيزهايي كه داراي يك طبيعت واحد اند، كار يك دانش است، زيرا حتي آنها به نحوي بنا بر خصوصيت مشترك واحدي بيان مي شوند». (فصل 2، 1003ب 12-15) نيز همانجا، در كتاب كاپا مي گويد: «اما از آنجا كه هر موجود هر چند به گونه هاي بسيار ناميده شود، به حسب مفهوم واحد و مشتركي گفته مي شود… و از آنجا كه اين گونه چيزها همه مي توانند تحت يك دانش قرار گيرند، پس آن شبهه و دشواري كه در آغاز گفته شد (نك به كاپا، فصل 1، 1059 الف 20-23) مي تواند حل شود، منظورم اين مسئله است كه چگونه يك دانش مي تواند درباره موجودات بسيار و بر حسب جنس مختلف به بررسي بپردازد». (همان؛ فصل 3، 1061 ب 12-16)

    تعبير «معاني موجود» بيدرنگ اين مسأله را ممكن است به ذهن متبادر سازد كه آيا وجود يا موجود نزد ارسطو تنها به لحاظ لفظي و اسمي در اطلاق بر موجودات گوناگون مشترك است و از حيث معنا هيچ نحوه اشتراك و رشته پيوندي ميان آنها نيست؟ در ترجمه هايي كه از عبارات ارسطو در اين باب ارائه شده برخي «معاني متعدد» و برخي «انحاء متعدد» را به كار برده اند. اگر تسامحي در كار نباشد، بنابر ترجمه هايي كه «معاني متعدد» را به كار برده اند معناي عبارت ارسطو اين خواهد شد كه موجود يا وجود لفظ مشتركي است كه داراي معاني مختلف است و اشيايي كه «موجود» بر آنها اطلاق مي شود تنها به لحاظ نام وجود، و نه از حيث معني و مفهوم، مشترك اند. و بنا بر برخي ديگر از ترجمه ها مي توان عبارت ارسطو را بدين معنا گرفت كه «موجود» در اشياء مختلف به انحاء مختلف بيان مي شود و در واقع نحوه وجود در موجودات مختلف است. در اين صورت مي توان گفت كه ارسطو به نحوي به اشتراك در مفهوم و معني وجود در موجودات برغم تفاوت هايي كه ميان آنهاست قائل است. با توجه به عبارات توضيحي و مثالها و نمونه هاي مشابهي كه ارسطو در تشريح نظر خود ارائه مي كند، به نظر مي رسد كه ترجيح شق دوم در برگردان و ترجمه عبارات ارسطو موجه باشد. در عين حال وجود يا موجود نزد ارسطو مشترك معنوي متواطي نيست، يعني از آن قسم مفاهيمي كه به نحو يكسان اطلاق شود نيست. براي درك درست و بهتر نظر ارسطو، در اينجا نقل عبارات وي شايسته است. ارسطو در مابعدالطبيعه، كتاب گاما در اين باره چنين گفته است: «واژه «موجود» به گونه هاي بسيار به كار برده مي شود ولي راجع به يك مفهوم و يك طبيعت معين است» (فصل 2، 1003، الف 31-35) يعني انحاء گوناگون آن به طبيعت واحد معيني بر مي گردد. و نيز به گونه اي همنام (يعني به اشتراك در اسم Homonumos ) به كار نمي رود، بلكه به همان گونه كه هر چيز تندرست به «تندرستي» منسوب است: يك چيز براي نگهداشت آن، چيز ديگر براي ايجاد آن و باز هم چيز سومي براي دلالت بر تندرستي يا قبول آن. نيز به همان صورت به كار مي رود كه هر چيز طبي به علم پزشكي منسوب است (يا به اعتبار داشتن علم پزشكي، يا به اعتبار استعداد طبيعي براي آن و يا به اعتبار اينكه چيزي داراي كاركرد پزشكي است). نيز واژه هاي ديگر را مي توان يافت كه به همين گونه به كار مي روند. بدينسان واژه «موجود» در معاني بسيار به كار مي رود اما همه آن معاني به اصل يا مبدأيي يگانه باز مي گردند». (فصل 2، 1003 ب 1-6 ؛ نيز نك به اپسيلن ، فصل 2، 1026 الف 33؛ ز تا، فصل 7، 1028 الف 10؛ كاپا، فصل 3، 1061 الف 8)

    دليل ارسطو در تبيين اين مطلب آن است كه اگر «موجود» يا وجود مشترك لفظي باشد، در اين صورت بررسي «موجود» نمي تواند وظيفه علمي واحد باشد. «از آنجا كه دانش فيلسوف با موجود بما هو موجود كلاً و نه به حسب اجزاي آن سر و كار دارد، اما موجود به گونه هاي بسيار و نه به يك نحو ناميده مي شود، پس اگر (موجود) تنها به نحو اشتراك اسمي (بر موجودات) اطلاق شود و نه به حسب معنايي مشترك، آنگاه تحت دانش واحدي قرار نمي گيرند (زيرا چيزهاي همنام از يك جنس تنها نيستند). اما اگر به حسب چيزي مشترك گفته شود، آنگاه بايد تحت يك دانش قرار گيرد. اينك پيداست كه (موجود) به همان نحوي ناميده مي شود كه پيش از اين گفته شد يعني مانند «طبي» و «تندرست» زيرا هر يك از اينها به گونه هاي بسيار ناميده مي شوند و از هر يك از اينها به اين نحو سخن مي رود. از آن روي كه يكي به گونه أي در پيوند با دانش پزشكي بيان مي شود و ديگري در پيوند با تندرستي، يا باز هم در پيوند با چيزي ديگر. اما هر يك هميشه با همان چيز پيوند دارد. زيرا يك بحث (درباره تشخيص) و چاقوي جراحي هر دو طبي ناميده مي شود و از آن روي كه يكي نتيجه دانش پزشكي است و ديگري براي آن كارآمد است، به همين سان است در مورد تندرست، يكي بدان علت چنان ناميده مي شود كه دال بر تندرستي است و ديگري بدان علت كه مولد آن است. به همين نحو است در ساير موارد. » (كاپا، فصل 3، 1060 ب 30 – 1061الف 7)

    بنابر آنچه گفته و نقل شد «موجود» در نظر ارسطو نه مشترك لفظي است و نه مشترك معنوي از آن قسم كه به تواطوء حمل مي گردد. نظر ارسطو را درباره نحوه اطلاق «موجود» بر اشيا و موجودات مختلف بعداً در انتهاي همين بخش پس از معاني يا گونه هاي مختلف موجود نزد ارسطو بيان و بررسي خواهيم كرد.

    ارسطو فهرست معاني يا انحاء گوناگون موجود را در مواضع متعددي در مابعدالطبيعه بر شمرده است. به نظر مي رسد كه در نحوه بيان وي تا حدودي تفاوت و اختلاف سطحي وجود دارد. او در گاما گونه هاي موجود را بدين طريق برمي شمرد: «برخي چيزها موجود ناميده مي شوند چون جوهراند، و برخي چون عوارض (يا كيفيات انفعالي) جوهراند، برخي چون فرايندي به سوي جوهراند يا چون تباهي يا فقدان يا كيفيات جوهراند يا سازنده يا مولد جوهراند، يا چون چيزهايي در ارتباط با جوهراند، يا سلب يكي از اين چيزها يا سلب جوهراند. به همين دليل است كه مي گوييم «ناموجود» ناموجود است. (فصل 2، 1003 ب 6-11)

    چنانكه برنتانو[1] گفته است (ر.ك به برنتانو، درباره معاني متعدد موجود نزد ارسطو، ص 3). اينها را مي توان به چهار نوع فرو كاست: 1. وجودي كه هيچ تحققي بيرون از فاهمه ندارد (فقدان، سلب) 2. وجود حركت و وجود كون و فساد (فرايندي به سوي جوهر، تباهي و انهدام)؛ اينها اگر چه بيرون از ذهن اند اما وجود تام و كاملي ندارند. 3. وجودي كه كامل است اما به صورت وابسته تحقق دارد. (تأثرات جوهر، كيفيات، چيزهاي مولد و مكون). 4. وجود جواهر.

    فهرست ديگر ارسطو از معاني و انحاء متعدد موجود كه در كتاب اپسيلن ارائه مي كند بدين شرح است:

    1. موجود بالعرض و اتفاقي؛ 2. موجود به معناي صادق و حق كه مقابل آن ناموجود به معناي كاذب و كذب است. 3. وجود بالقوه و بالفعل 4. موجود به معنايي كه بر اشكال مقولات منطبق است مانند «چه» (to ti كه اشاره به جوهر است)، كيفيت، كميت، مكان، زمان و هر چيز ديگري كه بر اين گونه دلالت دارد. (اپسيلن، فصل 2، 1026 الف 33-ب)

    همچنين در جاي ديگر از ما بعد الطبيعه (دلتا، فصل 7، 1017- الف23) تعداد معاني موجود و انحاء موجود را مطابق با تعداد مقولات دانسته است. به هر تقدير با توجه به عبارات ديگر ارسطو در مواضع مختلف (دلتا، فصل 7، 1017-الف؛ ثتا، فصل 10، 1051- الف 37؛ كاپا، فصل 3، 1061 الف 8) و مباني ديگرش، به طور كلي مي توان معاني يا انحاء فهرست شده را به چهار معني يا نحوه فرو كاست، چنانكه نزد برخي محققان فلسفه ارسطو نيز مشهور و مقبول است (برنتانو، ص 3-5، اونس، ص 307؛ راس، ارسطو، 252-254).

    بدين ترتيب فهرست نهايي را مي توان به شرح ذيل ارائه كرد: 1. موجود بالعرض و اتفاقي؛ 2. موجود به عنوان صادق يا صدق؛ 3. موجود به عنوان يكي از مقولات؛ 4. موجود به عنوان قوه و فعل.

    1- موجود بالعرض و اتفاقي ـ ارسطو در توضيح موجود بالعرض ابتدا تقسيمي از اشياء موجود ارائه مي كند. بنابراين تقسيم، برخي اشيا دائمي و ضروري اند. مراد از ضرورت در اينجا، بنا بر توضيح ارسطو، ضرورت ناشي از قهر و قسر نيست، بلكه ضرورتي است كه به يك شيء از آن جهت كه غير از آن گونه كه هست نمي تواند باشد نسبت داده مي شود. برخي ديگر از اشياء ضروري و دائمي نيستند، بلكه اكثري اند. دسته سوم موجوداتي هستند كه نه دائمي و ضروري اند و نه اكثري، بلكه آن گونه اند كه اتفاق افتد. چنين موجودي را موجود بالعرض و وجودش را عرضي گويند. مثال و نمونه اي كه ارسطو براي روشن شدن مقصودش ارائه مي كند سفيد چهرگي براي آدمي است. زيرا آدمي نه هميشه سفيد چهره است و نه اكثراً ولي حيوان بودن براي او عرضي نيست زيرا انسان هميشه حيوان است. همچنين اموري كه بر حسب اتفاق اند يا بر حسب اتفاق به وجود مي آيند مانند سرما در نيمه تابستان، و نيز اموري كه از آنها به بخت و اتفاق تعبير مي شود. مانند برخي توابع افعال اختياري كه مقصود في ذاته نيستند. از قبيل دست يافتن به گنج به تبع حفر زمين براي رسيدن به آب، يا سفر براي انجام معامله يا ديدار دوست و به تبع آن حادثه اي كه منجر به قتل شود و مانند اينها، از جمله اموري هستند كه وجودشان بالعرض است (دلتا، فصل 5، 1017 الف 7-23؛ همان فصل 30، 1025 الف 14-30؛ اپسيلن، فصل 2، 1026 ب 27- 35).

    بنا بر آنچه گفته شد موجود بالعرض چيزي است كه اتفاقاً و نه علي القاعده همراه با چيز ديگر است. به نظر ارسطو چنين موجودي چون نه بالضروره است و نه اكثراً و علي القاعده، پس دانشي متعلق به آن وجود ندارد. «زيرا هر دانشي متعلق به موجودي است كه يا هميشه يا اكثراً هست. اما عرض به هيچ يك از اين دو گونه مربوط نمي شود. بدين ترتيب درباره موجودات بالعرض چون فاقد ضرورت و غير معين هستند نمي توان چيزي آموخت يا آموزش داد، گويي فقط يك اسم است و به نظر مي رسد كه چيزي شبيه ناموجود است. گرچه ارسطو واقعيت موجودات بالعرض را انكار نمي كند، اما آنها از نوع بسيار ضعيفي از هستي برخوردارند و به همين جهت آنها را شايسته بررسي و مطالعه نمي داند (ر.ك به اپسيلن، فصل 2، 1026 ب 12) چنانكه ارسطو در جاي ديگر مي گويد: «در اينكه هيچ يك از علوم رسمي و سنتي به اعراض نمي پردازد شكي نيست، مگر فن سفسطه، اين تنها دانشي است كه به مسأله عرض مي پردازد و از اينرو سخن افلاطون دور از حقيقت نيست آنجا كه مي گويد سوفسطائيان اوقات خود را با پرداختن به لا وجود مي گذرانند» (كاپا، فصل 8، 1064 ب 27-31. نيز نك به افلاطون، سوفيست، 254 الف[2]) درباره موجود بالعرض نيز حتي نمي توان به جستجوي علل آن پرداخت، زيرا علت چنين موجوداتي نيز اتفاقي و بالعرض است. (اپسيلن، فصل 2، 1027 الف 7-10) بايد توجه داشت كه ارسطو براي عرضي يا عرض دو معني ذكر مي كند. معني اول همان است كه موجود بالعرض و اتفاقي مي خواند. به معني و گونه ديگر هر چيزي را كه بذاته به چيزي تعلق مي گيرد، در جوهر و ذات آن وجود ندارد، براي مثال دو زاويه قائمه داشتن را براي مثلث، عرض مي گويد. اين گونه (اعراض) ممكن است هميشگي باشند، اما گونه هاي ديگر نه ]چنين اند[.( كتاب دلتا، فصل 30، 1025 الف 30) در مقابل موجود بالعرض كه اكنون گفته شد، موجود بالذات است كه اين قسم موجود يا بالضروره و دائمي يا اكثري و علي القاعده موجود است و موجود بالعرض هستي خود را وامدار اين قسم است.

    2.موجود به معناي صادق بودن – معني ديگر، موجـود به معناي صـادق بـودن است، (On hos alethes) معني واژه « hos » چنانكه برنتانو(ص15) خاطر نشان كرده است «به معناي» است. بنابراين، موجود به معناي صادق بودن كه متضاد آن ناموجود به معناي كاذب بودن است، به تعبيري در مقابل موجوداتي است كه در خارج از ذهن و در عالم عين وجود دارند. بنا بر تأكيدهاي مكرر ارسطو در ما بعدالطبيعه و ديگر آثارش موجود به معني صادق بودن و ناموجود به معني كاذب بودن مربوط به احكام ايجابي و سلبي است، اينها در انديشه اند و معلول و انفعال نفس اند، چنانكه مي گويد: «صادق و كاذب در اشيا نيستند، چنانكه گويي نيكي، صادق است و بدي سراسر كاذب بلكه در انديشه اند. اما درباره بسائط محسوسات و چيستي ها، (صادق و كاذب) حتي در انديشه نيز وجود ندارند، … اما از آنجا كه تركيب يا تأليف و تجزيه، هر دو در انديشه اند و نه در اشيا، و موجود به اين معنا غير از موجود به معناي دقيق و حقيقي است (زيرا به اين معنا، انديشه، چيستي يا كيفيت يا كميت يا چيز ديگري را با چيزي پيوند مي دهد يا از آن جدا مي كند)، پس بايد موجود به اعتيار عرض ]بالعرض[ و به اعتبار صدق ]يا صادق[ را كنار بگذاريم، زيرا علت آن يك ]امر[ نامعين و علت اين يك، گونه اي انفعال انديشه است و هر دو به جنس ناقص موجود تعلق دارند و طبيعت موجود را در هستي بيروني آن (يعني بيرون از ذهن) نشان نمي دهند. بدين علت آنها را كنار بگذاريم و به بررسي موجود بما هو موجود و علل و مبادي آن بپردازيم». (اپسيلن، فصل، 1027 ب 26-1028 الف 4. نيز نك به ثتا، فصل دهم) بدين ترتيب ارسطو بحث درباره موجود به معني صادق بودن را از حوزه بررسي فلسفه اولي خارج مي كند. از اينرو تحقيق درباره آن را از آن جهت كه درباره احكام به كار مي روند در منطق، و از آن جهت كه معلول انفعالات نفس است در روان شناسي يا علم النفس بايد دنبال كرد. در عين حال او در مابعدالطبيعه، كتاب ثتا، فصل دهم درباره موجود به معني صادق بودن و نا موجود به معني كاذب بودن سخن مي گويد. به نظر راس (‍‍’P.254 D. Ross) احتمالاً اين فصل به مابعدالطبيعه تعلق ندارد. با اين حال اگر صدق را مطابقت ذهن و عين بدانيم، صادق بودن هر چند به معناي اولي وصف احكام است و فقط احكام اند كه بدين معني موجود است يا در حالتي مقابل آن ناموجود ناميده مي شود، اما از آن جهت كه احكام چه سلبي و چه ايجابي، چه صادق و چه كاذب درباره اشيا و اعيان خارجي صادر مي شوند، در اين صورت به معناي ثانوي درباره اشيا نيز به كار مي روند. به عبارت ديگر اشياي عيني و خارجي در رابطه با احكام، صادق يا كاذب ناميده مي شوند. اما اشيا و موجودات عيني بما هو موجود، متعلق صدق نيستند. از اينروست كه ارسطو بحث درباره موجود به معني صادق بودن را خارج از قلمرو فلسفه اولي دانسته است و در جستجوي فلسفي خود در مابعدالطبيعه به بررسي تفصيلي و توضيح و تبيين اين معني از موجود چندان تمايلي ندارد، همچنانكه درباره موجود بالعرض نيز چنين است. (نيز نك به برنتانو ص 22)

    3. موجود به معني بالقوه و بالفعل: ارسطو قسم ديگر از معاني «موجود» (On) را موجود بالقوه (On dynamei) و موجود بالفعل (On energeia) مي داند.(دلتا، فصل 7، 1017 ب 1) وي اين معنا را نيز از ملاحظه اشيا و موجودات عيني از جهت تحقق برخي و عدم تحقق برخي ديگر در حالي كه استعداد تحقق را دارند استنتاج كرده است. (كاپا، فصل 9، 1065 ب 5-6)به عبارت ديگر، آن قسم موجود كه به بالقوه و بالفعل تقسيم مي شود، داراي آن معناي «موجود» است كه نه تنها بر آنچه تحقق يافته، يعني وجود دارد و موجود واقعي است، اطلاق مي شود بلكه همچنين نيز بر صرف امكان واقعي موجود نيز اطلاق مي گردد. در اينجا توجه به اين نكته لازم است كه ارسطو هر دو واژه بالقوه يا قوه و بالفعل يا فعل را در معاني مختلف به كار برده است؛ و همچنين بررسي اينكه در اين معناي از موجود (موجود بالقوه و موجود بالفعل) مراد ارسطو از بالقوه و بالفعل يا قوه و فعل كدام يك از آن معاني است ضروري به نظر مي آيد. وي در كتاب پنجم (دلتا) مابعدالطبيعه (فصل 12، 1019 الف 15-30) معاني قوه را به شرح ذيل بر مي شمرد:

    1.مبدأ حركت يا تغيير در چيزي يا در خودش از جهت ديگر

    2. مبدأ حركت يا تغيير بوسيله تأثير چيزي يا بوسيله خودش به اعتبار ديگر

    3. استعداد انجام چيزي به خوبي و طبق انتخاب سنجيده

    4. استعداد اثر پذيري و منفعل شدن از چيزي ديگر

    5. قوه صعوبت انفعال يا قوه تأثير ناپذيري

    ارسطو در مابعدالطبيعه كتاب ثنا اين معاني را به يك نوع بر مي گرداند و مي گويد كه «اينها همه نوعي مبادي اند و در اضافه و نسبت به يك نخستين نوع، قوه توانمندي گفته مي شوند كه مبدأ تغيير در چيزي ديگر يا در همان چيز ]يعني در خودش[ از جهت ديگر است»(فصل 1، 1046، الف 9-12). كار قوه به اين معني حركت يا فرايند و پويش است. مراد ارسطو از بالقوه به عنوان قسم ديگر از معاني موجود (On) هيچ يك از اينها نيست: بلكه آن چيزي است كه با فعليت مرتبط است. از اينرو بايد بررسي كرد كه مراد وي از بالقوه در برابر يا در ارتباط با بالفعل چيست؟ همچنين بايد مراد ارسطو را از بالفعل روشن سازيم زيرا بالفعل نيز به گونه هاي متعدد به كار مي رود چنانكه ارسطو مي گويد: «درباره همه چيزها به يكسان گفته نمي شود بلكه يا از راه مقايسه است چنانكه اين چيز در اين چيز است يا در پيوند با اين چيز است. پس همچنين آن چيز در آن چيز يا در پيوند با آن چيز است زيرا نسبت برخي مانند حركت به قوه است و نسبت برخي مانند جوهر (= صورت) به ماده است» (كتاب ثتا، فصل 6، 1048 ب 5-10).

    پس در توضيح مفهوم بالقوه و بالفعل بدان معني كه مراد ارسطو از موجود به معناي بالقوه و بالفعل است بايد در نظر داشت كه اين دو با هم مرتبط اند و براي فهم يكي بايد ديگري را هم در نظر داشت. زيرا آنچه بالفعل ناميده مي شود كمال و تحقق همان چيزي است كه پيش از آنكه بالفعل و محقق شود بالقوه بوده است. به عبارت ديگر، اين دو در مقايسه با يكديگر فهميده مي شوند، از اينرو ارسطو در توضيح مراد خود از بالقوه و بالفعل در كتاب ثنا به تبيين اين دو در ارتباط با هم مي پردازد و با ارائه مثال هايي مقصود خود را روشن مي سازد، چنانكه مي گويد: «بالقوه آن است كه براي فعليت يافتن آن نسبت به آنچه گفته مي شود كه قوه آن را دارد هيچ ناممكني در آن وجود نداشته باشد. مقصودم مثلاً اين است كه اگر چيزي تواناي نشستن است و امكان نشستن دارد، هر گاه كه در واقع نشسته باشد براي آن ناممكني (در اين خصوص) وجود نخواهد داشت. و به همين سان اگر در چيزي امكان جنبيدن يا جنبانيدن، يا ايستادن يا ايستاندن، بودن يا شدن يا نبودن و ناشدن باشد» (كتاب ثتا، فصل 3، 1047 الف 24-29). ارسطو در اينجا در توضيح بالقوه از فعليت استفاده مي كند و فهم «بالقوه بودن» را بر فهم «بالفعل بودن» متوقف مي سازد. از اينرو بلافاصله در ادامه عبارت خود به توضيح فعليت و بالفعل مي پردازد و مي گويد: «نام فعليت كه در همبستگي و ارتباط با كمال تحقق (Entelekheia) قرار دارد از حركت ها بويژه به چيزهاي ديگر منتقل شده است. زيرا گمان مي رود كه فعليت بيش از همه و بويژه حركت است» (همان 1047 الف 30-32). اما ارسطو تعريف صريحي درباره فعليت ارائه نمي كند بلكه آن را از طريق مثال_ يا به تعبير خودش از راه مقايسه _ بيان مي كند و مي گويد: «آنچه مي خواهيم بگوييم از راه استقرا در اشياي منفرد روشن مي شود، و لازم نيست براي هر چيزي درجستجوي تعريف بر آييم؛ بلكه از راه مقايسه مي توانيم آن را روشن كنيم، چنانكه نسبت بنا را به آنچه مي تواند بنا شود، يا نسبت بيدار را به خوابيده، يا نسبت بيننده را به آنكه ديدگان را بسته است اما داراي بينايي است، يا نسبت آنچه را از ماده جدا شده است به ماده، يانسبت آنچه كار ساخته شده است به آنچه كار ساخته نشده است. اكنون يكي از دو جزء متمايز، فعليت و ديگري بالقوه است».(همان 1048 الف 35-1048 ب 5).

    بدين ترتيب مي توان گفت بالفعل يا فعليت در نظر ارسطو وجهي از بودن يا «باشيدن شيء» (همان 1048 الف 31) است كه در ارتباط با كمال تحقق است؛ چنانكه اسكندر افروديسي و سيميكيلوس (يا بنا بر ضبط برخي منابع فارسي و عربي سمبلقيوس)، دو تن از شارحان بزرگ ارسطو، خاطر نشان كرده اند كه ارسطو غالباً دو واژه بالفعل (Energeia) و تحقق كامل(Entelekheia) را به جاي يكديگر به كار برده است(ر.ك. به برنتانو، ص 29-30). از مثال هاي ديگر ارسطو در توضيح اين قسم از معناي موجود مانند تنديس هرمس كه بالفعل تنديس است و چوب يا مرمري كه بالقوه تنديس است (ثتا، فصل 6، 1048 الف 32. نيز مثال هاي ديگر همان 1048 الف 32-35)، در مي يابيم كه يك چيز آنگاه بالفعل است كه در واقعيت كامل خود وجود دارد؛ و آنگاه بالقوه است كه اين واقعيت را نداشته باشد هر چند كه داشتن چنين واقعيتي براي آن ناممكن نيست. بدين ترتيب موجود بالقوه، هستي ناقصي است كه مي تواند كامل شود؛ و آنگاه كه كامل شد، موجود بالفعل خواهد بود.

    بنا بر آنچه گفته شد، موجود بالقوه به چيزي گفته مي شود كه هنوز موجود نيست اما مي تواند چيز ديگر شود. در عين حال از اين توضيح معنايي از بالقوه را كه عام و گسترده تر از آن چيزي است كه مراد ارسطو است مي توان برداشت كرد، براي مثال آيا مي توان گفت كه نطفه بالقوه انسان است، يا خاك بالقوه تنديس است؟ پاسخ ارسطو را مي توان از عبارات وي در فصل هفتم كتاب ثتا به دست آورد. اگر چه با تسامح و به نحو غير دقيق بتوان گفت كه خاك، بالقوه تنديس است، يا نطفه بالقوه انسان است، اما بنا بر قول ارسطو، هر چيزي را هميشه نمي توان گفت كه بالقوه چيز ديگر است، بلكه هنگامي به چيزي گفته مي شود بالقوه است كه در صورت نبودن مانع بتواند از طريق فقط يك تأثير و عمل يك علت فاعلي ـ چه خارجي چنانكه در صناعت است و چه داخلي چنانكه در طبيعت صورت مي گيرد _ بالفعل شود بدون اينكه نياز باشد قبل از فرايند ويژه بالفعل شدن تغييرات ديگري صورت گيرد. از اينرو نمي توان گفت كه خاك، بالقوه تنديس است، چون خاك ابتدا بايد سنگ شود تا بعد بتواند تنديس شود؛ يا نطفه را نمي توان گفت بالقوه انسان است؛ چون ابتدا بايد جنين شود تا بعد بتواند انسان گردد(كتاب ثتا، فص 7، 1049 الف 1-25).

    نكته ديگر كه در باب معناي قوه و بالقوه بدان وجهي كه در اينجا مراد است بايد توجه كرد اين است كه قوه، به معناي امكان و بالقوه به معني ممكن نيز به كار مي رود. از سوي ديگر امكان نيز معاني متعددي دارد، يا به تعبير ديگر امكان لفظ مشتركي است كه معاني متعدد دارد: به يك معنا، امكان بر مواردي اطلاق مي شود كه از وقوع آن تناقضي لازم نيايد. پس هر چيزي ممكن است وجود داشته باشد اگر وجود آن تناقضي را در بر نداشته باشد. اين معنا صرفاً يك امر عقلاني است كه ذهن ما از واقعيت آنچه ممكن ناميده مي شود انتزاع مي كند. اما امكان بدان معني كه مترادف با قوه، و ممكن نيز مترادف با موجود بالقوه در نظر ارسطو است، امري عيني و واقعي است و مراد از آن استعداد و قابليت يك موجود قابل براي چيزي ديگر شدن است. بدين معني است كه موجود بالقوه يا موجودي كه امكان واقعي چيز ديگر شدن را دارد در قلمرو موضوع دانش فلسفه اولي يا حكمت مي تواند داخل شود و مورد بررسي قرار گيرد. اما امكان به معناي ديگر كه ابتدا گفته شد، امري ذهني است و بر اشياء عيني از آن جهت كه واقعيت خارجي دارند اطلاق نمي گردد؛ بنابراين، نمي تواند در قلمرو ما بعد الطبيعه داخل شود و مورد بحث و بررسي قرار گيرد.

    مطلب ديگر كه از آموزه هاي ارسطو درباره موجود بالقوه و موجود بالفعل مي توان استنباط كرد اين است كه يك شيء مي تواند از جهتي بالفعل و كامل باشد و از جهتي بالقوه و ناقص، مانند سنگ معدن كه بالفعل سنگ معدن و از اين جهت كامل است، اما از اين جهت كه تنديس خاصي مثلاً تنديس هرمس باشد، بالقوه است. در كنار اين قسم اشياء، به دو قسم ديگر مي توان اشاره كرد قسمي كه چون هستي آن داراي تحقق كامل و مبرا از هر گونه نقصي است، فعليت محض و موجود بالفعل است، مانند جواهر مفارق نامتحرك. و قسم ديگر كه فقط بالقوه است و تنها دارايي آن همين فعليت و تحقق بالقوه بودن است، مانند ماده اولي كه فقط بالقوه است و جز بالقوه بودن، تحققي ندارد و به خودي خود از هستي بالفعل بي بهره است (درباره اين سه قسم ر.ك. به كتاب كاپا، فصل 9، 1065ب 5-6). از اينرو آن را به نحوي ناموجود دانسته اند. اما بالقوه اين فرق را با ناموجود مطلق دارد كه مي تواند از اين حالت خارج شده و به فعليت برسد، اگر چه خروج آن از اين حالت توسط چيز ديگر خواهد بود. بالقوه بدين نحو، مقارن و ملازم با ماده است، زيرا ماده _ چه ماده اولي و چه ماده ثانوي _ از آن جهت كه ماده است موجود بالقوه است، در حالي كه موجود بالفعل، يا صورت محض است يا موجودي است كه بوسيله صورت، بالفعل مي شود.

    تقسيم سه گانه فوق را به عبارتي مي توان شامل و در بر گيرنده تمام موجودات دانست، بدين صورت كه تمام موجودات از حيث نسبتي كه با تحقق كامل و كمال خود دارند بر اين سه قسم اند. و به عبارت ديگر مي توان گفت كه انحاء مختلف موجودات، حالات و انحاء مختلف موجود بالفعل و موجود بالقوه اند و نام هستي بالقوه يا بالفعل بر آنها به گونه هاي مختلف اما از جهت تشابه [3] (Analogy) واحد اطلاق مي شود. يعني در نسبت به يك امر عام و مشترك كه همان طبيعت بالقوه بودن و طبيعت بالفعل بودن است، موجود بالقوه و موجود بالفعل ناميده مي شوند و وحدت تشابه و همانندي دارند.

    4- موجود به معنايي كه بر اشكال مقولات منطبق است. بنا بر نظر ارسطو قسم ديگر از معاني موجود (On) بر حسب اشكال مقولات است. همان طور كه قبلا بيان شد از آنجا كه موجود به عنوان كلي ترين محمول بر هر چيزي اطلاق مي شود و به عنوان موضوع دانش فلسفه اولي، هر چيزي را از آن جهت كه بيرون از ذهن است در بر مي گيرد و همراه هر چيزي است و ذاتاً به آن تعلق دارد، از اينرو ارسطو موجود بالعرض و موجود به معني صادق بودن را از قلمرو تحقيق و تفحص فلسفه اولي بيرون دانست چون آنها بر اشياء عيني از آن جهت كه بيرون از ذهن اند اطلاق نمي شود. از سوي ديگر ارسطو مي گويد: «اقسام موجود به معناي موجود بالذات دقيقاً همانهايي است كه مقوله ها بر آنها دلالت مي كنند، زيرا تعداد معاني موجود معادل تعداد مقولات است چون بعضي مقولات بر چئي (Ti esti يا چيستي) (= جوهر) دلالت دارد، بعضي بر كيفيت آن و بعضي بر كميت آن، بعضي بر نسبت (= اضافه) بعضي بر فعل و انفعال، بعضي بر كجا (=أين) بعضي بر كي (چه وقت، متي) دلالت دارند. از اينرو موجود در هر مورد معنايي دارد كه بر هريك از اين مقولات دلالت دارد (دلتا، فصل 7، 1017 الف 23-28 نيز كتاب زتا. فصل 1، 1028 الف 1-10)». در عين حال در بخش گذشته نيز بررسي شد كه بنا بر نظر وي يكي از معاني موجود، موجود بالقوه و موجود بالفعل است. اگر چه ظاهراً به نظر مي رسد كه آنچه اكنون بدان اشاره شد با آنچه پيشتر بيان گرديد متفاوت است اما بنا بر برخي عبارات ارسطو قابل انطباق با يكديگرند. وي در مابعدالطبيعه كتاب دلتا و كتاب ثتا مي گويد كه در هر مقوله اي درباره برخي چيزها مي گوييم در حالت بالقوه اند و درباره برخي مي گوييم در حالت بالفعل اند، پس موجود بالقوه و موجود بالفعل، وجوه مختلفي دارند و بالقوه و بالفعل بر آنها به انحاء مختلف اما به تشابه اطلاق مي شود. بدين ترتيب مي توان گفت كه رابطه تنگاتنگي ميان اين دو معناي موجود يعني موجود بر حسب اشكال مقولات و موجود به معناي بالقوه و بالفعل بر قرار است. هر شيئي كه تحت مقوله اي قرار مي گيرد و بدان معنا موجود خوانده مي شود ممكن است به اعتباري موجود بالقوه و به اعتبار ديگر موجود بالفعل باشد. براي مثال، جنين كه تحت مقوله جوهر قرار مي گيرد، از آن جهت كه جنين است جوهر بالفعل است اما از آن جهت كه هنوز انسان نشده و جوهر و ذات انسان را فاقد است اما مي تواند دارا شود و انسان گردد، انسان بالقوه يعني جوهري بالقوه است. در اين مثال، چنانكه ملاحظه مي شود، جوهر به يك اعتبار بالقوه است و به اعتبار ديگر بالفعل است. همچنين سيبي كه هنوز به رنگ سرخ در نيامده و سبز يا زرد است، سرخي آن كه از مقوله كيف است بالقوه است و در عين حال چون زرد يا سبز است اين فرد از كيف در آن بالفعل است. و بر همين قياس است در ساير مقولات.

    در اينجا به منظور بررسي و درك صحيح نظريه ارسطو درباره معناي موجود به حسب اشكال مقولات، توجه به برخي مباحث و مسائلي كه در خصوص نظري وي درباره مقولات مطرح است ضرورت دارد. يكي از آن مسائل درباره تعداد مقولات از نظر ارسطوست. گفتني است كه در اين باب آراء مختلفي بيان شده است و به نظر مي رسد كه منشأ اين اختلاف نظر، عبارات مختلف ارسطو در اين باب است. زيرا وي در برخي مواضع از آثارش تعداد آنها را ده مقوله و در مواضعي نيز هفت يا هشت مقوله دانسته است. براي مثال در مقولات (فصل 4، 1 ب 25) ، ده مقوله را بر مي شمرد. در عين حال در مابعدالطبيعه اش (دلتا، فصل هفتم، 1017 الف 23-28) هنگام بر شمردن مقولات در يك جا تنها هشت مقوله را ذكر مي كند و به نظر مي رسد كه وي وضع و ملك را از شمار مقولات حذف كرده است. در عين حال در جاي ديگر از مابعدالطبيعه (كاپا، فصل 12، 1068 الف 8 ). زمان را در شمار مقولات ذكر نمي كند. از طرف ديگر بنا بر نظر برخي از محققان فلسفه ارسطو مي توان مقولات را به سه مقوله جوهر، انفعال و اضافات (=نسبت ها) فرو كاست (نيز درباره آراي محققان فلسفه ارسطو در اين باب برنتانو صص 51-49).

    اما آنچه در اينجا بيشتر اهميت دارد و تحقيق در باب آن بايسته است، ملاك و ضابطه ارسطو در ارائه فهرست مقولات است. به بيان ديگر، در فهم رأي ارسطو درباره معناي موجود بر حسب مقولات، پرداختن به اين پرسش كه معني و ماهيت واقعي مقولات چيست از اهميت ويژه اي برخوردار است. براي پاسخ به اين پرسش، مطالعه و بررسي گزارش برنتانو از آراي محققان فلسفه در اين خصوص، همچنين يادداشت هاي اكريل[4] بر ترجمه اش از مقولات ارسطو مفيد و مناسب به نظر مي رسد.

    برنتانو در كتاب درباره معاني متعدد موجود نزد ارسطو (صص 55-51)، درباره معنا و ماهيت واقعي مقولات و طريق و منشأ نيل به آنها از نظر ارسطو، اظهار مي دارد كه به طور كلي مي توان تفسير و آراي محققان اخير فلسفه ارسطو را در اين باب به سه دسته تقسيم كرد:

    1. مقولات مفاهيم واقعي نيستند، بلكه فقط چارچوبي است كه همه مفاهيم واقعي ذيل آن قرار داده مي شوند. به عبارت ديگر مقولات نظرگاههايي هستند كه مفاهيم بنا بر آن ها طبقه بندي مي شوند. برنديس[5]و تسلر[6] را از جمله كساني مي توان دانست كه بدين رأي قائل اند.

    2. مقولات به مثابه اشكال قضيه يعني به عنوان روشهاي حمل مفاهيم بما هو مفاهيم اند. بنابراين نظر، مقولات از تجزيه بافت قضيه ناشي مي شوند و محمول هاي مجزا و عام ترين محمول هايند. به نظر مي رسد كه ترندلنبورگ[7] چنين مي انديشد و منشأ مقولات را بر گرفته از روابط دستوري مي داند. اشكال عمده اي كه بر اين نظر وارد است اين است كه بنا بر آن، جوهر نيز از جمله محمول ها بايد باشد در حالي كه خصوصاً جوهرـ بنا به رأي ارسطو _ فقط مي تواند موضوع باشد. ترندلنبورگ در پاسخ به اين اشكال و توجيه نظر خود به اين نكته اشاره مي كند كه گاهي جوهر نيز به غلط محمول واقع مي شود، چنانكه ارسطو در تحليلات اولي(1، 27) گفته است: «آن شيء سفيد، سقراط است» يا «آنكه نزديك مي شود، كالياس است».

    بيئس[8] و ويتس[9] نيز به نظر مي رسد كه با اين نظر موافق اند. برخي اين نظر را به مترجمان اوليه آثار ارسطو نيز نسبت مي دهند، زيرا آنها Kategoriai را به Pradicameta ترجمه كرده اند. ترندلنبورگ، بنا بر برخي اظهارات شارحان ارسطو (مانند اسكندر افروديسي، اسكندر اگوسي و فرفوريوس) كه تعبير Kategoriai را براي بيان اينكه مقولات «درباره چيزي حمل مي شوند» دانسته اند، معتقد است كه آنها نيز نظري مشابه وي درباره مقولات و منشأ آنها داشته اند.

    3. مقولات مفاهيم واقعي اند، عالي ترين مفاهيم گوناگوني كه با اسم مشترك موجود (On) ناميده مي شوند. همچنين بنابراين نظر مي توان گفت كه مقولات حاكي از عالي ترين اجناسي هستند كه هر چيزي كه وجود دارد بايد تحت آنها قابل اندراج باشد. نظر بونيتس[10] و ريتر[11] درباره مقولات همين است. برنتانو (صص 55-54) نيز خود از جمله كساني است كه اين نظر را بر دو نظر ديگر ترجيح مي دهد. به نظر وي اختلاف آرايي كه در اين باب ملاحظه مي شود چيزي بيش از يك مناقشه لفظي نيست (همان 56-55). زيرا در ميان قائلان اين آراء، كسي مخالف اين نظر نيست كه مقولات در واقع فهرستي براي طبقه بندي موجودات ارائه مي كند نه براي محمول ها؛ و جوهر، كيف، كم و ساير مقولات مفاهيمي براي موجوداتند نه محمول ها.

    بنا بر يادداشت هاي اكريل بر مقولات ارسطو، وي را نيز مي توان از جمله كساني دانست كه موافق نظريه سوم در باب ماهيت و خاستگاه مقولات مي انديشند. به نظر اكريل(صص 72-71،79) نيز مقولات درباره نام ها و الفاظ نيست، بلكه درباره اشيايي است كه نام ها و الفاظ از آنها حكايت مي كنند و ارسطو جوهر، كيف و ساير مقولات را اجناس عالي گوناگونان و غير قابل ارجاع دانسته كه تحت هر يك از آنها يك دسته از چيزهايي كه وجود دارند قرار مي گيرند؛ و هدف ارسطو طبقه بندي اشيايي بوده است كه با عبارات و تعابير (= الفاظ و نام ها) از آنها حكايت مي شود.

    همچنين به نظر اكريل(ص 78-79) راه رسيدن به اين طبقه بندي مقولي يا طريق كشف آنها، مشاهده انواع گوناگون پاسخ هايي بوده است كه با پرسش هاي متفاوت درباره هر چيزي تناسب دارد. مسلماً پاسخ متناسب با پرسش «كجا؟» (= أين؟) نمي تواند پاسخ مناسبي براي پرسش «چه وقت؟» (= متي؟) باشد و ارسطو مي خواسته درباره پرسش هايي فكر كند كه درباره يك جوهر مي توان پرسيد. به همين دليل او اغلب (هر چند نه در مقولات) عنوان «آن چيست؟» را به عنوان شق ديگري از دلالت بر «جوهر» به كار برده است.

    بنا بر آنچه در توضيح نظريه سوم اظهار شد، مي توان گفت كه اين نظريه به همان مطلبي منتهي مي شود كه بنا بر آن موجود (On) به معاني گوناگون گفته مي شود؛ يعني همان نظريه أي كه ارسطور بارها و به طرق مختلف درباره مقولات به عنوان معاني متعدد موجود (on) اظهار كرده است، چنانكه در مابعدالطبيعه مي گويد: «موجود به يك معني بر جوهر (اين چيز در اينجا to de ti ) دلالت دارد و به معني ديگر بر كميت (Poson)و باز به معني ديگـر بـر كيفيت (Poion) دلالت دارد. » (زتا، فصل 4، 1030 ب 11 ) )يا «… چـون بعضي مقولات بر چئـي (= جوهر) (ti esti) دلالت دارد، بعضي بر كيفيت آن و بعضي بر كميت آن، بعضي بر نسبت (= اضافه)، بعضي بر فعل و انفعال، بعضي بر كجا، بعضي بر كي (چه وقت) دلالت دارند، از اينرو موجود در هر مورد معنايي دارد كه بر هر يك از اين مقولات دلالت دارد». (دلتا، فصل 7 ، 1017 الف23-28. شواهد ديگري نيز از عبارات ارسطو در تأييد اين نظر وجود دارد، براي نمونه نك به زتا، فصل 1، 1028 الف 10 – درباره نفس، كتاب دوم. فصل 1، 412 الف 6)

    اكنون مسئله ايي كه بررسي آن در اين بخش ضروري به نظر مي آيد اين است كه اسناد و اطلاق موجود به مقولات چگونه است؟ به بيان دقيق تر مي توان پرسش خود را بدين گونه مطرح كرد كه آيا موجود به نحو اشتراك لفظي (همنام Homonymon) بر مقولات اطلاق مي شود، يعني اشياء عيني كه تحت مقولات گوناگون قرار مي گيرند تنها در لفظ و نام موجود مشتر ك اند يا موجود لفظي تك معنا (Synonyma) است كه به تواطوء و يكسان بر آنها اطلاق مي شود، مانند حمل جنس بر انواع خود كه به تواطوء و يكسان صورت مي گيرد، چنانكه در حمل حيوان بر انسان و اسب، حيوان به همان معنا بر انسان حمل مي شود كه بر اسب حمل مي گردد.

    در پاسخ به اين پرسش بنا بر قول صريح ارسطو در مابعدالطبيعه بايد گفت كه مقولات به نحو اشتراك لفظي موجود ناميده نمي شوند (گاما، فصل 2، 1003 الف 34). زيرا اگر اشياء عيني تنها در نام و لفظ موجود ( (On مشترك باشند و در معنا و مفهومي آن هيچ گونه اشتراكي ميان آنها نباشد، در اين صورت موجود ( (On به عنوان موضوع دانش فلسفه اولي يا حكمت، فاقد كليت و عموميت لازم براي عهده دار شدن اين نقش خواهد بود. براي مثال لفظ «شير» را در زبان فارسي در نظر بگيريد كه نام مشتركي براي چيزهاي كاملاً متفاوت است و هيچ نحوه اشتراك در معنا و مفهوم ميان آنها نيست. لفظ «شير» به يك معني بر مايعي مغذي و خوردني و به معني ديگر بر جانوري درنده و به معناي ديگر بر ابزاري در لوله كشي آب مثلاُ دلالت مي كند. مسلماً به جهت اختلاف و تبايني كه در معنا و مفهوم آنها هست نمي توان انتظار داشت كه آنها موضوع بررسي و تحقيق را براي دانشي يگانه فراهم آورند، زيرا فاقد وحدت و اشتراك لازم اند. «زيرا نه تنها بررسي همه چيزهايي كه مفهومي مشترك دارند، بلكه چيزهايي هم كه با طبيعتي مشترك نسبت دارند موضوع يك دانش اند، چون اينها نيز به يك معنا داراي مفهومي مشترك اند»(همان. 1004 ب 12-15). به اين دليل اگر موجود فقط يك لفظ مشترك بدون اشتراك در معنا براي دلالت بر اشياء عيني باشد كه تحت مقولات طبقه بندي مي شوند، در اين صورت موجود (On) نمي تواند موضوع دانش يگانه فلسفه اولي باشد، در حالي كه موجود بما هو موجود موضوع آن است. بنابراين موجود به صرف لفظ ميان مقولات و اشيايي كه تحت آن طبقه بندي مي شوند مشترك نيست.

    از سوي ديگر، موجود به يك معني و به تواطوء نيز بر مقولات حمل نمي شود و نسبت موجود به مقولات نظير نسبت جنس به انواعش نيست. ارسطو قبلاً اظهار كرده است كه «ممكن نيست كه واحد يا موجود، يگانه جنس اشيا باشند»(بتا، فصل 3، 998 ب 22). بنابراين موجود (On) نه مشترك لفظي است و نه مشترك معنوي بلكه چيزي ميانه اين دو است. ارسطو اشتراك در لفظ را به دو گونه مي داند: اشتراك لفظي بالعرض و اشتراك لفظي به حسب تشابه و همانندي. موجود در اطلاق بر مقولات از قسم دوم است. در اين قسم، اشتراك در لفظ كمتر است و تا اندازه اي به اشيايي كه متواطي و مترادف خوانده مي شوند نزديك مي شود. زيرا علاوه بر اشتراك در نام تا اندازه اي قرابت مفهومي دارند؛ و به عبارت ديگر، هر چند مفهوماً عينيت ندارند اما شباهت دارند و اين شباهت مفهومي، وحدت و اشتراكي را كه پيشتر گفته شد لازم است تا تحت بررسي دانشي واحد قرار گيرند فراهم مي آورد. چون برغم تباين ذاتي، دست كم داراي نسبت يكسان به طبيعتي مشتر ك اند. ارسطو اين قسم اشتراك و وحدت را اشتراك و وحدت بر حسب تشابه و همانندي (Analogy) مي نامد كه با وحدت بالعدد، وحدت بالنوع، وحدت بالجنس و ديگر اقسام وحدت متفاوت است، چنانكه در مابعدالطبيعه كتاب دلتا (فصل 6، 1016 ب 31-35؛ نيز لا مبدا. فصل 4، 1070 الف 31، ب 16؛ همان، فصل 5، 1071 الف 30) مي گويد: «همچنين برخي چيزها از لحاظ عدد واحداند، و برخي از لحاظ نوع، برخي از لحاظ جنس و برخي از لحاظ تناسب. از لحاظ عدد آنهايي هستند كه ماده شان يكي است، از لحاظ نوع آنهايي كه تعريفشان يكي است. از لحاظ جنس آنهايي كه به همان شكل از مقوله تعلق دارند؛ و از لحاظ تناسب آنهايي كه داراي همان نسبت چيز ديگر با چيزي ديگراند». در اين نحوه از وحدت يعني وحدت از لحاظ تناسب كه بر پايه تشابه و همانندي نسبت استوار است، اموري كه از لحاظ عدد، نوع يا جنس يكي نيستند مي توانند يكي و مشترك گردند، چنانكه ارسطو در ادامه همان عبارات مي گويد: «اما هميشه بعدي ها در پي قبلي ها مي آيند، چنانكه همه چيزهايي كه عدداً يكي اند، نوعاً نيز يكي اند؛ اما هر آنچه نوعاً يكي است عدداً هم يكي نيست. ولي هر آنچه نوعاً يكي است جنساً نيز يكي است. اما هر آنچه جنساً يكي است همه نوعاً يكي نيست بلكه از لحاظ تناسب يكي است؛ اما هر آنچه از لحاظ تناسب يكي است همه جنساً يكي نيست». (دلتا، فصل 6، 1016 ب 35-1017 الف 2). بنابراين مقولات يا به تعبير دقيق تر اشياء عيني مختلف كه تحت مقولات (اجناس) گوناگون طبقه بندي مي شوند اگر چه از لحاظ جنس وحدت ندارند و متباين اند اما مي توانند به لحاظ تشابه نسبت يا تناسب، واحد و مشترك باشند.

    بنابر اظهارات ارسطو در مابعدالطبيعه ، اين تشابه و وحدت ناشي از آن، به دو گونه ممكن است باشد: يا تشابه از حيث تناسب است بدين معني كه يك شيء همان نسبتي را با شيء ديگر داشته باشد كه شيء سومي هم همان نسبت را دارد. براي مثال الف همان نسبتي را به ب دارد كه ج به ب دارد. بنا بر اين شباهتٍ نسبت ميان الف و ج مي توان گفت كه ميان الف و ج به نحوي وحدت و اشتراك برقرار است. و نحوه ديگر از تشابه آن است كه در نسبت به مبدأ يا نهايت واحدي در نظر گرفته شوند هر چند كه نسبت ميان آنها يكسان نباشد اما آنچه بدان نسبت دارند واحد و يكسان است. در اين گونه تشابه كه در مقايسه با مبدئي واحد در نظر گرفته مي شود ممكن است تقدم و تأخر يا كمي و زيادي، يا شدت و ضعف ميان اشياي مختلفي كه در نسبت به آن مبدأ واحد سنجيده مي شوند باشد، اما همه آنها در نفس ارتباط و نسبت با آن مبدأ واحد، مشابه و به تعبير ديگر مشترك اند، و از اين لحاظ نام مشتركي بر آنها نهاده مي شود. بنابراين، همنامي آنها اتفاقي نيست بلكه بر حسب اشتراك و تشابه در نسبت است.

    پرسشي كه اكنون در خصوص اين نحوه اشتراك در اطلاق موجود (On) بر مقولات مطرح است اين است كه آيا بنا بر رأي ارسطو هر دو نحوه تشابه را يعني تشابه به حسب تناسب (نسبت يكسان داشتن) و تشابه از جهت نسبت با مبدأ و طبيعت معين واحد مي توان جاري دانست؟ براي پاسخ به اين پرسش ابتدا بايد روشن ساخت كه بنا بر رأي ارسطو آن مبدأ يا نهايت واحد و طبيعت معين چيست كه در نسبت با آن خواه يكسان (يعني از لحاظ تناسب) و خواه از حيث نسبت داشتن با آن ـ هر چند غير يكسان ـ مقولات را مي توان مشتركاً و به نحو مشابه موجود (On) ناميد.

    برخي از محققان غربي فلسفه ارسطو، اين سخن وي را كه موجود به معاني متعدد درباره مقولات گفته مي شود، با توجه به نظريه وي درباره وحدت از حيث تشابه (Analogy) چنين شرح و تفسير مي كنند كه مقولات (غير از جوهر) از آن جهت كه همگي با جوهر نسبت دارند و تأثرات و احوال جوهراند، موجود ناميده مي شوند؛ يعني اطلاق موجود بر آنها از حيث همانندي نسبت، مشترك و واحد است. بنابر نظر ايشان، جوهر آن طبيعت معين واحد است كه ساير مقولات در نسبت با آن موجود ناميده مي شوند. در اين صورت بايد پرسيد آيا جوهر خود يكي از مقولات نيست و اطلاق موجود بر جوهر چگونه است؟ آيا معناي «موجود» در جوهر با معناي موجود در ساير مقولات متفاوت است و تنها در نام و لفظ وجود مشترك اند؟ بايد توجه داشت كه هر چند معناي نخستين و حقيقي موجود را ـ بنا بر نظر ارسطو ـ فقط در جوهر مي توان يافت، زيرا جوهر موجود قائم به خود و مستقل است و ساير مقولات قائم به جوهر و وابسته به آن اند، بدين معنا كه كيف از آن جهت موجود است كه كيفيت يك جوهر است، يا كم و ديگر مقولات نيز بدين سان موجوداند، اما موجود در اطلاق بر جوهر و ساير مقولات برغم تفاوت بسياري كه دارد خالي از نحوه اي اشتراك هر چند ضعيف و اندك نيست. شايد بتوان گفت كه مقولات و از جمله جوهر، از آن جهت كه همگي در نسبت با طبيعت واحد و مشترك وجود و هستي قرار دارند، موجود ناميده مي شوند؛ اما از آن جهت كه در اين نسبت، قرب و بعد يا به تعبير دقيق تر تقدم و تأخر دارند (زيرا جوهر بدون واسطه و مستقلا و ديگر مقولات بواسطه جوهر و وابسته به آن از آن طبيعت مشترك برخوردارند)، موجوديت آنها متفاوت است و دقيقا به يك معني و متواطي نيست، چنانكه ارسطو مي گويد: «موجود به گونه هاي متعدد به كار مي رود… زيرا به يك معني موجود، يعني جوهر، به معني ديگر بر چيزي كه داراي كيفيت يا چيزي كه داراي مقدار است دلالت مي كند يا بر هر يك از چيزهاي ديگري كه از اين گونه مقولات به شمار مي آيند. پس چون موجود به همه اين گونه ها گفته مي شود، آشكار است كه نخستين گونه موجود، چئي (= چيستي) است كه بر جوهر (Ousia) دلالت دارد…. و همه چيزهاي ديگر از آن روي به موجودات موسوم گشته اند كه برخي از آنها در آن نخستين گونه موجود (=جوهر)، كميت هايي اند و برخي كيفياتي و برخي منفعل ها يا عوارضي از آن يا از چيز ديگري از همين گونه هايند.» (زتا، فصل 1 1028 الف 20-10)

    بنابراين كه ارسطو جوهر را نخستين و حقيقي ترين معناي موجود مي داند، تعبير «نخستين» و تقدمي كه وي در اطلاق موجود بر جوهر نسبت به ساير مقولات قائل است به نظر مي رسد كه امكان و جواز تفسير مذكور را براي ما فراهم مي آورد. در واقع مقايسه جوهر با ساير مقولات مبين اين نكته است كه معناي موجود (On) در جوهر از جهت شباهت در خود نسبت داشتن با يك طبيعت مشترك (=وجود) با ديگر مقولات، مشترك است؛ در عين حال متفاوت و متباين است، زيرا نسبت جوهر با آن طبيعت مشترك به گونه أي ديگر است و ميان جوهر با ديگر مقولات از اين جهت تناسبي نيست. در اصطلاح حكيمان اسلامي اين نسبت را چنين مي توان بيان كرد كه جوهر اولاً و بالذات موجود است اما ساير مقولات ثانياً و بالعرض موجو د اند؛ يعني در مقولات نه گانه عرضي به واسطه در عروض وجود بر آنها نياز است و آن واسطه جوهر است. اين تعبير قابل مقايسه با عبارات ارسطو در مابعدالطبيعه است آنجا كه مي گويد: «… «هست» (To estin) درباره همه چيز صدق مي كند ولي نه به نحوي يكسان، بلكه درباره برخي به نحو اولي و درباره برخي ديگر به نحو ثانوي». (زتا، فصل 4، 1040 الف 20 نيز ثتا فصل 1، 1045 ب 30-27).

    اولويت و تقدم جوهر نسبت به ساير مقولات ـ بنا بر رأي ارسطو ـ از جهات گوناگون است. جوهر نخستين معناي موجود (On) است و همه چيزهاي ديگر از اين جهت كه منسوب به آنند موجود ناميده مي شوند. بعضي كميت جوهر يا بعضي كيفيت آن و بعضي انفعالات آن و بعضي ديگر ساير تعينات آن هستند «… زيرا هيچ يك از اينها نه وجودي خاص خود دارد و نه قابل جدايي از جوهر است… از اينجا روشن است كه هر يك از آن مقوله هاي ديگر به سبب وجود اين مقوله (= جوهر) وجود دارند. بنابراين موجود به معني نخستين و مقدم يعني نه به معني مشروط بلكه به معني مطلق بايد جوهر باشد يك شيء به معاني متعدد «نخستين» ناميده مي شود ولي جوهر به همه آن معاني نخستين است؛ يعني هم از حيث تعريف (= ذات) و هم از حيث ترتيب شناسايي و هم از حيث زمان. زيرا هيچ يك از مقوله هاي ديگر به نحو جدا و مستقل نمي تواند وجود داشته باشد و اين گونه وجود، خاص جوهر است». (زتا، فصل 1، 1028 الف 22, 35-29). همچنين حقيقي تر بودن جوهر در مقايسه با ساير مقولات بنا بر نحوه و مرتبه هستي آن است، چنانكه ارسطو مي گويد: «… هر چيزي به آن اندازه داراي حقيقت است كه داراي هستي است». (آلفاي كوچك، فصل 1، 993 ب 30).

    اما مسأله ديگري كه در اينجا باقي مي ماند درباره معناي موجود(On) در ميان اقسام جواهر است؛ آيا موجود بر جواهر مختلف (جوهر محسوس تباهي پذير، جوهر محسوس سرمدي و جوهر مفارق نا متحرك) با توجه به نظام طولي علي و معلولي كه ميان آنها برقرار است به يك معنا و به تواطوء اطلاق مي شود يا همنامي آنها از جهت تشابه به يكي از دو نحوه يا به هر دو نحو آن است؟ ارسطو خود در بررسي جواهر، حقيقي ترين معنا را به جواهر مفارق غير متحرك نسبت مي دهد (ر.ك به اپسيلن. فصل 1، 1026 الف 20 – نيز كاپا. فصل 7، 1064 الف 34-1064 ب 5). آيا اين مسأله بنا بر تفسير محققان غربي فلسفه ارسطو از اين نظريه، پاسخي خواهد داشت؟ پژوهش و بررسي در اين باب مجال ديگر و مقالات ديگري را مي طلبد و ذكر آن در اينجا تنها به منظور طرح مسأله و فتح بابي براي تحقيق در اين خصوص صورت گرفته است.


    --------------------------------------------------------------------------------

    [1] Brentano

    [2] «آن (يعني سوفيست) گريزان به درون تاريكي «ناموجود» كه راه خود را در آن «تاريكي» در اثر تمرين لمس كنان مي يابد، به علت تاريكي مكان، باز شناختن اش دشوار است».

    [3] برخي در ترجمه ، مشابهت و مماثلت را ترجيح داده اند. نگارنده در انتخاب «تشابه» در ترجمه از منطق ابن سينا الهام گرفته است. ابن سينا اين گونه اسامي و الفاظ را متشابه ناميده است و در تقسيم اسم مشكك، آن را يكي از اقسام مشكك دانسته است (ابن سينا، الشفا: المنطق: 2ـ المقولات، ابراهيم مدكور و ديگران. قاهره 1378 ه‍/ 1959 م. مقاله اول، فصل دوم، ص 11-10؛ نيز درباره نظريه ارسطو در اين باب و بازتاب و تكميل آن در فلسفه اسلامي تحت عنوان نظريه تشكيك دانشنامه جهان اسلام، ذيل مدخل «تشكيك».
     
  4. sina_judgment

    sina_judgment کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 می 2005
    نوشته ها:
    635
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    زندان اوین....
    !!!!!!!!!!great
     
  5. Lover_Suspended

    Lover_Suspended کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏16 آگوست 2005
    نوشته ها:
    185
    تشکر شده:
    0
    فقط می تونم بگم عالی بود
    متشکرم
     
zarpopخرید بک لینک عسل طبیعی و گرده گل ایرانیfootbal