منتخب بازارچه

خاطرات دوران خدمت سربازی

nsm1000

Registered User
تاریخ عضویت
2 آپریل 2012
نوشته‌ها
585
لایک‌ها
99
محل سکونت
بندرعباس
با سلام خدمت همه ی عزیزان


هدف از زدن این تاپیک اینه که دوستان خاطرات دوران سربازی مو نو برای بچه ها تعریف کنیم هر کی خدمت زفته


بیاد تعریف کنه:دی، من که واسم خیلی جالبه این خاطرات و از گوش دادن و خوندشون خیلی خیلی لذت میبرم ، امیدوارم



شما هم مثله من فکر کنین :دی اولین خاطره رو هم خودم میگم :دی از دوران خدمت سربازیم.
=================================================================================================

من خدمت سربازیمو تو یکی از فرودگا ههای کشور بودم حالا بماند کجا :دی داستان از اینجا شروع میشه که چند روز

مونده بود به تحویل سال 90 و تعطیلات عید که واقعا ترافیک پروازی فرودگاه 2 برابر میشد اون روز من مامور شدم

که برم پست جایگاه ویژه (vip) پست بدم وظیفه من این بود که از نرده ها مواظبت کنم که خدای نکرده کسی وارد نشه

حول حوش ساعت 7 شب بود تو محوطه استحفاظی خودم داشتم پستمو میدادم قدم میزدم بعد برگشتم دیدم یه آدم خارجی

فکر کنم فیلیپینی بودش وایساده داره با تعجب و ترس و لرز من و نگاه میکنه رفتم نزدیکتر انگلیسی حرف زد سلام کرد

بعد من دلیل ترسشو متوجه نشدم دیدم یه پاکت سیگار دستشه یه نخشو در اورده بود میخواست بکشه که یهو منو دیده بود

و زبونش بند اومده بود تازه از پشت نرده ها :دی بعد به انگلیسی یه مشت چرت و پرت گفت من متوجه شدم با اشاره دستش

که میگه اینجا میتونم سیگار میکشم چون هی اسموک اسموک میکرد:دی بعد منم با صورتی اخمالو و جدی بهش گفتم نو نو نو

بعد ترسش چند برابر شد صداش در نمیومد بعد دستشو کرد اونطرف باز انگلیسی بلغور کرد گفت که میتونم اونجا سیگار بکشم

منم گفتم یس یس یس :دی
 
Last edited:

behnam_tr2006

Registered User
تاریخ عضویت
27 مارس 2007
نوشته‌ها
5,910
لایک‌ها
942
محل سکونت
تبریز
برای شروع خوب بود...........
من که نرفتم سربازی ولی به زودی میرم و میام براتون خاطره مینویسم :D
 

takesh

Registered User
تاریخ عضویت
4 مارس 2012
نوشته‌ها
5,396
لایک‌ها
4,331
محل سکونت
جَـفَـنـگِـــستــانــ...... . . . . .
دوستان تاپیک خاطرات سربازی داریم ها --یه سرچ میکردید اتفاقن آخرین پستشم من خودم گزاشتم اونجا :دی
 

jan_sakht

Registered User
تاریخ عضویت
2 آپریل 2012
نوشته‌ها
4,547
لایک‌ها
410
محل سکونت
tehran
آموزشي بودم سال 80 بود وسط زمستون 20 روز خدمت بودم ( صفر كيلومتر )

هر روز تو صبحگاه چند تا سرباز ميومدن يه تعداد از ماهارو واسه انبري و بيگاري سوا ميكردن ميبردن امون تا شب كار ميكشيدن ( مثل برده داريه دوران غرب وحشي )

محل خدمت ( اموزشي ) مهرآباد بود . من و رفيقم تو كل پادگان انگشت نما بوديم چون هر جفتمون اقليت ( مسيحي ) بوديم و همه مارو ميشناختن . مثل گاو پيشوني سفيد ...

اون روز تو صبحگاه مثل هميشه چند تا سرباز اومدنو شروع كردن جدا كردن ما آموزشي ها واسه بيگاري ...

چندتاشون كه لباس عملگي تنشون بود منو رفيقمو كه جلوي صف بوديم بلند كردنو برداشتن بردن ...

رفتيم سر يه ساختمان كه داشتن ميريختنش پاين و ما بايد با كلنگ و تيشه تا شب ميفتاديم به جون ديواراش و چند تا سرباز عقده ايم بالا سرمون بودن كه نپيچونيم ...

خلاصه خيلي كارش سنگين بود منم اون موقع ها مثل الان 120 كيلو نبودم يه آدم نهيف و مـُـردنيه 70 كيلويي بودم ...

ديگه داشتيم با ترس و لرز آماده ميشديم كه بيفتيم به جون ساختمان يهو ديديم يه درجه دار اومده دنبال 2 تا سرباز واسه كارهاي خدماتي ( مثل نظافت )

من از اونجايي كه نميدونستم چه عاقبت شومي در انتظارمه با رفيقم سريع پريديم بقل اون بابا و شاد و خندون باهاش رفتيم ...

خلاصه سرتونو درد نيارم رفتيم دفاتر چند تا از اين درجه دارارو طي و جارو كرديم و بعد تا غروب اخر وقت خودمونو گم و گور كرديمو و برگشتيم پيش بقيه بچه ها كه كارشون تموم شده بود . ( البته سربازايي كه با ما اومده بودن شبيه جنازه رو زمين دراز كشيده بودن ناي بلند شدن و راه رفتن نداشتن )

من و دوستم شاد و خندون كه به خيالمون همرو دور زديمو حسابي خوش گزرونديم يه هو ديديم يه صداي أروده از تو دفتر اومد كه ميگفت اون 2 تا سربازي كه پيچوندنو ور دار بيارين جلو دفتر ...

اقا چشتون روز بد نبينده پاين اون ساختمون كه داشتن خراب ميكردن دفتر سرهنگه بود كه مسئول اون بخش و سربازاش بود . يه هو اومد بيرون گفت شمايد از صبح غيبتون زده ؟؟؟

از اونجايي كه از روز اول به ما گفته بودن هيچ درجه داري حق نداره رو شما دست بلند كنه و مارو شير كرده بودن منو دوست با حالت حق به جانب رفتيم جلوي دفتر . ما تا اومديم بگيم جناب فلان جا واسه بيگاري رفتيم يه دونه گذاشت تو گوش رفيقمون كه صداش هنوز تو گوشمه ... يدونه هم اومد نامرد گذاشت پس گردن من . اومد دوميشو بخابونه تو گوشم دستشو گرفتم يه لگد با پوتينام وسط تخماش پرت شد سمت يه ديوار كه با اجر چيده بودنو و كل اجرا ريخت سر و گردنش و بچه ها همه خايه فنگ نفس نميكشيدن و انگار دنيا تموم شده بود ...

منم داغ داغ بودمو شروع كردم درگير شدن با سربازاي خود سرهنگه كه نامردها 5/6 نفري ريختن سرم .

تو همون هاگير واگير بود كه سرهنگه با سربازاش ريختن سرمو دستمو گرفتن و كردنم تو يه اطاق تا ناممو بدن به سرهنگ كل سربازاي اموزشي مهراباد تا منو بندازن حبس ...

اقا چشتون روز بد نبينه هر كسي اونجا منو ميديد ميگفت خودتو واسه 6 ماه اضافه خدمت و بازداشتگاه و تبعيد به بدترين جاي ايران واسه إدامه خدمت اماده كن . من مپرسيدم چرا ؟ بهم جواب ميدادن اين سرهنگه با سرهنگ كل سربازاي اموزشي مهراباد هم فاميله و هم رفيق 30 ساله ...

منو ميگي سرمو داشتم ميكوبيدم به ديوار و خودم اماده ميكردم واسه بدترين مجازات ...

تو همين اوضاع و احوال بود كه سرهنگه با اعصاب داغون و با 2 تا از سربازاش و با يه كاغذ اومدن تو اتاق تا مشخصاتمو بنويسنو ناممو بدن سرهنگ كل اموزشي .

اقا چشتون روز بد نبينه تا گفت اسمت چيه گفتم إدموند خشكش زد . انگار برق گرفتتش . گفت چي ؟ گفتم إدموند . گفت اقليتي ؟ گفتم بله قربان . گفت بجه كجايي گفتم فلان جا . گفت پسر جون من 20 سال اونجا با همكيشات زندگي كردمو نون نمك خوردم اخه اين چه كاري بود كردي و من چيكارت كنم و الا آخر ...

خلاصه كلي آروم شد و حتي باهام شوخي ميكردو و بگو بخند وقتي نرم شد گفت اگه اين نامه رو ميدادم به فرمانده كل كه يدونه درجه دارو تو آموزشي زدي خدا ميدونست سر از كجا در مياوردي .

منم كه با كلي معزرت خاهيو صلوات سربازاو رو بوسي از يه فاجعه نجات پيدا كرده بودم بعد از اولين مرخصي آموزشي رفتم براش كلي هديه از شيريني بگير تا عطر و غيره براش خريدمو بعد از مرخصي رفتم پيشش دادم بهش و بازم باهام بگو بخند ميكرد ..

خلاصه اين سرهنگه نامردي نكرد بود و حتي سفارش منو به سرهنگ كل سربازاي اموزشي كرد و روز تقسيم منو سوا كرد برد تو سفي كه همه پدر نظامي بودن و كل خدمتم افتادم جايي كه همه پدر نظامي بودن و با خونمون نيم ساعت فاصله داشت .

خلاصش كنم تا اخر عمرمون خاطره شد برامون كه يه لگد ميتونست مارو بكوبه به فرش ولي مارو برد به أرش ...

خدمت بهترين دورانه ولي يه عيب بزرگ داره كه آدمو تنبلو و تن پرور ميكنه و زمان ميبره تا بعد از خدمت دل به كار بديو و مستقل بشي ...

هر كسي از دوستانم كه خدمت نرفته توصيه ميكنم بره . درسته 2 سال از زندگي اونم از بهترين سالهاي عمرتو عقب ميفتي ولي يه چيزايي توش هست كه محال ممكنه تو زندگي عادي بتوني لمسش كني ...

دوستان همگي خوش باشين ...
 

all4sell

Registered User
تاریخ عضویت
23 آگوست 2011
نوشته‌ها
2,329
لایک‌ها
436
محل سکونت
کرج
یعنی 2تا سربازی رفته داریم
بیاید تعریف کنید بخندیم
 

hoji_17203

Registered User
تاریخ عضویت
12 ژانویه 2008
نوشته‌ها
1,891
لایک‌ها
119
سن
35
محل سکونت
Iran/Qom
عرض سلام وادب خدمت دوستان گرامی

خیلی خاطره دارم ولی به نظر من و از همه مهمترش اینه که بخاطر شرایط خاصی که دراون دوران داشتم وبخاطرش مجبورشدم بیام خدمت، در لحظه لحظه دوران خدمت خدا رو کنارم حس میکردم.دلیل براش دارم. کساییکه خدمت رفتن میدونن فرق اینکه توی کدوم صف، یا کدوم اتاق، یا باکدوم سرهنگ، یا باکدوم درجه داری باشی چیه؟؟؟!!!! یه اتاق توی خدمت بهشته یکی جهنم یه سرهنگ خوبه یکی بد و... بگذریم

یکیش اینه که براتون تعریف میکنم:

برج 12 سال 82 رفتم خدمت. یادش بخیر. هیچ اعصاب خوردی شدیدتر از این نیست که دمه عید که همه در فکرعید وچهارشنبه سوری واین چیزان تو بری کچل کنی وآماده شی برای خدمت
خلاصه رفتیم زیرپرچم...

روزاولی که رسیدم پادگان آموزشی فرمانده گردانمون(فامیلیش جاندانه بود) بهم گفت هنوز دوره ی قبل تموم نشده برو فردا بیا. گفتم مشتی از اینجاتاخونه ی ما 14ساعت راهه کجا برم فردابیام؟؟؟!!!
خلاصه بنده خداشماره موبایلش رو دادگفت قبلی که بیای زنگ بزن. گفتم خب برگه مرخصی بده. اونم دادو ما نرفته دوباره برگشتیم خونه و آش پشت پامون رو هم خوردیم.
بعد از تماس تلفنی صبح 23 برگشتیم پادگان دیدم اوه اوه چه خبر دوستان آش خور مثل چی درحال دویدن وبشین وپاشو هستند.تا کارای پذیرشم انجام بشه و توشه تحویل بگیرم تقریبا شب بود واز اونجایی که دیر رسیده بودم آسایشگاه دستمون جانداشت مجبورشدم برم توی آسایشگاه یه دسته ی دیگه ساکن بشم که اینم بعدا برام شد یه موهبت الهی...
23تا28 توی پادگان بودیم بعدش اعلام کردن که مرخصی پایان دورتون الانه وبرید 16فروردین اینجا باشین. بعداز 5روز سکونت توی پادگان 18 روز رفتیم مرخصی و برگشتیم وتا16اردیبهشت هم آموزشی بودم و18 اردبیهشت خودمون رو به محل خدمت معرفی کردیم. مدت آموزشی که من گذروندم کلا 35روز بود که فکر نمیکنم کسی اینجا پیدابشه که اینقدر مدت آموزشیش طول کشیده باشه

بازم به نظرمن و به خلاف دوستانی که میگن خدمت یعنی تلف کردن وقت باید ببینی چطور ازش استفاده کردی. خدمت هم جزء زندگیمونه وجزء لحظاتشه هرکاری الان میکنی اونوقت هم میتونستی انجام بدی فقط شاید یه مقدار از لحاظ محتوافرق داشته باشه. من از دوران خدمت خیلی لذت بردم ودرنهایت هم باعث شد به چیزایی برسم که شاید هیچ وقت وتوی هیچ مکتبی نمیتونستم یادبگیرم. الان که به گذشتم نگاه میکنم میبینم یکی از نقاط عطف زندگی من دوران خدمتم بودو باعث شد تغییرات اساسی توی فکر ورفتار من بوجود بیاد.

یاعلی
 
Last edited:

drx0x

Registered User
تاریخ عضویت
17 سپتامبر 2012
نوشته‌ها
727
لایک‌ها
81
محل سکونت
net
يادش بخير خدمت سربازي اون موقع آموزشي ميگفتم بالا چقدر سخته ولش كن فرار كن اما الان ميگم كاش بشه دوباره رفت خيلي دوران خوبيه

پيشنهاد ميكنم دوستاني نرفت برن

از همه بيشتر من از لحظه اي تو پادگان خوشم مي اومد كه وقت نماز صبح ظهر عصر اين موقع تو سالن نماز خانه 4000 هزار سرباز با هم نماز ميكردن بهترين چيزي كه نصيب بنده شد همين بود كه 2 ماه با جمعيت 4000 هزار نفري جماعت نماز ميكرديم چه ثوابي داشت .

اين بود يه خاطره من از خدمت حالا بقيه رو از رو فرصت خواهم گفت
 

Exporter

Registered User
تاریخ عضویت
13 آپریل 2006
نوشته‌ها
3,834
لایک‌ها
5,064
سن
30
محل سکونت
Tehran
مسئول انبار سررشته داری گروهان بودم. ینی هر وسیله ی نظامی ئی که به ذهنتون میرسه تحویل من بود.
یه روز عصر بود تو انبار نشسته بودم با رفیقم در مورد مسائل مهم بین المللی صحبت میکردیم :D یدونه دستبند رو میزم بود، یهو جوگیر شدم تو یه حرکت انتحاری دستِ رفیقمو دستبند زدم. همینجوری الکی! . این همه کار الکی میکنیم، اینم یکیش. یه چن دیقه بعد که میخواستم دستشو باز کنم دیدم دستبنده کلید نداره
. کلیدِ تمام دستبندهای دیگه ای که داشتمو روش امتحان کردم، هیچکدوم از کلیدا بهش نخورد
. یه پلیور انداختم رو دستش که کسی دستبنده رو نبینه، بردمش انبار گروهانِ همساده مون، اونجا هم انبارداره هر چی کلید داشت تست کرد، با هیچکدوم باز نشد. یه حس خیلی بدی بود که مثلا اگه نتونیم بازش کنیم چی میشه
دستشو قطع کنیم؟
اگه خودمون بریم صادقانه مسئله رو گزارش بدیم دستبدو میبُرن؟
میشه اصن؟
اضافه خدمت تو شاخشه؟
بازداشت چی؟
. ... دیگه داشتم به این فکر میکردم که دلو بزنم به دریا زنگ بزنم به فرماندمون داستانو تعریف کنم ببینم به نظر اون چه خاکی باید بریزم به سرم، فرداشم خودمو واسه ی هرگونه فاجعه ی احتمالی آماده کنم، یهو یادم اومد یه رفیقِ دیگه ای دارم که خیلی عاقله :دی . رفتم مسئله رو مطرح کردم، پاشد اومد با میخ و چکش و روشهای خاصی که از بازگو کردنش معذورم در یک پروژه ی تقریباً دو ساعته دستبدو وا کرد
تا باز شد انگار یه سطل آب یخ ریختن روم. اصن روح و روانم آزاد شد. قابل وصف نیست.

نتیجه ی اخلاقی اینکه تو خدمت، و کلاً تو زندگیتون. قبل از هر شوخی ئی، قبل از هر جوگیری ئی، قبل از هر کاری، میباید به عواقبش فکر کنید. اون روز هفشده تا از موهای سرم سفید شد :eek:

بازم هست. هر وقت حال داشتم تعریف میکنم
 
Last edited:

mr_khodaei2011

Registered User
تاریخ عضویت
18 دسامبر 2011
نوشته‌ها
411
لایک‌ها
179
بسیار هست ولی یادش بخیر چقدر از پادگان جیم میزدیم میومدیم خونه باز شب میرفتیم یادش بخیر
 

nsm1000

Registered User
تاریخ عضویت
2 آپریل 2012
نوشته‌ها
585
لایک‌ها
99
محل سکونت
بندرعباس
مرسی از همه ی دوستان ، منتظر خاطرات بقیه ی دوستان هم هستیم. :دی
 

on-track

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
31 آگوست 2012
نوشته‌ها
55
لایک‌ها
33
من دوره اموزشی خیلی اذیت شدم با اینکه لیسانس وظیفه بودم اصلا نمی تونستم غذای پادگان بخورم!‌ یادمه 10 کیلو تو 4وز کم کردم اومدم خونه منو نشناختن
 

Exporter

Registered User
تاریخ عضویت
13 آپریل 2006
نوشته‌ها
3,834
لایک‌ها
5,064
سن
30
محل سکونت
Tehran
یه سری آموزشهای شبانه داشتیم که میرفتیم توی محوطه ی میدون (داخل خودِ پادگان. نه بیرون) ، بهمون طریقه ی استفاده از قطب نما در شب ، طریقه ی راه رفتن در مناطق جنگی در شب و ... رو آموزش میدادن.
یه شب فرماندمون سربازا رو تو گروه های 4 نفره تقسیم بندی کرد، به هر گروه یه قطب نما داد تا بریم تو محوطه و جهت یابی رو تمرین کنیم. خودِ فرمانده هم نمیدونم جیم شد یا از جایی صداش کردن، رفت

مام دیدیم فرمانده نیستش و کسی به کسی نیست
تو گروهِ ما ، من داشتم آهنگِ پاپ کرنِ شادمهرو میخوندم ، یکی از رفقا همراهی میکرد موزیکشو با دهن می نواخت ، اون دو نفر باقیمانده هم حرکات موزون انجام میدادن

تاریک بود، زیاد دور و برمونو نمی دیدیم.
خلاصه آخرتِ عشق و حال بود
یهو دیدیم فرمانده مون شتابان داره میاد طرفمون :eek:
هیچی دیگه کلی دعبامون کرد
فقط صداها رو شنیده بود. متوجه دنس و پایکوبی و اینا نشده بود :D هی میگفت کدومتون داشتین میخوندین؟ کی داشت دیرینگ درینگ آهنگ میزد؟


کلی ضایع شدیم و خجالت کشیدیم :( میگفت چسافطا همیشه باید یکی بالا سرتون باشه؟




نتیجه ی اخلاقی: آدم میباید رفتارشو مطابق با فضایی که درش قرار داره سِت کنه. یه چیزایی که توی یه سری از جاها دوشواری نداره، ممکنه توی جاهای دیگه ای اعتبارتونو نزد فرمانده تون / رئیستون / همکاتون و... از بین ببره و ضایع بشید و نیز عواقب بعدی ئی به دنبال داشته باشه
 

hossein1285

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
21 فوریه 2013
نوشته‌ها
15
لایک‌ها
12
به سیستم کنونی انتقاد هست فراوان بیشمار! خود مسوئلین هم اعتراف دارند
ارتش حرفه ای و... جایگزین شود.

ولی چاره ای نیست!
فرار همیشه آدم استرس داره از در کلانتری رد میشه! اسم سربازی میاد آدم نگرانی میگیره
معاف اگه روزنه امیدی هست باید اقدام کرد یکی دوستان نزدیک من اصلا فکر نمیکرد معاف شد (پدر بالای 50 سال بیمار)

میمونه سربازی!!!!!!!
باور کنید آدم بعد از سربازی قابل مقایسه با قبلش نیست. شاید داریم خودمون گول میزنیم مفید جلوه داده بشه! ولی من بعد از سربازی خیلی چیزا در من عوض شد مثلا وسواسم کم شد الآن راحت میوه نشسته میخورم!! زندگی در شهر دیگر دور از خانواده و محل و... درس های خوبی داره مثلا شرایط محل کار دور رو میپذیری راحت.
از همه مهمتر خاطرات سربازی جاودانه است در ذهن. هیچ خاطراتی جایش را نمیگیرد همیشه در ذهن پر رنگ هستند. از ته دل آدم دلش تنگ میشه برا اون روزا


باید دل زد به دریا رفت راحت شد یک عمر!! به کارتت نگاه میکنی کلی راحت میشی ی عمر!


نکته بسیار خوب پیدا کردن دوست
من توی اتوبوس ک میرفتیم دوره آموزشی دوست صمیمی خدمتمو پیدا کردم. هم تختی من شد. با وجود اون اصلا نمیفهمیدم چیجوری گذشت همه چیز برامون خنده دار شده بود....رژه رفتن و...!
 

Exporter

Registered User
تاریخ عضویت
13 آپریل 2006
نوشته‌ها
3,834
لایک‌ها
5,064
سن
30
محل سکونت
Tehran
وسطای آموزشی بودیم. یه گروهبان وظیفه ای بود که مسئول آموزشِ گروهان ما بود. اومد تو آسایشگاه گفت امروز میخواد بازرس بیاد ببینه تا حالا از درسا و چیزایی که یادتون دادم چیزی یاد گرفتین یا نه. هر سئوالی که پرسید، تاکید میکنم "هر سئوالی" که پرسید، همه تون دستتونو میبرین بالا، ینی همه تون بلدید.
گفتیم سرگروهبان! د آخه نمیشه که. اگه گفت فلانی جواب بده و بلد نبودیم چی؟ گفت ایناش اصن مهم نیس. اون بازرسه خودشم جواب سئوالا رو نمی دونه :wacko: شما فقط اگه چیزی پرسید گفت کی جوابشو میدونه، همه دستتونو میبرین بالا میگین من! من!
. اصلا کاری نداشته باشید سئوالش چیه. فقط دستتونو ببرید بالا که یارو بفهمه که چقد آموزشتون خوب بوده.
و در آخر تاکید کرد که هر کس این کارو نکنه بعدن سرویس خواهد شد :D
گفتیم باشه سرگروهبان خیالت تخت باشه



و جناب بازرس اومد...
لیسا اسامی سربازا رو از گروهبانه گرفت، داشت اسمامونو نیگا میکرد (یه 100 نفری بودیم)
پرسید: محمدی کیه؟
همه دستمونو بردیم بالا گفتیم مـن
:لووووول: خو چیکار کنیم خو! گروهبانه یکساعت برامون سخنرانی کرده بود که هر سئوالی پرسید صرفنظر از اینکه سئوال چیه باید همین کارو بکنیم.

بازرسه : :blink:
گروهبان (ثانیه ی اول) : :eek:
گروهبان (ثانیه ی دوم به بعد) :

ما :


بیچاره گروهبانه مث آفتاب پرست رنگ عوض میکرد. سرخ میشد. زرد میشد. سفید میشد :lol:
بعدش دیگه تا آخر آموزشی یه غمی تو چهره ش می دیدیم، آخرم نفهمیدیم دوشواریش چیه
:دی
 

Exporter

Registered User
تاریخ عضویت
13 آپریل 2006
نوشته‌ها
3,834
لایک‌ها
5,064
سن
30
محل سکونت
Tehran
تازه آموزشی تموم شده بود. اولین روزی که وارد یگان جدید شدیم و میخواستن مراسم صبحگاه برگزار کنن، همون اولای مراسم بود که همه وایساده بودیم و طرف داشت سخنرانی میکرد، یهو نمیدونم قند خونم اومد پایین یا فشارم افتاد یا یه چیزی تو همین مایه ها. چشام سیاهی رفت دنیا جلو چشمم تیره و تار شد افتادم
بعدش که حالم درست شد، فرماندمون میگفت کم خونی؟ گفتم نه. گفت پس چرا اینجوری شدی؟ گفتم تا حالا این همه کلاه‌کج یجا ندیده بودم :D
 

Exporter

Registered User
تاریخ عضویت
13 آپریل 2006
نوشته‌ها
3,834
لایک‌ها
5,064
سن
30
محل سکونت
Tehran
آخه بجه به این حساسی رو واسه چی میبرن اجباری-حیف نیس به خدا
قبلش هیچ وقت این حالتو تجربه نکرده بودم. و همچنین بعدشم هیچ وقت اینجوری نشدم. برا خودمم عجیب بود (و هست) که چرا اونجا اولین روز توی اولین صبحگاه اینجوری شدم.
 

takesh

Registered User
تاریخ عضویت
4 مارس 2012
نوشته‌ها
5,396
لایک‌ها
4,331
محل سکونت
جَـفَـنـگِـــستــانــ...... . . . . .
قبلش هیچ وقت این حالتو تجربه نکرده بودم. و همچنین بعدشم هیچ وقت اینجوری نشدم. برا خودمم عجیب بود (و هست) که چرا اونجا اولین روز توی اولین صبحگاه اینجوری شدم.

پایان دوره از این اتفاقا زیاد میوفته
اون سردار####بیب####ه هم اینقدر ## زد که نصف ردیف اول مثل میله بولینگ که بهش توپ بخوره همه نقش زمین شدن:lol:
آخرشم گفت به همتون 2روز تشویقی دادم بعد معلوم شد#####ه خالی بسته
:D
 

بامداد

Registered User
تاریخ عضویت
24 ژوئن 2006
نوشته‌ها
1,684
لایک‌ها
161
سن
40
محل سکونت
زیر سایه دوستان
:D ما که نرغتیم هنوز بریم .اگه خاطره ای داشتیم میایم . البته اگه شهید نشم;)
 
بالا