آژانس هواپیماییexchanging

داستان کوتاه

شروع موضوع توسط Mohsen Taha ‏11 ژانویه 2010 در انجمن گفتگوی آزاد

  1. Mohsen Taha

    Mohsen Taha کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏10 ژانویه 2010
    نوشته ها:
    9
    تشکر شده:
    0
    با سلام

    من یه سری داستان دارم که کوتاه و آموزنده و جالب هستن :happy:

    میزارمشون امیدوارم که دوستان بخونن و استفاده کنن :cool:

    :)
     
  2. Mohsen Taha

    Mohsen Taha کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏10 ژانویه 2010
    نوشته ها:
    9
    تشکر شده:
    0
    یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
    برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
    برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
    شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

    در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
    یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
    یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.
    شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
    رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
    ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...
    همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
    بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
    ببر رفت و زن زنده ماند...

    داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

    اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

    بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

    پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

    قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .

    پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود​
     
  3. Mohsen Taha

    Mohsen Taha کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏10 ژانویه 2010
    نوشته ها:
    9
    تشکر شده:
    0
    زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد.
    وي گفت كه شوهرش بيمار است و نمي تواند كار كند، كودكانش هم بي غذا مانده اند.
    فروشنده به او بي اعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نمي دهد.
    مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي شنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه مي خواهد خريد او با من.
    فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم مي دهم!
    - فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر !
    زن لحظه اي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت.
    همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت.
    خواروبار فروش باورش نمي شد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفه ها با هم برابر شدند.
    در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است.
    روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود:

    اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن.

    فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست.

    زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد:

    فقط خداست كه مي داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...

    برگرفته از نشريه بشري: اولين نشريه ويژه كم بينايان و نابينايان
     
  4. cashu

    cashu Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏22 مارس 2009
    نوشته ها:
    380
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    اینجا
    خیلی زیبا بودن ادامه بده
     
  5. Mohsen Taha

    Mohsen Taha کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏10 ژانویه 2010
    نوشته ها:
    9
    تشکر شده:
    0

    نظر لطفتونه :blush:
     
  6. Mohsen Taha

    Mohsen Taha کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏10 ژانویه 2010
    نوشته ها:
    9
    تشکر شده:
    0
    البته این شعر شد :D




    دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟ :wub:
    دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه :eek:

    مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست :stun:
    پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است :hmm:

    رهروی گفت: کوچه ای بن بست سالکی گفت: راه پر خم و پیچ :wacko:
    در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ :graduated

    دلبری گفت: شوخی لوسی است تاجری گفت: عشق کیلو چند؟ :thumbsdow
    مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند :guilty:

    شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه :guitar:
    عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه :(

    واعظی گفت: واژه بی معناست :confused:
    زاهدی گفت: طوق شیطان است :evil2:

    محتسب گفت: منکر عظما ست
    قاضی شهر عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت

    جاهلی گفت: عشق را عشق است :thumbsup:
    پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت :rambo:

    رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است :whistle:
    دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست


    چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم :eh:
    طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم :weird::blink::wacko:
     
  7. appbannerkhuniresbanner
  8. Mohsen Taha

    Mohsen Taha کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏10 ژانویه 2010
    نوشته ها:
    9
    تشکر شده:
    0
    ادامه داستان ها رو توی بخش ادبیات گذاشتم

    اینم لینکش