آژانس هواپیمایی
tanki

سوتی!!!

شروع موضوع توسط KENSHIN ‏1 ژوئن 2007 در انجمن گفتگوی آزاد

  1. KENSHIN

    KENSHIN کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏17 می 2007
    نوشته ها:
    9
    تشکر شده:
    0
    سوتی هائی که دادین رو بنویسید یک کم بخندیم

    اول خودم...

    تو آزمایشگاه فیزیک 1 ، بچه های گروه شیمی داشتن آزمایش میکردن ... نمیدونم چی بود ولی بخار غلیظی داشت
    کمی که خلوت شد رفتم جلو تر (دقت نکرده بودم زیر هود(هواکش) دارن آزمایش میکنن و ماسک زدن) سرمو کردم تو ظرف بو کنم ببینم چیه...یک ربع به هوش آومدم...آخر هم نفهمیدم چی بود!
     
  2. bloody

    bloody کاربر فعال علم و دانش کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏19 آپریل 2007
    نوشته ها:
    1,226
    تشکر شده:
    13
    محل سکونت:
    IRAN
    خیلی باحال بود ولی من هرچی فکر کردم دیگه تا این حد سوتی ندادم ولی فکر میکنم اگه چیزی به ذهنم رسید مینویسم
     
  3. KENSHIN

    KENSHIN کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏17 می 2007
    نوشته ها:
    9
    تشکر شده:
    0
    جلسه ی اولی بود که رفته بودم تو باشگاه دانشکده...من ووشو کار میکردم ولی رفقا خبر تاسیس این مکان رو داده بودند مخ ما رو هم زدن که بیا اینجا و ... رشته ی ووشو نداشت ولی کاراته و تکواندو و کیکبوکسینگ برقرار بودند ماهم یک شب رفتیم (چون مجانی بود اکثر رزمی کارهای دانشگاه می اومدن) عده ای از بر و بچ بودند خلاصه ما و یکی از دوستان لباس پوشیدیم(هوگو و ساق بند و ...) و پریدیم به جون هم ده بزن که میزنی...تو حال و هوای خودمون بودیم که یک یارروئی اومده بود مثل مربی ها به دوستم میگفت که چیکار کنه (سن و سالی هم نداشت)
    در نهایت کار به جائی رسید که خودش لباس پوشید اومد وسط با ما مبارزه کنه(به قول خودش آهسته)

    آقا چشمتون روز بد نبینه ما رو جو گرفته بود یک HILLBACK (در تکواندو میگویند:تی چاگی...ضربه ی پاشنه از پشت با چرخش) گذاشتیم زیر گلوی بنده خدا ، ناکداون شد(یک چیزی تو مایه های منگی)

    روز بعد فهمیدیم استاد فولکنتاکت دانشکده بوده(بدبخت چه قدر جلوی شاگرداش ضایع شده بود)!!!!
     
  4. bloody

    bloody کاربر فعال علم و دانش کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏19 آپریل 2007
    نوشته ها:
    1,226
    تشکر شده:
    13
    محل سکونت:
    IRAN
    کنشن کم کم دارم میترسم یعنی تا این حد!!!:blink:
     
  5. KENSHIN

    KENSHIN کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏17 می 2007
    نوشته ها:
    9
    تشکر شده:
    0
    کجاشو دیدی تازه!:D:f34r::f34r::f34r::f34r::f34r:

    ولی جالبه انگار هیچکس غیر من تو عمرش سوتی نداده

    یکی دیگه ولی مال دوستمه:
    در دوره ی دبیرستان یک رفیقی داشتیم عشق ماشین بود(الان هم هست)
    یک روز به کلش زد با ماشین بیاد مدرسه...سر صف بودیم (در حال چرت صبحگاهی) که یکهو صدای انهدام شیئی از خواب پراندماند(صدا در حد برخورد گلوله ی توپ بود به ماشین)همه دویدند دم در ... رفیق ما اومده بود پارک کنه ، زده بود پشت اتومبیل ناظم مدرسه(خدا بیامرزش یک انسان نمونه بود...لنگه نداشت) و فاتحه ی هردو ماشین را خونده بود ... نکته ی جوک ماجرا اینجاست که فاصله ی خونش تا مدرسه 5 تا کوچه بیشتر نبود!!!!
     
  6. Dead_Man

    Dead_Man Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏16 می 2007
    نوشته ها:
    433
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    Lost in middle of nowhere
    من سوتي حتما زياد داشتم ولي سعي كردم كه اونا رو فراموش كنم
     
  7. خرید بیت کوینآموزش لینک سازی 2018
  8. RPG 8

    RPG 8 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏13 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    1,580
    تشکر شده:
    81
    محل سکونت:
    تو عالم خودم
    یه سوتی هم من بگم
    یادمه اولین بار بود که میرفتم آزمایشگاه..تنهایی هم رفتم(راهنمایی بودم)
    یه ظرفی به من دادن گفتن پرش کن منم رفتم تا کله پرش کردم!ولی نمیدونستم کجا بذارمش واسه همین رفتم تا از پذیرش سوال کنم(نمونه ها هم دستم بود)!
    خلاصه رفتم و نمونه ها رو گذاشتم جلوی یارو که داشت با کامپیوتر کار میکردکه یدفه دیدم رنگ یارو بنفش شد! همون لحظه یه زنه که اونجابود چشمش به شاهکار من افتاد و یه جیغی زد که دیوار صوتی جا به جاشد!
    با این همه اتفاق وقتی مسول پذیرش اومد با خونسردی منو با نمونه هام ! راهنمایی کرد به اونجایی که باید میرفتم........
     
  9. Banned_Bananas

    Banned_Bananas کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏28 آگوست 2006
    نوشته ها:
    607
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    PersianTools & LosAngeles
    امروز (در حقیقت دیروز چون ساعت 2 بامداد هست) روز بسیار موفقیّت آمیزی برای من بود، اینقدر انرژی گرفتم که اصلاً خوابم نمیبره و به هیچ کدوم از سوتی هایی که دادم نمی خوام فکر کنم. (منم بعضی وقتها مثل همـۀ مردم سوتی میدم، هیچکسی وجود نداره که توی عمرش سوتی نداده باشه مگر اینکه کر و لال بوده باشه.)
     
  10. @li

    @li کاربر فعال موبایل کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 جولای 2006
    نوشته ها:
    3,788
    تشکر شده:
    81
    محل سکونت:
    GRAVEYARD
    یک بار به یک گدا پول دادم....بعد بهش گفتم دست شما درد نکنه !!!!
     
  11. hadi_S

    hadi_S Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏5 جولای 2006
    نوشته ها:
    647
    تشکر شده:
    4
    محل سکونت:
    کنج دیوار
    اقا یه مرد بسیار مودبی بود تویه محلمون خیلی به ما جوونا احترام می ذاشت یه روز اومد جلو و بعد از کلی سلام و احوال پرسی و تعارف وسط این تعارفات اومد گفت من کوچیک شما هستم منم گیج شدم و برگشتم بهش گفتم دست شما درد نکنه مرسی
     
  12. @li

    @li کاربر فعال موبایل کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 جولای 2006
    نوشته ها:
    3,788
    تشکر شده:
    81
    محل سکونت:
    GRAVEYARD
    :lol::lol::lol:....یه جورایی مثل من سوتی دادی!!!
     
  13. Muhammadinfo

    Muhammadinfo کاربر فعال علم و دانش کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 فوریه 2006
    نوشته ها:
    1,865
    تشکر شده:
    19
    حالا من سر کلاس زبان بودم.
    همه هم قاطی پاتی بودیم و بحث چادر و اینا شد.
    من بدبخت البته بچه بودما. به جای کلمه Veil از کلمه Tent استفاده کردم .
    آی ضایع شدم یه استادی هم داشتیم آنقدر خندید که من آب شدم
     
  14. KENSHIN

    KENSHIN کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏17 می 2007
    نوشته ها:
    9
    تشکر شده:
    0
    خسته نباشی!
     
  15. Dead_Man

    Dead_Man Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏16 می 2007
    نوشته ها:
    433
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    Lost in middle of nowhere
    خواهش مي كنم راحت ترين كاري بود كه مي تونستم كنم:blush:
     
  16. semorena

    semorena Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏19 فوریه 2007
    نوشته ها:
    180
    تشکر شده:
    2
    خب من انقده سوتي دارم كه نگو
    اما سعي ميكنم يكيشون رو كاملا سانسور شده بگم:
    بچه هم نبودم
    اوايل دوران دانشگاه قرار بود بريم كوه
    منم از بين راه رفتم به بچه ها ملحق شدم
    يه جايي رو كم كني بود كي از صخره ميره بالا
    منم خواستم برم
    شلوارم پارچه اي بود
    يك قاچ بزرگ باندازه يك هندوونه...
    ديگه......
    حالا اين سوتي كه تموم شدني نبود...
    پايين اومدن از كوه از اون سوتي دردناك تر بود.........
     
  17. mojtaba2741

    mojtaba2741 مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏2 دسامبر 2005
    نوشته ها:
    1,785
    تشکر شده:
    15
    محل سکونت:
    Tehran
    حالا من دو سه تایی از خودم و دوستان دانشگاهیم بگم،
    یه بار یکی از دوستام داشت در مورد یه قضیه ناراحت کننده ای که برای دوستش اتفاق افتاده بود برای ما صحبت می کرد:
    "خیلی اتفاق بدی بود؛اینقدر که بغض تو چشاش جمع شده بود...":p
    یه بار به همراه سه تا از بچه ها با ماشین پدر یکی از دوستام که پسرش جلو نشسته بود و داشت از برنامه امروز باشگاه می گفت:
    "بعد از اینکه خسته شدیم حسین به من گفت بریم ک*ر و شیک بخوریم"می خواست بگه حسین چقدر داهاتی هست که شیر و کیک می خواد که جلوی باباش سوتی داد،ما هم رفته بودیم پشت صندلی و دلمون رو گرفته بودیم،:lol:
    یه سوتی هم از خودم،یه بار اون زمانا که جلو ماشین دو نفر سوار می شدن؛من و دوستم سوار ماشینهای ونک نوبنیاد شدیم،من وسط راه کار داشتم و پیاده شدم با دوستم خداحافطی کردم و بعد از دست دادن به دوستم،دستم رو هم برای راننده دراز کردم که با اون هم دست بدم،:wacko:
     
  18. jasoosk

    jasoosk Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏24 فوریه 2006
    نوشته ها:
    428
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    شیــراز، یــزد، لندن
    این خیلی عالی بود.:D
     
  19. KENSHIN

    KENSHIN کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏17 می 2007
    نوشته ها:
    9
    تشکر شده:
    0
    خانه ي يكي از دوستان يك جلسه اي(بحث و گفتگوي مذهبي) بود ما هم رفتيم...جلسه از لحاظ كساني كه شركت كرده بودند در حد مجلس خبرگان بود

    صاحب مجلس يك ظرف ميوه(هندوانه) آوردند خاستند دور بگيرند كه چون مسن بودند يكي از دوستان(21 ساله رشته ي عمران)
    بلند شد ظرف ميوه گرفت و چرخاند ولي يادش رفت كه براي خود صاحب مجلس هم تعرف كند

    بقيه اش رو اينطوري ميگم

    سعيد :آقا بفرمائيد...مرسي

    _بفرمائيد...

    (سعيد فراموش ميكند براي آيت الله م.ب. ظرف ميوه را بگيرد)

    من:سعيد براي حاج آقا نگرفتي

    سعيد:اي خواهر و مادر (با صدائي متوسط و روئي سرخ)

    آيت الله م.ب. آنقدر خنديد كه چپه شد


    خودم انقدر خنديدم كه داشتم ميمردم...از دست اين رفيقاي جواد ما!
     
  20. rsystem84

    rsystem84 کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏11 آپریل 2006
    نوشته ها:
    25
    تشکر شده:
    0
    دم غروبي تو حال خودم بودم و پياده از خيابوني رد ميشدم كه يدفعه چشمم به يه آشناي تازه وارد خورد
    بهش سلام دادم و از روي عادت و حواس پرتي گفتم : صبح بخير .

    ديدم يارو شاكي شد و گفت منو مسخره ميكني ؟
    نزديك بود دست به يقه بشيم ولي خوب به خير گذشت .
     
  21. pooyanmahdavi

    pooyanmahdavi کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏30 مارس 2007
    نوشته ها:
    25
    تشکر شده:
    0

    سابقا یه روزی که سرم حسابی توی مانیتور بود صدای آیفون اومد و منم با بی حالی گوشی رو برداشتم و گفتم کیه؟ یه آقایی یه چیزی در مورد اینکه قبض تلفنشون رو اشتباهی تو خونه ما انداختنه باشن پرسید؟ و خواست که برم دم در. منم که حواسم پرت تلفن شده بود به جای "چند لحظه صبر کنید الان میام دم در" گفتم "چند لحظه گوشی دستتون الان میام دم در!"
    خوشبختانه فرصت کافی برای جمع و جور کردن ماجرا داشتم بنابراین رفتم دم در و بی مقدمه با لبخند گفتم: مگه نگفتم گوشی دستت باشه؟ پس کو؟
     
avanak همکاری در فروش عسل طبیعی و گرده گل ایرانیتبلیغات در گوگل