آژانس هواپیماییexchanging

حكايت

شروع موضوع توسط vahidrk ‏17 دسامبر 2005 در انجمن بایگانی

وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است.
  1. vahidrk

    vahidrk کاربر قدیمی پرشین تولز

    تاریخ عضویت:
    ‏2 جولای 2005
    نوشته ها:
    3,377
    تشکر شده:
    505
    محل سکونت:
    Home
    از اين به بعد حكايت هاي كوتاه و خواندني رو توي اين تاپيك قرار مي دم.
     
  2. vahidrk

    vahidrk کاربر قدیمی پرشین تولز

    تاریخ عضویت:
    ‏2 جولای 2005
    نوشته ها:
    3,377
    تشکر شده:
    505
    محل سکونت:
    Home
    زاهدي از جهت قربان (براي قرباني كردن) گوسپندي خريد.در راه طايفه طراران (دزدان) بديدند.طمع دربستند و با يكديگر قرار دادند كه او را بفريبند و گوسپند بستانند.پس يك تن به پيش او درآمد و گفت:اين سگ را كجا مي بري؟ديگري گفت:اين مرد عزيمت شكار مي دارد كه سگ در دست گرفته است؟سوم بدو پيوست و گفت:او در كسوت اهل صلاح است اما زاهد نمي نمايد ; كه زاهدان با سگ بازي نكنند و دست و جامه خود را از آسيب او صيانت واجب بينند.
    از اين نسق هر چيز مي گفتند تا شكي در دل زاهد افتد و خود را در آن متهم گردانيد و گفت شايد بود كه فروشنده اين , جادو بوده است و چشم بندي كرده.در جمله گوسپند را بگذاشت رو رفت و آن جماعت بگرفتند و بردند.

    كسوت:لباس
    اهل صلاح:صالحان
    صيانت:نگهداري
    آسيب:تماس
    متهم گردانيد:به شك و ترديد افتاد
    جادو:جادوگر


    برگرفته از كليله ودمنه
     
  3. vahidrk

    vahidrk کاربر قدیمی پرشین تولز

    تاریخ عضویت:
    ‏2 جولای 2005
    نوشته ها:
    3,377
    تشکر شده:
    505
    محل سکونت:
    Home
    يكي از شاعران پيش امير دزدان رفت و ثنايي بر او گفت.فرمود تا جامه از او بركنند و از ده بيرون كنند.مسكين برهنه به سرما همي رفت.سگان به دنبال وي افتادند.خواست تا سنگي بردارد و سگان را دفع كند.زمين يخ گرفته بود.عاجز شد.گفت:اين چه حرام زاده مردمانند ; سنگ را بسته اند و سگ را گشاده.
    امير از دور بديد و بشنيد و بخنديد و گفت:اي حكيم , از من چيزي بخواه.
    گفت جامه خود مي خواهم اگر انعام فرمايي.
    اميدوار بود آدمي به خير كسان...............................مرا به خير تو اميد نيست , شر مرسان

    انعامي فرمايي:كرمي داري
    گلستان سعدي
     
  4. vahidrk

    vahidrk کاربر قدیمی پرشین تولز

    تاریخ عضویت:
    ‏2 جولای 2005
    نوشته ها:
    3,377
    تشکر شده:
    505
    محل سکونت:
    Home
    درويشي مجرد گوشه صحرايي نشسته بود.پادشاهي بر او بگذشت ; درويش _ از آنجا كه فراغ ملك قناعت است _سر بر نياورد و التفات نكرد. سلطان _ از آنجا كه سطوت سلطنت است _برنجيد و گفت:اين طايفه خرقه پوشان امثال حيوانند و اهليت و آدميت ندارند.وزير نزديكش آمد و گفت:اي جوانمرد سلطان روي زمين بر تو گذز كرد ; چرا خدمتي نكردي و شرط ادب به جاي نياوردي؟گفت:سلطان را بگوي توقع خدمت از كسي دارد كه توقع نعمت از تو دارد و ديگر بدان كه ملوك از بهر پاس رعيت اند نه رعيت از بهر طاعت ملوك.

    پادشه پاسبان درويش است...............................گرچه رامش به فر دولت اوست
    گوسپند از براي چوپان نيست............................بلكه چوپان براي خدمت اوست

    ملك را گفت درويش استوار آمد ; گفت:از من تمنايي بكن.گفت:آن همي خواهم كه دگر باره زحمت من ندهي.گفت مرا پندي بده ; گفت:

    درياب كنون كه نعمتت هست به دست..........................كاين دولت و ملك مي رود دست به دست

    گلستان سعدي
     
  5. vahidrk

    vahidrk کاربر قدیمی پرشین تولز

    تاریخ عضویت:
    ‏2 جولای 2005
    نوشته ها:
    3,377
    تشکر شده:
    505
    محل سکونت:
    Home
    يكي در حرب احد بود ; گفت:بسياري از صحابه شهيد شدند ; آب برداشتم و گرد تشنگان مي گشت تا كه را رمقي از حيات باقي است.سه صحابه را مجروح يافتم , از تشنگي مي ناليدند.چون آب را به نزديك يكي بردم , گفت:بدان ديگري ده كه از من تشنه تر است.به نزد دوم بردم , به سيم اشارت كرد , سيم نيز به اول اشارت كرد.به نزد اول آمدم , از تشنگي هلاك شده بود ; به نزد دوم و سيم رفتم ; نيز جان داده بودند.

    معاش اهل مروت بدين نسق بوده است..............................كه جان خود به مروت نثار مي كردند
    به اتفاق ز بهر حيات يكديگر........................هلاك خويش همه اختيار مي كردند

    سيم:سوم

    روضه خلد
     
  6. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    نـادانـي فـرعـون
    ابليس وقتي نزد فرعون آمد
    وي خوشه اي انگور در دست داشت و تناول مي كرد .
    ابليس گفت :
    هيچكس تواند كه اين خوشه انگور تازه را خوشه مرواريد خوشاب ساختن ؟
    فرعون گفت : نه
    ابليس به لطايف سحر ، آن خوشه انگور را خوشه مرواريد خوشاب ساخت .
    فرعون بسيار تعجب كرد و گفت : اينت استاد مردي كه تويي !
    ابليس سيليي بر گردن او زد و گفت :
    مرا با اين استادي به بندگي حتي قبول نكردند ،
    تو با اين حماقت ، دعوي خدايي چگونه مي كني ؟؟!!


    از جوامع الحكايات و لوامع الروايات از محمد عوفي ( قرن ششم )
     
  7. appbannerkhuniresbanner
  8. vahidrk

    vahidrk کاربر قدیمی پرشین تولز

    تاریخ عضویت:
    ‏2 جولای 2005
    نوشته ها:
    3,377
    تشکر شده:
    505
    محل سکونت:
    Home
    بزرگي از اكابر _ كه در ثروت قارون زمان خود بود _ اجل در رسيد ; اميد از زندگاني قطع كرد.جگر گوشگان خود را كه طفلان خاندان كرم بودند , حاضر كرد و گفت : اي فرزندان , روزگاري دراز در كسب مال زحمت هاي سفر و حضر كشيده ام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگي فشرده تا اين چند دينار زخيره كرده ام.زنهار , از محافظت آن غافل مباشيد و به هيج وجه , دست خرج بدان ميازيد ويقين دانيد كه:

    زر , عزيز آفريده است خداي.......................................هركه خوارش بكرد , خوار بشد

    اگر كسي با شما سخن گويد كه پدر شما را در خواب ديدم قليه حلوا مي خواهد.زنهار , به مكر آن فريفته مشويد كه من آن نگفته باشم و مرده چيزي نخورد.اگر من خود نيز در خواب با شما نمايم و همين التماس كنم ,‌بدان التفات نبايد كرد كه آن را اضغاث احلام (خواب هاي پريشان) خوانند ; باشد آن ديو نمايد.من آنچه در زندگي نخورده باشم , در مردگي تمنا نكنم.اين بگفت و جان به خزانه مالك دوزخ سپرد!

    اخلاق الاشراف-عبيد زاكاني
     
  9. vahidrk

    vahidrk کاربر قدیمی پرشین تولز

    تاریخ عضویت:
    ‏2 جولای 2005
    نوشته ها:
    3,377
    تشکر شده:
    505
    محل سکونت:
    Home
    سلطان سنجر را در آن وقت كه به دست غزان گرفتار شده بود , پرسيدند:
    علت چه بود كه ملكي بدين وسعت و آراستگي كه تو را بود , چنين مختل شد؟
    گفت:كار هاي بزرگ به مردم خرد فرمودم و كار هاي خرد به مردم بزرگ ; كه مردم خرد كارهاي بزرگ را نتوانستند كرد و مردم بزرگ از كار هاي خرد عار داشتند و در پي نرفتند.هر دو كار تباه شد و نقصان به ملك رسيد و كار لشكري و كشوري روي به فساد آورد.

    تذكره دولتشاه سمرقندي
     
  10. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    ميخ هاي روي ديوار

    پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .

    روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...

    بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .

    روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند . تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .»
     
  11. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    فقر

    روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .

    در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »

    پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! »

    پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟»

    پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !»

    پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ »

    پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست !»

    در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم !»
     
  12. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    عقاب

    مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند ؛ براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد .

    سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد .

    روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد .

    عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟»

    همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم. »

    عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك مرغ است .
     
  13. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    اصل موضوع را فراموش نكن 1

    مرد قوي هيكل ، در چوب بري استخدام شد و تصميم گرفت خوب كار كند .

    روز اول 18 درخت بريد . رئيسش به او تبريك گفت و او را به ادامه كار تشويق كرد . روز بعد با انگيزه بيشتري كار كرد ، ولي 15 درخت بريد .

    روز سوم بيشتر كار كرد ، اما فقط 10 درخت بريد . به نظرش آمد كه ضعيف شده است . نزديكش رفت و عذر خواست و گفت : « نمي دانم چرا هر چه بيشتر تلاش مي كنم ، درخت كمتري مي برم»

    رئيس پرسيد : «آخرين بار كي تبرت را تيز كردي ؟»

    او گفت : «براي اين كار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بريدن درختان بودم.»
     
  14. avajang.com .leftavajang.com.right
  15. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    اصل موضوع را فراموش نكن 2

    خانمي طوطي اي خريد . اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند . او به صاحب مغازه گفت اين پرنده صحبت نمي كند . صاحب مغازه گفت : « آيا در قفسش آينه اي هست ؟ طوطي ها عاشق آينه هستند ، آن ها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند .» آن خانم يك آينه خريد و رفت .

    روز بعد باز آن خانم برگشت . طوطي هنوز صحبت نمي كرد . صاحب مغازه پرسيد : «نردبان چه ؟ آيا در قفسش نردباني هست ؟ طوطي ها عاشق نردبان هستند.» . آن خانم يك نردبان خريد و رفت .

    اما روز بعد باز هم آن خانم آمد . صاحب مغازه گفت : آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟ خب مشكل همين است . به محض اين كه شروع به تاب خوردن كند ، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد . آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت .

    وقتي كه آن خانم روز بعد وارد مغازه شد ، چهره اش كاملأ تغيير كرده بود . او گفت : «طوطي مرد .»

    صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد : «آيا او حتي يك كلمه هم حرف نزد ؟» آن خانم پاسخ داد :« چرا ، درست قبل از مردنش با صداي ضعيفي گفت آيا در آن مغازه غذايي براي طوطي ها نمي فروختند ؟»
     
  16. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    تريبول تنها



    آن ها در كنار يك ديگر بودند و همه به يك اندازه مي دانستند و باور داشتند كه آن چه مي دانند بسيار است . يكي در ميانشان بود كه به اندازه ديگران نمي دانست و به او نادان مي گفتند . او تريبول نام داشت . هنگامي كه شنيد نادان است ، فروتن شد و خود را پنهان كرد تا ديگر كسي او را نبيند .

    اما ديگران با او همدردي نداشتند و او را دنبال كردند و نگاهش كردند و با او از آن چه نمي توانست بفهمد حرف زدند . آن ها مي ديدند تريبول چه رنجي مي برد و خشنود بودند از اين كه مي توانند او را برنجانند .

    اما جهان ديگرگون گشت و ناگهان تريبول دانا شد و بقيه نادان ، بسيار نادان تر از او . تريبول هم مي خواست براي آن چه ديگران بر سرش آورده بودند ، انتقام بگيرد . اما آن ها او را تحسين كردند و هيچ كس به خاطر آن چه نمي دانست و تريبول مي دانست ، خجالت نمي كشيد و تريبول با آن ها همدردي مي كرد و نمي توانست آن ها را برنجاند . او مي دانست كه هميشه به گونه اي تنها بوده است و در انتظار زماني بود كه روزگاري بازخواهد گشت .او دقيقأ مي دانست زماني كه در آن جهان بار ديگر دگرگونه شود ، ديگران باز هم او را خواهند رنجاند .


    نويسنده : گيزلا النسر

    ترجمه : ناصر غياثي
     
  17. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    راه بهشت

    مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

    پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

    دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

    - «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

    دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»

    - اسب و سگم هم تشنه‌اند.

    نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

    مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

    مسافر گفت: روز به خير

    مرد با سرش جواب داد.

    - ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

    مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

    مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

    مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

    مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

    - بهشت

    - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

    - آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

    مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

    - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...



    بخشي از كتاب «شيطان و دوشزه پريم»، پائولو كوئيلو
     
  18. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    كشيش

    بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : « كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها دنيا را هم بزرك ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!
     
  19. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    اينجا هم همينطور

    پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت ميكرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد:

    هي پيري ! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟

    پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟

    گفت: مزخرف !

    پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور

    بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.

    پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟

    گفت: خب ! مهربونند.

    پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور !
     
  20. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    بهاي يك سنت


    پسر كوچكي ، روزي هنگام راه رفتن در خيابان ، سكه اي يك سنتي پيدا كرد .او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي ، خيلي ذوق زده شد . اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد .

    او در مدت زندگيش ، 296 سكه 1 سنتي ، 48 سكه 5 سنتي ، 19 سكه 10 سنتي ، 16 سكه 25 سنتي ، 2 سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد . يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت .

    در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و 26 سنت ، او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد ، درخشش 157 رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها در حالي كه از شكلي به شكلي ديگر در مي آمدند ، نديد . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئي از خاطرات او نشد
     
  21. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    راز خوشبختي



    تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي مي‌كرد.

    به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي‌خورد، فروشندگان وارد و خارج مي‌شدند، مردم در گوشه‌اي گفتگو مي‌كردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مي‌نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي‌ها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.

    خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي‌داد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه «راز خوشبختي» را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.

    مرد خردمند اضافه كرد: اما از شما خواهشي دارم. آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: در تمام مدت گردش اين قشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد.

    مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پله‌ها، در حاليكه چشم از قاشق بر نمي‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.

    مرد خردمند از او پرسيد:«آيا فرش‌هاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد؟»

    جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.

    خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتي‌هاي دنياي من را بشناس. آدم نمي‌تواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانه‌اي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.»

    مرد جوان اين‌بار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقف‌ها بود مي‌نگريست. او باغ‌ها را ديد و كوهستان‌هاي اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد.

    خردمند پرسيد: «پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟»

    مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است.

    آن وقت مرد خردمند به او گفت:

    «راز خوشبختي اين است كه همه شگفتي‌هاي جهان را بنگري بدون اينكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني»
     
  22. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    اين حكايت به نظرم خيلي جالب آمد


    شام آخر



    لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

    روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.

    سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

    نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

    گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

    وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام!»

    داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»

    - سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»



    برگرفته از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»، پائولو كوئيلو
     
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است.