آژانس هواپیماییexchanging

داستان زندگی من لطفا نظرتونو بدید

شروع موضوع توسط سعادت ‏8 آپریل 2010 در انجمن گفتگوی آزاد

وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است.
  1. سعادت

    سعادت Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏25 آگوست 2009
    نوشته ها:
    3,707
    تشکر شده:
    1,086
    محل سکونت:
    نصف جهان
    داستانی از زندگی پر پیچ و خم من
    چند وقت بود که با دختر آرزو هام آشنا شده بودم و بالاخره به خواستگاریش رفتم. قرار شد یه مدت رفت و آمد داشته باشیم تا خانواده نامزدم و مخصوصا پدرش با من بیشتر آشنا بشن و جواب قطعی و نهایی رو بدن.
    یه روز خواهر نامزدم مینا زنگ زد و گفت بیا خونه ما باید یه چیزی بهت بگم! من که خیلی تعجب کرده بودم ماشینو روشن کردمو رفتم به سمت خونه پدر زن آینده ام .
    توی راه کلی فکر و خیال زد به سرم و واقعا نمی دونستم چی کارم داره. فکر کردم شاید بخواد چیزی از خواهرش بگه و ... تا این که رسیدم زنگ درو زدم و بدون این که کسی جواب بده در باز شد اضطرابم چند برابر شد یعنی چه اتفاقی افتاده ؟
    رفتم توی خونه و در رو پشت سرم بستم رفتم بالا که دیدم مینا با یه تاپ نازک و شلوار کوتاه و یک آرایش غلیظ جلوم سبز شد. بد جوری جا خوردم . دستمو گرفت و گفت چرا اینقدر دیر کردی ؟
    من با حالت تعجب و نگرانی گفتم اتفاقی افتاده ؟ اونم که وضعیت منو از چهره ام فهمید جواب داد : نه فقط می خواستم چند کلمه باهات صحبت کنم
    من گفتم : صحبت در مورد چی ؟
    گفت : حالا بیا بشین یه چیزی بیارم بخوری میگم بهت
    همچنان متعجب رفتم داخل و نشستم روی کاناپه که تازه متوجه شدم مینا با چه وضعیتی رو بروم ظاهر شده ! به خودم گفتم خدا یعنی چی شده نکنه مینا هوس کرده با من ...
    نه غیر ممکنه !!!
    توی همین فکرو خیالا بودم که مینا با یه لیوان شربت اومد کنارم نشست و لیوانو داد دستم منم فقط بهش زل زده بودم که یه لبخندی زدو بهم گفت : چرا اینطوری نگام میکنی
    من گفتم : چه طوری ؟! باز یه لبخند زد و گفت که شربتتو بخور
    من یه ذره شربت خوردمو بهش گفتم : نمی خوای بگی واسه چی منو کشوندی اینجا ؟!!!
    گفت : ببین سعادت من از وقتی تو رو دیدم عاشقت شدم و ... همین که جمله اولو ازش شنیدم خشکم زد دیگه نفهمیدم چی گفت
    به خودم گفتم بدبخت شدم این دختره زده به سرش
    یه دفعه دستشو زد به بازومو گفت نظرت چیه ؟ من به خودم اومدمو گفتم: چی ؟
    گفت: این که با هم باشیم
    گفتم: با هم باشیم ؟!
    گفت : آره فقط واسه چند ساعت !!!
    من هیچی نگفتم و سرمو گرفتم پایین دیدم مینا بلند شد و رفت به سمت اتاقش دم در اتاق گفت: فکراتو بکن رو تخت منتظرتم
    منم سریع بلند شدم سوییچ ماشینو از روی میز بر داشتمو رفتم بیرون که یه دفعه دم در پدرزن آینده ام با چشمانی گریون گفت : آفرین پسرم الحق که لیاقت دختر منو داری . تو از امتحان سربلند بیرون اومدی و محکم منو در آغوشش گرفتو مدام گریه می کرد مینا هم اومد البته با چادر و بهم یه لبخند به نشانه رضایت زد !
    منم که همچنان متعجب و متعجب و متعجب شده بودم
    و حالا که این داستانو براتون مینوسیم چند روز اوز این واقعه میگذره و قراره که جمعه شب هفته آینده با نامزدم ازدواج کنم و خدا رو شکر میکنم که تونستم امتحانمو خوب پس بدم !
    امیدوارم همگی در تمام امتحانات زندگیتون موفق باشید
    و اما نتیجه اخلاقی :
    همیشه کاندومتان را در داشبود اتوموبیل بگذارید!!!
     
    Last edited: ‏8 آپریل 2010
  2. the boy

    the boy Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏5 ژانویه 2010
    نوشته ها:
    1,562
    تشکر شده:
    1,367
    :lol::lol::lol::lol:

    دمت گرم
    با حال بود
     
  3. مارمولک

    مارمولک Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏15 مارس 2010
    نوشته ها:
    29
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    حوزه هنری
    حالا چرا در داشبود ؟... کی میره این همه راهو ... توی جیب باشه سر دست تره که !

    عجب پدر باحالی داشته این مینا ... یاد پدر پسر شجاع افتادم :D
     
  4. پتان

    پتان Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏23 دسامبر 2008
    نوشته ها:
    659
    تشکر شده:
    64
    محل سکونت:
    In The Sky Of Market Posts:10652
    لوووووووووووووول ...
     
  5. reza_badkonaki

    reza_badkonaki کاربر فعال سریال های تلویزیونی کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4 سپتامبر 2005
    نوشته ها:
    3,262
    تشکر شده:
    324
    محل سکونت:
    با قيد وثيقه فعلا ازادم
    همونجا یه دونه میخوابوندی تو گوش پدرزنت میگفتی من شاگردت نیستم که تست میگیری ازم ! من که بودم خیلی عصبانی میشدم از این قضیه ! در ضمن تستشونم خیلی مضخرف بوده ! اگر کسی اهل خیانت هم باشه انقدر عقل داره که با خواهر زنش نریزه رو هم !
     
  6. Mahiar0

    Mahiar0 کاربر افتخاری سئو و معرفی سایتها

    تاریخ عضویت:
    ‏20 جولای 2004
    نوشته ها:
    10,202
    تشکر شده:
    1,173
    محل سکونت:
    رشت
    منظور نگرفتی
    یعنی کلید ماشین برداشت که بره کاندوم برداره بیاد دوباره بالا! :D
     
  7. appbannerkhuniresbanner
  8. C'Tun

    C'Tun Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏29 مارس 2010
    نوشته ها:
    131
    تشکر شده:
    22
    حالا جدي داستان خودت بود ؟
     
  9. reza_badkonaki

    reza_badkonaki کاربر فعال سریال های تلویزیونی کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4 سپتامبر 2005
    نوشته ها:
    3,262
    تشکر شده:
    324
    محل سکونت:
    با قيد وثيقه فعلا ازادم
    در ضمن به نظرم یا با این خانواده وصلت نکن یا اگه کردی سعی ک خودتو دور از خانوادش نگه داری ! بهت برنخوره ولی همچین خانواده ای شعور اجتماعیشون در حد جلبگ هم نیست ! ببین کی بهت گفتم !
     
  10. سعادت

    سعادت Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏25 آگوست 2009
    نوشته ها:
    3,707
    تشکر شده:
    1,086
    محل سکونت:
    نصف جهان
    نه بابا !!!
    من تا حالا خواستگاریم نرفتم چه برسه... :D
     
  11. سعادت

    سعادت Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏25 آگوست 2009
    نوشته ها:
    3,707
    تشکر شده:
    1,086
    محل سکونت:
    نصف جهان
    این فقط داستان بود عنوانم اینجوری انتخاب کردم که تاپیک زود حذف نشه
     
  12. balabala

    balabala کاربر قدیمی پرشین تولز

    تاریخ عضویت:
    ‏22 می 2005
    نوشته ها:
    7,350
    تشکر شده:
    1,322
    محل سکونت:
    یه خورده اونورتر
    یعنی واقعا پدر زنت به دخترش گفته لخت بیاد جلوت تا امتحان الهی بکنت؟[​IMG] نه جدا؟ یعنی باور کنم؟ [​IMG]
     
  13. farzan.B

    farzan.B همکار بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 ژانویه 2009
    نوشته ها:
    2,225
    تشکر شده:
    1,234
    محل سکونت:
    مهرشهر
    خیلی قدیمی بود که ...:eek:

    ولی قشنگه ...:D
     
  14. avajang.com .leftavajang.com.right
  15. dark_angel

    dark_angel Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 ژانویه 2009
    نوشته ها:
    175
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    HardRock Café
    البته اصل این داستان به زیان فصیح انگلیسیه
    و خواهر نامزد میگه اگه فلان قدر پول بدی که طرف کیف پولشو تو داشبورد جا گذاشته بود و...
     
    Last edited: ‏8 آپریل 2010
  16. سعادت

    سعادت Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏25 آگوست 2009
    نوشته ها:
    3,707
    تشکر شده:
    1,086
    محل سکونت:
    نصف جهان
    اینجوری کردم خواننده بیشتر بره توی حالو هوای داستان :D
     
  17. anf-b

    anf-b Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏20 نوامبر 2005
    نوشته ها:
    903
    تشکر شده:
    12
    محل سکونت:
    4 8 15 16 23 42 [[email protected]]
    واقعی بود؟
    وسطاش یاد سایت آو*یزون افتادم
     
  18. Sashi24

    Sashi24 کاربر فعال درآمد اینترنتی کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏27 دسامبر 2009
    نوشته ها:
    2,238
    تشکر شده:
    211
    محل سکونت:
    Chabhar Free Zone
    چه فیلسوفای توی این انجمن پیدا میشه هنوزم نفهمیدن که داستان سرکاریه

    ولی واقعا یه همچین آزمایشای باشه موقع خواستگاری اطمینان دارم که 99 درصدمون ....
     
  19. the boy

    the boy Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏5 ژانویه 2010
    نوشته ها:
    1,562
    تشکر شده:
    1,367
    آره خداییش خیلیا باورشون شد
     
  20. Captive

    Captive کاربر قدیمی پرشین تولز کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏2 سپتامبر 2007
    نوشته ها:
    7,637
    تشکر شده:
    2,970
    محل سکونت:
    Shiraz 4 Ever
    باد بادکی جون ، خیلی باحالی :D
     
  21. stifler

    stifler Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏16 جولای 2007
    نوشته ها:
    2,566
    تشکر شده:
    1,378
    محل سکونت:
    Karaj
    ولی خداییش این خواهر زن های جدید هم خیلی باحالن ها...:دی
     
  22. hossputer7

    hossputer7 کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏10 مارس 2008
    نوشته ها:
    138
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    اهواز - طرفای 4 شیر ...
    خواهر زن هم خواهز زنای قدیم




    جدیداش اوف............:blink:
     
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است.