آژانس هواپیماییexchanging
dakhlestan

حق و باطل

شروع موضوع توسط zoono ‏14 ژوئن 2007 در انجمن گفتگوی آزاد

  1. zoono

    zoono کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏16 مارس 2007
    نوشته ها:
    24
    تشکر شده:
    0
    تاریخ پر جدال بشر، از هابیل تا امروز، سراسر بر یک محور چرخیده و آن تمیز حـق از باطل بوده. بشر درمانده، سعی در تبیین چیزی داشته که در اصـل، ورای ادراک او قرار دارد. ولی او با سماجت، اینرا پی می گیرد. بشر نیاز دارد حق را بشناسد، زیرا ذات او، تعادل می خواهد. بشر یکبار از تعادل خارج شد و حالا باید با اختیار، آنرا دوباره برقرار سازد.
    حـق در اصل همین تعادل است. حق تعادل بین همۀ اجزاست و هر آنچه جز این باشد، روح بشر از آن بیزار است. ولی حق را به دو صورت می توان شناخت.
    در یک حالت از منظر کل و یا از دیدگاه حقیقت. صرفنظراز آنکه چنین امکانی برای هیچیک از ما وجود ندارد، ولی حـق از دیدگاه کل، رابطۀ مستقیمی با آزادی انسان دارد. انسـان موجودی است ناتوان، در اوج توانایی. هر یک از موجودات - بنسبت شعور خویش - تجلی وجهه ای از صفات خداوند هستند. سنگ تجلی پایداری، باد تجلی لطافت، آب تجلی پاکی و حیوانات هر یک ظهور یک یا تعدادی از صفات او هستند. ولی انسان یگانه موجودی است که تجلی تمامی صفات خداوند است. او می تواند بی رحم، صبور، باگذشت و یا کینه توز باشد. خداونداو را آزاد آفریده تا هریک از اینها را بیازماید واز دیدگاه کل، همه بیگناهند. یک دزد، یک آدمکش، یک حسود، یک دروغگو، همه وهمه بر اساس طبیعت آزاد خود عمل می کنند. اینها همه در یک کل زندگی می کننـد که ورای ارزشها و ارزش گذاریهای متداول ما قرار دارد. انسان به دو علت می لغزد. یا عدم دانایی و یا ناتوانی. از دیدگاه کل هیچیک گناهکار نیستند. هر چند که هرکدام می توانند و ًباید در جهت تعادل بیـن استدلال واحساس خویش کوشش کنند و آنکه در این راه بیشتر می کوشد، عملش به «حق» نزدیکتراست و در پیشگاه وجهۀ متعادل خویش، بی گناهتر.
    در حالت دوم حـق را از دیدگاه جزء می شناسیم. از آنجایی که ماانسانها در مقام کل نیستیم، ناگزیریم (و باید) به وضع دیدگاه بپردازی. همان چیزی که کانت به آن « منظر » می گوید. در اینحال حق، در سیستمهای مختلفی (که واضع آنها ما هستیم) معانی متفاوتی می یابد. در جایی همۀ انسانها حق نفس کشیدن دارند و در جای دیگر برخی از آنها محق نیستند تا زنده بمانند. « در جایی همگان به طبیعت یکسانند و در جایی دیگر از مادر ناهمسان » (ویل دورانت - تاریخ فلسفه).
    تا زمانیکه بشر فهیم نشده، بایداز خوب و بد استفاده کند. وظیفۀ فیلسوف (حداقل تا به امروز) تطابق نیک و شر، براخلاق، سیاست و زیبایی شناختی است و تا زمانی که بشر عاشق نباشد و جز حق نبیند، اسیر « دوقطبی است ».

    رامین عزیزی​