آژانس هواپیماییexchanging

تلسكوپ زمان (علمي / تخيلي)

شروع موضوع توسط zoono ‏14 آگوست 2007 در انجمن ریاضی و فیزیک

  1. zoono

    zoono کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏16 مارس 2007
    نوشته ها:
    24
    تشکر شده:
    0
    هنوز هم پس از یک سال، دقیقا نمی دانستم آنروز بعد از ظهر با چه چیزی روبرو خواهم شد. این، خود به تنهایی برای دلشوره ام کافی بود.
    ساعت، چهار بعد از ظهر را نشان می داد. قرار من با پروفسور عبادی ساعت شش و نیم بود.سالن انتظار تقریبا پر شده بود و بسختی می شد جای خالی، حتی برای ایستادن نیز پیدا کرد. از آنجا که خبرنگاران در مدت یکسال اخیر بطور مداوم من را با پروفسور دیده بودند، و تشنۀ اطلاعات جدید نیز بودند، سعی کردم گوشۀ دنجی پیدا کنم تا لااقل تا باز شدن در ورودی، شناخته نشوم.
    ماجرا تقریبا از یک سال قبل آغاز شده بود. آنروز طبق معمول هر روز به "سازمان بررسی اختراعات" رفتم. وقتی می خواستم از بخش سیارات خارجی بگذرم، متوجه یکنوع هیاهوی خاص شدم که در سازمان تازگی داشت.
    عده ای از ساکنان "شعرای یمانی" و "کاستور" (۱) به شدت مشغول بحث و گفتگو با چند نفر از کارکنان سازمان بودند. وقتی از کنار آنها می گذشتم، متوجه شدم موضوع بحث بر سر زمان است. چون این موضوع از آن مسائلی است که همیشه توجه ام را جلب می کند، توقف کردم. یکی از کاستوریها در حالیکه سربزرگ و بد قواره اش را تکان می داد گفت: (تمام افراد سازمان از مترجم های الکترونیکی استفاده می کردند)
    - ولی موضوع زمان چیزی نیست که بتوان به این سادگی آنرا حل کرد.
    یکی از ساکنان شعرای یمانی با هیجان پاسخ داد:
    - ولی من هم حرفی از خودم نزدم. تمام اینهایی را که گفتم تقریبا همۀ افراد سازمان از آن باخبر هستند.
    یکی دیگر از افراد سازمان که من هم کمابیش او را می شناختم گفت:
    - بله و من حتی مرکز انتشار این اخبار را هم می دانم.
    و توجه همه به او جلب شد و او بدون آنکه توضیح بیشتری بدهد از جمع جدا شد.
    من که هنوز سر در نیاورده بودم موضوع چیست، به دنبال او راه افتادم و گفتم:
    - لطفا آقای ...
    اغلب افراد سازمان یکدیگر را می شناختند، اما نه به نام. کمی فکر کردم تا بالاخره نام او یادم آمد و ادامه دادم:
    - می بخشید آقای حسینی.
    حسینی ایستاد و کمی به من نگاه کرد. یکی از ابروهای باریکش با حرکتی سریع به بالا می پرید. نمی دانم عصبی بود یا این کار عادت او شده بود. گفتم:
    - من سیامی هستم.
    حسینی یکباره گفت:
    آه! می بخشید شما را نشناختم.
    و بعد گفت:
    - می توانم کاری برایتان انجام دهم؟
    من به بقیه که هنوز سرگرم صحبت بودند اشاره کردم و پرسیدم:
    - اینها راجه به چه چیزی صحبت می کنند؟
    حسینی سرش را کمی عقب برد و من را برانداز کرد. من بلافاصله گتم:
    - من امروز کمی دیر به سازمان آمدم و هنوز از چیزی خبر ندارم. فقط همین قدر متوجه شدم که موضوع راجع به زمان است.
    حسینی سرش را تکان داد وگفت:
    - بله، صحبت بر سر زمان است. اینطور که معلوم است باز افسانۀ ماشین زمان "ولز" زنده شده و این بار به جای هالیوود، از سازمان بررسی اختراعات سر در آورده!
    ابروهایم را به علامت تعجب بالا دادم و پرسیدم:
    - ماشین زمان؟
    - درست فهمیدی. یک پروفسور فیزیک فضایی می خواهد به زمان قبل برود.
    بی اختیار لبخند زدم. با اینکه خیلی به بعد زمان و تحقیقات مربوطه علاقمند بودم و تقریبا قسمت اعظم مطالعاتم را نیز همین موضوع تشکیل می داد، ولی تصور اینکه بتوان به زمان گذشته رفت، برایم مسخره بود. عجیبتر آنکه یک پروفسور فیزیک فضایی می خواست دست به این عمل بزند.
    حسینی گفت:
    - مثل اینکه برای تو هم به اندازۀ من مسخره است؟
    سپس اضافه کرد:
    - این پروفسور دیروز بعد از ظهر از سازمان تقاضای وام کرده، البته شرایط سازمان رو که می دونی. طبق مقررات می بایستی مشخصات کامل دستگاهش رو به سازمان بده تا بتونه از وام استفاده کنه. ولی اون گفته که من فقط به وام احتیاج دارم. ابتدا سازمان با واگذاری وام موافقت نکرده ولی بعدا به علت سابقۀ تحقیقاتی اون، وام رو در اختیارش گذاشته.
    پرسیدم:
    - نام این پروفسور چیست؟
    - فکر می کنم عبادی باشه.
    با شنیدن این نام پرسیدم:
    - چی؟ مطئنی اشتباه نمی کنی؟
    حسینی در حالیکه از من دور می شد گفت:
    - فکر نمی کنم.
    وقتی در دانشگاه تحصیل می کردم پروفسور عبادی در آنجا سمت استادی داشت. از آن زمان به بعد اختراعات زیادی از او به ثبت رسیده بود. من گهگاهی او را می دیدم ولی هیچگاه فکر نمی کردم درمورد زمان هم کار کرده باشد. به طرف آسانسور رفتم و با خودم گفتم:
    - اگر این را می دانستم زودتر به سراغش می رفتم.
    در آن زمان تقریبا مسلم شده بود که سفر به گذشته و آینده غیر ممکن است و یا حداقل با دانش بشری، صدها سال فاصله دارد و بحث در این مورد فقط به داستانهای علمی - تخیلی موکول شده بود. از طرفی کاملا به هوش و استعداد و توانایی های پروفسور عبادی اطمینان داشتم.
    وقتی از کنار تابلوی الکتریکی اخبار می گذشتم، دیگر مطمئن شدم که یا پروفسور در اثر کهولت سن یا چیزی شبیه آن دیوانه شده و یا باورهای قبلی ما در مورد زمان، اشتباه بوده. چرا که خبر اختراع پروفسور - البته به شکلی کلی و حتی ناقص - بعنوان تیتر اول در خبرهای آنروز دیده می شد.

    ----------------------------------------------------------------------------------------------------

    بعد از ظهر آنروز با عبادی ملاقات کردم. از خوشحالی در پوست نمی گنجید. با آنکه آدم تودار و متین و موقری بود، ولی در تمام مدت ملاقات یک لبخند کوچک رضایت روی لبهای ضخیم و صورتی اش دیده می شد. گویا از چین و چروکهای پیشانی اش اندکی کاسته شده بود. اتاق کارش مملو از نقشه های گوناگون بود و من با وجود معلوماتم، کمتر از آنها سر در می آوردم. پروفسور در حالیکه با چشمان درشت و مشکی اش به من خیره شده بود پرسید:
    - آیا چیزی راجع به اختراع من شنیده ای؟
    دقیقا نمی دانستم منظور او چیست به همین علت گفتم:
    - نه به آن صورت. فقط می دانم که می خواهید به زمان گذشته بروید.
    لبخندی زد که بیشتر به تمسخر شباهت داشت. یعنی چه؟ تمام قضیه اشتباه بوده؟! پروفسور توضیح داد:
    - پس شما هم هنوز چیزی نمی دانید. این روزنامه نگاران فقط کافیست به یک موضوع کوچک و حتی ناقص پی ببرند. چیزی نمی گذرد که از تکه سنگ کوچکی، سیارۀ اورانوس می سازند! خب بگذریم.
    سپس کمی آهسته تر ادامه داد:
    - من نمی خواهم به زمان گذشته بروم. فقط می خواهم زمان گذشته را ببینم. متوجه می شوید؟
    من هم آهسته گفتم:
    - به هیچوجه.
    - به طور خلاصه من روشی پیدا کرده ام که می توان به وسیلۀ آن گذشتۀ زمین را تا حدود سی هزار سال قبل مشاهده کرد.
    با تعجب پرسیدم:
    - سی هزار سال قبل؟
    - در صورتی که امکانات کافی در اختیار باشد، می توان این زمان را بیشتر هم کرد. این کار را توسط یک تلسکوپ انجام می دهم. منتها تلسکوپی که به جای مسافت، زمان را نشان می دهد. متوجه هستید؟
    خوب در چشمانش خیره شدم. نه! هنوز هم آثار ذکاوت فراوان در آنها دیده می شد. پرسیدم:
    - می توانید بیشتر توضیح دهید؟
    - همانطور که می دانی قسمتی از نوری که از خورشید به زمین می رسد به فضا منعکس می شود. ولی این انعکاس کاملا یکنواخت نیست و به پستی و بلندیهای سطح زمین بستگی دارد. فقط در دراز مدت تغییر می کند ولی درمورد موجودات زنده و متحرک این وضع کاملا فرق دارد. چرا که مقدار این انعکاس دقیقا در اثر حرکت موجودات حرکت کرده و تغییر می کند.
    تا اینجا او داشت یکی از قوانین سادۀ فیزیک نور را بیان می کرد. ولی من ساکت ماندم و او مانند زمانی که در دانشگاه تدریس می کرد، دستهایش را برای تفهیم بیشتر به سرعت تکان می داد.
    - در عین حال همانگونه که می دانی نور دارای سرعت ثابتی است. در واقع نوری که از سطح زمین متحرک (منظور به اضافۀ تمام موجودات آن است) منعکس و یا احیانا ساطع می گردد، به صورت یک شبکۀ پیچیدۀ موجی شکل در می آید. این شبکه که تمام فضا را سیر می کند، حاوی اطلاعات کاملی راجع به اوضاع زمین است. حال فرض کن یک آینۀ بزرگ و خیالی به طول و عرض میلیونها کیلومتر در فاصلۀ دوری نسبت به زمین قرار گرفته باشد. اگر ما بتوانیم توسط یک تلسکوپ سطح آن آینه را تماشا کنیم، خواهیم توانست گذشتۀ زمین را مشاهده کنیم.
    من وسط حرف او پریدم و گفتم:
    - بله ولی ساخت و نصب چنین آینه ای...
    - اینها همه یک فرض بودند. من توانسته ام به طریفی مسئلۀ آن آینه و تلسکوپ را حل کنم. به طریقی کاملا عملی و امکان پذیر.
    من باز طاقت نیاوردم:
    - وانگهی، نوری که از این آینه منعکس می شود، به چندین هزار سال وقت نیاز دارد تا به زمین برگردد.
    - همانطور که گفتم، تمام این اشکالات را برطرف کرده ام.
    با احتیاط پرسیدم:
    - ممکن است تا حدی دربارۀ اختراع خود صحبت کنید؟
    پروفسور به پشتی مبل تکیه داد و نفسی تازه کرد. انگار برای توضیح این اختراع عظیم، به نیرویی عظیم نیز احتیاج داشت. سپس گفت:
    - چندی قبل یک کنفرانس راجع به تازه های فیزیک فضایی در تبریز برگزار شد.
    - درسته من هم در آن شرکت کردم.
    - از میان تمام مسائلی که مطرح شد، یکی از همه جالبتر بود و آن "تله میکروسکوپی" بود که به تازگی طراحی شده.
    در واقع قبل از آن هم "تله میکروسکوپ" وجود داشت و تاریخ اختراع آن به حدود ۵۰ سال قبل باز می گشت. این دستگاه که تلفیقی از تلسکوپ و میکروسکوپ بود، می توانست همانگونه که یک تلسکوپ عظیم الکترونیکی انجام می داد، اشیاء را از فواصل دور، یعنی از حدود ۱۰۰ سال نوری بزرگ کند. از طرفی به واسطۀ خاصیت دوم خود، جزئیات شی مورد نظر را نیز بخوبی نمایش می داد. ولی به علت اثرات غبار بین کهکشانی و درون کهکشانی و دیگر اجسام موجود در فضا، برد دستگاه فقط به همین مقدار محدود می شد. پروفسور ادامه داد:
    - تله میکروسکوپی که در این کنفرانس ارائه شد، قادر است توسط کامپیوتر بسیار پیچیده ای، اثرات مربوط به غبار موچود در فضا را از بین ببرد و به همین علت برد موثر آن تا حدود چهل هزار سال نوری افزایش یافته.
    سرم را به علامت تایید تکان دادم. درواقع این اختراع به عنوان بهترین طرح سال شناخته شده بود. ولی هنوز دقیقا نمی دانستم منظور عبادی چیست. پروفسور در حالیکه دست در جیب پیراهنش کرده بود، به دنبال پیپ خود گشت ولی بزودی متوجه شد در آن نیست. سپس ادامه داد:
    - از طرفی برد امواج "مافوق فضا" روزیروز بیشتر می شود. طبق آخرین خبر، یک محقق آلمانی توانسته برد یک فرستندۀ مافوق فضا را به سی و پنچ هزار سال نوری برساند و به این ترتیب ارتباط مستقیم با "اوپسیلون m-۱۳" هم برقرار شده.
    امواج مافوق فضا، فرکانس خاصی از یک نوع انرژی تشعشعی بودند که همانند امواج ماکروویو دارای سمت و سوی مشخص بودند. این امواج از طریقی غیر معمول فضا را طی می کردند و به همین علت نیز سرعتشان بسیار زیاد بود. آنقدر که بطور مثال ارتباط با "آلفا - ثور" که سابقا هفتاد سال طول می کشید، اینک فقط حدود دو ساعت بطول می انجامید. حتی از طریق این امواج، اطلاعات تصویری نیز با کیفیت خوب مخابره می شد.
    در آنحال پروفسور به عنوان آخرین کلام شروع کرد به توضیح طرحی که عظمت آن هنوز هم من را دچار سرگیجه می کند:
    - من قصد دارم یک تله میکروسکوپ و یک فرستندۀ تصویری مافوق فضا را با هم ادغام کنم. این مجموعه در یک سفینۀ مخصوص قرار خواهد گرفت تا بتواند از فاصله ای دور، زمین را رصد کند و هرچه می بیند به خود زمین مخابره نماید. البته سرعت انتقال امواج از سفینه به زمین، دهها هزار بار بیشتر از انتقال امواج نورانی به تله میکروسکوپ خواهد بود.
    دوباره نفس بلندی کشید و به دنبال پیپ خیالی، دست در جیب پیراهنش نمود.

    ----------------------------------------------------------------------------------------------------

    تقریبا یک هفتۀ بعد، ساخت پروژۀ پروفسور عبادی آغاز شد. تمام عملیات مربوط به آن زیر نظر خود پروفسور انجام می گرفت و سازمان نیز با تمام اعتبار خود، به کمک او شتافته بود. من هم تقریبا هر دوهفته یکبار این اجازه را یافته بودم تا همراه پروفسور به آزمایشگاه بزرگ سازمان بروم تا پیشرفت پروژه را از نزدیک ببینم.
    البته این افتخاری بود که نصیب هرکس نمی شد. پس از یک ماه کم کم ساختمان تله میکروسکوپ شکل می گرفت. این همان دستگاهی بود که چندی قبل توسط "مهندس نجفی" در کنفرانس فیزیک فضایی مطرح شده بود و به همین علت انجام این پروژه با کار او نیز ارتباط داشت و درواقع اجرای طرح او بود.
    شکل ظاهری تله میکروسکوپ بیشتر شبیه یک مولد لیزر گازی بود که قسمت تحتانی آن به یک نیم کره می رسید. شعاع این نیم کره چیزی در حدود ده متر بود که در آن یکسری تجزیه کننده های اپتیک قرار داشتند. در قسمت زیر این نیم کره نیز دستگاههای برای حذف اثرات مربوط به گرد و غبار به چشم می خوردند.
    پس از حدود سه ماه، ساختمان تله میکروسکوپ به طور کامل به اتمام رسید. در آن روز من و عبادی و مهندس نجفی در سالن بزرگ آزمایشگاه حضور داشتیم. برای آزمایش تله میکروسکوپ، جهت آنرا به سمت "اوپسیلون" نشانه گرفته بودند. در حالت عادی و توسط تلسکوپهای اپتیکی، این ستاره به زحمت مشاهده می شود.
    مهندس نجفی از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. اصولا برای او پروژۀ عبادی اهمیت زیادی نداشت. او یک مخترع بود و برای افرادی مثل او، امثال پروفسور عبادی فقط یک ربط دهندۀ طرحها و بقول خودشان "مونتاژکار" بودند و این چنین افرادی برای مخترعین (که البته خود نیز به نوعی از همان قشر هستند) چندان خوشایند نیستند.
    مهندس در حالیکه پاهایش را روی هم انداخته بود، داشت طرز کار تله میکروسکوپ را برای تعدادی از خبرنگاران توضیح می داد و خبرنگاران نیز با ولع پایان ناپذیر خویش! اطلاعات را برروی (و درواقع داخل) دفترچه های الکترونیکی ثبت می کردند. این دفترچه ها در حقیقت ضبط صوتهایی بودند که با دریافت صدا، بلافاصله آنرا بصورت مکتوب در حافظۀ خود ذخیره می کردند و خبرنگاران فقط بر نحوۀ ذخیرۀ اطلاعات و حذف مطالب ناخواسته نظارت می کردند.
    در گوشۀ دیگر سالن دو نفر از ساکنان "اوپسیلون" که در ضمن، از اعضای سازمان نیز بودند دیده می شدند. من تقریبا آنها را می شناختم. پروفسور با دیدن آنها به طرفشان رفت. یکی از اوپسیلونیها به نام "زنیتا" به پیشواز وی آمد. طرز حرکت او با وجود سه پا، آنهم تحت جاذبۀ اندک زمین، بسیار دیدنی بود. "زنیتا" چند لغت بی سروته به عنوان احوالپرسی به پروفسور تحویل داد که پروفسور دستگاه مترجمش را روشن کرد. برای انجام طرح پروفسور، کمک اوپسیلونیها لازم بود (چرا که می بایستی سفینۀ حامل دستگاه، توسط آنها کنترل می شد). به همین علت در آن ایام روابط پروفسور نیز با اوپسیلونیها نزدیکتر شده بود.
    در همان حال آزمایش تله میکروسکوپ آغاز شد و چند لحظۀ بعد درروی صفحۀ بزرگ مانیتور، ما توانستیم اوپسیلون (و درحقیقت سیارۀ مسکونی آنرا) بخوبی مشاهده نمائیم. چند دهکدۀ کوچک بر سطح آن مشاهده می شد که البته این تصاویر مربوط به سی هزار سال قبل بود. همچنین ساکنین سیاره نیز که در اطراف کلبه ها در رفت و آمد بودند، بخوبی نمایان بودند.
    یکباره صدای کف زدنهای حظار برخواست و نیش مهندس نجفی، تا منتهی الیه خود باز شد. درهمان حال پروفسور به من نزدیک شد و آرام گفت:
    - خب آقای سیامی، یک سوم پروژۀ من، امروز عملی شد.
    از فردای آنروز ساخت یک فرستنده و گیرندۀ مافوق فضا با برد سی و پنج هزار سال نوری آغاز شد. در همانحال سفینۀ ویژۀ حامل مجموعه نیز آماده می شد. می رفت تا یکی از بزرگترین پروژه های ساخت دست بشر، عملی شود.
    یک ماه بعد همه چیز حاضر بود. کل مجموعه را به همراه سفینۀ حامل، در یک ارسال کنندۀ انرژی قرار دادند. قاعدتا با استفاده از ارسال کنندۀ انرژی (که از اختراعات اوپسیلونیها بود) مجموعۀ فوق حدود ۸ ماه بعد به سیارۀ اوپسیلون می رسید. و ارسال صبح زود انجام گرفت. دیگر کاری باقی نمانده بود جز انتظار دریافت محموله.

    -------------------------------------------------------------------------------------------------

    هنوز یک ساعت دیگر به ساعتی که با پروفسور قرار داشتم مانده بود. با اینکه دیگر بطور کامل با طرح او آشنا شده بودم، ولی باز هم فکر می کردم تا ساعتی دیگر با واقعه ای غیر قابل پیش بینی روبرو خواهم شد. آنروز از تمام سیارات شناخته شده موجوداتی برای مشاهدۀ کارکرد اختراع پروفسور به زمین آمده بودند و این خود به تنهایی برای عظمت طرح او کافی بود.
    بالاخره در اصلی باز شد و افراد وارد سالن نمایش شدند. در وسط سالن یک دستگاه بزرگ به چشم می خورد که در چهار طرف آن چهار صفحۀ بزرگ نمایش به ابعاد چندین متر قرار داشت. همچنین کل برنامه بصورت زنده، در سرتاسر زمین پخش می شد. محل صندلی من تقریبا در کنار پروفسور قرار داشت و من بخوبی می توانستم هیجان او را از لرزش انگشتان ظریف و فرسوده اش مشاهده کنم.
    صدایی در سالن پیچید که حاضرین را به آرامش دعوت می کرد. رو به پروفسور کردم و پرسیدم:
    - نمایش را روی چه سالی تنظیم کرده اید؟
    - دستور داده ام تا فاصلۀ سفینه را نسبت به زمین، در دوازده هزار سال نوری تنظیم کنند.
    من گفتم:
    - پس با این وصف دوازده هزار سال قبل نمایش داده می شود؟
    پروفسور سرش را به علامت تائید تکان داد. با گفتن کلمۀ "نمایش" فکری به خاطرم رسید. از پروفسور پرسیدم:
    - امکان ندارد حاضرین، البته منظورم برخی افراد شکاک است، این طور فکر کنند که چیزی که خواهند دید نوعی ... می دانید که منظورم چیست؟
    پروفسور سرش را تکان داد و گفت:
    - قبلا تمام دستگاههای موجود توسط کارشناسان بازدید شده اند.
    در همان حال صدایی در سالن پیچید که می گفت:
    - تا چند لحظۀ بعد، تلسکوپ زمان به کار خواهد افتاد. این ماشین هم اکنون برروی دوازده هزار سال قبل تنظیم شده است.
    تلسکوپ زمان. چه اسم جالبی. سکوت واقع در سالن یکباره آنقدر سنگین شد که من ناخود آگاه به اطراف نگاه کردم تا از حضور سایرین مطمئن شوم. همه به صفحات مانیتور چشم دوخته بودند. پروفسور برعکس چند دقیقۀ قبل کاملا خونسرد در جای خود نشسته بود.
    در همانحال صفحات نمایش روشن شدند و ابتدابرروی آن این نوشته نقش بست:
    زمان: هزارۀ دهم پیش از میلاد.
    مکان: درآمدگاههای آهکی کرانۀ دریای مازندران در باختر بهشهر.

    یکباره تمام مانیتور به رنگ سبز و آبی و سفید در آمد. سیارۀ زمین از دور دیده می شد. کم کم این سیاره بزرگتر شد. نفسها در سینه ها حبس شد. اثرات مربوط به ابرها و بخارات موجود در جو قبلا حذف شده بود. کرانۀ دریای مازندران از دور دیده می شد. کم کم این حاشیه بزرگ و بزرگتر شد و بالاخره...
    دوازده هزار سال قبل در جلوی چشمان ما به حرکت در آمد. و پروفسور نفس بلندی کشید و به دنبال پیپ خیالی، دست در جیب پیراهنش کرد.


    ۱۳۶۰
    رامین عزیزی