سایت ساز وبزیخرید بک لینک

فروغی بسطامی

شروع موضوع توسط roje_aria79 ‏5 ژوئن 2006 در انجمن شعر

  1. roje_aria79

    roje_aria79 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 فوریه 2006
    نوشته ها:
    3,515
    تشکر شده:
    18
    محل سکونت:
    In The Stars
    فروغی بسطامی
    1213- 1274
    میرزا عباس بسطامی متخلص به «فروغی» فرزند آقا موسی، متولد 1213 در عتبات(کربلا یا نجف) است. او در ساری اقامت داشت. روزگاری نیز در خدمت فتحعلیشاه بود. فروغی، فتحعلیشاه، محمد شاه و ناصرالدین شاه را مدح كرد و در چند غزل نیز ابیات ناصرالدین شاه را تضمین كرد.
    وی مدتی را نیز در كرمان در خدمت حسنعلی میرزا شجاع السلطنه– كه حامی «قاآنی» نیز بود– گذراند و همین شاهزاده تخلص «فروغی» را، به مناسبت لقب فرزندش، فروغ‌الدوله، به او داد.
    فروغی به مجلس عرفا گرایش داشت و قسمت بزرگ عمر خود را به ریاضت و درویشی و گوشه‌نشینی گذراند. هنر فروغی در غزل‌سرایی است و روش حافظ و سعدی را در غزل برگزیده است. غزلیات او در نزد معاصرانش نیز زبانزد بود. دیوان فروغی را تا بیست هزار بیت گفته‌اند.

    از اشعار اوست:
    خدا خوان تا خدا دان فرق دارد
    كه حیوان تا به انسان فرق دارد
    موحد را به مشرك نسبتی نیست
    كه واجب تا به امكان فرق دارد
    موحد را مقلد كی توان گفت؟
    كه دانا تا به نادان فرق دارد
    مناجاتی خراباتی نگردد
    كه سرّ جسم تا جان فرق دارد
    مخوان آلوده دامن هر كسی را
    كه دامان تا به دامان فرق دارد
    من و ابروی یار و شیخ و محراب
    مسلمان تا مسلمان فرق دارد
    من و میخانه، خضر و راه ظلمات
    كه می با آب حیوان فرق دارد
    مخوان دور فلك را دور ترسا
    كه دوران تا به دوران فرق دارد
    مكن تشبیه زلفش را به سنبل
    پریشان تا پریشان فرق دارد
    مبر پیش دهانش غنچه را نام
    كه خندان تا به خندان فرق دارد
    رخش را مه مگو هرگز فروغی!
    كه خور با ماه تابان فرق دارد
     
  2. بازدیدیار - افزایش بازدید سایت و سیگنال های برندخرید بک لینک
  3. roje_aria79

    roje_aria79 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 فوریه 2006
    نوشته ها:
    3,515
    تشکر شده:
    18
    محل سکونت:
    In The Stars
    دیوان اشعار فروغی شامل :
    1-غزلیات.
    2-تضمین ها.
    3-رباعیات.
    میباشد.(اشعار بارنگ قهوه ای=غزل ----آبی=تضمین---مشکی=رباعی)
     
  4. roje_aria79

    roje_aria79 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 فوریه 2006
    نوشته ها:
    3,515
    تشکر شده:
    18
    محل سکونت:
    In The Stars
    صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها را
    صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها را
    که کسی نشکند این گونه صف اعدا را
    نیش خاری اگر از نخل تو خواهم خوردن
    کافرم ، کافر، اگر نوش کنم خرما را
    گر ستاند ز صبا گرد رهت را نرگس
    ای بسا نور دهد دیده‌ی نابینا را
    بی‌بها جنس وفا ماند هزاران افسوس
    که ندانست کسی قیمت این کالا را
    حالیا گر قدح باده تو را هست بنوش
    که نخورده‌ست کس امروز غم فردا را
    کسی از شمع در این جمع نپرسد آخر
    کز چه رو سوخته پروانه‌ی بی‌پروا را
    عشق پیرانه سرم شیفته‌ی طفلی کرد
    که به یک غمزه زند راه دو صد دانا را
    سیلی از گریه‌ی من خاست ولی می‌ترسم
    که بلایی رسد آن سرو سهی بالا را
    به جز از اشک فروغی که ز چشم تو فتاد
    قطره دیدی که نیارد به نظر دریا را
     
  5. roje_aria79

    roje_aria79 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 فوریه 2006
    نوشته ها:
    3,515
    تشکر شده:
    18
    محل سکونت:
    In The Stars
    تا اختیار کردم سر منزل رضا را
    تا اختیار کردم سر منزل رضا را
    مملوک خویش دیدم فرمانده‌ی قضا را
    تا ترک جان نگفتم آسوده‌دل نخفتم
    تا سیر خود نکردم، نشناختم خدا را
    چون رو به دوست کردی، سر کن به جور دشمن
    چون نام عشق بردی، آماده شو، بلا را
    دردا که کشت ما را شیرین لبی که می‌گفت
    من داده‌ام به عیسی انفاس جان‌فزا را
    یک نکته از دو لعلش گفتیم با سکندر
    خضر از حیا بپوشید سرچشمه‌ی بقا را
    دوش ای صبا از آن گل در بوستان چه گفتی
    کاتش به جان فکندی مرغان خوش نوا را
    بخت ار مدد نماید از زلف سر بلندش
    بندی به پا توان زد صبر گریز پا را
    یا رب چه شاهدی تو کز غیرت محبت
    بیگانه کردی از هم، یاران آشنا را
    آیینه رو نگارا از بی‌بصر حذر کن
    ترسم که تیره سازی دلهای با صفا را
    گر سوزن جفایت خون مرا بریزد
    نتوان ز دست دادن سر رشته‌ی وفا را
    تا دیده‌ام فروغی روشن به نور حق شد
    کمتر ز ذره دیدم خورشید با ضیا را
     
  6. roje_aria79

    roje_aria79 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 فوریه 2006
    نوشته ها:
    3,515
    تشکر شده:
    18
    محل سکونت:
    In The Stars
    به جان تا شوق جانان است ما را
    به جان تا شوق جانان است ما را
    چه آتش‌ها که بر جان است ما را
    بلای سختی و برگشته بختی
    از آن برگشته مژگان است ما را
    از آن آلوده دامانیم در عشق
    که خون دل به دامان است ما را
    حدیث زلف جانان در میان است
    سخن زان رو پریشان است ما را
    چنان از درد خوبان زار گشتیم
    که بیزاری ز درمان است ما را
    ز ما ای ناصح فرزانه بگذر
    که با پیمانه پیمان است ما را
    ز بس خو با خیال او گرفتیم
    وصال و هجر یکسان است ما را
    سر کوی نگاری جان سپردیم
    که خاکش آب حیوان است ما را
    شبی بی روی آن مه روز کردن
    برون از حد امکان است ما را
    گریبان تو تا از دست دادیم
    اجل دست و گریبان است ما را
    به غیر از مشکل عشقش فروغی
    چه مشکل‌ها که آسان است ما ر
     
  7. roje_aria79

    roje_aria79 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 فوریه 2006
    نوشته ها:
    3,515
    تشکر شده:
    18
    محل سکونت:
    In The Stars
    در خلوتی که ره نیست پیغمبر صبا را
    در خلوتی که ره نیست پیغمبر صبا را
    آن‌جا که می‌رساند پیغامهای ما را
    گوشی که هیچ نشنید فریاد پادشاهان
    خواهد کجا شنیدن داد دل گدا را
    در پیش ماه‌رویان سر خط بندگی ده
    کاین جا کسی نخوانده‌ست فرمان پادشا را
    تا ترک جان نگفتم، آسوده دل نخفتم
    تا سیر خود نکردم نشناختم خدا را
    بالای خوش‌خرامی آمد به قصد جانم
    یا رب که برمگردان از جانم این بلا را
    ساقی سبو کشان را می خرمی نیفزود
    برجام می بیفزا لعل طرب فزا را
    دست فلک ز کارم وقتی گره گشاید
    کز یکدیگر گشایی زلف گره گشا را
    در قیمت دهانت نقد روان سپردم
    یعنی به هیچ دادم جان گران‌بها را
    تا دامن قیامت، از سرو ناله خیزد
    گر در چمن چمانی آن قامت رسا را
    خورشید اگر ندیدی در زیر چتر مشکین
    بر عارضت نظر کن گیسوی مشک‌سا را
    جایی نشاندی آخر بیگانه را به مجلس
    کز بهر آشنایان خالی نساخت جا را
    گر وصف شه نبودی مقصود من، فروغی
    ایزد به من ندادی طبع غزل‌سرا را
    شاه سریر تمکین شایسته ناصرالدین
    کز فر پادشاهی فرمان دهد قضا را
    شاها بسوی خصمت تیر دعا فکندم
    از کردگار خواهم تاثیر این دعا را
     
  8. roje_aria79

    roje_aria79 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 فوریه 2006
    نوشته ها:
    3,515
    تشکر شده:
    18
    محل سکونت:
    In The Stars
    نگارم گر به چین با طره‌ی پرچین شود پیدا
    نگارم گر به چین با طره‌ی پرچین شود پیدا
    ز چین طره‌ی او فتنه‌ها در چین شود پیدا
    کی از برج فلک ماهی بدین خوبی شود طالع
    کی از صحن چمن سروی بدین تمکین شود پیدا
    هر آن دل را که با زلف دل‌آویزش بود الفت
    کجا طاقت شود ممکن کجا تسکین شود پیدا
    صبا کاش آن مسلسل سنبل مشکین بیفشاند
    که از هر حلقه‌اش چندین دل مسکین شود پیدا
    شکار خویشتن سازد همه شیران عالم را
    گر از صحرای چین آن آهوی مشکین شود پیدا
    کجا فرهاد خواهد زنده شد از شورش محشر
    مگر شیرین به خاکش با لب شیرین شود پیدا
    من از خاک درش صبح قیامت دم نخواهم زد
    که ترسم رخنه‌ها در قصر حورالعین شود پیدا
    نشاید توبه کرد از می‌پرستی خاصه در بزمی
    که ترک ساده با جام می رنگین شود پیدا
    نخواهد در صف محشر شهیدی خون‌بهایش را
    اگر از آستین آن ساعد سیمین شود پیدا
    دلم در سینه می‌لرزد ز چین زلف او آری
    کبوتر می‌طپد هر چا پر شاهین شود پیدا
    به غیر از روی او زیر عرق هرگز ندیدستم
    که خورشید از میان خوشه‌ی پروین شود پیدا
    چنان گفتم غزل در خوبی رعنا غزال خود
    که گر بر سنگ بسرایم از آن تحسین شود پیدا
    سزد گر در بپاشد لعل او هر گه که در گیتی
    ز صلب ناصرالدین شه، معین الدین شود پیدا
    بلند اختر شهنشاهی که بهر جشن او هر شب
    مهی از پرده‌ی گردون به صد آیین شود پیدا
    فروغی از دعای پادشه فارغ نباید شد
    دعا کن کز لب روح الامین آمین شود پید
     
  9. roje_aria79

    roje_aria79 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 فوریه 2006
    نوشته ها:
    3,515
    تشکر شده:
    18
    محل سکونت:
    In The Stars
    مکن حجاب وجودت لباس دیبا را
    مکن حجاب وجودت لباس دیبا را
    که نیست حاجت دیبا وجود زیبا را
    تو را برهنه در آغوش باید آوردن
    گرفتی از همه عضوت مراد اعضا را
    ز پای تا به سرت می‌مکم چو نیشکر
    به دستم ار بسپارند آن سر و پا را
    هنوز اهل صفا پرده در میان دارند
    بیار ساقی مجلس می مصفا را
    ز گریه‌ی سحری گرد دیده پاک بشوی
    که در قدح نگری خنده‌های صهبا را
    شبانه جام جهان‌بین ز دست ساقی گیر
    که آشکار ببینی نهان فردا را
    چه شعله بود که سر زد ز خیمه‌ی لیلی
    که سوخت خرمن مجنون دشت‌پیما را
    کمال حسن وی از چشم من تماشا کن
    ببین ز دیده‌ی وامق جمال عذرا را
    دلش هنوز نیامد به پرسش دل من
    مگر به دلها نشیند راه دلها را
    سحر فرشته‌ی فرخ سرشته‌ای دیدم
    که می‌نوشت به زر این سه بیت غرا را
    ستاره درگه مولود شاه ناصردین
    گرفت دامن اقبال مهد علیا را
    ستوده پرده نشینی که فر معجز او
    شکسته اختر پرویز و تاج دارا را
    خجسته کوکب بختش به آسمان می‌گفت
    که من خریدم خورشید عالم‌آرا را
    فروغی آن مه تابنده سوی خویشتنم
    چنان کشید که رخشنده مهر حربا را
     
  10. roje_aria79

    roje_aria79 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 فوریه 2006
    نوشته ها:
    3,515
    تشکر شده:
    18
    محل سکونت:
    In The Stars
    زره ز زلف گره گیر بر تن است تو را
    زره ز زلف گره گیر بر تن است تو را
    به روز رزم چه حاجت به جوشن است تو را
    سزاست گر صف ترکان به یکدگر شکنی
    که صف شکن مژه‌ی لشگر افکن است تو را
    توان شناختن از چشم مست کافر تو
    که خون ناحق مردم به گردن است تو را
    چگونه روز جزا دامنت به دست آرم
    که دست خلق دو عالم به دامن است تو را
    به دوستی تو با عالمی شدم دشمن
    چه دشمنی است ندانم که با من است تو را
    دلم شکستی و چشم از دو عالمم بستی
    دو زلف پرشکن و چشم پر فن است تو را
    به سایه‌ی تو خوشم ای همان زرین بال
    که بر صنوبر دلها نشیمن است تو را
    کجا ز وصل تو قطع نظر توان کردن
    که در میان دل و دیده مسکن است تو را
    چسان متاع دل و دین مردمان نبری
    که چشم کافر و مژگان رهزن است تو را
    ز بخت تیره فروغی بدان که دم نزند
    که تیره بختی عشاق روشن است تو را
     
  11. roje_aria79

    roje_aria79 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 فوریه 2006
    نوشته ها:
    3,515
    تشکر شده:
    18
    محل سکونت:
    In The Stars
    گر باغبان نظر به گلستان کند تو را
    گر باغبان نظر به گلستان کند تو را
    بر تخت گل نشاند و سلطان کند تو را
    گر صبح‌دم به دامن گلشن گذر کنی
    دست نسیم، گل به سرافشان کند تو را
    مشرق هزار پاره کند جیب خویشتن
    گر یک نظر به چاک گریبان کند تو را
    ای کاش چهره‌ی تو سحر بنگرد سپهر
    تا قبله گاه مهر درخشان کند تو را
    دور فلک به چشم تو تعلیم سحر داد
    تا چشم بند مردم دوران کند تو را
    چون مار زخم خورده، دل افتد به پیچ و تاب
    هرگه که یاد طره‌ی پیچان کند تو را
    در هیچ حال خاطر ما از تو جمع نیست
    قربان حالتی که پریشان کند تو را
    با هیچ‌کس به کشتن من مشورت مکن
    ترسم خدا نکرده، پشیمان کند تو را
    الحق سزد که تربیت خسرو عجم
    میر نظام لشکر ایران کند تو را
    جم احتشام ناصرالدین شه که عون او
    هم‌داستان رستم دستان کند تو را
    داند هلاک جان فروغی به دست کیست
    هر کس که سیر نرگس فتان کند تو را
     
  12. roje_aria79

    roje_aria79 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 فوریه 2006
    نوشته ها:
    3,515
    تشکر شده:
    18
    محل سکونت:
    In The Stars
    کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را
    کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را
    کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را
    غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور
    پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را
    با صد هزار جلوه برون آمدی که من
    با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
    چشمم به صد مجاهده آیینه‌ساز شد
    تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را
    بالای خود در آینه‌ی چشم من ببین
    تا با خبر زعالم بالا کنم تو را
    مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
    تا قبله‌گاه ممن و ترسا کنم تو را
    خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم
    خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را
    گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
    چندین هزار سلسله در پا کنم تو را
    طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
    یک‌جا فدای قامت رعنا کنم تو را
    زیبا شود به کارگه عشق کار من
    هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را
    رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
    ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را
    با خیل غمزه گر به واثاقم گذر کنی
    میر سپاه شاه صف‌آرا کنم تو را
    جم دستگاه ناصردین شاه تاجور
    کز خدمتش سکندر و دارا کنم تو را
    شعرت ز نام شاه، فروغی شرف گرفت
    زیبد که تاج تارک شعرا کنم تو را
     
  13. ashena55

    ashena55 کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏28 سپتامبر 2005
    نوشته ها:
    688
    تشکر شده:
    2
    شما چه علاقه ای داری فونت ها رو بزرگ می کنی ؟!

    فکر می کنم این طوری خوندنش سخت میشه
     
  14. roje_aria79

    roje_aria79 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 فوریه 2006
    نوشته ها:
    3,515
    تشکر شده:
    18
    محل سکونت:
    In The Stars
    آشنای عزیز دلیل اینکار فقط برای راحتی خواندن بیشتره .چون وقتی ریزه خوندنش سخته.در مورد رنگها هم چون بهتر و زیباتر میشه ودر مورد این شاعر هم من انواع شهرها را(غزل و تضمین و رباعی)را با رنگهای خاصی نشون میدم که معلوم کنه هر کدوم چه نوع شعری هستند(قهوه ای=غزل----آبی=تضمین-----سیاه=رباعی)هرچند که برای اهل فن شناخت اینها ساده است.
     
  15. roje_aria79

    roje_aria79 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 فوریه 2006
    نوشته ها:
    3,515
    تشکر شده:
    18
    محل سکونت:
    In The Stars
    ای بهشتی رخ طوبی قد خورشید لقا
    ای بهشتی رخ طوبی قد خورشید لقا
    بشنو این بیت خوش از خسرو جاوید لقا
    « تو اگر پای به دشت آری شیران دژم
    بگریزند ز پیش تو چو آهوی ختا»
    با دو زلفت سخن از مشک ختن محض غلط
    با دو چشمت مثل از آهوی چین عین خطا
    چشم پر خواب تو هم خسته و هم خسته نواز
    زلف پر تاب تو هم عقده و هم عقده گشا
    هم فکندی سر یک قوم به شمشیر ستم
    هم شکستی دل یک جمع به بازوی جفا
    مدعا در دل من هیچ نماند از دهنت
    بس که دشنام شنیدم به مکافات دعا
    دوش حرفی زدم از گوشه به چمن
    تا ننازد پس از این نرگس بی شرم و حیا
    خون مژگان تو امروز گذشت از سر من
    تا دگر پا نگذارم به سر کوی وفا
    دست خالی نتوان رفت به خاک در دوست
    قدمی همرهم ای چشم گهربار بیا
    بر سر طالب اگر تیغ ببارد ز سپهر
    نکند دامن مطلوب خود از چنگ رها
    بی‌دل شیفته هرگز نخروشد ز گزند
    عاشق دلشده هرگز نگریزد ز بلا
    گر فروغی لب خسرو مددی ننماید
    من کجا نکته‌ی شیرین شکربار کجا
    شرف کعبه‌ی اسلام ملک ناصردین
    آن که جان آمده در حضرتش از بهر فدا
    آن شهنشاه کرم پیشه که بر خاک درش
    شیوه‌ی بنده بود گاه دعا، گاه ثن
     
  16. roje_aria79

    roje_aria79 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 فوریه 2006
    نوشته ها:
    3,515
    تشکر شده:
    18
    محل سکونت:
    In The Stars
    بگشای گوش هوش و بیا در سرای ما
    بگشای گوش هوش و بیا در سرای ما
    بشنو کلام خسرو کشورگشای ما
    «ساقی بیار باده‌ی سرخی برای ما
    تا بگذرد ز چرخ برین جای پای ما
    در ساکنان هفت فلک خواب و خور نماند
    از ناله‌ی شبانه و از های های ما
    معشوق جام می به کفم داد و گفت نوش
    وز خاطر غمین ببر این دم جفای ما
    رحم آمدش به حال من و این سخن بگفت
    خوش باش بعد از این که ببینی وفای ما
    از آتش جهنده‌ی عشقت جهان بسوخت
    یک شعله هم گرفت به طرف قبای ما
    در زندگی گذر نکنی سوی ما ولیک
    رحمی به دل بیاور بعد از فنای ما
    وقتی به ما گذر کنی ای سرو سیم تن
    ما خاک گشته‌ایم و نیاید صدای ما
    برخواستیم از سر کویت ز دست چرخ
    یا رب که دیگری ننشیند به جای ما»
     
  17. roje_aria79

    roje_aria79 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 فوریه 2006
    نوشته ها:
    3,515
    تشکر شده:
    18
    محل سکونت:
    In The Stars
    این چار رباعی از شه تاجور است
    این چار رباعی از شه تاجور است
    کارایش دیوان قضا و قدر است
    چون بنویسی دهنده‌ی کام دل است
    چون بسرایی برنده‌ی هوش سر است
    «امروز سوار اسب رهوار شدم
    از بهر شکار سوی کهسار شدم
    آن قدر به چنگ باز و تیهو آمد
    کز کثرت قتلشان در آزار شدم»
    «باران ز هوا هم چو سرشکم آید
    وز آمدنش به دشت رشکم آید
    زان راه که باریدن باران ز چه روست
    آنجا که چو سیل از مژه اشکم آید»
    «دیدار تو دیدنم میسر نشود
    هیچم به تو ماه روی رهبر نشود
    هر چند کز آتش غمت می‌سوزم
    لیکن گویم که چون تو دلبر نشود»
    «دوری تو کرد زار و رنجور مرا
    بی روی تو دیو است کنون حور مرا
    گر وصل تو بار دگرم دست دهد
    در هر دو جهان بس است منظور مرا»
     
  18. roje_aria79

    roje_aria79 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 فوریه 2006
    نوشته ها:
    3,515
    تشکر شده:
    18
    محل سکونت:
    In The Stars
    این غزل فرموده‌ی شاه است بشنو
    این غزل فرموده‌ی شاه است بشنو
    تا به مهر آید دل پرخشم و کینت
    «تابم از دل برد زلف عنبرینت
    صبرم از کف برد لعل شکرینت
    تنگ شکر از چه ریزد از دهانت
    نقره‌ی خام از چه خیزد از سرینت
    عارف شهر ار ببیند روی ماهت
    بعد از اینش سجده باید بر جبینت
    گر قرین در آسمان جویند مه را
    می‌توان هم بر زمین جستن قرینت
    شکر می‌گوید خدای آسمان را
    هر که می‌بیند خرامان بر زمینت
    تا بسوزانند صورت‌های خود را
    کاش می‌دیدند نقاشان چینت
    گر بریزد خون من بر آستانت
    بر نخواهم داشت دست از آستینت
    هر دو عالم را به یک نظاره کشتی
    آفرین بر نرگس سحر آفرینت»
     
  19. roje_aria79

    roje_aria79 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 فوریه 2006
    نوشته ها:
    3,515
    تشکر شده:
    18
    محل سکونت:
    In The Stars
    شاه جم جاه کلامی که بیان فرماید
    شاه جم جاه کلامی که بیان فرماید
    از کمال شرفش نقش نگین باید کرد
    « دل ما را ز چه رو زار و حزین باید کرد
    عاشقی کفر نباشد نه چنین باید کرد
    باده‌ی صاف به یاران کهن باید کرد
    نظر لطف به عشاق غمین باید کرد
    ما گدایان را از درگه خود دور مکن
    که ترحم به گدایان به از این باید کرد
    از بر خسته دلان چند به تندی گذری
    بعد از این مرکب آهسته به زین باید کرد
    این چنین حسن و لطافت که تو داری تا حشر
    سجده بر آدم و حوا و به طین باید کرد
    پرتو روی تو روشن کند این عالم را
    پس از این روی تو با ماه قرین باید کرد
    پرده از صورت زیبای تو باید برداشت
    ماه رویان همه را پرده‌نشین باید کرد
    همچو طاووس چو سرمست خرامی در باغ
    توتیای مژه را خاک زمین باید کرد
    روش کبک دری داری و چشم آهو
    صید این قسم شکاری به کمین باید کرد»
     
  20. roje_aria79

    roje_aria79 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 فوریه 2006
    نوشته ها:
    3,515
    تشکر شده:
    18
    محل سکونت:
    In The Stars
    از کشت عمل بس است یک خوشه مرا
    در روی زمین بس است یک گوشه مرا
    تا چند چو کاه گرد خرمن گردیم
    چون مرغ بس است دانه‌ای توشه مرا
     
  21. roje_aria79

    roje_aria79 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 فوریه 2006
    نوشته ها:
    3,515
    تشکر شده:
    18
    محل سکونت:
    In The Stars
    دوشینه فتادم به رهش مست و خراب
    از نشه‌ی عشق او نه از باده‌ی ناب
    دانست که عاشقم ولی می‌پرسید
    این کیست، کجایی است، چرا خورده شراب
     
عسل طبیعی و گرده گل ایرانیخرید و فروش اتوماتیک ارزهای الکترونیکی