سایت ساز وبزیخرید بک لینک

فدریکو گارسیا لورکا

شروع موضوع توسط Hadi Sedaghat ‏19 فوریه 2007 در انجمن شعر

  1. Hadi Sedaghat

    Hadi Sedaghat کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 دسامبر 2006
    نوشته ها:
    219
    تشکر شده:
    40
    با سلام خدمت دوستان
    در این تایپیک با شاعر اسپانیایی زبان ،لورکا،بیشتر آشنا می شویم
    امیدوارم مرا در بهتر شدن این تایپیک یاری کنید
    ممنون
     
    Kasandra از این نوشته تشکر کرده است.
  2. بازدیدیار - افزایش بازدید سایت و سیگنال های برندخرید بک لینک
  3. Hadi Sedaghat

    Hadi Sedaghat کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 دسامبر 2006
    نوشته ها:
    219
    تشکر شده:
    40
    [​IMG]



    دوران جوانی

    فدریکو به تاریخ ۵ ژوئن ۱۸۹۸ در دهکده Fonte Vacros در جلگه غرناطه ،چند کیلومتری شمال شرقی شهر گرانادا زاده شد در خانوداه‌ای که پدر یک خرده مالک مرفه و مادر فردی متشخص و فرهیخته بود. نخستین سالهای زندگی را در روستاهای غرناطه ؛ پایتخت باستانی اسپانیا، شهر افسانه‌های کولیان و آوازهای کهنه می‌گذراند. شاید از این روی و به خاطر بیماری فلج که تا ۴ سالگی با او بود و او را از بازیهای کودکانه بازداشت، فدریکوی کودک به داستان‌ها و ترانه‌های کولی رغبت فراوانی پیدا می‌کند، آنچنانکه زمزمه این آوازها را حتی پیش از سخن گفتن می‌آموزد. این فرهنگ شگرف اندلسی و اسپانیایی کولی است که در آینده در شعرش رنگ می‌گیرد. لورکا بدست مادر با موسیقی آشنا می‌شود و چنان در نواختن پیانو و گیتار پیشرفت می‌کند که آشنایانش او را از بزرگان آینده موسیقی اسپانیا می‌دانند، ولی درگذشت آموزگار پیانویش به سال ۱۹۱۶چنان تلخی عمیقی در او به جای می‌گذارد که دیگر موسیقی را پی نمی‌گیرد. هم‌زمان با فرا رسیدن سن تحصیل لورکا، خانوداه به گرانادا نقل مکان می‌کند و او تا زمان راهیابی به دانشگاه از آموزش پسندیده با طبقه اجتماعی اش برخوردار می‌شود .(در همین سالهاست که فدریکو موسیقی را فرا می‌گیرد.) ولی هر گز تحصیل در دانشگاه را به پایان نمی‌رساند، چه در دانشگاه گرانادا و چه در مادرید. باری در همین سالهاست که در Residencia de Etudiante مادرید – جایی برای پرورش نیروهایی با افکار لیبرالی ـ لورکا، شعرش را بر سر زبانها می‌اندازد و در همین دوره‌است که با نسل زرین فرهنگ اسپانیا آشنا می‌شود.

    زندگی هنری


    پژوهشهای لورکا، هرگز در چارچوب «فلسفه» و«حقوق» که به تحصیل آنها در دانشگاه سرگرم بود، باقی نمی‌ماند. مطالعه آثار بزرگان جهان از نویسندگان جنبش ۹۸ چون ماچادو (Machado) و آسورینAzorin) (وهمینطور آثارشاعران معاصر اسپانیا چون روبن داریو (Roban Dario)، خیمنز گرفته تا نمایشنامه‌های کلاسیک یونانی، از لورکا شاعری با دستان توانا و تفکری ژرف و گسترده می‌سازد. لورکا نخستین کتابش (به نثر) را در سال ۱۹۱۸ به نام " باورها و چشم اندازهاً (Impersiones y Viajes) در گرانادا به چاپ می‌رساند. به سال ۱۹۲۰ نخستین نمایشنامه اش با نام «دوران نحس پروانه‌ها» (el malificio de la mariposa) را می‌نویسد و به صحنه می‌برد که با استقبال چندانی روبرو نمی‌شود. و سال بعد (۱۹۲۱)، «کتاب اشعار» (Libre de Poems) که نخستین مجموعه شعرش است را منتشر می‌کند. ۱۹۲۲ سالی است که با مانوئل دفایا جشنواره بی همتا کانته خوندو(Conte Jondo)، آمیزه‌ای از افسانه‌ها، آوازها و پایکوبیهای کولیان اسپانیا که می‌رفت در هیاهوی ابتذال آن سالهای فلامنکو به دست فراموشی سپرده شود، را برپا می‌کند . لورکا در ۱۹۲۷ «ترانه‌ها (Canciones)» را منتشر می‌کند و نمایشنامه " ماریانا پینداً (Mariana Pineda) را در ماه ژوئن همین سال به صحنه می‌برد و در بارسلونا نمایشگاهی از نقاشیهایش بر پا می‌شود. در ۱۹۲۸ محبوبترین کتابش، «ترانه‌های کولی» (Romancero Gitano) منتشر می‌شود. نشانی که بسیارانی آن را بهترین کار لورکا می‌دانند. مجموعه‌ای که شهرتی گسترده را برای فدریکو به ارمغان می‌آورد چنانکه لقب«شاعر کولی» را بر او می‌نهند. شکل گیری هسته نمایشنامه «عروسی خون» با الهام از خبر قتل نیخار(Nijar) در روزرنامه‌ها، نیز به سال ۱۹۲۸ بر می‌گردد. در تابستان ۱۹۲۹ شاعر به نیویورک سفر می‌کند و برای آموختن انگلیسی وارد دانشگاه کلمبیا می‌شود. در نیویورک است که لورکا به شعر سختش می‌رسد. به سرزنش از شهری با معماریهای مافوق آدمین، ریتم سرگیجه آور و هندسهٔ اندوهناک می‌رسد. حاصل سفر نیویورک مجموعه اشعاری است با نام«شاعر در نیویورک» که در ۱۹۴۰ (پس از مرگ شاعر) منتشر می‌شود. واژه‌هایی که مملو از همدردی با سیاهان آمریکا است و اثر دیگری که نمایشنامه‌ای شعرگونه و ناتمام و کارایی گرفته از سفر شاعر به آمریکاست «مخاطب»Audience و یا به تعبیر گروهی دیگر «مردم»(people) نام دارد. فدریکو، دربهار ۱۹۳۰ خسته از زندگی سیاه “هارلم” و ریشه‌های فولادی آسمان خراشهای نیویورک، در پی یک دعوت نامه جهت سخنرانی در” هاوانا” به آغوش سرزمینی که آنرا” جزیره‌ای زیبا با تلألو بی پایان آفتاب” می‌خواند، پناه می‌برد .شاید دوماه اقامت لورکا درکوبا و خو گرفتن دوباره اش با ترانه‌های بومی و تم اسپانیایی آن بود که سبب گشت تا شاعر به اندلس اش بازگردد. در همین سال است که نگارش «یرما» را آغاز می‌کند. با بازگشت به اسپانیا در خانه پدری (گرانادا) ساکن می‌شود و «مخاطب» را در جمع دوستانش می‌خواند و در زمستان«همسر حیرت آور» (la zapatero prodigiosa) را به صحنه می‌برد.(در مادرید) سال بعد (۱۹۳۱)” چنین که گذشت این ۵ سال” را می‌نویسد که تنها پس از مرگش یه صحنه می‌رود و پس از آن کتاب جدیدش به نام «ترانه‌های کانته خوندو» el poems del Conte Jondo، که در ادامه کار بزرگش در جشنواره کانته خوندو و «ترانه‌های کولی» است را منتشر می‌کند.


    در ماه آوریل حکومت جمهوری در اسپانیا اعلام موجودیت می‌کند و این سبب می‌شود تا شاعر، که تئاتر را بی وقفه به روی مردم می‌گشاید، بیش از پیش موفق شود. چرا که در ۱۹۳۲ به نام کارگردان یک گروه تئاتر سیار (la barraca) که کسان آن را بازیگران آماتور پایه ریزی می‌دادند به شهرها و روستاهای اسپانیا می‌رود و آثار کلاسیک و ماندگاری چون کارهای لوپه دبگا) l’ope de vega (و کالدرون) Calderon) و ..را به اجرا در می‌آورد. در زمستان همین سال” عروسی خون” را در جمع دوستانش می‌خواند و به سال ۱۹۳۳ آنرا به صحنه می‌برد.(مادرید) اجرای این تراژدی با کامیابی و استقبال بی مانندی روبه رور می‌شود، و همچنین وقتی در همین سال شاهکارش را به آرژانتین می‌برد و در بوئینس آیرس به نمایش در می‌آورد، این کامیابی برای لورکا تکرار می‌شود. در همین سفر (از سپتامبر ۱۹۳۳ تا مارس ۱۹۳۴) است که هسته” دنا رزیتا” شکل می‌گیرد.۱۹۳۴ سالی است که فدریکو، «یرما (Yerma)» و «دیوان تاماریت)» Divan del Tamarit) را به پایان می‌رساند. «یرماً نیز چونان اثر پیشین (عروسی خون)تراژدی است که از فرهنگ روستائیان اندلس و ناامیدی ژرف اشان سرچشمه می‌گیرد.و درخشانترین جای شعر لورکا (و حتی اسپانیا) به همین سال است که رقم می‌خورد.»مرثیه‌ای برای ایگناسیو سانچز مخیاس" Mejias Lianto por Ignacio Sanchez ؛ سوگنامه‌ای که برای همیشه در تاریخ ادبیات جهان بی مانند و بی جانشین ماند؛ شعری جادویی برای دوستی گاوبازکه مرگی دلخراش را در میدان گاوبازی درآغوش می‌کشد
     
    Kasandra از این نوشته تشکر کرده است.
  4. Hadi Sedaghat

    Hadi Sedaghat کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 دسامبر 2006
    نوشته ها:
    219
    تشکر شده:
    40
    و حال اشعار و کتابهای لورکا


    کتاب شعرها(1921)
    کتاب شعر کانته خوندو(1921)
    کتاب نخستین ترانه ها(1922)
    کتاب ترانه ها(1921- 1924)
    کتاب شاعر در نیویورک(1929-1930)
    کتاب شش شعر گالیسیایی(1935)
    دیوان تاماریت(1936)
     
    Kasandra از این نوشته تشکر کرده است.
  5. Hadi Sedaghat

    Hadi Sedaghat کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 دسامبر 2006
    نوشته ها:
    219
    تشکر شده:
    40
    ...


    تق تق
    کیه؟
    باز هم پاییز
    چه می خواهی؟
    خنکای گونه های تو را
    نمی دهم
    من می گیرمش
    تق تق
    کیه؟

    باز هم پاییز .
     
    Kasandra و manuela89 از این نوشته تشکر کرده اند.
  6. Hadi Sedaghat

    Hadi Sedaghat کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 دسامبر 2006
    نوشته ها:
    219
    تشکر شده:
    40
    شهر کولیان


    آه،شهر کولیان
    چه کسی تو را دید و فراموش کرد؟
    باشد که تو را
    در جبین من بیابند
    ای لعبت ماسه و ماه.
     
    Kasandra از این نوشته تشکر کرده است.
  7. Hadi Sedaghat

    Hadi Sedaghat کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 دسامبر 2006
    نوشته ها:
    219
    تشکر شده:
    40
    عبور


    باکره گوشه نشین
    باکره دامن پفی
    مثل یه لاله خوش نشین
    رد می شی از موجای شهر
    تو زورقی از گل و نور
    از بغل همهمه و
    نور ستاره بلور
    باکره دامن پفی
    رود خیابون نمور
    مثل همه رودخونه ها
    می ریزه به دریای دور .
     
    Kasandra از این نوشته تشکر کرده است.
  8. Hadi Sedaghat

    Hadi Sedaghat کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 دسامبر 2006
    نوشته ها:
    219
    تشکر شده:
    40
    وصیت


    زمانی که مردم
    مرا با گیتارم خاک کنید
    زمانی که مردم
    میان درختان لیمو
    و بته های نعناع
    زمانی که مردم
    مرا در خاک کنید
    اگر می خواهید
    در بادنمائی


    زمانی که مردم
     
    Kasandra و manuela89 از این نوشته تشکر کرده اند.
  9. Hadi Sedaghat

    Hadi Sedaghat کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 دسامبر 2006
    نوشته ها:
    219
    تشکر شده:
    40

    بدر نیمه



    ماه از میان آب می گذرد
    چه آرام است آسمان
    می گذرد ماه و بر می چیند
    چین از تن رودخانه
    و قورباغه کوچک
    آن را آئینه خرد می پندارد
     
    Kasandra از این نوشته تشکر کرده است.
  10. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    292
    محل سکونت:
    Tehran
    بيشتر از همه من ساعت پنج عصر را دوست دارم مخصوصا با صداي شاملو



    مهم‌ترين شعر پيش از مرگ او و شاهکار تمامي ِ دوران سراينده‌گيش مرثيه‌ي عجيبي است که در مرگ فجيع دوست ِ گاوبازش ايگناسيو سانچز مخياس نوشته و از لحاظ برداشت‌ها و بينش خاص او از مرگ و زندگي، با تراژدي‌هايي که سال‌هاي آخر عمر خود را يکسره وقف نوشتن و سرودن آن‌ها کرده بود در يک خط قرار مي‌گيرد.

    يعني سخن از «سرنوشت ستمگر و گريزناپذيري» به ميان مي‌آورد که «قاطعانه در ساعت پنج عصر لحظه‌ي احتضار و مرگ ايگناسيو را اعلام مي‌کند».

    در باب مرگ ايگناسيو گفته‌اند لحظاتي پيش از آن که براي آخرين بار در ميدان حضور يابد خورشيد ناگهان به سياهي درنشسته بود. آنگاه دستياران گاوباز سايه‌ي بسيار عظيم کرکسي را ديده بودند بال گشوده، که بر سرتاسر ميدان گذشته بود و اين حادثه را همچون اخطاري شوم از جانب سرنوشت تلقي کردند. مربي ِ پير ايگناسيو نيز هنگامي که او را تا دري که بر ميدان گشوده مي‌شد بدرقه مي‌کرد ناگهان وحشت‌زده بر جاي ايستاد چرا که بي‌سبب بوي تند شمع سوخته در مشامش پيچيده بود اما به هيچ وجه نتوانست گاوباز را از حضور در ميدان منصرف کند


    در ساعت پنج عصر.
    درست ساعت پنج عصر بود.
    پسری پارچه‌ی سفید را آورد
    در ساعت پنج عصر
    سبدی آهک، از پیش آماده
    در ساعت پنج عصر
    باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
    در ساعت پنج عصر
    باد با خود برد تکه‌های پنبه را هر سوی
    در ساعت پنج عصر
    و زنگار، بذر ِ نیکل و بذر ِ بلور افشاند
    در ساعت پنج عصر.
    اینک ستیز ِ یوز و کبوتر
    در ساعت پنج عصر.
    رانی با شاخی مصیبت‌بار
    در ساعت پنج عصر.
    ناقوس‌های دود و زرنیخ
    در ساعت پنج عصر.
    کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
    در ساعت پنج عصر.
    در هر کنار کوچه، دسته‌های خاموشی
    در ساعت پنج عصر.
    و گاو نر، تنها دل ِ برپای مانده
    در ساعت پنج عصر.
    چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش
    در ساعت پنج عصر.
    چون یُد فروپوشید یکسر سطح میدان را
    در ساعت پنج عصر.
    مرگ در زخم‌های گرم بیضه کرد
    در ساعت پنج عصر
    بی‌هیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر.
    تابوت چرخداری ست در حکم بسترش
    در ساعت پنج عصر.
    نی‌ها و استخوان‌ها در گوشش می‌نوازند
    در ساعت پنج عصر.
    تازه گاو ِ نر به سویش نعره برمی‌داشت
    در ساعت پنج عصر.
    که اتاق از احتضار مرگ چون رنگین کمانی بود
    در ساعت پنج عصر.
    قانقرایا می‌رسید از دور
    در ساعت پنج عصر.
    بوق ِ زنبق در کشاله‌ی سبز ِ ران
    در ساعت پنج عصر.
    زخم‌ها می‌سوخت چون خورشید
    در ساعت پنج عصر.
    و در هم خرد کرد انبوهی ِ مردم دریچه‌ها و درها را
    در ساعت پنج عصر.

    در ساعت پنج عصر.
    آی، چه موحش پنج عصری بود!
    ساعت پنج بود بر تمامی ساعت‌ها!
    ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه
     
    Kasandra از این نوشته تشکر کرده است.
  11. خرداد

    خرداد کاربر فعال ادبیات

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,093
    تشکر شده:
    82
    محل سکونت:
    زیر این آبی آرام بلند
     
  12. Hadi Sedaghat

    Hadi Sedaghat کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 دسامبر 2006
    نوشته ها:
    219
    تشکر شده:
    40
    ممنونم بهروز جان
    من متن آماده شو نداشتم
    خوشحالم که زودتر از من گذاشتید
    ساعت پنج عصر واقعا شاهکاریست
     
  13. Hadi Sedaghat

    Hadi Sedaghat کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 دسامبر 2006
    نوشته ها:
    219
    تشکر شده:
    40
    ترانه میدان کوچک


    در شب آرام
    کودکان می‌خوانند.
    جوباره‌ی زلال،
    چشمه‌ی صافی!

    کودکان:
    در دل خرّم ملکوتیت
    چیست؟

    من:
    بانگ ِ ناقوسی که
    از دل ِ مِه می‌آید.

    کودکان:
    پس ما را آواز خوانان
    در میدانچه رها می‌کنی،
    جوباره‌ی زلال
    چشمه‌ی صافی!
    در دست‌های بهاری‌ات چه داری؟

    من:
    گلسرخ ِ خونی
    و سوسنی.

    کودکان:
    به آب ترانه‌های کهن
    تازه‌شان کن.
    جوباره‌ی زلال
    چشمه‌ی صافی!
    در دهانت که سرخ است و خشک
    چه احساس می‌کنی؟

    من:
    جز طعم استخوان‌های
    جمجمه‌ی بزرگم هیچ.

    کودکان:
    در بلور ِ آرام ِ ترانه‌یی قدیمی
    نوش کن.
    جوباره‌ی زلال
    چشمه‌ی صافی!
    از میدانچه چنین به دور دست‌ها
    چرا می‌روی؟
    من:
    می‌روم تا مجوسان و
    شاهدُختان را بیابم!

    کودکان:
    راه شاعران سالخورده را
    که نشانت داده است؟

    من:
    چشمه
    و جوباره‌ی ترانه‌ی کهن.

    کودکان:
    پس از دریاها و خشکی‌ها
    بسی دورتر خواهی رفت؟

    من:
    دل ابریشمین من
    از صداها و روشنایی‌ها
    از هیابانگ ِ گمشده
    از سوسن‌های سپید و مگسان عسل
    سرشار است.
    به دوردست‌ها خواهم رفت
    به آن سوی کوهساران و
    فراسوی دریاها
    تا کنار ستاره‌گان،
    تا از سَروَرم، از مسیح، بخواهم
    روح کهن ِ کودکیم را
    که از افسانه‌ها قوت می‌گرفت
    به من باز پس دهد
    و شبکلاه پشمینم را
    و شمشیر چوبینم را.

    کودکان:
    پس تو ما را آوازخوانان
    در میدانچه وا می‌گذاری.
    جوباره‌ی زلال
    چشمه‌ی صافی!



    مردمکان ِ گشاده
    شاخه‌های خشک
    که باد زخم‌شان زده است
    بر برگ‌های خزان زده می‌گریند.
     
    Kasandra از این نوشته تشکر کرده است.
  14. Hadi Sedaghat

    Hadi Sedaghat کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 دسامبر 2006
    نوشته ها:
    219
    تشکر شده:
    40
    پس از ترانه ساعت پنج عصر که توسط بهروز جان در تایپیک گذاشته شد
    این هم مرثیه ای که لورکا برای دوست صمیمی اش انکارناسیون لوییس خول وس سروده است



    خون منتشر





    نمی‌خواهم ببینمش!

    بگو به ماه، بیاید
    چرا که نمی‌خواهم
    خون ایگناسیو را بر ماسه‌ها ببینم.

    نمی‌خواهم ببینمش!

    ماه ِ چارتاق
    نریان ِ ابرهای رام
    و میدان خاکی ِ خیال
    با بیدبُنان ِ حاشیه‌اش.

    نمی‌خواهم ببینمش!

    خاطرم در آتش است.
    یاسمن‌ها را فراخوانید
    با سپیدی کوچک‌شان!
    نمی‌خواهم ببینمش!

    ماده گاو ِ جهان پیر
    به زبان غمینش
    لیسه بر پوزه‌یی می‌کشید
    آلوده‌ی خونی منتشر بر خاک،
    و نره گاوان ِ «گیساندو»
    نیمی مرگ و نیمی سنگ
    ماغ کشیدند آن سان که دو قرن
    خسته از پای کشیدن بر خاک.

    نه!
    نمی‌خواهم ببینمش!

    پله پله برمی‌شد ایگناسیو
    همه‌ی مرگش بردوش.
    سپیده‌دمان را می‌جست
    و سپیده‌دمان نبود.
    چهره‌ی واقعی ِ خود را می‌جست
    و مجازش یکسر سرگردان کرد.
    جسم ِ زیبایی ِ خود را می‌جست
    رگ ِ بگشوده‌ی خود را یافت.
    نه! مگویید، مگویید
    به تماشایش بنشینم.
    من ندارم دل ِ فواره‌ی جوشانی را دیدن
    که کنون اندک اندک
    می‌نشیند از پای
    و توانایی ِ پروازش
    اندک اندک
    می‌گریزد از تن.

    فورانی که چراغان کرده‌ست از خون
    صُفّه‌های زیرین را در میدان
    و فروریخته است آنگاه
    روی مخمل‌ها و چرم گروهی هیجان دوست.

    چه کسی برمی‌دارد فریاد
    که فرود آرم سر؟
    ــ نه! مگویید، مگویید
    به تماشایش بنشینم.
    آن زمان کاین سان دید
    شاخ‌ها را نزدیک
    پلک‌ها برهم نفشرد.
    مادران خوف
    اما
    سربرآوردند
    وز دل ِ جمع برآمد
    به نواهای نهان این آهنگ
    سوی ورزوهای لاهوت
    پاسداران ِ مِهی بی‌رنگ:

    در شهر سه‌ویل
    شهزاده‌یی نبود
    که به همسنگیش کند تدبیر،
    نه دلی همچنو حقیقتجوی
    نه چو شمشیر او یکی شمشیر.
    زور ِ بازوی حیرت‌آور ِ او
    شط غرنده‌یی ز شیران بود
    و به مانند پیکری از سنگ
    نقش تدبیر او نمایان بود.

    نغمه‌یی آندُلسی
    می‌آراست
    هاله‌یی زرین بر گرد ِ سرش.

    خنده‌اش سُنبل ِ رومی بود
    و نمک بود
    و فراست بود.

    ورزا بازی بزرگ در میدان
    کوه‌نشینی بی‌بدیل در کوهستان.
    چه خوشخوی با سنبله‌ها
    چه سخت با مهمیز!
    چه مهربان با ژاله
    چه چشمگیر در هفته بازارها،
    و با نیزه‌ی نهایی ِ ظلمت چه رُعب‌انگیز!

    اینک اما اوست
    خفته‌ی خوابی نه بیداریش در دنبال
    و خزه‌ها و گیاه ِ هرز
    غنچه‌ی جمجمه‌اش را
    به سر انگشتان ِ اطمینان
    می‌شکوفانند.
    و ترانه‌ساز ِ خونش باز می‌آید

    می‌سُراید سرخوش از تالاب‌ها و از چمنزاران
    می‌غلتد به طول شاخ‌ها لرزان
    در میان میغ بر خود می‌تپد بی‌جان
    از هزاران ضربت پاهای ورزوها به خود پیچان
    چون زبانی تیره و طولانی و غمناک ــ
    تا کنار رودباران ِ ستاره‌ها
    باتلاق احتضاری در وجود آید.

    آه، دیوار سفید اسپانیا!
    آه، ورزای سیاه ِ رنج!
    آه، خون سخت ایگناسیو!
    آه بلبل‌های رگ‌هایش!

    نه،
    نمی‌خواهم ببینمش!

    نیست،
    نه جامی
    که‌ش نگهدارد
    نه پرستویی
    که‌ش بنوشد،
    یخچه‌ی نوری
    که بکاهد التهابش را.
    نه سرودی خوش و خرمنی از گل.
    نیست
    نه بلوری
    که‌ش به سیم ِ خام درپوشد.

    نه!
    نمی‌خواهم ببینمش!
     
    Kasandra از این نوشته تشکر کرده است.
  15. Hadi Sedaghat

    Hadi Sedaghat کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 دسامبر 2006
    نوشته ها:
    219
    تشکر شده:
    40
    ترانه شرقی


    ترانه‌ی شرقی

    در انار ِ عطرآگین
    آسمانی متبلور هست.
    هر دانه
    ستاره‌یی است
    هر پرده
    غروبی.
    آسمانی خشک و
    گرفتار در چنگ سالیان.

    انار پستانی را ماند
    که زمانش پوستواری کرده است
    تا نوکش به ستاره‌یی مبدل شود
    که باغستان‌ها را
    روشنی بخشد.
    کندویی‌ست خُرد
    که شان‌اش از ارغوان است:
    مگسان عسل آن را
    از دهان زنان پرداخته‌اند.
    چون بترکد خنده‌ی هزاران لب را
    رها خواهد کرد!

    انار دلی را ماند
    که بر کشتزارها می‌تپد،
    دلی شریف و خوار شمار
    که در آن، پرنده‌گان به خطر نمی‌افتند.
    دلی که پوست‌اش
    به سختی، همچون دل ماست،
    اما به آن که سوراخ‌اش کند
    عطر و خون ِ فروردین را هِبِه می‌کند.

    انار
    گنج جَنّ ِ سالخورده‌ی چمنزاران سرسبز است
    که در جنگلی پرت‌افتاده
    با پریزادی از آن نگهبانی می‌کند. ــ
    جنّ ِ سپید ریش
    جامه‌یی عقیقی دارد.
    انار گنجی است
    که برگ‌های سبز درخت نگهبانی می‌کنند:
    در اعماق، احجار گران‌بها
    و در دل و اندرون، طلایی مبهم.

    سنبله، نان است:
    مسیح متجسد، زنده و مرده.

    درخت زیتون
    شور ِ کار است و توانایی‌ست.

    سیب میوه‌ی شهوت است
    میوه ــ ابوالهول ِ گناه.
    چکاله‌ی قرن‌هاست
    که تماس با شیطان را حفظ می‌کند.

    نارنج
    از اندوه پلید گل‌ها سخنی می‌گوید،
    طلا و آتشی است که در پاکی ِ سپید ِ خویش
    جانشین یکدیگر می‌شوند.

    تاک پرستش شهوات است
    که به تابستان منجمد می‌شود
    و کلیسایش تعمید می‌دهد
    تا از آن شراب مقدس بسازد.

    شابلوط‌ها آرامش خانواده‌اند.
    به چیزهای گذشته می‌مانند.
    هیمه‌های پیرند که ترک برمی‌دارند
    و زائرانی را مانند
    که راه گم کرده باشند.

    بلوط شعر است،
    صفای زمان‌های از کار رفته.
    و به ــ پریده رنگ طلایی ــ
    آرامش سازگاری‌ست.

    انار اما، خون است
    خون قدسی ِ ملکوت،
    خون زمین است
    مجروح از سوزن سیلاب‌ها،
    خون تند ِ بادهاست که می‌آیند
    از قله‌ی سختی که بر آن چنگ درافکنده‌اند،
    خون اقیانوس ِ برآسوده و
    خون دریاچه‌ی خفته.
    ماقبل تاریخ ِ خونی که در رگ ما جاری‌ست
    در آن است.
    انگاره‌ی خون است
    محبوس در حبابی سخت و ترش
    که به شکلی مبهم
    طرح دلی را دارد و هیاءت جمجمه‌ی انسانی را.
    انار شکسته!
    تو یکی شعله‌یی در دل ِ شاخ و برگ،
    خواهر جسمانی ِ ونوسی
    و خنده‌ی باغچه در باد!
    پروانه‌گان به گرد تو جمع می‌آیند
    چرا که آفتاب‌ات می‌پندارند،
    و از هراس آن که بسوزند
    کرمکان حقیر از تو دوری می‌گزینند.
    تو نور ِ حیاتی و
    ماده‌گی، میان میوه‌ها.
    ستاره‌یی روشن، که برق می‌زند
    بر کناره‌ی جویبار عاشق.

    چه قدر بی‌شباهتم به تو من
    ای شهوت شراره افکن بر چمن!
     
    Kasandra از این نوشته تشکر کرده است.
  16. Hadi Sedaghat

    Hadi Sedaghat کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 دسامبر 2006
    نوشته ها:
    219
    تشکر شده:
    40
    ترانه آب دریا




    دریا خندید
    در دور دست،
    دندان‌هایش کف و
    لب‌هایش آسمان.

    ــ تو چه می‌فروشی
    دختر غمگین سینه عریان؟

    ــ من آب دریاها را
    می‌فروشم، آقا.

    ــ پسر سیاه، قاتی ِ خونت
    چی داری؟

    ــ آب دریاها را
    دارم، آقا.
    ــ این اشک‌های شور
    از کجا می‌آید، مادر؟

    ــ آب دریاها را من
    گریه می‌کنم، آقا.

    ــ دل من و این تلخی بی‌نهایت
    سرچشمه‌اش کجاست؟

    ــ آب دریاها
    سخت تلخ است، آقا.

    دریا خندید
    در دوردست،
    دندان‌هایش کف و
    لب‌هایش آسمان.

     
    Kasandra از این نوشته تشکر کرده است.
  17. Amiin

    Amiin کاربر فعال سینما کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏13 آگوست 2005
    نوشته ها:
    2,273
    تشکر شده:
    7
    محل سکونت:
    تهران
    مرداب نخست

    کلمات،
    زیر آب ادامه می یابند.
    ماه تمام،
    بر سطح آب شناور است
    و ماه دیگر را به حسد می آورد
    از بلندای خویش.
    کودکی بر ساحل
    دو ماه می بیند و می گوید:
    - ای شب!
    سنج ها را بنواز!
     
    Kasandra از این نوشته تشکر کرده است.
  18. Amiin

    Amiin کاربر فعال سینما کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏13 آگوست 2005
    نوشته ها:
    2,273
    تشکر شده:
    7
    محل سکونت:
    تهران
    گندمزار

    آسمان خاکستری،
    درختها سپید
    و گستره ی سیاهی از زغال
    یادگار گندمزار سوخته.

    خون در باختر مجروح لخته بسته است،
    مقوای بی رنگ کوه مچاله شده
    و غبار جادی در تنگنای دره ها
    ته نشین می شود.
    رمه ها زنگوله های خود را
    در ارغوانی دودناک به صدا در می آورند
    و چرخ چاه مادری،
    دیگر اراد نمب خواند.

    آسمان خاکستری،
    درختها سپید.
     
    Kasandra از این نوشته تشکر کرده است.
  19. Amiin

    Amiin کاربر فعال سینما کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏13 آگوست 2005
    نوشته ها:
    2,273
    تشکر شده:
    7
    محل سکونت:
    تهران
    ترانه ی نخستین آرزو

    در سبزی صبح می خواستم دلی باشم.
    یک دل!

    در زردی غروب می خواستم بلبلی باشم.
    یک بلبل!

    (من من! به سرخی گرای چون نارنج!
    من من! به سرخی گرای همچون عشق!)

    در گشایش صبح می خواستم خودم باشم.
    یک دل!

    و تنگ غروب می خواستم صدای خودم باشم.
    یک بلبل!

    (من من! به سرخی گرای چون نارنج!
    من من! به سرخی گرای همچون عشق!)
     
    Kasandra از این نوشته تشکر کرده است.
  20. Amiin

    Amiin کاربر فعال سینما کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏13 آگوست 2005
    نوشته ها:
    2,273
    تشکر شده:
    7
    محل سکونت:
    تهران
    کندو

    ما در پیله های شیشه
    به کندویی از هواییم.
    از دو سوی شیشه،
    به هم بوسه می فرستیم.
    چه زندان زیبایی
    که دریچه اش ماه است.
     
    Kasandra از این نوشته تشکر کرده است.
  21. Ehsan_Sh

    Ehsan_Sh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏23 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    0
    تشکر شده:
    117
    دوستان عزیز اگه به موسیقی پاپ علاقه دارین توصیه میکنم نسخه یی از آواز Take This Waltz را که لئونارد کوهن روی شعری از لورکا گذاشته گوش کنین .برای علاقه مندان موسیقی کلاسیک هم باید بگم دیمیتری شوستاکویچ در سمفونی چهاردهمش از دو شعر لورکا استفاده کرده است ...
     
    Kasandra از این نوشته تشکر کرده است.
عسل طبیعی و گرده گل ایرانیخرید و فروش اتوماتیک ارزهای الکترونیکی