حضرت سعدي ؛ ارائه ، شناخت و بررسي آثار

شروع موضوع توسط Behrooz ‏10 دسامبر 2005 در انجمن شعر

  1. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    سلام خدمت دوستان نازنين سايت
    از امروز قصد دارم هر روز يكي از باب هاي گلستان سعدي را روي نت قرار دهم . شايد دوستان براي مقاصدي نياز به تايپ شده اين شاهكار زبان فارسي داشته باشند . اميدوارم مورد توجه دوستان قرار گيرد .
     
  2. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    حکايت
    در يكى از جنگها، عده اى را اسير كردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا يكى از اسيران را اعدام كنند. اسير كه از زندگى نااميد شده بود، خشمگين شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد بگويد.
    وقت ضرورت چو نماند گريز
    دست بگيرد سر شمشير تيز

    ملک پرسيد: اين اسير چه مى گويد؟
    يكى از وزيران نيک محضر گفت : ای خداوند همی گويد:
    والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس
    ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت.وزير ديگر که ضد او بود گفت : ابنای جنس مارا نشايد در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن.اين ملک را دشنام داد و ناسزا گفت . ملک روی ازين سخن درهم آمد و گفت : آن دروغ پسنديده تر آمد مرا زين راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای اين بر خبثی . چنانكه خردمندان گفته اند: دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز
    هر كه شاه آن كند كه او گويد

    حيف باشد كه جز نكو گويد

    و بر پيشانى ايوان كاخ فريدون شاه ، نبشته بود:
    جهان اى برادر نماند به كس

    دل اندر جهان آفرين بند و بس

    مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت

    كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت

    چو آهنگ رفتن كند جان پاك

    چه بر تخت مردن چه بر روى خاك
     
  3. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    يكى از ملوک خراسان ، محمود سبکتکين را در عالم خواب ديد كه جمله وجود او ريخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همی گرديد و نظر می کرد. ساير حکما از تاويل اين فرو ماندند مگر درويشی که بجای آورد و گفت : هنوز نگران است که ملکش با دگران است.
    بس نامور به زير زمين دفن كرده اند
    كز هستيش به روى زمين يك نشان نماند

    وان پير لاشه را كه نمودند زير خاك
    خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند

    زنده است نام فرخ نوشيروان به خير
    گرچه بسى گذشت كه نوشيروان نماند

    خيرى كن اى فلان و غنيمت شمار عمر
    زان پيشتر كه بانگ بر آيد فلان نماند
     
  4. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    ملک زاده ای را شنيدم که کوتاه بود و حقير و ديگر برادران بلند و خوبروی . باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می کرد . پسر بفراست استيصار بجای آورد و گفت : ای پدر ، کوتاه خردمند به که نادان بلند . نه هر چه بقامت مهتر به قيمت بهتر . اشاة نظيفة و الفيل جيفية.
    اقل جبال الارض طور و انه
    لاعظم عندالله قدرا و منزلا
    آن شنيدى كه لاغرى دانا
    گفت بار به ابلهى فربه

    اسب تازى وگر ضعيف بود

    همچنان از طويله خر به

    پدر بخنديد و ارکان دولت پسنديد و برادران بجان برنجيدند.
    تا مرد سخن نگفته باشد

    عيب و هنرش نهفته باشد

    هر پيسه گمان مبر نهالى

    شايد كه پلنگ خفته باشد

    شنيدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود . چون لشکر از هردو طرف روی درهم آوردند اول کسی که به ميدان درآمد اين پسر بود . گفت :
    آن نه من باشم که روز جنگ بينی پشت من
    آن منم گر در ميان خاک و خون بينی سری
    کان که جنگ آرد به خون خويش بازی می کند
    روز ميدان وان که بگريزد به خون لشکری
    اين بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی مردان کاری بينداخت . چون پيش پدر آمد زمين خدمت ببوسيد و گفت :
    اى كه شخص منت حقير نمود

    تا درشتى هنر نپندارى

    اسب لاغر ميان ، به كار آيد

    روز ميدان نه گاو پروارى

    آورده اند که سپاه دشمن بسيار بود و اينان اندک . جماعتی آهنگ گريز کردند. پسر نعره زد و گفت : ای مردان بکوشيد يا جامه زنان بپوشيد . سواران را به گفتن او تهور زيادت گشت و بيکبار حمله آوردند . شنيدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر يافتند. ملک سر و چشمش ببوسيد و در کنار گرتف و هر روز نظر بيش کرد تا وليعهد خويش کرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غرفه بديد ، دريچه بر هم زد . پسر دريافت و دست از طعام کشيد و گفت : محال است که هنرمندان بميرند و بی هنران جای ايشان بگيرند.
    كس نيابد به زير سايه بوم

    ور هماى از جهان شود معدوم

    پدر را از اين حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی بجواب بداد. پس هريکی را از اطراف بلاد حصه معين کرد تا فتنه و نزاع برخاست که:ده درويش در گليمى بخسبند و دو پادشاه در اقليمى نگنجند.
    نيم نانى گر خورد مرد خدا

    بذل درويشان كند نيمى دگر

    ملك اقلمى بگيرد پادشاه

    همچنان در بند اقليمى دگر
     
  5. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    طايفه ی دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعيت بلدان از مکايد ايشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب . بحکم آنکه ملاذی منيع از قله ی کوهی گرفته بودند و ملجاء و ماوای خود ساخته . مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرات ايشان مشاورت همی کردند که اگر اين طايفه هم برين نسق روزگاری مداومت نمايند مقاومت ممتنع گردد.
    درختى كه اكنون گرفته است پاى

    به نيروى مردى برآيد ز جاى

    و گر همچنان روزگارى هلى

    به گردونش از بيخ بر نگسلى

    سر چشمه شايد گرفتن به بيل

    چو پر شد نشايد گذشتن به پيل

    سخن بر اين مقرر شد که يکی به تجسس ايشان برگماشتند و فرصت نگاه داشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده ، تنی چند مردان واقعه ديده ی جنگ ازموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند . شبانگاهی که دزدان باز آمدند سفر کرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنيمت بنهادند ، نخستين دشمنی که بر سر ايشان تاختن آوردد خواب بود . چندانکه پاسی از شب درگذشت ،
    قرص خورشيد در سياهى شد

    يونس اندر دهان ماهى شد

    دلاورمردان از کمين بدر جستند و دست يکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند . همه را به کشتن اشارت فرمود . اتفاقا در آن ميان جوانی بود ميوه ی عنفوان شبابش نورسيده و سبزه ی گلستان عذارش نودميده . يکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمين نهاد و گفت : اين پسر هنوز از باغ زندگانی برنخورده و از ريعان جوانی تمتع نيافته . توقع به کرم و اخلاق خداونديست که به بخشيدن خون او بربنده منت نهد .. ملک روی از اين سخن درهم کشيد و موافق رای بلندش نيامد و گفت :
    پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است

    تربيت نااهل را چون گردكان برگنبد است

    بهتر اين است كه نسل اين دزدان قطع و ريشه كن شود و همه آنها را نابود كردند، چرا كه شعله آتش را فرو نشاندن ولى پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعى را كشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنين نمى كنند:
    ابر اگر آب زندگى بارد

    هرگز از شاخ بيد بر نخورى

    با فرومايه روزگار مبر

    كز نى بوريا شكر نخورى

    وزير، سخن شاه را طوعا و کرها پسنديد و بر حسن رای ملک آفرين گفت و عرض كرد: راى شاه دام ملکه عين حقيقت است ، چرا كه همنشينى با آن دزدان ، روح و روان اين جوان را دگرگون كرده و همانند آنها نموده است . ولى ، ولى اميد آن را دارم كه اگر او مدتى با نيكان همنشين گردد، تحت تاءثير تربيت ايشان قرار مى گيرد و داراى خوى خردمندان شود، زيرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ريشه ندوانده است و در حديث هم آمده :
    كل مولود يولد على الفطرة فابواه يهودانه او ينصرانه او يمجسانه .
    پسر نوح با بدان بنشست

    خاندان نبوتش گم شد

    سگ اصحاب كهف روزى چند

    پى نيكان گرفت و مردم شد

    گروهى از درباريان نيز سخن وزير را تاءكيد كردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد كرد و گفت : بخشيدم اگر چه مصلحت نديدم .
    دانى كه چه گفت زال با رستم گرد

    دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد

    ديديم بسى ، كه آب سرچشمه خرد

    چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد

    فی الجمله پسر را بناز و نعمت براوردند و استادان به تربيت همگان پسنديده آمد . باری وزير از شمايل او در حضرات ملک شمه ای می گفت که تربيت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قديم از جبلت او بدر برده . ملک را تبسم آمد و گفت :
    عاقبت گرگ زاده گرگ شود

    گرچه با آدمى بزرگ شود

    سالی دو برين برآمد. طايفه ی اوباش محلت بدو پيوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزيبر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی قياس برداشت و در مغازه ی دزدان بجای پدر نشست و عاصی شد. ملک دست تحير به دندان گزيدن گرفت و گفت :
    شمشير نيك از آهن بد چون كند كسى ؟

    ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس

    باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست

    در باغ لاله رويد و در شوره زار خس 44

    زمين شوره سنبل بر نياورد

    در او تخم و عمل ضايع مگردان

    نكويى با بدان كردن چنان است

    كه بد كردن بجاى نيكمردان
     
  6. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    سرهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش ديدم که عقل و کياستی و فهم و فراستی زايدالوصف داشت، هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصيه ی او پيدا.
    بالاى سرش ز هوشمندى

    مى تافت ستاره بلندى

    فی الجمله مقبول نظر افتاد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفته اند توانگرى به هنر است نه به مال ، بزرگى به عقل است نه به سال .
    ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و به خيانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی فايده نمودند . دشمن چه زند چو مهر باشد دوست؟ ملک پرسيد که موجب خصمی اينان در حق تو چيست؟ گفت : در سايه ی دولت خداوندی دام ملکه همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی شود الا به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد.
    توانم آن كه نيازارم اندرون كسى
    حسود را چه كنم كو ز خود به رنج در است
    بمير تا برهى اى حسود كين رنجى است
    كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست

    شوربختان به آرزو خواهند

    مقبلان را زوال نعمت و جاه

    گر نبيند به روز شب پره چشم

    چشمه آفتاب را چه گناه ؟

    راست خواهى هزار چشم چنان

    كور، بهتر كه آفتاب سياه
     
  7. footbal
  8. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    يکی از ملوک عجم حکايت کنند که دست تطاول به مال رعيت دراز کرده بود و جور و اذيت آغاز کرده ، تا بجايی که خلق از مکايد فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند. چون رعيت کم شد ارتفاع ولايت نقصان پذيرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.
    هر كه فريادرس روز مصيبت خواهد

    گو در ايام سلامت به جوانمردى كوش

    بنده حلقه به گوش از ننوازى برود

    لطف كن كه بيگانه شود حلقه به گوش

    باری، به مجلس او در ، کتاب شاهنامه همی خواندند در زوال مملکت ضحاک و عهد فريدون.وزير ملک را پرسيد : هيچ توان دانستن که فريدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه بر او مملکت مقرر شد ؟ گفت : آن چنان که شنيدی خلقی برو به تعصب گرد آمدند و تقويت کردند و پادشاهی يافت . گفت : ای ملک چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهيست تو مر خلق را پريشان برای چه می کنی مگر سر پادشاهی کردن نداری؟
    همان به كه لشكر به جان پرورى

    كه سلطان به لشكر كند سرورى

    ملک گفت : موجب گردآمدن سپاه و رعيت چه باشد؟ گفت : پادشاه را کرم بايد تا برو گرد آيند و رحمت تا در پناه دولتش ايمن نشينند و تو را اين هر دو نيست.
    نكند جور پيشه سلطانى

    كه نيايد ز گرگ چوپانى

    پادشاهى كه طرح ظلم افكند

    پاى ديوار ملك خويش بكند
    ملک را پند وزير ناصح ، موافق طبع مخالف نيامد . روی ازين سخن درهم کشيد و به زندانش فرستاد.بسی برنيامد که بنی غم سلطان بمنازعت خاستند و ملک پدر خواستند . قومی که از دست تطاول او بجان آمده بودند و پريشان شده ، بر ايشان گرد آمدند و تقويت کردند تا ملک از تصرف اين بدر رفت و بر آنان مقرر شد.
    پادشاهى كو روا دارد ستم بر زير دست

    دوستدارش روز سختى دشمن زورآور است

    با رعيت صلح كن وز جنگ ايمن نشين

    زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكر است
     
  9. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام ، ديگر دريا را نديده بود و محنت کشتی نيازموده ، گريه و زاری درنهاد و لرزه براندامش اوفتاد. چندانکه ملاطفت کردند آرام نمی گرفت و عيش ملک ازو منغص بود ، چاره ندانستند . حکيمی در آن کشتی بود ، ملک را گفت : اگر فرمان دهی من او را به طريقی خامش گردانم . گفت : غايت لطف و کرم باشد . بفرمود تا غلام به دريا انداختند . باری چند غوطه خورد ، مويش را گرفتند و پيش کشتی آوردند به دو دست در سکان کشتی آويخت. چون برآمد به گوشه ای بنشست و قرار يافت . ملک را عجب آمد. پرسيد: درين چه حکمت بود ؟ گفت : از اول محنت غرقه شدن ناچشيده بود و قدر سلامتی نمی دانست ، همچنين قدر عافيت کسی داند که به مصيبتی گرفتار آيد.
    اى پسر سير ترا نان جوين خوش ننماند

    معشوق منست آنكه به نزديك تو زشت است

    حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف

    از دوزخيان پرس كه اعراف بهشت است

    فرق است ميان آنكه يارش در بر

    با آنكه دو چشم انتظارش بر در
     
  10. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    سلام خدمت دوستان عزيز

    نظر به آنكه هر باب از اين اثر جاويدان شامل دهها حكايت است و آوردن هر باب در يك پيام باعث طولاني شدن و برون شدن از حد يك پيام ميگردد به ناچار تصميم گرفتم هر حكايت از هر باب را در پيامي جداگانه بياورم تا براي استفاده و مطالعه نيز راحت تر باشد .
    مرا از راهنمايي ها و نظرات سازنده خود بي نصيب نگذاريد .

    با سپاس ​
     
  11. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    هرمز را گفتند : وزيران پدر را چه خطا ديدی که بند فرمودی؟ گفت : خطايی معلوم نکردم ، وليکن ديدم که مهابت من در دل ايشان بی کران است و بر عهد من اعتماد کلی ندارند ، ترسيدم از بيم گزند خويش آهنگ هلاک من کنند پس قول حکما را کار بستم که گفته اند :
    از آن كز تو ترسد بترس اى حكيم

    وگر با چو صد بر آيى بجنگ 53

    از آن مار بر پاى راعى زند

    كه برسد سرش را بكوبد به سنگ 54

    نبينى كه چون گربه عاجز شود

    برآرد به چنگال چشم پلنگ
     
  12. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    يکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پيری و اميد زندگانی قطع کرده که سواری از درآمد و بشارت داد که فلان قطعه را به دولت خداوند گشاديم و دشمنان اسير آمدند و سپاه رعيت آن طرف بجملگی مطيع فرمان گشتند. ملک نفسی سرد برآورد و گفت: اين مژده مرا نيست دشمنانم راست يعنی وارثان مملکت.
    بدين اميد به سر شد، دريغ عمر عزيز

    كه آنچه در دلم است از درم فراز آيد

    اميد بسته ، برآمد ولى چه فايده زانك

    اميد نيست كه عمر گذشته باز آيد

    كوس رحلت بكوفت دست اجل

    اى دو چشم ! وداع سر بكنيد

    اى كف دست و ساعد و بازو

    همه توديع يكديگر بكنيد

    بر من اوفتاده دشمن كام

    آخر اى دوستان حذر بكنيد

    روزگارم بشد به نادانى

    من نكردم شما حذر بكنيد
     
  13. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    بربالين تربت يحيی پيغامبر عليه السلام معتکف بودم در جامع دمشق که يکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود اتفاقا به زيارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست .
    درويش و غنى بنده اين خاك و درند

    آنان كه غنى ترن محتاجترند

    آنگه مرا گفت : از آنجا که همت درويشان است و صدق معاملت ايشان ، خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب انديشناکم. گفتمش: بر رعيت ضعيف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبينی.
    به بازوان توانا و فتوت سر دست

    خطا است پنجه مسكين ناتوان بشكست

    نترسد آنكه بر افتادگان نبخشايد؟

    كه گر ز پاى در آيد، كسش نگيرد دست

    هر آنكه تخم بدى كشت و چشم نيكى داشت

    دماغ بيهده پخت و خيال باطل بست

    زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده

    و گر تو مى ندهى داد، روز دادى هست

    بنى آدم اعضاى يكديگرند

    كه در آفرينش ز يك گوهرند

    چو عضوى به درد آورد روزگار

    دگر عضوها را نماند قرار

    تو كز محنت ديگران بى غمى

    نشايد كه نامت نهند آدمى
     
  14. avajang.com .leftjee.ir.right
  15. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    درويشی مستجاب الدعوه در بغداد پديد آمد . حجاج يوسف را خبر کردند ، بخواندش و گفت : دعای خيری بر من کن . گفت : خدايا جانش بستان. گفت : از بهر خدای اين چه دعاست ؟ گفت : اين دعای خيرست تو را و جمله مسلمانان را.
    اى زبردست زير دست آزار

    گرم تا كى بماند اين بازار؟

    به چه كار آيدت جهاندارى

    مردنت به كه مردم آزارى

    * * * *
    حکايت
    يکی از ملوک بی انصاف ، پارسايی را پرسيد: از عبادتها کدام فاضل تر است ؟ گفت: تو را خواب نيم روز تا در آن يک نفس خلق را نيازاری.
    ظالمى را خفته ديدم نيم روز

    گفتم : اين فتنه است خوابش برده به

    و آنكه خوابش بهتر از بيدارى است

    آن چنان بد زندگانى ، مرده ، به

    * * * *
    حکايت
    يکی از ملوک را ديدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پايان مستی همی گفت:
    ما را به جهان خوشتر از اين يكدم نست

    كز نيك و بد انديشه و از كس غم نيست

    درويشی به سرما برون خفته و گفت :
    اى آنكه به اقبال تو در عالم نيست

    گيرم كه غمت نيست ، غم ما هم نيست

    ملک را خوش آمد ، صره ای هزار دينار از روزن برون داشت که دامن بدار ای درويش . گفت : دامن از کجا آرم که جامه ندارم. ملک را بر حال ضعيف او رقت زياد شد و خلعتی بر آن مزيد کرد و پيشش فرستاد. درويش مر آن نقد و جنس را به اندک زمان بخورد و پريشان کرد و باز آمد.
    قرار برکف آزادگان نگيرد مال
    نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال
    در حالتی که ملک را پروای او نبود حال بگفتند : بهم برآمد و روی ازو درهم کشيد . و زينجا گفته اند اصحاب فطنت و خبرت که از حدث و سورت پادشاهان برحذر بايد بودن که غالب همت ايشان به معظمات امور مملکت متعلق باشد و تحمل ازدحام عوام نکند.
    حرامش بود نعمت پادشاه

    كه هنگام فرصت ندارد نگاه

    مجال سخن تا نيابى ز پيش

    به بيهوده گفتن مبر قدر خويش

    گفت : اين گدای شوخ مبذر را که چندان نعمت به چندين مدت برانداخت برانيد که خزانه ی بيت المال لقمه مساکين است نه طعمه ی اخوان الشاطين.
    ابلهى كو روز روشن شمع كافورى نهد

    زود بينى كش به شب روغن نباشد در چراغ

    يكى از وزرای ناصح گفت : ای خداوند ، مصلحت آن بينم که چنين کسان را وجه کفاف بتفاريق مجری دارند تا در نفقه اسراف نکنند اما آنچه فرمودی از زجر و منع ، مناسب حال ارباب همت نيست يکی را بلطف اميدوار گردانيدن و باز به نوميدی خسته کردن.
    به روى خود در طماع باز نتوان كرد

    چو باز شد، به درشتى فراز نتوان كرد

    كس نبيند كه تشنگان حجاز

    به سر آب شور گرد آيند

    هر كجا چشمه اى بود شيرين

    مردم و مرغ و مور گرد آيند
     
  16. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    يكى از شاهان پيشين ، در رعايت مملکت سستی کردی و لشکر بسختی داشتی. لاجرم دشمنی صعب روی نهاد ، همه پشت بدادند.
    چو دارند گنج از سپاهى دريغ

    دريغ آيدش دست بردن به تيغ

    يکی از آنان که غدر کردند با من دم دوستی بود. ملامت کردم و گفتم دون است و بی سپاس و سفله و ناحق شناس که به اندک تغير حال از مخدوم قديم برگردد و حقوق نعمت سالها درنوردد. گفت : از بکرم معذور داری شايد که اسبم درين واقعه بی جور بود و نمد زين بگرو وسلطان که به زر بر سپاهی بخيلی کند. با او به جان جوانمردی نتوان کرد.
    زر بده سپاهى را تا سر بنهد

    و گرش زر ندهى ، سر بنهد در عالم

    * * * *
    حکايت
    يکی از وزرا معزول شد و به حلقه ی درويشان درآمد. اثر برکت صحبت ايشان در او سرايت کرد و جمعيت خاطرش دست داد. ملک بار ديگر بر او دل خوش کرد و عمل فرمود قبولش نيامد و گفت : معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی.
    آنان كه كنج عافيت بنشستند

    دندان سگ و دهان مردم بستند

    كاغذ بدريدند و قلم بشكستند

    وز دست و زبان حرف گيران پرستند

    ملک گفتا : هر آينه ما را خردمندی کافی بايد که تدبير مملکت را شايد . گفت : ای ملک نشان خردمندان کافی جز آن نيست که به چنين کارها تن ندهد.
    هماى بر همه مرغان از آن شرف دارد

    كه استخوان خورد و جانور نيازارد

    * * * *
    حکايت
    سيه گوش را گفتند تو را ملازمت صحبت شير به چه وجه اختيار افتاد؟ گفت : تا فضله ی صيدش می خورم و از شر دشمنان در پناه صولت او زندگانی می کنم . گفتندش اکنون که به ظل حمايتش درآمدی و به شکر نعمتش اعتراف کردی چرا نزديکتر نيايی تا به حلقه ی خاصان درآرد و از بندگان مخلصت شمارد؟ گفت : همچنان از بطش او ايمن نيستم.
    اگر صد سال گبر آتش فروزد

    اگر يك دم در او افتد بسوزد
    افتد که نديم حضرت سلطان را زر بيايد و باشد که سر برود و حما گفته اند ا زتلون طبع پادشاهان برحذر بايد بود که وقتی به سلامی برنجند و ديگر وقت به دشنامی خلعت دهند و آورده اند که ظرافت بسيار کردن هنر نديمان است و عيب حکيمان.
    تو بر سر قدر خويشتن باش و وقار

    بازى و ظرافت به نديمان بگذار
     
  17. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    يکی از رفيقان شکايت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و عيال بسيار و طاقت فاقه نمی آرم و بارها در دلم آمد که به اقليمی ديگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگی کرده وشد کسی را بر نيک و بد من اطلاع نباشد.
    بس گرسنه خفت و كس ندانست كه كيست

    بس جان به لب آمد كه بر او كس نگريست

    باز از شماتت اعدا برانديشم که بطعنه در قفای من بخندند و سعی مرا در حق عيال بر عدم مروت حمل کنند و گويند:
    مبين آن : بى حميت را كه هرگز

    نخواهد ديد روى نيكبختى

    كه آسانى گزيند خويشتن را

    زن و فرزند بگذارد بسختى

    و در علم محاسبت چنانکه معلوم است چيزی دانم و گر به جاه شما جهتی معين شود که جمعيت خاطر باشد بقيت عمر از عهده شکر آن نعمت برون آمدن نتوانم. گتفم : عمل پادشاه ای برادر دو طرف داريد : اميد و بيم ، يعنی اميد نان و بيم جان و خلاف رای خردمندان باشد بدان اميد متعرض اين بيم شدن .
    كس نيايد به خانه درويش

    كه خراج زمين و باغ بده

    يا به تشويش و غصه راضى باش

    يا جگربند، پيش زاغ بنه

    گفت : اين مناسبت حال من نگفتی و جواب سوال من نياوردی. نشنيده ای که هر که خيانت ورزد پشتش از حساب بلرزد؟
    راستى موجب رضاى خدا است

    كس نديدم كه گم شد از ره راست

    و حکما گويند ، چار کس از چارکس به جان برنجند. حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسپی از محتسب و آن که حساب پاک است از محاسب چه باک است ؟
    مكن فراخ روى در عمل اگر خواهى

    كه وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ

    تو پاك باش و مدار از كس اى برادر، باك

    زنند جامه ناپاك گازران بر سنگ

    گفتم : حکايت آن روباه مناسب حال توست که ديدنش گريزان و بی خويشتن افتان و خيزان . کسی گفتش چه آفت است که موجب مخافت است ؟ گفتا : شنيده ام که شتر را بسخره می گيرند. گفت : ای سفيه شتر را با تو چه مناسبت است و تو را بدو چه مشابهت؟ گفت : خاموش که اگر حسودان بغرض گويند شتر است و گرفتار آيم که را غم تخليص من دارد تا تفتيش حال من کند؟ و تا ترياق از عراق آورده شود مارگزيده مرد بود . تو را همچنين فضل است و ديانت و تقوا و امانت اما متعنتان در کمين اند و مدعيان گوشه نشين. اگر آنچه حسن سيرت توست بخلاف آن تقرير کنند و در معرض خطاب پادشاه افتی در آن حالت مجال مقالت باشد پس مصلحت آن بينم که ملک قناعت را حراست کنی و ترک رياست گويی.
    به دريا در منافع بى شمار است

    اگر خواهى ، سلامت در كنار است

    رفيق اين سخن بشنيد و بهم برآمد و روی از حکايت من درهم کشيد و سخنهای رنجش آميز گفتن گرتف کين چه عقل و کفايت است و فهم و درايت ؟ قول حکما درست آمد که گفته اند : دوستان به زندان بکار آيند که بر سفره همه دشمنان دوست نمايند .
    دوست مشمار آنكه در نعمت زند

    لاف يارى و برادر خواندگى

    دوست آن دانم كه گيرد دست دوست

    در پريشان حالى و درماندگى

    ديدم كه متغير می شود و نصيحت به غرض می شنود . به نزديک صاحبديوان رفتم ، به سابقه ی معرفتی که در ميان ما بود و صورت حالش بيان کردم و اهليت و استحقاقش بگفتم تا به کاری مختصرش نصب کردند. چندی برين برآمد ، لطف طبعش را بديدند و حس تدبيرش را بپسنديدند و کارش از آن درگذشت و به مرتبتی والاتر از آن متمکن شد. همچنين نجم سعادتش در ترقی بود تا به اوج ارادت برسيد و مقرب حضرت و مشاراليه و معتمد عليه گشت. بر سلامت حالش شادمانی کردم و گفتم :
    ز كار بسته مينديش و در شكسته مدار

    كه آب چشمه حيوان درون تاريكى است

    منشين ترش از گردش ايام كه صبر

    تلخ است وليكن بر شيرين دارد

    در آن قربت مرا با طايفه ای ياران اتفاق افتاد . چون از زيارت مکه بازآمدم دو منزلم استقبال کرد. ظاهر حالش را ديدم پريشان و در هيات درويشان. گفتم : چه حالت است ؟ گفت : آن چنانکه تو گفتی طايفه ای حسد بردند و به خيانتم منسوب کردند و ملک دام ملکه در کشف حقيقت آن استصقا نفرمود و ياران قديم و دوستان حميم از کلمه ی حق خاموش شدند و صحبت ديرين فراموش کردند.
    نبينى كه پيش خداوند جاه

    نيايش كنان دست بر بر نهند

    اگر روزگارش درآورد ز پاى

    همه عالمش پاى بر سر نهند

    فی الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم تا درين هفته که مژده ی سلامت حجاج برسيد از بند گرانم خلاص کرد و ملک موروثم خاص . گفتم : آن نوبت اشارت من قبولت نيامد که گفتم عمل پادشاهان چون سفر درياست خطرناک و سودمند يا گنج برگيری يا در طلسم بميری.
    يا زر به هر دو دست كند خواجه در كنار

    يا موج ، روزى افكندش مرده بر كنار

    مصلحت نديدم از اين بيش ريش درونش به ملامت خراشيدن و نمک پاشيدن .بدين کلمه اختصار کرديم .
    ندانستى كه بينى بند بر پاى

    چو در گوشت نيامد پند مردم ؟

    دگر ره چون ندارى طاقت نيش

    مكن انگشت در سوراخ كژدم
     
  18. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    تنی چند از روندگان در صحبت من بودند . ظاهر ايشان به صلاح آراسته و يکی را از بزرگان در حق اين طايقه حسن ظنی بليغ و ادراری معين کرده ، تا يکی ازينان حرکتی کرده نه مناسب حال درويشان. ظن آن شخص فاسد شد و بازار اينان کاسد . خواستم تا به طريقی کفاف ياران مستخلص کنم . آهنگ خدمتش کردم ، دربانم رها نکرد و جفا کرد و معذورش داشتم که لطيفان گفته اند :
    در مير و وزير و سلطان را

    بى وسيلت مگرد پيرامن

    سگ و دربان چو يافتند غريب

    اين گريبانش گيرد، آن دامن

    چندان که مقربان حضرت آن بزرگ بر حال من وقوف يا و با اکرام دراوردند و برتر مقامی معين کردند اما بتواضع فروتر نشستم. و گفتم :
    بگذار كه بنده كمينم

    تا در صف بندگان نشينم

    آن بزرگمرد گفت : الله الله چه جای اين گفتار است؟
    گر بر سر چشم ما نشينى

    بارت بكشم كه نازنينى

    فی الجمله بنشستم و از هر دری سخن پيوستم تا حديث زلت ياران در ميان آمد و گفتم :
    چه جرم ديد خداوند سابق الانعام

    كه بنده در نظر خويش خوار مى دارد

    خداى راست مسلم بزرگوارى و لطف

    كه جرم بيند و نان برقرار مى دارد

    حاکم اين سخن عظيم بپسنديد و اسباب معاش ياران فرمود تا بر قاعده ی ماضی مهيا دارند و موونت ايام تعطيل وفا کنند . شکر نعمت بگفتم و زمين خدمت ببوسيدم و عذر جسارت بخواستم و در وقت برون آمدن گفتم.
    چو كعبه قبله حاجت شد از ديار بعيد

    روند خلق به ديدارش از بسى فرسنگ

    تو را تحمل امثال ما ببايد كرد

    كه هيچكس نزند بر درخت بى بر، سنگ
     
  19. aaber_piade

    aaber_piade Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏19 دسامبر 2002
    نوشته ها:
    1,662
    تشکر شده:
    28
    محل سکونت:
    Tehran
    منبعي رو ميشناسين که گلستان رو بشه به فرم يکپارچه و در فرم يونيکد ازش دريافت کرد؟ يعني همين کاري که خود شما مي کنين ميتونين به طور يکباره و يکپارچه :)
     
  20. IcedAngel

    IcedAngel Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏13 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,286
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    Philadelphia
    دوست عزیز behroozsara خسته نباشی و دمت گرم ...
    الان نشستم همه پستهات رو تا الان خوندم چه حالی داد ! از بعد از دبیرستان به بعد حکایتهای سعدی رو نخونده بودم ... دوباره یادم افتاد که چه زبان غنیی داریم . واقعا" چسبید ... منتظر بقیش هستیم
     
  21. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    با سپاس از دوستان عزيز
    ممنون بابت توجه شما .
    حتما سعي خواهم كرد تمام اين شاهكار زبان پارسي را در اين تاپيك قرار دهم تا مورد استفاده دوستان نازنينم قرار گيرد .
    قابل توجه دوست نازنينم كه تمام اين اثر را يكجا خواستار هستند . بايد عرض كنم كه من تمام آثار اين بزرگان را به شكل فايل هاي word دارم اما به دليل صفحه آرايي و حجم زيادي كه ايجاد شده نمي توانم آنرا يكجا آپلود كنم . اگر خواسته باشيد ميتوانم حضورا تقديم شما كنم .
     
  22. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    ملک زاده ای گنج فراوان از پدر ميراث يافت . دست کرم برگشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بی دريغ بر سپاه و رعيت بريخت.

    نياسايد مشام از طبله عود

    بر آتش نه كه چون عنبر ببويد

    بزرگى بايدت بخشندگى كن

    كه دانه تا نيفشانى نرود

    يکی از جلسای بی تدبير نصيحتش آغاز کرد که ملوک پيشين مرين نعمت ار به سعی اندوخته اند و برای مصلحتی نهاده ، دست ازين حرکت کوتاه کن که واقعه ها در پيش است و دشمنان از پس ، نبايد که وقت حاجت فرومانی.
    اگر گنجى كنى بر عاميان بخش

    رسد هر كد خدايى را برنجى

    چرا نستانى از هر يك جوى سيم

    كه گرد آيد تو را هر وقت گنجى

    ملک روی ازين سخن بهم آورد و مرو را زجر فرمود و گفت : مرا خداوند تعالی مالک اين مملکت گردانيده است تا بخورم و ببخشم نه پاسبان که نگاه دارم.
    قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت
    نوشين روان نمرد که نام نکو گذاشت
    * * * *
    حکايت
    آورده اند که نوشين روان عادل را در شکارگاهی صيد کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشيروان گفت: نمک به قيمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند ازين قدر چه خلل آيد؟ گفت: بنياد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هرکه آمد بر او مزيدی کرده تا بدين غايت رسيده.
    اگر ز باغ رعيت ملك خورد سيبى

    برآورند غلامان او درخت از بيخ

    به پنج بيضه كه سلطان ستم روا دارد

    زنند لشكريانش هزار مرغ به سيخ

    * * * *
    حکايت
    غافلی را شنيدم که خانه ی رعيت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند ، بی خبر از قول حکيمان که گفته اند هر که خدای را عز و جل بيازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالی همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد.
    آتش سوزان نكند با سپند

    آنچه كند دود دل دردمند

    سرجمله حيوانات گويند که شيرست و اذل جانوران خر و باتفاق خر بار بر به که شير مردم در.
    مسكين خر اگر چه بى تميز است

    چون بار همى برد عزيز است

    گاوان و خران بار بردار

    به ز آدميان مردم آزار
    باز آمديم به حکايت وزير غافل. ملک را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد. در شکنجه کشيد و به هنواع عقوبت بکشت.
    حاصل نشود رضاى سلطان

    تا خاطر بندگان نجويى

    خواهى كه خداى بر تو بخشد

    با خلق خداى كن نكويى
    آورده اند که يکی از ستم ديدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تامل کرد و گفت:
    نه هر كه قوت بازوى منصبى دارد

    به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف

    توان به حلق فرو برد استخوان درشت

    ولى شكم بدرد چون بگيرد اندر ناف

    نماند ستمكار بد روزگار

    بماند بر او لعنت پايدار
     
zarpopخرید بک لینک