آژانس هواپیماییexchanging

خرمگس - شاهكار ليليان اتل وينيچ

شروع موضوع توسط Behrooz ‏19 دسامبر 2005 در انجمن داستان

  1. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    سلام خدمت دوستان عزيز

    شاهكار ليليان اتل وينيچ در بين دوستداران ادبيات طرفدار بسيار دارد .
    از اين رو متن كامل اين اثر را در اين تاپيك قرار ميدهم . باشد كه مورد استفاده دوستان عزيز قرار گيرد .
    مترجم اين اثر آقاي خسرو همايون پور است .
     
  2. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    1
    آرتوردرکتابخانه سمیناری1علوم الهی پیزا2 نشسته بود وتوده ای ازمواعظ خطی را زیرو رو می کرد,یکی از شبهای گرم ژوئن بود,پنجره ها کاملا بازو کرکره ها برای خنکی هوا بسته بود.کانن3 مونتانلی پدر روحانی ومدیرسمیناری،لحظه ای ازنوشتن بازایستاد ونگاهی مهرآمیزبه سری که با موهای سیاه براوراق خم شده بودانداخت: کارینو4نتوانستی پیدایش کنی؟مهم نیست بایدآن رادوباره بنویسم،ممکن است پاره شده باشد ومن بیجهت تو را این همه نگاه داشته ام.صدای مونتانلی نسبتا ً آرام اماعمیق وپرطنین بود،وچنان زنگ گوشنوازی داشت که گیرایی خاصی به کلامش میبخشید. صدایش همچون صدای سخنرانی مادرزاد تا حدامکان غنی ازتحریربود وهرگاه که باآرتور سخن می گفت لحنی نوازشگرانه داشت.
    - نه پدر5 باید پیدایش کنم,مطمئنم که آنرا همین جا گذارده اید،شما دیگرنمی توانیدعین آنرابنویسید.
    مونتانلی همچنان به کارخودادامه داد.سوسک زرینبالی بیرون ازپنجره به طوریکنواخت وزوز می کرد و فریاد کشدار وغم انگیزمیوه فروشی درخیابان طنین می افکند: فراکولا6!فراکولا!- پیدایش کردم،درباره شفای مجذوم7.آرتورطول اتاق را با قدمهایی نرم که همیشه اهالی خانه را خشمگین می ساخت پیمود.وی قامتی کوتاه واندامی باریک داشت وشباهتش به یک ایتالیایی به سبک پرتره های قرن شانزده،بیش ازیک جوان انگلیسی ازطبقه متوسط دردهه سوم قرن نوزده بود.دراوهمه چیز،ازابروهای کشیده ودهان ظریف گرفته تا دستهاوپاهای کوچکش،بی نهایت خوش تراش بود. اگربیحرکت می نشست امکان داشت با دختربسیارزیبایی که به هیئت مردان درآمده است به اشتباه گرفته شود،اماآنگاه که به حرکت درمی آمد،چابکی انعطاف پذیرش پلنگ دست آموز و بی چنگالی را به خاطر می آورد.
    - راستی همان است؟آرتور بی تو چه می کردم؟همیشه چیزهایم گم می شد،خوب اکنون دیگرچیزی نمی نویسم.برویم به باغ تا اشکالت را رفع کنم.کدام نکته را نفهمیده ای؟
    هردو به باغ خلوت وسایه دار دیر رفتند.سمیناری ساختمانهای یک صومعه قدیمی دومینیکان8 را دراشغال داشت،حیاط چهارگوش دیر دردویست سال قبل سروسامانی یافته بود،اکلیل های کوهی و اسطوخودوس با بوته های به هم فشرده درمیان حاشیه های مستقیم شمشاد سربرآورده بودند. اکنون دیگر رهبانان سپیدجامه ای که ازآنها مراقبت می کردند مدفون گشته واز یاد رفته بودند،ولی این گیاهان خوشبو،گرچه دیگر کسی گل هایشان را به عنوان یک گیاه شفابخش نیز نمی چید،بازدراین شامگاه فرح انگیز نیمه تابستان گل می دادند.دسته های جعفری وحشی وگلهای تاج الملوک سنگ فرش راهروها را پرکرده بودند.چاه میان حیاط ازسرخسها و گل های همیشه بهار پوشیده شده بود، ساقه های زمینی گل های سرخ خودرو در راهروها پراکنده گشته بودند.در حاشیه شمشاد،شقایق های سرخ و بزرگ می درخشیدند،دیژیتالهای9 بلند سربه سوی چمن پرپشت فرودآورده بودند.تاک کهن وحشی و بی بر,به شاخه درخت ازگیل ازیادرفته تاب می خورد و سرشاخه پربرگی را با سماجتی آرام و اندوهبار تکان می داد.
    درگوشه ای ازباغ ماگنولیای تابستانی وتنومندی قرارداشت,برجی ازشاخ وبرگ تیره بود که با شکوفه های شیری رنگ آذین شده باشد.مونتانلی روی نیمکت چوبی وخشنی که به تنه آن تکیه داشت نشست.آرتوردردانشگاه تحصیل فلسفه می کرد،واکنون به سبب مواجه شدن بااشکالی دریک کتاب،برای حل آن،نزد پدرآمده بود.او با آنکه درسمیناری تحصیل نمی کرد مونتانلی را یک دائرة المعارف واقعی می پنداشت.پس از آنکه اشکالش رفع شد،گفت:بهتر است بروم،مگر اینکه کاری با من داشته باشید باشید.
    - امروز دیگر نمی خواهم کار کنم.اما میل دارم اگر وقت داشته باشی کمی دیگر بمانی.
    - البته!
    آرتوربه تنه درخت تکیه داد وازمیان شاخ و برگهای تیره به اولین ستارگان کم نوری که در آسمان آرام سوسومی زدند چشم دوخت.این چشمان رویایی،آبی سیر و اسرارآمیز،که در پناه مژگانی سیاه قرارداشت،میراثی ازمادرکرن والی اش10 بود،مونتانلی برای آنکه آنها را نبیندرویش رابرگرداند.
    - کارینو،خسته به نظر می رسی.
    - چاره ای ندارم.
    صدایش آهنگ خسته ای داشت،آنسانکه مونتنلی بی درنگ بدان متوجه نمود.
    - به این زودی نبایست به کالج می رفتی،ازآن همه بیمارداری وشب زنده داری سخت فرسوده شده بودی.لازم بود قبل از آنکه لگهورن11 را ترک بگویی وادارت سازم تا استراحت کاملی بکنی.
    - پدر چه سود داشت!پس از مرگ مادر،دیگر نمی توانستم در آن محنتکده بمانم،جولیا دیوانه ام می کرد.
    جولیا همسر برادر بزرگ و ناتنی آرتور و مزاحم دائمی وی بود.
    مونتانلی به نرمی پاسخ داد: من تمایلی نداشتم که نزد بستگانت بمانی،مطمئن بودم که این کار برای توبدترین چیزممکن است.اما مایل بودم که دعوت دوستت،آن دکترانگلیسی، رامی پذیرفتی،اگر یک ماهی در منزل او زندگی می کردی آمادگی بیشتری برای تحصیل می یافتی.
    - نه پدر،واقعا نمی توانستم!وارن ها بی اندازه خوب ومهربانند،اما چیزی درک نمی کنند،وآن وقت دلشان به حال من می سوزد- این را در چهره هایشان می بینم- و کوشش دارند که درباره مادر صحبت کنند ومراتسلی دهند.البته جما اینطورنیست.اوهمیشه،حتی موقعی که خیلی کوچک بودیم، می دانست که چه چیز را نباید بگوید.اما دیگران می گویند،تازه تنها این نیست...
    - پس چیست پسرم؟
    آرتور چندگلی ازساقه خم شده دیژیتال چید وبا حالتی عصبی آنها را دردستش له کرده،پس ازلحظه ای مکث گفت: من تاب ماندن در شهر را ندارم،آنجا مغازه هایی هست که مادر هنگامی که خیلی کوچک بودم،از آنها برایم اسباب بازی می خرید،یک گردشگاه ساحلی هست که تا قبل از بحران بیماریش همیشه او را به آنجا می بردم.هرجا بروم وضع به همین منوال است،هردختر فروشنده ای با دسته های گل به سراغم می آید- گویی هنوز به هم به آن گلها احتیاج دارم!آن گورستان کلیسا هم آنجاست.ناگزیر بودم آنجا را ترک کنم!دلم از دیدن آنجا می گرفت...
    صحبت خودرا قطع کرد وبه خردکردن کاسه گلهای دیژیتال پرداخت.سکوت چنان عمیق وطولانی بود که متحیرازخاموشی پدر به او نگریست.هوا در زیر شاخه های ماگنولیا رفته رفته تاریک می شد.اما آنقدر روشنایی وجود داشت که پریدگی رنگ هولناک رنگ چهره مونتانلی را آشکار سازد. سرش به تدریج خم شد و با دست راست لبه نیمکت را محکم به چنگ گرفت.
    آرتور نگاهش را با حیرتی آمیخته به احترام برگرداند.گویی ناآگاهانه قدم در سرزمینی مقدس نهاده بود,با خود اندیشید" خدای من!چقدر درقیاس با او حقیر و خودپسندم!اگر درد من،درد او بود با این شدت آن را احساس نمی کرد."
    مونتانلی بلافاصله سربرداشت،به اطراف نگریست وبالحنی بسیارنوازشگرانه گفت: به هرصورت اکنون به تواصرارنمی کنم که بازگردی.اما باید قول بدهی که با شروع تعطیلات تابستان استراحت کاملی بکنی.به نظر من بهتر است تعطیلات را در حوالی لگهورن بگذرانی. من نمی توانم اجازه بدهم به سلامت تو آسیبی برسد.
    - پدر،پس از بسته شدن سمیناری به کجا خواهید رفت؟
    - طبق معمول باید شاگردان را به ییلاق ببرم ومراقبت کنم که آنجا مستقر شوند.اما معاونم تااواسط ماه اوت ازمرخصی بازخواهد گشت.سعی خواهم کرد برای تنوع به کوههای آلپ بروم. همراه من می آیی؟تو را می توانم به یک کوه پیمایی طولانی ببرم،فکر می کنم از مطالعه خزه ها و گلسنگ های آلپی خوشت بیاید.ولی اگر تنها با من باشی شاید برایت قدری کسل کننده باشد.
    - پدر!
    آرتوردستهایش را به شکلی که جولیا آن را تظاهر به سبک خارجیان می نامید برهم فشرد و گفت: حاضرم هرچه را که در دنیا دارم بدهم و همراه شما بیایم.فقط...مطمئن نیستم که...
    حرف خود را برید.
    - فکر نمی کنی که آقای برتن اجازه بدهد؟
    - مسلما ازاین کار خوشش نخواهدآمد،اما مشکل بتواند ممانعت کند.من اکنون هجده سال دارم و هر کاری را که بخواهم می توانم انجام بدهم,وانگهی او فقط برادر ناتنی من است.دلیلی نمی بینم که موظف به اطاعت از او باشم- او هرگز نسبت به مادر مهربان نبود.
    - ولی اگر جدا ًمخالفت ورزد،به نظر من بهتر است دربرابرش مقاومت نکنی.چون امکان دارد که در خانه با وضع بسیار بدتری روبه رو شوی...
    آرتورباحرارت کلام او را قطع کرد و گفت: به هیچ وجه بدتر نخواهد شد!آنان همیشه از من نفرت داشته اند و خواهند داشت...آنچه من می کنم تأثیری ندارد.بعلاوه جیمز چگونه می تواند ازآمدن من با شما- پدر اقرارنیوشم- جدا ًممانعت کند؟
    - این را به خاطر داشته باش که او پروتستان است.به هرحال،بهتراست نامه ای به او بنویسی، و ما تااطلاع ازنظرش منتظر خواهیم ماند.اما پسرم تونباید شکیباییت را ازدست بدهی.این اعمال توست که شایان اهمیت است،مردم خواه از تو متنفر باشند و خواه دوستت بدارند.
    این اشاره چنان به نرمی ادا شد که آرتور از شنیدن آن فقط کمی سرخ شد و با آهی پاسخ داد: آری می دانم،اما بسیار مشکل است.
    مونتانلی ناگهان موضوع صحبت را تغییرداد وگفت:ازاینکه عصر سه شنبه نتوانستی نزد من بیایی بسیار متأسف شدم.اسقف آرزو اینجا بود،میل داشتم با او ملاقات کنی.
    - به یکی از دانشجویان قول داده بودم که برای شرکت در جلسه ای به منزلش بروم،منتظرم بودند.
    - چه جلسه ای؟
    آرتورازاین سوال آشفته شد و با لکنت عصبی اندکی گفت:در واقع...جل...جلسه ای...نه...نبود. دانشجویی ازجنوا آمده12 آمده بود ونطقی برای ماایراد کرد...یک...یک نوع کنفرانس درسی بود.
    - در چه باره کنفرانس داد؟
    آرتور مردد ماند: پدر،اسمش را نخواهید پرسید,خوب؟ چون قول داده ام که...
    - چیزی از تو نخواهم پرسید،البته اگر قول رازداری داده ای نباید چیزی به من بگویی.اما فکر می کنم حالا دیگر می توانی به من اعتماد داشته باشی.
    - پدرالبته که می توانم.سخنرانی اودرباره...ما و وظیفه ما نسبت به مردم...نسبت به خودمان وآنچه که باید برای کمک به...
    - کمک به کی؟
    - به کنتادینی13 ...و...
    - و؟
    - ایتالیا.
    سکوت ممتدی برقرار شد.مونتانلی رو به او کرد و با لحنی بسیار جدی گفت:آرتور به من بگو از چه وقت دراین فکر بوده ای؟
    - از زمستان گذشته.
    - قبل از مرگ مادرت؟او از این موضوع اطلاع داشت؟
    - نه,من آن موقع...توجهی به آن نداشتم.
    - و اکنون به آن توجه داری؟
    آرتور مشتی دیگر از کاسه گلهای دیژیتال را کند و در حالی که چشم به زمین دوخته بود گفت: پدر،جریان به این ترتیب بود: درپاییز گذشته،هنگامی که خود را برای امتحانات ورودی آماده می کردم،ناگزیربا دانشجوبان زیادی آشناشدم،یادتان هست؟باری،بعضی ازآنان با من شروع به صحبت درباره...همه این مطلب کردند وکتابهایی نیز به من دادند،ولی من توجه زیادی به آن مطالب نداشتم همیشه می خواستم نزد مادر به خانه بازگردم.می دانید او دراین خانه دوزخی تنها به سرمی برد،و فقط زبان جولیا برای کشتنش کافی بود.بعد درزمستان هنگامی که سخت بیمار شد دیگر دانشجویان و کتابها را از یاد بردم.وسپس همانطور که می دانید دیگرآمدن به پیزا را ترک گفتم.اگر آن مطالب در خاطرم بود با مادر در میان می گذاشتم.آنها را به کلی از یاد برده بودم.و بعد فهمیدم که مادردر شرف مرگ است- می دانید،تقریبا ً به طور مداوم تا آخرین لحظه در کنارش بودم.اغلب شبها بیدار می ماندم- جما وارن روزها می آمد تا من بتوانم بخوابم.باری،در آن شبهای طولانی بود که به فکر کتابها وآنچه که دانشجویان می گفتند افتادم.با خود فکرمی کردم که آیا حق با آنهاست و یا نظر مسیح چیست.
    - از او مسألت کردی؟لحن مونتانلی چندان راسخ نبود.
    - غالبا ً پدر،به درگاهش دعا کردم که یامرا راهنمایی کند ویا بگذارد تا بامادرم بمیرم.اما جوابی دریافت نکردم.
    - وهرگز کلمه ای هم در آن باره به من نگفتی.آرتور،من ازتومتوقع بودم که به من اعتماد کنی.
    - پدر،می دانید که به شما اعتماد دارم!اماچیزهایی هست که انسان نمی تواند آنها را باکسی درمیان بگذارد.فکرمی کردم کسی نمی تواند مرایاری دهد- نه شماونه مادر.من باید پاسخ را خود مستقیما از خداوند دریافت کنم.می دانید،این با همه زندگی و روح من بستگی دارد.
    مونتانلی روی برگرداند وبه تاریکی میان شاخه های ماگنولیا خیره شد.شفق چنان تیره بود که پیکر او،همچون شبحی تیره درمیان شاخه های تیره ترمحومی نمود.
    لحظه ای بعد با تأنی پرسید: و بعد؟
    - و بعد...مادر مرد.می دانید,من سه شب آخر را تا صبح در کنارش بیدار بودم...
    از سخن بازایستاد و اندکی مکث نمود.اما مونتانلی از جایش حرکت نکرد.
    آرتوربا لحنی بسیار آرام ادامه داد: درطول دو روز قبل ازدفنش به چیزی نمی توانستم فکرکنم. پس از تشییع جنازه نیز بیمار شدم.یادتان هست که نتوانستم برای اقرار حاضر شوم؟
    - آری یادم هست.
    - باری،آن شب از جا برخاستم و به اتاق مادررفتم.کاملا خالی بود،تنها آن صلیب بزرگ درشاه
    نشین قرارداشت.با خود اندیشیدم: شاید خداوند یاریم دهد.زانو برزمین زدم و منتظر ماندم،همه شب را. وصبح هنگامی که به خود آمدم...پدر،فایده ای ندارد،نمی توانم تشریح کنم.قادرنیستم آن چه را که دیده ام برایتان بیان کنم...خودم هم به زحمت می دانم چه دیده ام،امامی دانم که خداوند پاسخم را داده است.و من جرأت سرپیچی از او را ندارم.
    هردو لحظه ای خاموش در تاریکی نشستند.سپس مونتانلی برگشت،دستش را روی شانه آرتور نهاد و گفت: پسرم،خدا نکند بگویم که او با روح تو صحبت نکرده است.اما وضع خودت را در موقعی که این امر اتفاق افتاده به یاد بیاورو تخیلات حالت اندوه و بیماری را با دعوت جدی اواشتباه نکن. اگربه راستی اراده اوبراین بوده است که ازمیان تاریکی مرگ به توپاسخ دهد،دقت کن که تفسیر نادرستی از قول او نکنی.این چه کاری است که قصد انجامش را داری؟
    آرتور ازجابرخاست،وگویی که یک سوال و جواب مذهبی را تکرار می کرد،با وقار,پاسخ داد:که زندگیم را وقف ایتالیا کنم،و آن را در رهایی از این همه بردگی و بدبختی و بیرون راندن اتریشیان یاری نمایم تا شاید به صورت یک جمهوری آزاد درآید و پادشاهی جز مسیح نداشته باشد.
    - آرتور لحظه ای به آنچه می گویی بیاندیش!تو حتی ایتالیایی هم نیستی.
    - تفاوتی ندارد.من خودم هستم.این رویا را دیده ام و باید که خود را وقف آن کنم.
    سکوت دیگری برقرارشد.مونتانلی با تأنی گفت:هم اکنون ازآنچه مسیح گفته است سخن می گفتی... اما آرتور به میان حرفش دوید: مسیح می گوید کسی که زندگیش را در راه من از کف دهد بازش خواهد یافت.
    مونتانلی بازوی خود را به شاخه ای تکیه داد و چشمانش را در پس یک دست پنهان ساخت.عاقبت گفت:پسرم،لحظه ای بنشین!
    آرتور نشست،پدر دو دست وی را در چنگی سخت و نیرومند گرفت و گفت: امشب نمی توانم با تو بحث کنم,چون دفعتا ً با این مسأله روبه رو شده ام- درباره اش فکر نکرده ام- باید وقت داشته باشم تا به آن بیاندیشم.بعدا ً،بیش ازاین صحبت خواهیم کرد.اما اکنون از تو می خواهم که یک چیز را به یاد داشته باشی،اگر بر سر این کار دچار مصیبت شوی و یا بمیری،قلب مرا خواهی شکست.
    - پدر...
    - نه،بگذار آنچه را که باید بگویم تمام کنم.یک بار به تو گفته ام که کسی را جز تو در جهان ندارم. فکر میکنم مفهوم این حرف را کاملا ً درک نمی کنی.درک آن برای کسی که این قدر جوان باشد مشکل است.من نیز اگرجای به سن تو بودم درک نمی کردم.آرتور،تو برای من...همچون...همچون پسرم هستی،می فهمی؟ تو نوردیده ومراد قلب منی.من برای بازداشتن تو از برداشتن یک قدم خطا وتباه ساختن زندگیت حاضرم جان خود را فدا کنم.اما ازدست من کاری ساخته نیست.من از تو نمی خواهم هیچ گونه قولی بدهی.فقط می خواهم این نکته را به یاد داشته وکاملا ً محتاط باشی و پیش از آنکه قدم جبران ناپذیری برداری- اگر به خاطر مادرت هم که در آن دنیاست نمی خواهی،به خاطر من- در اطرافش خوب فکر کن.
    - فکر خواهم کرد... و... پدر,برای من و ایتالیا دعا کن.
    درسکوت زانو زد.مونتانلی نیز خاموش دستش را روی سرخم شده آرتور نهاد.لحظه ای بعد آرتور به پاخاست،دست او را بوسید وآهسته در طول چمن شبنم آلود به راه افتاد.مونتانلی تنها زیر درخت ماگنولیا نشست و مستقیما به درون سیاهی مقابلش خیره شد.
    با خود اندیشید: این انتقام خداست که بر من نازل شده است همان گونه که بر داوود14 نازل شد.با منی که آستان قدسش را ملوث ساخته وپیکراو را با دستهای آلوده ام گرفته ام شکیبا بوده است ولی اکنون شکیباییش به پایان رسیده است.
    اگر تو این کار را در خفا کردی،من آن را دربرابرهمه قوم اسرائیل و خورشید خواهم کرد.کودکی که از تو زاده شد،به یقین خواهد مرد.15

    1-آموزشگاه طلاب
    2- یکی از شهرهای قدیمی ایتالیا
    3- کسی که مراسم مذهبی را رهبری می کند.
    4- در زبان ایتالیایی لقب پسری است که بسیار عزیز است.
    5- مراد پدر روحانی است.
    6- در زبان ایتالیایی به معنی توت فرنگی است.
    7- بر طبق یکی از افسانه های کتاب آسمانی,مسیح با لمس کردن یک جذامی به او شفا داد.
    8- فرقه مذهبی خاصی است که به خاطر پیکار با مرتدین توسط واعظی به نام دومینیک در قرن سیزدهم پایه گذاری شد.
    9- گل انگشتانه نیز به آن گفته می شود.
    10- Cronwall: استانی در جنوب غربی انگلستان.
    11- Leghorn : بندر در دوک نشین توسکانی.
    12- Genoa: بندر عمده ساردنی در ایتالیا.
    13- Contadini: طبقه دهقان در ایتالیا.
    14- پادشاه اسرائیل که خدا او را کیفر داد،زیرا به یکی ازافسران خود خیانت ورزید و با همسرش ازدواج کرد(کتاب مقدس).
    15- عبارتی از کتاب مقدس.
     
  3. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    2
    آقای جیمزبرتن نظر برادرناتنی جوانش "جولان دادن دراطراف سویس" با مونتانلی را به هیچ وجه نپسندید,امامخالفت شدیداو با یک گردش گیاه شناسی بدون خطر,آن هم به همراه یک استاد پیرعلوم الهی,در نظرآرتورکه هیچ دلیلی برمنع آن نمی شناخت بسیار ظالمانه می نمود.در این صورت, او بیدرنگ آن را حمل بر تعصب مذهبی یا نژادی می کرد,اما برتن ها به گذشته روشنفکرانه خود مباهات می نمودند.
    همه خانواده از ابتدای تأسیس شرکت برتن و پسران,صاحبان کشتیهای خط لندن ولگهورن,که بیش از یک قرن از آن می گذشت,پروتستانها و محافظه کارانی وفادار بودند.اما چنین عقیده داشتند که یک جنتلمن انگلیسی حتی باطرفداران پاپ هم باید خوشرفتاری نماید. رئیس خانواده, هنگامی که مجرد ماندن را کسل کننده یافت, با معلمه کاتولیک و زیبای فرزندان کوچکترش ازدواج کرد.دو فرزند بزرگترش جیمز و توماس, گرچه از حضور زن پدری که به زحمت بزرگترازآنان بود بسیار رنجیده خاطربودند ولی ناگزیر با اکراه به مشیت الهی تن دردادند.پس ازمرگ پدر,ازدواج برادرارشد این وضع پیچیده را بغرنجتر و مشکلتر ساخت.اما هردو برادر شرافتمندانه کوشیده بودند تا ازگلادیس مادام که زنده بود دربرابرزبان بیرحم جولیا حمایت کنند و وظیفه خودرا آن طور که باید نسبت به آرتورانجام دهند.آنان حتی به دوست داشتن او تظاهر هم نمی کردند,و گذشت وسخاوتشان نسبت به وی,به طور عمده درتأمین پول توجیبی فراوان و آزاد گذاردن وی در انجام کار دلخواهش,آشکار می گردید.
    به این سبب,آرتوردرپاسخ نامه خود چکی برای تأمین مخارجش واجازه سردی,مبنی بر استفاده ازتعطیلات به نحودلخواهش,دریافت کرد.او نیمی از پول اضافی خود را صرف خرید کتابهای گیاهشناسی وریشه های فشاری1کرد وبه همراه پدرعازم اولین گردش خود درآلپ شد.درناحیه آلپ مونتانلی از آنچه آرتور مدتها در او می دید شادابتر می نمود.پس از نخستین تکان به سبب گفتگوی درباغ,رفته رفته تعادل روحی خود را بازیافت واواکنون با آرامشی بیشتر,آن موضوع را مورد توجه قرار داد.آرتور بسیار جوان وبی تجربه بود وتصمیمش هنوزمشکل می توانست برگشت ناپذیرباشد.بی شک,هنوزفرصت بود که بتوان وی را بااستدلالی ملایم قانع ساخت واز راه پرخطری که به تازگی قدم در آنها نهاده بود بازش داشت.
    آن دوقصد داشتند چند روزی را در ژنو بگذرانند,اما دراولین برخورد باخیابانهای روشن خیره کننده و گردشگاه های غبارآلود و پر از جهانگرد شهر,اخم اندکی بر چهره آرتور نشست. مونتانلی تفریح کنان او را می پایید.
    - کارینو,خوشت نیامده است؟
    - درست نمی دانم.با آنچه انتظار داشتم تفاوت بسیاری دارد.آری,دریاچه زیبایی است,شکل آن تپه ها را هم دوست دارم.
    جزیره ای که درآن بودند "روتو" نام داشت.آرتور به کرانه طولانی و مشخص ساحل ساوی اشاره کرده ادامه داد: اما شهر,خیلی پرزرق و برق است وحالتی پروتستانی وقیافه خودپسندانه ای دارد. نه,از آن خوشم نیامده است.از دیدنش به یاد جولیا می افتم.
    مونتانلی به خنده افتاد:طفلک بیچاره,چه عذابی!خوب ما برای تفریح به اینجا آمده ایم.بنابراین دلیلی ندارد که در اینجا توقف کنیم,چطور است که امروز با قایق بادبانی گردشی روی دریاچه بکنیم و فردا صبح هم به کوهستان صعود کنیم؟
    - ولی پدر,شما می خواستید اینجا بمانید!
    - پسر عزیزم,من بارها اینجاها را دیده ام.تفریح من دیدن شادی توست.کجا مایلی برویم؟
    - اگر واقعا ًبرایتان بی تفاوت است,ترجیح می دهم که درمسیر رودخانه به سرچشمه اش بازگردیم.
    - رن؟
    - نه آژو,جریان سریعی دارد.
    - پس به شامونیکس می رویم.
    بعد از ظهر را به گردش با یک قایق بادبانی کوچک گذراندند.دریاچه زیبا,تأثیرکمتری ازآب تیره و گل آلود درآرتوربه جای نهاده بود.او درکنارمدیترانه پرورش یافته و با امواج کوچک و آبی رنگ آن خو گرفته بود,اما علاقه شدیدی به آبهای تندرو داشت و شتاب عجولانه این رود یخی بی اندازه مسرورش می ساخت.می گفت: با همه قدرت به پیش می راند.سپیده دم فردای آن روز رهسپار شامونیکس گردیدند.آرتورهنگام عبورازحومه حاصلخیز شهر,که در دره ای قرارداشت بی نهایت شاداب بود.ولی آنگاه که قدم در جاده پرپیچ وخم مجاور کلوز نهادند و در محاصره تپه های بزرگ و ناهموار قرار گرفتند,خاموش شد و قیافه ای جدی به خود گرفت.از سنت مارتین به بعد,به تدریج ازدره بالا آمدند.برای استراحت,درکلبه های چوبی کنارجاده یا دهکده های کوچک کوهستانی توقف می کردند,وبازبه هرسمتی که هوس راهبرشان می شد به راه می افتادند.آرتوردر برابراین مناظرازخودحساسیت نشان می داد.دربرخورد با اولین آبشار, چنان وجد ونشاطی به اودست داد که انسان از دیدنش غرق شعف می شد,اما همچنان که به قله های برفپوش نزدیک شدند,از این حالت جذبه و شوربیرون آمدوبه خلسه ای رویایی فرورفت. چنین حالتی برای مونتانلی تازگی داشت,انگارارتباط مرموزی میان او وکوهستانها برقراربود. ساعتها در جنگلهای کاج تاریک و اسرارآمیزی که صدا درآن منعکس می شد,بی حرکت می نشست و ازمیان تنه راست و بلند کاجها به نمای آفتابی ستیغهای درخشان و صخره های خیره می نگریست.مونتانلی باحسرتی اندوه باراو را تماشامی کرد.یک روزهنگامی که مونتانلی سر از روی کتاب برداشت,آرتور را دید که در کنارش با همان حالت یک ساعت پیش روی خزه ها لمیده,با دیدگانی فراخ,به پهنه تابناک آبی و سفید خیره می نگرد.
    به او گفت:کارینو,کاش می توانستی هر آنچه را که می بینی به من نیز نشان دهی.
    برای آسودن,دردهکده آرامی که درنزدیکی آبشارهای دیوز قرار داشت,از جاده اصلی منحرف گشته بودند واکنون که خورشید درآسمان صاف و بی ابر غروب می کرد,به انتظار دیدن انوار تابناک آلپی برفراز قلل و لبه من بلان به نقطه ای از صخره کاج پوش صعود کردند.آرتور با چشمانی حیرت زده و مسحور سربالا کرد.
    - چه می بینم پدر؟موجودی عظیم وسفیدپوش,درفضایی به رنگ آبی که نه آغازی دارد و نه پایانی.می بینمش که سالهاست در انتظار ظهور روح خداست.همچون ازیک شیشه آن را تار می بینم.
    مونتانلی آهی کشید و گفت:من نیز زمانی این چیزها را می دیدم.
    - حالا دیگر آنها را نمی بینید؟
    - نه,دیگر آنها را نخواهم دید.من می دانم که اینها وجود دارند,اما چشمانم قادر به دیدنشان نیست, من چیزهای دیگری می بینم.
    - چه چیزهایی می بینید؟
    - من,کارینو؟آسمان آبی و کوهی پربرف- این است همه آنچه که در این ارتفاعات می بینم.اما در آن پایین جز این است.
    به سوی دره زیرپا اشاره نمود.آرتورزانو زد و روی لبه قائم پرتگاه خم شد.درختان عظیم کاج, که درتاریکی روبه افزایش شب,تیره می نمودند,همچون پاسدارانی درطول کرانه های باریک رود خانه قد برافراشته بودند.چیزی نگذشت که خورشید,به سان اخگری فروزان,درپس قله ای مضرس فرورفت و به همراه آن نور,زندگی نیز سیمای طبیعت را ترک گفت.در این هنگام, موجودی سیاه, عبوس,مخوف وغرق دراسلحه خیالی در روی دره ظاهرگردید.پرتگاههای قائم در کوههای خشک باختربه دندان غول عظیمی می مانست که کمین شکاری را دارد وآماده است تا قربانیش را به قعر آن دره عمیق وتاریک که پوشیده ازجنگلهای مویه سرا بود بکشاند. درختان کاج چون صفی ازتیغه های خنجر زمزمه می کردند: به روی ما سقوط کن! و سیلاب در سیاهی افزون شونده شب می غرید, زوزه می کشید و برآشفته از یأسی پایدار,خود را به دیواره های ناهموار زندانش می کوفت.
    آرتور لرزان به پاخاست.از لبه پرتگاه کنار کشید و گفت:پدر!مانند دوزخ است.
    مونتانلی به آرامی پاسخ داد: نه پسرم,فقط به روح انسان می ماند.
    - به ارواح کسانی که در ظلمت و سایه مرگ می نشینند؟
    - به ارواح کسانی که هر روز در خیابان از کنارت می گذرند.
    آرتورازدیدن سایه ها برخود لرزید.مهی سپید وتاردرمیان درختان کاج پرسه می زد و همچون روحی سرگردان,که تسلایی برای عرضه نداشت,تماشاگر تلاش نومیدانه سیلاب گشته بود.
    آرتور ناگهان گفت: نگاه کنید,مردمی که در تاریکی راه می رفتند نورعظیمی دیده اند.
    در خاور,قله های برفپوش میان شعله های شفق می سوخت.هنگامی که پرتو سرخ فام در قله ها رنگ باخت,مونتانلی روی برگرداند دستی بر شانه آرتور نهاد و از جا بلندش کرد:
    - بیا کارینو,دیگر نوری نیست.اگر باز هم توقف کنیم راهمان را در تاریکی گم خواهیم کرد.
    آرتور,در حالی که از چهره شبح وارقله بزرگ و برفپوش که در پرتو شفق برق می زد دیده برمی گرفت,گفت:شبیه یک لاشه است.
    هردو با احتیاط ازمیان درختان تاریک فرود آمدند و به کلبه ای که قرار بود شب درآن به سر برند, داخل شدند.مونتانلی پس از ورود به اتاقی که آرتور در سرمیزشام انتظاراو را داشت,دید که جوان تخیلات واهی تاریکی را از خود رانده و به موجود کاملا دیگری تبدیل شده است.
    -اوه پدر,بیا این سگ مضحک را نگاه کن!روی دوپایش می رقصد.
    همان اندازه که شفق او را مسحور ساخته بود,سگ وهنرنمایی هایش نیز او را مجذوب کردند. مهماندار سرخ روی کلبه با پیشبند سپید و بازوهای گوشت آلود به کمرزده,در مدتی که آرتور سگ را به شیطنت وامی داشت,متبسم در کناری ایستاده بود و با لهجه محلی به دخترش می گفت:با این کارکه می کنه,هرکی ببیندش گمون می کنه هیچ فکر و خیالی نداره,چه پسر قشنگی ام هس.
    آرتورمانند یک دخترمدرسه رنگ به رنگ شد.و زن پس ازآنکه دید اوسخنش را دریافته است, به آشفتگی اش خندید و ازدرخارج شد.سخنان آرتوردرموقع صرف شام,فقط پیرامون طرحهای کوهنوردی وگردشهای گیاهشناسی دورمی زد.بی گمان آن رویاهای واهی درروحیه واشتهایش دخالتی نکرده بود.
    صبح روز بعد,هنگامی که مونتانلی از خواب برخاست آرتور ناپدید گشته بود.او پیش از سپیده دم,به چراگاه های مرتفع رفته بود تا گاسپار را در بالا بردن بزها کمک کند.به هرحال هنوز مدتی از چیده شدن صبحانه برروی نگذشته بود که اودرحالی که دخترک روستایی سه ساله ای را بردوش نشانده دسته گلی وحشی به دست داشت,بدون کلاه و شتابزده داخل اتاق شد.مونتانلی متبسم سربرداشت.آرتور اکنون تباین عجیبی با آرتور آرام و موقر پیزا و لگهورن داشت.
    - پسرک دیوانه کجا بودی؟بدون ناشتایی در کوهها پرسه می زدی؟
    - آه پدر,خیلی لذت بخش بود! کوهها هنگام طلوع آفتاب بی اندازه پرشکوه و شبنم ها بسیار درشتند!نگاه کنید!- چکمه مرطوب و گل آلودی را برای تماشا بالا آورد.- مقداری نان و پنیر با خود برده بودیم,در چراگاه هم قدری شیر بز تهیه کردیم,اوه خیلی کثیف بود!اما اکنون باز گرسنه ام.چیزی هم برای این کوچولو می خواهم- آنت عسل نمی خوری؟
    دخترک را بر زانوان خود نشانده بودو در مرتب کردن گلها به او کمک می کرد.
    مونتانلی معترضانه گفت:نه,نه!نمی توانم ببینم که تو سرما بخوری,زود برو لباسهای مرطوبت را عوض کن.آنت,بیا پیش من.از کجا او را پیدا کردی؟
    - دربالای دهکده,دخترآن مردی است که دیروز دیدیم-همان که پینه دوز دهکده است- چشمهای قشنگی ندارد؟لاک پشتی توی جیبش دارد اسمش را هم کارولین گذاشته است.
    آرتورپس از تعویض جورابهای مرطوب خود,هنگامی که برای صرف صبحانه وارد اتاق می شد,دخترک را دید که بر زانوان پدرنشسته است و درباره لاک پشت خود که با دستهای گوشت آلودش آن را درهوامعلق نگاه داشته بود پرحرفی می کرد تا شاید آقا پاهای آن را که با سرعت تکان می خورد تحسین کند.
    دخترک با لهجه محلی و نیمه مفهوم گفت:آقا پوتینای کارولینو نیگا کنین!
    مونتانلی سرگرم بازی باکودک شد.موهایش را نوازش کرد,لاک پشت عزیزش را تحسین نمود و داستانهای جالبی برایش نقل کرد.مهماندار کلبه,هنگامی که برای بر چیدن میز داخل شد با تعجب دید که آنت جیبهای آقا را,که لباس روحانی دربرداشت,بیرون می کشد.
    زن گفت: خداوند به بچه ها یاد میده که چطور آدمای خوبو بشناسن.آنت همیشه ازغریبه ها می ترسید,اما ببین اصلا باعالیجناب غریب نمی کنه.چیزعجیبیه!آنت زانو بزن ازآقا تا نرفتن دعای خیر بخوا,برات خوشبختی میاره.
    آرتورساعتی بعد,هنگامی که در چراگاههای آفتابروقدم می زدند,روبه پدر نمود وگفت : پدر,تا حال تصورنمی کردم که اینطورمی توا نیدبابچه هابازی کنید.دخترک درتمام این مدت چشم از شما بر ندا شت.می دانید,به نظر من...
    - چه؟
    -فقط می خواستم بگویم که...جای تاسف است که کلیسا کشیشان راازازدواج منع میکند.درست نمی توانم بفهمم چرا.می دانید ,تربیت اطفال مساله ای بسیار جدی است.اگر آنهاازا بتدا تحت تاثیراتی نیکو باشند,در زندگیشان بسیار موثر خواهد بود.از نظر من ,مردی که زندگیش پاکتر وحرفهاش مقدس تر باشد,شایستگی بیشتری برای پدر شدن دارد.پدر, من اطمینان دارم که اگر شما پیمان نبسته بودید...اگر ازدواج می کردید...فرزندانتان بسیار ...
    -هیس!
    این کلمه با چنان زمزمه سریعی ادا شد که به نظر می رسید سکوت بعدی راعمیقتر می سازد.
    آرتورازدیدن چهره افسرده مونتانلی آشفته شد وادامه داد:پدر,به نظرشمامن اشتباه می کنم؟البته ممکن است که در اشتباه باشم ,ولی من باید آنگونه که به نظرم طبیعی می رسد فکر کنم.
    مونتانلی با نرمی پاسخ داد: شاید معنی آنچه راکه اکنون گفتی خوب درک نمی کنی .چند سال دیگر نظری جز این خواهی داشت .فعلا بهتراست درباره موضوع دیگری صحبت کنیم.
    این نخستین شکاف درهماهنگی وآسایش کاملی بودکه دراین تعطیلات ایده آ ل میانشان حکومت می کرد.
    شامونیکس راترک گفتند واز طریق تت - نوار به سوی مارتینی حرکت کردند .در مارتینی ,به سبب گرمای خفه کننده ,برای استراحت توقف کردند.
    پس ازصرف ناهار,در مهتابی هتل ,که از آفتاب درامان بود ودید کاملی بر کوهستان داشت, نشستند آرتورجعبه نمونه2 خودرا بیرون آورد ودریک بحث جدی گیاه شناسی به زبان ایتالیایی غوطه ور شد .
    درمهتابی دونقاش انگلیسی نیز نشسته بودند.یکی از آ ن دوسرگرم طراحی بود ودیگری چنان بی خیال وراجی میکرد که گویی هرگزبه خاطرش خطور نکرده بود که شاید این دو نفربیگانه نیز به زبان انگلیسی آ شنا باشند.
    -ویلی دست از رنگ کاری این منظره بردارواین پسرک بی خیال ایتا لیایی را که مجذوب آن قطعات سرخس شده بکش.درست به خط ابروهایش نگاه کن !کافی است که یک صلیب به جای آن ذره بین ویک توگای3 رومی به عوض آن کت ونیم شلوار بگذاری تا تصویرکامل وباحالتی از یک مسیحی عهد امپراطوری روم بدست بیاوری .
    -مرده شوی آن مسیحی عهد امپراطوری را ببرد.موقع ناهار کنار آن جوان نشسته بودم,همین اندازه که مجذوب ا ین گیاه هرزه وکثیف شده است ,مسحورآن مرغ سرخ شده نیز گشته بود.تا اندازه ای خوشگل است,رنگ زیتونی زیبایی هم دارد,اما به اندازه پدرش شایان تصویر نیست.
    - کی اش؟
    - پدرش درست آنجا روبروی تو نشسته است.منظورت این است که او را نادیده گرفته ای؟ سیمای کاملا ً باشکوهی است.
    - ابله متدیست خشکه مقدس!وقتی یک کشیش کاتولیک را می بینی نمی شناسی؟
    - کشیش؟خدایا,پس این کشیش است!درست است,فراموش کردم,سوگند پاکدامنی و از این قبیل حرفها خوب,پس حسن نیت به خرج می دهم و فرض می کنم که برادرزاده اوست.
    آرتور با دیدگانی خندان یربرداشت و به نجوا گفت:چه مردم احمقی!معذلک خیلی لطف دارند که مرا شبیه شما می دانند,کاش حقیقتا ً برادرزاده شما بودم- پدر چه خبر است رنگتان خیلی پریده است!
    مونتانلی برپا ایستاده بود و دست بر پیشانی اش می فشرد.با لحن بسیار گرفته و ضعیفی گفت: سرم کمی گیج می رود,شاید امروز صبح بیش از حد در آفتاب مانده ام.کارینو,من می روم استراحت کنم.چیزی جز گرما نیست.

    آرتور و مونتانلی,پس از دو هفته اقامت در کنار دریاچه لومیران از طریق معبر" سنت گتارد" به ایتالیا بازگشتند.از نظر هوا بخت یاریشان نموده بود,چنان که چندین بار به گردشهای بسیار دل انگیزی پرداخته بودند.اما اکنون دیگر اثری از آن شور و جذبه اولیه نبود.مونتانلی همواره از فکر گفتگوی بیشتر که فرصت مناسب آن در این تعطیلات بود رنج می برد.در دره آژو,از هرگونه اشاره به موضوع گفتگویشان در زیر درخت ماگنولیا به عمد خودداری می نمود.فکر می کرد که تباه ساختن لذات اولیه مشاهده مناظر آلپ,بر اثر ارتباط دادن آن با مکالمه ای که ناگزیر دردناک خواهد بود,برای طبیعت هنرمندی چون آرتور بسیار ظالمانه است.
    از آن روزی که در مارتینی بودند هر صبح به خود می گفت:امروز صحبت خواهم کرد.و هر شب تکرار می کرد:فردا صحبت خواهم کرد.
    اکنون تعطیلات رو به اتمام بود و او باز تکرار می کرد:فردا,فردا.احساسی سرد و مبهم حاکی از آن که روابطشان همچون گذشته نبود- انگار که پرده ای نامرئی میانشان فروافتاده است- او را خاموش نگه می داشت.تا آن که در آخرین شب تعطیلاتشان ناگهان دریافت که اگر اصولا ً بخواهد صحبت کند باید هم اکنون بدان مبادرت ورزد.قرار بود که شب را در لوگانو بگذرانند و صبح فردایش به سوی پیزا حرکت کنند.او حداقل بایستی درمی یافت که دردانه اش در این ریگ روان مهلک امور سیاسی ایتالیا تا کجا کشانده شده است.
    پس از غروب آفتاب,به آرتور گفت:کارینو,باران قطع شده و این تنها فرصتی است که ما برای تماشای دریاچه داریم.برویم بیرون,می خواهم با تو صحبت کنم.
    در طول کرانه قدم زنان به نقطه ای خلوت رفتند و بر دیوارسنگی کوتاهی نشستند.در کنارشان بوته نسترنی پوشیده ازمیوه های سرخ رنگ روییده بود ویک یا دوخوشه ازغنچه های دیررس وکرم رنگش,که هنوزازشاخه بالایی آویزان بود,به سبب سنگینی قطرات باران,غمناک ازاین سو به آن سومی رفت.برسطح سبزرنگ دریاچه قایقی کوچک با بالهای سفیدی که به نرمی در اهتزاز بود,براثر نسیم شب نم آلود تاب می خورد و چنان روشن و ظریف می نمود که گویی هسته ای از دانه های نقره ای گل قاصد بر فراز آب در پروازند.پنجره کلبه چوپانی بر بالای کوه سالواتورچشم زرین خود را گشود.گلهای سرخ,سرفرودآورده و در زیر ابرهای بی حرکت سپتامبربه خواب رفته بودند,آب دریاچه روی ریگهای ساحل پخش می شد و به آرامی زمزمه می کرد.مونتانلی گفت:این تنها فرصتی است که می توانم با توصحبت کنم زیرا تا مدتی مدیدتو را نخواهم دید.تو به نزد دوستانت و به کار دانشکده ات بازخواهی گشت,من نیز دراین زمستان بسیارمشغول خواهم بود.اکنون می خواهم به وضوح بدانم که موقعیت مادربرابریکدیگرچگونه باید باشد.بنابراین اگر...
    اندکی مکث نمود وسپس آهسته ترادامه داد:اگراحساس می کنی که می توانی همچون گذشته به من اعتماد داشته باشی,ازتو می خواهم که پیرامون آنچه آن شب در باغ سمیناری گفتی توضیح بیشتری به من بدهی,بگویی تا کجا پیش رفته ای.
    آرتور چشم بر آب دوخت!خاموش گوش داد وسخن نگفت.مونتانلی ادامه داد:اگر بتوانی بگویی می خواهم بدانم که آیا خود را پایبند پیمانی ساخته ای و یا...به هر صورت.
    - پدر عزیز,چیزی وجود ندارد که بگویم,من خود را پایبند نساخته ام!اما پایبندم.
    - نمی فهمم...
    - فایده پیمانها چیست,این پیمانهانیستند که درمیان مردم بستگی ایجاد می کنند.اگرانسان احساس خاصی نسبت به چیزی داشته باشد این احساس او را بدان وابسته می سازد. ولی اگر چنان احساسی در او نباشد هیچ عاملی قادر به ایجاد چنان وابستگی نخواهد بود.
    - پس منظورت این است که این چیز- این احساس- برگشت ناپذیر است؟آرتو به آنچه می گویی اندیشیده ای؟
    آرتور برگشت و مستقیما ً به چشمهای مونتانلی خیره نگریست.
    - پدر از من می پرسیدید که آیا می توانم به شما اعتماد داشته باشم.آیا شما نیز می توانید به من اعتماد داشته باشید؟اگرواقعا ًمطلبی گفتنی وجود داشت آن را به شما می گفتم,اماصحبت درباره این چیزها بی فایده است.آنچه را آن شب به من گفتیداز یاد نبرده ام,هرگزهم از یاد نخواهم برد. ولی من باید راه دلخواه خود را در پیش گیرم و از پی نوری که می بینم بروم.
    مونتانلی گلی از بوته نسترن چید,گلبرگهایش را پرپر کرد و در آب ریخت.
    - حق با توست کارینو.آری دیگر درباره این چیزها صحبتی نخواهیم کرد,به نظر می رسد که کلمات واقعا ً چاره ساز نیستند- بسیارخوب,بسیارخوب,برویم به کلبه.

    1- پوشه هایی است که نمونه های گیاهی را برای نگاهداری در آن تحت فشار قرار می دهند.
    2- جعبه ای نمونه های گیاهی در آن نگاهداری می شود.
    3- لباس بلند رومیان.
     
  4. amirhoman

    amirhoman کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏25 آپریل 2005
    نوشته ها:
    1,095
    تشکر شده:
    6
    محل سکونت:
    Tehran
    بازم مرسی
    یادمه سال 58-59 تو سینما فیلمش رو دیدم .
    بعدش هم فیلم چگونه فولاد ابدیده شد.
     
  5. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    3
    پاییزوزمستا ن بدون حادثه ای سپری شد.آرتورسرگرم مطالعه بود و وقت آزاد کمتری داشت. سرانجام راهی یافت تا درهفته یک یا چند بارحتی برای چند دقیقه هم که بود,سری به مونتانلی بزند.گهگاه به نزدش می آمد تادرباره کتاب مشکلی از وی کمک بگیرد.اما در این گونه مواقع, توجهشان کاملا به موضوع مورد بررسی معطوف می گردید.
    مونتانلی پیش از آنکه سد ناچیز ونامحسوسی را که میانشان حایل گشته بودببیند,آن رااحساس کرده بود و ازهرعملی که به منزله کوشش جهت حفظ بستگی نزدیک و دیرینه باشد, پرهیزمی کرد. دیدارهای آرتور,اکنون بیش ازآنکه مایه مسرت خاطر گردد, نگرانش می ساخت. بدین سبب,سعی دائم اودراین بود که آسوده خاطر به نظررسد ورفتاری درپیش گیردکه گویی چیزی تغییر نیافته است .
    آرتوربه نوبه خود,به تغییرروش ماهرانه پدر,که به زحمت برآن واقف شد,توجه نمود وچون به طرزی مبهم احساس می کرد که این تغییر با مساله ناراحت کننده "عقاید نو" بی ارتباط نیست, از هر گونه یادآوری آن موضوع که افکارش را همیشه مشغول می داشت ,اجتناب می ورزید, معهذا هیچگاه مونتانلی راتابدین پایه دوست نداشته بود ,این احساس مبهم ودیرپای نارضایی از یک خلا روحی که برای خاموش ساختنش در زیر بارالهیات و امور مذهبی چنان سخت در کوشش بود ,اکنون بر اثر کوچکترین تماس با "ایتا لیای جوان"1محوونابود گشته بود.
    دیگر از آن همه تخیلا ت بیمار گونه ای که زا ییده تنهایی وپاسداری از اتاق بیمار بود ,اثری وجود نداشت وتردیدهایی که به خاطر آن همیشه دست به دعا برمی داشت ,بدون نیازی به ذکر اوراد ودفع شیاطین,ازمیان رفته بود ,با بیدارشدن شور وحرارتی نو,یک ایده آل مذهبی روشن تر ونوتر(زیرا جنبش دانشجویان دراین نور بیش از نور یک تکامل سیاسی در نظراو جلوه گر شده بود) به مفهوم آرامش وکمال ,به مفهوم صلح در روی زمین ونیکخواهی نسبت به انسانها بود.دراین حالت پرهیبت وخلسه لطیف,همه جهان را غرق در نور می دید .او در اشخاصی که بی اندازه مورد نفرتش بودند,عنصری نوین ازچیزی دوست داشتنی می یافت,مونتانلی که مدت پنج سال قهرمان ایده آلش بشمار می رفت ,اکنون در چشم وی با هاله ای مضاعف احاطه گشته وبه مثابه پیامبرنیرومند این ایمان نوین جلوه گر بود,به مواعظ پدرباشوقی فراوان گوش می داد ومی کوشید که اثری ازهمبستگی درونی میان آنها و آرمان جمهوری بیابد.به انجیل می اندیشید و ازتمایلات دمکراتیک مسیحیت که دربنیان آن وجود داشت لذ ت می برد.در یکی ازروزهای ماه ژانویه ,برای مسترد داشتن کتابی که به امانت گرفته بود,سری به سمیناری زد,پس از آنکه شنید پدربیرون رفته است به اتاق کارمخصوص او وارد شد,کتاب را درقفسه اش نهادوهنگامی که می خواست ازاتاق خارج شود,چشمش به عنوان کتابی که در روی میز قرار داشت افتاد.
    این کتاب "دمونارشیا"2اثردانته بود.شروع به خواندن آن کردوبزودی چنان مجذوبش گردیدکه صدای بازوبسته شدن دررانشنید.اما با شنیدن صدای مونتانلی درقفایش از اشتغال خاطر بیرون آمد .
    پدر همچنان که به عنوان کتاب می نگریست ,گفت:"امروز انتظارت را نداشتم ,هم اکنون می خواستم کسی را به دنبالت بفرستم وخواهش کنم که امشب نزد من بیایی."
    - مساله مهمی است؟امشب قراری دارم ,ولی اگر...
    - نه فردا هم ممکن است,می خواستم ببینمت,زیرا پنجشنبه حرکت خواهم کرد.به رم احضار شده ام.
    - به رم؟ طول خواهد کشید؟
    - درنامه نوشته شده است تاپس ازعیدپاک.این نامه ازطرف واتیکان است.می خواستم بلافاصله مطلعت کنم,اما سرگرم سروسامان دادن به کارهای مدرسه ودیدن تدارک برای مدیرجدید بودم.
    - خوب پدر سمیناری را که تحویل نخواهید داد؟
    - قرار است بدهم,ولی حداقل برای برای مدتی به پیزا خواهم آمد.
    -سمیناری را برای چه تحویل می دهید؟
    - این مطلب هنوز رسما ً اعلام نشده است,ولی یک سمت اسقفی به من پیشنهاد کرده اند.
    - پدر! کجا؟
    - به همین دلیل است که بایستی به رم بروم.هنوز تعیین نشده است که آیا مقام اسقفی آپنین را به عهده بگیرم یا به عنوان معاون اسقف در همین جا بمانم.
    - مدیر جدید تا به حال تعیین شده است؟
    - پدر کاردی تعیین شده است و فردا هم به اینجا خواهد رسید.
    - نسبتا ً ناگهانی نیست؟
    - چرا ولی تصمیمات واتیکان گاهی تا آخرین لحظه ابلاغ نمی شود.
    - مدیر جدید را می شناسید؟
    - شخصا ً نه,اما بسیار با احترام از او یاد می شود.منسینیور3 بلنی,که این نامه را نوشته است می گوید او مرد بسیار دانشمندی است.
    - رفتن شما برای سمیناری ضایعه بزرگی خواهد بود.
    - سمیناری را نمی دانم,ولی کارینو اطمینان دارم که تو از رفتن من ناراحت می شوی,شاید به همان اندازه که من از دوری تو ناراحت می شوم.
    - واقعا ً ناراحت می شوم,ولی از آن بابت بسیار خوشحالم.
    - راستی؟ ولی گمان نمی کنم که شخصا ً خوشحال باشم.
    سیمایی اندوهبار,نه سیمای مردی که در انتظار یک ترفیع عالی است,پشت میز نشست و پس از لحظه ای مکث گفت:آرتور,بعدازظهر کاری داری ؟ اگرنه,چون امشب را نمی توانی بیایی, میل دارم کمی بیشترنزد من بمانی.فکر می کنم کمی حالم خوب نباشد,می خواهم قبل ازعزیمت تو را هرچه بیشترببینم.
    - بسیار خوب,مدت کوتاهی می توانم بمانم,سرساعت شش قرار دارم.
    - یکی از همان جلسات است؟
    آرتور با سرتصدیق کرد,ومونتانلی به سرعت موضوع صحبت را تغییرداد: می خواهم درباره خودت با تو صحبت کنم,تو در غیاب من به اقرارنیوش دیگری احتیاج داری .
    - پس از انکه بازگشتید نزد خود شما اعتراف خواهم کرد,اجازه می دهید؟
    - پسرعزیزم,چگونه می توانی این سوال را بکنی؟من فقط راجع به این سه چهارماهی که اینجا نخواهم بود صحبت می کنم.میل داری نزد یکی از پدران سانتاکاترینا4 بروی؟
    مدتی پیرامون مطالب متفرقه سخن گفتند,آنگاه آرتور از جا برخاست.
    - پدر,باید بروم.دانشجویان منتظرم خواهند ماند.
    باردیگر چهره مونتانلی را وحشت فراگرفت.
    - همین حالا؟ ناراحتی ام را تقریبا ً ازخاطرم برده بودی.بسیار خوب,خدانگهدار.
    - خدانگهدار,فردا حتما ً خواهم آمد.
    - سعی کن زودتربیایی تا وقت داشته باشم تورا تنها ببینم.پدرکاردی اینجا خواهد بود,آرتورپسر عزیزم,در غیاب من مراقب باش.حداقل تا بازگشت من به کار نسنجیده ای دست نزن,نمی دانی چه اندازه از ترک تو ناراحتم.
    - پدراحتیاجی به این حرفها نیست,همه چیز کاملا ً آرام است,اما هنوز مدتی طول خواهد کشید.
    مونتانلی ناگهان گفت: خدانگهدار.و نشست و سرگرم نوشتن شد.
    آرتور با نخستین کسی که پس از ورود به اتاقی که جمع کوچک دانشجویان اجتماع کرده بودند روبرو گردید,همبازی سابقش,دختر دکتروارن بود.او در گوشه ای کنار پنجره نشسته بود و با سیمایی جدی ومجذوب,به سخنان یکی از گردانندگان که جوان بلندبالایی ازاهالی لمباردی بود. و کت نخ نمایی برتن داشت,گوش می داد.وی درطول چندماه گذشته تغییرنکرده و بسیاربزرگ شده بود و اکنون علیرغم موی بافته سیاه و انبوهش که هنوز به سبک یک دختر مدرسه پشت سرش آویزان بود,به زنی جوان می مانست.لباس سراپا سیاهی برتن داشت و به علت سرما و جریان هوا در اتاق,شال گردن سیاهی روی سر انداخته بود.شاخه سروی هم به عنوان سمبل ایتالیای جوان بر سینه داشت.گرداننده,با شور و حرارت,بدبختی دهقانان کالابریا5را برایش شرح می داد,و او در حالی که چانه اش را روی یک دست نهاده و چشم بر زمین دوخته بود, خاموش,گوش می داد.در نظر آرتور,او تجسمی از صحنه غم انگیز سوگواری آزادی در رثای جمهوری از دست رفته بود(اگر جولیا حضور می داشت,در او فقط دختری زودرس و گستاخ با دماغی ناصاف و چهره ای رنگ پریده می دید که روپوشی کهنه و بسیار کوتاه برتن دارد.) هنگامی که گرداننده به انتهای دیگر اتاق فراخوانده شد,آرتور به نزد او آمد و گفت: جیم,تو و اینجا!
    جیم شکل کودکانه نام تعمیدی عجیبش جنیفر بود,ولی همشاگردان ایتالیایی اش او را جما می نامیدند.
    دختر با یکه ای سربرداشت:آرتور!اوه نمی دانستم که تو هم عضو این جمعیت هستی!
    - من هم تو را فکر نمی کردم,جیم.از چه وقت تو...؟
    جما باعجله درحرفش دوید و گفت: نمی فهمی!من عضو نیستم.این فقط به خاطر یک یا دو کار کوچکی است که انجام داده ام.می دانی,من بینی را ملاقات کردم- کارلو بینی را می شناسی؟
    - آری ,البته.
    بینی سازمان دهنده شاخه لگهورن بود و همه اعضای ایتالیای جوان او را می شناختند.
    - باری,او درباره این مسائل با من صحبت کرد و من از او خواستم که مرا به یکی از جلسات دانشجویان ببرد.یک روزنامه ای برایم به فلورانس فرستاد- نمی دانستی که تعطیلات کریسمس را در فلورانس بودم؟
    - از خانه غالبا ً بی خبرم.
    - به هر حال من در خانه رایت ها منزل کردم.(رایت ها همکلاس های قدیمی او بودند و اکنون در فلورانس اقامت داشتند.)آن وقت بینی به من نوشت که در سر راهم به خانه,سری هم به پیزا بزنم تا بتوانم در اینجا شرکت کنم.آه,می خواهند شروع کنند.
    کنفرانس درباره جمهوری ایده آل و وظیفه نسل جوان در شایسته ساختن خود برای جمهوری بود. درک ناطق از موضوع نطقش قدری مبهم بود,ولی آرتور با تحسین قلبی به آن گوش می داد.در این مرحله از زندگی,به نحوی عجیب کوچکترین انتقادی در افکارش وجود نداشت,ولی هرگاه که یک ایده آل اخلاقی را می پذیرفت,بی آنکه لحظه ای در قابلیت هضمش بیاندیشد,آن را کاملا ً می بلعید.هنگامی که کنفرانس و بحث طولانی متعاقب آن پایان یافت و دانشجویان به تدریج پراکنده شدند,به جما که هنوز در همان گوشه کنار پنجره نشسته بود نزدیک شد.
    - جیم اجازه بده همراهت بیایم,کجا منزل کرده ای؟
    - نزد ماریتا.
    - کدبانوی سابق پدرت؟
    - آری منزلش خیلی دور است.
    مدتی در سکوت پیش رفتند.آرتور ناگهان پرسید:حالا هفده سال داری این طور نیست؟
    - در اکتبر هفده ساله شدم.
    - من فکر می کردم که تو مانند دخترهای دیگر بزرگ نخواهی شد وعلاقه ای نسبت به مجالس رقص وچیزهایی ازآن قبیل پیدا نخواهی کرد.جیم عزیزم,اغلب به این خیال می افتادم که آیا تو هم روزی به ما خواهی پیوست.
    - من هم همین طور.
    - گفتی که کارهایی برای بینی انجام داده ای,هیچ نمی دانستم که او را می شناسی.
    - برای بینی نبود برای شخص دیگری بود.
    - کدام شخص دیگری؟
    - بولا,آنکه امشب با من صحبت می کرد.
    آرتور با اندکی حسادت گفت:او را خوب می شناسی؟بولا عاملی برای ناراحتی آرتور بود.پیش ازاین درموردکاری که کمیته ایتالیای جوان بالاخره آن را به بولاسپرد وآرتور را برای تصدی آن بسیار جوان و بی تجربه دانسته بود,میانشان رقابتی وجود داشت.
    - او را بسیار خوب می شناسم,بی اندازه از او خوشم می آید,در لگهورن اقامت داشت.
    - می دانم در نوامبر به آنجا رفت...
    - به خاطر کشتی های بخاری بود.آرتور به نظر تو خانه شما برای آن کار امن تر از خانه ما نخواهد بود؟کسی به خانواده ای مانند خانواده شما که صاحب کشتی و ثروتمند است ظنی نمی برد.ضمنا ً تو در بارانداز همه را می شناسی...
    - هیس عزیزم,این قدر بلند صحبت نکن!پس کتابهایی که از مارسی رسید در منزل شما مخفی شده بود؟
    - فقط یک روز,اوه!شاید این را نباید به تو می گفتم.
    - چرا؟تو می دانی که من عضو جمعیت هستم جما,عزیزم,هیچ چیز در دنیا بیش از پیوستن تو به ما,نمی تواند مرا خوشحال کند,تو و پدر.
    - پدر تو,مگر او...
    - نه!نحوه تفکر او فرق می کند.اما گاهی در خیال دیده ام... که... امید است که... نمی دانم.
    - ولی آرتور!او کشیش است.
    - چه اهمیتی دارد؟در جمعیت چندین کشیش وجود دارد,دو نفر از آنها در روزنامه چیز می نویسند.چرا چنین نباشد؟این رسالت مقام کشیش است که جهان را به هدفها و آرمانهای والاتری رهبری کند,مگر هدف جمعیت جز این است؟وانگهی جنبه های مذهبی و اخلاقی این مسئله از جنبه های سیاسی آن بیشتر است.اگرمردم شایستگی آن را دارند که افرادی آزاد ومسئول باشند, کسی قادر نیست آنان را در قید نگه دارد.
    جما ابرو درهم کشید و گفت:آرتور به نظرم می رسد که دراستدلال تو نکته ابهامی وجود دارد, یک کشیش آموزگار یک آیین مذهبی است.من نمی فهمم این چه ارتباطی با رهایی از چنگ اتریشیان دارد.
    - یک کشیش مسیحیت را می آموزد و مسیح از همه انقلابیون انقلابی تر بود.
    - می دانی,یک روز درباره کشیشان با پدرم صحبت کرده ا م او گفت...
    - جما,پدر تو یک پروتستان است.
    جما پس از مکث کوتاه,نگاه صریحی به وی انداخت و گفت:ببین,بهتر است این بحث را کنار بگذاریم,هرگاه راجع به پروتستانها صحبت می کنی تعصب نشان می دهی.
    - قصد من این نبود که تعصب نشان داده باشم,اما به نظر من هرگاه که پروتستانها درباره کاتولیکها صحبت می کنند معمولا ً از خود تصب نشان می دهند.
    - شاید,به هرحال تاکنون چندین بار روی موضوعی که به ازسرگرفتنش نمی ارزدمجادله کرده ایم.خوب درباره کنفرانس نظرت چیست؟
    - از آن خیلی خوشم آمد,مخصوصا ً از قسمت آخرش,از این که با چنان قاطعیتی درباره لزوم انطباق زندگی با آرمان جمهوری,نه درخیال پروراندن آن صحبت می کرد,خوشحال بودم,مانند گفته مسیح است که می گوید: قلمرو آسمان در وجود توست.
    - درست از همان قسمت بود که خوشم نیامد,مقداری زیاد درباره نکاتی عالی که ما باید درباره اش بیاندیشیم,احساس کنیم و چنان باشیم,صحبت کرد اما هرگز به ما نگفت که عملا ً باید چه بکنیم.
    - زمانی که بحران فرارسید,کارهای زیادی در پیش خواهیم داشت,اما باید شکیبا باشیم,این تغییرات عظیم در یک روز انجام نگرفته است.
    - هرچه زمان انجام کاری بیشتر باشد دلایل شروع بیدرنگ آن نیز بیشتراست.راجع به شایسته شدن برای آزادی صحبت می کردی آیا هرگزکسی را شایسته تراز مادرت شناختی؟آیا او کامل ترین زن فرشته خویی نبود که تا کنون دیده ای؟آن همه خوبی به چه کارش آمد؟ تا روزی که مرد,برده ای بیش نبود,از برادرت جیمز و زنش آزار می دید,ناراحتی می کشید و توهین می شنید.اگر تا این اندازه ملایم و شکیبا نمی بود به حال اومفیدتر بود,زیرا هرگز بدین گونه با وی رفتار نمی کردند,درباره ایتالیا هم وضع به همین طریق است,این شکیبایی نیست که مورد نیاز است,نیاز به کسانی است که به پا خیزند و از خود دفاع نمایند...
    - جیم,عزیزم اگر خشم و هیجان می توانست ایتالیا را نجات دهد مدتها قبل آزاد گشته بود.این نفرت نیست که او نیازمند آن است,این عشق است که مورد نیاز اوست.
    با ادای کلمه عشق سرخی شرم بر پیشانی اش نشست و بازفرومرد.جما آن را ندید,چون با ابرو های گره خورده ودندانهای برهم فشرده یکراست به مقابلش چشم دوخته بود.پس ازمکثی گفت: آرتور,به نظر تو من دراشتباهم,اما حق با من است و تو روزی آن را به چشم خود خواهی دید. به خانه رسیدیم,داخل می شوی؟
    - نه دیر است,شب به خیر عزیزم!
    در آستانه خانه ایستاد و دستش را محکم در میان دو دست خود گرفت:
    - در راه خدا و مردم...
    جما آهسته و جدی شعار ناتمام را کامل کرد:
    - برای اکنون و همیشه.
    سپس دستش را کشید و به درون خانه دوید.هنگامی که در خانه پشت سرش بسته شد,آرتور خم گشت و شاخه سروی را که از سینه او به زمین افتاده بود برداشت.

    1- یک تشکیلات کوچک و انقلابی که در سال 1831 تأسیس شد و هدفش این بود که ایتالیا را از سلطه بیگانگان رهایی دهد و ایتالیای متحدی برای حکومت جمهوری به وجود آورد.
    2- درباره مونارشی اثر دانته شاعر بزرگ ایتالیایی(1321-1265م.) که در آن طرح یک ایتالیای نیرومند و واحدی را پیشنهاد نمود و برضد قدرت غیرروحانی پاپ قیام کرد.این کتاب در قرن نوزدهم توسط پاپ توقیف گردید.
    3- این کلمه ایتالیایی است و عنوانی است که به یک اسقف کاتولیک داده می شود.
    4- کشیشان کلیسای سانتاکاترینا در پیزا.
    5- ناحیه ای کوهستانی است در جنوب ایتالیا.
     
  6. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    4
    آرتوردرحالی که احساس می کرد بال درآورده است,به اتاقش بازگشت.کاملا ًخوشبخت بود.در جلسه اشاراتی به تدارک یک قیام مسلحانه شده بود,اکنون جما یک رفیق بود و او دوستش می داشت.آنها می توانستند با هم کارکنند وحتی در راه جمهوری درشرف تکوین باهم بمیرند.زمان شکفتن امیدهایشان فرارسیده بود و پدر باید آن را می دید و باور می کرد.به هرحال صبح روز بعد,با حالتی آرامتر از خواب برخاست و به خاطرآورد که جما عازم لگهورن است و پدر قصد رفتن به رم را دارد.
    ژانویه,فوریه,مارس,سه ماه طولانی به عید پاک مانده است! ولی اگر جما در خانه تحت تأثیر پروتستانها قرار بگیرد(پروتستانها در قاموس آرتور به مفهوم بی فرهنگها بود)...نه,جما هرگز مثل دختران انگلیسی لگهورن لاس زدن,خنده های سفیهانه کردن و دلربایی از جهانگردان و صاحبان کله طاس کشتی را نخواهد آموخت,او ازقماشی دیگر بود.ولی شاید بدبخت باشد,بسیار جوان است,دوستانی نداردو در میان آن آدمکهای چوبی کاملا ً تنهاست.کاش مادر اکنون زنده بود.
    عصربه سمیناری رفت,آنجا مونتانلی را دید که ازمدیرجدید پذیرایی می کند وخسته و ناراضی به نظر می رسد.چهره پدر,به جای آنکه طبق معمول از دیدن آرتور روشن گردد,تیره تر شد. آرتور را به طرزی خشک معرفی نمود:این همان دانشجویی است که درباره اش باشما صحبت کرده ام.اگر اجازه بفرمایید همچنان از کتابخانه استفاده کند,بی اندازه سپاسگزار خواهم شد.
    پدرکاردی کشیشی بودمسن وبه ظاهرخیراندیش که بی درنگ باروانی وبصیرت بسیارکه نشان آشنایی کامل او به زندگی دانشکده بود,صحبت را پیرامون دانشگاه با آرتور بازکرد.صحبت به زودی به بحثی درباره مقررات دانشگاه,مسأله حاد روزکشیده شد.مدیرجدیدهمراه با برانگیختن سروری عظیم درآرتور,علیه رسم پذیرفته شده توسط مقامات دانشگاه که براثرایجاد محدودیت های مزاحم و بی معنی سبب ناراحتی دائمی دانشجویان می شد,با حرارت داد سخن می داد.
    - من درهدایت جوانان تجربیات فراوانی دارم.قانون من آن است که هرگز کسی را بدون دلایل کافی نباید از کاری منع کرد.بسیار نادرند جوانانی که علیرغم توجه خاص واحترامی که نسبت به آنان ابرازمی گردد سبب ناراحتی بیشتری شوند.ولی اگرشما دهنه رامترین اسبها را هم مدام بکشید,بی شک لگد خواهند انداخت.
    چشمان آرتور از حیرت بازماند.او هرگز انتظار نداشت که هدف دانشجویان مورد تأیید مدیر جدید واقع گردد.مونتانلی در بحث شرکت نجست,ظاهرا ً موضوع آن توجهش را جلب ننموده بود.حالت چهره اش آن چنان درمانده و ملول بود که پدر کاردی ناگهان صحبتش را برید و به اوگفت: بسیارمتأسفم که شما را این همه خسته کردم,کانن پرحرفی ام را باید ببخشید,من اشتیاق فراوانی به این مسأله دارم و متوجه نیستم که ممکن است دیگران از آن خسته شوند.
    - به عکس علاقه مند بودم.
    مونتانلی به ادب تشریفاتی عادت نداشت بنابراین لحن اوآرتوررا سخت متعجب ساخت.هنگامی که پدر کاردی به اتاق خود رفت,مونتانلی با قیافه اندیشناک و مصممی که سراسر شب به خود گرفته بود,رو به آرتو نمود وآهسته گفت:آرتور پسر عزیزم,می خواهم نکته ای را به تو بگویم. باید اخباربدی داشته باشد.آرتور همچنان که با نگرانی به آن سیمای تکیده نگاه می کرداین فکر به سرعت برق از خاطرش گذشت.سکوت ممتدی برقرار شد.
    مونتانلی دفعتا ً پرسید:از مدیر جدید خوشت آمد؟
    این سؤال چنان غیرمنتظره بود که آرتورلحظه ای در بهت فرورفت که چه پاسخی به آن بدهد.
    - خیلی... خیلی از او خوشم آمد,به نظرم حداقل... نه,کاملا ً مطمئن نیستم که از او خوشم آمده باشد.اما اظهار این مطلب با یک بار دیدن کمی مشکل است.
    مونتانلی نشست وآرام بادستش روی دسته صندلی چند ضربه زد,این عادت اودرموقع ناراحتی اش بود.بازازسرگرفت: راجع به این مسافرت به رم,اگرفکرمی کنی که کوچکترین... خوب... آرتور,اگر مایل باشی,نامه ای خواهم نوشت و اطلاع خواهم داد که نمی توانم بروم.
    - پدر! پس واتیکان...؟
    - واتیکان شخص دیگری را پیدا خواهد کرد.می توانم پوزش بخواهم.
    - چرا؟ من نمی فهمم.
    مونتانلی دستی بر پیشانی اش کشید و گفت:من ازبابت تو نگرانم.چیزهایی دائما ً به مغزم هجوم می آورند,وانگهی رفتن من لزومی ندارد.
    - ولی مقام اسقفی...
    - اوه آرتور! به دست آوردن یک مقام اسقفی برای من هیچگونه سودی نخواهد داشت اگر...
    صحبتش را قطع کرد.آرتور هرگز او را بدین گونه ندیده بود و به همین سبب بسیار نگران شد.
    - پدرمن نمی فهمم.کاش می توانستید روشنتربرایم تشریح کنید,هرچه روشنتر,که این چه فکری است که می کنید.
    - فکری نمی کنم,ترسی وحشتناک از سرم دست برنمی دارد.به من بگو خطر خاصی وجود دارد؟
    آرتور ضمن به یاد آوردن شایعاتی مبنی بر یک شورش طرح ریزی شده پیش خود فکر کرد: چیزی شنیده است.اما او حق افشای این راز را نداشت,فقط در پاسخ گفت:چه خطر خاصی می تواند وجود داشته باشد!
    صدای مونتانلی به سبب نگرانی تقریبا ً خشن بود:از من سؤال نکن,به من جواب بده!آیا در خطرهستی؟من نمی خواهم اسرارت را بدانم,فقط این را بگو!
    - پدر همه ما در اختیار خدا هستی,همیشه امکان دارد هرگونه اتفاقی بیافتد.ولی من دلیلی نمی بینم که در مراجعت شما صحیح و سالم اینجا نباشم.
    - درمراجعت من,گوش کن کارینو,من این را به اختیارخودت می گذارم,احتیاج نیست برای من دلیل بیاوری فقط به من بگو بمان و من دست ازاین مسافرت خواهم کشید.ازاین کار آزاری به کسی نمی رسد,من هم اگر تو را در کنار خود ببینم احساس امنیت بیشتری برایت می کنم.
    این گونه تخیلات بیمارگونه به قدری برای طبیعت مونتانلی بیمارگونه بود که آرتور با نگرانی شدید در او نگریست و گفت:پدر اطمینان دارم که حالتان خوب نیست,قطعا ً باید به رم بروید و سعی کنید استراحت کاملی بنمایید و خود را از دست بی خوابیها و سردردهایتان نجات دهید.
    مونتانلی مثل اینکه از این موضوع خسته شده باشد,میان حرفش دوید: بسیارخوب,فردا صبح با اولین کالسکه حرکت خواهم کرد.
    آرتور مبهوت به او نگریست و گفت: چیزی می خواستید به من بگویید؟
    - نه, نه, دیگر نه,چیز مهمی نیست.
    سیمایش را حالتی حاکی از نگرانی و تقریبا ً ترسناک فراگرفته بود.
    آرتورچند روزی پس ازعزیمت مونتانلی برای گرفتن کتابی به کتابخانه سمیناری رفت و روی پلکان با پدر کاردی برخورد کرد.مدیر با تعجب گفت:آه آقای برتن!درست همان کسی که می خواستم.لطفا ً داخل شوید و مرا از دردسری نجات دهید.
    دراتاق مطالعه را گشود وآرتوربااحساس رنجشی پنهان واحمقانه به دنبال وی وارد شد.مشاهده تهاجم بیگانه ای به این اتاق کار گرامی,حریم مخصوص پدر,بسیار مشکل می نمود.
    مدیر گفت: من کرم کتاب عجیبی هستم,اولین کارمن هنگام ورود به اینجا بررسی کتابخانه بود. بسیار جالب است,اما من از نحوه تنظیم فهرست آن سردرنمی آورم.
    - فهرست آن ناقص است,بسیاری از بهترین کتابها اخیرا ً به مجموعه افزوده شده است.
    - ممکن است نیم ساعتی از وقت خود را صرف توضیح ترتیب آن بکنید؟
    هردو به کتابخانه رفتند وآرتورفهرست را دقیقا ً تشریح کرد.هنگامی که برای برداشتن کلاهش ازجابرخاست,مدیر تبسم کنان مانعش شد وگفت: نه,نه!نخواهم گذاشت با این عجله بروی.اکنون شنبه است وکاملا ً فرصت آزادی داری که تاصبح دوشنبه کارنکنی.حال که تااین وقت معطلت کرده ام بمان وشام را با من صرف کن.من کاملا ً تنها هستم و ازداشتن یک مصاحب خوشحال می شوم.
    رفتارش چنان ساده و مطبوع بود که آرتورخود را در کناراو راحت یافت.پس ازمدتی گفتگوی پراکنده,مدیر مدت آشنایی او و مونتانلی را جویا شد.
    - در حدود هفت سال است.دوازده ساله بودم که او از چین مراجعت کرد.
    - آه,آری!در آنجا بود که به عنوان یک مبلغ مذهبی مشهور گردید.بعد از آن شاگردش شدی؟
    - یک سال بعد, پس از اولین جلسه اعتراف,تدریس مرا به عهده گرفت.از زمانی که وارد دانشگاه شدم تاکنون,درهرگونه مطالعه خارج از دروسم به من کمک کرده است.نسبت به من بی اندازه لطف داشته است,آن قدر که مشکل بتوانید مجسم کنید.
    - به خوبی مجسم می کنم مونتانلی مردی است که انسان نمی تواند تحسینش نکند,طبیعت عالی و نجیبی دارد.کشیشهایی را که با وی درچین بودند ملاقات کرده ام آنان قادرنبودند بیان مناسبی بیابند که بتواند انرژی و شجاعت او را در برابرهمه مصائب وفداکاری خلل ناپذیرش توصیف کند.تواز به دست آوردن یاوری وهدایت چنین مردی درابتدای جوانی بسیارخوشبخت بوده ای. از او شنیده ام که پدر و مادرت را از دست داده ای.
    - آری, پدرم, زمانی که کودک بودم درگذشت و مادرم نیز یک سال قبل فوت شد.
    - خواهر و برادر داری؟
    - نه,چند برادر ناتنی دارم,ولی آنها موقعی که شیرخواره بودم تجارت می کردند.
    - پس دوران کودکی را باید درتنهایی گذرانده باشی شایدهم به همین دلیل است که برای محبت های کانن مونتانلی ارزش بیشتری قائل هستی.باری اقرارنیوش در غیاب او انتخاب کرده ای.
    - دراین فکر بودم که به یکی ازپدران سانتاکاترینا مراجعه کنم,البته در صورتی که توبه کاران زیادی نداشته باشند.
    - نزد من اعتراف می کنی؟
    چشمان آرتور از حیرت بازماند:البته پدر روحانی,خوشوقت خواهم شد,فقط...
    - فقط مدیر یک سمیناری علوم الهی معمولا ً توبه کاران غیرروحانی را نمی پذیرد!این کاملا ً درست است.اما من می دانم که کانن مونتانلی توجه زیادی نسبت به تو دارد.خیال هم می کنم که اندکی برایت نگران باشد,همانطورکه اگر من هم ناگزیر به ترک شاگرد موردعلاقه ام بودم ناراحت می شدم.واگر بداند که تو تحت راهنمایی های معنوی همکارش قرارگرفته ای مسرور خواهد شد.فرزندم,باید صریحا ً بگویم که به توعلاقه دارم واز هرگونه کمکی که بتوانم درحقت بنمایم خوشحال می شوم.
    - اگر نظر شما چنین است مسلما ً از راهنماییتان سپاسگزار خواهم بود.
    - پس ماه دیگر نزدم خواهی آمد؟بسیار خوب,آرتور,فرزندم,هرشب که فرصتی یافتی به دیدنم بیا.
    اندکی قبل از عید پاک,انتصاب مونتانلی به اسقفی بریزیگلا واقع در نواحی کوهستانی آپنین1 رسما ً اعلام گردید.مونتانلی درنامه ای از رم که دلالت برپایان یافتن اندوهش داشت,با خاطری شاد و آرام به آرتور نوشت:باید هر روز تعطیل به دیدنم بیایی.من نیز اغلب به پیزا خواهم آمد. بنابراین امیدوارم که بیشتر تو را ببینم,حتی اگر به اندازه ای هم که انتظار داشتم نباشد.
    دکتر وارن از آرتور دعوت کرده بود که تعطیلات عید پاک را,به جای گذراندن در آن قصر قدیمی پر از موش و غم انگیز که اکنون جولیا در آن حکم می راند,در کنار وی و فرزندانش بگذراند.در جوف نامه یادداشت کوچکی به خط نامرتب و بچگانه جما وجود داشت که در آن از او خواسته بود درصورت امکان دعوت پدرش را بپذیرد:چون می خواهم درباره موضوعی با تو صحبت کنم.
    معهذا شایعاتی که دردانشگاه به نجوا ازدانشجویی به دانشجوی دیگرانتقال می یافت در ترغیب او سهم بیشتری داشت,قرار این بود که هرکس خود را برای حوادث مهم پس از عید پاک آماده سازد.همه این حوادث آرتور را دستخوش پیشبینیهای نویدبخشی کرده بود.همه چیزهای غریب و غیرمحتمل را که دانشجویان به آن اشاره می کردند طبیعی می پنداشت و امکان تحقق آنها را در دو ماه آینده محتمل می دانست.آرتور بر آن شد که روز پنجشنبه هفته مقدس به خانه برود و اولین روزهای تعطیلات را درآنجا بگذراند.زیرا امکان داشت که سعادت ملاقات وارنها ولذت دیدار جما او را برای حالت پرشکوه مذهبی که کلیسا در این فصل ازهمه فرزندانش طلب می نمود ناشایسته گرداند.نامه ای برای جما نوشت و وعده داد که روز دوشنبه پاک حرکت خواهد کردودرشب چهارشنبه باآرامش روحی به اتاق خواب خود رفت.دربرابر صلیب به زانودرآمد. پدر کاردی قول داده بود که صبح فردا او را بپذیرد و چون این آخرین اعتراف او قبل از عید پاک بود باید خود را به وسیله دعایی طولانی و صادقانه آماده سازد.همچنانکه با دستهای برهم فشرده وسرخم گشته زانو زده بود,ماه های گذشته را به خاطر آورد و روی گناهان کوچکی از قبیل ناشکیبایی,بی مبالاتی و تندخویی که اثرات اندکی بر سپیدی روانش به جای نهاده بود,به تأمل پرداخت.جز این گناهان,گناه دیگری را نتوانست بیابد زیرا در این چندماه چنان خوشبخت بود که فرصت ارتکاب گناه بیشتری را نداشت.بر خود صلیب کشید,ازجابرخاست و به بیرون آوردن لباسش پرداخت.
    با گشودن دکمه های پیراهنش,قطعه کاغذی از زیر آن لغزید و چرخ زنان روی زمین افتاد.این یادداشت جما بود که سراسر روز آن را درسینه نگاه داشته بود.آن را از زمین برداشت بازکرد و بر یادداشتبدخط و عزیز بوسه زد سپس با آگاهی مبهمی بر این عمل مضحک آن را مجددا ً تاکرد.هنگام تا کردن آن در پشتش جمله بعدالتحریری را دید که قبلا ً متوجه آن نشده بود.متن جمله چنین بود:لازم است که هرچه زودتر بیایی,زیرا مایلم با بولا ملاقات کنی,او مدتی است که اینجا به سرمی برد و ما هر روز با هم مطالعه می کنیم.
    با خواندن نامه سرخی آتشینی بر پیشانی اش نشست.همیشه بولا!باز در لگهورن چکار داشت؟ و جما چرا می خواست با او مطالعه کند؟آیا جما را با قاچاقچیگری هایش مسحور ساخته است؟ در جلسه ماه ژوئن به خوبی آشکار بود که عاشق جماست,به همین علت هم بود که در تبلیغات آن اندازه شورازخود نشان می داد.اکنون هم درکناراو است,هر روز با او مطالعه می کند.
    ناگهان نامه را به کناری انداخت و باز در برابر صلیب زانو زد.این روحی بود که آماده طلب بخشایش و مراسم عید پاک می گردید روحی که با خدا و خود و همه جهان در صلح به سر می برد!روحی که مستعد رشکها و بدگمانی های بیمارگونه,خصومت های خودخواهانه و نفرتهای ناسخاوتمندانه بود,آن هم علیه یک رفیق!چهره خود را با خواری تلخی در میان دو دست پنهان ساخت.تنهاپنج دقیقه قبل شهادت رابه رویامی دید,ولی اکنون به سبب اندیشه ای حقیروناشایست مرتکب گناه گردیده بود.
    صبح پنجشنبه,هنگامی که به نمازخانه مدرسه وارد شد,پدر کاردی را تنها یافت.پس از تکرار دعای قبل ازاعتراف,بلافاصله به شرح ارتداد شب گذشته اش پرداخت: پدر, من خود را به گناهان رشک و خشم و اندیشه های پوچ علیه کسی که هیچگونه بدی در حق من نکرده است متهم می کنم.
    پدرکاردی به خوبی می دانست که با چه نوع توبه کاری روبروست,فقط به نرمی گفت: فرزندم ,همه چیز را به من نگفتی.
    - پدر,مردی که من درباره اش اندیشه های غیرمسیحی داشته ام,کسی است که به خصوص موظف هستم دوستش بدارم و احترامش بگذارم.
    - آیا پیوند میان تو و آن کس به سبب همخونی است؟
    - پیوندی باز هم نزدیکتر.
    - چه پیوندی فرزندم؟
    - پیوند رفاقت.
    - رفاقت در چه؟
    - در کاری بزرگ و مقدس.
    لحظه ای سکوت.
    - آیا خشم و رشک تو نسبت به این... رفیق به سبب موفقیت بیشتر او در کار است؟
    - من... آری,تا اندازه ای.من به تجربه و... مفید فایده بودنش رشک می بردم و آن وقت... فکر می کردم... می ترسیدم... که او قلب دختری را که دوستش دارم از من برباید.
    - این دختری که دوستش داری دختر کلیسای مقدس است؟
    - نه, یک دختر پروتستان است.
    - یک مرتد؟
    آرتور دستهایش را با ناراحتی بسیار برهم فشرد و تکرار کرد:آری یک مرتد,ما با هم بزرگ شده ایم.مادران ما با هم دوست بودند و من... براو رشک بردم چون دیدم که او هم آن دختر را دوست دارد... و چون... چون...
    پدر کاردی پس از لحظه ای سکوت,سنگین و جدی شروع به صحبت کرد: فرزندم,هنوز همه چیز را به من نگفته ای,چیزی بیش از این بر روح تو سنگینی می کند.
    - پدر,من... (به لکنت افتاد و سخنش را قطع کرد.)
    کشیش خاموش به انتظار ماند.
    - علت رشک من جمعیت,جمعیت ایتالیای جوان,که من در آن عضویت دارم...
    - خوب؟
    - جمعیت کاری را به او سپرد که انتظار داشتم... به من داده شود,زیرا خود را کاملا ً مناسب آن می دیدم.
    - چه کاری؟
    - واردکردن کتب,کتب سیاسی,از کشتی های بخاری که آنها را می آوردند... و پیداکردن مخفی گاهی برای آنها... در شهر...
    - و این کار را جمعیت به رقیب تو سپرد؟
    - به بولا,و من بر او رشک بردم.
    - و دلیلی برای این احساس به دست تو نداده است؟ تو او را به سبب اهمال در مأموریتی که به وی سپرده شده متهم نمی کنی؟
    - نه پدر,او بسیار شجاعانه و صمیمانه کار می کرد.یک میهن پرست واقعی است و از جانب من سزاوار هیچ چیز جز علاقه و احترام نیست.
    پدر کاردی در اندیشه فرورفت.
    - فرزندم اگر نور جدیدی را می بینی,اگر سودای کار بزرگی را که به خاطر همنوعانت باید انجام گیرد درسرداری,تمیدی که سبک کننده بار درماندگی و ستمدیدگی خواهد شد,در توجهات خود نسبت به گرانبهاترین نعمات خداوند دقت نما!همه چیزهای خوب ازدهش اوست و ازدهش اوست که جانی تازه پدید می آید.اگر راه جانبازی,راهی را که به صلح منتهی می شود یافته ای واگرالحاق تو به رفقای موردعلاقه ات که در نهان می نالند به خاطرآن است که راه رستگاری را به ایشان بنمایی,پس مراقب باش تا جانت ازبند رشک وخشم آزاد باشد,قلبت به سان محرابی باشد که آتش مقدس تا ابدیت در آن می سوزد.به یاد داشته باش که این چیز والا ومقدس است و قلبی که آن را می پذیرد باید از هرگونه اندیشه خودخواهانه پاک باشد.این مأموریت همچون مأموریت کشیشان است,این نه به خاطر عشق یم زن و نه به خاطر یک شور زودگذر است,این در راه خدا و مردم و برای اکنون و همیشه است.
    آه!آرتور یکه ای خورد و دستهایش را برهم فشرد,چیزی نمانده بود که از شنیدن این شعار به گریه درافتد.
    - پدر,شما تصویب کلیسا را به ما ابلاغ می کنید!مسیح در کنار ماست...
    کشیش با لحنی پرشکوه پاسخ داد: فرزندم,مسیح همه صرافان را از معبد بیرون راند.چون می خواست خانه خدا,خانه دعا نامیده شود.این صرافان آن خانه را کنام دزدان ساخته بودند.
    پس از سکوتی طولانی,آرتور لرزان زمزمه کرد: و ایتالیا,پس ازبیرون راندن آنان,معبد خدا خواهد شد...
    صحبتش قطع شد و این پاسخ ملایم به گوش رسید: وخداوند می گوید زمین و همه غنای آن از آن من است.2

    1- کوه هایی که حد شرقی توسکانی را تشکیل می دهند.
    2- عبارتی از کتاب مقدس.
     
  7. appbannerkhuniresbanner
  8. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    5
    بعد از ظهر آن روز،آرتور احساس کرد که نیاز به گردش طولانی دارد.اثاثه اش را به یکی از همشاگردان خود سپرد و پای پیاده عازم لگهورن گردید.هوا ابری و مرطوب بود ولی انسان احساس سرما نمی کرد؛حومه پست وهموار شهر از آنچه قبلا ً دیده بود زیباترمی نمود.ازحالت ارتجاعی و نرم چمن مرطوب زیر پایش،از دیدن چشمان شرمگین و حیرت زده گلهای وحشی بهاری که در کنار جاده روییده بود احساس سرور می کرد.پرنده ای در میان یک بوته اقاقیا سرگرم ساختن آشیانه خود بر روی تکه چوب باریکی بود.هنگامی که آرتور از کنارش می گذشت،جیغی از وحشت کشید و با بالهایی قهوه ای رنگ پرپرزنان به پرواز درآمد.آرتورسعی می کرد که افکار خود را روی اندیشه های پارسایانه خاص آدینه نیک متمرکز سازد،اما فکر مونتانلی و جما چنان بر این تکلیف پارسایانه راه بست که ناگزیر دست از کوشش کشید و به تخیلات خود اجازه داد تا به معجزات وافتخارات رستاخیزآینده و به نقشی که برای دوست خود در این رستاخیز در نظر گرفته بود بیاندیشد.پدر باید رهبر،حواری و پیامبری می شد که همه نیروهای اهریمنی دربرابرخشم مقدسش راه گریز درپیش گیرند ومدافعان جوان آزادی در پیش پایش آیین و حقایق دیرین را در مفهوم نوین و تصورناشده آنها از نو بیاموزند.
    پس جما؟ اوه،جما در باریکادها خواهد جنگید.سرشت وی از گلی بود که قالب زنان قهرمان از آن ریخته می شود.جما رفیقی کامل و دختری پاک و شجاع خواهد بود،دختری که بسیاری از شعرا او را به رویا دیده اند.جما در کناراو و شانه به شانه او خواهد ایستاد،با هم از طوفان بال گستر مرگ لذت خواهند برد و شاید در لحظه پیروزی با هم بمیرند،زیرا بی شک پیروزی فرا خواهد رسید.ازعشقش چیزی با او درمیان نخواهد نهاد،ازهرگونه سختی که آرامش خاطراو را برهم زند واحساس امنیت رفاقتش را تباه سازد پرهیز خواهد کرد.جما در نظرش موجود مقدس وقربانی پاکی بود که باید در راه نجات مردم همچون قربانی آتش روی مذبح قرارگیرد،واو که بود که می خواست پای در محراب پاک روحی بگذارد که با عشقی جز عشق خدا و ایتالیا آشنا نبود.
    خدا و ایتالیا- و هنگام ورود به آن خانه بزرگ و ملالت بار خیابان کاخها قطره ای ناگهانی از ابرها فروچکید.
    آبدار جولیا تمیز و آرام و طبق معمول با ادبی سرزنش آمیز روی پلکان به او برخورد.
    - عصر به خیر گنیونز،برادرانم هستند؟
    - آقای توماس و خانم برتن هستند و در اتاق پذیرایی نشسته اند.
    آرتور با احساس اندوه مبهمی داخل شد،چه خانه شومی!گویی سیل زندگی خروشان از کنارش می گذشت وهیچگاه آن را در برنمی گرفت.هرگز چیزی در آن تغییر نمی یافت؛نه ساکنین آن، نه تصاویرخانوادگی،نه مبلهای بی قواره،نه ظروف زشت ونه جلوه پست غنای آن و نه سیمای بی فروغ اشیاء دیگرش.حتی گلهایی که روی پایه های فلزی قرار داشت،همچون گلهای فلزی رنگ کرده ای به نظر می رسیدند که هرگز جوشش شیره تازه را در روزهای گرم بهاری در درون خود احساس نکرده بودند.جولیا برای ناهار لباس پوشیده بود و در اتاق پذیرایی که به نظرش مرکز وجود بود انتظار مهمانانی را داشت.او در همان حال با آن لبخند تصنعی و طره های زرین وسگ دامانی کوچکش می توانست به جای یک مدل لباس قرارگیرد.با لحن خشکی گفت:حالت چطوراست آرتور؟(نوک انگشتانش را لحظه ای به او داد و سپس آنها را روی کت ابریشمی سگ دامانی کوچکش که سازش بیشتری باهم داشتند نهاد.)امیدوارم حالت کاملا ًخوب باشد و در دانشکده هم پیشرفت رضایت بخشی داشته باشی.
    آرتور اولین عبارت معمولی را که به خاطرش رسید آهسته به زبان آورد و بعد در سکوتی رنجبار فرو رفت.ورود جیمز با منتهای وقارش درحالی که یک نماینده پیر و خودگیر سرویس کشتیرانی همراهیش می نمود وضع را بهتر نکرد،ولی هنگامی که گنیونز آماده بودن شام را اعلام داشت آرتور نفسی به راحتی کشید و از جابرخاست.
    - جولیا،برای غذا نخواهم آمد.اگر اجازه بدهی به اتاقم می روم.
    توماس گفت: پسرجان،تودرپرهیزداری افراط می کنی.اطمینان دارم که خودت را بیمارخواهی کرد.
    - آه،نه؛شب به خیر.
    آرتور خادمه ای را در کریدور دید و از او خواست که ساعت شش صبح فردا بیدارش کند.
    - سینیورینو1 به کلیسا می روند؟
    - آری،شب به خیر ترزا.
    به اتاقش داخل شد،این اتاق قبلا ً تعلق به مادرش داشت و شاه نشین مقابل پنجره نیز در طی بیماری طولانی او به عنوان یک نمازخانه خصوصی مجهز گشته بود.در وسط محراب صلیب بزرگی با پایه سیاه قرار داشت،روبروی آن نیز چراغ رومی کوچکی آویزان بود.این اتاقی بود که در مادرش جهان را وداع گفت.تصویرش به دیوار کنار تخت نصب شده بود و گلدانی چینی که زمانی متعلق به او بود مملو ازگلهای بنفشه محبوبش روی میز جای داشت.درست یک سال از مرگش می گذشت اما هنوزخدمتکاران ایتالیایی وی را از یاد نبرده بودند.آرتور تصویر قاب شده ای را که به دقت پیچیده شده بود از جامه دان خود بیرون آورد،یک تصویر سیاه قلم از مونتانلی که همین چند روزپیش از رم رسیده بود.در لحظه ای که مشغول باز کردن این گنج گرانبها گردیدخدمتکارمخصوص جولیا با یک سینی غذا داخل شد.این سینی غذا توسط آشپزپیر ایتالیایی که تا قبل از ورود بانوی جدید وسختگیرخدمت گلادیس را می کرد،تهیه شده بود.آشپز هرگونه غذای لذیذی راکه امکان داشت پسرارباب دلبندش بدون نقض قوانین کلیساازآن بخورد در سینی نهاده بود.آرتور از همه چیز جز قطعه ای نان امتناع ورزید و پیشخدمت خواهرزاده گنیونز،که به تازگی ازانگلستان واردشده بود باتبسمی پرمعنا سینی رابیرون برد.این پیشخدمت نیز به اردوی پروتستانها در اتاق خدمتکاران پیوسته بود.
    آرتور به شاه نشین رفت،دربرابرصلیب به زانو درآمد و سعی کرد که ذهن خود را آرام وآماده دعا واندیشه مذهبی گرداند ولی اجرای آن را مشکل یافت.اوهمان گونه که توماس گفت بیش از حد پرهیزداری کرده بود و این پرهیزداریها همچون شرابی قوی در مغزش تأثیر نموده بود. لرزش های خفیفی ازهیجان درپشتش دوید و صلیب در برابر چشمانش میان مهی شناورگردید، فقط پس ازادای اورادی طولانی وتکراری بودکه توانست تخیلات سرگردانش را متوجه راز کفاره گرداند.عاقبت خستگی جسمی محض بر تشنج تب آلود اعصابش فائق آمد.رها از افکار درهم و پریشان بر بستر آرمید و با حالتی آسوده و آرام به خواب رفت.
    غرق در خواب بود که ضربه تند و شدیدی بر در نواخته شد.با خود اندیشید:آه،ترزا!بی حال غلتی زد.
    ضربه تکرار شد و او با تکانی شدید ازجا برخاست.مردی به زبان ایتالیایی فریاد زد: سینیورینو!سینیورینو!شما را به خدا برخیزید!
    آرتور از بستر بیرون پرید و گفت:چه خبر است؟کیست؟
    - من هستم،جان باتیستا.برخیزید،زودتر به خاطر حضرت مریم!
    آرتور به سرعت لباس پوشید ودر را باز کرد.همچنان که با نگرانی به چهره وحشتزده و رنگ پریده کالسکه ران خیره می نگریست،صدای گامها وجرنگ،جرنگ فلز در طول کریدورطنین افکند.ناگهان حقیقت را دریافت.با خونسردی پرسید:به دنبال من؟
    - به دنبال شما!اوه،سینیورینو،عجله کنید!چیزی برای پنهان کردن دارید.ببینید آن رامی توانم...
    - چیزی برای پنهان کردن ندارم.برادرانم می دانند؟
    اولین اونیفورم از پیچ راهرو ظاهر شد.
    - سینیور را خواسته بودند.همه ساکنین خانه بیدارند.افسوس!چه بدبختی... چه بدبختی وحشتناکی! آن هم روز آدینه نیک!ای مقدسین رحم کنید!
    جان باتیستا به گریه افتاد.آرتورچندقدمی پیش رفت وبه انتظارژاندارمها که با سروصدا نزدیک می شدند،ایستاد.گروه لرزانی ازخدمتکاران درلباس نامرتبی که باعجله پوشیده بودند ژاندارمها را تعقیب می کردند.پس از آنکه سربازان آرتور را احاطه کردند،آقا و بانوی خانه از پی این دسته عجیب فرارسیدند.آقا لباس خانه به تن داشت و کفش راحتی به پا کرده بود، بانو نیز لباس بلندی در بر کرده و موهایش را در کاغذ فر پیچیده بود.
    ازدیدن آن قیافه های عجیب،این عبارت به سرعت ازذهن آرتور گذشت: بی شک موج دیگری درپیش است.این زوجها به سوی کشتی می آیند!این هم یک جفت حیوان بسیارعجیب! خنده اش را به سبب احساس نابجایی آن فروخورد اکنون وقت آن بود که به افکار ارزنده تری بپردازد. زیر لب زمزمه کرد:Celi Ave Maria, Regina2 و چشمانش را گرداند تا دیگر نوسان کاغذهای فرجولیا او را به ارتکاب حرکتی جلف برنیانگیزد.آقای برتن به افسر ژاندارم نزدیک شد و گفت: لطفا ً بفرمایید ببینم معنی این ورود به قهر به یک منزل شخصی چیست؟ باید به اطلاعتان برسانم چنان چه توضیح کافی ازجانب شما به من داده نشود خود را ناگزیرازشکایت به سفیر انگلستان می بینم.
    افسرفرمانی مبنی بربازداشت آرتوربرتن دانشجوی فلسفه بیرون کشید،آن را به دست جیمز داد و با خشونت گفت: فکر می کنم این را به عنوان یک توضیح کافی بپذیرید،سفیر انگلستان هم محققا ً به همین طریق.وبه سردی افزود:اگرخواستار توضیح بیشتری هستید بهتر است شخصا ً آن را از رئیس پلیس بخواهید.
    جولیا نامه را از دست شوهرش ربود.نگاهی بر آن انداخت و سپس به سبک بانویی متجدد و خشمگین،آن را به سوی آرتور پرت کرد و فریاد زد:این تویی که خانواده را ننگین ساخته ای! کاری کرده ای که هر بی سر و پایی در شهر با دهان باز و چشمان خیره،مثل اینکه به نمایشی رفته است،آنان را تماشا کند!با همه آن پارسایی،مشتری زندان از آب درآمدی!این همان چیزی است که ما از پسر یک زن کاتولیک می توانستیم انتظار داشته باشیم...
    افسرسخنش را قطع کرد وگفت:خانم با یک فردبازداشت شده نباید به زبان بیگانه صحبت کنید. ولی این اعتراض مشکل می توانست ازمیان سیل داد و فریاد جولیا که به زبان انگلیسی ادا می شد،به گوش رسد:درست همان چیزی که می توانستیم انتظارش را داشته باشیم!پس این بودهمه آنچه که در زیرآن روزه داری و دعا واندیشه های پارسایانه پنهان گشته بود!فکرمی کردم همه آنها چنین پایانی خواهد داشت.
    دکتر وارن یک بارجولیا را تشبیه به سالادی کرده بود که آشپز همه یک شیشه سرکه را در آن خالی کرده باشد.
    آرتور ازآهنگ صدای تند و تیزاو دندان هایش را برهم فشرد و بی اختیار به یاد آن تشابه افتاد:
    - این گونه صحبتها بی فایده است.احتیاجی نیست که به خاطرچیزی ناگواردرهراس باشید،همه خواهند دانست که شما کاملا ً بی گناهید.آقایان فکر می کنم بخواهید اثاثه ام را بازرسی کنید. چیزی ندارم که پنهان کنم.
    هنگامی که ژاندارمها اتاق را زیر و رو می کردند و کشوها و جعبه ها را بیرون می کشیدند، آرتور با اندکی هیجان و التهاب بر لبه تختخواب به انتظار نشسته بود،اما به هیچ وجه ناراحت به نظر نمی رسید.این کاوش مضطربش نکرده بود.او همیشه نامه هایی را که ممکن بود سبب به مخاطره افتادن کسی شود می سوزانید بنابراین،به جز چند قطعه شعر که نیمه انقلابی و نیمه عرفانی بود و دو یا سه شماره از روزنامه ایتالیای جوان،چیز دیگری که بتواند پاداشی برای زحمتشان باشد نیافتند.
    جولیا بالاخره پس از مقاومتی طولانی،تسلیم درخواست های برادر شوهرش گردید و در حالی که جیمزمطیعانه تعقیبش می کرد با خودپسندی پرهیبتی از کنارآرتورگذشت وبه بستربازگشت.
    وقتی که آنان اتاق را ترک گفتند،توماس که در همه این احوال در طول اتاق بالا و پایین می رفت و سعی می کرد خود را خونسرد نشان دهد،به افسر نزدیک شد و از او اجازه خواست تا با آرتور صحبت کند.پس ازآنکه افسر با حرکت سر اجازه داد به سوی آرتور رفت و با صدای نسبتا ً گرفته ای شروع به صحبت کرد: گوش کن حادثه ناخوشایندی است.من از آن بسیار متأسفم.
    آرتوربا چهره ا ی آرام،همچون سپیده دم تابستان سر بالا کرد و گفت:شما همیشه با من مهربان بوده اید،موردی هم ندارد که نگران باشید.کاملا ً در امان خواهم بود.
    توماس سبیل خود را به شدت کشید وغفلتا ً پرسید:نگاه کن آرتور!آیا این کار ارتباطی با... پول دارد؟چون اگر این طور است،من...
    - ارتباط با پول!عجب،نه!چه ارتباطی می تواند...
    - پس،بعضی کارهای سیاسی احمقانه است؟این طور حدس می زدم بسیار خوب،شجاع باش... به صحبت هایی هم که جولیا کرد توجه نکن.او فقط بد زبان است؛اگر به کمکی ... پولی،و یا چیزی احتیاج پیدا کردی به من اطلاع خواهی داد؟
    آرتور خاموش دستش را پیش برد و توماس با مهارت،حالتی حاکی بی اعتنایی به خود گرفت، آن سان که چهره اش از همیشه سخت تر و بی عاطفه تر گشت،و بعد اتاق را ترک گفت.
    ژاندارمها در این موقع کاوش خود را پایان داده بودند.افسر مأمور نیز از آرتور خواست که لباسش را بر تن کند.او بی درنگ اطاعت کرد و هنگامی که می خواست از اتاق خارج شود بر اثر تردیدی ناگهانی توقف نمود.در نظر او وداع از نمازخانه کوچک مادرش در جلو چشم مأمورین بسیارمشکل می نمود.پرسید:برای شما مانعی ندارد که یک لحظه ازاتاق خارج شوید؟ می بینید که نمی توانم فرار کنم،چیزی هم ندارم که پنهان کنم.
    - متأسفم،چون تنها گذاردن یک فرد بازداشت شده ممنوع است.
    - بسیار خوب،اهمیتی ندارد.
    به شاه نشین رفت،زانو زد،پاها و پایه صلیب را بوسید و به آرامی زمزمه کرد: پروردگارا، ایمانم را تا دم مرگ حفظ فرما.
    هنگامی که از جا برخاست،افسر که در کنار میز ایستاده بود و تصویر مونتانلی را برانداز می کرد،پرسید:از بستگان شماست؟
    - نه اقرارنیوش من،اسقف جدید بریزیگلا است.
    در روی پلکان خدمتکاران ایتالیایی،نگران و متأسف،انتظار می کشیدند.آنان،همه آرتور را به خاطر خود وی و مادرش دوست می داشتند.همه به گردش حلقه زدند و با اندوهی فراوان بر دستها و لباس او بوسه زدند.جان باتیستا در کناری استاده بود و اشک از سبیلهای سپیدش فرو می چکید.هیچ یک از برتن ها برای وداع با او بیرون نیامدند.رفتار سرد آنان جلوه بیشتری به مهربانی و همدردی خدمتکاران می داد.آرتور نزدیک بود هنگام فشردن دستهایی که به جانبش دراز بود از پای درآید.
    - خداحافظ جان باتیستا،کوچولوها را از جانب من ببوس.خداحافظ ترزا.برای من دعا کنید،همه شما؛خدانگهدار شما!خدانگهدار،خدانگهدار!
    شتابان از پلکان پایین آمد و به سوی در خروجی رفت.لحظه ای بعد فقط گروهی از مردان خاموش و زنان اشکبار بر آستانه در ایستاده بودند و کالسکه را که دور می شد می نگریستند.

    1- خدمتکاران پسر ارباب را به این نام می خوانند.
    2- شادزی ماریا ای ملکه آسمانها(لاتین).این عبارت در آغاز دعای کاتولیکها به کار برده می شود.
     
  9. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    6
    آرتور به یک دژ عظیم قرون وسطایی که در دهانه بندر قرار داشت برده شده بود.وی زندگی در زندان را نسبتا ً قابل تحمل یافت.سلولش به شکلی ناگوار مرطوب و تاریک بود،اما او در قصری واقع در ویابورا پرورش یافته بودوهوای خفه،موش و بوی تعفن برایش تازگی نداشت. غذا نیز بد وغیرکافی بود.ولی جیمز به زودی کسب اجازه کرد تا کلیه وسایل زندگی را برایش بفرستد.او را درسلول مجرد نگاه داشته بودند و هرچند مراقبت زندانبانان را به دقتی که انتظار داشت ندید،باز در کسب هر گونه اطلاعی از علت بازداشت خود با شکست رو به رو گردید.
    معهذا وضع آرامی که افکارش هنگام ورود به دژ داشت تغییر نکرده بود.چون اجازه مطالعه کتاب نداشت،وقتش را به دعا و اندیشه های پرهیزکارانه می گذراند و بدون هیچ ناشکیبایی و نگرانی انتظار سیر حوادث بیشتری را می کشید.یک روز سربازی در سلولش را گشود و او را فراخواند: لطفا ً ازاین راه!پس از پرسیدن دویاسه سوال که درجواب آنها پاسخی جزصحبت قدغن است،دریافت نکرد،ناگزیر تسلیم این امر چاره ناپذیر گردید وبه دنبال سرباز ازحیاطهای تودرتو،راهروها و پلکانهایی که همه آنها کم و بیش بوی نا می دادند گذشت و به اتاق وسیع و روشنی داخل گردید.
    در این اتاق،سه نفر با اونیفورم نظامی پشت میزی بزرگ که روپوشی به رنگ سبز داشته و انباشته از کاغذ بود،نشسته بودند و بیحال و بی هدف گفتگو می کردند.با ورود او هر سه قیافه ای خشک و رسمی به خود گرفتند و مسن ترینشان که آدم خودسازی به نظر می رسید و ریش طرفین گونه خاکستری و اونیفورم سرهنگی داشت،با انگشت به یک صندلی که در سمت دیگر میز قرار داشت اشاره کرد و به بازجویی مقدماتی پرداخت.
    آرتور انتظارداشت که با تهدید و بدرفتاری و دشنام روبه رو شود.بنابراین خود را آماده ساخته بود تا بامتانت وشکیبایی پاسخ دهد،اما کاملا ً مأیوس گردید.سرهنگ بسیارخشک،سرد ورسمی ولی باادب بود،سوالات معمول از قبیل نام،سن،ملیت،شغل مطرح گردید و پلسخ داده شد. پاسخها نیزباتوالی یکنواخت روی کاغذ آمد.چیزی نمانده بود حوصله اش به سرآید که سرهنگ پرسید:خوب آقای برتن،درباره ایتالیای جوان چه می دانید؟
    - می دانم جمعیتی است که روزنامه ای در مارسی به چاپ می رساند و آن را در ایتالیا توزیع می کند،با این هدف که مردم را به قیام و بیرون راندن ارتش اتریش از کشور برانگیزد.
    - فکر می کنم روزنامه اش را خوانده باشید.
    - آری،به آن علاقه مندم.
    - وقتی که آن را می خواندید،توجه داشتید که مرتکب یک عمل غیرقانونی می شوید؟
    - مسلما ً.
    - نسخه هایی را که در اتاقتان پیدا شده است از کجا به دست آورده اید؟
    - این را نمی توانم به شما بگویم.
    - آقای برتن،در اینجا نباید بگویید نمی توانم بگویم.شما موظف هستید که به سولات من پاسخ دهید.
    - بسیار خوب اگر به نمی توانم بگویم معترضید،می گویم نخواهم گفت.
    سرهنگ اظهار داشت:اگر به خود اجازه دهید که چنین عباراتی را به کار برید از آن متأسف خواهید شد.
    و چون آرتور خاموش ماند،ادامه داد:به علاوه باید به شما بگویم قرائنی به دست ما رسیده است که ثابت می کند ارتباط شما با این جمعیت بسیار نزدیکتر ازمطالعه صرف یک نشریه ممنوعه است.به سود شماست که صریحا ً اعتراف کنید.حقیقت به هرحال آشکارمی گردد وشما خواهید دید که در حجاب تجاهل و انکار رفتن بی ثمر است.
    - من تمایلی به در حجاب رفتن ندارم.شما چه چیزی را می خواهید بدانید؟
    - اولا ً،چگونه شما که یک نفر بیگانه هستید درگیر مسائلی از این قبیل شدید؟
    - درباره این موضوع فکر کردم،هرچه به دستم رسید خواندم و از آنها نتیجه گیری نمودم.
    - چه کسی مشوق شما در پیوستن به این جمعیت بود؟
    - هیچ کس،تمایل شخصی من بود.
    سرهنگ با خشونت گفت:شما مرا دست انداخته اید.ظاهرا ً شکیباییش به پایان می رسید.
    - کسی شخصا ً نمی تواند داخل در جمعیتی گردد.میل ورود به آن را با چه کسی در میان نهادید؟
    - [سکوت.]
    - لطفا ًممکن است پاسخ مرا بدهید؟
    - تا زمانی که سوالات شما از این گونه باشد،نه.
    آرتور با ترشرویی صحبت می کرد،رفته رفته تحریک عصبی عجیبی بر وی مستولی می شد. تاکنون دریافته بود که بازداشتهای زیادی در لگهورن و پیزا انجام گرفته است.اگرچه هنوز از وسعت این مصیبت آگاهی نداشت،معهذا تا آن اندازه شنیده بود که به خاطرامنیت جما ودوستان دیگرش دچار هیجان و نگرانی شود.ادب تصنعی افسران،حمله و دفاع ملالت آور،سوالات غافلگیر و پاسخهای طفره آمیز او را خسته و درمانده ساخت.صدای پای ناموزون نگهبان که بیرون از اتاق به جلو و عقب می رفت،به طرز ناهنجاری در گوشش طنین می افکند.سرهنگ پس از مبادله چند کلمه دیگر پرسید:ضمنا ً آخرین باری که جووانی بولا را ملاقات کردید چه موقع بود؟درست قبل از اینکه پیزا را ترک کنید.این طور نیست؟
    - من کسی را به این نام نمی شناسم.
    - چطور!جووانی بولا؟مسلما ً او رامی شناسید- جوان بلندبالایی که ریشش را از ته می تراشد. یکی از همشاگردان شماست.
    - دانشجویان زیادی در دانشگاه هستند که من آنان را نمی شناسم.
    - اما بولا را قطعا ً باید بشناسید؟ نگاه کنید.این خط خود اوست.می بینید او شما را خوب می شناسد.
    سرهنگ نامه ای را که عنوان«صورت جلسه» داشت و امضای جووانی بولا در پای آن بود، با بی اعتنایی به دست وی داد.آرتور با یک نظر اجمالی به نام خود رسید.به تعجب سربرداشت و پرسید:باید آن را بخوانم؟
    - آری،بایستی بخوانید.مربوط به شماست.
    در حالی که افسران خاموش نشسته بودند و چهره اش را می نگریستند شروع به خواندن نامه کرد.این مدرک ظاهرا ً شامل گواهی هایی درپاسخ یک رشته سوال بود.بولا نیز از قرار معلوم بازداشت شده بود.اولین گواهی خصوصیات ثابتی بر طبق معمول داشت،به دنبال آن شرح کوتاهی پیرامون ارتباط بولا با جمعیت،نشریه غیرقانونی درلگهورن وجلسلت دانشجویان درج گردیده بود.سپس به این مطلب رسید: درمیان کسانی که به ما پیوستند جوانی انگلیسی به نام آرتور برتن دیده می شد که عضو یک خانواده ثروتمند و صاحب کشتی بود.
    خون به چهره آرتور دوید.بولا او را لو داده بود!بولایی که وظیفه سنگین یک گرداننده را بر عهده داشت،بولایی که جما را از دین به در برده بود،بولایی که به جما عشق می ورزید!نامه را روی میز نهاد و چشم بر زمین دوخت.
    سرهنگ مودبانه گفت:فکر می کنم این سند کوچک حافظه شما را کار انداخته باشد؟
    آرتور سرش را تکان داد:کسی را به آن نام نمی شناسم.و با صدای گرفته و خشنی ادامه داد: باید اشتباهی رخ داده باشد.
    - اشتباه؟بی معنی است!آقای برتن توجه کنید.فداکاری و قهرمانی در سیر خود بسیار عالیست، اما افراط در آن بی فایده است.این خطایی است شما جوانها همه در ابتدا مرتکب آن می شوید. فکر کنید!برای شما چه سودی دارد که روی یک تشریفات ساده اداری،به خاطر مردی که به شما خیانت کرده است خود را دچار مخاطره کنید و آینده تان را تباه سازید.
    سایه ای بیرنگ از چیزی شبیه به استهزاء در صدای سرهنگ نفوذ کرده بود،آرتور با یکه ای سر بر داشت،برقی ناگهانی از مغزش گذشت.
    بانگ زد:دروغ است!این مدرک ساختگی است!این را در قیلفه شما می خوانم،نامرد- شما می خواهید چند نفر زندانی را به خطر اندازید و یا مرا به دامی بکشانید.شما یک جاعل،دروغ پرداز،بی شرف...
    سرهنگ خشمگین از جا پرید و فریاد زد:ساکت!در این موقع دو همقطارش از جا برخاستند. رو به یکی از آن دو نمود و گفت:سروان توماسی لطفا ً زنگ بزنید و نگهبان را بخواهید،این آقای جوان را هم چند روزی درسلول مجازات بیاندازید.می بینم احتیاج به درس دارد تا بر سر عقل بیاید.
    سلول مجازات یک دخمه زیرزمینی تاریک،مرطوب و کثیف بود و به جای بر سر عقل آوردن آرتوراو را خشمگینتر ساخت.خانه پرتجملش او را نسبت به نظافت شخصی سخت مشکل پسند کرده بود،لذا اولین تأثیرات دیوارهای لزج و پوشیده ازحشره،کف انباشته از توده های کثافت و زباله،بوی وحشتناک قارچ،گنداب و چوب پوسیده،آن قدر قوی بود که سرهنگ آزرده خاطر را راضی سازد.هنگامی که به درون سلول رانده شد و درآن در قفایش قفل گردید، دستها را از هم گشود و بااحتیاط سه قدم برداشت،وبه محض آنکه انگشتانش با دیوارلزج برخورد کرداز نفرت به خود لرزیده در تاریکی عمیق کورمال به جستجوی نقطه ای برای نشستن پرداخت که کمتر آلوده باشد.
    روزطولانی درسکوت وتاریکی یکنواخت سپری شد.شب نیزتغییری به همراه نداشت.به تدریج در این خلا محض و فقدان هر گونه تأثیر خارجی،حساب زمان از کفش خارج گشت.و صبح روزبعد هنگامی که کلیدی در قفل در گردانده شد و موشهای وحشتزده جیغ کشان به سرعت از کنارش گریختند با هراس ناگهانی ازجا پرید!قلبش دیوانه وار تپیدن گرفت و غرشی در گوشش طنین افکند،گویی به عوض چند ساعت،ماهها از نور و صدا محروم بوده است.
    در باز شد و به دنبال فروغ ضعیف یک فانوس کم نور- که در نظر آرتور سیلی از نور خیره کننده می نمود- وکیل بند با یک قطعه نان و یک کوزه آب داخل گردید.آرتور قدمی به جلو برداشت،او کاملا ً معتقد بود که این مرد برای رهاییش آمده است.قبل از آنکه فرصت صحبت داشته باشد مرد نان و کوزه را دردستهایش نهاد،چرخی زد،بدون ادای کلمه ای خارج شد و در را مجددا ً قفل کرد.
    آرتور پا برزمین کوفت.برای نخستین بار در زندگی،دچارخشمی وحشیانه گردید.ولی با گذشت ساعات حساب زمان ومکان هرچه بیشتر ازکفش بیرون رفت.تاریکی چیز نامحدودی می نمود که نه آغازی دارد ونه پایانی،گویی زندگی برای او از حرکت بازایستاده بود.شب سومین روز، هنگامی که در باز شد و وکیل بند به همراه سربازی در آستانه در ظاهر گردید، آرتور گیج و متحیر سر برداشت،چشمانش را از نوری که بدان عادت نداشت پوشاند و از اینکه نمی دانست چند ساعت و یا چند هفته در این گور به سر برده است،دچار سرگردانی مبهمی گردید.
    صدای خشک و تصنعی وکیل بند برخاست: لطفا ً از این راه.آرتور از جا برخاست و بی اراده مانند یک مست با ناپایداری عجیبی تلوتلوخوران پیش رفت.از کوشش وکیل بنددر کمک به او برای بالا رفتن از پلکان باریک و پر شیبی که به حیاط منتهی می گردید ناراحت شد ولی به محض آنکه پا برآخرین پله نهاد،سرش چنان بر دوار افتاد و تلوتلو خورد که اگر وکیل بند شانه اش را نگرفته بود به عقب سقوط می کرد.
    صدای بشاشی گفت:مهم نیست،اکنون به حال خواهد آمد.اغلب آنان وقتی که به هوای آزاد می آیند همین طور ضعف می کنند.
    پس ازآنکه مشتی آب بر صورتش پاشیده شد،نومیدانه کوشید تا نفش بکشد.به نظر می رسید که تاریکی با سر و صدا از برابر دیدگانش فرو می افتاد و قطعه قطعه می گشت.ناگاه با هشیاری کامل ازجابرخاست،دست وکیل بند را کنار زد و کریدور و پلکان را با گامهای نسبتا ً استواری پیمود.لحظه ای در مقابل یک در توقف کردند،سپس در باز شد و قبل از آنکه بداند به کجا می برندش خود را در اتاق بازجویی بسیار روشن یافت و با شگفتی به میز و نامه ها و افسرانی که در جای سابق خود نشسته بودند خیره گشت.
    سرهنگ گفت:آه،آقای برتن!امیدوارم اکنون با آسودگی بیشتری بتوانیم صحبت کنیم.خوب حالا سلول تاریک چگونه است؟آن قدرها هم مانند سالن پذیرایی برادرتان مجلل نیست،این طور نیست؟هان؟
    آرتور چشمانش را متوجه چهره متبسم سرهنگ کرد.هوس جنون آمیزی وجودش را فراگرفت، می خواست روی این مردخودسازی که دوطرف گونه اش موی خاکستری داشت بپرد وگلویش را با دندان پاره پاره کند.محتملا ً چنین حالتی در سیمایش دیده می شد،زیرا سرهنگ بی درنگ با لحن کاملا ً دیگری افزود:آقای برتن بنشینید و قدری آب بنوشید،به هیجان آمده اید.
    آرتور گیلاس آبی را که به سویش دراز شده بود کنار زد،دستهایش را به میز تکیه داد، پیشانی را روی یک دست نهاد وکوشید تا افکار خود را متمرکز سازد.سرهنگ به دقت او را پایید و با چشمانی مجذوب متوجه دستها ولبهای لرزان،موهای خیس و نگاه خیره و بی فروغی که حاکی ازیک خستگی جسمی و تشتت اعصاب بود شد.پس از چند دقیقه گفت:خوب آقای برتن،ازهمان جا که قطع کردیم شروع می کنیم.وچون ناراحتی هایی میان مابه وجودآمده بود قبلا ً باید بگویم که من به نوبه خود نظری جز اغماض نسبت به شما ندارم.شما اگر روش درست و عاقلانه ای در پیش گیرید،اطمینان می دهم که دررفتاربا شما هیچ گونه خشونت غیرضروربه کار نخواهم برد.
    - چه کار می خواهید بکنم؟
    لحن صحبت ارتور تند و عبوس بود و با لحن طبیعیش مغایرت داشت.
    - تنها می خواهم که صریحا ً با صداقت و شرافتمندی هر چه را که درباره این جمعیت و هواخواهانش می دانید به ما بگویید.قبل از همه بگویید که از چه وقت بولا را می شناختید؟
    - هرگز او را در عمر خود ندیده ام و هیچ گونه اطلاعی هم درباره اش ندارم.
    - راستی!بسیار خوب،لحظه ای بعد به این موضوع برمی گردیم.فکر می کنم مرد جوانی را به نام کارلو بینی بشناسید؟
    - هرگز نام چنین شخصی را نشنیده ام.
    - بسیار عجیب است،فرانچسکو نری چطور؟
    - این اسم را هم هرگز نشنیده ام.
    - اما این نامه به خط شما و خطاب به اوست.نگاه کنید!
    آرتور نظری سرسری به نامه افکند و آن را کنار زد.
    - این نامه را می شناسید؟
    - نه.
    - انکار می کنید که نامه به خط شماست؟
    - چیزی را انکار نمی کنم،هیچ آن را به خاطر ندارم.
    - شاید این یکی را به خاطر داشته باشید؟
    نامه دیگری به دست وی داده شد.آن را در پاییز به یکی از همکلاسانش نوشته بود.
    - نه.
    - و نه آن کسی را که این نامه خطاب به اوست؟
    - و نه آن کس را.
    - حافظه شما بسیار ضعیف است.
    - این نقصی است که همیشه از آن رنج برده ام.
    - عجب!ولی من چند روز پیش از یک استاد دانشگاه شنیدم که نه تنها هیچ گونه نقصی برایتان قائل نبود بلکه شما را هوشیار هم می دانست.
    - شما بی شک هوشیاری را با مقیاس پلیسی می سنجید اما استادان دانشگاه آن را به مفهوم دیگری به کار می برند.
    در صدای آرتور آهنگ خشمی افزون شونده به وضوح شنیده می شد.او بر اثر گرسنگی بوی تعفن و بی خوابی جسما ً خسته بود.تک تک استخوان هایش درد می کرد،صدای سرهنگ بر اعصاب تهییج شده اش سوهان می کشید و سبب می شد که دندانهایش با صدایی چون قلم لوح برهم فشرده شود.
    سرهنگ به صندلیش تکیه داد و با لحنی جدی گفت:آقای برتن،باز خود را فراموش کردید.بار دیگر به شما اخطارمی کنم که از این طرز صحبت سودی نخواهید برد.بی شک تا آن اندازه از سلول تاریک رنج برده اید که دیگرطالبش نباشید.من صریحا ً به شمامی گویم که اگردرشکست اقدامات ملایم ما اصرار ورزید،دست به اقدامات شدیدی خواهیم زد.توجه کنید،من دلیل دارم- دلیل مثبت- که بعضی از این جوانان در مخفیانه وارد کردن نشریات ممنوعه به این بندر دست داشته اند و شما نیز با آنان در ارتباط بوده اید.اکنون آیا بدون هیچ گونه اجبارآنچه را که در این مورد می دانید به من خواهید گفت؟
    آرتور سرش را بیشتر خم کرد.رفته رفته خشم حیوانی کور وبی احساس مانند یک موجود زنده دردرونش به جنبش می آمد.اواحتمال ازدست دادن تسلط برخود را ازهرگونه تهدیدی ترسناکتر می یافت.برای نخستین بار پی می برد که چه نیروهای نهانی ممکن است در زیر متانت یک جنتلمن و یا پارسایی هر فرد مسیحی خفته باشد،او از خود نیز شدیدا ً می هراسید.
    سرهنگ گفت:در انتظار پاسخ شما هستم.
    - پاسخی ندارم که بدهم.
    - ار دادن پاسخ مطلقا ً خودداری می کنید؟
    - هیچ گاه چیزی به شما نخواهم گفت.
    - پس ناگزیر دستور می دهم که شما را به سلول مجازات برگردانند و تا موقعی که تغییر عقیده نداده اید در آنجا خواهید ماند.اگر دردسر بیشتری هم فراهم کنید به زنجیرتان خواهم کشید.
    آرتور سربرداشت درحالی که از سر تا پا می لرزید،آهسته گفت:هرکار که مایلید بکنید،و اینکه آیا سفیر انگلستان این گونه حیله گریهای شما را درباره یک فرد تبعه کشورش که خود از هر گونه جرمی مبرا می داند تحمل خواهد کرد یا نه،به عهده خود اوست.
    آرتور را عاقبت به سلولش هدایت کردند.آنجا خود را به بستر انداخت و تا صبح فردا به خواب رفت.به زنجیر کشیده نشد و دیگر سلول تاریک و وحشتناک را ندید،اما خصومت میان او و سرهنگ با هر بازجویی ریشه عمیقتری می دوانید.طلب توفیق کردنش از خدا در سلول برای سرکوبی امیال شیطانی خود و یا اینکه بتواند نیمی از شب را پیرامون صبر و شکیبایی مسیح بیاندیشد کاملا ً بی فایده بود.هرگاه که او را به آن اتاق وسیع و خالی که میز روپوش داری داشت می آوردند؛از دیدن سبیلهای براق سرهنگ باز گرفتار روحی غیرمسیحی می گردید و به گفتن لطیفه های زننده و پاسخهای اهانت آمیز توسل می جست.هنوز یک ماه از اقامتش در زندان نمی گذشت که خشم دوجانبه به چنان اوجی رسیده بود که هیچکدام نمی توانستند بدون از دست دادن تسلط بر خود به چهره یکدیگر نگاه کنند.فشار دائمی این محاربه کوچک رفته رفته بر اعصابش تأثیر شدیدی به جای می نهاد.بااطلاع ازمراقبت دقیق آنان و به خاطر آوردن شایعاتی وحشت انگیزمبنی بر اینکه به برخی از زندانیان به منظور یادداشت هذیان هایشان مخفیانه بلادونا خورانده شده به تدریج از خوردن و خفتن به هراس افتاد.اگر هنگام شب موشی از کنارش می دوید از جا می پرید،سراپایش را عرق سرد فرامی گرفت،از وحشت برخود می لرزید و خیال می کرد که کسی در سلول پنهان شده است تا حرفهایش را در خواب بشنود.
    ژاندارمها ظاهرا ًمی کوشیدند تا با نیرنگ ازاواعتراف بگیرندوبه وسیله آن بولا را به مخاطره اندازند.ترسش از سقوط در دام به سبب هر غفلتی که بود چنان شدت داشت که به راستی خطر آن می رفت در یکی از بحرانهای عصبی محض مرتکب غفلتی گردد.نام بولا شب و روز در گوشش زنگ می زد.حتی درنمازهایش نیز نفوذ می کرد و به جای نام مریم به قهر راه خود را در میان دانه های تسبیح می گشود.اما بدتر از همه این بود که به نظر می رسید مذهب وی نیز دنیای خارج با گذشت روزها از او دورمی شد.با سماجتی تب آلود به این جای پا چسبیده بود و ساعاتی از روز را صرف دعا و اندیشه مذهبی می کرد.اما افکارش هر چه بیشتر متوجه بولا می گردید و دعاهایش کاملا ً شکل مکانیکی به خود می گرفت.
    بزرگترین تسلای او وکیل بند بود.وی پیرمردی بود کوتاه قد،چاق و طاس که در ابتدا حداکثر کوشش خود را به کار برده بود تا قیافه خشکی به خود بگیرد.اما به تدریج طبیعت نیکویی که از فرورفتگی های سیمای فربهش سرک می کشید بر وظیفه شناسی اداری اش پیروز گردید و از آن پس به کار رساندن پیام زندانیان از سلولی به سلول دیگر پرداخت.
    در یکی از بعد از ظهرهای ماه مه با چنان چهره دژم و درهمی وارد سلول گردید که آرتور با تعجب در او خیره شد.متعجبانه گفت:عجب انریکو،امروز تو را چه می شود؟
    انریکو با خشونت گفت:هیچ.و به طرف بستر رفت و قالیچه ای را که متعلق به آرتور بود از زیر آن برداشت.
    - با اثاثه من چکار داری؟باید به سلول دیگر بروم؟
    - نه آزاد می شوی.
    - آزاد؟چه...،امروز؟به کلی؟انریکو!
    آرتور بر اثر هیجان بازوی پیرمرد را سخت چسبید،ولی از خشمگینی بازویش را رها ساخت.
    - انریکو!چه اتفاقی برایت افتاده؟چرا جواب نمی دهی؟همه ما آزاد شده ایم؟
    پاسخ فقط غرغری تحقیرآمیز بود.
    آرتور باز متبسم بازوی او را گرفت:ببین!از اخم کردن به من فایده ای نمی بری،چون آزرده خاطر نمی شوم.می خواهم درباره دیگران هم اطلاع پیدا کنم.
    انریکو ناگهان پیراهنی را که تا می کرد زمین گذاشت و غرغرکنان گفت:کدام دیگران؟گمان نمی کنم منظورت بولا باشد؟
    - البته بولا و بقیه.انریکو،تو را چه می شود؟
    - بسیار خوب،وقتی که رفیقش او را لو می دهد احتمال ندارد که به این زودی آزادش کنند. جوانک بیچاره،اوف!
    انریکو پیراهن را دوباره با نفرت برداشت.
    چشمان آرتور از وحشت فراخ گردید:او را لو داده اند؟یک رفیق؟آهفچقدر وحشتناک است!
    انریکو رویش را به سرعت برگرداند:پس تو نبودی؟
    - من؟مگر دیوانه شده ای مرد؟من؟
    - خوب درهرصورت دیروز دربازجویی به او این طورگفتند.اگر کار تو نباشد بسیار خوشحال می شوم.چون همیشه فکر می کردم که تو جوان بسیارشریفی هستی.از این راه! انریکو قدم در کریدور گذاشت و آرتور او را دنبال کرد.پرتوی در مغز آشفته اش درخشیدن گرفت.
    - به بولا گفته اند که من او را لو داده ام؟البته که می گویند!عجب انریکو به من هم گفته اند که او مرا لو داده است.بولا مسلما ً آن قدر احمق نخواهد بود که این اراجیف را باور کند.
    انریکودرپای پلکان توقف کردوکنجکاوانه به آرتورکه فقط شانه هایش رابالا انداخت نگریست.
    - پس این مطلب واقعا ً درست نیست؟
    - البته که دروغ است.
    - بسیار خوب،از شنیدنش خوشحالم پسرم.این را به او خواهم گفت.ولی می دانی آنها به او گفته بودند که تو براثر... بر اثرحسادت او را لو داده ای،چون هردوی شما عاشق یک دختر هستید.
    آرتور سریع و نفس زنان به نجوا تکرار کرد:دروغ است!هراسی ناگهانی و رعشه آور بر او مستولی شد.
    - یک دختر... حسادت!چگونه پی برده اند... چگونه پی برده اند؟
    - یک دقیقه تأمل کن پسرم.
    انریکو در کریدوری که به اتاق بازجویی منتهی می شد توقف کرد و گفت:حرفت را باور می کنم،اما فقط یک چیز را به من بگو.من می دانم که کاتولیک هستی،آیا در اعتراف چیزی گفته ای...
    - دروغ است!
    صدای آرتور باز تا حد فریاد گلوگیر بلند شد.انریکو شانه هایش را تکان داد و باز به راه افتاد.
    - البته خودت بهتر می دانی،ولی تو تنها جوان نادانی نیستی که این گونه فریب خورده ای.هم اکنون سر و صدای زیادی در پیزا درباره یک کشیش بلند شده است.این را یکی ازدوستان شما دریافته است،آنان نشریه ای را چاپ کرده و گفته اند که وی جاسوس است.
    در اتاق بازجویی را گشود وچون دید که آرتوربی حرکت ایستاده ومبهوت به مقابلش خیره شده است با ملایمت ازآستانه درعبورش داد.سرهنگ در حالی که تبسمی بر لب داشت و دندانهایش را دوستانه عیان می ساخت،گفت: روز به خیر،آقای برتن از اینکه باید به شما تبریک بگویم بسیار خوشحالم.فرمانی مبنی بر آزادی شما از فلورانس رسیده است.ممکن است این نامه را امضا بفرمایید؟
    آرتور به سوی او رفت و با صدای گرفته ای گفت:می خواهم بدانم چه کسی مرا لو داده است.
    سرهنگ ابروهایش را با لبخندی بالا برد:نمی توانید حدس بزنید؟یک لحظه فکر کنید.
    آرتور سرش را تکان داد.سرهنگ دستهایش را با تعجبی مودبانه از هم گشود.
    - نمی توانید حدس بزنید؟راستی؟عجب،این خود شما بودید آقای برتن.چه کس دیگری می تواند از کارهای خصوصی عشقی شما اطلاع پیدا کند؟
    آرتور خاموش رو برگرداند.به دیوار یک صلیب بزرگ چوبی آویزان بود.چشمانش به آرامی متوجه چهره روی صلیب گردید اما التجایی درآن دیده نمی شد،فقط از دیدن این خدای سست و حلیم به بهت فرو رفته بود،این خدایی که بر سر کشیش فاش کننده اعتراف او صاعقه نباریده بود.
    سرهنگ با ملایمت گفت:لطفا ً ممکن است رسید کاغذهایتان را امضا کنید؟بیش از این هم شما را معطل نمی کنم.اطمینان دارم که برای رسیدن به خانه عجله دارید.وقت من هم با کارهای بولا آن جوان احمق که تااین اندازه به شکیبایی مسیحی شما لطمه وارد آورده،گرفته شده است. می ترسم محکومیت سنگینی در انتظارش باشد.روز به خیر!
    آرتور رسید را امضا کرد.نامه هایش را گرفت و با سکوتی مرگبار خارج شد.به دنبال انریکو به سوی دروازه عظیم به راه افتاد و بدون آنکه وداع کند به کنار اب سرازیر شد.در انجا راننده جسر در انتظارش بود تا از خندق عبورش دهد.به محض بالا رفتن از پله های سنگی که به خیابان منتهی می شد،دختری در لباس نخی و کلاه حصیری با آغوش گشوده به سویش دوید.
    - آرتور،اوه خیلی خوشحالم،خیلی خوشحالم!
    آرتورلرزان دستهایش را کنارکشید وعاقبت با صدایی که به نظرنمی رسید از آن او باشد گفت: جیم!جیم!
    - نیم ساعت است که اینجا منتظرم.به من گفتند که ساعت چهار بیرون خواهی آمد.آرتور چرا این طور به من نگاه می کنی؟اتفاقی افتاده است؟آرتور چه به سرت آمده؟بایست!
    آرتوربرگشت و به طرف پایین خیابان به راه افتاد،گویی وجود او فراموش کرده بود.جما که از رفتار او وحشتزده شده بود از پی اش دوید و بازویش را گرفت:آرتور!
    آرتور ایستاد و حیران در او نگریست.جما دستش را به زیر بازوی او لغزاند و باز خاموش به راه افتاد.
    جما به نرمی شروع کرد:گوش کن عزیزم،تو نباید تا این حد از این موضوع نکبت بار آشفته شوی.می دانم که تحملش برایت بسیار سخت است ولی همه کس آن را می فهمد.
    آرتور با همان لحن افسرده پرسید:کدام موضوع؟
    - منظورم نامه بولاست.
    چهره آرتور با از شنیدن این نام اندوهناک درهم کشیده شد.جما ادامه داد:فکر می کردم چیزی درباره ان نشنیده ای.ولی گمان می کنم که آن را به تو گفته اند.بولا باید کاملا ً دیوانه باشد که چنین فکری از خاطرش گذشته است.
    - چنین فکری...؟
    - پس از آن خبر نداری؟او نامه وحشتناکی نوشته و گفته بود که تو درباره کشتیهای بخاری صحبت کرده و سبب بازداشت او شده ای.این مسلما ً حرف کاملا ً مزخرفی است.هر کسی که تورا می شناسدآن را می فهمد.تنها اشخاصی که تو را نمی شناسند ازاین مساله ناراحتند.حقیقت این است که من به این سبب به اینجا آمده ام تا به تو بگویم که هیچ کس در گروه ما یک کلمه اش را باور ندارد.
    - جما!ولی لین راست... راست است!
    جما خود را کنار کشید،خشکش زد،چشمانش از وحشت فراخ وتیره گردید و چهره اش مانند دستمال گردنش سفید شد،گویی موج سکوتی سرد و عظیم آنان را فراگرفته و در دنیایی جدا از حیات و حرکت خیابان محبوسشان ساخته بود.
    عاقبت زمزمه کنان گفت:آری،کشتیهای بخاری... من از آنها صحبت کردم.نام او را هم گفتم... اوه،خدای من!خدای من!چه کنم؟
    ناگهان به خود آمد و دریافت که جما با چهره ای که ترسی مرگبار از ان می بارید در کنارش ایستاده است.آری،بی شک او فکر می کرد که...
    به او نزدیکتر شد و به صدای بلند گفت:جما،متوجه نیستی!ولی جما با فریاد زننده ای خود را کنار کشید:دست به من نزن!
    آرتور با شدتی ناگهانی دست راست او را گرفت و گفت:به خاطر خدا گوش کن!گناه از من نبود...
    - ول کن،دستم را ول کن!
    لحظه ای بعد انگشتانش را از دست آرتور بیرون کشید و با دست باز بر گونه اش نواخت.
    غباری چشمان آرتور را فراگرفت.تا مدتی چیزی جزسیمای مأیوس و سفید جما و دست راست او که آن را به شدت بر دامن لباس نخی اش می مالید نمی دید.سپس به هوش آمد، نگاهی به اطراف انداخت و دریافت که تنهاست.
     
  10. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    7
    پاسی از شب گذشته بود که آرتور زنگ درخانه بزرگ ویابورا را به صدا در آورد.به یاد آورد که مدتی در خیابانها سرگردان بوده است،اما کجا،چرا و چه مدت،هیچ نمی دانست. پیشخدمدت مخصوص جولیا در را گشود ودهن دره کنان بر سیمای بیروح و نزارش نیشخند پرمعنایی زد. در نظر او بازگشت ارباب جوانش از زندان به شکل گدایی مست و ژولیده شوخی عجیبی می نمود.آرتور به طبقه بالا رفت.در طبقه اول به گنیونز که با قیافه ای پرنخوت و سرزنش آمیز پایین می آمد روبرو گردید.خواست تا با گفتن شب به خیر جویده ای بگذرد،ولی گنیونز از آن مردمی نبود که کسی بتواند برخلاف اراده او از کنارش بگذرد.
    گنیونز نگاه انتقادآمیزی به لباس وموی نسبتا ً ژولیده آرتورانداخت وگفت:آقایان درخانه نیستند، آقا همراه خانم به یک مهمانی شبانه رفته اند،تا حدود ساعت دوازده نیز باز نخواهند گشت.
    آرتور به ساعتش نگاه کرد،ساعت 9بود آه،آری!وقت دارد وقت بسیاری هم دارد.
    - آقا،خانم میل داشتند از شما سوال کنم که آیا شام میل می فرمایید،و نیز بگویم که چون همین امشب می خواهند با شما مذاکره کنند بیدار بمانید.
    - متشکرم،چیزی نمی خواهم.به ایشان می توانی بگویی که هنوز نخوابیده ام.
    به اتاقش داخل شد.از زمان بازداشتش تا کنون چیزی تغییرنکرده بود.تصویر مونتانلی روی میز،در همان جایی که بود قرار داشت،صلیب نیز مانند گذشته در شاه نشین بود.لحظه ای در آستانه درتوقف کرد.گوش فراداد خانه کاملا ً آرام بود و احتمال آن می رفت که کسی مزاحمش نشود.آهسته داخل اتاق گردید و در را قفل کرد.
    بدین ترتیب به پایان کار نزدیک شده بود.دیگرمسأله ای وجود نداشت که درباره اش بیاندیشد و یا نگران گردد.فقط رهایی از یک هشیاری سمج و بی ثمر بود و بس.ولی این کاراحمقانه و بی هدف به نظرمی رسید.او هیچ گونه تصمیمی برای خودکشی نگرفته و در واقع چندان هم به آن نیاندیشده بود.مسأله بسیار بدیهی واجتناب ناپذیر بود.وی حتی ایده معینی نسبت به انتخاب نحوه مرگ نداشت،آنچه مهم می نمود این بود که هرچه زودتر به آن پایان دهد،آن را به انجام رساند و فراموشش کند.هیچ سلاحی حتی یک چاقوی جیبی هم در اتاق نداشت،اما این مهم نبود،کافی بود که یک حوله یا ملافه ای را به شکل نوار در آورد.
    درست دربالای پنجره میخ بزرگی وجود داشت.همان کفایت می کرد.ولی باید بسیارمحکم باشد تا بتواند سنگینی او را تحمل کند.روی یک صندلی رفت تا آن را بیازماید،چندان محکم نبود.از صندلی پایین آمد،چکشی از کشو برداشت و میخ را کوبید.هنگامی که می خواست ملافه ای از رختخوابش بردارد ناگهان به یادآورد که دعایش رانخوانده است.البته هرکسی باید پیش ازمرگ دعا بخواند،هر فرد مسیحی این کار را می کند.حتی دعاهای ویژه ای برای درگذرندگان وجود دارد.
    به شاه نشین رفت و در برابر صلیب زانو زد.با صدای بلند آغاز کرد:ای خدای رحیم و توانا... سپس قطع نمود.دیگر چیزی نگفت.به راستی جهان آن چنان تاریک می نمود که دیگر چیزی که بتوان بر له یا علیه آن دست به دعا برداشت دیده نمی شد.وانگهی مسیح درباره این گونه عذابها چه می دانست،مسیح که هرگز از آن رنج نبرده بود.او را فقط مانند بولا لو داده بودند، هیچ گاه هم به لودادن کسی اغوا نشده بود.ازجابرخاست و به عادت دیرین برخود صلیب کشید. هنگامی که به میز نزدیک شد،نامه ای روی ان دید که به خط مونتانلی و به عنوان او بود. این نامه با مداد نوشته شده بود:
    پسرعزیزم،برای من جای بسی تأسف است که نمی توانم تو را در روز آزادیت ببینم.زیرابرای دیدار مردی که در شرف مرگ است دعوت شده ام.امشب تا پاسی از شب گذشته باز نخواهم گشت،فردا صبح زود به دیدنم بیا.عجله دارم.ل.م.
    آهی کشید و نامه را روی میز نهاد.تحمل این ضربه برای پدر ناگوار می نمود.مردم چقدر در خیابانها خندیده و یاوه گویی کرده بودند!از روزی که موجودی زنده بود تاکنون هیچ چیز حتی یکی از آن امور جزئی روزانه هم که در اطرافش جریان داشت به خاطر روح یک انسان،یک انسان زنده،انسانی که مرده بود،کوچکترین تغییری نیافته بود.همه چیز مانند گذشته بود.آب از چشمه ها بیرون می جهید،گنجشکها در پناه لبه های بام جیک جیک می کردند،درست همان گونه که امروز می کردند وهمان گونه که فردا خواهند کرد.ولی او مرده بود،کاملا ً مرده.برلبه تختخواب نشست،دستهایش راروی نرده آن صلیب کرد وپیشانیش رابرآنها نهاد.وقت بسیاربود، سرش هم بی اندازه درد می کرد گویی درست خود مغزش درد می کرد.همه چیز کسل کننده، احمقانه و کاملا ً بی معنی بود.
    زنگ در ورودی شدیدا ً به صدا درآمد.آرتور در حالی که گلویش از ترس بند آمده بود از جا پرید.آنان بازگشته بودند،او دراین مدت به رویا فرورفته و گذاشته بود که وقت گرانبها از دست برود.اکنون باید چهره هایشان را ببیند و به حرفهای ظالمانه شان،به زهرخنده ها وتعبیرهایشان گوش دهد،کاش کاردی با خود داشت.مأیوسانه به اطراف اتاق نگریست.سبد خیاطی مادرش در قفسه ای قرارداشت.بی شک یک قیچی درآن پیدا می شد،با آن می توانست شریانی راقطع کند. نه،اگر وقت داشت ملافه و میخ مطمئنتر بود.
    رواندازرا از روی تختخواب کشید وباشتابی عصبی به پاره کردن نواری ازآن پرداخت.صدای پا از پلکان به گوش رسید ونه،نواربسیارعریض شد،حتما ً خوب بسته نخواهد شد،به گرهی هم احتیاج هست.هرچه صدای پا نزدیکترمی شد برسرعت کارخود می افزود.خون به شقیقه هایش هجوم آورده بود و در گوشش صدا می کرد.زودتر!اوه خدایا!پنج دقیقه دیگر!
    ضربه ای به در خورد.نوار پاره شده از دستش افتاد.بی حرکت نشست،نفسش را در سینه حبس کرد تا بهتر بشنود.دستی به دستگیره در خورد،آنگاه صدای جولیا برخاست:آرتور!
    آرتور نفس زنان برپاایستاد.
    - آرتور،لطفا ً در را باز کن ما منتظریم.
    روانداز پاره را جمع کرد،آن را به داخل کشویی انداخت و با عجله رختخواب را مرتب کرد.
    - آرتور!
    این بار صدای جیمز به گوش رسید.دستگیره نیز بی صبرانه تکان داده شد.
    - خوابیده ای؟
    آرتور نگاهی به اطراف اتاق انداخت و پس ازاینکه دید همه چیز پنهان شده است در را گشود.
    جولیا با خشمی شدید به سرعت وارد اتاق شد و گفت:من فکر می کردم که حداقل درخواست صریح مرا در مورد بیدار ماندن پذیرفته باشی.مثل اینکه در نظر شما شایسته است که ما مدت نیم ساعت پشت در اتاقتان از این پا به آن پا شویم.
    جیمز در پی دنباله لباس همسرش که از ساتن صورتی بود داخل گردید و با لحن ملایمی گفته جولیا را تصحیح کرد:چهار دقیقه عزیزم،آرتور به نظر من مسلما ً بسیار... شایسته تر می بود اگر...
    آرتور حرفش را قطع کرد:چه می خواهید؟
    دستش را روی در گذارده بود و همچون حیوانی که به دام افتاده باشد نگاهش را دزدانه از این متوجه آن می ساخت.اما جیمز بر اثر نداشتن سرعت انتقال و جولیا به سبب خشم و غضب، هیچکدام متوجه این نگاهها نشدند.
    آقای برتن یک صندلی برای همسرش گذارد و خود نیز در حالی که شلوار تازه اش را تا زانو بالا می کشید نشست.
    - من و جولیا وظیفه خود می دانیم که با تو به طور جدی درباره...
    - امشب نمی توانم گوش کنم.من... حالم خوب نیست.سرم درد می کند... باید صبر کنید.آرتور با صدای عجیب و نامفهومی صحبت می کرد و رفتار گیج و پریشانی داشت.جیمز متعجبانه نگاهی به اطراف انداخت.پس از اینکه دفعتا ً به یادآورد که آرتور ازسرچشمه عفونت بازگشته است با نگرانی گفت:امیدوارم کسالتی نداشته باشی،مثل اینکه تب داری؟
    جولیا به تندی درحرفش دوید:بی معنی است!فقط رل همیشگی اوست،زیرا از روبرو شدن باما شرم دارد.آرتور بیا اینجا بنشین!
    آرتور طول اتاق را آهسته پیمود،روی تختخواب نشست و با لحن خسته ای گفت:بله؟
    آقای برتن سرفه ای کرد،سینه اش را صاف نمود،دستی برریش منظمش کشید و مجددا ً خطابه ای را که به دقت تهیه کرده بود از سر گرفت:من احساس می کنم این وظیفه من است... وظیفه دردناک من که با تو راجع به روش غیرعادییت در مورد ارتباط با... با قانون شکنان و فتنه انگیزان و... ا... اشخاص رسوا صحبت کنم.به عقیده من تو بیش از آنکه فاسد باشی احمق بوده ای... ا... مکث کرد.
    آرتور باز گفت:خوب دیگر چه؟
    جیمز برخلاف میل خود،در برابر نومیدی اندوهبار رفتار آرتور اندکی نرمتر شد و ادامه داد: من میل ندارم که با تو به خشونت رفتار کنم.بسیار مایلم به خود بقبولانم که معاشرین بد تو را فریب داده اند و جوانی و ناآزمودگیت و... ا... ا...طبیعت گستاخ و... ا... آتشینی را که متأسفانه از مادرت به... ارث برده ای به حساب بیاورم.
    چشمان آرتور آهسته روی تصویر مادرش لغزید و فروافتاد اما خاموش ماند.
    جیمز ادامه داد:ولی مطمئنا ً متوجه این نکته هستی که دیگر پذیرفتن کسی که نام نیکی چون نام ما را رسوای عام کرده است برایم امکان پذیر نیست.
    آرتور بار دیگر تکرار کرد:دیگر چه؟
    جولیا با تندی گفت:دیگر چه؟بادبزنش را با ضربه ای بست و آن را روی زانویش نهاد:آرتور آیا این لطف را خواهی داشت که چیز دیگری جز دیگر چه بگویی؟
    آرتور بدون آنکه حرکت کند آهسته پاسخ داد:البته شما هر طور بهتر بدانید عمل می کنید نحوه آن هم برای من اهمیتی ندارد.
    جیمزبهت زده تکرارکرد:اهمیت... ندارد؟وهمسرش باخنده ای ازجابرخاست:اوه اهمیت ندارد، ندارد؟بسیارخوب جیمز،امیدوارم دیگرمتوجه شده باشی که تاچه اندازه باید ازجانب این شخص انتظار سپاسگزاری داشته باشی.به تو گفتم که نتیجه احسان به زنان ماجراجوی کاتولیک و...
    - هیس،هیس!به آن اهمیت نده،عزیزم.
    - جیمزهمه اینها بیهوده است.ما بیش ازاندازه ازاحساساتی بودن خود رنج برده ایم.حال که بچه نامشروعی خودرا در ردیف اعضا خانواده قرارمی دهد...کاملا ً به موقع است که بداند مادرش که بوده!ماچراباید جوربچه ای رابکشیم که حاصل رابطه نامشروع یک کشیش کاتولیک است؟ خوب بیا... این را نگاه کن!
    جولیا کاغذ مچاله شده ای را ازجیب بیرون کشید و از روی میزآن را به طرف آرتور انداخت. آرتور آن را گشود.نامه به خط مادرش و متعلق به چهار ماه قبل از تولد خود وی بود. متن آن عبارت از اعتراف او به شوهرش بود.درپای آن نیز دو امضا بود.نگاه آرتور آهسته تا به پایین صفحه لغزید وازحروف کج و معوجی که نام مادرش راتشکیل می داد به امضا مرتب و آشنای لورنزو مونتانلی رسید.لحظه ای چشم به نامه دوخت،سپس بدون ادای کلمه ای نامه را تا کرد و روی میز نهاد.جیمز از جا برخاست و بازوی همسرش را گرفت:خوب جولیا کافی است،برو پایین،دیر است.می خواهم اندکی با آرتور صحبت کنم.برای تو جالب نخواهد بود.
    جولیا ابتدا نگاهی به شوهرش وبعد به آرتورکه خاموش به زمین می نگریست،انداخت.زیر لب گفت:مثل اینکه کمی منگ شده است.
    پس از آنکه دامنش را جمع کرد و اتاق را ترک گفت جیمز در را به دقت بست و به طرف صندلیش که در کنارمیز بود برگشت.آرتورمانند قبل کاملا ً بی حرکت وساکت نشسته بود.حال که جولیا دیگر نمی شنید جیمز با لحنی ملایمتر گفت:آرتور از این که این راز از پرده بیرون افتاد بسیار متأسفم.بهتر این بود که اکنون به آن پی نمی بردی.به هرحال کاراز کار گذشته است و من چون می بینم تا این اندازه بر خود تسلط داری بسیار خوشحال هستم.جولیا اندکی... اندکی به هیجان آمده است.خانمها اغلب... به هر حال نسبت به تو نمی خواهم زیاد سختگیر باشم.
    ازسخن بازایستاد تا اثری راکه این کلمات دوستانه به جای نهاده بودبررسی کند،ولی آرتورهیچ حرکت نمی کرد.جیمز پس از لحظه ای از سر گرفت:پسرعزیزم،البته این ماجرا کاملا ً اسف انگیزاست.تنهاکاری هم که مامی توانیم بکنیم این است که جلوزبان خودرا دراین مورد بگیریم. پدرت آن اندازه گذشت داشت که مادرت را پس از اعتراف به سقوطش طلاق ندهد.او فقط خواست تا مردی که مادرت را فریب داده بود بلافاصله ازکشورخارج شود.آن مرد نیز چنانکه می دانی به عنوان یک مبلغ مذهبی به چین رفت.من پس از بازگشتش به سهم خود با هر گونه ارتباط میان تو واومخالفت کردم.ولی پدرت درست درآخرین لحظات رضایت داد که او تدریس تو را برعهده گیرد بدین شرط که هیچ گونه کوششی برای دیدارمادرت نکند.وحقا ً باید اعتراف کنم معتقدم هردوی آنان این شرط را صادقانه تا به آخررعایت کردند.این کار بسیار رقت انگیز بود،اما...
    آرتور سر برداشت.همه احساس حیات از سیمایش رخت بر بسته بود و شبیه یک ماسک مومی شده بود.با درنگ عجیب و لکنت باری بر روی کلمات به نرمی گفت:به... نظرشما همه اینها ... مضحک نیست؟
    جیمز صندلیش را از میز کنار کشید و در حالی که حیرت بسیار راه بر خشمش بسته بود،روی آن نشست و باز خیره شد.
    - مضحک؟مضحک؟آرتور،مگر دیوانه شده ای؟
    آرتور ناگهان سرش را به عقب انداخت و خنده جنون آمیزی سر داد.صاحب کشتی باوقار ازجا برخاست و گفت:آرتور از سبکی رفتارت در حیرتم.
    پاسخی شنیده نشد،اما قهقهه های خنده بود که از پی هم به گوش می رسید و چنان بلند و پر سر وصدا بود که حتی جیمز را دچاراین تردید ساخت که مبادااین خنده ها انگیزه دیگری جزسبکی رفتار داشته باشد.
    زیر لب گفت:درست مثل یک زن هیستیریک.و با بالا انداختن شانه هایش به شکلی تحقیرآمیز برگشت تا عجولانه در اتاق بالا،پایین رود.
    - آرتورحقا ً که از جولیا هم بدتری،خنده ات را قطع کن!من نمی توانم همه شب را اینجا منتظر بمانم.
    شاید اوانتظار داشت که صلیب هم از روی پایه اش فرود آید.کار آرتور از سرزنش و نصیحت گذشته بود.بنابراین فقط خندید،خندید و بازهم خندید.جیمز عاقبت از قدم زدن باز ایستاد و گفت: امشب ظاهرا ً بیش از آن تهییج شده ای که بر سر عقل باشی.اگر به همین طریق ادامه دهی با تو قادر به گفتگو نخواهم بود.فردا صبح پس از صبحانه نزد من بیا.حالا نیز بهتر است به بستر بروی،شب به خیر.در را به هم زد وخارج شد و درحالی که با سروصدا گام بر می داشت زیر لب گفت:حالا نوبت اعمال هیستیریک در طبقه پایین است.گمان می کنم آنجا گریه هم در کار باشد!
    خنده عصبی روی لبهای آرتور فرو مرد.چکش را از روی میز ربود و خود را روی صلیب انداخت.بر اثر صدای شکستگی ناگهان به خود آمده،روبروی پایه خالی ایستاده بود،چکش را هنوز به دست داشت و قطعات صلیب شکسته اطراف پایش روی کف اتاق پراکنده گشته بود.
    چکش را به زمین پرت کرد و گفت:به همین سادگی!سپس برگشت و ادامه داد:چه آدم ابلهی هستم.
    پشت میز نشست،سخت به نفس نفس افتاد و پیشانیش را روی دو دست قرارداد.بلافاصله از جا برخاست به دستشویی رفت و یک کوزه آب سرد روی سر و صورتش ریخت.با آرامش کامل بازگشت،نشست و به فکر فرو رفت.
    به خاطراین مردم بود... به خاطر این موجودات دروغگو و غلام صفت... و این خدایان بیروح و گنگ... که او همه این شکنجه های شرم و خشم و یأس را متحمل گشته بود.به راستی طنابی ساخته بود تا خود را به دار بیاویزد زیرا کشیشی دروغگو بود.انگار هیچ یک از آنان دروغ نمی گفتند!باری همه اینها پایان یافته بود:اکنون عاقلتر بود.فقط نیاز بدان داشت که از این مردم پست کناره گیرد و زندگی را باز از نو آغاز کند.
    بارانداز مملو از کشتی های بالابر بود.مسافرت مخفیانه با یکی از کشتیها و رفتن به کانادا، استرالیا،دماغه کلنی ویا هرجای دیگر بسیارآسان خواهد بود.خودکشورمهم نبود،فقط می بایست دور دور باشد.و اما درباره زندگی،ازآنجا دیدن می کرد اگرموافق میلش نبود کشور دیگری را مورد آزمایش قرار می داد.
    کیفش را بیرون آورد.فقط سی و سی پالوئی1 داشت،اما ساعتش گرانبها بود.این می توانست اندکی کمکش نمایدولی اهمیتی نداشت،بایدبه طریقی خودرابه دربرد.آنان به جستجویش خواهند پرداخت،همه آنان.درباراندازقطعا ً تحقیقاتی خواهند کرد.نه،باید به اشتباهشان اندازد، معتقدشان سازد که او را مرده بپندارند.آن وقت کاملا ً آزاد خواهد بود،کاملا ً آزاد.از تجسم اینکه برتن ها به جستجوی جسدش خواهند پرداخت،پیش خود آهسته خندید.این ماجرا چقدر مسخره بود! صفحه کاغذی برداشت و اولین کلماتی را که به خاطرش رسید یادداشت کرد: همان گونه که به خدا اعتقاد داشتم به شما نیز معتقد بودم.خدا مصنوعی از گل است که آن را می توانم خرد کنم، شما نیز با دروغی مرا فریب دادید.
    نامه را تاکرد و آدرس مونتانلی رابرآن نگاشت.کاغذ دیگری برداشت و روی آن نوشت: جسدم را در حوضچه های تعمیر بندر دارسنا جستجو کنید.
    سپس کلاهش را برسرگذارد و ازاتاق خارج شد.هنگامی که ازبرابرتصویرمادرش می گذشت، سر بر داشت،نیشخندی زد و شانه هایش را بالا انداخت.او هم به وی دروغ گفته بود.
    طول کریدور را آهسته پیمود،کشودر را کشید وبه طرف پلکان مرمرتاریک وعریض که صدا درآن منعکس می شد رفت.درحین پایین آمدن به نظرش رسید که پله ها چون مغاکی تاریک در زیر پایش دهن می گشایند.حیاط را طی کرد.از ترس بیدار شدن جان باتیستا که در طبقه پایین خفته بود با احتیاط قدم بر می داشت.در انبار چوب که در قسمت عقب خانه بود پنجره مشبک و کوچکی قرار داشت که به سمت کانال بازمی شد و بیش ازچهارده پا از زمین فاصله نداشت. به خاطر آورد که یک طرف شبکه زنگ زده و شکسته است.با فشاری اندک می توانست راه عبوری کافی برای خروج خود از آن باز کند.
    شبکه محکم بود،دستش سخت خراشیده و آستین کتش پاره شد اما اهمیتی نداشت.نگاهی به بالا و پایین خیابان انداخت،کسی دیده نمی شد.
    کانال نیز چون شیاری بدمنظر،خاموش و تاریک میان دو دیوار لزج و راست آرمیده بود.شاید آن دنیایی که نیازموده بود چون مغاکی تیره رخ می نمود،اما مشکل می توانست بیروحتر و پستترازاین گوشه ای باشد که درپشت سر می گذاشت.در آنجا چیزی وجود نداشت که به خاطر آن افسوس بخورد،چیزی وجود نداشت که باز بر آن بنگرد.آنجا دنیای کوچک مبتذل و بیروحی آکنده از دروغهای ریاکارانه و فریبهای زشت بود،گودالهای متعفنی داشت که حتی تا آن اندازه که کسی را بتواند در خود غرق کند عمیق نبود.در امتداد کرانه کانال به راه افتاد و در میدان کوچک نزدیک قصرمدیسی سردرآورد.اینجا بودکه جما باسیمای شاداب وآغوش باز به سویش دویده بود.این همان رشته پلکان کوچک سنگی و مرطوبی بود که به جسر منتهی می گردید.دژ هم آنجا درطول آن باریکه آب کثیف اخم کرده بود.آرتورتاکنون متوجه نشده بود که دژچقدردر خود فرورفته و بدمنظر است.
    پس ازطی خیابانهای کم عرض به حوضچه تعمیر دارسنا رسید.آنجا کلاه از سر برگرفت و آن را درآب انداخت.مسلما ًهنگامی که به جستجوی جسدش می پردازند کلاه راخواهند یافت.سپس نگران از اینکه بعد چه باید بکند در کرانه آب به قدم زدن پرداخت.باید راهی برای پنهان شدن در یک کشتی می یافت،ولی انجام آن مشکل می نمود.تنها شانس او این بود که به موج شکن عظیم و قدیمی مدیسی برسد وازآنجا به انتهای دیگر آن برود.در آن محل میخانه محقری وجود داشت،شاید می توانست دریانوردی را آنجا بیابد که رشوه بگیرد.اما دروازه های بارانداز بسته بود،چگونه می توانست از آنجا وازمقابل کارمندان گمرک بگذرد؟اندوخته اش رشوه گزافی را که آنان برای عبور شبانه و بدون گذرنامه اش طلب می کردند تکافو نمی نمود.هنگامی که از برابر مجسمه برنزی چهاربرده مراکشی2 می گذشت چهره مردی ازدرون یک خانه قدیمی که در سمت مقابل حوضچه واقع بود ظاهر گشت و به پل نزدیک گردید.
    آرتور بیدرنگ به سایه عمیق پشت مجسمه ها خزید،در روی زمین قوز کرد و دزدانه به دقت اطراف پایه را پایید.یک شب گرم وپرستاره بهاری بود.آب بردیواره های سنگی حوضچه لبپر می زد و به صورت گردابهای آرام همچون خنده ای آهسته بر گرد پله ها چرخ می زد.در آن نزدیکیهازنجیری صدا کرد و آرام به نوسان افتاد.جرثقیل آهنی عظیمی و بلندی،غمناک در تاریکی سر برآورد.پیکر بردگان به زنجیر بسته و درتلاش بر متن پهنه کم نور آسمان پرستاره و حلقه های ابر مروارید نشان در حالت جدالی پرحرارت و بی ثمر علیه سرنوشت شوم سیاه می نمود.
    آن مرد درحالی که یک آواز کوچه باغی انگلیسی را به صدای بلند می خواند،تلوتلوخوران در طول کرانه آب پیش می آمد،ظاهرا ً ملوانی بود که از میخوارگی در یک میخانه بازمی گشت. هیچکس آنجا نبود.هنگامی که نزدیکترشد آرتور ازجابرخاست و قدم به میان خیابان نهاد.ملوان با دشنامی آوازش را قطع کرد و متوقف گردید.
    آرتور به زبان ایتالیایی گفت:می خواهم با تو صحبت کنم منظورم را می فهمی؟
    مرد سرش را تکان داد و گفت:از این زبون سر درنمی یارم.و بعد به زبان فرانسه ناخوشایندی متوسل شد و با ترشرویی پرسید:چی می خوای؟چرا نمی ذاری برم؟
    - فقط یک دقیقه از زیر نور کنار بیا!می خواهم با تو صحبت کنم.
    - خب!نورو دوس نداری؟از زیر نور کنار بیام!چاقو پیشت داری؟
    - نه،نه،مگر نمی فهمی که از تو فقط کمک می خواهم؟مزدت را خواهم داد.
    - هان؟چی؟شیک و پیکم که هستی...
    ملوان این عبارت را به انگلیسی گفت،در همین موقع به طرف سایه حرکت کرد و به نرده های پایه مجسمه ها تکیه داد.باز به زبان فرانسه وحشتناکی متوسل شد و گفت:خب،از من چی می خوای؟
    - می خواهم از اینجا خارج شوم...
    - آهان!جیم بشی!می خوای قایمت کنم؟به نظرم کار ماری صورت دادی.چاقو به کسی زدی، هان؟درس مث این خارجیها!خب کجا دلت می خواد بری؟پاسگاه که گمون نمی کنم؟
    خنده مستانه ای سرداد و چشمک زد:جزو کدام کشتی هستی؟
    - کارلوتا،لگهورن به بوینوس آیرس.از این طرف روغن می زنیم و از اون طرفم چرم. اوناهاش،و به سمت موج شکن اشاره کرد:اون کشتی لکنته کثیف!
    - بوینوس آیرس،خوب!مرا می توانی در کشتی پنهان کنی؟
    - چقدر می تونی بدی؟
    - زیاد نه،چند پائولویی بیشتر ندارم.
    - نه،زیر پنجاه نمی تونم،آنقدم ارزون...اونم یه آدم شیکی مث تو.
    - منظورت از شیک بودن چیست؟اگر از لباسهایم خوشت آمد می توانی لباسهایت را با من عوض کنی،بیش از این پولی که دارم نمی توانم بدهم.
    - یه ساعت اونجا می بینم.ردش کن بیاد.
    آرتور ساعت طلای زنانه ای را بیرون کشید که با ظرافت منقوش و میناکاری شده و حروف «ج، پ» در پشت آن حک گشته بود.ساعت از آن مادرش بود ولی اکنون این مسأله چه اهمیتی داشت.ملوان پس از نگاه سریعی به ساعت گفت:آه،حتما ً دزدیه!بذار ببینم!
    آرتور دستش را عقب کشید وگفت:نه،موقعی ساعت را به توخواهم داد که روی کشتی باشم، نه قبل از آن.
    - خب،اونقدم که قیافت نشون میده احمق نیستی!شرط می بندم که این اولین دردسرت باشه، نیس؟
    - این مربوط به خود من است.آه!نگهبان دارد می آید.
    هر دو خود را در پشت مجسمه ها جمع کردند و تا هنگامی که نگهبان گذشت منتظر ماندند. سپس ملوان از جا برخاست به آرتور گفت که او را دنبال کند و در حالی که احمقانه با خود می خندید به راه افتاد.آرتور خاموش او را تعقیب کرد.
    ملوان اورا به میدان کوچک وبی شکل نزدیک قصرمدیسی بازگرداند،در گوشه تاریکی ایستاد وبه قصد نجوایی محتاطانه من من کنان گفت:همین جا بمون.اگر جلوتر بیای سربازا می بیننت.
    - می خوای چیکار کنی؟
    - برم برات لباس گیر بیارم.نمیخوام با اون آستین خونی تو کشتی ببرمت.
    آرتورنگاهی به آستین خودکه به وسیله میله های پنجره پاره شده بود انداخت.خون کمی ازدست خراشیده شده اش روی آن ریخته بود.ملوان قطعا ً او را یک جنایتکارمی دانست.حالا دیگرمهم نبودمردم چه فکر می کنند.ملوان پس از مدتی پیروزمندانه با بسته لباسی که در زیر بغل داشت بازگشت.آهسته گفت:عوض کن،زودم باش.باهاس برگردم.جهود پیره منو نیم ساعت به چک و چونه زدن واداشت.
    آرتوردرحالی که ازاولین تماس با یک لباس مستعمل دچارنفرتی غریزی شده بود ازاو اطاعت کرد.گرچه این لباس پارچه زبروخشنی داشت ولی خوشبختانه نسبتا ً تمیز بود.وقتی که با لباس جدیدش قدم به روشنایی نهادملوان باوقاری مستانه نگاهی به اوانداخت وبا قیافه ای جدی سری به تحسین و تأیید تکان داد:روبرا شدی.از این ور،سر و صدام نکن.
    آرتور در حالی که لباسهای سابقش را حمل می کرد به دنبال او از کانالهای تودرتو و مارپیچ و کوچه پس کوچه های باریک و تاریک گذشت.این محله قرون وسطایی فقیرنشین بود که اهالی لگهورن آن را ونیز جدیدمی نامیدند.درهرگوشه،قصرقدیمی عبوس با دونهربدبو در دو طرفش قد برافراشته بود،و از این که می کوشید وقار باستانیش را حفظ کندو در عین حال می دانست که این تلاش بی ثمرخواهد بود،سیمای مأیوسی داشت.آرتورمی دانست که بعضی از این کوچه ها کنام مشهور دزدان،سربرها و قاچاقچیان،و بقیه فقط مأوای مردم بینوا و تهیدست است. ملوان در کنار یکی از پلهای کوچک ایستاد و پس از آنکه نظری به اطراف انداخت تا مطمئن گردد که کسی آنان راندیده است ازیک رشته پلکان سنگی پایین آمد وقدم به صفه باریکی نهاد. زیر پل،قایق زهواردررفته و کثیفی وجود داشت.ملوان پس ازآنکه با تندی به آرتور دستور داد به داخل قایق بپرد و دراز بکشد خود نیز در قایق نشست و به طرف دهانه بندر پارو زد.آرتور بی حرکت روی تخته قایق درازکشید،در زیرلباسهایی که ملوان روی او انداخت پنهان شد و از زیر آن دزدانه به خیابانها و خانه های آشنا نگاه کرد.
    پس ازلحظه ای از زیرپلی گذشتند وبه آن قسمت کانال که تشکیل جسری برای دژمی داد داخل گردیدند. دیوار های عظیم که در پایه عریض بودند و هرچه به طرف برجهای عبوس بالا می رفتند باریکتر می شدند،از آب سر به در آورده بودند.چند ساعت پیش این دیوارها در نظر وی مستحکم و تهدیدآمیز می نمودند!اما اکنون... همچنان که در کف قایق دراز کشیده بود به آرامی خندید. ملوان آهسته گفت:سر و صدا نکن،سرتم ببراون زیر!به گمرک رسیدیم.آرتور لباسها را روی سرخودکشید.چند متر جلوتر،قایق مقابل یک دسته تیر به هم بسته که در سطح کانال قرار گرفته و راه آبی باریک میان گمرک و دیوار دژ را سد کرده بود،متوقف گردید.کارمند خواب آلودی دهن دره کنان بیرون آمد و فانوس به دست روی دیواره کنار آب خم شد:لطفا ًپروانه عبور.
    ملوان ورقه هویتش را به او داد،آرتور در حالی که نزدیک بود زیر لباسها خفه شود،نفس را حبس کردوگوش فراداد.کارمند گمرک قرقرکنان گفت:برای برگشتن به کشتی ات این وقت شب چه موقع مناسبی است!فکر می کنم دنبال خوشگذرانی رفته بودی.در قایق چه داری؟
    - لباسهای کهنه ارزون گیر آوردم.و جلیقه را برای بازرسی بالا نگهداشت.کارمند فانوسش را پایین آورد،خم شد و به چشمهای خود فشار آورد تا بتواند آن را ببیند.
    - به نظرم چیزی نباشد می توانی بروی.
    چوب مانع را بلند کرد و قایق آهسته به میان آب متلاطم و تاریک داخل شد.پس از طی مسافتی کوتاه آرتور نشست ولباسها را کنارزد.ملوان زمزمه کنان گفت:ایناهاش.و پس ازاینکه مدتی در سکوت پارو زد،ادامه داد:به پشتم بچسب و زبونتو نیگردار.
    با دست و پا ازبدنه عظیم وسیاهی بالامی رفت وزیر لب به بی دست وپایی افرادی که در روی زمین زندگی می کردند دشنام می داد.حال آنکه چابکی طبیعی آرتور به اواجازه داد تا ازبیشتر اشخاصی که امکان داشت دراین موقعیت قرار بگیرند بی دست وپایی کمتری نشان دهد.پس از آنکه سالم به عرشه رسیدند،محتاطانه ازمیان انبوه بادبانها و ماشین آلات تیره خزیدند،بالاخره به دریچه ای رسیدند و ملوان آن را به آرامی بلند کرد.ملوان آهسته گفت:برو پایین،یه دقه دیگه بر می گردم.انبار کشتی نه تنها تاریک ومرطوب بود بلکه بوی تعفن غیرقابل تحملی نیز از آن به مشام می رسید.آرتورابتدا،در حالی که نزدیک بود از بوی چرم خام و روغن فاسد خفه شود به طور غریزی خود را پس کشید.سپس سلول مجازات را به یاد آورد. از نردبام پایین رفت و شانه هایش را بالا انداخت.به نظر می رسید که زندگی در همه جا یکسان است،زندگی،زشت،نفرت انگیز،کنام مردم پست وپراز اسرارشرم آور و زوایای تاریک است. با این وجود زندگی زندگی است و او باید هرچه بیشتر از آن بهره بگیرد.
    ملوان پس از چند دقیقه بازگشت و چیزی با خود داشت که آرتور به سبب تاریکی نتوانست آن را به وضوح ببیند.
    - خب،پول وساعتو کارشوبکن،یالا!آرتور از تاریکی استفاده کرد و توانست چند سکه نزد خود نگاه دارد.
    - باید چیزی برایم بیاوری،نزدیک است از گرسنگی بمیرم.
    - آوردم بفرما.
    ملوان یک کوزه آب،قدری بیسکویت سفت ویک تکه گوشت خوک نمکزده به دستش دادوگفت: خب،گوشاتو واکن،فردا وختی که کارمندای گمرک برابازرسی اومدن باهاس اینجا تواین بشکه خالی قایم بشی.مث یه موش باید از جات جم نخوری تا به وسط دریا برسیم.خبر می کنم که کی بیرون بیای.وای به حالت اگه ناخدا تو رو ببینه دیگه کار تمومه!مشروب سالمه؟ شب به خیر!
    دریچه بسته شد.آرتورمشروب گرانبها را درجای امنی قرارداد وبه بشکه ای داخل شدتا گوشت خوک و بیسکویتش را بخورد.سپس خود را روی کف کثیف جمع کرد و برای اولین بار پس از کودکی بدون دعا آماده خفتن شد.
    موشهادرتاریکی به سرعت ازکنارش می دویدند،اما نه سروصدای دائمی آنها،نه نوسان کشتی، نه بوی تهوع آور روغن و نه تجسم دریازدگی فردا هیچکدام نتوانستتند او را بیدار نگهدارند. دیگر بیش از آن بتهای شکسته وآبرو باخته ای که همین دیروز خدایان مورد پرستش وی بودند به این چیزها توجه نداشت.

    1- سکه نقره ایتالیایی در آن زمان.
    2- این مجسمه به یادبود مدیسی نصب شده است.
     
  11. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    بخش دوم(پس از سیزده سال)
    1
    شبی درماه ژوئیه1846،چند آشنا در خانه پروفسورفابریزی واقع در فلورانس ملاقات کردند تا طرح کارهای سیاسی آینده را بریزند.برخی آنان اعضای حزب مازینی1 بودند و چیزی جز یک جمهوری دموکراتیک و ایتالیایی متحد قانعشان نمی ساخت.دیگران،هواخواهان سلطنت مشروطه، لیبرالهایی از گونه های مختلف بودند.با این وجود همه در یک مورد توافق داشتند و آن نارضایی ازاداره سانسورتوسکان بود.بدین سبب پروفسوروجیه المله،به امید آنکه نمایندگان احزاب مختلف بتوانند دست کم روی این مسأله ساعتی بدون مشاجره به بحث بپردازندانعقاداین جلسه را اعلام داشته بودند.
    اکنون تنهادوهفته ازعفوهمگانی که پاپ پی نهم درروزجلوس خودبه مجرمین سیاسی درایالات پاپ نشین اعطا نموده بود می گذشت.اما هنوز آن شور آزادی خواهی که این عفو همگانی بر انگیخته بود در سراسر ایتالیا وجود داشت.در توسکانی به نظر می رسید که این حادثه حیرت انگیزحتی درحکومت هم تأثیر کرده است.فابریزی و چند تن از رهبران فلورانس دریافته بودند که برای اصلاح قوانین مطبوعات بایستی با کوششی مجدانه ازاین فرصت مساعد استفاده کنند.
    نخستین بار که این موضوع به گوش لگا درام نویس رسیده بود،گفته بود:بی شک تا زمانی که نتوانیم قانون مطبوعات را تغییر دهیم انتشارروزنامه امکان پذیر نخواهد بود و ما نباید اولین شماره را انتشار دهیم.ولی شاید اکنون قادر باشیم چند نشریه را از سانسور بگذرانیم و هرچه زودتر این کار را آغاز کنیم زودتر می توانیم این قانون را تغییر دهیم.
    لگا اکنون درکتابخانه فابریزی نظرخود رادرباره نقشی که نویسندگان لیبرال بایددرحال حاضر برعهده گیرند توضیح می داد.یکی از حاضرین،وکیل مشاور سپیدمویی که لحن نسبتا ً کشداری داشت داخل در صحبت شد:شکی نیست که ما باید به طریقی از این فرصت استفاده کنیم.دیگر چنین شرایط مناسبی برای طرح کردن اصلاحات جدی نخواهیم داشت.ولی در این که نشریات بتوانند مثمرثمر واقع شوندمرددم.این نشریات فقط به جای آنکه حکومت را درکنارما قراردهد، یقین همان چیزی که ما درطلبش هستیم،آن را خشمگین و وحشتزده خواهد ساخت.اگر زمانی مقامات شروع به آن کنند که ما را آشوبگرانی خطرناک بدانند دیگر فرصت تحصیل یاریشان را از دست داده ایم.
    - پس به نظر شما چه باید کرد؟
    - دادخواست.
    - به گراندوک؟
    - آری،برای بسط آزادی مطبوعات.
    مرد سیه چرده و به ظاهر هوشمندی که در کنار پنجره نشسته بود خندان سربرگرداند و گفت: ازدادن دادخواست سودفراوانی خواهیم برد!من فکر می کردم عاقبت کار رنزی2 برای کسانی که رهسپار آن طریقتند به اندازه کافی آموزنده خواهد بود.
    - آقای عزیز،من نیزمانند شما ازاینکه موفق نگشتیم مانع استرداد رنزی شویم بسیار متأثرم. اما به راستی... من میل ندارم احساسات کسی را آزرده سازم،ام جزاین اندیشه که شکست ما درآن موردبه طورعمده به سبب ناشکیبایی وتندروی بعضی ازاعضا ما بود گریزی ندارم.من مسلما ً باید شک کنم که...
    مرد سیه چرده سخن او را به تندی قطع کرد:همان طور که پیمونی ها3 همیشه شک می کنند. من نمی دانم تندروی و ناشکیبایی در کجا خفته است،مگر اینکه شما آنها را در این سلسله دادخواستهای ملایمی که ما فرستاده ایم یافته باشید.این کارشاید درتوسکانی و یا پیمون تندروی باشد ولی ما نباید آن را به خصوص در ناپل تندروی بنامیم.
    مرد پیمونی اظهار داشت:خوشبختانه تندروی ناپلی خاص اهالی ناپل است.
    پروفسوردرصحبت داخل شد:خوب،خوب،آقایان کافی است!رسوم ناپلی ها درطریق خودبسیار مناسب است.درمورد رسوم اهالی پیمون نیز همین طور.ولی اکنون در توسکانی هستیم و رسم مردم توسکان این است که به موضوع زود توجه نمایند.گراسینی له دادخواست رأی می دهد و گالی علیه آن.دکتر ریکاردو شما چه فکر می کنید؟
    - من در دادخواست ضرری نمی بینم.واگر گراسینی یکی ازآنها را تنظیم کند با شادی کامل آن را امضا خواهم کرد.اما گمان نمی کنم که دادخواست به تنهایی بتواند کاری از پیش ببرد. چرا نتوانیم از هر دو استفاده کنیم،هم دادخواست و هم نشریه.
    گراسینی گفت:فقط به این دلیل که ممکن است این نشریات حکومت را وادار سازد که توجهی بدان ننماید.
    مرد ناپلی از جا برخاست و به سوی میز آمد:در هر صورت حکومت این کار را نخواهد کرد. آقایان شما در اشتباهید.سازش با حکومت هیچ سودی نخواهد داشت.آنچه ما باید انجام دهیم این است که مردم را به قیام برانگیزانیم.
    - گفتن از عمل کردن سهلتر است.چگونه می خواهید شروع کنید؟
    - فرض کنید این سوال ازگالی شده باشد!مسلما ً از کوبیدن بر فرق سانسور شروع خواهد کرد.
    گالی با لحنی محکم گفت:در واقع این کار را نخواهیم کرد،شما همیشه گمان می کنید که اگر مردی از اهالی جنوب باشد به هیچ دلیلی جز اسلحه سرد معتقد نیست.
    - خوب پس پیشنهاد شما چیست؟ساکت!آقایان توجه کنید!گالی پیشنهادی دارد.
    همه جمع که به دسته های کوچک دویا سه نفری تقسیم شده و مشغول بحثی جداگانه بودند برای استماع در اطراف میز حلقه زدند.گالی دستش را به عنوان یک اعتراض دوستانه بلند کرد: نه آقایان،این پیشنهاد نیست فقط اظهار نظری است.به نظرم می رسد که در همه این شادمانیها به خاطر پاپ جدید خطر بزرگ واقعی نهفته است.انگار مردم بر این نظرند که چون پاپ مشی جدیدی را در پیش گرفته و عفو همگانی داده است ما فقط باید- همه ما،همه ایتالیا- خود را به آغوش او اندازیم تا به ارض موعود هدایتمان کند.من در ستودن رفتار پاپ از کسی عقب نمی مانم،عفو همگانی یک عمل بسیار عالی بود.
    گراسینی با تحقیر شروع کرد:من اطمینان دارم که حضرت اقدس احساس رضایت خواهند فرمود...
    ریکاردو به نوبه خود سخن او را قطع کرد:خوب گراسینی بگذار این مرد صحبت کند!بسیار عجیب است که شما دو نفر همیشه مانند سگ و گربه به یکدیگر می پرید و هنوز هم نتوانسته اید جلو خود را بگیرید.گالی ادامه بده!
    مردناپلی ادامه داد:آنچه می خواستم بگویم این بود که پدر مقدس بدون تردید با عالی ترین نیات عمل می کند اما تاچه اندازه خواهد توانست دراجرای اصلاحاتش موفق شودمطلبی است دیگر. البته وضع اکنون به اندازه کافی آرام است،همه مرتجعین در سراسر ایتالیا برای یک یا دو ماه تا زمانی که هیجان عفوهمگانی فرو نشیند ساکت خواهند نشست.اما محتملا ً اجازه نخواهند داد که بودن جنگ قدرت از دستشان گرفته شود و عقیده خود من این است که قبل از آنکه زمستان به نیمه برسد همه ژزوئیتها4،گرگوریانها5،سان فدیستها6 و بقیه گروهها بر ضد ما دست به توطئه و تحریک خواهند شد و هرکسی را که بتوانند رشوه دهند مسموم خواهند کرد.
    - احتمال بسیار دارد.
    - بسیار خوب،بنابراین آیا ماباید به انتظار بنشینیم وصبورانه دادخواست بفرستیم تا لامبروچینی و دار و دسته اش گراندوک را وادار سازند که ما را یک جا در قید حکومت ژزوئیتها بگذارد و شاید هم چند سوار اتریشی را برای تحت نظر درآوردن ما مأمور گشت در خیابانها کند و یا باید بر آنان پیشدستی کنیم و از آشفتگی موقتی شان برای وارد آوردن نخستین ضربه استفاده کنیم؟
    - اول به ما بگویید چه نوع ضربه ای را پیشنهاد می کنید؟
    - می خواستم پیشنهاد کنم که دست به کار یک تبلیغ و تهییج منظم بر ضد ژزوئیتها بشویم.
    - در حقیقت یک اعلان جنگ به وسیله نشریه؟
    - آری تحریکاتشان را برملا سازیم،رازهایشان را کشف کنیم و مردم را فراخوانیم تا بر ضد آنان هدف مشترکی را به وجود آورند.
    - ولی اینجا ژزوئیتهایی وجود ندارند که تحریکاتشان را برملا سازیم.
    - وجود ندارند؟سه ماه صبر کن و ببین که چه تعداد از آنان اینجا خواهند بود.و آن وقت برای جلوگیری از ایشان بسیار دیر خواهد بود.
    - ولی اگر کسی به راستی بخواهد شهر را بر ضد ژزوئیتها برانگیزاند باید آشکارا صحبت کند و در آن صورت چگونه از چنگ سانسور می گریزی؟
    - از آن نمی گریزم به آن اعتنایی نخواهم کرد.
    - نشریات را بدون نام چاپ می کنی؟بسیارخوب است اماحقیقت این است که همه ما آنقدرازاین مطبوعات مخفی دیده ایم تا بدانیم که...
    - منظورم این نبود.من نشریات راعلنا ً چاپ می کنم،نام وآدرسمان راهم در پای آن می نویسم، و می گذارم که اگر جرأت دارند ما را تحت تعقیب قرار دهند.
    گراسینی فریادزد:این طرح کاملا ً جنون آمیزی است.مفهومش فقط این است که انسان از روی بی قیدی محض خود را در کام شیر بیاندازد.
    گالی با تندی سخنش را قطع کرد: وحشتی نداشته باش ما از تو نخواهیم خواست که به خاطر نشریات ما به زندان بروی.
    ریکاردوگفت:گالی زبانت را نگهدار،مسأله ترسیدن مطرح نیست.ما نیزبه اندازه تو برای رفتن به زندان درصورتی که نفعی ازآن حاصل شودآماده ایم،اما به خاطر هیچ به سوی خطر شتافتن بسیار کودکانه است.من به نوبه خود نسبت به آن یک پیشنهاد اصلاحی دارم.
    - خوب پیشنهادت چیست؟
    - به نظرمن ما باید برای پیکاربا ژزوئیتها بدون آنکه تصادمی با اداره سانسور پیش بیاید دقیقا ً تدبیری بیاندیشیم.
    - من نمی فهمم که تو چگونه می خواهی ترتیب آن را بدهی؟
    - من فکر می کنم انسان می تواند چیزی را که می خواهد بگوید در چنان لفافی بپیچد که...
    - که اداره سانسور متوجه آن نشود؟و تازه انتظار داری که هر زحمتکش وصنعتگر بیچاره ای در پرتو نادانی و جهالتی که در او هست مفهوم آن را دریابد!این به نظر عملی نمی رسد.
    پروفسور به مردی که در کنارش نشسته بود و شانه های عریض و ریش حنایی پرپشتی داشت رو کرد و پرسید:مارتینی،نظر تو چیست؟
    - من تا به دست آوردن حقایق بیشتری که بتوانم به آن اتکا کنم نظرم را ابراز نخواهم داشت. مسأله این است که تجربیات را به کار بریم و ببینیم چه نتایجی از آنها عاید خواهد شد.
    - خوب ساکوتی تو؟
    - من مایلم به آنچه سینیورا7 بولا می خواهند بگویند گوش کنم.نظریات ایشان همیشه با ارزش است.
    همه به جانب تنهازن آن جمع که خاموش روی نیمکت نشسته و چانه اش را بر یک دست نهاده بود وبه این بحث گوش می داد رو کردند.او چشمهای بسیار سیاه و اندیشناکی داشت.ولی اکنون که آنها را بلند کرد برقی از شیطنت واقعی در آنها به چشم می خورد.
    - متأسفانه با نظر همه شما مخالفم.
    ریکاردو گفت:همیشه مخالفید،و بدتر از همه اینکه همیشه هم حق با شماست.
    - به نظر من،این کاملا ً درست است که ما باید به طریقی با ژزوئیتها پیکار کنیم و اگر با یک سلاح نتوانیم به سلاح دیگری متوسل شویم.ولی به مبارزه طلبیدن صرف،سلاحی است ضعیف و گریختن از آن سلاحی است کند،اما درباره دادن دادخواست،این سرگرمی کودکانه است.
    گراسینی با قیافه ای جدی مداخله کرد و گفت:سینیورا قطعا ً روشهایی از قبیل... آدمکشی پیشنهاد نمی کنید؟
    مارتینی دست به سبیلهای بلندش کشید وگالی آشکارا به استهزاء خندید.حتی زن جوان موقرنیز نتوانست ازتبسم خودداری کند.زن گفت:باورکنید اگرمن آنقدربیرحم بودم که به این گونه چیزها بیاندیشم،تا این اندازه کودک نبودم که آن را به زبان بیاورم.ولی مهلکترین سلاحی که من می شناسم هجو کردن است.اگرشما یک بارموفق شوید که ژزوئیتها رامسخره کنید ومردم را وادار سازید تا به آنان و ادعاهایشان بخندند،بدون خونریزی آنان را شکست داده اید.
    فابریزی گفت:در این مورد به نظر من حق با شماست،اما نمی دانم چگونه می خواهید این کار را انجام دهید.
    مارتینی پرسید:چرا قادر به انجام آن نباشیم؟یک نشریه هجایی بیش از یک نشریه جدی شانس فائق آمدن برمشکل سانسور را دارد.اگرهم قراراست که درلفافه باشدبرای یک خواننده متوسط احتمال استنباط مفهومی دو پهلو از یک شوخی آشکار و احمقانه بیش از یک رساله علمی و اقتصادی است.
    - سینیورا پس نظرتان این است که یانشریه های هجایی چاپ کنیم ویا برای اداره یک روزنامه فکاهی تلاش نماییم؟من اطمینان دارم که اداره سانسور شق دوم را هیچگاه اجازه نمی دهد.
    - هیچ یک از آنها دقیقا ً مورد نظر من نیست.من معتقدم اگر یک سری نشریه کوچک هجایی، به شعرویا به نثر،با بهایی نازل فروخته می شد ویا به رایگان درخیابانها پخش می گردید، سود بسیاری داشت.اگر می توانستیم نقاش زبردستی را بیابیم که روح مطلب را درک می کرد،آنها را مصور می ساختیم.
    - این یک نظر اساسی است.فقط به شرط آنکه می توانست آن را انجام دهد.ولی اگر اصولا ً بنا باشد که این کار به مورد اجرا گذاشته شود باید به نحو احسن انجان گیرد.ما به هجو نویس برجسته ای نیاز داریم.خوب،از کجا می خواهیم او را پیدا کنیم؟
    لگا افزود: می بینید که اغلب ما جدی نویس هستیم و علیرغم همه احترامی که برای این جمع قائلم متأسفانه باید بگویم که سعی عموم درهجونویس شدن منظره تلاش خیلی را که می خواهند تارانتلا8 برقصند مجسم می کند.
    - من هرگزپیشنهاد نکردم که همه مابه سوی کاری که مناسب آن نیستیم بشتابیم.نظرمن این بود که باید یک هجو نویس واقعا ً با ذوقی پیدا کنیم،مسلما ً در گوشه ای از ایتالیا چنین شخصی پیدا می شود.همچنین پیشنهاد می کنم که اعتبارلازم تهیه گردد.البته بایداطلاعاتی درباره آن شخص داشته باشیم و اطمینان حاصل کنیم که روی مطالب مورد موافقت ما کار خواهد کرد.
    - اما ازکجامی خواهید او را پیدا کنید؟من می توانم همه آن هجونویسهایی را که بهره ای ازهنر واقعی دارند با انگشتان یک دست بشمارم،تازه بر هیچ یک از آنها نمی توان دست یافت. گیوستی نمی پذیرد،حقیقتا ً مشغله اش زیاد است.یک یا دو مرد مناسب نیز در لمباردی هست ولی تنها به لهجه میلانی چیز می نویسند...
    گراسینی گفت:ازاین گذشته به طرق شایسته تری می توان درمردم توسکان نفوذ کرد.اگر قرار براین بود که ما مسأله خطیر تمدن وآزادی مذهب را به هیچ گیریم،اطمینان دارم که حداقل نیاز به یک دهای سیاسی احساس می شد.فلورامس نه مانند لندن صرفا ً عرصه کارخانه ها و کسب ثروت،و نه همچون پاریس مکمن تجملات بی معنی است.فلورانس شهری است که تاریخ با عظمتی دارد....
    زن لبخند زنان سخن وی را قطع کرد:آتن نیزچنین بود اما به نسبت عظمتش تااندازه ای کندرو بود و احتیاج یه یک گدفلای9 داشت تا بیدارش کند...
    ریکاردو دستش را روی میز زد و گفت:عجب ما هرگز به فکر خرمگس نبودیم!همین مرد!
    - این مرد کیست؟
    - خرمگس،فلیس ریوارز.او را به خاطر ندارید؟یکی از افراد دسته موراتوری که سه سال پیش از کوهستانهای آپنین سرازیر شدند.
    - توآن دسته را می شناختی،این طورنیست؟مسافرتت رابه پاریس درمعیت آنان به خاطر دارم.
    - آری،برای مشایعت ریوارز که عازم مارتی بود تا لگهورن رفتم.مایل نبود درتوسکانی توقف کند.می گفت پس ازشکست قیام دیگرکاری در آنجا جز خندیدن باقی نمانده است، بنابراین بهتر است که به پاریس بروم.وی بیشک با سینیورا گراسینی در مورد این که توسکانی جای مناسبی برای خندیدن نیست موافق بود.
    - اگراکنون که فرصت انجام کاری در ایتالیا وجود دارد از او دعوت کنیم تقریبا ً اطمینان دارم که بازخواهد گشت.
    - اسمش چه بود؟
    - ریوارز.فکر می کنم اهل برزیل باشد.به هر حال اطلاع دارم که در آنجا زندگی می کرد.او تیزهوشترین کسی است که من تاکنون دیده ام.خدا می داند،در آن هفته ای که در لگهورن بودیم هیچ وسیله ای برای سرگرمی نداشتیم.تنها دیدن لامبرتینی بیچاره کافی بود تا قلب انسان را در هم شکند اما آنگاه که ریوارز در اتاق بود انسان نمی توانست از خنده خودداری کند، مهملاتی بود که پی در پی می گفت.زخم شمشیر هولناکی نیز روی گونه اش داشت،من بخیه زدن آن را به خاطر دارم.مخلوق عجیبی است ولی من معتقدم که او ومهملاتش مانع از پای در آمدن کامل بعضی از آن جوانان بیچاره بود.
    - او همان است که در روزنامه های فرانسه به نامLe taon 10مقالات سیاسی می نویسد؟
    - آری،اکثرا ً مقالات کوتاه وپاورقیهای فکاهی.در کوهستانهای آپنین به خاطر زبان تندش او را خرمگس می نامند،او نیز از این لقب برای امضای مقالاتش استفاده کرد.
    گراسینی با شیوه آرام وموقرخود واردگفتگو شد:من اطلاعاتی درباره این آقا دارم امانمی توانم بگویم که شنیده هایم اعتبار بیشتری برای وی کسب می کند.شک نیست که در او یک ذکاوت سطحی وچشمگیر وجود دارد.ولی به نظرمن دراستعدادش مبالغه شده است.شایدهم فاقد شهرت نباشد امامعتقدم که شهرت وی درپاریس و وین کاملا ً عاری ازنقص نیست.به نظرمی رسد که او آقایی است با... با ماجراهای بسیار و گذشته ای نامعلوم.گفته می شود که هیئت دوپره بر اثر نوعدوستی وی را ازنقطه ای درصحاری سوزان آمریکای جنوبی درحالی که با خفت وتوحش غیرقابل تصوری می زیسته برداشته است.من معتقدم که اوهرگز به شکل قانع کننده ای درباره این که چگونه به این وضع گرفتار شده اظهاری نکرده است.و اما قیام درکوهستانهای آپنین من می ترسم این مسأله که اشخاصی باخصوصیات گونگون درآن کاربدفرجام شرکت داشته اند در پرده نمانده باشد.مشهور است مردانی که در بلونیا اعدام شده اند اصولا ً جنایتکاران عادی بوده اند.خصوصیات عده زیادی را هم که گریخته اند مشکل بتوان توصیف کرد.بدون تردید تعدادی از شرکت کنندگان دارای صفات برجسته ای بوده اند…
    ریکاردو سخن او را با لحنی خشمگین قطع کرد و گفت:برخی از آنان دوستان صمیمی بعضی افرادحاضر دراین اتاق بودند!گراسینی بسیارخوب است که انسان سختگیر و مشکل پسند باشد، ولی این جنایتکاران عادی در راه ایمانشان جان دادند،کاری ارزنده تر ازآنچه من وشما تاکنون انجام داده ایم.
    گالی افزود:دفعه آینده هنگامی که مردم شایعات مبتذل پاریس را برایتان نقل می کنند از جانب من می توانید به آنان بگویید که نسبت به هیئت دوپره در اشتباهند.من مادتل معاون دوپره را شخصا ً می شناسم وهمه ماجرا را از او شنیده ام.اینکه آنان ریوارز را در فلاکت و سرگردانی یافته بودند حقیقت دارد.او در جنگ به خاطر جمهوری آرژانتین اسیر شد و سپس گریخت.با قیافه های مبدل در اطراف کشور سرگردان بود و می کوشید تا به بوئنوس آیرس بازگردد.اما داستان پذیرفتن از راه نوع دوستی جعل محض است.مترجم هیئت بیمار و ناگزیر به مراجعت شده بود.هیچ یک ازفرانسویان نمی توانستند به زبانهای محلی تکلم کنند،بنابراین این پست رابه وی پیشنهاد کردند واو سه سال متمادی درمعیت آنان به اکتشاف شعب فرعی آمازون پرداخت. مادتل اعتقاد داشت که اگر وجود ریوارز نبود ایشان هرگز قادر به انجام مأموریت نمی شدند.
    فابریزی گفت:هرچه می خواهد باشد،اما مردی که بتواند دو سرباز قدیمی چون مادتل و دوپره را شدیدا ً تحت تأثیر قرار دهد و چنان که به نظر می رسد در این کار موفق هم شده است باید واجد صفات قابل توجهی باشد.سینیورا شما چه فکر می کنید؟
    - دراین باره چیزی نمی دانم.هنگامی که آوارگان ازتوسکانی می گذشتند من در انگلستان بودم. اما به نظرمن اگر آن افرادی که در طول یک مأموریت سه ساله در سرزمینهای ناشناخته با او همراه بوده اند و همچنین رفقایی که با وی در یک قیام شرکت جسته اند درباره اش نظر خوبی دارند این خود توصیه ای کافی برای خنثی ساختن بسیاری از شایعات خیابانی است.
    ریکاردو گفت:هیچ گونه شبهه ای در مورد نظر رفقایش نسبت به او وجود ندارد.ازموراتوری وزامبکاری تا خشنترین کوه نشینان همه فدایی اوبودند.وانگهی اودوست نزدیک ارسینی است. ازطرف دیگر درست است که در پاریس پیرامون وی داستانهای بی سر وته بسیاری که چندان هم مناسب نیست شایع است،اما اگر کسی بخواهد برای خود دشمن نتراشد باید هجو سیاسی ننویسد.
    لگا به عنوان معترضه گفت:هر چند کاملا ً مطمئن نیستم اما فکرمی کنم هنگامی که آوارگان اینجا بودند او را دیده باشم.آدم گوژپشت،لنگ و یا از این قبیل نبود؟
    پروفسور کشومیزتحریرش را گشوده و مشغول جستجو در توده ای نامه بود:فکر می کنم ورقه مشخصاتش راکه توسط پلیس تنظیم شده است همین جاها داشته باشم.به خاطردارید هنگامی که آنان گریختند و در معابر کوهستانی پنهان شدند،مشخصات ظاهریشان به همه جا فرستاده شد.و کاردینال- اسم آن رذل چیست؟- سینیولا نیز جایزه ای برای سرشان وعده داد.
    - ضمنا ً داستان جالبی درباره ریوارز و آن ورقه مشخصات برسرزبانها بود.او لباس کهنه یک سرباز را برتن می کند وبه عنوان یک تفنگچی زخمی که در حین انجام وظیفه زخم برداشته و در جستجوی دسته خود است در کشور به راه می افتد.عملا ً دسته گشتی سینیولا را وادار می سازد که او را سوار کنند و یک روز تمام در یکی از ارابه های آنان به سر می برد. از جریان اسارت خودبه دست شورشیان،اعزامش به مخفیگاههای کوهستانی وشکنجه های وحشتناکی که ازآنان دیده بود،داستانهای دلخراشی برایشان تعریف می کند.گشتیها ورقه مشخصات را به وی نشان می دهند و او رهگونه اراجیفی را که درباره دیوی به نام خرمگس به ذهنش خطور می نمایدبرایشان نقل می کند.سپس شبانه هنگامی که به خواب فرو می روند سطلی پر از آب روی باروتهایشان می ریزد و با جیبهای مملو از آذوقه و فشنگ پا به فرار می گذارد…
    فابریزی حرف خود را قطع کرد و گفت:نامه را پیدا کردم.فلیس ریوارز،مشهور به:خرمگس. سن: در حدود30؛محل تولد و اصل و نسب: مجهول،محتملا ً آمریکای جنوبی؛حرفه: روزنامه نگار؛قد:کوتاه؛مو:مشکی؛ریش:سیاه؛سیه چرده؛چشم:آبی؛پیشانی:باز و چهار گوش؛بینی،دهان، چانه…بله، وهمچنین علائم مخصوص: پای راست لنگ،بازوی چپ کج،دست چپ فاقد دو انگشت،زخم شمشیر تازه ای در صورت،مبتلا به لکنت زبان.بعد نیز توجهی داده شده است: تیرانداز بسیار ماهر،هنگام دستگیری باید دقت شود.
    - بسیار عجیب است که با این لیست مخوف تعیین هویت وانسته است آن دسته گشتی را فریب دهد.
    - البته تنها بی پروایی محض بود که سبب موفقیتش گردید.اگر تصادفا ً به وی ظنین می شدند دیگر ازدست رفته بود.اما قیافه معصوم قابل اعتمادی که درمورد لزوم به خود می گیرد،او را در هر کاری موفق می سازد.بسیار خوب،آقایان نظرتان نسبت به این پیشنهاد چیست؟ ظاهرا ً تعدادی از جمع حاضر ریوارز را به خوبی می شناسند.به او اطلاع بدهیم که از همکاریش در اینجا خشنود خواهیم شد؟
    فابریزی گفت:به نظر من قبلا ً باید او را درجریان بگذاریم فقط به خاطر اینکه بدانیم آیا تمایلی به بررسی این طرح دارد یا نه.
    - شمامی توانید مطمئن باشید که هرگاه مسأله پیکاربا ژزوئیتها درکار باشد تمایل خواهد داشت. او بیرحمترین فرد ضدمذهبی است که تاکنون در واقع روی این مسأله تا حدی تعصب دارد.
    - ریکاردو،پس به او خواهی نوشت؟
    - البته،بگذارببینم حالادرکجاست؟به گمانم درسویس باشد.اوبیقرارترین موجودات است،همواره کوچ می کند.اما مسأله نشریه…
    همه در بحث طولانی و مهیجی فرو رفتند.سرانجام هنگامی که متفرق می شدند،مارتینی به نزد جوان خاموش رفت و گفت:جما،تو را تا خانه مشایعت خواهم کرد.
    - متشکرم،می خواستم راجع به کاری با تو صحبت کنم.
    مارتینی آهسته پرسید:در آدرسها اشکالی پیش آمده است؟
    - چیزمهمی نیست،ولی فکرمی کنم موقع آن است که درآنها تغییراتی داده شود.این هفته دونامه در پست متوقف شده است.هر دوی آنها کاملا ً بی اهمیت بود.شاید هم اتفاقی بوده است،ولی ما به هیچ وجه نمی توانیم تن به خطر بدهیم.اگر پلیس زمانی به یکی از آدرسهای ما مظنون شود بلافاصله باید آنها را تغییر داد.
    - فردا به نزدت خواهم آمد.امشب قصد ندارم با تو صحبت کنم،خسته به نظر می رسی.
    - نه خسته نیستم.
    - پس باز ناراحت شده ای.
    - نه علت خاصی ندارد.

    1- ژوزف مازینی(1872-1805)انقلابی مشهور ایتالیایی که پایه گذار و رهبر سازمانی به نام ایتالیای جوان بود.
    2- رهبرقیامی بر ضد پاپ واتریشیان درایالات پاپ نشین.در1845بازداشت وتوسط گراندوک توسکانی تسلیم واتیکان شد.
    3- اهالی پیمون،یکی از شهرهای جنوب غربی ایتالیا.
    4- یک فرقه کاتولیکی که در سال1534 به وجود آمد.بیشتر اعضای آن از طبقه جوان بودند و برای دفاع از منافع فعالیت می کردند.
    5- یک تشکیلات کاتولیکی که با نظریات پاپ جدید مخالفت می ورزیدند.
    6- طرفداران قدرت سیاسی پاپ که با کمک اتریشیان بر ضد جنبشهای ملی اقدام می کردند.
    7- در زبان ایتالیایی به معنی بانو یا خانم است.
    8- یک نوع رقص دونفری و بسیار تند ایتالیایی.
    9- در زبان انگلیسی به معنای خرمگس است.
    10- در زبان فرانسه به معنای خرمگس است.
     
  12. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    2
    - کتی،خانم خانه هستند؟
    - بله آقا،لباس می پوشند.اگر هم اکنون به اتاق پذیرایی بروید تا چند لحظه دیگر پایین خواهند آمد.
    کتی مهمان را با صمیمیت و خوشرویی یک دختر دیون شایری1واقعی بهداخل خانه راهنمایی کرد.مارتینی مورد علاقه خاص او بود.او مسلما ً زبان انگلیسی را مانند یک بیگانه صحبت می کرد.اما با این وجود بیان کاملا ً محترمانه ای داشت،هرگز خم خانم را در موقعی که خسته بود مانند برخی از مهمانان تا ساعت یک صبح و با صدای بسیار بلند به بحث سیاسی نمی گرفت.مهمتر اینکه وقتی کودک خانم مرد و شوهرش در بستر مرگ به سر می برد،برای کمک و تسلای وی به دیون شایر آمده بود.کتی از آن پس این مرد تنومند،بی دست و پا و کم حرف را درست مانند گربه سیاه و تنبلی که اکنون روی زانوی او نشسته بود،یکی از اعضای خانواده به حساب می آورد.هرگز پا روی دمش نمی گذاشت،دود تنباکو توی چشمهایش فوت نمی کرد و یا به هیچ وجه خود را به عنوان یک موجود دوپای متجاوز به آن تحمیل نمی نمود. رفتارش به شرط آنکه زانوی گرم و نرمی برای خوابیدن و خرخرکردن می یافت،درست مثل یک انسان بود.در سر میز هم هرگز فراموش نمی کرد که تماشای ماهی خوردن انسانها برای یک گربه جالب نیست.دوستی میان آن دو دیرینه بود.یک روز،زمانی که پاشت شیرخواره بود و خانمش از شدت بیماری نمی توانست در فکرش باشد،تحت توجه مارتینی درون یک سبد تغذیه شده و از انگلستان آمده بود.از آن پس بر اثر تجربه ممتد معتقد شد که دوستی این خرس انسان نما و بی دست و پا موسمی نیست.
    جما داخل اتاق شد و گفت:چقدر شما دو نفر آسوده خاطر به نظر می رسید.انسان خیال می کند که شب را می خواهید بمانید.
    مارتینی گربه را با دقت از روی زانویش بلند کرد و گفت:به امید اینکه قبل از حرکت یک فنجان چای به من خواهی داد زودتر آمدم.احتمال دارد آنجا بسیار شلوغ باشد.گراسینی نیز شام دلچسبی به ما نخوهد داد،در خانه های مدرن هرگز این کار را نمی کنند.
    جما خندان گفت:بس است دیگر!زبان گالی نیز به همین تندی است!گراسینی بیچاره آنقدر باید کفاره گناهان خود را بدهد که دیگر نمی تواند پاسخگوی خانه داری ناقص زنش هم باشد.و اما چای،یک دقیقه دیگر حاضر خواهد شد.کتی مقداری کیک به سبک دیون شایر مخصوص تو تهیه کرده است.
    - کتی موجود مهربانی است،این طور نیست پاشت؟ضمنا ً این مطلب در مورد تو هم که آن لباس قشنگ را پوشیده ای صادق است.می ترسیدم فراموش کنی.
    - به تو قول داده بودم که آن را بپوشم،گرچه برای چنین شب گرمی نسبتا ً ضخیم است.
    - در فیزول هوا بسیار خنکتر خواهد بود،هیچ لباس دیگری به خوبی کشمیری سفید به تو نمی آید.چند شاخه گل نیز برایت آورده ام تا به آن سنجاق کنی.
    - از آن گلهای خوشه ای قشنگ است،علاقه زیادی به آنها دارم!ولی بهتر این است که در آب گذاشته شوند.من از گل زدن به لباس نفرت دارم.
    - این هم یکی از تخیلات خرافاتی توست.
    - نه،این طور نیست.فقط فکر می کنم که اگر در تمام طول شب به لباس مصاحب افسرده ای مانند من سنجاق شوند،کسل خواهند شد.
    - متأسفانه همه ما امشب کل خواهیم شد.این محفل به نحو تحمل ناپذیری کسل کننده خواهد بود.
    - چرا؟
    - از یک نظر به خاطر اینکه گراسینی به هر کاری دست بزند مانند خودش کسل کننده خواهد بود.
    - خوب کینه جو نباش.حال که به مهمانی آن مرد می رویم این کار دور از انصاف است.
    - مادونا همیشه حق با توست.بسیار خوب،از این نظر کسل کننده خواهد بود که عده ای از اشخاص برجسته نخواهند آمد.
    - به چه علت؟
    - نمی دانم،یا به علت نبودن در شهر،یا بیماری و یا چیزی دیگر.به هر حال امشب به جز دو یا سه سفیر،چند دانشمند آلمانی،گروه سیاحان گوناگون همیشگی،شاهزادگان روسی،اعضای انجمن ادبی و چند افسر فرانسوی،کس دیگری که بشناسم به آنجا نخواهد آمد،البته به استثنای هجونویس جدید که امشب شمع محفل خواهد بود.
    - هجو نویس جدید؟کدام،ریوارز؟ولی من گمان می کردم گراسینی با او شدیدا ً مخالف است.
    0 آری؟اما حال که این مرد اینجاست و بیشک همه صحبتها درباره اوست،مسلما ً گراسینی می خواهد خانه اش نخستین مکانی باشد که شیر جدید در آن به معرض نمایش گذارده شود.تو می توانی مطمئن باشی که ریوارز چیزی از مخالفت گراسینی نشنیده است.با این وصف ممکن است آن را حدس زده باشد،او به اندازه کافی تیزهوش است.
    - همین دیروز آمد،این هم چای.نه،بلند نشو،بگذار من قوری را بیاورم.
    مارتینی هرگز آنقدر که در این اتاق کوچک احساس می کرد خوشبخت نبود.دوستی جما، ناآگاهی خطیرش از عشقی که در وی برمی انگیخت و رفاقت صریح و بی آلایشش برای او پر فروغترین چیزی بود که در زندگی بی فروغش وجود داشت.هرگاه هم که بیش از معمول احساس دلتنگی می کرد،پس از فراغت از کارش به اینجا می آمد،غالبا ً خاموش در کنارش می نشست و او را همچنان که روی برودری دوزی اش خم شده بود و یا چای می ریخت تماشا می کرد.جما هیچ گاه از ناراحتی های مارتین نمی پرسید و یا با چند کلمه نسبت به وی ابراز همدردی نمی نمود،اما او قویتر و آرامتر از همیشه بیرون می رفت و همان گونه که معمولا ً به خود می گفت احساس می کرد که می تواند دو هفته دیگر را محترمانه بگذراند.جما بدون آنکه خود بداند صاحب استعدادی نادر در تسکین دادن بود،در سال پیش هنگامی که به دوستان عزیز مارتینی در کالابریا خیانت شد و مانند گرگها به گلوله بسته شدند،شاید تنها وفای پایدار جما بود که توانست او را از یأس برهاند.گاهی اوقات صبحهای یکشنبه برای گفتگو درباره امور به آنجا می آمد.این عبارت در مورد کارهای عملی حزب مازینی که هردوی آنان اعضای فعال و وفادارش بودند به کار برده می شد.جما در این گونه مواقع کاملا ً به موجود دیگری تغییر می یافت،موجودی زیرک،خونسرد،منطقی،بی اندازه دقیق و کاملا ً بی تعصب. کسانی که وی را فقط در حین کارهای سیاسیش دیده بودند او را یک مبارز آزموده،با انضباط،قابل اعتماد،شجاع و از هر حیث یک عضو با ارزش حزب،منتهی فاقد چیزی در زندگی خصوصی می دانستند.گالی درباره اش گفته بود:او مبارز مادرزادی است که با چندین نفر از ما برابری می کند و بس.مقابله با مادونا جمایی که مارتینی می شناخت بسیار مشکل بود.
    جما در حالی که از روی شانه به عقب می نگریست و کشو میز دستی را می گشود،پرسید:خوب،هجونویس جدید شما چه قیافه ای دارد؟نگاه کن سزار،این آب نباتها و آلبالوهای شکری2 مال توست ضمنا ً تعجب می کنم که چرا مردان انقلابی تا این اندازه به شیرینی علاقه دارند.
    - مردان دیگر هم دارند منتها اعتراف به آن را دون شأن خود می دانند.از هجونویس جدید می پرسیدی؟از آن نوع مردانی است که مورد پرستش زنان معمولی قرار می گیرند،ولی تو از آن خوشت نخواهد آمد.یک بذله گوی حرفه ای که زبان تندی دارد و با ظاهری بی اعتنا همراه رقاصه زیبایی که به او چسبیده است به دور جهان می گردد.
    - واقعا ً منظورت این است که رقاصه ای در کار است و یا فقط به سبب اوقات تلخی می خواهی زبان تندش را تقلید کنی؟
    - خدا گواه است نه!وجود رقاصه کاملا ً واقعیت دارد و در نظر کسانی که زیبایی شیطانی او را دوست دارند،تا اندازه ای هم زیباست اما من خوشم نمی آید.طبق گفته ریکاردو او یک کولی مجارستانی و یا از قبیل آنهاست که در تئاترهای ولایتی گالییا کار می کنند.ریوارز ظاهرا ً آدم گستاخی است،او را درست مانند عمه پیردخترش به مردم نشان می داد.
    - خوب،اگر او را از وطنش آورده است کار منصفانه ای می کند.
    - مادونای عزیز،تو می توانی مسائل را از این جنبه بنگری ولی اجتماع چنین نمی کند.به نظر من بیشتر مردم از معرفی شدن به زنی که می دانند معشوقه اوست رنجیده خاطر می شوند.
    - جز اینکه خود او به آنان گفته باشد،مردم از کجا می توانند بدانند؟
    - به اندازه کافی روشن است،اگر او را ببینی خودت خواهی فهمید.اما گمان می کنم تا این اندازه هم گستاخ نباشد که او را به خانه گراسینی ها بیاورد..
    -او را نخواهند پذیرفت.سینیورا گراسینی زنی نیست که مرتکب اینگونه اعمال غیر مرسوم شود.ولی من می خواستم درباره آقای ریوارز به عنوان یک هجونویس نه یک مرد اطلاعاتی کسب کنم.فابریزی به من گفت که ریوارز نامه ای به او نوشته و آمادگی خود را برای ادامه پیکار بر ضد ژزوئیتها اعلام داشته است.این هم آخرین مطلبی است که درباره او شنیده ام.این هفته کار بسیار زیاد بود.
    - گمان نمی کنم بتوانم اطلاعات بیشتری به تو بدهم،درباره پول هم به نظر نمی رسد آن طور که ما بیم داشتیم اشکالی وجود داشته باشد.ظاهرا ً چنین می نماید که او در رفاه است و میل دارد به رایگان کار کند.
    - پس ثروت شخصی دارد؟
    - ظاهرا ً باید این طور باشد،گرچه عجیب به نظر می رسد،آن شب در خانه فابریزی شنیدی که هیئت دوپره در چه وضعی او را یافته بود.ولی اکنون در بعضی از معادن برزیل سهم دارد،همچنین در پاریس،وین و لندن به عنوان یک نویسنده انتقادی موفقیت عظیمی به دست آورده است.به چندین زبان تسلط دارد،در اینجا مانعی برای حفظ ارتباط مطبوعاتیش با خارج وجود ندارد.رسوا ساختن ژزوئیتها همه وقتش را نخواهد گرفت.
    - البته درست است سزار،موقع رفتن است.خوب گلها را به لباسم خواهم زد.فقط یک دقیقه منتظر باش.
    به سرعت به طبقه بالا رفت و برگشت،گلها را به سینه لباسش زده و شال سیاهی از تور اسپانیایی بر سر انداخته بود.مارتینی او را با تحسین هنرمندانه ای براندازکرد.
    - مادونای من،تو مانند یک ملکه ای،ملکه بزرگ و خردمند سبا3.
    جما خندان پاسخ داد:چه حرف غیرمنصفانه ای!حال آنکه می دانی من به شدت کوشیده ام تا خود را به صورت یک بانوی اجتماعی درآورم!چه کسی می خواهد که یک زن مبارز قیافه ملکه سبا را داشته باشد؟این طریقه گمراه ساختن جاسوسان نیست.
    - هر اندازه هم تلاش کنی هرگز نمی توانی نقش یک زن اجتماعی نادان را ایفا کنی.خوب،این مهم نیست،وانگهی تو بیش از آن زیبایی که جاسوسان با دیدن سیمایت بتوانند عقیده ات را دریابند.هرچند نتوانی مانند سینیورا گراسینی خنده های احمقانه ای سر دهی و در پس بادبزنت پنهان شوی.
    - خوب،سزار دست از سر آن زن بیچاره بردار!قدری دیگر از این آب نباتها بخور تا خلق خوش پیدا کنی.آماده ای؟پس بهتر است حرکتکنیم.
    مارتینی حق داشت که می گفت محفل امشب بسیار شلوغ و کسل کننده خواهد بود.مردان اهل ادب سخنان مودبانه و بی اهمیتی می گفتند و کاملا ً ملول می نمودند.حال آنکه جمع سیاحان از گونه های مختلف و شاهزادگان روسی در اتاقها پرسه می زدند،درباره شخصیتهای مختلف از یکدیگر جویا می شدند و سعی می کردند به گفتگوی خردمندانه ای بپردازند.
    گراسینی با رفتاری که همچون چکمه هایش آراسته بود،از مهمانان خود پذیرایی می کرد،ولی با دیدن جما سیمایش شکفت.جما را واقعا ً دوست نمی داشت و به راستی قلبا ً از او در هراس بود،اما این را می دانست که بدون او سالن پذیراییش جلوه عظیمی را از دست می دهد.در حرفه اش مقام شامخی داشت و اکنون که به ثروت و شهرت رسیده بود بزرگترین آرزویش این بود که خود را مرکز اجتماع آزادیخواهان و روشنفکران سازد.او به نحوی دردناک می دانست که این زنک بی مقدار و خودآرا که در جوانی مرتکب خطای به همسری برگزیدنش شده بود،با آن سخنان پوچ و زیبایی بیروح شایستگی آن را نداشت که بانوی یک محفل ادبی باشد.هرگاه موفق می شد که جما را به آنجا بکشاند احساس می کرد که آن شب موفقیت آمیز خواهد بود.رفتار موقر و دلپسند جما مهمانان را از تکلف رها می ساخت و وجودش روح ابتذال را که به گمان گراسینی همیشه بر خانه بال گستر بود از آنجا می راند.
    سینیورا گراسینی پس از اینکه خوش آمد صمیمانه ای به جما گفت با زمزمه ای بلند متعجبانه اظهار داشت:امشب چه زیبا شده ای!و با نگاهی انتقادآمیز و بدخواهانه به بررسی لباس کشمیری سفیدش پرداخت.او از مهمان خود به خاطر شخصیت نیرومند و وزینش،به خاطر صراحت صمیمانه و موقرش،به خاطر تعادل فکری پایدارش و حتی به خاطر حالت خاص سیمایش،یعنی همه آن چیزهایی که مورد علاقه مارتینی بود نفرتی کینه توزانه داشت.هرگاه سینیورا گراسینی از زنی متنفر می شد،این نفرت را به صورت مهری بی پایان نشان می داد.جما به این تعارفات و نوازشها به همان اندازه که ارزش داشتند توجه نمود و دیگر فکرش را در این باره مشوش نساخت.در نظر او آنچه داخل اجتماع شدن نام داشت یکی از وظایف خسته کننده و نسبتا ً ناگواری بود که اگر یک مبارز می خواست توجه جاسوسان را به خود جلب نکند وجدانا ً باید آن را انجام می داد.او این وظیفه را با کار پرزحمت رمزنویسی در یک پایه قرار داده بود و از آنجا که می دانست شهرت داشتن به خوش پوشی چه تأمین واقعی و پرارزشی در برابر سوءظن است ژورنالهای لباس را همچون کلیدهای رمزش به دقت بررسی می نمود.شهیران ملول و افسرده ادب از شنیدن نام جما شکفته شدند،او در میان آنان محبوبیت بسیاری داشت.روزنامه نگاران رادیکال نیز به خصوص بی درنگ به آن سوی اتاق طویل که وی ایستاده بود کشیده شدند.
    جما مبارزی آزموده تر از آن بود که به آنان اجازه دهد او را در انحصار گیرند.رادیکالها همیشه در دسترس بودند.هنگامی که در اطرافش حلقه زدند با ملایمت در پی کارشان فرستاد و با لبخندی متذکرشان شد که با وجود این همه جهانگرد نیازمند به راهنمایی،وقت خود را نباید در تبلیغ وی به هدر دهند.او خود را وقف یکM.P.4 انگلیسی کرد که حزب جمهوریخواه مشتاق تحصیل همدردیش بود،و چون می دانست که او در امور مالی تخصص دارد ابتدا با جویا شدن عقیده اش درباره یک نکته فنی مربوط به پول اتریش توجهش را جلب کرد و سپس ماهرانه صحبت را به وضع بودجه جمهوری لمباردوونتیا5 کشاند.مرد انگلیسی که انتظار داشت بر اثر گفتگوی بی اهمیتی ملول گردد،ظاهرا ً از ترس آنکه مبادا به چنگ یک فاضله افتاده باشد به ظن در او نگریست،اما پس از آنکه او را خوش منظر و خوش محضر یافت کاملا ً تسلیم گردید و گویی که با مترنیخ روبروست در یک بحث جدی پیرامون امور مالی ایتالیا غوطه ور گردید.هنگامی که گراسینی یک مرد فرانسوی را که مایل است درباره تاریخ ایتالیای جوان از سینیورا سوال بکند نزد آنان آوردM.P. با احساس مبهم از این که شاید نارضایی مردم ایتالیا عمیقتر از آن است که او پنداشته بود،از جا برخاست.
    جما اواخر شب بی آنکه کسی متوجه گردد به مهتابی زیر پنجره های اتاق پذیرایی رفت تا چند لحظه در میان گلهای درشت کاملیا و خرزهره تنها بنشیند.هوای خفه و آمد و شد جمعیت در اتاقها نزدیک بود که او را دچار سردرد کند.در انتهای دیگر مهتابی ردیفی از نخلها و سرخس استوایی که در گلدانهای بزرگی قرار داشت دیده می شد.این گلدانها در ورای انبوهی از گلهای سوسن و گیاهان گلدار دیگر پنهان گشته بودند.همه اینها تشکیل پرده کاملی می داد و در پس این پرده زاویه کوچکی بود که چشم انداز دل انگیزی بر دره داشت.شاخه های یک درخت انار،غرق در شکوفه های دیررس در کنار فضای باریک میان گیاهان معلق بود.
    جما به این زاویه پناه برد و امیدوار بود تا زمانی که بتواند خود را با سکوت و استراحتی کوتاه از آن سردرد هراس انگیز در امان نگهدارد،کسی نخواهد دانست که وی به کجا رفته است.شب گرم بود و آرامش دل انگیزی داشت،اما با خروج از اتاقهای دربسته و داغ احساس خنکی کرد و سرانداز توریش را بر سر کشید.
    بلافاصله صدای گفتگو و گامهایی که در طول مهتابی نزدیک می شد،او را از رویایی که در آن فرورفته بود خارج ساخت.به سایه پناه برد تا از نظر پنهان بماند و بتواند پیش از آنکه ناگزیر شود به خاطر گفتگوی مجددی بر مغز خسته خود فشاری وارد آورد،باز برای چند لحظه بر سکوت گرانبها دست بیابد.علیرغم ناراحتی شدید وی صدای گامها نزدیک پرده قطع گردید و به دنبال آن لحن تند و تیز سینیورا گراسینی در میان سیل یاوه هایش لحظه ای خاموش شد.
    صدایی دیگر که به مردی تعلق داشت بسیار لطیف و خوش آهنگ بود اما کشش خاصی به آهنگ خوش آن لطمه می زد.این کشش شاید تظاهر محض و یا به احتمال قوی نیز نتیجه یک کوشش دائمی جهت غلبه بر لکنت زبان بود،ولی به هر صورت لطفی نداشت.
    صدا پرسید:گفتید انگلیسی؟ولی این نام بدون تردید ایتالیایی خالص است.چه بود،بولا؟
    - آری،او بیوه جووانی بولای بینواست که در حدود چهارسال پیش در انگلستان مرد به خاطر ندارید؟آه،فراموش کردم که شما چنان زندگی آواره ای دارید.ما نمی توانیم از شما انتظار داشته باشیم که همه شهدای ناکام وطن ما را بشناسید،آنان بسیارند!
    سینیورا گراسینی آه کشید.همیشه به این سبک با بیگانگان سخن می گفت،نقش یک وطن پرست سوگوار به خاطر غمهای ایتالیا با روش شاگردان شبانه روزی و لب به زیر انداختن کودکانه و زیبایش ترکیب موثری را به وجود می آورد.
    صدای دیگر تکرار کرد:در انگلستان مرد!در آن موقع یک پناهنده بود؟به نظرم این نام را می شناسم،در آغاز کار ایتالیای جوان با آن ارتباط نداشت؟
    - چرا،او در شمار جوانان نگونبختی بود که در سال33 بازداشت شدند،آن ماجرای اسف انگیز را به خاطر دارید؟چند ماه آزاد گردید،آنگاه دو یا سه سال بعد،هنگامی که حکم بازداشت دیگری برایش صادر شد به انگلستان گریخت.پس از آن شنیدم که در آنجا ازدواج کرده است.روی هم رفته ماجرای بسیار شاعرانه ای بود،خود بولای بینوا نیز همیشه رفتاری شاعرانه داشت.
    - گفتید در انگلستان مرد؟
    - آری،بر اثر سل.آب و هوای وحشتناک انگلستان را نمی توانست تحمل کند.جما نیز تنها کودک خود را درست قبل از مرگ او از دست داد،کودک مبتلا به مخملک شد.بسیار غم انگیز است،این طور نیست؟همه ما به جمای عزیز علاقه مندیم!طفلک کمی خشک است،می دانید که انگلیسیها همیشه خشک هستند،اما به نظر من ناراحتی هایش او را مغموم ساخته.
    جما از جا برخاست و شاخه های انار را به کنار زد.تشریح غمهای خصوصی او تنها به منظور گفتگویی بی اهمیت برایش غیرقابل تحمل بود،و آنگاه که قدم در روشنایی نهاد ناراحتی آشکاری در سیمایش دیده می شد.
    خانم میزبان با خونسردی قابل تحسینی به تعجب گفت:این هم خود او!جما،عزیزم،متحیر بودم که به کجا رفته ای.آقای فلیس ریوارز مایلند با تو آشنا شوند.
    جما نگاهی از روی کنجکاوی به او انداخت و با خود اندیشید:پس خرمگس این است.ریوارز تعظیم نسبتا ً مودبانه ای به او کرد اما چشمانش با چنان حالتی بر سیما و پیکر او خیره شد که به نظر جما گستاخانه و فضولانه رسید.
    ریوارز نگاهی به پرده ضخیم انداخت و گفت:گوشه د- د – دل انگیزی را یافته اند،آن هم چه چشم انداز زیبایی!
    - آری گوشه زیبایی است،به اینجا آمدم تا اندکی هواخوری کنم.
    خانم میزبان چشم به ستارگان دوخت(مژگان زیبایی داشت و علاقه مند بود که آن را نشان دهد.) و گفت:به نظر می رسد که خانه نشینی در این شب دل انگیز تا اندازه ای ناسپاسی به خدای مهربان است.سینیور6 ببینید!اگر فقط ایتالیای عزیز ما آزاد بود بهشت روی زمین نمی شد؟فکر کنید ایتالیا باید با چنین گلها و چنین آسمانی برده زرخرید باشد!
    خرمگس با لحن کشدار نرم و سستش به نجوا گفت:و با چنین زنان وطن پرستی!
    جما لرزان مستقیما ً در او نگریست،مسلما ً گستاخیش بیش از آن آشکار بود که از نظر کسی پنهان بماند.ولی او اشتهای سینیورا گراسینی را در مورد ستایشها به چیزی نگرفته بود.زن بینوا مژگانش را با آهی فرود آورد:آه سینیور،این کمترین کاری است که یک زن می تواند انجام دهد!شاید روزی بتوانم استحقاق خود را به داشتن یک نام ایتالیایی ثابت کنم،چه کسی می داند؟حال دیگر باید به وظایف میزبانیم بپردازم،سفیر فرانسه از من خواسته است که دختر تحت سرپرستیش را به نجبا معرفی کنم باید بیایید و او را ببینید،دختر بسیار جذابی است.جمای عزیز سینیور ریوارز را آورده بودم تا چشم انداز زیبایمان را تماشا کند باید ایشان را به تو بسپارم.می دانم که از ایشان پذیرایی کرده و به همه معرفیشان خواهی نمود.آه!اینکه می آید همان شاهزاده خوش مشرب روسی است،او را ملاقات کرده اید؟می گویند بی اندازه مورد علاقه امپراتور نیکلاست.فرمانده نظامی یکی از شهرهای لهستان است و نامی دارد که کسی قادر به تلفظ آن نیست.
    Quelle nuit magnifique! N'est-ce-pas mon Prince? 7
    ضمن اینکه با ترزبانی برای مردی که گردنی ستبر،آرواره ای بزرگ و نیمتنه ای غرق در نشان داشت پرگویی می کرد به سرعت دور شد.و نوحه شکوه آمیزش به خاطرNotre Malheur Patrie8 که کلماتی مانندCharmante9 وMon Prince 10 چاشنی آن می شد، در طوی مهتابی فرومرد.
    جما بی حرکت در کنار درخت انار ایستاد.او برای این زنک احمق متأسف و از گستاخی بیروح خرمگس ناراحت بود.خرمگس با قیافه ای که جما را خشمگین ساخت،پیکرهایی را که دور می شدند تماشا می کرد به نظر می رسید که مسخره کردن چنین مخلوقات قابل ترحمی دور از جوانمردی است.خرمگس لبخندزنان رو به جما کرد و گفت:وطن پرستی ایتالیایی و وطن پرستی روسی،بازو به بازو حرکت می کنند و از ملازمت یکدیگر بسیار مسرورند،کدام یک را ترجیح می دهید؟
    جما اندکی چهره درهم کشید و پاسخی نداد.
    خرمگس ادامه داد:البته این کاملا ً مربوط به سلیقه شخصی است.ولی گمان می کنم از این دو، نوع متنوع روسی را بیشتر دوست داشته باشم،بسیار کامل است.اگر روسیه برای برتری خود به جای گلوله و باروت ناگزیر بود که بر گلها و آسمان تکیه کند به نظر شما تا چه مدتMon Prince می توانست آن دژلهستانی را حفظ کند؟
    جما با سری پاسخ داد:به نظر من ما می توانیم عقاید شخصیمان را بدون مسخره کردن زنی که مهمانش هستیم برای خود حفظ کنیم.
    - آری!من وظایف میزبانی را در ایتالیا از یاد برده بودم،ایتالیایی ها مردم بسیار مهمان نوازی هستند.اطمینان دارم که اتریشیان نیز آنان را چنین یافته اند،نمی نشینید؟
    لنگ لنگان طول مهتابی را پیمود و یک صندلی برای او آورد،روبرویش ایستاد و به نرده تکیه کرد.نوری که از یک پنجره می تابید چهره اش را کاملا ً روشن می ساخت،جما نیز می توانست سیمای او را با فراغت مورد مطالعه قرار دهد.جما مأیوس شده بود.او انتظار داشت چهره ای را ببیند که اگر مطبوع نبود دست کم مقتدر و جالب باشد.اما نمایان ترین چیزی که در ظاهر او دیده می شد تمایل وی به شیک پوشی و چیزی نسبتا ً بیش از تمایل به جسارتی محض در رفتار و گفتار بود.دیگر اینکه مانند یک دورگه گندم گون و علیرغم پای لنگش همچون گربه ای چالاک بود.همه وجودش به نحو عجیبی شباهت به یک یوزپلنگ سیاه داشت. پیشانی و گونه چپش به سبب داغ طویل و بدمنظر یک زخم قدیمی شمشیر کاملا ً از شکل افتاده بود.جما اکنون متوجه شده بود که هرگاه در صحبت به لکنت می افتد همان طرف صورتش دچار تشنج عصبی می گردد.اگر این نقائص نبود زیبایی نسبتا ً وحشی و غم انگیزی داشت.ولی به هر حال چهره گیرایی نبود.
    بلافاصله با آن لحن نرم و نجواوارش باز ادامه داد:شنیده ام که نسبت به مطبوعات رادیکال علاقه مند هستید و در جراید مقالاتی می نویسید.
    جما با خشمی روز به افزون به خود گفت:درست مانند لحن یوزپلنگی که حرف بزند،البته یوزپلنگی که سرحال باشد و بتواند حرف بزند.
    - به ندرت می نویسم وقت ندارم.
    - مسلما ً!از صحبت سینیورا گراسینی دریافتم که کارهای مهم دیگری نیز به عهده دارید.
    جما اندکی ابروهایش را بالا برد.قطعا ً سینیورا گراسینی از آنجا که زنک احمقی بود،با این موجود غیرقابل اعتماد که جما نیز به سهم خود رفته رفته از او متنفر می گزدید بی پروا به گفتگو پرداخته است.
    جما تقریبا ً با خشونت گفت:مقدار زیادی از وقت من گرفته شده است.ولی سینیورا گراسینی درباره اهمیت اشتغال من غلو می کند.بیشتر آنها بسیار بی اهمیت است.
    - خوب،اگر همه ما وقت خود را صرف نوحه سرایی به خاطر ایتالیا کنیم دنیا به وضع نامطلوبی دچار خواهد شد.به نظر من همنشینی با میزبان امشب ما و همسرش را در دفاع از خود سبکتر می سازد.آری،می دانم می خواهید چه بگویید،کاملا ً حق با شماست،اما هردوی آنان با آن وطن پرستی شان بسیار مضحکند.به همین زودی می خواهید به سالن بروید؟هوای اینجا بسیار خوب است!
    - فکر می کنم دیگر باید بروم.این شال من است؟متشکرم.
    خرمگس شال را برداشته بود و اکنون با دیدگانی فراخ که همچون گل فراموشم مکن که در کنار جویی روییده باشد آبی و معصوم می نمود جما را می نگریست.با پشیمانی گفت:می دان که به خاطر استهزاء آن عروسک مومی بزک کرده از من رنجیده اید،ولی انسان چه می تواند بکند؟
    - حال که از من می پرسید،من این را عدم گذشت و... ن... ناجوانمردی می دانم که کسی اشخاص کم خردتر از خود را بدین شکل دست بیاندازد،همچون خندیدن به یک افلیج و یا...
    نفس خرمگس ناگهان با دردمندی در سینه حبس گردید،خود را عقب کشید و به پای لنگ و دست ناقصش چشم دوخت.لحظه ای بعد تسلط بر خود را بازیافت و خنده ای سرداد:سینیورا، این قیاس به هیچ وجه منصفانه نیست.ما افلیجها آن گونه که او نادانیش را به رخ مردم می کشد نقص خود را به معرض نمایش نمی گذاریم.حداقل از ما بپذیرید که ما زشت صورتان را جالبتر از زشت سیرتان نمی دانیم.اینجا یک پله است،مایلید بازوی مرا بگیرید؟
    جما در سکوتی پراضطراب به اتاق داخل شد،حساسیت نامنتظره خرمگس او را کاملا ً مشوش ساخته بود.به مجرد اینکه خرمگس در سالن بزرگ را گشود جما دانست که در غیاب او حادثه ای غیرعادی رخ داده است.بیشتر آقایان خشمگین و ناراحت به نظر می رسیدند،خانمها هم با گونه های برافروخته و تظاهر ماهرانه به بی خبری در گوشه ای از اتاق گرد آمده بودند. میزبان با خشمی فروخورده اما آشکار عینکش را جابجا می کرد،گروه کوچکی از جهانگردان نیز در گوشه ای ایستاده بودند و نگاههای شیطنت آمیزی به آن سوی اتاق می انداختند.ظاهرا ً حادثه ای در شرف وقوع بود که در نظر آنان رنگی از شوخی و در نظر بیشتر مهمانان رنگی از اهانت داشت.تنها سینیورا گراسینی بود که به نظر می رسید متوجه چیزی نگردیده است،بادبزنش را طنازانه می چرخانید و منشی سفارت هلند را که با پوزخندی به او گوش می داد به پرگویی گرفته بود.
    جما لحظه ای در آستانه در مکث کرد و سرش را برگردانید تا ببیند که آیا خرمگس نیز متوجه ظاهر آشفته جمع گردیده است.هنگامی که خرمگس نگاهش را از سیمای شاداب و غافل میزبان متوجه نیمکتی در انتهای اتاق ساخت،پیروزی موذیانه ای در چشمانش برق زد.
    جما بیدرنگ علت را دریافت،خرمگس معشوقه اش را با بهانه ای ساختگی که کسی جز سینیورا گراسینی را نتوانسته بود بفریبد به آنجا آورده بود.دخترک کولی در حالی که به نیمکت تکیه داده بود توسط گروهی خودساز که خنده های احمقانه سرمی دادند و افسران سوار نظامی که تبسم استهزاءآمیزی بر لب داشتند احاطه شده بود.لباس مجللی به رنگ زرد و گلی به تن داشت که ته رنگ پرشکوه شرقی در آن به چشم می خورد.چنان غرق در زیور بود که برای یک محفل ادبی فلورانس همچون پرنده ای استوایی که در میان گنجشکها و زاغچه ها قرار گرفته باشد،بهت آور بود و به نظر می رسید که او نیز خود را وصله ناهمرنگی احساس می کند.بنابراین با اخم شدیدا ً تحقیرآمیزی به خانمهای آزرده خاطر می نگریست.همین که خرمگس را دید که در معیت جما پیش می آید ازجاپرید و با ادای مشتی عبارات فرانسوی که به سختی مفهوم می شد به سوی او آمد:مسیو ریوارز همه جا دنبال شما گشتم!کنت سالتیکوف می خواست بداند که آیا فردا شب می توانید به ویلایش بروید.آنجا مجلس رقصی برپاست.
    - متأسفانه نمی توانم بروم.اگر هم می رفتم نمی توانستم برقصم.سینیورا بولا اجازه بدهید که خانم زیتا رنی را به شما معرفی کنم.
    کولی با حالتی نیمه ستیزه جویانه در جما نگریست و تعظیم خشکی به او کرد.زیتا بدون تردید همان گونه که مارتینی گفته بود به اندازه کافی از زیبایی بهره داشت.زیبایی وی یک نوع زیبایی زنده،حیوانی و وحشی بود.انسان از دیدن هماهنگی کامل و نرمش حرکاتش لذت می برد،اما پیشانی تنگ و کوتاهی داشت و خط منخرین ظریفش احساس کسی را برنمی انگیخت و تقریبا ً نشان دهنده یک سبعیت بود.اندوه خاطری که جما از مصاحبت خرمگس احساس کرده بود اکنون با حضور کولی شدت یافت و لحظه ای بعد هنگامی که میزبان به طلب یاری سینیورا بولا برای پذیرایی از چند جهانگردی که در اتاق حضور داشتند آمد با احساس راحتی عجیبی موافقت کرد.
    اواخر شب که به فلورانس بازمی گشتند،مارتینی از او پرسید:خوب،مادونا درباره خرمگس چه فکر می کنی؟هیچگاه رفتاری بیشرمانه به آن شکل که او این زنگ ینوا را دست انداخت دیده بودی؟
    - منظورت در مورد دختر رقاصه است؟
    - آری،خرمگس سینیورا را متقاعد ساخته بود که آن دختر ستاره فصل خواهد شد.سینیورا گراسینی به خاطر یک فرد مشهور همه کار می کند.
    - به نظر من این عمل نامنصفانه و دور از صمیمیت بود.این کار گراسینی ها را در وضعیت ناگواری قرار داد،نسبت به خود دختر نیز چیزی کم از ظلم نبود.من اطمینان دارم که او خود را ناراحت می دید.
    - با خرمگس صحبت کردی،این طور نیست؟درباره او چه نظری داری؟
    - سزار نظرم این است که اگر دیگر هیچگاه او را نمی دیدم بسیار خوشحال می شدم.هرگز کسی را تا این اندازه خسته کننده ندیده ام،در عرض ده دقیقه مرا دچار سردرد کرد.مانند یک دیو بیقرار و انسان نماست.
    - می دانستم که از او خوشت نخواهد آمد.حقیقت را بخواهی من هم از او خوشم نیامد.مثل یک مارماهی غیرقابل اعتماد است،من به او اعتماد ندارم.

    1- ایالتی در انگلستان.
    2- بعضی از میوه ها مانند گیلاس و آلبالو را در شهد و شکر فرومی گذارند تا خشک شود.
    3- ملکه حبشه که به سلیمان پیغمبر دل باخت.
    4- عضو پارلمان.
    5- جمهوری لمباردی و ونتیا که توسط کنگره وین یکی شد.
    6- در زبان ایتالیایی به معنی آقاست.
    7- چه شب زیبایی!این طور نیست شاهزاده؟
    8- وطن بدبخت ما.
    9- جذاب.
    10- شاهزاده.
     
  13. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    3
    خرمگس بیرون از دروازه رومن،که زیتا در نزدیکی آن منزل کرده بود،ساکن شد.وی به ظاهر تا اندازه ای خوش گذران بود.اگر چه در اتاقها چیزی که حاکی از یک اسراف جدی باشد به چشم نمی خورد،گرایشی به تجمل در جزئیات و تمایلی به خوش سلیقگی در نظم همه چیز وجود داشت که گالی و ریکاردو را به حیرت انداخت.آن دو انتظار داشتند با مردی روبرو شوند که در سرزمینهای وحشی آمازون با سلیقه ساده تری زیسته است،اما با دیدن کرواتهای تمیز،ردیف چکمه ها و انبوه گلهایی که همیشه روی میز تحریرش قرار داشت،دچار شگفتی شدند.روی هم رفته با او به خوبی کنار آمدند.خرمگس نسبت به همه،مخصوصا ً اعضای محلی حزب مازینی،رفتاری مهمان نوازانه داشت.ولی ظاهرا ً جما از این قاعده مستثنی بود.گویی از نخستین برخورد نفرت او را به دل گرفته بود و به هر طریق می کوشید تا از معاشرتش بپرهیزد.دو یا سه بار عملا ً نسبت به او خشونت نشان داد و بدین ترتیب تنفر قلبی مارتینی را نسبت به خود برانگیخت.از ابتدا علاقه ای میان او ومارتینی احساس نمی شد،گویی طبیعتشان بیش از آن ناممکن بود که بتوانند نسبت به یکدیگر احساسی جز نفرت داشته باشند.این نفرت از طرف مارتینی به سرعت به سوی خصومت می گرایید.
    یک روز مارتینی با حالتی مغموم به جما گفت:برای من مهم نیست که خرمگس به من علاقه ندارد،از او به خاطر آن ماجرا بدم می آید بنابراین ضرری به کسی نرسیده است.ولی نحوه رفتار او را نسبت به تو نمی توانم تحمل کنم.اگر در حزب به این دلیل که ما ابتدا دعوتش کرده و بعد با او به نزاع پرداخته ایم آشوبی به راه نمی افتاد مواخذه اش می کردم.
    - سزار دست از سرش بردار،اهمیتی ندارد.وانگهی من نیز به اندازه او مقصرم.
    - تقصیر تو چیست؟
    - اینکه تا این حد از من بدش می آید.اولین باری که با یکدیگر روبرو شدیم،آن شب در خانه گراسینی ها حرف بیرحمانه ای به او زدم.
    - تو حرف بیرحمانه ای زدی؟مادونا،باور کردنش مشکل است.
    - البته قصد خاصی نداشتم،بی اندازه هم متأسف شدم.مطلبی درباره کسانی که به اشخاص افلیج می خندند گفتم،او نیز آن را به خود گرفت.هیچ گاه او را به عنوان یک شخص افلیج در خیال مجسم نکرده ام چندان هم ناقص نیست.
    - نه،البته.یک شانه اش از شانه دیگر بالاتر است و دست چپش از شکل افتاده،نه گوژپشت است و نه کج پا.لنگی اش هم قابل توجه نیست.
    - باری از سر تا پا لرزید و رنگ به رنگ شد.این البته از بی نزاکتی من بود،اما بسیار عجیب است که تا این حد حساس باشد.نمی دانم که آیا قبلا ً هم از چنین شوخیهای بیرحمانه ای رنج برده است یا نه.
    - به نظر من بیشتر احتمال دارد که خود مرتکب این شوخیها شده باشد.در زیر همه آن رفتار مهذبش که برای من جانکاه است،یک نوع درنده خویی باطنی وجود دارد.
    - سزار این دیگر بی انصافی محض است.من نیز بیش از تو از او خوشم نمی آید،ولی چه سودی دارد که او را بدتر از آنچه هست نشان دهی؟رفتارش اندکی ساختگی و تحریک کننده است،گمان می کنم بیش از اندازه احترامش گزارده باشند.آن عبارت ماهرانه همیشگی نیز بسیار ملال آور است،اما فکر نمی کنم قصد آزار کسی داشته باشد.
    - من نمی دانم چه قصدی دارد،ولی در مردی که به همه چیز بخندد چیز ناپاکی وجود دارد.آن روز در جلسه بحث خانه فابریزی از اینکه به آن شکل،اصلاحات در رم را تحقیر کرد بی اندازه متنفر شدم،گویی می خواست در هر کار شائبه ای از پلیدی بیابد.
    جما آهی کشید و گفت:متأسفانه در آن مورد با او بیشتر از تو توافق دارم.همه شما مردم نیک نفس سرشار از شادی بخشترین امیدها و انتظارات هستید.شما همیشه آماده پذیرفتن این فکرید که اگر بر حسب تصادف یک جنتلمن نیک اندیش و میان سال به مقام پاپی برگزیده شود همه کارها به خودی خود درست خواهد شد.کافی است که درهای زندان را بگشاید،همه مردم گرداگردش را تبرک کند و ما انتظار داشته باشیم که در عرض سه ماه بر دوره سلطنت هزار ساله مسیح دست بیابیم.گمان نمی کنم شما هرگز بتوانید درک کنید که او اگر هم بخواهد قادر به اصلاح امور نیست.اصل نادرست است،نه مشی این و آن.
    - کدام اصل؟ قدرت سیاسی پاپ؟
    - تنها همین؟ این جزئی از خطای کل است.اصل نادرست این است که هر مردی بتواند با قدرت در بند کشیدن و آزاد ساختن،بر دیگری حاکم باشد.برقراری چنین رابطه ای یک نفر و همنوعانش نادرست است.
    مارتینی دستهایش را بالا نگه داشت:مادونا،کافی است.و خندان اظهار داشت:من قصد ندارم با تو بحث کنم.فورا ً به این شکل دست به مخالف گویی صریح می زنی.من اطمینان دارم که نیاکان تو از انگلیسیهای طرفدارمساوات درقرن هفدهم بوده اند.وانگهی من به خاطر اینMS1 به اینجا آمده ام.آن را از جیب بیرون کشید.
    - نشریه جدیدی است؟
    - این ریوارز بدبخت مطلب احمقانه ای به جلسه دیروز کمیته فرستاده است.من می دانستم که به زودی با او از در مخالفت در خواهیم آمد.
    - اشکالش چیست؟سزار،به نظر من واقعا ً قصاص قبل از جنایت می کنی.ریوارز ممکن است خوشایند نباشد ولی احمق نیست.
    - من انکار نمی کنم که این نوشته نسبتا ً هوشمندانه است،ولی بهتر است خودت آن را بخوانی.
    مضمون نشریه یک قطعه هجایی درباره شور شدیدی بود که به خاطر پاپ هنوز در ایتالیا انعکاس داشت.این نشریه مانند همه نوشته های خرمگس تند و کینه جویانه بود،اما جما علیرغم خشمش نسبت به سبک آن ناگزیر شد که حقانیت آن انتقاد را در قلب خود تأیید کندونوشته را روی میز نهاد و گفت:من کاملا ً با تو موافقم که این به شکل نفرت انگیزی کینه جویانه است،اما ناگوارتر از همه این است که تمام آن صحیح است.
    - جما!
    - آری این طور است.این مرد یک مارماهی خونسرد است ولی واقعیت را در کنار دارد.برای ما سودی ندارد که به خود بقبولانیم این تیر به هدف اصابت نمی کند،اصابت می کند!
    - پس به نظر تو باید آن را به چاپ برسانیم؟
    - این موضوع کاملا ً جدایی است.نظر من مطلقا ً این نیست که آن را به همین شکل چاپ کنیم. ممکن است همه را برنجاند و از ما جدا سازد و سودی هم نداشته باشد.ولی من فکر می کنم اگر آن را مجددا ً بنویسد و جملات خصوصی را حذف کند شاید بتواند به صورت یک اثر واقعا ً باارزشی درآید.از نظر هجای سیاسی بسیار عالی است،گمان نمی کردم بتواند به این خوبی بنویسد.از چیزهایی سخن می گوید که نیاز به گفتن دارد و هیچ یک از ما شهامت گفتنش را نداشته ایم.این صفحات آنجا که او ایتالیا را به مرد مستی تشبیه کرده است که اشکبار و متأثر به گردن دزدی که جیبش را خالی می کند آویخته است،بسیار عالی است!
    - جما!این درست بدترین قسمت آن است!من از این زوزه کشیدن بدخواهانه به همه چیز و همه کس بیزارم!
    - من هم همینطور،اما مقصود این نیست.ریوارز روش بسیار نامطبوعی دارد،به عنوان یک انسان نیز جالب توجه نیست،ولی هنگامی که می گوید ما از تظاهرات،در آغوش کشیها و بانگ دوستی و آشتی برداشتن خود مست شده ایم و تنها کسانی از این کار سود می برند ژزوئیتها و سان فدیستها هستند،هزاران بار محق است.کاش در جلسه دیروز شرکت داشتم. بالاخره چه تصمیمی اتخاذ شد؟
    - و اما مطلبی که به خاطر آن اینجا آمده ام این است که از تو خواهش کنم تا نزد او بروی و وادارش کنی لحن مقاله را ملایمتر کند.
    - من؟هنوز او را درست نمی شناسم،وانگهی از من متنفر است.چرا از میان همه من باید بروم؟
    - تنها به خاطر اینکه امروز شخص دیگری وجود ندارد که آن را انجام دهد.به علاوه تو از همه ما عاقلتری و مانند ما با او به بحث و مشاجره بیهوده نخواهی پرداخت.
    - مسلما ً این کار را نخواهم کرد.بسیار خوب،گرچه چندان امیدی به موفقیت ندارم.معهذا چون شما می خواهید می روم.
    - اطمینان دارم اگر کوشش کنی،می توانی او را به راه آوری.آری،باردیگر این مطلب که همه کمیته نوشته اش را از نظر ادبی ستوده اند،خوشحالش میکند،ضمنا ً کاملا ً هم حقیقت دارد.
    خرمگس درکنار میزی پوشیده از گل و گیاه نشسته بود.نامه گشوده ای روی زانو داشت و با خاطری پریشان به کف اتاق خیره می نگریست.سگ گله پشمالویی که در پیش پایش روی فرش خفته بود سربرداشت و به جما که به در ضربه می زد غرید.خرمگس شتابان از جا برخاست و تعظیمی خشک و رسمی به او کرد.چهره اش ناگهان سخت و بی احساس شد وبا سردترین لحنی که می توانست گفت:خیلی لطف کردید.اگر به من اطلاع می دادید که می خواهید بامن صحبت کنید شخصا ً به دیدنتان می آمدم.
    جما چون می دانست که او بدون تردید از دیدارش بیزاراست در گفتن مقصود خود شتاب کرد. خرمگس بار دیگر تعظیم کرد و یک صندلی روبروی او قرار داد.
    - کمیته مایل بود که من به دیدار شما بیایم زیرا اختلاف عقیده ای در مورد نشریه شما وجود داشت.
    خرمگس خندان روبروی او نشست و گلدان بزرگی را که مملو از گل های داودی بود،میان نور و چهره خود قرار داد.
    - اكثر اعضا گرچه نوشته شما را از نظر يك نوشته ادبی می ستايند،ولي بر اين عقيده اند كه اين نشريه در شكل كنونيش چندان مناسب چاپ نيست.آنان از اين بيم دارند كه مبادا لحن تند آن كسانی را كه ياری و حمايتشان برای حزب باارزش است برنجاند و از ما جدا سازد.
    خرمگس يك شاخه گل داودی از گلدان بيرون آورد و آرام به پرپر كردن گلبرگهايش پرداخت. جما به محض ديدن حركت دست راست لاغر او كه گلبرگها را دانه دانه به زمين می ريخت،ناراحتی شديدی در خود احساس كرد،گويی اين حركت را در جايی ديده بود.خرمگس با لحن سرد و ملايمش اظهار داشت:اين نشريه از نظر يك نوشته ادبي كاملا ً بی ارزش است و فقط مورد ستايش كسانی مي تواند قرار گيرد كه اطلاعی از ادبيات نداشته باشند.اما درباره رنجاندنش اين همان چيزي است كه مورد نظر من است.
    - كاملا ً متوجهم.مسأله اين است كه امكان دارد در اهانت به اشخاص خطاكار مورد نظر موفق نشويد.
    خرمگس شانه هايش را بالا انداخت،گلبرگی را ميان دندانهايش نهاد و گفت:به نظر من اشتباه می كنيد،مسأله اين است كه:به چه منظور كميته شما مرا به اينجا دعوت كرده است؟فكر می كنم براي استهزاء و افشای نقش ژزوئيتها باشد.من وظيفه خود را تا سرحد تواناييم انجام می دهم.
    - من هم مي توانم به شما اطمينان بدهم كه هيچ كس در لياقت و حسن نيت شما ترديدی ندارد. آنچه كميته از آن بيم دارد اين است كه كارگران شهر از حمايت اخلاقي خود امتناع ورزند.شما شايد از اين نشريه قصد حمله به سان فديستها را داشته ايد،اما بسياری از خوانندگان آن را حمل بر حمله به كليسا و پاپ جديد خواهندكرد.كميته هم اين را به عنوان يك تاكتيك سياسی مطلئب نمی داند.
    - رفته رفته متوجه می شوم،تا مدتي كه من با گروه خاصي از روحانيون كه حزب اكنون با آنان روابط حسنه ای ندارد درگير هستم می توانم هرگاه كه مايل باشم حقيقت را بگويم.ولی به محض اينكه به سراغ كشيشان محبوب خود كميته بروم،آن وقت حقيقت سگی است كه بايد به لانه رانده شود.هنگامی كه پدر مقدس به تماشای آتش ايستاده است بايد آن سگ را راند.2 آری،احمق حق داشت.من ترجيح می دهم كه هر نوع آدمی باشم ولی احمق نباشم.من البته بايد به تصميم كميته گردن نهم،ولی بازبر اين عقيده ام كه كميته نيروی فكری خود را در هر دو جبهه بيهوده تحليل می برد،و مس...مس...مسيو...مو...مونتانلی را در اين ميانه به حال خود می گذارد.
    جما تكرار كرد:مونتانلی؟منظورتان را درك نمی كنم.اسقف بريزيگلا را مي گويی.
    - آری،می دانيد پاپ جديد او را به مقام كاردينالی رسانده است.نامه ای راجع به وی اينجا داشتم.ميل داريد به آن گوش كنيد؟نويسنده آن يكی از دوستان من است كه در آن سوی مرز است.
    - مرز پاپ نشين؟
    - آری،اين است آنچه كه او می نويسد...
    نامه ای را كه هنگام ورود جما در دست داشت بالا گرفت و به صدای بلند به قرائت كرد. ناگهان شديدا ً به لكنت افتاد:به زودی سَ...سَ...سعاد...د...دت ديدار يكی از بدترين د... دشمنانمان،كا...كاردينال لورنزو...مو...مونتانلی،اسقف بريزيگلا را پيدا خواهی كرد.او قص... قصد...
    از خواندن بازايستاد،لحظه ای مكث كرد و باز آرام و با كشش غيرقابل تحملی ادامه داد ولی ديگر لكنت نداشت:او قصد دارد كه در ظرف سه ماه آينده برای يك مأموريت سازش دادن از توسكانی بازديد نمايد.ابتدا در فلورانس موعظه خواهد كرد و سه هفته در آنجا خواهد ماند، سپس به سوی سيينا و پيزا خواهد رفت و بعد از طريق پيتويا به رومانيا بازخواهد گشت.وی آشكارا عضو حزب ليبرال وابسته به كليسا و دوست نزديك پاپ و كاردينال فرتی است.در زمان گرگوری مغضوب بود و در نقطه كوچكی از كوهستانهای آپنين دور از انظار نگه داشته می شد.اكنون ناگهان پيش افتاده است.البته او نيز مانند همه سان فديستها افسارش به دست ‍ژزوئيتهاست.اين مأموريت توسط يكی از پدران روحانی ژزوئيت پيشنهاد شد.او يكی از واعظين بزرگ كليساست و در نوع خود مانند لامبروچينی موذی است.وظيفه او اين است كه از فرو نشستن شور عمومی كه به خاطر پاپ ايجاد شده است جلوگيری نمايند و تا روزی كه كارگران ژزوئيتها طرحی را كه مشغول تهيه آن هستندبرای امضا در برابر گراندوك ننهاده اند،توجه عمومی را مشغول دارد.ولی من نتوانستم به كيفيت اين طرح پی ببرم.سپس می نويسد: و اين كه آيا مونتانلی از علت اعزام خود به توسكانی آگاه است و يا ژزوئيتها به بازيش گرفته اند،برای من روشن نيست.او يا فرومايه ای بی اندازه هوشيار و يا بزرگترين الاغی است كه تا كنون زاده شده است.نكته عجيب اينجاست كه تا آنجا كه من دريافته ام نه رشوه می گيرد و نه معشوقه ای نگاه می دارد.نخستين بار است كه به چنين موجودی برخورد می كنم.
    نامه را به روی ميز نهاد و ظاهرا ً در انتظار صحبت جما با چشمانی نيم باز مشغول تماشای او شد.
    جما پس از لحظه ای پرسيد:آيا به صحت اظهارات خبررسان خود مطمئن هستيد؟
    - راجع به نحوه غيرقابل سرزنش زندگی خصوصی منسينيور مونتانلی؟نه،خود او هم مطمئن نيست.شما می بينيد كه او عبارت مشروط به كار می برد.تا آنجا كه من دريافته ام...
    جما به سردی گفت:آن را نمی گفتم،منظورم نكته ای است كه درباره اين مأموريت نوشته شده است.
    - به نويسنده می توانم كاملا ً اعتماد داشته باشم.او يكی از دوستان ديرين من است،يكی از رفقای سال43در چنان موقعيتی است كه به سبب آن می تواند فرصتهايی مناسب برای كشف مسائلی از آن قبيل به دست آورد.
    جما به سرعت نزد خود انديشيد:صاحب منصبی در واتيكان.پس ارتباطات او از اين نوع است؟حدس می زدم كه چيزی از اين قبيل باشد.
    خرمگس ادامه داد:البته اين نامه خصوصی است و توجه كرده ايد كه مطالب آن بايد اكيدا ً بين اعضای كميته شما بماند.
    - نياز به گفتن نيست.اما راجع به نشريه،اجازه می دهيد به اطلاع كميته برسانم كه شما با دادن چند تغيير و ملايمتر ساختن آن موافقت كرده ايد يا...
    - سينيورا فكر نمی كنيد كه دادن تغييرات ممكن است به موازات كاهش تندی لحن،به زيبايی اين قطعه ادبی نيز آسيب برساند؟
    - شما نظر شخصی مرا می پرسيد.ولی آنچه را كه من برای بيانش به اينجا آمده ام،حاصل نظرات كميته است.
    - اين نمی رساند كه شما با حاصل نظرات كميته مخالفيد؟
    نامه را قبلا ً در جيب نهاده بود.اكنون به جلو خم شد و با حالتی دقيق و مشتاق كه نقش سيمايش را كاملا ً تغيير داد،در او نگريست.
    - به نظر شما...
    - اگر بخواهيد نظر شخصی مرا بدانيد...نظر من در هر دو مورد با اكثريت مخالف است.من به هيچ وجه اين نشريه را از نظر ادبی نمی ستايم بلكه آن را از نظر ارائه حقايق،و از نظر تاكتيك عاقلانه می دانم.
    - يعنی...
    - من با شما كاملا ً موافقم كه ايتاليا به سوی روشنايی مرداب كشانده شده و احتمال زياد دارد كه بر اثر اين شور و نشاط در سياه آب وحشتناكی فرو رود.من نيز از اينكه آن را با صراحت و جسارت بگويم قلبا ً خوشحال خواهم شد،حتی اگر به قيمت رنجش و كناره گيری بعضی از متفقين كنونی ما تمام شود.ولی من نمی توانم روی نظر شخصی خود پافشاری كنم.من جدا ً معتقدم كه اگر اصولا ً گفتن چنين مطلبی لزوم داشته باشد بايد به آرامی و ملايمت گفته شود نه با لحنی كه در اين نشريه به كار رفته است.
    - اجازه می دهيد نگاهی به نامه بياندازم؟
    نامه را بيرون كشيد و نظری به صفحات آن انداخت.اخمی از نارضايی بر چهره اش نشست.
    - آری كاملا ً حق با شماست.اين نشريه به شكل يك قطعه فكاهی برایCafe Chantant3 نوشته شده است،نه يك هجای سياسی.
    - ولی انسان چه می تواند بكند؟اگر من سنگين بنويسم مردم آن را درك نخواهند كرد.می گويند اگر كينه جويانه نباشد،كسل كننده خواهد بود.
    - فكر نمی كنيد كينه جويی بيش از حد كسل كننده خواهد شد؟
    خرمگس نگاه تند و سريعی به وی افكند و خنده ای سرداد:سينيورا ظاهرا ً در شمار افراد وحشتناكی هستند كه هميشه حق با آنان است.بنابراين اگر من به وسوسه كينه جو بودن تسليم شوم،زمانی خواهد رسيد كه مانند سينيورا گراسينی كسل كننده خواهم شد؟پروردگارا،چه سرنوشتی!نه،نيازی نيست كه اخم كنيد.می دانم از من خوشتان نمی آيد.بنابراين به مطلب می پردازم.پس عملا ً نتيجه اين می شود كه:اگر من انتقاد از اشخاص را حذف كنم و قسمت اصلی آن را به همين شكل كه هست باقی بگذارم،كميته از اينكه نمی تواند مسئوليت چاپ آن را بر عهده گيرد عميقا ً اظهار تأسف خواهد كرد.اگر حقايق سياسی آن را حذف كنم و همه القاب زننده را تنها به دشمنان حزب تخصيص دهم،كميته آن را شديدا ً خواهد ستودفاما من و شما قابل چاپش نخواهيم دانست.نكته حكيمانه و نسبتا ً جالبی است:كدام يك از اين دو رجحان دارد، به چاپ برسد و ارزش چاپ شدن را نداشته باشد و يا ارزش چاپ شدن را داشته باشد و به چاپ نرسد،بله سينيورا؟
    - گمان می كنم شما موظف به چنين تغييراتی نباشيد.به نظر من اگر انتقاد از اشخاص را حذف می كرديد هرچند با مخالفت اكثريت روبرو می شد اما كميته به چاپ آن رضايت می داد،و من معتقدم كه بسيار مفيد واقع می شد.ولی شما بايد كينه جويی را كنار بگذاريد.اگر می خواهيد نكته ای را بگوييد كه خوانندگان شما مفادش را بايد همچون قرص بزرگی فرودهند دليلی ندارد كه از ابتدا با شكل آن به وحشتشان بياندازيد.
    خرمگس آهی كشيد و شانه هايش را از سر تسليم بالا انداخت:سينيورا قبول می كنم،اما با يك شرط.اگر اكنون خنده ام را از من می گيريد،دفعه آينده بايد به من بازش دهيد.هنگامی كه عاليجناب كاردينال مهذب در فلورانس ظاهر شود،شما و كميته شما نبايد با كينه جويی من به هر شكل كه باشد مخالفت ورزيد.اين وظيفه من است!
    با لحنی بسيار سرد و سبك صحبت می كرد،گلهای داودی را از گلدان بيرون می آورد و بالايشان نگه می داشت تا نور چراغ را از ورای گلبرگهای نيم شفاف آن ببيند.جما از ديدن تكان و لرزش شديد گلها پيش خود فكر كرد:چه دست لرزانی دارد.فكر نمی كنم مشروب بنوشد!و در حالی كه از جا بر می خاست گفت:بهتر است مطلب را شخصا ً با بقيه اعضا كميته در ميان بگذاريد،من به هيچ وجه نمی توانم حدس بزنم كه در اين باره چه نظري خواهند داشت.
    خرمگس نيز از جا برخاست و به ميز تكيه داده بود و در حالی كه گلها را بر چهره اش می فشرد،گفت:و شما؟
    جما مردد ماند.اين سوال او را آشفته ساخت و خاطرات ديرين و تلخ را در خاطرش زنده كرد. عاقبت گفت:من... درست نمی دانم.چند سال پيش اطلاعاتی درباره منسينيور مونتانلی داشتم.در آن زمان كه دختر بودم او كانن و مدير سمينار علوم الهی ايالتی بود كه من در آن می زيستم. چيزهايی زيادی درباره اش از... كسی كه وی را از نزديك می شناخت شنيده ام.ول‍ی هرگز مطلب بدی نگفت.به عقيده من او دست كم در آن روزها مرد به راستی برجسته ای بود.ولی اين مطلب مربوط به گذشته دور است.اكنون شايد تغيير رده باشد.قدرت غير مسئول بيشتر اشخاص را به فساد سوق می دهد.
    خرمگس سر از روی گلها برداشت و با سمايی جدی به او نگريست:به هرحال اگر منسينيور مونتانلی شخصا ً فرومايه نباشد،آلت دست فرومايگان است واين هردو در نظر من... و دوستانی كه در آن سوی مرز دارم يكسان است.اگر سنگی به قصد نيك هم در سر راه انسان قرار گرفت باز بايد آن را به سويی پرتاب كرد.
    - اجازه بدهيد سينيورا!
    زنگ را به صدا در آورد،لنگ لنگان به طرف در رفت و آن را برايش گشود.
    - سينيورا بی اندازه لطف كرديد كه به ديدن من آمديد.اجازه می دهيد كسی را به دنبالvetturra 4 بفرستم؟نه؟پس خدانگهدار!بيانكا،لطفا ً در سرسرا را باز كن.
    جما با افكاری پريشان پای در خيابان نهاد."دوستانی كه در آن سوی مرز دارم"اينان كيستند؟و سنگ را چگونه بايد از سر راه به سويی پرتاب كرد؟اگر منظورش تنها هجو بود،پس چرا آن را با چنان نگاه وحشتناكی بيان كرد؟

    1- نوشته يا دستخط.
    2- گفته "احمق" در نمايشنامه شكسپير به نام كينگ لير.منظور نويسنده در اينجا آن است كه هر جا سود پاپ در ميان باشد بايد حقيقت پايمال شود.
    3- رستورانی كه رقص و آواز داشته باشد.
     
  14. avajang.com .leftavajang.com.right
  15. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    4
    منسينيورمونتانلی در نخستين هفته ماه اكتبر به فلورانس رسيد.بازديدش موج كوچكی از هيجان در شهر برانگيخت.او يك واعظ مشهور و نماينده رفرم پاپ بود.مردم نيز مشتاقانه انتظارش را داشتند تا درباره آيين نوين يعنی مرام عشق و دوستی كه قرار بود غمهای ايتاليا را درمان كند سخن گويد.انتصاب كاردينال گيزی به مقام وزارت خارجه واتيكان،به جای لامبروچينی منفور عام،شورعمومی را به اوج خود رساند.مونتانلی نيز درست همان كسی بود كه به سهولت می توانست اين شور را مشتعل نگه دارد.تقوای غيرقابل ايراد زندگيش در ميان مقامات عالی رتبه كليسای رم،آن چنان پديده نادری بود كه بتواند توجه مردمی را كه اخاذی، اختلاس و عشقبازی های رسوا را ملازمه تقريبا ً تغييرناپذير حرفه اسقفی می دانستند جلب نمايد.وانگهی استعداد او به عنوان يك واعظ به راستی درخشان بود و با صدای گوش نواز و شخصيت برجسته اش در هر موقع و هر جا می توانست خود را نشان دهد.
    گراسينی طبق معمول همه توانش را به كار برد تا شخصيت مشهور تازه وارد را به خانه خود بكشاند،ولی مونتانلی شكار سهل الوصولی نبود.او به همه دعوتها با لحنی مودبانه اما كاملا ً امتناع آميز پاسخ می داد ،می گفت كه حالش خوب نيست،وقتش گرفته است،و فرصت و يارای رفتن به مجامع را ندارد.
    مارتينی در صبح روشن و سرد يك روز يكشنبه همچنانكه با جما از ميدان سينيوريا می گذشت رو به او كرد و با انزجارگفت:اين گراسينی ها چه موجودات پرولعی هستند.ديدی گراسينی هنگامی كه كالسكه كاردينال می گذشت چگونه تعظيم كرد؟برايشان فرق ندارد كه يك مرد چكاره است،فقط كافی است كه سر زبانها باشد.هرگز درعمر خود چنين شكارچيان كه شيران اجتماع را شكار می كنند نديده ام.در اوت گذشته خرمگس بود،اكنون نيز مونتانلی است.بدون شك عاليجناب از يان توجه خرسند است،ماجراجويان بسيار آن را با او سهم كرده اند.
    آن دو از پای وعظ مونتانلی در كليسای جامع بازمی گشتند.مستمعين مشتاق چنان در اين بنای عظيم ازدحام كرده بودند كه مارتينی از بازگشت سردرد ناراحت كننده جما به هراس افتاد و او را واداشت تا قبل از پايان آيين عشاء ربانی بيرون بيايد.
    اين صبح آفتابی كه يك بارندگی را پشت سرگذارده بود به دست وی بهانه دادتا پيشنهاد گردشی در باغهای دامنه سان نيكولو به جما بدهد.جما پاسخ داد:نه،اگر وقت داشته باشی مايل به گردش هستم!ولی نه به سمت تپه ها.بيا درطول لونگ آرنو قدم بزنيم،مونتانلی در بازگشت از كليسا از اين راه خواهد گذشت.من نيز مانند گراسينی هستم،می خواهم اشخاص برجسته را ببينم.
    - تو كه چند لحظه قبل او را ديدی.
    - نه ازنزديك،در كليسا ازدحام شديدی بود.هنگامی هم كه كالسكه او می گذشت پشتش به طرف ما بود.اگر از پل دور نشويم مطمئنا ً او را خوب خواهيم ديد،می دانی كه در لونگ آرنو اقامت دارد.
    - از كجا ناگهان خيال ديدن مونتانلی به سرت زده است؟ تو هرگز توجهی به واعظين مشهور نداشتی.
    - منظور واعظين مشهورنيست.منظور خود اين مرد است.می خواهم ببينم از هنگامی كه او را نديده ام چه تغييری كرده است.
    - چه وقت بود؟
    - دو روز پس از مرگ آرتور.
    مارتينی مضطربانه چشم براو دوخت.اكنون به لونگ آرنو رسيده بودند و جما پريشان خاطر با قيافه ای كه مارتينی از ديدن آن بيزار بود بر سطح آب خيره می نگريست.
    مارتينی پس از لحظه ای گفت: جما،عزيزم،آيا می خواهی بگذاری كه آن خاطره محنت بار تا آخر عمر دست از سرت برندارد؟همه ما در هفده سالگی مرتكب خطا شده ايم.
    جما افسرده پاسخ داد:همه ما در هفده سالگی عزيزترين دوست خود را نكشته ايم.بازويش را به نرده سنگی پل تكيه داد وچشم بررود دوخت.مارتينی زبان خودرانگه داشت،هرگاه چنين حالتی به جما دست می داد تقريبا ً از گفتگوی با او نيز هراس داشت.
    جما چشمانش را آهسته بلند كرد و به چشمان او دوخت:هرگز نتوانسته ام به آب نگاه كنم و به خاطر نياورم كه ما...آنگاه با لرزشی عصبی گفت:سزار،كمی قدم بزنيم.از سرما نمی توان ايستاد.
    خاموش ازپل گذشتند و درطول خيابان كنار رودخانه پيش رفتند پس ازچند لحظه باز ادامه داد: اين مرد چه صدای دلنشينی دارد!حالت آن را در صدای هيچ انسانی نشنيده ام.به نظر من، اين خود نيمی از راز نفوذ اوست.
    مارتينی تأييد كرد:صدای شگفت انگيزی دارد.و بر اين موضوع كه امكان داشت خاطره دردناكی را كه رودخانه در جما زنده كرده بود از ذهنش خارج سازد،چنگ انداخت:گذشته از صدايش تقريبا ً بزرگترين واعظی است كه من تاكنون ديده ام،ولی من معتقدم كه راز نفوذ او عميقتر از آن است.اين به سبب زندگی اوست كه تقريبا ً از زندگی اسقفهای ديگر برجسته تر است.من گمان نمی كنم كه بتوانی يك فرد عاليمقام را جز شخص پاپ دركليسای ايتاليا بيابی كه شهرتش عاری ازعيب باشد.به خاطردارم سال گذشته كه دررومانيا بودم،روزی هنگام عبوراز قلمرو اسقفی او،آن كوه نشينان خشن را ديدم كه در زيرباران انتظار ديدار يا لمس جامه اش را داشتند.در آنجا تقريبا ً همچون مقدسين مورد احترام است و اين درميان اهالی رومانيا كه از هر شخص خرقه پوشی متنفرند بسيار مهم است.به يكی از روستاييان پير،كه نمونه كاملی از قاچاقچيانی بود كه درعمر خود ديده بودم،گفتم مثل اينكه مردم به اسقفها بسيار علاقه مندند،و او پاسخ داد:ما به اسقفها علاقه ای نداريم،آنان دروغگو هستند،ما منسينيور مونتانلی را دوست داريم.هيچكس تاكنون نديده است كه او دروغی بگويد يا مرتكب عمل غيرعادلانه ای بشود.
    جما انگار كه با خود حرف می زند گفت:نمی دانم آيا خود وی نيز می داند كه مردم درباره اش اينگونه می انديشند.
    - چرا نداند؟فكر می كنی آن حرف درست نيست؟
    - من می دانم كه درست نيست.
    - از كجا می دانی؟
    - زيرا او به من گفت.
    - او به تو گفت؟مونتانلی؟جما،منظورت چيست؟
    جما مويش را از روی پيشانی عقب زد و سر به طرف او گرداند.باز خاموش ايستاده بودند. مارتينی به نرده تكيه داده بود.جما نيز آهسته با نوك چترش خطوطی بر روی سنگفرش رسم می كرد.
    - سزار،من وتو در طول اين چند سال با يكديگر واقعا ً دوست بوده ايم.اما هرگز آنچه را كه واقعا ً به سر آرتور آمده برايت نگفته ام.
    مارتينی با عجله ميان صحبتش دويد و گفت:عزيزم،احتياج نيست بگويی همه چيز را می دانم.
    - جووانی به تو گفت؟
    - آری،هنگامی كه در بستر مرگ بود.يك شب كه در كنارش بيدار مانده بودم،در آن باره برايم صحبت كرد.گفت... جما،عزيزم،حال كه روی اين مطلب به صحبت پرداخته ايم،بهتر است حقيقت را به تو بگويم... گفت توهميشه در فكر آن ماجرای غم انگيز بوده ای و از من خواهش كرد تا آنجا كه می توانم دوست تو باشم و از فكركردن به اين ماجرا بازت دارم.من نيز كوشش خود را به كاربرده ام،گرچه شايد موفق نشده باشم،اما به راستی كوشش خود را به كار برده ام.
    جما لحظه ای چشم از زمين برداشت و به نرمی پاسخ داد:می دانم بدون دوستی تو با وضع ناگواری روبرو می شدم.ولی... پس جووانی درباره منسينيور مونتانلی با تو صحبت نكرد؟
    - نه،من نمی دانستم كه اين مسأله به او ارتباط دارد.آنچه به من گفت مربوط به... ماجرای آن جاسوس و...
    - سيلی زدن من به آرتور وخود راغرق كردن در... بسيار خوب،درباره مونتانلی با تو صحبت خواهم كرد.
    به سوی پلی كه قراربود كالسكه مونتانلی ازروی آن بگذرد به راه افتادند.جما ضمن صحبت با نگاهی ثابت خيره بر آب می نگريست:مونتانلی در آن روزها يك كانن بود،مديريت سميناری علوم الهی پيزا را برعهده داشت.به آرتوردرس فلسفه می داد و هنگامی كه او به دانشگاه رفت باوی مطالعه می كرد.آن دويكديگر را بسياردوست می داشتند!به دو دلداده بيشترشباهت داشتند تا به يك معلم و شاگرد.آرتور تقريبا ً زمينی را كه مونتانلی روی آن راه می رفت می پرستيد،و به خاطر دارم كه روزی به من گفت اگر پدرش را از دست بدهد- مونتانلی را هميشه به اين نام می خواند- خود را غرق می كند.خوب،پس اطلاع داری كه راجع به جاسوس چه حادثه ای رخ داد.فردای آن روز پدر من و برتن ها- برادران ناتنی آرتور و منفورترين اشخاص- برای يافتن جسد به لايروبی حوضچه دارسنا پرداختند.من نيز تنها دراتاق خود نشستم و به آنچه كرده بودم انديشيدم...
    لحظه ای مكث كرد و باز ادامه داد:اواخر شب پدرم به اتاقم آمد و گفت:دخترم،جما،بيا پايين. مردی آنجاست كه مايلم ملاقاتش كنی.وقتی پايين رفتم،يكی از دانشجويان كه در جمعيت عضويت داشت لرزان و رنگ پريده در اتاق معاينه نشسته بود.او درباره نامه ثانوی جووانی كه از زندان رسيده بود با ما صحبت كرد و گفت كه آنان در نامه اطلاع داده اند كه پيرامون كاردی و فريب خوردن آرتور در موقع اعتراف مطالبی از زندانيان شنيده اند.به ياد دارم آن دانشجو به من گفت كه:حداقل آگاهی از بيگناهی او ما را تسلی می دهد.پدرم دستم را گرفت و سعی كردتسلايم دهد،آن موقع اطلاعی ازماجرای سيلی نداشت.سپس به اتاقم بازگشتم و سراسر شب را تنها در آنجا نشستم.صبح روز بعد پدرم مجددا ً با برتن ها به بندر رفت تا در لايروبی نظارت كند.آنان اميدی به يافتن جسد داشتند.
    - جسد هرگز پيدا نشد،نه؟
    - نه،حتما ً داخل دريا شده بود،ولی آنان فكر می كردند كه هنوز اميدی باقی است.تنها در اتاقم نشسته بودم كه خدمتكاری نزدم آمد و گفت:يكveverendissimo1به ملاقات پدرتان آمده بود. مدتها پس از اينكه به او گفتم پدرتان در تعميرگاه كشتی هستند مراجعت كرد.می دانستم كه بايد كانن مونتانلی باشد،بدين جهت به طرف در عقب دويدم و نزديك در بزرگ باغ به او رسيدم. هنگامی كه صدازدم:كانن مونتنانلی می خواهم با شما صحبت كنم.بيدرنگ ايستادوخاموش ماند تا من صحبت كنم.آه،سزار،اگرچهره اش را ديده بودی،تا مدتها بعد از خاطرم نمی رفت! گفتم: من دختر دكتر وارن هستم و آمده ام تا به شما بگويم كه من او را كشته ام،همه چيز را به وی گفتم و او همچون نقش روی سنگ تا لحظه ای كه صحبتم را تمام كردم،ايستاد و گوش داد. بعد گفت:دخترم،خاطرت آسوده باشد،اين منم كه قاتلم نه تو.من او را فريب دادم و او به آن پی برد. اين را گفت و بدون ادای كلمه ای از در بزرگ خارج شد.
    - خوب بعد؟
    - بعد از آن نمی دانم چه به سرش آمد.عصر همان روز شنيدم كه بر اثر يك نوع حمله عصبی در خيابان نقش زمين گشته و بعد به خانه ای در نزديكی تعميرگاه كشتی برده شده است.و اين همه آن چيزی است كه من می دانم.پدرم هركار كه می توانست در حق من انجام داد.آنگاه كه ماجرا را برايش نقل كردم،كار خود را رها كرد و به خاطر آنكه ديگر عاملی برای تجديد خاطراتم وجود نداشته باشد بلافاصله مرا به انگلستان برد.او می ترسيد كه سرنوشت من نيز به آب ختم شود.واقعا ً هم يكبار به آن نزديك شدم.اما می دانی بعدا ً هنگامی كه دريافتم پدرم مبتلا به سرطان است ناگزير شدم به خود بيايم،كس ديگری نبود كه از او پرستاری كند.پس از مرگ او من بودم و بچه های كوچكی كه روی دستم مانده بودند،تا اينكه برادرم توانست خانه ای برايشان تهيه كند.بعد نيز جووانی پيدايش شد.می دانی هنگامی كه ما به انگلستان آمديم به سبب آن خاطره وحشتناك از روبرو شدن با يكديگر بيم داشتيم.او از سهمی كه در آن ماجرا داشت- نامه مصيبت باری كه از زندان نوشته بود- سخت پشيمان بود.اما من به راستی معتقدم كه رنج مشتركمان ما را به يكديگر نزديك ساخت.
    مارتينی لبخندی زد و سرش را تكان داد:از جانب تو امكان داشت چنين باشد،ولی جووانی از اولين باری كه تو را ديد تصميمش را گرفت.مراجعت او را به ميلان پس از اولين سفرش به لگهورن به خاطردارم.به قدری درباره توپرگويی می كرد كه ديگر ازشنيدن نام جمای انگليسی بيزار می شدم.گمان می كردم از تو نفرت دارم،اين هم كاردينال!
    كالسكه از پل گذشت و به سوی خانه بزرگی در لونگ آرنو پيش راند.مونتانلی به بالشها تكيه داده بود و خسته تر از آن مینمود كه ديگر به جمعيت مشتاقی كه در اطراف خانه برای ديدنش گرد آمده بودند توجه داشته باشد.
    ديگرآن حالت الهام بخشی كه سيمايش دركليسا داشت به كلی محوگشته بود و نور آفتاب خطوط اندوه وخستگی را در آن آشكار می ساخت.پس ازآنكه پياده شد وبا گامهای سنگين و بی روحی كه ناشی ازخستگی و بيماری های قلبی دوران كهولت بود داخل خانه شد.جما برگشت و آهسته به سوی پل رفت.چهره اش برای يك لحظه چنان مینمود كه گویی پژمردگی ونوميدی مونتانلی را منعكس می سازد.مارتينی خاموش در كنارش قدم می زد.
    جما پس مكثی باز ادامه داد:اغلب فكر می كردم… كه منظورش از فريب دادن چه بود.گاهی از خاطرم می گذشت كه…
    - خوب؟
    - خيلی عجيب است.شباهت ظاهری بسيارعجيبی ميانشان وجود دارد.
    - ميان چه كسانی؟
    - آرتور و مونتانلی.البته تنها من نبودم كه متوجه آن شدم.در ارتباط بين اعضای آن خانواده نيز نكته مرموزی وجود داشت.خانم برتن،مادرآرتور،يكی از مهربانترين زنانی بود كه من ديده بودم.چهره اش همان حالت روحانی چهره آرتور را داشت و من معتقدم كه خصوصيات اخلاقیشان نيزبه يكديگر شبيه بود.اما او هميشه مانند يك جنايتكار تحت تعقيب كمی وحشتزده به نظرمی رسيد.همسر ناپسريش نيز چنان با او رفتار می كرد كه هيچ شخص شايسته ای با سگی بدان گونه رفتار نمی كند.خود او نيز با همه آن برتن های فرومايه تضاد حيرت انگيزی داشت. يك كودك بدون ترديد همه چيز را بديهی می پندارد،ولی بعدها هنگامی كه به گذشته فكر می كردم متحير بودم كه آيا آرتور واقعا ً يك برتن بود؟
    مارتينی دخالت كرد واولين تلاشی را كه در آن لحظه به فكرش رسيد عرضه نمود:شايد چيزی درباره مادرش شنيده بود،محتملا ً تنها همين مطلب سبب مرگش شده و هيچگونه ارتباطی با ماجرای كاردی نداشته است.
    جما سرش را تكان داد:سزار،اگر چهره آرتور را درآن لحظه كه من به گونه اش سيلی زدم می ديدی،اين فكر را نمی كردی.شايد آن فرضياتی كه درباره مونتانلی وجود دارد صحت داشته باشد،احتمال بسياری هم دارد... ولی من خود می دانم كه چه كرده ام.
    مسافت كوتاهی را بی آنكه حرفی بزنند طی كردند.عاقبت مارتينی گفت:عزيزم،اگر در جهان راهی يافت می شد كه آب رفته را به جوی بازگرداند،ارزش داشت كه به خطاهای گذشته خود بيانديشيم.ولی به راستی گذشته را بايد ازآن گذشتگان دانست.ماجرای وحشتناكی است اما دست كم ديگر جوان بينوا را با آن كاری نيست و از همه كسانی كه بازمانده اند خوشبخت تر است، از همه كسانی كه درتبعيد و زندان به سر می برند.من و تو بايد به فكرآنان باشيم،ما حق نداريم كه به خاطرمردگان خود را ازپا دراندازيم.آنچه را كه شلی مورد علاقه ات گفته است به خاطر بياور:گذشته از آن گذشتگان و آينده از آن توست.مادام كه از آن توست،نگهش دار وافكارت را نه روی آزاری كه در گذشته رسانده ای بلكه روی كمكی كه اكنون می توانی بنمايی متمركز كن.
    در آن شور و حرارت،دست جما را به دست گرفته بود.ناگهان بر اثر صدای چندش آور نرم و بی روحی كه در قفايش برخاست،يكه ای خورد و آن را رها ساخت.
    اين صدای بی روح به نجوا گفت:دكتر عزيز،همه آنچه كه درباره مونتانلی می گوييد درست است.او حقا ً بسيار شاعرانه تر از آن است كه در اين دنيا باشد.تا آنجا كه سزاست مودبانه به دنيای ديگر بدرقه شود.من اطمينان دارم كه درآنجا نيزمانند اينجا شورعظيمی برپا خواهد كرد. آنجا بيشك ارواحی بسيار قديمی وجود دارند كه هرگز چنين كاردينال شريفی را نديده باشند. ارواح نيز به چيزهای نو بيش از هر چيز ديگر علاقه مندند.
    صدای دكتر ريكاردو با آهنگ خشمی فروخورده گفت:اين را از كجا می دانی؟
    - از كتاب مقدس،آقای عزيز.اگربتوان به انجيل اعتماد كرد،حتی محترمترين ارواح نيز سودای به دست آوردن متحدين نامتجانسی را در سر می پرورانند.ولی اكنون شرافت و ك... ك... كاردينالها به نظرمن اين تركيب نامتجانس ونامناسبی چون شهد وحنظل است.آه،سينيورمارتينی و سينيورا بولا!هوای دل انگيز پس از باران اين طور نيست.شما هم سخنان ساونارولا2 را شنيديد؟
    مارتينی به سرعت برگشت.خرمگس،در حالی كه سيگاری بر لب داشت و گياهی در جا دگمه اش جای داده بود،دست لاغر و كاملا ً پوشيده با دستكش را به سوی او دراز كرد.در اين حال كه نورآفتاب به چكمه های تميزش می تابيد و پس ازبرخورد با سطح آب در چهره اش منعكس می گرديد،به نظرمارتينی رسيد كه لنگی او از معمول كمتر و خودخواهی اش از هميشه بيشتر است.آن دو يكی با مهربانی وديگری با اندكی ترشرويی دست يكديگر را فشردند كه ريكاردو شتابزده گفت:متأسفانه حال سينيورابولا خوب نيست!جما چنان رنگ پريده بود كه چهره اش در پناه كلاه اندكی كبود می نمود و روبان زير گلويش بر اثر تپش قلب به وضوح تكان می خورد. با صدای ضعيفی گفت:من به خانه می روم.
    كالسكه ای را صدا زدند.مارتينی نيز با با او به درون كالسكه رفت تا به خانه هدايتش كند. خرمگس كه خم شده بود تا روپوش او را از روی چرخ كنار بزند ناگهان چشمانش را متوجه چهره جما كرد و مارتينی ديد كه جما با سيمای تقريبا ً وحشتزده ای خود را كنار كشيد.پس از آنكه حركت كردند،مارتينی به زبان انگليسی پرسيد:جما،چه خبر است؟اين فرومايه به تو چه گفت؟
    - چيزی نگفت،سزار،تقصير او نبود.من... من وحشت كردم...
    - وحشت؟
    - آري،گمان كردم... دستش را روی چشمانش نهاد.
    مارتينی نيز خاموش در انتظار ماند تا او تسلط بر خود بازيابد.چهره اش به تدريج رنگ طبيعی خود را بازيافت.
    عاقبت رو به مارتينی كرد و با صدای هميشگيش گفت:حق با توست.نگاه كردن به يك گذشته وحشتناك از بی ثمر هم بی ثمرتر است.اعصاب را تحت تأثير قرار می دهد و انسان را وامی دارد تا هرگونه تصورات امكان ناپذيری را به مخيله خود راه دهد.سزار از اين پس هيچ گاه در آن باره صحبت نخواهيم كرد.وگرنه هميشه در چهره همه كس يك شباهت خيالی با چهره آرتور می بينم.اين نوعی وهم است،همچون كابوسی است كه در روز روشن به انسان دست می دهد.هم اكنون هنگامی كه آن مردك خودنما نزد ما آمد گمان كردم آرتور است.

    1- آقای بسيار محترم(ايتاليايی).
    2- يك كشيش مشهور ايتاليايی.
     
  16. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    5
    خرمگس محققا ً راه به وجود آوردن دشمنان خصوصی را می دانست.در ماه اوت به فلورانس رسيده بود و درپايان اكتبرسه چهارم اعضای كميته ای كه وی را دعوت كرده بودند با مارتينی اشتراك نظر داشتند.حملات بيرحمانه او به مونتانلی حتی ستايشگرانش را آزرده ساخت.خود گالی نيز كه در ابتدا بر هرچه هجونويس می كرد صحه می گذاشت،رفته رفته با حالتی افسرده تأييد كرد كه بهتر بود مونتانلی به حال خود گذاشته می شد.
    "كاردينالهای شريف چندان زياد نيستند و هرگاه چنين كاردينال هایی سر بر آوردند بايد با آنان محترمانه رفتارشود."ظاهرا ً تنها كسی كه به اين طوفان كاريكاتورهاكوچكترين توجهی نداشت خود مونتانلی بود.همانگونه كه مارتينی گفت،به زحمتش نمی ارزيد كه انسان نيروی خود را صرف استهزای مردی كندكه تا اين اندازه به آن روی خوش نشان می دهد.درشهر گفته می شد كه روزی مونتانلی ضمن صرف ناهار با اسقف فلورانس يكی از هجونامه های خصوصی و زننده خرمگس راكه عليه وی نوشته شده بود دراتاق می بيند،نامه را می خواند، سپس آن را به دست اسقف داده می گويد:با مهارت نوشته شده است،اين طور نيست؟
    يك روزنشريه ای تحت عنوان"مراسم اعلام حاملگ‍ی مريم مقدس"1در شهرانتشار يافت.اگرچه نويسنده امضای مشهور خرمگس خود را كه طرحی ازيك خرمگس گشوده بال بود حذف كرده بود،سبك كاملا ً زننده آن درذهن اكثرخوانندگان نسبت به هويت نويسنده اش شكی باقی نگذارد. اين قطعه فكاهی به شكل گفتگويی ميان توسكانی در نقش مريم باكره و مونتانلی در نقش يك فرشته نوشته شده بود.فرشته درحالی كه سوسنهای عفاف راحمل می كرد وتاجی از شاخه های زيتون صلح بر سر داشت،ظهور ژزوئيتها را اعلام می كرد.سراپای اين قطعه پر از ايما و اشاراتی زننده بود كه از يك طبيعت مخاطره جو فاش می شد.همه مردم فلورانس نيز احساس می كردند كه اين هجو ناجوانمردانه ونامنصفانه است،با اين وصف همه آنان خنديدند.در مبتذل گوييهای تند خرمگس نكته چنان غيرقابل تحملی وجود داشت كه حتی آنان كه از وی نفرت داشتند و ملامتش می كردند همچون پرحرارت ترين هواخواهانش از همه هجوهای او شديدا ً به خنده می افتادند.از آنجا كه لحن اين نشريه زننده بود اثر خود را بر احساس عمومی شهر به جای نهاد.نيكنامی شخص مونتانلی بالاتراز آن بود كه يك استهزاء هر اندازه هم با ظرافت طبع نوشته می شد،بتواند به طورجدی به آن آسيب برساند،ولی ورق برای يك لحظه تقريبا ً به زيان او برگشت.خرمگس فهميده بود كه ضربه را كجا واردآورد.گرچه هنوزجمعيتهای مشتاق برای ديدن كاردينال در موقع سوار شدن به كالسكه يا ترك آن مقابل خانه وی جمع می شدند،ولی باز اغلب فريادهای شوم ژزوئيت! و سان فديست جاسوس! با دعاهای خيروهلهله های شادی درهم می آميخت.
    اما مونتانلی فاقد هواخواه نبود.دوروز پس از انتشار آن قطعه فكاهی "خادم كليسا" يك روزنامه مذهبی مهم مقاله ای تحت عنوان "پاسخی به مراسم اعلام حاملگی مريم مقدس" باامضا"فرزند كليسا" درج كرد.
    اين مقاله حاوی يك نوع دفاع پرشور از مونتانلی در برابر اتهامات رسواكننده خرمگس بود. نويسنده ناشناس پس ازآنكه با فصاحت وحرارت بسيار آيين صلح و نيكخواهی نسبت به انسانها را كه پاپ جديد نويد دهنده آن بود تشريح می كرد،در پايان خرمگس را به مبارزه می طلبيد تا تنها يكی ازادعاهايش رابه اثبات رساند.همچنين رسما ً ازمردم می خواست تاسخنان يك مفتری حقير را باور نكنند.قدرت اين مقاله از نظر يك مدافعه خاص وهنرش از نظر يك نوشته ادبی تا آن اندازه بالاتر از سطح معمول قرار داشت كه بتواند توجه عده بسياری را در شهر جلب كند، به خصوص كه حتی مدير روزنامه نيز نتوانست به هويت نويسنده اش پی ببرد.اين مقاله به زودی به شكل نشريه ای جداگانه مجددا ً به چاپ رسيد و مدافع ناشناس در همه كافه های فلورانس موضوع بحث قرار گرفت.
    خرمگس با حمله شديدی به پاپ و هواخواهانش به خصوص مونتانلی پاسخ داد و محتاطانه اشاره كرد كه گويا مونتانلی با مدحی كه ازاو شده موافقت داشته است.مدافع ناشناس مجددا ً در روزنامه خادم كليسا با عصبانيت آن را تكذيب كرد.درطول بقيه اقامت مونتانلی مباحثه ای كه ميان دونويسنده اوج می گرفت توجه عمومی راحتی بيش ازخود واعظ مشهور به خود مشغول داشت.
    بعضی از افراد ليبرال حزب به خود جرأت دادند تا خرمگس را به سبب لحن بدخواهانه و غير ضروری نسبت به مونتانلی نكوهش كنند اماموفقيت چندانی نيافتند.او فقط به مهربانی تبسم كرد و با لكنتی اندك و سست پاسخ داد:آقايان شما به راستی بی انصافيد.من هنگامی كه به سينيورا بولاتسليم شدم،صريحا ً قيد كردم كه بايد مرا درخوشی اندكی به خاطرشخص خود آزاد گذارند. در پيمان چنين تصريح شده است!2
    در پايان ماه اكتبر مونتانلی به اسقف نشين خود در رومانيا بازگشت و پيش از آنكه فلورانس را ترك گويد،ضمن يك وعظ توديعی پيرامون مباحثه سخن گفت،شور و حرارت هردو نويسنده را با ملايمت نكوهش كرد و از مدافع خود درخواست كرد تا با پايان دادن به اين جنگ كلمات بی ثمر و ناشايست،سرمشق گذشت شود.
    فردای آن روزدرخادم كليسا اعلانی بدين مضمون انتشاريافت:بر حسب ميل منسينيور مونتانلی كه در برابر عموم ابراز شده است فرزند كليسا از مباحثه دست می كشد.
    حرف آخربا خرمگس بود.او نشريه كوچكی انتشارداد و درآن اعلام داشت كه درمقابل شكيبايی مسيحی مونتانلی خلع سلاح شده و تغييرعقيده داده است و آماده است تا در آغوش نخستين سان فديستی كه می بيند اشك آشتی فرو ريزد.در پايان نوشته بود: من حتی مايلم كه طرف ناشناس خود را درآغوش كشم،و اگر خوانندگان من می دانستند همان گونه كه من وعاليجناب می دانيم، اين به چه معنی است و اوچرا ناشناس مانده است،خلوص مرا در تغييرعقيده ام باورمی كردند.
    دراواخر نوامبر خرمگس به كميته ادبی اطلاع داد كه برای يك گردش دو هفته ای به كنار دريا می رود.ظاهرا ً رهسپار لگهورن گرديد،اما دكتر ريكاردو كه بلافاصله در پی او حركت كرد و می خواست با او صحبت كند بيهوده در شهر به جستجوی وی پرداخت.در روز پنجم دسامبر ناگهان يك دمونستراسيون سياسی با جنبه بسيار افراطی در ايالت كليسايی سراسر سلسله جبال آپنين ظاهر شد.مردم نيز به تدريج علت سودای ناگهانی خرمگس را به گردش در دل زمستان دريافتند.هنگامی كه شورشها فرونشانده شد،به فلورانس بازگشت و ضمن برخورد با ريكاردو در خيابان با خوشرويی به وی گفت:شنيدم كه در لگهورن در جستجوی من بوده ايد.من در پيزا اقامت داشتم،چه شهر قديمی زيبايی است!حالتی چون شهر آركادی3 دارد.درهفته كريسمس در يك جلسه بعد ازظهر كميته ادبی كه در خانه ريكاردو واقع در نزديكی پرتاآلاكروس منعقد بود، شركت جست.اين جلسه يكی ازجلسات شلوغ بود وهنگامی كه اواندكی ديرتربا تعظيم و تبسمی پوزش خواهانه داخل شد،ظاهرا ً هيچ جای خالی وجود نداشت.
    ريكاردو از جا برخاست تا يك صندلی از اتاق مجاور بياورد ولی خرمگس مانعش شد و گفت: به خود دردسر ندهيد،همين جا راحت هستم.به طرف پنجره ای كه جما صندليش را در كنار آن گذارده بود رفت،روی درگاه نشست و سرش را با رخوت به كركره ها تكيه داد.
    هنگامی كه لبخندزنان باچشمان نيم بسته ونگاه زيركانه ای،همچون ابوالهول كه سيمايش را به صورت يكی از تصاوير لئوناردو داوينچی جلوه گرمی ساخت،از بالا در جما نگريست،آن بدگمانی غريزی كه در جما به وجود آورده بود به هراسی بی سبب مبدل گشت.
    طرح مورد بحث اين بود كه نشريه ای انتشار داده شود و در آن نظرات كميته پيرامون كمبود آذوقه كه توسكانی راتهديد می كرد واقداماتی كه بايد برای مقابله با آن انجام گيرد،مطرح گردد. تصميم در اين باره تا اندازه ای مشكل بود،زيرا طبق معمول نظرات كميته در اين باره بسيار اختلاف داشت.گروه مترقی تركه جما،مارتينی و ريكاردو در شمار آن بودند،طرفدار يك درخواست جدی از حكومت و مردم برای انجام اقدامات آنی و كافی جهت آسايش طبقه دهقان بود.گروه ميانه رو- كه البته گراسينی جزو آن بود- ازاين می ترسيد كه يك لحن بسيار موكد به جای آنكه هيئت وزيران را قانع سازد به خشم آورد.
    گراسينی با قيافه آرام و تأسف بارش نگاهی به راديكالهای تندرو انداخت و گفت:آقايان بسيار خوب است كه ما بخواهيم تا بی درنگ به مردم كمك شود.اغلب ما خواستار چيزهای بسياری هستيم كه محتملا ً آن را به دست نخواهيم آورد،اما اگر با آن لحنی كه شما پيشنهاد پذيرفتنش را می دهيد شروع كنيم،احتمال بسيار دارد كه حكومت تا آن زمان كه عملا ً با قحطی روبرو نشده است دست به انجام هيچ گونه اقدام آسايش بخشی نزند.اگر تنها بتوانيم هيئت وزيران را وادار سازيم كه به وضع محصول رسيدگی كنند،يك گام به پيش خواهد بود.
    گالی ازجای خود دركنار بخاری پريد تا به خصمش پاسخ دهد:يك گام به پيش،آری آقای عزيز، اما اگر قرار باشد كه يك قحطی فرارسد ديگر به انتظار ما نخواهد ماند تا آن گام به پيش را برداريم.قبل از آنكه ما به كوچكترين آسايش واقعی برسيم همه ملت از گرسنگی جان می دهد.
    ساكونی شروع به صحبت كرد:جالب است اگر بدانيم كه... ولی چندين صدا حرفش را قطع كردند."بلندتر صحبت كن،ما نمی شنويم!"
    گالی باعصبانيت گفت:با اين هياهوی جهنمی خيابان فكرنمی كنم بشنويد.ريكاردوآن پنجره بسته است؟آدم نمی تواند صدای خود را بشنود!
    جما نگاهی به پنجره انداخت وگفت:آری،كاملا ًبسته است.گمان می كنم يك سيرك سياريا چيزی از آن قبيل در حال عبور است.
    صدای فريادها،خنده ها،جلنگ جلنگ زنگها و پاها در خيابان به گوش می رسيد و با نواهای گوشخراش يك دسته موزيك سازهای بادی و دنگ دنگ بيرحمانه يك طبل درهم می شد.
    ريكاردو گفت:در اين چند روز هيچ چاره ای نيست.درتعطيلات كريسمس بايد انتظارسر وصدا را داشت.ساكونی چه می گفتيد؟
    - می گفتم شنيدن نظرياتی كه در پيزا و لگهورن پيرامون اين مطلب وجود دارد جالب خواهد بود.شايد سينيور ريوارز بتواند اطلاعاتی به ما بدهد،او به تازگی از آنجا آمده است.
    خرمگس پاسخ نداد.او ازپنجره به خارج می نگريست وبه نظر می رسيد كه اين گفته را نشنيده است.
    جما گفت:سينيور ريوارز!
    جما تنها كسی بود كه در كنار خرمگس نشسته بود و چون او باز خاموش ماند،به جلو خم شد و بازويش را گرفت.خرمگس به آرامی روبرگرداند وبه سيمای او نگاه كرد.جما هنگامی كه تأثر ناپذيری ترسناك و بهت او را ديد يكه خورد.چهره اش برای لحظه ای شباهت به صورت يك جسد يافت،سپس لبها به نحو عجيب و بيروحی به حركت در آمدند.آهسته گفت:آری يك سيرك سيار.
    نخستين فكری كه خود به خود به خاطرجما رسيد اين بود كه او را ازكنجكاوی ديگران درامان دارد.بدون آنكه ناراحتی وی را درك كرده باشد دانست كه يك وهم يا خيال وحشتناكی بر او مستولی گشته و اكنون روحا ً و جسما ً دستخوش آن است.شتابان از جا برخاست و پس از آنكه ميان او و جمع ايستاد،گويی می خواست به خارج بنگرد،پنجره را گشود.به جزجما كسی چهره خرمگس را نديده بود.
    در خيابان سيرك سياری می گذشت.مقلدان سوار بر خر بودند و دلقكها جامه الوان ببر داشتند. جمعيتی كه با ماسك ولباس مبدل درجشن شركت كرده بودند،خندان وتنه زنان با لوده ها شوخی می كردند.رگباری از رشته های كاغذ به يكديگر می پاشيدند و پاكتهای كوچك آب نبات را به سوی ملكه سيرك كه در ارابه اش نشسته بود،پرتاب می كردند.ملكه خود را با پروپولك آراسته بود،روی پيشانی اش چندطره مصنوعی وبرلبهای رنگ كرده اش لبخندی تصنعی ديده می شد. به دنبال ارابه قيافه های رنگارنگی پيش می آمدند،كودكان ولگرد،گداها،آكروباتها كه معلق می زدند وميوه فروشهای دوره گرد كه كالاهای خود رابا فرياد به فروش می رساندند.آنان سرگرم هل دادن،ضربه زدن و تحسين كردن كسی بودند كه جما ابتدا به سبب فشار و موج جمعيت قادر به ديدنش نگشته بود.ولی به هرحال لحظه ای بعد توانست او را به روشنی ببيند.اين يك گوژپشت كوتوله و بدمنظری بود كه با يك كلاه كاغذی الوان و چند زنگوله خود را به هيئت احمقها درآورده بود،ظاهرا ً جزو گروه سيار بود و مردم را با شكلكها و پيچ و تابهای ترسناك سرگرم می كرد.
    ريكاردو به پنجره نزديك شد و گفت:آنجا چه خبر است؟مثل اينكه كاملا ً مجذوب شده ايد.
    از اينكه آن دو كميته را به خاطر ديدن سيرك سيار و مقلدان به انتظار نگاه داشته بودند،اندكی متعجب بود.جما برگشت و گفت:چيز جالبی نيست،فقط يك سيرك سيار است،ولی چنان غوغايی به راه انداخته بود كه گمان كردم شايد چيز ديگری باشد.همچنان كه دستش روی درگاه پنجره بود،ناگاه احساس كرد كه انگشتان سرد خرمگس با فشاری شديد دستش را می فشرد.خرمگس آهسته زمزمه كرد:متشكرم.سپس پنجره را بست و باز روى درگاه نشست.
    خرمگس با حالتی خودنمايانه گفت:آقايان متأسفم كه صحبت شما را قطع كردم،مشغول تماشای سيرك سيار بودم،منظره بسيار جالبی است.
    مارتينی با خشونت گفت:ساكونی از شما سوال داشت.رفتار خرمگس در نظرش تظاهر بی پايه ای می نمود و ازاينكه جما بايد تا آن اندازه بی نزاكت باشد كه ازخرمگس پيروی نمايد ناراحت شد،اين كار زيبنده جما نبود.
    خرمگس منكر هرگونه اطلاع از وضع روحی موجود در پيزا شد و توضيح داد كه فقط برای گردش به آنجا رفته بوده است.سپس دفعتا ً دربحث پرشوری پيرامون دورنمای آينده كشاورزی و مسأله نشريه فرورفت و آنقدر به بيرون ريختن كلماتی لكنت بار ادامه داد تا ديگران كاملا ً خسته شدند.گويی از آهنگ صدای خود سرور بيمارگونه ای به وی دست می داد.هنگامی كه جلسه پايان يافت و اعضای كميته قصد رفتن كردند،ريكاردو به نزد مارتينی آمد و گفت:ناهار را با من صرف خواهی كرد؟فابريزی و ساكونی قول داده اند بمانند.
    - متشكرم بايد سينيورا بولا را به خانه برسانم.
    جما ضمن آنكه ازجابرخاست و شالش را بر سر انداخت،پرسيد:واقعا ً می ترسی كه من تنها نتوانم به خانه بروم؟دكتر ريكاردو!البته خواهد ماند،تنوع برايش مفيد است.به اندازه كافی از خانه بيرون نمی رود.
    خرمگس داخل صحبت شد:اگر اجازه بدهيد شما را به خانه می رسانم،من نيز به همان سمت می روم.
    - اگر واقعا ً به همان سمت می رويد...
    ريكاردو هنگامی كه در را به روی آنان می گشود،پرسيد:ريوارز،فكر نمی كنم فرصت آن را داشته باشی كه امشب سری به اينجا بزنی،اينطور نيست؟
    خرمگس خندان نگاهی از روی شانه به عقب انداخت و گفت:من دوست عزيزم؟می خواهم به تماشای سيرك سيار بروم!ريكاردو درحالی كه به نزد مهمانانش باز می گشت،گفت:چه موجود عجيبی است،و چه علاقه غريبی به مقلدان دارد!
    مارتينی گفت:فكر می كنم احساس همگونی باشد.اگر تاكنون مقلد ديده باشم خود اين مرد است.
    فابريزی با قيافه ای جدی داخل صحبت شد و اظهار داشت:كاش می توانستم بگويم كه فقط مقلد است،اگر هم مقلد باشد متأسفانه از آن مقلدان خطرناك است.
    - از چه نظر خطرناك است؟
    - خوب،من از آن گردشهای تفريحی كوتاه و مرموز كه آنقدر مورد علاقه اوست خوشم نيامد. می دانيد اين سومين بار است و من معتقد نيستم كه او در پيزا بوده است.
    ساكونی گفت:به نظر من،اين كاملا ً آشكار است كه او به كوهستانها می رود.حتی اين زحمت را به خود نمی دهد كه ادامه ارتباطش را با قاچاقچيانی كه در ماجرای ساوينيو آشنا شده است انكار كند.و بسيار طبيعی است اگر او برای گذراندن نشريه هايش از مرز پاپ نشين از دوستی آنان استفاده كند.
    ريكاردو اظهار داشت:آنچه را كه من می خواستم بگويم همين مسأله است.به خاطرم رسيد بهترين راه برای ما اين است كه ازاو بخواهيم تا اداره امورمرزی ما را به عهده بگيرد.به نظر من مطبوعات در پيستويا با بی كفايتی ادراه می شود،طريقه رد كردن نشريه ها نيز كه هميشه در آن كاغذ سيگارهای تمام نشدنی پيچيده می شود،بی اندازه ابتدايی است.
    مارتينی با عناد گفت:تاكنون نتيجه بخش بوده است.به تدريج از اين كه می ديد گالی و ريكاردو هميشه خرمگس را به عنوان سرمشقی پيش می كشند به ستوه می آمد و به اين فكر می افتاد كه دنيا پيش از آنكه سر و كله اين راهزن ازخودراضی پيدا شود وهمه را ارشاد كند به خوبی می گذشت.
    - برای ما كه اكنون به علت فقدان وسيله بهتری به آن قانع هستيم نتيجه بخش بوده است.اما چنان كه می دانی ضبط اموال و بازداشتهای زيادی صورت گرفته است.حال من معتقدم كه اگر ريوارز اين كار را به عهده گيرد،ضبط اموال و بازداشت كمتر خواهد شد.
    - به چه دليل چنين اعتقادی داری؟
    - نخست اينكه قاچاقچيان در معامله ما را به چشم يك بيگانه و يا يك گاوشيرده می نگرند،حال آنكه ريوارز برای آنان يك دوست صميمی و به احتمال قوی رهبری است كه مورد احترام و اعتمادشان است.می توانی مطمئن باشی كه هر قاچاقچی در كوهستانهای آپنين آن كاری را كه برای ما نمی كند به خاطرمردی كه در قيام ساوينيو شركت داشته است انجام خواهد داد.درثانی مشكل،كسی درميان ما وجود داشته باشد كه كوهستانها رامانند ريوارز بشناسد.به خاطربياوريد كه او درآنجا مخفی بوده است و همه راههای قاچاقچيان را به خوبی می داند.هيچ فرد قاچاقچی حتی اگر می خواست جرأت فريب دادنش را نداشت و اگرهم اين جرأت را داشت قادربه فريب دادنش نبود.
    - پس نظر شما اين است كه از او بخواهيم تا همه امور مطبوعاتی ما،توزيع،آدرسها،مخفيگاه ها و همه چيز را در آن سوی مرز بر عهده بگيرد و فقط بخواهيم كه نشريات ما را از مرز عبور دهد؟
    - خوب راجع به آدرسها و مخفيگاه ها شايد تاكنون هرچه را كه ما داشته و نداشته ايم شناخته باشد.من گمان نمی كنم دراين مورد بتوانم چيزی بر اطلاعاتش بيافزاييم.اما درباره توزيع هر چه ديگران ترجيح می دهند.به نظر من مسأله مهم گذراندن از مرز است.اگر كتابها سالم به بولونيا برسد پخش آن كار نسبتا ً سهلی است.
    مارتينی گفت:من شخصا ً با اين طرح مخالفم اولا ً همه اين صحبتهايی كه درباره مهارتش می شود صرفا ً گمان است ما او را عملا ً در حين كارهای مرزی نديده ايم و نمی دانيم كه آيا در لحظات بحرانی تسلط بر خود را حفظ خواهد كرد يا نه.
    ريكاردو اظهار داشت:نيازی نيست كه در آن مورد ترديد كنی!ماجرای ساوينيو ثابت می كند كه او بر خود تسلط دارد.
    مارتينی ادامه داد:تازه با آن اطلاعات اندكی كه از ريوارزدارم در خود تمايلی نسبت به سپردن همه اسرارخود به او نمی كنم.او در نظر من آدم سبك مغز و متظاهری است.سپردن همه امور مخفی يك حزب به دست يك نفر كار خطرناكی است.فابريزی نظر تو چيست؟
    پروفسور پاسخ داد:مارتينی،اگر من فقط اعتراضاتی نظير تو داشتم در مورد مردی كه دارای خصايلی است كه ريكاردو می گويد،و ريوارز بی شك چنين است،از آن چشم می پوشيدم.من شخصا ً كوچكترين ترديدی در شجاعت،شرافت و حضور ذهن او ندارم،در مورد اينكه هم كوهستانها و هم كوه نشينان را می شناسد دلايل فراوانی داريم.ولی ايراد ديگری هست،من يقين ندارم كه او فقط به خاطر ردكردن نشريات از مرزبه كوهستانها می رود.رفته رفته به اين فكر می افتم كه مبادا هدف ديگری داشته باشد.اين البته بايد اكيدا ً بين خودمان بماند،صرفا ً گمانی است.به نظر من امكان دارد با بعضی از گروههای مخفی و شايد هم با خطرناكترينشان در ارتباط باشد.
    - منظورت كدام گروه است،كمربند سرخها؟
    - نه،اوكولتلاريوت.
    - خنجرزنان،اين كه گروه كوچكی از دهقانان تبعيد شده است،بيشتر آنان بی سواد و فاقد تجربه سياسی اند.
    - شورشيان ساوينيو نيز چين بودند،اما چند رهبر تحصيل كرده داشتند،شايد اين جمعيت كوچك نيز چنين رهبرانی داشته باشد.ضمنا ً به خاطر داشته باش،شايع است كه اغلب آن گروههای بسيار خطرناك رومانيا بازماندگان ماجرای ساوينيو هستند كه خود را برای نبرد در يك قيام آشكار بر ضد مردان كليسا بسيار ضعيف يافته و در نتيجه متوسل به آدمكشی شده اند.دستهای آنان آشنايی چندانی با تفنگ ندارد،به همين جهت خنجر را انتخاب كرده اند.
    - ولی به چه دليل گمان می كنی كه ريوارز با آنان در ارتباط است؟
    - اطمينان ندارم،فقط حدس می زنم.به هر حال به نظر من پيش از آنكه امور قاچاق از مرز را به او بسپاريم،بهتر است در آن مورد يقين حاصل كنيم.اگر در آن واحد بخواهد به هر دو كار مبادرت ورزد،به حزب شديدا ً آسيب می رساند.فقط اعتبار آن را برباد می دهد و كاری هم از پيش نمی برد.به هرصورت بار ديگر در اين مورد صحبت خواهيم كرد.می خواستم پيرامون اخباری كه از رم رسيده است با شما صحبت كنم.گفته می شود كميسيونی تشكيل شده است تا طرحی برای يك حكومت خودمختاری شهری تهيه كند.

    1- گفته می شود حاملگی مريم طی مراسمی توسط يك فرشته به او اعلام شده است.
    2- گفته شيلوك در تاجر ونيزی اثر شكسپير(پرده پنجم،صحنه اول).
    3- ناحيه ای در يونان قديم كه محل سكونت شبانان بود و به علت آرامشی كه داشت نام آن در اشعار به عنوان سمبل صلح و آرامش آمده است.
     
  17. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    6
    جما وخرمگس خاموش درطول لونگ آرنو به قدم زدن پرداختند.به نظرمی رسيد كه پر حرفی بيمارگونه اش كاملا ً فرو نشسته است.از لحظه ای كه خانه ريكاردو را ترك گفتند يك كلمه هم بر زبان نياوردند.جما نيز از اين سكوت قلبا ًخوشحال بود.هميشه ازمصاحبت خرمگس احساس ناراحتی می كرد،ولی امروزشدت بيشتری داشت،زيرا رفتار عجيب او در جلسه كميته بسيار آشفته اش ساخته بود.نزديك كاخ اوفنری1خرمگس ناگهان ايستاد و رو به او كرد:خسته نيستيد؟
    - نه،چطور؟
    - امشب هم به خصوص كاری نداريد؟
    - نه.
    - از شما خواهشی دارم،می خواهم با هم به گردش برويم.
    - به كجا؟
    - جای به خصوصی را در نظر ندارم.،هر كجا كه ميل شماست.
    - ولی برای چه؟
    مردد ماند.
    - حداقل... به... شما نمی توانم بگويم،بسيار مشكل است،اما لطفا ً اگر می توانيد بياييد.
    ناگهان نگاهش را از زمين برگرفت و جما ديد كه چشمانش چه حالت عجيبی دارد.
    با ملايمت گفت:مثل اينكه ناراحت هستيد.
    يك برگ از گلی كه درجای دگمه اش بود كند و شروع به ريز ريز كردن آن كرد.آنكه تا اين اندازه به او شباهت داشت كه بود؟كسی كه همين حركات انگشت و همين ژستهای عصبی و عجولانه را داشت.
    خرمگس به دستهای خود نگريست و با صدايی كه به زحمت شنيده می شد،گفت:نگرانم،امشب را نمی خواهم تنها باشم.می آييد؟
    - البته،مگر اينكه ترجيح بدهيد به خانه من بياييد.
    - نه،بياييد باهم در رستورانی شام بخوريم.در ميدان سينيورا رستورانی هست.لطفا ً ديگرامتناع نكنيد،قول داده ايد!
    به رستورانی داخل شدند.خرمگس دستور شام داد.ولی به هيچ وجه به غذايش دست نزد و مصرانه خاموش ماند.نان راروی ميزخرد می كرد وباريشه های دستمال سفره اش مضطربانه ورمی رفت.جما به شدت احساس ناراحتی كرد و رفته رفته آرزو كرد كه كاش از آمدن امتناع ورزيده بود.سكوت به تدريج طاقت فرسا می شد،معهذا جما نمی توانست با شخصی كه ظاهرا ً حضور او را فراموش كرده بود به گفتگوی بی اهميتی بپردازد.
    عاقبت سر برداشت و دفعتا ً گفت:مايل هستيد سيرك سيار را ببينيد؟
    جما حيرت زده به او خيره شد:چه چيزی در مغزش پيرامون سيرك سيار می گذشت؟
    پيش از آنكه جما فرصت پاسخ داشته باشد گفت:آيا تاكنون يك سيرك سيار را ديده ايد؟
    - نه،گمان نمی كنم،فكر نمی كردم جالب باشد.
    - بسيار جالب است.به نظر من هيچكس نمی تواند بدون ديدن آنها زندگی مردم را بررسی كند. بياييد به پرتاآلاكورس برويم.
    هنگامی كه به آنجا رسيدند،مقلدان سرگرم برپاكردن خيمه های خود دركناردروازه شهر بودند. نوای شوم و گوشخراش ويولونها و آوای سرسام آور طبلها آغاز نمايش را اعلام می داشتند.
    نمايش بسيارخشنی بود.لوده ها،دلقكها وآكروباتها،سواركارسيركی كه ازميان حلقه ها می پريد، ملكه جشن بزك كرده و يك گوژپشت كه حركات عجيب خسته كننده و احمقانه ای را اجرا می كرد، قدرت كامل اين دسته را نشان می دادند.شوخيها روی هم رفته خشونت و برخورندگی نداشت اما بسيار عادی و مبتذل بود.در همه چيز يك بيروحی ملال آوری ديده می شد. تماشاگران به سبب نزاكت فطری توسكانی خود می خنديدند و كف می زدند،اما تنها قسمتی كه به نظرمی رسيد واقعا ً از آن لذت می برند نمايش گوژپشت بود كه جما نتوانست نكته خوشمزه و ماهرانه ای در آن بيابد.اين قسمت فقط عبارت از يك سری پيچ و تابهای زشت و عجيب و غريبی بود كه تماشاگران ازآن تقليد می كردند.كودكان خودرا بردوش می گرفتند تا آنان بتوانند مرد زشت را ببينند.
    جما به خرمگس كه در كنارش ايستاده و بازويش را در اطراف ديرك خيمه حلقه كرده بود،رو نمود و گفت:سينيور ريوارز واقعا ً اين را جالب می دانيد؟گمان می كنم...
    از سخن بازايستاد و خاموش در او خيره ماند.جما غير از آن بار كه در لگهورن پای دروازه باغ در كنار مونتانلی ايستاده بود،هرگز به ياد نداشت سيمای انسانی چنين بدبختی ژرف و نوميدانه را نشان دهد.همچنان كه به خرمگس می نگريست به ياد دوزخ دانته1 افتاد.در اين موقع گوژپشت پس از انكه لگدی از يك لوده خورد،معلقی زد و به صورت توده بی شكلی به خارج رينگ افتاد.مكالمه ای ميان دو لوده آغاز گشت.خرمگس نيز به نظر می رسيد كه از خوابی بيدار شده است.
    از جما پرسيد:مايليد برويم؟يا می خواهيد بازهم تماشا كنيد؟
    - ترجيح می دهم برويم.
    خيمه را ترك كردند و از روی چمن تيره سبز به سوی رودخانه به راه افتادند،چند لحظه ای هيچكدام صحبت نكردند.
    خرمگس پرسيد:به نظر شما نمايش چگونه بود؟
    - به نظر من كار بسيار ملال آوری است،قسمتی از آن هم بسيار نامطبوع بود.
    - كدام قسمت؟
    - خوب،همه آن شكلكها و پيچ و تابها.بسيار زشت است.هيچ هنری در آنها وجود ندارد.
    - منظورتان نمايش گوژپشت است؟
    جما با به ياد داشتن حساسيت خاص خرمگس نسبت به نقائص جسمی اش از يادآوری اين قسمت نمايش پرهيز كرده بود،اما اكنون كه او شخصا ً روی اين موضوع انگشت می گذارد پاسخ داد:آری،از آن قسمت به هيچ وجه خوشم نيامد.
    - اين قسمتی بود كه مردم از آن بيشتر لذت بردند.
    - شايد،تأسف در همين است.
    - برای آنكه هنرمندانه نبود؟
    - نه،همه آن هنرمندانه نبود.منظورم... برای اينكه ظالمانه بود.
    خرمگس لبخند زد:ظالمانه؟منظورتان نسبت به گوژپشت است؟
    - منظورم... البته خود آن مرد كاملا ً بی اعتنا بود،بدون ترديد اين كار برای او مانند سواركار سيرك وملكه جشن يك راه امرارمعاش است،اما اين كارانسان را وامی دارد كه احساس بدبختی كند،اين كار خفت آور است،اين كار خوار شمردن يك انسان است.
    - شايد اكنون بيش از آن اندازه كه درشروع كار خوار بود،خوارنباشد.اغلب ما به طريقی خوار شده ايم.
    - آری،اما... شايد شما آن را تعصبی پوچ بدانيد،اما به نظر من جسم يك انسان مقدس است.من دوست ندارم ببينم كه آن را تحقير می كنند و به شكل مهيبی درمی آورند.
    - روح يك انسان را چطور؟
    از حركت بازايستاد،يك دستش را روی نرده سنگی خاكريز نهاد و مستقيما ً به جما نگريست. جما به نوبه خود ايستاد،حيرت زده به او نگاه كرد و تكرار كرد:يك روح؟
    خرمگس دستها را با حركتی ناگهانی و پرشور از هم گشود و گفت:آيا هرگز از خاطرتان نگذشته است كه شايد آن لوده تيره بخت نيز روحی داشته باشد،روحی زنده،در تلاش انسانی، كه در جثه بدمنظری به نام جسم مقيد گشته و ناگزير به بندگی آن است؟شما كه نسبت به همه چيز تا اين اندازه نازكدليد... شما كه از ديدن جسمی در جامه احمقها و چند زنگوله متأثر می شويد... آيا هرگز به روح نگون بختی كه حتی آن جامه چهل تكه را هم ندارد تا برهنگی هراس انگيزش را بپوشاند فكركرده ايد؟به روحی فكركنيد كه ازسرما می لرزد و ازشرم وتيره روزی در برابر همه آن مردم دم فرو می بندد،روحی كه نيشخندهای مردم را،كه همچون تازيانه ای چاك می دهد،احساس می كند،خنده هايشان را كه به سان آهن تفته ای تن سوز است، لمس می كند!به روحی بيانديشيد كه... درپيش چشم آنان با درماندگی نگران كوه هاست كه براو فرونمی ريزند... نگران صخره هاست كه نمی خواهند پنهانش سازند... و به موشهايی كه می توانند در سوراخی بخزند و پنهان شوند رشك می برد.اين را نيزبه خاطر داشته باشيد كه روح لال است، صدايی ندارد كه فرياد برآورد.بايد تحمل كند،تحمل كند وبازتحمل كند. حرفهای پوچی می زنم! چرا نمی خنديد؟شما اصلا ً طبع بذله گویی نداريد!
    در سكوتی مرگبار،آهسته برگشت و در كرانه رودخانه به راه افتاد.در همه طول شب حتی يك بار هم از خاطر جما نگذشت كه به هر طريق هست آشفتگی او را با سيرك سيار پيوند دهد. اكنون نيز كه بر اثر اين طغيان ناگهانی تصاويربيرنگی از زندگی درونی او برايش آشكار شده بود،به سبب تأثری كه به خاطراوداشت قادربه يافتن كلمه ای برای گفتن نبود.خرمگس درحالی كه رو از او گردانده و به آب خيره شده بود در كنارش راه می رفت.ناگهان رو به او كرد و با حالتی جسورانه گفت:ببخشيد،مايلم توجه داشته باشيد كه هرچه اكنون به شما گفتم تخيل محض است.تا اندازه ای دستخوش خيالپردازی می شوم،اما نمی خواهم كه مردم آن را جدی بگيرند.
    جما پاسخی نداد و بازخاموش به راه افتادند.هنگامی كه ازكناردروازه اوفنری گذشتند خرمگس به آن سوی جاده رفت و بر روی بسته سياهی كه به نرده تكيه داشت خم شد.
    با صدايی بسيار ملايم كه جما تاكنون نشنيده بود،گفت:چيست كوچولو؟چرا به خانه نمی روی؟
    بسته تكان خورد و با صدايی آهسته و نالان چيزی در پاسخ او گفت.جما نزديك شد تا او را ببيند.كودك تقريبا ً شش ساله ای را ديد كه كثيف و ژنده مانند يك حيوان وحشتزده خود را روی سنگفرش جمع كرده است.خرمگس روی اوخم شده بود وموهای ژوليده اش را نوازش می داد. ضمن اينكه بيشتر خم می شد تا پاسخ نامفهوم او را بشنود گفت:موضوع چيست،تو بايد بروی و بخوابی،بچه های كوچك شبها بيرون از خانه كاری ندارند.از سرما به كلی خشك می شوی! دستت را به من بده و مثل يك مرد از جا بپر،خانه ات كجاست؟
    دست كودك را گرفت تا از جا بلندش كند.نتيجه يك فرياد تيز و يك واپس كشيدن سريع بود.
    خرمگس در حالی كه روی سنگفرش زانومی زد،پرسيد:عجب،اين چيست؟!سينيورا نگاه كنيد؟
    شانه و كت كودك غرق در خون بود.
    خرمگس نوازش كنان ادامه داد:به من بگو چه اتفاقی افتاده است؟از جايی نيفتاده ای،هان؟نه، كسی تو را زده است؟همين حدس را می زدم!چه كسی بود.
    - عموم.
    - خوب!چه موقعی بود؟
    - امروز صب،مس بود،منم... منم...
    - تو هم در سر راهش قرار گرفتی،نيست؟آقا كوچولو،تو نبايد در سر راه كسی كه مست است قراربگيری،آنان از اين كارخوششان نمی آيد.سينيورا با اين كوچولوی بينوا چه كنيم؟پسر جان، بيا زير چراغ و بگذار شانه ات را ببينم.دستت را دور گردنم بگذار،اذيتت نخواهم كرد.خوب، رسيديم!
    كودك را درآغوش گرفت،به آن سوی خيابان برد وروی يك نرده سنگی عريض پايينش گذارد. آنگاه يك چاقوی جيبی درآورد سركودك را روی سينه اش نهاد و درحالی كه جما بازوی آسيب ديده را بالا نگه داشته بود.آستين پاره اش را ماهرانه چاك داد.شانه كودك به وضع بدی كبود و مجروح شده بود،شكاف عميقی نيز روی آن ديده می شد.
    خرمگس دستمال خود را برای جلوگيری از سايش كت بر زخم محكم به دور آن بست و گفت: اين برای كوچولويی مثل تو زخم بدی است.با چه اين كار را كرد؟
    - بيلچه،رفتم ازش يه سولدو3 بگيرم تا از اون دكون سرپيچ يه خورده شوروا بخرم،اونم منو با بيلچه زد.
    خرمگس بر خود لرزيد و آهسته گفت:آه،كوچولو،دردت می آيد،اين طور نيست؟
    - منو با بيلچه زد... منم فرار كردم... منم فرار كردم... برای اينكه منو زد.
    - و از آن وقت تا حال بدون ناهار سرگردان بوده ای؟
    كودك به جای پاسخ به هق هق افتاد.خرمگس او را از روی نرده بلند كرد:خوب،خوب!حالا همه چيز را روبراه خواهيم كرد.نمی دانم كالسكه ای پيدا خواهيم كرد.می ترسم همه آنها در مقابل در تئاتر به انتظار ايستاده باشند،امشب آنجا برنامه بزرگی را اجرا می كنند.سينيورا از اينكه شما را اين گونه به هر سو می كشانم معذرت می خواهم،اما...
    - ترجيح می دهم همراه شما بيايم،شايد احتياج به كمك داشته باشيد.فكر می كنيد بتوانيد اين همه راه او را ببريد؟زياد سنگين نيست؟
    - نه،می توانم متشكرم.
    در مقابل در تئاتر تنها چند كالسكه را در حال انتظار يافتند همه آنها نيز قبلا ً گرفته شده بودند. نمايش پايان يافته و بيشتر تماشاگران رفته بودند.نام زيتا با حروف درشت روی آگهی های ديواری نوشته شده بود،او در بالت می رقصيد.
    خرمگس پس از آنكه ازجما خواست تا لحظه ای‌ به انتظار او بماند،به سوی در ورودی بازيگران رفت و با دربانی به صحبت پرداخت:مادام رنی رفته است؟
    مرد پاسخ داد:نه آقا.و بهت زده به منظره اين آقای شيكپوش كه كودك كوچه گرد و ژنده ای را در آغوش داشت،خيره شد:فكر می كنم هم اكنون مادام رنی بيايد،كالسكه اش در انتظار اوست. آری،دارد می آيد.
    زيتا در حالی كه به بازوی افسر جوانی تكيه داده بود از پله ها پايين آمد.بسيار زيبا می نمود، شنل مخمل گلرنگی كه مخصوص اپرا بود روی لباس شبش پوشيده و بادبزن بزرگی از پر های شترمرغ به كمر آويخته بود.در مقابل در ورودی متوقف شد.دستش را از بازوی افسر بيرون كشيد و حيرتزده به خرمگس نزديك شد.
    زير لب گفت:فليس!اين كيست؟
    - اين كودك را از خيابان برداشته ام.مجروح و گرسنه است،می خواهم هرچه زودتر او را به خانه برسانم.اينجا كالسكه ای نمی توان پيدا كرد،بنابراين می خواهم از كالسكه تو استفاده كنم.
    - فليس!نبايد يك بچه ولگرد ونفرت انگيز را به اتاق ببری!پليس را خبركن تا او را به نوانخانه يا هر جايی كه برايش مناسب است ببرد.تو نمی توانی از همه گداهای شهر...
    خرمگس تكرار كرد:مجروح است،اگر لازم باشد فردا می تواند به نوانخانه برود،اما اول بايد از او مراقبت كنم و غذايش بدهم.
    زيتا حالتی از نفرت به خود گرفت و گفت:سرش را درست روی پيراهنت گذارده ای!چطور می توانی اين كار را بكنی؟كثيف است!
    خرمگس با خشمی‌ناگهانی سر برداشت و به تندی گفت:گرسنه است،تو نمی دانی گرسنگی يعنی چه،می دانی؟
    جما ضمن اينكه نزديك می‌ شد،دخالت كرد و گفت:سينيور ريوارز خانه من بسيار نزديك است. بياييد كودك را به آنجا ببريم.آن وقت اگرتوانستيد يكvetturra پيدا كنيد،ترتيب جای او را برای امشب خواهم داد.
    خرمگس به سرعت برگشت و گفت:برايتان اهميتی ندارد؟
    - البته كه ندارد،شب به خير مادام رنی!
    كولی با يك كرنش رسمی و شانه تكان دادنی از روی خشم باز دست در بازوی افسر انداخت. دنباله لباسش را جمع كرد،از برابر آنان گذشت و به سوی كالسكه مورد منازعه رفت.
    در پای ركاب كالسكه مكث كرد و گفت:مسيو ريوارز،اگر مايل باشيد كالسكه را برايتان خواهم فرستاد تا شما و كودك را بياورد.
    - بسيار خوب،آدرس را خواهم داد.
    به پياده روآمد،آدرس رابه كالسكه ران داد وبا بارش به نزد جما بازگشت.كتی به انتظارخانمش بيدار مانده بود،.به مجرد شنيدن ماجرا به تهيه آب گرم و لوازم ديگر شتافت.خرمگس پس از آنكه كودك را روی صندلی گذارد،در كنارش زانو زد،ماهرانه پارچه ژنده را درآورد و زخم را با مهارت و ملايمت با تنزيب پيچيد.
    تازه از شستن كودك و پيچيدن او در يك پتوی گرم فارغ شده بود كه جما سينی به دست داخل شد.
    تبسمی به آن چهره كوچك و عجيب زد و از خرمگس پرسيد:بيمارتان برای شام آماده است؟اين را برای او تهيه كرده ام.خرمگس به پا خاست و ژنده ای كثيف را به هم پيچيد و گفت:متأسفم كه اتاقتان را كاملا ً به هم ريختيم،اما راجع به اينها،بهتراست بلافاصله در آتش سوزانده شوند، فردا لباسهای تازه ای برايش خواهم خريد.سينيورا در خانه براندی داريد؟فكر می كنم بايد كمی به او بدهيم.اگر اجازه بدهيد هم اكنون دستهايم را می شويم.
    كودك پس از آنكه شامش را تمام كرد،در حالی كه سر ژوليده خود را روی پيش سينه سفيد پيراهن خرمگس نهاده بود،بلافاصله به خواب فرورفت.جما كه در مرتب كردن اتاق درهم ريخته به كتی كمك می كرد،پشت ميز قرار گرفت:سينيور ريوارز،شما بايد قبل از اينكه به خانه برويد چيزی ميل كنيد.ظهر هيچ غذا نخورديد،اكنون هم بسيار دير است.
    - اگر آماده داشته باشيد،ميل دارم يك فنجان چای به سبك انگليسی4 بنوشم.معذرت می خواهم كه شما را تا اين وقت نگه داشتم.
    - اهميتی ندارد.كودك را روی نيمكت بگذاريد شما را خسته می كند.يك دقيقه تأمل كنيد،فورا ً يك ملافه روی بالشها خواهم كشيد.با او می خواهيد چه كنيد؟
    - فردا؟تحقيق كنم كه آيا به جز آن درنده خوی مست فاميل ديگری دارد،و اگر ندارد گمان می كنم بايد طبق نصيحت مادام رنی او رابه نوانخانه ببرم.شايد محبت آميزترين كاری كه می توان در حقش انجام داد اين باشد كه سنگی به گردنش بياويزيم و در رودخانه غرقش كنيم،منتها اين كار مرا با نتايج نامطلوبی روبرو خواهد كرد.غرق خواب است!طفلك،چه موجود عجيب و بدبختی هستی!حتی نيمی از توانايی گربه ولگردی را هم در دفاع از خود نداری!
    هنگامی كه كتی سينی چای را به اتاق آورد،پسرك چشمانش را گشود وبا قيافه متعجبی نشست. به محض شناختن خرمگس كه اكنون وی را حامی طبيعی خود می دانست،غلت زنان از روی نيمكت پايين آمد و در حالی كه به سبب چينهای پتو شديدا ً به زحمت افتاده بود به سوی او رفت تا در آغوشش آشيان كند.اكنون ديگر به آن اندازه كه كنجكاوی كند جان گرفته بود.به دست چپ از شكل افتاده خرمگس كه كيكی را نگه داشته بود اشاره كرد و پرسيد:اون چيه؟
    - اين!كيك،ميل داری؟فكر می كنم به اندازه كافی خورده باشی،آقا كوچولو تا فردا صبر كن.
    كودك دستش راپيش برد،انتهای انگشتان بريده شده وداغ بزرگ روی مچ را لمس كرد و گفت: نه،اون!خرمگس كيك را روی ميز گذارد:اين از همان چيزی است كه تو روی شانه ات داری. كسی كه از من قويتر بود مرا زد.
    - زياد دردت نيومد؟
    نمی دان،نه بيش از چيزها‍ ديگروخوب،برو دوباره بخواب،اين وقت شب نبايد سوال كنی.
    هنگامی كه كالسكه رسيد،كودك خفته بود.خرمگس بدون آنكه او را بيدار كند آهسته از جا بلندش كرد و به طرف پلكان برد،مقابل در توقف كرد و به جما گفت:شما امروز برای من فرشته رحمت بوديد.ولی به نظر من اين مانع از آن نخواهد بود كه در آينده به خواهش دلهايمان با يكديگر مشاجره كنيم.
    - من با كسی سر مشاجره ندارم.
    - ولی من دارم.زندگی بدون مشاجره تحمل ناپذير است.يك مشاجره خوب نمك زندگی است، مشاجره بهتر از يك سيرك سيار است!
    و پس از آن در حالی كه آهسته به خود می خنديد و كودك خفته را در آغوش داشت از پله ها پايين آمد.

    1- اين كاخ در قرن شانزدهم ساخته شد و اكنون دارای يك كتابخانه و مجموعه ای از آثار هنری است.
    2- نخستين قسمت كمدی الهی دانته.
    3- سكه پول ايتاليا.
    4- در حال ايستاده نوشيدن.
     
  18. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    7
    در يكی از روزهای هفته اول ماه ژانويه مارتينی كه دعوتنامه هايی برای شركت در جلسه عمومی ماهانه كميته ادبی فرستاده بود،پاسخ مدادی و كوتاهی از خرمگس دريافت داشت: بسيار متأسفم،نمی توانم بيايم.اندكی ناراحت شد زيرا در دعوت نامه اشاره شده بود كه موضع مهم است.اين شواليه بازی در نظر او تا اندازه ای گستاخانه می نمود.
    وانگهی در طول روز سه نامه محتوی اخبار ناگوار از نقاط مختلف رسيده بود.وضع نيز مساعد به نظر نمی رسيد.بدين سبب مارتينی در خود احساس ناراحتی جسمی و روحی كرد،و آنگاه كه دكتر ريكاردو در جلسه عمومی پرسيد:ريوارز اينجاست؟با قيافه نسبتا ً ذرهمی گفت: نه،مثل اينكه كار جالبتری در پيش داشته و نتوانسته يا نخواسته است بيايد.
    گالی خشمگين گفت:مارتينی،تو به راستی يكی از عيبجوترين افراد فلورانس هستی.هرگاه مردی مورد پسند تو نباشد هر كاری كه انجام دهد خطا می دانی.وقتی كه ريوارز بيمار باشد چگونه می تواند بيايد؟
    - چه كسی به تو گفت كه او بيمار است؟
    - تو خبر نداشتی؟چهار روز اخير را بستری بوده است.
    - ناراحتيش چيست؟
    - نمی دانم.پنجشنبه به علت بيماری ناگزير شده بود كه قرار ملاقات با مرا به تعويق اندازد و شب گذشته هنگامی كه به ملاقاتش رفتم،شنيدم كه از شدت بيماری قادر به ملاقات كسی نبوده است فكر می كردم ريكاردو از او مراقبت می كند.
    - در اين باره هيچ اطلاعی نداشتم.امشب به ملاقاتش می روم تا ببينم آيا به چيزی احتياج دارد.
    ريكاردو صبح روز بعد خسته و رنگ پريده به اتاق كار كوچك جما داخل شد.جما پشت ميز نشسته و يك سلسله اعداد را به طور يكنواخت برای مارتينی كه ذره بينی در دست چپ و مداد نوك تيزی در دست راست داشت و مشغول گذاردن علائم كوچكی به روی صفحات يك كتاب بود،قرائت می كرد.جما با يك دست اشاره ای كرد كه مفهوم دعوت به سكوت را داشت.
    ريكاردو چون می دانست نبايد ذهن شخصی را كه سرگرم نوشتن رمز است مغشوش ساخت روی نيمكت پشت سر او نشست و همچون مردی كه به زحمت می توانست خود را بيدار نگاه دارد دهن دره كرد.
    «10،4،50،3،10،6،70،3،40،2» صدای جما با يكنواختی ماشينی ادامه داد:
    «10،5،20،7،40،8» سزار جمله اينجا تمام می شود.
    برای اينكه در همان نقطه علامتی گذارده باشد سنجاقی به كاغذ زد و سپس روی خود را برگرداند:صبح به خير دكتر،چقدر خسته به نظر می رسيد بيماريد؟
    - نه،فقط بسيار خسته ام.شب وحشتناكی را با ريوارز گذراندم.
    - با ريوارز؟
    - آري،همه شب را دركنار او بيدار بودم.اكنون هم بايد فورا ً به نزد بيمارانی كه در بيمارستان دارم بروم.فقط آمده ام از شما سوال كنم آيا كسی را سراغ داريد كه بتواند چند روزی از او مراقبت كند،وضع بسيار وخيمی دارد.البته من كوشش خود را خواهم كرد اما واقعا ً وقت ندارم، حرف مرا هم برای فرستادن يك پرستار نمی پذيرد.
    - ناراحتيش چيست؟
    - عوامل زيادی دست به دست هم داده اند.اولا ً...
    - اولا ً صبحانه خورده ای؟
    - آری،متشكرم.و اما ريوارز وضع او بدون ترديد با اختلالات عصبی زيادی به هم آميخته است،ولی علت اصلی اين ناراحتی زخم كهنه ای است كه ظاهرا‌ ً با بی توجهی در درمانش اهمال شده است.روی هم رفته سلامت او شديدا ً در خطر است.خيال می كنم اين زخم را در جنگ آمريكای جنوبی برداشته باشد و مسلما ً پس لز وقوع حادثه مراقبت كاملی از آن نشده است.شايد آنجا كارها را به نحو عجولانه ای انجام می داده اند.جای خوشوقتی است كه اصولا ً زنده است.به هر حال آمادگی شديد برای التهاب دارد و ممكن است هرچيز جزئی او را دچار حمله سازد...
    - خطرناك است؟
    - نه،نه،خطر عمده در اين گونه موارد اين است كه بيمار مستأصل شود و مقداری آرسنيك بخورد.
    - حتما ً بسيار دردناك است؟
    - بسيار وحشتناك است،نمی دانم چگونه تحمل می كند.شبانه مجبور شدم دردش را با ترياك تسكينی دهم،كاری كه از اجرايش درباره يك بيمارعصبی نفرت دارم،ولی بايستی درد را به طريقی تسكين می دادم.
    - فكر می كنم عصبی باشد.
    - بی اندازه،ولی بسيار شجاع است.خونسرديش در شب گذشته مادام كه عملا ً بر اثر درد در اغماء به سر نمی برد،بسيار شگفت انگيز بود،اما در اواخر شب دردسر شديدی با او داشتم. فكر می كنيد اين وضع چقدر ادامه داشت؟درست پنج ساعت،كسی هم به جز آن زن صاحب خانه نفهم كه اگر خانه فرومی ريخت بيدار نمی شد و اگر هم بيدار می شد نتيجه ای نداشت در دسترس نبود.
    - پس از آن دختر رقاصه چه خبر؟
    - مسأله عجيبی نيست؟خرمگس اجازه نمی دهد كه او نزديك شود.ترس شديدی از او دارد. روی هم رفته يكی از غيرقابل دركترين موجوداتی است كه تاكنون ديده ام،مجموعه كاملی از تضادهاست.
    ساعتش را بيرون آورد،با قيافه ای پريشان به آن نگاه كرد و گفت:ديرتر به بيمارستان می رسم،اما چاره ای نيست.دستيارم برای اولين بار ناگزير است بدون من دست به كار شود.كاش قبلا ً اين را می دانستم نبايد می گذاشتم چند شب متوالی به اين طريق ادامه پيدا كند.
    مارتينی كلام او را قطع كرد:پس چرا اطلاع نداد كه بيمار است؟بايد حساب می كرد كه ما او رادر چنين حالتی رها نمی كرديم.
    جما گفت:دكتر،كاش شب گذشته به جای آنكه خود را تا اين اندازه خسته كنيد يكی از ما را می خواستيد.
    - خانم عزيز،می خواستم كسی را در پی گالی بفرستم،اما ريوارز چنان از اين پيشنهاد عصبانی شد كه جرأت اقدام به آن را نكردم.هنگامی كه از او پرسيدم آيا كسی هست كه با آمدنش موافق باشد،مثل اينكه وحشت داشت،لحظه ای به من نگاه كرد سپس هر دو دست را روی چشمانش نهاد و گفت:به آنان نگو،خواهندخنديد!گویی خاطره ای از خنديدن مردم به چيزی در او زنده شده بود.نتوانستم بفهمم چيست،دائما ً به زبان اسپانيايی صحبت می كرد ولی بيماران گاهی اوقات چيزهای بسيار عجيبی می گويند.
    جما پرسيد:اكنون چه كسی نزد اوست؟
    - هيچكس.فقط زن صاحب خانه و خدمتكارش.
    مارتينی گفت:هم اكنون به نزدش می روم.
    - متشكرم.شب باز هم سری خواهم زد.در كشو ميز نزديك پنجره بزرگ كاغذی خواهی يافت كه دستورهای كتبی روی آن نوشته شده است.ترياك نيز روی قفسه اتاق مجاور است.اگر درد دوباره به سراغش آمد مقدار معينی به او بده،نه بيش از اندازه معين،هر طور می دانی.شيشه را در جایی بگذار كه به آن دسترسی نداشته باشد،ممكن است وسوسه شود و مقدار بيشتری بخورد.
    هنگامی كه مارتينی به اتاق تاريك داخل شد،خرمگس به سرعت رو برگرداند،دست سوزانش را به طرف او پيش برد و با تقليدی زننده از روش هميشگی و گستاخانه اش گفت:آه مارتينی آمده ای كه مرا به خاطر آن مدارك از ميان برداری .دشنام دادن به من به خاطر غيبت در جلسه ديشب كميته بی فايده است.حقيقت اين است كه حالم چندان خوب نبود،و...
    - جلسه كميته اهميت ندارد.ريكاردو را هم اكنون ديدم،به علاوه به اينجا آمدم تا شايد بتوانم مثمر واقع شوم.
    خرمگس چهره درهم كشيد:واقعا ً خيلی لطف داری،اما بی جهت به خود زحمت دادی،فقط كمی كسالت دارم.
    - اين را از ريكاردو شنيدم.گمان می كنم همه شب را در كنارت بيدار بوده است.
    خرمگس لب خود را به شدت گزيد:كاملا ً راحت هستم،متشكرم،چيزی هم نمی خواهم.
    - بسيار خوب،پس من در اتاق مجاور خواهم نشست،شايد بهتر باشد كه تنها گذارده شوی.در را برای مواقعی كه به من احتياج داری نيمه باز می گذارم.
    - لطفا ً در اين باره به خودت زحمت نده،واقعا ً چيزی نمی خواهم.
    مارتينی با خشونت به ميان صحبت او دويد:مرد،بيهوده مگو!فايده اين كه می خواهی مرا به اين طريق فريب دهی چيست؟گمان می كنی من چشم ندارم؟اگر می توانی آرام دراز بكش و بخواب.
    به اتاق مجاور رفت،در را باز گذاشت،كتابش را به دست گرفت و نشست.بلافصله شنيد كه خرمگس دو يا سه بار با ناراحتی تكان خورد.كتاب را به كنار گذاشت و گوش فراداد.سكوت كوتاهی برقرار شد،خرمگس باز با ناراحتی حركت كرد،سپس صدای نفس نفس زدن سنگين و سريع مردی كه دندان برهم می فشرد تا ناله اش را فرو خورد به گوش رسيد.
    - ريوارز كاری می توانم برايت انجام دهم؟
    پاسخی شنيده نشد.مارتينی اتاق را پيمود و به كنار بستر رفت.خرمگس با سيمایی بيرنگ و ترسناك يك لحظه در او نگريست و سپس خاموش سرش را تكان داد.
    - كمی ديگر ترياك می خواهی؟ريكاردو گفت اگر درد شدت يافت می توانی مقداری از آن بخوری.
    - نه،متشكرم،كمی ديگر می توانم تحمل كنم.بعدا ً ممكن است بدتر شود.
    مارتينی شانه هايش را تكان داد،در كنار بستر نشست و تا يك ساعت تمام نشدنی ساكت به او نگاه كرد.سپس از جا برخاست و ترياك را آورد:ريوارز ديگر نخواهم گذاشت اين وضع ادامه پيدا كند،اگر تو می توانی تحمل كنی من نمی توانم.بايد آن را بخوری.
    خرمگس بدون حرف آن را خورد سپس رو برگرداند وچشمانش را بر هم نهاد.مارتينی دوباره نشست و به صدای تنفسی كه به تدريج عميق و يكنواخت می شد گوش فراداد.
    خرمگس چنان خسته بود كه اگر زمانی به خواب می رفت،ديگر به سادگی برنمی خاست. ساعتها بدون كوچكترين حركتی خفت.مارتينی در طول روز و شب چندين بار به وی نزديك شد و به آن پيكر بی حركت نگاه كرد اما به جز تنفس نشان ديگری از حيات وجود نداشت. چهره اش چنان بيخون و بيرنگ بود كه عاقبت وحشتی ناگهانی او را فراگرفت.اگر بيش از اندازه به او ترياك داده باشد،چه خواهد شد؟دست چپ آسيب ديده روی روانداز بود آن را آهسته تكان داد تا خفته بيدار شود.به مجرد انجام اين كار آستين دگمه نشده كنار رفت و اثر چندين زخم و حشتناك و عميق كه از مچ تا آرنج ادامه داشت،هويدا شد.
    صدای ريكاردو از پشت سر او بلند شد:اين دست حتما ً هنگامی كه اين زخمها تازه بود حالت مطبوعی داشته است.
    - آه بالاخره آمدی!ريكاردو ببين،مگر اين مرد هميشه بايد بخوابد.از حدود ده ساعت پيش مقدار معينی ترياك به او دادم و از آن موقع تا حال يك عضله هم تكان نداده است.
    ريكاردو خم شد و لحظه ای گوش فراداد:نه،بسيار خوب تنفس می كند،صرفا ً بر اثر ضعف است.بعد از يك چنين شبی چه انتظاری داری؟شايد تا قبل از صبح حمله ای به او دست بدهد، قطعا ً كسی بالای سرش بيدار خواهد ماند؟
    - گالی بيدار خواهد ماند،اطلاع داده است كه ساعت ده به اينجا می آيد.
    - ساعت تقريبا ً ده است.خوب،دارد بيدار می شود!فورا ً به خدمتكار بگو سوپ را گرم كند. آرام... آرام،ريوارز!
    - خوب،خوب،مرد احتياجی به جنگ نيست،من كه اسقف نيستم!
    خرمگس با سيمای منقبض و وحشتزده ای از جا پريد.با عجله به زبان اسپانيايی گفت:نوبت من است؟يك دقيقه مردم را سرگرم كن،من،آه!ريكاردو متوجه تو نشدم.
    نگاهی به اطراف اتاق انداخت و گویی كه گيج است دستی بر پيشانی كشيد:مارتينی! عجب، گمان می كردم رفته ای.حتما ً خوابيده بودم.
    - در اين ده ساعت اخير مانند آن دختر زيبای داستان پريان به خواب رفته بودی.اكنون هم بايد كمی سوپ بخوری و باز بخوابی.
    - ده ساعت!مارتين‍ی،حتما ً در اين مدت اينجا نبودی؟
    - چرا،رفته رته مشكوك می شدم كه نكند بيش از اندازه به تو ترياك داده باشم.
    خرمگس نگاه زيركانه ای به او انداخت:چنين شانسی نداشتی!آن وقت جلسات كميته بسيار آرامی پيدا نمی كرديد؟ريكاردو،از جان من چه می خواهی؟به خاطر خدا مرا راحت بگذار، نمی توانی؟من از اينكه دكترها اطرافم را بگيرند متنفرم.
    - بسيار خوب،اين را بخور،آن وقت تو را راحت خواهم گذارد.به هر حال ،يك يا دو روز ديگر به سراغت می آيم و كاملا ً معاينه ات می كنم.فكر می كنم ديگر از بحران گذشته باشی،قيافه ات آنقدرها هم به قيافه مرده ای كه از قبر گريخته باشد شباهت ندارد.
    - اوه،به زودی حالم خوب خواهد شد،متشكرم.او كيست،گالی؟ به نظرم می رسد كه امشب كلكسيونی از الطاف ومراحم خواهم داشت .
    - من آمده ام كه شب را نزدت بمانم .
    - بيهوده مگو!من كسی را نمی خواهم .برويد به خانه هايتان،همه شما.اگر هم آن حالت به من دست بدهد شما نمی توانيد كمكم كنيد ديگر نمی خواهم ترياك بخورم . بهتر است كار يكسره شود.
    ريكاردو گفت:متأسفانه حق با توست اما گرفتن اين تصميم هميشه سهل نيست.
    خرمگس متبسم سر برداشت:نترس!اگر قرار بود دست به اين عمل بزنم بايد مدتها قبل اين كار را می كردم.
    ريكاردو به خشكی پاسخ داد:به هر حال تنها گذاشته نخواهی شد.گالی،يك لحظه به اتاق مجاور بيا،می خواهم با تو صحبت كنم.شب به خير ريوارز،فردا خواهم آمد.
    مارتينی می خواست همراه آنان خارج شود كه شنيد كسی آهسته صدايش می زند.خرمگس دستی به جانب او دراز كرده بود.
    - متشكرم!
    - اوه،بيهوده مگو،بخواب.
    مارتينی پس از آنكه ريكاردو رفت چند دقيقه ای در اتاق مجاور با گالی به صحبت پرداخت.به محض اينكه در خروجی خانه را گشود،صدای توقف كالسكه ای را در مقابل در باغ شنيد و ديد كه زنی از آن پياده شد و در خيابان باغ پيش می آيد.
    اين زن زيبا بود كه ظاهرا ً از يك مهمانی شبانه بازمی گشت.كلاه از برداشت و به كناری ايستاد تا عبور كند.سپس در كوچه تاريكی كه به تپه پوجياامپريال منتهی می گرديد داخل شد.در باغ بلافاصله بازگرديد و صدای پای سريعی در ابتدای كوچه به گوش رسيد.زيتا گفت: يك دقيقه صبر كنيد!
    هنگامی كه مارتينی برگشت تا او را ببيند،زيتا ناگهان ايستاد و سپس در حالی كه يك دستش را پشت سر خود روی پرجين می كشيد آهسته به سوی او پيش آمد.در گوشه كوچه فقط يك چراغ وجود داشت و او در پرتو آن ديد كه زيتا گویی كه ناراحت يا شرمنده باشد سرش را به زير انداخته است.
    زيتا بدون آنكه سر بردارد پرسيد:حالش چطور است؟
    - از صبح امروز بسيار بهتر است.بيشتر ساعات روز را خوابيده بود و به نظر می رسد كه ضعف كمتری دارد.فكر می كنم بحران گذشته باشد.
    زيتا همچنان ديده به زمين دوخته بود.
    - اين بار خيلی سخت بود؟
    - فكر می كنم تقريبا ً به سخت ترين شكلی كه می توانست باشد.
    - من هم اين طور فكر می كردم.هنگامی كه به من اجازه ورود به اتاق را نمی دهد مفهومش اين است كه حالش بد است.
    - اغلب دچار اين حمله می شود؟
    - بسته به اين است كه... خيلی نامنظم است.تابستان گذشته در سويس حالش كاملا ً خوب بود. اما زمستان قبل در هنگامی كه در وين بوديم بسيار وحشتناك بود،چند روز متوالی نمی گذاشت نزديكش شوم.هرگاه كه بيمار می شود از اينكه در كنارش باشم نفرت دارد.
    لحظه ای سربرداشت،مجددا ً چشم به زمين دوخت و ادامه داد:هميشه،هنگامی كه احساس می كرد حمله نزديك است مرا به بهانه ای به يك مجلس رقص كنسرت يا جای ديگری می فرستاد. و بعد در اتاق را به روی خود می بست.هميشه دزدانه بازمی گشتم و پشت در اتاق می نشستم، اگر می فهميد از خشم ديوانه می شد.حتی اگر سگی زوزه می كشيد،می گذاشت كه داخل شود ولی به من اجازه ورود نمی داد.فكر می كنم به آن بيشتر توجه دارد.
    در رفتارش يك بی اعتنایی عجيب و ترشرويانه ای وجود داشت.
    مارتينی با لحن دوستانه گفت:اميدوارم ديگر به اين بدی نباشد.دكتر ريكاردو شديدا ً مراقب است.شايد بتواند او را برای هميشه درمان كند.به هر صورت اين مداوا در حال حاضر تسكين بخش است.ولی بار آينده بهتر است كه ما را بلافصله مطلع كنيد.اگر زودتر می فهميديم خيلی كمتر از اين رنج می برد.شب به خير!
    دستش را پيش بردريالولی زيتا با حركتی سريع به عنوان امتناع خود را عقب كشيد:من نمی دانم چرا می خواهيد با معشوقه او دست بدهيد.
    مارتينی با ناراحتی گفت:البته،هر طور ميل شماست.
    زيتا پا به زمين زد و در حالی كه با چشمانی شرربار به او خيره شده بود بانگ برآورد:من از شما متنفرم،از همه شما!شما به اينجا می آييد و با او به بحث سياسی می پردازيد،به شما اجازه می دهد شب را در كنارش بمانيد و چيزهایی برای تسكين درد به او بدهيد اما من جرأت آن را هم كه از لای در به او نگاه كنم ندارم!با شما چه نسبتی دارد؟چه حقی داريد كه به اينجا بياييد و او را از من بدزديد؟من از شما متنفرم!متنفرم!متنفرم!
    گريه شديدی به او دست داد،به داخل باغ پريد و در را با صدا به روی او بست.
    مارتينی همچنان كه به طرف پايين كوچه می رفت به خود گفت:عجب!اين دختر به راستی عاشق اوست!از عجايب...
     
  19. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    بهبود خرمگس سريع بود.ريكاردو در بعد از ظهر يكی از روزهای هفته بعد او را ديد كه با يك لباس خانه تركی روی نيمكت نشسته با مارتينی و گالی صحبت می كند.او حتی دم از رفتن به هوای آزاد می زد،اما ريكاردو به اين پيشنهاد خنديد و پرسيد كه آيا مايل است ابتدا در امتداد دره فيزول گردشی بكند.همچنين با لحنی نيشدار افزود:برای تنوع می توانی به ديدار گراسينی ها بروی.اطمينان دارم كه سينيورا از ديدنت خوشحال خواهد شد!مخصوصا ً اكنون كه چنين سيمای رنگ پريده و جالبی داری.
    خرمگس با ژست غم انگيزی دستهايش را درهم فشرد:وای بر من!هيچ به اين فكر نبودم! محتملا ً مرا به جای يكی از شهدای ايتاليا می گرفت و برايم از وطن پرستی صحبت می كرد. من بايد آن نقش را ايفا می كردم و به او می گفتم كه در سياهچالی قطعه قطعه ام كردند و باز به شكل نسبتا ً بدی به هم چسباندند.و او می خواست كه دقيقا ًاحساس انسان را در طول اين ماجرا بداند.ريكاردو،معتقد نيستی كه اين را باور می كرد!من اين خنجر سرخپوستان را با آن كرم كدوی داخل بطری اتاق كارت به شرط می گذارم كه بزرگترين دروغ جعلی مرا ببلعد. پيشنهاد سخاوتمندانه ای است و بهتر است فورا ً آن را قبول كنی.
    - متشكرم،من مانند تو علاقه ای به آلات قتاله ندارم.
    - خوب يك كرم كدو مانند يك خنجر كشنده است و تازه زيبايی آن را هم ندارد.
    - ولی دوست عزيز از قضا من آن كرم كدو را می خواهم و خنجر را نمی خواهم.مارتينی بايد فورا ً بروم.مراقبت اين بيمار خودسر به عهده توست؟
    - فقط تا ساعت3.من و گالی بايد به سان مينيائو برويم.سينيورا بولا قرار است تا مراجعت من اينجا باشد.
    خرمگس با لحنی وحشتزده تكرار كرد:سينيورا بولا!عجب،مارتينی اين كار امكان پذير نيست! من نمی توانم بگذارم كه بانویی به خاطر من و بيماريم دچار دردسر شود.وانگهی كجا بايد بنشيند؟از اين اتاق خوشش نخواهد آمد.
    ريكاردو خندان پرسيد:ازچه وقت تا اين حد پايبند آداب معاشرت شده ای؟آقای من،سينيورا بولا به طوركلی سرپرستار همه ماست،او از كودكی از اشخاص بيمار پرستاری می كند،و اين كار را بهتر از هر خواهر نيكوكاری كه من می شناسم انجام می دهد.آن وقت خوشش نخواهد آمد كه به اتاق تو بيايد؟عجب!شايد از زن گراسينی صحبت می كنی!مارتينی اگر قراراست او بيايد ديگر احتياجی ندارد كه من دستورالعملی اينجا بگذارم.ای دل غافل،نيم ساعت از دو می گذرد، ديرم شده است!
    - خوب،ريوارز،قبل از اينكه او بيايد دوايت را بخور.
    اين را گفت وبا يك شيشه دارو به تختخواب نزديك شد.خرمگس درمرحله تحريك پذيری دوران نقاهت به سر می برد و چيزی نمانده بود كه خلق پرستاران فداكارش را تنگ كند.
    - مرده شوی دوا را ببرد!چرا حالا كه دردی وجود ندارد می خواهيد انواع چيزهای وحشتناك را به من بخورانيد؟
    - فقط به خاطر اينكه ديگر نمی خواهم عود كند.بيشك علاقه مند نيستی در حضور سينيورا بولا از پا در افتی و او ناگزير شود به تو ترياك بدهد.
    - آقای عزيز،اگر درد بخواهد بازگردد باز خواهد گت.اين درد دندان نيست كه با آن شربتهای مزخرف شما بترسد و فرار كند.فايده آنها درست به اندازه يك آبدزدك اسباب بازی است كه در مورد آتش سوزی يك خانه به كار رود.به هر حال فكر می كنم شما بايد به دلخواه خود عمل كنيد.
    گيلاس را با دست چپ گرفت.منظره آن زخمهای وحشتناك گالی را به ياد موضوع گفتگوی قبلی انداخت.پرسيد:خوب،چگونه اين همه آسيب ديدی؟در جنگ ،هان؟
    - هم اكنون به تو نگفتم كه در جريان يك سياهچال مخفی بود و...
    - آری،اين شرح حال مناسب سينيورا گراسينی است.راستی،فكر می كنم اين حادثه در جنگ برزيل1 اتفاق افتاده باشد.
    - آری،آنجا اندكی آسيب ديدم سپس درمناطق وحشی به شكار رفتم و آسيبها يكی پس از ديگری رسيد.
    - آری،با هيئت علمی.دگمه پيراهنت را می توانی ببندی،كارم تمام شد.ظاهرا ً زندگی هيجان انگيزی در آنجا داشته ای.
    خرمگس با خونسردی گفت:البته انسان نمی تواند در مناطق وحشی زندگی كند و هر چند يك بار با حوادثی روبرو نشود و مشكل می توان انتظار داشت كه اين حوداث مطبوع باشد.
    - معهذا،من نمی توانم درك كنم كه چگونه توانسته ای اين همه آسيب ببينی.مگر اينكه تصادف ناگواری با حيوانات درنده كرده باشی،به طور نمونه آن زخمهای روی بازوی چپت.
    - اين در شكار يوزپلنگ اتفاق افتاد.می دانيد،من آتش كردم... ضربه ای بر در نواخته شد.
    - مارتينی اتاق مرتب است؟ آری؟ پس لطفا ً در را باز كن.سينيورا،واقعا ً لطف كرديد،بايد از اينكه برنمی خيزم مرا ببخشيد.
    - البته نبايد برخيزيد،من به عنوان يك مهمان نيامده ام.سزار،كمی زود آمدم.فكر كردم شايد در رفتن عجله داشته باشی.
    - تا يك ربع ساعت ديگر می توانم بمانم.اجازه بده روپوشت را در اتاق ديگر بگذارم.سبد را هم ببرم؟
    - مواظب باش،تخم مرغ تازه است.كتی آنها را امروز صبح از مونت اوليورتو آورد.سينيور ريوارز مقداری گل برای شما آورده ام می دانم به گل علاقه مند هستيد.
    در كنار ميز نشست.شروع به چيدن ساقه گلها كرد و آنها را در گلدانی جای داد.
    گالی گفت:خوب،ريوارز،بقيه ماجرای شكار يوزپلنگ را كه اكنون شروع كرده بودی برايمان تعريف كن.
    - آری،سينيورا،پيرامون زندگی من در آمريكای جنوبی سوال می كرد و من برای او شرح می دادم كه چگونه بازوی چپم آسيب ديد.اين جريان در پرو اتفاق افتاد.ما برای شكار يوزپلنگ از رودخانه ای می گذشتيم،هنگامی كه به آن جانور تيراندازی كردم باروت آتش نگرفت.آب به آن ترشح كرده بود.طبيعتا ً يوزپلنگ به انتظار من نماند تا آن را درست كنم،واين است نتيجه.
    - حتما ً ماجرای خوشايندی بوده است.
    - آن قدر هم بد نبود!البته انسان بايد در برابرسختی نرمش نشان دهد،ولی روی هم رفته زندگی جالبی است.مثلا ً شكار مار...
    شروع به وراجی كرد.پی در پی لطيفه گفت،از جنگ آرژانتين،هيئت اعزامی برزيل،شكار با باز،و مخاطرات با وحشيان و حيوانات درنده.گالی با شعفی كه يك كودك هنگام شنيدن افسانه ای از خود نشان می دهد،هر لحظه سخن او را قطع می كرد تا پرسشی بكند.او دارای يك طبيعت تأثرناپذير ناپلی بود و به هر چيز شورانگيز عشق می ورزيد.
    جما بافتنی اش را از سبد بيرون آورد و با انگشتان مشغول و چشمان فروافتاده،خاموش،گوش فراداد.مارتينی چهره درهم كشيده و ناراحت شده بود.سبكی كه لطيف ها با آن بيان می شد در نظر او مغرورانه و خودستايانه می نمود و به راستی علی رغم نخستين ناخواسته اش نسبت به مردی كه يك هفته پيش در برابر چشم او توانسته بود درد جسمی را با قدرتی خيره كننده تحمل نمايد،از او و همه اعمال و رفتار او نفرت داشت.
    گالی با رشكی ساده دلانه آهی كشيد و گفت:بيشك زندگی درخشانی بوده است!درحيرتم كه چرا اصولا ً تصميم به ترك برزيل گرفتی.حتما ً كشورهای ديگر بيروح به نظر می رسند.
    خرمگس گفت:فكر می كنم در پرو و اكوادور از همه جا خوشبختتر بودم.آنجا واقعا ً يك ناحيه ييلاقی پرشكوهی است.البته بسيارگرم است،مخصوصا ًنواحی ساحلی اكوادور،انسان به سختی می تواند يك لحظه آن را تحمل كند.ولی مناظر زيبای مافوق تصوری دارد.
    گالی گفت:به عقيده من،آزادی كامل زندگی در مناطق وحشی بيش از هر منظره ای ديگر مرا جلب می كند.انسان قدرت فوری‌ و انسانی خود را به نحوی كه در شهرهای پرجمعيت امكان پذير نيست احساس می كند.
    خرمگس پاسخ داد:آری،اين...
    جما چشم از روی بافتنی اش برداشت و به خرمگس نگريست.چهره او ناگهان سرخ شد واز سخن بازايستاد.سكوت كوتاهی برقرار شد.گالی با نگرانی پرسيد:درد كه بازشروع نشده است؟
    - چيز مهمی نيست.از ابراز لطف تو كه نسبت به آن بی احترامی كردم متشكرم.مارتينی می خواهی بروی؟
    - آری گالی برويم،ديرمان خواهد شد.
    جما همراه آن دو از اتاق خارج شد و بلافاصله با يك ليوان شير كه تخم مرغی در آن زده شده بود بازگشت.با تحكمی موقرانه گفت:لطفا ً اين را بخوريد.و باز سرگرم بافتنی اش شد.خرمگس با شكيبايی اطاعت كرد.مدت نيم ساعت هيچكدام حرفی نزدند.آنگاه خرمگس با صدای بسيار آهسته ای گفت:سينيورا بولا!
    جما سربرداشت.خرمگس همچنان سر به زير انداخته و ريشه های قاليچه تختخواب را پاره می كرد:برای شما قابل قبول نبود كه من اكنون حقيقت را می گفتم.
    جما به آرامی پاسخ داد:هيچ ترديدی نداشتم كه دروغ می گوييد.
    - حق با شما بود.در تمام اين مدت دروغ می گفتم.
    - منظورتان در مورد جنگ است؟
    - در مورد همه چيز،من هرگز در آن جنگ نبودم.اما در مورد هيئت البته با چند حادثه روبرو شدم،بيشتر آن داستانها راست است،ولی به آن علت نبود كه مصدوم شدم.شما در يك دروغ مچ مرا باز كرديد،بنابراين فكر می كنم بايد همه را اعتراف كنم.
    جما پرسيد:به نظر شما اين همه دروغ پردازی تلف كردن انرژی نيست؟فكر می كردم اين كار به زحمتش نمی ارزد.
    - اگر شما بوديد چه می كرديد؟اين ضرب المثل انگليسی را كه می دانيد"سوال نكن تا به تو دروغ نگويند." برای من لذتی ندارد كه مردم را به اين شكل تحقير كنم،ولی هنگامی كه آنان علت فلج شدنم را می پرسند لازم است به طريقی پاسخشان دهم.به علاوه وقتی كه انسان ناگزير از دروغ گفتن است بايد داستان جالبی هم اختراع كند.می ديديد گالی چگونه لذت می برد؟
    - شما لذت بردن گالی را بر اظهار حقيقت ترجيح می دهيد؟
    خرمگس در حالی كه ريشه پاره شده ای را در دست داشت سر بلند كرد:حقيقت!می خواستيد كه حقيقت را به آنان بگويم؟قبل از آن زبان خود را قطع می كردم!
    سپس با شتاب ناشيانه و خجولانه ای ادامه داد:هرگز حقيقت را به كسی نگفته ام،ولی اگر به علاقه ای به شنيدنش داشته باشيد برايتان تعريف خواهم كرد.
    جما خاموش بافتنيش را به كناری نهاد.به نظر او در اين موجود ناخوشايند،خشن و مرموز كه ناگهان به زنی كه ظاهرا ً مورد علاقه اش نبود و كاملا ً نمی شناختش راز دل می گفت نكته بسيار رقت انگيزی وجود داشت.
    سكوت ممتدی برقرار شد،جما سربرداشت.خرمگس بازوی چپ را بر ميز كوچكی كه در كنارش قرارداشت تكيه داده و چشمانش را درپناه دست ناقص گرفته بود.جما به هيجان عصبی انگشتها و تپش زخم روی مچ او توجه كرد،به كنارش آمد و با ملايمت نام او را بر زبان آورد. خرمگس سخت يكه خورد و سربرداشت.
    با حالتی پوزش طلبانه من من كنان گفت:فرا... موش كردم،می خواستم برای شما راجع به...
    - راجع به... آن تصادف و يا هر چيز ديگری كه سبب نقص پايتان شد.ولی اگر شما را ناراحت می كند...
    - آن تصادف؟مصدوم شدن!آری،تصادف نبود،يك سيخ بود.
    جما با بهتی شديد بر او خيره شد.خرمگس با دستی كه به وضوح می لرزيد مويش را كنار زد و لبخندزنان به او نگاه كرد.
    - نمی نشينيد؟صندليتان را نزديكتر بياوريد.بسيار متأسفم كه نمی توانم آن را برايتان بياورم و ... راستی،حالا كه فكر می كنم،اگر ريكاردو توانسته بود مرا وادار به عمل كند گنج ذيقيمتی را می يافت.او عشق واقعی يك جراح را به استخوانهای شكسته دارد.و من معتقدم كه هر چيز در من خردشدنی بود در آن حادثه خرد شد.به جز گردنم.
    جما به نرمی گفت:و شهامتتان.اما شايد آن را در شمار چيزهای خرد ناشدنيتان بدانيد.
    سرش را تكان داد:نه،شهامتم را با بقيه اعضايم به طريقی مرمت كرده بودم،ولی آن وقت مانند يك فنجان شكسته تقريبا ً خرد شده بودم،اين وحشتناك ترين قسمت آن است.بله،خوب،راجع به سيخ برايتان می گفتم.اين... اجازه بدهيد... تقريبا ً سيزده سال پيش در ليما اتفاق افتاد.به شما گفتم كه پرو برای زندگی كشوردل انگيزی بود.اما برای مردمی كه مانند من بر حسب تصادف به مسكنت افتاده بودند آن قدرها زيبا نبود.ابتدا در آرژانتين و سپس در شيلی كشور را زير پا گذاشتم.اغلب هم گرسنه می ماندم.بعد به عنوان يك آدم همه كاره با يك قايق چهارپابر از والپارای زو2 به ليما رفتم.در خود ليما كاری نتوانستم پيدا كنم،بدين جهت به حوضچه های تعمير كشتی رفتم تا در آنجا كاری پيدا كنم.می دانيد اين حوضچه ها در كالائو3 است.البته در آن بنادرمحله های پستی وجود دارد كه دريانوردان درآنجا جمع می شوند.پس از مدتی به شغل پيشخدمتی در يكی از قمارخانه های جهنمی آنجا پذيرفته شدم.بايد آشپزی می كردم،بيليارد را اداره می كردم،برای ملوانان و معشوقه هايشان مشروب می آوردم و بالاخره كارهایی از اين قبيل انجام می دادم.شغل ناخوشايندی نبود،باز خوشحال بودم كه آن را داشتم.دست كم آنجا به هر شكلی كه بود غذا،منظره قيافه انسان،صدای زبان انسان وجود داشت.شايد فكر كنيد كه اين مزيتی نبود،ولی من در همان موقع تك و تنها با تب زرد در صحن طويله يك كلبه كثيف از پا در افتاده بودم و همين امر مرا به وحشت انداخته بود.باری يك شب به من دستوردادند لاسكار4 مستی را كه بدمستی می كرد بيرون اندازم.او به ساحل آمده و همه پولش را باخته بود و حال خوشی نداشت.اگر من می خواستم شغل خود را از دست ندهم و از گرسنگی هلاك نشوم،بيشك ناگزير به اطاعت بودم.اما آن مرد دو برابر من نيرو داشت،من هنوز بيست و يك سال نداشتم، بعد از آن تب نيز به مانند يك گربه ضعيف شده بودم.به علاوه او آن سيخ را در اختيار داشت.
    لحظه ای مكث كرد،دزدانه نگاهی به جما انداخت و سپس ادامه داد:ظاهرا ً قصدش اين بود كه يكباره به زندگيم خاتمه دهد.اما به علتی در كارش عجله كرد و درست به همان اندازه كه بتوانم به زندگی ادامه دهم اعضا خرد نشده ای برای من باقی گذارد.
    - خوب،پس بقيه مردم؟نمی توانستند دخالت كنند؟همه آنان از يك لاسكار می ترسيدند؟
    خرمگس سربلند كرد و خنده ای سرداد:بقيه مردم؟قماربازها و اهالی ديگر خانه؟عجب،شما درك نمی كنيد!من خدمتكارشان بودم،جزو اموالشان بودم.البته در اطراف من حلقه زده بودند و از اين شوخی لذت می بردند.اين گونه ماجراها درآنجا يك شوخی خوشمزه ای به شمار می آيد. اين طور است،به شرط آنكه خود انسان هرگز مورد آزمايش قرار نگيرد.
    جما بر خود لرزيد:بالاخره نتيجه چه شد؟
    - در اين مورد نمی توانم اطلاعات زيادی به شما بدهم.معمولا ً انسان تا چند روز پس از اين گونه ماجراها چيزی به خاطر نمی آورد.ظاهرا ً پس از آنكه از نمردن من مطلع می شوند،يكی از آنان جراح كشتی را كه در آن نزديكی بود به آنجا می‌آورد.جراح به شكلی مرا وصل كرد، ريكاردوعقيده دارد كه عمل بد انجام گرفته است،ولی شايد از روی حسادت حرفه ای می گويد. به هر حال هنگامی كه به هوش آمدم يك پيرزن بومی مرا از راه خيرخواهی مسيحی نزد خود برده بود،عجيب به نظر می رسد،اين طور نيست؟پيرزن در گوشه كلبه خود را جمع می نمود، چپق سياهی را دود می كرد،روی كف اتاق آب دهان می انداخت و برای خود زمزمه سر می داد.با اين وجود زن خيرخواهی بود.به من می گفت به آرامی خواهم مرد و كسی آرامشم را بر هم نخواهد زد.ولی روح تضاد در من قوی بود و من زندگی را برگزيدم.به زندگی بازگشتن با تلاش،كار نسبتا ً مشكلی است.گاهی اوقات نيز فكر می كنم كه آن كار تلاش بی ثمری بوده است.به هر صورت شكيبایی آن پيرزن عجيب بود،مدت... چقدر طول كشيد؟تقريبا ً چهار ماه در بستر بيماری از من نگاهداری كرد.گاهگاهی مانند ديوانه ای پرت و پلا می گفتم و بقيه مدت را همچون خرسی تيرخورده شرارت می كردم.می دانيد درد بسيار شديد بود و طبيعت من به سبب نازپروردگی بيش از اندازه دوران كودكی بدعادت شده بود.
    - و بعد؟
    - بعد،هرطور بود از بستر برخاستم و به زحمت از كلبه بيرون خزيدم.نه،فكر نكنيد كه صدقه گرفتن از يك زن بدبخت دشوار بود،من ديگر در غم آن نبودم!علتش فقط اين بود كه ديگر نمی توانستم آن مكان را تحمل كنم.شما هم اكنون درباره شهامت من صحبت می كرديد،كاش مرا در آن موقع می ديديد!درد هميشه عصرها نزديك تاريكی شب به اوج خود می رسيد.بعد از ظهرها تنها می خوابيدم و خورشيد را كه هر لحظه پايينتر و پايينتر می رفت می پاييدم.اوه،نمی توانيد درك كنيد!اكنون ديدن غروب آفتاب برايم جانكاه است!
    سكوتی ممتد.
    - باری به قلب كشور رفتم تا شايد كاری پيدا كنم.اگر درليما می ماندم ديوانه می شدم.به كوسكو 5 رسيدم و در آنجا،راستی،نمی دانم چرا شنيدن اين ماجرای گذشته را به شما تحميل می كنم، حتی امتياز خوشمزه بودن را هم ندارد.
    جما سربرداشت،با چشمانی جدی و متفكر در او نگريست و گفت:لطفا ً اين طور صحبت نكنيد.
    خرمگس دندان برلب فشرد و رشته ديگری از ريشه های قاليچه را پاره كرد.پس از لحظه ای پرسيد:ادامه بدهم؟
    - اگر... مايل هستيد.متأسفانه يادآوريش برای شما وحشتناك است.
    - فكر می كنيد هنگامی كه دم فرومی بندم آن را از ياد می برم؟آن وقت بدتر است.ولی تصور نكنيد خود اين خاطرات است كه مرا بدين نحو معذب می دارد،حقيقت امر اين است كه نيروی تسلط بر خود را از دست داده ام.
    - گمان نمی كنم كاملا ً متوجه شده باشم.
    - می خواهم بگويم كه حقيقت اين است كه همه شهامتم را از دست داده بودم،تا آنجا كه خود را يك بزدل يافتم.
    - مسلما ً تحمل هركس حدی دارد.
    - آری،اما مردی كه يكبار به اين حد می رسد،هرگز نمی داند كه باز چه زمانی ممكن است بدان برسد.
    جما با ترديد پرسيد:لطفا ً ممكن است به من بگوييد كه چگونه در سن بيست سالگی تك و تنها در آن نواحی سرگردان شديد؟
    - بسيار ساده،در خانه خود در كشورم موقعيت مساعدی داشتم و از آن گريختم.
    - چرا؟
    باز با همان روش تند و نامطبوعش خنديد:چرا؟زيرا يك بچه از خودراضی بودم.من در خانه بسيار مجللی پرورش يافته و آن قدر ناز و نوازش ديده بودم كه گمان می كردم جهان را از پنبه گلرنگ و بادام سوخته ساخته اند.سپس در يك روز آفتابی ناگهان پی بردم شخصی كه مورد اعتمادم بود فريبم داده است.عجب،چه تكانی خورديد!چه خبر است؟
    - چيزی نيست.لطفا ً ادامه بدهيد.
    - دريافتم كه دروغی را با نيرنگ به خوردم داده اند.البته تجربه پيش پاافتاده ای بود،ولی همان گونه كه گفتم من جوان و ازخودراضی بودم و فكر می كردم كه دروغگوها به جهنم می روند. بنابراين از خانه گريختم و به آمريكای جنوبی پناه بردم كه يا غرق شوم و يا تا آنجا كه می توانستم بدون يك شاهی پول،بدون دانستن يك كلمه اسپانيایی،فقط با دستهای سفيد و عادات اشرافی،برای اعاشه خود شنا كنم.و نتيجه طبيعی اين بود كه به اعماق يك دوزخ واقعی غوطه ور شدم تا از خيال آن فريبكاران رهایی يابم.غوطه بسيار كاملی هم بود.اين واقعه درست پنج سال قبل از آنكه هيئت دوپره بيايد و مرا نجات دهد،اتفاق افتاد.
    - پنج سال!اوه،وحشت آور است!دوستانی نداشتيد؟
    - من و دوستان؟(با سبعيتی ناگهانی در او نگريست)من هرگز دوستی نداشته ام!
    لحظه ای بعد ظاهرا ً از تندی خود شرمنده شد و به سرعت ادامه داد:شما نبايد اينها را جدی بگيريد.شايد من به همه چيز با بدبينی نگاه می كردم.درحقيقت يك سال و نيم اول چندان بد نبود. من جوان ونيرومند بودم و به نحو نسبتا ً مناسبی زندگی را می گذارندم،تا اينكه آن لاسكار داغ خود را بر من زد.اما بعد از آن كاری نتوانستم بيابم.عجب اينكه اگر شما يك ميخ را با مهارت به كار بريد چه ابزار موثری می شود.بعد كسی هم در غم به كار گماردن يك افليج نيست.
    - چه نوع كاری می كرديد؟
    - هركاری به دستم می رسيد.مدتی با پادویی برای بردگان مزارع شكر زندگی می كردم،می آوردم،می بردم و الی آخر.اما فايده ای نداشت،مباشرين هميشه مرا بيرون می كردند.بيش از آن لنگ بودم كه بتوانم تند كار كنم،بارهای سنگين را هم نمی توانستم بردارم.تازه هميشه دچار اين حملات التهابی و يا هرچه كه اين لعنتی هست می شدم.پس از مدتی به معادن نقره رفتم و كوشيدم تا در آنجا كاری پيدا كنم،اما سودی نداشت.مديران تنها از فكر استخدام من به خنده می افتادند،كارگاران هم به من حمله می كردند.
    - علتش چه بود؟
    - فكرمی كنم علتش طبيعت انسان بود.آنان می ديدند كه من فقط با يك دست می توانم ضربه را تلافی كنم.عاقبت از آن چشم پوشيدم و بدون هدف شروع به زيرپاگذاردن كشور كردم،فقط به اين خيال كه شايد كاری پيدا كنم،سرگردان همه جا می رفتم.
    - زيرپا بگذاريد؟با آن پای لنگ؟
    خرمگس با تنگ نفسی رقت انگيز و ناگهانی سربرداشت و گفت:گرسنه،گرسنه بودم.
    جما سر خود را اندكی گرداند و چانه اش را رور يك دست نهاد.خرمگس پس از لحظه ای سكوت،باز ادامه داد.صدايش ضمن صحبت رفته رفته ضعيفتر می شد:باری،آن قدر به پياده روی ادامه دادم كه نزديك بود ديوانه شوم،ولی ثمری نداشت.به اكوادور رفتم.آنجا از همه جا بدتر بود.گاهی اوقات كمی لحيم كاری می كردم- لحيم كار ماهری هستم- به دنبال فرمانی می دويدم و يا يك خوكدانی را تميز می كردم،گاهی اوقات هم اوه،نمی دانم چه می كردم.عاقبت يك روز...
    دست لاغر و تيره رنگ ناگهان روی ميز چنگ شد.جما سربرداشت و نگاهی مضطربانه بر او انداخت.نيمرخ خرمگس به طرف وی بود و او می توانست رگی را كه روی شقيقه خرمگس همچون چكشی با ضربات تند و نامنظم می زد،ببيند به جلو خم شد و دستش را با ملايمت بر بازوی او نهاد.
    - بقيه اش مهم نيست.صحبت درباره آن بسيار دردناك است.
    با ترديد به دست جما نگاه كرد،سرش را تكان داد و با لحنی محكم ادامه داد:عاقبت يك روز با سيرك سياری برخورد كردم.آن را كه آن شب ديديد به خاطر داريد؟با چيزی شبيه به آن،منتهی خشنتر وبی ارزشتر.البته درآن گاوبازی هم وجود داشت.سيرك سيار شب را در كنارجاده اردو زده بود،من نيز برای گدایی به چادرشان رفتم.خوب،هوا داغ بود و من هم گرسنه. بنابراين در مقابل چادر آنان بيهوش شدم. در آن لحظه مانند يك دختر شبانه روزی كه از شكم بند تنگ ناراحت شده باشد،به خيال بيهوشی ساختگی افتاده بودم.بدين جهت مرا به داخل چادر بردند و مقداری براندی،غذا و چيزهای ديگر برايم آوردند،و بعد... صبح روز بعد... به من پيشنهاد... (مكث‍ی ديگر)آنان به يك گوژپشت و يا يك عجيب الخلقه احتياج داشتند تا بچه ها بتوانند به او پوست پرتقال يا موز پرت كنند،چيزی كه آنان را بخنداند،آن شب آن لوده را ديديد، آری.مدت دوسال چنان شغلی داشتم.باری،حقه هایی آموختم.تغييرشكل زيادی نداده بودم،ولی آنان يك قوز مصنوعی برايم می گذاشتند و اين پا و بازويم را به بدترين شكل ممكن درمی آوردند.مردم آنجا خرده گير نيستند،اگر فقط بتوانند به موجود زنده ای دست بيابند و شكنجه اش دهند به سهولت راضی می شوند.جامعه احمق نيز اهميت فراوانی دارد.
    تنها اشكال اين بود كه اغلب بيمار بودم و توانایی بازی را نداشتم.گاهی اوقات اگرمدير سرحال نبود،يا اينكه دستخوش التهابات بودم مصرا ً می خواست تا داخل رينگ شوم و من معتقدم كه مردم از اين گونه شبها بيشتر لذت می بردند.يادم می آيد يكبار از شدت درد درست در وسط برنامه بيهوش شدم... هنگامی كه به هوش آمدم،تماشاگران در اطرافم حلقه زده بودند... هو می كردند،فرياد می زدند:ضربه...
    - بس است!ديگر نمی توانم تحمل كنم،به خاطر خدا بس است!
    جما ايستاده و گوشهايش را با دو دست گرفته بود.خرمگس از سخن بازايستاد،سربرداشت و تلالو اشك را در ديدگان جما مشاهده كرد.زيرلب گفت:مرده شوی همه آن را ببرد،چقدر من احمقم!
    جما به سوی پنجره رفت ومدت كوتاهی به بيرون چشم دوخت.هنگامی كه روبرگرداندخرمگس به ميز تكيه داده و چشمانش را با يك دست پوشانده بود.ظاهرا ً حضور جما را از ياد برده بود. جما نيز خاموش در كنارش نشست.پس ازسكوتی طولانی،آهسته گفت:می خواهم ازشما سوالی بكنم.
    بدون حركت گفت:بفرماييد.
    - چرا گلوی خود را پاره نكرديد؟
    خرمگس با تعجبی شديد سربرداشت:انتظار نداشتم شما اين سوال را بكنيد،آن وقت كارم چطور می شد؟چه كسی آن را برايم انجام می داد؟
    - كارتان؟آه،می فهمم هم اكنون از بزدلی خود سخن می گفتيد،اگر تصميمتان اين بوده است،و هنوز در پی مقصود خود هستيد،شما شجاعترين مردی هستيد كه من تاكنون ديده ام.
    خرمگس مجددا ً چشمانش را پوشاند و دست جما را با هيجانی شديد در دست خود فشرد. سكوتی كه گویی پايانی نداشت آن دو را فراگرفت.ناگهان صدای سوپرانویی6 صاف و لطيف كه قطعه ای از يك تصنيف بی مايه فرانسوی را می خواند در باغ طنين افكند:
    آی دلقك!برقص دلقك!
    اندكی برقص،ژانوی بينوای من!
    زنده باد رقص و پايكوبی
    بياييد از جوانی دل انگيزمان لذت ببريم!
    اگر من می گريم و يا می نالم،
    اگر من چهره غمين می كنم،
    آقا،تنها برای خنده است.
    ها! ها! ها! ها!
    آقا،تنها به خاطر خنديدن است.
    خرمگس به محض شنيدن اولين كلمه دستش را به سرعت از دست جما جدا كرد و با ناله ای خفيف خود را كنار كشيد.جما،به همان شكل كه ممكن بود بازوی يك شخص تحت عمل جراحی را بگيرد هر دو دست را در اطراف بازوی او حلقه كرد و محكم فشار داد.هنگامی كه تصنيف قطع شد و صدای خنده ها و كف زدنهای دسته جمعی از باغ به گوش رسيد خرمگس با ديدگان يك حيوان شكنجه ديده چشم برداشت.
    آهسته گفت:آری،زيتاست،با دوستان افسرش.آن شب پيش از آنكه ريكاردو بيايد سعی كرد به اتاق داخل شود.اگر به من دست زده بود ديوانه می شدم!
    جما با ملايمت اعتراض كرد:ولی اونمی داند،نمی تواند حدس بزند كه شما را ناراحت می كند.
    صدای قهقهه ديگری از باغ به گوش رسيد.جما برخاست و پنجره را گشود.زيتا در حالی كه شال زری دوزی شده ای را با طنازی دور سرش پيچيده بود در خيابان باغ ايستاده و دسته گل بنفشه ای را كه ظاهرا ً سه افسر جوان سوار نظام برای تصاحبش رقابت می كردند،بالا نگاه داشته بود.
    جما گفت:مادام رنی!
    سيمای زيتا همچون ابر طوفانزایی تيره شد.ضمن اينكه سربرگرداند و نگاهش را ستيزه جويانه متوجه بالا كرد،گفت:بله مادام؟
    - ممكن است دوستان شما كمی آهسته تر صحبت كنند؟حال سينيور ريوارز بسيار بد است.
    كولی دسته گل بنفشه را پرت كرد.رو به جانب افسران حيرت زده نمود و گفت:برويد!شما مرا به ستوه می آوريد آقايان!
    آهسته به طرف جاده رفت و جما پنجره را بست.رو به خرمگس كرد و گفت:رفتند.
    - متشكرم.معذرت... معذرت می خواهم كه به شما زحمت دادم.
    - زحمتی نبود.
    خرمگس بلافاصله موتجه لحن مردد او شد.
    - ولی سينيورا اين جمله تمام نبود.يك امای به زبان نيامده ای در فكرتان وجود داشت.
    - اگر شما به فكر مردم پی می بريد از خواندن محتوای آن نيز نبايد آزرده شويد.اين البته به من ربطی ندارد ولی من قادر به درك...
    - تنفر من از مادام رنی؟اين فقط در موقعی است كه...
    - نه علاقه شما به زندگی با او در حالی كه چنان تنفری احساس می كنيد.به نظر من اين توهين به اوست،توهين به يك زن،به يك...(خرمگس خنده خشكی سرداد)يك زن!اين را يك زن می نامند؟خانم اين فقط برای خنده است.
    جما گفت:از انصاف به دور است!شما حق نداريد در برابر ديگران از او به اين شكل ياد كنيد، مخصوصا ً در برابر يك زن ديگر!
    خرمگس سربرگرداند،با چشمانی حيرت بار دراز كشيد و از ميان پنجره به تماشای خورشيد كه فرومی رفت،پرداخت.جما پرده را كشيد وكركره ها را بست تا نتواند غروب آفتاب را ببيند، سپس در كنار پنجره ديگر پشت ميز نشست و باز بافتنی اش را به دست گرفت.
    پس از لحظه ای پرسيد:چراغ می خواهيد؟
    خرمگس سرش را تكان داد.
    هنگامی كه شدت تاريكی مانع ديد چشم شد جما بافتنی اش را پيچيد و در سبد گذاشت.تا مدتی دست روی دست ،خاموش به پيكر بی حركت خرمگس نگريست.به نظر می رسيد كه پرتو كمرنگ شب با تابيدن بر چهره اش،خشونت،استهزا و حالت خودنمايانه آن را ملايمتر می كرد و خطوط غم انگيز اطراف دهانش را عميقتر می ساخت.ذهن جما به سبب يك تداعی معانی عجيب به طور واضح به آن صليب سنگی كه پدرش به ياد آرتور برپاداشته بود و به نوشته روی آن برگشت:همه امواج و خيزابهای تو از روی من گذشته اند.
    ساعتی در سكوت يكنواخت گذشت.عاقبت ازجابرخاست و آهسته اتاق را ترك گفت.هنگامی كه باچراغی به اتاق بازگشت،به تصوراينكه او خفته است،لحظه ای مكث كرد.خرمگس به محض تابيدن نور چراغ بر چهره اش سربرگرداند.
    جما ضمن آنكه چراغ را روی ميز می گذاشت،گفت:يك فنجان قهوه برايتان درست كرده ام.
    - يك دقيقه آن را روی ميز بگذاريد.لطفا ً ممكن است جلوتر بياييد.
    دو دست جما را در ميان دستهايش گرفت و گفت:پيش خود فكر می كردم كه حق كاملا ً با شماست.زندگيم را به آشفتگی نفرت انگيزی دچار ساخته ام.اما به خاطر داشته باشيد كه يك مرد هر روز با زنی كه بتواند دوستش داشته باشد روبرو نمی شود.و من... در سختی به سر می بردم.من از تاريكی وحشت دارم.
    - وحشت...
    - آری،گاهی اوقات جرأت نمی كنم شب را تنها بمانم.بايد موجود زنده ای در كنارم باشد، موجودی قوی.اين تاريكی خارجی است كه در آنجا...نه،نه!اشتباه كردم،اين بازيچه بی ارزشی است،اين تاريكی درونی است.در آنجا نه گريستنی وجود دارد و نه دندان برهم ساييدنی.تنها سكوت است،سكوت.
    چشمانش فراخ گرديد.جما كاملا ًخاموش بود و به سختی نفس می كشيد،تا اينكه خرمگس باز به حرف آمد:همه اينها در نظر شما تخيلات واهی است،اين طور نيست؟شما نمی توانيد درك كنيد،خوشا به حالتان!منظورم اين است كه اگر ممكن است آن قدرها هم مرا سخت دل ندانيد. روی هم رفته من آن درنده خوی شريری كه شما تصور می كنيد نيستم.
    جما پاسخ داد:من درباره شما قضاوت نمی توانم كنم.به اندازه شما رنج نبرده ام.اما من به نيز طريقی ديگر سختی ديده ام.و گمان می كنم- يقين دارم- كه اگر بگذاريد ترس از هر چيز شما را به انجام كاری حقيقتا ً ظالمانه،غيرعادلانه يا دور ازاغماض وادار سازد بعدا ً از آن متأسف خواهيد شد.اما در مورد بقيه،اگر شما فقط در اين كار با شكست روبرو شده ايد،من خود می دانم كه اگر به جای شما بودم در همه چيز با شكست روبرو می‌شدم،به خدا دشنام می دادم و به زندگيم خاتمه می دادم.
    خرمگس همچنان كه دست در دست او داشت با لحن كاملا ً ملايمی گفت:به من بگوييد!آيا هرگز در زندگی خود مرتكب عمل ظالمانه ای شده ايد؟
    جما پاسخ نداد،اما سرش به زير افتاد و دو قطره اشك درشت بر دستهای خرمگس فروچكيد. ضمن آنكه دستهای او را محكمتر می فشرد،با حرارت،به نجوا گفت:به من بگوييد!من همه بدبختی خود را به شما گفته ام.
    - آری يكبار،مدتی پيش.آن هم نسبت به كسی كه بيش از همه جهان دوستش می داشتم.
    دو دستی كه دستهای جما را می فشرد،به شدت می لرزيد اما از فشارشان كاسته نمی شد.جما ادامه داد:او يك رفيق بود ومن دروغی را كه درباره اش گفته بودند باور كردم،دروغی پيش پاافتاده و بيشرمانه كه پليس از خود ساخته بود.به عنوان يك خائن به صورتش سيلی زدم.او نيز رفت و خود را غرق كرد.آنگاه دو روز بعد دريافتم او كاملا ً بيگناه بوده است.اين شايد از همه خاطرات شما ناگوارتر باشد.اگر اين آب رفته به جوی بازمی گشت حاضر بودم دست راست خود را قطع كنم.
    چيزی تند و خطرناك؛چيزی كه جما تاكنون نديده بود،در چشمان خرمگس برق زد.سرش را با حركتی دزدانه و ناگهانی خم كرد و دستهای جما را بوسيد.
    جما با سيمایی وحشت زده خود را عقب كشيد و به نحوی رقت بار فرياد زد:نكنيد!لطفا ً ديگر اين كار را نكنيد!شما احساس مرا جريحه دار می كنيد!
    - خيال می كنيد شما احساس آن مردی را كه كشتيد جريحه دار نساختيد؟
    - مردی كه من... كشتم... آه،بالاخره سزار آمد!... بايد... بايد بروم!
    هنگامی كه مارتينی به اتاق داخل شد،خرمگس را ديد كه تنها با قهوه دست نخورده ای در كنارش،دراز كشيده و با لحن سست و بيروح آهسته به خود دشنام می داد،چنان كه گویی از آن ارضا نمی گرديد.

    1- شايد اشاره به قيام برزيلی ها بر ضد حكمرانان پرتغالی باشد كه گاريبالدی نيز در آن شركت جست- م.
    2- بندری در شيلی.
    3- بندر ليما.
    4- يك ملوان مالايايی.
    5- يك شهر قديمی در پرو كه قبل از ورود اروپاييان پايتخت اينكاها بود.
    6- صدای زير زنانه.
     
  20. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    9
    چند روز بعد،خرمگس كه هنوز رنگ نسبتا ً پريده ای داشت و بيش از معمول می لنگيد،به قرائت خانه ملی داخل شد و نسخه ای از مجموعه مواعظ كاردينال مونتانلی را خواست. ريكاردو كه در كنار او مشغول مطالعه بود سربلند كرد.او خرمگس را بسياردوست می داشت، اما اين صفت خاص او –اين كينه خصوصی و عجيب او- را نمی توانست هضم كند.
    با لحنی نيمه عصبانی از او پرسيد:سرگرم تهيه حمله ديگری به آن كاردينال بدبخت هستی؟
    - دوست عزيزم،چرا هم‍... هميشه انگيزه های ش‍ شيطانی رابه مردم استناد می دهی؟اين كاملا ً دور از مسيحيت است.من مشغول تهيه مقاله ای درباره حكمت الهی برای روزنامه ج‍... جديد هستم.
    ريكاردو چهره درهم كشيد:كدام روزنامه جديد؟
    مسأله انتظاريك قانون جديد مطبوعات وآماده شدن دسته مخالف دربه حيرت انداخت مردم شهر با انتشاريك روزنامه راديكال،راز تقريبا ً آشكاری بود،ولی هنوز رسما ً از افشای آن خودداری می شد.
    - مسلما ً روزنامه رياكاران يا سالنامه كليسا.
    - هيس!ريوارز مزاحم خوانندگان ديگر می شويم.
    - خوب پس،اگر جراحی موضوع مورد علاقه توست به آن بپرداز،و مرا به علوم الهی وا... واگذار،من نيز به اين علاقه مندم.با اينكه اطلاعاتم در مورد استخوانهای شكسته بيش از توست ولی در نحوه معالجه آنها دخالت نمی كنم.
    با قيافه ای جدی و مجذوب سرگرم مطالعه مواعظ شد.يكی از كتابداران به نزد او آمد و گفت: سينيور ريوارز گمان می كنم شما در كشف شعب فرعی آمازون همراه هيئت دوپره بوده ايد؟ شايد بتوانيد ما را در مشكلی كمك كنيد.بانویی گزارشهای هيئت را می خواست ولی آنها نزد صحاف است.
    - چه مطلبی می خواهد بداند؟
    - فقط چه موقع هيئت حركت كرد و چه وقت از اكوادور گذشت.
    - در پاييز1837 از پاريس حركت كرد و در آوريل1838 از كيتو1 گذشت.سه سال در برزيل بوديم.سپس به سوی ريو2 سرازير شديم و در تابستان1841 به پاريس بازگشتيم.اين بانو تاريخ يك يك اكتشافات را می خواهد؟
    - نه،متشكرم،فقط همين.من آنها را يادداشت كرده ام.به پو ،لطفا ً اين نامه را به سينيورا بولا برسان.
    - بسيار متشكرم سينيور ريوارز.از اينكه به شما زحمت دادم معذرت می خواهم.
    خرمگس با چهره ای مضطرب به پشت صندليش تكيه داد:تاريخها را برای چه می خواهد؟چه وقت هيئت از اكوادور گذشت...
    جما در حالی كه يادداشت را در دست داشت به خانه رفت:"آوريل1838،آرتور نيز در مه 1833 مرد.پنج سال...".در اتاقش به قدم زدن پرداخت.چند شب گذشته را با ناراحتی خوابيده بود.هاله سياهی در زير چشمانش ديده می شد."پنج سال..." و يك "خانه بسيار مجلل؟ "... و" به كسی كه اعتماد داشته فريبش داده بود"،او را فريب داده بود،و او آن را دريافته،از حركت بازايستاد و دستهايش را روی سر گذاشت.اوه،ديوانگی محض بود.چنين چيزی امكان نداشت... دور از عقل بود... با اين وصف،با چه دقتی آنان حوضچه ها را لايروبی كردند!
    "پنج سال..." و هنوز "بيست و يك سال نداشت" كه لاسكاربنابراين هنگامی كه ازخانه گريخته نوزده سال داشته است،مگر او نگفت كه:يك و نيم... آن چشمان آبی و آن انگشتهای عصبی و لرزان را از كجا آورده است؟و چرا تا اين اندازه نسبت به مونتانلی كينه می ورزد؟ پنج سال... پنج سال...
    اگرفقط می توانست بفهمد كه اوغرق شده است،اگرفقط جسد را ديده بود،بيشك روزی اين زخم ديرينه از درد باز می ايستاد،اين خاطره ديرينه ديگر هراس انگيزی خود را از دست می داد. شايد پس ازبيست سال ديگر،می‌آموخت كه بدون بر خود لرزيدن به گذشته بنگرد.همه جوانيش از فكر آنچه كرده بود مسموم شده بود.روزها و سالها مصممانه با ديو پشيمانی پيكار كرده بود. هميشه به خاطر می آورد كه سر و كارش با آينده است.هميشه چشم و گوش خود را بر خيال آزارنده گذشته فرومی بست.و روزها و سالها خاطره جسد مغروق كه به دريا داخل شده بود رهايش نمی ساخت،وگريه تلخی كه قادربه فرونشاندنش نبود درقلبش انباشته می شد:من آرتور را كشته ام! آرتور مرده است!گاهی اوقات به نظرش می رسيد كه بار غمش سنگينتر از آن است كه قابل تحمل است.
    اكنون نيمی از عمر خود را می داد تا آن بار غم بازگردد.اگر او آرتور مرا كشته بود- اين غمی آشنا بود- به قدر كفايت از آن رنج برده بود كه ديگر در زير سنگينی اش پشت خم نكند. اما اگر او را به جای آب به،نشست،چشمانش را با هردو دست پوشاند.زندگيش به خاطر آرتور تيره شده بود،زيرا او مرده بود!اگر او را دچار سرزنش بدتر از مرگ نكرده باشد...
    با مداومت وسخت دلی،قدم به قدم،ازميان جهنم زندگی گذشته اش به عقب برگشت.گذشته برای اوچنان زنده بود كه گویی همه آن را می ديد و احساس می كرد.هراس نااميدانه آن روح عريان را،زهرخند تلختر از مرگ را،وحشت تنهایی را،عذاب تدريجی جانكاه و بيرحم را. چنان زنده بود كه گویی درون آن كلبه كثيف اينديایی در كنار خرمگس نشسته است،گویی‌ همراه او در معادن نقره،مزارع قهوه،و سيرك سيار سختی ديده است.
    سيرك سيار،نه،حداقل بايد آن خيال را از خود براند.نشستن و انديشيدن به آن كافی بود تا انسان را ديوانه كند.كشوكوچكی از ميزتحريرش را گشود.در كشو چند يادگارخصوصی وجود داشت كه برای از بين بردنشان نمی توانست تصميم بگيرد.او در پی احتكار بازيچه هایی احساس را برمی انگيزند نبود،و حفظ اين يادگارها به خواست جنبه ضعيفتر طبيعتش بود كه او با قدرتی بسيار آن را سركوب می كرد.ندرتا ً به خود اجازه می داد كه نگاهی به آنها بياندازد.
    اكنون آنها را يكی پس از ديگری بيرون آورد:اولين نامه جووانی،و گلهایی‌كه در دست مرده اش مانده بود،طره ای از موی كودكش و برگ پژمرده ای از روی مزار پدرش.در عقب كشو تصوير مينياتوری از ده سالگی آرتور ديده می شد،تنها تصوير موجود او.آن را به دست گرفت و نشست و آن قدر بر آن سر زيبای كودكانه نگريست تا باز چهره واقعی‌ آرتور در برابرش مجسم گشت.چقدر جزئياتش روشن بود!خطوط ظريف دهان،چشما نفراخ و جدی،صفای دل انگيز سيما،همه اينها چنان كه ديروز مرده است بر خاطرش نقش بسته بود.اشكهای كور كننده سرازير شد و تصوير را پنهان ساخت.
    اوه،چگونه توانسته بود به چنين چيزی بيانديشد1حتی خيال اين كه آن روح درخشان ازياد رفته به بدبختيهای پست زندگی وابسته است توهين به مقدسات بود.بيشك،خدايان تا اندازه ای او را دوست می داشتند و گذاشته بودند كه جوان بميرد!هزاران بار بهتر كه او به نيستی محض پای نهاده باشد تا اينكه زندگی كند و خرمگس باشد،خرمگس با آن كراواتهای بی عيب و بذله گویی های ترديدآورش،با آن زبان تند و دخترك رقاصه اش!نه،نه!همه اينها خيال واهی وحشتناكی بود و او قلب خود را با تخيلات بيهوده می آزرد.آرتور مرده بود.
    صدای آرامی از پشت در پرسيد:اجازه می دهيد داخل شوم؟
    جما چنان از جا پريد كه تصوير از دستش افتاد و خرمگس طول اتاق را لنگ لنگان طی كرد. آن را از زمين برداشت و به دست او داد.
    جما گفت:چقدر مرا ترسانديد!
    - معذرت می خواهم.شايد مزاحمتان شده باشم؟
    - نه،مشغول زير و رو كردن بعضی اشيا قديمی بودم.
    لحظه ای درنگ كرد،سپس مينياتور را به او بازگرداند.
    - درباره او چه فكر می كنيد؟
    مادام كه اوبه عكس نگاه می كرد،جماچهره اش رامی پاييد،گویی زندگی‌اش به حالت آن بستگی داشت،اما حالتش فقط منفی و انتقادآميز بود.خرمگس گفت:وظيفه مشكلی در مقابل من قرار داده ايد،تصوير رنگ و رو رفته ای است،خواندن چهره يك كودك نيز هميشه مشكل است.اما به نظر من اين كودك مرد بدبختی می‌شد و عاقلانه ترين كاری كه می‌توانست بكند اين بود كه اصولا ً از مرد شدن خودداری می نمود.
    - چرا؟
    - به خط لب زيرين نگاه كنيد.از آن طبيعتهایی است كه درد را درد و نادرستی را نادرستی احساس می كند،و جهان برای اين گونه مردم جایی‌ندارد.جهان به مردمی نياز دارد كه جز كارشان چيزژر را احساس نكنند.
    - اصولا ً به كسی شما كه بشناسيد شباهت دارد؟
    با دقت بيشتری به تصوير نگاه كرد:آری.چيز عجيبی است!البته كه دارد!كاملا ً شبيه است.
    - شبيه چه كسی؟
    - كا... كا... كاردينال مونتا... نلی.ضمنا ً در ترديدم كه آيا عاليجناب پرهيزكار برادرزاده ای دارد؟ممكن است بپرسم كه اين كيست؟
    - اين تصوير كودكی دوستی است كه آن روز درباره اش برايتان صحبت كردم...
    - آنكه كشتيد؟
    عليرغم تمايلش يكه خورد،با چه خونسردی و بيرحمی اين كلمه هولناك را ادا كرد!
    - آری،آنكه كشتم،اگر واقعا ً مرده باشد.
    - اگر؟
    جما چشمانش را همچنان بر چهره او دوخت:گاهی اوقات به شك افتاده ام،جسد هرگز پيدا نشد. شايد مانند شما از خانه گريخته و به آمريكای جنوبی رفته باشد.
    - بياييد چنين آرزویی نكنيم.اين خاطره مطبوعی نيست كه در خود حفظش كنيد.من در زندگی جنگهای سختی كر... كرده و شايد بيش ازيك مرد را به دوزخ روانه نموده باشم.اما اگر وجدانم معذب بود كه من مو... موجود زنده ای را به آمريكای جنوبی فرستاده ام با ناراحتی می خوابيدم...
    جما ضمن آنكه با دستهای درهم فشرده به او نزديكتر می شد،سخنش را قطع كرد:پس قبول داريد كه اگر او غرق نمی شد- اگر به عوض آن با حوادثی كه بر شما گذشت روبرو می شد- هرگز باز نمی گشت و دست از گذشته می كشيد؟آيا معتقديد كه او هرگز فراموش نمی كرد؟به خاطر داشته باشيد كه اين برای من نيز كران تمام شده است،نگاه كنيد!
    انبوه گيسوان مواجش را از روی پيشانی كنار زد.رگه عريض و سفيدی از ميان طره های سياهش گذشته بود.
    سكوت ممتدی برقرار شد.
    خرمگس به آرامی گفت:به نظر من بهتر است مردگان فراموش شوند.فراموش كردن بعضی چيزها كار مشكلی است.و اگر من به جای دوست در گذشته شما بودم،هم‍... هم‍... همچنان مرده می ماندم.يك از گور برگشته شبح بدمنظری است.
    جما تصوير را دوباره در كشو ميز نهاد و آن را بست.
    - اين عقيده بيرحمانه ای است.خوب،حالا درباره موضوع ديگری صحبت كنيم.
    - من برای مشورت درباره موضوعی به اينجا آمده ام.اگر اجازه بدهيد يك مشورت خصوصی است،راجع به طرحی است كه در نظر دارم.
    يك صندلی در كنارميز گذاشت و نشست.بی آنكه اثری از لكنت هميشگی اش وجود داشته باشد گفت:نظر شما در مورد قانون مطبوعات طرح شده چيست؟
    - نظر من در مورد آن چيست؟به نظر من ارزش چندانی نخواهد داشت،اما نيم قرص نان بهتر از هيچ است.
    - بدون شك،پس قصد داريد در يكی از روزنامه های جديد كه اين مردم خوب می خواهند انتشار دهند،به كار ادامه دهيد؟
    - چنين فكری داشتم.معمولا ً برای شروع كار يك روزنامه كارهای فنی زيادی هست كه بايد انجام گيرد،چاپ،ترتيبات توزيع و...
    - تا كی می‌ خواهيد نيروی فكری خود را در اين راه تلف كنيد؟
    - چرا تلف؟
    - چون تلف كردن است.شما به خوبی می دانيد كه فكرتان از بيشتر اين مردانی كه با آنان كار می كنيد عاليتر است و آن وقت،به ايشان اجازه می دهيد شما را به صورت يك مزدور و يك
    Johannesfactotum3 درآورند.از نظر عقلی در چنان سطح بالاتری از گراسينی و گالی قرار داريد كه گویی آن دو كودك دبستانی اند،معهذا شما می نشينيد و نمونه های غلط گيری آنان را مانند يك شاگرد چاپخانه تصحيح می كنيد.
    - اولا ً من همه وقتم را در تصحيح نمونه های غلط گيری صرف نمی كنم.وانگهی به نظرم می رسد كه درباره استعداد فكری من مبالغه می كنيد.به هيچ وجه تا اين اندازه كه شما فكر می كنيد درخشان نيست.
    به آرامی پاسخ داد:هرگز آن را درخشان نمی دانم،اما به طور قطع آن را سالم و متين می دانم و اين اهميت بيشتری دارد.در آن جلسات ملال آور كميته هميشه شما هستيد كه روی نقطه ضعف منطق هركس انگشت می گذاريد.
    - شما نسبت به ديگران منصف نيستيد.به طور نمونه،مارتينی نظرياتی منطقی دارد،در مورد استعداد فابريزی و لگا نيز ترديدی نيست.و گراسينی شايد درباره آمارهای اقتصادی ايتاليا از همه كارمندان كشور اطلاعات دقيقتری داشته باشد.
    - خوب اين چندان مهم نيست.اما اجازه بدهيد كه آنان را با استعدادهايشان كنار بگذاريم.حقيقتی كه به جای می ماند اين است كه شما با چنين استعدادی كه داريد می توانيد كار مهمتری انجام را دهيد و عهده دار پستی معتبرتر از پست كنونی باشيد.
    - من از شغل خود بسيار رضايت دارم.كاری كه من انجام می دهم شايد ارزش چندانی نداشته باشد ولی ما آنچه را كه بتوانيم انجام می دهيم.
    - سينيورا بولا،كار من و شما اكنون از تعارفات و انكارهای محجوبانه گذشته است.شرافتمندانه به من بگوييد،آيا معترف هستيد مغز خود را بر سر كاری فرسوده می سازيد كه خردتر از شما نيز می تواند آن را انجام دهد؟
    - حال كه مصرانه از من پاسخ می خواهيد،آری تا اندازه ای.
    - پس چرا می گذاريد اين كار ادامه داشته باشد؟
    پاسخی داده نشد.
    - چرا می گذاريد اين كار ادامه داشته باشد؟
    - چون ناگزيرم.
    - برای چه؟
    جما با قيافه ای سرزنش آميز سربرداشت:منصفانه نيست،دور از انصاف است كه مرا اين گونه تحت فشار قرار دهيد.
    - با اين وجود بايد علت آن را به بگوييد.
    - اگر بايد آن را بدانيد،پس... زيرا زندگی من درهم شكسته است.ديگر نيروی ان را ندارم كه به يك كار واقعی بپردازم.من تقريبا ً شايسته آنم كه يك اسب باری انقلابی باشم و كارهای پرزحمت حزب را انجام دهم.حداقل من آن را از روی وجدان انجام می دهم،به هر حال كسی بايد آن را انجام دهد.
    - مسلما ً كسی بايد آن را انجام دهد.ولی نه هميشه يك شخص معين.
    - تقريبا ً همان چيزی است كه من شايستگيش را دارم.
    خرمگس با چشمانی نيم بسته،نگاه مرموزی به او انداخت.جما در همان لحظه سربرداشت:رفته رفته به موضوع قبلی بازمی گرديم.حال آنكه قرار بود صحبت در اطراف آن مسأله باشد.من به شما اطمينان می دهم اين اظهاركه من هرگونه كاری می توانم انجام دهم كاملا ً بی ثمراست. ديگر هرگز آن كارها را نمی كنم.ولی شايد بتوانم در بررسی طرحتان به شما كمك كنم. طرح شما چيست؟
    - ابتدا می گوييد برای من بی ثمر است كه كاری را به شما پيشنهاد كنم،و بعد می پرسيد چه پيشنهادی دارم.طرح من نه فقط جويای كمك فكری بلكه كمك عملی شماست.
    - اجازه بدهيد آن رابشنوم و بعد درباره اش بحث كنيم.
    - قبلا ً به من بگوييد آيا مطالبی پيرامون طرحهای يك قيام در ونتيا شنيده ايد؟
    - از عفو عمومی به بعد چيزی چز طرحهای قيام و توطئه های سان فديستی به گوشم نخورده است.و متأسفانه به اين نيز مانند بقيه بدبين هستم.
    - من نيز در بيشتر موارد بدبينم،ولی اكنون از يك تداركات جدی و واقعی برای‌قيام همه ايلات بر ضد اتريشيها صحبت می كنم.عده بسياری از جوانان قلمرو پاپ مخصوصا ً در ايلات چهارگانه مخفيانه آمده می شوند تا از مرز بگذرند و به عنوان داوطلب به آنان ملحق شوند.و توسط دوستانم كه در رومانيا هستند اطلاع يافته ام كه...
    جما سخن او را قطع كرد:به من بگوييد آيا كاملا ً اطمينان داريد كه اين دوستان شما قابل اعتماد هستند؟
    - كاملا ً اطمينان دارم.من آنان را از نزديك می شناسم،با ايشان كار كرده ام.
    - يعنی آنان اعضای دسته ای هستند كه شما در آن عضويت داريد؟بی اعتمادی مرا ببخشيد، ولی من هميشه نسبت به صحت اطلاعاتی كه از جمعيتهای مخفی می رسد اندكی مرددم.به نظرم می رسد كه عادت...
    خرمگس با تندی ميان حرف او دويد و گفت:چه كسی به شما گفت كه من عضو يك دسته مخفی هستم؟
    - هيچكس،حدس زدم.
    خرمگس به صندليش تكيه داد و با چهره ای درهم به او نگريست.پس از لحظه ای گفت:آيا هميشه اسرار مردم را حدس می زنيد؟
    - غالبا ً،من تا اندازه ای تا اندازه ای دقيق هستم و عادت دارم كه مسائل را به هم ارتباط دهم.اين را به اين منظور می گويم كه اگر مايل نبوديد من به مطلبی پی ببرم مراقب باشيد.
    - مادام كه اطلاعات شما از حدود خودتان تجاوز نكند به آن اهميت نمی دهم.فكر می كنم اين مطلب...
    جما سر را با حالت تعجبی نيمه رنجيده بلند كرد و گفت:مسلما ً سوال بيجایی است!
    - البته می دانم كه شما هيچ مطلبی را به اطرافيانتان نمی‌گوييد،ولی فكر كردم شايد به اعضای حزبتان...
    - سر و كار حزب با دقايق است نه با حدسيات و تخيلات من.البته هرگز اين مطلب را به كسی نگفته ام.
    - متشكرم.حدس زده ايد كه من عضو كدام دسته هستم؟
    - اميدوارم،شما نبايد از صراحت من رنجيده خاطر شويد،می دانيد،شما بوديد كه اين مطلب را پيش كشيديد.اميدوارم خنجرزنان نباشد.
    - چرا اميد داريد كه آن باشد؟
    - زيرا شايسته كارهای بهتری هستيد.
    - همه ما شايسته كارهایی بهتر از آنچه تاكنون انجام داده ايم هستيم.باز هم پاسخ خودتان پيش می آيد.به هر حال من عضو خنجرزنان نيستم بلكه عضو كمربند سرخها هستم.آنان گروه استوارتری هستند و كارشان را جديتر می گيرند.
    - منظورتان كار خنجر زدن است؟
    - اين نيز در شمار كارهای ديگر.خنجرها در موقع خود بسيار سودمندند،ولی تنها هنگامی كه يك تبليغات منظم به دنبال آنها داشته باشيد.به همين خاطر است كه من از دسته های ديگر خوشم نمی آيد.آنان گمان می برند كه يك خنجر می تواند همه مشكلات جهان را حل كند و اين اشتباه است.مشكلات زيادی را حل می كند ولی نه همه را.
    - آيا واقعا ً باور می‌كنيد اصولا ً مشكلی را حل كند؟
    خرمگس با تعجب به او نگريست.
    جما ادامه داد:البته در حال حاضر مشكل كنونی را كه حضور يك جاسوس باهوش يا يك كارمند نادرست سبب شده است،از ميان برمی دارد،ولی اينكه آيا در عوض آن مشكل از يمان رفته مشكلات سختتری را ايجاد نمی كند مسأله ديگری است.اين در نظر من به مثال آن پاك و رفته و هفت شيطان شباهت دارد.4هر كشتار پليس را شريرتر می سازد و مردم را به تجاوز و حشی گری بيشتر خو می دهد.و شايد آخرين وضع اجتماع بدتر از نخستين وضع آن گردد.
    - به نظر شما زمانی كه انقلاب فرارسد چه حادثه ای رخ خواهد داد؟خيال می كنيد ملت در آن موقع به تجاوز خو نخواهد گرفت؟جنگ جنگ است.
    - آری اما انقلاب علنی مسأله ديگری است.اين در زندگی مردم يك لحظه است و قيمتی است كه ما بايد برای همه پيشرفت خود بپردازيم.شك نيست كه وقايع وحشتناكی رخ خواهد داد،در هر انقلابی بايد رخ دهد،اينها واقعيتهای مجزایی خواهند بود،خصوصيات استثنایی يك لحظه استثنایی.ترسناكترين چيزی كه در اين خنجر زدنهای نامنظم وجود دارد اين است كه به صورت عادت درآيد.مردم آن را به ديده يك حادثه هر روزی می نگرند و احساسشان نسبت به تقدس حيات بشری سست می گردد.اقامت من در رومانيا چندان طولانی نبوده است ولی همان اندازه هم كه با مردم آنجا سروكار داشتم در من اين تصور را به وجود آورد كه آنان به يك تجاوز غيرارادی خو گرفته يا در شرف خو گرفتن اند.
    - بدون ترديد اين بهتر از آن است كه مردم به يك اطاعت و فرمانبرداری غيرارادی خو بگيرند.
    - من اين طور فكر نمی كنم.همه عادات غيرارادی بد و ناپسند،و اين يكی وحشيانه نيز هست. البته اگر شما كار يك فرد انقلابی را فقط به زور گرفتن امتيازاتی معين از حكومت بدانيد،آن وقت آن دسته مخفی و آن خنجر بايد در نظرتان بهترين سلاح جلوه كند،زيرا چيز ديگری وجود ندارد كه حكومتها تا اين اندازه از آن در هراس باشند.ولی اگر فكر كنيد كه- من نيز چنين فكر می كنم- كوتاه كردن دست حكومت فی النفسه پايان كار نيست بلكه وسيله ای برای رسيدن به پايان كار است و آنچه كه ما واقعا ً در طلبش هستيم دگرگون ساختن روابط ميان انسانهاست،آن وقت بايد به نحو ديگری دست به كار شويد.عادت دادن مردم ناآگاه به منظره خون طريقه بالا بردن ارزشی كه آنان برای حيات بشری قائلند نيست.
    - و ارزشی هم كه برای مذهب قائلند؟
    - متوجه نمی شوم.
    خرمگس تبسم كرد:به نظر من ما روی اينكه ريشه پليديها در كجاست با يكديگر توافق نداريم. شما آن را در عدم درك ارزش حيات بشر می دانيد.
    - تا اندازه ای در تقدس شخصيت بشر.
    - هر طور ميل داريد آن رابيان كنيد.به نظر من،بزرگترين علت آشفتگی و اشتباه ما در آن بيماری روحی است كه مذهب نام دارد.
    - منظورتان مذهب به خصوصی است؟
    - نه!اين صوفا ً مسأله اثرات ظاهری آن است.خود بيماری آن چيزی است كه طرز فكر مذهبی ناميده می شود.اين گرايش بيمارگونه ای است كه انسان بتی را برپا دارد و آن را ستايش كند،به زانو درافتد و چيزی را بپرستد.چندان فرقی ندارد كه آن چيز مسيح باشد،بودا باشد و يا درخت تام تام5.بدون ترديد با من توافق نداريد،شما می توانيد ملحده گنوستيك6 يا هرچه كه می خواهيد باشيد،اما من می توانم طبيعت مذهبی را از فاصله پنج قدمی در شما احساس كنم.به هر حال برای ما ثمری ندارد كه روی‌ آن بحث كنيم.اما شما كاملا ً در اشتباه هستيد كه فكرمی كنيد من، به شخصه،خنجر زدن را صرفا ً به مثابه وسيله ای جهت برانداختن كارمندان نادرست می دانم.اين بالاتر از همه يك وسيله،و به نظر من،بهترين وسيله ای است كه با آن می توان حيثيت كليسا را از ميان برد و مردم را عادت داد تا نمايندگان جامعه روحانی را به چشم انگلهای ديگر اجتماع بنگرند.
    - و آنگاه كه اين كار را انجام داديد،يعنر جانور درنده ای را كه در مردم خفته است بيدار كرديد و به جان كليسا انداختيد،آن وقت...
    - آن وقت كاری را انجام داده ام كه سبب شده است زندگی در نظرم ارزش پيدا كند.
    - آيا اين همان كاری است كه چند روز پيش درباره اش صحبت می كرديد؟
    - آری درست همان است.
    جما بر خود لرزيد و روی برگرداند.
    خرمگس متبسم،نگاهش را بالا آورد:شما از من مأيوس شده ايد؟
    - نه تنها اين نيست،من... فكر می كنم...اندكی از شما وحشت دارم.
    پس از لحظه ای روی برگرداند و با لحنی كه هميشه در بحثهای جدی داشت گفت:بحث بيثمری است.نظرات ما كاملا ً مغاير است.من شخصا ً به تبليغات و تبليغات و باز هم تبليغات معتقدم.و هرگاه در آن موفق شديد،قيام را آغاز كنيد.
    - پس اجازه بدهيد به موضوع طرح من برگرديم،ارتباط اندكی با تبليغات و ارتباط بيشتری با قيام دارد.
    - خوب؟
    - همان طور كه به شما گفتم،داوطلبان بسياری قصد دارند از رومانيا به مردم ونتيا ملحق شوند.ما هنوز نمی دانيم كه قيام در چه زمانی به وقوع خواهد پيوست.ممكن است تا پاييز يا زمستان اتفاق نيافتد،اما داوطلبان كوهستانهای آپنين بايد مسلح و آماده شوند تا قادر باشند به سوی ميدانهایر كه بلافصله اعزام می شوند حركت كنند.من به عهده گرفته ام كه برای آنان اسلحه گرم و مهمات وارد قلمرو پاپ نشين بكنم...
    - لحظه ای صبر كنيد.شما چگونه می توانيد با آن دسته كار كنيد؟همه انقلابيون ملباردی و ونتيا طرفدار پاپ هستند.آنان هماهنگ با جنبش ترقيخواهانه كليسا،در پی اصلاحات آزادیخواهانه اند.چگونه يك ضدمذهبی آشتی ناپذير چون شما می تواند با آنان كنار آيد؟
    خرمگس شانه هايش را بالا انداخت:مادام كه آنان كارشان را انجام دهند،مرا چكار كه می خواهند خود را بايك عروسك پارچه ای سرگرم كنند؟پاپ را بيشك شخصيت بی خاصيتی خواهند دانست.اگر فقط قيام به طريقی به راه خود ادامه دهد اين مسأله چه ارتباطی به من دارد؟به نظر من با هر چوب دستی می توان يك سگ را راند و با هر فريادی می توان مردم را به جان اتريشيها انداخت.
    - از من چه می خواهيد؟
    - به طور كلی،مرا در عبور دادن اسلحه گرم كمك كنيد.
    - من چگونه می توانم اين كار را بكنم؟
    - شما درست آن كسی هستيد كه می تواند اين كار رابهتر انجام دهد.در نظر دارم اسلحه را از انگلستان خريداری كنم،ولی حمل آنها به اينجا با اشكالات فراوانی‌ روبروست.رد كردن آنها از هر يك بنادر تحت نفوذ پاپ غير ممكن است،بايد از راه توسكانی وارد و از كوهستانهای آپنين عبور داده شود.
    - به اين طريق به جای يك مرز بايد از دو مرز بگذرد.
    - آری،اما در طريق ديگر اميدی نيست.شما نمی توانيد يك محموله بزرگ را به طور قاچاق به يك بندر غير تجارتی وارد كنيد،می دانيد كه همه وسايل حمل و نقل بندر چيوتياوكيا7 عبارت است از سه قايق بادبانی و يك كشتی كوچك ماهيگيری.هرگاه آنها را از توسكانی رد كنيم،من می توانم ترتيب عبور آنها را از مرز قلمرو پاپ بدهم.رفقای من همه كوره راههای كوهستانها را می‌دانند،مخفيگاههای بسياری هم داريم.محموله بايد از راه دريا به لگهورن بيايد و مشكل اصلی من همين است،من با قاچاقچيان آنجا آشنا نيستم ولی می دانم كه شما با آنها آشنایی داريد.
    - پنج دقيقه،به من وقت بدهيد تا فكر كنم.
    جما اندكی به جلو خم شد آرنجی را بر زانو تكيه داد و چانه اش را روی آن دست كه بالا آمده بود نهاد.پس از چند لحظه سكوت سربرداشت و گفت:ممكن است در آن قسمت از كار تا اندازه ای مفيد واقع شوم،اما قبل از آنكه جلوتر برويم می خواهم از شما سوالی بكنم.آيا می‌توانيد به من قول بدهيد كه اين كار هيچگونه ارتباطی با خنجر زنی و تجاوز پنهانی ندارد؟
    - مسلما ً.نيازی نيست بگويم كه من از شما برای شركت در كاری كه می دانستم مخالف آن هستيد درخواست نمی كردم.
    - چه وقت می خواهيد به شما پاسخ قطعی بدهم؟
    - فرصت چندانی باقی نيست.اما می توانم چند روزی به شما مجال بدهم تا تصميم خود را بگيريد.
    - شب شنبه آينده كاری نداريد؟
    - اجازه بدهيد ببينم،امروز پنجشنبه است،نه.
    - پس به اينجا بياييد.روی اين موضوع فكر می كنم و نتيجه قطعی را به اطلاعتان می رسانم.

    جما در يكشنبه بعد طی شرحی كه به كميته فلورانس حزب مازينی نوشت،قصد خود را نسبت به قبول كار به خصوصی كه دارای ماهيت سياسی بود و او را تا چند ماه ديگر از اجرای وظايفی كه تاكنون در مقابل حزب بر عهده داشت مانع می شد،اعلام نمود.اين خبر تا اندازه ای مايه تعجب گرديد.
    ولی كميته هيچگونه اعتراضی نكرد.در حزب سالها بود كه قضاوت جما را قابل اعتماد می دانستند و اعضا بر اين عقيده بودند كه اگر سينيورا بولا قدم غير مترقبه ای برمی دارد،بدون شك دلايل درستی بر آن دارد.
    جما صراحتا ً به مارتينی گفت كه متعهد شده است تا در بعضی از "كارهای مرزی" به خرمگس كمك نمايد.او اين حق را قيد كرده بود كه تا همين حد دوست ديرينش را در جريان بگذارد،برای اينكه هيچگونه سوءتفاهم يا احساس ناراحت كننده شك و پرده پوشی ميانشان به وجود نيايد.به نظرش می رسيد كه اين اثبات اعتماد را به مارتينی مديون است.مارتينی پس از شنيدن اين حرف از او هيچگونه تفسيری نكرد،اما جما بی آنكه دليلش را بداند متوجه شد كه اين خبر زخم عميقی در او ايجاد كرده است.
    آن دو در مهتابی،در خانه جما نشسته بودند و از روی شيروانيهای سرخرنگ به فيزول می نگريستند.پس از سكوتی طولانی مارتينی از جا برخاست و در حالی كه دستها را در جيب فرو برده بود وبرای خود سوت می زد- اين نشان قاطعی از هيجان وی بود- شروع به قدم زدن در اتاق كرد.
    جما مدت كوتاهی به تماشای‌او پرداخت.عاقبت گفت:سزار،تو از اين موضوع نگران شده ای، بسيار متأسفم كه نسبت به به آن احساس بی اعتمادی می كنی،اما من تنها بدان علت نتوانستم تصميم بگيرم كه آن كار به نظرم صحيح رسيد.
    مارتينی،با اخم،پاسخ داد:به خاطر آن موضوع نيست.من در آن باره چيزی نمی دانم،هنگامی كه تو قبول می كنی در كاری شركت جویی قطعا ً كاملا ً درست است.من به خود آن مرد اعتماد ندارم.
    - به نظر من در مورد او اشتباه می كنی.من نيز تا موقعی كه او را بهتر نشناخته بودم اشتباه می كردم.او به هيچ وجه بی عيب نيست،اما از آنچه تو می پنداری صفات پسنديده بيشتری دارد.
    - به احتمال زياد.
    لحظه ای خاموش جلو و عقب رفت،ناگهان در كنار او توقف كرد و گفت:جما،اين كار را رها كن!پيش از آنكه دير شود آن را رها كن!مگذار آن مرد تو را به كارهایی بكشاند كه بعدا ض از آن پشيمان شوی.
    جما به نرمی گفت:سزار به آنچه می گویی فكر نمی كنی.كسی نمی‌خواهد مرا به كاری بكشاند. من پس از آنكه شخصا ً موضوع را كاملا ً بررسی كردم،به اراده خود،اين تصميم را گرفتم.من می دانم كه تو نسبت به ريوارز يك نفرت خصوصی داری،ولی اكنون درباره سياست صحبت می كنم نه درباره اشخاص.
    - مادونا!آن را رها كن!اين مرد خطرناك است،او مرموز،بيرحم،بی مسلك و عاشق توست!
    جما يكه خورد:سزار،چگونه چنين تصوراتی از ذهنت گذشته است؟
    مارتينی تكرار كرد:او عاشق توست،مادونا از او پرهيز كن!
    - سزار عزيز،من نمی توانم از او پرهيز كنم،علتش را هم نمی توانم برايت توضيح دهم،ما به يكديگر وابسته ايم،نه به سبب تمايل و اراده خودمان.
    مارتينی با افسردگی پاسخ داد:اگر به يكديگر وابسته ايد ديگر حرفی نيست.
    پس از آنكه گفت كار دارد،از آنجا خارج شد و ساعتها در خيابانهای پرگل بالا و پايين رفت.آن شب جهان در نظرش بسيار تاريك می نمود.تنها گهر زندگيش را اين موجود شياد پا در ميان نهاده و از وی ربوده بود.

    1- پايتخت اكوادور.
    2- مراد ريودوژانيرو است.
    3- پادو(لاتين).
    4- اشاره به داستان مردی كه خانه را از وجود يك شيطان پاك كرد و آن را خالی گذاشت.آن شيطان با هفت شيطان ديگربرگشت و در آن مسكن گزيد و آخرين وضع بدتر از وضع نخستين گرديد.
    5- نام درختی است كه بعضی از قبايل ساهپوست آن را مقدس می دانند.
    6- كسی كه در فهم آدمی نسبت به حقايق هستی شك می كند.
    7- يكی از بنادر مهم تحت نفوذ پاپ در ساحل غربی ايتاليا.
     
  21. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    10
    نزديك به نيمه فوريه خرمگس رهسپار لگهورن گرديد.جما او را به يك مرد جوان انگليسی كه نماينده سرويس كشتیرانی بود و تمايلات آزادیخواهانه داشت معرفی كرد.جما و شوهرش در انگلستان با اين مرد جوان آشنا شده بودند.اين شخص در چند مورد خدمات كوچكی برای راديكالهای فلورانس انجام داده بود:پول وام داد تا يك احتياج پيشبينی نشده رفع گردد،اجازه داد از آدرس تجاريش برای ارسال نامه های حزبی استفاده شود و ازاين قبيل.اما اين كمكها هميشه ازطريق جما به خاطر دوستی با او انجام می گرفت.بنابراين جما بر طبق سنت حزب آزاد بود تا به هر طريق كه به نظرش ارجح می رسيد از اين ارتباط استفاده كند.ولی اين كه آيا انتظار هرگونه استفاده ای از اين ارتباط می رفت،كاملا ً مسأله ديگری بود.درخواست از يك هواخواه صميمی برای در اختيار گذاردن آدرسش جهت نامه هایی كه از سيسيل می رسيد يا محفوظ نگاه داشتن چند سند در گوشه ای از دفترخانه اش،مطلبی و درخواست از او برای حمل اسلحه گرم جهت يك قيام مسلحانه مطلبی ديگربود.جما نيز نسبت به موافقت او اميد بسيار كمی داشت.
    او به خرمگس گفته بود:حداقل می توانيد آزمايش كنيد،اما گمان نمی كنم نتيجه ای از آن حاصل شود.اگر با يك توصيه برای خواستن پنج هزار كودی1 به نزد او می رفتيد،شايد بی درنگ آن را می پرداخت،او بی اندازه گشاده دست است.احتمال داشت در يك لحظه بحرانی گذرنامه خود را در اختيارتان قرار بگذارد يا پناهنده ای را در انبارش پنهان سازد.ولی اگر چيزی از قبيل تفنگ يادآورش شويد به شما خواهد نگريست و فكر می كند كه هر دوی ما ديوانه شده ايم.
    خرمگس پاسخ داده بود:با اين وجود،شايد مرا راهنمایی كند و يا به يك يا دو ملوان آشنا معرفیم كند.به هر حال ارزش آزمايش را دارد.
    در يكی از روزهای اواخر ماه مه،خرمگس با لباسی كه از هميشه كمتر مرتب بود به اتاق كار جما آمد.جما نيز بيدرنگ از چهره او دريافت كه اخبار خوشی دارد.
    - بالاخره آمديد!به تدريج معتقد می شدم كه قطعا ً برايتان اتفاقی افتاده است!
    - فكر كردم نامه نگاری خطر بيشتری دارد.زودتر هم نمی توانستم مراجعت كنم.
    - هم اكنون رسيده ايد؟
    - آری،مستقيما ً از دليجان آمده ام.سری به اينجا زدم تا اطلاع دهم كه ترتيب كار كاملا ً داده شده است.
    - منظورتان اين است كه بيلی واقعا ً وعده كمك داده است؟
    - بيش از كمك،همه كار را بر عهده گرفته است:بسته بندی،حمل همه چيز.تفنگها در عدلهای پنبه پنهان و مستقيما ً از انگلستان وارد می شود.شريكش ويليامز،دوست بسيار صميمی او، موافقت كرده است كه بار را ازسوتامپتون همراهی كند.بيلی نيز آن را از اداره گمرك لگهورن رد خواهد كرد.به همين سبب بود كه غيبتم تا اين اندازه طولانی شد،ويليامز اندكی پيش رهسپار سوتامپتون گرديد و من او را تا جنوا مشايعت كردم.
    - ... كه در طول راه روی جزئيات صحبت كنيد؟
    - آری،تا آن لحظه كه از شدت دريازدگی ديگر نتوانستم روی موضوعی صحبت كنم.
    جما با به ياد آوردن اين كه چگونه آرتور در يك گردش تفريحی كه پدرش آن دو را همراه برده بود بر اثر دريازدگی ناراحت شد،به سرعت پرسيد:در دريا دچار ناراحتی می شويد؟
    - گرچه مدتها دردريا بوده ام!ولی آن قدرناراحت می شوم كه به تصور نمی آيد.اما هنگامی كه در جنوا مشغول بارگيری بودند با هم صحبت كرديم،گمان می كنم ويليامز را بشناسيد؟ جوان بسيار خوب،قابل اعتماد و دراكی است!بيلی نيز همين طور است،هر دو آنان می دانند چگونه زبانشان را نگاه دارند.
    - به هر حال به نظرم می رسد كه بيلی با رضايت به انجام چنين كاری تن به يك خطر جدی داده است.
    - من نيز اين مطلب را به او گفتم،اما فقط نگاه تندی به من انداخت و گفت به شما چه مربوط است،درست همان چيزی كه از او انتظار می رفت.اگر بيلی را در تيمبوكتو2 ملاقات می كردم نزدش می رفتم و می گفتم:صبح به خير انگليسی.
    - ولی من نمی توانم تصوركنم كه شماچگونه توانسته ايد رضايت آنان راجلب كنيد،مخصوصا ً ويليامز،او آخرين مردی بود كه به فكر می رسيد.
    - آری،در ابتدا شديدا ً مخالفت می كرد،نه در زمينه خطر،بلكه به خاطر غير عملی بودن آن. اما پس از مدتی به ترتيبی نظرش را جلب كردم،خوب،اكنون وارد جزئيات می شويم.

    هنگامی كه خرمگس به خانه اش رسيد،آفتاب غروب كرده بود و pyrus japonica پرشكوفه، كه روی ديوار باغ معلق بود،در پرتوی كه رفته رفته ضعيف می شد تيره می نمود.چند شاخه آن را دسته كرد و با خود به خانه برد.به مجرد آنكه در اتاق كار را گشود زيتا از روی يك صندلی كه در گوشه ای قرار داشت پريد و به سوی او دويد.
    - اوه فليس فكر می كردم ديگر بازنخواهی گشت!
    اولين فكری كه از ذهنش گذشت اين بود كه با خشونت علت ورود او را به اتاق كارش جويا شود،اما پس از آنكه به ياد آورد مدت سه هفته او را نديده است دستش را پيش برد و با لحن نسبتا ً سردی گفت:عصر به خير زيتا،حالت چطور است؟
    زيتا صورتش را بالا گرفت تا خرمگس آن را ببوسد.ولی او انگار چنين حركت را نديده است. از كنارش گذشت و گلدانی را برداشت تا pyrus را در آن جای دهد.لحظه ای بعد در با صدا باز شد و سگ گله شتابان داخل گرديد،در حالی كه از شوق گرد او می رقصيد،پارس می كرد و از شعف زوزه می كشيد.خرمگس گلها را روی ميز نهاد و خم شد تا سگ را نوازش كند:خوب،شيطان،دوست من چطوری؟درست است خودم هستم.مثل يك سگ خوب دست بده!
    خشونت و ترشرویی سيمای زيتا را فراگرفت.
    به سردی پرسيد:برای صرف شام برويم؟چون نوشته بودی امروز وارد می شوی،دستور داده ام در خانه خودم برايت تهيه ببينند.
    خرمگس به سرعت روبرگرداند:بسيار متأ... متأسفم،نبايستی منتظر من می شدی!هم اكنون كمی وضعم را مرتب می كنم و بلافاصله نزدت می آيم.شا... شايد بدت نيايد كه اينها را در آب بگذاری.
    هنگامی كه خرمگس به اتاق غذاخوری زيتا وارد شد،او را ديد كه در مقابل آينه ايستاده و يك شاخه از آن گلها را به لباس خود می زند.زيتا ظاهرا ً تصميم گرفته بود خوش اخلاق باشد، بنابراين با دسته كوچكی از غنچه های سرخ به هم بسته به سوی او آمد:اين گل مال توست. بگذار آن را به سينه ات بزنم.
    خرمگس در تمام طول شام با همه توان كوشيد كه مهربان باشد،مدام حرفهای بيهوده می زد و زيتا با لبخندهای پراميد به آنها پاسخ می داد.شادی آشكار زيتا از بازگشت او كمی آشفته اش ساخت،او به اين فكر كه زيتا زندگی خود را جدا از او در ميان دوستان و معاشران هم مشربش می گذراند چنان خو گرفته بود كه هرگز از خاطرش نمی گذشت زيتا را در فراغ خود مجسم كند.با اين وجود مسلما ً زيتا احساس ناراحتی می كرده كه اكنون تا اين اندازه به هيجان آمده است.
    زيتا گفت:بيا قهوه را در مهتابی بنوشيم،امشب بسيار گرم است.
    - بسيار خوب،گيتارت را بياورم شايد ترانه ای بخوانی.
    زيتا از شادی شكفت،خرمگس در مورد موسيقی سختگير بود و به ندرت از او می خواست كه بخواند.
    در مهتابی نيمكت چوبی عريضی وجود داشت كه دورتادور ديواره ها را گرفته بود.خرمگس گوشه ای را كه ديدی كامل بر تپه ها داشت انتخاب كرد.زيتا نيز پس از آنكه روی ديواره كوتاه نشست،پاهايش را روی نيمكت نهاد و به ستونی تكيه داد.او چندان در غم منظره نبود ترجيح می داد كه به خرمگس نگاه كند.
    - سيگاری به من بده،فكر نمی كنم پس از رفتن تو تاكنون لب به آن زده باشم.
    - چه فكر بكری!فقط با كشيدن سيگار است كه می خواهم سعادتم را تكميل كنم.
    زيتا به جلو خم شد و به دقت در او نگريست:واقعا ً خوشبختی؟
    ابروهای متحرك خرمگس بالا رفت:آری،چرا نباشم؟شام خوبی خورده ام،به يكی از دل انگيز ترين مناظر اروپا نگاه می كنم،اكنون نيز می خواهم قهوه ای بنوشم و به يك ترانه محلی مجارستانی گوش بدهم.وجدانم آسوده و دستگاه گوارشم هم منظم است،انسان بيش از اين چه می خواهد؟
    - می دانم كه يك چيز ديگر می خواهی.
    - چه چيزی؟
    - اين را!(جعبه مقوایی كوچكی در دستش انداخت).
    خرمگس با شماتت فرياد زد:با...بادام سوخته،چرا قبل از آنكه سي‍... سيگار بكشم نگفتی؟
    - عجب،بچه كوچولو!پس از اينكه سيگارت را كشيدی می توانی آن را بخوری،اين هم قهوه.
    خرمگس با لذت شديد يك بچه گربه ای كه سرشير می خورد،قهوه اش را نوشيد و بادام سوخته هايش را خورد.با لحن كشدار و نرمش گفت:چه خوب است كه انسان پس از خوردن آن آ...آ... آشغالهای لگهورن بار ديگر به يك قهوه خو... خوب برسد!
    - حال كه اينجا هستی اين خود دليل خوبی برای ماندن در خانه است.
    - مدت زيادی نمی توانم بمانم،فردا مجددا ً خواهم رفت.
    لبخند در چهره زيتا فرومرد:فردا!برای چه؟به كجا می روی؟
    - اوه،دو يا سه... سه جا كار دارم.
    ميان او و جما قرار بر اين شده بود كه او شخصا ً به كوهستانهای آپنين برود و پيرامون حمل اسلحه با قاچاقچيان ناحيه مرزی گفتگو كند.عبور از مرز قلمرو پاپ برای او مسأله بسيار خطيری بود،ولی اگر قرار بود كه كار به نتيجه برسد بايد اين عمل انجام می گرفت.
    زيتا آهسته آهی كشيد و گفت:هميشه كار!سپس با صدای بلند پرسيد:مسافرتت زياد طول می كشد؟
    - نه،شا... شايد فقط دو يا سه هفته.
    ناگهان پرسيد:گمان می كنم يكی از آن كارهاست؟
    - كدام كارها؟
    - كاری كه مدام تلاش می كنی تا سرت را در آن از دست بدهی.آن كارهای سياسی تمام نشدنی.
    - بی ارتباط با كارهای سيا... سياسی نيست.
    زيتا سيگارش را دور انداخت و گفت:تو مرا فريب می دهی.می خواهی به كار خطرناكی دست بزنی.
    خرمگس با بی اعتنایی پاسخ داد:می خواهم يه... يه... يكراست به دوزخ بروم،آنجا دوست نداری كه بخواهی اين پاپيتال را برايم بفرستی؟خوب احتياجی نيست همه آن را پايين بكشی.
    زيتا كه با عصبانيت مشتی از پيچك روی ستون پرت كرد و تكرار نمود:می خواهی به كار خطرناكی دست بزنی،حتی صادقانه نمی خواهی اين را بگویی!گمان می كنی من شايسته چيزی جز فريب خوردن و مسخره شدن نيستم؟همين روزها سرت را به باد خواهی داد.حتی فرصت خداحافظ‍ی را هم نخواهی داشت.هميشه كارهای سياسی و كارهای سياسی،من از كارهای سياسی بيزارم.
    خرمگس در حالی كه با بيحالی دهن دره می كرد گفت:من نيز همين طور.خوب پس درباره مطلب ديگری صحبت كنيم،مگر اينكه ترانه ای بخوانی.
    - خوب،پس گيتار را به من بده.چه بخوانم؟
    - بالاد4 اسب از دست رفته،كاملا ً مناسب صدای توست.
    زيتا به خواندن يك بالاد قديمی مجارستانی پرداخت.اين بالاد داستان مردی بود كه ابتدا اسب، سپس خانه،و بعد معشوقش را از دست می دهد،آنگاه خود را با اين انديشه كه"در نبرد موهاچ 5 بيش از اين از دست رفته است" خود را تسلی می دهد.اين ترانه يكی از ترانه های مورد علاقه خرمگس بود.ملودی تند و غم انگيز آن،برگردان حاكی از شكيبایی تلخ آن چنان بر دل او می نشست كه هيچ موزيك لطيفی اين كار را نمی كرد.
    صدای زيتا در بهترين فرمش بود.نتها واضح و پرتوان،سرشار از ميل شديد به زندگی از لبانش خارج می شد.شايد موسيقی موسيقی ايتاليایی و يا سلاونيك6 را بد می خواند،حتی آلمانی را بدتر،اما ترانه های محلی مجار را بسيار خوب می خواند.خرمگس با چشمان حيرتزده و دهان بازگوش می داد.تاكنون نشنيده بود كه اوبه اين خوبی بخواند.آنگاه كه زيتا به آخرين جمله رسيد ناگهان صدايش دجار لرزش شد.
    - آه،اهميتی ندارد!در نبرد موهاچ بيش از اين از دست رفته است.
    به هق هق افتاد و چهره اش را در ميان برگهای پاپيتال پنهان ساخت.
    خرمگس از جای برخاست و گيتار را از دستش گرفت:زيتا!چه خبر است؟
    زيتا فقط با تشنج می گريست وچهره اش را ميان دو دست گرفته بود.خرمگس دست بر بازوی او نهاد و نوازش كنان گفت:به من بگو چه خبر است.
    زيتا گريست و خود را كنار كشيد:آسوده ام بگذار!آسوده ام بگذار!
    خرمگس به سرعت به جای خود بازگشت و تا هنگامی كه گريه پايان يافت منتظر ماند.ناگاه بازوان زيتا را بر گردن خود احساس كرد،در كنارش روی زمين زانو زده بود:فليس،نرو،از اينجا نرو!
    خرمگس ضمن آنكه خود را آرام از آن بازوان سمج رها می ساخت گفت:بعدا ً در آن باره صحبت می كنيم،اول به من بگو از چه اين همه آشفته شدی.مطلبی تو را به وحشت انداخته است؟
    زيتا خاموش سر را تكان داد:آيا آزاری به تو رسانده ام؟
    - نه.
    يك دستش را بر گلوی خرمگس نهاد:پس چه؟
    عاقبت به نجوا گفت:تو كشته خواهی شد،يكی از مردانی كه اينجا می آيند آن روز می گفت كه تو به خطر خواهی افتاد،وقتی هم كه از تو می پرسم به من می خندی!
    خرمگس پس از يك لحظه حيرت گفت:طفل عزيزم،تو تصور مبالغه آميزی در مغزت جای داده ای.احتمال زياد دارد كه من روزی كشته شوم،سرنوشت طبيعی يك انقلابی همين است.اما هيچ دليلی برای اين فكر كه من اكنون می خواهم خود را به كشتن دهم وجود ندارد.من بيش از ديگران خود را به خطر نمی اندازم.
    - ديگران؟ديگران به من چه مربوط؟اگر تو مرا دوست می داشتی به اين راه نمی رفتی و نمی گذاشتی كه شبها بيدار بمانم و متحير باشم كه آيا بازداشت شده ای و يا هرگاه كه به خواب بروم در خواب ببينم كه تو مرده ای.تو آن سگ را بر من ترجيح می دهی!
    خرمگس ازجابرخاست و آهسته به انتهای ديگر مهتابی رفت.برای چنين منظره ای هيچ گونه آمادگی نداشت و متحير بود كه كه چه پاسخ دهد.آری،جما حق داشت،زندگيش را چنان به گره انداخته بود كه برای گشودن آن بايد شديدا ً تلاش می كرد.
    خرمگس پس از لحظه ای بازگشت و گفت:بنشين و بگذار تا در يان باره به آرامی صحبت كنيم،به نظر من ما يكديگر را درست نشناخته ايم،بدون شك اگر می داستم كه جدی حرف می زنی نمی خنديدم.سعی كن بی پرده به من بگویی كه چه چيز مشوشت ساخته است،و بعد اگر سوءتفاهمی وجود داشت شايد بتوانيم آن را برطرف سازيم.
    - چيزی نيست كه برطرف شود.من می توانم بفهمم كه به اندازه يك پشيز هم به من توجه نداری.
    - طفل عزيزم،بهتر است نسبت به يكديگر صريح باشيم.من هميشه كوشيده ام تا در روابطمان صادق باشم و فكر می كنم كه هيچ گاه تو را فريب نداده ام...
    - اوه،نه!به قدر كفايت صادق بوده ای،حتی هرگز به اينكه مرا چيزی جز يك فاحشه بدانی تظاهر هم نكرده ای.قطعه ای از يك جامه پرزرق و برق مستعمل كه مردان بسياری قبل از تو...
    - هيس،زيتا!من هرگز درباره هيچ موجودی اين طور فكر نكرده ام.
    زيتا با ترشرویی پافشاری كرد:تو هرگز مرا دوست نداشته ای.
    - نه هرگز تو را دوست نداشته ام.گوش كن،و سعی كن تا آنجا كه می توانی به تندی قضاوت نكنی.
    - چه كسی گفته است كه من درباره تو به تندی قضاوت می كنم...
    - يك دقيقه صبر كن.آنچه می خواهم بگويم اين است كه من هيچ گونه ايمانی به قوانين اخلاقی قراردادی ندارم و احترامی هم برايشان قايل نيستم.به نظر من روابط ميان زن و مرد تنها به علاقه و عدم علاقه شخصی است...
    زيتا با خنده كوتاه و خشكی حرف او را قطع كرد:و پول.
    خرمگس يكه خورد و لحظه ای مردد ماند:اين البته زشت ترين جنبه آن است.ولی از من قبول كن.اگر فكر می كردم كه از من بدت می آيد و يا نسبت به اين مسأله احساس تنفر می كنی هرگز آن را به تو پيشنهاد نمی نمودم و يا از موقعيت در وادار ساختنت به قبول آن سوءاستفاده نمی كردم.در زندگی هرگز اين كار را نسبت به زنی مرتكب نشده ام،هيچ گاه به زنی در مورد احساسی كه نسبت به او داشته ام دروغ نگفته ام.می توانی اعتماد داشته باشی كه من حقيقت را می گويم...
    لحظه ای مكث كرد،اما زيتا پاسخی نداد.
    خرمگس ادامه داد:نظر من اين بود كه اگر مردی در جهان تنهاست و نياز به... به وجود زنی را در پيرامون خود احساس می كند و اگر می تواند زنی را بيابد كه آن زن به چشمش زيبا بيايد و خود نفرت او را برنيانگيزد،محق است با روحی سپاسگزار و صميمی چنين لذتی را كه آن زن می خواهد به او بدهد،بی‌ آنكه داخل شدن در پيوند نزديكتری را بپذيرد.من در اين كار تنها به اين شرط كه هيچگونه بی عدالتی،اهانت،يا فريبی از طرفين سرنزند،نقصی نمی ديدم. اما به اين مسأله كه قبل از روبرو شدن با من با مردان ديگری رابطه داشته ای توجهی نداشتم. تنها فكر می كردم كه اين پيوند برای هردوی ما لذت بخش و بی زيان خواهد بود،و هردو اين آزادی را خواهيم داشت كه به مجرد ملال آور شدنش آن را بگسليم.اگر من در اشتباه بوده ام... اگر تو هميشه آن را به نظر ديگری نگاه كردی... بنابراين...
    دوباره مكث كرد.زيتا بدون آنكه سربردارد آهسته گفت:بنابراين؟
    - بنابراين،من به تو بد كرده ام،بسيار هم متأسفم.اما چنين قصدی نداشته ام.
    - قصد نداشتی و فكر می كردی... فليس مگر تو را از پولاد ساخته اند؟مگر هرگز در عمرت زنی را دوست نداشته ای كه بفهمی من دوستت دارم؟
    لرزشی ناگهانی او را فراگرفت،از آن هنگام كه كسی به او گفته بود:"دوستت دارم." مدتها می گذشت.زيتا بلافاصله ازجاپريد و دستهايش را بر گردن او انداخت:فليس،بيا با هم از اينجا برويم.اين كشور مخوف و اين مردم و سياستهايشان را رها كن!ما را با آنها چكار؟بيا برويم،در كنار يكديگر خوشبخت خواهيم شد.بيا به آمريكای جنوبی،آنجا كه قبلا ً زندگی می كردی برويم. وحشت جسمی از يادآوری گذشته او را وادار ساخت كه تسلط بر خود را بازيابد،دستهای زيتا را از گردن بازكرد و محكم به چنگ گرفت:زيتا!سعی كن آنچه را می گويم درك كنی.من تو را دوست ندارم،اگر هم دوست می داشتم همراهت نمی آمدم.من در ايتاليا كار دارم و رفقايم... زيتا با خشم فرياد زد:و كس ديگری كه بيش از من دوستش داری!اوه كاش می توانستم تو را بكشم!اين رفقايت نيستند كه در فكرشان هستی،اين... می دانم كيست!
    خرمگس آهسته گفت:هيس،تو اكنون عصبانی هستی و به چيزهایی فكر می كنی كه حقيقت ندارد.
    - گمان می كنی سينيورا بولا را می گويم؟به اين سادگی رفيب نمی خورم!تو با او فقط درباره سياست صحبت می كنی،بيش از من به او توجه نداری.اين همان كاردينال است!
    خرمگس انگار كه تيری به او اصابت كرده باشد ازجاپريد.بی اختيار تكرار كرد:كاردينال؟
    - كاردينال مونتانلی كه در پاييز برای موعظه به اينجا آمد.گمان می كنی آن روز كه كالسكه اش می گذشت چهره ات را نديدم؟رنگت مانند دستمال جيب من سفيد شده بود،عجيب حالا هم كه اسمش را به زبان می آورم بدنت مثل برگ می لرزد!
    خرمگس ازجابرخاست.با لحنی بسيار آرام و ملايم گفت:تو نمی دانی چه می گویی.من... از كاردينال متنفرم.او بدترين دشمنان من است.
    - دشمن باشد و يا نباشد،تو او را بيش از هركسی در دنيا دوست داری.اگر می توانی به روی من نگاه كنی ديگر درست نيست!
    خرمگس روبرگرداند و به باغ نگريست.زيتا متوحش از كاری كه كرده بود پنهانی او را می پاييد چيزی رتسناك در سكوت خرمگس وجود داشت.عاقبت زيتا همچون كودكی وحشت زده و دزدانه به سوی او رفت و محجوبانه آستينش را كشيد.خرمگس برگشت و گفت:درست است.

    1- سكه نقره ايتاليایی.
    2- مركز عمده تجارتی در مرز صحرا و سودان.
    3- به ژاپونی(لاتين).
    4- يك نوع ترانه های محلی احساساتی كه معمولا ً با دو ساز همراهی می شود.
    5- محلی در مجارستان كه مجارها در سال1526 در آنجا از تركها شكست خوردند.
    6- اسلاوی.
     
  22. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    11
    - آيا نمی توانم با او در كوهها ملاقات كنم؟بريزيگلا برای من جای خطرناكی است.
    - هر نقطه خاك رومانيا برای تو خطرناك است،اما در اين لحظه بريزيگلا از هر جای ديگر برايت امنتر است.
    - چطور؟
    - هم اكنون به تو می گويم،نگذار آن مردی كه نيمتنه آبی پوشيده است چهره تو را ببيند،آدم خطرناكی است.آری،طوفان وحشتناكی بود،از مدتها پيش به ياد ندارم كه تاكها چنين وضع بدی داشته باشند.
    خرمگس بازوهايش را روی ميز قرار داد و همچون مردی كه خستگی يا شراب او را از پا در انداخته باشد،صورتش را بر آنها نهاد،بنابراين تازه وارد خطرناك كه نيم تنه آبی پوشيده بود با نگاهی سريع به اطراف جز يك كوه نشين خواب آلود كه سر روی ميز نهاده و دو زارع كه با ظرفی شراب درباره محصولشان گفتگو می كردند،كس ديگری را نديد.اين وضعی بود كه هميشه در مكان كوچكی مانند مارادی ديده می‌شد!صاحب نيم تنه آبی نيز ظاهرا ً به اين نتيجه رسيده بود كه ازگوش دادن مطلبی دستگيرش نمی گردد،بنابراين شرابش رابه يك جرعه نوشيد و بدون هدف به اتاق ديگر رفت.آنجا ايستاد به پيشخوان تكيه داد و ضمن آنكه بيحال با صاحب ميخانه پرحرفی می كرد گاه گاه از ميان در گشوده با يك چشم سه نفری را كه پشت ميز نشسته بودند برانداز می كرد.دو زارع همچنان شرابشان را می نوشيدند و با لهجه محلی درباره هوا حرف می زندند،خرمگس نيز همچون مردی كه وجدانش آسوده باشد خرخر می كرد.
    سرانجام جاسوس ظاهرا ً معتقد شد كه در ميخانه چيزی كه ارزش هدر دادن وقت بيشتری را داشته باشد وجود ندارد.حسابش را پرداخت با بيحالی از ميخانه بيرون رفت و به سمت پايين خيابان كم عرض به راه افتاد.خرمگس در حالی كه دهن دره می كرد و خميازه می كشيد سر برداشت وخواب آلود،آستين پيراهن كتانی خود رابه چشمانش ماليد.ضمن آنكه يك چاقوی دستی از جيبش بيرون آورد و تكه ای از نان چاودار روی ميز را بريد،گفت:حيله بسيار ماهرانه ای است.ميكل در اين اواخر خيلی مزاحمتان شدند؟
    - ازپشه های ماه اوت هم بدتر بودند.انسان نمی تواند يك دفعه آسوده باشد.هرجامی رود هميشه يك جاسوس آنجا پرسه می زند.حتی در كوهها جایی كه جسارت آمدنش را نداشتند، دائما ً در دسته های سه يا چهارنفری می آيند،اين طور نيست جينو؟به همين دليل است كه ترتيب ملاقات تو و دومينيكينو را در شهر داده ايم.
    - خوب،ولی چرا در بريزيگلا؟يك شهر مرزی پر از جاسوس است.
    - بريزيگلا اكنون شهر مهمی است.آنجا پر از زائرينی است كه از سراسر كشور آمده اند.
    - ولی در سر راه زائرين قرار نگرفته است.
    - از جاده رم چندان دور نيست،تعداد زيادی از زائرين پاك هم برای شنيدن آيين عشاء ربانی به آنجا می روند.
    - من ن‍... ن‍ ... نمی دانستم كه چيز خاصی در بريزيگلا وجود دارد.
    - كاردينال آنجا است.به خاطر نداری كه در دسامبر گذشته برای موعظه به فلورانس رفت؟اين همان كاردينال مونتانلی است.می گويند در آنجا شور عظيمی برانگيخت.
    - شايد،من به شنيدن مواعظ نمی روم.
    - خوب می دانی،او را مقدس می دانند.
    - چگونه چنين شهرتی پيدا كرده است؟
    - نمی دانم.گمان می كنم برای آن است كه همه درآمدش را می دهد و مانند يك كشيش بخش با چهارصد يا پانصد سولدی در سال زندگی می كند.
    - آه!مردی كه جينو نام داشت دخالت كرد:از آن هم بالاتر،نه تنها پول می دهد بلكه از صبح تا شام همه زندگی خود را صرف مراقبت از مستمندان،رسيدگی به بيماران و شنيدن شكايات و تظلمات می كند.ميكل،من بيش از تو به كشيشان علاقه ندارم.اما منسينيور مونتانلی مانند كاردينالهای ديگر نيست.
    ميكل گفت:شايد بيش از آن احمق است كه رياكار باشد.به هرحال مردم ديوانه او هستند.آخرين هوس جديد زائرين نيز اين است كه به آن حوالی بروند و از او دعای خير طلب كنند.نظر دومينيكينو اين است كه به عنوان يك فروشنده دوره گرد با يك سبد از صليبها و تسبيحهای ارزان قيمت به آنجا برود.مردم علاقه دارند كه اين چيزها را بخرند و به كاردينال بدهند تا تبرك كند،بعد آنها را به گردن كودك شيرخوار خود بياويزند تا از چشم بد محفوظش دارند.
    - صبر كن ببينم.من چگونه بايد بروم،به عنوان يك زائر؟گمان می كنم اين قيافه خيلی خوب به من بيايد،اما من... مناسب نيست كه در بريزيگلا نيز خود را مشخصاتی كه در اينجا داشته ام نشان بدهم،اگر دستگير شوم اين خود مدركی عليه شماست.
    - دستگير نخواهی شد.ما يك جامه مبدل بسيار عالی و يك گذرنامه و هر آنچه كه لازم باشد برايت تهيه كرده ايم.
    - متعلق به كيست؟
    - يك زائر پير اسپانيايی،يك راهزن توبه كار سييرا.سال گذشته در آنكونا1 بيمار شد و يكی از دوستان ما از راه نوع دوستی او را به يك كشتی تجارتی سوار و در ونيز جایی كه دوستانی داشت،پياده اش كرد،او نيزاوراق رسمی خود را به نشان سپاسگزاريش برای ما به جا گذاشت، اينها درست مناسب توست.
    - يك راهزن توبه كار؟ولی در مورد پليس چطور؟
    - اوه،آن هم درست است!اوخدمت اعمال شاقه اش را چندين سال پيش گذراند واز آن پس برای رستگاری روح خود به اورشليم و نقاط ديگر سفر كرد و پسرش را به جای شخص ديگری كشته و در يك بحران پشيمانی خود را به پليس معرفی كرده بود.
    - كاملا ً پير بود؟
    - آری،اما يك ريش و موی مصنوعی سفيد كار آن را خواهد كرد،و بقيه مشخصات نيز از هر نظر كاملا ً با تو مطابقت دارد.او سرباز پيری بود كه يك پای لنگ و مانند تو زخم شمشيری برگونه داشت،همچنين اسپانيایی بود می بينی،اگر با زائرين اسپانيایی برخورد كردی به راحتی می توانی به زبان اسپانيایی تكلم كنی.
    - در كجا بايد با دومينيكينو ملاقات كنم؟
    - درچهارراهی كه روی نقشه آن را به تو نشان می دهم.به زائرين ملحق می شوی و می گویی كه راهت را دركوهها گم كرده ای.سپس هنگامی كه به شهرمی رسی باهمه آنان به بازار مقابل قصر كاردينال می روی.
    - پس او عليرغم مقدس بودنش در يك قصر زندگی می كند؟
    - در يك گوشه آن،و بقيه را تبديل به يك بيمارستان كرده است.خوب،شما همه به انتظار او خواهيد ماند تا بيرون بيايد و شما را دعای خير كند دومينيكينو نيز با سبدش به نزد تو می آيد و می گويد:پدر،شما زائر هستيد؟
    و تو پاسخ می دهی:من گناهكار بدبختی هستم.آنگاه او سبد خود را زمين می گذارد و چهره اش را با آستين پاك می كند،و تو شش سولدی برای يك تسبيح به او می دهی.
    - البته بعد او تعيين می كند كه ما كجا می توانيم صحبت كنيم؟
    - آری،در مدتی كه مردم خيره به مونتانلی می نگرند او مجال زيادی خواهد داشت تا آدرس ميعادگاه را به تو بدهد.اين بود نقشه ما.حال اگر آن را نمی پسندی،می توانيم دومينيكينو را در جريان بگذاريم و ترتيب محل ديگری را بدهيم.
    - نه،مناسب است،فقط مراقبت كن ريش و موی مصنوعی طبيعی جلوه كند.
    - پدر،شما زائر هستيد؟
    خرمگس در حالی كه روی پله های قصر اسقفی نشسته بود از زير طره های سفيد و ژوليده سربرداشت و با لهجه ای كاملا ً بيگانه و صدایی گرفته و لرزان علامت تماس را به او داد. دومينيكينو بند چرمی را از شانه اش لغزاند و سبد بازيچه های پارسايان را روی پله گذارد. انبوه دهقانان و زائرين كه روی پله ها نشسته بودند و در اطراف بازار پرسه می زدند هيچ گونه توجهی به آنان نداشتند،ولی آن دو برای احتياط به گفتگوهای بيهوده ای ادامه دادند. دومينيكينو به لهجه محلی و خرمگس به ايتاليایی شكسته ای كه كلمات اسپانيایی چاشنی آن می شد،تكلم می كردند.
    مردمی كه در نزديكی بودند فرياد زدند:كنار برويد،عاليجناب!عاليجناب بيرون می آيد!
    هر دو ايستادند.دومينيكينو ضمن آنكه تصويركوچكی را كه در كاغذی پيچيده شده بود در دست خرمگس می نهاد،گفت:خوب پدر،اين را هم بگير و هنگامی كه به رم رسيدی برای من دعا كن.
    خرمگس آن را در سينه اش انداخت و برگشت تا كسی را كه با جامه بنفش دوران پرهيزداری و كلاه سرخ بر پله بالایی ايستاده بود و با دستهای ازهم گشوده مردم را تبرك می كرد ببيند.
    مونتانلی آهسته از پله ها پايين آمد،مردم گرد او جمع شدند تا دستش را ببوسند.برخی به زانو درآمدند تا در حين عبور لبه خرقه اش را به لبان خود بگذارند.
    - رحمت بر شما.فرزندان من!
    خرمگس با شنيدن آن صدای صاف و زنگدار سرش را خم كرد،آن سان كه موهای سفيد به روی چهره اش افتاد.دومينيكينو با ديدن لرزش چوبدستی زائرين در دست او تحسين كنان به خود گفت:چه بازيگری!
    زنی كه نزديك آنان ايستاده بودخم شد،كودكش را از روی پله بلند كرد وگفت:چكو،بيا عاليجناب همان طور كه مسيح كودكان را تبرك كرد تو را تبرك كند.
    خرمگس يك پله بالا رفت و ايستاد.اوه،سخت بود!همه اين اطرافيان- اين زائرين و كوه نشينان- می توانند بالا بروند و با وی صحبت كنند و او دستهايش را بر سر كودكان آنها بگذارد.شايد اكنون به آن پسرك دهقان می گفت "كارينو" همان گونه كه زمانی...
    خرمگس باز بر روی همان پله پايين آمد،و روگرداند تا نتواند ببيند.كاش می توانست به گوشه ای بخزد وگوش خود را بر آن صدا ببندد!به راستی از تحمل هر مردی خارج بود،تا اين اندازه نزديك باشد،آن قدر نزديك كه بتواند دستش را دراز نمايد و آن دست عزيز را لمس كند. صدای نرم گفت:دوست من،به حفاظ نمی آييد؟متأسفانه سردتان است.
    قلب خرمگس از تپش بازايستاد.لحظه ای متوجه هيچ چيز جز فشار خون دردآوری كه گویی می خواست سينه اش را به دو نيم كند نبود،سپس خون در حالی كه ايجاد سوزش می كرد و سراپايش را می گداخت بازگشت،سربرداشت،چشمان نافذ و عميقی كه در بالای سرش بود ناگهان با ديدن سيمای او بر اثر يك شفقت خدایی مهرآميز شد.
    مونتانلی رو به جمعيت كرد و گفت:دوستان من،اندكی عقب برويد،می خواهم با او صحبت كنم.
    مردم آهسته ضمن آنكه با يكديگر نجوا می كردند،عقب رفتند.خرمگس در حالی كه با دندانهای كليد شده و چشمان به زمين خيره مانده بی حركت گشته بود،ضربه ملايم دست مونتانلی را بر شانه خودش احساس كرد.
    - گمان می كنم ناراحتی عظيمی داشته ای.آيا می توانم كمكی به بنمايم؟
    خرمگس خاموش سرش را تكان داد.
    - تو زائر هستی؟
    - من يك گناهكار بدبختم.
    شباهت تصادفی سوال مونتانلی با علامت تماس،مانند پركاهی به ياری خرمگس آمد و او در نوميدی به آن چنگ انداخت و بی اراده پاسخ داد.در زير فشار ملايم دستی كه به نظر می رسيد به روی شانه اش می سوزد،شروع به لرزيدن كرد.كاردينال بيشتر خم شد و گفت:شايد ميل داری به تنهایی بامن صحبت كنی؟اگربتوانم كمكی به تو بنمايم...برای نخستين بارخرمگس مستقيم و ثابت به چشم مونتانلی نگاه كرد،اكنون تسلط بر خود را بازيافته بود.
    - ثمری ندارد،درد بی درمانيست.
    يك افسر پليس از ميان جمعيت قدم پيش نهاد:عاليجناب دخالت مرا ببخشيد.گمان می كنم پيرمرد كاملا ً بر سر عقل نباشد.بسيار بی آزار است،اوراق رسمی اش نيز مرتب است،به اين دليل كاری به كار او نداريم.به خاطر جنايتی بزرگ در زندان اعمال شاقه بوده است و اكنون ابراز ندامت می كند.
    خرمگس ضمن آنكه سرش را تكان می داد تكرار كرد:جنايتی بزرگ.
    - متشكرم سروان،لطفا ً اندكی كنار بايستيد.دوست من،اگر يك مرد صادقانه پشيمان باشد هيچ دردی بی درمان نيست.امشب نزد من نمی آيی؟
    - آيا عاليجناب مردی را كه باعث مرگ فرزند خود بوده است می پذيرند؟
    اين سوال تا اندازه ای لحن ستيزه جويانه داشت و مونتانلی انگار كه باد سردی بر او وزيده باشد از آن يكه خورد و بر خود لرزيد.با لحن موقری گفت:هر كار هم كه از تو سر زده باشد خدا نكند كه محكومت بدانم!در نظر او همه ما گناهكاريم،و تقوای ما همچون ژنده های آلوده است.اگر به نزد من بيایی همان گونه كه دعا می كنم خداوند روزی مرا بپذيرد،تو را خواهم پذيرفت.
    خرمگس دستهايش را از هم گشود و با شوری ناگهانی گفت:گوش كنيد!ای مسيحيان،همه شما گوش كنيد!اگر مردی يگانه پسر خود را كشته باشد،پسری كه به آن پدر عشق می ورزيده و مورد اعتمادش بوده است،پسری كه گوشت و استخوانش از گوشت و استخوان او بوده است، پدری كه پسرش را با دروغ و ريا به كام مرگ سپرده است،آيا برای آن پدر اميدی به دنيا و آخرت هست؟من به گناه خود در برابر خدا و انسانها اعتراف كرده و بار كيفری را كه انسانها بر دوش من نهاده اند كشيده ام،آنان نيز مرا آزاد ساخته اند،اما خدا چه وقت خواهد گفت،بس است؟چه دعای خيری لعنتهای او را از روح خواهد زدود؟چه بخشايشی اين كاری را كه من مرتكب شده ام باطل خواهد ساخت؟
    در سكوت مرگباری كه پيش آمد مردم به مونتانلی نگريستند و سنگينی صليب را بر سينه اش مشاهده كردند.
    عاقبت چشمانش را بلند كرد و با دستی كه چندان پايدار نبود دعای خير خواند:خداوند بخشنده است،بار خود را در برابر سريرش بر زمين نهيد،زيرا نوشته شده است:تو نبايد يك قلب شكسته و پشيمان را تحقير كنی.2
    مونتانلی برگشتو به بازار رفت،همه جا می ايستاد تا با مردم صحبت كند و كودكانشان را در آغوش گيرد.
    خرمگس شب هنگام طبق دستورهای مندرج بر لفاف تصوير راه خود را به سوی ميعادگاه در پيش گرفت.ميعادگاه خانه يك دكتر محلی بود كه از اعضای فعال دسته به شمار می رفت.بيشتر مبارزان تا كنون جمع شده بودند و شعف آنان از ورود خرمگس دليل جدی- اگر نياز به دليل داشت- بر محبوبيت او به عنوان يك رهبر به دست وی می داد.
    دكتر گفت:ما از ديدار مجدد تو بسيار خوشحاليم،اما اگر بروی خوشحالتر می شويم.اين كار بسيار خطرناك است،و من شخصا ً مخالف آن طرح بودم.آيا اطمينان داری كه امروز صبح در بازار هيچ يك از آن پليسهای مخفی متوجه تو نشده اند؟
    - به اندازه كافی متو... متوجهم بودند ولی مرا نشناختند.دومينيكينو كار را خوب ترتيب داد.پس او كجاست؟نمی بينمش.
    - هنوز نيامده است.با اين ترتيب،بر همه مشكلات پيروز شده ای؟كاردينال تو را تبرك كرد؟
    دومينيكينو از در داخل شد و گفت:تبرك؟او،ارزشی ندارد ريوارز،تو مانند يك كيك كريسمس پر از عجايبی،با چه هنرهای ديگری می خواهی ما را به حيرت اندازی؟
    خرمگس با لحنی نيمه سست پرسيد:حالا موضوع چيست؟
    به نيمكتی تكيه داده بود و سيگار می كشيد،هنوز جامه زائرين را در بر داشت ولی ريش و موی مصنوعی در كنارش بود.
    - هيچ نمی دانستم كه تو چنين بازيگری هستی.در عمر خود هرگز نديده ام كه كاری چنين درخشان انجام گيرد.نزديك بود عاليجناب را به گريه اندازی.
    - جريان چه بود؟ريوارز آن را برای ما تعريف كن.
    خرمگس شانه هايش را بالا انداخت.دستخوش حالتی بود كه تمايل به كم حرفی و موجزگویی داشت، و ديگران چون دريافتند كه از او چيزی دستگيرشان نمی شود به دومينيكينو متوسل گرديدند تا برايشان توضيح دهد.پس از آنكه صحنه بازار نقل گرديد،كارگر جوانی كه در خنده ديگران شركت نجسته بود ناگهان اظهار داشت:البته بسيار ماهرانه بود،ولی من نمی دانم از همه اين بازيگريها چه سودی به كسی رسيده است.
    خرمگس داخل در صحبت شد:تا آن اندازه كه من هرجا بخواهم می توانم بروم و هر عملی را كه مايل باشم در هر نقطه اين ناحيه بخواهم می توانم انجام دهم،هيچ گاه هم به فكر مردی،زنی يا كودكی نمی رسد كه به من ظنين شود.فردا اين ماجرا همه جا پخش خواهد شد و هنگامی كه جاسوسی با من روبرو شود فقط به خود می گويد:اين ريكو ديوانه است كه دربازار به گناهانش اعتراف كرد،مسلما ً اين امتيازی است كه به دست آمده است.
    - آری،متوجه هستم.با اين وجود من ميل داشتم كه اين كاربدون دست انداختن كاردينال صورت می گرفت،او نيكتر از آن است كه چنين نيرنگهایی درباره اش به كار برده شود.
    خرمگس با بی حالی تأييد كرد:من نيز فكر می كردم كه او بسيار شريف می نمايد.
    دومينيكينوگفت:ساندرو،بيهوده مگو!ما اينجا نيازی به كاردينالها نداريم!و اگرمنسينيورمونتانلی آنگاه كه شانس داشت آن پست را در رم گرفته بود،ريوارز نمی توانست دستش بياندازد.
    - آن را قبول نمی كرد زيرا نمی خواست كارش را در اينجا رها كند.
    - به احتمال بيشتربرای آنكه نمی خواست توسط مأموران لامبروچينی مسموم شود.آنان مدركی عليه او به دست آورده اند،در اين مورد می توانيد اطمينان داشته باشيد.هنگامی كه يك كاردينال به ويژه كاردينال محبوب سكونت در چنين سوراخ كوچك و دورافتاده ای را ترجيح می دهد، همه ما می دانيم كه مفهوم آن چيست،اين طور نيست ريوارز؟
    خرمگس مشغول ساختن حلقه های دود بود.ضمن آنكه سرش را به عقب می برد تا دور شدن حلقه ها را ببيند،اظهار داشت:شايد ب... ب... به خاطر قلب ش... ش... شكسته و پشيمان است. خوب،بياييد به كار بپردازيم.
    به اين بحث در جزئيات نقشه های مختلفی كه برای از مرز گذراندن و پنهان ساختن اسلحه تهيه شده بود پرداختند.
    خرمگس با دقتی بسيارگوش می داد و گاه گاه برای آنكه بی درنگ اظهار نادرست يا نظر دور از احتياطی را تصحيح كند،در صحبت داخل می شد.هنگامی كه همه به صحبت خود پايان دادند،خرمگس چند پيشنهاد عملی داد كه بيشتر آنها بدون بحث پذيرفته شد.سپس جلسه خاتمه يافت.تصميم گرفته شده بود كه دست كم تا زمانی كه كه او سالم به توسكانی برسد از تشكيل اين جلسات مشابه كه ممكن بود توجه پليس را جلب كند اجتناب شود.اندكی پس از ساعت ده همه آنها پراكنده شده و تنها دكتر،خرمگس و دومينيكينو به عنوان يك كميته مخصوص جهت بحث درمسائل خاص باق‍ی مانده بودند.پس ازبحثی طولانی وپرحرارت دومينيكينو به ساعت ديواری نگاه كرد:يازده و نيم،بيش از اين نبايد توقف كنيم وگرنه ممكن است شبگرد ما را ببيند.
    خرمگس پرسيد:چه وقت از اينجا می گذرد؟
    - درحدود ساعت دوازده،ومن می خواهم قبل از آنكه او بيايد درخانه باشم.شب به خير جيوانی. ريوارز با هم می رويم؟
    - نه،به نظر من بهتر است كه از يكديگر جدا شويم.پس مجددا ً تو را خواهم ديد؟
    - آری در كاسل بولونيز.هنوز نمی دانم به چه قيافه ای در خواهم آمد،ولی تو علامت تماس را می دانی.گمان می كنم فردا اينجا را ترك می گويی؟
    خرمگس در جلو آيينه مشغول گذاردن ريش و موی مصنوعی بود:فردا صبح با زائرين،پس فردا بيمار می شوم و در كلبه يك چوپان می مانم،سپس ميان بری در كوهها می زنم.قبل از رسيدن تو من آنجا خواهم بود.شب به خير!
    هنگامی كه خرمگس از در انبار صحرایی خالی و بزرگی كه به عنوان محل بيتوته زائرين كاملا ً بازمانده بود،به داخل نگاه كرد،ساعت دوازده از برج ناقوس كليسای جامع اعلام گرديد. كف انبار صحرایی از پيكرهای كريهی كه بيشتر آنان به شدت خرخر می كردند،پوشيده شده،و هوا به نحو غير قابل تحملی خفه و متعفن بود.خرمگس با لرزشی از اكراه خود را عقب كشيد، كوشش برای خفتن در آنجا بی ثمر بود.بايد گردشی می كرد و يك انبار يا كومه علفی را می يافت كه حداقل تميز و خلوت باشد.
    شب پرشكوهی بود.ماه كامل و بزرگی در آسمان ارغوانی نور می پاشيد.بی هدف به گردش در خيابانها پرداخت.با دردمندی به صحنه صبح انديشيد و آرزو كرد كه كاش هرگز به طرح دومينيكينو برای انجام ملاقات در بريزيگلا رضايت نداده بود.اگراز ابتدا اين نقشه را خطرناك اعلام كرده بود،محل ديگری انتخاب می شد و هردوی آنان،هم او و هم مونتانلی،از اين بازی شوم و مضحك معاف می شدند.
    چقدر پدر تغيير كرده بود!با اين وصف در صدايش هيچ گونه تغييری احساس نمی شد،درست مانند دوران گذشته بود،آن زمان كه می گفت:كارينو.
    فانوس شبگرد در انتهای ديگر خيابان ظاهر گشت،و خرمگس به كوچه باريك و كجی پيچيد. پس از آنكه چند قدم برداشت خود را در ميدان كليسای جامع،نزديك جناح چپ قصر اسقف ديد. ميدان غرق در نور بود و كسی ديده نمی شد،اما او متوجه شد كه در پهلویی كليسا باز است. بايد شماس بستن آن را فراموش كرده باشد.مسلما ً اين موقع شب در آنجا خبری نمی توانست باشد.او نيز می توانست داخل شود و به جای آن انبار صحرایی خفه كننده رور يكی از نيمكتها بخوابد وصبح قبل از آنكه شماس بيايد دزدانه خارج شود،حتی اگر كسی او را ببيند ظن طبيعی اين خواهد بود كه ريكو ديوانه در گوشه ای مشغول خواندن دعا بوده و در به رويش بسته شده است.
    در آستانه درلحظه ای گوش فراداد،سپس ناگهان با گامهای بی صدایی كه عليرغم لنگيش برمی داشت داخل شد.مهتاب از ميان پنجره ها داخل می شد و به صورت نوارهای عريض بر كف مرمر می تابيد.در محراب،به خصوص،همه همه چيز چون روز روشن می نمود.در پای قربانگاه كاردينال مونتانلی،تنها با سر برهنه و دستهای درهم شده زانو زده بود.
    خرمگس خود را به ميان تاريكی عقب كشيد.آيا بايد قبل از آنكه مونتانلی او را ببيند آهسته خارج شود؟اين بی شك عاقلانه ترين كار خواهد بود،شايد هم كريمانه ترين كار.با اين وجود اگر فقط اندكی نزديكتر برود،چه ضرری می تواند برای او داشته باشد،اكنون كه جمعيت رفته بود و ديگر نيازی به تكرار آن كمدی مخوف صبح نداشت.آيا می توانست يكبار ديگر به چهره پدر نگاه كند،شايد اين آخرين شانس او باشد.نيازی هم نيست كه پدر او را ببيند،دزدانه بالا می رود وبه او نگاه می كند،فقط همين يكبار.آنگاه به سركارخود بازمی گردد.همچنان كه در امتداد سايه ستونها قدم برمی داشت،آهسته به نرده های محراب نزديك شد،در برابر مدخل جانبی نزديك مذبح اندكی مكث كرد.سايه سرير اسقفی آن قدر وسيع بود كه او را در خود جای دهد او نيز در تاريكی قوز كرد و نفسش را حبس نمود.
    - پسر بيچاره ام!اوه،خدايا،پسر بيچاره ام!
    زمزمه مقطع چنان سرشار از اين نااميدی ژرف بود كه خرمگس عليرغم تمايلش بر خود لرزيد.آنگاه هق هق های عميق شديد و بدون اشك فرارسيد،و او ديد كه مونتانلی دستهايش را همچون كسی كه از درد جسمی رنج ببرد به هم می فشرد.
    خرمگس فكر نمی كرد كه وضع به اين بدی باشد.چه بسا اوقات كه با اطمينانی تلخ به خود گفته بود:در آن مورد نبايد نگران باشم.آن زخم مدتهاست كه شفا يافته است.اكنون پس از اين سالها، عريان،در برابرش قرار گرفته بود و می ديد كه هنوز خون چكان است.و حالا چقدر درمانش سهل بود!فقط لازم بود دستش را بلند كند،قدمی پيش رود و بگويد:پدر،اين منم.جما نيز با آن رگه سفيد ميان موهايش آنجا بود.اوه،كاش می توانست ببخشد!كاش م‍ی توانست گذشته ای را كه در اعماق حافظه اش می شوخت از آن جدا سازد،آن لاسكار،آن مزرعه نيشكر و آن سيرك سيار را!بی شك مصيبتی بدين پايه وجود نداشت،انسان مايل به بخشش باشد،آرزومند آن باشد، و بداند كه بی ثمر است،بداند كه قادر نيست،شهامت بخشش ندارد.
    مونتانلی عاقبت ازجا برخاست،صليب كشيد و پشت به محراب كرد.خرمگس هرچه بيشتر خود را در سايه جمع نمود و از ترس آنكه مبادا ديده شود،مبادا همان تپش قلب او را لو دهد،بر خود لرزيد،سپس به راحتی نفس عميقی كشيد.مونتانلی ازكنارش گذشته و او را نديده بود.او را نديده بود،اوه چرا اين كار را كرد؟اين آخرين فرصت او بود،اين يك لحظه گرانبها.و او گذاشته بود از دستش به در رود.ازجا پريد و قدم در روشناری نهاد.
    - پدر!
    طنين صدای خودش در طول قوسهای سقف پيچيد و فرومرد و او را غرق در هراسی خيالی كرد.باز خود را به سايه كشيد.
    مونتانلی بی حركت در كنار ستون ايستاد و آكنده از وحشت مرگ با چشمانی حيرت بار گوش فراداد.سكوت چقدر ادامه يافت،خرمگس نمی دانست،شايد برای يك لحظه و يا ابدی بود.با تكانی ناگهانی به خود آمد،مونتانلی گویی كه می خواست از پا درآيد شروع به تلوتلو خوردن كرد،ابتدا لبهايش خاموش به حركت درآمد.سرانجام زمزمه آهسته ای به گوش رسيد:آرتور! آری،آب عميق است...
    خرمگس پيش آمد:عاليجناب،مرا ببخشيد.گمان كردم يكی از كشيشان است.
    - آه،همان زائر است؟
    مونتانلی بلافاصله تسلط برخود را يافته بود،گرچه خرمگس ازبرق ناپايدار ياقوت روی دستش توانست بفهمد كه او هنوز می لرزد:دوست من،به چيزی نياز داری؟ديروقت است، كليسا نيز شبها بسته است.
    - عاليجناب،اگر خطایی مرتكب شده ام مرا معذور داريد.در را باز ديدم و داخل شدم تا دعا كنم هنگامی كه يك كشيش را آن طوری كه پنداشتم،مشغول دعا ديدم منتظر ماندم تا از دومينيكينو خريده بود بالا نگه داشت.مونتانلی آن را از دستش گرفت،باز به محراب داخل شد و صليب را لحظه ای روی قربانگاه نهاد:بگير پسرم و آسوده باش،زيرا خداوند مهربان و رحيم است.برو پسرم و از پدر مقدس دعای خير طلب كن.رحمت بر تو!
    خرمگس سر خم نمود تا دعای خير دريافت كند و بعد آهسته دور شد.
    مونتانلی گفت:بايست!
    ايستاده و يك دست را روی نرده محراب گذارده بود.
    - هنگامی كه در رم به عشاء ربانی مقدس پذيرفته شدی برای كسی كه اندوهی عميق دارد دعا كن،برای آن كه دست خدا بر روحش سنگينی می كند.
    صدايش تقريبا ً با گريه توأم بود،و عزم خرمگس متزلزل گرديد.يك لحظه ديگر خود را لو می داد.آنگاه خاطره سيرك سيار دوباره زنده شد،و او همچون ژان3 به خاطر آورد كه حق داشت خشمگين باشد.
    - من كيستم كه او دعاهايم را بشنود؟يك جذامی و يك مطرود!كاش می توانستم همان گونه كه عاليجناب می‌توانيد،هديه يك حيات مقدس را به پيشگاهش ببرم،هديه روحی ناآلوده و بدون ننگ پنهان...
    مونتانلی ناگهان برگشت و گفت:من تنها يك هديه دارم،قلبی شكسته.

    چند روز بعد،خرمگس با دليجان از پيستوبا،به فلورانس بازگشت.يك راست به محل سكونت جما رفت ولی او در خانه نبود.با به جا گذاردن يادداشتی مبنی بر اين اميد كه صبح فردا باز خواهد گشت،به خانه رفت،و قلبا ً آرزو كرد كه ديگردفترش مورد حمله زيتا قرارنگرفته باشد. اگر امشب قرار بود بازهم سرزنشهای حسودانه او را بشنود،مسلما ً اين سرزنشها همچون مته دندانساز بر اعصابش اثر می كرد.
    هنگامی كه خادمه در را باز كرد گفت:عصر به خير بيانكا،مادام رنی امروز اينجا بود؟
    بيانكا در او خيره نگريست:مادام رنی؟آقا پس او بازگشته است؟
    روی پادری توقف كرد و با اخم پرسيد:منظورت چيست؟
    - درست پس از آنكه شما رفتيد،او نيز ناگهان رفت وهمه اثاثه اش را به جا گذاشت،حتی نگفت كه می‌خواهد برود.
    - درست پس از آنكه من رفتم؟چطور،دو هفته قبل؟
    - بله آقا،همان روز.اثاثه اش هم ريخته و پاشيده است همه همسايه ها دراين باره صحبت می كنند.
    بی آنكه حرفی بزند از روی پله درگاه برگشت و شتابان به طرف كوچه،آنجا كه زيتا منزل كرده بود به راه افتاد.در اتاق نخورده مانده بود،تمام هدايایی كه به او داده بود در جای هميشگيشان قرار داشتند،در هيچ جا نامه يا ياددداشتی ديده نمی شد.
    بيانكا سرش را از ميان در داخل كرد و گفت:ببخشيد،پيرزنی می خواهد...
    خرمگس خشمگين روگرداند:اينجا چه می خواهی،هر جا می روم مرا تعقيب می كنی؟
    - پيرزنی می خواهد شما راببيند.
    - چه می خواهد؟به او بگو نه،نمی توانم ببينمش،كار دارم.
    - آقا تقريبا ً از آن روزی كه رفتيد هر شب می آيد و هميشه می پرسد كه شما چه وقت بازمی گرديد.
    - از او سوال كن چه كاری دارد.نه،مهم نيست.گمان می كنم خودم بايد بروم.
    پيرزن مقابل در سرسرای خانه خرمگس به انتظار او بود.لباسی بسيار فقيرانه و صورتی همچون ازگيل سوخته و چروكيده داشت،شالی به رنگ تند نيز دور سر پيچيده بود.به مجرد آنكه خرمگس داخل شد،از جا برخاست و با چشمهای سياه و هوشيار او را تماشا كرد.
    پيرزن گفت:تو همان آقای لنگ هستی؟- و با قيافه ای سرزنش آميز سراپای او را برانداز كرد. – پيامی از زيتا برايت آورده ام.
    خرمگس در اتاق كار را گشود و استاد تا او داخل شود،سپس به دنبال او حركت كرد و در را بست تا بيانكا نشنود.
    - لطفا ً بنشينيد.خوب،خوب،شما كی هستيد؟
    - به تو مربوط نيست كه من كيم.آمده ام به تو بگويم كه زيتا رنی همراه پسر من رفته است.
    - همراه... پسر... شما؟
    - بله آقا،اگر تو نمی دانی چگونه از معشوقه ات نگاهداری كنی پس وقتی كه مردان ديگر او را بردند نبايد گله ای داشته باشی.پسر من خون در رگهايش دارد،نه شير و آب.او از قبيله رومانی4 است.
    - شما كولی هستيد؟پس زيتا به ميان قبيله خود بازگشته است؟
    پيرزن با تحقيری شديد به او نگاه كرد.ظاهرا ً اين مسيحيان حتی آن قدر مردانگی نداشتند تا در مقابل توهينی كه به آنان می شود خشمگين گردند.
    - تو از چه قماشی ساخته شده ای كه او بايد نزدت بماند؟زنان ما ممكن است به خاطر رويایی دخترانه يا پولی خوب خود را برای مدت كوتاهی تسليم شما كنند.اما كسی كه خون رومانی دارد به ميان رومانی ها بازمی گردد.
    سيمای خرمگس همچنان خونسرد وبی اعتنا باقی ماند:با يك دسته كولی رفت يابه خاطر زندگی با پسر شما؟
    پيرزن خنده ای سرداد:می خواهی او را تعقيب كنی وبازش گردانی؟آقا خيلی ديراست،بايد قبلا ً به آن فكر می كردی!
    - نه اگر مايل باشيد بگوييد،فقط می خواهم حقيقت را بدانم.
    پيرزن شانه هايش را بالا انداخت.توهين به كسی كه چنين شكيبا با آن روبرو می شد مشكل به زحمتش می ارزيد.
    - پس حقيقت اين است،روزی كه او را ترك كردی پسرم را در خيابان ديد و با او به زبان رومانی صحبت كرد.وقتی پسرم عليرغم لباسهای زيبايش پی برد كه او از قبيله ماست همان گونه كه مردان ما عاشق می شوند،فريفته گونه استخوانيش شد و او را به اردوگاه ما آورد.زيتا همه ناراحتی هايش را به ما گفت.دخترك بيچاره آن قدرناله وزاری كردتا دلهای ما به خاطرش به درد آمد.به بهترين وجهی كه می توانستيم تسلايش داديم،بالاخره لباسهای زيبايش را از تن درآورد،از همان لباسهایی كه دختران ما تن می كنند پوشيد و خود را به پسرم تسليم كرد تا زن او باشد و پسرم هم شوهر او.پسر من به او نخواهد گفت تو را دوست ندارم و كارهای ديگری دارم كه انجام بدهم.يك زن وقتی كه جوان است احتياج به مرد دارد،آن وقت تو چگونه مردی هستی كه يك دختر زيبا را حتی درموقعی كه دست به گردن تو حلقه می كند نمی توانی ببوسی.
    خرمگس سخن او را قطع كرد:شما می گفتيد كه از او برای من پيامی آورده ايد.
    - آری،هنگامی كه اردو به راه افتاد برای آنكه پيام را برسانم عقب ماندم.به من گفت به شما بگويم كه به قدر كافی از بی عاطفگی و پايبندی مردم شما به مسائل كوچك رنج برده است و می خواهد به ميان قبيله خود بازگردد و آزاد باشد.زيتا گفت به او بگو كه من يك زنم و او را دوست می داشتم به همين خاطر ديگر نمی توانستم فاحشه اش باشم.دخترك حق داشت بيايد، برای يك دختر،اگر بتواند ضرری ندارد كه به وسيله زيبایی اش پولی به دست آورد،زيبایی برای همين كار است،اما يك دختر رومانيایی سروكاری با دوست داشتن مردی از نژاد شما ندارد.
    خرمگس به پا ايستاد و گفت:همه پيام همين بود؟پس لطفا ً به او بگوييد كه به نظر من كار درستی كرده است و اميدوارم سعادتنمد شود.همه حرف من همين است،شب به خير!
    تا هنگامی كه دروازه باغ پشت سر پيرزن بسته شد،خرمگس كاملا ً بی حركت ايستاد،سپس نشست و چهره اش را با هر دو دست پوشاند.اين هم ضربه ديگری بر گونه اش!آيا ذره ای غرور،اثری از عزت نفس در او به جا مانده بود؟
    بدون ترديد،هر آنچه را كه يك انسان می توانست،متحمل شده بود،قلبش به ميان گل و لای كشيده و به زير پای عابرين لگركوب شده بود،در روحش نقطه ای وجود نداشت كه در آنجا نشانی از تحقير كسی نباشد،كه در آنجا استهزای كسی داغ خود را بر جای ننهاده باشد.و حالا حتی اين دخترك كولی كه او را از كنار راه برداشته بود فرمان می راند.
    شيطان پای در زوزه می كشيد.خرمگس از جا برخاست تا او را داخل كند.سگ با ابراز شادی هميشگی و ديوانه وارش به سوی صاحب خود دويد ولی چون بی درنگ دريافت كه حادثه ناگواری رخ داده است روی فرش در كنار خرمگس نشست و بينی سردش را در دست بيحال او فروبرد.
    ساعتی بعد جما در برابر در ورودی توقف كرد،كسی نبود كه به در زدن او پاسخ دهد.بيانكا پس از آنكه دانست خرمگس غذایی نمی خواهد،برای ديدن آشپز يكی ازهمسايگان بيرون رفت. در خانه را باز و چراغی را در سرسرا روشن گذارده بود.جما پس از آنكه لحظه ای به انتظار ماند بر آن شد كه داخل شود ببيند آيا می تواند خرمگس را بيايد،زيرا می خواست پيرامون پيام مهمی كه از بيلی رسيده بود با او گفتگو كند.در اتاق كار را زد و صدای خرمگس از داخل پاسخ داد:بيانكا می توانی بروی،چيزی نمی خواهم.جما در را آهسته گشود.اتاق كاملا ً تاريك بود ولی به محض آنكه داخل شد پرتو طويلی از چراغ راهرو بر آن تابيد.خرمگس را ديد كه تنها نشسته و سرش بر سينه افتاده است،سگ نيز در پيش پای او خفته بود.
    جما گفت:من هستم.
    خرمگس از جا پريد:جما،جما!اوه،چقدر به شما احتياج داشتم!
    قبل از آنكه جما بتواند حرفی بزند،خرمگس پيش پای او بر زمين زانو زده چهره خود را در ميان چينهای لباس وی پنهان ساخته بود.سراپايش بر اثر تشنج شديدی كه مشاهداتش ناگوارتر از ديدن گريه بود تكان می خورد.
    جما بی حركت ايستاد،هيچ كمكی نمی توانست به او بكند،هيچ.اين از همه چيز دردناكتر بود. بايد در كناری می ايستاد و بی اراده تماشاگر می شد،او كه حاضر بود بميرد تا وی را از درد رها سازد.كاش جسارت آن را داشت كه خم شود و او را در ميان بازوان خود گيرد،تنگ بر قلب خود بفشاردش،و با تن خود هم كه بود در برابر آزارها و ستمها سپرش شود.بی شك از آن پس او باز آرتورش می شد،بی شك از آن پس سپيده می دميد و سايه ها می گريختند.
    نه،نه!آرتور را چگونه می توانست فراموش كند؟مگر او نبود كه وی را به دوزخ انداخته بود، او با دست راست خودش.
    جما گذاشته بود كه زمان بگريزد.خرمگس شتابان از جا برخاست و پشت ميز نشست،چشمانش را با يك دست پوشاند و لباسهايش را انگار كه می خواست با دندان بكند گاز گرفت.خرمگس سربرداشت و به آرامی گفت:از اين كه شما را ترساندم متأسفم.
    جما هر دو دست را به طرف او نگاه داشت و گفت:عزيزم،آيا اكنون تا آن اندازه دوست نيستم كه اندكی به من اعتماد كنی؟چه خبر است؟
    - فقط يك ناراحتی خصوصی است.من نمی دانم چرا شما بايد به خاطر آن نگران باشيد.
    جما ادامه داد:لحظه ای گوش كن.هر دو دست او را در ميان دستهای خود گرفت تا از تشنجات جلوگيری كند.
    - من نخواسته ام به كاری كه به من مربوط نيست دست بزنم.اما اكنون كه به ميل خودت تا اين حد به من اعتماد كرده ای،آيا نمی خواهی اندكی بر آن بيافزایی،همان گونه كه اگر خواهرت بودم می افزودی؟اگرتسلايت می دهد،نقاب را همچنان برچهره ات نگاهدار،اما به خاطرخودت روحت را در نقاب مپوشان.
    خرمگس سر را بيشتر خم كرد و گفت:توبايد با من باشی،متأسفانه برادر خوبی نمی توانم باشم. اما كاش می دانستی،در اين هفته آخر چيزی نمانده بود كه ديوانه شوم،باز هم درست مانند آمريكای جنوبی.ابليس در وجودم راه يافته بود... كلامش را قطع كرد.
    سرانجام جما به نجوا گفت:من نمی توانم در ناراحتی تو سهيم باشم؟
    سرش روی دستهای جما فروافتاد:دست خدا تواناست.

    1- بندری تحت نفوذ پاپ در آدرياتيك.
    2- گفته مسيح،نقل از انجيل.
    3- يكی از شخصيتهای كتاب مقدس كه نسبت به خدا خشمگين شده بود.
    4- كولی.