• پایان فعالیت بخشهای انجمن: امکان ایجاد موضوع یا نوشته جدید برای عموم کاربران غیرفعال شده است

خاطره سگ زخمي و يك جانباز ( حتما حتما بخونيد )

cinablue

Registered User
تاریخ عضویت
29 ژانویه 2009
نوشته‌ها
3,052
لایک‌ها
3,190
محل سکونت
تهران
خیلی وقت بود که اصلا حال نوشتن نداشتم. یعنی حال هیچ کاری رو نداشتم. احنمالا شما هم نداشتید. داشتم توی نوشته هام همین طوری نگاه می کردم، یکهو برخوردم به این نوشته ام که به مناسبت هفته بسیج توی کارگزاران چاپ شد. یک اتفاق واقعی. یادمه وقتی خودم داشتم مینوشتمش، و یاد این مرد می افتادم اشک در چشمانم حلقه زده بود. الآن هم که دوباره داشتم می خوندمش اشک در چشمانم حلقه زد، اما این بار به دلیل دیگری بود. خوب میدونم قهرمان داستان من و تمام بسیجیان واقعی از اتفاقات اخیر ناراحت و خشمگینند. بخوانیم با هم ...



ساعت ده شب، تازه رسیده بودم خانه که از کلینیک تماس گرفتند و گفتند مریض اورژانس داریم.با تمام خستگی برگشتم کلینیک. همکارانم خوابانده بودندش برای عکسبرداری رادیولوژی. به محض دیدنش متوجه شدم که وضعیت وخیمی دارد. یک سگ بزرگ بود، مثل همه آن سگ هایی که در طول روز دیده ایم و می بینیم. حیوان بیچاره با یک اتومبیل تصادف کرده و تمام بدنش له و لورده شده بود.پرسیدم صاحبش کجاست, مردی را در گوشه سالن نشانم دادند، مردی با قدّی متوسط، هیکلی توپُر، با ته ریشی بر صورت و پیراهنی از جنس ساتن که بر روی شلوار انداخته بود. به نظر می رسید که در اوایل چهارمین دهۀ زندگی باشد. به دلم نوید می دادم که وی راننده یا خدمتکار صاحب سگ باشد. نتیجۀ معاینات و گزارشات رادیوگرافی نشان می داد که سگ بیچاره به سه جراحی سنگین نیاز دارد، مخصوصاً در یکی از پاها که دچار شکستگی شدید شده بود. صدایش کردم و داستان را برایش گفتم، همینطور هزینۀ معالجۀ سگ نگونبخت را که نسبتاً رقم بالایی بود. سرش را پائین انداخت و پس از کمی مکث گفت: «باشه دکتر! جراحیش کنین. گناه داره زبون بسته خیلی زجر می کشه!».

با تردید نگاهش کردم و در حالی که سعی داشتم لحن سخنم محترمانه باشد از او پرسیدم که هزینه را خودش می دهد یا بر عهدۀ شخص دیگری است.

آهنگ صدایش همراه با اعتماد به نفس بود، بلافاصله در جوابم گفت: «خودم می دم دکتر جون! الآن که بانک ها بسته است. فردا جورش می کنم. به علی براتون میارم».

عمل جراحی حدوداً ساعت یک بعد از نیمه شب آغاز شد. همان طور که حدس می زدم جراحی دشواری بود. وقتی کارمان به پایان رسید، سپیده زده بود. دیدمش که گوشۀ اتاق معاینه چند روزنامه پهن کرده و به نماز ایستاده است. نشستم پشت میز کارم و به قیافه اش خیره شدم. صورت آفتابسوخته اش نشان می داد که زندگی پرمشقّتی را پشت سر گذاشته است.

نمازش که تمام شد رویش را به طرف من گرداند، با نگاه پرسنده ای که جویای نتیجۀ عمل و حال و روز سگ بیچاره بود، نگاهی گویاتر از هر کلام و هر کلمه! صفا و صمیمت باطنش باعث شد که با خیال راحت سر به سرش بگذارم و بدون محافظه کاری، کمی با او شوخی کنم: «یادمه که توی رسالات ،احکام واجبات نماز رو جور دیگه ای نوشتند!... شما که لباستون خونی شده این جا هم که به خاطر سگ و گربه هایی که میان و میرن نجسه، نمازتون مشکلی ندارد؟»

لبخندی زد و با آهنگی که آرامش خاصی در آن موج می زد گفت: «بشوی اوراق اگر همدرس مایی... که درس عشق در دفتر نباشد، آقای دکتر!!».

وقتی می خواست برخیزد تازه فهمیدم که یکی از پاهایش مصنوعی است! حتّی یک لحظه هم فکر نکردم که ممکن است در یک تصادف معمولی پایش را از دست داده باشد. یقین داشتم که جانباز است؛ طرز عبادت او، حال و هوای او، خصوصاً بیتی که خوانده بود، همه و همه خبر از گذشته اش می دادند، حتّی بیشتر از آن پای مصنوعی! امّا به رغم این یقین، باز نمی دانم چرا خواستم از زبان خودش بشنوم. به همین دلیل بود که با لحنی شتابزده گفتم: «جانباز هستید؟!».

نگاهی به پای مصنوعی اش کرد و گفت: «فقط همین یه تیکه از تنمون لیاقت بهشت رو داشت». بعد مثل کسانی که از دنیایی به دنیای دیگر سیر می کنند، رو به من کرد و با صدایی بلند پرسید: «راستی نگفتین آقای دکتر؟! حال حیوون چطوره؟».

- :«خوبه! جرّاحی سختی بود... ولی زنده می مونه».

برایش شرایط نگهداری حیوان بعد از عمل و کارهایی را که باید انجام می داد توضیح دادم. با دقّت به حرف هایم گوش سپرده بود. هر کسی می توانست احساس نگرانی را در چشم هایش ببیند.

حرف هایم که تمام شد، دستش را در جیبش فرو برد و قرآن کوچکی را بیرون آورد. در حالی که قرآن را روی میز کارم می گذاشت، چشم هایش را به زمین دوخت و گفت: «الان که پول همرام نیست، خدمتتون تقدیم کنم ولی تا آخر همین امشب، ترتیبش رو می دم. به این جلد کلام الله، که خودم از شهید چمران گرفته ام قسم، تا شب پولتون رو تمام و کمال میارم».

-: «این که یک جلد قرآن است و برای همۀ ما محترمه، ولی من این جا یه پوشه پر از شناسنامه و کارت ملّی دارم که صاحبانشون اون ها رو گذاشتن و رفتن که تا چند ساعت بعد پول بیارن. بعضی از این مدارک الان چند سالیه که این جا مونده. دیدید که از دیشب تا حالا، هشت نفر برای نجات سگ شما سر پا بودند».

سرش را انداخت پائین، چند ثانیه ای فکر کرد، ناگهان به سرعت سرش را بلند کرد و با لحنی قاطع پرسید:«سند تاکسیم رو قبول می کنین؟».پاسخ مثبتم را که شنید با خوشحالی سراغ حیوانش رفت. چند دقیقۀ بعد که متوجه شدم همراه سگ تصادفی از کلینیک رفته، خورشید کاملاً طلوع کرده بود.



اوائل شب بود که منشی کلینیک وارداتاقم شد و با کمی دودلی گفت: «یه آقایی اومدند که با خودِ شما کار دارن».

خودش بود. با پاکتی در دست.

وقتی سند و قرآنش را می گرفت گفت: «دست مریزاد دکترجون! دَمِ شما گرم. دیشب، قبل از این که بیارمش پیش شما، چند جا برده بودمش. همه می گفتن راحتش کن. فقط شما گفتین کمکش می کنید و کردید».

من هم با کمی شیطنت، برای آن که فضای گفتگویمان را کمی شادتر کنم، اشاره ای به پاکت پول کردم و در حالی که سعی می کردم ادایش را دربیاورم گفتم: «دمِ شما هم گرم».

حسّ عجیبی وسوسه ام می کرد که سر به سرش بگذارم، کنجکاو بودم که از واکنش اش خبردار شوم. همین بود که اشاره ای به حیوانش کردم و گفتم: «حاجی! یادتون باشه، نجسه ها!».

-: «آره,ولی این هم آفریده خداست. خدا هیچ چیزی رو بی علّت نیافریده. هرچیزی که خلق کرده، قشنگه. این ماییم که این خوب و بدها رو تعریف می کنیم».

بعد نگاهی به سگ مجروح، که اینک تمام بدنش در پانسمان پیچیده شده بود، انداخت. چشم هایش برقی زدند. با لبخندی رو به من کرد و گفت: «دیشب که می رفتم خونه، سر کوچه مون افتاده بود. معلوم بود بدجوری ماشین بهش زده. وقتی رفتم بالا سرش، چشمم تو چشمش افتاد. یه جوری بهم زُل زده بود. نمی دونم چرا، ولی تا نگاهش رو دیدم یهو تموم بدنم لرزید و یه عالمه خاطرۀ دور اومد تو ذهنم؛ خاطرۀ یکی از شب های عملیات، که ترکشِ خمپاره، پام رو آش و لاش کرده بود. دیگه داشتم اشهد خودم رو می گفتم که یکی رسید بالا سرم. با این که خودش زخم داشت، من رو کشید عقب. اگر اون نبود، عمراً اگه جون به در می بردم! بعدش تا یه مدّت، هرچی گشتم نفهمیدم اونی که اون شب به دادم رسید کی بود و کجا رفت؟! تا این که یه روز فهمیدم...» که بغض امانش نداد.



موقع رفتن, با سند تاکسی اش و پاکت پولهایش در دست, برگشت ، نگاهی کرد و لب هایش را به هم فشرد و بی هیچ کلامی رفت و من بعد از این سال ها بغیر از خاطره ای زیبا از یک نفر از آن سالهای خوب، یک قرآن جیبی دارم که هنوزهم از آن بوی باروت می آید.

نويسنده :‌ دكتر هومن دامپزشك
 

persianphonix

Registered User
تاریخ عضویت
27 سپتامبر 2007
نوشته‌ها
270
لایک‌ها
112
محل سکونت
MARS PLANET
اگه میشه خودتون با صدای بلند بخونید برامون و فایل صوتیشو اینجا بزارید آخه خیلی طولانیه حوصلم نمیشه ثواب داره!!!
 

D.X

Registered User
تاریخ عضویت
10 آگوست 2010
نوشته‌ها
1,856
لایک‌ها
4,002
محل سکونت
Mafia's hometown

mercury.m676

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
18 آگوست 2012
نوشته‌ها
1
لایک‌ها
1
تن آدمی شریفست به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
 

GraduallyMeanin

Registered User
تاریخ عضویت
29 می 2012
نوشته‌ها
223
لایک‌ها
99
فکر کنم به برکت وجود همچین بزرگوارانیست که آسمون هنوز سرپا ایستاده هوار نمیشه سر همه مون که دنیا رو کردیم مثل جهنم واسه همدیگه. خودمم یکی از اون حیف نون ها.
 

ipc110

Registered User
تاریخ عضویت
25 فوریه 2005
نوشته‌ها
1,345
لایک‌ها
52
محل سکونت
Tehran
در بزرگی رزمندگان و جانبازان شکی نیست ولی این خاطره که بهتر است نام آنرا داستان بگذاریم ساختگی است و ناشیانه نوشته شده است.
 

ayma

کاربر فعال بخش پاتوق
کاربر فعال
تاریخ عضویت
3 دسامبر 2011
نوشته‌ها
1,075
لایک‌ها
3,581
سن
36
در بزرگی رزمندگان و جانبازان شکی نیست ولی این خاطره که بهتر است نام آنرا داستان بگذاریم ساختگی است و ناشیانه نوشته شده است.

می پرسم فقط یاد بگیرم ؛
از کجا متوجه شدین ساختگیه ؟
و چرا می گین ناشیانه اس ؟
 

cinablue

Registered User
تاریخ عضویت
29 ژانویه 2009
نوشته‌ها
3,052
لایک‌ها
3,190
محل سکونت
تهران
می پرسم فقط یاد بگیرم ؛
از کجا متوجه شدین ساختگیه ؟
و چرا می گین ناشیانه اس ؟

اینا اگر واقعیتی رو با چشم خودشون هم ببینند هم تکذیب میکنن
ما خانواده شهید هستیم... با جون و دل حیوانات رو دوست داریم و همیشه مورد احترام ما هستند این زبون بسته ها
 

ipc110

Registered User
تاریخ عضویت
25 فوریه 2005
نوشته‌ها
1,345
لایک‌ها
52
محل سکونت
Tehran
می پرسم فقط یاد بگیرم ؛
از کجا متوجه شدین ساختگیه ؟
و چرا می گین ناشیانه اس ؟

شناخت متن اصیل و واقعی از متن ساختگی بیشتر به تجربه مربوط می شود و البته اجزایی در نوشته وجود دارد که بنوعی قضیه را لو می دهد.
تجربه می گوید که دکترها معمولا نویسنده خوبی نیستند و فرقی نمی کند پزشک باشد یا دامپزشک. در صورتیکه در نوشته مذکور جزئیات مکان و زمان و نیز کاراکترهای قصه (خاطره نیست) بخوبی با ادبیات درست تشریح شده اند که معمولا یک نویسنده حرفه ای می تواند به این جزئیات دقت کند و آنرا به صورت یک نوشته ادبی روی کاغذ بیاورد و چنین کاری برای یک پزشک و یا دامپزشک کار ساده ای نیست.
داستان توسط فردی نوشته شده است که شاید سعیش این بوده که بنوعی جانبازان (که نماد دفاع از انقلاب و اسلام می باشند) را با طبقه روشنفکر (که غالبا برای حیواناتی نظیر سگ که مظهر وفاداری و دوستی بشمار می رود ارزش خاصی قائل هستند) و حسب ظاهر این دو گروه هیچگونه تناسبی با یکدیگر ندارند را دارای حس و نگاه مشترک قلمداد نماید.
و نکته آخر اینکه اشاره جانباز به قرآنی که از شهید چمران گرفته است به اندازه کافی کلیشه ای و لو دهنده خاطره نبودن متن مذکور است، شخصیتی (شهید چمران) که برای همگان آشنا بوده و شاید تنها شخصی از شهدای جبهه بوده که نویسنده داستان نامش را می دانسته است!
 

GraduallyMeanin

Registered User
تاریخ عضویت
29 می 2012
نوشته‌ها
223
لایک‌ها
99
بنوعی جانبازان (که نماد دفاع از انقلاب و اسلام می باشند) را با طبقه روشنفکر (که غالبا برای حیواناتی نظیر سگ که مظهر وفاداری و دوستی بشمار می رود ارزش خاصی قائل هستند) و حسب ظاهر این دو گروه هیچگونه تناسبی با یکدیگر ندارند را دارای حس و نگاه مشترک قلمداد نماید.

یعنی با این جمله شما میخوای بگی جانبازان و رزمندگان جبهه و جنگ افرادی ظالم و ضد حقوق حیوانات هستن و فقط جنابعالی به اصطلاح روشنفکر نگران حقوق جانوران زبون بسته هستی نه؟؟
شما یا بدبینی یا منظور خاصی داری.
 
Last edited:

cinablue

Registered User
تاریخ عضویت
29 ژانویه 2009
نوشته‌ها
3,052
لایک‌ها
3,190
محل سکونت
تهران
دکتر هومن بحث های بسیار جالبی کردند و میکنند

در شبکه Voa سال پیش گفتن با کمک دامپزشکان دیگر حاضر هستند سگ های ولگرد را عقیم سازی کنند به رایگان

ای کاش گوش شنوایی وجود داشت تو این مملکت
 

cinablue

Registered User
تاریخ عضویت
29 ژانویه 2009
نوشته‌ها
3,052
لایک‌ها
3,190
محل سکونت
تهران
یعنی با این جمله شما میخوای بگی جانبازان و رزمندگان جبهه و جنگ افرادی ظالم و ضد حقوق حیوانات هستن و فقط جنابعالی به اصطلاح روشنفکر نگران حقوق جانوران زبون بسته هستی نه؟؟
شما یه دکتر (یا ببخشید دامپزشک) بری بد نیس دوست گرامی.

برادر من اخه این جمله ها ارزش نقل قول کردن هم ندارن
نمردیم و دیدیم شهدا هم وکیل وصی دارن بجاشون حرف بزنه

این حرف ها از بی منطقی نشات میگیره

منطقی که اینا دارن حیوانات موجودات پستی هستند

و فقط اونایی ادم هستن که هر روز 20 بار سر به روی مهر میزارن ...

در حالیکه کمک به انسانها و موجودات هزار برابر ارزشش بیشتر از دعا کردنه

میرن مکه میان تو بوق و کرنا میکنن هزارتا بنر میزنن ما اومدیم !

سر گوسفند بیچاره رو میبرن...

واقعا که چی بشه ؟

خلاصه

خیلیا تو این کشور جهان سوم چشم دیدن انسان هایی که به درد موجودات رسیدگی میکنن رو ندارن...
 

cinablue

Registered User
تاریخ عضویت
29 ژانویه 2009
نوشته‌ها
3,052
لایک‌ها
3,190
محل سکونت
تهران
من در عجبم از ملت ایران

اسم خودشون رو گذاشتن مسلمان

مگر شما از امامان و پیامبران خدا پیروی نمیکنید ؟

پیامبر خدا آزارش به هیچکسی نرسید حتی موجودات و حیوانات مورد لطف خود قرار میدادند (احادیث موجود است)

اگر الگوی شما تو زندگی پیامبران خدا هستند , پس این اعمال زشت و ناپسند برای چیست ؟

یک انسان واقعی همین جانباز هست که خودش درد کشیده میفهمه نمیتونه ببینه حتی یک حیوان درد بکشه....

اینها ارزش داره

پس چرا گربه و سگ بدبختو میزنید ؟برای چی میکشید ؟غذا دادن به این موجودات بی پناه انقدر سخته ؟واسه چی آزار میدید واسه خنده ؟واسه تفریح ؟

این موجودات هم خدایی دارند

لعنت به هرچی حیوان آزاره
 

farahabad

Registered User
تاریخ عضویت
13 دسامبر 2012
نوشته‌ها
766
لایک‌ها
145
محل سکونت
تهران
شناخت متن اصیل و واقعی از متن ساختگی بیشتر به تجربه مربوط می شود و البته اجزایی در نوشته وجود دارد که بنوعی قضیه را لو می دهد.
تجربه می گوید که دکترها معمولا نویسنده خوبی نیستند و فرقی نمی کند پزشک باشد یا دامپزشک. در صورتیکه در نوشته مذکور جزئیات مکان و زمان و نیز کاراکترهای قصه (خاطره نیست) بخوبی با ادبیات درست تشریح شده اند که معمولا یک نویسنده حرفه ای می تواند به این جزئیات دقت کند و آنرا به صورت یک نوشته ادبی روی کاغذ بیاورد و چنین کاری برای یک پزشک و یا دامپزشک کار ساده ای نیست.
داستان توسط فردی نوشته شده است که شاید سعیش این بوده که بنوعی جانبازان (که نماد دفاع از انقلاب و اسلام می باشند) را با طبقه روشنفکر (که غالبا برای حیواناتی نظیر سگ که مظهر وفاداری و دوستی بشمار می رود ارزش خاصی قائل هستند) و حسب ظاهر این دو گروه هیچگونه تناسبی با یکدیگر ندارند را دارای حس و نگاه مشترک قلمداد نماید.
و نکته آخر اینکه اشاره جانباز به قرآنی که از شهید چمران گرفته است به اندازه کافی کلیشه ای و لو دهنده خاطره نبودن متن مذکور است، شخصیتی (شهید چمران) که برای همگان آشنا بوده و شاید تنها شخصی از شهدای جبهه بوده که نویسنده داستان نامش را می دانسته است!

سلام وقت کردی چند تا از پست های این وبلاگ رو بخون!
 
بالا