آژانس هواپیمایی
tanki

دلنوشته « سید مهدی طباطبایی »

شروع موضوع توسط saze shekasteh ‏30 آگوست 2007 در انجمن ادبیات

  1. saze shekasteh

    saze shekasteh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    182
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    ایران - تهران
    سلام بر دوستان اهل ادب و هنر

    چند سالی است در حس و حال های متفاوت متن هایی را با سبک و سیاقی نو می نویسم ؛ گاه تلخ و گاه شیرین ؛ دلنوشته ها اگر چه عموما فضایی عاشقانه و گاه احساسی را ترسیم میکنند اما در نگارش آنها سعی شده بازگو کننده ی عرفان ناب اسلامی بوده و افقی توحیدی را به نمایش بگذارند البته درباره ی این دلنوشته ها تا کنون افراد زیادی با عقاید و سلایق مختلف اظهار نظر نموده اند .که بیشتر جنبه همراهی و توجه به احساسات نهفته در این متون بوده است .
    اکنون پس از چندی که در این انجمن رفت و آمدی پیدا کرده ام مناسب دیدم به مرور زمان یک به یک آن دلنوشته ها را در تایپیکی جداگانه قرار دهم تا دوستان از حیث قالب و محتوا مورد ارزیابی قرار داده و این قلم را از نظرات صائب خویش بهره مند نمایند .
    به امید درخشش دوباره ی ادب و هنر فارسی

    متشکرم
     
  2. saze shekasteh

    saze shekasteh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    182
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    ایران - تهران
    تنهایی

    شبها که زمین سرد و آرام است
    و زمینی ها آهسته آهسته خاموش میشوند تا برای تکاپویی بی حاصل زمینی تر شوند
    و فردای تاریک خویش را تاریک تر کنند
    نگاهم خسته از زمین و زمینی ها رو به آسمان میکند
    آسمانی که بیش از هر چیز مرا به یاد خویش می آورد
    به یاد تنهایی های بی پایانم
    و در این اندیشه ی دلسوز چه صبح هایی که به چشمانم راه نیافت
    اما دیشب آسمان با من بیگانه بود و راه بر نگاهم بسته بود
    دیشب آسمان گریان بود و ابروی غم در هم کشیده داشت
    دیشب آسمان هم چون من تنها بود و بر حال خویش گریه میکرد
    گمانم دلش گرفته بود از تنهایی از بی وفایی از دوری
    و شاید هم از شوق وصال محبوب پرده بر حریم جانان کشیده بود و می گریست
    و من هنوز حیران و سر به آسمان بودم که ابری سپید دستی به چشمانم کشید
    و در دل آن سیاهی شب نازی کرد و به راز و نیازم واداشت
    گویا آسمان مرا به غم خانه ی دل خویش می خواند
    و شاید ضیافت دوستانه ی مهر و ماه و آسمان بود و ستارگان هم چراغ راه بودند
    هنوز سر به آسمان داشتم و در اندیشه ی این پرواز
    می خواستم دسته گلی از اشک هایم را برای آسمان سوغات برم
    می خواستم از دعا پرهایی برای صعود بسازم
    می خواستم آرام و آسوده سوار بر ابر سپید ، زمین را به زیر پانهم
    می خواستم همنوا با غرشهای آسمان نجوا کنم
    هنوز پا از اين خيالات فراتر ننهاده بودم كه
    آسمان برقی زد و ابر سپید مرا چون طفلی بی دست و پا در آغوش گرفت
    در آن سردی و سیاهی شب از گرمای مهرش دلم پر نور شد و زمين را بدرود گفتم
    حس و حال آسماني بودن تعريف جديدي از تنهايي بود
    هميشه با تنهايي غريبه بودم و اكنون در آغوشش به اوج مي رسيدم
    هميشه تنهايي را وصف حال خراب خويش ميدانستم در حاليكه او يار و همراهم بود
    و اكنون تنهايي ، غريب آشنايي بود كه در آسمان پيدايش كرده بودم
    و ديگر خوب مي فهميدم كه چقدر آسمان به زمين نزديك است
    وقتي سبكبال و مدهوش در آسمان سير ميكني ديگر نميتواني خدا را نبيني !
    ديگر نميتواني بهشتي نباشي !
    ديگر نميتواني از آتش بريده و رها نباشي !
    ديگر آنجا همه تنهايند و تو هم تنهايي !!!
    آري در آسمان كه هستي خوب مي فهمي " تنهايي " واژه يي است كه در زمين يادآور درد است و در آسمان معناي درمان
    آري درمان و درد
    گفتم درد و يادم از زمين آمد و هبوط و كمي به خود لرزيدم گويا هوا كمي سرد شد
    از پنجره ي دل بيرون ترها را نگاهي كردم آسمان پرده دري ميكرد تا صبح نمايان شود
    و اين خبر از بازگشتي دوباره به زمين مي داد
    بازگشت به تنهايي
    بازگشت به غم
    بازگشت به خود
    و هنوز آسمان مي باريد و من هم مي گريستم
    ابر بدرود گفت و رفت
    و باز من ماندم و تنهايی
    تنهایی
     
  3. saze shekasteh

    saze shekasteh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    182
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    ایران - تهران

    باران شديد مي باريد
    سر و رويش حسابي خيس شده بود
    دوست داشت آسمان را در حال باريدن تماشا كند
    اما هرچه كرد چشمانش باز نشد
    پلك هايش از خيسي باران سنگيني مي كرد
    هنوز در فكر ديدن آسمان باراني و لطافت باران بود
    دستان مهرباني گونه هايش را نوازش داد
    صورتش گرم شد
    پلكهايش جان گرفت و آهسته باز شد
    آسمان را ديد هنوز ابري بود و باران مي باريد
    لطافت آن دستان مهربان او را به خود آورد
    چشمانش برقي زد
    خيره خيره آسمان را نگريست
    آبي آسمان نبود كه نظاره مي كرد چهره ي ليلي بود
    ابر زيبا نبود كه مي باريد چشم ليلي بود
    و او مجنون و سرش بر دامن ليلي بود
    و ليلي هم آرام آرام گريه مي كرد
    آري اينها قطره هاي باران نبود اشك ليلي بود
    اشك ليلي
     
  4. saze shekasteh

    saze shekasteh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    182
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    ایران - تهران
    سلام
    چقدر دلم برایت تنگ شده بود
    می دانی چرا ؟
    چون حرفهای زیادی جای جای دلم را اشغال کرده است
    حرفهای نگفتنی که شنوایی جز گوشهای محرم تو ندارد
    نه اینکه من در این ایام لب فرو بستم نه !
    من با همه حرفها زدم
    با خیلی ها از تنهایی و غصه هایم گفتم
    اما هیچکس محرم رازم نبود
    آنها که یکی شنیدند یکی هم گفتند
    و آنها که نشنیدند جز تهمت جنون هدیه یی نصیبم نکردند
    چقدر فضا سنگین است
    محرم ها هم نا محرم شده اند !
    و نا محرم ها هم جز تمسخر و خنده های چندش آور هنری ندارند
    نه دل محرمی هست و نه گوش محرمی
    نه دل من نه دل او و نه دل هیچکس
    نه گوش من نه گوش او و نه گوش هیچکس
    وقتی دلم از بار سنگین غصه ها به تنگ آمده چه انتظار از دیگران ؟!
    وقتی کاغذهای سفید هم جرات حمل این حرفهای سرخ را ندارند چه انتظار از چشم های سفید ؟!
    وقتی قلم ها هم نمی توانند زیر این شمشیر غم برقصند چه انتظار از رقاصه های دوره گرد ؟!
    وقتی غصه ها خود شانه از زیر این مسوولیت خالی میکنند چه انتظار از خانه به دوشان ؟!
    وقتی زمین و زمان به اندازه چند حرف ناقابل حوصله ندارند چه انتظار از کاسه شکسته عمر من ؟!
    چقدر در این روزها با غیر تو حرف زدم
    حرفهایی از عمق جانم
    حرفهایی از جنس عشق
    حرفهایی که ساده و صمیمی و به رنگ تو بودند
    اما گوشها و دلها همه دور بودند و اصلا حرفهایم را نشنیدند
    و شاید کسی این نزدیکی ها نیست و اگر هست دل عاشق و گوش شنوایی ندارد
    ولی تو چقدر نزدیک بودی و من نمی دیدمت
    نه اینکه حالا می بینمت نه ! اما دیگر نمی خواهم غیر تو را ببینم !
    نه اینکه حالا حرفم را می شنوی نه ! اما دیگر نمی خواهم برای غیر تو حرفی بزنم !
    اعتراف می کنم وقتی برای دیگران از غصه هایم می گفتم ایستاده می مردم !
    صدای شکستن استخوانهای عاشقی ام گوشم را کر می کرد اما آنها فقط می خندیدند !
    و گاهی هم می گفتند : متاسفم من خود در پی مومیایی هستم !
    چقدر دلم از اینها گرفته !!!
    تو تنها کسی هستی که وقتی برایت از دلم می گویم سبک می شوم
    وقتی با تو نجوا میکنم احساس قدرت میکنم
    وقتی سفره غم هایم را می گشایم تو سفره ام را پر از برکت می کنی
    تو تنها کسی هستی که سرخی حرفهای دلم را به حضور سبزت به باد فنا میدهی
    و حالا که با تو سخن می گویم آهسته آهسته دلم باز می شود
    دیگر دلم برایت تنگ نیست
    اصلا دیگر دلم تنگ نیست
    همه دنیا هم در دلم جای میگیرد
    اما نه ؛ دنیا و دنیایی ها را می خواهم چه کار ؟ من تو را می خواهم !
    تو که تنها محرم من هستی
     
  5. saze shekasteh

    saze shekasteh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    182
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    ایران - تهران
    (وقتي نگاهش كردم نگاهم كرد ) When I looked at her, she looked at me
    (من فقط چشمانش را مي ديدم و او فقط لبخند مي زد ) I just saw her eyes and she kept smiling
    (وقتي لبخند زد دلم فرو ريخت ) When smiled, I felt love
    (وقتي دلم فرو ريخت اشك تو چشاش حلقه زد ) When I felt love, she had tears in her eyes
    (چه اشك زلالي داشت ) What a shiny tear
    (مي تونستم عكسمو تو اشكش ببينم ) Could see me in her tears
    (خيلي از خودم خجالت كشيدم ) I was ashamed
    (آخه هميشه بهش ميگفتم قدمت روي چشمم ) Because I was always expecting her
    (اما حالا من تو چشمانش مهمون شده بودم ) But now I was her eyes’ guest
    (نگاهش ، اشكش و مهمونيش خيلي غريب بود ) Her look, tear, party was weird
    (اشكش كه سرازير شد دل منو هم با خودش برد ) Her falling tears took my heart away
    (كاش ميتونستم باهاشون برم اما توان رفتن نداشتم ) Wish I could go with them but I was weak
    (آره همونجا بود كه ديگه از پا نشستم ) Yeah, there I sat
    (فقط براشون دستي تكون دادم اونم با حسرت ) Just shook my hand for them, with regret
    (ديگه دلم كه رفته بود سرمو هم انداختم پايين ) Then I had lost my heart, I looked down
    (اشكم بود كه بي اختيار مي چكيد رو زمين ) It was my tears to fall over the ground involuntarily
    (هنوز صبح نشده بود كه به گل نشسته بودم ) Yet the morning hadn’t arrived that I was still sitting
    (درسته بي دل شده بودم اما بايد سرمو بالا ميگرفتم ) True that I had lost my heart but had to keep my head up
    (به هر سختي بود سرمو اوردم بالا ) With all the trouble, kept my head up
    (باورم نميشد اما چشمام برق زد ) Couldn’t believe but I had the shine in my eyes
    (رد پاي دلم به جا مونده بود ) My heart had left a track
    (آخه غرق خون بود كه رفت ) Since it was bloody when left
    ( باید دنبال قطره قطره ها می رفتم ) I had to look for every drop
    (بی دل و بی پا و سر به راه افتادم ) Without a heart, foot or head I moved
    (به پهنه يي رسيدم پر از پستي و بلندي ) Arrived in somewhere, deep or high
    (جاي ترسناكي بود ) Seemed dangerous
    (تاريك و غمگين و سرد ) Dark sad and cold
    (گورستاني براي دلهاي مرده ) Cemetery for dead hearts
    (حيران به دنبال نام و نشاني از خود بودم ) Lost, I was looking for any name or address of me
    (بوي اشكي مهربان مرا به سوي خويش مي خواند ) Smell of some kind tear called for me
    (پاي رفتن نداشتم ) Had no feet to move
    (خود را بروي خاكها مي كشيدم ) Moving over the dust
    (قبر واره يي بود كه با اشكي سرخ تزيين شده بود ) Seemed like a grave covered of blood
    (و كسي بر روي آن نوشته بود ) And someone had wrote on it
    (آرامگاه دلي نا آرام ) Grave of a lost heart

    دوشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۸۴ (19 september 2005)
     
  6. saze shekasteh

    saze shekasteh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    182
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    ایران - تهران
    فاصله ها زیاد و زیادتر شد
    یک روز بخاطر تو یک روز بخاطر من
    یک روز بخاطر رقیب و یک روز بخاطر خدا
    نمی دانم چه شد اما ای کاش اینگونه نمی شد
    آن روزها نگاهت آرامش دلم بود
    لبخندت بهانه ی نفس کشیدنم
    حرفهایت مونس تنهایی هایم
    و چشمان زیبایت چراغ زندگی بی نورم
    و این روزها از آن همه شور عشق چیزی در بساطم نمانده
    امروز گاهی آهی دارم که با ناله یی سودا میکنم
    وگاهی نای آه کشیدن هم ندارم که رونقی برای دلم باشد
    این روزها نه مثل آن روزها حرفی میزنی که آرامم کند
    و نه دیگر نگاهت میهمان نواز حال زار من است
    آن روزها با تو بودن بهشت زندگی ام بود
    و بعدها خاطرات شیرین وصالت مایه ی امید دلم
    اما این روزها یادت آتش دل سوخته ام گشته
    و با هر آهی که میکشم خاکستر دل را به نیستی می سپارم
    ای کاش هنوز همان روزها بود
    چه ای کاش تلخی ! حسرت را هم شرمنده میکند !
    در میان این همه ای کاش خود را از یاد برده ام و تو هنوز مانده یی
    و در میان این همه حسرت به سختی اسیر گشته ام
    هیچ می دانی ؟! این روز ها گاهی هم که شده سری از میان حسرتها بیرون میکنم
    یواشکی عاشقت میشم
    یواشکی نازت را می خرم
    و یواشکی به دورت می گردم
    هنوز هم یواشکی با تو قدم میزنم
    هنوز هم یواشکی با تو درد دل می کنم
    و هنوز هم یواشکی دلم را به ضریح زیبای چشمانت گره میزنم
    و هنوز هم اگر اشک بگذارد گاهی آهسته آهسته صدایت میکنم
    آن روزها من بودم و تو بودی یعنی ما بودیم
    اما این روزها فقط تویی
    آن روزها عاشقت بودم و می گفتم برایت می میرم
    اما این روزها ...
    فاتحه یی چو آمدی بر سر خسته بخوان
    لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان

     
  7. خرید بیت کوین
  8. saze shekasteh

    saze shekasteh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    182
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    ایران - تهران
    در آن سرمای سخت
    در آن تاریکی هراس انگیز
    در آن کوچه پس کوچه های تنگ
    چه کاری از من ساخته بود ؟
    دیگر رمقی برای راه رفتن نداشتم
    راه را گم کرده بودم
    بی آنکه بخواهم از پا نشستم
    تکیه به همان دیوار کاهگلی دادم
    سوز سرما صورتم را می سوزاند
    دستانم را به دور زانوهایم گره زدم
    سر بر زانو نهادم تا کمی گرمتر و آرام تر شوم
    نمیدانم به خواب رفتم یا از هوش
    زمان زیادی نگذشته بود
    سر از گریبان بیرون کشیدم
    هوا گرگ و میش بود
    یکی اسکناس مچاله شده یی نثارم کرده بود
    دیگری چند سکه ی بی ارزش
    کسی هم یک لقمه نان
    اشک در چشمانم حلقه زد
    و باز به یاد تو افتادم
    راستی تا به کی باید این همه تحقیر را تحمل کنم؟
    واقعا ارزشم همان اسکناس مچاله شده است ؟
    من کی از تو نان خواستم ؟
    جز یک دست مهربان و گرم !!!
    جز یک نگاه پر مهر و زیبا !!!
    جز یک سلام از روی شوق !!!
    مگر من از تو چه می خواهم ؟
    این همه تحقیر ؟
    این همه سرگردانی ؟
    این همه سوختن و ساختن ؟
    من خسته ام !!!
    خسته ام ! خسته ! می فهمی ؟؟؟
    دست از سرم بردار
    بگذار بر همان دیوار غربت تکیه دهم
    بگذار همانجا آرام بگیرم
    بگذار همانجا بمیرم
    بگذار و رهایم کن
    بگذار و رهایم کن
    بگذار و رهایم کن
    ... ... ...
     
  9. saze shekasteh

    saze shekasteh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    182
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    ایران - تهران
    چند روز پيش تو يكي از فراغتها داشتم به چيزي فكر ميكردم

    به مطلبي كه عليرغم زيبايي و پاكيش دلمو به درد آورد

    دوباره به ياد غصه هاي عاشقيه خودم افتادم

    دوباره به ياد تو و بي وفايي ها و به ياد خودم و بيچارگي ها افتادم

    راستشو بخواهي چند وقت پيش مطلبي رو خوندم از شاعري گمنام و دلسوخته

    گفته بود : وقتي شعري ميگي اول حس ميكني انتخاب و چينش كلمات كار خودته و كلي به خودت مي نازي

    بعد كه كمي فكر ميكني مي بيني اين كلمات هستند كه دوست داشتني اند و تو رو به سمت خودشون ميكشند

    كمي كه بيشتر در احوال خودت و شعرگويي خودت تامل ميكني مي بيني شعر يعني عشق به كلمات

    اما آيا واقعا ما وقتي عاشق كلماتي ميشيم ميتونيم با انتخابشون و چيدنشون در كنار هم يه شعر بسازيم ؟!

    بعد خود اين شاعر گمنام پاسخ داده بود كه :

    اينها همه ساده انديشي است بلكه واقعيت شعر گفتن اينه كه ؛

    عشق جوهره و ذات تك تك كلماته يعني يه جذابيت دروني و نهفته

    اگر شاعر خودشناس باشه و معناي عشق رو بفهمه

    اگر شاعر وجود خودش رو از ناپاكي ها رها كرده باشه و در پي معرفتي ناب باشه

    اگر شاعر لياقت درك شناختي عميق از عالم اطراف خودش و بالاتر از همه خداي خودش رو براي خودش دست و پا كرده باشه

    اون وقته كه اون كلمات پر معنا كه دنيايي از معارف ناب رو به همراه دارند براش جلب توجه ميكنند

    اون فقط از روي يه حس دروني كه دوستدار زيبايي و به معناي كامل تر عاشق شدنه سراغ اون كلمات ميره

    يعني شاعر عاشق كلماته نه چيز ديگه و عشق به كلمات نه از سوي عاشق بلكه از جاذبه ي نهفته در كلمات شروع ميشه

    يعني همين كلمات كه معشوق شاعرند در اصل عاشق او نيز هستند

    هرچي شاعر پاك تر باشه و آينه ي وجودش سيقلي تر معشوق و عاشق كلمات ناب تر و پر معنا تري ميشه

    وقتي كلمه يي عاشق شاعر خودش شد اون وقته كه شاعر هم عاشق و شيفته و جذب اون كلمات ميشه و انتخابشون ميكنه

    نتيجه ي اين عشق و اين ارتباط دروني ميشه يه شعر يه شعر عاشقانه و عارفانه

    تك تك اون كلمات در كنار هم معرفتي رو به نمايش ميذارن كه پنجره يي رو بسوي حقيقت باز ميكنه

    و خلاصه اينكه در اطراف ما پر از معارف ناب و زيبايي هاي خدايي است فقط بايد آينه بود تا اونها رو بتونيم نمايش بديم

    فقط بايد پاك بود تا پاكي ها رو نمايان كنيم

    فقط بايد عاشق بود تا از درون به سوي عشقهاي پاك و ناب هدايت بشيم و شعري بسراييم

    فقط بايد شاعري عاشق و عاشقي پاك بود تا از كلماتمون پنجره هاي اميد رو بسازيم و رو به آسمون بازشون كنيم

    نميدونم متوجه شدي چرا دلم از اين حرفاي شيرين گرفت و سوخت يا نه ؟

    چرا دوباره غصه گريبانم رو گرفت يا نه ؟

    چرا ياد تو و خودم و اين همه درد و غم افتادم يا نه ؟

    مي دونم گاهي مياي اين حرفامو مي خوني

    مي دونم تو هم مثل همه ي عاشق و معشوقها دلت پر از غم و غصه هاي عاشقيه

    مي دونم تو و اون دل عاشقت با اين جزر و مدهاي عشق بيگانه نيستيد

    مي دونم خوب مي فهمي چي مي خام بگم

    آره ميخام بگم تو برام كلمه ي پاكي هستي

    مي خواستم بگم من شاعري هستم كه شعر عشقم را با تو مي سرايم

    تو نه تنها كلمه عشق پاك من بلكه همه ي كلمات شعر عاشقي من هستي

    اما چه فايده ؟!

    من شدم شاعري بي شعر ؛ شدم عاشقي بي عشق

    شدم مثل يه آينه ي زنگار گرفته كه هيچ كلمه يي دوست نداره از جلوش رد بشه

    آره تو اون كلمات عشقي هستي كه به من اعتنايي نميكني

    تو اون معشوقي هستي كه بي تو عشق من هم بي معناست

    تو اون معشوقي هستي كه كششي به اين عاشق بيچاره نداري

    منم اون شاعر بي عشقم كه بالاخره ناپاكي درونم بيچارم كرد

    منم اون عاشق بيچاره ام كه كوشش عاشقانش بي فايده است

    اي كاش منم ميتونستم يه شعر عاشقانه كه پر از توست بسرايم

    اي كاش منم شاعر بودم

    اي كاش منم عاشق بودم

    اي كاش . . .

    اي كاش . . .
     
  10. saze shekasteh

    saze shekasteh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    182
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    ایران - تهران
    روزای زیادی می گذره که با تو حرفی نزدم

    راستش خیلی دلم برای حرف زدن با تو تنگ شده

    اما ... خودت که میدونی !

    می خواستم با تو درد دل کنم اما نه تو رو دارم نه دلی

    می خواستم ناله یی از دل بکشم اما نه دلی دارم و نه نای ناله یی

    می خواستم گریه کنم اما چشمانم آنقدر به راهت مانده است که درد می کند

    می خواستم قهر کنم اما کسی با من آشتی نبود نه تو نه هیچکس دیگر

    می خواستم تنها باشم اما خوب که به خود می نگرم می بینم حتی تنها هم نیستم

    دوباره چاره یی جز این دلنوشته نیست

    اما دلنوشته هم یادآور غصه های پنهان زیادی است که سخت بی تابم می کند

    دلنوشته می گویم و می نویسم و می خوانی اما چه دلنوشته یی . . .

    وقتی دلنوشته یی به دنیا میآد

    وقتی برای هزارمین بار این ورق پاره رو باز می کنم

    وقتی برای هزارمین بار انگشت حسرت به دهان می گیرم

    وقتی برای هزارمین بار سرانگشت حسرت به خون دلم آغشته می کنم

    وقتی می خام از سرانگشت خونین حسرت زدگیم روی این ورق پاره اثری بذارم

    وقتی می خام با خون دلم برات شرح غمهای دلمو بنگارم

    تو گویی نه دلی هست و نه نوشتاری ؛ فقط دلنوشته بهانه یی است تا خون دلم را برایت یادگاری بفرستم

    آره اینها کلمات نیستند که صفحات را منقش میکنند

    اینها خونهای دل عاشقی است که پنهانی می جوشد و می چکد و خشکیده می شود

    آری این یک دلنوشته نیست یادگاری ناقابل از عاشقی تنهاست

    آری این یک دلنوشته نیست شرح غصه های پنهان من است

    یه غصه پنهان

    یه یادگاری

    یه دلنوشته
     
  11. saze shekasteh

    saze shekasteh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    182
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    ایران - تهران
    همه جا در حال سوختن بود

    زبانه های آتش بالا و بالاتر می رفت

    اگر چه از دور می نگریست اما حرارت آتش صورتش را آزار میداد

    نزديكتر آمد تا آتش را و سوزاندنش را بهتر نظاره گر باشد

    دار و ندارش میان شعله ها می سوخت و او فقط تماشا می کرد

    جلوه گري آتش سفيدي چشمش را سرخ كرده بود

    نزديكترآمد چند قدمي بيشتر با شعله ها فاصله نداشت

    شراره ها شتابان و بی رحم به هر سو می تاختند

    تا به خود آمد آتش او را نیز در بر گرفته بود

    دیگر راهی برای فرار باقی نمانده بود

    همه ی وجودش از پا تا به سر در حال سوختن بود

    و او در بین آتش و دود و خاکستر با خود اینچنین زمزمه میکرد

    ای دل مگر نگفتمت مرو از راه عاشقی

    رفتی بسوز کاین همه آتش سزای توست

    آری او داشت دلش را می دید

    و دلش با هر چه در آن بود در آتش عشق می سوخت
     
  12. saze shekasteh

    saze shekasteh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    182
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    ایران - تهران
    خیره خیره تو چشماش نگاه کردم و گفتم : دوستت دارم

    گفت : بی خود من اصلا از تو خوشم نمیاد

    گفتم : آخه روز و شب من فقط به یاد تو می گذره

    گفت : کاش یک لحظه هم به من فکر نکنی

    گفتم : باور کن حتی یک نفس بی تو نمی کشم

    گفت : اگه یه روز و یک ساعت هم که شده دست از سر من بردار بذار زندگیمو کنم

    گفتم : اینقدر نامهربونی نکن

    گفت : وقتی دوستت ندارم چی کار کنم دست خودم نیست

    گفتم : آخه چرا من بی تو زنده نمی مونم

    گفت : اما اگه تو بری من مزه شیرین زندگی رو می فهمم

    گفتم : باشه دیگه حرفی نمی زنم فقط بذار ببینمت

    گفت : از نگاهات هم خسته شدم

    گفتم : اینقدر سخت نگیر من یه عمر به با تو بودن عادت کردم

    گفت : عادت بد رو به هر طریقی باید از سرت بندازی

    گفتم : تو که این همه سرسخت و لجوج نبودی

    گفت : می خام هم خودمو هم تو رو نجات بدم

    گفتم : نجات من تویی و بس

    گفت : تو رو خدا دیگه دروغگویی بسه خستم کردی

    گفتم : دروغ چیه تو عزیز منی همه کس منی

    گفت : برو از جلوی چشمم دور شو دیگه نمی خام ببینمت

    گفتم : با اینکه اخم کردی اما چقدر زیبا شدی

    گفت : اما تو با اینکه لبخند میز نی خیلی هم زشتی

    گفتم : تو خیلی خوبی

    گفت : تو بدترینی

    گفتم : من فدایی توام

    گفت : اگه بازم اینجا بمونی از دستت دق می کنم

    گفتم : لااقل یه لبخند بزن

    گفت : از قیافت حالم به هم می خوره

    گفتم : همه عمرم رو به پات گذاشتم اینه جوابش؟

    گفت : خیلی اشتباه کردی دیگه برو به زندگیت برس

    گفتم : انگار تا حالا تو خواب بودم

    گفت : آره دیگه از خواب بیدار شو

    گفتم : آخه تو تنها امید منی

    گفت : امیدت به خدا باشه

    گفتم : خدا ؟

    گفت : آره بی من خدا یارت میشه

    گفتم : هیچ وقت فکر نمیکردم کارم با تو به اینجا برسه

    گفت : کاش زودتر از اینها جوابت کرده بودم

    دیگه چیزی برای گفتن نداشتم

    به خودم گفتم انگار سالهاست دچار این سو تفاهم بزرگم پس بهتر همین حالا تکلیف خودمو یکسره کنم!

    سخت بود اما چه میشد کرد ؟ چاره یی نبود

    قبل از اینکه رومو از روش بر گردونم با خودم زمزمه کردم : کاش اینقدر خودخواه نبودم

    اینو گفتم و از جلوی آینه رد شدم

    و ای کاش بجای اینکه هر روز و هر ساعت تو آینه نگاه کنم یکبار به عکس زیبای تو خیره میشدم تو که همه زندگی من هستی
     
  13. saze shekasteh

    saze shekasteh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    182
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    ایران - تهران
    راستشو بخواهی

    نمیدونم چند روزی هست که رفتی

    آخه از اون شب تلخ تا حالا روز و شبهام رو گم کردم

    نه شب دارم نه روز ! بهتر بگم همش شده شب !!! دیگه روزی برام نمونده

    اونم چه شبهای سختی !

    یا تو کوچه پس کوچه های سوت و کور این دنیای مجازی چرخ میزنم یا اگه سری هم به کوی و برزن این شهر شلوغ بزنم جز تنگی و تاریکی خبری نیست فقط گاهی اگه بشه زیر نور چراغ دعا یا دو رکعت نماز دست و پا شکسته می نشینم و نفسی تازه میکنم

    میدونی همش تو فکر اون نگاه آخرتم

    با اینکه دلت از من رنجیده بود خندیدی و چشمانت برق زد

    هنوز اون برق نگاهت رو به یاد دارم بهتر بگم جز اون چیزی رو به یاد ندارم

    هی خدا خدا میکردم زودتر از همیشه برگردی تا ازت بپرسم چرا تبسم کردی؟

    اما هرگز فکرشو نمیکردم مهمون آخرين نگاهت هستم

    الانم که این همه مدت از اون شب تلخ گذشته هنوز باورم نمیشه منو تنها گذاشتی و رفتی !

    راستشو بخواهی

    با اینکه همیشه شیفته ی لبخندهای زیبات بودم اما تصوير اون لبخند آخرت برام شده آینه ی دق

    شده بهانه ی گریه های نا تموم من

    شده تلخ ترین خاطره ی زندگیم

    شده روزنه ی فرار روح نا آرام از این قفس زنگار گرفته تنم

    وقتی یادآوری اون خنده منو با خودش به دنیای بزرگ خوبیهات میبره

    وقتی مهربونی هات برام مثل قطاری پر از مسافر حسرت از جلوی چشمام رد میشه

    وقتی بچه های شرور دلم با سنگ غم به شیشه های اون قطار میزنند
    اون وقته كه موجی از سیل حسرت ها همه ی قلبم رو فرا میگیره

    حسرتهایی که در نبودت آزار جسم و سوهان روحم شده

    ّ حسرت ّ واژه یی که آهسته آهسته جای تو رو گرفت و حالا شده انیس روز و شبم

    بهتر بگم ّ حسرت ّ برای من شده شمع شبهای تاریک جدایی از تو

    ّمنّ و ّتو ّ و ّحسرتّ

    میخام یه حرفه دیگه هم بزنم اونم اینه که ؛

    چه اون روزا که پیشم بودی

    چه اون شبا که چشم به راهت بودم

    چه حالا که رهام کردی و رفتی

    همیشه اولین و آخرین حسرتم دیدنت بوده

    پس اینو بدون اگر چه قهر کردی و رفتی اما حسرت دیدارت به دلم مونده

    و به همین دل خوشم که اگر بمیرم به مرگی از این دنیا میرم که ارمغان حسرتهای بی پایان این دلم برای دیدن تو ست

    اینو هم بدون كه

    با تو بودم

    به تو می اندیشم

    و از حسرت وصالت میمیرم

    و شاید باز آیی و نوید مرگ حسرتها را برای دلم بیاوری

    و در آخر اینکه

    ّ حسرت ّ عجیب ترین واژه ی این دنیای شلوغه

    تنها جاده ی خاکی و نم خورده ی بین من و تو

    جاده ی حسرت

    ديوار غم

    نم اشک

    و بوی خوش ّ وصال ّ

    منتظرت ميمونم
     
  14. saze shekasteh

    saze shekasteh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    182
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    ایران - تهران
    شهره دیگه حسابی شلوغه
    وقتی تو هم مثل من سر به هوا باشی همین میشه
    هزاربار گفتم هر آشغالی را نخور
    هر آشغالی را نبین
    هر آشغالی را نگو
    هر آشغالی رو نشنو
    خوردی ؟ دیدی ؟ گفتی ؟ شنیدی ؟
    پس حقت همینه که مثل من بشی یه آشغال غیر قابل بازیافت !!!
    حالا نمیخاد از ترس مرگ خودکشی کنی
    تو این دوره و زمونه آشغال بودن خیلی هم بد نیست
    بابا آشغالا هم برای خودشون برو و بیای دارن
    من که دیگه به این آشغالدونی حسابی عادت کردم
    آخه کی از بوی خودش بدش میاد که من دومیش باشم ؟!
    اینای دیگه هم مثل من !!!
    تازه یه جورایی ازشون خوشم اومده !
    آشغال آشغاله دیگه چه فرقی میکنه چه من باشم چه تو چه این بیچاره تر از ماها !!!
    از سر و کول هم بالا میریم و تو هم می لولیم
    اونقدرها هم که میگن بد نیست
    آشغال بودنم حالی داره
    چند روز پیشا یکی بدجور دماغشو گرفته بود و پیف پیف میکرد !
    یکی نبود بگه مردک خودت از منم بدبوتری فقط حیف که گذاشتنت تو کیسه زباله !!!
    آخه این روزا تو کیسه زباله بودن خیلی کلاس داره !
    کیسه های سیاه یا رنگی !
    روزگاره دیگه ، آشغال هم تو کیسه زباله به رسمیت شناخته میشه !!!
    تازگیا قراره بازیافت راه بیفته !
    عجیبه نه ؟ خنده دار نه ؟
    ما کلی خوردیم و خوابیدیم و دیدم و شنیدیم تا آشغال شدیم
    معلوم نیست حالا چجوری میخان بازیافتمون کنن ؟!
    بابا بی خیال بذارید حالمونو کنیم
    اینجا هم دست از سرمون بر نمیدارید ؟؟؟
    هرچی باشه جای آشغال بیرون شهره !!!
    منم که راضیم آشغال باشم اونم قابل بازیافت اما دور از شهر شما !
    اصلا مگه از قدیم نگفتن دوری و دوستی ؟!
    دوری و دوستی !!!
    دوری و دوستی !!!
    دوری و دوستی !!!
     
  15. saze shekasteh

    saze shekasteh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    182
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    ایران - تهران
    صدای زوزه ی باد هراس آور بود
    فضا غبار آلود و تار بود
    ناله های گوش خراش شاخه های پوسیده شنیده می شد
    درخت در میان تلی از شن های روان و گرم خشکیده بود
    پیکره اش فرسوده و خمیده بود
    گویی ایستاده مرده است
    باد همچنان می وزید
    شاخه های خشک شیون مرگ سرداده بودند
    کسی آن حوالی نبود
    هرچه می نگریستی درخت را نمی شناختی
    سرو است صنوبر است بید است ....
    درخت خشکیده ، سر در گریبان فرو برده بود
    شاید به چیزی فکر میکرد
    گویی در خود فرو رفته است
    غرق در اندیشه بود
    آهی کشید
    نجوایی کرد
    چشمه ی چشمش جوشید و جاری شد
    قطره های اشک خاک زیر پایش را نمناک کرد
    رطوبت خاک جان دوباره یی به ریشه اش بخشید
    نوید طراوت از پای تا سرش را پر کرد
    نسیم خوشی وزیدن گرفت
    شاخه ها دست بر گردن یکدیگر تولد دوباره را تبریک می گفتند
    پیکره اش رنج سالهای فرسودگی را به فراموشی می سپرد
    برگهای سبز میهمان کلبه محقر وجودش شدند
    به خود آمد و قامتش را افراشته کرد
    چمن زار هم جاده ابریشمی سبزی را پیش پای میهمانانش گسترد
    پرندگان دسته دسته به دیدارش می آمدند
    دسته یی ننشسته دسته ی دیگر می آمد
    صدای خوش پرندگان به همراه نسیم و سرود شاخه ها گوش نواز بود
    بید مجنون لیلای چند پرگشای آسمانی شده بود
    او سایه ی مهر می گستراند و نغمه سرایان ، میهمان شاخه هایش بودند
    ده ها پرنده ی زیبا برای تبریک سری می زدند و دل می دادند و دلی می بردند
    چند پرنده محو زیبایی او، مست و آوازه خوان بودند
    او دلش می خواست پرنده ها برای همیشه ماندنی باشند
    یکی از پرنده ها از شهر دیگری آمده بود از راهی دور او پرنده یی مهاجر بود
    یکی دیگر آواز عجیبی سر داده بود سرودش جانبخش و زیبا بود
    یکی دیگر از باغ دیگری به اینجا پر کشیده بود هنوز داغ آن باغ بر بالهایش بود
    یکی دیگر ساده و صمیمی مشغول نغمه سرایی بود
    و یکی هم سر از پای نمی شناخت و تک تک شاخه ها را بوسه می زد
    پرندگان دیگری هم برای تبریک و زنده باد می آمدند و زود می رفتند
    چند روزی گذشت و درخت در اندیشه یی عمیق فرو رفت
    دلش می خواست پرنده ها برای همیشه در کنارش بمانند
    او از تنهایی فصل سرما می ترسید
    از اینکه پرنده یی لحظه یی آغوشش را رها کند دلهره داشت
    اما پرندگان آسمانی بودند و او ریشه در خاک داشت
    غصه در دلش رخنه کرد
    غصه دیروز تلخ و فردای سخت و امروز شیرینی که زود به آخر می رسید
    می خواست از شاخه هایش برای پرنده ها قفسی بسازد
    می خواست میهمانان عزیزش را سخت در آغوش بگیرد
    در همین اندیشه ها بود که دوباره سر در گریبان شد
    از خودخواهی خود شرمگین گشت
    به خود لرزید
    پرنده ها از لرزیدنش ترسیدند و پرواز کردند
    دوباره چشمه ی چشمش جوشید و جاری شد
    هنوز پرنده یی برروی شاخه یی نشسته بود
    اما بجای سرود نغمه ی غم انگیزی سر داده بود
    اشکها و برگهای درخت یک به یک زمینی میشدند
    پرنده هم نای پریدن نداشت
    او نوحه کنان بود و درخت گریه می کرد
    باد سردی وزیدن گرفت
    صدای زوزه ی باد دلخراش و هراس آور بود
    فضا غبار آلود شد
    طراوتی برجای نمانده بود
    صدای شکستن شاخه های درخت به گوش می رسید
    آن پرنده هم دیگر جایی برای نشستن نداشت
    داستان غم انگیز درخت خشکیده به آخر رسیده بود
    و او در انتظار دستان نامهربان هیزم شکن بود
    تا تکه تکه های وجودش ، گرمابخش کلبه ی محقر عاشقی تنها باشد
     
  16. saze shekasteh

    saze shekasteh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    182
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    ایران - تهران
    به سختی شلوغی شهر را پشت سر گذاشتم
    همیشه از غریبه ها فراری بودم
    بهانه ی ماندن فقط دیدن چهره یی آشنا بود
    تو می دانستی برای لحظه یی دیدار این همه راه آمده بودم
    وقتی از پله ها شاد و مشتاق بالا آمدم
    آن بالا تو بودی و من و جمعی عاشق
    وقتی میان آن جمعِ دل از کف داده دوباره خود را گم کردم
    جز تو هیچ بخاطر نیاوردم نه خود را نه دیگران را
    می خواستم تو را از عمق جان فریاد کشم
    اما همه ی سخنها از پیش گفته شده بود و کنون فقط هنگامه ی تماشا بود
    من هم سیر نگاهت کردم
    و حالا از آن جمع عاشقانه جز تصویری از چهره زیبایت ارمغانی ندارم
    تصویرزیبایی که در قاب دلم برای همیشه می ماند
    تصویری که نور روز ها و آرامش شبهای من است
    بر آن جمع عاشقانه
    بر آن بام زمین
    بر آن عرش خدایی
    و بر آن چهره ی زیبایت سلام می فرستم
     
  17. saze shekasteh

    saze shekasteh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    182
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    ایران - تهران
    اوه ه ه ه ه
    چه خبره ؟!
    گرد و خاکردی !!!
    یکی گفتی یکی شنیدی !
    دیگه این همه غوغا برای چیه ؟!
    چیزی که تو این دنیا زیاده عاشق و معشوق !!!
    میگی نه دور و برت رو نگاه کن !
    دیدی ؟؟؟
    اصلا میدونی چیه ؟
    همه میگن آدم ابوالبشر یه دردسر برای ماها درست کرده اونم اینه که از اون گندم خورد و مارو اسیر این زندگی کرد !
    اما من میگم کاش فقط از گندم خورده بود و لااقل عاشق نشده بود !!!
    این ارث دوم واقعا آخر اسارته !
    یکی همه ی عمر اسیر عاشقی خودش و عشوه ی معشوقه !!!
    یکی تا آخر عمر با عشق درگیر تا یه جوری نبیندش !!!
    تو هم که آخر همه ی این حرفایی !!!
    میدونی ؟!
    همونطور که نیاز زیادی خودفراموشی میاره ناز زیادی هم دیگر فراموشی میاره!!!
    از من گفتن بود دیگه خود دانی !!!
    وگرنه چیزی که زیاده معشوق اما چیزی که کمه عاشق !
    حالا تو آخر عشق من آخر عقل یا برعکس
    یا اصلا من بی عشق و بی عقل تو آخر همه چیز !!!
    خوبه ؟؟؟
    ببین من هرکاری میکنم از در صلح بیام خودت نمی خواهی !!!
    آخه رحمت کجا رفته ؟
    عاشق نیستم لایق نیستم اما دشمنت که نیستم !!!
    دستمو بردم بالا اما نه برای دعا
    دستمو بردم بالا یعنی تسلیم
    تسلیممممممممم
    هرچی شما بگی !!!
    هرچی !!!
     
  18. saze shekasteh

    saze shekasteh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    182
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    ایران - تهران
    فلک

    از وقتی فهمیدم که می فهمم
    از وقتی که فهمیدم می بینم
    از وقتی که فهمیدم باید دید
    آنچه بیش از همه مجذوبم میکرد آسمان بود
    آسمان یا فلک
    هرکس را دیدم در ان می نگریست تا بختش را بیابد
    و هرکس را بهتر نگاه میکردم گویی با فلک سر جنگ دارد
    و زمانی که نوبت به خودم رسیدم فهمیدم اوست که با همه سر جنگ دارد
    اما هنوز می دیدم و میشنیدم و چیزهایی می فهمیدم
    گاهی بدنبال ستاره اقبال خویش افلاک را رصد میکردم
    و گاهی از نداشتن یک ستاره اقبال بر سرش داد می کشیدم
    و در آخر از خود میپرسیدم :
    فلک برای چیست ؟
    فلک برای کیست ؟
    پیدا کردن جواب از تفکر در بود و نبودش برایم مهمتر بود
    و رفته رفته گمان میکردم ریشه همه خوشبختی ها و بدبختی ها در همین پاسخ است
    و هر چه بیشتر گشتم کمتر یافتم
    عظمتش خیره کننده بود
    چیرگی اش انکار ناپذیر
    و زیبایی اش وصف ناپذیر
    روز و شبها در این اندیشه گذشت
    و بی آنکه اختیاری داشته باشم عمرم را به پای این فلک می ریختم
    عمرم می رفت و سوالم باقی بود
    دیدن هایم بی ثمر
    شنیدن هایم از سر ناچاری
    و اصلا چیزی نمی فهمیدم
    تا اینکه دست بر قضا به جوابی قانع کننده دست یافتم
    فلک آفریده شده است
    آن هم به این بزرگی
    تا لابلای چرخ هایش مرا له کند
    آن هم آهسته آهسته
    با زیبایی تمام
    و به درازای عمر کوتاهی که دارم
     
  19. saze shekasteh

    saze shekasteh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    182
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    ایران - تهران
    هر چند میدانم باید آبدیده شد در عاشقی ؛ و این سخت است
    هر چند میدانم باید سوخت و ساخت در عاشقی ؛ و این سخت است
    هرچند میدانم باید شکست و شکست و شکست ؛ و این سخت است
    اما تا کی می شکنی ؟
    تا کی می سوزانی ؟
    تاکی " تاکی " بگویمت ؟
    اگرچه خودم نیز خسته ام ؛ تا سرحد جان کندن
    اما دلم بیشتر برای تو میسوزد !!!
    برای خسته شدنت از این همه عذاب دادنم !!!
    و برای اینکه بخاطر من چقدر به سختی افتاده ای !!!
    دنیای عشق هم عجب دنیایی ست !
    خسته نباشی
     
  20. saze shekasteh

    saze shekasteh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    182
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    ایران - تهران
    همیشه در عجب بودم از آنچه می بینم و نمی فهمم !
    حرکات موزون و اعجاب آوری که هوش از سرم می ربود !
    و چه خیالات خامی داشتم !!!
    اما امروز دانسته ام با انگشتان ساحره ات چه میکنی !
    امروز حرکات هنرمندانه انگشتانت را به خوبی می بینم !
    آری با همین انگشتان ظریف اما نیرومند تار و پودهای غم و درد را به هم می بافی !
    و بیچاره تنی که برازنده اش آید آن بافته ی تو !
    و بیچاره تر من که عجیب در چشمانت خوش پوش و برازنده آمدم !
    باید اعتراف کنم آنچنان درد و غم را به هم آمیخته ای که جز خودت کسی را توان گشودنش نیست !
    و چه ساده دل بودم که برای گشایش کارم هر دستی را ناتوان پنداشتم !!!
    نه از آن جهت که تو توانایی و او ناتوانست نه ؛ از این جهت که خودت نیز میل گشایش نداری !
    و اینکه نه دیگری برایم باقی مانده نه تو !
    دیگران را از چشم خود انداختم برای تو و حال آنکه خود نیز از چشمت افتاده ام !
    و امروز من مانده ام و جامه ی تنگ و خشن غم و درد !!!
    و ناله هایی که یا شنیده نمیشود یا شنیده میشود و همواره بی پاسخ مانده است !
    و عجب از این داستان ناتمام
    و عجب از تو و چشمانت
    و عجب از تو دستانت
    و عجب از منِ درمانده !!!
     
  21. saze shekasteh

    saze shekasteh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    182
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    ایران - تهران
    بیچاره ها ؛

    بیچاره ها وقتی نوبتشان میشود لال میشوند
    بیچاره ها وقتی نوبشتان میشود کور میشوند
    بیچاره ها وقتی نوبتشان میشود لنگ میشوند
    بیچاره ها وقتی نوبشتان میشود گیج میشوند
    بیچاره ها وقتی نوبتشان میشود خوابشان میبرد
    بیچاره ها وقتی نوبتشان میشود . . .
    بیچاره بیچاره ها !!!
    نه اشتباه نکن ! اینا رو نگفتم تا گریز بزنم به حال و روز خودم
    فقط خواستم بگم بیچاره ها خوشبختند
    اصلا بیچارگی چاره ی بیچاره هاست
    اصلا بیچارگی تنها دارایی بیچاره هاست
    و براستی بیچاره کسی است که بیچاره نباشد !!!
    خوشابحال بیچاره ها و من !
    و البته خوشبحال تو !!!
     
avanak همکاری در فروش عسل طبیعی و گرده گل ایرانی