برگزیده های پرشین تولز

بهترین قسمت کتاب های داستان

alefba0098

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
26 دسامبر 2008
نوشته‌ها
314
لایک‌ها
28
سلام.
همیشه وقتی کتاب داستانی می خونم ، بعضی از قسمت های کتاب ، یه جوری با احساساتم بازی میکنن که تا چند روز تو حس و حال اون نوشته می مونم. در این تاپیک بیشتر سعی داریم که همچین قسمت هایی از کتاب ها رو بنویسیم ( با ذکر اسم کتاب و نویسنده ) که هم نوشته ای بیشتری ببینیم و آشنا بشیم هم اگه از کتاب خوشمون اومد ، کتاب رو تهیه کنیم ، در واقع یجور معرفی کتاب هم هست :happy:
 

alefba0098

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
26 دسامبر 2008
نوشته‌ها
314
لایک‌ها
28
خسته ام ، این دست ها خسته اند و چرا اینقدر خسته اند؟
دقیق می شوم ، دقیق و متمرکز می شوم بلکه بشنوم ، بلکه صدایش را بشنوم ، اما نه ، فقط یک کلاغ روی بلندترین شاخه یک کاج بال می زند.
مغزم ، مغزم درد می کند از حرف زدن ، چقدر حرف زده ام، چقدر در ذهنم حرف زده ام . خروار ، خروار حرف با لحن و حالت های مختلف ، مغایر ، متضاد و .............
گفته ام و شنیده ام ، خاموش شده و باز بر افروخته ام ، پرخاش کرده و باز خود دار شده ام ، خشم گرفته ام و لحظاتی بعد احساس کرده ام چشمانم داغ شده اند و دارند گر می گیرند ، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند . اشک هرگز!

(سلوک - محمود دولت آبادی )
 

alefba0098

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
26 دسامبر 2008
نوشته‌ها
314
لایک‌ها
28
آهسته از عکس خارج میشوی و
باچتر از کنار عکاس می گذری . پرنده ها از دیوار خرابه های عکس پرواز می کنند.
تو در عکس نیستی ، عروسک ات نیست ، پرنده ها نیستند ، من هم نیستم!
در عکس هنوز باران می بارد بر خرابه های شهر ، ما در عکس ، زیر باران گم شده ایم !

(ما در عکس زیر باران گم شده بودیمفریاد شیری )
 

l'avocat

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
19 آگوست 2007
نوشته‌ها
856
لایک‌ها
27
محل سکونت
Sur la chaise
تو
شاید همه چیز با یک عکس آغاز شد.
تو در عکس نیستی . پدر وسط نشسته ، دستی به شانه ی مامان و دستِ دیگر به شانه انسی ، و ما سه برادر
یک پله پایین تر نشسته ایم . یکی مان کم است . تو همیشه کم بودی ، و گاه اصلاً نبود ی. مثل حالا که نیستی . زیر
خروارها خاک در زمان گمشده ی جوانیِ ما خفته ای . جایی در خاطر ه های من پشت سه پایه ی دوربین ایستاده
بودی و از دریچه دوربین نگاه می کردی ، با یک چشم بسته منتظر شکار.
گفتی:«گویند که زاغ سیصد سال بزیَد و گاه سال عمرش از این نیز درگذرد. عقاب را سالِ عمر، سی بیش نباشد .»

پدر گفت: «ادبیات بلغور نکن. بینداز .»

(فریدون سه پسر داشت-عباس معروفی)
 

jerii

همکار بازنشسته
تاریخ عضویت
11 مارس 2007
نوشته‌ها
7,850
لایک‌ها
9,663
سن
35
محل سکونت
اهواز
#خدا گفت:"بخوان برای من بخوان،این منم که دوستت دارم،سیاهی ات را و خواندنت را"
و کلاغ خواند.این بار عاشقانه ترین آوازش را.
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد#


بالهایت را کجا جا گذاشتی نوشته ی عرفان نظر آهاری
 

alefba0098

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
26 دسامبر 2008
نوشته‌ها
314
لایک‌ها
28
در باقی عمرم دو روز وجود دارد که هرگز دوباره مرا آزار نخواهد داد
اولین آن دیروز است با تمام اشتباهات ، اشک ها ، خطاها و شکست ها
دیروز در ورای کنترل من است و برای همیشه گذشته است
روز دیگر فردا است ، با دام ها و تهدیدهایش ، با خطرها و رازهایش ، تا طلوع دوباره خورشید زندگیم را در گرو فردا نمی گذارم ،
چرا که هنوز زاده نشده است

بازگشت از سیاه زخم - اگ ماندینو
 

Nice Girl

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
4 ژوئن 2009
نوشته‌ها
41
لایک‌ها
5
محل سکونت
Tehran
راستش من الآن تیکه خاصی تو ذهنم نیست اما اگه از خود راضی بودن برداشت نشه دوست دارم یه تیکه از رمانو خودمو بذارم البته اگه اسمشو بشه گذاشت رمان .:blush::blush::blush:
"همه ی ما مسافریم ... دیر و زود هممون میریم فقط اگه آدما بدونن که همشون یه روزی مسافرن هیچ وقت دل نمی شکنن ... هیچ وقت ... "
"فنا"
رمان کوچیک خودم .:blush::blush::blush:

 

alefba0098

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
26 دسامبر 2008
نوشته‌ها
314
لایک‌ها
28
هیچ جای دنیا تر و خشک را با هم نمی سوزانند،بعد از 5 سال در به دری و خون جگری ، هنوز چشمم ار بالای صفحه کشتی به خاک پای ایران نیفتاده بود که آواز گیلکی کرجی بان های انزلی به گو شم رسید که ((بالام جان، بالام جان)) خوانان مثل مورچه هایی که دور ملخ مرده ای را بگیرند، دور کشتی را گرفته و بلای جان مسافران شده اند و ریش هر مسافری به چنگ چند پاروزن و کرجی بان و حمال افتاد

فارسی شکر است (از مجموعه یکی بود ، یکی نبود ) - جمالزاده
 

alefba0098

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
26 دسامبر 2008
نوشته‌ها
314
لایک‌ها
28
بگو ای دانای دانایان من خوشبختی را جستجو می کنم ،حتی اگر در زیر زمین باشد. بخت نیک برای آنها که فردا دریغ از امروز می خورند. آنها که زندگی شان سخت بی اعتبار و ناپایدار است . بر زمینی که سخت می لرزد. از تپش دل آنهاست که زمین می لرزد. آنها که زنده اند و زنده نیستند. آنها که می خندند و خنده ان گریه ای است در سوگ خنده ها

هشتمین سفر سندباد
 

gooolsa

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
19 ژوئن 2009
نوشته‌ها
287
لایک‌ها
8
سن
35
محل سکونت
Tehran
باز تو رو تو همین دره می بینم میون همون گلهای عطراگین

همون لبخند و همون گرما و باز می فهمم که تصادفی وجود نداره

تصادفی ترین تصادف ها از قبل رقم خورده

زنبق دره اثر بالزاک
 

alefba0098

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
26 دسامبر 2008
نوشته‌ها
314
لایک‌ها
28
در آن پندارها تا آن جا پیش می رفت که دیگر مکانی در کار نبود. نه از زمین خبری بود ، نه از شاخه های بلندی که روی آن جا داشت. جایی را در ذهن خود مجسم می کرد که هیچ جا نبود، جایی که برای رسیدن به آن ، نه به پایین که رو به بالا باید می رفتی. یعنی شاید درختی آن چنان بلند که اگر از آن بالا می رفتی به جهان دیگری، به ماه می رسیدی

بارون درخت نشین - ایتالو کالوینو - ترجمه مهدی سحابی
 

Rex_Kamnia

Registered User
تاریخ عضویت
7 مارس 2009
نوشته‌ها
505
لایک‌ها
81
سن
20
بی پن گفت:تصمیم خودراگرفته اید
براد گفت:سایمون برمی گردد ولی من دوست دارم به دنیای دیگری بروم این امکان دارد؟
بی پن:به چرخ داوری فکر کنید که میلیاردها پردهدار.یکی از این پرده ها همان زمان ومکانی است که شما ازان امده اید.اگر من شمارا رها کنم روحتان شما رابه همان نقطه باز می گرداند درست مثل کبوتری که پس از سفرهای طولانی به لانه خود برمی گردد.
سایمون برای لحظه ای نفس راحتی کشید لااقل این اخرین فکر براد شدنی نبود
بی پن لحظه ای مکث کرد وگفت:ولی اگه رها شوید وذهن شما محل فرودتان راردکندکه قدرتش راهم دارد ان وقت شما می توانید درسرزمین دیگری فرود ایید


رقص اژدها جلد سوم از سگانه گوی آتشین نوشته جان کریستوفر
 

alefba0098

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
26 دسامبر 2008
نوشته‌ها
314
لایک‌ها
28
حضور دوستان باعث دلگرمی است ،ممنون :blush:

به درد شما نمی خورد که بفهمید من جز چه دسته و گروه و مرامی بودم. زمانی حتی فکر می کردم که اگر جزو یک دسته یا گروه دیگر بودم و یا به مرامی دیگر اعتقاد داشتم،باز هم وضع از همین قرار بود. بحث کلی است . مهم این است که من کله ام بوی قرمه سبزی می داد و به این بو تعصب داشتم

جراحی روح
 

golgoli

Registered User
تاریخ عضویت
15 فوریه 2006
نوشته‌ها
134
لایک‌ها
13
محل سکونت
tehran
توي افغانستان كودك زياده ولي كودكي كمه

از كتاب بادبادك باز كه اين قسمت واقعا بيشتر منو تحت تاثير قرار داد
 

alefba0098

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
26 دسامبر 2008
نوشته‌ها
314
لایک‌ها
28
که البته نوشنه خالد حسینی ترجمه زیبا گنجی و پروین سلیمان زاده هست
دوست عزیز خوشحال میشم ، بازم اینجا حضور پیدا کنید:happy:
 

l'avocat

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
19 آگوست 2007
نوشته‌ها
856
لایک‌ها
27
محل سکونت
Sur la chaise
قسمتی از کتاب "سمفونی مردگان" نوشته ی عباش معروفی:

پدر نماز وحشت خواند،و بعد که هوا گرگ و میش شد،بی آن که با کسی حرف بزند به حیاط رفت.در زیرزمین را با لگد گشود،و درست در لحظه ای که خورشید از تیرگی در آمد ،آن اتاق را با تمام اثاثیه و کتاب هایش به آتش کشید.روی لکه ی سیاهی که کنار حوض از ماه ها پیش مثل عنکبوت سیاه لش خود را پهن کرده بود،قدم میزد و می گفت:"این روح شیطان است که دارد می سوزد."
غروب پیش از تاریک شدن هوا آیدین آمد .خانه در سکوت غم انگیز ی فرو رفته بود.گویی یکی از افراد خانواده مرده است،و دیوار ها راز مرگی را پنهان نگه میدارن.و سال ها بعد هنگاهی که آیدین این روزها را به یاد می آورد به مادر گفت : " خیلی غم انگیز بود.
بوی سوختگی می آمد.بوی دود می آمد.و آیدین انگار که میداند چه اتفاقی افتاده ،با خونسردی تمام به حیاط رفت،به دخمه نزدیک شد ،و در برابر آن سیاهی احساس میکرد بی وزن شده است. نمیتوانست باور کند و از خشم به خود می لرزید.از پله های زیرزمین پایین رفت.آن جا فقط سیاهی و نیستی بود.آب سیاهرنگی کف زمین را پوشانده بود.بوی ویرانی و مرگ می آمد،بوی بشر اولیه،و بوی حیوانیت.انگار کسی را سوزانده اند و خاکسترش را به در و دیوار مالیده اند.اتاق پر از خاکستر و چوب نیم سوخته بود. و کتاب ها و شعر ها همراه شعله ی آتش به آسمان رفته بودند.حتی چیزی هم پیدا نمیشد که آیدین بتواند لحظه ای روی آن بنشیند.یک لحظه تصمیم گرفت با سنگ تمام شیشه های خانه را بریزد پایین .بعد هوار بکشد:"اگر زندگی ات را آتش نزنم بچه ی تو نیستم."
-------------------------------

-دوستان کتابخوان عزیز، در صورت تمایل به این تاپیک تالار گفتگو در مورد کتابهای که با هم می خوانیم هم سر بزنید:happy:
 

Rex_Kamnia

Registered User
تاریخ عضویت
7 مارس 2009
نوشته‌ها
505
لایک‌ها
81
سن
20
الفبا

خواهش میشه ما همجا دنبال دوستان میریم
===========
golgoli

میشه اسم نویسنده وناشر کتاب رو بگی برام جالبه میخوام بگیرمش
 

alefba0098

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
26 دسامبر 2008
نوشته‌ها
314
لایک‌ها
28
لطف دارین شما

میشه اسم نویسنده وناشر کتاب رو بگی برام جالبه میخوام بگیرمش

من این وسط پس چیکار می کردم؟ بعد پست ایشون اومدم گفتم اسم نویسنده رو که.
بادبادک باز - نوشته خالد حسینی - ترجمه زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده
نشر مروارید - قیمتش هم 3900 بود موقعی که خریدم
 

alefba0098

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
26 دسامبر 2008
نوشته‌ها
314
لایک‌ها
28
زمین هر ساله پوست می اندازد. درختان و گل ها به هویت خویش بی توجه می شوند . وقتی هویت قدیمی می میرد، هویت جدیدی متولد می شود. بدن مرتب پوست می اندازد. بعضی این اتفاق ها نامریی هستند و آن قدر ذاتی و بی صدا رخ می دهند که متوجه آنها نمی شویم. قلب وروح پوست می اندازند. آنها هیجانات و تجربیاتی را دور می ریزند که دیگر به در د نمی خورند. آناه چیزهایی را بیرون می اندازند که مانع رشد هستند و این کار را طی مراحل نامرئی انجام می دهند. اما با این وجود ما به دلیل انرژی موجود در هیجانات در اغلب موارد پوست اندازی هیجانی و معنوی خود را حس مس کنسم. انگار که می میریم ، در واقع می میریم. ما در هویت قدیمی خویش می میریم. این پوست اندازی یا مرگ اتنهای کار نیست، بلکه شروعی دیگر است

دیروز گریستم - اییانلا ونزنت (ترجمه منصوره وحدتی )
 
بالا