سایت ساز وبزیخرید بک لینک

سين هشتم: سوختن

شروع موضوع توسط hbm_7052 ‏12 می 2004 در انجمن گفتگوی آزاد

  1. hbm_7052

    hbm_7052 کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏10 دسامبر 2003
    نوشته ها:
    40
    تشکر شده:
    2
    :wacko:

    اين گزارش مقدمه ندارد، اما اگر مي خواهيد، بنا به عرف روزنامه نگاري، گزارشي با مقدمه بخوانيد، لطفاً خودتان با تخيل بينظيرتان مقدمه اي برايش متصور شويد.
    مواد لازم براي تقويت تخيل: يك سفرة هفت سين ترجيحاً خاتمكاري شده، يك آينة قجري، كتاب قرآن، صفي از سينهاي زندگي و يك بغل احساس. مابقي اش را نگران نباشيد خودبه خود در ذهنتان شكل مي گيرد.

    فرزانه ... ، 23 ساله، 54 درصد سوختگي با نفت، 5 ماهه باردار. اين تمام اطلاعاتي است كه روي برگة كوچكي بالاي تخت بيمار نصب شده است. مردي پشت پنجرة بزرگ اتاق داد مي زند كه پتو را از روي صورتش بردارم. پتو را كه تا روي سرش كشيده شده، پس مي زنم.
    ـ فرزانه مي خواهي شوهرت را ببيني؟
    ـ نه حوصله ندارم. پتو را بكش روم، سردم است.

    مرد برمي گردد و آرام آرام مي رود، اما دوباره به پيش مي آيد، گل سرخي را روي هرة پنجره مي گذارد و اين بار سريعتر از قبل دور مي شود.
    سوپروايزر بخش، قبل از آنكه وارد اتاق شوم، مي گويد: «اين زن امروز صبح چند ساعتي قبل از تحويل سال نو با نفت خودش را سوزانده و تا از خانيآباد به اينجا برسد يك ساعتي طول كشيده است. جنين درون شكمش فعلاً سالم است، اما به مرور بر اثر عفونت، اضطراب و دارودرماني سقط خواهد شد، خود او نيز بر اثر همين عفونت و خونريزي خواهد مرد.»

    ـ يعني چه مدت ديگر زنده است؟
    ـ معلوم نيست. بستگي به ميزان مقاومت بدنش دارد.

    خانم پورزند اين را هم اعتراف مي كند كه بيمارستان به دليل كمبود بودجه قادر نيست با غذاهاي پروتئين دار و رژيم غذايي مناسب از بيمارانش مراقبت كند، بنابراين بسياري از بيماران به همين علت تلف مي شوند، بيماراني كه آنقدر وضع مالي نابساماني دارند كه خودشان هم قادر نيستند كمبود مواد پروتئيني بيمارستان را جبران كنند. به دنبال او به بخش دو مي روم، بخشي كه در ميان پرستارها معروف به بخش مرگ و به عبارتي بخش حاد با بيماراني با سوختگي بالاي 70 درصد است. در آخرين اتاق اين بخش، فرزانه روي يكي از چهار تخت اتاق خوابيده است. پرستار كه وارد اتاق مي شود، من مي مانم كه چه كنم، مجال مكث كردن نيست. راه مي افتم پشت سرش، مي روم تا زني را ببينم كه چند روز ديگر بيشتر مهمان اين دنيا نيست. به خودم مي گويم مصاحبه ام كه تمام شد، مي زنم بيرون.

    هميشه مادربزرگم مي گفت: «اگر روز اول عيد را شاد نباشيد خدا قهرش ميگيرد.» اما انگار اينجا جهنم خداست. فرزانه تمام بدنش از سر تا نوك پا در باندهاي قهوه اي رنگ پيچيده شده. قسمتهايي از پيشاني، گونه ها و چانه نيز سوخته است. پرستار بيدارش مي كند. چشمهايش آنقدر پف كرده كه به زحمت مي تواند آنها را باز نگه دارد، فقط براي دقايقي باز مي كند تا ببيند با چه كسي حرف مي زند، بعد دوباره پلكهايش مي افتند.

    بوي عيد در بوي عفونتي كه اتاق را پر كرده و تاولهاي صورت فرزانه و ناله هاي سه زن ديگر اتاق كه هرچند وقت يك بار بلند مي شود دور و دورتر مي شود.
    «سرم داغ داغ بود. انگار يه پادگان مورچه در آن راه مي رفت. كاشكي اين كار را نكرده بودم. اما دست خودم نبود يكدفعه شد. هيچكس باورش نمي شود كه من اين كار را كرده باشم.
    هفت ماه پيش ازدواج كردم و در طبقة دوم خانة مادرشوهرم ساكن شديم. چند وقت پيش پدرشوهرم با سه ميليون خانه اي برايمان رهن كرد و قرار بود كه روز چهارم فروردين به خانة جديدمان اسباب كشي كنيم، اما مادرشوهرم به خاطر همين مسئله ناراحت بود و بددهني هايش بيشتر شده بود. مي گفت: تو عروس نيستي. تو آمدي مال مرا غارت كني! هنوز چند ساعتي به تحويل سال نو مانده بود، آمده بودم پايين تا كنار هم باشيم. علي به من نگاه كرد و گفت: هيچي نگو. علي خيلي مهربان است. آمد كنارم نشست. داشتيم نقشة خانة جديد را مي كشيديم كه يادم نيست علي چي گفت كه من بلند خنديدم. نميدانم مادرشوهرم خندة مرا چطور برداشت كرد كه مثل اسپند روي آتش شد. هرچي خواست گفت، كه من روسپي ام... كه معلوم نيست بچة تو شكمم مال كيه! علي هي مي گفت: هيچي نگو، هيچي نگو. اما او ول نمي كرد. بعد به برادر و پدرم پيله كرد. مي گفت: ايشالله لاش برادرتو بغل كني مفتخور. ديگه نتوانستم تحمل كنم، من هم جوابش را دادم. گفتم: به خودم فحش بده، ولي به برادر و پدرم كاري نداشته باش. علي آمد ميانجيگري كند كه از اتاق انداختش بيرون. صداي پاهاي علي را مي شنيدم كه داشت از پله ها مي رفت پايين. احتمالاً مي رسيد به حياط. بعد همانجا مي ماند. هميشه همينطور بوده. گفتم خود را مي كشم تا راحت بشوي. رفت تو آشپزخونه، يك بطر نفت و كبريت آورد و گذاشت تو سرسرا. گفت: ياالله بيا خودت را آتش بزن. اين قدر گفت تا... نمي خواستم اينكار را بكنم. فقط مي خواستم نشان بدهم كه مي توانم اينكار را بكنم. خانم باور كنيد كمي از نفت را روي خودم خالي كردم. كبريت آتش زدم اما نيم متر جلوتر از خودم. انگار يك خواب بود. يكهو گر گرفتم.»

    ـ مادرشوهرت كجا بود؟
    ـ جلو آشپزخانه ايستاده بود. بهش گفتم تو را به روح پدرت بيا خاموشم كن. اما نيامد. انگار هيچكس صداي آدم را نمي شنيد.
    ـ شوهرت؟
    ـ از صداي جيغ من آمد بالا. آن موقع وسط راه پله بودم. علي فوراً يك حوله از داخل حمام آورد و پيچيد رو صورتم (ميخندد)، آخر خيلي روي صورت من حساس است. مي گويد همة خوشگلي زن به صورتش است. انگار همة مردها عشقشان صورت همسرانشان است.
    مادرشوهرم مي گفت: مي گذاشتي بسوزد. چرا پتوي مرا سوزاندي؟ هيچكس نبود، شايد اگر زودتر كمكم كرده بودند، اينهمه نمي سوختم. علي دست تنها مرا برد حمام و لباسهايم را با قيچي كند و شست. با اورژانس هم تماس گرفت، داشت لباسم را مي پوشاند كه رسيد.

    ـ پدرشوهرت كجا بود؟
    ـ رفته بود بهشت زهرا. وقتي آمبولانس رسيد او هم آمد.

    فرزانه نمي داند كه به زودي خواهد مرد، بچة درون شكمش هم همينطور. نميداند كه يك طرف صورتش سوخته و حتي اگر ترميم هم شود مثل يك دستمال چروك و كهنه مي شود. نمي داند كه بيمارستان به دليل كمبود بودجه قادر نيست غذاهاي مقوي به او بدهد و حتي براي افراد غيرپرسنل بيمارستان نان تهيه كند. زن، به عشق مادري، دو دستش را گذاشته روي شكم بادكرده اش: «وقتي آتش گرفتم. سريع خوابيدم و پاهايم را توي شكمم جمع كردم، شكمم اصلاً نسوخته. حالا اين پرستار ديوانه صبح به صبح مي آيد به من مي گويد: بچه ات سقط مي شود. شكمم كه نسوخته، چند روز ديگر هم خوب مي شوم و مي توانم بچه ام را بزرگ كنم. برادرم رفته مشهد از آقا شفايم را بگيرد.»

    ـ فرزانه، از مادرشوهرت خبر داري؟
    ـ پدرم مي خواهد از او شكايت كند.
    ـ شوهرت چه مي گويد؟
    ـ او خيلي مهربان است. گريه مي كند كه از شكايتمان بگذريم. چون آن وقت ديگر نمي تواند با من زندگي كند.
    ـ شغل همسرت چيست؟
    ـ در كفاشي كار ميكند.
    ـ خودت هم كار مي كردي؟ تحصيلاتت چقدر است؟
    ـ ديپلم دارم. قبل از ازدواج، دو سال حسابدار خانة فرهنگ شهريار بودم، اما بعد از ازدواج كار را كنار گذاشتم، دوست داشتم به زندگي ام برسم.

    گل سرخ ديگر روي هرة پنجره نيست. باد آن را با خود برده است.
    ـ فرزانه، شوهرت رفت، نمي خواستي ببينيش؟
    سكوت مي كند. چند دقيقة بعد مي گويد: «اگر هنوز اينجا هستي، پتو را بكش روي سرم، سردم است.»
    بيرون كه مي آيم مرد روبه رويم قرار مي گيرد؛ مردي كوتاه قد كه تا شانه هاي فرزانه مي رسد. كاپشن سرمه اي رنگي به قد قامتش پوشيده، حرف خاصي نمي زند. فقط از اينكه علت خودسوزي همسرش مشاجرة بين او و مادرش بوده، ناراحت است و اميدوار كه خانوادة فرزانه از شكايت صرفنظر كنند.

    *
    روبه روي راهروي بخش دو، روي ديوار بر روي كاغذي نوشته شده:
    «توجه توجه:
    لطفاً بدون گان وارد نشويد.»
    اما نه تنها پرستارها، بلكه سوپروايزر بخش هم از من نميخواهد كه گان بپوشم. حتي رختكني براي اين منظور در راهرو وجود ندارد. وقتي اين مسئله را از يكي از پرستارها مي پرسم، مي گويد: «حتماً بايد گان پوشيده شود، لابد پرستارها حواسشان نبوده است.»
    پرستار ديگري مي گويد: «بودجة بيمارستان اندك است، نمي تواند مخارج وسايلي مانند گان را بپردازد.» مي خواهم سؤال ديگر را از دكتر كريمي، مدير بيمارستان، بپرسم، اما هر بار كه تماس مي گيرم او در اتاقش نيست. از همان پرستار مي پرسم: «پس چرا خود پرسنل گان نمي پوشند؟» مي گويد: «لباسهاي آنها مخصوص بخش است، اگر بخواهند از بخش خارج شوند لباسهايشان را تعويض مي كنند.» اما بسياري از پرستارها و بهيارها بدون تعويض لباس راحت و آزاد در ميان بخشها و حتي در محوطة بيروني بيمارستان رفت و آمد مي كنند.

    *
    خودسوز بعدي، به علت نبود تخت خالي در بيمارستان، در راهرو بخش يك بستري شده است. او درست دقايقي قبل از تحويل سال نو اقدام به خودسوزي مي كند: ساعت 15/10.
    گلباغ ...، 25 ساله، 25 درصد، سوختگي با نفت، ساكن اسلامشهر.

    خانم پورزند مي گويد: «به نظرم چيزي به تو بروز ندهد. آخر صبح از ترس شوهرش لام تاكام حرف نزد و شوهرش با كلي سروصدا جواب سؤالهاي دكترها را مي داد.» خوشبختانه وقتي ما مي رويم، از اين مرد پرهيبت خبري نيست. خودش هم وقتي مي گويم: «مطمئن باش اگر مردي وارد راهرو شد از كنار تختت دور مي شوم»، مي خندد و مي گويد: «شوهرم ظهر رفت و تا فردا ديگر برنمي گردد.»
    گلباغ هر دو پايش تا زانو، دو دستش تا نزديك آرنج، موها و قسمتي از گونه ها و پلكهايش سوخته است.
    مدام مي پرسد: «صورتم در چه وضعيتي است؟» پرسنل بيمارستان نصب هر آينه اي را در بيمارستان قدغن كرده اند. اما خوشبختانه صورت گلباغ آسيب چنداني نديده است. به او اطمينان ميدهم كه كبودي صورتش خواهد رفت. آرامتر مي شود و به حرف مي آيد: «بچه هايم براي امسال عيد هيچي نداشتند. توي خانه هم هيچي خوراكي نبود. از بچه هايم خجالت مي كشم. شوهرم كارگر ساختمان است. حقوق زيادي ندارد اما همان مقدار كم را هم از چند ماه پيش به زور و كتك مي داد. حرفش اين است كه من بايد از خانه اش بروم، اما كجا بروم بدون بچه هايم؟ اگر بچه ها را به من مي داد، مي رفتم پيش مادرم. مادرم توي شهر اراك است.
    امروز از وقتي از خواب بيدار شد شروع كرد به بهانه گيري. گفتم: برو يه چيزي بخر هيچي توي خانه نداريم. بهم فحش داد و جلو بچه ها كتكم زد.»

    اشك روي پوست سوخته شده اش سرريز ميشود.
    ـ چطور شد خودت را سوزاندي؟
    ـ سرم داغ كرده بود. ديگر نمي خواستم زنده باشم. ميخواستم سوختنم را ببيند، شايد دلش به رحم بيايد. كمي نفت روي لبة چادرم ريختم. چادرم را دور كمرم بسته بودم. يكهو گر گرفت كشيد تا بالا.
    ـ حالا دلش به رحم آمد؟ رفتارش تغيير كرد؟
    ـ نه. اينقدر صبح تو بيمارستان داد و قال راه انداخت كه پرستارها ساكتش كردند. نمي خواست زير بار بستري شدنم برود.
    ـ كجا خودت را آتش زدي؟
    ـ توي خانه.
    ـ بچه هايت هم آتش گرفتن تو را ديدند؟
    ـ آره. خانة ما كوچك است.
    ـ بچه هايت چند سال دارند؟
    ـ دخترم هشت ساله است، پسرم هفت ساله.
    ـ چطور خاموشت كردند؟
    ـ شوهرم با پتو خاموشم كرد و بعد به كمك يكي از همسايه ها مرا به بيمارستان آورد.
    ـ چرا مي گويد از خانه اش بروي؟
    ـ نمي دانم. از ده سال پيش كه با هم ازدواج كرديم، اين حرف را مي زند، مي گفت: بالاخره يك روز بايد بروي. ناسلامتي دخترعمه و پسردايي هستيم.
    ـ حالا مي خواهي چكار كني؟
    ـ چكار بايد بكنم؟ دوباره بايد برگردم توي آن خانه.
    گريه امانش را مي برد.

    سوم فروردين

    موضوع گزارش فقط خودسوزي زنان در روز اول فروردين بود. بااين حال بعد از ديدار با گلباغ و فرزانه چند بار ديگر به بيمارستان سر زدم. فقط براي جواب به اين سؤال تلخ كه آيا زنان ديگري هستند كه در طول روزهاي عيد خودسوزي كنند.
    براي گرفتن اجازة ورود به بيمارستان، ده دقيقه با نگهبان چك و چانه زدم. بالاخره مي پذيرد كه با سوپروايزر بخش تماس بگيرد. بعد از كمي گپ وگفت و تبريك سال نو مي رود تا معرفينامة مرا در دفتر پرستاري پيدا كند. دقايقي بعد كاشف به عمل ميآيد كه معرفينامه گم شده است. خدا را شكر نگهبان روز اول از راه مي رسد. به شهادت ايشان، بقية نگهبانها اجازه مي دهند وارد بيمارستان شوم. خانم فلاح، ديگر سوپروايزر بخش، جلو در منتظر ايستاده است. مي گويد ديشب يك زن ديگر را از اسلامشهر آورده اند.

    ـ حالش چطور است؟
    ـ 80 درصد سوختگي دارد. احتمال زنده ماندنش خيلي كم است.
    دوباره مي رويم همان بخش دو، به همان انتهاترين اتاق. جلوتر از فرزانه خودسوز جديد آرميده است. فرزانه كه نيمه بيدار است با خنده سلام مي كند.
    ـ دختر، تو چه سرحالي.
    ـ آره ديگر، شاگرد ممتاز بخشم.
    نامش اقدس است و 30 ساله. به غير از گوشه هاي چشم، مابقي صورتش سوخته. لبها متورم شده، پلكها و مژهها و بيني كاملاً سوخته است. باند تا بالاي ابرو را گرفته، مطمئناً پيشاني نيز وضعيت خوبي ندارد.
    خانم فلاح به اقدس سفارش مي كند هرچه من مي پرسم جواب دهد. چشمهاي متورم اقدس تواني براي باز شدن ندارند. به گمانش من هم يكي از پرسنل بيمارستان هستم.

    ـ خانم، يكذره آب بده.
    ـ نبايد فعلاً آب بخوري.
    ـ خانم، تو را خدا يكذره آب بده. دهانم خشك شده.
    ـ اقدس، چرا خودت را سوزاندي؟
    ـ شوهرم مي خواست برگردد سراغ زن اولش. مي گفت: پشيمان شدم، مي خواهم دوباره با زنم آشتي كنم. دلم شكست. اين حرفها حق من نبود. هنوز يك ماه نشده بود كه ازدواج كرده بوديم. گفتم: اگر مي خواستي دوباره با او زندگي كني، پس چرا آمدي سراغ من؟ گفت: حالا پشيمان شدم.
    احساس كردم خيلي تحقير شدم. اگر اين كار را ميكرد تكليف من چه بود. ديگر حتي نمي توانستم به خانة پدري برگردم. خانوادة من دختر طلاق گرفته را شوم مي دانند. يك شيشة نفت كنار كابينت آشپزخانه بود. آن را برداشتم تا خودم را آتش بزنم. پريد از دستم گرفت. چند دقيقه بعد رفت دستشويي. حال بدي داشتم، رفتم سراغ شيشة نفت، نصف نفت را خالي كردم روي تنم، بعد هم كبريت زدم. از صداي جيغم از دستشويي آمد بيرون. آتش گر گرفته بود تا بالا. همه چيز سرخ بود. مي ديدمش كه دارد مي دود دنبال پتو. دست خودش هم سوخت، نصفي از قالي هم. وقتي پتو را انداخت كنار، تن جزغالة من مانده بود و دستهاي سوختة خودش.

    ـ چطور با همسرت آشنا شدي؟
    ـ ما اهل قزوين هستيم. يك سال پيش يكي از همسايه ها به خانه مان آمد و گفت: مردي است كه به تازگي همسرش را طلاق داده و دنبال زن مي گردد. اگر دخترتان را ميدهيد بگويم براي خواستگاري بيايد. مادرم گفت: بگو بيايد. او هم آمد. 45 سالش است، يعني 15 سال بزرگتر از من. از زن اولش پنج تا بچه دارد كه دوتاي آنها با ما زندگي مي كنند. من اصلاً نمي خواستمش. به زور پدر و برادرهايم راضي به ازدواج شدم. من خاطرخواه كس ديگري بودم كه پدرم مخالف بود.
    ـ شغل همسرت چيست؟
    ـ سرايدار يك گاوداري در اسلامشهر است. ما توي همان گاوداري زندگي مي كنيم.
    ـ خودت چقدر سواد داري؟
    ـ تا كلاس ششم درس خوانده ام.
    ـ اقدس، از كارت پشيمان نيستي؟
    ـ نه، كاش مي مردم و راحت مي شدم. هنوز يك ماه از ازدواجم نگذشته بايد بيوه مي شدم. خانم تنم نسوخت، دلم سوخت.
    خانم، تو ازدواج كرده اي؟
    ـ نه.
    ـ انشاالله خوشبخت بشوي. خانم جان، مردها چيز تحفه اي نيستند.
    ـ شوهرت به ديدنت مي آيد؟
    ـ آره. همين الان پيشم بود. بوسم كرد، گريه كرد. گفتم: گريه نكن، خوب مي شوم برمي گردم پيشت.
    آخر خانم جان من حق طلاق ندارم. برگردم برادرهايم مرا مي كشند. بايد با همين مرد بسازم.
    خانم دهانم خشك شده. يكذره آب بده.

    ـ اقدس، تو نميتواني آب بخوري.
    ـ نترس، نمي ميرم.
    بغض گلويم را گرفته، مي گويم: اقدس تا شب تحمل كن، بعد بهت آب مي دهند. ميگويد: خانم جان صدايت مي لرزد. گريه نكن، خوب مي شوم.
    دلم مي خواهد فرياد بزنم: اقدس تو داري مي ميري. خوب شدني در كار نيست. روي همين تخت تمام مي كني، حتي شايد قبل از اينكه بتواني يك دل سير آب بخوري.
    به در ورودي بيمارستان كه مي رسم، مردي صدايم مي كند. برمي گردم. «من برادر اقدس هستم. اگر مي خواهيد با همسرش صحبت كنيد، روبه رويتان است، دارد مي آيد.»
    برمي گردم. مردي كوتاه قد و ژوليده، در دستانش يك شيشه نوشابه و يك بسته كيك است. ساعتي از ظهر گذشته. او هم كم وبيش هر آنچه اقدس تعريف كرد تكرار مي كند.

    ـ آقا شما واقعاً تصميم داشتيد برگرديد سراغ زن اولتان؟
    ـ نه، فقط ميخواستم سربه سرش بگذارم.
    ـ شما از سربه سر گذاشتن خوشتان مي آيد؟
    ـ من هنوز ناهارم را نخورده ام.
    ـ با چهره اي كه پيدا كرده هنوز حاضري با او زندگي كني؟
    ـ بله، حتي اگر يك تكه گوشت از او باقي بماند.
    پوزخندي مي زنم.

    پنجم فروردين

    بخش دو به دليل وضعيت حاد آنجا ممنوع الملاقات است. ملاقات كنندگان پشت پنجره هاي بزرگ اتاق براي ديدن بيمارانشان صف كشيده اند و فقط گهگاه افراد نزديك خانواده با خواهش و التماس مي توانند براي لحظاتي وارد بخش شوند. ساعتهاي ملاقات جلو در ورودي براي فيلمسازان اكشن ديدني است. نگهبان با چوب جلو در ايستاده و مثل يك فرماندة جنگي عمل مي كند. چوب را بيشتر نه براي زدن بلكه براي محافظت از خودش در برابر ملاقات كننده ها به دست گرفته، در برابر مرداني كه باكي از گلاويز شدن با او و شكستن در و پنجرة بخش ندارند.

    از جلو انبوهي از مردان و زناني كه پشت پنجره هاي اتاق صف كشيده اند، رد مي شوم و به جايگاه سوپروايزر مي رسم. مي گويد: «ديشب يك خودسوز ديگر داشتيم.» دختري بود كه نام خيالانگيزي داشت، ملكة شاهزاده، 22 ساله، 80 درصد سوختگي با نفت. ديگر مي دانم كه بيماراني با سوختگي بالاي 70 درصد مرگشان حتمي است.
    مي دانم كساني را كه به بخش دو مي آورند زناني هستند كه زندگيشان به مويي بند است. ملكه نيز در همان اتاقي كه اقدس و فرزانه هستند بستري شده است. روي تخت نشسته و آن طرف پنجره جمعيت انبوهي از فاميل زل زده اند داخل اتاق.
    وقتي مي پرسم: «چرا اين كار را كردي؟» به جاي آنكه جواب بدهد، مي گويد: «خانم من مي ميرم؟»
    ـ نه.
    ـ ولي دكتر گفت كه من مي ميرم.
    ـ دكتر غلط كرد.
    ـ مرسي خانم.
    ـ خانم صورتم خيلي سوخته؟
    ـ نه ملكه، خوب مي شوي.
    ـ راست مي گويي خانم؟ مرسي.

    اين ترجيع بند به دفعات در صحبتهاي ملكه تكرار مي شد و من هم هر بار همان جوابها را مي دادم.
    پشت همان پنجرة بزرگ، مادر، برادر، خواهر و بقية خانواده ملكه جمع شده اند. ملكه گاهي جمله اي به زبان تركي مي گويد و آنها آن طرف به گريه مي افتند.
    مادرش كه تازه ديشب به همراه چند نفر ديگر از افراد خانواده از تبريز به تهران آمده، با هزار خواهش اجازه مي گيرد براي دقايقي وارد بخش شود. روبه روي ملكه ايستاده، مات و مبهوت. يك كلمه هم فارسي بلد نيست. در برابر هر جملة من فقط سرش را تكان مي دهد. خانواده اش از آن طرف شيشه داد مي زنند كه چيزي از او نپرسم. پيرزن حال خوشي ندارد.
    پيرزن كه مي رود ملكه دوباره ناآرام مي شود. دنبال كلمه مي گردم. ذهنم خالي است. چه بايد بگويم؟! منتظر شنيدن چه حرفي هستم؟ ترجيع بند لعنتي ملكه مدام تكرار ميشود:
    «خانم من مي ميرم؟»
    «خانم صورتم خيلي سوخته؟ راست بگو به جدت.»

    ملكة شاهزاده، دختر 22 سالة تُرك، دل به مردي مي بندد. مرد به خواستگاري اش مي آيد، به دفعات، اما خانواده اجازة ازدواج نمي دهند. «مي گفتند: تو بايد در ميان طايفة خودت ازدواج كني. اما من علاقه اي به پسرهاي طايفة خودم نداشتم. براي عيد آمده بودم تهران. رفتم خانة دايي ام. روز اول عيد به دايي ام زنگ زد، سال نو را تبريك گفت و باز هم از من خواستگاري كرد. اما مردهاي ترك حرفشان يكي است. دايي ام گفت نه. عصر روز دوم عيد ديدمش. تو خيابان پيروزي با هم قرار گذاشته بوديم. يك شاخه گل سرخ برايم آورد. گفت كه دوستم داره. گفتم: بيا فرار كنيم. گفت: تو قاموس مرد لر فرار معني ندارد. گفتم: مرا به تو نمي دهند. گفت: خوب اشكال ندارد، اين شاخه گل را هميشه داشته باش. آمدم خانه، گل داشت پرپر مي شد. چطور مي توانستم زندگي ام را روي يك گل بگذارم. دوباره با دايي ام صحبت كردم. جوابش نه بود، گفت: كل فاميل ناراضي اند. مي خواستند مرا به عقد يك نفر ديگر دربياورند. بعدازظهر روز چهارم گل توي ليوان خشكيده بود. دايي ام و خانواده اش رفتند عيدديدني. من ماندم توي خانه. حوصله نداشتم. بهانه كردم كه حالم خوب نيست. نمي دانم بعد چي شد. رفتم توي حياط. كمي نفت از بشكة كنار حياط برداشتم و ريختم روي خودم. بعد هم كبريت زدم. صاحبخانه از جيغ هايم به حياط آمد و با پتو و شلنگ آب به جانم افتاد. اول آب ول كرد رويم كه شعله هاي آتش بيشتر شد. دور خودم توي حياط مي چرخيدم. بعد رفت و با پتو برگشت، نصف تنم سوخته بود.

    ـ خانم، من چند روز ديگر زنده ميمانم؟
    ـ تو حالا حالاها زنده مي ماني.
    ـ آره، دروغگو.
    بوي عفونت همه جا را گرفته است. از بخش مي روم بيرون. اما بو ريه هايم را پر كرده است. خانواده اش با ديدن من پراكنده مي شوند. با زنهايشان كه حرف مي زنم، مي گويند: «خانم ما كه در جريان نبوديم، هرچه بگوييم گناه است.» مردان هم چشم غره مي روند و مي گويند: «ما تركيم، غيرت و آبرو داريم، مسئله خانوادگي است، انشاالله حل ميشود.»

    چهاردهم فروردين

    «اسكناسهاي كهنه را نوارهاي چسب حمايت مي كنند،
    سربازان را،
    سنگرها.
    هلياي من! ما را هيچكس نخواهد پاييد و هيچكس مدد نخواهد كرد.»1
    سلام.
    امروز چهاردهم فروردين است. همة ما هم حالمان خوب است. تو هم مي خواهي باور كن، مي خواهي نكن. امروز ظهر براي خاتمه دادن به گزارشم براي آخرين بار به بيمارستان مطهري مي روم. نگهبانها ديگر مرا مي شناسند. بدون اينكه مجبور شوم معرفينامه ام را نشان بدهم، وارد بيمارستان مي شوم. مستقيم بخش دو و همان آخرين اتاقِ بخش. از چهار تخت اتاق، دو تخت خالي است و روي دو تخت دو زن ديگر دراز كشيده اند.
    مي روم پيش خانم فلاح و سراغ زنان گزارشم را مي گيرم.

    نتيجه اعلام ميشود:
    گلباغ، كه دو روز پس از خودسوزي به تقاضاي همسرش از بيمارستان مرخص مي شود، در روز دهم فروردين، دوباره به دليل عفوني شدن سوختگي به بيمارستان برمي گردد و اين بار در بخش حاد بستري ميشود. دكترها از او قطع اميد كرده اند.
    فرزانه ساعت 7 صبح نهم فروردين فوت مي كند. جنينش هم يك روز قبل سقط مي شود.
    اقدس ساعت 30/7 شب هشتم فروردين و ملكة شاهزاده ساعت 17 همان روز فوت مي كنند.
    همة زنان گزارش من فوت كرده اند.
    ديگر عرضي نيست.■

    پي نوشت
    1) بار ديگر، شهري كه دوست مي داشتم، نادر ابراهيمي،

    برگرفته از سايت مجله زنان
     
  2. بازدیدیار - افزایش بازدید سایت و سیگنال های برندخرید بک لینک
  3. arash_kh

    arash_kh کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏15 ژوئن 2003
    نوشته ها:
    561
    تشکر شده:
    5
  4. hbm_7052

    hbm_7052 کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏10 دسامبر 2003
    نوشته ها:
    40
    تشکر شده:
    2
    -----------------------
     
  5. Queen_of_hearts

    Queen_of_hearts کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏7 اکتبر 2003
    نوشته ها:
    163
    تشکر شده:
    4
    محل سکونت:
    Every where!
    .........................
    منم سكوت!
     
  6. Parastoo

    Parastoo کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏15 دسامبر 2002
    نوشته ها:
    68
    تشکر شده:
    3
    گزارشش خيلي دردناكه. كاش لينك مي دادي به خود سايت. به هر حال دل من وب مستر براي هيت سايتم مي تپه !
     
  7. bahar13

    bahar13 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏25 می 2003
    نوشته ها:
    266
    تشکر شده:
    4
  8. dashamir

    dashamir کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 ژانویه 2003
    نوشته ها:
    407
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    Tehran
    چه مي شود گفت ...؟ من هم اين گزارش رو خوندم از طريق وبلاگ آدم نصفه نيمه ...
    تا كي مي شود تنها خواند و غصه خورد و به فكر چاره نبود ... ؟ تا كي مي شود تاب آورد اين وضع رو ...؟
     
  9. hbm_7052

    hbm_7052 کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏10 دسامبر 2003
    نوشته ها:
    40
    تشکر شده:
    2
    واقعا چه کسي بايد از حقوق اين زنان حمايت کنه :ph34r:
     
  10. ghaboli

    ghaboli کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏22 آپریل 2004
    نوشته ها:
    50
    تشکر شده:
    0
    بهتر بود تا ماجرای هر روز رو تو یه پست جداگانه میزدی چند تا آگهی هم لابلاش میذاشتی!!! اونوقت میشد یه پست سریالی
     
  11. fozool

    fozool Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏29 می 2004
    نوشته ها:
    894
    تشکر شده:
    35
    محل سکونت:
    تهران
    :(( !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
     
  12. tintin

    tintin Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏8 آگوست 2004
    نوشته ها:
    1,803
    تشکر شده:
    0
    و اينك گوري كه هيچ كس نتونست تا تهشو بخونه :lol:
     
  13. TruthPraiser

    TruthPraiser Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏12 ژوئن 2004
    نوشته ها:
    2,348
    تشکر شده:
    10
    محل سکونت:
    واژه نخست سه نام اين شهر به ترتيب تاريخ ع ش ق
    متاسفانه نمونه چنین حوادثی در جامعه امروز ما زیاد دیده می شه کسی هم به فکر انتخاب راه درستی برای این مشکلات نیست.
     
خرید و فروش ارزهای الکترونیکیخرید و فروش اتوماتیک ارزهای الکترونیکی عسل طبیعی و گرده گل ایرانی