برگزیده های پرشین تولز

عصباني، خسته، نااميد

Ghazmar

Registered User
تاریخ عضویت
27 دسامبر 2002
نوشته‌ها
766
لایک‌ها
3
اين تاپيك، محلي براي خوندن و پاسخ دادن نيس. اينجا فقط و فقط، محلي براي نوشتنه. هر كي، به هر دليلي، از هر كسي يا هر چيزي عصبانيه، يا نااميده، يا اصلاً مسته. بياد اينجا بنويسه. اينجا همون كاغذيه كه توش همة حرفاي دلمون رو مي‌زنيم و بعدم پاره‌ش مي‌كنيم.
اينجا، نخونين، فقط بنويسين…
 

Ghazmar

Registered User
تاریخ عضویت
27 دسامبر 2002
نوشته‌ها
766
لایک‌ها
3
فكر مي‌كنم، حتي يه دوست واقعي هم برام نمونده. همة كسايي كه يه زماني فكر مي‌كردم دوستمن، ديگه نيستن. اونا بزرگ شدن. بزرگونه فكر مي‌كنن. بزرگونه عمل مي‌كنن. تو همون زماني كه من بايد بزرگ مي‌بودم، هم بزرگ بودم و هم بچه. بهشون نشون مي‌دادم كه مي‌شه هم بزرگ بود و هم بچه بود. مي‌شه به هيچ چي خنديد. مي‌شه بعضي وقتا يواشكي يه كارايي كرد. مي‌شه گفت بي‌خيال فردا و الان رو غنيمت شمرد. ولي وقتي اونا بزرگ شدن، بچگي‌شون رو يادشون رفت.
كاش مي‌شد يا چيزي باشه كه فكراي آدم رو با همون سرعتي كه از ذهن آدم مي‌گذره، ثبت كنه. چقد از حرفام بخاطر اينكه بايد آهسته آهسته نوشته بشن، بالكل يادم مي‌رن.
اصلاً مي‌دوني چرا دارم اينجا اين چيزا رو مي‌نويسم؟ واسه اينكه كسي رو ندارم كه اينا رو بهش بگم. مي‌دوني اين چقده دردناكه؟ مي‌دوني اگه مثلاً اينا رو به برادرم بگم، سعي مي‌كنه نصيحتم كنه؟ اگه به دوستم بگم، سعي مي‌كنه دلداريم بده. اگه …
چرا هيشكي رو ندارم كه اينا رو بهش بگم، و هيچي بهم نگه؟ هيچي نگه. فقط گوش كنه…
چرا آدما بزرگ مي‌شن؟ چرا قول و قراراشونو يادشون مي‌ره؟ چرا حالا ديگه يه دور هم جمع شدن و يه پوكر تا نصفه شب، توي «برنامة روزانه» شون وجود نداره؟ چرا حالا ديگه من توي برنامة روزانه‌شون جايي ندارم؟
چرا حالا حرفايي رو مي‌شنوم كه اصلاً انتظار شنيدنشون رو ندارم؟ چرا حالا همون حرفا و كارايي كه 4 سال پيش همه به هم مي‌گفتيم، حالا بهشون برمي‌خوره؟
چرا حالا ديگه يه چيزاي ديگه‌اي ارزش شدن؟ چرا حالا دروغ هست؟ چرا حالا ديگه بهت نمي‌گن مي‌خوان برن، نكنه تو بگي، من هم مي‌آم؟
چرا حالا ديگه حرفامون رو رك و راست به هم نمي‌گيم؟ چرا پشت سر هم حرف مي‌زنيم؟ اصلاً چرا حالا كارها ديگه معني پيدا كرده؟
مي‌دوني چند وقته با هم كوه نرفتيم؟ مي‌دوني چند وقته، بدون برنامة‌قبلي، با هم نرفتيم جاده چالوس؟ مي‌دوني چند وقته شب خونة من نخوابيدي؟ مي‌دوني چند وقته با همديگه نيمروي سوخته نخورديم؟ اصلاً مي‌دوني چند وقته با هم بازي نكرديم؟
يه زماني فكر مي‌كردم اگه حوصله‌م از همة چيزاي دنيا سر بره، خونة تو هست. مي‌دوني چيه؟ ديگه نيست. يه وقتي، تو يه جمعي، از يه آدمي كه خيلي بي‌ربطه، مي‌شنوي كه فلاني، كه دوست قديميته، در مورد تو همچين چيزي رو گفته. يه خورده بيشتر كه مي‌گردي، مي‌بيني انگار همه مي‌دونن كه اون اين نظر رو در موردت داره، غير از خودت. اون وقت چه حالي بهت دست مي‌ده. اون دوست قديمي، به جاي اونكه گوشي تلفن رو ورداره و شمارة تو رو بگيره و بهت بگه كه از فلان كارت ناراحت شدم… بعداً تو از تمام آدم‌هاي ديگه مي‌شنوي كه فلاني گفت … انگار كه اون روز، به جاي شمارة تو، شمارة بقية آدم‌هاي اون اطراف توي دفتر تلفنش نوشته شده بود…
تو هنوزم كه هنوزه، براي اينكه اونا راحت تر باشن، قبول مي‌كني كه راحتي‌ت رو بي‌خيال شي، ولي ديدي با يه نمي‌شه، نمي‌تونم، نه اصلاً امكان نداره، چقد راحت اونا اين كار رو نكردن؟
يا اصلاً همين نوشته‌هاي اينجا، مي‌دوني اگه اينا رو مي‌ديدن چي مي‌گفتن؟
حالا ديگه توي مهموني هم بهت خوش نمي‌گذره، چون احساس غريبگي مي‌كني. احساس مي‌كني كه دنياها ديگه عوض شده.
و هيچ مي‌دوني اين، شايد همون احساسيه كه پدر و مادرا دارن؟ چقد زود اونا رو درك كردي. كهنه شدنشون رو و غم پنهانشون رو از اينكه يه شكاف بين خودشون و فرزندشون مي‌بينن رو. احساس غربتشون رو نسبت به دنياي كسايي كه به دنيا آوردنشون. و احساس از دست دادنشون رو، يه هو انگار احساس خلأ مي‌كنن. يه چيزي رو انگار گم مي‌كنن. اوني كه تا ديروز اينجا بود، ديگه نيس. اونا كساي ديگه‌يي رو براي دنياشون انتخاب كرده‌ن. و پدر و مادر، كاري نمي‌تونن بكنن جز اينكه فقط بشينن و ببينن.

چقدر دلم گرفته بود امشب. هنوزم گرفته امشب. دردناك‌ترين بخش داستان اينه كه وقتي هم كه با اين آدما صحبت مي‌كني، همه‌شون نه تنها خودشون رو بر حق مي‌دونن و فكر مي‌كنن كه هيچ اشتباهي نكرده‌ن، بلكه تو رو هم مقصر مي‌دونن كه چرا چنين درخواست‌هايي داري…
من ديگه دوستي ندارم. من دارم گريه مي‌كنم براي اينكه ديگه كسي نمونده كه بهش بگي ازت ناراحتم، چه برسه به اينكه از چشات اين رو بفهمه.
ديگه كسي نمونده كه ارزششو داشته باشه تا براش تب كني. مي‌دوني، فروخته شدي. به همة چيزاي ديگه فروخته شدي، به زن، به پول، به ماشين، به كلاس، به رفاه، حتي به يه خواب عصرگاهي.
مي‌دونم كه فردا، پس‌فردا همه چي دوباره خوب و رنگيه، ولي مي‌دونم هم كه ردي از امشب، روي رنگ‌هاي فردا مي‌مونه.
 

arash_kh

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
15 ژوئن 2003
نوشته‌ها
553
لایک‌ها
5
والا دل منم به 1001 دليل امشب گرفته بود.
من كه دلم مي گيره دوست ندارم با كسي در موردش حرف بزنم يا جاي شلوغ برم. تنهايي رو هميشه به همه چيز ترجيح مي دم. ولي مجبور شدم برم سفير (زرده بند) . كلي قليون كشيدم و حالم بد تر شد. يه غمه قاطي با بي خيالي. تازه با ريشي كه 5 روزه نزدم. بعد خونه و يه آهنگي كه ديوونه ترم ميكنه. الانم وسط آهنگم . . .
 

daydad

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
30 سپتامبر 2003
نوشته‌ها
189
لایک‌ها
0
سن
41
منم امشب كلي اين پيپ مسخره ي احسان رفيقمو كشيدم ... :shock:
حالا چشمام داره از گلوم ميره پايين!
 

aaber_piade

Registered User
تاریخ عضویت
19 دسامبر 2002
نوشته‌ها
1,660
لایک‌ها
25
سن
40
محل سکونت
Tehran
من يه جورايي انرژي دارم الان البته از نظر روحي ولي خوب خيلي خسته ام.. دلم تنگ شده بود براي اينجا گفتم بيام يه فوتي بكنم و يه بوقي بزنم! گفتم يه چيزي بگم شايد خستگي و نا اميدي تون برطرف شه.. بابا لبخند بزنيد ;)
 

Hooman

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
18 دسامبر 2002
نوشته‌ها
354
لایک‌ها
7
محل سکونت
شهر قصه
جمعه های ابری خیلی دلگیرن ...

دلم گرفته آسمون
چرا بارون نمی باره
چرا که باز غم دلم
منو آروم نمی زاره
 

daydad

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
30 سپتامبر 2003
نوشته‌ها
189
لایک‌ها
0
سن
41
عصر جمعه ی خیط دات کامیه! حال من یکی گرفته است حسابی!
 

daydad

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
30 سپتامبر 2003
نوشته‌ها
189
لایک‌ها
0
سن
41
عصر جمعه ی خیط دات کامیه! حال من یکی گرفته است حسابی!
 

daydad

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
30 سپتامبر 2003
نوشته‌ها
189
لایک‌ها
0
سن
41
عصر جمعه ی خیط دات کامیه! حال من یکی گرفته است حسابی!
 

daydad

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
30 سپتامبر 2003
نوشته‌ها
189
لایک‌ها
0
سن
41
عصر جمعه ی خیط دات کامیه! حال من یکی گرفته است حسابی!
 

arash_kh

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
15 ژوئن 2003
نوشته‌ها
553
لایک‌ها
5
اي بابا. جمعه ها كه تا بوده همين بوده. اونم جمعه هاي مهر . . .
 

daydad

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
30 سپتامبر 2003
نوشته‌ها
189
لایک‌ها
0
سن
41
عصر جمعه ی خیط دات کامیه! حال من یکی گرفته است حسابی!
 

daydad

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
30 سپتامبر 2003
نوشته‌ها
189
لایک‌ها
0
سن
41
اینم گیر کرده بود! 60 بار فرستاد! :(
 

shaar

Registered User
تاریخ عضویت
21 آپریل 2003
نوشته‌ها
765
لایک‌ها
57
سن
60
محل سکونت
Iran
ميدونم كه وقتي يكي ناراحت نبايد وقتي پيشش هستي بخندي يا بدتر از همه هر و هر كني ... ولي من هم كلي كاري فيزيكي كرده ام و خسته ام و يكي دو مورد استرس دار ... ولي دلم نمي خواد روحيه ام رو ضعيف كنم . . . فكر مي كنم دست خودم هست كه روحيه ام رو از دست بدم و بهتره كه اين كار رو نكنم ........ براي بعد از ظهر هاي سگي يه سرگرمي فعال مثل فوتبال گل كوچيك عاليه . . . با تيم گل كوچيك پرسين تولز چطورين؟
حرفامو بدل نگيرين . . .
 

*persian woman*

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
27 سپتامبر 2003
نوشته‌ها
2
لایک‌ها
2
خوندم و نمي خواستم چيزي بنويسم كه دلداري كرده باشم يا نصيحت اما بايد مي نوشتم كه خوندم.
 

sefrvayek

Registered User
تاریخ عضویت
23 ژانویه 2003
نوشته‌ها
559
لایک‌ها
5
سن
43
محل سکونت
Iran
من اعصابم خورده.
ميترسم.
هولم.
تنبلم.
بي حسم.
حسودم.


ولي... اميد دارم.
 

Kamran_t

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
18 آگوست 2003
نوشته‌ها
30
لایک‌ها
0
محل سکونت
kohan diar
دلم تنگ است
دلم مي سوزد از باغي كه مي سوزد


نه ديداري
نه بيداري

نه دستي از سر ياري
مرا آشفته مي دارد چنين آشفته بازاري

تمام عمر بستيم و شكستيم
به جز بار پشيماني نبستيم

جواني را سفر كرديم تا مرگ
نفهميديم به دنبال چه هستيم

جواني را سفر كرديم تا مرگ
نفهميديم به دنبال چه هستيم

عجب آشفته بازاريست دنيا
عجب بيهوده تكراريست دنيا

چه رنجي از محبتها كشيديم
برهنه پا به تيغستان دويديم

نگاه آشنا در اين همه چشم
نديديم و نديديم و نديديم

سبكباران ساحلها نديدند
به دوش خستگان باريست دنيا

مرا در موج حسرتها رها كرد
عجب يار وفاداريست دنيا

عجب آشفته بازاريست دنيا
عجب بيهوده تكراريست دنيا

ميان آنچه بايد باشد و نيست
عجب فرسوده ديواريست دنيا

عجب خواب پريشانيست دنيا
عجب يا ر وفاداريست دنيا

عجب درياي طوفانيست دنيا
عجب آشفته بازاريست دنيا

<span style='color:red'>کاش میشد سرنوشت را از سر نوشت</span>......
 

Mazyar_Kh

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
26 آگوست 2003
نوشته‌ها
53
لایک‌ها
0
منم الان جسماً خسته هستم. يك اسباب كشي فوق سنگين با تبعاتش كه انگار اصلاً قرار نيست تموم بشه. له و لورده شدم. خستگيش انگار تو تنم ماسيده. اما روحاً بد نيستم. يكي پيدا شه يك ماساژ حسابي بهم بده خوب خوب ميشم.
 

shaar

Registered User
تاریخ عضویت
21 آپریل 2003
نوشته‌ها
765
لایک‌ها
57
سن
60
محل سکونت
Iran
شكر خدا خستگي ها تموم شد.... خب وقتي حالتون خوبه نمي خواين حال خوبتان رو با دوستان شريك بشين؟ هميشه بانشاط باشيد.........
 

Parastoo

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
15 دسامبر 2002
نوشته‌ها
35
لایک‌ها
3
من خيلي خوبم الان جناب شار !
يه دو ساعت بي موقع خوابيدم، كمبود خوابم جبران شد ! سرحال و قبراق !
 
بالا