آژانس هواپیمایی
pop up

سلينجر و ... كلا سلينجر!!

شروع موضوع توسط bahar13 ‏22 ژوئن 2004 در انجمن داستان

  1. bahar13

    bahar13 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏25 می 2003
    نوشته ها:
    266
    تشکر شده:
    4
    من زدم! فعلا پستاي قبلي رو اينجا وارد ميكنم تا بعد!

     
  2. buf

    buf کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 ژانویه 2003
    نوشته ها:
    676
    تشکر شده:
    3
    ناتور دشت هم كه خداست... ولي آدم حرصش درمياد از اينكه انقدر تونوشتن خست به خرج مي ده!
     
  3. bahar13

    bahar13 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏25 می 2003
    نوشته ها:
    266
    تشکر شده:
    4
    ناطوره البته! خست چرا؟!
    (يعني تو نوشتن خست به خرج نميده تو چاپ كردن خست به خرج ميده!!!)
     
  4. bahar13

    bahar13 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏25 می 2003
    نوشته ها:
    266
    تشکر شده:
    4
    درباره ترجمه گفتم بده به خاطر اينه كه اصلا حس ميكنم اين آقاي گلشيري فارسي را نميتونه درست صحبت كنه! حالا يا واقعا نميتونه يا ايراد(!) از سلينجر بوده يا اينكه خواسته يه جوري ترجمه كنه كه به اصل متن آسيب نرسه! يه همچين چرندياتي! البته يه سري مشكلات عمده با اين كتاب داشتم كه الان چيز زيادي يادم نمياد! ولي مثلا يكيش سر داستان انعكاس آفتاب.... بود ( آها همين جا هم بگم كه خيلي بدم مياد از اينكه مترجم بياد اسم داستان/كتاب رو عوض كنه) اين داستان رو وقتي من خوندم هيچي نفهميدم! هيچي ها! زنگ زدم از يكي ديگه هم پرسيدم اونم هيچي نفهميده بود. بعد ها كه يه بار داشتم يه نقدي رو ميخوندم فهميدم كه ساندرا به شوهر بوبو (چي بود اسمش؟) گفته بوده kike و بوبو سعي ميكنه به ليونل بگه كه kike همون kite هه! نگاه كنيد مترجم چي نوشته:
    "ساندرا به خانوم اسنل گفت ... بابا ... بادبادك گنده ي بي مصرفه"
    بوبو آشكارا لرزيد اما پسرك را از روي دامنش بلند كرد و جلوي خود، روي كف قايق قرار داد و موهايش را از روي پيشاني اش پس زد و گفت:"كه اين حرفو زد، هان؟"
    لاينل با اشاره ي سر تائيد كرد و گريه كنان پيش رفت و ميان پا هاي مادرش ايستاد.
    بوبو كه او را ميان دست و پاهايش گرفته بود گفت:"اين كه حرف خيلي بدي نيست. من فكر كردم اتفاق خيلي بدي افتاده." و لاله ي گوش پسرك را به آرامي گاز گرفت. (؟؟!!!!) "كوچولوي من، ميدوني بادبادك چيه؟"
    .....لاينل هم ميگه "يكي از اون چيزهايي كه تو هوا بالا ميره، كه آدم نخ شو دست ميگيره."

    .......! خب آدم از كجا بفهمه منظور نويسنده چي بوده؟
    فقط همينوبگم كه اين آقاي گلشيري شانس اوردن كه كتاب با يه داستان خدايي مثل تدي تموم شد و من اونقدر تا مدت ها تو كف تدي بودم كه يادم رفت برم گلشيري رو خفه كنم!

    --------
    راستي جريان اين كلماتي كه بولد و ايتاليك شدن چيه؟ توي متن اصلي كتاب هم همين جوري بودن؟
     
  5. Kako

    Kako کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏18 اکتبر 2003
    نوشته ها:
    1,160
    تشکر شده:
    7
    مرسي بهار.....از اين كارت كه مديريت ( مجازي) به خرج دادي خوشم اومد. :)
    درباره اينكه كتابش بده يا نه و ..... هم ميشه بحث كرد فعلا باس هومنو بتيغيم اي بوكاشو بزاره ببينيم و بخونيم و حال كنيم. من از خوندم متن اصلي خيلي حال ميكنم. حتي با اينكه سختمه و خيلي مسلط نيستم.....
    مثلا از The old Man and the Sea اثر Ernest Hemingway واقعا واقعا حال كردم. هنوز كه هنوزه تو ذهنمه جملاتش :
    Hey,fish!
    You are going to have to die anyway,do you have to kill me too?
    آخر جملست بخدا ! اصلا نوع فعلها و عجيب بودن فرمت گرامري جمله داراي پيامه برا خواننده. بر اساس حرفايي هم كه درباره هنر براي هنر زدم ميشه گفت هميشه كاستي بوجود مياد در ترجمه و تبديل و تلخيص و ..... هر (هر) اثري !‌ يعني انرژي نويسنده يه چيز بوده موقع انتقال به كاغذ مقداريش دمپ شده و موقع خوندن هم مقداري ازش دمپ ميشه و نميرسه به خواننده ( به هر دليلي يا نقص خواننده يا ...... ) حالا اين وسط يه واسط ( ترجمه ) هم باشه كه ديگه ميتونه وضع خيلي بدتر بشه.
    البته من معدود ترجمه هايي ديدم كه بقدري عالي بودند كه ميشه گفت به اثر اصلي افزودن....البته اونم خيلي شك و ترديد توشه و نميشه براحتي اين حرف رو زد. ميشه گفت متن اصلي اين قابليت رو داشته......
    ترجمه هم خودش كم از هنر نيست....همه ميدونيم.
    درباره اثر سالينجر(9 كتاب) هم مينويسم بعدا.
    فعلا
    ;)
     
  6. Kako

    Kako کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏18 اکتبر 2003
    نوشته ها:
    1,160
    تشکر شده:
    7
    بهار تو هم كه اين تاپيك رو زدي و انداختي اينجا الانم كه داري تو آزاد جولون ميدي.......
    درباره سالينجر بنويسيد بابا ! زندگينامه داريد ازش؟ اي بوك كتاب اون بابا كه سالينجر از دستش شكايت كرده هست ؟ اصلا اسم كتابش چيه ؟
     
  7. boxilink
  8. bahar13

    bahar13 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏25 می 2003
    نوشته ها:
    266
    تشکر شده:
    4
    زندگي نامه ش رو بيخيال شو چون خودشم دوست نداره هيچ جا در باره زندگي نامه ش صحبت شه! اون يارو هم اسمش يادم بود ولي الان يادم نيست بايد برم نگاه كنم ... ولي فكر كنم تو مقدمه ي ناطور دشت بود منم ندارم اونو ... حالا ببينم پيدا ميشه يا نه ... كدوم كتابا شو خوندي؟
     
  9. buf

    buf کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 ژانویه 2003
    نوشته ها:
    676
    تشکر شده:
    3
    منم يه متني دارم ازش... پيدا كنم ميذارم اينجا...
     
  10. buf

    buf کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 ژانویه 2003
    نوشته ها:
    676
    تشکر شده:
    3
    سالينجر بعد از اقامت همراه با تيپ مستقر در انگلستان در عمليات فتح پاريس شركت مي كند. ورود به پاريس براي او فرصتي است كه به كار دل خود برسد. از فرصت هاي مرخصي اش استفاده مي كند و به ديدن ارنست همينگوي مي رود. همينگوي خبرنگار جنگي مستقر در تيپ چهارم بود. آن ها تا آن وقت همديگر را نديده بودند. وقتي همديگر را ملاقات مي كنند همينگوي اولين چيزي كه از او مي پرسد اين است كه چرا كم كار مي كني و آخرين كارت را ببينم

    سالينجر




    .پري سفيديان
    جرومي ديويد سالينجر يا جي دي سالينجر از جمله نويسندگان بزرگ معاصر است كه ويژگي هاي بارزي دارد. بسيار گوشه گير است و از مطرح شدن در نشريات پرهيز مي كند. سالينجر با رمان ناطوردشت به فارسي زبان ها معرفي شد. هرچند پيش از آن هم داستان هاي كوتاه او به فارسي ترجمه شده بود. سالينجر در سال ۱۹۱۹ به دنيا آمده است. حاصل عمرش ناطوردشت است و فراني و زويي و يك دوجين داستان كوتاه. سالينجر از آن رو اهميت دارد كه در داستان نويسي آمريكا سبكي نو و زباني ويژه را برگزيد. او نويسندگي را جداي از روشنگري نمي داند و اعتقاد دارد نويسنده بايد خود را وقف كار عظيمي بكند كه آن كار زندگي اش است. او هيچ مرزي بين زندگي خصوصي و زندگي اجتماعي و خط داستان نويسي اش به رسميت نمي شناسد. در زندگي واقعي زماني كه خود را آفتابي مي كند، بذله گو و دوست داشتني مي نمايد. آدمي كه مخاطب دلش مي خواهد از كنار او دور نشود. او داستان و دنياي داستاني را جداي از زندگي نمي داند. دنياي واقعي او دنيايي است كه همه چيز آن به هم تنيده است. روياهاي او وقتي به بار مي نشيند، داستان مي شود، داستاني كه داستان زندگي است. زندگي از آن نوعي كه ليدي مكبث با مرگ خود تصوير مي كند. يكي داستان پرز آب چشم.
    جرومي سالينجر نخستين داستان خود را در سال ۱۹۴۱ منتشر كرد. داستان هاي بعدي اش با فاصله هاي چند ساله از هم در مجلات ادبي به چاپ رسيد. عنصر اصلي داستان هاي سالينجر، زبان است و نشان دادن زندگي مردم از طريق زبان خاصي كه مي آفريند. زبان او در ناطوردشت زبان جوانكي بي خانمان است كه زبان كوچه و بازار را دستمايه نشان دادن پلشتي هاي زندگي در جنگل نيويورك مي كند. همين نويسنده آنگاه كه فراني و زويي را مي نويسد مخصوصاً در زويي زباني مادرانه است آنگاه كه طنز تلخ را دستمايه قرار مي دهد به ويژه در شخصيت بسي، شخصيت مادرسالار خانواده گلاس.
    در داستان هاي سالينجر هيچ ترديدي در بيان عشق فرزندان به والدين به ويژه مادر وجود ندارد، شايد بهترين نمود آن در رابطه بچه ها و مادرشان در زويي باشد. خود سالينجر مادرش را بسيار دوست داشت با آنكه مادرش گاه عرصه را بر او تنگ مي كرد و با دخالت هايش او را به سرحد جنون مي راند. اما سالينجر هرگز به مادرش رو ترش نكرد. او اغلب اشاره مي كرد كه براي بزرگترهايش احترام زيادي قائل است و اين احترام در رابطه اش با مادر بزرگ و مادرش كه سواد درستي هم نداشتند بسيار چشمگير بود. سالينجر از ابتدا قصد داشت نويسنده شود و شخصيت ويليام هولدن در ناطوردشت جنبه هايي از زندگي پرماجراي خود سالينجر را نشان مي دهد. سالينجر در واقع نوشتن را در دو محور خلاصه مي كرد. نيويورك و هاليوود. هر دو آن ها منبع هنر و سرگرمي مردم به حساب مي آمدند.
    در بهار ۱۹۴۲ جرومي ديويد سالينجر به خدمت ارتش ايالات متحده درآمد و همراه با هزاران جوان ديگر دوران گذار از زندگي عادي شهروندي به زندگي منضبط و سخت گيرانه نظامي را آغاز كرد. اما هيچ گاه نتوانست خود را نظامي فرض كند. اما نمي شد انكار كرد كه او به هر حال سرباز است. داستان هايي كه تعريف مي كرد، لباسي كه مي پوشيد، شكستگي بيني اش كه بر اثر سقوط از جيپ اتفاق افتاد، آن هم زماني كه تك تيراندازي به كمين نشسته بود. خمپاره اي هم كنار او منفجر شد كه بر اثر آن شنوايي يك گوش خود را از دست داد. همه اين ها حكايت از سربازي او داشت. اما سربازي اش به هر حال با سربازي عادي ديگران فرق مي كرد. بعد از طي دوره هاي تخصصي آموزشي به انگلستان اعزام شد. در مدت اقامت خود در انگلستان دو داستان جنگي به يكي از مجلات لندن فروخت. داستان ها درباره زندگي سربازي بود. سربازاني كه آخرين ديدار را از خانه و خانواده به صحنه محا كمه رهبران جهان تبديل مي كنند.




    داستان اول با عنوان، «هفته اي يك بار كه آدم را نمي كشد.» داستان به مرخصي رفتن سرباز و اعزام اوست. سربازي كه هر چند خانواده دارد و همسر زيبايش براي بدرقه او آمده اما تنهاست. تنهايي و اندوه تنها بودن او را آزار مي دهد.
    سالينجر بعد از اقامت همراه با تيپ مستقر در انگلستان در عمليات فتح پاريس شركت مي كند. ورود به پاريس براي او فرصتي است كه به كار دل خود برسد. از فرصت هاي مرخصي اش استفاده مي كند و به ديدن ارنست همينگوي مي رود. همينگوي خبرنگار جنگي مستقر در تيپ چهارم بود. آن ها تا آن وقت همديگر را نديده بودند. وقتي همديگر را ملاقات مي كنند همينگوي اولين چيزي كه از او مي پرسد اين است كه چرا كم كار مي كني و آخرين كارت را ببينم. سالينجر داستان «هفته اي يك بار كه آدم را نمي كشد» را به او مي دهد كه خيلي خوشش مي آيد و از آن تعريف مي كند. اما سالينجر اين موضوع را علني نمي كند زيرا نگران است كه فكر كنند خود را تبليغ مي كند. موضوع ملاقات آن ها بعداً در نامه هاي همينگوي و سالينجر كه در كتابخانه كنگره گردآوري شده بود علني مي شود. اقامت سالينجر در پاريس چندان طولي نمي كشد. آن ها به طرف آلمان حركت مي كنند. سالينجر زماني كه از مرز فرانسه مي گذرد داستان «پسري در فرانسه» را منتشر مي كند كه در روزنامه ساتردي ايونينگ پست به چاپ مي رسد.
    شباهت هاي زيادي بين ناطوردشت و هاكلبري فين است. در صحنه اي هولدن از سالي مي خواهد كه همراه او به كلبه اي بيايد كه خودش ساخته است. آن كلبه را شايد بتوان با كلبه هاكلبري كنار هم قرار داد. با اين تفاوت كه آن كلبه و ماجرايش در زماني ديگر و در شهر به تصوير درمي آيد. شخصيت هاي داستاني سالينجر در داستان هاي مختلف تكرار مي شوند. نجاران تيرها را بالا بگذاريد كه با دو ترجمه به زبان فارسي درآمده است از جمله آثار برجسته سالينجر است كه مهر او را پاي خود دارد. به هر حال از آنجا كه اغلب آثار سالينجر به زبان فارسي ترجمه شده است، خواستم هم معرفي مختصري از سالينجر به دست دهم و نمونه اي از نشر او را ارائه كنم. شايد فضل تقدم در معرفي سالينجر در ايران با فريده قراچه داغي و ناصر موفقيان باشد كه براي اسمه با عشق و فرومايگي و يك روز عالي براي موزماهي را ترجمه كردند اما ادامه كار را احمد گلشيري و حميد ميرمطهري پي گرفتند به ويژه حميد ميرمطهري كه داستان هاي او را به فارسي برگرداند. احمد كريمي حكاك ناطوردشت را در سال ۱۳۴۵ به چاپ سپرد. احمد گلشيري دلتنگي هاي نقاش خيابان چهل و هشتم را اول با هشت داستان و در چاپ بعد با نه داستان ارائه كرد. از فراني و زويي اخيراً دو ترجمه به بازار آمده است كه يكي را ميلاد زكريا ترجمه كرده و ديگري با ترجمه اميد نيكفرجام است. از قرار نيكفرجام خاطرات سالينجر را به قلم دخترش در دست ترجمه دارد. ناطوردشت را محمد نجفي هم مجدداً به فارسي ترجمه كرده است و اين در حالي است كه ترجمه كريمي حكاك به تازگي تجديد چاپ شده است. بالاتر از هر بلند بالايي و نجاران تيرها را بالاتر بگذاريد، هم دو ترجمه از يك كتاب هستند. براي آشنايي خوانندگان تكه اي از كتاب ناطوردشت با ترجمه احمد كريمي حكاك در پي مي آيد: مدت زيادي نشد كه خوابيدم، براي اينكه فكر مي كنم وقتي كه بيدار شدم ساعت در حدود ده بود. بعد از اينكه سيگاري كشيدم، احساس كردم خيلي گرسنه ام. آخرين دفعه اي كه غذا خورده بودم همان دو ساندويچ همبرگري بود كه با «بروسار» و «آكلي» در «آگروستاون»، وقتي كه براي ديدن فيلم رفته بوديم، خورده بودم و از آن موقع مدت زيادي گذشته بود. به نظرم مي رسيد كه انگار پنجاه سال پيش بوده است. تلفن دم دستم بود، گوشي را برداشتم و به پايين تلفن كردم كه براي من صبحانه بياورند. اما مي ترسيدم كه مبادا بدهند «موريس» بياورد. اگر شما خيال مي كنيد كه من مرده اين بودم كه دوباره چشمم به قيافه او بيفتد، بايد بگويم كه هيچ عقل توي كله تان نيست.
    بدين جهت تا مدتي روي تخت دراز كشيدم و سيگار ديگري دود كردم. به فكر افتادم به جين تلفن بزنم و ببينم كه آيا به منزلشان آمده است يا نه، اما حوصله اش را نداشتم. بالاخره كاري كه كردم اين بود كه به «سالي هايس» تلفن كردم. سالي به مدرسه «ماري وودراف» مي رفت و من مي دانستم كه او در خانه شان است، براي اينكه يكي دو هفته پيش از آن نامه اي به من نوشته بود. من زياد مرده اش نبودم، اما سالها بود كه مي شناختمش و از روي خريت هميشه خيال مي كردم كه جين دختر كاملاً باهوش و فهميده اي است. علت اينكه او را همچو دختري خيال مي كردم، اين بود كه جين معلومات زيادي در مورد تئاتر و نمايشنامه و ادبيات و از اين مزخرفات داشت. اگر كسي درباره اين چيزها معلومات زيادي داشته باشد، مدتي طول مي كشد تا آدم بفهمد كه آيا او واقعاً شخص احمقي است يا نه. اين فهميدن در مورد سالي سالها براي من طول كشيد. خيال مي كنم اگر ما اين قدر به هم نزديك نمي شديم، اين موضوع خيلي زودتر از اينها دستگيرم مي شد
     
  11. kafkamedia

    kafkamedia کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏13 سپتامبر 2003
    نوشته ها:
    135
    تشکر شده:
    0
    اين بار سومه كه دارم اين متنو مي نويسم و خود به خود پاك مي شه !
    در مورد ترجمه آثار گليشري اظهار نظر هايي شده كه به نظر من منطقي و انساني (؟!! ) نيستند ! همين كه ما توي ايران مي تونيم آثار اين نويسنده ها رو - هر چند مثله شده و با ترجمه هاي نه چندان قوي - بخونيم خودش نعمت بزرگيه ! درسته كه ترجمه هاي احمد گلشيري ايرادهايي داره ولي اون قدر ترجمه هاي بدي نيستند كه براي انداختن توي جوب به درد بخورن !
    اگه دقت كنين ما مترجم آدم حسابي كم داريم ! اين يه حقيقته ، و كاريش هم نمي شه كرد . ادبيات فارسي هيچ رابطه اي با ادبيات كشورهاي ديگه نداره . شايد تعداد آثاري كه از فارسي به زبون هاي ديگه ترجمه شده به تعداد انگشت هاي هفت هشت تا دست هم نرسه ! شايد به نظر خيلي مهم نياد ، اما همين كه رابطه اين زبون با زبون هاي ديگه ( چه زبون تو زبوني شد ! ) وجود نداره سطح سواد مترجم هاي ايراني رو پايين آورده .
    اگه دقت كرده باشين معتبر ترين انتشاراتي هاي ايران رو چند نفر مترجم سطح بالا مي چرخونند . مثل صالح حسيني ، رضا سيد حسيني ، ابوالحسن نجفي ، عبدالله كوثري ، منوچهر بديعي و چند نفر ديگه . كاكلا مشخصه كه ترجمه هاي صالح حسيني بي عيب نيست ، اما وقتي هيچ مترجمي پيدا نمي شه كه خواننده رو با آثار مطرح جهان آشنا كنه مني كه زبان نمي دونم ( حالا فرضاً ! ) بايد چه جوري اون نويسنده رو بشناسم ؟ يا بايد بي سواد بمونم و كتاب رو به خاطر اشكال هاي نگارشي يا ترجمه اي پرت كنم توي جوب ، يا به همين شير بي يال و كوپال قناعت كنم ؟!

    آخيش !
     
  12. buf

    buf کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 ژانویه 2003
    نوشته ها:
    676
    تشکر شده:
    3
    به نظر منم روي هم رفته زياد بد نبود ترجمه ش... البته الان زياد يادم نيست!
     
  13. dashamir

    dashamir کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 ژانویه 2003
    نوشته ها:
    407
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    Tehran
    حقيتقش من فراني و زويي سلينجر رو خيلي بيشتر از بقيه ي كارها دوست داشتم . شايد هم اندازه ي ناطوردشت . اما از شخصيت خود اين آدم خوشم نمي آيد . يعني يك فرم خاصي است من رو ياد تز توت فرنگي مي اندازد . اينكه توي كلبه ات توي جنگل بشيني و داستان بنويسي براي من يكي چندان جذاب نيست . با اين حال ناطوردشت و فراني و زويي اش عالي است هر چند يك ترجمه ي جديد آمده كه نوشته فرني و زويي و گند زده به كتااب ...
     
  14. avajang.com .leftavajang.com.right
  15. Kako

    Kako کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏18 اکتبر 2003
    نوشته ها:
    1,160
    تشکر شده:
    7
    جهت ملاحظه شدن توسط برادر گرامي Seymor :D
    لطفا بگوييد نام مترجم قبل از انقلاب اين اثر چيست و چگونه ميتوان آنرا پيدا کرد؟(دست دوم فروشي ها هم ندارند). هيچ پدرآمرزيده اي نيست اينو داشته باشه و اسکن کنه؟ ارزشش رو داره.

    ايبوک متن انگليسي کتابهاشم کسي داشت لطفا لطف کنه و بگذاره همينجا.
     
  16. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran


    نبش قبر تاپيك هاي خيلي قديمي طبق قوانين فروم ممنوع است . مگر اينكه دليل موجهي داشته باشيد .

    اگر هم مي خواهيد كتاب درخواست كنيد 2 تاپيك مختلف براي اينكار در اين انجمن وجود دارد . پس دليلي براي بالا آوردن اين تاپيك وجود نداشت .
     
  17. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    پیرامون پیامی که دوست مهربانم viki عزیز ارسال کرده بودند تاپیک مجددا باز گردید . دوستان در مورد این مطلب همینجا پست ها را ادامه دهند .
     
  18. viki

    viki کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏18 آپریل 2006
    نوشته ها:
    147
    تشکر شده:
    0
    تشکر

    فقط ... یه مقدار شاید .... منتظر هستم ( هستیم که - من و سیمور عزیز ) که ... بقیه هم در این تاپیک حضور پیدا کنن برای ادامه بحث ....

    [​IMG]
     
  19. kasra_kh

    kasra_kh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏23 آپریل 2004
    نوشته ها:
    528
    تشکر شده:
    3
    سلام همگی !
    چند وقته سلینجر و آثارش افتادن روی بورس ! (البته خیلی وقته شناخته شده هستن ولی یه مدته هرکی رو میبینم دو ساعت در مدح ایشون و آثارش سخنرانی میکنه:rolleyes: )
    اصولا با پی تی هم که رابطه ی تاریخی داره ! همیشه ایجا پر بوده از علاقه مندانش !:cool:
    توی نمایشگاه امسال هم که کللی براش سر و دست میشکوندن ! دو سه جا خوندم که راجع به "جنگل واژگون" نوشته بودن و توصیه کرده بودن خوندنش رو !
    پس واجب شد من برم "جنگل واژگون" رو (گویا با ترجمه ی جدید) بخونم ! اصلا نتونست نظرم رو جلب کنه ! داستان اصلا قوی نبود ! البته شاید قبول کنم که دیالوگ ها و جزییات خوب بودن و داستان رو با توجه به جزییاتش خوب جمع کرده بود !
    ولی اصلا نوشته ی محبوب من نیست ! و اونطوری که میگفتن اصلا نبود !
    بیشتر ضعفش داستان اصلی بود به نظرم ! آدم باید یه داستان قوی داشته باشه و اون رو base کار قرار بده حالا با توجه به مهارت و تجربه ش بیاد جزییات رو روش بسازه !

    نظر شما چیه ؟! به نظرتون شاهکاره یا با من موافقید ؟! به نظرتون کدوم قسمت کار سلینجر قابل تحسین هست ؟!
    لازمه یه بار دیگه هم بخونمش تا یه چیزایی توش پیدا کنم ؟! شما اصلا توش چیزی پیدا کردید ؟!
     
  20. kasra_kh

    kasra_kh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏23 آپریل 2004
    نوشته ها:
    528
    تشکر شده:
    3
    گویا اصلا اثر شاخصی نبوده نه ؟! اینجا طرفدار یادمه زیاد داشت ها !
     
  21. kasra_kh

    kasra_kh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏23 آپریل 2004
    نوشته ها:
    528
    تشکر شده:
    3
    http://www.sharghnewspaper.com/850221/html/vk3.htm
    نظرتون چیه ؟!
     
  22. seymour

    seymour مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏3 آگوست 2005
    نوشته ها:
    6,205
    تشکر شده:
    62
    محل سکونت:
    Tehran
    kasra ی عزیز ... اتفاقا طرفداراش هنوزم هستن ... ولی یه تاپیک توی بخش فرهنگ و هنر بود ... فکر کنم یه علتش این بود که جوابی نیومد ... :eek: ;)

    این داستان رو سال 1947 نوشته ... یعنی 4 سال قبل از ناتور دشت ( که شروع قدرت و محبوبیت اش بوده ) بنابراین اگر هم که نتونسته خیلی قوی کار کنه ، قابل درکه .... [​IMG]


    پی نوشت : نمی دونم ترجمه اش چطور بوده ... در ضمن من اصلش رو نخوندم ... سعی می کنم امشب اصلش رو بخونم ... [​IMG]