nexpay

سفر به دشت ستارگان. اثر پائولو کوئیلو

شروع موضوع توسط vmf ‏8 جولای 2005 در انجمن گفتگوی آزاد

  1. vmf

    vmf کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏25 نوامبر 2003
    نوشته ها:
    504
    تشکر شده:
    2
    راستش نمي دونم چقدر از كتاب هاي پائلو كوئيلو خوشتون مياد. ولي به نظر من اين كتابش خيلي جالب بود. و شايد خيلي از مطالبش داستان زندگي هر كدوم از ما ها باشه.
    در هر صورت من چون خودم از اين داستان خوشم اومد مي خواستم اون رو به صورت كامپيوتري براي هميشه داشته باشم. و حيف هم اومد كه شما(اگر نخونيديد) هم نخونيدش.

    خوب پس شروع مي كنيم

    اميدوارم كه بتونم زود به زود مطالبش رو تايپ بكنم تا زودتر قابل خوندن باشه
    راستي نظراتون رو هم بگيد.
    ممنون



    مقدمه نویسنده برمتن فرانسه کتاب
    ده سال پیش وارد خانه ای در سن- ژان- پیه- دو پور(1) شدم, در حالی که مطمئن بودم دارم وقت تلف می کنم.آن زمان جست و جوی معنوی من همراه با این تصور بود که اسراری وجود و راههایی مرموز و انسانهایی که قادرند آنچه را خارج از دسترس آکثریت است درک کنند و تحت کنترل در آورند. به این دلیل رفتن به <راه آدمهای عادی> به نظرم کاملا بدون لطف بود. گروهی از همنسلهای من , از جمله خودم مجذوب انجمن های سری و گروهایی شده بودند که اعتقد داشتند آنچه دشوار و پیچیده است همواره به ادراک راز هستی دست می یابد. در سال 1974 من ناچار شدم بابت این باور بهایی سنگین بپردازم. با این همه وقتی بر ترس خود فائق آمدم جذابیت علوم مکنونه در زندگی من باقی ماند. به همین دلیل وقتی استادم درباره راه سن ژاک(2) با من حرف زد به نظرم آمد که این سفر زیارتی خسته کننده و بیهوده خواهد بود. حتی به این فکر افتادم که<رام>(3) را رها کنم. <رام> نام یک انجمن برادری بی اهمیت بود که بر مبنای انتقال شفاهی زبان نمادین بنیاد گذاشته شده بود.
    ------------------------------------------------------------------------------------
    1-(Saint-Jean-Pied-de-Port شهری در جنوب غربی فرانسه نزدیک مرز اسپانیا)
    2-( است سانتیاگو به زبان اسپانیولی و سن ژاک به زبان فرانسه قدیسی است که مسافران را حمایت می کند به انگلیسی او را سنت جیمز می نامند به ایتالیایی جیاکومو و به زبان لاتین یعقوب که از حواریون مسیح بوده است.)
    3-RAM
    ------------------------------------------------------------------------------------

    هنگامی که بالاخره شرایط موجب شد تا آنچه را استادم از من خواسته بود به اجرا در آورم تصمیم گرفتم این کار را به شیوه خودم بکنم. در آغاز این سفر می کوشیدم که پطروس(4) را جانشین دون خوان(5) شخصیت جذاب داستانهای کارلوس کاستاندا(6) کنم. دون خوان می کوشید تا رابطه خود را با دنیای ماورا الطبیعه برای شاگردش کارلوس توضیح دهد. گمان می کردم که با اندکی تخیل خواهم توانست تجربه راه سن ژاک را دلنشین کنم و این کار را از طریق جایگزینی آشکار با نهفته ساده با پیچیده و روشن با اسرارآمیز به انجام برسانم. اما پطروس هر بار کهمن می کوشیدم او را به قهرمان تبدیل کنم مقاومت می کرد. این امر موجب شد که رابطه ما دشوار شود و بالاخره هنگامی که از هم جدا شدیم احساس می کردیم که این صمیمیت ما را به جایی نرسانده است.
    مدتها پس از این جدایی بود که من فهمیدم تجربه سفر چه ارمغان ارزنده ای برای من داشته است. امروز این ادراک ارزشمند ترین چیزی است که دارم:" آنچه غیر عادی است در مسیر انسانهای عادی یافت می شود." این باور به من اجازه می دهد که با هر خطری روبرو شوم و تا انتهای آنچه به آن معتقدم پیش بروم. این باور به من اجازه داد که اولین کتابم را بنویسم و به من نیرو داد تا مبارزه کنم. هر چند همگان معتقد بودند که یک برزیلی بتواند از ادبیات زندگی خویش را تامین کند. این باور به من کمک کرد تا شایستگی و استقامت لازم را در (مبارزه درست) پیدا کنم. مبارزه ای که هر روز باید با خود داشته باشم. اگر بخواهم راه (مردم عادی) را ادامه دهم.
    من دیگر هرگز راهنمای خود را ندیدم. هنگامی که
    --------------------------------------------------------------------------------------
    4-Petrus
    5-Don Juan
    6-Carlos Castaneda
    -------------------------------------------------------------------------
    کتاب در برزیل چاپ شد سعی کردم با او ارتباط برقرار کنم ولی او پاسخی به من نداد. هنگامی که ترجمه انگلیسی کتاب منتشر شد از تصور اینکه او خواهد توانست روایت مرا از آنچه با هم زیسته بودیم بخواند خوشحال شدم. پس سعی کردم هر طور شده پطروس را پیدا کنم ولی شماره تلفنی که از او داشتم عوض شده بود.
    ده سال بعد این کتاب در کشوری که من سفر را در آن آغاز کردم به چاپ رسید در سرزمین فرانسه که پطروس را اولین بار در آنجا ملاقات کرده بودم. امیدوارم روزی او را دوباره ببینم و به او بگویم:
    _ متشکرم و این کتاب را به تو تقدیم می کنم.

    پائلو کوئیلو




    سر آغاز

    _ بادا که در برابر چهره مقدس راه با دستانت کلمه حیات را لمس کنی و نیرویی آنچنان به کف آوری که تا اقصا نقاط زمین گواه باشی!
    استاد شمشیر جدید مرا بلند کرد بی آنکه آن را از نیام بیرون آورد. صدای هیزمها و آتش بلند شد و این نشانه مساعد بود به این معنا که مراسم می بایست ادامه پیدا کند. آن وقت من خم شدم و با دست شروع به کندن زمین کردم.
    شب دوم ژانویه 1968 بود و ما بر قله کوهی در سیرا دو مار (1) نزدیک مکانی که ( تیغهای سیاه) نامیده می شود بودیم. علاوه بر من واستادم همسر من و یکی از مریدانم یک راهنمای محلی و یک نماینده از انجمنی که همه نظامهای باطنی در سراسر جهان را گرد آورده است و (سنت) یا (ترادیسیون)(2) نام دارد حضور داشتند. هر پنج نفر حتی راهنمای هم که مطلع شده بود به عنوان شاهد در مراسم ارتقای من به مقام ( استاد مکتب رام) که یک انجمن برادری مسیحی بود و در سال 1492 بنیادگذاری شده بود شرکت می کردند.
    من چاله ای کم عمق اما وسیع در زمین کندم. خیلی رسمی در حالی که به زمین ضربه می زدم جملات آیینی را به زبان آوردم. آن وقت همسرم ب من نزدیک شد و شمشیری را که ده سال تمام از آن استفاده کرده بودم و در همه این مدت یاور من بود در دستانم گذاشت. من شمشیر را در چاله گذاشتم و آن را با خاک پوشاندم و زمین را صاف کردم. در حالی که این کار ها را انجام
    ----------------------------------------------------------------
    1-Serra do Mar
    2-Tradition
    -----------------------------------------------
    می دادم خاطرات مراحل و آزمایشهایی که طی کرده بودم آنچه آموخته بودم و پدیده هایی که می توانستم همه را به یمن وجود این شمشیر بسیار قدیمی که دوست عزیز من بود ایجاد کنم از ذهنم عبود می کرد. حال خاک او را می بلعید آهن تیغه و چوب دسته آن دوباره مکانی را تغذیه می کرد که همه اقتدارش را از آن گرفته بود.
    استاد نزدیک شد و شمشیر جدید مرا مقابلم قرار داد درست جایی که شمشیر قدیمی را به خاک سپرده بودم. همه بازوها را گشودند استاد در اطراف ما نوری غریب ایجاد کرد که پرتو افشانی نمی کرد فقط دیده می شد و به پیکرها رنگی متفاوت از زرد آتش را می داد.بعد شمشیر را از غلاف بیرون آورد و با آن شانه ها و سر مرا لمس کرد در حالی که می گفت:" با اقتدار و عشق ( رام) من ترا به لقب استاد و شهسوار نظام تا آخرین روز عمرت مفتخر می کنم. (ر) برای راستی ( آ) برای آزادگی و (م) برای مروت.(3) هنگامی که شمشیر را بدست آوردی نباید مدت زمان درازی آن را در نیام بگذاری مبادا که زنگ بزند. اما اگر آن را از نیام برآوردی هرگز دوباره آن را در غلاف مگذار مگر پس از انجام دادن عملی خیر و گشودن راهی نو.

    با نوک شمشیر زخمی سطحی روس سر من ایجاد کرد. دیگر نیازی نبود که ساکت بمانم. دیگر مجبور نبودم آنچه را می دانستم یا کرامات و خوارق عاداتی را که در طی طریق راه (سنت) آموخته بودم پنهان کنم. از آن لحظه به بعد من یکی از اخوان بودم.
    دست دراز کردم تا شمشیر جدیدم را بردارم شمشیری که از فولاد آبداده
    -------------------------------------------
    3-اين كلمات به زبان لاتين Mundi,Agnus,Regnum است
    -------------------------------------------
    و چوب آن پوسیده نمی شد با دسته سیاه و سرخ و غلافی سیاه رنگ. اما درست در لحظه ای که دست من غلاف را لمس کرد تا آن را بگیرد استاد قدمی به جلو برداشت و پایش را روی انگشتان دستم گذاشت. تمام سنگینی بدنش روی دست من بود از درد فریاد زدم و شمشیر را رها کردم.
    بی آنکه بفهمم به او نگاه کردم. آن نور غریب ناپدید شده بود و شعله های آتش حالتی شبح گونه به چهره اش می داد.
    نگاهی سر به من انداخت همسرم را صدا کرد و شمشیر جدید را به او سپرد. بعد به طرف من برگشت و گفت:
    _ دستت را دور کن که تو را فریب می دهد! زیرا که طریق (سنت) راهی نیست که برگزیدگانی چند از آن عبور کنند راه (سنت) از آن همه مردمان است! و اقتداری که گمان می کنی داری هیچ ارزشی ندارد زیرا اقتداری نیست که با همه مردمان قسمت کنی! تو می بایست از گرفتن شمشیر خودداری می کردی. آنگاه شمشیر به تو داده می شد. چون قلبت خالص بود. اما همان طور که می ترسیدم در لحظه موعود لغزیدی و سقوط کردی. به خاطر حرص و طمعی که نشان دادی ناچاری دوباره راه بیوفتی و راهی دراز طی کنی تا آن را به دست آوری. به خاطر تکبرت ناچار خواهی بود آن را در میان مردم عادی جست و جو کنی و به خاطر خیره شدنت به کرامات باید خیلی مبارزه کنی تا آنچه را سخاوتمندانه به تو داده می شد دوباره به چنگ آوری.
    انگار زمین زیر پایم دهان باز کرده بود. همین طور که زاند زده بودم یا ذهنی تهی و زبان بسته برجا ماندم. حالا که شمشیر قدیمیم را به خاک باز داده بودم نمی توانستم دوباره آن را بردارم. و چون شمشیر جدید به من داده نشده بود در موقعیت یک مبتدی قرار داشتم. بدون اقتدار و بدون دفاع. روزی که می بایست از سوی آسمان به مقامی رفیع برگزیده می شدم خشونت استادم که انگشتان مرا له کرده بود مرا به نفرت دنیای خاکی باز گرداند.
    راهنمای کوهستان آتش را خاموش کرد و همسرم به طرف من آمد تا مرا کمک کند. شمشیر جدید من در دست او بود. بر حسب مقررات ( سنت) هرگز اجازه نداشتم بدون توافق استادم به آن دست بزنم. در سکوت از بیشه ها گذشتیم و به دنبال فانوس راهنما پایین آمدیم تا اینکه بالاخره به جاده خاکی که اتومبیل ها را در آن پارک کرده بودیم رسیدیم.
    هیچ کس با من خداحافظی نکرد. همسرم شمشیر را در صندوق عقب گذاشت و ماشین را روشن کرد. مدتی خیلی طولانی هر دو ساکت بودیم و او آهسته رانندگی می کرد. تا از چاله ها و دست انداز ها در امان باشیم. بالاخره برای اینکه به من دلداری بدهد گفت:
    _ ناراحت نباش. من مطمئنم که تو آن را به دست خواهی آورد.
    از او پرسیدم که استاد به او چه گفته است. جواب داد:
    _ سه مطلب را به من گفت. اول اینکه می بایست لباس گرم با خودش می آورد چون آن بالا هوا خیلی سرتر از آن بود که گمان می کرد. دوم اینکه او هیچ تعجب نکرده است چون این ماجرا بارها برای دیگرانی که به این مرحله رسیده اند اتفاق افتاده ات. سوم اینکه شمشیر تو در مکانی در مسیری که باید طی کنی در انتظار تو خواهد بود. من نه از تاریخ و نه از ساعت آن اطلاع دارم. او فقط مکانی را که من باید آن را پنهان کنم به من گفت.
    با حالت عصبی پرسیدم:
    _ مسیری که باید طی کنم چیست؟
    _ آه راجع به این موضوع دقیق حرف نزد. او فقط گفت که تو باید روی نقشه اسپانیا مسیری را پیدا کنی که در قرون وسطا آن را راه غریب سن ژاک یا سانتیاگو می نامیدند.
     
  2. vmf

    vmf کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏25 نوامبر 2003
    نوشته ها:
    504
    تشکر شده:
    2
    اوه. اوه. عجب استقبال گرمي!!!؟؟ نمي دونم چرا اونقدر خوشتون نيومده. چون فكر ميكردم اسم پائلو كيلو براحتي بتونه..... بي خيال در هر صورت من كار خودم رو مي كنم.

    ورود

    مامور گمرک بدقت شمشیری را که همسرم با خود آورده بود وارسی کرد و از ما پرسید که قصد داریم با آن چه کنیم؟ پاسخ دادم که یکی از دوستانمان قرار آن را کارشناسی و قیمت گذاری کند تا بتوانیم بفروشیمش. دروغی که گفتم کارساز شد چون ماورگمرک یک گواهی به ما داد که نشان می داد این شمشیر را با خودمان به اسپانیا آورده ایم و از این طریق فرودگاه باخاداس وارد شده ایم آگر موقع خروج از کشور مشکلی پیش می آمد کافی بود این گواهی را نشان بدهیم.
    بعد به محل اجاره ماشین رفتیم تا دو ماشین رزرو کنیم. ورقه رزرو ماشینها را گرفتیم و به رستوران فرودگاه رفتیم تا قبل از جدا شدن از یکدیگر غذایی بخوریم.
    شب گذشته در هواپیما اصلا نخوابیده بودم چون هم می ترسیدم برای هواپیما اتفاقی بیفتد وهم از حوادثی که در آینده رخ می داد بیمناک بودم. با اینهمه هیجان زده و بیدار بودم. همسرم برای هزارمین بار گفت:
    _ناراحت نباش. تو باید بروی فرانسه و در سن-ژان- پیه – دو – پور با مادادم ساون( ) ملاقات کنی. او ترا با کسی که باید راهنمای تو در راه سن ژاک باشد آشنا خواهد کرد.
    من هم برای هزارمین بار با اینکه پاسخش را می دانستم پرسیدم :
    _ پس تو چی ؟
    _ من همان جایی می روم که باید بروم و چیزی را که به من سپرده شده به آنجا می برم. بعد چند روزی در مادرید می مانم و سپس به برزیل بر می گردم. من هم می توان به خوبی تو از کارهای اقتصادی و مسائل مالی مان بربیایم.
    در حالی که نمی خواستم در این مورد صحبتی بشود گفتم:
    _ بله می دانم.
    کارهایی که در برزیل نا تمام رها کرده بودم خیلی ذهنم را اشغال کرده بود. من آنچه را می بایست درباره سفر زیارتی سن ژاک بیاموزم در همان پانزده روز اول پس از ماجرای<تیغهای سیاه> آموخته بودم. ولی حدود هفت ماه طول کشید تا بتوانم تصمیم بگیرم و برای این زیارت همه چیز را پشت سر بگذارم. بالاخره یک روز همسرم گفت که روز و ساعت حرکت نزدیک است و اگر نتوانم تصمیم بگیرم باید طریقت برادری و نظام (رام) را برای همیشه فراموش کنم. سعی کردم به او نشان بدهم که استادم وظیفه ای ناممکن به عهده من گذاشته است چون من نمی توانم مسئولیت کارهای روزمره را از سرم باز کنم. ولی او خندید و گفت که این عذر موجه نیست چون در هفت ماه قبل کار مهمی صورت نداده جز اینکه شب روز از خودم بپرسم که آیا باید به این سفر بروم یا نه. آن وقت همسرم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است بلیتهایی که تاریخ سفرآن تایید شده بود به دستم داد.


    *****************************

    حالا که در رستوران فرودگاه بودیم به او گفتم:
    _ این تصمیم را تو گرفتی نه من. نمی دانم درست است بگذارم دیگری برای من تصمیم بگیرد که آیا دنبال شمشیر بروم با نه؟
    زنم گفت که اگر قرار است حرفهای احمقانه را دوباره شروع کنیم بهتر است همین حالا مرا ترک کند و اضافه کرد:
    _ تو کسی نیستی که اجازه بدهی دیگری برایت تصمیم بگیرد. بهتر است تا دیر نشده راه بیفتیم.
    او وسایل خودش را برداشت و به طرف آژانس اجاره اتومبیل به راه افتاد. من از جایم تکان نخوردم نشسته بودم و نگاه می کردم که او با چه دقت و وسواسی شمشیر مرا حمل می کند مبادا سر بخورد و به زمین بیفتد.
    _ در نیمه راه توقف کرد به طرف میز برگشت لبخند زد و مدت زیادی به من نگاه کرد. تازه آن وقت بود که متوجه شدم که در اسپانیا هستم و دیگر راه بازگشتی وجود ندارد. علی رغم اطمینان به خطرات و احتمال شکست من اولین قدم را برداشته بودم. با همه عشقی که در آن لحظه نسبت به او احساس می کردم به طرفش رفتم و دستش را گرفتم و دعا کردم واز همه ایمان خود مدد گرفتم تا خداوند به من توفیق بدهد و نیروی لازم را به من ارزانی کند تا با شمشیرم به سوی او باز گردم.
    وقتی زنم رفت صدای زنی را شنیدم که از میز دیگری می گفت:
    _ چه شمشیر زیبایی دیدی؟
    _ بله. ناراحت نباش. عین همان را برایت می خرم. اینجا توی مغازه های توریستی پر از این شمشیرهاست.
    یک ساعت پس از حرکتت احساس خستگی شب پیش به من بازگشت.
    گرمای مرداد ماه پس از حرکت احساس خستگی شب پیش به من بازگشت. گرمای مرداد ماه حتی در این جاده تقریبا خلوت باعث شده بود که اتومبیل جوش بیاورد. تصمیم گرفتم در یک شهر کوچک تاریخی که روی نقشه در مسیرم قرار داشت توقف کنم. درحالی که سربالایی تند جاده را طی می کردم هر آنچه درباره سفر زیارتی می دانستم در ذهنم مرور کردم.
    در سنت اسلامی هر مومن که استطاعت پیدا کند باید حداقل یک بار در زندگیش به زیارت مکه و کعبه برود. در هزاره اول مسیحیت نیز سه راه مقدس زیارتی وجود داشت که هر کدام برکت و آمرزشی خاص به همراه می آورد. اولی زیارت مقبره سن پیر یا پطروس قدیس در رم که نمد آن یک صلیب بود. کسانی که این راه را می پیمودند و مقبره سن پیر را زیارت می کردند به (رومی) ملقب می شدند. دومین راه به سوی اورشلیم برای زیارت مقبره مقدس مسیح بود و کسانی که از این زیارت باز می گشتند برگ خرما رابه عنوان نشانه خود می پذیرفتند چرا که هنگام ورود به اورشلیم از مسیح با برگهای خرما استقبال شده بود. سومین راهی بود که به سوی مقبره سن ژاک در منتهاالیه شمال غربی اسپانیا منتهی می شد و روزی چوپانی ستاره ای را بر فراز قبر او در آسمان دیده بود. این راهی است که نه تنها سن ژاک بلکه مریم مقدس نیز آن را طی کردند تا کلام عیسی را به مردم برسانند و آنان را به ایمان فراخوانند. به آن مکان کمپوستلا می گویند. یعنی (دشت ستاره). بزودی در آنجا شهری برپا شد که مسافران مسیحی را به خود جذب می کرد. به کسانی که این راه را طی می کردند عنوان زایر داده می شد و نشانه آنها صدف بود. در دوران طلایی یعنی در قرن چهاردهم بیش از یک میلیون نفر از سراسر اروپا هر سال این مسیر را که ( راه شیری) نامیده می شد طی می کردند. زایران برای هدایت خود از کهکشان راه شیری در شب استفاده می کردند. در حال حاضر نیز هنوز برخی از عرفا زاهدان و جست و جو گران راه حق این هفتصد کیلومتر را پیاده طی می کنند تا از شهر کوچک سن – ژان – پیه – دو – پور به کاتدرال یا کلیسای جامعه سن ژاک در کمپوستلا برسند.
    پس از کشیش فرانسوی امری پیکو که در سال 1123 پای پیاده به این زیارت رفت امروزه هم راهی که زایران طی می کنند همان مسیری است که در قرون وسطا شارلمانی فرانسیس آسیزی ایزابل دو کاستیل و در سالهای اخیر پاپ ژان بیست و سوم طی کرده اند.
    پیکو پنج کتاب نوشته است که به عنوان آثار پاپ کالیکستوس دوم از پیروان سن ژاک معرفی شده اند. بعدها این آثار تحت عنوان کودکی کالیکستینوس شهرت یافتند. در جلد پنجم یا کتاب یعقوب قدیس پیکو تمام نشانه های طبیعی راه را مانند چشمه ها پناهگاهها استراحتگاهها و شهرهایی که در مسیرش وجود داشتند ذکر کرده است. بر اساس نشانه های پیکو انجمنی به نام ( دوستان سن ژاک) کوشیده است تا امروز علائم طبیعی و نشانه های متفاوت را برای هدایت زایران حفاظت کند.
    در قرن دوزادهم میلادی ملت اسپانیا از نفوذ معنوی سن ؤاک در مبارزه با مورهای مسلمان که شبه جزیره اسپانیا را اشغال کرده بودند استفاده کرد.
    گروههای مختلفی برای مبارزه با مسلمانان در مسیر سن ژاک شکل گرفت و خاکسترهای حواری مسیح سدی معنوی برای مبارزه با مسلمانان بود که مدعی بودند دست حضرت محمد (ص) به همراهشان است. اما پس از فتح مجدد اسپانیا توسط مسیحیان گروههای نظامی خطری علیه خود دولت مسیحی به شمار می آمدند. به همین دلیل پادشاهان کاتولیک ناچار به مداخله شدند تا این گروههای نظامی نتوانند علیه اشراف طغیان کنند. (راه ) بتدریج به فراموشی سپرده شد و جز چند اثر هنری مثل راه شیری اثر بونوئل یا کامیانت اثر خوان مانوئل سرات هیچ کس به خاطر ندارد که زمانی هزاران نفر از این راه گذشته اند هزاران نفر از کسانی که بعدها اروپا را ترک کردند تا در قاره جدید ساکن شوند.


    ******************

    دهکده ای که ماشین را در آن متوقف کردم کاملا خلوت بود. مدتها گشتم تا بتوانم قهوه خانه ای پیدا کنم در یک ساختمان قرون وسطایی قدیمی صاحب قهوه خانه که حاضر نبود چشم از سریال تلویزیونی بردارد به من یادآوری کرد که ساعت خواب بعد از ظهر است و رانندگی در چنین ساعاتی دیوانگی محض است.
    نوشیدنی خنک سفارش دادم و سعی کردم تلویزیون تماشا کنم اما موفق به تمرکز حواسم نبودم. فقط به این فکر بودم که دو روز بعد در اواخر قرن بیستم قرار است در سفری شرکت کنم که شباهتی به سفر اولیس از تروا دون کیشوت از لامانچا دانته و اورفئوس به دوزخ و کریستف کلمب به آمریکا دارد: ماجراجویی سفر به ناشناخته ها.
    وقتی برگشتم و به سوی ماشینم رفتم آرامتر بودم. حتی اگر شمشیرم را پیدا نمی کردم زیارت در راه سن ژاک به من اجازه می داد که بالاخره خودم را پیدا کنم.


    سن – ژان - پیه – دو – پور


    اشخاصی لباس های سرخ و سفید – رنگهای پرچم بخشی از فرانسوی باسک- پوشیده بودند و ماسک بر چهره داشتند در خیابانهای رژه می رفتند. یکشنبه بود و من دو ساعت رانندگی کرده بودم و حاضر نبودم حتی یک دقیقه هم وقتم را در یک جشن محلی تلف کنم. با فشار آرنج از وسط جمعیت رد شدم و چند ناسزا به زبان فرانسه شنیدم ولی بالاخره به استحکاماتی که بخش قدیمی شهر را تشکیل می داد رسیدم. در آنجا می بایست با مادام ساون ملاقات می کردم. حتی در آن شهر کوهستانی هم هوا گرم بود. وقتی از اتومبیل پیدا شدم خیس عرق بودم.
    در زدم. بار دوم هم بیهوده بود در زدم. بار سوم فقط سکوت بود. روی دیوار کوتاهی نشستم. نگران بودم. همسرم گفته بود که باید در آنجا در آن روز خاص با مادام ساون تماس بگیرم ولی در زدن های من بی جواب مانده بود. شاید او رفته بود رژه را تماشا کند ولی شاید من هم دیر رسیده بودم و او از پذیرفتن من منصرف شده بود. در این صورت سفر به سن ژاک قبل از آغاز پایان پذیرفته بود.
    ناگهان در باز شد و دختر بچه ای به کوچه دوید. من از جا پریدم و با لهجه بدی به زبان فرانسه سراغ مادام ساون را گرفتم. دخترک خندید و داخل حیاط را نشانم داد. آن وقت متوجه اشتباهم شدم : آن در به حیاط قرون وسطایی بالکن داری قرار داشت. در باز بود ولی من جرئت نکرده بودم دستگیره را بچرخانم.
    بسرعت داخل خانه شدم و به طرف خانه ای که دخترک نشان داده بود رفتم. زن چاقی در داخل خانه به زبان باسک داد و فریاد می کرد. زن مسن بود و طرف صحبتش پسر بچه ای نحیف با چشمان قهوه ای غمگین بود. منتظر شدم تا دعوا تمام شد و زن پسر بچه را با سیلی و ناسزا به آشپزخانه فرستاد. آن وقت به طرف من برگشت و بدون اینکه بپرسد من آنجا چه کار می کنم مرا به طبقه دوم خانه کوچک برد. در راه پله گهگاه به من راه می داد و تعارف میکرد و گاه تنه می زد. در یک اتاق باز بود. میزی پوشیده از متاب و اشیا مختلف مجسمه های سن ژاک و یادگاریهای راه در آن قرار داشت. زن کتابی از کتابخانه برداشت و پشت میز نشست من ایستاده بودم. گفت:
    _ شما باید یکی از زایرین سفر سن ژاک باشید. من باید اسم شما را در این دفتر یادداشت کنم.

    من نامم را گفتم و او پرسید که آیا با خودم صدف آورده ام؟ منظورش صدفهای حلزونی شکلی بود که روی مقبره این حواری نصب شده و زایران برای شناختن همدیگر آنها را همراه خود می کنند. قبل از آمدن به اسپانیا در برزیل به مکانی زیارتی به نام آپاره سیدا دو نورته( ) رفتم و تصویری از مریم مقدس آپاره سیدا خردیم که روی سه تا صدف چسبانده شده بود. تصویر را از کیفم بیرون آوردم و آن را به مادام ساون دادم. به اعتراض آن را به من پس داد و گفت:
    _ قشنگ است ولی عملی نیست ممکن است صدف ها بشکند.
    جواب دادم:
    _ نه نمی شکند. من آنها را تا مقبره سن ژاک خواهم برد.
    به نظر نمی رسید که خانم ساون وقت اضافی داشته باشد. دفترچه کوچکی به من داد که اقامتم را در صومعه های سر راه آسانتر کند و یک تمبر سن – ژان – پیه – دو – پور روی آن چسبانید تا معلوم شود که من سفر را از کجا آغاز کرده ام و گفت می توانم در دامان خدا به راه بیفتم. پرسیدم:
    _ پس راهنمای من کجاست؟
    درحالی که نگاهش می درخشید گفت:
    _ کدام راهنما؟



    نترسيد باقيش رو هم ميزارم.( البته اگر كسي بخونتش) :blush: :happy: :rolleyes:
     
  3. mahdi206

    mahdi206 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏12 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    2,326
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    Tehran
  4. Azalia

    Azalia کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏13 ژانویه 2005
    نوشته ها:
    313
    تشکر شده:
    0
    ----------------------------------------------
     
  5. daftarekhaterat

    daftarekhaterat Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏2 جولای 2003
    نوشته ها:
    4,974
    تشکر شده:
    39
    محل سکونت:
    در قلب پاك او
    من فقط كتاب كيمياگرش رو خوندم. فعلا هم دارم كتاب كنار رودخانه پيدرا رو ميخونم. انگار اين كتاب هم ميره توي ليست...
     
  6. xPlod

    xPlod مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏17 آپریل 2004
    نوشته ها:
    2,310
    تشکر شده:
    7
    وحید جان، خسته نباشی ولی من به شخصه مخالف این کار هستم، به نظر من نه تنها لذت خوندن یک کتاب به تو دست گرفتن و تورق ش ـه، بلکه با این کار حقوق مادی و معنوی نویسنده مورد علاقه شما و ما نادیده گرفته میشه.
     
  7. xPlod

    xPlod مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏17 آپریل 2004
    نوشته ها:
    2,310
    تشکر شده:
    7
    دفی عزیز، یه نظر من خوبه که برای خوندن کتابای این آقای کوئلیو یه ترتیب و اولویت بندی ای رو لحاظ کنی تا از مجموعه کارهاش نهایت کیف و استفاده رو ببری. ترتیب دسترسی یا موجود بودن کتاب چندان جالب نیست.
     
  8. vmf

    vmf کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏25 نوامبر 2003
    نوشته ها:
    504
    تشکر شده:
    2
    اوه. لطف دارید.
    بالاخره ما مظلوم نمایی می کنیم مگر اینکه نتیجه بده [​IMG] [​IMG] [​IMG]


    xplod عزیز من متوجه کپی رایت هستم و نظر شما رو هم در لذت کتاب دست گرفتن و خوابیدن و کتاب خوندن و غیره رو قبول دارم. اما آخه خداییش داستان خیلی جالبی هست. و من قصد داشتم خودم برای خودم ebook ش بکنم. ولی خوب دیدم حیف هست که دیگران هم از این داستان جالب محروم بشوند( طبق معمول کتاب های پائلو همیشه وسط های کتاب جالب میشه!!)

    برای کپی رایت هم فکر می کنم. این کار من بیشتر باعث تبلیق این کتاب بشه تا اینکه حقوق ناشر و مترجم و غیره از بین بره و ...... تازه باوجود اینکه من این کتاب رو امانت گرفتم. و توی بازار هم ندیدم. و تاریخ نشرش هم برای 1376 هست!!!! حالا دیگه نمی دونم تجدید چاپ شده یا نه!!!!

    در هر صورت ما با پائلو کوئیلو این حرف ها رو نداریم [​IMG]


    راستی ترتیب این کتاب پائلو چجوریه؟؟؟؟ راستش بعد از این همه مدت اصلا اطلاعی ازش ندارم
     
  9. vmf

    vmf کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏25 نوامبر 2003
    نوشته ها:
    504
    تشکر شده:
    2
    خوب. باقی داستان(بخوانید و حال و کنید.ولی اسراف نکنید !!) :::

    فهمیدم که یک چیز مهم را فراموش کرده ام. با شتابی که برای رسیدن و ملاقات او داشتم فراموش کرده بودم (کلمه) معهودی را که علامت شناسایی رهروان گروههای باطنی ( سنت) است به زبان آورم. پس آن (کلمه) را گفتم.
    خانم ساون دفترچه را از دستم قاپ زد و گفت:
    _ به آن احتیاجی نخواهید داشت.
    و در حالی که تعدادی مجله و روزنامه را از بالای یک کارتن کهنه بر می داشت اضافه کرد:
    _ رفتن و استراحت کردن شما بستگی به تصمیم راهنمایتان خواهد داشت. بعد از داخل کارتن یک کلاه و یک مانتو بیرون کشید. ظاهرا کهنه بودند ولی خوب نگه داشته شده بودند. از من خواست وسط اتاق بایستم و شروع کرد در سکوت به دعا خواندن. بعد مانتو را روی شانه های من انداخت و کلاه را روی سرم گذاشت. متوجه شدم که روی کلاه و شانه های مانتو علامت صدف دوخته شده است. بدون اینکه دعایش را قطع کند چوبدست بلندی را از گوشه میز برداشت و آن را در دست راست من گذاشت. به این چوبدست یک کدوی قلیانی کوچک به عنوان قمقمه آب متصل بود. من یک شلوار زیر زانوی جین و یک تی شرت پوشیده بودم که رویش نوشته شده بود: ( I love NY) ( من نیویورک را دوست دارم.) و با چنین وضعی شنل قرون وسطایی زایران راه ( دشت ستارگان) را به تن کرده بودم.
    پیرزن به نزدیک شد و در حالت شبه خلسه دستش را روی سر من گذاشت و گفت:
    _ بادا که سن ژاک تو را راهنمایی کند و تنها چیزی را که باید کشف کنی به تو نشان دهد. نه خیلی سریع راه برو و نه خیلی آهسته. اما همواره قوانین و الزامات راه را در نظر بگیر.از کسی که تو را هدایت خواهد کرد اطاعت کن. حتی اگر فرمان قتل به تو بدهد یا فرمان کفرگویی یا عملی غیر عاقلانه. تو باید قسم یاد کنی که بدون قید و شرط اطاعت خواهی کرد.
    قسم خوردم و او ادامه داد:
    _ روح زایران در گذشته (سنت) باید ترا در این سفر همراهی کند. کلاه ترا از تابش آفتاب و اندیشه های بد محافظت خواهد کرد. شنل تو را در برابر باران و گفتار بد محافظت خواهد کرد. برکت خدا بر تو باد. سن ژاک و مریم مقدس روز و شب همراه تو باشند! آمین.
    بعد حالت عادی خود را بازیافت. لباسها را سریعا جمع کرد و با اوقات تلخی اندکی دوباره درون جعبه گذاشت. عصا و قمقمه را گوشه اتاق تکیه داد و پس از اینکه اسم شب را به من آموخت از من خواست سریعا حرکت کنم. چون راهنمای من یکی دو کیلومتر دور تر از شهر در انتظار من است. او از صدای جشن و شیپور متنفر است ولی حتی از این فاصله هم احتمالا صداهای شهر را می شنود. کوهها صداها را منعکس می کند. بدون حرف دیگری به طرف آشپزخانه رفت تا باز هم سر به سر پسر بچه ای که چشمهای غمگین داشت بگذارد. موقع بیرون رفتن از در پرسیدم که با اتومبیل چه باید بکنم و او پیشنهاد کرد که کلید ها را در نزدش بگذارم چون کسی برای گرفتن آنها خواهد آمد. کوله پشتی کوچک آبی رنگم را از صندوق عقب اتومبیل بیرون آوردم کیسه خواب هم به ان متصل بود. در محفوظ ترین جیب کوله پشتی تصویر مریم مقدس آپاره سیدا و صدفها را جا دادم و آن را به پشتم انداختم. سپس برگشتم تا کلیدهای ماشین را به مادام ساون بدهم. او گفت:
    _ از این کوچه به طرف خارج شهر بروید. در انتهای حصار قلعه یک دروازه هست. وقتی هم که به (سن ژاک) رسیدید برای من دعا بخوانید. من بارها این راه را رفته ام. حالا برای من کافی است این هیجان را در چشم زایران دیگر ببینم
    چون به دلیل سنم دیگر نمی توانم این راه را بروم. این را به سن ژاک بگویید. و بگویید که روزی او را در راهی دیگر مستقیم تر و آسانتر ملاقات خواهم کرد.

    *****************
    از دورازه اسپانیا خارج شدم. زمانی این جاده برای اشغالگران رومی ایده آل بود و شارلمانی و ناپلئون نیز ارتش خود را از همین راه گذرانده بودند. در سکوت راه می رفتم. صدای جشن از دور به گوش می رسید و ناگهان در خرابه های دهکده ای در حوالی شهر احساس شدید و ناگهانی مرا گرفت و چشمانم از اشک پر شد. آنجا در خرابه ها برای نخستین بار متوجه شدم که در راه سن ژاک قدم بر می دارم.
    دره و کوههای پیرنه که آفتاب صبحگاهی و صدای موسیقی رنگینشان کرده بود احساسی از یک پدیده ابتدایی گویی فراموش شده برای نسل بشر را به وجود آورده بود. احساسی که به هیچ وجه قادر به توصیف آن نبودم. حالتی غریب و قوی بود. تصمیم گرفتم شتاب کنم و هرچه زودتر به محلی که مادام ساون گفته بود راهنمای من آنجاست برسم. در حال راه رفتن پیراهنم را در آوردم. و آن را در کوله پشتی گذاشتم. بندهای کوله پشتی شانه های برهنه ام را می زد ولی کفشهای کتانی کهنه ام به قدری راحت بود که پاهایم را اصلا حس نمی کردم. حدود چهل دقیقه بعد صخره ای عظیم را دور زدم و به یک چاه قدیمی رها شده رسیدم. مردی پنجاه ساله با موهای سیاه شبیه کولی ها در کیف دستیش دنبال چیزی می گشت. با حالت خجالتی که معمولا در حضور افراد ناشناس به من دست می دهد به او سلام کردم و گفتم تو باید منتظر من باشی. اسم من پائولو است.
    مرد از جست و جو در کیفش دست برداشت و مرا ورانداز کرد. نگاهش سرد بود و از حضور من متعجب نشده بود. من هم احساس می کردم که او را می شناسم. گفت:
    _ بله منتظرت بودم ولی نمی دانستم به این زودی تو را خواهم دید. چه می خواهی؟
    از سوالش جا خوردم ولی جواب دادم که همان کسی هستم که باید مرا در مسیر( راه شیری) هدایت کند تا بتوانم شمشیرم را پیدا کنم.
    _ مرد گفت به زحمتش نمی ارزد. اگر بخواهی من می توانم به جای تو این کار را بکنم. ولی باید فورا تصمیم بگیری.
    صحبتهایمان به نظرم عجیب آمد. با اینهمه چون قسم خورده بودم که اطاعت محض داشته باشم آماده پاسخ شدم. اگر او می توانست به جای من شمشیر را پیدا کند وقت زیادی هدر نمی شد و من می توانستم هرچه زودتر به برزیل نزد خویشانم برگردم و به کارهایم سر و سامان بدهم. کارهایی که تمام مدت ذهنم را اشغال می کردند. شاید این هم یک حقه بود ولی پاسخ دادن که اشکالی نداشت.
    تصمیم گرفتم قبول کنم. ناگهان پشت سرم صدای شخص دیگری را شنیدم که او هم به زبان اسپانیولی ولی با لهجه خارجی حرف می زد:
    _ نیازی نیست که از کوه بالا بروی تا بفهمی که بلند است یا نه.
    این اسم شب بود. برگشتم و مردی چهل ساله را دیدم با شلوار زیر زانوی خاکی رنگ بلوز سفید و خیس عرق که خیره به مرد کولی نگاه می کرد. موهای خاکستری و پوستی آفتاب سوخته داشت. در شتابی که داشتم ابتدایی ترین اصول احتیاط را زیر پا گذاشته و به اولین ناشناسی که سر راهم سبز شده بود تسلیم شده بودم. در جواب گفتم:
    _ کشتی وقتی در ساحل هست از امنیت بیشتری برخوردار است ولی کشتی برای این ساخته نشده است.
    مع ذالک آن مرد چشم از کولی بر نمی داشت. بدون ترس و گستاخی یکدیگر را زیر نظر داشتند تا اینکه مرد کولی لبخندی زد کیف را به زمین پرت کرد و راه سن- ژان – پیه – دو – پور را در پیش گرفت. وقتی پشت صخره از نظر ناپدید شد مردی که تازه از راه رسیده بود گفت:
    _ اسم من پطورس (او نام حقیقی خود را به من گفت ولی من نام او سایر افرادی را که در مسیرم ملاقات کردم در این کتاب تغییر دادده ام. ) است. دفعه بعد محتاط تر باش.
    لحن با محبتی داشت که نه مرد کولی و نه مادام ساون هیچ کدام نداشتند. کیف دستیش را از زمین برداشت. نقش یک صدف روی آن بود. یک شیشه نوشابه بیرون کشید و به من تعارف کرد. پس از نوشیدن پرسیدم که این کولی چه کسی بود؟
    _ این یک جاده مرزی است که راهزنان و توریست های فراری ایالت باسک اسپانیا زیاد از آن استفاده می کنند. چون جاده کوهستانی است پلیس به ندرت اینجا می آید.
    _ ولی این پاسخ من نیست. شما طوری به هم نگاه می کردید که گویی سالهاست یکدیگر را می شناسید. به نظر من هم آشنا بود برای همین هم خیلی بی پروا با او حرف زدم.
    پطروس خندید و گفت بهتر است راه بیفتیم. وسایلم را برداشتم و در سکوت مدتی راه رفتیم. ولی خنده پطروس باعث شد فکر کنم او هم مثل من معتقد است که با یکی از شیاطین روبه رو شده ایم.
    مدت دیگری راه افتادیم بدون اینکه حرفی زده شود. مادام ساون حق داشت حتی در سه کیلومتری هم هنوز صدای شیپورها به گوش می رسید. دلم می خواست سوالات زیادی از پطروس بپرسم. درباره زندگیش ًٌَُُُِکارش و آنچه او را به آنجا کشانده است. مع ذالک می دانستم که ما هنوز هفتصد کیلومتر راه مشترک در پیش داریم و لحظات مناسبی فرا خواهد رسید که من پاسخ سوالاتم را دریافت کنم. فکر مرد کولی از ذهنم بیرون نمی رفت. بالاخره سکوت را شکستم و گفتم:
    _ پطروس فکر می کنم این کولی یک شیطان بود.
    _ بله او شیطان بود. ولی نه آن شیطان که در( سنت) شناخته ای.
    هم احساس ترس کردم و احساس آسودگی از اینکه تشخیصم درست بوده است. شیطان در اصطلاحی که ما در (سنت) به کار می بردیم موجودی است نه مثبت و نه منفی نه خیر و نه شر. او حافظ بسیاری از اسراری است که برای انسان قابل شناختن هستند. او همچنین صاحب اقتدار و نیرو بر اشیاء مادی است. فرشته رانده شده همانند نوع بشر و همواره آماده معامله ومعاهده است. از پطروس پرسیدم:
    _ تفاوت این کولی با شیطان از دیدگاه (سنت) چیست؟
    _ ما در مسیرمان با چندتای دیگر هم برخورد خواهیم کرد و تو خودت می فهمی ولی برای اینکه روشن شوی سعی کن گفت و گویت را با او به خاطر بیاوری.
    جملاتی را که گفته بود به خاطر آوردم. گفته بودم که منتظرم بوده و قبول کرده بود که به جای من شمشیرم را پیدا کند.
    آن وقت پطورس برایم توضیح داد که این جمله کاملا مناسب حال کسی است که در حین دزدی غافلگیر می شود: اولا سعی کرده وقت تلف کند و به علاوه در تدارک فرار موافقت آنی مرا به دست آورد. این دو جمله هم می توانست معنایی خیلی عمیقتر داشته باشد و هم می توانست بیانگر اندیشه او در آن لحظه باشد. پرسیدم:
    _ کدام احتمال یا فرضیه درست تر است؟
    _ هر دو درست است. این دزد بدبخت در حالی که سعی می کرد لو نرود کلماتی را از هوا گرفت که می بایست به تو گفته می شد. به خیال خودش خیلی زرنگی کرده در حالی که او وسیله ای در اختیار نیرویی برتر بوده است. اگر وقتی من رسیدم فورا در می رفت این گفت و گو اتفاق نمی افتاد. اما او رو در روی من ایستاد و من در چشمانش نام شیطانی را که تو در راه با او برخورد خواهی کرد دیدم.
    به نظر پطروس این ملاقات نشانه ای مثبت بود چون شیطان خیلی زود خودش را آشکار کرده بود.
    _ با اینهمه حالا فکرش را نکن چون همان طور که گفتم فقط این یک بار نیست. شاید این دفعه از همه مهمتر باشد ولی منحصر نیست.
    به راهمان ادامه دادیم. از منطقه خشک و صحرایی به منطقه ای با درختچه های کوتاه رسیده بودیم. شاید بهتر بود به حرف پطروس گوش می کردم و تسلیم روند پیشامد ها می شدم. او گهگاه به وقایع تاریخی که در مکان های محل عبور ما رخ داده بودند اشاره می کرد و آنها را تفسیر می کرد. خانه ای را دیدیم که ملکه ای شب قبل از مرگش را آنجا گذرانده بود و محرابی کوچک را که در دل صخره ها کنده بودند صومعه ای که مردی مقدس در آن زیسته بود و اهالی نادر آن مکان از معجزه هایش سخنها گفته بودند. پطروس گفت:
    _ معجزه ها خیلی مهمند. این طور فکر نمی کنی؟
    در جوابش گفتم که چرا. ولی من هیچ وقت معجزه بزرگی ندیده ام. آموزشی که در( سنت) دریافت کرده بودم خیلی ذهنی بود. البته فکر می کردم که اگر بتوانم شمشیرم را به دست آورم با آن خواهم توانست کارهای بزرگی انجام بدهم. مثل استادم.
    _ ولی آنها معجزه نیستند. چون قوانین طبیعت را به هم نمی ریزند. آنچه استاد من انجام می دهد این است که از نیروهای .....
    نتوانستم جمله ام را تمام کنم. چون توضیحی نداشتم که چگونه استادم می تواند ارواح را متجسد کند. اشیاء را بدون دخالت دست جابجا کند یا همان طور که بارها دیده بودم وسط آسمان پوشیده از ابر سوراخهای آبی ایجاد کند. پطروس گفت:
    _ شاید این کارها را فقط برای این می کند که تو از دانش و اقتدارش مطمئن شوی.
    _ شاید.
    زیاد به حرفم باور نداشتم.
    روی تخته سنگی نشستیم. چون پطروس می خواست سیگار بکشد و از سیگار کشیدن در حال راه رفتن بدش می آمد. معتقد بود که موقع راه رفتن ریه ها نیکوتین بیشتری جذب می کنند و این حالت تهوع در او ایجاد می کند.
    _ برای همین است که استادت شمشیر را به تو نداد. چون نمی دانی که چرا کارهای خارق عادت و کرامت می کند. چون تو فراموش کرده ایی که راه شناختن راهی است که برهمه مردمان گشوده است مردمان عادی. در مسیر سفر چند تمرین به تو می آموزم که جز تمرینات (رام) هستند. هرکس در لحظه ای از زندگیش حداقل به یکی از این تمرینات دسترسی داشته است. و هرکس با شکیبایی و هوشیاری می تواند همه آنها را کشف کند همه آنها را بدون استثنا می توان در درسهایی که زندگی به ما می آموزد شناخت.
    _ تمرینات ( رام) به قدری ساده اند که آدمهایی مثل تو که عادت دارند زندگی را پیچیده کنند معمولا هیچ ارزش برای آنها قائل نمی شوند. ولی این تمرینات به اضافه سه مجموعه تمرین دیگر موجب می شوند که انسان بتواند همه چیز مطلقا هر آنچه را می خواهد به دست آورد.
    _ عیسی خدا را شکر کرد زمانی که شاگردانش شروع کردند به شفا و معجزه. او خدا را شکر کرد که این چیزها را از دانشمندان پنهان داشته و به انسانهای ساده آموخته است. نهایتا اگر به خدا ایمان داشته باشیم باید ایمان داشته باشیم که او عادل است.
    پطروس حق داشت. اگر فقط افراد با فرهنگ و با سواد که وقت و پول کافی داشتند تا کتابهای گرانقیمت بخرند می توانستند به دانش حقیقی دست یابند این بی عدالتی بود. پطورس گفت:
    _ راه حقیقی حکمت را از سه چیز می توان شناخت. اولا باید با شیفتگی (آگاپه) همراه باشد بعدا برایت در این باره صحبت خواهم کرد. ثانیا باید در زندگی عملی قابل استفاده باشد. وگرنه حکمتی که بیهوده باشد فاسد می شود مانند شمشیری که هرگز مورد استفاده قرار نگیرد. ثالثا باید راهی باشد که هرکس بتواند آن را طی کند. مثل این راه( سن ژاک)
    تمام بعد از ظهر راه رفتیم و هنگامی که خورشید داشت پشت کوهها ناپدید می شد پطروس تصمیم گرفت که توقف کنیم. دور تا دور ما بلندترین سلسله جبال پیرنه هنوز در آخرین انوار روز می درخشیدند.
    پطروس از من خواست که سطح کوچکی را روی زمین تمیز کنم و زانو بزنم. بعد گفت:
    _ اولین تمرین ( رام) تولد دوباره است. تو باید هفت روز متوالی این تمرین را انجام دهی و هر روز باید اولین تماس تو باجهان متفاوت باشد. می دانی که چقدر برایت مشکل بود که مه چیز را رها کنی و تصمیم به این سفر بگیری تا شمشیرت را بیابی. علت این دشواری محبوس بودن تو در گذشته هاست. تو یک بار شکست خورده ای و می ترسی باز هم شکست بخوری. تو چیزی به دست آورده ای و می ترسی که آن را از دست بدهی. با اینهمه احساسی بر همه اینها غلبه کرده است و آن تمایل تو به بازیافتن شمشیرت است. تو تصمیم گرفته ای که خطر کنی.
    به او گفتم درست است ولی هنوز هم اشتغالات ذهنی را که به آن اشاره کرد دارم.
    _ مهم نیست. این تمرین بتدریج ترا از بارهای که خودت در زندگیت آفریده ای خلاص خواهد کرد.
    آن وقت پطروس نخستین تمرین ( رام) را به من آموخت.

    تمرین < رویش دانه>
    روی خاک زانو بزن. بعد بنشین روی پاشنه ها و خم شو تا جایی که سرت به زانوهایت برسد. دستها را عقب ببر. در حالت جنینی قرار می گیری. حالا کاملا خود را از هم اندیشه ها و تنشها رها کن. آرام و عمیق نفس بکش. کم کم احساس می کنی که دانه ای کوچک هستی که در آسایش زمین خفته است. همه چیز گرم و خوشایند است و تو به خوابی آرام فرو رفته ای. آرام و عمیق.
    ناگهان یک انگشت تکان می خورد.( دانه) دیگر نمی خواهد دانه بماند. می خواهد متولد شود. آرام به تکان دادن دست و بازو و کم کم بالا تنه می رسی. بالاخره سر بلند می کنی. دو زانو روی پاشنه ها می نشینی و بعد آهسته آهسته بلند می شوی تا جایی که فقط زانو ها روی زمین است و پاها. پشتت صاف و راست است. در تمام این مدت تصور می کنی که تو دانه ای در حال روییدن هستی و کم کم خاک را کنار می زنی.
    لحظه شکافتن فرا می رسد. آرام آرام بر می خیزی. اول یک پا و بعد پای دیگر در حالی که با عدم تعادلت مبارزه می کنی مثل دانه ای که برای روییدن مبارزه می کند. تا اینکه بالاخره سرپا قرار می گیری.ایستاده ای. به مزرعه اطرافت نگاه می کنی. خورشید آب باد پرندگان و تو حالا نهال کوچکی هستی. آرام دستهایت را به سوی خورشید دراز می کنی و آرام آرام خودت را می کشی بلند می کنی. گویی می خواهی خورشید را که بالای سرت می درخشد به چنگ آوری. خورشید به تو نیرو می دهد و تو را به سوی خود می کشاند. بدنت محکمتر می شود. عضلاتت منقبض می شود در حالی که احساس رشد می کنی آنقدر بزرگ می شوی که به درختی عظیم تبدیل می شود. تنش افزون می شود. تاجایی که احساس درد می کنی و این درد غیر قابل تحمل می شود. وقتی دیگر نمی توانی تحمل کنی فریاد می زنی و چشمانت را باز می کنی.

    این تمرین را هفت روز متوالی انجام بده. همواره سر ساعت معین.
     
  10. night wolf

    night wolf Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2003
    نوشته ها:
    647
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    Iran-Ahvaz
    از کتابهای کوئیلو :
    بریدا - ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد (خداست!!!) - زهیر
    همشون رو بخونید. واقعا عالی هستند.
     
  11. amirhoman

    amirhoman کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏25 آپریل 2005
    نوشته ها:
    1,095
    تشکر شده:
    6
    محل سکونت:
    Tehran
    شايد بعد از يه مدت خسته بشي از تايپ كردن اونوقت تكليف چيه؟
    پس چكيده اي از كتاب رو بنويس كه اونجوري خيلي بهتره
     
  12. vmf

    vmf کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏25 نوامبر 2003
    نوشته ها:
    504
    تشکر شده:
    2
    ببخشید از بابات اینکه دیر کردم. :blush:
    در عوضش این دفعه بیشتر نوشتم( تایپ کردم!) امیدوارم که جبارن کرده باشم :rolleyes: پس با خیال راحت هر چقدرش رو که خواستید می تونید بخونید.

    قول می دم باقیش رو هم زودتر تایپ کنم. :)

    خوب بریم سر داستان
    کجا بودیم!!؟ اهان. اوجایی که پائولو تمرین (رویش دانه) رو یاد گرفته بود و :

    و گفت: _ همین حالا برای اولین بار این تمرین را انجام بده.
    سرم را بین زانوها گذاشتم.عمیقا تنفس کردم و شروع کردم به رها کردن جسم و اندیشه. جسم فرمانبردار بود شاید به این دلیل که تمام روز راه رفته بودیم و خیلی خسته بویدیم . به صدای زمین گوش فرا دادم صدایی گنگ و گرفته به گوش می رسید.کم کم به دانه ای تبدیل شدم.دیگر فکر نمی کردم. همه چیز تاریک بود و من در اعماق زمین خفته بودم. ناگهان چیزی تکان خورد.بخش بسیار کوچکی از می خواست بیدارم کند و به من بگوید که باید برخیزم چون( آن بالا) چیزی های دیگری هم هست. من گمان می کردم که خفته ام ولی او اصرار می کرد. کم کم انگشتانم تکان خوردند و بعد دستم را تکان دادند. بااینهمه نه انگشتی بود و نه دستی. تنها دانه ایی کوچک بود که مبارزه می کرد تا بر نیروی زمین غلبه کند و به سمت (بالا) راه یابد. احساس کردم که بدنم از حرکت دستانم پیروی می کند.هر لحظه جاودانه به نظر می آمد. اما حالا دیگر دانه نیاز به رویش داشت. با دشواری زیاد سرم و بعد بدنم به سوی بالا آمد. همه چیز بسیار آهسته اتفاق می افتاد، می بایست با نیرویی که مرا به سوی اعماق می کشید مبارزه می کردم. در اعماقی که خفته بودم و آسوده بودم و آرامشی ابدی داشتم. بالاخره موفق شدم بر نیروی زمین غلبه کنم و به پا خیزم. خاک را شکافته بودم و آنچه(آن بالا) بود مرا احاطه کرده بود.
    مزارع بودند، گرمای خورشید، وزوز حشرات، زمزمه رودخانه ای در دور دست. آهسته با چشمان بسته به سوی بالا می رفتم، احساس می کردم که ممکن است تعادلم را از دست بدهم و دوباره به خاک بیفتم. مع ذلک لحظه به لحظه قد می کشیدم. دستانم از بدنم فاصله می گرفتند و بالاتر می رفتند و من در آنجا در حال تولدی دوباره بودم و آرزو می کردم که خورشید بزرگ که می درخشید و مرا به رشد تشویق می کرد مرا به خود بخواند تا شاخه هایم او را در آغوش بگیرند و از دورن و بیرون مرا در خود غرق کند. دستهایم را تا نهایت بلند کردم، همه عضلاتم کشیده بود تا آنجا که درد به سراغم آمد، احساس می کردم که هزار متر بلندا دارم و می توانم کوهها را در آغوش بگیرم. جسمم وسعت گرفته بود تا جایی که درد جسمانی آنقدر شدید شد که تحملش برایم ناممکن گردید و آنجا بود که فریاد زدم.
    چشمها رو گشودم و پطورس را مقابل خودم دیدم، لبخند می زد و سیگار می کشید. نور روز هنوز ناپدید نشده بود ولی با شگفتی دریافتم که اصلا خورشید به اندازه تصور من درخشان نبود. از او پرسیدم که ایا مایل است آنچه احساس کردم برایش تعریف کنم؟ پاسخش منفی بود. گفت:
    _ نه این چیزها خیلی خصوصی است. باید آنها را برای خودت حفظ کنی. من چطور می توانم درباره آنها قضاوت کنم. آنها به تو تعلق دارند.
    بعد گفت همان جا شب را خواهیم گذراند.آتشی کوچک کردیم، بقیه بطری را نوشیدم، و من با کنسرو جگری که در سن- ژان خریده بودم چند ساندویچ درست کردم. پطروس به طرف رودخانه رفت و چند ماهی صید کرد و آنها را روی آتش کباب کردیم. پس از شام هر کدام در کیسه خواب خود به خواب رفتیم.

    ********
    از احساس متفاوتی که در طول زندگی تجربه کرده بودم، این نخستین شب سفر به سن ژاک را فراموش نخواهم کرد. با اینکه تابستان بود، شب سردی داشتیم. طعم تلخ شراب هنوز در دهانم بود و به آسمان نگاه می کردم. راه شیری مسیر درازی را که در پیش داشتیم نشانم می داد. در شرایطی دیگر، این گستره می توانست موجب اضطرابی عمیق در من شود و ترس از شکست و ناتوانی را در من بر انگیزد. اما من آن شب یک دانه بودم که تازه روییده بود. علی رغم آسایشی که زمین به من می داد و خواب خوشی که در اعماق آن داشتم حال می دانستم که زندگی ( آن بالا) جریان دارد و خیلی زیباتر از آن چیزی است که من می شناختم. می توانستم بارها و بارها متولد شوم، تا آنجا که دستانم به سرزمینی برسد که از آنجا آمده بودم.


    خالق و مخلوق
    شش روز تمام در کوههای پیرنه راه سپردیم و سر بالاییها و سراشیبی های بسیاری را طی کردیم. پطورس مرا وا می داشت تا تمرین ( رویش دانه) را هر بار هنگام شفق که انوار خورشید تنها قله کوهها را روشن می کرد تکرار کنم. روز سوم به علامتی در کنار جاده بر خوردیم که نشان می داد در خاک اسپانیا هستیم. پطورس کم کم مطالبی را از زندگی خصوصیش به من گفته بود، او ایتالیایی بود و کارش طراحی صنعتی بود. از او پرسیدم آیا از اینکه مجبور شده مشغولیتهای بسیاری را کنار بگذارد تا یک زایر را در جست و جوی شمشیرش هدایت کند ناراحت نیست؟ گفت:
    _ دلم می خواهد یک چیزی را بفهمی. من برای این نیامده ام که تو را به شمشیرت برسانم. شمشیر به تو تعلق دارد و خودت باید آن را بیابی. کار من این است که در مسیر سن ژاک تو را هدایت کنم و تمرینهای ( رام) را به تو بیاموزم.
    _ تو پاسخ مرا ندادی.
    _ وقتی سفر می کنی، یک تجربه علمی دوباره داری. با شرایطی کاملا جدید روبرو می شوی روزها آهسته می گذرد و اکثر اوقات زبان مردم را نمی فهمی. دقیقا مثل بچه ای که تازه از شکم مادر بیرون آمده است. در این شرایط اهمیت بیشتری برای آنچه در اطرافت می گذرد قائل می شوی، چون ادامه حیات تو بستگی به آنها دارد. خودت نیز بیشتر در دسترس دیگران هستی، چون آنها می توانند در موقعیتهای دشوار به تو کمک کنند. به علاوه هر لطفی که خداوند در حقت می کند شادمانی بسیاری برایت می آورد، انگار که همه عمر باید آن واقعه را در خاطر نگه داری.
    _ همه چیز به نظرت تازه می آید و به همین دلیل زیابی همه چیز را درک می کنی و خوشبخت تر هستی. برای این است که زیارت همیشه یکی از عملی ترین راههای رسیدن به اشراق است. برای ترک گناهان همواره باید به پیش رفت و خود را با شرایط جدید همساز کرد تا بتوان هزاران خیر و برکتی را که زندگی به آنان که آماده پذیرش هستند ارزانی می دارد دریافت کرد. _ پس چطور فکر می کنی من دلواپس کارها و برنامه ای هستم که رها کرده ام تا بتوانم این جا با تو باشم؟
    پطورس نگاهش را به سمت دیگری چرخاند و من آن را دنبال کردم. گله ای بز در دامنه کوهستان می چریدند. یکی از آنها که از هم جسور تر بود بالای صخره خطرناکی ایستاده بود. از خودم پرسیدم که چگونه آن بالا رفته و چطور می تواند پایین بیاید؟ در همان بزغاله پرید،از گذرگاههای خطرناکی رد شد و به گله پیوست.
    دور تا دور ما آرامشی فعال در جریان بود آرامش و صلح جهانی که می توانست هنوز خیلی پیشرفت کند و چیزهای بسیاری بیافریند و می دانست که برای این منظور باید راه رفت همواره پیش رفت. حتی اگر گاهی زلزله ای شدید یا طوفانی خطرناک موجب می شد که طبیعت به نظرم بی رحم بیاید ، فهمیدم که همه اینها فراز و نشیب های راه هستند. طبیعت نیز در سفر است ، سفری در جست و جوی اشراق. پطروس گفت:
    _ از اینکه این جا هستم خیلی خوشحالم. چون کارهایی که انجام نداده ام دیگر اهمیتی ندارند و کارهایی که بعدا خواهم کرد، خیلی بهتر خواهند بود.
    وقتی کتاب های کارلوس کاستاندا را می خواندم. خیلی دلم می خواست که من هم یک جادوگر پیر سرخپوست مثل دون خوان پیدا می کردم. وقتی پطروس داشت به کوهها نگاه می کرد احساس کردم که کسی را که می خواهم پیدا کرده ام.
    *******

    بعد از ظهر روز هفتم، پس از عبور از یک جنگل کاج، بالای یک تپه رسیده بودیم. در آنجا شارلمانی اولین بار در خاک اسپانیا دعا کرده بود. روی یک بنای یادبود، نوشته ای به زبان لاتین به مسافران توصیه می کرد که برای گرامی داشتن این واقعه برای امپراطور دعای خیر بخوانند. هر دو دعا خواندیم و بعد پطروس از من خواست که تمرین( رویش دانه) را برای آخرین بار انجام دهم. باد شدیدی می وزید و هوا خیلی سرد بود. اعتراض کردم چون هنوز خیلی زود بود، حداکثر ساعت سه بعد از ظهر بود ولی او مرا وادار کرد که اطاعت کنم و فوراًٍََُِّ به تمرین بپردازم.
    زانو زدم و به تمرین پرداختم. هر چیز به صورت عادی طی شد تا اینکه بازوهایم را بلند کردم و شروع کردم به تصور خورشید. در آن لحظه خورشید درخشان و عظیمی مقابلو بود مرا به حالت خلسه ای عمیق برد. خاطرات انسانی من از یادم رفت. دیگر در حال تمرین نبودم و به درخت بدل شده بودم و در این حالت خوشبخت و راضی بودم. خورشید می درخشید و دور خود می چرخید.این اتفاق قبلا نیفتاده بود.آنجا ایستاده بودم با شاخه های گسترده، برگهایم در باد تکان می خورد، دلم می خواست هرگز از این حالت خارج نشوم. تا اینکه چیزی به صورتم خورد. همه چیز تاریک شد ولی تاریکی لحظه ای بیشتر نپایید. بلافاصله چشمانم را گشودم. پطروس به من سیلی زده بود و شانه هایم را مهکم گرفته بود. با حالتی عصبانی گفت:
    _ هدفت را فراموش نکن! فراموش نکن که هنوز خیلی چیزها باید بیاموزی تا بتوانی شمشیرت را پیدا کنی.
    روی زمین نشستم باد شدید مرا می لرزاند. پرسیدم:
    این اتفاق همیشه می افتاد؟
    _ تقریبا همیشه. مخصوصا برای آدمهایی مثل تو که شیفته جزئیات می شوند و هدف اصلی جست و جوی خویش را فراموش می کنند.
    پطروس یک ژاکت از کوله پشتی اش بیرون آورد و پوشید. من یک پیراهن دیگر روی تی شرت(I Love NY) پوشیدم. هیچ فکر نکرده بودم که در تابستانی که به گفته روزنامه ها " گرمترین تابستان قرن" بود هوا آنقدر سرد بشود. کمی گرم شدم ولی از پطروس خواهش کردم که سریعتر راه برویم تا بتوانم خودم را گرم کنم.
    راهمان در یک سراشیبی خیلی آسان به پایین می رفت. فکر کردم که یکی از دلایل سرما غذای خیلی سبکی است که می خوریم ، فقط ماهی و میوه های جنگلی، ولی پطروس گفت که سرما به دلیل ارتفاع زیاد است چون ما در بالاترین نقطه مسیرمان هستیم.
    حدود پانصد متر دیگر که راه رفتیم ناگهان در پیچ جاده منظره بکلی عوض تغییر کرد. دشتی وسیع در برابر چشمان ما موج می زد. در طرف چپ، دویست متر پایین تر ، دهکده ای دیده می شد که از دودکش خانه هایش دود بیرون می آمد. خواستم سریعتر بروم ولی پطروس مانع شد و گفت:
    _ فکر می کنم فرصت بسیار مناسبی است تا تمرین دوم «رام» را به تو بیاموزم.
    بعد نشست و به من هم اشاره کرد که بنشینم. علی رغم تمایلم نشستم. مشاهده دهکده کوچک و دودی که از دودکشها بیرون می آمد حواسم را پرت کرده بود. تازه متوجه شدم که به مدت یک هفته با هیچ کس برخورد نکرده بودیم، در هوای آزاد خوابیده بودیم، و تمام روز را در کوهستان راه رفته بودیم.
    سیگارهایم تمام شده بود و ناچار بودم سیگارهای بدبویی را که پطروس خودش می پیچید بکشم. خوابیدن در کیسه خواب و خوردن ماهی بدون چاشنی در بیست سالگی خیلی برایم جذاب ولی حالا در این سفر زیارتی نیاز به تسلیم و رضای زیاد داشت. با بی صبری منتظر شدم تا پطورس سیگارش را پیچید و آن را کشید بی آنکه چیزی بگوید. گرمای یک فنجان قهوه در مهمانخانه ای که پنج دقیقه با آن فاصله داشتیم مرا وسوسه می کرد. پطروس که ژاکت گرمی پوشیده بود آرام بود و بی تفاوت به دشت وسیع نگاه می کرد. کمی بعد پرسید:
    _ عبور از پیرنه به نظرت چطور بود؟
    _ خیل زیبا.
    نمی خواستم حرف زیادی بزنم. ولی او ادامه داد:
    _ باید زیبا بوده باشد، چون ما شش روز وقت صرف کردیم تا از مسیری که می شد در یک روز طی کرد بگذریم.
    حرفش را باور نکردم. نقشه را باز کرد و مسافت را به من نشان داد: هفده کیلومتر. حتی اگر به دلیل پستی و بلندی ها آهسته هم راه می رفتیم باز می شد در مدت شش ساعت این راه را طی کرد.
    _ تو آنقدر نگران رسیدن به شمشیرت هستی که مهمترین مسئله را فراموش کرده ای و آن اینکه باید به طرفش حرکت کرد. تو آنقدر خیره به مقبره سن ژاک، که از این جا دیده نمی شود، نگاه کردی که متوجه نشدی از بعضی معبرها پنج یا شش بار رد شدیم، البته از جهت های مختلف.



    تمرین «سرعت»
    به مدت بیست دقیقه با سرعتی برابر یک سوم متعارف خودت راه برو و به همه جزئیات مسیر دقت کن. آدمها، منظره، و همه چیز را نگاه کن.
    بهترین موقع برای انجام این تمرین بعد از ناهار است.
    این تمرین را هفت روز متوالی انجام بده.



    حالا که پطروس می گفت متوجه شدم که قله ایچاشکی( Itchasheguy) ، بلندترین قله منطقه، گاهی در طرف راست و گاه در طرف چپ ما بود. حتی اگر این موضوع را فهمیده بودم باز نفهمیده بودم که ما چند بار یک مسیر را طی کرده ایم. پطروس ادامه داد:
    _ من هر بار از راهی دیگر استفاده می کردم. این راهها را راهزنان در جنگلها درست کرده اند. با اینهمه می توانستی متوجه شوی. اگر متوجه نشدی به این دلیل بود که راه رفتن برایت اهمیتی نداشت، تو فقط به رسیدن می اندیشیدی.
    _ خوب اگر متوجه می شدم چطور؟
    _ باز هم این مسیر را در هفت روز طی می کردیم چون تمرینات « رام» این طور اقتضا می کند ولی تو می توانستی طور دیگری از گردش در کوهستانهای پیرنه استفاده کنی.
    آنقدر تعجب کرده بودم که سرما و دهکده را فراموش کردم. پطروس دوباره گفت:
    _ وقتی انسان به سوی هدفی می رود خیلی مهم است که بتواند راه را هم ببیند. همیشه راه به ما می آموزد که چگونه به هدف برسیم، و هرچه بیشتر می رویم غنی تر می شویم. اگر این تجربه را با رابطه جنسی مقایسه کنیم می شود گفت که نوازشهای مقدماتی تعیین کننده لذت نهایی هستند. همه این را می دانند.
    _ در زندگی هم همین طور است. هدف ممکن است تغییر کند، بهتر یا بدتر شود و این بستگی به راهی که در پیش می گیری دارد و به طریقی که راه را طی می کنی. به همین دلیل است که دومین تمرین « رام» از اهمیت زیادی بر خوردار است. اهمیت آن در ادراک و برداشت از چیزهایی است که هر روز می بینیم و تکرار آن موجب می شود که اسرارشان را در نیابیم. پطروس تمرین« سرعت» را به من آموخت و گفت:
    _ در شهر، این تمرین در میان فعالیتهای روزمره باید حداقل بیست دقیقه وقت بگیرد. ولی چون ما در راه غریب « دشت ستارگان» هستیم یک ساعت وقت می گذاریم تا ازاین جا به آن دهکده برسیم.
    سرما دوباره برگشته بود و من با حالتی نا امید به پطروس نگاه کردم ولی او به من نگاه نمی کرد. کوله پشتیش را برداشت و شروع به پایین رفتن کردیم. سرعت ما به قدری بود که پریشان کننده بود.
    اوایل فقط به مهمانخانه آن پایین نگاه می کردم، ساختمانی قدیمی و دو طبقه که اسمش روی یک تکه چوب نوشته و بالای در آویخته شده بود. آنقدر نزدیک بودیم که می توانستم تاریخ بنای آن را بخوانم، در سال 1652. ما آرام نزدیک می شدیم ولی انگار از جا تکان نخورده ایم. پطروس خیلی آهسته یک پا را جلوی پای دیگر می گذاشت و من از او تقلید می کردم. ساعتم را از داخل کوله پشتی در آوردم و به دستم کردم. پطروس گفت:
    _بدتر می شود، چون زمان همواره با آهنگی یکسان نمی گذرد. این ما هستیم که سرعت حرکت آن را تعیین می کنیم.
    مدام به ساعتم نگاه می کردم و فهمیدم که حق دارد. هرچه بیشتر ساعتم را نگاه می کردم دقیقه ها کندتر می گذشت. تصمیم گرفتم به حرف او گوش کنم. ساعتم را دوباره داخل کوله پشتی گذشتم و سعی کردم به منظره اطراف ، دشت، و سنگهایی که کفشم لگد می کرد نگاه کنم، اما دائما سرم به اطراف مهمانخانه می چرخید و مطمئن بودم که ما از جایمان تکان نخورده ایم. به فکرم رسید که برای خود قصه هایی تعریف کنم، ولی این تمرین به قدری مرا عصبی کرده بود که نمی توانستم متمرکز بشوم. وقتی پس از مدتی طولانی طاقتم تمام شد، ساعتم را بیرون آوردم و به آن نگاه کردم. فقط یازده دقیقه گذشته بود. پطروس گفت:
    _ این تمرین را به شکنجه تبدیل نکن. چون برای این کار درست نشده است. سعی کن از سرعتی که به آن عادت نداری لذت ببری. با انجام حرکات همیشگی اما به طریقی متفاوت به خودت اجازه می دهی که انسانی نوین در دورنت تکوین پیدا کند. در هر حال تصمیم با خودت است.
    محبتی که در این جمله آخری بود مرا آرام کرد. اگر این من بودم که تصمیم می گرفتم پس بهتر بود از موقعیت استفاده ای بکنم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم که فکر نکنم. حالتی خوشایند در من ایجاد شد، انگار «زمان» مسئله ای در دوردست بود که هیچ جاذه ای برای من نداشت. هرچه آرامتر می شدم نگاهم به اطرافم عوض می شد. تخیل که در حالت تنش از من اطاعت نمی کرد، حال به مراد من کار می کرد. دهکده مقابل را نگاه می کردم و تاریخچه ای برایش می ساختم: چگونه ساخته شده بود، چه زایرانی از آنجا گذشته بودند؟ احساس مطبوع ملاقات آدمها و مورد استقبال قرار گرفتن، پس از باد سرد پیرنه، مطلوب بود. لحظه ای به نظرم آمد که در آن دهکده حضوری مقتدر، مرموز و خردمند وجود دارد. بعد تخیل من دشت را از سرداران و جنگاوران پر کرد. شمشیرهایشان را که در آفتاب می درخشید می دیدم و فریادهای آنان به گوشم می رسید. دهکده دیگر تنها مکانی برای گرم کردن من با یک پتو و یک گیلاس شراب نبود. مرزی تاریخی بود، اثر مردانی قهرمان که همه چیز را رها کرده بودند تا در این مکان دور افتاده اقامت کنند. جهان در اطراف من جریان داشت و فهمیدم که چقدر همیشه بهای کمی به آن داده بودم. وقتی متوجه این موضوع شدم به در مهمانخانه رسیده بودیم و پطروس مرا دعوت کرد که داخل شوم. گفت:
    _ شراب مهمان من هستی. امشب زود می خوابیم. می خواهم فردا تو را با یک کاهن بزرگ آشنا کنم.

    ***********

    به خوابی عمیق و بی رویا فرورفتم. وقتی که روز در کوچه های رونسوو پراکنده می شد، پطروس در اتاق مرا زد. ما در طبقه بالای مهمانخانه بودیم. قهوه تلخ،نان و زیتون برخوردیم و بیرون آمدیم. مهی غلیظ ده را پوشانده بود. متوجه شدم که رونسوو، بر خلاف تصور من، یک دهکده معمولی نبود، رونسوو (Ronceveaux) در دوران زیارتهای بزرگ یکی از مقتدرترین صومعه های منطقه بوده و تا مرز ناوار( Navarre ایالتی در شمال اسپانیا) قلمرو وسیعی را اداره می کرده است. خصوصیات آن دوران هنوز در ساختمان مدرسه رهبانان و سایر ساختمانهای وابسته به چشم می خورد. تنها در مکانی که هیچ وابستگی مذهبی نداشت مهمانخانه ای بود که ما در آن اقامت داشتیم.
    در کوچه های مه آلود راه رفتیم تا به کلیسای مدرسه رسیدیم. کشیش ها با لباس های سفید دعای صبحگاهی را بر گذار می کردند. یک کلمه نمی فهمیدم، چون دعاها را به زبان باسک می خواندند. پطروس روی یکی از نیمکتهای عقب کلیسا نشست و از من خواست که کنار او بنشینم.
    کلیسا خیلی بزرگ بود و اشیا هنری فوق العاده با ارزشی در آن دیده می شد. پطروس خیلی آهسته برایم توضیح داد که آن کلیسا با کمک پادشاهان و ملکه های پرتغال، اسپانیا، فرانسه و آلمان ساخته شده است. محل آن را احتمالا امپراطور شارلمانی تعیین کرده بود. روی محراب مجسمه«باکره رونسوو» از نقره توپر با چهره ای از جنس چو گران قیمت، دسته گلی از جواهر در دست داشت. بوی کندر در کلیسای گوتیک و آواز کشیشهای سفیدپوش به من حالتی شبیه خلسه مراسم «سنت» داده بود. به یاد سخنان شب گذشته پطروس افتادم و از او پرسیدم:
    _ کاهنی که گفتیکجاست؟
    او با اشاره سر کشیش میانسال و لاغری را نشان داد که عینک زده بود و در کنار کشیش های دیگر روی یک نیمکت بلند کنار محراب نشسته بود. کاهنی که کنار کشیش بود! دلم می خواست مراسم دعا زودتر تمام شود ولی پطروس روز قبل به من گفته بود که این ما هستیم که آهنگ زمان را تعیین می کنیم: اضطراب من باعث شد که مراسم حدود یک ساعت طول بکشد.

    *******

    وقتی دعا تمام شد، پطروس مرا تنها گذاشت و از دری که کشیش ها بیرون رفته بودند بیرون رفت. من به تماشای کلیسا پرداختم و فکر می کردم که اگر بخواهم خطبه ای بخوانم چه خواهم گفت، اما موفق به تمرکز نمی شدم. تصاویر دوردست بودند. محبوس در گذشته ای که در اختیارم نبود، گذشته ای که همراه با عص طلایی سفر به « دشت ستارگان» رفته بود و دیگر باز نمی گشت. پطروس آمد و بدون کلمه ای به من اشاره کرد که به دنبالش بروم. به حیاط داخلی صومعه رفتیم، دالانهایی سرپوشیده آن را احاطه می کرد. در مرکز آن، کنار حوض، کشیش عینکی منتظر ما بود. پطروس مرا معرفی کرد و گفت:
    _ پدر جوردی( Padre Jordi) زایر را به شما معرفی می کنم.
    من سلام کردم و کشیش با من دست داد. بعد هر دو ساکت ماندیم. منتظر بودم اتفاقی بیافتد، ولی فقط صدای آواز خروس و فریاد قوشهایی که در جست و جوی طعمه بودند شنیده می شد. پدر مقدس به من نگاه می کرد و هیچ چیز در چهره اش دیده نمی شد، نگاهی شبیه مادام ساون وقتی که اسم شب را به زبان آوردم.
    پس از سکوتی طولانی و سنگین، بالاخره پدر جوردی گفت:
    _ فرزندم، به نظر می رسد شما مدارج «سنت» را خیلی زود پیموده اید. پاسخ دادم که من سی هشت سال دارم و از همه آزمایشها سر بلند بیرون آمده ام. گفت:
    _ غیر از یکی که از همه مهمتر بوده است و بدون آن هرچه آموخته ای بی معناست. نگاهش همان طور بی حالت بود. گفتم:
    _ به این دلیل است که به سفر آمده ام تا به زیارت سن ژاک بروم.
    _ هیچ تضمینی ندارد. با من بیایید.
    پطروس در حیاط ماند و من به دنبال پدر جوردی از دالانهای سرپوشیده گذشتم، از مکانی که پادشاهی به نام سانچو مقتدر(Sanche le Fort پادشاه ناوار) در آن به خاک سپرده شده بود گذشتیم و در نمازخانه کوچکی که دور از ساختمانهای اصلی صومعه قرار داشت توقف کردیم.
    داخل این نمازخانه بجز یک میز، یک کتاب، و یک شمشیر هیچ چیز دیگر دیده نمی شد. آن شمشیر مال من نبود.
    پدر جوردی پشت میز نشست و من ایستاده ماندم. بعد برگهایی را در آتش ریخت که بوی مطبوعشان فضا را پرد کرد. به یاد برخوردم با مادام ساون افتادم.
    پدرجوردی گفت:
    اول باید به شما هشادر بدهم که راه یعقوب ( مسیر سن ژاک) یکی از چهار مسیر است و به آن مسیر «نیزه» یا «پیک» (Pique) نیز می گویند. ممکن است برای شما اقتدار به همراه آورد، اما این کافی نیست.
    _ راههای دیگر کدامند؟
    _ حداقل دوتای آنها را می شناسید. یکی راه بیت المقدس است که راه «دل» است، راه «گرال» ( Graal) که شما را قادر به انجام دادن معجزات می کند، و دیگری راه «رم » یا راه «خاج» است که به شما اجازه می دهد تا با سایر عوالم ارتباط برقرار کنید.
    من به شوخی افزودم :
    _ فقط می ماند راه «خشت» تا همه خالهای ورق کامل شود.
    پدر جوردی خندید و گفت:
    _ دقیقا. این راه سری است. و اگر روزی توانستید آن را بپیماید نباید از آن با کسی سخن بگویید. فعلا کاری به کار نداریم. صدفهای شما کجا هستند؟
    من کوله پشتی ام را باز کردم و صدفها و تصاویر «مریم مقدس آپاره سیدا» را بیرون آوردم. او آنها را روی میز گذاشت. دستهایش را روی آنها گرفت و تمرکز کرد. بوی کندر در فضا تشدید شد. چشمهای هر دو ما باز بود و من ناگهان متوجه شدم که همان اتفاقی که در ایتاتیایا ( Itatiaia) افتاد بود دوباره رخ می دهد: نوری درخشان از صدفها ساطع بود، نوری که روشن نمی کرد ولی می درخشید. این درخشش بتدریج شدت گرفت و من صدایی اسرار آمیز شنیدم که از حنجره پدر جوردی خارج می شد، صدا گفت:
    _ هر کجا گنجینه تو باشد، قبل تو آنجاست.
    این جمله به کتاب مقدس تعلق داشت. صدا ادامه داد:
    _ و هر کجا قلب تو باشد، آنجا محل ظهور دوباره مسیح است، مثل این صدفها، زایر راه یعقوب یک پوسته است. اگر این پوسته بشکند، پوسته ای که جوهر آن زندگی است، آنگاه «زندگی» آشکار خواهد شد و جوهر این زندگی « آگاپه» خواهد بود.
    او دستانش را کنار کشید و درخشش صدفها قطع شد. بعد نام مرا در کتابی که روی میز بود نوشت. در راه سن ژاک فقط سه کتاب بود که نام من در آنها درج شد: کتاب مادام ساون، کتاب پدر جوردی، و بالاخره کتاب « اقتدار» که بعدها من خود نامم را درآن نوشتم. پدر گفت:
    _ تمام شد. شما می توانید بروید. برکت باکره رونسوو و همت قدیس یعقوبًٌٍٍَِّ شمشیر با شما باد.

    ****
    وقتی که به طرف جایی که پطروس بود بر می گشتیم، کشیش گفت:
    _ راه سن ژاک به وسیله علائمی زرد رنگ در همه اسپانیا نشانه گذاری شده است. اگر راهتان را گم کردید در جست وجوی این نشانه ها باشید که روی درختها، سنگها، یا روی علائم راهنمایی جاده نصب شده اند و راه صحیح را به شما نشان می دهند.
    _ من راهنمای خوبی دارم.
    _ سعی کنید روی خودتان حساب کنید تا مجبور نشوید ششروز تمام یک مسیر را دور بزنید.
    از این قرار کشیش هم این ماجرا را می دانست.
    من و پطروس از او خداحافظی کردیم و همان روز صبح رونسوو راترک کردیم. مه صبحگاهی ناپدید شده بود. راهی راست و صاف در مقابل ما در دشت گسترده بود و من در آن به دنبال نشانه هایی بودم که پدر جوردی درباره شان حرف زده بود. کیفم سنگین تر شده شود، چون یک بطری شراب درآن گذاشته بودم، هرچند پطروس به من گفته بود که نیازی به آن نیست. از آنجا به بعد صدها دهکده و شهر کوچک در مسیر ما بود و به ندرت نیاز یه خوابیدن در هوای آزاد پیدا می کردیم. به پطروس گفتم:
    _ پدر جوردی درباره بازگشت مجدد مسیح حرف می زد، مثل اتفاقی که قرار است بیفتد.
    _ این اتفاق همیشه می افتد. و همین راز شمشیر تو است.
    _ تو به من گفته بودی که با یک کاهن، یک مغ روبرو خواهم شد، ولی من با یک کشیش ملاقات کردم. این چه ربطی به کلیسای کاتولیک دارد؟
    _ همه جور ربطی.
     
  13. avajang.com .leftjee.ir.right
  14. vmf

    vmf کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏25 نوامبر 2003
    نوشته ها:
    504
    تشکر شده:
    2
    عزیز جان خسته شدن کدومه. مگه پائولو می زاره آدم خسته بشه!!!!!!!!!!

    البته انشاالله یک E-book کامل از این کتاب در میارم. تا اینکه هم آبرومندانه تر باشه. [​IMG] و هم راهتتر برای خوندن.

    البته من بیشتر قصدم بحث روی خود داستان و نظرات دوستان راجع به این سفر بوده. به علاوه اینکه از این طریق کسانی هم که این کتاب رو نخوندند می تونند از این طریق بخونندش. وگرنه به گفته هاش و جملات قشنگش کفایت می کردم.

    در هر صورت اگر خوندید که هم پائولو و هم من رو مستفیض کردید و اگر هم این طوری خوشتون نمیاد وقتی که e-book کامل شد می تونید بخونید [​IMG]
     
  15. Azalia

    Azalia کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏13 ژانویه 2005
    نوشته ها:
    313
    تشکر شده:
    0
    ----------------------------------------
     
  16. vmf

    vmf کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏25 نوامبر 2003
    نوشته ها:
    504
    تشکر شده:
    2
    دوستان عزيز و علاقه مندان به پائولو ؛ جدا معضرت می خواهم به خاطر وقفه ایی که در آپتو دیت کردن این تاپیک داشتم. چون هم کار برام پیش می آمد و هم قدری تنبلی کردم. البته در طول این مدت که آپتو دیت نمی کردم مشغول تایپ بودم.و.....
    فقط این پرانتز خالی هایی که می بینید برای تلفظ های انگلیسی کلمات هست ، که در مجموعه اصلی درست خواهم کرد.
    دیگه امیدوارم به خاطر طول دادنم ببخشید.



    شقاوت


    در این مکان دقیقا در همین جا عشق را کشته اند. این جمله را یک پیرمرد دهاتی، در حالی که نمازخانه کوچکی را که در صخره کنده شده بود به ما نشان می داد، گفت.
    پنج روز تمام راه رفته بودیم و فقط برای خوردن و خوابیدن توقف کرده بودیم. پطروس راجع به زندگی خصوصش زیاد با من حرف نمی زد. ولی به برزیل و کار من خیلی علاقه نشان می داد. می گفت کشور مرا خیلی دوست دارد، چون تصویری که از آن دارد تصویر مسیح نجات دهنده کورووادو( ) است، مسیحی که بازوانش را گشوده است، به جای اینکه روی صلیب شکنجه شده باشد. او می خواست همه چیز را درباره برزیل بداند و بارها از من پرسید که آیا زنان آنجا هم به اندازه زنان اسپانیا زیبا هستند؟ در طول روز گرما غیر قابل تحمل بود و در همه قهوه خانه ها یا دهکده های سر راه مردم از خشکسالی شکوه می کردند. بین ساعت دو تا چهار بعد از ظهر توقف می کردیم، چون گرمای خورشید به اوج خود می رسید، و مثل اسپانیایی ها بعد از ظهر را می خوابیدیم.

    ********

    همان روز بعد از ظهر که در یک زیتون زار استراحت می کردیم، پیرمرد دهاتی به سراغ ما آمد و به ما شراب تعارف کرد. با اینکه در قلب الاسد بودیم شراب قرنها بود که جز عادات مردم آن سرزمین بود. وقتی متوجه شدم پیرمرد میل به گفتگو دارد پرسیدم:
    _ چرا عشق را در اینجا کشته اند؟
    قرنها پیش شاهزاده خانم جوانی که به زیارت سن ژاک می رفت تصمیم گرفت که همه چیز را رها کند و در اینجا اقامت گزیند. نام او فلیسی دآکیتن( ) بود و در بازگشت از زیارت این تصمیم را گرفته بود. او عشق حقیقی بود، چون همه اموالش را با فقرای این منطقه تقسیم کرد و به مراقبت از بیماران پرداخت.
    پطروس یکی از آن سیگارهای مزخرفش را روشن کرده بود و علی رغم حالت بی تفاوتش متوجه شدم که با علاقه به داستان پیرمرد گوش می کند. او ادامه داد:
    _ پدر دختر به پسرش که برادر او می شد، یعنی دوک گویرمو( ) فرمان داد که برای باز آوردن دختر به اینجا بیاید. ولی فلیسی نپذیرفت. برادر در منتهای ناامیدی خواهرش را در همان نمازخانه ای که می بینید با خنجر به قتل رساند. نمازخانه را دختر با دست خودش ساخته بود تا در آن به فقرا رسیدگی کند و خداوند را بستاید.
    وقتی که دوک متوجه شد چه کاری از او سر زده است به رم رفت تا از پاپ بخواهد که برایش طلب بخشش کند. به عنوان شرط استغفار پاپ از او خواست که خودش به زیارت «سن ژاک» برود. دوک دوباره به اینجا بازگشت و از همان مسیری که خواهرش طی کرده بود به زیارت رفت و در بازگشت اتفاق عجیبی افتاد. در همین محل، همان اتفاقی که برای خواهرش افتاده بود برای او نیز تکرار شد و شوری مشابه او را وادشت که در نمازخانه کوچکی که خواهرش ساخته بود مقیم شود و به مراقبت از بیچارگان تا آخرین روز عمر طولانی خود بپردازد.
    پطروس گفت:
    _ این قانون عمل و عکس العمل است. قانون بازگشت.
    مرد روستایی چیزی از این جمله نفهمید، ولی من منظور پطروس را درک کردم. منظورش قانون « کارما» ( ) بود. وقتی با هم راه می رفتیم، بحثحای طولانی درباره رابطه انسان و خداوند داشتیم. من معتقد بودم که در « سنت» همواره رابطه ای بین انسان و خدا هست، ولی از راهی کاملا متفاوت با راهی که ما در مسیر سن ژاک طی می کردیم، در راه سن ژاک. کشیش های کاهن، کولیهای شیطان، و قدیسین معجزه گر وجود داشت و همه این چیزها به نظر من ابتدایی می آمد و خیلی به مسیحیت وابسته بود، در حالی که مراسم « سنت» قادر بود در من حالات خلسه ایجاد کند. پطروس همیشه می گفت که در راه سن ژاک، که همه می توانند بپیمایند، راهی است که به خداوند می رسد. پطروس می گفت:
    _ تو فکر می کنی که خدا هست، من هم همین فکر را می کند. پس برای ما خدا وجود دارد. اما اگر کسی به خدا ایمان نداشته باشد، این به آن معنا نیست که خدا وجود نخواهد داشت، و به این معنا نیست که آن شخص اشتباه می کند.
    _ یعنی خداوند خود را به میل و اقتدار آدمیان محدود می کند؟
    _ من دوستی داشتم که همواره مست بود ولی هر شب قبل از خواب سه بار دعای آوه ماریا () را می خواند، چون مادرش به او این طور تعلیم داده بود. حتی اگر شب کاملا مست بود، علی رغم عدم اعتماد، هر شب این دعا را می خواند. پس از مرگش در یک جلسه مراسم «سنت» از ارواح گذشتگان پرسیدم که دوست من کجاست؟ به من پاسخ دادند که در جای خیلی خوبی است، در مکانی پر از نور. او بی آنکه در طول زندگیش ایمان داشته باشد، بی آنکه تلاشی کرده باشد، تنها با تکرار دعای شبانه نجات یافته بود.
    خداوند برای انسان های نخستین در غارها و رعد وبرق تجلی می کرد، پس از اینکه انسان این پدیده ها را از نظر علمی کشف کرد، آن وقت او را در برخی موجودات یا مکانهای مقدس در جنگلها جست و جو کرد و به ستایش او پرداخت، زمانی فقط در سردابه های شهرهای عتیق صدای او را می شنیدند. با اینهمه در همه دورانها خداوند، به شکل عشق و محبت، قلب انسان ها را سرشار کرده است.
    در روزگار ما خداوند به مفهومی ذهنی تبدیل شده که به صورتی علمی ثابت می شود. اما در این مرحله تاریخ چرخی می زند و همه چیز از ابتدا آغاز می شود. این قانون بازگشت است، قانون عمل و عکس العمل. وقتی که پدر جوردی این جمله مسیح را به تو گفت که: " هر جا گنجینه تو آنجا باشد قلب تو آنجاست"، منظورش دقیقا همین بود. تو هر جا به جست و جوی خداوند برخیزی، او را در همان جا خواهی یافت. و اگر نخواهی ببینی هیچ تفاوتی نمی کند، اگر در جهت خیر بکوشی همراه تو است. هنگامی که فلیسی دآکتین نمازخانه را ساخت و شروع کرد به کمک به فقرا، خدای واتیکان را فراموش کرده بود، خداوند در او بصورتی ابتدایی تر و خردمندانه تر تجلی کرده بود: به شکل «عشق». اینجاست که این آقا حق دارد بگوید که آنها «عشق» را کشتند.
    مرد روستایی از گفتگوی ما سر درنیاورده بود و خیلی احساس راحتی نمی کرد. پطروس ادامه داد:
    _ قانون بازگشت در این تجلی کرد که کار تمام او را برادرش به انجام رساند. همه چیز مجاز است جز متوقف کردن کردن تجلی «عشق». وقتی این اتفاق می افتد همان کسی که خراب کرده است ناچار به بازسازی خواهد بود.
    توضیح دادم در کشور من قانون بازگشت به این معنا هست که اگر کسی به معلولیت یا بیماری دچار می شود، برای جبران معاصی و اشتباهاتی است که در زندگی های گذشته آنها را مرتکب شده است. پطروس گفت:
    _ این احمقانه است. خداوند انتقام نیست، خداوند عشق است. تنها مجازاتی که برای انسان قائل می شود این است که او را وامی دارد تا کاری عاشقانه را که متوقف کرده است ادامه دهد و خود به انجام رساند.
    روستایی عذر خواهی کرد و گفت دیر شده و باید سر کارش بر گردد. پطروس هم فکر کرد که بهتر است ما به راهمان ادامه دهیم. و برای حسن ختام، در حالی که از زیتون زار عبور می کردیم، گفت:
    _ خداوند همه جا ما را احاطه کرده است. باید او را احساس کنیم، او را زندگی کنیم. من سعی می کنم این موضوع را بهع شکلی منطقی بیان کنم تا تو بفهمی. به تمرین راه رفتن آهسته بپرداز تا از حضور او هرچه بیشتر آگاه شوی.
    دو روز بعد از کوهی بالا رفتیم به نام «او دون پاردون» ( ) سربالایی چندین ساعت طول کشید و وقتی که به بالای کوه رسیدیم، صحنه ای دیدم که مرا میخکوب کرد: عده ای جهانگرد که صدای رادیوی اتومبیلشان را ته باز کرده بودند آفتاب می گرفتند و آبجو می خوردند. آنها از جاده ای دیگر آنجا آمده بودند. پطروس پرسید:
    _ پس تو فکر می کردی این جا با جنگجویان ال سید( ) که منتظر حمله مورها هستند روبرو می شوی؟

    *****************
    وقتی از کوه سرازیر شدیم برای آخرین بار به تمرین « سرعت» پرداختم. دوباره دشتی وسیع در برابر مان بود که تپه های آبی رنگ پوشیده از گیاهان کوتاه سوخته در آفتاب آنها را پوشانده بود. تقریبا درختی دیده نمی شد، سرزمینی سنگی بود که خارهای در آن روییده بود. پس اتمام تمرین پطروس درباره کار و شغلم از من سوال کرد. آن وقت متوجه شدم که مدتها است به این مسئله نیندیشیده ام. دلواپسی من برای کارهای انجام نشده و کارهای شغلی کاملا از بین رفته بود. دیگر اهمیتی برای آنها قائل نبودم و از این که در مسیر سن ژاک هستم خوشحال بودم. وقتی از احساسم با او حرف زدم، بشوخی گفت:
    _ تو بزودی از فلیسی دآکتین هم جلو خواهی زد. بعد ایستاد و به من گفت که کوله پشتی ام را زمین بگذارم و گفت:
    _ اطرافت را نگاه کن و نقطه ای را در نظر بگیر.
    من صلیبی را بر فراز کلیسایی از دور دیده می شد در نظر گرفتم.
    _ حالا به آن نقطه خیره شو و سعی کن حواست را به آنچه می گویم متمرکز کنی. حتی اگر احساس کردی که چیزی دارد تغییر می کند چشم از آن برندار. هرچه می گویم انجام بده.
    من راحت ایستاده بودم و نگاهم را به آن صلیب دوخته بودم. پطروس یکی از انگشتانش پشت گردن من گذاشته بود و فشار می داد. گفت:
    _ راهی که تو طی می کنی راه اقتدار است و تنها تمرینات اقتدا به تو آموخته خواهند شد. سفر که در آغاز برای تو یک شکنجه بود، چون ققط در آرزوی رسیدن بودی، حالا برایت به لذتی بدل شده است، لذت جست و جو و ماجرا. تو از این راه رویاهایت را تغذیه می کنی که از همه مهمترند.
    _ انسان هرگز از روهایش دست بر نمی دارد. رویاها غذای روح هستند، همان طور که خوردنی ها غذای جسمند. اغلب در مسیر زندگی احساس می کنیم که از رویاهایمان سرخورده ایم و امیالمان با حرمان مواجه شده است، ولی باز هم باید به داشتن رویا ادامه دهیم، اگر نه روح ما می میرد و عشق نمی تواند در آن جریان یابد. در دشتی که پیش رو داری خون های بسیای جاری شده است و خونین ترین جنگها برای پس گرفتن اسپانیا از مورها در اینجا در گرفته است. اینکه چه کسی حق داشته اهمیتی ندارد، مهم این است که بدانی که هر دو طرف درگیر «مبارزه درست» بوده اند.
    _ مبارزه درست مبارزه ای است که به خاطر دلمان می کنیم. در دوران قهرمانی، در دوران شهسواران آواره این کار آسان تر بوده است. سرزمین های بکر بسیاری وجود داشته اند که می توانستند بر آن استیلا یابند و کارهای زیادی بوده که می توانستند انجام دهند. امروز جهان تغییر کرده است و«مبارزه درست» از میدان جنگ به دورن ما تغییر کرده است.
    _ مبارزه درست آن است که به نام رویاهایمان دنبالش می کنیم. در جوانی، آنگاه که رویاهایمان با تمام قدرت در ما شعله ورند، خیلی شجاعیم ولی هنوز راه مبارزه را نمی دانیم. وقتی پس از زحمات فراوان مبارزه را می آموزیم، دیگر شجاعت آن را نداریم. آن وقت علیه خود قیام می کنیم و بزرگترین دشمن ما، خود ما خواهد بود. به خود می گوییم که رویاهایمان کودکانه است، انجام دادنشان دشوار است، یا اینکه ثمره عدم شناخت ما از حقایق زندگی است. ما رویاهای خود را می کشیم، چون از درگیر شدن در«مبارزه درست» می ترسیم.
    فشار انگشت روی گردنم شدید تر شد. به نظرم رسید که صلیب کلیسا به مردی بالدارشده. چشم به هم زدم و صلیب دوباره تبدیل به صلیب شد. پطروس ادامه داد:
    _ نخستین عارضه کشتن رویاها این است که وقت کم می آوریم. پر مشغله ترین انسانهایی که در عمرم دیده ام همیشه برای همه کار وقت داشته اند. آنان که هیچ کاری نمی کنند همیشه شکوه می کنند که روزها کوتاهند بی انکه متوجه شوند خودشان هیچ کار مثبتی نمی کنند. در حقیقت آنهااز انجام دادن «مبارزه درست» وحشت دارند.
    _ دومین عارضه و نشانه مرگ رویاها احساس اطمینان است. چون نمی خواهیم زندگی را همچون ماجرایی بزرگ بنگریم. احساس می کنیم که عاقل شده ایم و حق داریم چیز زیادی از زندگی نخواهیم. این را نشانه صحت اعتقادمان می دانیم. ما به آن سوی دیوارهای زندگی روزمره نگاه می کنیم و صدای نیزه هایی که می شکنند و بوی خون و خاک می شنویم، سقوط مهیب و نگاه های تشنه پیروزی جنگاوران را می یابیم، اما هرگز، هرگز شادمانی عمیق کسانی را که مبارزه می کنند احساس نمی کنیم: شادی کسی را که پیروزی و شکست برایش مهم نیست و تنها «مبارزه درست» است که او را به تلاش و حرکت وا می دارد.
    _ و بالاخره سومین نشانه مرگ رویاهای ما صلح و آرامش است. زندگی تبدیل به یک بعد از ظهر روز تعطیل تبدیل می شود و دیگر از ما چیزی نمی خواهد و معمولا بیش از آنچه می توانیم بدهیم طلب نمی کند. آن وقت فکر می کنیم که آدمهایی پخته و بالغ شده ایم و تخیلات کودکانه خود را کنار گذاشته ایم و به نهایت تحقق آرزوهای شخصی و شغلی خود رسیده ایم. وقتی یکی از همسالان ما می گوید که فلان چیز را دوست دارد و یا آرزو می کند، تعجب می کنیم. اما در حقیقت در اعماق وجودمان می دانیم که چه بر سر ما گذشته است: ما مبارزه در راه تحقق رویاهایمان را کنار گذاشته ایم، «مبارزه درست» را.
    صلیب برج کلیسا هر لحظه شکل عوض می کرد و تبدیل به فرشته ای با بالهای گشوده می شد. حتی اگر پلک می زدم باز تصویر فرشته را می دیدم. دلم می خواست به پطروس بگویم ولی احساس می کردم که کارش هنوز ناتمام است. او ادامه داد:
    _ وقتی که رویاهایمان را رها می کنیم وبه آرامش می رسیم مدت کوتاهی را در آسایش سپری می کنیم. ولی رویاهای مرده در درون ما می پوسند و فضای زندگی ما را مسموم می کنند. نسبت به کسانی که در اطراف ما هستند بی رحم می شویم و بالاخره این شقاوت را علیه خود به کار می بریم. اینجاست که رنج و جنون آغز می شود. آنچه ما را وادار به انصراف از مبارزه کرده بود، یعنی ترس از ناامیدی و شکست، تنها پاداش ضعف و سستی ها خواهد بود. تا اینکه یک روز رویاهای مرده و پوسیده هوا را غیر قابل تنفس می کند و آرزوی مرگ می کنیم، مرگی که ما را می رهاند از مشغولیاتمان، و از این آرامش ظاهری بعد از ظهر روز تعطیل.

    ********************

    حالا دیگر مطمئن بودم که یک فرشته می بینم و دیگر نمی توانستم معنای سخنان پطروس را دنبال کنم. حتما حدس زد چون انگشتش را از پشت گردنم برداشت و ساکت شد و تصویر فرشته لحظاتی باقی بود و بعد ناپدید شد و به جای آن صلیب برج کلیسا پدیدار شد.
    ما چند دقیقه ساکت ماندیم. پطروس سیگاری پیچید و شروع به کشیدن کرد. من بطری نوشابه را از کوله پشتی ام بیرون آوردم و جرعه ای نوشیدم. هوا گرم بود. پرسید:
    _ چه دیدی؟
    داستان فرشته را برایش تعریف کردم و گفتم که در ابتدا وقتی پلک می زدم تصویر ناپدید می شد. به من گفت که باید «مبارزه درست» را بیاموزم، چون ماجرا ها و مبارزه طلبی های زندگی را می پذریم ولی هنوز هم آنچه را خارق العاده است انکار می کنم.
    بعد پطروس از توی کیفش یک شی کوچک بیرون آورد و آن را به من داد. یک سنجاق طلا بود. گفت:
    _ این هدیه ای است که پدر بزرگم به من داده است. در نظام « رام» همه قدیمی ها یک چنین چیزی داشته اند. به آن « سوزن شقاوت» می گویند. وقتی دیدی که فرشته بالای برج کلیسا ظاهر شد خواستی آن را انکار کنی، چون چیزی نبود که به آن عادت داشته باشی، در تصوری که از دنیا داری، کلیسا فقط کلیسا است و مشاهدات فقط طی جلسات خلسه «سنت» می توانند ظاهر شوند.
    پاسخ دادم که مشاهده من مطمئنا تحت تاثیر فشار انگشت او ایجاد شده است. گفت:
    _ مسلما. ولی این چیزی را عوض نمی کند. واقعیت این است که تو مشاهده را نپذیرفتی. فلیسی دآکتین احتمالا مشاهده مشابهی داشته و همه زندگیش را به خاطر آنچه دیده فدا کرده است: نتیجه این بود که کار او به عشق تبدیل شد. همین اتفاق برای برادرش هم افتاد. این اتفاق برای همه می افتد، هر روز، ما هر روز بهترین راهی را که باید دنبال کنیم می بینیم اما باز هم به راهی می رویم که به آن عادت کرده ایم.
    پطروس به راه افتاد من هم دنبالش رفتم. انوار خورشید باعث درخشش سوزن در دست من بود. پطروس ادامه داد:
    _ تنها راه نجات رویاهای ما این است که با خودمان سخاوتمند باشیم. باید با هر عملی که از میل به تنبه و مجازات خود سرچشمه می گیرد مبارزه کنیم. حتی اگر خیلی ظریف و پنهان باشد. برای اینکه بدانیم چه زمانی نسبت به خود بی رحم می شویم باید کوچکترین تجلی رنج معنوی را به رنج و درد جسمانی بدل کنیم: هر رنج روحی مانند احساس گناه، پشیمانی، بی نصیبی، سستی، و بزدلی. وقتی آن رنج را به درد جسمی تبدیل کردیم می فهمیم که چه صدمه ای به ما می زند.
    آن وقت پطروس تمرین « شقاوت» را به من آموخت

    تمرین « شقاوت»
    {هر بار اندیشه ای از مغزت می گذرد که فکر می کنی به تو صدمه می زند، مثل حسادت ترحم به خود، درد عشق، حسرت، نفرت و غیره...... این کار را بکن:
    ناخن انگشت اشاره ات را روی ریشه ناخن شست دستت فشار بده تا جایی که درد شدیدی احساس کنی. خودت را روی آن درد متمرکز کن، آن درد بازتاب رنجی است که در سطح روحی و معنوی می کشی. فقط زمانی از این کار دست بکش که آن اندیشه مخرب و منفی از سرت خارج شده باشد.
    این تمرین را هر بار که لازم شد به طور مداوم انجام بده تا وقتی که آن اندیشه ترا ترک کند. اگر هر بار که آمد تمرین را تکرار کنی و آن را فراموش نکنی، کم کم دیرتر به سراغت خواهد آمد و بالاخره از بالاخرخ از بین خواهد رفت.}

    و گفت:
    _ در گذشته از یک سوزن طلا استفاده می کردند، ولی حالا همه چیز عوض شده است. همان طور که منظره ها و چشم اندازهای راه سن ژاک تغییر کرده است.
    پطروس حق داشت چشم انداز دشت به توالی تپه ها شباهت داشت. ادامه داد:
    _ به اندیشه ای بی رحمانه که امروز علیه خودت داشته ای فکر کن و این تمرین را انجام بده.
    هیچ اندیشه ای به خاطرم نمی آمد. گفت:
    _ همیشه این طور است. ما نسبت به خودمان، وقتی لازم است که سختگیر باشیم، بخشنده ایم.
    ناگهان به خاطر آوردم وقتی که با دشواری زیاد از قله « او دو پاردون» بالا رفته بودیم و در آنجا جهانگردها را دیده بودیم که از راهی آسان به آنجا رسیده اند، خودم را خیلی احمق یافته بودم. می دانستم که عادلانه نبود و من نسبت به خودم بی رحم بوده ام. جهانگردها در جست و جوی آفتاب بودند و من در جست و جوی شمشیرم. من آحمق نبودم ولی احساس حماقت می کردم. ناخن انگشت اشاره ام را بشدت در ریشه ناخن شستم فرو بردم. درد شدیدی احسا کردم و وقتی حواسم را روی درد جسمانی متمرکز کردم، احساس حماقت رخت بربست.
    به پطروس گفتم که چه کرده ام. خندید ولی چیزی نگفت.

    ************

    آن شب را در هتلی مطبوع در دهکده ای که کلیسایش از دور دیده بودم به سرآوردیم. پس از شام برای قدم زدن بیرون رفتیم. پطروس شروع به صحبت کرد:
    _ از همه راههایی که انسان برای رنج دادن خود پیدا کرده است، عشق از همه بدتر است. ما همیشه رنج می کشیم که چرا کسی دوستمان ندارد یا کسی ترکمان کرده است یا کسی نمی خواهد ترکمان کند. اگر مجرد باشیم فکر می کنیم هیچ کس دوستمان ندارد و اگر متاهل باشیم از ازدواج یک اسارت می سازیم. وحشتناک است.
    مقابل میدانی رسیدیم که کلیسا در آن قرار داشت. سعی کردم فرشته را ببینم ولی موفق نشدم.
    پطروس به صلیب نگاه می کرد. فکر کردم فرشته را دیده است، اما نه. او فورا شروع به صحبت کرد:
    _ وقتی مسیح به زمین آمد، عشق را با خود آورد. ولی چون بشر تنها عشق را به شکل رنج و فداکاری می شناسد و ادارک می کند، بالاخره او را مصلوب کردند. اگر این رنج را متحمل نمی شد هیچ کس او را باور نمی کرد. چون انسانها عادت داشتند که هر روز به خاطر عواطفشان رنج بکشند.
    روی سنگچینی نشستیم و کلیسا را نگاه کردیم. باز هم پطروس بود که سکوت را شکست:
    _ می دانی، باراباس ( ) یعنی چه، پائولو؟ بار ( ) یعنی پسر، و آبا ( ) یعنی پدر.
    او خیره به صلیب بالای برج نگاه می کرد. چشمانش می درخشید، انگار چیزی او را گرفته بود، شاید عشقی که از آن حرف می زد و من نمی توانستم بفهمم چیست. با صدایی که در میدان خالی طنین انداخت گفت:
    _ چقد مقاصد خداوند حکیمانه است! وقتی که پیلاتوس ( ) از مردم خواست که انتخاب کنند در واقع انتخابی وجود نداشت. او مردی را نشان داد که شلاق خورده و در هم شکسته بود و دیگری را که سربلند بود و انقلابی یعنی باراباس. خدواند می دانست مردم آن را که ضعیف تر است به سوی مرگ خواهند فرستاد تا عشقش را ثابت کند.
    و نتیجه گرفت:
    _ مع ذلک انتخاب هرچه بود، نهایتا پسر پدر مصلوب می شد.
     
  17. terrorist

    terrorist Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏5 ژوئن 2005
    نوشته ها:
    113
    تشکر شده:
    0
    وحيد جون بي خيال ... آدرش كتاب فروشي بده بچه ها برن بخرن اينجوري برات اثر انگشت نمي مونه
     
  18. vmf

    vmf کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏25 نوامبر 2003
    نوشته ها:
    504
    تشکر شده:
    2
    نه صدرا جان، تازه بحث کارشناسی هم داره [​IMG]
    ولی بی شوخی وقت نمی شه، وگرنه بحثش رو خودم راه می انداختم.
    در ضمن قصدم، الکترونیکی کردن کتاب. حالا ببینیم چی میشه [​IMG]
     
  19. terrorist

    terrorist Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏5 ژوئن 2005
    نوشته ها:
    113
    تشکر شده:
    0
    :wacko: :wacko: :wacko: :wacko: خدا به داد برسه اين از انجمن نقد كوئيلو... تا چند وقت ديگه همسفر با كاروان شعر موسيقي رو هم مي زنيم :D سلام و فراوان سلام... درود و فراوان درود :blink:
     
  20. vmf

    vmf کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏25 نوامبر 2003
    نوشته ها:
    504
    تشکر شده:
    2
    قاصد
    _ در اینجا همه مسیرهای سن ژاک به هم می پیوندد.
    ما صبح زود به پوئنته لارنا ( ) رسیده بودیم و این جمله روی پایه یک مجسمه نوشته شده بود. مجسمه، یک زایر قرون وسطا را نشان می داد با کلاه سه گوش، شنل، صدفها، قمقمه، و چوبدست که یادآور حماسه سفرهای فراموش شده بود. سفری که پطروس و من به آن اقدام کرده بودیم.
    شب قبل را در یکی از صومعه های متعددی که در آن مسیر یافت می شود گذرانده بودیم. کشیشی که ما را پذیرفت به ما گفت که در تمام مدت اقامتمان نباید یک کلمه به زبان آوریم. راهب جوانی هریک از ما را به حجره ای هدایت کرد که حداقل وسایل در آن یافت می شد: یک بستر خشن، ملحفه های کهنه اما تمیز، و یک دست آفتابه و لگن. از شیر آب سرد و گرم خبری نبود. او به ما گفت که ساعت صرف غذا روی برنامه ای که پشت در چسبانده شده نوشته شده است.
    در ساعت مقرر به غذاخوری رفتیم. راهبان که در روزه حرف به سر می بردند تنها با نگاه و اشاره آن با هم ارتباط برقرار می کردند و به نظرم آمد که چشمانشان درخشانتر از چشم سایرین بود. شام را روی میزهای دراز کشیده بودند و ما در کنار راهبانی که لباسهای خشن به تن داشتند نشستیم. پطروس به من اشاره ای کرد و فهمیدم که در حسرت دود کردن یک سیگار است ولی احتمالا می بایست تمام شب را از این لذت بی نصیب بماند. من هم همین حسرت را داشتم، پس ناخن شستم را که تقریبا مجروح شده بود فشار دادم. در آن لحظه فقط همین کم بود که بخواهم با قساوت با خودم برخورد کنم.
    شام عبارت بود از سوپ سبزیجات، نان، ماهی، و شراب. همه دعا کردند و ما نیز با آنها همراه شدیم. در مدت صرف شام یکی از راهبان با صدای یکنواخت و زیر بخشایی از رساله پولس رسول( ) به قرنتیان را قرائت می کرد:
    "... بلکه خدای جهال جهان را برگزیرد تا حکما را رسوا سازد و خدا ناتوانان عالم را برگزید تا توانایان را رسوا سازد...
    ... ما به خاطر مسیح جاهل هستیم...
    ...چون افترا بر ما می زنند نصیحت می کنیم و مثل قاذورات دنیا و فضلات{} همه چیز شده ایم تا به حال...
    ... زیرا ملکوت خدا به زبان نیست بلکه در قوت است..."
    در تمام مدت شام در سالن غذا خوری که دیوارهای برهنه داشت؛ اخطارهای پولس رسول طنین افکنده بود.

    *******
    روز بعد، به پوئنته لارنا رسیدیم داشتیم درباره اقامت کوتاهمان نزد راهبان با هم حرف می زدیم. به پطروس اعتراف کردم که علی رغم ترس شدیدم از لو رفتن، در اتاقم یواشکی سیگار دود کرده بودم. او خندید، فهمیدم خودش هم همین کار را کرده است. بعد گفت:
    _ یحیای تعمید دهنده به صحرا رافت و خلوت گزید، اما عیسی نزد ماهیگیران رفت و هرگز از سفر کردن باز نایستاد. من این را ترجیح می دهم. در واقع جز دوران سپری شده در صحرا، عیسی باقی عمرش را در میان مردمان به سر آورده بود. او افزود:
    _ جالب اینکه، نخستین معجزه او نجات یک روح، شفای یک بیمار یا یک مجنون نبود بلکه نخستین معجزه مسیح ... در یک مجلس عروسی بود.
    در این لحظه پطروس توقف کرد. به قدری حرکتش ناگهانی بود که من هم مضطرب ایستادم. ما در برابر پلی بودیم که نامش را بر شهر گذاشته اند، اما او به جاده و پل نگاه نمی کرد. به دو پسر بچه که با توپی در کنار رودخانه بازی می کردند خیره شده بود. آنها بین هشت تا ده سال داشتند و به نظر نمی آمد متوجه حضور ما شده باشند. به جای گذشتن از پل، پطروس کناره پل را دور زد و به طرف رودخانه پایین رفت. من بدون پرسشی دنبال او رفتم.
    بچه ها بدون توجه به ما به بازی ادامه دادند. پطروس نشست و بازی آنها را نگاه کرد تا اینکه توپ به طرفی که او نشسته بود رفت. در این لحظه با حرکتی سریع توپ را برداشت و به طرف من پرت کرد. آن را گرفتم و منتظر شدم چه پیش خواهد آمد.
    بچه بزرگتر جلو آمد. اولین احاسسم این بود که توپ را به او بدهم. اما رفتار پطروس به قدری غریب بود که سعی کردم صبر کنم تا ببینم چه باید کرد.
    کودک گفت:
    _ آقا توپ را من بدهید.
    به صورت او که در دو متری من بود نگاه کردم. چیز آشنایی در این کودک بود، همان احساسی را داشتم که وقتی کولی را دیدم به من دست داده بود.
    بچه اصرار کرد، پافشاری کرد، وقتی دید من ترتیب اثر نمی دهم یک سنگ از زمین برداشت و گفت:
    _ توپ را به من بدهید وگرنه این سنگ را پرت می کنم.
    پطروس و پسر دیگر در سکوت به ما نگاه می کردند. حالت تهاجمی پسرک مرا عصبانی کرده بود. به او گفتم:
    _ پرت کن. اگر سنگ به من بخورد تو را می گیرم و کتک مفصلی بهت می زنم. احساس کردم که پطروس نفس راحتی کشید. چیزی از اعماق ذهنم به سوی بالا حرکت کرده بود. به نظرم می آمد که قبلا این صحنه را دیده ام.
    ترسیده بود. سنگ را به زمین انداخت و از حربه دیگری استفاده کرد، گفت:
    _ اینجا در پوئنته لا رنا، جعبه ای هست که از یک زائر ثروتمند به جا مانده است. من از صدف روی کوله پشتی شما فهمیدم که زایر هستید. اگر توپ را به من بدهید، من هم جعبه حاوی اشیا مقدس را به شما می دهم. می دانم کجا در شنهای ردوخانه چال شده است.
    جواب دادم:
    _ من توپ را می خواهم.
    البته خیلی از حرفی که زده بودم مطمئن نبودم. در واقع جعبه اشیا مقدس خیلی جالب تر بود. به نظر می رسید که پسرک راست می گوید، ولی شاید پطروس به دلیلی آن توپ را می خواست و قصد نداشتم او را ناامید کنم، او راهنمای من بود. پسرک جواب داد:
    _ آقا شما نیازی به این توپ ندارید. شما قوی هستید، سفر می کنید، و دنیا را دیده اید. من جز کنار این رودخانه و این توپ که تنها اسباب بازی من است چیزی نمی شناسم. لطفا آن را به من پس بدهید.
    پسرک با لحن زاری صحبت می کرد و حرفهایش به دلم می نشست. اما فضای زیادی آشنا و احساس اینکه این صحنه را قبلا دیده ام یا جایی خوانده ام باعث شد که یک بار دیگر هم مقاومت کنم. گفتم:
    _ نه من به این توپ احتیاج دارم. به تو پول می دهم که توپ دیگری برای خودت بخری، یک توپ قشنگتر، ولی این توپ مال من است.
    وقتی این را گفتم زمان متوقف شد. منظره اطراف تغییر کرد، بی آنکه پطروس انگشتش را پشت گردن من گذاشته باشد و در یک صدم ثانیه به نظر رسید که در صحرایی از خاکستر هستیم، نه پطروس بود و نه پسرک دیگر. فقط من بودم و پسرک مقابلم. او مسن تر بود و چهره ای دوست داشتنی و آشنا داشت، اما در چشمانش چیزی می درخشید که مرا به وحشت می انداخت.
    این مشاهده یک ثانیه بیشتر طول نکشید. من به پوئنته لا رنا برگشته بودم. جایی که راههای متعددی از اقصا نقاط اروپا به آنجا می رسید و بعد در یک مسیر واحد به سوی مقبره سن ژاک می رفت. در مقابل من پسرکی توپش را می خواست و با نگاهی ملایم و غمگین نگاهم می کرد. پطروس جلو آمد، توپ را از دستم گرفت و به طرف پسرک انداخت. و از او پرسید:
    _ آن جعبه کجا پنهان شده؟
    _ کدام جعبه؟
    _ پسرک این را گفت، دست دوستش را کشید، و هر دو به داخل رودخانه پریدند.
    از خاکریز رودخانه بالا آمدیم و بالاخره از پل گذشتیم. شروع کردم به مطرح کردن سوالاتی که ذهنم را اشغال کرده بود، و درباره مشاهده ای که از صحرا داشتم حرف زدم. اما پطروس موضوع را عوض کرد. و گفت وقتی از اینجا دور شویم درباره آن وقایع حرف خواهیم زد.
    نیم ساعت بعد به شاخه ای از جاده رسیدیم که آثار حکومت روم باستان در آن به چشم می خورد. آن جا پل دیگری بود که مخروبه شده بود. توقف کردیم تا صبحانه ای را که راهبان به ما داده بودند بخوریم. نان جو بود با ماست و پنیر بز. پطروس پرسید:
    _ چرا توپ آن پسرک را می خواستی؟
    کفتم من توپ را نمی خواستم، فقط چون او- پطروس- رفتاری غیر متعارف داشت من هم آن طور رفتار کرده بودم. انگار که توپ برایم خیلی اهمیت دارد.
    پطروس گفت:
    _ در واقع توپ اهمیتی داشت. من کاری کردم که تو ارتباطی پیروزمندانه با همزاد خودت پیدا کنی.
    _ همزاد من؟ تا به حال چنین مزخرفاتی نشنیده بودم. طی سفرم شش روز متوالی را به عبور مکرر از راههای کوهستانی گذرانده بودم، با یک کشیش جادوگر برخورد کرده بودم که هیچ کار جادویی نکرده بود، و انگشتم هنوز دردناک بود، چون هر بار اندیشه ای منفی نسبت به خودم داشتم – مثل مالیخولیا، احساس قصور، احساس گناه، عقده حقارت- مجبور بودم ناخنم را در زخم فرو کنم. البته پطروس حق داشت چون اندیشه منفی من به مقدار زیادی کاهش یافته بود. بااینهمه ماجرای همزاد از همه عجیب تر بود و هضم آن برایم آسان نبود. پطروس گفت:
    _ امروز قبل از رسیدن به پل، شدیدا حضوری را احساس می کردم، انگار کسی می خواست هشداری به ما بدهد. هشدار بیشتر مربوط به تو بود. مبارزه ای در پیش بود و تو باید می توانستی به« مبارزه درست» بپردازی. وقتی انسان همزادش را نمی شناسد، او معمولا در قالب نزدیک ترین شخص تجلی می کند. به اطراف نگاه کردم و پسر بچه ها را دیدم که بازی می کردند. به این نتیجه رسیدم که احتمالا در وجود یکی از آنها ممکن است ظاهر شود. اما این فقط یک احساس بود. تا لحظه ای که تو از دادن توپ صرف نظر کردی مطمئن نبودم که او همزاد تو است.
    به او گفتم که چون فکر می کردم او مایل است، من این طور رفتار کرده بودم. پرسید:
    _ چرا من؟ آیا حرفی زدم؟
    احساس سرگیجه به من دست داد. شاید صبحانه اذیتم کرده بود، چون بعد از یک ساعت پیاده روی واقعا گرسنه شده بودم و خیلی سریع غذا را بلعیده بودم. به علاوه، احساس آشنا بودم آن پسر بچه دوباره به مغزم بازگشته بود. پطروس گفت:
    _ همزاد تو از سه طریق کاملا شناخته شده ترا وسوسه کرد: اول با تهدید، بعد با وعده و وعید، و بعد با حمله به نقطه ضعف تو. باید به تو تبریک بگویم، خوب مقاومت کردی.
    یادم آمد که درباره جعبه مقدس از پسرک پرسیده بودم. اول فکر کرده بودم که پسرک قصد فریفتن مرا دارد ولی حتما جعبه ای وجود داشت، شیاطین وعده بیخودی نمی دهند. پطروس گفت:
    _ وقتی بچه دیگر چیزی درباره جعبه به خاطر نیاورد، زمانی بود که همزاد تو او را ترک کرده بود. وقتش است که او را صدا بزنیم. تو به او احتیاج خواهی داشت.

    ***********

    ما روی پل مخروبه نشسته بودیم. پطروس با دقت باقیمانده خوردنیها را جمع کرد و آنها را در پاکت کاغذی که راهبان داده بودند گذاشت. در مزرعه مقابل کارگران روستایی تازه داشتند سر کار می آمدند، ولی آنقدر دور بودند که نمی توانستم حرفهایشان را بشنوم. تمام زمین را شخم زده بودند و طرحهایی اسرار آمیز تا دور دست زمین موج می زد. زیر پای ما جویباری که خشکسالی کم آبش کرده بود بدون صدا جریان داشت. پطروس گفت:
    _ پیش از سفر، مسیح به صحرا رفت تا با همزاد خود برخورد کند. و از او آنچه را می بایست راجع به انسانها بداند آموخت، ولی نگذاشت که شیطان قوانین بازی را به او تحمیل کند و از این راه بر او پیروز شد.
    شاعری می گوید: " هیچ انسانی یک جزیره نیست." برای موفقیت در «مبارزه درست» ما به کمک نیاز داریم. ما به دوست نیاز داریم و هنگامی که دوستانمان نزد ما نیستند، باید در پیش رفتن و دست یافتن به هدف اصلی ما را یاری کند. هر چیز باید تجلی شخصی اراده ما برای پیروز شدن در « مبارزه درست» باشد. اگر نه نمی فمیم که به همه کس و همه چیز نیاز داریم و آن وقت تبدیل به جنگجویانی خود پسند خواهیم شد. و این خودپسندی باعث نابودی ما می شود، چون دامهای میدان جنگ را به دلیل اطمینان به خود نخواهیم دید. این داستان مبارزه و جنگجو دوباره مرا به یاد دون خوان کتابهای کاستاندا انداخت. از خودم پرسیدم که آیا آن جادوگر پیر هم صبحها قبل از اینکه صبحانه هضم بشود به شاگردش درس می داد؟ اما پطروس ادامه داد:
    _ علاوه بر نیروهای مادی که ما را احاطه کرده اند و به ما کمک می کنند، دو نیروی معنوی هم کنار ماست: یکی فرشته و دیگری شیطان است. فرشته همواره ما را حمایت می کند. او هدیه ای الاهی است و لازم نیست که او را به کمک بطلبیم. وقتی نگاه کریمانه به دنیا می اندازی چهره فرشته تو مشهود است. او جویبار است، کارگاران مزارع است، و آسمان آبی است. روی این پل قدیمی هم که به ما امکان می دهد از آب گذر کنیم، پلی که دستان ناشناس سربازان روم باستان آن را ساخته است، چهره فرشته تو دیده می شود. اجداد ما به آن فرشتگان نگهبان می گفتند، فرشته حامی یا فرشته محافظ.
    نیروی شیطانی نیرویی است سرکش. من ترجیح می دهم او را قاصد بنامم، چون واسطه اصلی بین تو جهان است. در دوران باستان او را به صورت عطارد( مرکوری)، هرمس مثلث التعلیم ( هرمس تریسمگیستوس( ) ) و قاصد خدایان نشان می دادند. او فقط در زمینه مادی دخالت می کند. او در طلای کلیساها حضور دارد. وقتی او را آزاد می گذاریم تمایل به پراکندگی دارد. وقتی او را دفع می کنیم، همه آنچه را می تواند به ما بیاموزد و به نفع ماست از دست می دهیم، چون او انسان و جهان را خوب می شناسد. و اگر قدرت های ما او را خیره کند و مجذوب او شویم بر ما مسلط می شود و ما را از «مبارزه درست» دور می کند. تنها راه شناختن او این است که با او دویت بشویم. به نصایحش گوش کنیم، و وقتی به او احتیاج داریم او را فرابخوانیم، اما اجازه ندهیم که او قواعدش را به ما تحمیل کند. همان کاری که تو با آن کودک کردی، برای این کار باید اول بدانی که چه می خواهی و بعد باید چهره او و نام او را بدانی.
    _ چطور می توانم اینها را بدانم.
    آن وقت پطروس مراسم آشنایی با قاصد را به من آموخت.

    ارتباط با «قاصد»
    { راحت بنشین و خودت را رها کن. بگذار اندیشه ات به هر کجا می خواهد سر بزند. هیچ کنترلی روی آن اعمال نکن. پس از لحظاتی به خودت بگو: " من حالا آسوده هستم و چشمانم در خواب جهان فرورفته اند." هنگامی که ذهنت را کاملا از مشغولیات رها کردی، ستونی از آتش در طرف راست خودت مجسم کن، به طوری که شعله های آن زنده و درخشان باشد. آن وقت به صدای آهسته بگو: " من به ناخود آگاه خویش فرمان می دهم که خود را متجلی کند. خود را بر من بگشاید و اسرار خویش را بر ملا سازد." لحظاتی صبر کن و فقط بر ستون آتش متمرکز شو. اگر تصویری ظاهر شد بدان که تجلی ناخود آگاه توست. سعی کن این تجلی را حفظ کنی. حالا در حالیکه ستون آتش در طرف راست تو پابرجاست، سعی کن ستون دیگری در طرف چپ خودت مجسم کنی. وقتی شعله ها کاملا درخشان و زنده شدند، به آهسته بگو: "باشد که نیروی بره خدا، که در هر چیز و همه کس تجلی می کند، در من نیز متجلی شود، در حالی که « قاصد» خود را فرا می خوانم. آن وقت « قاصد» بر من ظاهر خواهد شد."
    با قاصد خود حرف بزن. او در بین دو ستون آتش بر تو ظاهر خواهد شد، می توانی مشکلت را با او در میان بگذاری، با او مشورت کنی و فرمانهایی صادر کنی که انجام خواهد داد. وقتی صحبت تمام شد با این جمله او را مرخص کن: "من از بره خدا این معجزه را امکان پذیر کرد تشکر می کنم. می خواهم که قاصد (اسم قاصد) هر بار که او را می خوانم بر من ظاهر شود و حتی اگر از من دور باشد در برآوردن آرزویم مرا یاری کند."
    یادداشت: در نخستین جلسه یا در جلسات اولیه( بنا به اینکه تمرکز چه اندازه باشد) نام قاصد به زبان نمی آید و با لفظ « او» با قاصد او را یاد می کنید. اگر ارتباط موفق باشد، در اولین حضور قاصد نام خود را به شخص القا می کند. در غیر این صورت باید برای شناختن نام او اصرار کرد و بعد با او سخن گفت. هر چه این مراسم تکرار شود.، سرعت ظهور و شدت آن و سرعت عمل قاصد بیشتر خواهد بود.}

    و گفت:
    _ بهتر است شب این کار را بکنی، آسانتر است. همین امشب، در اولین ملاقات، او نام خود را به تو خواهد گفت. این نام سری است و هیچ کس نباید آن را بداند، حتی من. هر کس نام قاصد ترا بداند می تواند او را نابود کند.
    پطروس از جا برخاست و ما به راهمان ادامه دادیم. پس از اندک زمانی به کارگران مزرعه رسیدیم، به آنها روز به خیر گفتیم و به راهمان رفتیم. پطروس گفت:
    _ اگر اگر بخواهم از تصویر استفاده کنم خواهم گفت که فرشته زره توست و قاصد شمشیر تو. در هر شرایطی تو را محافظت می کند، اما ممکن است شمشیر وسط مبارزه از دستت بیفتد، ممکن است یک دوست را بکشد، و حتی علیه خودت به کار رود. به علاوه، با شمشیر همه کار می توانی بکنی غیر از اینکه رویش بنشینی.
    پطروس از این جمله قهقهه خنده را سر داد.

    ************

    ما در دهکده ای برای خوردن ناهار توقف کردیم. پیشخدمتی که از ما پذیرایی می کرد خیلی بد خلق بود. به سوالات ما جواب نمی داد. بدون هیچ نظم و دقتی غذا ها روی میز می گذاشت و حتی مقداری قهوه روی شلوار پطروس ریخت. پطروس عصبانی شد، صاحب رستوران را صدا زد و شدیدا اعتراض کرد. بعد به دستشویی رفت و شلوارش را عوض کرد و آن را به صاحب رستوران داد تا برایش بشویند.
    در حالیکه منتظر خشک شدن شلوار در آفتاب بعد از ظهر بودیم، به مطالبی که آن روز صبح گفته بود فکر می کردم. حقیقت این بود که بسیاریاز حرفهای پطروس درباره آن پسر بچه درست از آب درآمده بود. به علاوه، من مشاهده ای از صحرا و آن چهره داشتم، بااینهمه موضوع قاصد به نظرم خیلی ابتدایی می آمد. ما در قرن بیستم زندگی می کنیم و مفاهیم دوزخ، گناه، و شیطان دیگر برای افراد هوشمند معنایی مثل گذشته ها ندارند. در « سنت» که من مدتها از آموزشهای آن پیروی کرده بودم قاصد، شیطان نامیده می شد، حاکم بر نیروی های زمین به حساب می آمد و می توانست در خدمت انسان قرار گیرد. خیلی از اوقات از او کم خواسته می شد ولی نه یک موکل بود و نه یک مشاور در امور روزمره. در حالی که پطروس معتقد بود من می توانم از او استفاده کنم تا در کار و امور دنیوی موفق شوم و پیشرفت کنم. این باور به نظرم کفر آمیز و بچگانه می آمد.
    ولی به مادام ساون قول داده بودم که اطاعت محض نسبت به راهنمای خود داشته باشم. یک بار دیگر ناخنم را در گوشت شستم فرو کردم.

    ***********

    به محض اینکه راه افتادیم پطروس گفت:
    _ من نمی بایست این طور عصبانی می شدم. او فنجان را روی من چپه نکرد، آن را روی دنیا، که از آن متنفر است، چپه کرد. او می داند که جهانی عمیق وجود دارد در ماورای مرزهای تخیلش و، بااینهمه، سهم او از این جهان محدود به این است که صبح زود از خواب برخیزد، به نانوایی برود، از مسافران پذیرایی کند.
    موقع خواب بعد از ظهر بود، ولی پطروس ترجیح داد به رفتن ادامه دهیم. گفت این هم نوعی کفاره برای ناشکیبایی او به حساب می آید. و من که هیچ کاری نکرده بودم محکوم بودم تا زیر آفتاب شدید او را همراهی کنم. به « مبارزه درست» و به میلیونها انسانی که روی این سیاره به انجام کاری مشغولند که دوست ندارند. تمرین شقاوت انگشت مرا زخم کرده بود ولی حالم را خیلی بهبود بخشیده بود. به من نشان داده بود تا چه حد اندازه ذهن من می تواند به من خیانت کند و مرا به کارهایی وادارد که تایید نمی کنم، و احساساتی را بر انگیزد که هیچ کمکی به من نمی کند. در این لطظه آرزو کردم که پطروس حق داشته باشد و واقعا « قاصد»ی وجود داشته باشد که بشود در مورد امور روزمره با او مشورت کرد و در کارهای دنیا از او کمک خواست. بی صبرانه منتظر شب بودم.
    پطروس بی وقفه راجع به پیشخدمت رستوران حرف می زد. بالاخره خودش را قانع کرد که کار خوبی کرده و برای این توجیه به یک برهان مسیحی متوسل شد:
    _ مسیح آن زن زنا کار را بخشید، ولی درخت انجیری را که نخواست به او انجیر بدهد نفرین کرد. من برای این بدنیا نیامده ام که همیشه مهربان باشم.
    خیلی خوب او توانسته بود مسئله را در مغزش حلاجی کند. یک بار دیگر هم انجیل او را نجات داده بود.
    حدود ساعت نه شب به استلا ( ) رسیدیم. حمام کردم و برای شام به طبقه پایین رفتیم. اولین نویسنده راهنمای راه سن ژاک ، امری پیکو، درباره استلا چنین می نویسد: " مکانی است پربار که در آن نان خوب و غذای عالی یافت می شود و همچنین گوشت و ماهی خوشمزه هم دارد. آب رودخانه اگا ( ) شیرین و سالم و خیلی گواراست." من آب رودخانه را نخوردم اما گوشت آنجا بعد از هشت قرن هنوز هم بسیار خوشمزه بود. پیکو کاملا حق داشت. برشهایی از ژیگوی بره، کنگر فرنگی، و ریوخا ( )ی بسیار خوبی به ما دادند. ما مدت زیادی سر میز نماندیم و از همه جا حرف زدیم. بعد پطروس اعلام کرد که وقت مناسبی برای ارتباط برقرار کردن با قاصد فرا رسیده است.
    از هتل خارج شدیم و در کوچه های شهر به قدم زدن پرداختیم. بعضی از کوچه ها مستقیما به رودخانه ختم می شد- درست مثل ونیز- و در یکی از این کوچه ها بود که من تصمیم به نشستن گرفتم. پطروس می دانست که از حالا به بعد من اداره کننده مراسم هستم، پس خودش را کنار کشید.
    مدت زیادی به رودخانه خیره شدم. آبهای بی صدا مرا کم کم از دنیا دور کردند و صلحی عمیق در من پدید آوردند. چشمانم را بستم و اولین ستون آتش را مجسم کردم. پس از مدتی ظاهر شد.
    بعد جملاتی را که گفته بود به زبان آوردم. بعد دومین ستون آتش در سمت چپ برپا شد. بین این دو ستون روشن، فضایی کاملا خالی وجود داشت. به این فضا خیره شدم، بدون هیچ اندیشه ای، تا قاصد بتواند ظهور کند. اما به جای او صحنه هایی غیر متعارف ظاهر شد: ورودی یک هرم؛ زنی که سرتاپا از طلای ناب پوشیده شده بود؛ مردانی سیاه که دور آتش می رقصیدند. تصاویر سریعا جاگزین هم می شدند و من بدون هیچ مخالف یا تلاشی گذاشتم تا جریان یابند. مراحل مختلف راهی را که با پطروس طی کرده بودم نیز در نظرم مجسم شد: مناظر، رستورانها، جنگلها، تا اینکه ناگهان بدون مقدمه، صحرای خاکستری که صبح همان روز دیده بودم بین دو ستون آتش گسترده شد و در آنجا مردی جذاب با نگاهی شیطنت بار ایستاده بود.
    او خندید من در حالت خلسه به او لبخند زدم. او یک کیسه بسته به من نشان داد، بعد آن را گشود، و داخلش را نگاه کرد. من نمی تواستم داخل آن را ببینم. ناگهان اسمی به ذهنم القا شد. آسترن ( ) این نام را در ذهن خود تکرار کردم و آن را بین دو ستون آتش به ارتعاش در آوردم. قاصد سرش را به نشانه تایید تکان داد. من نام او را فهمیده بودم.
    لحظه اتمام تمرین رسیده بود. جملات مربوط را به زبان آوردم و ستونهای آتش را خاموش کردم، اول طرف چپ، و بعد طرف راست. چشمانم را گشودم، روبروی من رودخانه اگا جریان داشت. به پطروس گفتم:
    _ خیلی ساده تر از آن بود که تصور می کردم.
    بعد ماجرا را برایش تعریف کردم. او گفت:
    _ این اولین ملاقات شما بود. ارتباطی برای شناخت متقابل و دوستی متقابل. اگر هر روز او را فرابخواهی، و بتوانی از مشکلاتت با او حرف بزنی و بین کمک واقعی و یک دام فرق بگذاری گفت و گو با او به نتیجه خواهد رسید و می توانی از آن بهره ببری. وقتی با او ملاقات می کنی، شمشیرت را به خاطر داشته باش.
    _ ولی من که هنوز شمشیرم را ندارم.
    _ به همین دلیل هم نمی تواند صدمه بزرگی به تو بزند. به هر حال بهتر است در این کار به او کمک کنی.
    وقتی مراسم تمام شد از پطروس خداحافظی کردم و به هتل برگشتم. در بستر نرم به یاد جوان بی چاره ای افتادم که پیشخدمت آن رستوران بود. دلم می خواست برگردم و به دیدنش بروم و تمرین « ارتباط با قاصد» را به آو بیاموزم و بگویم که می تواند همه چیز را عوض کند، ولی بیهوده است بکوشیم هم دنیا را نجات دهیم. من هنوز نتوانسته بودم خودم را نجات بدهم. ( )
     
  21. vmf

    vmf کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏25 نوامبر 2003
    نوشته ها:
    504
    تشکر شده:
    2
    این قسمت( قاصد) ش از اون حرف ها و کارهاست.
    من که وقت نکردم. هرکی وقت داشت بشینه امتحان بکنه!! ببینه میشه آسترن رو احضار کرد؟؟!!!
     
zarpopخرید بک لینک عسل طبیعی و گرده گل ایرانیfootbal