آژانس هواپیماییexchanging

قصه های من و بابام

شروع موضوع توسط masih_abb ‏15 جولای 2007 در انجمن انیمیشن

  1. masih_abb

    masih_abb کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 می 2007
    نوشته ها:
    406
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    Tehran
    توی این تاپیک قصد دارم به معرفی یکی از معروفترین کتاب های دنیا ، یعنی قصه های من و بابام بپردازم . vatersohn_144-138_dR.gif
    قصه های من و بابام در حقیقت نوعی کمیک اسکریپت است که برای همه سنی نقاشی شده . این داستان اثر هنرمند و نقاش آلمانی اریش ازر می باشد.
    در همین جا اضافه کنم که این داستان در حقیقت نوعی RAW می باشد ( RAW به داستان تصویری می گن که نوشته نداشته باشه ) و نسخه اصلی آن به این شکل است . اما آقای ایرج جهانشاهی برای همه ی داستان های تصویری متنی را نوشتند ، که به طنز داستان و قابل درک بودن داستان کمک کرد. در حقیقت این داستان را از حالت RAW به مانگا تبدیل کردند ( مانگا همون داستان های تصویری با نوشته می باشد ) .
    من هر چند وقت یکبار یک قسمت از این مجموعه رو می زارم . امیدوارم این مجموعه رو دنبال کنید . چون یک جاهاییش واقعا خنده داره . و در ضمن پایان جالبی هم داره .
    در ضمن هر کدوم از بچه های فروم که اطلاعاتی درباره این مجموعه داره می تونه اینجا بزاره .
    همچنین دقت داشته باشد که اگر میخواین با این مجموعه بهتر آشنا بشین و راحت تر جلو برید .یاید حوصله به خرج بدید و فقط به عکس ها نگاه نکنید بلکه متن را هم بخونید!
    در پست بعد، تاپیک برای راحتی کار شما ایندکس شده .
    با تشکر:happy:
     
  2. masih_abb

    masih_abb کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 می 2007
    نوشته ها:
    406
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    Tehran
  3. masih_abb

    masih_abb کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 می 2007
    نوشته ها:
    406
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    Tehran
    قصه های من و بابام

    [​IMG] [​IMG]
    يكى بود يكى نبود. یک پدر بود و يک پسر بود. آن پدر باباى خوب من بود. آن پسر هم من بودم .
    من خيلى كوچک بودم كه مادرم مرد. من ماندم و بابام . بابام مرا خيلى دوست می داشت . او می خواست من هميشه خوشحال باشم و بخندم . می خواست خوب تربيت بشوم و خوب درس بخوانم .
    می خواست انسان و مهربان باشم . من اين باباى خوب را خيلى دوست داشتم .
    من و بابام در مرلين زندكى می كرديم . آن وقتها برلين يايتخت آلمان بود. وقتى كه جنك افروزان جهان به جان هم افتادند، شهر ما هم ويران شد. آلمان شكست خورد و برلين هم به دست جنگ افروزانى افتاد كه يپروز شده بودند.
    حالا نزديک به چهل سال از آن روزگار می گذرد. براى من ، از ميان آن ويرانيها. سه كتاب به يادگار مانده است . اين سه كتاب پر است از قصه هايى كه بابام نقاشی كرده است . اين
    نقاشیها هم خودش قصه اى دارد.
    بابام براى روزنامه ها و مجله ها نقاشى می كرد. با پولى كه از اين راه به دست می آورد زندگى می كرديم . خانه اى كوچک و زندگى ساده اى داشتيم ، ولى دلمان پر از شادی بود.
    در اين خانه ، بابام هم مادر بود، هم پدر و هم دوست خوب من . همه ی كارهاى خانه را هم بابام میكرد. من روز به روز
    كه بزرگتر می شدم بيشتر به او در كارهاى خانه كمك می كردم .
    ولى هميشه دلم می خواست پسر كوچولوى بابام باشم تا برايم قصه بگويد.
    وقتر كه مادرم زنده بود، برايم قصه می گفت . در همه ی عمرم از شنيدن قصه لذت برده ام . بابام دلش می سوخت كه ديگر مادرم برايم قصه نمی گويد. یک روز كاغذ و مدادش را آورد. مرا روى زانویش نشاند.
    برايم نقاشى كرد و قصه گفت . من از آن قصه خيلى خوشم آمد. از آن روز به بعد، هر وقت كه بابام كار نداشت ، برايم قصه می گفت . چه قصه هاى خوب و خنده دارى! او قصه هايى می گفت كه من و بابام توى آنها بوديم . آرزوهايمان توى آنها بود.
    هر چه را می خواستيم توى آن قصه ها پيدا می كرديم . به هر چيز كه دلمان می خواست توى آن قصه ها می رسيديم . توى آن قصه ها من و بابام كارهاى خنده دارى می كرديم .
    بابام همه ی آن قصه ها را برايم نقاشی می كرد. شكل خودش و من را خنده دار می كشيد تا من بيشتر خوشحال بشوم و بخندم .
    حالا از آن قصه ها و نقاشيها سه كتاب دارم . اين سه كتاب پر از قصه هاى من وبابام است . پر ازنقاشيهاى خنده دار است .
    سالهاست كه ، در بیشتر كشوررهاى جهان ، كودكان اين كتابها و نقاشيهاى آنها را مى بينند و دوست دارند. نمى دانم تو هم از آنها خوشت خواهد آمد يا نه . فقط آرزو می كنم كه دوستشان داشته باشى.
    آخر، اين كتابها يادگار باباى خوب من است !​
     
  4. masih_abb

    masih_abb کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 می 2007
    نوشته ها:
    406
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    Tehran
    بابای خوب من

    تابستان بود . مدرسه ها تعطیل بو د . من وبابام به کنار دریا رفتیم . چند روز در آنجا ماندیم . گردش و تفریح خوبی داشتیم . گاهی هم بازی میکردیم .
    یک روز صبح،بابام گفت : بازی امروز ما پرتاپ سنگ است . هر یک از ما یک سنگ بر میدارد و آن را توی دریا می اندازد . هر کدام از ما که سنگش دورتر رفت ، بازی را برده است .
    تا عصر بازی کردیم . دلم می خواست باز هم بازی کنیم . ولی دیگه سنگی در کنار دریا نمانده بود . همه ی آنها را توی دریا انداخته بودیم.
    غصه دار به خانه برگشتیم . من و بابام رفتیم و شام خوردیم و خوابیدیم .
    صبح که بیدار شدم ، دیدم که بابام نیست . همه جا دنبال بابام گشتم تا به کنار دریا رسیدم . دیدم که بابام کنار کوهی از سنگ ایستاده است .
    نمی دانید چه بابای خوبی دارم ! شب تا صبح نخوابیده بود و برای من سنگ جمع کرده بود . حیف که آن قدر خسته بود که دیگر نمی توانست با من بازی کن !

    [​IMG]
     
  5. masih_abb

    masih_abb کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 می 2007
    نوشته ها:
    406
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    Tehran
    آشپزی بابام

    رفتم توی آشپزخانه و به بابام گفتم : باباجان ، خیلی گرسنه هستم ، ناهار چی داریم ؟
    بابام گفت : یک آش خیلی خوشمزه پخته ام .
    بابام ۀش را توی دو تا بشقاب گود کشید و روی میز گذاشت . خودش دو سه تا قاشق آش خورد . از صورتش پیدا بود که از آشی که پخته است خوشش نمی آید . من هم همان طور به آش نگاه کردم و به آن لب نزدم . آش بوی دود می داد . رنگش سیاه شده بود .
    بابام مرا دعوا کرد که چرا غذایم را نمی خورم . قاشق را برداشتم ، ولی هر چه کردم ، دیدم که از آن آش نمی تونم بخورم . بلند شدم و بشقاب آشم را جلوی سگمان ریختم .
    بابام باز هم دعوایم کرد . ولی وقتی که دید سگمان هم از آن آش بدش آمده است ، آرام شد . آن وقت ، خودش هم آش توی بشقابش را دور ریخت و گفت : راستی راستی که آش بدمزه ای شده است !
    بابام مرا به یک رستوران برد . دو تا غذای خوب و خوشمزه خوردیم و بعدش هم دو تا بستنی . با خودم گفتم : ای کاش غذاهایی که بابام می پزد همیشه بوی دود بدهد !:blink:

    [​IMG]
     
  6. masih_abb

    masih_abb کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 می 2007
    نوشته ها:
    406
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    Tehran
    اگه دیدم این موضوع طرفدار داشت ادامه می دم .
    با تشکر از همه ی بچه ها
     
  7. masih_abb

    masih_abb کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 می 2007
    نوشته ها:
    406
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    Tehran

    سلام . خوش اومدی .:happy:
    بله یادم هست گفتی .
    منتها من دارم یکی یکی صفحات رو اسکن می کنم .
    این فایلی که گفتیه ؟ فارسیه ؟ :blink:
    آخه من فارسیاشو دارم . هر سه کتابو !:)
     
  8. masih_abb

    masih_abb کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 می 2007
    نوشته ها:
    406
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    Tehran
    مرسی و خیلی لطف کردی .
    دستت درد نکنه . بعدا بدردم می خوره :happy:
    البته من اگه ببینم بچه ها استقبال می کنن . تمامی قسمت ها رو با عکس و توضیحات فارسی میزارم اینجا. فقط یکم تایپ این توضیحات عکس ها سخته . که دارم دنبال یه ocr فارسی میگردم که عکس رو تبدیل به متن کنه . اگر نشد . مجبورم تایپ کنم که یکم وقت گیره .
    شاید هم یکی از بچه ها که عشق این کتاب باشه بیاد و عکس ها رو از من بگیره . و اگه تایپش سریعه اونا رو تایپ کن که کارمون زودتر بره جلو .:blink: البته اگه کسی از بچه ها داوطلب بشه ؟؟؟:f34r:
     
  9. lucky15000

    lucky15000 کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏10 ژوئن 2006
    نوشته ها:
    150
    تشکر شده:
    0
    این اینترنت من حسابی قاط زده پست منو چه جوری پاک کرد عیب نداره دوباره میذارم
    هدیه خرگوش
    بابام برام یه خرگوش نقاشی کرده بود که سبدی پر از شکلات به دوش داشت. نقاشی رو آورد به دیوار اتاقم کوبیدو گفت : ببین آقا خرگوشه برات چی آورده، یک سبد پر از شکلاتو شیرینی.هنوز حرف بابام تموم نشده بود که یاد شکلات و شیرینی افتادم. فکری کردم و منتظر شدم بابام کارشو تموم کرد ورفت. چکش رو هم روی میز جا گذاشت.چکش رو برداشتم و رفتم سراغ قلک پولام و قلک و شکستم و پولهاشو بر داشتم.رفتم و از مغازه شیرینی فروشی نزدیک خونمون چندتا شکلات و شیرینی برای خودم خریدم. شکلات و شیرینی ها رو بردم توی اتاقم، پشت میزی که نقاشی خرگوش سبد به دوش بود نشستم. هنوز آنها رو نخورده بودم که بابام سر رسیدتا چشمش به شکلات ها افتاد، گفت: اینها رو از کجا آوردی؟خرگوش رونشون دادم و گفتم هدیه اونه... مگر خودتون نگفتید که آقا خرگوشه برام شکلاتو شیرینی آورده؟
    منبع سایت سما بانو
     
  10. lucky15000

    lucky15000 کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏10 ژوئن 2006
    نوشته ها:
    150
    تشکر شده:
    0
    آرایش وارونه
    نمی دانم چرا بچه ها، تا روی صندلی آرایشگاه مینشینند، اشکهایشان سرازیر میشود. شاید نمی دانند که بریدن مو درد ندارد.

    اون روز بابام منو به آرایگاه برد. به آرایشگر گفت جلوی موهام بلند و پشت اون کوتاه باشه.

    آرایشگرخیلی با من مهربونی کرد. مرا روی صندلی نشوند که به شکل اسب اسباب بازی بود. ولی برای من اسب و صندلی با هم فرقی نداشت. تا روی اسب نشستم اشکم سرازیر شد.

    بابا دلش برام سوخت. از همان جا که نشسته بود شروع کرد به حرفهای خنده دار زدن. بعد هم کارهایی کرد که من به جای اشک ریختن همه اش می خندیدم.

    بابام آن قدر کارهای خنده دار کرد که من همه اش روم به طرف او بود.

    آرایشگرهم همه حواسش به کارهای خنده دار بابام بود. نمیدید که داره به جای پشت سرم موهای جلوی سرمو کوتاه می کنه.

    کار آرایشگر و خنده و شوخی بابام که تموم شد.

    اون وقت... هودوشون نگاهی به سر من بیچاره انداختن و ودلشان به حالم سوخت. حتی اسب اسباب بازی هم از این ارایش وارزونه خنده اش گرفته بود.
     
  11. AliMH

    AliMH Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏25 ژانویه 2004
    نوشته ها:
    770
    تشکر شده:
    1
    خيلي تاپيك خوبي هست، دستت درد نكنه مسيح، خواهر لاكي شمام كه مثل هميشه در صحنه [​IMG]
     
  12. masih_abb

    masih_abb کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 می 2007
    نوشته ها:
    406
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    Tehran
    مرسی از لطفت . حتما به این تاپیک دوباره سر بزن . من سعی می کنم زود زود آپدیتش کنم :happy:
     
  13. avajang.com .leftavajang.com.right
  14. masih_abb

    masih_abb کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 می 2007
    نوشته ها:
    406
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    Tehran
    خواهش می کنم . باز هم به این تاپیک سر بزنم . خوشحال می شم . نظرت رو بگی . آره ، خواهر لاکی که خیلی گله :blush: .
     
  15. linghuchong

    linghuchong مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏14 ژوئن 2006
    نوشته ها:
    5,569
    تشکر شده:
    2
    محل سکونت:
    Victoria
  16. masih_abb

    masih_abb کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 می 2007
    نوشته ها:
    406
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    Tehran
    به به . فریدا هم که اومد .
    خوش اومدی . باز هم سر بزن.
     
  17. masih_abb

    masih_abb کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 می 2007
    نوشته ها:
    406
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    Tehran
    یک جای خالی

    عمه ام آمده بود پیش ما . آن روز غذای خوشمزه ای پخته بود .
    ظهر بود و ناهار حاضر بود . عمه ام و بابام منتظر من بودند تا ناهار بخوریم . جای من خالی بود .
    عمه ام بابام رو دنبال من فرستاد . من داشتم کتاب می خواندم که بابام آمد و گفت : چرا نمی آیی ناهار بخوری؟
    فوری کتاب را همان جا گذاشتم و رفتم تا ناهار بخورم .
    منتظر بابام بودیم . حالا جای او خالی بود .!
    هر چه نشستیم بابام نیامد. این بار عمه ام مرا دنبال بابام فرستاد . رفتم دیدم که بابام ناهار را فراموش کرده است .
    همانطور ، مثل من ، روی زمین خوابیده بود و داشت کتاب مرا می خواند

    [​IMG]
     
  18. masih_abb

    masih_abb کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 می 2007
    نوشته ها:
    406
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    Tehran
    توپ من و سر بابام

    من و بابام داشتیم کنار خیابان توپ بازی می کردیم . یک بار که من توپ رو با پا زدم ، توپ از وسط پای بابام گذشت و افتاد توی یک چاله گود .
    بابام رفت توی چاله تا توپ را بیرون بیاورد .من کنار چاله ایستاده بودم و منتظر بودم بابام توپ را بیرون بیندازد.
    ناگهان چشمم به توپ افتاد. از ذوقم لگد محکمی به توب زدم . همان وقت بابام را دیدم که با سر باد کرده ، توپ در دست ، از چاله بیرون آمد.
    دلم خیلی سوخت . سر بابام را به چای توپ گرفته بودم . از کار بدی که کرده بودم هم خجالت می کشیدم و هم برای بابام غصه می خوردم .
    گریه ام گرفت ، ولی بابام خندید و مرا بغل کرد و به خانه برد

    [​IMG]
     
  19. masih_abb

    masih_abb کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 می 2007
    نوشته ها:
    406
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    Tehran
    راستی می دونستید که چندین سال پیش توی مجله کیهان بچه ها هر هفته یکی از این تصاویر رو می زدند ؟
    نمی دونم هنوز هم این کارو می کنن یا نه ؟
    این مال خیلی قدیماست
     
  20. lucky15000

    lucky15000 کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏10 ژوئن 2006
    نوشته ها:
    150
    تشکر شده:
    0
    خواهش میکنم من که کاری نکردم شرمندم نکنید:blush:
    راستی مسیح جان این داستان توپ من وبابام عالی بود کلی خندیدم:lol::p
    در ضمن اگه کاری داشتی خوشحال میشم کمکت کنم:rolleyes:
     
  21. masih_abb

    masih_abb کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 می 2007
    نوشته ها:
    406
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    Tehran
    کلاه های بابام

    بابام پنج تا کلاه داشت. همه آن کلاهها قشنگ بودند. ولی من آنها را دوست نداشتم. می دانید چرا؟ برای اینکه بابام، وقتی که در خانه بود، کلاه سرش نمی گذاشت.
    با من بازی می کرد و با هم می گفتیم و می خندیدیم.
    ‏یکی از روزهای تعطیل بود. قرار بود که من و بابام با اتومبیل به گردش برویم. صدای اتومبیل بابام را شنیدم. رفتم جلو در خانه. دیدم بابام سوار اتومبیل شده است.
    خواستم من هم سوار شوم، ولی بابام گفت: کار دارم و نمی توانم تو را با خودم ببرم. برو توی خانه!!
    ‏آن وقت بود که کلاه بابام را دیدم. اوقاتم تلخ شد. گریه کنان رفتم توی خانه . مدتی گذشت تا آرام شدم.
    ناگهان به یاد کلاههای بابام افتادم. فکری کردم و تصمیم گرفتم که به بابام نشان بدهم که وقتی که کلاه سرش می گذارد و اخم می کند، چه شکلی می شود.
    رنگ وقلم مو و کلاههای بابام را برداشتم و رفتم کنار ‏دیوار خانه. نردبان را گذاشتم و رفتم روی دیوار. شکل بابام را،
    وقتی که کلاه سرش می گذارد، روی گردیهای دیوار خانه نقاشی کردم. سر هر کدام هم یک کلاه گذاشتم.
    ‏شب که بابام به خانه برگشته بود، نقاشیهای من و کلاههای خودش را دیده بود. من داشتم بازی می کردم که دیدم بابام کلاهش را از سرش برداشته است و دارد می آید تا مرا ببوسد.:happy:

    [​IMG]