آژانس هواپیمایی
pop up

داستان هاى ترسناک

شروع موضوع توسط Persiana ‏12 دسامبر 2007 در انجمن داستان

  1. Persiana

    Persiana مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏18 جولای 2005
    نوشته ها:
    4,194
    تشکر شده:
    121
    محل سکونت:
    Persian Empire
    در اين تاپيک مى‌خواهيم داستان هايى که به نوعى غير متعارف بوده و ‌ترسناک محسوب مى شوند (حالا شايد خيلى هم ترسناک نباشند!) رو قرار بديم. داستان هايى ‌که ميشه اونا رو به نوعى زير گروه Ghost Stories قرار داد چون يا ارواح درش حضور فعال دارند و يا اينکه وجودشون در روند داستانى و به دليل وجود اتفاقات عجيب و غريب احساس ميشود و يا اينکه در زمره ادبيات گوتيک قرار ميگيرند (مثل اکثر داستان هاى‌ادگار آلن پو) که درشون با مرگ و خون و فضايى تاريک سر و کار داريم که مو را بر تن آدم سيخ مى کند!

    ايده ى ايجاد اين تاپيک پس از اينکه در سايت ادبستان چنين داستان هايى رو ديدم و از اونجايى که خودم هم پيش از اين داستان هايى‌ از اين دست رو زياد ميخوندم به ذهنم خطور کرد و گفتم بد نيست که ما هم مجموعه اى‌ از اين قبيل داستان ها را در اينجا گردآورى کنيم (البته اين داستان هايى ‌که الان دارم ميگذارم برگرفته از همون سايت و ترجمه ى ‌خود آقاى هادى محمد زاده است تا اينکه منابع بيشترى پيدا شود ^_^)


    -----------------------
    فهرست داستانها
    -----------------------

    1 -- اتاق شماره 13 - پال واگنر

    2 -- سگ راسلين - آرتور برادفورد

    3 -- عيد هالووين - بن فيور

    4 -- روح خانه ى مجلل ويندبروک -تاى هارتلى

    5 -- نامه گمشده - وينسنت بونينا

    6 -- گربه ى سياه - ادگار آلن پو

    7 -- قلب رازگو - ادگار آلن پو

    8 -- خانه ی قاضی - برام استوکر

    9 -- پاندول و چاه - ادگار آلن پو
    ‌‌
    10 -- نقاب مرگ سرخ - ادگار آلن پو

    11 -- چليک آمونتيلادو - ادگار آلن پو


    ‌‌‌
     
    Last edited: ‏22 ژانویه 2010
  2. Persiana

    Persiana مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏18 جولای 2005
    نوشته ها:
    4,194
    تشکر شده:
    121
    محل سکونت:
    Persian Empire
    اتاق شماره 13
    -----------------


    نوشته ي پال واگنر
    مترجم: هادي محمدزاده


    آخرهاي بعد از ظهر يك روز جمعه بود ، و "رزا “ كه تازگي ها، با خانواده اش به “ديتون” نقل مكان كرده بودند براي ثبت نام وارد دبيرستان جديدش شد. مدرسه بزرگ قديمي ، خشك و بيروح به نظر مي آمد . پيچكهاي چسبان ، كه بر لبه هاي بام رشد كرده بود بين پنجره ها و خشتهاي پوسيده ديوارها، جدايي انداخته بود . آت آشغالها و ته سيگارها ، سطح باغچه هاي محصور محوطه را, پوشانده بود. هيچ دانش آموزي در حياط به چشم نمي خورد . و راهروهاي داخل دبيرستان نيز خلوت و تقريباً همه ي كلاسها خالي بود. اما هنوز دفترداران ، سر كارشان بودند. كارمند زن ميانسالي به او کمک كرد تا فرمهاي ثبت نام را پر كند، و چندي نگذشت كه از چاپگر رايانه ، فرم چاپي جدول برنامه كلاسي را تحويلش داد.

    - " اينو گمش نكن" اين را زن به او خاطر نشان كرد و ادامه داد :
    - شماره ي كلاست 12 است، اولين كلاست همين جاست كه در ضمن سالن اجتماعات و حضور و غياب نيز هست."

    “رزا “ از او تشكر كرده و دفتر را ترك كرد. با خود انديشيد :
    دوست دارم بفهمم اين كلاس شماره ي 12 چگونه جايي است. همان جايي كه دوشنبه آينده بايد به اندازه كافي عجله كنم تا به خاطر غيبت و تأخير، در آنجا مورد مؤاخذه قرار نگيرم .

    در راهروهاي خلوت شروع به پرسه زني كرد و صداي تلق تلق گامهايش، بر سنگفرشِ تهِ راهرو منعكس مي شد .سر انجام، در آخرين نقطه سالن, مقابل كلاسي كه شماره 12 زير دريچه آن, چاپ شده بود، توقف کرد. براي لحظه اي از شيشه ي دريچه، داخل كلاس خالي را با دقت نگاه كرد .كلاس در طرف آفتاب گير ساختمان، قرار نگرفته بود اما به خاطر پنجره هاي زيادش ،به اندازه كافي روشن بود.با خودش گفت : اگر بتوانم نيمكتي در عقب كلاس براي خودم دست و پا كنم, خيلي خوب مي شود

    رويش را كه از كلاس 12 برگرداند,متوجه نور آفتاب شد كه بر يكي از اتاقهاي راهرو, پخش شده بود . شماره ى 13 به صورت چاپي روي در خود نمايي مي كرد. چند گام جلو رفت و داخل را نگاه كرد ميز معلم, ميان او و روشني پنجره فاصله ايجاد كرده بود. مردي روي ميز قوز كرده بود، ظاهراً داشت اوراقي را نمره گذاري مي كرد. به روشني نميتوانست مرد را ببيند. مرد يك وري بود و نوري كه از پشت سرش مي تابيد, طرح كلي از او به دست نمي داد. انگار نيمرخش در سايه اي سياه قرار داشت “ُرزا “ اصلاً نمي توانست ويژگي هاي صورتش را تشخيص دهد اما چيزي كه مشخص بود اين بود كه روي ورقه ها متمركز شده و داشت به آنها نمره مي داد .ناگهان, سرش را به طور غير منتظره اي برگرداند . اين حركت “ُرزا “ را غافلگير كرد و در جا خشكش زد ، و همچنان به آن طرح تاريك, كه فكر مي كرد صورت مرد است خيره ماند. نميتوانست چشمهايش را ببيند. فوراً از جلوي در كنار رفت چنين انگاشت كه شايد خطاي ديد, بوده است .شايد او بيرون را نگاه مي كرده و من فكر كرده ام به طرف من چرخيده است. نگاه آخر را به در شماره 13 انداخت و مي خواست آنجا را ترك كند همين كه رويش را بر گرداند با پيرمردي كه در سكوت كامل به سمتش مي آمد بر خورد كرد.مرد مسن ,لباس كار خرمايي رنگي به تن داشت و بالاي جيب پيراهنش , كلمه ى "سرايدار" دوخته شده بود. در يك دستش چوب زمين شوي رنگ و رو رفته اي بود و در دست ديگرش, يك دسته ورقه يادداشت.

    در حالي كه با چشمهاي كبود گودش به دختر خيره شده بود گفت :
    - كنار اين اتاق نپلكيد!

    “رزا “ بدون اينكه پشت سرش را نگاه كند با عجله به سمت پايين راهرو به راه افتاد. با واقعه ي اعجاب آوري روبرو شده بود.



    دوشنبه ى موعود فرا رسيد و رزا اين واقعه را از ياد برد. حالا او داشت با دوست و هم محله اي اش “ مرسدس “ , به سمت مدرسه مي رفت.

    - اولين كلاس من در اتاق شماره 12 تشكيل مي شود وقتي براي ثبت نام رفته بودم سر و گوشي آنجا آب دادم.

    - اون اتاق خانم "پريبل" است. آدم بسيار كوشايي است.

    - من كه اونو اونجا نديدم اما معلمي در اتاق شماره 13, و يك ماجراي عجيب ...

    “ مرسدس “ حرفش را قطع كرد
    - اصلاً اتاقي به اين شماره وجود ندارد

    “ ُرزا “ تاكيد كرد
    -ولي من با چشم خودم شماره 13 را روي در اتاق ديدم

    - اشتباه مي كني به دلايل آشكاري , هيچ اتاقي با شماره 13 وجود ندارد

    “ ُرزا “ انديشيد:
    چه دلايل آشكاري !؟شايد به اين دليل كه اعتقاد بر اين است كه شماره 13 بد يمن است ؟اما اين عقيده حالا قديمي شده است.

    “ ُرزا “ حرفش را پي گرفت :
    پس از مدتي مرد سرايداري پيدايش شد. آدمي جا افتاده و كاملاً مسن . به من گفت كه ديگر جلوي آن اتاق نپلكم

    “ مرسدس “ با صداي بلند در حالي كه مي خنديد گفت :
    اين حرفها شبيه حرفهاي پيترز پير است . او يك خل و چل به تمام معنا است سال قبل به اين دليل كه به دانش آموزان گفته بود روحي در مدرسه وجود دارد كه به اوراق امتحاني نمره مي دهد و اگر شما كارتان را درست انجام ندهيد روح به سراغتان خواهد آمد ، رفت وآمدش را به مدرسه محدود كردند، پيترز پير ادعا مي كرد كه اين وظيفه را به روح خودش محول كرده است.

    "مرسدس " پس از گفتن اين جملات , به طرز تمسخر آميزي خنده سر داد .اما نيم لبخندي هم بر لبان “رزا “ نيامد.

    “ مرسدس “ ادامه داد :
    - از وقتي كه مدرسه ساخته شده است پيترز آنجا بوده است. پيترز پير ,ديگر حالا گوشه گيري اختيار كرده است جداي ديوانه بودنش, او الان بايد 80, 90 سال داشته باشد در ضمن قلبش هم بيمار است . چند ماه پيش , به گروه نجات ,تلفن زده بودند كه بيايند او را به هوش بياورند

    همچنان كه “ مرسدس “ به گفته هايش ادامه مي داد احساس بدي , به "رزا “ دست داده بود و مو بر تنش راست شده بود وقتي به مشاهداتش در اتاق شماره 13 و رويارويي اش با آن سرايدار پير فكر مي كرد , اروح و اشباح در نظرش ,متجسم مي شدند. اين وقايع برايش خيلي نامأنوس بود ديگر كاملاً مطمئن شده بود كه اين قضايا حقيقت داشته است. همين كه به مدرسه رسيدند از “ مرسدس “ جدا شد و با عجله به سمت كلاس درسش دويد.. حالا راهروها شلوغ و پر جنب جوش بود. وقتي به قسمتي كه اتاق شماره 12 در آنجا قرار داشت رسيد به خاطر جمعيت متراكم دانش آموزان , در سالن جاي سوزن انداختن نبود همين كه داشت راهش را به سمت كلاسش كج مي كرد نگاهي يه سرتاسر سالن انداخت دانش آموزان ديگر جلوي ديدش را سد كرده بودند اما او مي توانست در اتاق شماره 13 را ببيند. با يك حركت ناگهاني تغيير مسير داد و به جاي اينكه به سمت كلاس خودش برود به سمت آن در حركت كرد.

    حالا مسير خلوت شده بود و تنها چند يارد ميان او و در, فاصله بود "رزا" مات و مبهوت خيره مانده بود. هيچ شماره اي بر در ديده نمي شد! همچنين شيشه ى آن از داخل سياه شده بود. ديدن داخل اتاق كاملاً غير ممكن بود. به نظر مي رسيد كه قلب "رزا" تند تند شروع به زدن كرده است. با عصبانيت چشمهايش را روي هم گذاشت و سپس دستگيره ي در آزمايش كرد در باز نمي شد . قفل بود.

    - اينجا فقط انباري است نمي توانيد داخل شويد
    اين را پسري كه از آنجا در حال عبور بود به او خاطر نشان كرد .

    "رزا" درمانده و ملول به در بي عنوان, خيره مانده و حيرت كرده بود .
    - چه بايد بكنم ؟

    كمي احساس ترس مي كرد .برگشت و به سمت اتاق شماره 12 به راه افتاد.به نفس نفس افتاده بود در قسمت انتهاي سالن , همان سرايدار پير "پيترز" ايستاده بود و چشمهاي نافذ سياهش را به او دوخته بود.عجيب بود كه مثل دفعه قبل , خصمانه به نظر نمي رسيد اما تشويش انگيز بود چينهاي عميق صورت كبود مرگ بارش , رعشه سردي به اندام او انداخته بود به سرعت، وارد اتاق شماره 12 شد و خودش را روي اولين نيمكت خالي يله داد.

    “رزا “ بقيه روز را از رفتن به آن قسمت مدرسه كه اتاق شماره دوازده در آن قرار داشت اجتناب كرد. اما پس خوردن زنگ پاياني مدرسه , او مجبور بود حدود نيم ساعتي را با معلم ساعت ششم اش به بحث در مورد تكاليفي كه قرار بود به او محول شود , بگذراند. ناخواسته , به سمت آن راهروي وحشتناك كشانده شد. مثل اينكه نيرويي عظيم تر از ترس , مجبورش مي كرد برود. با هر قدمي كه بر مي داشت بر ترس و وحشتش افزوده مي شد راهروها حالا خلوت بودند و او كاملاً تنها بود. وقتي تا انتهاي سالن پيش رفت ناگهان "پيترز", همان سرايدار پير پيدايش شد و حلوى او به زمين افتاد. زمين شويش به يك طرف و كاغذهاي دستش, به سمت ديگري پرت شد.

    “ رزا “ ,عجولانه و در يك حركت واكنشي, و بدون آنكه بداند چه مي كند دولا شد و شروع به جمع كردن كاغذها كرد.
    ناگهان سرايدار پير مچ دستش را گرفت. " رزا “ با يك جيغ , به صورتش نگاه كرد. چشمهاي سياه پيرمرد , باز بود و به كاغذهايي كه او جمع آوري كرده بود مي نگريست. سپس چشمانش را به آرامي براي رساندن پيامي به سمت او چرخاند به نظر مي رسيد كه مي گويد: :
    ميدانى که چکار بايد بکنى!

    ناگهان چشمانش را به سمت ديگر چرخاند. چشمهاي پيرمرد بسته شد و لبهايش نفس مرگ كشيد. “ رزا “ به دست ديگر پيرمرد نگاه كرد و متوجه كليدي زير آن شد. در حالي كه انگشتانش مي لرزيد آن را برداشت و برچسب آن را خواند:

    اتاق شماره 13

    برگرفته از:
    سايت ادبستان
    داستان اتاق شماره 13
    ترجمه هادى ‌محمد زاده

    ‌‌
     
  3. Persiana

    Persiana مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏18 جولای 2005
    نوشته ها:
    4,194
    تشکر شده:
    121
    محل سکونت:
    Persian Empire
    سگ راسلين
    ---------------​



    آرتور برادفورد ​

    مترجم: هادى محمدزاده​



    در خيابان ما، “راسلين” سگش را در قفسي كه با توري سيمي‌حصار بندي شده بود نگهداري مي‌كرد. سگ مو‌كوتاه بود و چشم دريده و پر جنب و جوش و همواره در محدوده‌ي جلوي قفس كثيفش مي‌‌نشست هر روز كه مي‌خواستم از خانه به سمت شهر، حركت كنم مجبور بودم از جلوي سگِ “راسلين” عبور كنم. ”راسلين” به من هشدار داده بود كه با سگش پنجه در پنجه نيفكنم. "و تأكيد كرده بود كه او حيواني قلمرو دار است.​

    يك روز عصر، كنار قفس زانو زده و به چشمهاي سگِ “راسلين”، زل زدم. سگ مات و مبهوت به من خيره شد. ​

    بزودي خود را در حال گفتگو با او يافتم.
    - سلام حالت چطور است؟​

    بي تفاوتي اش نشان مي‌داد كه از آمدن من به آنجا خشنود است. به نظر مي‌‌رسيد كه در گذشته با او بسيار بد رفتاري شده است و حالا به كمي‌محبت احتياج داشت دستم را از سوراخهاي توري قفس رد كردم، به آنها ليسي زد انگار از اين رابطة‌ دوستانه خوشش آمده بود. دست ديگرم را پيش آوردم و موهاي خزه اي و نرمش را نوازش كردم
    - تو سگ خوبي هستي !​

    يك لحظه شنيدم كه گفت:
    " به من اجازه بده بيرون بيايم، "​

    - چي ؟​

    سگِ “راسلين” به من خيره شد دوباره پرسيدم
    - تو چي گفتي ؟​

    زبانش را به طرف دماغش دواند و به كثافات مقابلش پنچه زد ​

    - تو با من صحبت كردي ؟​

    اما ديگر جوابي نشنيدم. طوري به من خيره شده بود كه انگار مي‌خواست با او هم‌دردي كنم. ​

    قفسى كه او را براي هميشه محبوس كرده بود جاي خشني بود. من بايد او را پس از چند دقيقه دوباره به قفس بر مي‌گرداندم بنابر اين قفل چوبي قفس را باز كردم و به او اجازه ى‌ بيرون آمدن دادم آهسته به جلو ليز خورد و به محيط بيرون قفس خيره شد سپس به سمت من آمد و گاز جانانه اي از ساق‌هايم گرفت. ​

    - چخه !​

    مرا رها كرد و فرار را بر قرار ترجيح داد. شوكه‌ شده بودم. به خانه برگشتم و زخمي‌‌را كه سگِ “راسلين”، برايم به ارمغان آورده بود، شستم. چهار سوراخ كوچك ايجاد شده بود كه همان رد دندان‌ها بود. دو تاي آن در قوزك پايم و دو تاي ديگر، پشت نرمة‌ ساقم. چه سگِ ناسپاسي! فكر كردم بهتر است به منزل “راسلين” سري بزنم و به او بگويم كه سهواً ‌اجازه داده ام سگش بيرون بيايد. ​

    “راسلين” گفت :
    شما نبايد آن كار را انجام مي‌داديد مي‌دانم كه حالا بايد تمام خيابانها را ساعتها براي پيدا كردنش زير پا بگذاريم اما اين كار هم فايده ندارد. او پيدا كردني نيست .​

    به “راسلين” پيشنهاد دادم سگ جديدي بخرد اما او گفت به پوندهايش خيلي بيش از اين‌ها علاقه دارد. سرانجام از راسلين خداحافظي كردم و رفتم. شب هنگام وقتى كه در رختخواب قرار گرفتم، خواب‌هاي سگِ “راسلين” به سراغم آمد. او مثل انساني لباس پوشيده بود و روي پاهاي عقبي‌اش راه مي‌‌رفت. گاهى در لباس كار ساده‌اي ظاهر مي‌شد و گاهي هم در لباس‌هايي كه از خوش‌سليقگي‌اش حكايت داشت. گاهي هم در لباسهاي دراز رسمي‌‌خواب. با اينكه او را صدا مي‌زدم اصلاً‌ به من توجه نمي‌كرد، بالاخره وقتي که نگاهم كرد، راست راست تو چشم‌هايش خيره شده بودم كه ناگهان از خواب پريدم. ​

    نزديكي‌هاي غروب بود و ساقهايم خارش گرفته و كمي‌هم بي حس شده بود. از تخت بيرون آمدم و آنچه ديدم سخت متعجبم كرد. كمي‌مو، درست بر جاي زخمم رشد كرده بود. البته منظورم موهاي ساده‌اي نيست كه معمولاً روي بدن انسانها مي‌رويد بلكه منظورم از مو، پرز و كرك جانوران است. پرپشت بود و نرم و قهوه‌اي. ​

    به حمام رفتم و دوش گرفتم. تيغي برداشته و شروع به تراشيدن آن قسمت كردم. خيلي وقتم را گرفت چرا كه موها انبوه بود و پشت سر هم تيغها را كند مي‌كرد. بهتر ديدم كه دكتر در مورد آن نظر بدهد. لباس پوشيدم و از خانه بيرون زده و به سمت مركز بهداشت به راه افتادم. خارش ساقهايم شروع شده بود. خم شدم و قسم تراشيده شده ى‌ پوستم را لمس كردم. مو دوباره در همان قسمت روييده بود. با وارد شدن به مركز بهداشت، منشي از من خواست كه فرمهايي را پر كنم. تخته ‌رسم گيره‌داري به من داد و خودش براي نشستن به گوشه ى ‌ ديگر اتاق رفت. بايد به سؤالاتي پاسخ مي‌دادم. حقيقتاً ساق پايم، بد جوري خارش گرفته بود. پاچه ام را بالا كشيدم و متوجه شدم قوزك پايم همچنان دارد پر مو مي‌شود. موهاي قهوه‌اي داشتند از ميان جوراب بيرون ميزدند و پايم را سوزن سوزن مي‌‌كردند. ​

    روي فرمي‌‌كه منشي به من داده بود نوشته بود:
    لطفاً علت آمدنتان را به اينجا بيان كنيد. "​

    زير آن نوشتم
    "سگي مرا گاز گرفته و حالا موهاي زيادي، بر جاي زخم رشد كرده است. . . "​

    چند ثانيه اي به كلمات نگاه كردم. سپس نگاهم به پشت دستهايم افتاد آنها نيز حالا داشتند پر مو مي‌شدند. تمام بدنم شروع به خارش كرده بود به گونه اي كه خودكار از دستم افتاد. به سرعت از درمانگاه بيرون دويدم و سعي كردم هيچ كس از موضوع مطلع نشود. راه محله ى‌ خودمان را پيش گرفتم. به سمت منزل “راسلين” رفتم و در زدم، اما خانه نبود. عصباني، جلوي ايوان منزلش نشستم و منتظر شدم. . چند ساعت گذشته بود و رفته رفته احساس خواب داشت به من دست مي‌داد. هوا هم كم كم داشت تاريك مي‌شد و “راسلين” هنوز باز‌نگشته بود. بنابراين، همانجا دراز كشيدم. موها همچنان پرپشت ‌تر و پر پشت ‌تر مي‌شدند و بر ناراحتي ام بيشتر مي‌افزودند. ناگهان احساس كردم زباني نوك انگشتانم را ليس مي‌زند. سگِ “راسلين” بود. ​

    چخه ! باز اينجا پيدات شد؟​

    سگ با دقت به من خيره شد. چندي بعد احساس كردم پوشش نرمي‌همچون پرزهاي هلو، روي صورتم افتاده است. سگِ “راسلين”، پنجه‌هايش را بر زانوانم قرارداد و پوزه ى درازش را نزديك كرد احساس كردم دارد مي‌‌بوسدم. بلند شدم و شروع به نوازش موهايش كردم. ناگهان سگ در بازوانم شروع به بزرگ شدن كرد. پاهاي استخواني‌اش پر از گوشت شد و پوزه ى‌ درازش تحليل رفت. دندانهاي تيزش، همچون مكعبهاي سفيد كوچكي شروع به ذوب شدن نمود و گوش‌هاي نرمش مثل گوشهاي انسان گرد شد. ​

    احساس كردم دارم انساني را در مقابلم مي ‌‌بينم. بله او قطعاً يك انسان بود. دهانش را پاك كرد و سرفه‌اي سر داد. و گفت:
    متشكرم ​

    با حقارت به دستان پشمالويم نگاه كردم آنها حالا پنجه دار و چروك شده بودند زبانم به سختي مي‌‌توانست در دهانم جا بگيرد. و به دشواري قادر بودم كلمات را ادا كنم ​

    سري تكان داد و به آرامي‌موهايم را نوازش كرد. قلّاده اي دور گردنم بست و مرا به سمت پله هاي ايوان هدايت كرد. حالا روي چهار دست و پا راه مي‌‌رفتم. راهمان را از ميان حياط كثيف “راسلين” پي گرفتيم به سمت قفسي كه با توري هاي سيمي‌محصور شده بود هدايتم كرد. دوباره روي موهايم آرام دست كشيد و گفت:
    براي چندمين بار مي‌‌گويم كه ازت متشكرم! ​

    سپس همان جا مرا با يك كاسه خشك و خالي از آب رها كرد. ​

    صبح، كه “راسلين” آمد، كاسه ام را از آب پر كرد و به صورتي خودماني گوشهايم را مالش داد. از اينكه كنجكاو نبود كه بداند كيستم شگفت زده شده بودم. دويدم و بلند بلند پارس كردم و همچنان كه دور مي‌شد سعي مي‌‌كردم به او بفهمانم كه چه اتفاقي افتاده است. به هوا مي‌جهيدم و پنجه‌هاي گل‌آلودم را بر ساقهايش مي‌‌كشيدم. اين همه‌ي آن چيزي بود كه مي‌‌توانستم انجام دهم. ”راسلين” لبخندي زد و خاكها را از شلوارش تكاند. آيا من همان سگِ پير او بودم ؟​

    رو به من كرد و گفت :
    دوباره باز به ات سر مي‌زنم. ​

    رفت و در قفس را به رويم بست .​

    او حالا هر روز به من غذا مي‌دهد و هميشه همينكه مي ‌بينم به سمتم مي‌آيد خوشحال مي‌شوم. خيلي خوشحال مي‌شدم اگر مي‌شد روزي شما را هم مي‌ديدم و با هم بازي مي‌‌كرديم.​

     
  4. Persiana

    Persiana مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏18 جولای 2005
    نوشته ها:
    4,194
    تشکر شده:
    121
    محل سکونت:
    Persian Empire
    عيد هالووين
    --------------

    بن فيور

    مترجم : هادى محمدزاده



    باد سرد پاييزي، برگهاي خشك را، از جلوي پايم، جارو مي‌‌كند، دو باره آن روزها، در يادم زنده شده است. مدتها پيش بود، و ما حدوداً دوازده سال داشتيم. «بامپي» و من، دوستاني جدا نشدني بوديم. و هميشه خود را دوستاني تا آخر خط، مي‌دانستيم. نام اصلي« بامپي» ، « كوين» بود. يك كودك سرخ چهره ايرلندي، كه به خاطر عادت هاي عصبي اش، او را با اين لقب صدا مي‌‌كردند، چون هنگامي‌‌كه مي‌ايستاد و صحبت مي‌‌كرد، مدام به شما تنه مي‌زد. با اين حال، دوستي خوب و وفادار بود.

    مي‌دانستيم كه بزودي دوستيمان، در محك آزمايش، قرار خواهد گرفت. و تحت غير منتظره ترين شرايط، به بوته آزمايش، گذاشته خواهد شد. عمارتي بود به نام « ولينگتون»، كه استوار و پا بر جا، در همسايگي ما قرار داشت و در انتهاي كوچه ى كاملاً بن بست ما، به شكل تهديد كننده و به شكوه سبك معماري «گوتيك »، سر بر افراشته بود. ساختماني عظيم و هولناك، كه داستانهايي در باره ارواح آن بر سر زبانها افتاده بود و همسايگان سالهاي متمادي سرشان به همين مسئله گرم بود. مردم بر اين باور بودند سالها پيش، حتي مدتها قبل از اينكه همسايه هاي حال حاضر اين محله در اين جا ساكن شوند، يگانه ساكن اين خانه «آلتيا ولينگتون»، شش تن از اعضاي خانواده اش را در اين خانه كشته است. علاوه بر اين در مورد او حرفهاي نامعقول زيادى مي‌زدند، از قبيل اينكه روح پليدي در او حلول كرده و به او فرمان داده است كه اين جنايات وحشتناك را انجام دهد. گاهي هم مي‌‌گفتند عقلش را از دست داده است، مي‌‌گفتند كه حدود پنجاه سال در يك سازمان شاغل بوده و بعد فرار كرده، به اين خانه آمده و گوشه نشيني اختيار مي‌‌كند. ضرورتي ندارد كه بگوييم به اين نتيجه رسيده بوديم كه از اين مكان، به هر قيمتي، بايد دوري كنيم.

    ولى پس از سالها مرد ميدان طلبيدن آن خانه، من و «بامپي» مصمم شديم بوديم مرد اين ميدان باشيم. عيد «هالووين » فرا رسيده بود و ما از مدتها پيش منتظر رسيدن چنين زماني بوديم. به صورت كاملاً محرمانه نقشه اين كار را كشيديم. اگر والدين مان، پي مي‌‌بردند كه در شب عيد «هالووين» براي عمارت « ولينگتون» نقشه مي‌‌ريزيم حتماً سد راهمان مي‌شدند. من هنوز نمي‌دانم چرا اقدام به آن كار كرديم. شايد مي‌‌خواستيم كاري را انجام دهيم كه همسن و سالهاي ما تا سالهاي سال نمي‌‌توانستند انجامش دهند. شايد كودكاني احمق، بوديم كه فكر مي‌كرديم به خاطر يك شوخي بچگانه مي‌‌توانيم جسور به نظر بياييم.

    باري به هر دليل، عيد «هالووين» فرا رسيده بود. و ما سعي مي‌‌كرديم با پرسه زدن در اطراف عمارت، جرات اين كار را، به دست بياوريم. وقتي شب عيد فرا رسيد، من و «بامپي» ، آخرين نفسهاي عميقمان را كشيديم، و در راسته ى پله هاي سنگي به سمت آن خانه مجلل بختك زده، حركت كرديم. هر پله اي را كه با بي ميلي بالا مي‌‌رفتم، ساقهايم بيشتر به لرزه مي‌افتاد. يك ميليون بهانه در ذهنم چرخ مي‌‌خوردند. «بامپي» ساكت بود و سرخي چهره اش رنگ باخته بود.


    قلبم تند تند شروع به زدن كرد ه بود. سعي كردم از بين ماسك كاغذي ارزانم، نفس عميقي بكشم. قبل از اينكه به خودمان بياييم، خود را جلوي ايوان چوبي و زهوار در رفته عمارت يافتيم. پيش رويمان در چوبي بزرگ و شاهانه اي قرار داشت. يك دستگيره برنجي عظيم، شبيه آنچه در فيلمها مشاهده مي‌شود، از آن آويزان بود. ديگر هيچ راه برگشتي وجود نداشت. من و «بامپي» بدون بر زبان آوردن حتي يك كلمه، به هم خيره شده بوديم. شروع به در زدن كردم، اما پس از سه ضربه سنگين، هيچ جوابي نشنيديم. حالا كمي‌آرامش گذشته خود را باز يافته بودم. ما از هر بچه اي در اين محله، زودتر به اين كار اقدام كرده بوديم و حالا به طور معجزه آسايي، از حادثه اي مخوف، رهيده بوديم. من و «بامپي»، نگاهي به يكديگر انداختيم و هر دو همزمان نفس حبس شده مان را بيرون داديم. به سمت خيابان بر گشتيم تا خود را، براي يك خوش آمد گوييِ در خور يك قهرمان از جانب ديگر دوستان آماده كنيم كه در اين هنگام با شنيدن صداي غژ غژ باز شدن آن در عظيم، هر دو، در جا ميخكوب شديم. برگشتيم. چشمانم را تقريباً بستم، چرا كه پيش بيني مي‌‌كردم با منظره اي ترسناك، مواجه شوم. علي رغم ترس و تعجبمان، با دلپذير ترين منظره، روبرو شديم.

    بانوي مسن ريزه پيزه ى با مزه اي آنجا ايستاده بود. كوچك و باريك اندام، كه موهاي خاكستري اش را، به صورت مرتب و دوست داشتني اي، گره زده بود. با صدايي آرام، به جهت دير باز كردن در، از ما عذر خواهي كرد، و پاكت هاي آب نبات شب عيد را با خوش رويي در كيسه هاي پلاستيكي مخصوص شب عيد ما گذاشت. او خود را، «آلتيا ولينگتون» معرفي كرد و به ما اطمينان داد بر خلاف داستانهايي كه از سالها قبل بر سر زبانهاست ، هيچ اتفاق عجيبي در عمارت او نيفتاده است. ما هم خودمان را معرفي كرديم. دچار شگفتي دلپذيري شده بوديم و از گفتگوي دوستانه با او لذت مي‌‌برديم. از او تشكر كرده، و محترمانه از او كه داشت به داخل عمارت بر مي‌‌گشت، معذرت خواستيم.

    من و «بامپي» واقعاً آنچه را ديده بوديم نمي‌‌توانستيم باور كنيم. همه آن حرف و حديث ها شايعه بود. شايعاتي بي رحم و جاهلانه. . ما آن فريبكاري ها را بر ضد اين بانوي بي آزار مسن آشكار كرده بوديم. همچنان كه در ايوان منتهي به پياده روي سنگي ايستاده بوديم، مطمئن و مشتاق بوديم كه خبرها را پخش كنيم. در همين هنگام، صدايي را از پنجره كنار در، شنيدم، صدا از داخل عمارت مي‌آمد، و آنقدر بلند بود كه مرا مجبور كرد برگردم. آنچه چشمانم ديد از آن زمان در خاطرم مانده و براي هميشه هم در خاطرم خواهد ماند چون جزئي از فكر و خيال هاي هر روزه من شده است جزئي از روياها و هراسهاي من.

    فكر مي‌‌كنم قبل از اينكه «بامپي»، حتي رويش را برگرداند من آن منظره را مشاهده كردم. آن چه ديدم، بسيار بد منظر و شبيه‌ يك بختك بود. يك موجود عجيب و غريب و بي تناسب، شاخدار، با سر پولك دار، و چشماني آتشين، و دراز در شكل و هيئت دوستانه «آلتيا ولينگتون»! همچنان كه لباس خانه، تنش بود، سلامي‌‌به ما داد و دست پنجه دارش را، از پنجره به سمت ما، بلند كرد، تو گويي به ما اشاره مي‌‌كند، داخل بياييم. همه چيز اهريمني و اوضاع نامساعد بود. من هرگز تا آن روز، به آن شدت، نترسيده بودم. پاهايم شروع به لرزيدن كرده بود. «بامپي»، با ديدن اين مناظر، از وحشت خشكش زده بود. هنوز نعره اي كه براي فرار بر سر او، كشيدم در گوشم است. فرار را بر قرار، ترجيح داديم. و هرگز پشت سرمان را هم، نگاه نكرديم. آنقدر دويديم تا به‌ يك زمين قديمي ‌و متروكه رسيديم. به‌ ياد دارم كه هر دو سكوت كرديم، و از وحشت آنچه ديده بوديم، كام از كام نچرخانديم. حتى مي‌‌توانم قسم بخورم كه «بامپي»، خودش را خيس كرده بود. تصميم گرفتيم اين وقايع را، براي هيچكس رو نكنيم، و پشت دستمان را داغ كرديم كه ديگر پايمان را، نزديك آن خانه نگذاريم. به علاوه اين ماجرا ها نگفتنش بهتر بود، چرا كه در غير اين صورت دهان به دهان بين مردم مي‌‌گشت. يك داستان ترسناك ناگفته.

    آن ماجرا مطمئناً بر ما تاثير زيادي گذاشته بود. من و «بامپي» در تمام طول سالهاي نوجواني ديگر درباره روح صحبت نكرديم.

    حالا سالهاي زيادي، از آن دوران، مي‌‌گذرد. من هنوز هم، «بامپي» را، وقتي كه اوقات فراغت مان را بين دوستان و گاهي در مراسم جشن و سرگرمي، سپري مي‌‌كنيم، مي‌‌بينم. او حالا ترجيح مي‌دهد که «كوين» صدايش كنيم و وقتي دوباره همين زمان از سال فرا مي‌‌رسد، در رستوراني آرام و ساكت، براي مز مزه كردن يك فنجان قهوه مي‌‌نشينيم و دو باره خودمان را روي همان ايوان شب عيد «هالووين» مي‌يابيم. خانه ى «ولينگتون» حالا از بين رفته و يك مركز خريد كوچك، جايش ساخته شده است. حالا ديگر درك افسانه ها، عقايد اجدادي، و اشباح زدگي خانه هاي قديمي برايم قابل درك شده است. برخي اوقات، به آنجا مي‌‌روم، و همه به عنوان يك همسايه قديمي، دورم جمع مي‌شوند.

    ...باد سرد پاييزي برگهاي خشك را از جلوي پايم جارو مي‌‌كند. مي‌‌خواهم داستاني بگويم كه نگفتنش بهتر است.



    ادبستان - هادى محمدزاده
    http://www.iranpoetry.com/archives/000214.php

     
  5. Persiana

    Persiana مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏18 جولای 2005
    نوشته ها:
    4,194
    تشکر شده:
    121
    محل سکونت:
    Persian Empire
    روحِ خانه ي مجلل ويندبروك
    ------------------------------

    نوشته : "تاي هارتلي"
    مترجم : هادي محمد زاده


    از كودكي شيفته ى ساختمانهاي قديمى بودم به ويژه ساختمان هاي مربوط به دوران هاي انقلاب و جنگ. من هميشه عاشق گشت و گذار در كاخهاي قديمي جنوب بوده ام و از اينكه سازندگان اين بنا ها اينقدر در حرفه اشان به ريزه كاريها توجه نشان مي دادند شگفت زده مي شدم.حالا برخي از اين هنرها براي هميشه از بين رفته است. باعث مسرتم مي شد اگر مي توانستم روي يكي از خانه هاي مجلل شهر هاي پاييني "كاروليناي جنوبي" كه قابليت باز سازي خوبي داشت معامله فوق العاده اي ترتيب دهم.

    هميشه اين مسئله ،فكرم را به خود مشغول كرده بود و نقل مكان كردن به يك خانه اشرافي، براي من، به منزله موفقيت در امور دنيوي بود. در احساسهاي اينچنيني غوطه ور بودم تا بالاخره زد و وقتش رسيد. خانه مجلل مورد نظر يك نمونه ى عالي و زيبا متعلق به دوران" ملكه ويكتوريا" بود، كه شش طبقه داشت و نماي بيروني آن داراي ده ايوان و ده اتاق بود . رودخانه «اديستو» به آرامي، از پشت اين ساختمان عظيم ، مي گذشت. خانه اشرافي، متعلق به خاندان يكي از دوستان قديمي ام بود كه به خاطر حرفه اش، مجبور به مهاجرت به “ كاليفرنيا” شده بود.

    او پدر پسر جواني بود كه يك سال پيش، دار فاني را وداع گفته بود. غير از اين پسر, هيچ وارث ديگري نداشت. واقعاً مصيبت بزرگي به او روي آورده بود. من قبلاً به اين حقيقت اشاره كرده بودم كه دنبال خانه ي حاضر و آماده اي مي گشتم. وقتي اين مسئله اتفاق افتاد به هر حال اين احساس به من دست داده بود كه نكند دوستم احساس كند من در غم او دنبال نفع شخصي هستم ، اما او به من اطمينان داد كه مجبور است از اين جا برود و با پرداختن به شغل جديد، فكر و ذهنش را از ضايعه پيش آمده ، بر كنار نگه دارد.

    بدون از دست دادن فرصت، آنجا را خريدم. و پس از مدتي دريافتم كه تا مدتي اين عمارت مجلل خالي مانده و كسي آنجا زندگي نكرده است. غافلگير شده بودم. چرا كه اصلاً فكرش را هم نمي كردم كه دوستم، غير از اينجا، سكونت گاه ديگري هم داشته باشد. نكته ديگري كه بيشتر مرا غافلگير كرده بود اين بود كه وسايل و اثاثيه خانه دست نخورده باقي بود كه برخي از آنها، به دهه هاي پيشين ، تعلق داشت و با گرد و خاك و تار عنكبوت پوشيده شده بود. من و همسرم، صبحها مشغول گرد گيري و مرتب كردن آنجا مي شديم و نهايت سعي امان اين بود كه آنجا را به بهترين نحو، به حالت اوليه بر گردانيم. مشتاقانه منتظر بوديم تا وكيلمان، امور مالكيت ما را بر اين خانه راست و ريس كند. قرار بود در يكي از محضر هاي ثبت اسناد رسمي، در اوايل دسامبر ، اين كار انجام شود.

    اولين شب را در يك اتاق خواب بزرگ در طبقه اول به خواب رفتيم و صبح با روشنايي فرح انگيزي مواجه شديم ، چرا كه پنجره هاي بزرگ اتاق ، رو به مشرق باز مي شد. توري هاي پنجره به زيباترين شكل، نور گير بود و اشعه ي نرم صبحگاهي را به درون اتاق مي آورد. ديگر اتاقها هم تقريبا به همين شكل، داراي روشنايي طبيعي و ملايمي بود. مي دانستم كه علاقه زيادي به اين جور جاها دارم.

    صبح يك روز دلپذير شنبه ، تصميم گرفتم از زمينهاي اطراف كه بالغ بر ده جريب، مي شد بازديدي داشته و بناهاي ديگر ملك را كه در گشت و گذار هاي قبلي ام ، متوجه اشان شده بودم را از نزديك بر رسي كنم و نگاهي هم به انباري ها ، كه وسايل قديمي در آنها نگه داري مي شد، بياندازم. حدود دو جريب از زمينها، باير و بقيه از درختان انبوه، پوشيده شده بود. از يك راه باريكه سنگي كه به درختان منتهي مي شد ، جستجويم را شروع كردم. من به وضوح ، اين مسير را از پنجره اتاق خوابم ، ديده بودم و هر زمان كه از پنجره ، بيرون را نگاه مي كردم ، چشمم به آن مي افتاد.


    به آهستگي در راهچه ي ميان درختان ، شروع به قدم زدن كردم و از ديدن درختان بلوط تنومند، كه با انبوهي از خزه هاي بي ريشه اسپانيايي ، پوشيده شده بود، حيرتي عجيب مرا فرا گرفته بود. كنجكاو بودم كه ببينم اين مسير به كجا خواهد انجاميد و با چه مواجه خواهم شد. انبوه شاخه هاي درختان باعث مي شد كه حتي در چنان روز بدان روشني، نور به سختي ، بر سطح مسير بتابد. همچنان كه پيش مي رفتم يك لحظه بر گشتم و متوجه شدم كه دور نماي خانه مجلل ، ديگر ديده نمي شود. همان جا آرزو كردم كه اي كاش از همسرم خواسته بودم كه همراهيم كند.

    چند قدم كه جلو تر رفتم متوجه كوره راهي در سمت چپم شدم و مكاني كه دور تا دور آن را ديوارهاي سنگي با حدود سه پا بلندي احاطه كرده بود . در بزرگ آهني اي داشت كه باز بود و براي جستجو ، مرا به خود مي خواند. پا كه به درون گذاشتم يك باره با باغي از گلهاي زيبا، با گشت گاه هاي دوست داشتني كه به صورت مارپيچ ، در محوطه باغ ايجاد شده بودند ، مواجه شدم. يك نيمكت سنگي قديمي هم زير يك سايبان كوچك در مركز باغ به چشم مي خورد. با اينكه علفهاي هرزه ، عرصه را بر گلها تنگ كرده بودند، با اين حال آنها به رشدشان ادامه مي دادند و حتي در چنين وضعيت به هم ريخته اي ، باغ خيلي زيبا و آرام به نظر مي رسيد.

    راهم را به سمت نيمكت سنگي كج كردم و روي آن نشستم. نگاهي سر سري به اطراف انداختم. الان وقتش نبود كه به وضعيت باغ رسيدگي كنم، بنا براين بر آن شدم كه وقتي ديگر ، باز گردم و سر و ساماني به وضع باغ بدهم. بيشتر هيجانِ سر گوش آب دادن، در محيط باغ ، مرا فرا گرفته بود.

    ساكت ، روي نيمكتِ سرد نشستم و به صداي رودخانه و جير جير پرندگان بر درختها، گوش سپردم. به نيمكت كه دقت كردم ،متوجه شدم كه ، حتي در اين مكان فراموش شده ، روي آن هنرمندانه كار شده بود. از سيمان ساخته شده ، و با كاشي هاي ضربدريِ رنگي، زينت داده شده بود ، البته برخي از آنها، شكسته و ترك خورده بودند.

    همچنان كه با انگشتم با لبه نيمكت ، ور مي رفتم ، صدايي به گوشم خورد كه به نظر مي رسيد از بيرون آن محيط است . انگار صداي هيجان زده ي يك بچه بود، كه مي خنديد و فرياد مي زد. صدا از عمق درختان مي آمد. بلند شدم و هوش و حواسم را به آن سمت ، معطوف كردم .صداي شكستن چند شاخه از همان ناحيه ، به گوشم خورد.

    موهاي بدنم سيخ شده بود. فوراً‌ از باغ خارج شدم و مسير مارپيچ را به سمت خانه مجلل پيش گرفتم و هر چه مي توانستم بر سرعت قدمهايم افزودم. با ديدن خانه مجلل احساس بهتري به من دست داد و پي بردم كه نماي ساختمان از پشت, چقدر باشكوه است، با آن ستونهاي بلند سپيدش كه از زمين به پشت بام كشيده شده بود. و پنجره هاي پر طمطراقِ سپيدِ مايل به زردش ،كه مشرف به رودخانه بود. به سمتش رفتم تا همسرم را بيابم. او را صدا زدم، اما هيچ جوابي نشنيدم. پس از كند و كاو جاهاي مختلف عمارت ، سرانجام او را در اتاق خوابِ پشتي عمارت يافتم. اين اتاقي بود كه قبلاً آن را وارسي نكرده بودم.

    او را در اتاق زيبايي يافتم كه به صورت زينتي چوبكاري شده و ديوارهاي روشن رنگي آن، با اَشكالي از راكتهاي بيس بال و ديگر اَشكالي كه باعث شادي يك پسر بچه مي شود ،گرده برداري گرديده بود. كاملا برايم روشن بود كه اين اتاق، اتاقِ همان پسر بچة فوت شده است همسرم روي لبه تخت خوابِ يك نفره نشست ملافه ها را مرتب كرد و از پنجره غبار گرفته اتاق، به بيرون خيره شد. انگار مايلها دور را، از نظر مي گذراند وقتي هم كه من وارد شدم ، يكه اي خورد. با خود فكر كردم شايد الان وقتش نباشد كه او را از تجربيات عجيبي كه آنجا ميان درختان ، برايم پيش آمده بود ، آگاه كنم. بيان اين مسئله , به وقتي ديگر بايد موكول مي شد. بقيه روز را از خانه بيرون نرفتم و وقتم را به نقاشي و نظافت كردن گذراندم و براي بازسازي اتاقها ، نقشه كشيدم. اتاق پسرك هنوز دست نخورده، باقي مانده بود. اصلاً اين اتاق فراموش شده و كسي تا حال از وجود آن مطلع نگرديده بود. شب هنگام كه به بستر رفتم، ذهنم را اتفاقات عجيب پيش آمده در طول روز به خود مشغول كرده بود. در اين انديشه بودم كه آيا هيچ آدم عاقلي مي توانست خانه اي را كه مأواي نسل اندر نسل او بوده است، بفروشد و بعد هم تمام وسايل خانه ، به ويژه اتاق پسرك را، رها كند و برود!؟ دقيقاً يك سال از مرگ پسرك مي گذشت چرا اتاقش تا حال، خالي و مرتب نشده بود؟

    سخت به اين فكر بودم كه از موضوع سر در بياورم و با همين افكار خواب مرا در ربود. نيمه هاي شب از خواب پريدم. احساس ترس عجيبي به من دست داده بود كه تقريبا ً‌داشت گلويم را مي فشرد. صدايي شنيده بودم، آيا خواب مي ديدم يا اين صدا بود كه در حقيقت, مرا از خواب پرانده بود؟ به ريتم يكنواخت نفسهاي همسرم گوش فرا دادم و اين البته مرا كمي دلداري مي داد. همچنان در تاريكي دراز كشيده بودم و گوش به زنگ بودم. فضاي اتاق به صورت ترس آوري ساكت بود. سپس دوباره همان صدا را شنيدم. سلاح گرمي را كه در كمدم نگه داري مي كردم برداشتم، ضامنش را كشيدم و آهسته از تختخواب بيرون آمدم. با دقت ، پايين راهرو را نگاه كردم و يك بار ديگر همان صدا را شنيدم. اين بار ضعيف بود اما وجودش را نمي توانستي انكار كني ، دزدانه وارد آشپزخانه شدم و با دقت از تاريكي ، به سمت انتهاي اتاق خيره شدم.

    ناگهان چشمهايم را ناباورانه ماليدم. نوري در مجاورت اتاق پسرك به چشم مي خورد! البته تنها نور نبود، بلكه رقص منظم رنگها بود كه از داخل راهرو، به ديواره هاي بيرون اتاق، منعكس مي شد. چند قدم جلو تر رفتم به اين اميد كه شايد آن نور ها نتيجه انعكاس پرتو ماه، در آب رودخانه باشد و يا چيزهاي پيش پا افتاده اي كه اين پديده را توجيه كند ولى همه چيز به همان وضع سابق بود، نورها هنوز آنجا در چرخش بودند و هنوز همان صدا، صدا يي كه خيلي شبيه به ناله يك حيوان بود به گوش مي رسيد.

    با ترس و لرز ، به سرعت به سمت اتاق خواب برگشتم تا همسرم را بيدار كنم. صدايش زدم ، بيدار شد، اما همچنان كه داشتم برايش توضيح مي دادم كه چه اتفاقي افتاده است به سمتي ديگر غلتيد، و از من خواست , صبح اين چيزها را برايش تعريف كنم. دوباره صدايش زدم حرفهاي نامفهومي را زير لب زمزمه كرد و دوباره خواب فرايش گرفت. اين عكس العمل او خيلي عجيب بود. او هميشه خوابش سبك بود. حالا برايم مسجل شده بود كه به تنهايي بايد شجاعت خود را نشان دهم. بنابراين، آهسته آهسته از آشپزخانه عبور كرده و به اتاق نهار خوري وارد شدم. درِ منتهي به اتاق خواب نيمه باز بود. محتاطانه، راه خود را به سمت پايين راهرو،‌ پيش گرفتم سعي مي كردم تا مي توانم دقت كنم، همچنانكه مماس با ديوار حركت مي كردم، شانه ام به تابلو ي نقاشي اي خورد كه چند ساعت پيش آنجا آويزان كرده بوديم. تابلو، با صداي كر كننده اي بر كف چوبي عمارت سقوط كرد. سرم را بالا آوردم و حالا در اتاق خواب كاملاً باز شده بود. آنجا در دو سه قدمي من، شكل نوراني كوچكي ايستاده بود . بي هيچ ترديدي يك سگ بود. يك سگ كوچك سياه چشمِ زشت. حيوان يك لحظه به من نگاهي انداخت. سر جايش ايستاد سپس برگشت و در راهرو، شروع به دويدن كرد. نورش بر كف چوبي و ديوارهاي اطراف، منعكس مي شد. سپس در انتهاي راهرو ايستاد، مكثي كرد و دوباره چرخيد. با خرناسي خفه و سپس به شكل مهي محو شد .

    سكوت دوباره بر همه جا حكم فرما شده بود. ديگر نوري از اتاق پسرك به چشم نمي خورد. با ترس خودم را به اتاق رساندم. ملافه هاي تخت به هم ريخته بود. گويي سگي آنجا در خواب به سر مي برده است. دستم را بر بستر كشيدم. سرد بود. به اتاق خواب برگشتم و سعي كردم ،يك بار ديگر همسرم را بيدار كنم. اما نتوانستم. هنوز نتوانسته بودم بفهمم چرا بيدار نمي شود. بر تختم دراز كشيدم، تا شعورم را باز يابم. قبلاً هرگز با چنين مشكلي برخورد نكرده بودم.

    خودم را به سكوتِ تاريكي سپردم. با نور شديدي كه از پنجره اتاق خواب، بر صورتم تابيد، بيدار شدم. همان جا يك دقيقه دراز كشيدم تا كمي از طراوت آفتاب زيباي صبح لذت ببرم و بينديشم كه امروز را چكار كنم. يك لحظه، تمام وقايع شب قبل، چون سيلي به ذهنم هجوم آورد. به سرعت به سمت همسرم برگشتم. با حدت و شدت، صدايش زدم. با چشماني گشاده از خواب برخاست و پرسيد چه شده است. تمام ماجرا را، برايش تعريف كردم. به ويژه واقعه ي بيدار نشدنش را . او تلاش مرا براي بيدار كردنش رد كرد و تأكيد كرد كه اينها خواب و خيال بوده است . به كمدم نگاهي انداختم، همان جايي كه سلاح گرمم را نگه داري مي كردم .اسلحه ام سر جايش، به پشت افتاده بود. خوب كه دقت كردم حيران و گيج شدم چرا كه ضامن سلاح كشيده نشده بود. درست مثل هميشه . فكر كردم شايد ماجراهاي شب قبل ، خواب و خيالي بيش نبوده است. اما همانطور كه داشتم ، ماجراها را دوباره براي همسرم تعريف مي كردم پي بردم جايي براي مطمئن شدن از اينكه وقايع شب قبل رويا نبوده است، وجود دارد. دستش را گرفتم و او را به آشپزخانه و ناهار خوري كشاندم. راهرو منتهي به اتاق پسر، با نور آفتاب صبحگاهي، كاملاً روشن شده بود.

    در هنوز باز بود. به داخل نگاهي انداختم. حيرت برم داشت چرا كه ملافه هاي تخت نامرتب بود. همسرم هم اين وضع شگفت را دريافت اما باور نداشت كه آن كارِ روح يك سگ باشد .

    حالا يقين كرده بودم كه ماجراهاي ديشب خواب و خيال نبوده است اما مي دانستم آنجا جايش نبود كه بتوانم اين مسئله را به همسرم ثابت كنم. روزم را طبق معمول شروع كردم و سعي مي كردم خود را بي خيال نشا ن دهم. باتمام وجود, اميدوار بودم كه آن اتفاق دوباره نخواهد افتاد.


    ساعت حدود نه بعد از ظهر بود خورشيد داشت در پس كوه ها نهان مي شد و همسرم و من، از وظيفه دشوار تميز كردن آنجا آسوده شده بوديم . بيشتر كارهاي طبقه اول انجام شده بود، از جمله تميز كردن پنجره ها و ما حالا پشت يك ميز كوچك نشسته بوديم و داشتيم قهوه داغ و جانانه اي نوش جان مي كرديم. چشم به غروب خورشيد دوختم و بازوان خسته ام را مالشي دادم. و به انديشه اتفاقات روز قبل و شب گذشته فرو رفتم. به مه غليظي كه از رودخانه بلند مي شد نگاهي انداختم و سپس نگاهم را به سمت قسمت پشتي محوطه ، معطوف كردم . منظره ترسناكي داشت. همسرم به اشكال حيرت آور مهي كه بر اثر نور ملايم آبي ماه از روي رودخانه بر مي خاست چشم دوخته بود . قطعاً مكانِ كاملاً آرامش بخشي بود. داشتم مي پذيرفتم كه دارم لذت مي برم. گوش دادن به آواهاي شبانه و صداهاي كه برايم تازگي داشتند و زندگي در شهري كه همه زندگي ام بود.

    سيگار برگي را در نور مهتاب برداشتم، معاينه اش كردم و سپس گوشه لبم گذاشتمش. و فندك آب طلا داده شده ام را زيرش گرفتم . ناگهان پارس يك سگ به گوشم خورد. از جا جستم سيگار برگ را انداختم و بر زمين خاموش كردمش. همان جا خشكم زده بود. پارس قطع شد. همسرم هم آن را شنيد و هر دو براي پارس بعدي به انتظار ايستاديم. همچنان كه لايه نازكي از مه داشت بر سطح حياط پخش مي شد چهار ستون بدنم انگار داشت يخ مي زد. پارس ديگري به گوش نرسيد بنابر اين نهايتاً براي تمدد اعصاب، سيگار ديگري گيراندم كه فورا خاموشش كردم. اصلاً‌ حوصله بيشتر آنجا ماندن را نداشتم تصميم گرفتم هر چه زودتر به استراحت پرداخته و نيرويم را براي روز بعد ذخيره كنم. ولى دوباره در سكوت شب از خواب پريدم. در خواب و بيداري صداي پارس روح سگ به گوشم خورده بود حالا كاملاً‌ بيدار شده بودم و براي شنيدن آنچه فكر مي كردم پارس سگ است گوش كشيدم. اشتباه نكرده بودم من داشتم صداي ناله و زوزه سگي را مي شنيدم، البته اين بار از بيرون خانه مجلل.

    تصميم گرفتم همسرم را از خواب بيدار نكنم بنابر اين به سمت پنجره رفتم و کرکره را به اندازه اي كه بتوانم حياط را ببينم، كنار زدم. حياط با نور مهتاب روشن بود. مه تا حدي همه جا پخش شده بود. آنچه ديدم زانوانم را سست كرد. طرح شفافي از روح سگ، آنجا مشاهده مي شد. هماني كه شب قبل ديده بودم. بر آستانه راهچه ي سنگي منتهي به باغ ، نشسته بود. به صورت واضح از شبح سگ، نور ساطع مي شد. نور سفيد رنگي كه سطح راهچه و درختان اطراف را، تحت الشعاع گرفته بود. سگ قبلاً مرا ديده بود و حالا رويش را بر گردانده و مستقيم به چشمهاي من خيره شده بود .با زوزه اي منحصر به فرد، تغيير مسير داده و در مسير سنگي شروع به دويدن كرد، همچنان نور به اطراف مي پراكند. ناگهان روح سگ به صورت نيم دايره اي در آمد و در تاريكي شب حل شد حالا تنها لايه نازك بخاري از آن مانده بود كه از درختان، به سمت رودخانه غلط مي خورد آشكارا شوكه شده بودم. به سمت تخت كه همسرم روي آن نشسته بود برگشتم. او هم زوزه را شنيده بود. حالا هر دو مي دانستيم كه اينها خواب و خيال نيست .

    به ساعتم نگاهي انداختم ساعت چهار و سي دقيقه صبح بود. ديگر تصميم گرفتيم بيدار بمانيم و طلوع خورشيد را به نظاره بنشينيم. همچنان كه پشت ميز بزرگ قهوه اي مايل به قرمز اتاق نهار خوري، در حال تماشاي بالا آمدن خورشيد بوديم، به فكر ماجراهايي افتادم كه شب قبل , از پنجره شاهدش بودم. همسرم تقريباً بر خلاف گذشته , شكش در مورد اين ماجرا ها بر طرف شده بود و همچنان كه خورشيد بر فراز رودخانه بالا مي آمد، تصميم گرفتيم حقيقت ماجرا هاي خانه مجلل را دريابيم. قدم زنان وارد محوطه شديم و به سمت همان راه باريكه سنگي ، كه چند روز قبل در آنجا به گشت زني پرداخته بودم ، به راه افتاديم. در سكوت كامل قدم مي زديم. هوا آنقدر رطوبتي بود كه تقريبا خفقان آور مي نمود. و چنان صداهاي طبيعي فضاي اطراف را پر كرده بود كه من باورم شده بود اگر بخواهم فرياد بزنم هرگز صدايم آنسوتر از لبهايم شنيده نخواهد شد. به همسرم باغ رو به خرابي و قابل بازسازي را نشان دادم و هر دو روي نيمكت سنگي قديمي وسط محوطه نشستيم و با دقت به محيط اطراف خيره شديم. من به طرف رودخانه چرخيدم . آفتاب از لاي شاخه ها بر چهره ام پاشيد. به ياد دفعه قبل كه به اينجا آمده بودم افتادم. سرانجام راه در بيروني باغ را پيش گرفتيم. در مسير حركت به سمت خانه مجلل, متوجه يك راه باريكه ي كوچك خاكي شديم كه به نظر مي آمد منتهي به رودخانه است احساس كردم راه, مرا به سمت خود مي خواند.

    (ادامه در پست بعدى تا خيلى طولانى ‌نشود)
     
  6. Persiana

    Persiana مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏18 جولای 2005
    نوشته ها:
    4,194
    تشکر شده:
    121
    محل سکونت:
    Persian Empire
    (ادامه ى روح خانه ى‌ مجلل ويندبروک)

    مسير طبيعيِ وسوسه انگيز ي بود. همچنان كه به آهستگي از راهرو باريك ميان درختان. به پيش مي رفتيم احساس كردم فشار هوا بر حنجره ام فشار مي آورد. بزودي فراروي ما ,روشنايي كه منتهي به رودخانه بود پديدار شد. و از آنچه ديديم .بسيار حيرت كرديم. در وسط آن محوطه ي روشن , قبرستان كوچكي با تقريباً ده يا پانزده قبر كه به وسيله ديوارهاي سنگي محصور شده بود , به چشم مي خورد. دروازه سياه آهني اش از قسمت لولا. به يك طرف خم شده بود. اصلاُ قادر نبودم يك قدم جلوتر بروم . چرا كه رودخانه , در پس زمينه اي از نور خورشيد كه بر سطح آب مي درخشيد. ديده نمي شد. دستم در دست همسرم بود و همين مسئله كمي مرا دلداري مي داد. از دروازه پا به درون گذاشتم و تا وسط قبرستان پيش رفتم. سكوت بر همه جا حكم فرما بود. متوجه اين حقيقت شده بودم كه مالكين قبلي خانه اشرافي, كمترين تلاشي براي نگه داري اينجا, از خود نشان نداده اند.

    چمن محوطه قبرستان , كم پشت , و گلهايي كه حالا پژمرده شده بود اينجا و آنجا روي گورهاي تازه تر به چشم مي خورد. به يك سنگ گرانيت بزرگ چشم دوختم. قسمتِ طرفِ مرا مقداري خزه, پوشانده بود. با صداي بلند. شروع به خواندن كلماتي كه بر قسمتهاي ترك دار تخته سنگ , حك شده بود, كردم:

    همايون
    رابرت “ ويندبروك”1817-1898

    من كلاً با تاريخ خانه مجلل ويند بروك, آشنا بودم, زيرا وقتي خودم را آماده مي كردم اينجا را بخرم آن را مطالعه كرده بودم. كنار قبر نخستين مالك و سازنده اين كاخ مجلل ايستادم. من اصلاً از اينكه در اينجا قبرستاني وجود دارد , مطلع نبودم . باورم نمي شد كه كسي همين طوري قبر اجدادش را رها كرده و حتي از اينكه آنها اينجا دفند هم ذكري به ميان نياورده باشد. ناگهان متوجه شدم كه همسرم صدايم مي زند. او در كنار يك قبر, در طرف ديگر قبرستان زانو زده بود. به سمتش رفتم و نزديكش چمباتمه زدم. در آن گوشه دنج , يك قبر نسبتا جديد وجود داشت ,با سنگي سياه و زيبا و مرمرين. چمنهاي اطراف قبر, هنوز تازه بود. شروع به خواندن كتيبه روي گور كردم. از قبل مي دانستم كه چه بايد آنجا نوشته شده باشد.

    همايون
    "جيمي ويندبروك"
    1991-1998

    شوكه شده بودم سعي مي كردم سيل افكاري را كه به ذهنم هجوم مي آورد , هضم بكنم. همسرم توجه ام را به قبر كوچك تري كنار قبر پسر جلب كرد. سنگ آن , درست مثل قبر پسر, از مرمر سياه ساخته شده , و بر زمين تكيه داده شده بود. كتيبه به آساني خوانده مي شد.

    ساوانا 1998

    قبرستان را ترك كرديم و مسير پايين رودخانه را, به سمت خانه مجلل پيش گرفتيم. از اينكه گور كوچكِ كنارِ قبر پسر, متعلق به يك حيوان محبوبِ خانگي بود اصلاً تعجب نكرده بودم. من دقيقاً مي دانستم كه آن قبر متعلق به چه حيواني است.


    هنوز كاملا شب نشده بود و همسرم خانه را ترك كرده بود تا تعطيلات آخر هفته را, با والدينش در "گرينويل" سپري كند. از تنها ماندن در آن خانه مجلل, هيجاني شده بودم و در اين انديشه بودم كه بهترين دوستانم را از شهر فرا خوانده و از آنها بخواهم كه اگر برايشان امكان دارد مدتي را در اينجا سپري كنند. اما بعد دريافتم كه فكر ابلهانه اي است. براي مقابله با ترسها, ذهنم را آماده مي كردم من بايد اين سه روز زودگذر , شجاعتم را حفظ مي كردم. يك روز گذشت و عصر دومين روز فرا رسيد. همه ي روز را در شهر به سر برده , و حالا به خانه رسيده بودم. در طول روز دريافته بودم كه كيفم گم شده است و به دنبال آن ساعتها, خانه را گشتم , حدس مي زدم كه آن را بايد هنگام زانو زدن بر علفهاي قبرستان قديمي , انداخته باشم و به خود جرأت دادم كه به اين بينديشم كه بروم و آنجا را جستجو كنم. براي فردا به آن احتياج داشتم.

    نور كم رنگ خورشيد , بر خانه مجلّل مي تابيد. تا نيم ساعت بعد, هوا كاملاً تاريك مي شد با عجله , در مسير رودخانه, به راه افتادم گفتگو كنا ن و زمزمه كنان , همراه با خواندن سرودهاي قديمي, رفته رفته ،حصار قبرستان , در ديدرس قرار گرفت. و من اميدوار بودم كه در كمترين زمان كيفم را پيدا كنم و به سرعت از آنجا خارج شوم.

    چندي نگذشت كه قبرستان به طور كامل , در محدوده ي ديد قرار گرفت. از آنچه ديدم ،در جا خشكم زد, آواز هاي قديمي, در گلويم ماند. در وسط محوطه ي قبرستان, دو شبح نوراني به چشم مي خورد . پسر جواني آنجا , در حال انداختن يك توپ قرمز، به هوا بود. همينكه توپ از دستش رها شد, يك سگ ، همان( روح آشنا)، به هوا پريد و با مهارت هر چه تمامتر, آن را با دهانش گرفت و آرام بر چمن هاي نرم, فرود آمد، به طرف پسرك دويد و خودش را در آغوش پسر انداخت.پسر توپ را از دهان سگ گرفت و با شادي , دوباره توپ را به هوا انداخت. سگ هم جستي زد و همان عمل قبلي را بدون نقص تكرار كرد. پسرك روي چمنهاي سرد نشست و وقتي سگ , به آهستگي به سمتش بازگشت, او را تنگ در آغوش گرفت و نوازشش كرد .

    من همانجا در تاريكي اي كه مرا محصور كرده بود ميخكوب شده بودم، و آن منظره غير قابل باور را تماشا مي كردم و سعي مي كردم خودم را متقاعد كنم كه آنچه مي بينم همان چيزي نيست كه قبلاً ديده ام. طرح شبح پسر, رفته رفته, كم رنگ تر مي شد و طرح شبح سگ, رفته رفته ,روشن تر و پر رنگ تر.همچنان كه شبح پسر داشت از جلوي ديدگانم محو مي شد ، سگ در چمنهاي كنار قبر پسر , چنبر زد و نفس عميقي كشيد تو گويي به خواب رفته است. او ناپديد نشده بود. به خاطر ايستادن زياد در يكجا , يكمرتبه , متوجه دردي در ساقهايم شدم و دريافتم كه بايد كمي به خودم تحرك بدهم . چند قدم كه به جلو برداشتم ناگهان , روح سگ از جا پريد .توجه اش جلب شد و چشمهاي سرخش را به سمت من چرخاند و خرناس تهديد آميز , و خشمگينانه اي از حنجره اش سر داد. برگشتم و به سمت خانه مجلل , تغيير مسير دادم. چاره اي نبود بايد بدون كيف پول سر مي كردم .حتي پشت سرم را هم نمي توانستم نگاه كنم و بلند بلند دعا مي خواندم كه سكندري نخورم و به درختي يا چيز ديگري برخورد نكنم .

    خودم را به جلوي خانه ي مجلل رساندم همان جا كه بنز مرسدسم را پارك كرده بودم و بدون وقت تلف كردن , با ماشين , از در اصلي خارج شدم, و با ويراژ, وارد جاده خاكي شدم. كم كم خانه مجلل ,در پس ستوني از گرد و خاك , از نظر ناپديدشد. فردا صبح پس از برخواستن از خواب , سعي كردم موقعيتم را دريابم .

    اتفاقات شب قبل در ذهنم تازه مي شدند .هنوز در مرسدسم بودم كه آن را در يك كليساي مشايخي پروتستانها در جزيره (اديستو آيلند) پارك‌ كرده بودم .به ساعت مچي‌ام نگاهي انداختم .ساعت 9:00 صبح بود .يك ساعت كارم دير شده بود و من هنوز لباس غير رسمي به تن داشتم .مجبور بودم به خانه مجلّل برگردم و لباسهايم را عوض كنم به منشي ام تلفن زدم و از او خواستم كه جدول كاري صبحم را لغو كند. سپس تصميم گرفتم به همسرم در "گرينويل" هم تلفن بزنم و اتفاقات شب قبل را برايش بازگو كنم . وقتي ماجرا را برايش گفتم ،باورش نمي شد .با هم به توافق رسيديم كه نمي توانيم به روشهاي قبلي ادامه دهيم و بايد تدابيري اتخاذ كنيم. بايد به دوستم در “ كاليفرنيا” تلفن مي زدم و از او مي پرسيدم كه آيا از ماجراهايي كه در خانه مجلل “ويندبروك” اتفاق مي افتد آگاهي داشته است يا نه .در حالي كه زير لب, خودم را سرزنش مي كردم در جاده خاكي به سمت خانه مجلل به راه افتادم. تا جايي كه ممكن بود بايد هر چه سريع تر لباسهايم را عوض مي كردم و به سر كار بر مي گشتم وقتي از در اصلي وارد شدم ، از ديدن منظره ي مقابل در جلويي خانه مجلل, بهت برم داشت, ““جيمز”” “ويندبروك” مالك سابق خانه مجلل , جلوي ايوان خانه , ايستاده بود. ظاهراً يك مأمور كفن و دفن , هم كنارش بود ، اين را از حضور يك ماشين نعش كش كه جلوي چمنزار پارك شده بود, فهميدم چندين كارگر هم به نرده هاي جلوي ايوان تكيه داده بودند. سلام و عليكي كردم و منتظر شدم به حرف بيايد .

    - “ ماركوس” ! از اينكه دوباره مي بينمت خوشحالم از اتفاقات پيش آمده واقعاً متاسفم بايد بنشينيم روي يك موضوع مهم با هم بحث كنيم .

    من به نشانه ي موافقت سرم را تكان دادم

    - از اينكه شما را اينجا مي بينم خوشحالم

    به همه كارگران و دور و بري ها ، بفرمايي زدم قهوه اي درست كردم و سپس راهنمايي اشان كردم به جلوي ايوان تا استراحت كنند و خودم و ““جيمز”” به صورت خصوصي , صحبت را شروع كرديم.

    - آمده ام كه جسد پسرم را ببرم او در منطقه اي در همين حوالي دفن شده است. مي خواهم او را به گورستاني در “ كاليفرنيا” منتقل كنم .نمي توانم حتي دوري از جسدش را هم تحمل كنم.

    به سرعت با اين خواسته ي او موافقت كردم اما همچنانكه به چشمهايش نگاه مي كردم ، احساس مي كردم حرفهاي زيادي براي گفتن دارند. از آن اشباح عجيب ، از آن مناظر مشكوك و آن صداها كه ماه قبل شاهدش بودم برايش گفتم و خواستم برايم توضيح دهد كه چرا از وجود قبرستان آگاهم نكرده است و چرا هنگام رفتن, آنقدر عجله كرده به گونه اي كه حتي وسايل و اثاثيه خانه را هم با خود نبرده است .

    نفس عميقي كشيده آهي سر داد وگفت :
    - حقيقتاً نمي‌دانم از كجا شروع كنم “ ماركوس” !فكر مي كنم بهتر است همه ماجرا را از اول برايتان بازگو كنم .

    با مكثي سعي كرد افكارش را جمع كند
    - من اين خانة‌ مجلل را از پدرم به ارث بردم همانطور كه او آن را از پدرش به ارث برده بود و قبل از او هم , به همين ترتيب پسر از پدر, خانه را به ارث برده بود . هميشه دوره ي آبستني همسرم طولاني بوده است .او چهار بار قبل از تولد “جيمي”, كورتاژ كرده بود.”جيمي” تك‌ فرزند من بود و عاشقانه به او علاقمند بودم.ما از اينكه او داشت مراحل رشد را سپري مي كرد خوشحال بوديم, ساعتهاي شادي را به ماهي گيري و قايق سواري و بازي هاي رايجي كه به صورت طبيعي پدر و پسر با هم انجام مي دهند ,مي گذرانديم.

    به چشم‌هايش نگاه كردم غم عجيبي در آنها موج مي زد .

    - چند سال قبل سگ كوچكي براي “جيمي” خريديم. از همان آغاز اين دو علاقه عجيبي به يكديگر پيدا كرده بودند بگونه اي كه جدا كردنشان از يكديگر مشكل بود . به خاطر اضافه كار ، وقت كمي را با “جيمي” در خانه بودم و به نظر مي رسيد كه سگ اين شكافها را پر مي كند. سگ در حقيقت بهترين دوست او شده بود حدود يك سال قبل , صبح يك روز شنبه به “جيمي” قول داده بودم كه او را براي ماهي گيري ببرم اما دريافتم كه بايد اين به روزي ديگر موكول شود چرا كه بايد حتماً آن روز را به سر كار مي رفتم

    .”“جيمز”” اندكي سكوت كرد و سپس دستمال جيبي اش را بيرون آورد اشكهايش را پاك كرد و ادامه داد :
    ...”جيمي” تصميم گرفت سگ را بيرون ببرد و به تنهايي روي پل رودخانه به ماهيگيري بپردازد .
    همچنان كه در برابر كشش طعمه ي قلابش, مقاومت كرده بود ناگهان تعادلش را از دست داده و به داخل رودخانه سقوط كرده بود. او شنا بلد نبود.

    "““جيمز”” دوباره سكوت كرد و به دستانش خيره شد .پس از دقايقي دوباره حرفش را پي گرفت .

    ... جسد تباه شده او را در ساحل رودخانه, حدود نيم مايل دورتر از لنگرگاه "ميلر" پيدا كرديم .سگ به نگهباني بالاي سرش ايستاده بود .

    او را به سكوت فرا خواندم و خواستم كه ديگر ادامه ندهد.
    - نه ! نه ! من بايد تمام ماجرا را براي شما بگويم .من قبلاً قادر به گفتن اينها نبودم. مكثي كرد و دوباره حرفش را پي گرفت.

    ...”جيمي” را در ساحل رودخانه "اديستو" دفن كرديم, همان جايي كه او به آن عشق مي ورزيد سگ را با خودمان به خانه آورديم .از يادگارهاي “جيمي” آنچه باقي مانده بود همين سگ بود. خيلي به او علاقه مند شده بوديم .هر شب, سگ, راه اتاق “جيمي” را پيش مي گرفت و روي تخت او مي لميد .آنجا تنها جايي بود كه سگ خوابش مي برد .يك روز صبح، كه سگ را صدا زديم جوابي نشنيديم . وقتي وارد اتاقش شديم , متوجه شديم كه سگ همانطور كه روي تخت “جيمي” به خواب رفته , مرده است .او را هم در همان قبرستان قديمي, نزديك “جيمي” دفن كرديم. ضمناً، نام آن سگ " ساوانا" بود.

    چندي نگذشت كه خانه مجلل را ترك كرديم. من شغل ديگري در “ كاليفرنيا” براي خودم دست و پاكردم و از بقيه ماجرا هم كه با خبري. هرگز براي بردن اثاثيه نمي توانستم به اينجا برگردم و حتي فكرش را هم نمي كردم كه بتوانم دوباره پايم را اينجا بگذارم اينجا به جز خاطرات تلخ چيزي برايم ندارد

    بلند شد و همگي در سكوت, از مسير پايين رودخانه, به سمت قبرستان قديمي حركت كرديم همچنان كه آرام قدم مي زدم , شيئي را روي سنگ قبر پسر تشخيص دادم قدري جلوتر رفتم. بر سنگ قبر متوجه كيفم شدم. نمي توانستم بياد بياورم كه چگونه آن را اينجا جا گذاشته ام .الان موقع مناسبي براي برداشتنش نبود. حفارها شروع به كار كرده بودند و من كنار دروازه قبرستان ايستاده بودم. يك ساعت بعد هم پسر و هم سگ نبش قبر شده بودند .از اين حقيقت شگفت زده شده بودم كه سگ با يك تابوت مزين خاكستري به همان سبك و سياق پسر, دفن شده بود .پس از مدتي , مشخص شد كه درِ تابوت پسر باز شده است .مهر روي در تابوت شكسته بود و در پوش آن كمي بالا آمده بود , پدر بيچاره , داشت به زانو در مي آمد . مامور كفن و دفن , به جلو خيز برداشت و سعي كرد او را بگيرد. رنگش مثل گچ سفيد شده بود. به آهستگي به تابوتِ باز, نزديك شدم و از آنچه ديدم, مغزم سوت كشيد .موهاي پشت گردنم به طور كامل راست شده بود! .بدن پسرك, بر كف تابوت تكيه داده شده و با توپِ سرخ رنگي در دست راستش , به نظر مي رسيد كه به خواب عميقي فرو رفته است. همه چيز درست از آب در آمده بود اما نمي توانستم از مافي الضمير “جيمز” چيزي دريابم, سعي كرد چيزي بگويد .عرق صورتش را پاك كرد و با بي حالي به حرف در آمد:

    - توپ اسباب‌بازي مورد علاقه ي سگ بود .توپ را با خودش دفن كرديم. مأمور كفن و دفن خبر داد كه در تابوتِ سگ هم باز است .قفل باز شده بود و مهر و موم آن شكسته بود ، رنگ “جيمز” دوباره پريد جسد سگ ,درست مثلِ روزِ اولِ تدفين, سالم بود !

    “جيمز” تأكيد كرد كه او هرگز موميايي نشده است. هنگام دفن سگ, توپ در تابوت او قرار داده شده بود اما حالا در هيچ كجاي تابوت, توپي مشاهده نمي شد!

    آنقدر شوكه شده بودم كه فكر مي كنم تا آن زمان ,هيچ انساني اندازه ي من شوكه نشده بود .وقتي “جيمز” به تابوت نزديك شد و بدن سگ را به نرمي بلندكرد, هاج و واج عقب خزيدم .جسدش اصلاً خشك و سفت نبود. سگ را برداشت ,به سمت تابوت بازِ پسر, رفت, سگ را در كنار پسر قرار داد و به آرامي در تابوت را گذاشت. اشك گرمي از گونه هايم سرازير شد .من و “جيمز” دريافتيم كه كار به درستي انجام يافته است .”جيمز” بالاي تابوت پسر زانو زد، دستانش را بالا برد و دعاي كوتاهي را زمزمه كرد همچنانكه تابوت خالي سگ روي زمين قرار داده ‌شده بود, كيفم را از سنگ قبر برداشتم. تابوت پسر حالا آماده حمل بود .”جيمز” با چشماني گريان, مرا در آغوش كشيد ، و از من خواست كه از اين مكان محافظت كنم و سپس از من خداحافظي كرد. به گرد و غبارِ پشتِ سرشان, چشم دوختم و فكر مي كردم كه شايد دارم خواب مي بينم اما نه ! همه چيز حقيقت داشت .

    اين به هر حال, شگفت انگيز ترين اتفاق, در زندگي من بود .حالا تقريباً حدود يك سال است كه در اين خانه ي مجلل زندگي مي كنيم .و آن اتفاقات عجيب , ديگر تكرار نمي شوند. قبرستان و باغ, علف كن‌ و تعمير شده اند و من و همسرم, همه ساعاتمان را در اينجا سپري مي كنيم .اتاق خواب پسر, حالا جايش را به اتاق مطالعه ي من داده است و هر بار به اين اتاق پا مي گذارم, تقريباً انتظار دارم روح چنبر زده ي سگ را, در گوشه ي شرقي اتاق ببينم. مي‌دانم او بر نخواهد گشت، او حالا جاي گرم و نرمي در آغوش بهترين دوستش يافته است .از اين پس, خانه مجلل “ويندبروك” جايي تماشايي خواهد بود.

    ادبستان - هادى محمدزاده
    http://www.iranpoetry.com/archives/000335.php
     
  7. boxilink
  8. yue bochon

    yue bochon Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏17 سپتامبر 2007
    نوشته ها:
    724
    تشکر شده:
    2
    محل سکونت:
    Huashan
    ممنون استاد پرشيانا
    ما منتظر داستانهاي بعدي هستيما
     
  9. Persiana

    Persiana مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏18 جولای 2005
    نوشته ها:
    4,194
    تشکر شده:
    121
    محل سکونت:
    Persian Empire
    نامه گمشده
    ---------------


    The Lost Letter
    وينسنت بونينا Vincent Bonina
    مترجم هادي محمدزاده


    در طول زندگى ام دنبال شانس‌ هايى بوده‌ام كه به بهتر شدن موقعيت ‌هايم بيانجامد. اگر چه وضع زندگى ام بد نيست و عموماً‌ شادم، اما هرگز به حد كافي پيشرفتى نداشته ‌ام. هرگز به اندازه كافى پول نداشته‌ام، هرگز به اندازه كافي اوقات فراغت نداشته ام و هرگز از امكانات مادي برخوردار نبوده‌ام. ‌هدفها‌يم كوچك اند و بنابراين هر لحظه دنبال هدف‌هاي جديدي هستم كه البته آن‌ها نيز هدف‌هاي كوچكي هستند. به اين ترتيب من در زندگي ام همواره دنبال چيز‌هايي بوده ام كه نياز‌هاي ضروري‌ام را برآورده كنند. اين نياز‌ها چيست دقيقاً نمي‌دانم اما به هر حال در پي‌اشان هستم. احساسم اين است كه شانس‌هايي هست كه عاقبت به من رو مي‌آورد و اجازه مي‌دهد كه سر و سامان بگيرم و سود يك خوشحالي نهايي نصيبم مي شود. اتفاقاتي را كه مي‌خواهم برايتان شرح دهم ممكن است غير واقعي به نظر برسند، اما بايد كساني وجود داشته باشند كه ما را باور كنند و با اشتياق و ايمان صادقانه آنچه را اتفاق افتاده است بپذيرند. البته اتفاقاتي بسيار باور نكردني كه هر صبح كه از خواب بيدار مي‌شوم فكر مي‌كنم واقعيت ندارند اما واقعيت دارند و واقعاً اتفاق افتاده‌ و جزيي از سرگذشت من شده اند.


    تقريباً هر غروب كه روي صندلي‌ام مي‌نشينم, مي‌توانم صداي ساكنان طبقه پايين را كه در مورد ظواهر بي معني زندگي‌اشان مشاجره مي‌كنند بشنوم. امشب هم با شب‌هاي ديگر هيچ تفاوتي ندارد. خانم اولسن فراموش كرده است كه برنامه مورد علاقه آقاي اولسن را از تلويزيون روي نوار ويدئو ضبط كند و حالا دنيا براي آقاي اولسن به پايان رسيده مگر آنكه بتواند آن نوار را ببيند. من معمولاً سعي مي‌كنم با بلند كردن صداي راديو از حجم سر و صداي گوشخراش آن‌ها بكاهم، اما امشب مشاجره‌اشان بالا گرفته است و بنابراين تصميم گرفته ام كمي‌قدم بزنم.



    در طبقه سوم يك خانه قديمي‌كه تقريباً در اوايل اين قرن ساخته شده زندگي مي‌كنم. رواق ورودي بزرگ پيچ در پيچ و نماي سنگ برجستة آن حس احترام را نسبت به طراحان و سازندگان آن بر مي‌انگيزد. زماني اين خانه بزرگ جز‌يي از املاك خاندان برجسته باربر‌ها بود كه ثروتشان را از راه صنعت زغال سنگ به دست آورده بودند. وقتي سوخت به نفت وابسته شد صنعت زغال‌سنگ مرد اما تا مدت‌ها حكمراني خاندان باربر‌ها به طول انجاميد. اين فكر غمگنانه‌اي است كه وقتي آن‌ها كارشان را شروع كردند شايد اين احساس را داشتند كه صنعت زغال سنگ همواره رشد خواهد كرد. هرگز در طول ميليون‌ها سال كسي فكرش را نمي‌كرد كه عناصر بي‌ثباتي چون نفت جاي عناصر با ثباتي چون زغال‌سنگ را بگيرد اما اتفاقي كه نبايد بيفتد, رخ داد. مي‌خواستم بدانم بر سر اين خانواده ها چه آمد چگونه اين همه دگرگوني رخ داد و حالا آن‌ها كجايند؟


    همچنان كه به سمت پايين پله‌هاي خانه قديمي‌ مي رفتم و به طبقه اولسن نزديك مي شدم صداي اولسن بلند‌تر به گوش مي‌رسيد اما به ستون پلكان عمودي سالن ساختمان كه نزديك شدم قطع شد. در كريدور ساكت و متروك, نقاشي بزرگي از جاناتان باربر به ديوار آويزان بود. محتملاً وقتي خانه نوسازي شده بود آن را در زير زمين ساختمان يافته بودند و حتي هيچ كس نمي‌دانست مالك آن چه كسي بود. زيبا به نظر مي‌رسيد. طرح مطبوعي از يك مرد جوان كه ملبس به لباس‌هاي زمان خودش تنها در محوطه منزل ايستاده بود.


    وقتي در آستانه رواق ورودي كه زيبا‌ترين طرح‌ها روي آن كار شده بود ايستادم تنها صداي ضعيف و مبهم آن همسايگان بي ملاحظه را مي ‌توانستم بشنوم. به سرم مى زند كه همانطور پياده به سمت مركز شهر راه بيفتم. از تماشاي كودكان خندان و اينكه وقتشان به خوشي مي‌گذرد لذت مي‌برم و فكر مي‌كنم كه آن‌ها صاحبان اصلي شهر هستند. وارد محوطه بازار كه شدم مي توانستم صداي همهمه شهر را بشنوم صداي بوق ماشين‌ها و فرياد بچه‌ها را. در گوشه‌اي از خيابان پلت ايستادم به افسر پليسي چشم دوختم كه مشغول گفتگو با گروهي از بچه‌ها بود. او قصد توبيخ آن‌ها را نداشت تنها آنجا ايستاده بود كه با آن‌ها بگويد و بخندد. پليس اينجا حقيقتاً در شهر رفتار خوبي دارد آنها مي‌دانند كه درآمدشان از كجاست و به مردم شهر احترام مي‌گذارند حتي از كارشان لذت مي‌برند.

    خيابان پلت اولين خيابان پررونقي است كه در قسمت غربي شهر با آن مواجه مي‌شويد كسب و كار و داد و ستد از اين خيابان شروع مي‌شود. مي‌توانم بوي همبرگر‌ها و پياز‌هايي را كه در مغازه كباب پزي جانسون در حال سرخ شدن هستند استشمام كنم و ممكن است بروم آنجا و با گوشت‌هاي بريان و سيب زميني‌هاي سرخ كردة نمكينِ كباب پزي جانسون، دلي از عزا در بياورم اما اغلب اين كار را نمي‌كنم و مي دانم كه اعتدال چيز بي‌ضرري است. كبا‌ب‌پزي جانسون، حدود سيزده سال پيش به اين جا نقل مكان كرده بود و قبل از آن، اين ساختمان كوچك محلي براي عمليات نامه رساني به كارگراني بود كه در معادن زغال سنگ كار مي‌كردند و اين كارگران مي‌توانستند از اين محل نامه‌هايشان را هم پست كنند. اين كلبه كوچكِ شبيه به عمارت كه حالا با رنگ سفيد روشن نقاشي شده و با رنگ آبي تيره زينت يافته بود صد‌ها سال قدمت داشت و علي‌رغم گذشت زمان بسيار، همچنان سراپا ايستاده بود. به آن‌طرف خيابان مي‌روم و وارد كبا‌ب پزي مي‌شوم داخل مغازه، همان جمعيت كوچك هميشگي به چشم مي‌خورند كه بيش‌ترشان را دانشجويان تشكيل مي‌دهند. ماشين تحرير مخصوصي كه در وسط مغازه قرار دارد قسمت نشستن مشتريان و قسمت پخت و پز را از هم جدا كرده است.

    تا آخر مغازه پيش رفتم و روي يكي از صندلي‌هاي بلند چهارپايه بي پشتي نشستم. باني, صاحب مغازه به سمتم آمد و بدون اينكه نگاهمان با هم تلاقي كند از من پرسيد كه چه ميل دارم. دستور غذا را دادم و بدون معطلي شروع به ورانداز كردن دكوراسيون و تزئينات ديوار‌ها كردم. شخصي قبل از اينكه اين مغازه به كباب‌پزي تبديل شود تعدادي از تصاوير ساختمان قديمي را پيش خود نگاه داشته بود و حالا آن تصاوير دورتادور به ديوار‌هاي كباب‌پزي نصب شده بودند. شباهت اين ساختمان به يك ساختمان‌ قديمي باعث حيرت من بود. روي اولين تصوير, تاريخ 1923 مشخص بود و اين ساختمان از آن زمان هيچ تغييري نكرده بود. كشيدن چند لايه رنگ و نصب تنها چند پنجرة جديد، تنها تغييرات عمده‌اي بود كه در ساختمان ايجاد شده بود. به آهستگي بلند شدم و شروع به قدم زدن كرده و تا مي‌توانستم به تصاوير دقت كردم. تصاويرى هم از رئيس اداره پست آنجا بود كه مرا مطمئن مي‌ساخت اينجا پستخانه بوده و نامه ‌ها در اين مكان به معادن مربوطه تحويل مي‌شده است.

    تصور مى ‌كنم اين اداره پست از اهميت خاصى برخوردار بوده است زيرا خيلى از كارگران معدن مى ‌بايد براى ماه ‌ها خانواده‌ هايشان را ترك مى‌كردند و در معادن به سر مي‌بردند. ناگهان توجه‌ ام به نامه ‌اى جلب شد كه بر ديوارِ كنارِ در، قاب شده بود. شگفت زده شده بودم كه چرا اين نامه را هرگز تحويل نداده بودند. نامه به آدرسِ، فيلادلفيا، پنسيلوانيا خيابان سوم، پلاك 2134، خانم جوئن جيميسون پست شده بود. روي آن اين عبارات به چشم مي‌خورد:

    26 مارس 1931
    جوئن گراميم

    اين معادن بدون تو تنها هستند. فقط يك ماه, يك ماه و نَه بيش‌تر و شما عروس من خواهيد بود. در مياتبرگ در 29 آوريل به ديدارم بيا. من به همان زنده ام و هر روز در انتظار لبخند روشن تو لحظه‌شماري مي‌كنم. تا من و تو يكي نشويم زندگي برايم معنايي ندارد.
    باشد كه باز يك‌ديگر را ببينيم.
    جاناتان

    نامه از جاناتان باربر بود، يكى از باربر‌ها كه خيلى قبلتر ‌ها، در خانه ‌اى كه من طبقه سوم آن را اشغال كرده بودم زندگى مى ‌كرد. بانى صاحب كبابى بشقاب غذا را روى همان ميزى گذاشت كه من قبلاً نشسته بودم. غذاى من آماده شده بود . به سر جاى اولم برگشتم و دوباره سر همان ميز نشستم. همچنان كه مشغول صرف غذا بودم اصلاً نمى ‌توانستم شگفتيم را از اينكه اين نامه تحويل داده نشده بود پنهان كنم. شايد هزينه ى‌ پستش را نپرداخته بودند و شايد هم به علت نادرستى آدرس, برگشت خورده بود. كسى چه مى ‌دانست اما اينكه خانم جيمسون هرگز آن را نديده بود بسيار غم ‌آور بود. پس بانى را صدا زدم چون فكر مى ‌كردم او شايد جواب سؤال مرا بداند. خاطر نشان كرد كه اين نامه هنگام خريدارى اين ساختمان در سى سال پيش، پيدا شده بود. بر اين باور بود كه نامه در شكافى ميان ديواره ى چوبى طبقه اول كه حالا با يك لايه مشمع فرشى پوشيده شده است، افتاده بود.
    پرسيدم چه كسى سعي مى ‌كرد با خانم جيمسون تماس بگيرد؟ و او پاسخ داد كه از اين موضوع اطلاعي ندارد.
    نامه روي ديوار بوده وقتي او آنجا را خريده است.

    پس از صرف غذا در حالى كه بلند شدم تا كباب‌پزى را ترك كنم آخرين نگاه را به نامه ى روى ديوار انداختم و سپس به آهستگي و قدم‌زنان به سمت خانه رهسپار شدم.

    نمي‌توانستم فكر نامه را از ذهنم بيرون كنم. كلمه به كلمه و حتى نام و آدرس روى آن در خاطرم مانده بود. خيلى به زحمت توانستم عصر آن روز بخوابم و نمى ‌فهميدم كه چرا اين نامه تا اين حد مرا آشفته كرده است. هيچ دليلى وجود نداشت كه اينقدر مته به خشخاش بگذارم اما نوعى آشفتگى و پافشارىِ موثر در درون، مرا مجبور مي‌كرد كه سعي كنم بيشتر ته و توي قضيه را در بياورم. سرانجام صبح شد و من بعدِ آن آشفتگيِ طولانيِ شبانه، تصميم گرفتم اين معما را كه از شب قبل بر من نامكشوف مانده بود به گونه‌اى حل كنم. روز شنبه بود و تعطيل بودم و فارغ از كار، بنابراين قصد كردم به كتابخانه بروم و كمى ‌در مورد جاناتان باربر تحقيق كنم. ساعت حدود 10 قبل از ظهر بود كه به سمت شهر حركت كردم. تا كتابخانه باز شود, مجبور بودم حدود يك ساعت وقت كشى كنم بنابراين سرى زدم به گورستانى كه خاندان‌ باربر‌ها در آنجا مدفون بودند. آنجا سنگ گور بزرگي ديدم كه نام حدود شش تن از باربر‌ها روي آن حك شده بود و يكي از نام‌ها جاناتان بود. آنجا نوشته بود:

    جاناتان ايمس باربر, متولد دهم آوريل 1910, مرگ بيست و هفتم مارس 1931

    يعنى درست يك روز پس از نوشتن نامه به جوئن. اين واقعه در سن بيست و يك سالگي برايش اتفاق افتاده بود و اين بسيار باعث تأثر من شد.

    پس از كسب اين اطلاعات به كتابخانه برگشتم و تحقيقاتم را در مورد مرگ او شروع كردم. چندين روزنامه قديمى مربوط به آن زمان كه پر بودند از سرمقاله‌هايى راجع به تولد و مرگ را مورد بررسي قرار دادم تا اينكه به روزنامه‌اى رسيدم كه تاريخ مرگ جاناتان را بر خود داشت. تيتر سرمقاله اين بود:

    فرزند زغال سنگ فروش سرمايه‌دار در حادثه حفارى تونل معدن كشته شد.

    همچنان كه به خواندن سرمقاله مشغول بودم، دريافتم كه مقاله به جز اشاره به حادثه مرگ او چندان به ماجرا نپرداخته است اما از مقاله چنين متوجه شدم كه اين خاندان, بسيار مورد احترام و علاقه كارگران معدن بودند و جاناتان توسط پدرش به آنجا فرستاده شده بود كه چگونگى كار در معدن را بياموزد زيرا قرار بود تا چندى بعد به همين كسب و كار بپردازد و اينكه نبايد اين نكته را از ياد مى ‌برد كه هنگام كار در معدن چه احساسى به آدم دست مى‌دهد.

    با تمام تحقيقاتى كه آن صبح انجام دادم هنوز به جواب اين سؤال نرسيده بودم كه بر سر جوئن چه آمده است. فقط مى ‌توانستم تصور كنم كه به او چه احساسى دست داده بود و نيز اينكه او هرگز آخرين كلمات آن عشق راستين را مشاهده نكرده بود. هنوز احساس سرگشتگى مى ‌كردم، حتى بيش‌تر از قبل، اما هنوز نمى ‌توانستم توضيحى براى آن بيابم. مجبور بودم سعي كنم به گونه اى از طريق تلفن با جوئن تماس بگيرم و ببينم براى او چه اتفاقى افتاده است.

    به آپارتمانم برگشتم. اگر جوئن هنوز زنده بود، حالا بايد حدود هشتاد و دو سال مى ‌داشت. اما اين فكر احمقانه‌ اى بود كه او در همان منزل قبلى و با همان نام زندگى كند. گوشى تلفن را برداشتم و شماره اطلاعات راهنماى حوزه ى فلادلفيا را گرفتم. نمى ‌توانستم باور كنم كه نام و آدرسش كه در نامه قيد شده بود با شماره تلفن همخوانى داشته باشد. با هيجان شماره را يادداشت كردم و گوشى را گذاشتم. انديشيدم تا اينجاى كار كه خوب پيش رفته است اما اينكه تماس برقرار شود يا نشود ديگر از اختيار من خارج است. شماره را گرفتم. بعد از چهار بار بوق صداى زن جوانى از پشت گوشى به گوش رسيد. توضيح دادم كه در پى چه كسى هستم. جوئن هنوز زنده بود و آنجا با پرستارى كه به تلفن داشت جواب مي داد زندگى مي‌كرد. پرستار خاطر نشان كرد كه جوئن از لحاظ تندرستى در وضعيت مطلوبى به سر مى برد و هرگز بعد از مرگ جاناتان ازدواج نكرده و چنان در مورد جاناتان صحبت مى كند كه انگار جاناتان زنده است. به او در مورد نامه گفتم و نمى ‌توانستم هيجانم را از اينكه خودم بايد فردا نامه را تحويل آن ها مي دادم مخفى كنم.

    تا فيلادلفيا با هواپيما تنها حدود يك ساعت راه بود و من بليطى براى هشت صبح فردا رزرو كردم. سپس به سرعت سوى كباب پزي جانسون دويدم و به بانى اعلام كردم كه جوئن پيدا شده است. او تبسمى كرد و بدون تأمل, قاب نامه را پايين آورده و تمام و كمال آن را تحويل من داد.

    صبح سرانجام از پسِ آن شبِ ناآرام سر زد. پرواز فيلادلفيا حدود ساعت نه و ده دقيقه بر زمين نشست. يكي از تاكسي ‌هاى جلوى فرودگاه را فرا خواندم. نشانى خانه به راننده دادم و حدود بيست دقيقه بعد خودم را جلوى يك عمارت سنگكارى بزرگ و نوسازى شده يافتم كه هنوز تاريخ روي خودش را حفظ كرده بود. به نامه و شماره‌اي كه بر ديوار حك شده بود نگاهي انداختم: 2134 آنها كاملاً‌ با هم تطابق داشتند. چهار پله را بالا دويدم و زنگ در را به صدا درآوردم و منتظر ماندم. هر دقيقه‌ به اندازه يك ساعت بر من مى گذشت تا اينكه بانويى ريز اندام و سيه‌ چرده در را باز كرد. تا به چهره‌ام نگاه كرد مرا شناخت, لبخند زد و مؤدبانه مرا به درون دعوت كرد. به محض داخل شدن, به جوئن كه روي يك صندلي كنار پنجره نشسته بود اشاره كرد. احساس كردم او را مى ‌شناسم. روى چهارپايه‌اى مقابلش نشستم و او لبخندى زد. به سر تا پاى من نگاهى انداخت و دوباره لبخند زد. از من خواست اگر خبرى در مورد جاناتان دارم بگويم. به آرامى‌ در مورد نامه‌اى كه آدرس او را بر خود داشت و هرگز تحويلش نشده بود شروع به صحبت كردم.

    تحسينش كردم و ديدم كه آشكارا شانه‌ هايش به لرزه درآمده اند. او نامه را بى ‌صدا و آهسته مى‌خواند و متوجه شدم كه چند قطره اشك روى گونه هايش غلتيد. دوباره به من نگاهى انداخت و لبخند زد و گفت حالا زندگى من كامل است. جاناتان دوباره مرا فرا خوانده است و ما با هم خواهيم بود و همه چيز از نو شروع خواهد شد. منکه كاملاً‌ منظورش را درك نكرده بودم به آرامى ‌دستش را فشردم, ايستادم و به سمت در خروجي حركت كردم. مأموريت من كامل شده بود. براي فرودگاه تاكسي ديگري گرفتم و حالا تا هنگام غروب مي‌توانستم به خانه برسم.


    هنگام ورود به منزل در دلم احساس موفقيت و پيروزى مى ‌كردم. نمى ‌دانستم چه چيزى مرا به اين كار ترغيب كرده بود و كارى را كه انجام داده‌ام چه بنامم. دوباره قدم در رواق ورودىِ ساختمان باربر نهادم. آنجا تصوير جاناتان جوان سر جاى خودش به ديوار آويزان بود، خودش بود اما تصوير، تصوير عروسى او و جوئن بود. دقيقاً‌ خودش بود شصت و شش سال جوانتر، اما خودش بود. به تصوير خيره شدم هر دو لبخند بر لب داشتند و چشم‌هاى جوئن دقيقاً به من خيره شده بود و انگار مى ‌گفت متشكرم. وقتى به طبقه بالا رسيدم شماره منزل جوئن را در فيلادلفيا گرفتم. اين بار مردى گوشى را برداشت و به من خاطر نشان كرد كه جوئن جيمسون در سال 1931 خانه را به پدرش فروخته است. گوشى را گذاشتم و خنده‌اى بر لبانم شكوفا شد.

    نگاه كنيد! امروز روز 29 آوريل است درست شصت و شش سال پيش جوئن قصد داشت به ملاقات جاناتان اينجا در مياتبرگ بشتابد و به نظر مى ‌رسد كه اكنون اين ملاقات انجام گرفته است.

    ادبستان - هادى محمدزاده
    http://www.iranpoetry.com/archives/000321.php
     
  10. Persiana

    Persiana مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏18 جولای 2005
    نوشته ها:
    4,194
    تشکر شده:
    121
    محل سکونت:
    Persian Empire
    گربه ى سياه

    [​IMG]

    The Black Cat

    نوشته ى ادگار آلن پو
    برگردان : محمود سلطانيه
    انتشار: 1843


    داستانى را كه مى‌خواهم به روى كاغذ بياورم هم بس حيرت‌انگيز است و هم بسيار متداول. انتظار باور آن را ندارم. انتظار باورى كه حتى حواس خود من نيز حاضر به گواهى آن نباشد، تنها يك ديوانگيست، و من ديوانه نيستم. بى‌گمان خواب هم نمى بينم. من فردا خواهم مرد و امروز مى‌خواهم روح خود را آرامش بخشم. مى‌خواهم وقايع را بدون تفسير و چكيده بازگو كنم. وقايعى كه با گذشت هر لحظه‌اش به خود لرزيدم، عذاب ديدم و گامى به سوى نابودى برداشتم. با اين همه كوشش نخواهم كرد همه چيز را بى ‌پرده بيان كنم. وقايعى كه جز نفرت و بيزارى برنمي‌انگيزد. البته ممكن است به نظر پاره‌اى بيش از آن‌كه وحشت ‌آور باشد، شگرف بنمايد. شايد هم بعدها ذهنيتى پيدا شود و توهمات مرا پيش پا افتاده ارزيابى كند. ذهنيتى آرام‌تر، منطقى ‌تر و بسيار ملايم‌تر از ذهنيت من. ذهنيتى كه چنين رويدادهايى را دهشتبار نيابد و آن‌ را تنها ثمره ى يك سلسله عليت ‌هاى معمولى و طبيعى ارزيابى كند.

    از همان دوران كودكى به خاطر شخصيت فرمان‌بردار و انسان دوستم از ديگران متمايز بودم. رقت قلب بيش از اندازه سبب شده بود تا رفقا تحقيرم كنند. شيفتگى ويژه‌ام به حيوانات، پدر و مادرم را برآن داشت تا اجازه دهند انواع گوناگون آن‌ها را داشته باشم و تقريباً تمام وقت خود را با آن‌ها بگذرانم. خوش‌ترين لحظاتم هنگامى بود كه به آن‌ها غذا مي‌دادم يا نوازششان مى ‌كردم. اين ويژه‌گى در شخصيت با رشد سنى فزونى مى‌ گرفت و زمانى كه مرد شدم نيز تنها وسيله سرگرمى‌ام شد.

    براى آنهايى كه به سگى مهربان و باهوش دل بسته‌اند، نيازى به توضيح درباره كيفيت و ميزان لذت انسان از اين كار نيست. فداكارى حيوان براي جلب رضايت بر قلب كسى مى ‌نشيند كه فرصت كافى جهت تعمق پيرامون دوستى ناپايدار و وفاى بسيار اندك انسان‌هاى معمولى را دارد.

    من زود ازدواج كردم و از داشتن همسرى مهربان احساس خوشبختى مى ‌كردم. او با درك علاقه‌ام به حيوانات خانگى براى گرد آوري بهترين آن‌ها هيچ فرصتى را از دست نمى ‌داد. ما تعدادى پرنده داشتيم. يك ماهى طلايى. سگى زيبا. چندتايى خرگوش. ميمونى كوچك و يك گربه.

    اين آخرى حيوانى بسيار قوى و زيبا بود. يكدست سياه و بسيار با هوش. اما وقتى گفت ‌و گو به هوش وى كشيده مي‌شد، همسرم كه باطناً خرافاتى بود بيدرنگ به همان اعتقادات قديمى عوام اشاره مي‌كرد و مى ‌گفت: گربه‌هاي سياه جادوگراني هستند با ظاهر تغيير يافته. البته نه اين‌كه همواره اين قضيه را جدى بگيرد. و اگر من اشاره‌اى گذرا مى ‌كنم تنها بدين سبب است كه هم اكنون به خاطرم رسيد. من پلوتن را – نام گربه پلوتن بود- به ديگر حيوانات ترجيح مي‌دادم. او دوست من بود و تنها از دست من غذا مي‌خورد. به هر كجاى خانه مى ‌رفتم او نيز دنبالم بود و به سختي مى ‌توانستم مانع وى شوم تا ديگر در خيابان به دنبالم راه نيفتد.

    دوستى ما سال‌ها به همين گونه ادامه يافت. سال‌هايى كه با گذشت‌شان اندك اندك مجموعه شخصيت و خوى من – به‌خاطر زياده روى بي‌حد در پاره‌اى كارهاى شرم آور- تغيير كرد. هر روز بيش از پيش گوشه‌گيرتر، زود رنجتر و نسبت به احساسات ديگران بى ‌توجه ‌تر مي‌شدم. به خودم اجازه دادم تا با همسرم تندخويى كنم و خود خواهى‌هاى مبالغه آميزم را به وى تحميل كنم. حيوانات بيچاره هم طبيعتاً چنين تغيير شخصيتى را احساس مى ‌كردند. من نه تنها به آن‌ها اعتنايى نمى ‌كردم بلكه با آن‌ها به خشونت هم رفتار مي‌كردم. با اين وجود تعلق خاطر به پلوتن هنوز مانع مي‌شد تا با او رفتار بدى داشته باشم. ديگر هيچ گونه احساس ترحمى نسبت به خرگوش‌ها، ميمون، و حتي سگمان نداشتم و اگر از روي دوستى يا تصادفاً در مسير حركتم قرار مي‌گرفتند، وجودم انباشته از شرارت و بدجنسى مى ‌شد – و چه شرارتى مى ‌تواند با شرارت ناشى از نوشيدن الكل قابل قياس باشد؟ - و سرانجام پلوتن، كه ديگر پير و بنابر اين كمى تندخو شده بود، به شخصيت بد نهاد من پى برد.

    يك شب هنگامي كه مستِ مست از پاتوق شبانه‌ام به خانه بازگشتم، احساس كردم گربه از نزديك شدن به من پرهيز مي‌كند. او را كه گرفتم از ترس خشونتم، دستم را گاز گرفت و خراشى جزئى ايجاد كرد. به يك‌باره خشمى اهريمنى بر وجودم استيلا يافت و از خود بى خود شدم. گويى روح انسانى از كالبدم پر كشيده بود. به سبب زياده روى در شراب‌خوارى كينه‌اى شيطانى تار و پود وجودم را انباشت. از جيب جليقه ام چاقويى بيرون آوردم، بازش كردم، گلوي حيوان درمانده را گرفتم و در يك آن، يكي از چشم‌هايش را از كاسه بيرون آوردم!

    من از نوشتن اين بي‌رحمي ابليس گونه‌ام سرخ مي‌شوم، مي‌سوزم و مي‌لرزم!

    صبح، با از ميان رفتن نشانه‌هاي الكل شب پيش، منطقم بازگشت. به سبب جنايتي كه مرتكب شده بودم احساس پشيماني و نفرتي نيم بند وجودم را فرا گرفت. اما اين احساس بسيار مبهم و ضعيف بود و به روحم لطمه چنداني وارد نياورد. باز به زياده روي در مي‌گساري ادامه دادم و به زودي خاطره جنايتم در پس گيلاس‌هاي شراب گم شد.

    گربه آرام آرام بهبود مي‌يافت و گرچه قيافه‌اي ترسناك پيدا كره بود اما به نظر مي‌رسيد زجر چنداني نمي‌كشد. به عادت گذشته در خانه مي‌گشت اما همواره وحشت زده از نزديك شدن به من پرهيز مي‌كرد. ابتدا ته مانده احساس عاطفي‌ام از گريز آشكار موجودي كه پيش از آن، آن همه مرا دوست مي‌داشت، جريحه دار مي‌شد؛ اما اين احساس هم به زودي جاي خود را به كينه داد و ذهنيت تبهكارم در سراشيبي غير قابل بازگشت افتاد. در چنان ذهنيتي ديگر جايي براي فلسفه وجود ندارد. من ايمان دارم تبهكاري يكي از اولين تمايلات جبري بشري است. يكي از اولين كشش‌ها يا احساساتي كه به شخصيت آدمي جهت مي‌دهد. چه كسي از ارتكاب صد باره كار احمقانه يا رذيلانة خود در شگفت نمانده؟ كاري كه مي‌دانسته نبايد مرتكب شود. آيا ما علي‌رغم قوه تميز عالي خود، باز تمايل به تجاوز به آن چه قانون ناميده مي‌شود و ما نيز آن را به عنوان قانون پذيرفته‌ايم، نداريم؟ من اين ذهنيت تبهكار را سبب انحراف نهايي خود مي‌دانم. انحرافي كه مرا به سوي آزار و سرانجام ارتكاب جنايت نسبت به آن حيوان بي آزار كشاند. عشق به شرارت، عطش بي پايان روح است براي خود آزارى.

    يك روز صبح، با خونسردى تمام، گرهى بر گردنش زدم و از شاخه درختى آويزانش کردم. لحظه‌اى بعد اشك جانكاه ندامت چشمانم را پوشانده بود. او را دار زدم چون مي‌دانستم پيش از آن دوستم مي‌داشته. چون مي‌دانستم هيچ كاري كه سبب خشم من شود انجام نداده. دارش زدم چون مي‌دانستم به اين ترتيب مرتكب گناه مي‌شوم. گناهي نابخشودني كه روحم را براي هميشه به رسوايي مي‌كشاند. گناهي آن چنان عظيم كه حتي رحمت بي پايان خداوندي هم –اگر چنين چيزي ممكن باشد- شامل حالش نمي‌شود.

    شب همان روز جنايت، به دنبال فرياد «آتش!» از خواب پريدم. پرده‌هاي تخت خوابم در ميان زبانه‌هاي آتش مي‌سوخت. تمام خانه مي‌سوخت. بالاخره به هر ترتيب بود من، همسرم و پيشخدمت‌مان توانستيم جان سالم به در بريم. همه‌جا ويران شده بود. همه چيزم از كف رفته بود. از همان زمان، ديگر در نوميدي غلتيدم. گرچه آن‌قدر ضعيف نيستم تا در پي رابطه‌اي ميان سفاكي خود با آن فاجعه باشم اما وقايع زنجيروار بعدي را هم نمي‌توان ناديده انگاشت.

    روز بعد از آتش سوزي، به ارزيابي ويراني پرداختم. ديوارها به جز يكى، درهم فرو ريخته بودند. ديوار پا بر جا به خلاف آن‌هاي ديگر تيغه‌اي بيش نبود و حدوداً ميان عمارت، درست مماس با تختخواب قرار داشت. قسمتي از اين بخش عمارت در برابر آتش سوزي مقاومت كرده بود –سبب آن هم دوباره سازي اخير بود- نزديك ديوار عده زيادي گرد آمده بودند. چندين نفر هم به دقت و با توجهي خاص گوشه و كنار را بازرسي مي‌كردند. عبارات، شگفت‌آور است! عجيب است! و نظاير آن كنجكاويم را برانگيخت. نزديك ديوار رفتم. تصويري برجسته برسطح هنوز سفيد ديوار حك شده بود. تصوير غول آساي يك گربه. دقت تصوير حيرت آور بود. حيوان با رسيماني بلند به دار آويخته شده بود. از ديدن آن هيئت شبح گونه –بي‌گمان جز شبح چيز ديگري نبود- بر جاي ميخكوب شدم. براي چند لحظه وحشت سرتاپايم را فرا گرفت. اما بلافاصله به كمك منطق، قضيه را براي خود حل كردم: من گربه را در باغ دار زده بودم و به دنبال فرياد كمك، جمعيت زيادي وارد باغ شده بود. بنابراين بي شك كسي ريسمان حيوان را باز كرده و از پنجره اتاق به درون پرتاب كرده بود تا مرا از خواب بيدار كند و حيوان بيچاره در همان حال پرواز ميان ديوار ديگر اتاق كه در حال فرو ريختن بود و ديوار سالم له شده بود. تركيب گچ تازه ديوار و آمونياك جسد و گرماي آتش هم سبب ثبات تصوير شده بود.

    هر چند بدين ترتيب به سادگي، خودم –اگر نگويم وجدانم- را مجاب كردم، اما به هر رو موضوع تاثير عميقي بر ذهنيتم باقي گذاشت. مدت چند ماه شبح گربه رهايم نمي‌كرد. به نظر مي‌آمد گونه‌اي احساس عاطفي به روحم بازگشته باشد. هر چند بي‌ترديد احساس ندامت نبود. گاه به خاطر از دست دادن حيوان حس دلسوزي نيم‌بندي بر وجودم چيره مي‌شد و حتي تصميم گرفتم به دنبال حيواني با همان هيئت بگردم تا جانشين او كنم.

    يك شب كه سرگشته و ملول در يكي از فضاحت خانه‌هاي هميشگي خود نشسته بودم، ناگهان توجهم به سوى جسمى سياه جلب شد. جسم روي چليك بزرگ شراب قرار داشت. چند لحظه خيره نگاهش كردم و حيران ماندم، چون هنوز برايم قابل تشخيص نشده بود. نزديك رفتم و با دست آن را لمس كردم، يك گربه سياه بود –گربه اي فربه و سياه- درست مانند پلوتن. تنها با يك تفاوت: پلوتن حتي يك موي سفيد در تمام بدن نداشت. اما اين يكي روي سينه خود سفيدي نامشخص و مبهمي داشت. هنوز به درستي او را نوازش نكرده بودم كه از جاي برخاست و خرناسي كشيد و خود را بدستم ماليد. گويي مفتون توجهم شده بود. پس موجودي كه مدت‌ها در جستجويش بودم يافته بودم. بلافاصله نزد صاحبش رفتم و پيشنهاد خريدش را دادم. پولي نگرفت، گفت پيش از آن هرگز گربه را نديده است. يك‌بار ديگر نزديك گربه رفتم و او را نوازش كردم. به هنگام بازگشت، او نيز به دنبالم آمد و من هم اجازه اين كار را به او دادم. در راه، گه‌گاه خم مي‌شدم و نوازشش مى ‌كردم. وقتى به خانه رسيد، انگار به خانه خود آمده است و خيلى زود دوست وفادار همسرم شد.

    به زودى احساس نوعي نفرت از او در وجودم زبانه كشيد و اين دقيقاً خلاف اميدواريم بود. نمي‌دانم چگونه اين حالت به وجود آمد و چرا ملايمت و بردباري او حالم را دگرگون مي‌كرد. نرم نرمك احساس دلزدگي و ملال به نفرتي آشكار تبديل شد. ديگر از او همانند يك طاعوني مي‌گريختم و شايد احساس شرم گونه از خاطره سفاكيم مانع مي‌شد تا با او هم بدرفتاري كنم. چند هفته از آزار و بد رفتاري با وي پرهيز كردم. اما به تدريج و آرام آرام به جايي رسيدم كه نفرتي بيان نكردني نسبت به او وجودم را فرا گرفت و از او هم‌چون دم طاعوني مي‌گريختم.

    بى ‌گمان يكي از دلايل نفرتم يك چشم بودن او بود. زيرا درست فرداي آوردنش متوجه شدم او نيز مانند پلوتن از داشتن يك چشم محروم است و شايد همين مساله سبب شد تا او به همسرم نزديك‌تر شود و الفتي ناگفتني ميان آن‌ها برقرار شود. ميان او همسرم با آن احساسات لطيفش كه پيش از آن سرچشمه ساده‌ترين و ناب‌ترين لذات من بود. هرچه نفرت من از گربه بيشتر مي‌شد، علاقه او به من بيشتر مي‌شد و با لجاجتي عجيب كه درك آن براي خواننده مشكل است قدم به قدم همراهي‌ام مي‌كرد. هرگاه مي‌نشستم يا زير صندلي‌ام چمباتمه مي‌زد، يا روي زانوانم مي‌نشست و نوازشم مي‌كرد و اگر از جاي بر مي‌خواستم تا قدمي بزنم ميان پاهايم مي‌لوليد و گاه تقريباً سبب مي‌شد سكندري بخورم. و يا با فرو بردن پنجه‌هاي بلند و تيز خود در لباس‌هايم خود را به سينه‌ام مي‌رساند. در چنين لحظاتي آرزو مي‌كردم مي‌توانستم با ضربه مشتي هلاكش كنم. اما هم ياد اولين جنايت و هم بايد اعتراف كنم كه وحشت بي‌اندازه از حيوان مانع اين كار مي‌شد. اين وحشت، وحشت جسماني نبود بازگويي اين هم فراوان رنجم مي‌دهد و شايد اين به دليل شرم از اعتراف باشد. آري حتي در سلول مجرمين نيز اعتراف به سبب وحشت و نفرتي كه حيوان در من بر مي‌انگيخت و نشان از خيالات واهى داشت شرم‌آور است.

    همسرم بارها توجه مرا به لكه سفيد روي سينه حيوان جلب كرده بود. همان لكه‌اي كه تنها تفاوت ميان او بود با گربه‌اي كه كشته بودم. بدون ترديد خواننده به ياد دارد كه ابتدا گنگ و نامشخص بود اما آهسته آهسته و به مرور، علي‌رغم كوشش بسيار براي واهي دانستن آن، مشخص و مشخص‌تر مي‌شد. اكنون ديگر آن را آشكارا مي‌ديدم و از ديدن آن برخود مي‌لرزيدم. انگيزه نفرت و وحشتم و اين كه خود را از شر او هم خلاص كنم، درست همين بود. –البته اگر شهامتش را مي‌داشتم- لكه تصوير كريه و شوم چوبة ‌دار! آوخ چوبه وحشتناك دار! چوبة نفرت و جنايت! چوبه ى عذاب و مرگ!

    من ديگر بدبخت‌ترين موجود بشري بودم و سبب اين بدبختي، حيواني وحشتناك بود! كه من با نفرت تمام برادر او را كشته بودم. من، مرد تربيت شده و انساني به تمام معني، گرفتار بدبختي غير قابل تحملي شده بودم! افسوس! ديگر خوشبختي برايم مفهومي نداشت. نه شب و نه روز! در تمام طول روز، آن موجود وحشتناك كه يك لحظه تنهايم نمي‌گذاشت و در خلال شب هم هر لحظه كه كابوس هراسناك مرگ رهايم مي‌كرد، نفس مرطوب و وزن سنگين وي را روي سينه‌ام احساس مي‌كردم! فشار روحي آن چنان در تنگنايم قرار داد كه خوي محزون و ته مانده انسانيت خود را نيز از دست دادم و خبث طينت و نفرت، تنها انديشه دروني‌ام شد. با اين همه، همسرم هرگز لب به شكايت نمي‌گشود و ستم‌هاي روز افزون مرا با شكيبايي دهشتباري تحمل مي‌كرد. از شكيبايي تحمل ناپذير وي روح سركشم گرفتار خشمي توفان‌زا مي‌شد.

    يك روز براي كاري روزمره راهي زير زمين عمارت قديمي، كه فقر وادارمان مي‌كرد در آن زندگي كنيم، شدم. همسرم و گربه سياه نيز همراهي‌ام كردند. هنگامي كه از پله‌هاي با شيب تند پايين مي‌رفتيم، گربه به عادت هميشگي پيشاپيش و تقريباً در ميان پاهاي من حركت مي‌كرد و در يك آن، چنان به پاهايم چسبيد كه نزديك بود با سر از پله‌ها سقوط كنم.

    خشمي جنون آسا وجودم را فرا گرفت. ترس كودكانه خود را فراموش كردم و با تبر به حيوان حمله بردم. اما پيش از آن كه ضربه را فرود آورم، همسرم مانع شد و همين دخالت، به جنون من نيرويي اهريمني بخشيد. بازوي خود را از دستش رها ساختم و با تبر بر مغز خودش كوفتم. بي‌كمترين ناله‌اي بر زمين افتاد و در دم جان داد. بيدرنگ تصميم گرفتم جسد را پنهان كنم. مي‌دانستم سربه نيست كردن آن در خارج از خانه چه در روز و چه در خلال شب خالي از خطر نخواهد بود. زيرا هر آن ممكن بود همسايه‌ها متوجه شوند. نقشه‌هاي زيادي از ذهنم گذشت. لحظه‌اي به اين فكر افتادم تا جسد را تكه تكه كرده در آتش بسوزانم. بعد خواستم گودالي كف زير زمين حفر كنم. دقايقي كه گذشت تصميم گرفتم آن را در چاه حياط بيندازم. يك لحظه به فكر افتادم جسد را همانند كالايي در صندوق بسته بندي كرده و شخصي را مامور كنم تا آن را به خارج از منزل ببرد. سرانجام چاره‌اي را مناسب‌تر از چاره‌هاي ديگر يافتم. تصميم گرفتم او را مانند كشيشان دوران تفتيش عقايد قرون وسطي درون ديوار زير زمين مدفون كنم.

    گويي زير زمين را براي همين كار ساخته بودند. ديوارها كه بدون دقت ساخته شده بودند، به تازگي سفيد كاري شده بودند و رطوبت مانع سخت شدن گچ آن‌ها شده بود. افزون بر اين در بخشي از ديوار برآمدگي مناسبي وجود داشت، شبيه بر آمدگي دودكش بخاري يا اجاق ديواري كه ظاهر ديوار آن هم شبيه ساير قسمت‌هاي زير زمين بود. بي‌گمان مي‌توانستم به سادگي آجرهاي آن قسمت را بردارم؛ جسد را پشت آجرها قرار دهم و دوباره آن‌ها را به گونه نخست روي هم بچينم، بي‌آن كه كوچك‌ترين احتمالي براي كشف جسد وجود داشته باشد. آري در محاسبه‌ام اشتباه نكرده بودم. به كمك ميله‌اي آهنين آجرها را به راحتي يكي پس از ديگري بيرون كشيدم و پس از آن كه جسد را به دقت درون ديوار قرار دادم دوباره آن‌ها را در جاي اول خود چيدم. مدتي زحمت كشيدم تا توانستم گچي درست با همان رنگ سابق تهيه كنم و سطح كنده شده را بپوشانم. نتيجه كار بسيار رضايت بخش بود و اوضاع بر وفق مراد. جاي كوچك‌ترين دست‌خوردگي به چشم نمي‌خورد. با وسواس فراوان پاي كار و گوشه و كنار زير زمين را تميز كردم و نگاهي پيروزمندانه گرداگرد خود انداختم. دست كم براي يك بار زحماتم به ثمر نشسته بود!

    بيدرنگ به جستجوي حيواني كه سبب آن بدبختي بزرگ شده بود پرداختم. ديگر تصميم گرفته بودم او را هم بكشم. اگر همان لحظه به چنگم مي‌افتاد سرنوشتش روشن بود. اما گويي حيوان حيله‌گر با احساس خطر از حمله اول، آب شده، به زمين فرو رفته بود و مراقب بود تا در چنان حالي پيش رويم آفتابي نشود. نبود آن موجود نفرت‌انگيز، آرامشي ژرف در من به وجود آوردم و آن شب اولين شبي بود كه آسوده خيال به صبح رساندم. آري من با وجود سنگيني بار جنايت در دوشم، آسوده خفتم. دومين و سومين روز هم سپري شد بي‌آن كه از جلاد خبري شود. ديگر مانند انساني آزاد نفس مي‌كشيدم و اهريمن وحشت آفرين براي هميشه خانه را ترك گفته بود! و من ديگر هرگز او را نمي‌ديدم. از احساس خوش‌بختي در پوست نمي‌گنجيدم و جنايت هولناك نرم نرمك به دست فراموشي سپرده مي‌شد. مراستم تحقيقات اوليه به سادگي و به گونه‌اي كاملاً رضايت بخش انجام گرفت و دستور كاوش خانه صادر شد. من با اطمينان از نتيجة روشن كاوش، به زندگي سعادت بار آينده‌ام مي‌انديشيدم.


    روز چهارم، گروهي مامور بي‌ آن‌كه انتظارشان را داشته باشم به خانه آمدند و به دقت سرگرم تجسس شدند. اما من با اطمينان كامل به پنهان‌گاه جسد، خم به ابرو نياوردم و از دلهره خبري نبود. به درخواست ماموران، در تمام مدت تجسس، آن‌ها را همراهي كردم. هر جاي مظنون را كاويدند و هيچ گوشه‌اي را ناديده نگذاشتند. سرانجام براي سومين يا چهارمين بار وارد زير زمين شدند. كوچكترين ترسي به خود راه ندادم. قلبم با آرامش طبيعي كار مي‌كرد. در تمام مدت، دست به سينه، آسوده خاطر، درازا و پهناي زير زمين را مي‌پيمودم. ماموران خشنود از جستجوي دقيق بساط خود را برچيدند و آماده رفتن شدند. ديگر ياراي سركوبي شادماني خود را نداشتم. دست كم بايد جمله‌اي به نشانه پيروزي و اين‌كه آن‌ها را از بيگناهي خود مطمئن سازم بر زبان مي‌راندم. وقتي خواستند از پله‌ها بالا بروند تحمل از كف دادم و رو به آن‌ها كردم:

    - آقايان! خوشحالم از اين كه سوء ظن شما برطرف شده. براى همه شما آرزوى سلامتى مى ‌كنم. اميدوارم از اين پس رفتارتان كمي مودبانه‌تر باشد. آقايان! در ضمن لازم است يادآوري كنم كه اين خانه بسيار خوب ساخته شده...
    ديوانه‌وار و گستاخانه صحبت مي‌كردم. بي‌آن كه به درستي دريابم چه مي‌كنم:

    - ...به جرات مى ‌توانم بگويم قابل ستايش است. به ويژه ديوارها... داريد مي‌رويد، آقايان؟ اين ديوارها عجيب محكم ساخته شده‌اند.

    و در آن لحظه، با گستاخى خشم آلوده‌اى انتهاى عصاى خود را درست به همان قسمتى كه جسد همسرم را قرار داده بودم، كوبيدم. آه خداوند مرا از چنگال اهريمن حفظ كند. هنوز بازتاب ضربه ى عصا به درستى سكوت را نشكسته بود كه صدايى از دل ديوار پاسخ داد!

    صدا نخست ناله‌ اى گنگ و بريده بريده بود؛ همانند هق‌هق كودكى، و آنگاه آرام آرام بلند و پرطنين و غير انسانى شد – زوزه‌ وار. فريادى حاکى از نيمى نفرت و نيمى پيروزى- صدايى كه تنها از جهنم بر مي‌خيزد. صداي موحشى كه هم، دوزخيان زير شكنجه سر مي‌دهند و هم اهريمنان شاد از عذاب جاويدان.

    بيان احساساتم در آن لحظات، نشان نادانيست. داشتم بيهوش مي‌شدم. كوشيدم با تكيه بر ديوار روي پا بايستم. ماموران بهت زده و هراسان براي يك لحظه بى‌حركت ماندند؛ آنگاه دستان پولادينشان به ديوار حمله برد. تمام قسمت باز سازى شده به يكباره فرو ريخت و جسد بدهيبت آشكار شد.

    سر از ميان چاك برداشته و خون اطراف آن دلمه بسته بود و آن حيوان خبيث با تنها چشم شرربار خود روي جسد چمباتمه زده بود. حيوان حيله‌گرى كه مرا به جنايت واداشت و زوزه نابهنگامش به چنگال جلادم افكند. من آن هيولا را نيز درون ديوار مدفون كرده بودم...


    داستان گربه ى سياه برگرفته از سايت ديباچه مى باشد.
    http://www.dibache.com/text.asp?id=1182&cat=3


    ‌‌‌
     
    Last edited: ‏12 نوامبر 2009
  11. yue bochon

    yue bochon Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏17 سپتامبر 2007
    نوشته ها:
    724
    تشکر شده:
    2
    محل سکونت:
    Huashan
    با اجازه ي خواهر



    - ادگار كيس



    ادگار كيس از روستا زادگان كنتاكي ايالات متحده امريكا به شما مي ايد و در ژانويه 1945 چشم از جهان فرو بست اما محققان و دانشمندان هنوز پرونده زندگاني پر ماجراي وي را نبسته اند
    شايد در خلال معلومات و تجربيات تازه اي كه بكار مي برند راز شگفتي افرين طريق معالجه ومداواي او را دريابند
    ادگار در ابتداي جوانيش دچار يك نوع بيماري خاص شد كه اميخته با تب و تشنج و درد بود و شدت بيماري رو به افزايش گذاشت و ادگار را به بحران سختي كشاند و او را به اغما و بيهوشي كشاند
    پزشكاني كه براي معالجه امده بودند همه درمانده شدند و درست در لحظاتي كه سعي مي كردند او را به هوش اورند او ناگهان نيمه هوشيار شد ه و نام دارويي كه لازم بود تا بيماريش درمان شود به زبان اورد و سپس علت بيماري خود را توضيح داد
    به اصرار وي دارويي را كه تجويز كرده بود حاضر نمود دند وناراحتي و بيماري او بتدريج برطرف گرديد
    پزشكان در حيرت بودند كه او به هنگام بيهوشي چگونه توانسته بيماري خويش را تشخيص دهد و درمانش را بيابد
    چند روز بعد دوست ادگار به سختي بيمار شد و ادگار پس از اطلاع فوري براي او نسخه اي نوشت به زبان لاتين و دوستش را معالجه كرد
    ناگزير شدند انچه را كه روي داده است به كميسيون پزشكي اطلاع دهند تا تحقيق كافي در مورد او بعمل ايد
    ادگار كيس در بين خواب و بيداري درباره امراض به طوري سخن مي گفت كه پزشكان متخصص طي يك مشاوره طبي نظرات خود را مي گفتند
    دستورهاي او نشان ميداد كه او متكي به يك مشاور وسيع پزشكي است
    مورد ديگري پيش امد يك ثروتمند سالخورده اي بيمار شد و همه متخصصان از درمانش عاجز شدند و ادگار طبق روال خودش براي او نسخه اي نوشت
    تمام داروخانه هاي امريكا را گشتند منتها از ان دارو اثري نبود
    ناچار به دستور پيرمرد ثروتمند درباره مشخصات ان دارو اگهي مفصلي به روزنامه ها و مجلات امريكايي و اروپايي فرستادند و بعد ان يك پزشك جوان ساكن فرانسه نامه اي نوشت مبني بر اينكه او مي تواند اين دارو را تهيه كند و فرمول تركيبي دارو هماني بود كه ادگار نوشته بود
    ادگار براي بيمارديگري هم كه از معالجه پزشكان مايوس شده بودند دارو نوشت و ياداور شد كه اين دارو را مي توانند درازمايشگاهي در يكي از ايالات امريكا تهيه نمايند
    همين كه به ان ازمايشگاه داروسازي مراجعه كردند
    مدير ازمايشگاه گفت ما اين دارو را به تازگي تهيه كرده ايم و هنوز براي ان اسمي مشخص نكرده ايم و نمونه اش را به هيچ داروخانه اي نفرستاده ايم
    كميسيونهاي پزشكي زيادي در مورد ادگار نظر دادند و او را تاييد كردند
    ادگار روزانه دو مشاوره براي دو بيمار در حضور پزشكان بزرگ و مشهور بدون دريافت دستمزد انجام ميداد تا روزي كه زنده بود
    او خود در مورد خودش مي گويد
    من با روح شخص بيمار تماس برقرار مي كنم زيرا روح بيمار بيش از هر كس ديگري علت بيماري خود را مي داند بنابراين بعد از انكه سبب بيماري را از روح خود او پرسيدم
    با شعورهاي باطني اشخاصي كه از همه مستعدترند و داناتر مشورت مي كنم و سپس داروي مورد احتياج براي معالجه بيمار را به او مي گويم
    تشخيصها و تجويزهاي ادگار بطور كلي بسيار دقيق بود و خودش معتقد بود كه هوش و مغز او جزيي از هوش و مغز كل عالم هستي هست
    البته ادگار همه تشخيص را به هنگام خلسه ميداد و بعد خلسه انرا فراموش ميكرد
    متخصصان و دانشمندان در مورد او گفتند ادگار مثل كامپييوتري بود كه به كامپيوترهاي قوي متصل بود و اطلاعات لازم را از انها دريافت ميكرد
     
  12. Persiana

    Persiana مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏18 جولای 2005
    نوشته ها:
    4,194
    تشکر شده:
    121
    محل سکونت:
    Persian Empire
    مرسى استاد.

    البته اين مورد بيشتر به نظر مياد که يک ماجراى واقعى و ماوراء الطبيعه اى بوده باشد تا داستانى تخيلى و نوشته ى نويسنده اى خاص که آنوقت با مطالب قبلى تفاوت پيدا مى کند چون آنها زاده ى ذهن نويسندگانشان بوده و تنها جنبه ى داستانى داشته اند و خواب دانشمندان را پريشان نکرده اند که او ماى گودنس، چطور چنين چيزى ممکنه! http://************/files/0u3df52x7n4uuxpf835r.gif

    براى همين ما همون خط سير داستانى رو پيش مى‌گيريم که گر جز اين باشد پاى علم براى اثبات يا رد اين اتفاقات به ميان مى آيد که آنگاه ديگر با فروم ادبيات همخوانى نخواهد داشت http://************/files/ve2s3aaer1iai1qfo5jk.gif

     
  13. Persiana

    Persiana مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏18 جولای 2005
    نوشته ها:
    4,194
    تشکر شده:
    121
    محل سکونت:
    Persian Empire
    قلب رازگو

    [​IMG]


    نام انگليسى : The Tell-Tale Heart
    نوشته : ادگار آلن پو
    مترجم : ؟؟؟
    ژانر : وحشت


    راست است، اعصابم خيلي ضعيف است، به‌طور وحشتناكي عصبي هستم ـ هميشه اينطور بودم، ولي به چه دليل ادعا مي‌كنيد كه ديوانه باشم؟ بيماري حس‌هاي مرا تند و شديد كرده است ـ ولي آنها را نابود ننموده ـ و يا سست و ضعيف نساخته است. حس شنوايي من از تمام حس‌هاي ديگر دقيق‌تر و ظريف‌تر بود. تمام اصوات آسماني و زميني را شنيده‌ام. از جهنم نيز چيزهاي زيادي به گوشم رسيده است. چطور ممكن است ديوانه باشم؟ دقت كنيد، ملاحظه بفرمائيد كه چگونه با تندرستي و آرامي قادرم سراسر داستان را برايتان حكايت كنم.

    چگونه اين فكر براي اولين بار به مغز من رسوخ نمود خودم هم نمي‌دانم، ولي، همين كه جايگزين گرديد، شب و روز مونس و محشور من شد. قصد و نيتي در كار نبود. هوي و هوسي هم وجود نداشت. مردك پير را دوست مي‌داشتم. هرگز آسيبش به من نرسيده بود. هرگز توهين به من نكرده بود به طلاهايش كوچكترين تمايلي نداشتم. به نظرم اين چشم او بود، آري، خودش بود، يكي از آنها به چشم كركس شباهت داشت، چشمي بود آبي كمرنگ و لكه‌اي بر بالاي سياهي آن قرار داشت. هر بار كه اين چشم با من تلاقي مي‌كرد، خونم منجمد مي‌شد و بدين‌ترتيب، آهسته ـ ذره ‌ذره ـ به سرم زد كه حيات اين پيرمرد را قطع كنم و بدين‌وسيله خود را براي هميشه از چنگال اين چشم، رهايي دهم. اكنون برويم سر اشكال كار، خيال مي‌كنيد ديوانه هستم. ديوانه چيزي سرش نمي‌شود. اگر مرا مي‌ديديد. اگر مي‌ديدي با چه بصيرتي دست به كار شدم. چقدر با حزم و احتياط و پنهان از ديگران به اجراي نقشه‌ام پرداخته‌ام، سراسر هفته قبل از جنايت به قدري با پيرمرد مهرباني كردم كه هرگز سابقه نداشت.

    هر شب، طرف‌هاي نيمه شب، چفت در اتاقش را مي‌چرخاندم و در را باز مي‌كردم، ـ اوه، آنقدر آهسته و بعد، وقتي كه در را به اندازه سرم باز مي‌نمودم، فانوس تاريكي كه به خوبي مسدود بود و كمترين نوري از آن خارج نمي‌شد به درون اتاق مي‌آوردم و پس از آن سرم را داخل مي‌كردم. آه، اگر مي‌ديديد با چه مهارتي سر خود را داخل اتاق مي‌بردم قطعاً مي‌خنديديد، سرم را به آهستگي حركت مي‌دادم ـ خيلي، خيلي آهسته ـ به ‌طوري كه خواب پيرمرد ناراحت نگردد. يكساعت تمام وقت صرف مي‌كردم تا كله‌ام را از لاي در عبور دهم و آنقدر جلو ببرم كه بتوانم او را روي تخت خود خوابيده ببينم. اوه، آيا يك نفر ديوانه مي‌تواند اينقدر مآل‌انديش باشد؟ ـ سپس وقتي سرم كاملاً داخل اتاق مي‌شد، فانوس را با دقت تمام باز كردم، ـ اوه، چقدر با احتياط، چقدر با احتياط، ـ زيرا لولاي آن صدا مي‌نمود ـ فقط به اندازه‌اي باز مي‌كردم كه پرتو نوراني ضعيف و نامحسوسي روي چشم كركسي او بيفتد.

    هفت شب طولاني اين عمل را تكرار نمودم، هر شب درست نيمه شب، ولي چشمش هميشه بسته بود و بنابراين غيرممكن بود بتوانم نقشه‌ام را عملي كنم، زيرا فقط چشم نكبت‌بار او بود كه مرا آزرده مي‌كرد و با خود پيرمرد كاري نداشتم و هر روز صبح، وقتي كه هوا روشن مي‌شد، با تهور و جسارت به اتاقش مي‌رفتم و با جرأت تمام با او صحبت مي‌داشتم، با آهنگ صميمانه‌اي به اسم خطابش مي‌كردم و از او جويا مي‌شدم كه شب را چگونه بسر برده است. بنابراين ملاحظه مي‌فرمائيد، اگر بويي مي‌برد كه هر شب، درست نيمه شب، زماني كه به خواب رفته است به بررسي و آزمايش او مبادرت مي‌ورزم، درواقع پيرمرد صاحب‌نظر و تيزبيني مي‌بايست باشد. هشتمين شب، در باز كردن در اتاق به احتياط خود افزودم. عقربه كوچك ساعت در مقايسه با دست من تندتر حركت مي‌كند. قبل از اين شب، وسعت و دامنه استعداد و تيزهوشي خود را هرگز حس نكرده بودم. به زحمت مي‌توانستم از غليان احساساتي كه از پيروزي ناشي مي‌شد جلوگيري كنم.

    در اين زمان انديشه‌اي از خاطرم گذشت، به خود گفتم كه آنجا، در اتاق را ذره ‌ذره باز مي‌كنم ولي اعمال من، افكار پنهاني من، حتي به خواب او هم نمي‌آيد، درحالي كه به اين مسأله فكر مي‌نمودم، بي‌اختيار خنده كوچكي كردم و شايد هم خنده‌ام را شنيد، زيرا ناگهان در رختخواب غلطي زد مثل اينكه مي‌خواست بيدار شود. شايد فكر كنيد كه در آن موقع خود را عقب كشيدم، ولي خير. تاريكي به قدري ضخيم بود كه اتاقش از سياهي به قطران شباهت داشت، ـ زيرا پنجره‌ها از ترس درد، به دقت بسته شده بود و چون مي‌دانستم كه نمي‌تواند باز شدن در را ببيند آن را فشار داده بيشتر باز مي‌كردم و هر لحظه بر فشار خود مي‌افزودم. سر خود را به درون اتاق آورده بودم و مي‌خواستم فانوس را باز كنم، كه شست دستم روي چفت حلبي آن ليز خورد، پيرمرد در جايش بلند شده فرياد زد: كيست؟

    كاملاً بي‌حركت بر جاي ماندم و چيزي نگفتم. درست يكساعت تمام هيچ ‌يك از عضلات بدن من كوچكترين حركتي نكرده، معهذا در سراسر اين مدت صدايي نشنيدم كه حاكي از خوابيدن مجدد پيرمرد باشد. پيوسته بر نشيمنش قرار داشت، ـ و عيناً همانطور كه من شب‌هاي دراز، به ساعت‌هاي ديواري مرگ‌آور گوش مي‌دادم، ـ او نيز گوش‌هايش را تيز كرده بود.

    در اين زمان ناله ضعيفي شنيدم كه در آن ترس و دهشتي كه كشنده و مرگ‌آور بود به خوبي شناخته مي‌شد. ناله‌اي نبود كه از درد و اندوه حكايت كند. آه، خير، صداي كند و خفه‌اي بود كه از اعماق روح وحشت‌زده‌اي برمي‌خاست. با او خوب آشنا بودم درست نيمه شب، زماني كه سراسر جهان به خواب مي‌رفت، صدهاي زيادي از درون من برمي‌خواست و با انعكاس وحشت‌آور خود، ترس و وحشتي را كه به من روآور شده بود ژرف‌تر و عميق‌تر مي‌نمود. تكرار مي‌كنم كه با اين صدا خوب آشنا بودم و مي‌دانستم كه پيرمرد چه حالي را مي‌گذراند، ولي با اينكه مي‌خواستم از ته قلب بخندم معهذا دلم براي او سوخت.

    بعد از ايجاد اولين صداي خفيف و زماني كه پيرمرد در رختخواب خود غلط زده برگشت، مي‌دانستم كه از آن پس ديگر خواب به چشمانش نرفت. بر وحشت او هر لحظه افزوده مي‌گشت. سعي كرد خودش را متقاعد نمايد كه ترس او بي‌علت بوده است ولي در اين كار موفق نگرديد. با خودش گفته بود: «چيزي نيست، باد است كه در سوراخ بخاري مي‌وزد، موشي است كه بر كف اتاق راه مي‌رود» و يا اينكه: «جيرجيركي است كه فريادش را سر داده است» آري به زور مي‌خواست با فرضيه و حدس روحيه خود را تقويت كند، ولي همه اينها بي‌فايده بود.

    همه اينها بي‌فايده بود، زيرا اهريمن مرگ كه نزديك مي‌آمد با سايه سياه عظيم خود از مقابل او گذشت و قرباني خود را احاطه كرده، مستور داشت. پيرمرد با اينكه چيزي نديد و نشنيد، معهذا تحت تأثير مشئوم اين سايه نامحسوس، توانست حضور سر مرا در اتاق خود حس نمايد.

    پس از اينكه با شكيبايي تمام مدت درازي به انتظار ايستادم، با اينكه صدايي نشنيدم كه حاكي از خوابيدن مجدد او باشد، تصميم گرفتم فانوس را كمي باز كنم، فقط يك ذره، يك ذره ناچيز. بالاخره آنقدر بازش كردم، ـ خيلي محرمانه، خيلي دزديده، به‌طوري كه فكرش را هم نمي‌توانيد بكنيد، كه فقط يك پرتو رنگ پريده، چون تارعنكبوت، از شكاف آن بيرون جهيد و روي چشم كركسي شكل او افتاد.

    چشمش باز بود، ـ كاملاً باز بود و همين كه نظرم به او افتاد بلافاصله غضبناك شدم. نگاهش كردم: خيلي واضح و مشخص به نظر مي‌رسيد، ـ رنگ آبي كدري داشت و از پرده زشتي كه مغز استخوانم را يخ مي‌زد پوشيده شده بود، از سراپاي بدن و قيافه پيرمرد تنها چشم او را مي‌توانستم ببينم، چه با تبعيت از غريزه خود، پرتو فانوس را درست به اين جاي لعنتي متوجه كرده بودم.

    حالا چطور؟ به شما نگفتم حالتي كه به جاي جنون مي‌گيرد درواقع جز تشديد زياده از حد حس‌ها چيز ديگري نيست؟ در اين موقع صداي گنگ، خفه، ولي مكرر و پياپي به گوش‌هايم خورد، به تيك ‌تاك ساعتي شباهت داشت كه در پنبه پيچيده باشد.

    اين صدا را هم به خوبي شناختم. صداي طپش قلب او بود همانطور كه ضربه‌هاي طبل به دلاوري سرباز مي‌افزايد، طپش قلب او نيز خشم و غضب مرا فزوني داد. معهذا به خود تسلط يافته، بي‌حركت بر جاي ايستادم. خيلي آهسته نفس مي‌كشيدم. فانوس را بي‌حركت گرفته بودم سعي داشتم پرتو نوراني آن را درست روي چشم او نگاهدارم. در طول اين مدت، يورش جهنمي قلب او طپش خود را قوي‌تر و محكم‌تر مي‌كرد، تندتر و سريع‌تر مي‌شد و هر لحظه بلندتر و رساتر به گوش مي‌رسيد.

    مي‌بايست وحشت پيرمرد به منتهاي درجه رسيده باشد. تكرار مي‌كنم: طپش قلب او دقيقه به دقيقه بلندتر و رساتر مي‌شد، درست حكايت را تعقيب مي‌كنيد يا خير؟ به شما گفتم كه آدمي بودم عصبي، درواقع خيلي هم عصباني هستم. در آن موقع، ميان سكوت ترسناك اين خانه قديمي و كهنه‌ساز، در دل شب، با شنيدن اين صداي عجيب و شگفت‌انگيز وحشت غيرقابل احترازي در من ايجاد شد. معذالك چند دقيقه‌اي به خود تسلط يافته آرام برجاي ماندم. ولي طپش قلب پيوسته بلندتر مي‌شد، هر لحظه رساتر مي‌گرديد، به نظرم آمد كه قلب او نزديك بود تركيده، منفجر شود و در اين زمان دلهره نويني بر من مستولي شد: ممكن بود كه يكي از همسايه‌ها اين صدا را بشنود، ساعت مرگ او سر رسيده بود، نعره طويلي كشيده فانوس را ناگهان باز كردم و خود را به درون اتاق افكندم. پيرمرد فريادي كشيد، ـ فقط يكي. در يك چشم به هم زدن به كف اتاق پرتش كردم و تمام وزن خردكننده تخت را روي او واژگون نمودم.

    در اين موقع با خوشحالي تمام لبخند زدم، چه كار خود را خيلي جلو رفته ديدم. ولي، مدت چند دقيقه قلب او با صداي پوشيده‌اي به طپش خود ادامه داد. معذالك اين مسأله مرا معذب نكرد، چه از پس ديوار طنين آن شنيده نمي‌شد. بالاخره از حركت ايستاد. پيرمرد مرده بود. تخت را از جاي بلند كرده جسد را معاينه نمودم. آري خشك شده بود، خشكي مرگ. دستم را روي قلبش قرار دادم و چند دقيقه‌اي در اين حال نگاه داشتم. هيچ حركتي نداشت. مرده و خشك شده بود ديگر چشم او مرا معذب نمي‌كرد.

    براي پنهان نمودن جسد احتياط‌هاي عاقلانه‌اي به كار بردم و اگر هنوز خيال مي‌كنيد ديوانه هستم، پس از اينكه اين دورانديشي‌ها را برايتان شرح دادم در فكر خود تجديدنظر خواهيد نمود. شب جلو مي‌رفت و من در سكوت كامل به تندي كار مي‌كردم سرش را جدا كردم و پس از آن دست‌ها و بالاخره پاهايش را بريدم. سپس سه تا از تخته‌هاي كف اتاق را كنده جسد را ميان توفال‌كاري‌ها قرار دادم و پس از ختم عمل تخته‌ها را دوباره بر جاي نهادم، آنقدر با مهارت و تردستي اين كار را كردم كه هيچ چشم انساني ـ حتي چشم او، ـ قادر نبود در آن چيزي غيرعادي كشف كند.

    لازم به شستن چيزي نبود، نه كثافتي بود، ـ نه يك لكه خون. از اين لحاظ، فكرهايم را خوب كرده بودم. يك طشت چوبي تمام آنها را به خود جذب كرده بود، قاه، قاه، وقتي كارهايم را تمام كردم عقربه ساعت چهار صبح را نشان مي‌داد، ـ ولي هوا چون نيمه شب هنوز تاريك بود. وقتي كه طنين ساعت، وقت را اعلام داشت، در كوچه به صدا درآمد با سبكدلي پائين آمده در را باز كردم، ـ چه اكنون از چه چيز مي‌توانستم احساس ترس كنم؟

    سه نفر مرد وارد شده با دلارايي تمام، خود را به عنوان افسر شهرباني معرفي نمودند. در طول شب يكي از همسايه‌ها صداي فريادي مي‌شنود كه بلافاصله سوءظن او را بيدار نموده فكر مي‌كند شايد كار ناشايسته‌اي در شرف وقوع است: ناچار جريان را به اطلاع كلانتري مي‌رساند و اين آقايان محترم: افسران شهرباني مأمور شده‌اند به بازرسي محل بپردازند.

    لبخندي زدم، ـ از چه چيز مي‌توانستم ترس داشته باشم؟ به آقايان محترم خوش‌آمد گفته اظهار داشتم موقعي كه خواب مي‌ديدم بي‌اختيار اين فرياد را كشيده‌ام و اضافه نمودم كه پيرمرد در گوشه‌اي از اين ملك به سفر رفته است مفتش‌ها را در سراسر خانه گردش دادم و از آنها درخواست نمودم كه همه جا را بگردند، خوب بگردند.

    بالاخره به اتاق او هدايتشان كردم، گنج‌هايش را به آنان نشان دادم كه دست نخورده، مرتب و منظم، در جاي خود قرار داشت. در هيجان اطميناني كه داشتم به قدري صندلي به اتاق او آوردم و از آنها خواهش نمودم كه چون خسته شده‌اند، خوب استراحت كنند و من نيز درحالي كه از پيروزي خود جسارت ديوانه‌واري يافته بودم، صندلي‌ام را درست جايي كه جسد قرباني مخفي شده بود قرار دادم. مأموران شهرباني راضي به نظر مي‌آمدند. اعمال و حركات من آنها را متقاعد كرده بود، خودم را خيلي راحت حس مي‌كردم. افسران مزبور نشستند و از مسائل خودماني سخن راندند كه به آن با خوشحالي و طرب فراوان جواب مي‌دادم. ولي پس از مدت كمي، حس كردم كه رنگم دارد مي‌پرد و آرزو كردم كه اين آقايان تشريفشان را ببرند. سرم درد مي‌كرد و به نظرم مي‌آمد كه گوش‌هايم زنگ مي‌زند، ولي بازرس‌ها همچنان نشسته بودند و به صحبت خود ادامه مي‌دادند، صداي زنگ مشخص‌تر شد، ـ ادامه يافت و باز مشخص‌تر شد. براي رهايي از شر اين احساس پر حرفي خود را بيشتر كردم، ولي حس مزبور هنوز پابرجا بود و صورت كاملاً مصممي به خود گرفت، بالاخره بر من مسلم گرديد كه صدا از گوش‌هاي من نبود.

    در اين موقع، بدون‌ترديد، خيلي رنگم پريد و درحالي كه آهنگ صداي خود را بلندتر مي‌كردم، باز به پر حرفي خود افزودم. ولي صدا پيوسته زيادتر مي‌شد، چه مي‌توانستم بكنم؟ صدايي بود گنگ، خفه، ولي مكرر و پياپي، خيلي به صداي تيك‌تاك ساعتي شباهت داشت كه در پنبه پيچيده باشند. به زحمت نفس مي‌كشيدم. ـ آنها هنوز چيزي نمي‌شنيدند. سريع‌تر، ـ و با جرأت بيشتري صحبت كردم، صداي لاينقطع زيادتر مي‌شد. ـ از جاي برخاستم و درباره مسائل بيهوده و پيش پا افتاده، به آهنگ خيلي بلند و درحالي كه اعضاء بدن خود را به شدت تكان مي‌دادم به بحث و جادله پرداختم، ولي صدا پيوسته بلندتر و بلندتر مي‌شد. ـ چرا نمي‌خواستند از اينجا بروند؟

    به سنگيني و قدم‌هاي بلند، روي كف اتاق از اينطرف به آن طرف مي‌رفتم، از دقت و توجه مخالفان خود به غضب آمده بودم، ـ ولي، صدا منظماً زيادتر مي‌شد. پروردگارا، چه مي‌توانستم بكنم؟ كف به لب آورده بودم، چرت و پرت مي‌گفتم، فحاشي مي‌كردم، صندلي را كه بر آن نشسته بودم به شدت حركت مي‌دادم به‌‌طوري كه روي كف اتاق كشيده شده خش‌خش مي‌كرد، ولي آن صدا هميشه مسلط بود و به‌طور فوق‌العاده‌اي قوي‌تر مي‌شد. قوي‌تر، قوي‌تر، پيوسته قوي‌تر، ولي اين آقايان مرتب صحبت مي‌كردند، شوخي و تبسم مي‌نمودند. آيا ممكن است كه صدا را نشنيده باشند؟

    ايزد توانا، ـ خير، خير، آنها مي‌شنيدند، ـ مظنون شده بودند، مي‌دانستند، ولي مي‌خواستند از وحشت من تفريح كرده باشند، ـ به اين مسأله اطمينان داشتم و هنوز هم اينطور فكر مي‌كنم. ولي چه اهميت دارد، آيا چيزي غيرقابل تحمل‌تر از اين زهر خنده وجود داشت؟ بيش از اين نمي‌توانستم لبخندهاي موذي و مغرورانه را تحمل كنم، حس كردم يا بايد فرياد كشم و يا اينكه قالب تهي كنم، ـ اكنون هم ادامه دارد آيا مي‌شنويد؟ ـ گوش كنيد بلندتر، بلندتر ـ پيوسته بلندتر، باز هم بلندتر.

    فرياد زدم: بينواها، بيش از اين مخفي نكنيد، به اين جرم اعتراف مي‌كنم، ـ اين تخته‌ها را بكنيد، آنجاست، آنجاست، ـ اين صداي طپش قلب وحشتناك اوست.


    منبع :
    iketab
    ظاهرا دامينش اکسپاير شده، پس آدرس کش گوگل را هم ميگذارم هرچند مطمئن نيستم که به عنوان لينک مستقيم کار کند!!
    Google's cache of the page

    براى اطلاعات بيشتر در رابطه با اين داستان هم اين مطلب ويکيپديا را مطالعه بفرماييد.

     
    Last edited: ‏12 نوامبر 2009
  14. avajang.com .leftavajang.com.right
  15. yue bochon

    yue bochon Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏17 سپتامبر 2007
    نوشته ها:
    724
    تشکر شده:
    2
    محل سکونت:
    Huashan
    اما خواهر داستانهاي ماورا الطبيعه هم بعضي هاشون ترسناك هستند و فكر ميكنم در اين تاپيك بگنجند
    اگه نميشه كه ميخواين يه تاپيك ديگه بزنم اونجا اينا رو بذارم:)
     
  16. Persiana

    Persiana مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏18 جولای 2005
    نوشته ها:
    4,194
    تشکر شده:
    121
    محل سکونت:
    Persian Empire
    خوب فکر کنم درست منظورمو نگفتم استاد جان. بله درسته که اينا هم ترسناک و عجيب و غريبند، ولى در اصل گزارش يک اتفاق هستند تا داستانى که در ژانر وحشت قرار بگيره. در داستان ما فضا سازى و شخصيت پردازى داريم و از نثرى متفاوت بهره مى گيريم ولى در گزارش، ماجراى يک رويداد رو بازگو مى کنيم. آن موردى که شما گذاشتيد در ابتدا مانند شروع يک داستان بود ولى کم کم حالت خبرى و گزارش گونه پيدا کرد و از حالت داستانى خارج شد و پاى علم به ميان کشيده شد. براى همين فکر نکنم بشه به اون گفت که يک قصه ى ترسناک بود، چون قصه نبود، اتفاقى واقعى بود، مگه نه؟

    ايجاد تاپيکى مجزا براى چنين رويدادهايى که واقعا اتفاق افتاده اند و تخيلى نيستند هم ايده ى‌ خيلى جالبيه (به شرطى که سبب خرافه پرستى نشه!) ولى احتمالا يا بايد در فروم علم و دانش آنرا ايجاد نماييد و يا در گفتگوى آزاد چون جنبه ى ادبى نخواهند داشت.

    اميدوارم اينبار توانسته باشم منظورم را از داستان و غير داستان برسانم ^_^

    ‌‌-------

    حالا بعد از اين همه سخنرانى برم سر يک داستان جدا" ترسناک و مو بر اندام سيخ کن از خالق دراکولا يعنى برام استوکر با نام خانه ى قاضى که هم ارواح خبيث درش يافت مى شود و هم اينکه خون آدم رو منجمد مى سازد (من خودم اين داستان رو به زبان انگليسى خونده بودم ولى‌خوشبختانه متن فارسيش پيدا شد و من از ترجمه ى مجدد - آخه براى درس ترجمه ى 1 در شونصد سال پيش اين داستان رو ارائه کرده بودم - و تايپش خلاص شدم ~_^ ) .

    ‌‌
     
  17. Persiana

    Persiana مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏18 جولای 2005
    نوشته ها:
    4,194
    تشکر شده:
    121
    محل سکونت:
    Persian Empire
    خانه ی قاضی

    [​IMG]

    نوشته : برام استوکر
    برگردان : ؟؟؟
    منبع : تاريخچه ى وحشت



    ماه آ وریل بود و جان مور در حال مطالعه برای یک امتحان مهم. با نزدیک شدن زمان امتحان او تصمیم گرفت به گوشه ای برود و در خلوت مطالعه کند. او به سر گر می های ساحل وزیبایی های زندگی در روستا دل بستگی نداشت. بنابراین تصمیم گرفت که شهرکی آرام و بی سرو صدا پیدا کند و در آنجا بی درد سر به کار خود بپردازد. او چمدانی از لباسها و کتابهایش پر کرد و در فهر ست حرکت قطارها به دنبال شهری ناآشنا می گشت. سرانجام شهری را انتخاب کرد و بلیتی برای رفتن به آنجا خرید و چون نمی خواست مزاحمی داشته باشد به هیچ کس نگفت که به کجا می رود.
    از این رو مور به شهر بن چرچ که شهری بازاری بود رفت. این شهر در هر هفته برای ساعاتی بسیار شلوغ می شد ولی در سایر اوقات شهرکی آرام و بدون سرو صدا بود. مور اولین شب را تنها در هتل شهر گذراند خانم وود مدیرهتل زنی سرزنده و بسیار مهربان بود اما هتل به قدر کافی برای مطالعه آرام نبود. پس در روز دوم اقامتش به دنبال خانه ای اجاره ای گشت.فقط یک جا بود که موراز آن خوشش آمد جایی پرت و بسیار دور افتاده.خانه ای بزرگ با قدمت بسیار متعلق به قرن هفدهم که پنجره های کوچکی شبیه به پنجره های زندان داشت و دیوار آجری بلندی هم دورادور آن را احاطه کرده بود.به سختی می توان چنین مکان خوشایندی را تصور کرد ولی این خانه برای جان بسیار مناسب بود. بنابراین به دنبال آقای کارن فورد وکیل محلی آنجا که مسئول خانه بود رفت تا آنرا اجاره کند. آقای کارن فورد از اجاره دادن آن خانه به جان خیلی خوشحال بود. او به جان گفت: خوشحال می شوم که آنجا را رایگان به شما اجاره دهم چون می خواهم بعد از این همه سال صرفا یک نفر آنجا زندگی کند. این خانه تنها به دلیل پخش شایعات احمقانه ای در مورد آن مدتها خالی بوده است و شما می توانید عدم صدق این شایعات را اثبات کنید.

    خانم وود از او پرسید: شما کجا را برای اقامت اجاره کردید آقا؟ و جان هم به او گفت خا نه قاضی را اجاره کرده است. خانم وود دستهایش را از ترس بالا آورد و در حالیکه رنگش از ترس مثل گچ شده بود گفت:نه!خانه قاضی نه! جان از او خواست که راجع به آن خانه برایش توضیحاتی بدهد و پرسید:چرا به این خانه خانه قاضی می گویند و چرا هیچ کس نمی خواهد در آنجا زندگی کند؟

    خوب آقا سالها پیش یک قاضی در آن خانه زندگی می کرد که بسیار خشن و ظالم بود. یک قاضی که برای همه حکم اعدام صادر می کرد. او به هیچ کس رحم نمی کرد. ولی خوب در مورد خود خانه نظری ندارم و نمی توانم چیزی بگویم. اغلب در مورد آن سوال کرده ام ولی هیچ کس با اطمینان نمی تواند چیزی بگوید. او ادامه داد: احساس همه اهالی شهر این است که چیزی غیر عادی در خانه قاضی وجود دارد و اگر نظر من را بخواهید حتی اگر تمام پولهای دنیا را به من بدهند حاضر نیستم یک لحظه هم در آنجا تنها بمانم. باید من را ببخشید اگر شما را نگران کردم آقا ولی اگر شما پسر من بودید به شما اجازه نمی دادم که حتی یک شب در آنجا تنها باشید. من خودم سابقا به آنجا می رفتم و طناب ناقوس بزرگی که در سقف است را می کشیدم

    جان از مهربانی و دلواپسی خانم وود تشکر کرد و گفت: این نهایت مهربانی شما را میرساند که نگران من هستید ولی در واقع آنجا چیزی برای نگرانی وجود ندارد. من مشغول مطالعه برای یک امتحان مهم هستم و مجالی برای ماجراجویی و وحشت ندارم.

    خانم وود با مهربانی قول داد که خرید او را انجام دهد. جان هم برای ملاقات خدمتکار پیری که آقای کارن فورد معرفی کرده بود بیرون رفت. نام خدمتکار خانم دمپستر بود و ظاهرا مشتاق و علاقمند به خدمت به کارفرمای جدیدش بود. دو ساعت بعد هنگامی که جان و خانم دمپستر به خانه قاضی رسیدند خانم وود را دیدند که دم در منتظر آنها ایستاده بود. به همراهش چند پسر بچه با بسته هایی در دست و دو مرد که تخت خوابی را حمل می کردند هم آمده بودند جان با تعجب گفت ولی داخل خانهکه تخت خواب هست!

    درسته ولی پنجاه سال شاید هم بیشتر است که کسی روی آن نخوابیده نه آقا من اجازه نمی دهم که با خوابیدن بر روی یک تخت خواب مرطوب و کهنه سلامتی خود را به خطر بیاندازید.
    خانم وود بسیار کنجکاو بود که داخل خانه را ببیند و در عین حال به وضوح ترسیده بود و با کوچکترین صدایی با حالتی عصبی بازوی جان را می گرفت.آنها با هم کل خانه را بازدید کردند و بعد ازآن جان تصمیم گرفت در اتاق غذاخوری که به قدر کافی برای کار واستراحت بزرگ بود اقامت کند. خانم وود و خانم دمپستر شروع به چیدن اثاثیه کردند. به زودی تمام بسته ها باز شدند و جان دید که خانم وود در کمال سخاوت و مهربانی بسیاری از وسایل را از آشپزخانه خودش آورده است. قبل از اینکه خانم وود خانه را ترک کند به سمت جان آمد و گفت آقا، امیدوارم که کاملا سالم باشید ولی باید بگویم که من نمی توانم شب را در اینجا با ارواح سپری کنم.

    وقتی خانم وود خانه را ترک کرد خانم دمپستر با خنده گفت: ارواح! ارواح! اینجا روحی وجود ندارد! فقط موشها و حشرات اینجا هستند. درها نیاز به روغن کاری دارند و پنچره ها با وزش باد باز و بسته می شوند. به آن دیوارهای قدیمی که از بلوط ساخته شده اند نگاه کنید. آن دیوارها قدیمی هستند و صدها سال قدمت دارند. گمان نمی کنید موشها وحشرات پشت آنها لانه کرده باشند؟ آقا شما ممکن است اینجا موشهای زیادی ببینید ولی مطمئنم که هیچ گاه روح نخواهید دید.حالا هم بروید و کمی قدم بزنید.وقتی که برگشتید این اتاق را کاملا برایتان آماده کرده ام. او به قول خود عمل کرد و هنگامی که جان به خانه برگشت،خانه را تمیز منظم یافت و آتش در شومینه ی قدیمی خانه روشن بود. خانم دمپستر چراغ را روشن کرد،شام را روی میز گذاشت و گفت: شب بخیر آقا،من دیگر باید بروم و شام همسرم را آماده کنم. فردا صبح می بینمتان.

    جان که دست پخت فوق العاده ی خانم وود را می خورد با خود گفت: بهتر از این نمی شود. و بعد از تمام کردن شامش،ظرفها را به سمت دیگر میز هل داد و چوب بیشتری در شومینه ریخت و مشغول مطالعه شد.

    جان تا حدود ساعت 11 بی وقفه مطالعه کرد. سپس چوب بیشتری در شومینه گذاشت و یک قوری چای آماده کرد. در آنجا خیلی به او خوش گذشت. آتش با شعله های درخشانی می سوخت و نور آن بر روی دیوارهای چوبی قدیمی به رقص در می آمد و سایه های عجیبی را در اطراف اتاق به وجود می آورد. برای اولین بار توجهش به سروصدای زیاد موشها جلب شد. جان فکر کرد: آیا آنها موقعی که سرگرم مطالعه بودم این همه سروصدا می کردند؟ نه فکر نمی کنم.شاید در ابتدا از من ترسیده بودند و حالا شجاع تر شده اند و طبق معمول به این طرف و آن طرف می روند.

    چه سروصدایی راه انداخته بودند و چقدر در همدیگر می لولیدند. موشها در پشت دیوارهای قدیمی چوب بلوط، روی سقف و زیر کف چوبی اتاق به این طرف و آن طرف می رفتند. جان حرفهای خانم دمپستر به خاطر آورد: آقا شما ممکن است اینجا موشهای زیادی ببینید ولی مطمئنم که هیچ گاه روح نخواهید دید! سس با لبخندی گفت: در هر حال در مورد موشها حق با او بوده است!

    چراغ را برداشت واطراف اتاق چرخی زد و با خود گفت:خیلی عجیب است، چرا کسی نمی خواهد در این خانه زیبای قدیمی زندگی کند؟ دیوارهای چوب بلوط بسیار زیبا بودند. چند تابلوی قدیمی هم روی دیوارها بوده که پوشیده از گرد و غبار بودند و جان نمی توانست آنها را به وضوح ببیند. سوراخهای بسیاری روی دیوارها دید. هرازگاهی هم سروکله ی یک موش کنجکاو پیدا می شد که با دیدن او جیغی می کشید و فرار می کرد.
    چیزی که بیشتر از همه توجه او را به خود جلب کرد، طناب یک ناقوس بزرگ روی سقف بود که کنج اتاق از سمت راست شومینه آویزان بود.

    صندلی بزرگ وپشت بلندى از چوب بلوط پیدا کرد و آن را کنار شومینه کشید.سپس نشست و آخرین فنجان چای را سر کشید. چوب دیگری در شومینه گذاشت و دوباره پشت میز نشست و مشغول مطالعه شد. برای مدتی کوتاه موشها با جیغ و سروصدایشان مزاحم او بودند. ولی خیلی زود به صداها عادت کرد و همه چیز از کارهایش را از یاد برد.

    ناگهان سرش را بلند کرد. چیز عجیب و غریبی او را ناراحت می کرد. نشست و گوش داد. اتاق کاملا ساکت بود. جان لبخندی زد و گفت: پس قضیه این است. صدای موشها قطع شده و این چیزی است که من را ناراحت می کند. او نگاهی به اطراف اتاق انداخت و چشمش به موش بسیار بزرگی افتاد که روی صندلی سیاه چوب بلوط نشسته و با چشمان قرمز کوچکش که مملو از نفرت بود به او خیره شده بود.جان کتابی را بلند کرد و وانمود کرد که می خواهد آن را پرتاب کند،ولی موش حرکتی نکرد و دندانهای سفید و بزرگش را با خشم نشان داد. چشم های او وحشیانه در نور چراغ می درخشیدند. جان فریادی کشید و سیخ شومینه را برداشت و به سمت موش رفت . ولی قبل از اینکه بتواند ضربه ای به آن بزند،موش جیغ کشید و به سمت سقف پرید و از طناب ناقوس بالا رفت و در تاریکی محو شد. عجیب آنکه بعد از رفتن موش عظیم الجثه، دوباره سروصدا رفت و آمد موشها روی دیوار شروع شد. جان دیگر حوصله ی درس خواندن نداشت. بیرون خانه پرندگان در حال خواندن بودند و به زودی صبح فرا می رسید.بنابراین به رختخوابش رفت و خیلی زود خوابش برد. جان به چنان خواب عمیقی فرو رفته بود که صدای ورود خانم دمپستر نشنید. خانم دمپستر اتاق را تمیز کرد و صبحانه را آماده نمود. آنگاه یک فنجان چای آورد و جان را از خواب بیدار کرد.

    بعد از صبحانه جان کتابی در جیبش گذاشت و برای پیاده روی بیرون رفت. در بین راه چند ساندویچ هم خرید و با خود فکر کرد که دیگر مجبور نیست وقتش را برای ناهار تلف کند. پارک کوچک و زیبایی پیدا کرد و تمام روز را به مطالعه پرداخت. او در راه برگشت به خانه، به هتل رفت تا از زحمات خانم وود تشکر کند. خانم وود با کنجکاوی نگاهی به او انداخت و گفت: شما نباید زیاد کار کنید آقا، امروز شما رنگ پریده هستید. مطالعه زیاد برای هیچ کس خوب نیست. حالا لطفاً بگویید که شب خوبی را پشت سر گذاشته اید یا خیر؟ خانم دمپستر گفت امروز صبح وقتی به خانه آمده شما هنوز خواب بوده اید. جان لبخندی زد و گفت: من حالم خوب است. ارواح هنوز مزاحم من نشده اند، ولی موشها دیشب آنجا جشن گرفته بودند. یک شیطان پیر و کوچک هم با چشمانی قرمز آنجا بود. او روی صندلی در کنار آتش نشست و تا وقتی سیخ شومینه را برنداشتم از جایش جنب نخورد. بعد هم از طناب ناقوس بالا رفت و چون خیلی تاریک بود متوجه نشدم کجا رفت.

    خانم وود فریاد کشید: خدای من! یک شیطان پیر در کنار آتش! مراقب باشید آقا، مراقب باشید! مور با تعجب پرسید: منظورتان چیست؟ شیطان پیر، شیطان پیر! و شروع به خندیدن نمود و گفت: خواهش می کنم من را ببخشید خانم وود. من نمی توانم به این حرف که شیطان کنار شومینه نشسته بود ، نخندم. و مجداً شروع به خندیدن کرد و بعد برای صرف شام به منزل رفت.

    آن شب سروصدای موشها زودتراز شب پیش شروع شد. بعد ازصرف شام، جان کنار شومینه نشست و چایش را نوشید. سپس پشت میزش نشست و مشغول مطالعه شد. موشها بیش از شب گذشته مزاحمش می شدند. آنها جیغ می کشیدند، این طرف و آن طرف می رفتند و با ناخنهایشان دیوار را می خراشیدند و از سوراخهای دیوار به او خیره می شدند. چشمان آنها همانند چراغ کوچکی در نور آتش می درخشیدند. ولی جان به آنها عادت کرده بود، چون موشها بیشتر بازیگوش به نظر می رسیدند تا خشن. برخی اوقات نیز موشهای شجاع تر روی سقف اتاق یا بالای تابلوها می دویدند و مزاحم جان می شدند. جان هم کاغذ های خود را برای آنها تکان می داد و آنها هم به سرعت به سوراخهایشان برمی گشتند و به این ترتیب نیمی از شب سپری می شد. جان چند ساعتی به شدت مشغول مطالعه شد که ناگهان با یک سکوت غیر منتظره احساس نگرانی کرد. صدای دویدن، جیغ کشیدن و ناخن موش ها دیگر نمی آمد. جان شب قبل را به یاد آورد. بنابراین نگاهی به صندلی کنار شومینه انداخت و از ترس خشکش زد. آنجا روی همان صندلی سیاه چوب بلوط، موش بزرگ نشسته بود و با نفرت به او چشم دوخته بود. جان بدون هیچ وقفه ای نزدیک ترین کتاب را بلند کرد و به سمت موش پرتاب کرد، ولی موفق نشد و موش بزرگ هم از جایش تکان نخورد. بنابراین جان دوباره سیخ شومینه را بلند کرد و موش هم بی درنگ از طناب ناقوس بالا رفت و ناپدید شد و بلافاصله بعد از رفتن او، سرو صدای بقیه موشها شروع شد. جان نمی توانست ببیند که آن موش کجا رفته است.

    زیرا نور چراغ به بلندای سقف نمی رسید و شعله ی آتش هم ضعیف بود. جان به ساعتش نگاهی انداخت. شب به نیمه رسیده بود. آتش شومینه را بیشتر کرد و یک قوری چای آماده نمود. سپس روی صندلی سیاه چوب بلوط کنار شومینه نشست و همان طور که چای می نوشید با خود می اندیشید: متعجبم که آن موش پیر کجا رفت. فردا صبح باید یک تله موش بخرم. جان چراغ دیگری را روشن کرد آنرا طوری قرار داد که بر کنج سمت راست کنار شومینه بتابد و چند کتاب هم برای پرتاب به سوی آن جانور زشت آماده نمود. جان طناب ناقوس را هم جمع کرد وآن را روی میز گذاشت و انتهای آن را به پایه چراغ بست. وقتی جان طناب را در دست گرفت متوجه انعطاف پذیری آن شد و با خود اندیشید که می توان یک انسان را با آن دار زد. بعد کمی عقب تر ایستاد وتدارکات خود را برانداز کرد و با صدای بلندی گفت: خوب دوست من، فکر می کنم این بار دیگر به راز تو پی ببرم! جان مجداً شروع به مطالعه کرد و بلافاصله غرق مطالعه شد، ولی دوباره سکوتی ناگهانی موجب نگرانی اش شد.

    (ادامه در پست بعدى)


    ‌‌
     
  18. Persiana

    Persiana مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏18 جولای 2005
    نوشته ها:
    4,194
    تشکر شده:
    121
    محل سکونت:
    Persian Empire
    ‌‌
    جان از آماده بودن کتابهایش برای پرتاب اطمینان حاصل نمود و سپس در مسیر طناب نگاهی انداخت. در همان لحظه موش بزرگ از طناب پایین آمد و روی صندلی بزرگ چوب بلوط نشست و با خشم به جان خیره شد. جان کتابی را بلند کرد و موش را نشانه گرفت، ولی جانور با هوشیاری به گوشه ای پرید. جان کتاب دیگری را به سویش پرتاب کرد ولی موفق نشد. پس در حالیکه کتاب سوم را برمی داشت آماده پرتاب شد. موش بزرگ جیغی کشید و به نظر رسید که ترسیده است. جان کتاب را پرتاب کرد و کتاب به پهلوی موش اصابت نمود. با جیغی ناشی از درد و وحشت و نگاهی حاکی از نفرت، موش به بالای پشتی صندلی رفت و با پرشی بلند بر روی طناب ناقوس پرید و مثل رعد از آن بالا رفت. جان با دقت به موش نگاه کرد و در نور چراغ دوم دید که موش در سوراخ یکی از تابلوهای بزرگ روی دیوار مخفی شد. جان در حالیکه کتابهایش را از روی زمین جمع کرد گفت: فردا صبح به خدمت این مهمان پلید خواهم رسید. جان کتابهایش را بررسی کرد و با برداشتن کتاب سوم با خود گفت: این همان کتابی بود که به موش خورد. جان نگاهی به کتاب انداخت و با دیدن آن رنگ از رویش پرید: آه این انجیل قدیم مادرم است! خیلی عجیب است!

    جان دوباره پشت میزش نشست و مشغول مطالعه شد و بار دیگر صدای موشهای روی دیوار شروع شد. این صدا او را ناراحت نمی کرد. در مقایسه با آن موش بزرگ این موجودات بسیار دوست داشتنی به نظر می رسیدند. اما جان دیگر نمی توانست درس بخواند. پس کتابهایش را بست و به رختخواب رفت. اولین شعاع های نور قرمز صبحگاهی از پنجره می درخشید که او چشمانش را بست.

    جان به خوابی عمیق و در عین حال ناخوشایند همراه با کابوس های وحشتناک فرو رفته بود که خانم دمپستر طبق معمول او را با یک فنجان چای بیدار کرد. این کار موجب شد که جان احساس مطلوبی پیدا کند، ولی اولین درخواست او از خانم دمپستر باعث تعجب بسیار خدمتکار پیر شد: خانم دمپستر، ممکن است امروز وقتی من بیرون هستم تمام تابلوها، به ویژه تابلوی سوم از سمت راست شومینه را تمیز کنید؟ می خواهم ببینم آنها چه هستند.

    جان طبق معمول اکثر ساعات روز را به مطالعه در پارک سپری کرد و در راه برگشتن به منزل مجداً به دیدار خانم وود در هتل رفت. خانم وود در اتاق نشیمن هتلش یک مهمان داشت و به جان گفت: آقا ایشان دکتر تورنهیل هستند. به محض این که خانم وود آنها را به یکدیگر معرفی کرد، دکتر تورنهیل شروع به پرسیدن سوالات زیادی از جان نمود. جان با خود گفت: بدون شک این آقای دکتر مهربان بی دلیل به اینجا نیامده است! بنابراین رو به دکتر کرد و گفت: آقای دکتر، اگر شما فقط به یک سوال من پاسخ دهید، من هم به تمام پرسشهای شما پاسخ خواهم داد. دکتر متعجب شد، ولی موافقت نمود. جان پرسید: خانم وود از شما خواسته که به اینجا بیایید و مرا نصیحت کنید؟ دکتر تورنهیل از این سوال شگفت زده شد. صورت خانم وود هم از خجالت گل انداخته بود وروی خود را برگرداند.

    ولی دکتر که مردی صادق و صمیمی بود، بلافاصله جواب داد: بله او از من خواسته که به اینجا بیایم، ولی نمی خواست شما بویی ببرید. او خیلی دلواپس شماست و نمی خواهد که شما در آنجا تنها بمانید. او معتقد است که شما زیاد مطالعه می کنید و چای غلیظ زیاد می نوشید. از من خواسته که شما را کمی نصیحت کنم. همانطور که می دانید من هم زمانی دانشجو بوده ام و می دانم راجع به چه چیزی صحبت کنم.

    جان لبخندی زد و دستش را به سوی دکتر دراز کرد و گفت: من از شما بابت مهربانیتان سپاسگزارم. همین طور از شما خانم وود. من قول می دهم دیگر چای غلیظ نخورم و ساعت یک در رختخواب باشم. ببینم این هر دو شما را راضی می کند؟

    دکتر تورنهیل گفت: بسیار خوب، حالا راجع به آن خانه ی قدیمی برایمان بگویید. جان تمام وقایع شب گذشته را برایشان تعریف کرد و وقتی به آنها گفت که چگونه انجیل را پرتاب کرده است، خانم وود جیغ کوتاهی کشید. هنگامی که داستان جان به تمام رسید، چهره دکتر تورنهیل بسیار جدی بود و پرسید:

    گفتید موش همیشه از آن طناب بالا می رود؟

    بله، همیشه.

    فکر می کنم بدانید که آن طناب چیست؟

    جان با تعجب پاسخ داد: نه، نمی دانم.

    آن طناب ، طناب اعدام است. زمانی که قاضی شخصی را به مرگ محکوم می کرد، آن فرد نگون بخت را با آن طناب اعدام می کردند. خانم وود جیغ دیگری کشید. دکتر بلند شد تا برایش یک لیوان آب بیاورد و وقتی برگشت، نگاهی جدی به جان انداخت و گفت: ببین مرد جوان، اگر امشب بازهم اتفاقی افتاد در به صدا درآوردن ناقوس لحظه ای تامل نکن. من هم امشب تا دیر وقت کار می کنم و گوشهایم را تیز می کنم، یادت نرود.

    جان لبخندی زد و گفت: مطمئنم که نیازی به این کار نخوا هم داشت و از آنها خداحافظی کرد و برای صرف شام به خانه رفت.

    بعد از رفتن جان، دکتر تورنهیل گفت: از داستان این مرد جوان خوشم نیامد. احتمالاً بیش از اندازه خیال پردازی می کند. در هر صورت من تمام شب گوش به صدای زنگ ناقوس می مانم. شاید بتوانیم به موقع به کمکش برویم.
    وقتی جان به خانه رسید، خانم دمپستر از آنجا رفته بود، ولی شام او را حاضر کرده بود. چراغ با نور خوبی می سوخت و آتس خوبی هم در شومینه شعله ور بود.

    غروب سرد و طوفانی بود، ولی اتاق جان گرم و مطبوع بود. پس از ورود جان ، موشها لحظاتی ساکت بودند ولی همانند گذشته خیلی سریع به حضور او در اتاق عادت کرده و مجداً شروع به سروصدا کردند. جان از شنیدن این سروصداها خوشحال بود، چون به خاطر می آورد که چگونه با آمدن موش بزرگ، آنها ساکت می شدند. جان خیلی زود صدای جیغ و رفت وآمد آنها را فراموش کرد و برای خوردن شام پشت میز نشست. بعد از شام کتابهایش را باز کرد تا کمی مطالعه کند.

    یکی دو ساعتی را به خوبی درس خواند و بعد از اینکه فکرش کمی خسته شد، سرش را بلند کرد و به بیرون نظری انداخت. هوا طوفانی بود و به نظر می رسید که تمام خانه در حال لرزیدن است. باد از داخل دودکش ها با صدای مهیب و غیرعادی زوزه می کشید و ناقوس را تکان می داد و طناب آن را اندکی بالا و پایین می برد، به طوری که انتهای طناب با صدای آرام و خشکی به کف چوب بلوط اتاق می خورد. به محض دیدن این منظره، جان به یاد حرفهای دکتر تورنهیل افتاد. این یک طناب اعدام است. بنابراین به کنار شومینه رفت و طناب را به دست گرفت و خوب به آن نگاه کرد. درحالیکه طناب را در دست داشت و تکانهای باد آنرا بالا و پایین می برد، ناگهان تکان عجیبی در طناب به وجود آمد. انگار چیزی روی آن حرکت می کرد. در همین لحظه صدای موشها قطع شد. جان نگاهی به بالا انداخت و موش بزرگ را دید که به سمت او می آمد و با نفرت به او خیره شده بود. جان فریادی کشید و طناب را رها کرد و قدمی به عقب برداشت. موش بزرگ هم از طناب بالا رفت و ناپدید شد. در همین لحظه جان متوجه شد که صدای موشها مجداً شروع شده. جان با خود گفت: بسیار خوب دوست من، حالا بگذار نگاهی به مخفیگاهت بیندازم!

    چراغ دیگری روشن کرد و به خاطر آورد که موش در سوراخ سومین تابلو از سمت راست شومینه پنهان می شود. چراغ را برداشت و به سمت تابلو رفت. با مشاهده تابلو، جان گامی به عقب برداشت و چراغ از دستش رها شد و عرق ترس بر صورت رنگ پریده اش نشست.

    [​IMG]

    زانوهایش می لرزیدند و تمام بدنش مثل یک برگ به ارتعاش افتاده بود. ولی او شجاع و جوان بود و باری دیگر به جلو رفت و چراغ را بالا گرفت. خانم دمپستر همه ی تابلوها را شسته و گردگیری کرده بود و جان به وضوح می توانست آنها را ببیند. تابلو، تصویری از یک قاضی با صورتی بی رحم و ظالم، بینی بزرگ و عقابی و چشمانی نافذ و خشن را نشان می داد. وقتی به چشم هایش خیره شد فهمید که آنها را قبلا ً دیده است. چشمان موش بزرگ دقیقا به همان شکل بودند. با همان نگاه نفرت انگیز و ظالمانه. ناگهان دوباره صدای موشها قطع شد و جان سنگینی یک جفت چشم دیگر را احساس کرد. موش بزرگ از سوراخ گوشه قاب عکس به او خیره شده بود، ولی جان به آن حیوان اهمیتی نداد و شروع به بررسی عکس نمود. قاضی در یک صندلی بزرگ و پشت بلند از جنس چوب بلوط در سمت راست یک شومینه بزرگ سنگی نشسته بود و در گوشه تصویر طنابی از سقف آویزان شده بود. جان با حالتی وحشت زده متوجه شد که تابلو، تصویر همان اتاقی است که او اکنون در آن ایستاده است.

    نگاهی به دور وبرش انداخت. انگار منتظره شخص دیگری در اتاق بود. چشمش به شومینه افتاد، از ترس خشکش زد و چراغ از دستش به زمین افتاد. آنجا روی صندلی بزرگ، مطابق تصویر، موش بزرگ نشسته بود. طناب همان طور که در تصویر بود، از پشت سر او آویزان شده بود و موش بزرگ با همان نگاه بی رحمانه مانند نگاه قاضی در تصویر به او خیره شده بود. ولی اکنون نگاهی پیروزمندانه در چشمان ریز موش وجود داشت. همه چیز غیر از طوفان بیرون در سکوت مطلق فرو رفته بود. جان مایوسانه به یاد چراغ افتاد. اما خوشبختانه چراغ فلزی بود و روغن آن موجب آتش سوزی نشده بود.

    با این وجود جان مجبور شد که آنرا از اتاق خارج کند وبا این کار، لحظاتی چند ترسش را فراموش کند. سپس ایستاد و با خودش فکر کرد: من نمی توانم به این وضع ادامه بدهم. حق با دکتر است. چای غلیظ و کم خوابی برای من خوب نیست و فقط مرا کمی عصبی کرده است. با این حال من الان کاملاً سر حال هستم.

    جان یک نوشیدنی از شیر داغ برای خود درست کرد و پشت میز نشت و مشغول کار شد. تقریباً یک ساعت بعد، سکوتی ناگهانی آرامشش را بر هم زد. در بیرون آسمان با شدت هر چه بیشتر می غرید و باران به پنجره می کوبید، ولی در داخل خانه سکوتی به آرامش یک قبر بود.

    جان به دقت گوش داد و صدای عجیبی را شنید که از گوشه اتاق، جایی که طناب آویزان شده بود به گوش می رسید. او ابتدا فکر کرد که شاید این صدا از خود طناب باشد، اما وقتی به بالا نگاه کرد موش بزرگ را دید که با دندانهای زشت و زرد رنگش طناب را می جوید و تقریباً تمام قطر آن را جویده بود. درست در همان لحظه طناب به کف اتاق افتاد. تنها یک تکه کوچک از آن هنوز به ناقوس چسبیده بود که موش بزرگ از آن آویزان بود و به جلو و به عقب تاب می خورد. جان برای یک لحظه شدیداً وحشت کرد و با خود اندیشید: حالا دیگر نمی توانم ناقوس را به صدا در آورم. سپس با خشم کتابی را که مشغول خواندنش بود بلند کرد و به سوی موش پرتاب کرد. جان خوب نشانه گرفته بود، ولی قبل از اینکه کتاب به موش اصابت کند، موش طناب را رها کرد و به زمین افتاد. جان فوراً به طرفش هجوم برد ولی موش جستی زد و در تاریکی ناپدید شد. جان با خودش گفت: بگذار قبل از خواب یک شکار موش داشته باشیم. سپس چراغ را برداشت، ولی دوباره آن را انداخت. تصویر قاضی از تابلو محو شده بود. صندلی و اثاثیه اتاق همچنان سر جای خود بودند، ولی خود قاضی رفته بود. جان که از ترس یخ زده بود به آرامی برگشت و کل بدنش به لرزه در آمده بود. نیرویش دیگر تمام شده بود و او قادر نبود که حتی ماهیچه ای را تکان دهد و تنها می دید و می شنید. آنجا بر روی صندلی بزرگ و پشت بلند چوب بلوط، قاضی نشسته بود. چشمان بی رحمش به جان خیره شده بودند و لبخندی حاکی از پیروزی بر لبانش نقش بسته بود. او به آرامی کلاه سیاه رنگش را بلند کرد. قلب جان به طرز وحشتناکی می تپید و صدای عجیبی را در گوشش می شنید. در بیرون طوفان و رعد شدت گرفته بود.

    سپس در هیاهوی طوفان او صدای زنگ ساعت بزرگ بازار را شنید. به محض اینکه ساعت دوازده بار نواخت، قاضی کلاه سیاهش را سر کرد و به آرامی از صندلی بلند شد و طناب را از روی زمین برداشت. او طناب را بین دستانش کشید و به آرامی و با دقت طناب ضخیم و انعطاف پذیر را به کمندی تبدیل نمود.

    سپس کمند را با پایش امتحان کرد. او کمند را محکم کشید تا به حالت دلخواهش درآمد. آنگاه به آرامی و با دقت از پشت میز رد شد و روبه روی جان ایستاد. سپس با حرکتی سریع و ناگهانی خود را جلوی در رساند و همان جا ایستاد. جان گیر افتاده بود! در تمام این مدت قاضی حتی لحظه ای چشم از جان برنداشته بود.

    جان به آن چشم های ظالم، همچون پرنده ای که به گربه نگاه می کند چشم دوخته بود و می دید که قاضی با کمندش به او نزدیک می شود. قاضی طناب را به سوی او انداخت. جان خود را به گوشه ای پرتاب کرد و طناب بی آنکه صدمه ای به او بزند به کف اتاق افتاد. قاضی مجداً طناب را برداشت و سعی کرد جان را بگیرد. این قضیه چندین بار تکرار شد و قاضی در تمام این مدت بی رحمانه به دانشجوی بدبخت خیره شده بود. جان پیش خود فکر کرد: او فقط دارد با من بازی می کند. مثل گربه ای که با موش بازی می کند. به زودی مرا می گیرد و دار می زند...

    مایوسانه به پشت سر قاضی نگاه کرد. صدها موش با چشمان کوچک و براق به او نگاه می کردند. سپس دید که طناب ناقوس پوشیده از موش است و هر لحظه موشهای بیشتری از آن آویزان می شوند. آن قدر موش از طناب آویزان شده بود که طناب به جلو وعقب تاب می خورد. براثر سنگینی موشها، ناقوس ابتدا به آرامی سپس با شدت بیشتر به صدا درآمد. با این صدا قاضی نگاهی به بالا انداخت و خشمی شیطانی صورتش را پوشاند. چشمان قاضی همچون دو تکه الماس می درخشیدند.صدای کر کننده و ناگهانی یک رعد از بیرون به گوش رسید و قاضی همچنانکه موشها نا امیدانه بالا وپایین می رفتند دوباره کمندش را آماده کرد. این بار، به جای اینکه کمند را بیندازد، قاضی به جان نزدیکتر شد و کمندش را باز کرد. جان کوچکترین حرکتی نمی توانست بکند و مثل یک مجسمه ی سنگی سر جایش ایستاده بود و انگشتان سرد قاضی و طناب را دور گردنش حس کرد و آنگاه قاضی بدن بی حرکت دانشجوی بیچاره را بلند کرد و طناب ناقوس را گرفت. با این کار همه موشها فرار کردند و درحالیکه از وحشت جیغ می کشیدند، در سوراخ سقف ناپدید شدند. قاضی انتهای طناب دور گردن جان را به طناب آویزان ناقوس گره زد. بعد پایین آمد و صندلی را کشید. با به صدا درآمدن ناقوس خانه ی قاضی مردم به سرعت جمع شدند. همگی مشعل و فانوس به دست می دویدند و خیلی زود صدها نفر به سوی خانه ی قاضی هجوم بردند. آنها با صدای بلند در زدند ولی پاسخی نشنیدند. بنابراین در را شکستند و وارد اتاق بزرگ غذاخوری شدند. دکتر تورنهیل اولین نفری بود که به جان رسید، ولی دیگر کار از کار گذشته بود. آنجا در انتهای طناب ناقوس، دانشجوی جوان حلق آویز شده بود. قاضی یک بار دیگر از ورای تصویرش به بیرون خیره شده بود، ولی این بار در صورتش لبخندی حاکی از پیروزی دیده می شد.

    [​IMG]

    برگرفته از وبلاگ تاريخچه ى وحشت
    اسکن تصاوير از کتاب Ghost Stories retold by Rosemary Border، انتشارات آکسفورد.


    ‌‌
     
  19. Persiana

    Persiana مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏18 جولای 2005
    نوشته ها:
    4,194
    تشکر شده:
    121
    محل سکونت:
    Persian Empire
    پاندول و چاه

    [​IMG]



    The Pit and the Pendulum

    نوشته : ادگار الن پو
    برگردان : مسعود کمالى
    ژانر : وحشت
    تاريخ انتشار : 1842



    پس از ساعت ها تحمل رنج، طناب‌هايى که دورم پيچيده شده بود باز شد و اجازه يافتم که بنشينم. احساس کردم که در شرف بيهوشى هستم. شنيدم که قضات حکم اعدامم را صادر کردند و سپس صداها محو شد. لباس هاى سياه مسئولين دادگاه و پرده هاى سياه سالن را هم مى ديدم. لباس سفيد قضات تکان ميخورد و چگونگى اجراى حکم را اعلام مى کردند و من از اينکه چيزى نمى شنوم برخود لرزيدم. حالم به هم خورد و جلوى چشمانم تار شد. سپس فکرى به مغزم خطور کرد. درست مثل يک نت موسيقى. تصور آرامشى که مى بايست در قبر موجود باشد. براى يک لحظه دوباره چشمانم همه جا را ديد و مشاهده کردم که قضات اتاق را ترک مى کنند و سپس همه جا را تاريکى، سکوت و سکون پر کرد.

    من از هوش رفته بودم ولى نه کاملا. در عميقترين خواب، شب و بيهوشى همواره مقدارى از هوش انسان سرجايش باقى مى ماند. بعدا البته نه به وضوح به ياد آوردم که مردانى بلندقامت مرا از صندليم بلند کرده و در سکوت محض پايين، پايين، و پايينتر برده اند. بالاخره اين حرکت متوقف شد. گويى آن افراد ديگر ديگر نمى توانستند پايينتر بروند. پس از آن احساس سطحى سرد و نمناک و سپس اندوه و ترس فروان کردم.

    اما ناگهان احساس حرکت و صدا کردم. حرکت مربوط به ضربان قلبم بود و صداى آن هم در گوشم پيچيده بود. سپس به هوش آمده و پس از آن هم قدرت تفکر به سراغم آمد. از ترس لرزيدم و مى خواستم موقعيت خودم را بدانم. سعى کردم حرکت کنم و موفق شدم. جريان محاکمه و قضات و سپس بيهوشيم را به ياد آوردم.

    تا آن لحظه چشمانم بسته مانده بود. به پشت دراز کشيده بودم ولى مرا نبسته بودند. سعى کردم دستم را دراز کنم که بر روى‌ سطحى سرد و مرطوب افتاد. دلم ميخواست به اطراف نگاه کنم ولى جرأت نداشتم چون مى‌ ترسيدم چيزى در اطرافم نباشد تا ببينم. پس از لحظاتى اضطراب انگيز بالاخره چشمانم را به سرعت باز کردم. سياهى اطرافم را گرفته بود. نفس عميقى کشيدم. سياهى بر سرم سنگينى مى کرد. در کجا بودم؟ اين مسئله اى بود که مرا مى آزرد. مى دانستم که خيلى از زندانى ها را در ملاء عام مى کشند ولى در مورد من چنين اتفاقى رخ نداده بود. آيا مى بايست تا مراسم بعدى که ممکن بود ماه ها بعد انجام شود منتظر بمانم؟

    فکرى وحشت آور باعث شد که قلبم به طپش بيفتد و سراپا لرزيدم. از جا برخاستم و دستانم را ديوانه وار در هر جهتى حرکت دادم. چيزى احساس نکردم، با اين وجود جرأت نداشتم يک قدم بردارم چون مى ترسيدم ديوارهاى يک گور جلويم را بگيرد. بدنم خيس عرق شد و قطرات درشت عرق سرد از صورتم سرازير گرديد. پس از آن با به کار گرفتن تمام جرأتم در حاليکه دستانم را به جلويم دراز کرده بودم راه افتادم. چندين قدم برداشتم ولى به چيزى بر نخوردم. به راحتى نفس کشيدم چون اگر مرا زنده به گور کرده بودند قبرم به مراتب کوچکتر مى بود.

    به آرامى پيش مى رفتم تا اينکه دستم با ديوارى برخورد کرد. صاف، سرد و تا حدوى خيس بود. در امتداد آن به راه افتادم ولى پس از مدتى متوجه شدم که بدون در نظر گرفتن مبدأيى نمى توانم محيط اتاق را تشخيص دهم. لباسهايم را با لباس مخصوص زندانيان عوض کرده بودند و من از آن نوارى کندم و به طور عمود بر ديوار به روى زمين قرار دادم. دوباره شروع به چرخيدن دور اتاق کردم. زمين مرطوب و لغزنده بود و من هنوز ده قدمى برنداشته بودم که ليز خورده و بر کف زمين افتادم. چند دقيقه به همان حال دراز کشيدم چون تمايل شديدى به خواب داشتم.

    حتما مدتى خوابيدم چون وقتى بيدار شده و دستم را دراز کردم در کنارم تکه اى نان و يک بطرى آب يافتم. به سرعت آنها را خورده و نوشيدم و پس از مدت کوتاهى به راه افتادم. بعد از آنکه حدود 50 قدم برداشته بودم دوباره به تکه پارچه رسيدم. پس محيط زندان من حدود سى متر بود البته اگر هر دو قدم من حدود يک متر حساب شود.

    داشتن اين اطلاعات فايده و البته اميد چندانى به همراه نداشت ولى حس کنجکاويم مرا به جستجوى بيشتر وا ميداشت. تصميم گرفتم قطر آنرا طى کنم تا شکل آن برايم بهتر مجسم شود. از آنجاييکه کف آن لغزنده بود با احتياط به راه افتادم. حدود شش متر حرکت کرده بودم که پاچه ى پاره ى شلوارم زير پايم گير کرد و به زمين افتادم. آنا" متوجه شدم که با وجوديکه بدنم بر روى زمين قرار دارد ولى زير سرم چيزى نيست. در همين لحظه هم بود که بوى زننده اى همچون بوى برگ هاى پوسيده به مشامم رسيد. دستم را دراز کردم و از اينکه فهميدم در کنار يک چاه مدور افتاده ام از ترس بر خودم لرزيدم. تکه اى سنگ از کناره هاى آن کنده و در چاه انداختم. صداى برخورد آن با ديواره ها و بالاخره پس از ثانيه هاى زيادى برخورد آن به آب به گوشم رسيد. ناگهان چراغ کم نورى در بالاى سرم روشن و خاموش شد و سپس صداى باز و بسته شدن يک در به گوشم رسيد. پس از آن دوباره تاريکى همه جا را فرا گرفت.

    نقشه ى شومى که برايم کشيده بودند را فهميدم. اگر قبل از سقوطم يک قدم بيشتر برداشته بودم ديگر کسى نامى از من نمى شنيد. مرگى که من از آن جسته بودم همانى بود که در داستان هاى مربوط به دادگاه تفتيش عقايد شنيده بودم. من به اين داستان ها خنديده و آنها را تصورى و خيالى پنداشته بودم ولى حالا مى ديدم که حقيقت داشته اند.

    دادگاه حق انتخاب به ما ميداد. شخص يا مى بايست تحت شکنجه هاى جسمى سخت بميرد و يا تحت عذاب هاى وحشتناک روحى. مرگ در آن سرداب کم کم به علت از دست رفتن مشاعرم به سراغم مى آمد.
    در حاليکه سراپا مى لرزيدم به طرف ديوار برگشتم. پيش خودم چاه هاى متعددى در وضعيت هاى مختلف در سرتاسر اتاق و همچنين وجود روش هاى مخفى ديگرى براى مجازات تصور کردم. اين گونه تصورات مرا ساعت ها بيدار نگاه داشت ولى بالاخره به خواب رفتم. وقتى که بيدار شدم يک بطرى آب ديگر و تکه اى نان در کنار خودم ديدم. چون خيلى تشنه بودم آب را به سرعت سر کشيدم. احتمالا محتوى داروى خواب آورى بود چون نمى توانستم چشمانم را باز نگاه دارم. مانند مرده ها بيهوش شدم و احتمالا مدت زيادى را در همين حالت سپرى کردم. ولى وقتى که دوباره بيدار شدم مى توانستم اشياء اطرافم را ببينم. نور زردى به درون زندان مى تابيد ولى منبع آنرا نمى ديدم.

    اتاق تقريبا مربع شکل و به همان اندازه اى بود که قبلا حدس زده بودم ولى ديوارها که قبلا به نظرم سنگى آمده بودند از صفحات بزرگ آهن يا فلز ديگرى پوشيده شده بود. روى سطح آنها نقاشى هاى وحشتناکى از شياطين به چشم ميخورد. با وجوديکه خطوط آنها مشخص بود ولى به نظر ميرسيد که در اثر رطوبت رنگ هاى آنها محو شده است. کف اتاق از سنگ بود و در مرکز آن چاهى وجود داشت که من در شرف سقوط در ان بودم. تنها يک چاه در آن زندان بود.

    ديدن تمام اين جزئيات بسيار مشکل بود چون وضعيت من در زمان بيهوشى تغيير زيادى‌کرده بود. در آن لحظه من در حاليکه کاملا بسته بودم به پشت بر روى چهارپايه ى کوتاهى شبيه به تخت دراز شده بودم. مرا به وسيله ى بندى بسته بودند و در نتيجه تنها مى توانستم سر و انتهاى دست چپم را براى گرفتن غذا تکان بدهم. به سختى مى توانستم گوشتى را که در کنارم گذاشته شده بود به دست گيرم. از اب هم ديگر خبرى نبود و تشنگى من هم افزون شده بود.

    به بالا نگاه کردم. سقف زندان که آن هم از آهن پوشيده شده بود تقريبا 10 يا 12 متر بالاتر بود. درست بالاى سر من بر روى يکى از صفحات آهنى عکس پدر زمان (1) کشيده شده بود. وقتى که اول به آن نگاه کردم به نظرم آمد که پاندول بزرگى شبيه آنچه که در ساعت ها مى بينيم در دستش وجود دارد. ولى لحظه اى بعد پاندول حرکت کرد و من فهميدم که جزو نقاشى نيست. حرکت کوتاه و کند بود، نوسان کوچکى از جهتى به جهت ديگر. آنرا چند لحظه با تعجب نگاه کردم و بالاخره نگاهم را متوجه ى ديگر قسمت هاى اتاق کردم.

    صداى خفيفى شنيده و متوجه شدم که چند موش بزرگ به طرف من مى دوند. آنها از چاه که در سمت راست من قرار داشت خارج شده بودند. در حاليکه نگاه ميکردم ديدم که دستجاتى بزرگ با چشمانى حريص به سرعت به طرف ظرف گوشت من مى دوند. براى ترساندن آنها احتياج به تلاش زيادى بود.

    بعد از حدود نيم ساعت و يا شايد هم يک ساعت دوباره به سقف توجه کردم. چيزى که ديدم مرا متعجب کرد. نوسان پاندول به حدود يک متر رسيده بود و در نتيجه سرعت آن هم افزايش يافته بود. ولى چيزى که بيش از هر چيز مرا مى آزرد اين بود که پاندول به من نزديکتر شده بود! با وحشت متوجه شدم که انتهاى پايينى پاندول از قطعه فلزى براق و تيز که به شکل هلال ماه بود تشکيل شده بود. طول هلال هم حدود سى سانتيمتر بود و دو لبه ى آن که به سمت بالا کشيده شده بود به تيزى نوک چاقو مى ماند. خيلى هم به نظر سنگين مى آمد. آنرا به وسيله ى يک ميله ى برنجى به سقف متصل کرده بودند و در حاليکه در هوا حرکت مى کرد صداى سوت آن به گوش مى رسيد.

    اعدامى که شياطين دادگاه تفتيش عقايد برايم ترتيب داده بودند را متوجه شدم. برحسب تصادف موفق شده بودم از مرگ در چاه بگريزم ولى مى دانستم که قسمتى از قساوت چنين مرگ هايى ناگهانى بودن آنهاست. وقتيکه خودم در چاه نيفتادم آنها مرا به زور در آن نينداختند. مرگى متفاوت و آرامتر برايم فراهم شده بود. آرامتر! وقتى به اين کلمه فکر کردم به لرزه درآمدم.

    بازگو کردن ساعات رنج و عذابى که به نوسان آن پاندول مى نگريستم چه فايده دارد؟ سانتيمتر به سانتيمتر پايين مى امد، پايين و پايينتر! حرکت آن به سمت پايين خيلى کند بود و پس از گذشت چندين ساعت تغيير محسوسى در طول ميله ى برنجى آن احساس کردم. روزها گذشت، روزهاى زيادى، تا اينکه ميله آنقدر به من نزديک شد که باد آن بهم ميخورد و بوى آهن به طور متناوب به مشامم مى رسيد. دعا کردم هرچه زودتر به من برسد. در حاليکه پاندول حرکت ميکرد سعى کردم خودم را بالا بکشم تا زودتر راحت شوم ولى سرانجام آرام گرفتم و همچون بچه اى که با نگاه به جواهرات درخشنده لبخند مى زند با لبخندى به تيغه نگاه کردم.

    براى مدتى از هوش رفتم. وقتى حواسم سرجايش آمد احساس ضعف کرده و ميل به غذا داشتم. با تلاش فراوان گوشت کنارم را به دست گرفتم. وقتى‌ آنرا به دهان گذاشتم تصورى نيمه کاره، يک اميد به ذهنم خطور کرد. سعى کردم آنرا تکميل کنم ولى موفق نشدم. رنج زياد قدرت استنتاجم را از ميان برده بود.

    پاندول درست از روى قلبم حرکت ميکرد. اول به پارچه ى لباسم برخورد ميکرد، سپس بازمى گشت و عميقتر مى بريد. باز هم عميقتر. با وجود حرکت نوسانى آن که اينک طول کمانش به 10 متر مى رسيد و سرعت زيادش، باز هم چند دقيقه طول مى کشيد تا به قلبم برسد. با اين فکر بود که تأمل کردم. جرأت نداشتم که بيشتر به اين مورد فکر کنم. به تيغه اى که بالاى سرم حرکت ميکرد نگاه کردم.

    با حرکتى يکنواخت به سمت پايين مى آمد. به راست، به چپ، به همه طرف، و همراهش سوت وحشتناک مرگ. پايين، پايينتر، در 10 سانتى سينه ام! ديوانه وار سعى کردم دست چپم را آزاد کنم. با هر نوسانى آنرا دنبال مى کردم و هربار که از بالاى سرم ميگذشت چشمانم را مى بستم. آه چه خوب ميشد اگر ميتوانستم بميرم!

    ناگهان خود را از ترس رها کرده و براى اولين بار در طول ساعت ها – شايد هم روزها – شروع به تفکر کردم. طنابى که مرا بسته بود يک تکه بود ولى هيچ قسمت از آن بر روى سينه ام نبود و در نتيجه نميتوانستم اميدوار باشم که تيغه طناب را پاره کرده و مرا رها سازد. با اين حال اگر تنها در يک نقطه طناب پاره ميشد مى توانستم خودم را از آن وضع رهايى بخشم. ولى تيغه به من خيلى نزديک شده بود و کوچکترين حرکتى خيلى خطرناک بود.

    ناگهان آن تصور نيمه کاره که قبلا نام بردم دوباره جان گرفت و کامل شد – البته کمى ضعيف و غير منطقى به نظر مى رسيد – با اينحال کامل بود. به يکباره شروع به اجراى نقشه ام براى فرار از مرگ کردم.

    اميدوار بودم که موشها مرا نجات بدهند. آنها ساعت ها بود که تخت مرا محاصره کرده بودند. همه وحشى، جسور و گرسنه بودند و در طول مدتى که بيهوش بودم بيش از نيمى از گوشت را خورده بودند. با خود فکر کردم آنها در چاه به چه غذايى عادت کرده اند؟

    براى دور کردن آنها دست چپم را تکان داده بودم و آنها هم در عوض انگشتانم را گاز گرفته بودند. مى دانستم که اگر ثابت بايستم بر سرم مى پرند. سپس گوشت را گرفته و تا جاييکه ممکن بود روى طناب ماليدم. سپس دستم را روى زمين گذارده و ساکن ماندم.

    لحظه اى بعد جسورترين آنها روى من پريده و بند را بود کرد. اين اعلانى براى حمله ى عمومى بود. دسته هاى جديدى‌ از چاه بيرون پريده و روى تخت آمدند. من توسط صدها موش پوشيده شده بودم. حرکت پاندول اصلا آنها را ناراحت نمى کرد. در حاليکه از جلوى تيغه ى آن فرار ميکردند در عين حال طنابى را که روى آن گوشت ماليده بودم مى جويدند. روى من فشار وارد مى آوردند، لب هاى سردشان را روى بدنم احساس ميکردم، به خاطر سنگينى وزنشان به سختى نفس مى کشيدم. احساس تنفرى غير قابل وصف سراسر وجودم را پر کرده بود. يک دقيقه ى بعد احساس کردم که کار تمام است. متوجه شدم که طناب شل شده و فهميدم که در بيش از يک نقطه پاره شده است. با اراده اى مصمم همچنان ثابت ماندم.

    اشتباه نکرده بودم و تحمل اين رنج بيهوده نبود، بالاخره احساس کردم که آزاد شده ام. طناب تکه و پاره شده بود ولى پاندول در آن لحظه دوبار به لباسم اصابت کرده بود و بار سوم احساس درد شديدى کردم. ولى موقع فرار رسيده بود. با يک حرکت موش ها را فرارى داده و با حرکتى آرام به پهلو از روى تخت پايين آمدم و حداقل اين بار هم موفق شده بودم.

    آزاد! و اسير چنگال دادگاه تفتيش عقايد! هنوز روى زمين نيفتاده بودم که حرکت پاندول متوقف شده و توسط نيرويى نامرئى به بالا کشيده شد. و من تازه متوجه شدم که تمام حرکاتم را مشاهده مى کرده اند. آزاد! من فقط از يک شکل مرگ رهايى يافته بودم تا گرفتار شکل ديگرى شوم. به ديوارهاى آهنى‌که مرا محاصره کرده بودند نگاه کردم. اتفاق عجيبى رخ داد بود. اتفاقى که اول متوجه ى آن نشدم. در حاليکه در مورد آن فکر مى کردم منشأ نور زردى که اتاقم را روشن ميکرد کشف کردم. اين نور از فضايى در حدود يک سانت که در زير همه ى ديوارها بود مى تابيد. از اين رو ديوارها کاملا از کف اتاق مجزا بودند. سعى کردم از ميان آنها نگاه کنم که موفق نشدم.

    وقتى از زمين بلند شدم ناگهان متوجه شدم که چه اتفاقى در اتاق رخ داده. نقوش وحشتناکى که روى ديوارها بود – همان نفش هايى که بى رنگ بودند – حالا کاملا روشن شده بودند به طوريکه به نظر زنده مى آمدند و چشمانشان با نورى عجيب مى درخشيد! با آتش! آتش واقعى! چون در همان حال هنگام تنفس بوى آهن داغ شده به مشامم مى رسيد. ديوارها گرم شده و کم کم سرخى کمرنگى آنها را پوشاند. به سختى نفس مى کشيدم و به سمت وسط اتاق دويدم. به خنکى درون چاه فکر کرده و به عمق آن نگاه کردم. درون آن توسط آتشى که سقف را حرارت ميداد روشن شده بود. براى يک لحظه چيزى را که ديده بودم باور نکردم. آه! با چه زبانى بگويم – چه جنايتى! هر مرگى – فقط چاه نباشد! با فريادى بلند از کناره هاى آن دور شدم و صورتم را در دستانم پنهان کردم.

    حرارت به سرعت زياد ميشد. مجبور شدم به اطرافم نگاهى مجدد بکنم. وقتى که نگاه کردم ديدم ديوارها در حرکتند. دو گوشه ى مقابل اتاق از هم دور و در همان حال به هم نزديک مى شدند. زندان در آن لحظه به شکل لوزى درآمده بود و هر لحظه کوچکتر و کوچکتر ميشد. خودم را به ديوارها چسباندم. دوباره گفتم: "مرگ، هر مرگى بجز چاه!" چقدر ابله بودم! مى بايست مى فهميدم که هدف آن ديوارهاى سوزان تنها انداختن من به چاه بود. آيا مى توانستم حرارت آنها را تحمل کنم؟ مى توانستم فشار آنها را تحمل کنم؟

    بالاخره فهميدم که نمى توانم. ديوارها مرا به کناره هاى چاه راندند به طوريکه حتى پنج سانتيمتر هم براى قرار دادن پاهايم جا نداشتم. ديگر مقاومتى نکردم ولى روح معذب من آرامش را در يک فرياد بلند و کشيده يافت. احساس کردم که دارم مى افتم. چشمانم را بستم ....

    صداى انسانهايى به گوشم رسيد. مانند يک نت موسيقى! ديوارهاى سوزان به عقب برگشتند و يک دست قوى قبل از آنکه بيهوش به اعماق چاه سقوط کنم مرا گرفت. آن دست متعلق به ژنرال لاسال بود. ارتش فرانسه وارد شهر شده و دادگاه تفتيش عقايد اسپانيايى ها به دست دشمنانش افتاده بود.

    ---------------


    (1) پدر زمان يا Father time پيرمردى است پاندول به دست که مظهر گذشت زمان است


    ---------------​
    برگرفته از کتاب "شکلات هاى مسموم و نه داستان ديگر" ترجمه ى مسعود کمالى - نشر سرنا - پاييز 63
    (جدا که تايپ کردن کار سخت و وقتگيريه!)
    ‌‌
     
  20. yue bochon

    yue bochon Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏17 سپتامبر 2007
    نوشته ها:
    724
    تشکر شده:
    2
    محل سکونت:
    Huashan
    خواهر از داستانهايي كه ميذاري ممنون ولي مثل اينكه بخش داستان زياد طرفدار نداره اينطور نيست؟
     
  21. Persiana

    Persiana مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏18 جولای 2005
    نوشته ها:
    4,194
    تشکر شده:
    121
    محل سکونت:
    Persian Empire
    آَ....، چقدر اين تاپيکم گرد و خاک گرفته! ‌تارعنکبوت هم بسته! يه کم فوتش کنم، فوت، فوت، اهه، اوهووو .... خـــــــــــب، تميز شد! پس حالا ديگه وقتشه که يه داستان خوفناک ديگه بگذارم ، داستانى به نام « نقاب مرگ سرخ » [​IMG]

    تازه هيجان انگيزنرش اينه که من اين کتاب مرگ سرخ رو که از سرى‌ کتاب هاى سياه انتشارات طرح نو بود (پيش از اينکه انتشارات روزنه کار تجديد چاپش کنه) داشتم، ولى حالا همه ى کتاب هاى سياهم سرجاشون هست غير از اين يکى!! انگارى غيب شده چون هرچى از چند سال پيش تا حالا دنبالش ميگردم پيداش نميکنم!!! [​IMG]


    نقاب مرگ سرخ

    [​IMG]

    The Masque of the Red Death

    نوشته : ادگار الن پو
    برگردان : کاوه باسمنجى
    ژانر : وحشت
    تاريخ انتشار : 1842
    منبع


    مدتها بود که "مرگ سرخ" آن سرزمین را ویران کرده بود. هیچ آفتی هرگز تا بدان سان مرگبار و دهشتناک نبود. خون، مبشّر و مهر آن بود – سرخی و وحشت خون. نخست، دردهای سخت بود و گیجی ناگهانی ، و بعد خونریزی شدید از منافذ بدن ، و مرگ. لکه های خونرنگ روی بدن، و بویژه روی صورت قربانی، حصاری بود که او را از یاری و همدردی همنوعانش محروم می کرد. و سر تا پای این ابتلا ، پیشرفت بیماری و مرگ قربانی، بیش از نیم ساعت به درازا نمی کشید.

    اما شاهزاده پروسپرو ، شادمان و بی پروا و خردمند بود. هنگامی که نیمی از جمعیت قلمرو او خالی شد، هزار تن از دوستان سبکبار و زنده دل خویش را از میان سرداران و بانوان دربارش به حضور فراخواند و در همراهی آنان، به انزوای ژرف یکی از کاخهای پر باروی خود پناه برد.

    این کاخ، ساختمانی بزرگ و با شکوه بود : آفریدۀ ذوق غیر عادی ، اما عالی خود شاهزاده. دیواری ستبر و بلند آن را در میان گرفته بود. این دیوار، درهای آهنین داشت. درباریان پس از ورود، کوره و پتکهای سنگین آوردند و لولاها را جوش دادند. عهد کردند که برای سرریز ناگهانی یأس یا شوریدگی درون کاخ، نه راه ورود بگذارند و نه راه خروج. آذوقۀ فراوانی برای کاخ تدارک دیده شده بود. با چنان پیشگیریهایی ، درباریان می توانستند به بیماری واگیر، بی اعتنا بمانند. دنیای بیرون باید فکری به حال خویش می کرد.

    در آن احوال ، افسوس خوردن یا اندیشیدن، حماقت بود. شاهزاده تمامی اسباب طرب را فراهم آورده بود : مسخرگان، بداهه نوازان، رقصندگان باله، نوازندگان، زیبا رویان، شراب، جمله فراهم بود. تمامی اینها و امنیت و آسایش، در درون بود . "مرگ سرخ" ، بیرون بود.

    نزدیکی پایان پنجمین یا ششمین ماه این انزوا بود، زمانی که آفت بیماری در نهایت خشم در بیرون می تاخت، که شاهزاده پروسپرو، هزار دوست خویش را به یک مهمانی نقاب دعوت کرد، مهمانی ای با غیر عادی ترین درجه از شکوه.

    آن مهمانی شور انگیزترین صحنۀ ممکن بود. اما بگذارید نخست از اتاق هایی که مهمانی در آن برگزار می شد بگویم. هفت اتاق، یعنی یک مجموعۀ سلطنتی. در خیلی جاها، چنین مجموعه هایی ، ترکیبی مستقیم و طولانی پدید می آورند ، درهای هر اتاق در هر دو سوی راهرو، به درون باز می شوند و به دیوار می چسبند ، چنانکه مانعی بر سر دید کل مجموعه دیده نمی شود. اما در اینجا، چنانکه می شد از عشق شاهزاده به چیزهای غریب انتظار داشت، وضع به کلی متفاوت بود. اتاقها چنان بی قاعده قرار گرفته بودند که چشم در آن واحد به سختی می توانست بیش از یکی از آنها را ببیند. هر پانزده یا بیست متر، راهرو ناگهان پیچ می خورد ، و سر هر پیچ، منظره ای تازه به چشم می خورد. در سمت راست و چپ ، در میانۀ هر دیوار، پنجرۀ بلند و باریک گوتیکی بود که به راهرو میان اتاقها دید داشت. این پنجره از شیشۀ رنگین بود و رنگ هر یک ، در سازگاری با رنگمایۀ غالب تزئینات هر اتاق، تفاوت می کرد. برای نمونه تزئینات درون اتاقی که در منتها الیه شرقی قرار داشت آبی رنگ بود و شیشۀ پنجره نیز رنگ آبی داشت. پرده ها و دیوار آویزهای اتاق دوم ارغوانی بود و در اینجا نیز شیشه های پنجره ارغوانی رنگ بود. سرتاپای اتاق دوم سبز رنگ بود، و پنجره اش نیز همچنین. اتاقهای چهارم و پنجم و ششم ، و پنجره هایشان، نارنجی، سفید و بنفش بودند. اتاق هفتم پوشیده از پرده ها و دیوار آویزهای مخمل سیاه بود که به سنگینی ، فرشی از همان جنس و رنگ را لمس می کردند. اما تنها در این اتاق بود که رنگ شیشۀ پنجره ، با تزئینات درون هماهنگی نداشت. شیشه ها سرخ رنگ بودند : رنگ پر مایۀ خون.

    در هیچ یک از این هفت اتاق، در میان انبوه زیور های زرینی که در اطراف پراکنده یا از سقف آویخته بود، چراغ یا شمعدانی نبود. هیچ گونه نوری از هیچ کجای درون اتاقها به بیرون نمی تابید. اما در راهروهای میان اتاقها، روبروی هر پنجره، سه پایۀ سنگینی بود با آتشدانی بر روی آن ، که پرتوهایش از میان شیشه های رنگی ، اتاق را نور باران می کرد. وبدین ترتیب، جلوه های خیال انگیز هر اتاق، چند برابر می شد. اما در اتاق غربی، یا اتاق سیاه ، تأثیر پرتوی آتش که از میان شیشه های خون رنگ بر پارچه های تیره رنگ درون می تابید، بینهایت موحش بود و چنان حالت دهشتناکی بر چهرۀ آنان که وارد می شدند پدید می آورد که کمتر کسی از میان جمع جرأت می کرد بدانجا پای نهد.

    همچنین در همین اتاق بود که در برابر دیوار غربی اش، ساعتی عظیم از جنس آبنوس بود. آونگ آن با بانگی خفه، سنگین و یکنواخت، نوسان می کرد، و هنگامی که گردش عقربۀ دقیقه شمار بر گرد عقربۀ ساعت کامل می شد، و زمان اعلام ساعت فرا می رسید، از درون ششهای برجین آن ، صدایی بر می خواست که صاف و بلند و ژرف و بینهایت آهنگین بود ، اما چنان طنین و نغمۀ غریبی داشت که با گذشت هر ساعت، نوازندگان ارکستر ناچار می شدند لحظه ای دست از نواختن بکشند و به آن صدا گوش فرا دهند، و از همین رو ، رقصندگان والس ناخواسته از چرخش باز می ایستادند، و آشفتگی کوتاهی سراپای آن جمع سرخوش را در بر می گرفت، و همچنان که زنگ ساعت همچنان صدا می کرد، می شد دید که بی خیال ترین حاضران رنگ می بازند و پر سال ترها و مؤقرترها ، انگار در خیال یا اندیشه ای گنگ، دست بر پیشانی می کشند. اما هنگامی که پژواکها کاملاً خاموش می شد، خنده ای سبکبار بی درنگ بر جمع فرود می آمد ، نوازندگان به یکدیگر می نگریستند و لبخند می زدند – انگار که به دستپاچگی و حماقت خودشان می خندند – و هر یک برای دیگری به نجوا سوگند می خورد که زنگ بعدی ساعت، هیچ احساسی در آنها بر نخواهد انگیخت . و آنگاه، پس از گذشت شصت دقیقه (که سه هزار و ششصد ثانیه از زمان گریز پای را در بر می گیرد) بار دیگر، بانگ زنگ ساعت بر می خواست و دوباره همان آشفتگی و بی قراری و تأمل، همانند پیش، بر می گشت.

    اما به رغم همۀ اینها ، جشنی شاد و پر شکوه بود. سلیقۀ شاهزاده در هر چیزی غریب بود. چشمی تیزبین برای رنگها و جلوه ها داشت. به پسند روز، اعتنایی نداشت. طرحهایش برهنه و آتشین بود ، و اندیشه هایش از تلألویی وحشیانه می سوخت. هستند کسانی که بگویند دیوانه بود. پیروانش حس می کردند که چنین نیست. آدم باید او را می دید و می شنید و لمس می کرد تا مطمئن شود که دیوانه نیست.

    بخش بزرگی از کار تزئین اتاقهای هفت گانه را به مناسبت مهمانی، خودش رهبری کرده بود، و سلیقۀ حاکم او بود که شخصیت مهمانان نقاب دار را شکل داده بود. در جامه و نقاب مهمانان ، جلا و درخشش و طعنه و خیال ، فراوان بود. از جمله پیکرهایی اربسک با اندامها و نسبتهای نا بجا ، خیالهایی هزیانی چون لباس دیوانگان. نمایشی از آنچه زیباست، آنچه هرزه است، آنچه غریب است، با مایه ای از آنچه هولناک است، و میزانی نه چندان اندک از آنچه مهوع است.

    در واقع، در اتاق های هفت گانه، انبوهی از خیالها می خرامیدند. این خیالها پیچ و تاب می خوردند، از اتاق های هفت گانه رنگ می گرفتند، و سبب می شدند که موسیقی ارکستر چون پژواک گامهایشان به گوش آید. و آنگاه ، ساعت آبنوس درون تالار مخمل بانگ میزند. و بعد، برای لحظه ای همه چیز خاموش است، و همه چیز ساکت است، مگر صدای ساعت. خیالها همچنان که ایستاده اند، منجمد می شوند، خشک می شوند. اما پژواک های زنگ ساعت فرو می میرند - لحظه ای بیش نپاییده اند - و خنده ای سبک، و نیمه فرو خورده، از پی پژواکها شناور می شود. و اکنون دوباره موسیقی اوج می گیرد، و خیالها زنده می شوند، و شادمان تر از همیشه پیچ و تاب می خورند، و از پنجره های رنگین پر شماری که پرتو آتشدانها از میانشان جاری است، رنگ می گیرند. اما هیچ یک از رقصندگان نقابدار، به غربی ترین اتاقهای هفتگانه پای نمی نهند : چرا که شب همچنان می گذرد، و نوری سرخ تر از میان شیشه های خون رنگ ، جاری است. و سیاهی پرده ها ترسناک است، و برای کسی که پایش بر فرش شبق گون فرود آید، غرش خفۀ ساعت آبنوس در آن نزدیکی، طنینی بس عبوسانه تر دارد از آنچه به گوش آنان که در خوشیهای دورتر اتاقهای دیگر غوطه ورند می رسد.

    اما این اتاق های دیگر، از جمعیت موج می زد، و قلب زندگی، در آنها تپشی تب آلود داشت. و سر خوشی پیچان و تابان ادامه داشت ، تا آن که بانگ نیمه شب از ساعت برخواست. و بعد، همچنانکه گفتم، موسیقی باز ایستاد، و چرخشهای رقصندگان والس خاموش شد، و همچون پیش، توقفی ناخوشایند در همه چیز پدید آمد. اما اکنون، زنگ ساعت می باید دوازده ضربه می نواخت، و چنان بود که گویی همراه با زمان بیشتر، فکر بیشتری نیز به درون تأملات آنان که می اندیشیدند ، خزید. و باز چنان بود که شاید پیش از آنکه پژواکهای آخرین ضرب ، در خاموشی گم شود، افراد بسیاری در میان جمع فرصت یافته بودند از حضور پیکری نقاب دار آگاه شوند که تا پیش از آن، توجه هیچ کس را جلب نکرده بود. و هنگامی که شایعۀ این سرو وضع نو، نجواکنان پراکنده شده بود ، سرانجام از تمامی جمع، صدای زمزمه و همهمه ای برخواست که حاکی از ناخوشنودی و شگفتی – و بعد ، سرانجام، از هول، از وحشت و از نفرت – بود.

    بخوبی می توان حدس زد که در میان جمع شبح گونی که تصویر کردم، هیچ سر و وضع عادی ای نمی توانست چنان احساسی بر انگیزد. در واقع محدوده ای بر معیارهای تغییر چهره در مهمانی آن شب نبود، اما شخص مورد بحث، حتی از مرزهای طبع آزماییهای بیکران شاهزاده نیز فراتر رفته بود. در دلهای بیقرارترین کسان ، تارهایی هست که نمی توان بی برانگیختن احساس، لمسشان کرد. حتی برای گمراهان مطلقی که زندگی و مرگ برایشان به یک اندازه شوخی به شمار می آیند، موضوعهایی هست که نمی توان درباره شان شوخی کرد. در واقع، اکنون به نظر می رسید که تمامی جمع، عمیقاً احساس می کرد که در جامه و حالت آن بیگانه ، نه شوخ طبعی به کار رفته بود، نه آداب دانی. پیکر مزبور، بلند قامت و نزار بود و سر تا پایش را جامۀ گور می پوشاند. نقابی که چهره اش را پنهان می داشت، چنان شبیه صورت جنازه ای خشک شده ساخته شده بود که حتی دقیقترین بررسی نیز به سختی می توانست به ترفندش پی ببرد. و تازه ، جمع دیوانه از سر شوخی، همۀ اینها را می توانست تاب بیاورد ، گیرم که تأیید نکند. اما این مقلد تا آنجا پیش رفته بود که ظاهر یکی از قربانیان "مرگ سرخ" را تقلید کند. جامه اش غرق در خون بود، از پیشانی بلندش، و همچنین تمامی اجزای صورتش ، وحشت خون رنگ، بیرون تراویده بود.

    هنگامی که چشمان شاهزاده پروسپرو بر این هیئت شبح وار (هیئتی که با حرکاتی کند و عبوس، انگار که در هماهنگی تمام با نقشی که بازی می کرد، در میان رقصندگان، پای می کشید) ، در نخستین لحظه از لرزه ای نیرومند که ناشی از وحشت یا بیزاری بود، مشمئز شد، اما لحظه ای بعد، چهره اش از خشم به سرخی گرایید.

    با خشونت، از درباریانی که نزدیکش بودند پرسید: « چه کسی جرأت کرده با این مسخرگی کفرآمیزبه ما اهانت کند؟ دستگیرش کنید و نقابش را بردارید تا ما بدانیم چه کسی را باید سپیده دمان از باروهای کاخ ، به دار آویزیم؟ »

    شاهزاده پروسپرو هنگام گفتن این سخنان در اتاق شرقی، یا اتاق آبی رنگ ایستاده بود. صدایش، بلند، واضح و در هر هفت اتاق طنین انداز شد ، چرا که شاهزاده مردی جسور و نیرومند بود، و موسیقی نیز به اشارۀ دست او ، باز ایستاده بود.

    شاهزاده در اتاق آبی رنگ ایستاده بود و جمعی از درباریان رنگ پریده نیز در کنارش. وقتی که شاهزاده سخن گفت، نخست در میان این جمع، جنبشی خفیف به سوی بیگانۀ مزاحم پیدا شد، که در همان نزدیکی ایستاده بود و اکنون با گامهای پر طمئنینه و با وقار، خود را به سخن گو نزدیک می کرد. اما خوف ناشناخته ای که گستاخی جنون آمیز بیگانه در دل همۀ افراد جمع افکنده بود، نگذاشت حتی 1 نفر برای دستگیری او پای پیش نهد ، چنانکه او بی هیچ مانعی از فاصلۀ 1متری شخص شاهزاده گذشت. و در حالی که در آن جمع پر شمار، انگار که با انگیختاری یکسان، از میانۀ اتاق به سوی دیوارها پس نشست، او راه خویش را بی مزاحمت و با همان گامهای سنگین و شمرده ای که از نخست متمایزش ساخته بود، ادامه داد : از اتاق آبی به اتاق ارغوانی – از سبز به نارنجی – از آنجا به سفید – و حتی از آنجا به بنفش – بی آنکه کسی جرأت کند جلویش را بگیرد.

    اما در آن هنگام بود که شاهزاده پروسپرو ، دیوانه از خشم و شرمسار از بزدلی لحظه ای خویشتن، از میان شش اتاق، به سوی بیگانه شتافت. در حالی که وحشت مرگباری که همگان را در بر گرفته بود سبب شد هیچ کس دیگری او را دنبال نکند. خنجر بر کشیده ای را بالا گرفته بود و هنگامی که با شتاب و تهور، به سه – چهار متری آن پیکر گریزان رسیده بود، بیگانه که اکنون در انتهای اتاق بنفش بود، به یکباره برگشت و رو در روی دنبال کننده اش ایستاد. فریادی بلند به گوش رسید، و خنجر درخشان بر روی فرش سیاه رنگ افتاد . همانجا که لحظه ای بعد شاهزاده پروسپروی بی جان ، رو به زمین، فرود آمد. سپس انبوهی از شب زنده داران که نومیدی ، شجاعت دیوانه وار را بدیشان بازگردانده بود، بی درنگ خود را به درون اتاق سیاه افکندند. بیگانه را که پیکر بلندش آخته و بی جنبش در سایۀ ساعت آبنوسی ایستاده بود، گرفتند ، جامۀ گور و نقاب جنازه وار او را با گستاخی خشونت باری کندند و در وحشتی نفس گیر، دریافتند که در زیر آن جامه و لباس هیچ نیست.

    و اکنون، حضور "مرگ سرخ" تأیید شده بود. او چون دزدی در شب آمده بود. و یکی پس از دیگری، شب زنده داران در تالارهای خون گرفتۀ شب زنده داری خویش فرو می افتادند و هر یک از ایشان در همان حالت نومیدانۀ سقوط خویش، جان می سپرد. و زندگی ساعت آبنوسی نیز همراه با حیات آخرین مهمان، به انجام رسید. و سیاهی و تباهی و مرگ سرخ ، سلطه ای بیکران بر همگان یافت.
     
    Angel_es از این نوشته تشکر کرده است.
  22. Persiana

    Persiana مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏18 جولای 2005
    نوشته ها:
    4,194
    تشکر شده:
    121
    محل سکونت:
    Persian Empire
    اگه ادگار آلن پو هنوز زنده بود، ميتونست يه داستان وحشتناک هم از اوضاع و احوال اينترنت من که اجنه گويا درش لانه کردند و پدر منو درآوردند بنويسه!!!

    ولى خوب چون نيست، منم اين يکى ‌داستانش رو به نام چليک (=خم، بشکه) آمونتيلادو ميذارم اينجا (باز اين اينترنت بى خاصيت من قطع شد، ايش >_<) :


    چليک آمونتيلادو

    [​IMG]

    The Cask of Amontillado

    نوشته : ادگار الن پو
    برگردان : احمد گلشيرى
    ژانر : وحشت
    تاريخ انتشار : 1846
    منبع



    هزار زخم زبان فورچوناتو را با خون جگر تحمل کرده بودم؛ اما وقتی کار را به دشنام کشاند عهد بستم تلافی کنم. با این همه تو، که سرشت خوبی مرا به خوبی می شناسی، می دانی که تهدید من هیچگاه تو خالی نبوده است.

    سرانجام من انتقام خود را می گرفتم؛ در این باره تصمیم خود را قاطعانه گرفته بودم، چیزی که بود قاطعیت این تصمیم حکم می کرد خطرهای راه را به چیزی نگیرم. نه تنها می بایست دست به تنبیه او می زدم بلکه در انجام این کار گزندی هم نمی دیدم. زیرا چنانچه کیفر خطایی گریبان انتقام گیرنده را بگیرد خطا بی کیفر می ماند. خطاکار نیز چنانچه حضور انتقام گیرنده را احساس نکند باز خطا بی کیفر می ماند.

    این را بگویم که من نه با زبان نه با عمل خود بهانه ای به دست فورچوناتو نداده بودم تا در حسن نیت من تردید کند. همان گونه که خلق و خوی من بود در برابر او لبخند از لبهایم محو نمی شد که او درنیابد که در پس لبخند من حالا اندیشه کشتن او نهفته است.

    نقطه ضعفی داشت، فورچوناتو را می گویم.هر چند از نظرهای دیگر مردی احترام انگیز و با هیبت بود. به خبره بودن خود در شناخت شراب می بالید. از میان ایتالیاییها عده انگشت شماری در هنرهای زیبا صاحب نظرند. این تبحر آنها اغلب به زمان و فرصت مناسب متکی است و در خدمت تیغ زدن میلیونرهای انگلیسی و اتریشی قرار می گیرد. فورچوناتو مثل هم میهنانش، در زمینه تابلو نقاشی و جواهر آدم پشت هم اندازی بود اما وقتی پای شراب کهنه به میان می آمد صداقت نشان می داد. از این نظر تفاوت چندانی با او نداشتم و خودم در شناخت شراب ایتالیایی خبره بودم و هر وقت فرصت دست می داد مقدار زیادی می خریدم و انبار می کردم.

    در هوای گرگ و میش غروب یک روز، در اوج فصل کارناوال بود که دوستم را دیدم. با گرمی بیش از اندازه ای با من روبه رو شد زیرا مشروب زیادی نوشیده بود. لباس رنگارنگ دلقک ها را پوشیده بود: پیراهنی بلند و چسبان که جای جای آن راه راه بود به تن داشت و کلاهی بوقی و زنگوله دار بر سر. از دیدارش به اندازه ای خوشحال شده که دریغ خوردم چرا با اشتیاق دستش را فشرده ام.

    به او گفتم: « فورچوناتوی عزیزم از دیدارت شاد شدم. واقعا که امروز سرحالی! راستش بشکه شرابی به تورم خورده که ظاهرا آمونتیلادوست اما تردید دارم.»

    گفت: « چی؟ آمونتیلادو! یک بشکه شراب؟ ممکن نیست! آن هم در گرماگرم کارناوال!»

    پاسخ دادم: « گفتم که تردید دارم. تازه حماقت هم کردم بی آنکه با تو مشورت کنم بهای آمونتیلادو را تمام و کمال پرداختم. آخر تو را پیدا نکردم و ترسیدم معامله از چنگم برود.»

    « آمونتیلادو!»

    « تردید دارم.»

    « آمونتیلادو!»

    « باید مطمئن شد.»

    « آمونتیلادو!»

    « چون کار داری به سراغ لوچه زی می روم. اگر آدمی در شناخت شراب دستی داشته باشد کسی جز او نیست. او خیلی راحت . . . »

    « لوچه زی میان آمونتیلادو و شراب شری فرقی نمی گذارد.»

    « پس خبر نداری آدمهای ابلهی هستند که خیال می کنند او ذائقه تو را دارد.»

    « بیا برویم.»

    « کجا؟»

    « به سردابه های تو.»

    « نه دوست عزیز، نمی خواهم از خلق خوش تو سوء استفاده کنم. می بینم که قرار داری. لوچه زی هم . . . »

    « من با هیچ کس قرار تدارم، . . . راه بیفت.»

    « نه دوست عزیز، موضوع قرار به کنار، می بینم که سرما خوردگی شدیدی به جانت افتاده. رطوبت سردا به ها تحمل پذیر نیست. همه جایش شوره زده.»

    « باشد بیا برویم. سرماخوردگی که چیزی نیست. آمونتیلادو را بگو! کلاه سرت رفته. و اگر آن لوچه زی را می گویی که میان شراب شری و آمونتیلادو فرق نمی گذارد. »

    فورچوناتو با این گفته دستم را گرفت. من که نقابی از پارچه ابریشم مشکی به چهره زده و شنلی را تنگ به دور خود پیچیده بود، گذاشتم تا به شتاب مرا به سوی قصرم ببرد.

    از خدمتکار ها کسی در خانه نبود؛ آنها فرصت را غنیمت دانسته و برای خوشگذرانی دوان دوان رفته بودند. به آنها گفته بودم که تا صبح فردا بر نمی گردم و چند بار سفارش کرده بودم که از قصر تکان نخورند. خوب می دانستم، همین سفارشها کافی است که همین که چشم مرا دور ببینند همه با هم ناپدید شوند.

    از مشعل دانهای آنجا دو مشعل برداشتم و یکی را به دست فورچوناتو دادم و تعضیم کنان از میان چندین دست اتاق به سوی دالانی بردم که به سردابه ها می رسید. راه پلکانی طولانی و مارپیچ را در پیش گرفتم و از او خواستم که با احتیاط به دنبالم بیاید. سرانجام به پای پلکان رسیدیم و کنار هم پا بر زمین مرطوب سردابهای خانوادة مونتره سور گذاشتیم.

    قدمهای دوستم لرزان بود و زنگوله های کلاهش با هر قدم به صدا در می آمد.

    گفت: « بشکة شراب کجاست؟»

    گفتم: « جلوتر است. حالا تارهای سفید عنکبوت را نگاه کن که بر دیوارهای این سردابها می درخشند. »

    رو به من کرد و با حدقة مه آلود چشمها که بخار مستی از آنها می تراوید به چشمانم نگریست.

    سرانجام پرسید: « بوی شوره می آید؟»

    پاسخ دادم: « بوی شوره می آید. چند وقت است دچار این سرفه ای؟»

    « اه! اه! اه! ... اه! اه! اه! ... اه! اه! اه! ... اه! اه! اه! ... اه! اه! اه!.»

    دوست بیچاره ام تا چند لحظه نمی توانست پاسخ بدهد. دست آخر گفت: « چیزی نیست.»

    با عزم جزم گفتم: « بیا برگردیم، سلامتی تو با ارزش است. تو ثروتمندی، محترمی، در خور تحسینی، محبوب همه ای؛ دیگر بگویم، خوشبختی، همان طور که من روزی خوشبخت بودم. جایت پیش همه خالی خواهد بود. برای من مهم نیست، برمی گردیم؛ ناخوش می شوی، این را گفته باشم. گذشته از آن لوچه زی . . . »

    گفت: « بس کن دیگر. این سرفه چیزی نیست مرا نمی کشد سرفه مرا نمی کشد.»

    پاسخ دادم: « حق با توست، حق با توست؛ راستش قصد نداشتم بیجا تو را بترسانم، . . . اما آخر باید از هر نظر احتیاط کنی. جرعه ای از این شراب پردو تو را از رطوبتی حفظ می کند.»

    و در اینجا شیشه ای را از میان انبوه همتاهایش که بر روی زمین قرار داشتند بیرون کشیدم و سر آنرا شکستم.

    شراب را به او تعارف کردم و گفتم: « بنوش.»

    با نگاهی از گوشه چشم شراب را تا نزدیک لب بالا برد. درنگ کرد و دوستانه برایم سر تکان داد و در آن حال زنگوله هایش به صدا در آمدند.

    گفت: « می نوشم به سلامتی مدفون شده هایی که دور و اطراف ما آرمیده اند.»

    « و من می نوشم به سلامتی عمر دراز تو.»

    دوباره بازوی مرا گرفت و ما پیش رفتیم.

    گفت: « این سردابه ها خیلی بزرگند.»

    پاسخ دادم: « خانوادة مونتره سور خانوادة بزرگ و پر زاد و رودی بوده.»

    « نشان خانوادگی شما را فراموش کرده ام.»

    « پای غول پیکر انسان به رنگ طلا بر زمینة آبی؛ پا روی ماری تهدید کننده فرود آمده که نیشهایش می خواهند در پاشنه فرو بروند.»

    « و شعارتان؟»

    « حمله هیچ کس به من بی کیفر نمی ماند.»

    گفت: « که این طور.»

    تلألؤ شراب در چشمهایش می درخشید و جیرینگ جیرینگ زنگوله ها بلند بود. شراب پردم مرا نیز به عالم خیال فرو می برد. از میات دیوارهای انباشته از استخوان که جا به جا خمره ها و بشکه های شراب دیده می شد گذشتیم و به دورترین پستو های دخمه ها پا گذاشتیم. دوباره درنگ کردم و این بار گستاخانه دست پیش بردم و بازوی فورچوناتو را از بالای آرنج گرفتم.

    گفتم: « ببین شوره ها کم کم زیاد می شوند. مثل خزه سردابها را پوشانده اند. ما الآن در زیر بستر رودخانه ایم. قطره های آب به روی استخوان ها می چکد. بیا تا دیر نشده برگردیم. این سرفه های تو . . . »

    گفت: « چیزی نیست. می رویم. اما اول جرعة دیگری شراب پردو بنوشیم.»

    سر یک شیشه دسته دار شراب دوگراو را گشودم و به جانب او دراز کردم. به یک جرعه سر کشید. در چشمهایش برق تندی درخشید. خندید و با اشارة سر و دست که مفهومش را درنیافتم شیشه را به هوا انداخت.

    با تعجب به او نگاه کردم. اشاره را، که عجیب و غریب بود تکرار کرد.

    گفت: « درک نمی کنی؟»

    پاسخ دادم: « خیر.»

    « پس عضو انجمن برادران نیستی.»

    « چطور؟»

    « عضو انجمن ماسونها نیستی.»

    گفتم: « بله، بله، خوب هم هستم.»

    « تو؟‍ ممکن نیست! تو و ماسون؟»

    پاسخ دادم: « ماسونم.»

    گفت: « نشانه ات؟»

    از لا به لای چینهای شنلم ماله ای بیرون آوردم و پاسخ دادم: « بفرما.»

    چند قدم به عقب برداشت و بلند گفت: « شوخی می کنی، اما بیا به سراغ آمونتیلادو برویم.»

    گفتم: « باشد.» و ابزار را زیر خرقه ام جا دادم و دوباره بازویم را در اختیارش گذاشتم. خود را با سنگینی به آن تکیه داد. راه خود را در جستجوی آمونتیلادو ادامه دادیم. از زیر تعدادی طاقنما گذشتیم. پایین رفتیم، عبور کردیم و باز پایین رفتیم و پا به دخمة عمیقی گذاشتیم که در آن ناپاکی هوا سبب می شد که مشعلهای ما به جای شعله کشیدن کورسو بزند.

    در انتهای دورترین دخمه، دخمة کوچکتری پیدا شد. کنار دیوارهایش، به شکل دخمه های پاریس، بقایای انسان ردیف شده بود و تا سردابة بالای سر را می پوشاند. سه سوی این دخمه ى درونی به همین صورت تزئین شده بود. استخوانهای جانب چهارم فرو ریخته و روی زمین پخش شده بود و در یک جا به شکل پشته ای درآمده بود. از میان دیواری که بدین ترتیب از جا به جا شدن استخوانها پیدا شده بود دخمة درونی دیگری دیدیم به طول تقریبا صد و بیست و عرض نود سانتیمتر و ارتفاع دو متر. ظاهرا برای هیچ منظور خاصی ساخته نشده بود و تنها فضای میان دو ستون غولپیکری را تشکیل می داد که سقف سردابه ها را نگه می داشت و در پشت آن باروی قصر، که با سنگ خارا ساخته شده بود، قرار داشت.

    فورچوناتو مشعل کم نور خود را بالا برد و بیهوده کوشید تا درون دخمه را بکاود. انتهای دخمه را در نور ضعیف نمی دیدیم.

    گفتم: « برو جلو، آمونتیلادو همان جاست. اگر لوچه زی حضور داشت . . . »

    دوستم حرفه را برید و گفت: « آدم کودنی است.» با قدمهای لرزانی پیش می رفت و من بیدرنگ پا جای پایش می گذاشتم. در یک چشم به هم زدن به انتهای دخمه رسید و با دیدن باروی سنگی که راهش را سد کرده بود گیج و منگ ایستاد. چیزی نمی گذشت که او را به سنگ خارا زنجیر می کردم. بر بدنه سنگ دو گیره آهنی دیده می شد که به صورت افقی در فاصلة شصت سانتیمتری یکدیگر قرار داشتند. زنجیر کوتاهی از یکی و قفلی از دیگری آویخته بود. انداختن حلقه ها به دور کمر او و قفل کردن آنها چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید. آنقدر حیرت کرده بود که مقاومتی نکرد. کلید را بیرون کشیدم و از دخمه پا بیرون گذاشتم.

    گفتم: « دستت را روی دیوار بکش تا شوره ها را خوب لمس کنی. راستی که خیلی مرطوب است. یکبار دیگر بگذار از تو خواهش کنم، برگردیم. می گویی نه ، پس چیزی را که از دستم بر می آید برایت انجام می دهم.»

    دوستم که همچنان شگفتزده بود، سراسیمه گفت: « آمونتیلادو!»

    پاسخ دادم: « بله، آمونتیلادو.»

    با این گفته در میان انبوه استخوانهایی که پیشتر دربارة آنها حرف زدم مشغول به کار شدم. همین که آنها را کنار زدم مقداری آجر و ساروج یافتم. با این مصالح و به یاری ماله ام به تیغه کردن مدخل دخمه پرداختم.

    هنوز ردیف اول آجرها را نچیده بودم که در یافتم تا حد زیادی مستی فورچوناتو از سرش پریده است. اولین نشانة موضوع، فریاد ناله مانند آهسته ای بود که از ژرفای دخمه به گوش رسید. صدا به فریاد آدم مستی نمی مانست. سپس سکوتی طولانی و تهدید آمیز حکمفرما شد. ردیف دوم و سوم و چهارم را چیدم؛ و آنوقت ارتعاش خشماگین زنجیر را شنیدم. صدا چندین دقیقه ادامه یافت که در این مدت برای آنکه با رضایت خاطر بیشتری به آن گوش دهم کار را رها کردم و روی استخوانها نشستم. سرانجام و قتی طدای زنجیر فرو نشست کار با ماله را از سر گرفتم و بدون وقفه ردیف پنجم و ششم و هفتم را به پایان رساندم. دیوار حالا کمابیش تا سطح سینه ام رسیده بود. بار دیگر درنگ کردم و مشعل را بالای آجرهای چیده شده گرفتم و گذاشتم نوری ضعیف به جسم درون آنجا بتابد.

    ناگهان از گلوی آن جسم زنجیری، جیغهای تیز و بلندی به دنبال هم برخاست که گویی مرا با خشونت به عقب پرتاب کرد. برای لحظه ای دچار تردید شدم . . . به خود لرزیدم. شمشیر دو دم قرون وسطایی خود را از نیام بیرون کشیدم و کورمال کورمال با آن درون دخمه به جستجو پرداختم؛ اما یک لحظه اندیشه ای از خاطرم گذشت که به من اطمینان بخشید. دستم را بر مادة محکم دخمه ها گذاشتم و خاطر جمع شدم. دوباره کنار دیوار رفتم. به فریاد های او که غوغا به پا کرده بود پاسخ دادم. تقلید او را درآوردم، صدا در صدای او انداخنم و بلندتر و محکم تر از او صدا زدم. به دنبال این کارها او که غوغا به پا کرده بود، آرام شد.

    حالا نیمه شب بود و کار من کم کم به پایان می رسید. ردیف هشتم و نهم را هم کامل کرده بودم. قسمتی از آخرین و یازدهمین ردیف را به پایان بردم؛ تنها یک آجر مانده بود که در جای خود قرار بگیرد و بر آن ساروج مالیده شود. سنگینی آجر را در دستم حس کردم؛ آنرا پیش بردم تا در جای محتوم خویش قرار دهم. آن وقت از درون دخمه خندة کوتاهی برخاست که مو بر تنم سیخ کرد. به دنبال آن صدای غم انگیزی برخاست که به سختی دریافتم صدای فورچوناتوی نجیب است.

    گفت: « ها! ها! ها! . . . هه! هه! هه! . . . واقعا شوخی بامزه ای است . . . شوخی بی مانندی است. به قصر که وارد شویم چقدر می خندیم . . . هه! هه! هه! . . . وقتی داریم شراب می نوشیم . . . هه! هه! هه! »

    گفتم: « آمونتیلادو!»

    « هه! هه! هه! . . . هه! هه! هه! . . . آره، آمونتیلادو. راستی دیر نشده است؟ در قصر چشم به راه ما هستند . . . خانم مونتره سور و آن دیگران؟ بیا برویم.»

    گفتم: « آره بیا برویم.»

    « برای رضای خدا، مونتره سور!»

    گفتم: « آره، برای رضای خدا!»

    با این گفته، بیهوده به انتظار شنیدن پاسخی ماندم. صبرم لبریز شد. دوباره به صدای بلند گفتم: « فورچوناتو!»

    باز هم پاسخ نشنیدم.

    مشعل را از روزنة برجا مانده فرو بردم و به درون دخمه انداختم. در مقابل این کار تنها صدای جیرینگ زنگوله ها برخاست. قلبم گرفت . . . به سبب رطوبت دخمه ها. برای تمام کردن کار شتاب کردم. آخرین آجر را با فشار در جای خود کار گذاشتم. رویش ساروج کشیدم. جلو تیغة تازه استخوانها را بر هم چیدم تا روکش دیوار به صورت گذشته درآید. نیم قرن است که هیچ آفریدگاری دست به آنها نگذاشته است. روحش قرین آرامش باد.