سایت ساز وبزیکسب درآمد

داستان های 55 کلمه ای !

شروع موضوع توسط خرداد ‏29 مارس 2007 در انجمن داستان

  1. خرداد

    خرداد کاربر فعال ادبیات

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,093
    تشکر شده:
    82
    محل سکونت:
    زیر این آبی آرام بلند
    این ها رو یه جا دیدم گفتم بزارم اینجا تا شما هم استفاده کنید
    داستان هایی که وجود دارند یا رمان اند یا داستان کوتاه . اما واقعا یه داستان تا چقدر میتونه کوتاه باشه .
    خیال دارم چندین داستان این جا بذارم که تنها ، تکرار می کنم تنها از 55 کلمه ساخته شده اند .
    خوشحال می شم شما هم بهم کمک کنید .
     
    setare_star_h از این نوشته تشکر کرده است.
  2. بازدیدیار - افزایش بازدید سایت و سیگنال های برندخرید بک لینک
  3. خرداد

    خرداد کاربر فعال ادبیات

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,093
    تشکر شده:
    82
    محل سکونت:
    زیر این آبی آرام بلند
    Edmund’s discovery
    Edmund’s car wouldn’t lecture him when he forgot buckle up. The instant teller’s cryptic not implied his PIN number didn’t exist. The motion detector above the supermarket door refused to notice him.
    Troubled by these developments, Edmund sat in his empty apartment, and thumbed reluctantly to the obituary column.
    “I’ll be damned,’ he said. ( paul tucker )
    کشف ادموند

    وقتی ادموند کمربند ایمنی اش را نمی بست ، دیگر اتومبیلش او را نصیحت نمی کرد . دستگاه رمز خوان اعلام کرد شماره شناسایی شخصی او، وجود ندارد . باز کننده اتوماتیک بالای در فروشگاه مواد غذایی ، در برابر او واکنش نشان نمی داد.
    ادموند آزرده از این تغییرات ، در آپارتمان خالی اش نشست و با بی میلی انگشت شستش را روی ستون متوفیات گذاشت.
    او گفت :« من لعنت شده ام .»
    پل تاکر
     
  4. خرداد

    خرداد کاربر فعال ادبیات

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,093
    تشکر شده:
    82
    محل سکونت:
    زیر این آبی آرام بلند
    Bed time story
    “Careful, honey, it’d loaded,” he said. Re-entering the bedroom.
    Her back rested against the headboard.
    “This for your wife?”
    “No. too chancy. I’m hiring a professional “
    “How about me?”
    He smirked. “Cute. But who ‘d be dumb enough to hire a lady hit man?”
    She wet her lips, sighting along the barrel.
    “Your wife.” (Jeffrey Whitmore)​
    قصه شب
    مرد موقع بازگشت به اتاق خواب گفت :« مواظب باش عزیزم ،اسلحه پر است »
    زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت :«این را برای زنت گرفته ای ؟»
    « نه ، خیلی خطرناک است ، می خواهم یک حرفه ای استخدام کنم .»
    « من چطور م ؟»
    مرد پوز خندی زد :« با مزه است ، اما کدام احمقی برای آدم کشتن یک زن استخدام می کند؟»
    زن لبهایش را مرطوب کرد ، لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت .
    « زن تو .»
    ( جفری وایت مور )
     
  5. خرداد

    خرداد کاربر فعال ادبیات

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,093
    تشکر شده:
    82
    محل سکونت:
    زیر این آبی آرام بلند
    Accidents
    Reginald Cooke had buried three wives before he married Cecile Northwood.
    “Tragic accident, “he told her.
    “How sad, “replied Cecile. ” Were they wealthy?”
    “And beautiful,” said Reginald.
    They honeymooned in the Alps.
    Later, Cecile told her new husband, “You know, darling. My first husband died in a tragic mountaineering accident.”
    “How sad,” replied Justin Marlow. (Mark Cohen)

    حوادث
    رجینالد کوک پیش از ازدواج با سیسیل نورتوود ، سه همسرش را به خاک سپرده بود .
    به سیسیل گفت :« حوادث تاسف بار .»
    سیسیل جواب داد :« چقدر غم انگیز ، آنها ثروتمند بودند ؟»
    رجینالد گفت :« و زیبا .»
    آن ها ماه عسل شان را در کوه های آلپ گذراندند .
    بعد ها ، سیسیل به همسرش تازه اش گفت :« میدانی ، عزیزم ، شوهر اول من در یک حادثه تاسف بار در کوهستان کشته شد .»
    جاستین مارلو جواب داد :« چقدر غم انگیز.»
    ( مارک کوهن )
     
  6. Romain_Gary

    Romain_Gary Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏23 فوریه 2005
    نوشته ها:
    1,711
    تشکر شده:
    6
    این خیلی جالب بود ، بازم از این داستانهای 55 کلمه ای داری؟
     
  7. خرداد

    خرداد کاربر فعال ادبیات

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,093
    تشکر شده:
    82
    محل سکونت:
    زیر این آبی آرام بلند
    خوشحالم که خوشتون اومد. راستش یه چند تا دیگه هم هست
     
  8. خرداد

    خرداد کاربر فعال ادبیات

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,093
    تشکر شده:
    82
    محل سکونت:
    زیر این آبی آرام بلند
    Death in the afternoon
    “Come out from the behind the tree, Louie, so I can spray your brains all over.”
    “You don’t have the guts to pull the trigger.”
    “I’ve got more guts than you’r gonna have brains.”
    “You‘ve got peanuts for brains, Tony.”
    Bang!
    “… and another!”
    Bang!
    “Louis! Tony! Supper!”
    “Comin’, mom!” ​
    مرگ در بعد از ظهر
    « لویی ، از پشت آن درخت بیرون بیا تا بتوانم مغزت را داغان کنم.»
    « جرات نداری ماشه را بکشی .»
    « دل و جرات من خیلی بیشتر از مغز توست .»
    « تونی ، تو عوض مغز ، بادام زمینی داری ، بنگ .»
    « ... این هم یکی دیگر !»
    بنگ !
    « ... و یکی دیگر !»
    بنگ !
    « لوئیس ، تونی ، شام !»
    « آمدیم ، مامان .»
    ( پرسیلا منتلینگگ)
     
  9. خرداد

    خرداد کاربر فعال ادبیات

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,093
    تشکر شده:
    82
    محل سکونت:
    زیر این آبی آرام بلند
    Sorry I asked
    “It’s a dark night, honey”
    She whirled to meet the tall man trapping her against her car.
    “So what do you do ‘baby?”
    Her arm slashed a silver arc to his throat.
    His shriek became a gurgle.
    She flung the scalpel on the floorboard, and driving away, said to the writhing fingure:
    “I’m a surgeon.”​
    متاسفم که پرسیدم
    « شب تاریکیه عزیزم. »
    زن برگشت تا مردی را که او را کنار ماشین گیر انداخته بود ببیند.
    « خوب کوچولو ، کارتو چیه ؟»
    دست زن روی گلوی مرد کمانی نقره ای رسم کرد. جیغ مرد به خرخر بدل شد.
    زن تیغ جراحی را به زمین انداخت ، اتومبیل را راند و به هیکل متشنج و د رهم پیچیده گفت :« من جراح هستم .»
    ( و.د هیلر )
     
  10. خرداد

    خرداد کاربر فعال ادبیات

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,093
    تشکر شده:
    82
    محل سکونت:
    زیر این آبی آرام بلند
    One rainy night

    Rain obscured the Georgia country road Jody, driving a stolen truck, braked suddenly for a white –uniformed hitchhiker who climbed into the cab gasping, “my car broke down!”
    “You a doctor?”
    “Right”
    “The asylum?” asked criminally insane Judy, who’d just fled from there.
    “Yes,” lied murderous William, who‘d just escaped from prison.
    یک شب بارانی

    در زیر باران ، جاده روستایی جورجیا درست دیده نمی شد. جودی که وانت دزدی را می راند ناگهان ترمز کرد و مسافری که روپوش سفید به تن داشت نفس نفس زنان سوار وانت شد :« اتومبیلم خراب شده!»
    «دکتری؟»
    «آره»
    جودی ، دیوانه جیانتکاری که تازه از آسایشگاه روانی فرار کرده بود پرسد؟« توی آسایشگاه کار میکنی؟»
    ویلیام ، قاتلی که تازه از زندان فرار کرده بود به دروغ گفت:« بله»
    ( دولورس روپ)
     
  11. خرداد

    خرداد کاربر فعال ادبیات

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,093
    تشکر شده:
    82
    محل سکونت:
    زیر این آبی آرام بلند
    The mystery
    “You needn’t look so smug, Watson.”
    “Sorry, Holmes. It’d just that I believe you’re finally stumped. You’ll never unravel this crime.”
    Holmes stood up and gestured emphatically with the stem of his pipe.
    “I’m afraid you’re wrong. I do know who killed Mrs. Worthington.”
    “Incredible! No witnesses! No clues! Who did it?”
    “I did, Watson”
    راز

    « لازم نیست این قدر خودت را بگیری ، واتسون »
    « متاسفم ، هولمز، فقط فکر می کنم عاقبت مغلوب شده ای . هرگز نمی توانی راز این جنایت را کشف کنی.»
    هولمز ایستاد و با دسته پیپش به نشانه تاکید اشاره کرد.
    « متاسفانه اشتباه می کنی . من میدانم چه کسی خانم وورتینگتون را به قتل رسانده .»
    « فوق العاده است ! بدون هیچ شاهدی ! بدون سر نخی ! چه کسی این کار را کرده ؟»
    « من این کرده ام ، واتسون .»
    (تام فورد)
     
  12. خرداد

    خرداد کاربر فعال ادبیات

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,093
    تشکر شده:
    82
    محل سکونت:
    زیر این آبی آرام بلند
    December 8, 1980, 5:59 P.M
    She closed the history book and sighed.
    “That general Custer. He should never have left the safety of the Dakota territory.”
    He was in too much of hurry to listen. He picked up his guitar and headed for the door.
    “Bloody hell, Yoko. Let‘s go. We’re going to be late.”
    هشتم دسامبر 1980
    ساعت پنج و پنجاه و نه دقیقه بعد از ظهر
    زن کتاب تاریخ را بست و آه کشید .
    « ژنرال کاستر ، هرگز نمی بایست قلمرو امنش را در داکوتا ترک می کرد »
    مرد آنقدر عجله داشت که متوجه حرف او نشد . گیتارش را برداشت و به طرف در به راه افتاد .
    « به جهنم ، یوکو . بیا برویم . داریم دیر میکنیم.»
    دیوید کانگاتون
     
  13. خرداد

    خرداد کاربر فعال ادبیات

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,093
    تشکر شده:
    82
    محل سکونت:
    زیر این آبی آرام بلند
    Final witness
    Pandemonium erupted. The next witness was walking through the courtroom doors.
    “Order in the court!” the judge bellowed, cracking his gavel.
    All eyes focused on Tommy, who was sitting on the stand, his mouth open in shock.
    It was quite obvious now who’d murdered his wife.
    No one.
    آخرین شاهد
    سرو صدا شدت گرفت . شهد بعدی داشت از در دادگاه وارد می شد.
    قاضی چکشش را روی میز کوبید و فریاد زد :« نظم دادگاه را رعایت کنید .»
    همه چشم ها به تامی دوخته شده بود که حیرت زده و با دهان باز در جایگاه شهود نشسته بود.
    حالا کاملا مشخص شده بود چه کسی زنش را به قتل رسانده .
    هیچ کس.
    ( کندیس . سی . موشلر.)
     
  14. خرداد

    خرداد کاربر فعال ادبیات

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,093
    تشکر شده:
    82
    محل سکونت:
    زیر این آبی آرام بلند
    Malice aforethought
    You stuck him good, Zack. Right between the ribs. Beautiful.” Bobby shifted, wincing as the handcuffs pinched.
    “Whaddy mean, I stuck him?” grunted Zack, his knees pressed against the cage.” I tried to stop you!”
    “Why, you filthy liar –“
    The officer peered into his rear- view mirror.
    “Hey. pal, who you talkin’ to back there?”
    افکار بدخواهانه

    « خوب زدیش ، «زک». درست وسط دنده ها ش عالی بود.» بابی این را گفت و بر اثر فشار دست بندها ناله ای کرد.
    زک که زانوهایش به میله ها فشرده شده بود نالید:« چی میگی ، من زدمش ؟ من سعی کردم جلوی تو رو بگیرم !»
    افسر توی آینه اتومبیل نگاه کرد و گفت :« هی ، رفیق ، اون پشت داری با کی حرف میزنی؟»

    ( مایک فیلیپس )
     
  15. خرداد

    خرداد کاربر فعال ادبیات

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,093
    تشکر شده:
    82
    محل سکونت:
    زیر این آبی آرام بلند
    Grandma meets the ax murderer
    The crazed ax-murderer approached the house. Having revenged the entire neighborhood, his sack of booty was almost full.
    Alone inside, the old woman sat knitting. The murderer raised his blood- stained ax and rang the porch doorbell. Slowly, she opened the door and peered in to his face.
    “Trick or treat!” the little boy shouted.

    مادر بزرگ و قاتل تبر به دست

    قاتل دیوانه تبر به دست به خانه نزدیک شد. همه محله را غارت کرده بود، کیسه غنایمش تقریبا پر شده بود .
    زن سالخورده ، توی خانه ، تنها نشسته بود و بافتنی می بافت . قاتل تبر خون آلودش را بلند کرد و زنگ ایوان را به صدا درآورد. پیرزن آهسته در را باز کرد و به صورتش نگاهی انداخت .
    پسر کوچولو فریاد زد : « چیزی بده و جونت رو نجات بده .»
    دایان الیوت
    ( جشن هالویین )
     
  16. خرداد

    خرداد کاربر فعال ادبیات

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,093
    تشکر شده:
    82
    محل سکونت:
    زیر این آبی آرام بلند
    جسدی در جاده
    " پدر ، قراره من هم امشب برای پاک سازی بروم !"
    " باید جالب باشه پسرم ."
    " شایعه است که امشب باید دست کم یک جسد توی جاده پیدا کنیم ."
    جسد ؟ چه وحشتناک !"
    "می تونم اتومبیل را بردارم ؟"
    "... باشه ."
    " پدر امشب هوا خیلی خوبه ، باید بیرون بروی و قدم بزنی !"
    "... فکر کنم این کارو بکنم . بعد می بینمت ."
    " حتما !"

    (اسپینی بازو کاویتس )
     
  17. خرداد

    خرداد کاربر فعال ادبیات

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,093
    تشکر شده:
    82
    محل سکونت:
    زیر این آبی آرام بلند
    پنجره
    کارتر از زمان قتل فجیع ریتا کنار پنجره می نشیند .
    نه تلویزیون ، نه مطالعه ، نه ارتباطی . زندگی او فقط در آن چه بیرون پنجره می گذرد خلاصه شده است .
    نمی خواهد از اتاق بیرون برود ، یا بداند چه کسی غذا را آماده می کند و صورت حساب ها را می پردازد.
    دنیای او از دوندگانی که می گذرند ، تغییر فصل ها ، عبور اتومبیل ها و روح ریتا ، ساخته شده.
    کارتر متوجه نیست سلول هایی که دیوارهایشان از پارچه پوشیده شده اند ، پنجره ندارند .

    (جیم اورویس )
     
  18. خرداد

    خرداد کاربر فعال ادبیات

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,093
    تشکر شده:
    82
    محل سکونت:
    زیر این آبی آرام بلند
    شعبده باز و دستیارش
    کارمین شگفت انگیز باور نمی کرد نینا دارد به او خیانت می کند . سرشار از خشم نقشه انتقام کشید.
    نینا برای اجرای اخرین بخش نمایش ، روی صحنه ، به درون جعبه خزید . کارمین شگفت انگیز در وقت شعبده بازی جادوگری واقعی بود . وقتی آخرین شمشیر جعبه را سوراخ کرد صدای جیغی بلند شد.
    کارمین گفت :" هجی مجی "

    (مارتا جارا )
     
  19. خرداد

    خرداد کاربر فعال ادبیات

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,093
    تشکر شده:
    82
    محل سکونت:
    زیر این آبی آرام بلند
    می خواهم حادثه ای را گزارش کنم
    " سلیا ، همه اش تقصیر توست . سرانجام جسد متورم مرا در استخر پیدا می کنی . بدرود . امبرتو ."
    او یادداشت در مشت و با گام های متزلزل بیرون دوید ، مرا دید ، شناور با چهره ای درون آب ، چون مگشی غول پیکر که در ژله غرق شده باشد.
    وقتی برای نجات من خود را به آب انداخت و به یاد آورد بلد نیست شنا کند ، از آب بیرون آمدم .
    محکوم شماره 338412
    (تام فورد )
     
  20. خرداد

    خرداد کاربر فعال ادبیات

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,093
    تشکر شده:
    82
    محل سکونت:
    زیر این آبی آرام بلند
    قسم به خون
    " اِم ، میتونی یک راز و نگه داری؟ "
    " معلومه "
    " به خون قسم میخوری ؟"
    " ببین تی ... "
    " آهان ، دکتر ، یادم رفته بود . از وقتی که از خونه رفتی ، دیگه راه و رسم زندگیت خیلی بهتر از ما شده ."
    امت آهی کشید و دستش را دراز کرد وقتی تیغ چاقوی برادرش سرخ شد ناله ای کرد و چهره در هم کشید .
    " خب ، رازت چیه ؟"
    خون بین انگشت شست هر دو جریان یافت .
    " ام ، می دونی ، من ایدز گرفته ام ، رفیق ."

    (جو هابل )
     
  21. Romain_Gary

    Romain_Gary Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏23 فوریه 2005
    نوشته ها:
    1,711
    تشکر شده:
    6
    خرداد جان ، میتونم از بعضیاش توی وبلاگ استفاده کنم ؟ البته هنوز وبلاگ ندارم میخوام بسازم :D
     
عسل طبیعی و گرده گل ایرانیخرید و فروش اتوماتیک ارزهای الکترونیکی