آژانس هواپیماییexchanging

درونکــاوی رمـان «سمفونــی مردگــان»

شروع موضوع توسط my7xN ‏15 جولای 2010 در انجمن داستان

?

نظرتون در مـورد رمـان سـمفـونـی مـردگان چیه؟!

  1. عالیـــه

    44.4%
  2. خوبـه

    5.6%
  3. متوسطه

    5.6%
  4. خیلی بده

    5.6%
  5. نخوندمش ولی تصمیم گرفتم بخونم

    27.8%
  6. نخوندمش و هرگز نخواهم خواند

    11.1%
  1. my7xN

    my7xN همکار انجمن ادبیات همکار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏24 می 2009
    نوشته ها:
    3,287
    تشکر شده:
    1,336
    سلام،
    همون طور که از اسم تاپیک مشخصه، در مورد رمان سمفونی مردگان بحث می کنیم
    و البته از کتاب ازل تا ابد خانوم الهام یکتا استفاده میکنم
    پیشاپیش از دوستانی که همکاری می کنن،ممنونم[​IMG]
    _______
    ارجاعاتی هم که نوشته می شه از کتاب سمفونی مردگان انتشارات ققنوس چاپ پنجم هست،

    توضیحات پشت کتاب سمفونی مردگان:

    «ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده در ساعت پنج و نیم تیر ماه سال 1325.ساعت سر در کلیسا سال ها پیش از کار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده است، اما زمان هم چنان می گردد و ویرانی به بار می آورد.
    سمفونی مردگان رمان بسیار ستوده شده عباس معروفی حکایت شور بختی مردمانی است که مرگی مدام را بر دوش می کشند و در جنون ادامه می یابند ، در وصف این رمان بسیار نوشته اند و بسیار خواهند نوشت،و با این همه پرسش برخاسته از این متن تا همیشه پا برجاست، پرسشی که پاسخ در خلوتِ تک تک مخاطبان را می طلبد :
    کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است،روح هنر مندی که به کسوت سوجی دیوانه اش در آورده ایم ، به قتلگاهش برده ایم و با این همه او را جسته ایم و تنها تنها در ذهن او زنده مانده ایم . کدام یک از ما»


    از دوستان خواهش می کنم اول کتاب رو بخونن و بعد این تاپیک را![​IMG]
    با تشکر
    [​IMG]
     
    Last edited: ‏24 آگوست 2012
    hossein137 از این نوشته تشکر کرده است.
  2. my7xN

    my7xN همکار انجمن ادبیات همکار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏24 می 2009
    نوشته ها:
    3,287
    تشکر شده:
    1,336
    خلاصه موومان های کتاب

    از دوستان خواهش می کنم اگه کتابو نخوندید این قسمتو نخونید اول کتابو بخونید بعد این جارو
    موومان يكم

    اورهان اورخاني كه از كارهاي برادر بزرگترش آيدين به تنگ آمده و همچنين به دليل مسائل ارثي به تحريك اياز پاسبان، تصميم به كشتن آيدين مي گيرد. آنها ساكن اردبيل هستند و پدرشان جابر چندي پيش بيمار شده و مرده است و يك خانه و يك باغ زرد آلو و يك حجره آجيل فروشي در كاروانسراي آجيل فروشي ها به ارث گذاشته كه اورهان آن را اداره مي كند. اورهان به جز آيدين يك خواهر به اسم آيدا كه دو قلوي آيدين است و يك برادر ديگر به اسم يوسف كه از همه شان بزرگتر است هم دارد. اورهان به پشت گرمي اياز پاسبان، حجره را تعطيل كرده و براي پيدا كردن آيدين كه مدتي است خانه را ترك كرده، راه مي افتد. او ابتدا سري به خانه شان مي زند كه زماني پدر و مادر و يوسف و آيدا و آيدين در آن زندگي مي كردند، اما هم اكنون خانه خالي بود و هيچکس جز اورهان ساکن آن خانه نبود. اورهان به ياد كودكيشان مي افتد كه ازهمان زمان يوسف يعني فرزند ارشد خانواده، يك بچه زود باور و ساده لوح بود و آيدا و آيدين بازيگوش و شلوغ بودند و هر چه می گذشت، آيدين به كتاب و مطالعه روي مي آورد و ازهمان بچگي به اخبار جنگ آلمان و روسيه و درگيري هايي كه با شاه ايران (رضا شاه) پيش می آمده توجه نشان مي داد. مادر از همان كودكي، آيدين را بيش از فرزندان ديگرش دوست داشت و پدر توجه بيشترش به اورهان بود كه بيشتر مطيع پدرش بود. اورهان به خاطر آورد كه پدرشان، آيدين را مدام به خاطر شيطنت هايش و نافرمان بودنش كتك مي زد و اين مادر بود كه هميشه به خاطر آيدين، ميانجي گري مي كرد. به ياد آورد كه مادرشان تا واپسين روزهاي زندگيش، در حالي كه در بستر بيماري افتاده بود و از آسم هم زجر مي كشيد، مدام سراغ آيدين را از اورهان مي گرفت و براي گم شدن آيدين، او را مقصر مي دانست. روزهاي قبل از رفتن آيدين، براي اداره حجره، بين دو برادر اختلاف پيش آمده بود. اورهان از كودكي در كنار پدرش در حجره كار مي كرد و آيدين بيشتر دنبال درس و مدرسه اش بود و به كارهاي حجره علاقه اي نداشت. برای همین اورهان تمامي 6 دانگ حجره را حق خود مي دانست و آيدين نيز به خاطر وصيت پدرش كه سه دانگ را به نام او كرده بود، با وجود بي علاقه گي اش تصميم داشت در حجره بماند. مادر نيز اصرار داشت آيدين حتما به حق و حقوق خود برسد. اورهان قد كوتاه و درشت و تقريبا بي مو با صورتي خشن و نخراشيده بود و آيدین قد بلند و خوش قيافه، به طوري كه هميشه و همه جا، مورد توجه و تحسين واقع مي شد. اورهان به ياد آورد كه يك دختر ارمني بسيار زيبا، عاشق آيدين شده بود و آنها مي خواستند ازدواج كنند. همه اين چيزها باعث حسادت اورهان شده بود و او را وا داشته بود كه در برف و سرماي شديد آن سال، كه بي سابقه و فراموش نشدني بود، در بيابان ها دنبال برادرش بگردد. آيدين روزهاي آخر، مشاعرش را تقريبا از دست داده بود و مدام روزنامه ها و اخبار جنگ جهاني را مي خواند. شعر مي خواند و شعر مي گفت و مردم او را مسخره مي كردند و اورهان خجالت زده از حرفها و خنده هاي مردم، آيدين را از جلوي چشم آنها دور مي كرد. اورهان در برف ها به طرف قهوه خانه اي دور افتاده مي رفت كه معمولاً آيدين براي خوردن چاي به آنجا مي رفت. او به ياد روز ديپلم گرفتن آيدين و شادي مادرشان افتاد و بحثي كه ميان پدر و مادر درگرفته بود. پدرشان درس خواندن آيدين را كاملا بيهوده مي دانست و معتقد بود آيدين هم مثل اورهان بايد تا 8 كلاس درس مي خواند و بعد به كار و كاسبي بچسبد. پدر مدام، آيدين را براي گوشه گير شدنش، براي عشقش به سورمه ـ همان دختر ارمني ـ براي درس خواندن و کتاب خواندنش شماتت و سرزنش مي كرد. هر دو لجباز و يك دنده بودند و هيچ كدام كوتاه نمي آمدند و مدام بينشان اختلاف بود. حتي پدر يك بار كتاب بابا گوريو را از دست آيدين گرفت و از وسط پاره كرد. از همان شب بود که اتاق آيدين و اورهان را جدا كرد. فكر مي كرد اورهان هم ممكن است خراب شود و اين شد كه در زير زمين، جايي را مرتب كردند و از آن شب آيدين در زيرزمين مي خوابيد. پدر كتاب هاي ديگر آيدين را بار كرد و به حجره برد. آنجا از اياز پاسبان درمورد كتاب هاي آيدين نظر خواهی كرد آنها در مورد اوديسه و باغ اپي كور، بحث كردند و اياز گفت كه باغ اپي كور، براي كمونيست هاست و جوان ها را به آنجا مي برند و قاپشان را مي دزدند.

    آن روز پدرشان وحشت زده، حجره را تعطيل كرده بود و همراه اورهان به خانه بازگشته بود و تمام كتابها و ورق هاي آيدين را از زير زمين بيرون كشيده بود و وسط حياط، بي توجه به گريه هاي آيدا و جيغ هاي مادر همه را آتش زده بود.

    اورهان در راه است که متوجه يك اصطبل می شود و پيرمردی را نيز در چارچوب اصطبل می بیند. او به همراه پيرمرد وارد اصطبل می شود تا شب را همان جا بگذراند. آنها تا پاسي از شب با هم سيگار می كشند و حرف می زنند و اورهان می گوید كه دنبال برادرش آيدين كه 42 سال دارد، مي گردد. آنها به سختي خود را گرم نگه می دارند. اورهان به ياد می آورد كه روزي قرص كامل آفتاب گرفت و شب شد و مردم وحشت زده شدند. اورهان و پدر و مادر كه در خانه بودند، وحشت زده به آسمان چشم دوخته بودند كه در يك لحظه، غرق در ستاره شده بود. پدر با وحشت می گفت كه بلا نازل شده و اين بلا به خاطر اعمال آنها و بچه هايشان است.

    بنابراين به زيرزمين آيدين رفته و وقتی ديده بود آيدين آنجا را دوباره پر از كتاب و ورق و كاغذ شعر كرده، همه جا را نفت ريخت و كل زيرزمين را آتش زد و معتقد بود که روح شيطان را مي سوزاند.

    آيدين كه به خانه آمد و با آن وضع مواجه شد، ناراحت و دلشكسته بدون هيچ حرفي از آنجا رفت و برخلاف انتظار پدر، تا مدتهاي طولاني برنگشت. آن زمان آيدا هم ديگر در آن خانه نبود كه آيدين به هواي او بماند. آيدين به يك كارخانه در رام اسبي رفت. در آنجا هم كار مي كرد و هم زندگي. يك بار كه اورهان و پدر براي بازگرداندنش رفته بودند، او از بازگشتن به آن خانه سر باز زد و پدرشان سراپا خشم و كينه بازگشت. پس از آن، اورهان گاه گاه بهش سر مي زد و احوالش را به گوش مادرشان مي رساند. آيدين كه در آن آتش سوزي، پرونده تحصيلي، كتاب ها و شعرهايي كه مال خودش بود را از دست داده بود، نمي توانست پدر را ببخشد و هيچ غذا، لباس يا كتابي را از جانب آنها قبول نمي كرد. رفته رفته آيدين طوري كه انگار خودش در آن آتش سوزي سوخته، خُلق و خُويش عوض شد. افسرده بود و هميشه لباسهاي كهنه و مندرس مي پوشيد و بي توجه به اطراف، در آن كارخانه كار مي كرد. اورهان روزهايي را به ياد مي آورد كه با آيدين و پدر در شورآبي كه حالا خشك شده بود، شنا مي كردند و بعد پدر كنار شورآبي دراز مي كشيد. آيدين با سطل از كف آنجا لجن جمع مي كرد و اورهان لجن ها را كه براي روماتيسم خوب بود، به بدن پدرشان مي ماليد. اورهان ياد دوستش جمشيد دیلاق كه دراز و لاغر بود افتاد. آنها وضع مالي بدي داشتند و تنها دوستش اورهان بود. او هميشه با آن قد درازش جلوی خانه، منتظر اورهان مي ماند و اورهان خونسردانه حمامش را مي كرد و وقتي در مي آمد، ديلاق هنوز آنجا منتظر بود. روزی آنها با عده اي ديگر، به شور آبي رفتند كه شنا كنند. در آنجا قايقي ديدند و خواستند سوار شوند. همه به قايق آويزان شدند و قايق روی آنها واژگون شد. همه در لجن هاي شورآبي فرو رفتند و مردند جز اورهان كه به سختي خود را از آب بيرون كشيد و كمربند شلوارش را باز كرد، تا جمشيد ديلاق كه به شلوارش چسبيده بود، رها شود. او هم مانند سايرين غرق شد. اورهان باز كودكيشان را به ياد آورد كه با آيدين يك جور و يك رنگ لباس مي پوشيد و اطراف كارخانه پنكه سازي لرد كه در نزديكي خانه شان بود، بازي مي كردند. بعد از مرگ پدرشان، اورهان جواز كسب حجره را به نام خودش زده بود. آيدين اعتراضی نداشت، اما مادرشان كه هنوز زنده بود، زير بار نمي رفت كه حق آيدين خورده شود. اورهان به اين فكر مي كرد كه آيدين را دوست دارد، اما يادش مي آمد كه پا به پاي پدرش در آن حجره كار كرده و كيسه هاي پسته را از چهل پله بالا و پايين برده و آيدين در آن زمان فقط درس مي خوانده و برای همین، حق مساوي و نصف نصف را غير منصفانه مي دانست. او تصميم گرفته بود كار را تمام كند. وقتي آنها بزرگ شدند، اورهان كه نقش برادر بزرگتر را ايفا مي كرد، به تقليد از پدرش كه هميشه آيدين را تحقير مي كرد و او را الدنگ يا ميرزا صدا مي زد، همين رفتار را پيش گرفته بود و برادر را نره غول يا الدنگ صدا مي زد. يا مانند پدر، زير گوشش مي زد. اورهان شبي را به ياد مي آورد كه با آيدين از ويلا دره بازگشتند و آیدین، شديداً مسموم شده بود مادر مدام پاشويه اش مي كرد و اشك مي ريخت و با نگاهي نفرتبار به اورهان مي نگريست و او را مسبب همه چيز مي دانست.

    موومان دوم

    (1)

    وقتي پدرشان حجره آجيل فروشي را خريد، بسيار خوشحال بود. او براي آيدا و اورهان يك عروسك و يك ماشين خريد. براي يوسف يك خودنويس كه با آن همه جا را جوهري كرد. براي آيدين هم كه ماه پيش، شيشه عينك پدربزرگشان را دزديده بود، يك ذره بين گرفت. پدر بزرگ بعد از 6 سال براي ديدن دو پسرش جابر و صابر آمده بود. او آدم عجيبي بود. چهل سال پيش به دولت قاجار، سنگ فروخته بود؛ اما نتوانسته بود پولش را وصول كند. شاه قبلي مرده بود و در زمان شاه بعدي، كسي به پول او توجه نكرده بود و پدر بزرگ، 39 سال بود كه در حال شكايت كردن بود.

    آيدين به خاطر دزديدن شيشه عينك پدر بزرگ، كتك زيادي خورد و فردايش از درد كمر و پا، نتوانست به مدرسه برود. او بچه سربه راهي نبود وبا شيطنت هايش امان ديگران را مي بريد. آخرين نفري بود كه شبها مي خوابيد و صبحها، اولين نفري بود كه بیدار مي شد. بي آن كه درس بخواند، مرتب بيست مي گرفت و پدر را حيرت زده مي كرد. پدر حريف یک بچه 7 ساله نمي شد و براي مهار كردنش، راهي جز كتك نمي دانست. او يوسف، و بيشتر اورهان را ترجيح مي داد. يوسف هميشه سرش در لاك خودش بود و ساعتها با چيزي سرگرم مي شد و همان جاهم خوابش مي برد. آيدا درست مانند آيدين بود. خوش خنده و شيطان و پر سروصدا. هميشه خانه را روي سرش مي گذاشت و برادرهايش هميشه مطيع او بودند. او بيش از حد زيبا بود و همين پدرشان را نگران مي كرد. او ترجيح مي داد آيدا دختري سنگين و متين و گنگ و عقب افتاده باشد، ولي بر عكس آيدا، با لوس بازیها و اداهایش، هر چه مي خواست به دست مي آورد.

    پدر از رشد سريع آيدا و قد كشيدن و زيباتر شدنش وحشت داشت و بنابراين او را وادار مي كرد مدام در آشپزخانه باشد. آيدا نه دوست و هم كلاسي اي داشت، نه پا از خانه بيرون مي گذاشت. او رفته رفته از برادرهايش جدا افتاده و به تنهايي خو گرفت و آنقدر در سكوت و تنهايي ماند كه حضورش در خانه هم فراموش شد. او در يازده سالگي رماتيسم مفاصل گرفت و بايد ماهي يك پني سيلين قوي مي زد. او در آشپزخانه تنها غذا مي خورد، تنها مي شست، تنها مي پخت و تنها مي خوابيد و هيچ كس جز آيدين سراغ او را نمي گرفت و بعدها آيدا، دختري خودخور و در هم شكسته و غمگين شد.

    (2)

    اوايل شهريور ماه جابر به اصرار مادر راضي شد يوسف و آيدين را براي اسم نويسي به مدرسه ببرد. اما وقتي وارد شهر شدند، همه جا را شلوغ و آشفته ديدند. مغازه ها بسته بود و عده اي شتابان به سمت خيابان می دويدند. بعضي ها مسلح، با چهره هايي گرفته و لاغر جلو ساختمان نظميه ايستاده بودند. پدر خيالش راحت بود و مي دانست كه اگر شهر را كن فيكون هم بكنند، به كوچه آنها كه كارخانه پنكه سازي لرد در آن بود، دست نمي زنند. پدر در ميان آن هياهو، اياز پاسبان را پيدا كرد و فهميد عصر آن روز، مردان اردبيل نتوانسته بودند جلوي حمله را بگيرند. ارتش تسليم شده بود و روسها به شهر ريخته و همه جا را قرق، كرده بودند و نظميه هم سقوط كرده بود. نارين قلعه كه بزرگترين سربازخانه آذربايجان بود، تسليم شد و از سر شب هواپيماهاي روسي دسته دسته چتر باز پياده مي كرد. در شهر ديگر نان هم گير نمي آمد و مردها بايد از نيمه شب تا ظهر روز بعد، در صف نان مي ماندند. روس ها سراسر شمال ايران را گرفتند. وضع شهر آشفته بود. عده اي روز روشن، اموال مغازه ها را غارت مي كردند و مامور تامينات نظميه، به جرم دزدي از كارگران محله عالي قاپي كتك خورده بود. پدر در اين گيرودار به فكر پيدا كردن نان بود. اياز پاسبان، روزي 4 تا نان براي آنها مي آورد. گرسنگي، فرار دختران جوان ، جنگ تن به تن و تجاوز سربازان روسي، گريبانگير شهر شده بود. پدر، مدام به خاطر وجود آيدا نگران بود و از ترسشان در را به روي كسي باز نمي كرد. اما يك بعد از ظهر، چند سرباز روس به زور وارد خانه شدند و می خواستند آيدين را كه يك خاك انداز دسته لوله اي به دست داشت، با خود ببرند.

    مادر گريه مي كرد و پدر از وحشت مي لرزيد. اما آيدين با برقي در چشم ها به سربازها نگاه مي كرد و خوشحال بود؟ او خاك انداز را به سربازهاي روسي كه مدام چيزهايي مي پرسيدند نشان داد و آنها يكباره زدند زير خنده و از خانه خارج شدند. آيدين با ته خاك انداز به طرف آنها نشانه رفته بود و گفته بود تق .... تق و همين باعث سرازير شدن سربازها به آن خانه شده بود. پس از رفتن آنها اياز آمد و گفت كه ناوهاي انگليسي به ساحل خرمشهر نفوذ كرده اند و ناوهاي ايران را از پاي در آورده اند. رضا شاه با وزير مختار روس ـ اسميرنوف ـ و وزير مختار انگليس ـ مستر بولارد ـ جلسه اي داشته كه هيچ نتيجه اي نداده. اياز كه شاه را بسيار با شكوه و عظمت مي دانست، گفت شاه به دولتين شوروي و انگلستان وعده داده كه رضايت متفقين را از نظر حمل و نقل ادوات جنگي تامين كند، به شرط آنكه آنها عقب نشيني كنند. ولي درخواستش بي فايده بود و حالا شاه تصميم گرفته از كار كناره گيري كند تا به گفتۀ خودش، بمباران قطع شود و خون سربازها و مردم بي گناه ريخته نشود. ابتدا وزرا پس از مشورت با كناره گيري شاه مخالفت كردند. اما زماني كه قواي شوروي از كرج به سمت تهران سرازير شدند رضا شاه چاره اي جز ترك پايتخت و كناره گيري نديد. اياز پس از گفتن اين حرفها هق هق به گريه افتاد و پدر را نيز به گريه انداخت.

    (3)

    تا مدتها چتربازها همچنان در شهر فرود مي آمدند و يوسف هر روز روي ايوان، محو تماشاي آنها مي شد. روزي تصميم گرفت خودش پرواز كند. او چتر بزرگ و سياه پدرش را برداشت و بر لبه بام ايستاد و پرواز كرد.

    يوسف وسط كوچه افتاد، اما نمرد و از آن پس، چيزي شد میان آدم و حيوان. يك تكه گوشت. جانوری كه مدام مي بلعید و پس می داد. او بعد از آنكه به تقليد از چتر بازان از بام پريد، خانه نشين شد از حواس 5 گانه، فقط بينايي اش كار مي كرد. آقاي لرد، صاحب پنكه سازي لرد نيز به ديدن آنها آمد و اظهار تاسف كرد و از آن پس، روزي 5 قرص نان براي آنها می فرستاد. مادرشان مرتب براي يوسف لگن مي گذاشت و ملافه هاي زيرش را تميز مي كرد. اما باز هم همه جا بوي تعفن گرفته بود. كم كم يوسف تمام وجهه انساني اش را از دست داد و از برادري و فرزندي خط خورد. از آن پس آيدين بچه اول بود و سختگيري در مورد او شروع شد. اما مهار آيدين در دست پدر نبود. او سركش و رام نشدني بود. در زير زمين كه حبسش مي كردند، چنان سرگرم مي شد كه اگر دنبالش نمي رفتند، بيرون نمي آمد. كتاب ها را از بر مي خواند و املاء مي نوشت. پول توجيبي اش را كه پدر قطع مي كرد، در ماست بندي ميدان سرچشمه مشغول كار مي شد و روزي يك قران مي گرفت و با پولش، كاغذ و كتاب مي خريد. آيدين از تكرار زندگي پدرشان متنفر بود و نمي خواست مثل او باشد. وقتي بچه بود، پدر او را روي شانه هايش مي نشاند و در شور آبي شنا مي كرد و با هم مي خنديدند. اما پدرشان عوض شده بود. حالا بيش از حد خشك و عبوس بود و كارش را بيش از هر چيز دوست داشت. هميشه اخمو بود و آيدين در طول زندگيش، هميشه با وحشت به او سلام مي كرد.

    (4)

    مادر خيلي سعي مي كرد رابطه آيدين را با پدرش خوب كند و مدام از او خواست مانند اورهان، در حجره پيش پدرش باشد. ولي آيدين خوشبختي خود را با اهداف و خوشبختي پدر و اورهان يكي نمي دانست. اما گاهي به خاطر مادرش به حجره مي رفت و شب همراه پدر و اورهان باز مي گشت. او مشتري ها را راه مي انداخت. مطالبات را وصول مي كرد، زمين مي شست به شيشه ها دستمال مي كشيد قيمت ها و نوع جنس را مي نوشت. طوري كه در عرض 2 ماه كاملا به كار وارد شد اما اورهان ناراضي بود. رنج مي برد و حسادت مي كرد و مي خواست كه آيدين سرگرم همان درس و كتابش باشد. در آن روزها جنگ پايان يافته بود، اما شهر هنوز ناامن بود. عده اي حزبي، شيشه هاي كارخانه پنكه سازي لرد را شكسته بودند و لرد در سخنراني اش اعلام كرده بود كه اجانب نمي گذارند صنعت مملكت پيش برود و آبروي مملكت حفظ شود و اگر قواي انتظامي همكاري نكنند، او مجبور به تعطيلی كارخانه و بيكار كردن كارگرها مي شود. اياز پاسبان براي جابر خبر آورد كه 2 نفر حزبي را وسط ميدان عالي قاپي دار زدند و غائله خوابيده است. او به جابر و دو پسرش كه درحجره بودند، گوشزد كرد كه اطراف كتاب يا اعلاميه هاي حزبي نروند و بيشتر روي صحبتش با آيدين بود كه اهل كتاب و درس بود. از آن پس پدر مدام آيدين را زير نظر داشت و كتابهايش را وارسي مي كرد و مدام سعي مي كرد آيدين را متقاعد كند كه دست از درس و مدرسه بكشد.

    آنها مدام با هم بحث داشتند. پدر معتقد بود او از راه درس به هيچ جا نمي رسد و بايد كاسب شود و آيدين زير بار نمي رفت.

    (5)

    عصر يك روز گرم تیر ماه يك ماشين بنز مشكي كه تا آن وقت كسي مانندش را در اردبيل نديده بود، دم خانه جابر توقف كرد. پدر در حياط مشغول هندوانه خوردن بود. آيدين در حال كتاب خواندن بود و اورهان داشت با آيدا به خاطر اينكه جوراب ها و لباسهای او را با دقت نمي شويد، دعوا مي كرد و مادر هم با اورهان دعوا مي كرد كه زنگ خانه را زدند. زماني كه پدر در را گشود، يك مرد با ظاهري آراسته و كراوات زده وارد خانه شد، و بدون تعارف، طرف اتاق ها رفت و با جابر در يكي از اتاق ها نشست. او گفت كه تحصيل كرده آمريكاست و به تازگي به ايران بازگشته و براي ازدواج دنبال يك دختر ايراني است و نشاني خانه آنها را از خواهرش گرفته و وصف زيبايي ونجابت آيدا را از خواهرش شنيده است. پدر كه تا آن زمان كسي جرات نكرده بود جلوي او اسم آيدا را به زبان بياورد، عصباني شد از اتاق بيرون رفت و آيدا را به زيرزمين فرستاد. بعد برگشت و سعي كرد آن مرد غريبه را كه آرشيتكت بود، زودتر رد كند. آن مرد كه انوشيروان آباداني نام داشت، موقع ترك خانه، يك نظر آيدا را كه در زيرزمين بود، از پنجره ديد و هر دو از آن لحظه به هم علاقمند شدند. آباداني چهار ماه رفت و آمد و هر باره هديه هایي مانند پارچه، لباس، كفش و گردنبند طلا براي آيدا آورد. پدر او را تهديد كرد كه شكايت مي كند. اما آباداني توجهي نكرد و باز رفت و آمدها و اصرارها ادامه داشت. مادر سعي مي كرد پدر را راضي كند، اما او سفت و سخت مخالفت مي كرد و آيدا كه تمام زندگي اش مثل آدمهاي كر و لال گوشه خانه مانده بود و از درد مفاصل رنج مي برد، در دل به آباداني علاقمند شده بود.

    حتي يكبار آباداني موفق شد آيدا را بيرون از خانه تنها گير بياورد. او با ماشين، راه آيدا را سد كرد و خواست با او صحبت كند، اما آيدا وحشت زده شده بود و از ترس اينكه پدر از جايي او را نبيند، مي لرزيد و عاقبت گريه كنان فرار كرد. آن شب تب كرد و هذيان گفت. دكتر بالاي سرش آوردند و آيدين كه آن روز آيدا را با آباداني ديده بود، او را دلداري داد و آرامش كرد.

    (6)

    بالاخره آباداني و آيدا موفق به ازدواج شدند، اما پدرشان در اين عروسي شركت نكرد. پدر براي يك هفته حجره را بست و به تبريز رفت تا زماني كه آيدا و آباداني از آن خانه رفتند، بازگردد. آيدا خود لباس عروسي اش را دوخت. اورهان و مادر و آيدين تمام وقت خود را صرف مرتب كردن خانه، كرايه كردن صندلي و تزئين در و ديوار كردند. بستگان آباداني هم از تهران آمدند و عمو صابر نيز يك گروه اركستر سه نفره نوازنده با خود آورد.

    اما با اين حال عروسي سوت و كور بود. چون پدر سفارش كرده بود كه عروسي را بي سرو صدا بگيرند. مهمان ها در شب عروسي با خنده و فرياد و شوخي مي خواستند عروسي شكل واقعي به خود بگيرد تا حوصله اشان سر نرود. جوانها مي خواستند بساط رقص برپا كنند و مادر مدام از عمو صابر مي خواست که بزن و بكوب نباشد. چون اگر جابر مي فهميد روزگار همه را سياه مي كرد. اما عموصابر هم به اين حرفها توجه نمي كرد و مي خواست مجلس را در سرور و پايكوبي برگزار کند. آيدين خواهرش را تماشا مي كرد كه در كنار آباداني كه شبيه اروپايي ها بود، نشسته بود. آيدا عروس قشنگي بود كه غذاهاي خوشمزه مي پخت، ظرف ها را تميز مي شست و هيچ توقعي نداشت، اما همیشه از پدر يا اورهان كتك مي خورد. آيدين به دسته اي از دختران همسايه كه تركي مي رقصيدند نگاه مي كرد و بدون اينكه دليلش را بداند از رقص دختر ها احساس دلتنگي مي كرد برای همین از خانه بیرون رفت. آن شب باد و باران و رعد و برق شديدي گرفت، به طوري كه لامپ هاي چراغاني شكست. عروس و داماد، سه روز ديگر هم در آن جا ماندند و پدر كه بازگشته بود، از زور عصبانيت از اتاقش بیرون نمي آمد. حتي با آباداني كه براي خداحافظي پيشش رفته بود، به سردي و خشكي رفتار كرد. طوري كه آخر سر، هر دو با خشم و عصبانيت از هم جدا شدند و آيدا به همراه شوهرش به آبادان رفت.

    (7)

    روزي كه آيدا و آباداني رفتند، آقاي لرد درگذشت. پدر به احترام او، آن روز، در حجره را باز نكرد و با آيدين و اورهان براي تشيع جنازه رفت. درآنجا تعداد زيادي از كسبه و همچنين اياز پاسبان هم حضور داشتند.

    پدر و كارگران كارخانه هر كدام شاخه گلي روي تابوت پرتاب مي كردند. آنها در مورد آقاي لرد كه كلی به بچه ها كتاب مصور انگليسي و شكلات و گل سينه و دفتر مشق با آرم پنكه سازي لرد داده بود، حرف مي زدند. در مورد اينكه گاه درمحله ظاهر مي شد و با همسايه ها و به خصوص پدر گرم مي گرفت. هر ساله در سالن شهرداري جشنی برپا مي كرد و سخنراني مي كرد. در مورد اينكه مملكت ايران را زير پوشش پنكه هاي لرد برده، صحبت مي كرد. از بين همشهريان همشهريان شريف را بالاي سن دعوت می كرد و یکبار پدر را نيز به عنوان همسايه شريف و كاسب شريف معرفي كرده بود و حلقه گلي به گردن او انداخته بود.

    مرگ آقاي لرد، علاوه بر تاثير روی افراد محل و كارگران، با حالتي تبليغاتي همراه بود. بعد از مرگ لرد يك شركت شيميايي – دارويي آمريكايي به اسم بايكوت، نمايندگي اش را به شهر فرستاد و شروع به استخدام كارگر كرد. كار آنها ساختن سم براي سمپاشي بود و مرم از كارخانه پنكه سازي به كارخانه بايكوت روي آوردند. اين كارخانه دارويي تصميم گرفت توپ، آدمك، بازي هاي فكري، زیورآلات و عروسك هايي به شكل ملا كه وقتي در آفتاب قرار مي گرفت ادرار می کرد، بسازد. پدر هم خانه را سمپاشي كرد و چون اثر سم قوي بود، مي بايست افراد خانه، خانه را ترك مي كردند. آنها شب تا صبح خانه را ترك كردند اما یوسف را در خانه جا گذاشتند و وقتي ياد يوسف افتادند كه ديگر نمي شد وارد خانه شد. تا صبح براي او اشك ريختند و روز بعد، وقتي به خانه بازگشتند، چند موش و يك گربه و صدها سوسك و پشه و ساس و خرخاكي وسط اتاق مرده بودند، اما يوسف همچنان زنده بود و داشت چيزي مي خورد كه به گفته مادر، يكي از همان جانورها بود.

    (8)

    آيدين بيشتر اوقاتش را پيش استاد ناصر دلخون كه استاد شعر بود، مي گذراند. پدر پس از رفتن آيدا بهانه گير، بداخلاق، بي حوصله و كم اشتها شده بود و مدام در خانه، دعوا و مرافعه به پا مي كرد. حتي يك شب با مادر آیدین سر آيدين و اينكه هميشه او را الدنگ و بي رگ صدا مي زد و سر بي علاقگي آيدين به كسب كار، دعوايشان بالا گرفت و مادر پس از خوردن يك سيلي با آیدين از خانه خارج شد و به قبرستان رفتند. در آنجا با آيدين در مورد اينكه همه حق و حقوق و ارث عاقبت به اورهان مي رسد، صحبت كرد. در مورد اينكه اخلاق پدر، هميشه همان طور بوده و حتي به او اجازه ديدن فاميل هايش را هم نمي داده است، درد دل كرد. و او مسلم مي دانست كه آيدين مي تواند با تغيير رفتار، نظر پدرش را به خود جلب كند. اما آيدين همۀ دلخوشي اش به شعرها و كلاس هاي استاد دلخون بود.

    (9)

    يكي از شعرهاي آيدين به نام شعر سرخ، در روزنامه چاپ شد كه يك شعر انقلابي بود و اياز پاسبان و پدر را عصباني كرد. اياز ابتدا تصميم به دستگيري آيدين گرفت، اما براي حفظ آبروي جابر اين كار را نكرد. اما چون استادش دلخون را مي شناختند، يك شب مامورها را به خانه او فرستاد و او را دستگير كرد و به عنوان مخرب اذهان جوانان به تهران فرستاد. آيدين كه استعداد زيادي در شعر داشت، چند رباعي، چند غزل، چند مثنوي، و ده ها قطعه و شعر نو به زبان تركي گفته بود و سه سال آموزش استادش او را متحول كرده بود. به طوري كه بعضي گمان مي كردند او اين شعرها را ازجايي يا كسي دزديده است. اما آيدين بي توجه به حرفها، غرق در خواندن و نوشتن بود. او به هيچ دختر يا زني هم توجه نشان نمي داد و حتي همسايه روبروي آنها كه يك زن بيوه به اسم فروزان بود، هر چه تلاش كرد نظر او را جلب كند، بي فايده بود. فروزان كارمند بانك ملي و اهل تبريز بود و از هر فرصتي استفاده مي كرد كه به آيدين نزديك شود، اما آيدين بيش از هر چيز واله شعر و استاد خود بود. استاد دلخون عاقله مردي بود كه مرتاض وار زندگي مي كرد، شعر نو مي گفت، به نيما يوشيج علاقمند بود و معتقد بود كه آيدين، به مقام شامخي در ادبيات اين سرزمين دست خواهد يافت.

    (10)

    آيدا هر سال 15 روز به ديدن آنها مي آمد. او صاحب پسري به اسم سهراب شده بود و شوهرش آباداني، به دليل كينه و اختلاف ديرينه، پايش را به آن خانه نمي گذاشت. آيدا را به آنجا مي رساند و بعد از 15 روز دنبالشان مي آمد. آيدا چاق تر شده بود و ديگر درد مفاصل و استخوان نداشت. او سعي مي كرد خوشحال و سرحال جلوه كند، اما هميشه غمی در چشمانش موج مي زد. او از اينكه مي ديد اتاق آيدين و اورهان را جدا كرده اند و آيدين در زير زمين است و نسبت به سابق، لاغرتر شده غصه مي خورد. هر بار سعي مي كرد اتاق و ديوارهاي زيرزمين را تميز كند و براي تنها پنجره اش پشت دري سفيد بدوزد. آيدين تمام مدت با سهراب سرگرم بود و او را به گردش مي برد. آيدين كه تمام دلخوشی اش به استادش بود و حالا او را از دست داده بود، تصميم داشت به تهران برود و در دانشگاه درس بخواند. او از خانۀ هميشه يكنواخت و ساكتشان خسته شده بود. پدرشان كسي را به حريم خانه راه نمي داد و حتي عمو صابر را عرق خور مي دانست و با او هم قطع رابطه كرده بود. آيدين اصرار داشت به دانشگاه برود اما پدر مخالف بود و مخارجش را به عهده نمي گرفت. آيدين به ديدن عمو صابر رفت و عمويش قبول كرد كه هزينه تحصيل يكي دو سالش را بدهد. پدر با شنيدن اين حرف، شديداً مخالفت كرد. او نه خودش خرج دانشگاه را مي داد و نه راضي مي شد عمو صابر نيمي از خرج را به عهده بگيرد.

    (11)

    روزي كه خورشيد گرفتگي اتفاق افتاد و همه مردم از جمله پدر را به وحشت انداخت، روزي بود كه روز قبلش شعر آيدين، در روزنامه اطلاعات چاپ شده بود و پدر بيش از حد عصباني بود. پدر از شعرها چيزي نمي فهميد، اما مي ترسيد مبادا آيدين به تهران برود و جزء گروههای خطرناک شود و ديگر هرگز برنگردد.

    حرفهاي اياز كه مي گفت ذهن شاعران مسموم است و همه چپي اند، پدر را نگران كرده بود. چون آيدين دست از اشعار و كارهايش برنمي داشت، اياز به طور جدي تصميم به دستگيري او گرفته بود. و پدر نيز از اياز يكي دو روز مهلت گرفته بود كه با آيدين اتمام حجت كند. در همان روزها بود كه خورشيد گرفتگي اتفاق افتاد و شهر در تاريكي فرو رفت. پدر خود را گناهكار مي دانست و آيدين را نيز مسبب بدبختي ها. او نماز وحشت خواند و به زير زمين رفت و در را با لگد گشود و اتاق را با اثاثيه اش به آتش كشيد. زماني كه آيدين به خانه بازگشت و آن وضع را ديد، از خشم به خود لرزيد. كتابها ، شعرها، و پرونده تحصيلي اش همه دود شده بودند. او مي خواست خانه را بر سر پدرش خراب كند، اما بدون هيچ حرفي آنجا را ترك كرد و ديگر برنگشت.

    (12)

    او چند شبي را در شهر آواره گذراند. يك شب پشت ديوار يك مدرسه خوابيد. شبي ديگر در يك باغ خوابيد و چون گرسنه و خسته بود و گدايي هم نمي توانست بكند، پيش عمو صابر كه هميشه در مي فروشي بود، رفت و با او نهار خورد. و عمويش سعي كرد او را راضي كند كه به خانه برگردد، اما آيدين همچنان مصمم بود خود را به تهران برساند. او ساعاتي را نيز در يك قرائتخانه كه متعلق به معلم دوره دبستانش بود، گذراند. در آنجا در يك روزنامه چشمش به يك آگهي تسليت افتاد كه مربوط به استاد دلخون بود. آيدين سرگشته و دلتنگ مدتي را در شهر سرگردان ماند. و بعد چون جايي را نداشت، به طرف خانه فروزان به راه افتاد تا اگر مي تواند، كمكش كند يا لااقل آن شب را آنجا سپري كند. فروزان از آمدن آيدين بسيار ذوق زده شد و او را به خانه اش راه داد و زماني كه فهميد آيدين قصد دارد به تهران برود از او خواست او را هم همراهش ببرد. اما آيدين قبول نكرد.

    فروزان براي اينكه به آيدين كمك كند، از مردي به اسم آقاي ميرزاييان كه ارمني بود و در بانك آنها حساب داشت، خواست كه كاري براي آيدين پيدا كند تا او بتواند براي دانشگاهش پول جمع كند آقاي ميرزاييان كه يك كارخانۀ چوب بري در رام اسبي داشت، آيدين را به عنوان كارگر استخدام كرد.

    آيدين به عنوان اره كش، روز مزد مشغول شد. او در آنجا يك اتاق كوچك براي خواب داشت و با ماهي 200 تومان حقوق. عصرها نيز مطالعه آزاد داشت. آقاي ميرزاييان كه از آيدين و پشتكارش خوشش آمده بود، تصميم گرفت به هر نحوي که شده به او كمك كند. در آن مدت فروزان و آيدين گاهي به ملاقات هم مي رفتند. اورهان نيز كه او را پيدا كرده بود، گاهي به ديدنش مي رفت. يك روز پدر هم به ديدنش رفت و از او خواست که برگردد. اما آيدين قبول نكرد. آيدين در محل كارش كم حرف بود، با بقيه ارتباطي برقرار نمي كرد و فقط به سختي سرگرم كارش بود. اما به زودي از طرف اياز پاسبان چند نفر امنيه به دنبالش آمدند و آيدين مجبور شد خود را پنهان كند. آقاي ميرزاييان آنها را به گونه اي دست به سر كرد. اما اين رفت و آمدها و تعقيب آيدين همچنان ادامه پيدا كرد.

    (13)

    آيدين نمي توانست باور كند پدرش درصدد انتقام باشد. آقاي ميرزاييان كه مي ديد وجود او در كارخانه خطرناك است، او را به خانه اش دعوت كرد تا فكر ديگري برايش كند. آيدين مستأصل و پريشان و غمزده، به خانۀ آقاي ميرزاييان كه يك عمارت سفيد و زيبا بود و طرف ديگرش كليسا قرار داشت رفت و آنجا با برادر آقاي ميرزاييان، مسيو سورن و دخترش سورملينا آشنا شد. آنها مدتي در مورد پدر آيدين و مشكلاتي كه ميان اين پدر و پسر وجود داشت و سختي هايي كه آيدين كشيده بود، حرف زدند. به يكي از شعرهاي آيدين كه برايشان خواند، گوش دادند و او را بسيار تحسين كردند.

    سورمه يك دختر مو طلايي حدوداً 30 ساله بسيار زيبا بود كه از همان شب، آيدين و او به هم علاقمند شدند. ‌آقاي ميرزاييان و برادرش مسيو سورن تصميم گرفتند زيرزمين كليسا را تميز و برقكشي كنند تا آيدين بتواند دور از چشم امنيه ها، در آن زير زمين به كار قاب سازي كه زماني كار استاد دلخون هم بود، مشغول شود و مزد قاب ها را بگيرد و شب ها هم به كتاب و درس مشغول باشد. آيدين از روز بعد، وارد زيرزمين كليسا شد و آنجا را تبديل به كارگاهي كرد. او روزي 30 قاب عكس چوبي مي ساخت، كم كم تعداد آنها به روزي 50 قاب رسيد.

    آقای میرزائیان هم قابها را که بسیار زیبا بود، می فروخت و برای هر قاب يك تومان مزد به آيدين مي داد. در تمام اين روزها سورمه براي او غذا و روزنامه مي برد و كم كم ديدن او براي آيدين تبديل به عادت شد و عشقي پنهان در دلش پيدا شد. او خانواده اش و شعرهايش را فراموش كرد و همه دلخوشي اش، يك لحظه ديدار سورمه در روز بود.

    (14)

    از زماني كه آيدين خانه را ترك كرد، نفس تنگي مادرشان شدت يافت. او وقت و بي وقت گريه مي كرد و دلش آرام نمي شد. و مدام احساس مي كرد دوقلوهايش سرنوشت خوبي نداشته اند. او بارها اورهان را به كارخانه رام اسبي فرستاد، اما نتوانستند نشاني او را پيدا كنند. حتي يك بار خود مادر به خانه آقاي ميرزاييان رفت و به كليسايي كه آيدين در زيرزمين آن بود هم سرزد. او که مدام از بيچارگي خود اشك مي ريخت، سورمه را كه حياط كليسا را مي شست، ديد و احساس كرد که ربطي به آيدين دارد. اما باز هم اثري از آيدين پيدا نكرد. نگراني مادر به پدر هم سرايت كرده بود و پدر دست به دامان اياز شده بود كه پسرش را پيدا كند. آيدا هم چند باری كه به اردبيل آمد، براي پيدا كردن آيدين همه جا را زير پا گذاشت و بي آنكه بتواند آيدين را ببيند، رفت. زندگي آنها تلخ شده بود. مادر مدام مريض بود. پدر ديگر حوصله نداشت و اورهان همه امور حجره را در قبضه خود گرفته بود. يوسف همچنان بي حركت گوشه اتاق افتاده بود و طوري شده بود كه همه، آروزي مرگش را مي كردند. رابطۀ پدر و مادر سرد شده بود و در روز، يكي دو كلمه، آن هم از روي ناچاري حرف مي زدند. آيدين در اين بين قصد بازگشت و حتي رد نشان دادن نداشت. او عاشق سورمه شده بود و فقط به اميد عشق او، به كار پناه برده بود.

    اوجرأت ابراز عشقش را نداشت، اما سورمه روزي به كارگاه او آمد و از آن پس آنها مدام در كنار هم بودند و با هم صميمي شدند. هر دو شديداً به هم علاقمند شدند. سورمه قبلاً ازدواج كرده بود، اما او به شوهرش علاقه نداشت و سه ما بعد از عروسي، شوهرش در يك تصادف كشته شده بود.

    (15)

    پس از مدتي آيدين كه چهار سال از عمرش را در آن كارگاه گذرانده بود، تصميم گرفت براي تحصيل به تهران برود. همه به خصوص سورمه از اين خبر ناراحت شدند. سورمه بيم زده و آشفته سراغ آيدين رفت تا شايد منصرفش كند و چون اصرارش را بي فايده ديد، با قهر و بغض از او جدا شد. روز بعد آيدين در روزنامه خبري را خواند كه مربوط به زني به اسم آيدا بود كه در آبادان زندگي مي كرده و خود را آتش زده است.

    موومان سوم

    آيدين با مرگ آيدا پس از 4 سال به خانه شان بازگشت. پدر و مادرش پيرو فرتوت شده بودند. هيچ كس نمي دانست چرا آيدا خودش را آتش زده. مادر مي گفت كه با آباداني آبشان در يك جوي نمي رفت و آيدين از طريق همسايه شان فهميده بود آن شب آباداني آيدا را از خانه بيرون كرده، اما كسي دليلش را نمي دانست. آ‌باداني با وضع ژوليده و آشفته و عزادار دنبال جنازه تا ارديبل آمد. اما جرات نكرد با خانواده آيدا مواجه شود. او مدتي بعد با پسرش سهراب، براي هميشه به آمريكا رفت. مرگ آيدا، لطمه شديدي به آيدين زد. احساس دلتنگي و تنهايي بيش از پيش او را عذاب مي داد. شبها كابوس مي ديد و هذيان مي گفت و مدام گريه مي كرد. مي دانست كه آيدا در وضعيت بدي بوده كه نه روي برگشتن به اردبيل را داشته، نه جاي ديگري مي توانسته برود.

    او پس از يك ماه دوباره به ديدن سورملينارفت. در اين مدت خشك و غمگين و پژمرده بود.

    و هنوز در ناباوري از دست دادن خواهر دوقلويش بود. او بيشتر وقتش را پيش سورمه مي گذراند. با او حرف مي زد، قدم می زد و درد دل مي كرد. از آيدا مي گفت و از پدرشان كه سالها با هم اختلاف داشتند و حالا پدر در بستر بيماري افتاده بود. از اورهان كه مانند پدر شده بود و هيچ گاه نمي توانستند با هم كنار بيايند. پدر از مرض قلبي بيمار شده بود و قبل از اينكه بميرد، به آيدين و اورهان گفته بود همديگر را دوست داشته باشند. ‌آيدين در حاليكه دست پدرش را گرفته بود، احساس مي كرد براي اولين بار آنقدر به او نزديك شده است. پس از مرگ پدر، نفس تنگي مادر شديدتر شد و با حالتي افسرده هميشه گوشه اي مي نشست و خيره حياط مي شد. آيدين تصميم گرفت با سورمه ازدواج كند. آنها يك بار در كليسا و يك بار در محضر، پس از اينكه سورمه مسلمان شد، ازدواج كردند. مدتي بعد سورمه باردار شد و آنها صاحب يك دختر شدند. اما سورمه هم پس از مدتي بيمار شد و مرد. روح سورملينا مدام در كنار آيدين بود. او آيدين را كه تنها و بيمار شده بود، نگاه مي كرد و افكار او را مي ديد. آيدين مدام آيدا و سورمه را مي ديد و عذاب مي كشيد. سورمه روزهاي اول آشنايي شان كه آيدين درمانده و بي پناه به خانه آنها آمده بود را به خاطر آورد و برخوردهايي كه در كارگاه قالب سازي داشتند و ابراز عشقشان به هم را به ياد مي آورد. حرفها و شعرهاي آيدين، نحوه ازدواجشان، روزهايي كه پدر آيدين مرده بود و حجره به او و اورهان رسيده بود و آيدين بنا بر وصيت پدرش، در حجره مي ايستاد و اينكه هر روز راس ساعت 4 به حجره مي رفت و بعد با آيدين از آنجا مي رفتند را به ياد مي آورد.

    و بعد لحظه مرگش را به خاطر آورد كه پارچه سفيد را از صورتش كنار زدند و آيدين صورت باد كرده و زرد او را ديده بود و مرگ او را باور نكرده بود. مدتها پس از مرگ سورمه، مادر تصمیم داشت دختر دایی آیدین را برای او بگیرد، اما آیدین زیر بار نمی رفت و عقیده داشت که روح سورمه، شاهد همه چيز است. آيدين با روح سورمه حرف مي زد. از دلتنگي هايش مي گفت. از جمشيد كه در شور آبي غرق شده بود، از استادش دلخون كه تسليم مرگ شده بود. از آيدا كه هميشه مي خواست كارخانه پنكه سازي لرد را ببيند و آيدين هيچ وقت آ‌نجا را به او نشان نداده بود. از اياز كه دو تا زن داشت و شب ها وقتي از خانۀ زن اول به خانۀ آن یکی می رفت، همه گمان می کردند سر پُست می رود. از اورهان كه مدام نيش و كنايه مي زد و حتي از كارخانۀ پنكه سازي لرد كه چرا چنين كارخانه اي مي بايست در جاي سردي مثل اردبيل باشد و چرا مثلا در آبادان نبود. روح سورمه روزي را به ياد مي آورد كه جلوي كليسا آيدين را بوسيده بود و او را مسيح خود مي دانست.

    موومان چهارم

    آيدين تقريباً مشاعرش را از دست مي دهد. او مدام باخود حرف مي زند و دائماً به ياد آيدا و سورمه است. او پدرش را به خاطر مي آورد. هميشه در تنهايي و انزوا به سر مي برد و در قهوه خانه اي براي مردم روزنامه يا شعر مي خواند. مدام در شهر سرگردان است و مردم او را ديوانه مي دانند. اورهان براي اينكه از بيرون رفتن او جلوگيري كند، او را در ايوان خانه به نرده ها زنجير مي كند. آيدين مدام به فكر يوسف است كه تا 10 سالگي سالم بود و بعد با ديدن چتربازهاي روسي به تقليد از آنها، از بام پايين پريد و زندگي اش نابود شد.

    به فكر آيدا كه رماتيسم داشت و مادر كه آسم داشت. او به خاطر مي آورد كه زير سند باغ زردآلو و حجره را انگشت زد تا به اسم اورهان دربيايد و تنها از اورهان، زير زمين خانه را خواسته بود

    موومان يكم

    (2)

    اورهان در آن شب سرد و برفي هنوز در آن اصطبل بود و مدام كابوس مي ديد. 20 سال از رفتن آيدين از آن خانه مي گذشت و مادر تا آخرين روزهاي عمرش، در بستر بيماري سراغ آيدين را مي گرفت و اورهان را نفرين مي كرد. مادر سرانجام مرد بدون اينكه آيدين را ببيند. اورهان نمي دانست آ‌يدين كجاست و دخترش پيش كيست. اما اياز گفته بود ممكن است در آينده يك دختر موبور بيايد و سهم پدرش را از حجره بخواهد و اين اورهان را نگران كرده بود. براي پيدا كردن و كشتن آيدين بيشتر ترغيب مي شد. اورهان نيمه شب از فرط سرما و زوزه گرگها بيدار شد و پيرمرد را در اصطبل نديد. او آنجا را ترك كرده بود. تنهايي و سرما بيشتر به اورهان فشار مي آورد. سعي مي كرد در برفها راه بيفتد تا شايد از تقلا كردن گرمش شود. اما بدنش لخت و سنگين شده بود. او به حجره و آن همه اعتباري كه در آن سالها كسب كرده بود فكر مي كرد و نمي خواست به هيچ قيمتي تسليم مرگ شود.

    مي خواست در زمان مرگش اموالشان را بين فاميل پخش كند تا بعد از مرگش براي او مجلس آبرومندانه اي بگيرند و همه برايش گريه كنند. او مي خواست هر طوري شده برگردد. مغازه خشكبارشان را بزرگتر كند و نام خود را بزرگ بر سردر آن بزند. او آيدين را به خاطر آورد كه چهل ساله شده بود و همه وقتش را در قهوه خانه مي گذراند. ديگر كسي به روزنامه خواندن او توجهي نمي كرد. او هميشه پول چايي اش را از اورهان مي گرفت. اما كم كم ديگر او را در قهوه خانه راه ندادند و اروهان او را تهديد كرد كه اگر دوباره به آن قهوه خانه برود، زيرزمين حبسش مي كند. آيدين ديگر مثل آن زماني كه با سورمه بود، آراسته و تميز و خوش لباس نبود لباسهايش كهنه و مندرس بود و هميشه سرو وضعي آشفته داشت. بعد از مرگ مادر، اورهان نمي دانست با يوسف كه يك تكه گوشت متعفن شده بود، چه كند. مدتي به زني پول مي داد كه خانه را تميز كند. غذا درست كند و به يوسف برسد. اما او هم پس از مدتي ديگر نيامد. هيچ كس با وجود پول خوبي كه اورهان مي داد، نمي توانست يوسف را تحمل كند بنابراين هيچ راهي براي اورهان نماند. او يك شب ماشيني كرايه كرد و يوسف را به يك بيابان برد. اول يك چاله كند و خواست كه او را زنده به گور كند، اما وقتي او را در گودال گذاشت، دلش نيامد خاك بريزد. كمر بندش را باز كرد دور گردن يوسف انداخت و با همه قدرت كشيد. اما يوسف همچنان نشخوار مي كرد و به او خيره شده بود. اورهان كه ديد بي فايده ست، چاقوي جيبي اش را در آورد و رگ هاي دو دست او را زد، اما هيچ خوني از بدنش در نيامد و فقط مايع لزج و غليظي قطره قطره بيرون آمد و بعد خشك شد. وحشت وجود اورهان را فراگرفته بود يوسف سگ جان شده بود و نمي خواست بميرد. رويش خاك ريخت و گودال را پركرد. و باز طاقت نياورد كه او را زنده زير خاك بگذارد و برود. دوباره خاكها را پس زد و ديد كه يوسف خاك مي خورد و با چشمهاي وق زده اش به او خيره شده است. اورهان سنگ بزرگي برداشت و آن را محكم به سر يوسف كوباند و آن را متلاشي كرد. بعد فوراً رويش را با خاك پوشاند و تا شهر دويد و از آنجا دور شد.

    اورهان با اين افكار در برفها قدم برمي داشت و با هر قدم تا زانو در برف فرو مي رفت. صدايي از دور مي شنيد كه او را برادر كش صدا مي زد. هر چه نگاه مي كرد، كسي را نمي ديد. او به ياد آورد زماني كه آيدين خانه را ترك كرد، مدتي بعد پدر يك بنا آورد و زير زمين را باز سازي كردند. همه جايش را رنگ زدند و برایش فرش و تخت گذاشتند. پدر حتي مي خواست تمام كتاب هايي را كه سوزانده بود، از نو بخرد و سرجايش بگذارد. وقتي که با پدر دنبال آيدين رفتند، او را در كارخانه چوب بري رام اسبي پيدا كردند و پدر از آيدين خواست كه برگردد. اما او با آنها برنگشت. از آن پس پدر ديگر پدر نشد و انگار كمرش شكسته شد. آيدين كه پس از مرگ آيدا به خانه بازگشته بود، با اورهان تصميم گرفتند پدر را مدتي به آب گرم سرعين ببرند. در آنجا زني آرايش كرده و لوند را ديده بودند. آن زن كه آذر نام داشت، به اورهان لبخند زده بود و اين اولين باری بود كه زني به او لبخند مي زد. اورهان به او علاقمند شده بود.

    اورهان در اصطبل پنهان شد و در حالیکه به زوزه گرگها گوش مي داد، به زندگي اش با آذر فكر مي كرد. آنها با هم ازدواج كردند و اورهان به ياد آورد كه آذر هميشه آرايش مي كرد، آدامس مي جويد و بدون اجازه او، همه جا مي رفت. آنها بچه دار نشدند و اورهان مي خواست آذر را به خاطر اجاق كوري اش طلاق بدهد. آذر مي خواست بچه اي از پرورشگاه بياورد، اما اورهان زير بار نمی رفت. بحث ميان آنها هيچ وقت تمامي نداشت. اورهان مي خواست آذر مثل مادر يا آيدا باشد كه هميشه در آشپزخانه بودند. اما آذر ياغي و سركش بود. اورهان هم که عشق بچه در كله اش بود، و مي دانست با آذر صاحب بچه نمي شوند. آنها براي دوا و درمان پيش دكتر مي رفتند و سرانجام معلوم شد عيب از اورهان است. اما باز هم اختلاف ميان اورهان و آذر باقي ماند. عاقبت اورهان او را طلاق داد و آذر مدتي بعد با مرد ديگري ازدواج كرد و يك دختر و پسر دوقلو به دنيا آورد. هر بار كه مي آمد و از آن اطراف خريد می كرد، اورهان با حسرت نگاهش مي كرد و آرزو داشت كاش طلاقش نداده بود و هنوز زنش بود.

    اورهان به ياد آيدين افتاد كه هميشه بيشتر از او محبوبيت داشت. حتي پدر با آن همه اختلاف با چشم احترام مي ديدش و جلوي او احساس ضعف مي كرد. مادر نيز در بين آخرين نفس هايش، آيدين را صدا مي زد. سورمه را به ياد آورد و اينكه هر روز يك دختر ارمني خوشگل سراغ آیدین مي آمد و آیدین، يك مشت برگۀ هلو در كيفش مي ريخت و بعد هر دو باهم مي رفتند. اورهان هميشه عصرها در حجره تنها بود. در فشار سرما و يخ بندان اورهان در توهماتش، روح پدر و آقاي لرد را ديد كه از شهر مرده ها مي آمدند. سردرد تهوع آوري گرفته بود و استخوان هايش از فرط سرما درد مي كرد. او ياد لحظه هاي مرگ پدر افتاد. آيدين پيشاني پدر را پاك مي كرد و گاه آب تربت در حلقش مي ريخت. رنگ پدر زرد شده بود و زماني كه استفراغ مي كرد، اورهان که نمي توانست تحمل كند، در اتاق نمي ماند. پدر موقع اذان ظهر تمام كرد و مادر به حالت سجده، زار مي زد...

    روز مرگ آيدا را به ياد آورد كه آيدين پس از 4 سال لاغر و رنگ پريده، بازگشته بود. حتي پيرتر از پدر به نظر مي آمد. بعد به یاد روزی افتاد که يك كشيش سراغ اورهان آمد كه دنبال آيدين مي گشت. او به اورهان گفت كه آيدين دختری به اسم الميرا دارد و شناسنامه آيدين هم پيش آنهاست. اين موضوع اورهان را عصباني كرده بود و مي ترسيد از اينكه روزي دختر آيدين، بيايد و سهم پدرش را بخواهد. همان وقت اورهان به فكر افتاد كار آيدين را با هر وسيله اي كه مي تواند بسازد. او شنيده بود در آستارا دو تا پيرزن 80 ساله هستند كه همه كار مي كنند. اورهان به آستارا رفت و سمي تهيه كرد و بازگشت. او چند بلدرچين شكار كرد و روزي آيدين را به ويلا دره برده و سم را با بلدرچين به خورد آيدين داد. آن شب حال آيدين به هم خورد و تا شب منگ بود. وقتي او را به خانه رساند، با ديدن مادرش شروع كرد به اشك ريختن مادر او را مي بوسيد و موهايش را شانه مي زد و پيراهنش را كه در بين راه حالش به هم خورده بود و غش كرده بود و كثيف و خاك آلود بود، عوض كرد. مادر فكر مي كرد مسموم شده است. هركاری كرد آيدين بالا نمي آورد. او را به دكتر هم رساندند، اما بي فايده بود و مادر که گويي چيزي به او الهام شده بود، با نفرت به اورهان نگاه مي كرد و مدام مي پرسيد که چه بلايي سر آيدينش آورده است. از آن زمان بود كه آيدين مشاعرش را از دست داد و همه اسناد را امضا كرد و انگشت زد و همه چيز به مالكيت اورهان در آمد.

    وقتي ‌آيدین دوباره از خانه رفت و در بيابان ها سرگردان شد و ديگر به خانه بازنگشت، مادر در بستر بيماري در حاليكه اورهان را نفرين مي كرد و براي آيدين اشك مي ريخت، مرد. مدتي بعد اورهان به توصيه اياز تصميم گرفت که آيدين را هر طوري كه شده پيدا كند و همه چيز را براي هميشه از بين ببرد. حالا هم در آن سرما گير افتاده بود و تب و لرز به جانش افتاده بود و داشت مغز استخوانش را مي تركاند. دندانهايش به هم مي خورد و ديگر نيرويي نداشت. نمي دانست مرده يا هنوز زنده است. روح مادر را مي ديد كه مي خواست او را ببرد و خود را مي ديد كه مرده و زير برف ها دفن شده است. آيدين را مي ديد كه التماس مي كرد او را نكشد و بعد جنازه آيدين را در آبهاي گرم شورآبي ديد كه آرام خوابيده بود.
    منبع:www.simafilmnews.ir
     
  3. my7xN

    my7xN همکار انجمن ادبیات همکار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏24 می 2009
    نوشته ها:
    3,287
    تشکر شده:
    1,336
    سعی می کنم در مورد چیزی که مطمئن نیستم خودم نظر ندم و حرف نزنم

    و باز هم ازتون میخوام اگه کتابو نخوندین این قسمتو نخونید
    ولی در مورد قسمت های بعدی که میزارم اگه خواستید میتونید بخونید:دی


    از ابتدای کتاب جنگی نابرابر بین سنت و مدرنیته را دریافتم . جنگی که شما را همراه خودش می برد ، عذابت می دهد و در هیچ و پوچ رهایت می کند....











    راویانِ داستان ارواح هستند و عناوین فصل های آن همانند بخش های یک سمفونی نام گذاری شده اند .

    در بخش هایی از کتاب که آیدین دچار پریشانی افکار شده است نویسنده به صورت استادانه ای آن چه در ذهن او می گذرد به خواننده منتقل می کند.

    شخصیت های داستان:

    آیدین: در مدرسه شاگردی درسخوان بود پدر هیچگاه نمی دانست که او کی درس می خواند. در پاسخ پدر که از او می پرسید :کی درس می خوانی؟ می گفت: همانقدر که سر کلاس گوش می دهم کافی است.او هیچگاه شغل پدر را دوست نداشت می خواست به دانشگاه برود. همیشه و در همه حال تا آخر عمرش روزنامه می خواند. به استاد دلخون عشق می ورزید.دلخون شاعر بود و نجاری را برای گذران زندگیش انجام میداد. آیدین به درس و مطالعه و کار حجره می رسیدولی دائم می گفت می خواهد به تهران و دانشگاه برود و درس بخواند. برای اینکه او را به راه بیاورند به پیشنهاد ایاز پاسبان یک روز که در خانه نبود تمام اشعار آیدین به همراه کتاب هایش را پدر به کمک اورهان به آتش می کشد.

    اورهان: پسری که در مدرسه متوسط الحال بود و او بود که به ادامه ی کار پدر یا شاید به مال پدر چشم داشت و تا آخر عمرش در فکر حجره بود و در فکر این که با ترفندی حجره را به تنهایی صاحب شود حتی به فکر قتل آیدین بر می آید.

    جابر (پدرآیدین): سه پسربه نام های آیدین و اورهان و یوسف و یک دختربه نام آیدا داشت. شغل او آجیل بود ، حجره ای در بازار داشت. کارهای حجره از این قرار بود، پایین بردن کیسه ها از چهل پله به پایین و گرفتن سوراخ موش ها بود و نوشتن حساب کتابها و رسیدگی به مشتری ها.

    مادر آیدین: سمبل یک مادر که فرزندانش را دوست می داشت . دختر و پسر ،یوسف که در زیززمین به صورت یک تکه گوشت زندگی می کرد همان قدر دوست داشت که بقیه فرزندانش را. او در این داستان همیشه به نام مادر آیدین خوانده می شود .

    آیدا: دختر خانواده که به دستور پدر باید در آشپزخانه باشد و حتی خیاطی را باید در آنجا از مادرش یاد بگیرد. دختر ی بر اثر کار در آشپز خانه دچار رماتیسم شده بود.

    آبادانی که مردی خوش پوش و از امریکا آمده بود به دنبال یک دختر آفتاب مهتاب ندیده به آیدا می رسد. آیدا هم عاشق او می شود و با مخالفت شدید پدر با آبادانی ازدواج می کندو صاحب پسری می شود.

    روزی آیدین در روزنامه می خواند" زنی در مقابل چشمان پسرش در میان شعله های آتش سوخت".

    پدر هم، آیدا را بسیار دوست می داشت و همه ی رفتارهای درستی که فکر می کرد لازمه ی نگاهداری یک دختر است انجام می داد.دختر باید در خانه بماند حتی خورشید هم او را نبینید

    ایاز : پاسبان محله که با گرفتن جیره ی آجیل ، مشاور امنیتی پدر و بعد از پدر ،مشاور اورهان بود.ایاز صاحب دو زن بود، وقتی نیمه شب از خانه ی یک زن به خانه ی دیگر زن می رفت همه فکر می کردند عجب پاسبان خوبی است و نصف شب گشت می زَنَد. با راهنمایی او کتاب های آیدین را به آتش می کشند تا آیدین دست از شاعری و کتابخوانی و عشق به تحصیل دست بردارد و به آغوش حجره ی پدر باز گردد.

    ___
    خیلی کتابه قشنگیه ها
    بخونیدش حتماً[​IMG]
     
  4. نگین

    نگین کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏3 سپتامبر 2009
    نوشته ها:
    226
    تشکر شده:
    70
    محل سکونت:
    Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ๑ ๑Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ๑
    پرديس دهنمو آب انداختي زودتربخونمش
    جايي براي دانلود نيست
    تو بازاركه موجوده ‍‍‍‍‍‍
     
  5. my7xN

    my7xN همکار انجمن ادبیات همکار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏24 می 2009
    نوشته ها:
    3,287
    تشکر شده:
    1,336
    پیشنهاد می کنم کتابشو بخونی نه از توی کامپیوتر
    اون جوری یه حال دیگه ای داره:دی
    این جا که همه ی متاب فروشی ها دارنش
    خواستی بخری سال بلوا هم باهاش بخر
    احساسم بهم میگه زیاد موندگار نیست تو ایران!:(
     
  6. my7xN

    my7xN همکار انجمن ادبیات همکار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏24 می 2009
    نوشته ها:
    3,287
    تشکر شده:
    1,336
    رنگ ها در رمان:
    قرمز
    «آیدین بچه سر براهی نبود .
    شیطان در رگ و ریشه هایش وول می خورد ، توی گوش هایش وز وز می کرد و او را به تقلا وا می داشت ،و از او آدمی ساخته بود که امان از دیگران ببردو بی چاره کند . آرام و قرار نداشت .»
    رنگ محبوب چنین کودکی چه می تواند باشد جز قرمز ؟خاطره زیر را اورهان تعریف می کند تا ثابت کند آیدین چقدر دوستدار این رنگ است:
    «دویدیم، از راه شیبدار سرازیر شدیم . کیف دستمان سنگین بود و به هر طرف که تاب می خورد ، لنگر بر می داشتیم .صدای کارخانه آن قدر زیاد بود که آدم خوشش می آمد فریاد بزند. هیچ کدام صدای هم دیگر را نمی شنیدیم و من خیلی گرمم بود و تند می دویدم . اما به آیدین نمی رسیدم(...) آیدین را که خوشحال و پرشور ، پره های قشنگ قرمز بر می داشت به سختی میدیدم (صص25-24)»

    اما زمانی فرا می رسد که آیدین می باید اطاعت کردن را بیاموزد. آن گاه روزی که با صورت سرخ و عرق ریزان در موال ایستاده ادرار می کند و پدر سخت وی را تنبیه می کند ،آغازی است برای سرکوبی این روحیه شاد و پرجوش و خروش که با این جمله ها نمایانده می شود:
    «در حوض چهار ماهی قرمز از گرما مرده بودند . آن وقت حس کرد دور کمرش درد می کند ،و زانوهاش می لرزد. در میان تب و درد فهمید که ماهی ها از گرما نمرده اند و نمی دانست برای چه مرده اند .سه روز شاش بند شد و مادر هی هندوانه به خوردش داد(ص114)»
    چهار ماهی قرمز کوچولو ،یوشف ، آیدین ، آیدا و اورهانند که سرشار از زندگی و حرکتند . اما پدر بچه آرام را می نواخت وترجیح می داد . بنابر این می کوشید بر سر کشی و تب و تاب آیدین مهار بزند و او را تحت انقیاد خود در آورد. به همین خاطر پالتو قرمز آیدین موضوع اولین مناقشه بین پدر و پسر است :
    «آیدین یاد پالتو که می افتاد دلش مالش می رفت . پالتو قرمز خوشرنگ و خوش دوختی که دیگر برایش تنگ شده بود (...) وقتی باران می آمد یا هر وقت هوا سرد می شد تنش می کردند و این زیباترین لباسی بود که در عمرش داشت .گاه دلش می خواست آن را به جایی بیاویزد که وقتی می خوابد نگاهش کند . در آن همان اندازه احساس آرامش می کرد که پدر در پوستین به غرور دست می یافت(صص123-124)»
    رنگ پالتو همخوان شور و هیجان آیدین است که موجب آرامش وی می شود اما روزی که پدر می خواهد اسمش را در مدرسه بنویسد ، با بهانه این که پالتو قرمز مال دختر هاست ، او را از پوشیدنش منع می کند . اما مقاومت آیدین با تهدید پس اسمت را در مدرسه نمی نویسم شکسته می شود .
    نام آن مدرسه نیز انوشیروان عادل است ، نام ستم پیشه سرکوبگری که هر روح معترض و سرکشی را منکوب می کرد .پس آیدین آن پالتو قرمز را دیگر ندید . اما رنگش قرمز بود و گرم بود .رنگ قرمز گرمای زندگی را در رگ های آیدین می دواند ، هم چنان که بعد ها آیدا برای برادر محروم از گرمای مهر پدر پتوی قرکز رنگی از چاه بهار می آورد . و پدر با این پتوی قرمز همان می کند که با پالتوی قرمز می کند. وی در روز خورشید گرفتگی و کتاب سوزان ، به بهانه این که آتش سوختبار میخاهد آن را می سوزاند.

    تا فردا خداحافظ;)
     
  7. appbannerkhuniresbanner
  8. my7xN

    my7xN همکار انجمن ادبیات همکار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏24 می 2009
    نوشته ها:
    3,287
    تشکر شده:
    1,336
    امروز یه کم زود تر فردا شد:دی

    روز ورود به خانه میرزاییان نیز گرمای سرخ رقصان آتش است که آیدین یخ زده از سرمای جور پدر را گرمی می بخشداندکی بعد وسایل کارش چنین نقشی پیدا می کنند -گازانبرش دسته های قرمز داشت(ص238)-و آیدینی که به تبعید خودخواسته در زیرزمین کلیسا آمده است ، رنج تنهایی و بی کسی و افسردگی پیامد آن را ، با کار و تلاش به کمک این ابزار کم رنگ می کند.
    در دوران جنون نمایی نیز یکی از دلیل هایی که قهوه خانه ی شور آبی را محبوب آیدین سوجی شده می دانست همانا تابلوی سرخ رنگ آویخته بر دیوارش بود.
    اما برای دیگران رنگ قرمز ، رنگ شادی و شور نیست. رنگ درد است و رنج و خشم:
    الف:اورهان می خواهد همچون آیدین باشد اما نمی تواند .تیغ خشم و درد و رنج حاصله از این ناکامی ، می برد و سرخی خون فواره می زند . از جمله در اوان زندگی که دنبال آیدین از سراشیبی راه کارخانه لرد می دود ، بر زمین وی غلتد و « و اشک و خون تمام صورتم را پوشانده بود ، پاهام درد میکرد و رخوت خواب آوری تمام وجودم را گرفته بود (ص25)»این درست بر عکس تصویری است که آیدین در حال دویدن از همین سراشیبی در همین صفحه رمان عرضه می شود . این خشم حاصل از نومیدی ،یک بار دیگر، یعنی هنگامی که اورهان نمی تواند از سوار شدن آیدین بر دوچرخه اش ممانعت به عمل آورد،پدیدار می شود و او چنان سر بر زمین می کوبدکه خون صورتش را می پوشاند.
    بر سر تصاحب ارث پدر نیز،آیدین چون خاری در چشم ،اورهان راعذاب می دهد و رنگ قرمز دوباره هویدا می شود :تا چشمم را بستم دیدمش که با یک کارد بزرگ می خواهد هندوانه ی سرخ مرا از وسط قاچ کند(ص72)دم مرگ نیز درد پایی از سرما سرخ شده است اورهان را به ناله وا می دارد (ص 51)یعنی درست بر خلاف آیدین که رنگ قرمز همواره برای او به معنای حیات ، امید و تلاش است برای اورهان زخم ، آسیب و در نهایت مرگ معنی می دهد .بدین ترتیب معروفیبا این رنگ از همان ابتدای رمان و موومان یکم خواننده را از مرگ اورهان آگاه میکند.
    ب)دست های مادر هم سرخ می شود:مادر هی جوراب را ،فقط یک گله جای آن چنگ می زد (...)آب سرد بود و دست های مادر سرخ سرخ(ص123)
    تفاوت و حتی تضاد مفهموم رنگ سرخ برای آیدین و کادر را ،خد آیدین چنین بیان می کند :
    «بعد دیگر او آن پالتو را ندید.اما رنگش قرمز بود و گرم بود.نه مثل دست مادر که حالا سرد بود و اگر می خواست روی بخاری بگیرد حتماً استخوان هایش تیر می کشید (ص124)

    بنفش
    پدر در برابر رنگ قرمز شور و هیجان آیدین به خشم می آید و با همه توان می کوشد آنرا در فرزندش محو کند .اما خود به چه رنگ در می آید؟
    «لب هاش خشک و بنفش شده بودو انتظار می رفت که از عصبانیت کاری بکند (ص164)»
    پدر عصبانی بود و لب هاش به رنگ بنفش خشک در آمده بود(ص303)»
    بدین سان رنگ بنفش رنگ خشم و بیزاری در سمفونی مردگان تعیین می شود و دیگر شخصیت ها نیز لباس آن را به تن می کنند . از جمله اورهان ،پسر دردانه پدر که همرنگ او ترسیم می شود و روزی که چهل نفر در شورابی غرق می شوند با تنکه بنفش به خانه باز می گردد(ص64)
    اما چرا این رنگ ما مانوس برای تنکه اورهان مرد؟پاسخ را باید در سیلی هایی جست که او به صورت همسر ، خواهر و برادر مجنون شده ی بی نوایش می نوازد و به یقین رنگ بنفش هم بر جا می گذارد .اورهان عقیم است زشت روست و مشکل دار در ایجاد رابطه با دیگران ،چه زن چه مرد .بنابراین به مرور دجچار عقده ی عقده ی جنسی می شودو به صرحت هم به آن اعتراف می کند ،به ویژه آن دم که آیدین را محبوب زنان می بیند و خود را منفور:
    «و بدتر آن زن های نکبتی بودند که وقتی قیافه اش را می دیدند بند دلشان پاره می شد،باچادر و چاقچور می آمدند ولی تا می دیدندش رب و روب از یادشان می رفت.
    ...
    گفت:«دیگر باید بروی سورمه.»و من وقتی به آن چشم ها ملتمس طلایی نگاه می کردم می مردم. من شب ها خواب نداشتم.توی دلم می گفتم:«به خدا قسم نابودت می کنم ،برادر»(صص27،28).»
    بدین سان رنگ بنفش تنکه اورهان موجه می شود و نیز کینه ی عمیقی که از آیدین به دل دارد ،رنگ و بوی دیگری می گیرد .زیرا چنین بغض و کینه ای یاد آور جدال قابیل با برادرش ؛هابیل سر خواهر توأمان زیبایش است که باید به همسری هابیل در آید.اما عجیب آن که سورملینا نیز گاهی رنگ خشم به خود می گیرد .(گاه ارغوانی می پوشد و گاه بنفش گاه مهربان است و گاه تند) .( ص208).زیرا او همان قدر که قادر به عرضه ی عشق اغوانی باوقارش بهآیدین است ،در برابر خطاها ،ضعف ها و پلید های ناپاک تند می شود و به رنگ بنفش خشم در می آید
     
  9. my7xN

    my7xN همکار انجمن ادبیات همکار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏24 می 2009
    نوشته ها:
    3,287
    تشکر شده:
    1,336
    .تندی او را هنگام اعتراض به آیدین می توان دید که میگوید:استقامت داشته باش .آن ها زندگی تورا نابود کرده اند .ولی تو بعد از مرگ آیدا خوذت را دار زدی وهنوز هم حاضر نیستی دست برداری.یا هنگامی که به عمویش گالوست میرزاییان خشم می گیرد چرا از آیدین زندانی در زیرزمین کلیسا بهره کشی می کند .او در مقابل اورهان هم تند است و و خشمگین:
    گفتم:«خانم شما به این شازده بگویید پاش را از زندگی من بیرون بکشد.»
    گفت:«زندگی شما کجاست آقا؟»(ص328)
    بنابراین سورملینا به چشم اورهان بیشتر بنفش رنگ جلوه می کند :آن دختر عجیب به رنگ بنفش بود.یا من این جور خیال می کنم(...)چتری از موها و رنگ بنفش و خنده قشنگ به یادگار می ماند(ص326).
    اما چرا اورهان می گوید خیال میکند سورملینا به رنگ بنفش است؟زیرا سورملینا در اصل ارغوان پوش بوده است .منتها همان گونه که در بعد به مفهموم این رنگ ی پردازم ،ارغوانی نشانه ی تشخص،وقار و شکوه است . اما چون اورهان از درک چنین ارزش هایی در شخصیت و وجود زنان عاجز است و این ویژگی را با انتخاب زنی در گاراژ به عنوان همسر نیز نشان می دهد ،زن را موجود پست و حقیر و توسری خوری می بیند که فقط به درد ارضای شهوت جنسی می خورد .به همین دلیل نیز رنگ لباس سورملینا را همرنگ تنکه اش می بیند و به زیان رنگ ها اعتراف می کتد عقده دارد و از دوست داشتن و. ستایش کردن زن و احترام گذاشتن و عشق ورزیدن به او ناتوان است.
    سیاه
    آیدین نوجوان هر دم از پدر بیش تر فاصله می گیرد ،اما با اوج گرفتن تضادها،رودررویی اجتناب ناپذیر می نماید.پدر که نتوانسته است حریف آیدین شود و خشم دل سیاهش کرده است،روی لکه سیاهی که کنار حوض از ماه ها پیش مثل عنکبوت سیاه لش خود را پهن کرده بود قدم می زند .تصمیم نهایی را می گیرد و زندگی آیدین را به آتش می کشد .حاصل عمل پدر چنین صحنه ای است:
    بوی سوختگی می آمد(...)در برابر آن سیاهی احساس می کرد بی وزن شده است(...)آنجا فقط سیاهی و نیستی بود .آب سیاه رنگی کف زمین را پوشانده بود.بوی ویرانی و مرگ می آمد،بوی بشر اولیه ،بوی حیوانیت (ص174).
    چشمان آیدین سیاهی میرود و روزگارش سیاه می شود.از آن پش او همچون آدم برفی _برای یک آدم برفی بزرگ با زغال چشم می گذاشت(ص26)_آب می شود و با دیدگان سیاه به زندگی می نگرد .دست حوادث نیز سرنوشت سیاهی را برایش رقم می زند.پدر به تحریک ایاز پاسبان چنان عرضه را بر او تنگ می کند که ناچار می شود از خانه می شود از خانه بگریزد.آن گاه دست تقدیر آیدین غم زدة دل سوختة چشم سیاه،موسیاه پالتو بلند تیره بر تن ،شلوار ماهوتی سیاه و کفش سیاه به پا را در خانه گالوست میرزاییان می کشاند .



    سلام دوستان
    خوشحالم از این همه استقبال
     
  10. l'avocat

    l'avocat مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏19 آگوست 2007
    نوشته ها:
    856
    تشکر شده:
    25
    محل سکونت:
    Sur la chaise
    ممنون my7xN عزیز،مطالب جالبی رو ارائه کردید.شما ادامه بدید ما هم دنبال میکنیم [​IMG]
     
  11. my7xN

    my7xN همکار انجمن ادبیات همکار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏24 می 2009
    نوشته ها:
    3,287
    تشکر شده:
    1,336
    [​IMG]

    [​IMG][​IMG]


    در کل سیاه شدن رنگ پایانی هر آن چه و هر آن کسی است که در آتشی می سوزد.چه آن روز که خانه ی پیرمرد تنها به مثابه نمادی از رهبر سیاسی آ سال ها؛مصدق سوخت _گل سیاه رنگی تمام سطح خیابان را بود_و چه آن روز که بازار شهر به مثابه نشانی از جامعه سوخت _وقتی دیوار ها فرو ریخت و یک عده را به خاک سیاه نشاند،آتش هم خود بخود تمام شد.اما دود سیاهی تا سه روز بر فراز شهر ایستاده بود.
    به یقین آیدا نیز پس از خودسوزی با این رنگ رسیده بود .هر چند پیش تر نیز در خانه پدر ،روزگارش از جور او سیاه بود و گواه نمادین آن ،چادر سیاهش در عکس خانوادگی است.
    کفش سورملینا نیز همواره سیاه است .سرگذشت غم انگیز او پیش از رسیدن به آیدین و نیز مرگش هنگام زایمان با این رنگ قرینه سازی می شود.
    اما به راستی این همه سیاهی در حیات فرد،خانواده و جامعه چگونه رخ می دهد؟آیا غیر از این است که عامل یا علت اولیه آن همان اندیشه مستبدانه سیاه حاکم بر جامعه و خط دهنده به پدر بر می گردد.اما این بار معنایی که به ویژه پدر با خود حمل می کند ،باید با زبان و ابزار داستانی بیان شود.از آن جا که کلاه معمولاً نمادی برای اندیشه است ،به راحتی میتوان پی برد چرا معروفی همواره از پاپاخ سیاه بر سر پدر یاد می کند.

    سفید:

    در خانه میرزاییان را کسی به روی آیدین سراپا سیاه می گشاید که چارقد سفید بر سر دارد .
    به عبارت بهتر زن آراسته به ضد رنگ آیدین است و به این ترتیب نوید می دهد وی در این خانه با چه آدم های روشن و روشنی طلبی روبرو خواهد شد.به ویژه که در آرایه خانه نیز بر این رنگ تأکید می شود _خانه خانه ای بود قذیمی با دیوار های بسیار بلند و پنجره های چوبی طاقدار که پست دری های سفید یا صورتی داشت (ص187)_پنجره دریچه ای است که از درون خانه به برون آن باز می شود و رنگ پرده ی حائل ،اعلام نظر صاحبخانه نسبت به ورود میهمان است .بنابر این رنگ سفید پشت دری های خانه میرزاییان خبر از صلح و دوستی می دهند و مقدم هر تازه واردی (آیدین ) را گرامی می دارند:
    «ناگاه چشمش به عمارت سفید ورزیبایی افتاد .عمارت کلیسا که در سمت چپ حیاط با دیوار بسیار کوتاهی مرزش جدا شده بود (ص187).»
    زیرزمین این کلیسا برای چهار سال مأمن آیدین خواهد بود.بنابراین، بهدلیل پناه دهی به نیازمندان و درماندگان است که دیوار هایش کوتاه است و سهل الورود بر خلاف خانه پدر که دیوار های بلندش حتا اجازه ورود به برادر را نمی دهد.رنگ سفید آن نیز القاگر پاکی و تقدس مکان است .در عین حال خبر از مهمان پذیری می دهد .زیرا رنگ سفید رنگی است که همه رنگ ها را در بر می گیرد و باز می تاباند .و این خوش استقبالی است برای آیدینی که از خانه پدر جز سیاهی خاطره ای ندارد.ماجراهای بعدی رمان نیز بر این خیر مقدم صحه می گذارد و آیدین در آن جا به عشق شور انگیز سورملینا می رسد.

    رنگ سفید تقریباً با همین مفهمومبالا برای شخصیت های دیگر به کار می رود :
    «الف)آیدایی هست که در کودکی چادر سفید به سر می کرد و کنار مادر می ایستاد،اما سفیدی دنیای کودکانه اش دیری نمی پاید .دوران بلوغ از راه می رسد و احساس خطر پدر را وا میدارد تا او را در در سیاهی کنج آشپزخانه منزوی کند.این وضعیت او با عکس خانوادگی که نصف صورت آیدا هم پیدا بود که در چادر سیاه خود را جمع و جور کرده بود مؤکد می شود.آیدای از درون سفید و اما مستعد پذیرش رنگ های خوشایند زندگی ،اسیر زنجیر هایی است که پدر به دور جنسیتش کشیده است .بنابر این برای آشکار کردن استعداد و تمایلات درونی اش پشت در یا پنجره ای سفید برای آیدین می دوزد_آیدا تصمیم گرفت که اتاق آیدین را تمیز کند برای تنها پنجره اش پشت دری سفید بدوزد _تا برادر تحت فشار پدر و افسرده با روشن ترین دید ممکن از پنجره؛چشم های اتاق و خانه به بیرون نظر بیفکند .اما خود آیدا پس از ازدواج با آبادانی و رفتن به شهر دیگر ،با خیانت او به پیوند زناشوییشان به تنهایی مطلق می رسد .در این شرایط آیدا هیچ غم خواری ندارد تا بر زخم هایش مرهم بگذارد و با مهر ورزیدن دریچه ای از سفیدی و روشنی به رویش بگشاید. در نتیجه او که مطابق باور های سنتی القایی جز با کفن سفید نمی تواند از خانه شوهر بیرون بیاید ،سکوت و مرگ را بر می گزیند .اما سیاهی سوختگی پیکرش ،مظلومیت و سوز دل سوخته اش را فریاد می زند .
     
  12. my7xN

    my7xN همکار انجمن ادبیات همکار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏24 می 2009
    نوشته ها:
    3,287
    تشکر شده:
    1,336
    سمفونی مردگان حکایت مردمی است که می‌فهمند و مردمی است که نمی‌فهمند. و جالب اینجاست که هم فهم بیشتر مشکل ساز می‌شود، هم نفهمی. نويسنده براي داستانش زاويه‌هاي ديد گوناگوني را انتخاب كرده كه جالب است. اين رمان داراي چهار بخش و يا به قول خود نويسنده، داراي چهار «موومان» است. در حقيقت هر بخشي از يك سمفوني، در اصطلاح موسيقي، موومان ناميده مي‌شود. و ظاهراً نويسنده داستان را به يك سمفوني تشبيه كرده است. البته علت اين نامگذاري مشخص نيست. يا دست كم در خود رمان مشخص نمي‌شود. اما مي‌دانيم كه چرا اين سمفوني، سمفوني مردگان است. چون مهم‌ترين موومان‌هاي آن را ارواح روايت مي‌كنند، و نكتة جالب همين‌جاست.

    موومان اول داراي دو بخش است. بخش اول در آغاز كتاب است و بخش دوم در پايان آن؛ و از دو زاویه ديد روايت مي‌شود: سوم شخص (نويسنده) و اول شخص (روح اورهان). روايت اورهان، با بازگشت‌هاي پياپي به گذشته آميخته است كه رفته‌رفته اين يادآوري غيرارادي مي‌شود، اما هنوز با سيال ذهن تفاوت مي‌كند. در حقيقت شخصيت اورهان سيال ذهن را نمي‌طلبد. موومان دوم زاویه ديدِ سوم‌شخص (نويسنده) است.

    منتقدان بر این باورند که كار يك نويسنده فقط نوشتن نيست، بلكه آگاهانه نوشتن است. يعني يك نويسنده بايد با آگاهي كامل از كار خود و چيزي كه مي‌نويسد، دست به نوشتن بزند. به عبارت ديگر، هر جمله‌‌اي را كه مي‌نويسد بايد با هوشياري و دليل قانع‌كننده باشد. در مورد زاويه ديد نيز همين امر صادق است. چرا يك نويسنده زاویه ديد سوم‌شخص را براي داستانش برمي‌گزيند؟ چون مي‌خواهد بر همه امور داستان احاطه داشته باشد و در هر كجا كه لازم است، به سرعت حضور يابد. در ادامه باید افزود فضا سازی در کتاب بسیار قوی است، نویسنده از اهمیت فضا سازی آگاه است و در باره آن میداند. هرچند منتقدانی بر این باورند که نویسنده از داستایوفسکی کم دارد، اینکه این اثر با داستان های داستایوفسکی مقایسه می شود یعنی این نویسنده از سبک نگارش خود آگاه است.

    در "سمفونی مردگان" که رمانی اجتماعی است، علت اختلاف ها، بغض، حسد، حقارت و خودخواهی های فردی زمينه چينی شده است، اما علت اساسی همان اختلاف فکری به اشکال گوناگون است. سمفوني مردگان عباس معروفي ،آهنگ خواست زندگي جماعت ايراني از چشم و ديد اوست، جريان ستيز سنت و مدرنيته، كه با همهي سالخوردگي اش انگار قصد مردن ندارد.

    _____
    فعلاً رنگ ها رو ننوشتم
    وقتشو ندارم:(
    اینم از یه جا کپی کردم.[​IMG]

    منبع:iraniansmonthly.com
     
  13. my7xN

    my7xN همکار انجمن ادبیات همکار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏24 می 2009
    نوشته ها:
    3,287
    تشکر شده:
    1,336
    ادامه سفید:
    ب)مادر نیز چادر سفید با گل های ریز سر می کرد (ص251)
    مادر پاک است و مطهر و همیشه جانب حق و عدالت ،اما آن گل های ریز نقش هایی است که به خطا در ذهن وی زده شده است .تلاش وادر برای برقراری صلح بین پدرو پسر یکی از نقش های غلط است.به آیدین می گوید پدر مهربان است و او را دوست دارد .مدام در گوش او می خواند به حجره رود و کار کند تا دل پدر را به دست آورد .در حالی که آیدین از همان اولین خاطره مربوط به دوران کودکی _شنای پدر در شورابی_می دانست مهربانی پدر به دلیل احساس خطر نکردن بابت ضعف و ناتوانی اکنون فرزند است و فردا که او بزرگ تر شود ،پوشش دوستی او را از تن به در خواهد کرد:
    «پدر با چهره ای خندان در آب ایستاده ،به صورتش صابون می زند ،و ناپدید.اما پدر چنین نبود ،مردی بود ساکت و خشک که کارش را بیش از هر چیز دوست می داشت .اخمو بود و آیدین در طول زندگی با وحشت سلامش می کرد ، و همیشه تا آخرین لحظه ،ترسی ناشناخته از پدر در خود داشت(...)برای همین خیره نگاهش می کرد که حالا از آب در آمده بود و خود را در حولة سفیدی پیچیده بود(ص117)
    آیدین سفیدی،پاکی و خلوص روح پدر را باور نمی کند و به مادر جواب رد می دهد :
    «گفت:«پدر تو را خیلی دوست دارد ، یبینی؟»
    آیدین گفت:«نه»0ص115)
    آیدین پدر را وقتی باور می کند که در بستر سفید مرگ افتاده است:
    «پدر یک سال پیش مرده بود.تصویری که در ذهن او مقدس جلوه می کرد.لحظه ای که پدر در بستر سفید و تمیزی از مرض قلبی می مرد(ص229).»
    زیرا مرگ ذهن پدر را پالوده است و آن چه بر زبان می آورد_تقسیم برابر میراث بین آیدین و اورهان _از سر صدق است.و درست به همین دلیل که مرگ زدایندة زنگارهاي روح آدمی و تمام نقابهاي آن است،همگان دم مرگ ملازم سفید می شوند.از مادر ،مرد قایق ران شورابی و،سورملینا،گرفته تا خود اورهان.اورهان به محض این که از کاوان سرای آجیل فروش ها خارج می شود ،سفیدی می بیند .ابتدا آن را به خود نمی پذیرد .به خیابان رسیده بود پاهایش را محکم تر کوبید که برف روی پوتینش نماند (ص16).و به همین دلیل در موومان یکمهمه درونیات و راز هایش را برای خواننده عیان نمی کند.اما پس از سیر و سلوک یک روزه در درون خود و به طول تاریخ زندگی اش و زمانی که مرگ را پیش چشم خود مي بیند ،خسته از روزگار و زندگی پر نکبت و بی حاصلی که به همه اسرار آن اعتراف کرده و دست کم از این بابت به خلوص رسیده است،آخرین پوشش خود را که برف سفید است انتخاب می کند:
    «بعد آرام در آب فرو لغزید.گرم بود و موج که بر می داشت بخار ملایمی در هوا می پراکند.برف آرام و بی صدا ميبارید(ص350).»
    بدین سان معروفی همه ی داستان را که در طول 350 صفحه روایت کرده است ،با سه جمله ی تصویری و از طریق معناهای نمادین برف و سفیدی _پاکی آرامش زمستان و مرگ_ بیان می کند
     
  14. avajang.com .leftavajang.com.right
  15. my7xN

    my7xN همکار انجمن ادبیات همکار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏24 می 2009
    نوشته ها:
    3,287
    تشکر شده:
    1,336
    طوسی:

    در خانه میزاییان به آیدین خسته و گرسنه و سرمازده شام داده می شود ،صحبت های معموا اولین جلسه آشنایی انجام و سر انجام آیدین راهی جایی میشود که چند سالی باید در آن سر کند .او در چوبی طوسی رنگ زیر زمین را می گشاید .
    طوسی رنگ خنثی شدن و درگیر نشدن است .رنگ حصار کشیدن به دور خود و دوری جستن از دیگران به وقت خستگی و فرسودگی روح.آیدین رانده شده از درگاه مهر پدر و خسته از سال ها درگیری و ستیز ،محتاج انزوای مطلق و دوری جستن از هر گونه تنش است.گریز از درگیری نیز مستلزم اختفاست و رنگ طوسی در زیرزمین مخفیگاه آیدین نیز اشارتی بر این پنهان شدن ناگزیر اوست.
    طی سال های اختفا آیدن خنثی می شود ،جهره سیمابگون پیدا می کندو درون خنثی و بی اعتنا به آن چه در آن سال های بحرانی و وحشتزای پس از کودتای 28 مرداد بر مردم و مبارزان میگذرد.آیدین چنان در چنبر مار تنهایی و بی عملی گرفتار می آید که زهر فراموشی تا اعماق جانش نفوذ می کند.او در آن مقطع هم خانواده و هم شعرهایش را به تمامی فراموش می کند.
    اما تنها آیدین نیست که به کنجی می خزد. دیگران هم این گونه اند و مجموعه چنین آدم هایی شهری می سازد سربی رنگ:خیابان ها سرازیر بود و سنگفرشی سربی داشت(...)آن جا شهر سربی رنگ بود.(ص276).
    اما فرد دیگری هم در طول رمان با رنگ طوسی حضور قدرتمندی دارد:پدر با آ« پاپاخ سیاه و پالتو طوسی رنگ.پالتو طوسی رنگ پدر همان دیوار نفوذ ناپذیری است که به دور خود کشیده استتا هیچ کس را یارای ورود به دنیای درونش نباشد :
    «آن وقت بود که آیدین یکباره هوس کرد به پدر دست بزند.فقط سرانگشت هاش را به دست یا به صورت پدر نزدیک کند .سال ها بود که دستش به پدر نخورده بود حتی فرصت پیش نیامده بود که از کنارش رد شود .با آن اندام کوچک ، موهای جو گندمی ،لب خشک و اخم های در هم ،حالا تکیه داده به مخده چنان ابهتی یافته بود که کسی جرات نداشت تکان بخورد(ص127).»
    لازمه انزوا طلبی شرکت نکردن در فعالیت های اجتماعی و گریز از هر تنش و اضطرابی است.پدر در سال های پر تب وتاب جنگ جهانی دوم که همه مردان اردبیل به خیابان ریخته اند،سعی در گریز از جمع دارد و تلاش می کند هرچه سریع تر به دژ مستحکم خانه اش باز گردد:«پدر گفت:«اگر خودمان را به خانه نرسانیم اسیر جماعت می شویم »(ص92)»
     
  16. my7xN

    my7xN همکار انجمن ادبیات همکار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏24 می 2009
    نوشته ها:
    3,287
    تشکر شده:
    1,336
    همان گونه که پیش تر اشاره شد ،گزینش رنگ طوسی برای ارائه روح انزواطلب پدر ،همپای رنگ دیگری عمل می کند .یعنی همان رنگ سیاه پاپاخ او که به نشانه سیاه بینی همواره بر سرش قرار دارد و با نقل قول اخیر او مؤکد می شود .وگرنه بر خلاف اعتقاد مستبدانی چون او ،قدرت و خیر و برکت در جمع نهفته است.به ویژه در شرایط سیاسی ،اجتماعی آن زمان رمان که جامعه یک بار دیگر متح می شود تا تاج و تخت از شاه بستاند .در چنین شرایطی ،یعنی وقتی حوادث اوج می گیرند و ناتوانی پدر آشکار می شود ، وی به اعمال جبرانی دست می زند تا با پی در پی عمل کردن که یکی دیگر از توانمندی های رنگ طوسی است ،حضور خود را اثبات کند .یا دست کم به خود بباوراند همان مقتدر یکه تاز پیشین است که همگان از او حساب می برند .این خصیصه پس از کتاب سوزان دوم ،نمود بیشتری می یابد:
    «میخواست چیزی گفته باشد.می خواست به زانو در آمدنش را بپوساند .با عصبانیت چیزی می گفت و بعد حرفش را عوض می کرد .آسمان و ریسمان می بافت،هی از این شاخه به آن شاخه می پرید و بعد یکباره خاموش می ماند.»(صص299-298)
    انزواطلبی و ضعف نفس لازم و ملزوم یکدیگر هستند .قدرت پدر در همان پیله ای _پوستین یا پالتویی_نهفته که به دور خود تنیده است.هنگامی که فصل درو کشته اش _در به در کردن آیدین ،از خود راندن آیداو..._می رسد،هر چه در خود بیش تر فرو و تحلیل می رود تا این که فضای پیله برایش گشاد می شود:
    «پدر مریض بود ونفس های آخر را می کشید.بعد از مرگ آیدا پدر دیگر پدر نشد.یک آدم بد اخم که روز به روز پالتو به تنش گشادتر می شد...(ص300).

    رنگ های یک زندگی:

    مخفیگاه آیدین سابق بر این محل سکونت مستخدم کلیسا بوده که خود مجموعه ای از رنگ هاست:
    (...)مردی بوده از اهالی بادکوبه،و موهاش سرخ بوده، و همیشه پیراهن سفید یقه آهاری می پوشیده ، و روزی در سال های جنگ در همین زیرزمین فراموشش کرده اند و دو روز بعد که به سراغش رفته اند ،با جنازه ی کبود شده اش روبرو شده اند .(صص196-197)

    سرنوشت این مرد هشداری برای آیدین است و آینده هولناکی را به وی نذیر می دهد .قدر مسلم مرد پیر نبوده است تا طاقت سرما را نداشته باشد .نویسنده هم دلیلی برای پیری وی نیاورده است ما در رمانی که هر رنگ آن القاگر رنگ خاصی است ،سرخی موها می تواند بیان شور و حرارت جوانی اش باشدو پیراهن سفید نیز نشاهنه ی معصومیتش.لیکن وی بی سر و صدا قربانی جنگ می شود .زیرا در آن سال های پر هول و هراس مرگ آور و قحطی آفرین ،هر که به فکر خویش است و بریده از دیگران .بنابر این طبیعی است کسی برای مسخدم کلیسایی که در زیرزمین زندگی می کند ،ارزشی قائل نباشد .همه از یادش می برند و زمانی بنا به ضرورتی به وی نیازمند می شوند و سراغش می روند اما با جنازه ی یخ کرده و کبود شده از سردی عواطف اطرافیان روبرو می شوند.
     
  17. my7xN

    my7xN همکار انجمن ادبیات همکار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏24 می 2009
    نوشته ها:
    3,287
    تشکر شده:
    1,336
    کسی هم مطالب این تاپیکو می خونه؟[​IMG]
     
  18. l'avocat

    l'avocat مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏19 آگوست 2007
    نوشته ها:
    856
    تشکر شده:
    25
    محل سکونت:
    Sur la chaise
    من میخونم و خیلی هم لذت میبرم [​IMG]
     
  19. my7xN

    my7xN همکار انجمن ادبیات همکار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏24 می 2009
    نوشته ها:
    3,287
    تشکر شده:
    1,336
    مرسی که میخونید:)
    اینم به خاطر شما:):
    آبی


    آیدین در بدو ورود به زیرزمین ،به زندان ساده و حقیر و کوچک خود نگاهی می اندازد.رنگی به چشمش می آید :
    «همه چیز پوسیده و کهنه.با دیوار های آجری که درزهاش با سیمان آبی رنگ بند کشی شده بود (ص197).»
    روح آزرده و بیمار آیدین به درمان و آرامش نیاز دارد و چنین توانمندی در رنگ آبی نهفته است .همچنان که وقتی اورهان قارچ می گیرد ،با قلم آبی دورش خط می کشند تا بخشکد و بریزد.
    حامیان آیدین بر رنگ آبی محیط می افزایند .پرده آبی جلوی اتاقک آویختند تا مناسب ترین فضا برای زیست و حصول آرامش وی فراهم شود.بعد ها نیز سورملینا به آیدین پیشنهاد می کند پیراهن آبی بپوشدو او نیز چنین می کند.
    آیدین با رنگ آبی از کودکی آشنا بود .پدر برای یوسف خودنویسی می خرد که جوهر پس می داد و عاقبت دست های یوسف آبی شد .یوسف بعد ها بله می شود و به آرامش این دنیایی می رسد .هدیه ای که پدر برای یوسف می خرد کنایتی به این روحیه مستعد برای آرامش بله شدن یوسف است.
    آیدا نیز نخستین کسی بود که متوجه نیاز روحی آیدین به آرامش می شود و می کوشد این موهبت را به وی ارزانی کند .او برای آیدین و اورهان یکی یک شلوار نخی کبود رنگ خارجی آورده بود. لیکن این هدیه آیدا به شوخی تلخی می ماند .زیرا خود فاقد آرامش است.در ثانی ،آرامش اهدایی او ساخت «بیگانه» است و هیچ سنخیتی با روحیه ایرانی ندارد .ناگزیر در رمان نمی خوانیم آیدین از این هدیه آیدین به رغم هدیه های دیگرش استفاده کند .
    دومین زنی که چنین تلاشی می کند فروزان است .آیدین پس از بیرون آمدن از خانه ی پدر ،ابتدا به وی پناه می برد .لیکن فروزان شایسته اتکا نیست.او زن میز آرایش است و صرفاً می تواند وسیله ای برای رساندن آیدین به حامی اصلی اش؛گالوست میرزاییان باشد.از آن جا که استاد دلخون آیدین را از چنین زنانی بر حذر داشته است ، او آراکش اهدایی فروزان را وهمی بیش نمی بیند :«نور کم رنگ ماه از پنجره به صورتش می خورد و او را زیباتر جلوه می داد . به نظر می آمد که در پوششی از مه آبی رنگ نشسته است.»(ص180)آیدین از فروزان می گریزد و آرامش را در کارخانه ی چوب بزی گالوست میرزاییان می جوید:
    «دستکش کاموای آبی رنگ دستش می کرد و از صبح تا شب ، نشانه خا را می گرفت و چوب هاب بزرگ را به قطعات کوچک تر تقسیم میکرد (ص182).»
    یک بار پدر نزد او می آید و بار ها اورهان .پدر می خواهد آیدین برگردد.حتا می کوشد خود موجبات آرامش آیدین را فراهم آورد :
    «پدر بنا آورد.دیوار سیاه و نمناک اتاق زیرزمین را ریختند و از نو سیمان کشیدند .در و پنجره قشنگی کار گذاستند و رنگ آبی زدند(ص298).»
    اما از آن جا که چشمان پدر نیز آبی است و یک مفهمو رنگ آبی ،ازلی و ابدی بودن آن است و حفظ سنت های پایدار و تداوم بقای گذشته ، آیدین باز نمی گردد ؛ زیرا می داند در اندیشه پدر مستبد ،همیشه بر یک پاشنه می چرخد و بازگشت همان و تکرار مشکلات گذشته نیز همان .
    یک مفهوم دیگر رنگ آبی صداقت و وفاداری است.نمونه اش همان چه چشمان شبح شوهر سورملینا از وی درخواست می کرده است .سورملینا روایت می کند:مدتی از شبه چشم های آبی او وحشت می کردم و بعد منزوی شدم...(ص231).
    همین مفهوم را خود آیدین نیز در عمل تکرار می کند. زیرا پس از مرگ سورملینا ،وقتی به خانه پدر باز می گردد ،به زیرزمین پناه می برد که پیش تر پدر هنگام بازسازی ،رنگ آبی بر در و پنجره اش زده است تا از آن پس آیدین از دریچه وفاداری سوگوار همسر باشد.
    اورهان نیز با رنگ آبی و مفهوم های آن سر و کار دارد .زمانی حضور و اقتدار پدر موجب آرامشش می شد :
    «روزگار آن وقت سر سازگاری داشت .پدر که بود بیش از آنچه فکرش را بشود کرد خوابیدن در مهتابی خانه می چسبید .آسمان شب هم آبی بود .میشد خواب های رنگی دید (صص15-16).
    اما با مرگ پدر ،اورهان به تقسیم میراث مجبور است و دقدقه ی تصاحب تمام آنچه آشفته اش می کند که آبی آرامش آن دور ها منزل می گزیند_گوشه های آسمان آبی تیره بود_تا سرانجام آیدین (سوجی)غیبت ده روزه می کند و اورهان با ذهن مشوش تر از همیشه سر به دنبالش می گذارد ،به شور آبی می رسد و موج های نرم و آبی رنگش را می بیند و رنگ آبی شورآبی او را به آرامش ابدی فرا می خواند :
    «بعد آرام در آب فرو لغزید.گرم بود و موج که بر میداشت بخار ملایمی در هوا می پراکند .برف آرام و بی صدا می بارید.و آسمان چقدر قشنگ بود (...)دلش می خواست بخوابد.وخوابید.آرام خوابید(ص350).»
    در این جا نکته ای را نباید از قلم انداخت و آن این که آبی جزئی از کلمه ی شورآبی است.با توجه به نقشی که این استخر در کل رملن دارد (که در مقاله های بعد به آن پرداخته شده است)و به ویژه مرگ اورهان در آن ،که هم خود به آرامش می رسد ،هم مرگش موجب آرامش دیگران(سوجی،المیراو...)است،می توان دریافت چرا معروفی به جای اسم واقعی آن _شورابیل سویی_تحریف شده اش را بر گزیده است و این همه نیز بر آن تأکید دارد.



    طلایی


    در خانه میرزاییان آیدین با زنی آشنا می شود که موهای طلایی رنگ دارد .این زن هر روز پوتشکا را می گشاید و روزنامه ای برای آیدین می آورد. به تدریج دیدار لحظه ای این زن موبور جشم عسلس برای آیدین به صورت نیاز در می آید _نیاز به یافتن دلیلی برای ادامه حیات و رستن از سیاهی یأس و نومیدی.زیرا جنبه های مؤثر عاطفی و روحی رنگ زرد تغییر پذیری ،امیدواری اصالت ،نشاط و روح بخشی است.رنگ طلایی موهای سورملینا و چشمان عسلی وی ،چون یاد آور روز است و شعاع های نور خورشید ،به وجود آیدین گرمی و روشنی می بخشد ،روحش را جلا می دهد ،به زندگی امیدوارش می کند و وی را مستعد برداشتن گام مهم و اساسی در جهت تکامل شخصیت و وجودش می کند .آیدین عاشق زنی می شود که بر خلاف فروزان ،اصالت و تشخص و متفاوت بودن از دیگران را با رنگ موها و چشم هایش نیز یدک می کشد .و بدین سان آیدین به مرحله کلیدی از حیات انسانی اش پا می گذارد .
    همچنین رنگ زرد نمایانگر تنش زدایی و انبساط است .از نظر روان شناختی تنش زدایی یعنی رهایی از مشکلات ،موانع و تعارضات زندگی .این سورملیناست که آیدین افسرده و پژمرده را ترغیب مب کند از تیرگی مکانی و روحی به در آید و با آفتاب آشتی کند_سر و وضعتان را مرتب کنید ،ریشتان را بزنید ،موها را کوتاه کنید.گاهی بیایید بیرون که آفتاب به شما بخورد (ص208)._و مهیای تغییر از هر جهت شود و باز این سورملیناست که در مقابل انفعال و چه میشود کرد های آیدین تند پاسخ می دهد همه کار می شود کرد .به این ترتیب سورملینا چه با رنگ های پرمعنایی که در ظاهر خود دارد ،چه در عمل،آخرین تکیه گاه آیدین و نور چشمش می شود . تا او هست ،آیدین می تواند با بیان رنج ها و اندیشه هایش برای وی و در نتیجه تقسیم حجم نا متناهی رنج هایش خود را سبک بار کند .بنابر این تا زمانی که سورملینای همدل زنده است، آیدین از جنون در امان است .سورملینا پس از مرگ نیز یاری رسانآیدین است _چه در هم نشینی ذهنی با وی و چه با دختری که برای او به یادگار می گذارد .زیرا المیرا نیز موهاش بور است و یک روز خواهد آمد تا همچون مادرش روشنی بخش تیرگی روزهای پیری پدر شودو چه بسا همانند مادرش حامل همه معناهای رنگ طلایی باشد و از سوجی دیوانه،بار دیگر آیدین خردورز خردمند بسازد .
     
  20. my7xN

    my7xN همکار انجمن ادبیات همکار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏24 می 2009
    نوشته ها:
    3,287
    تشکر شده:
    1,336
    اورهان نیز زنی را دوست داشت که موهاش بور بود و چشم هاش عسلی و نامش آذر .ازدواج اورهان با این کاریکاتور سورملینا و در واقعfoil character او بی ثمر است .زیرا آن روز که اورهان عاشق طلایی دیگری شد ،عمیقی اش نیز آغاز شد.اگر آیدین عاشق رنگ طلایی بود ،اورهان خود «طلا» را می پرستید.از وقتی که او برای نخستین بار در باغ اخوان زردی سکه طلا را دید و آن را از آن خود کرد ،افسون زده همه ی عمرش را به پای آن ریخت و خود و همگان را قربانی این عشق شوم و بدفرجام کرد .
     
  21. my7xN

    my7xN همکار انجمن ادبیات همکار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏24 می 2009
    نوشته ها:
    3,287
    تشکر شده:
    1,336
    ارغوانی

    آیدین در ابتدای ورود به خانه ی میزاییان ،بانوی پیری را به نام مادام یوگینه در حال بافتن چیزی به رنگ ارغوان می بیند.ارقوان ترکیبی است از بیش تر قرمز و کم تر آبی ؛شور و هیجان و آرامش .این دو متضاد فقط در یک نقطه به تلاقی می رسند :عشق.این است که مادام یوگینه ی پیر در رمان همواره مشغول بافتن استدر واقع به بافتن «عشق» اشتغال دارد.مگر نه این که تنها مادر قادر به دیدن نشانه های نزول بلای عشق بر فرزند و دیدن آینده در ضمیر خود است؟
    سورملینا نیز به عنوان مظهر عشق همواره در رمان ،معمولاً لباسی به رنگ ارغوان به تن می کند:
    «و حالا باز من به ذهنش آمدم.با پیراهنی ارغوانی رنگ(ص227).»
    «آن روز نیز پیراهن ارغوانی رنگ به تن داشتم(...)و کلاه ارغوانی سرم بود.(ص246).»
    ارغوانی رنگ شکوه و تشخص عشق سورملینا و نیز خد وی است و روایت عاشقانه اش ،موومان سوم را به این رنگ در می آورد .سورملینا عاشقی است که هر لحظه به معشوق می اندیشد ،با یاد او چشم به روز می گشاید ، با یاد او نفس می کشد و با یاد او به خواب می رود.
    آیدین نیز عاشق سورملینا و به تبع آن رنگ ارغوانی می شود .به ویژه که رنگ ارغوانی سورملینا ترکیبی از رنگ قرمز است که از کودکی همواره دوستدارش بود.
    زن دیگری با رنگ ارغوانی حضور پیدا می کند منتها در پایان رمان:
    مادر در آسمان سرازیر شده بود و باد دامن ارغوانی اش را تکان می داد (ص349).
    عشق ورزیدن در ذات زن نهفته است. اگر زن مانند سورملینا جفت مناسب خود را بیاید،این مهر عظیم را بهاو عرضه می کند و گرنه مادر عاشقی می شود همانند مادر آیدین که فرزندانش را در دامان پر مهر ارغوانی اش می پروراند.
    منتها در مادر رنگ قرمز (دستها)را می بینیم،اما در سورملینا نه.این تفاوت به دلیل همراهی مادر با کودکی و نوجوانی آیدین است که سورملینا اکان آن را نداشته است.در نتیجه،به ازای این مدت که سازنده ی شخصیت آیدین است ،یک رنگ بیش از سورملینا به مادر اختصاص می یابد. آن هم رنگی(قرمز) که آیدین سخت دوستدارش است .
     
  22. my7xN

    my7xN همکار انجمن ادبیات همکار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏24 می 2009
    نوشته ها:
    3,287
    تشکر شده:
    1,336
    زرد و آبی

    در رمان رنگ آبی فقط یک بار کنار زرد مطرح می شود . آیدا مرده است و یک ماه از بازگشتن آیدین به خانه ی پدر می گذرد .سورملینا جلوی کلیسا نشسته است و به باغچه ها نگاه می کند .آن روز باغچه های حیاط و کلیسا پر از پروانه های زرد و آبی بود .بی شک پروانه آبی آیدین و پروانه زرد سورملیناست .
    این همکناری رنگ ها همخوان با مفهوم آن ها در بیان روان شناسی شخصیت هاست.زیرا اغلب رنگ زرد به عنوان مکمل یک رنگ آبی طرد شده انتخاب می شود.بنابراین ، آیدین همانآبی طرد شده از کانون خانواده و سیاسی کاران زمانه است .اما در پس این ترکیب رنگ ،مفهوم دیگری نیز نهفته است .این دو رنگ وقتی کنار هم بیایند ،بر تعیین تکلیف از طریق دیگران تأکید دارند.طی سه سالی که آیدین عشق سورملینا را در دل خود می پروراند ،همه کس و همه چیز را از یاد می برد ،اما آن روز برای نخستین بار از دیگران سخن به میان می آورد .سورملینا روایت می کند :او از پدر برام حرف زد،از مادر ، اورهان و خیلی چیز ها که او در این چهار سال غافل بوده .در نتیجه،این دو دیگر چون گذشته به خود واگذاشته شده نیستند و از این پس حضور دیگران بر زندگی عاشقانه شان سایه خواهد افکند.